افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان

افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان
افشاگری‌ها

اول شهریور؛ علی‌اکبر اکبری، دست انتقام تاریخ ،جلد سوم: انتقام از پدر ،سهراب اکبری؛ از مزرعه‌ای در ایلام تا سندی از بی‌مرزی سرکوب-  شهرام بهزادی

پیشگفتار

وقتی انتقام به مزرعه رسید

هفده فروردین ۱۳۷۸، چند ماه از اول شهریور گذشته بود.

علی‌اکبر اکبری دیگر زنده نبود. جوان بیست‌ساله‌ای که نامش با کشته‌شدن اسدالله لاجوردی در بازار تهران گره خورده بود، خود نیز دو روز پس از آن واقعه جان باخته بود. علی‌اصغر غضنفرنژاد، همرزم او، نیز سرنوشتی خونین یافته بود.

اما برای دستگاه امنیتی حکومت، پرونده هنوز بسته نشده بود.

در ایلام، مردی ۶۱ساله باقی مانده بود؛ کشاورزی به نام سهراب اکبری.

پدر علی‌اکبر.

او نه در بازار تهران حضور داشت، نه در عملیات اول شهریور شرکت کرده بود و نه مسئول اعمال پسر بالغ خود بود. زندگی‌اش با زمین و کشاورزی می‌گذشت. اما در منطق دستگاهی که انتقام سیاسی را به خانواده می‌کشاند، همین نسبت خونی کافی بود.

پس از کشته‌شدن لاجوردی و مرگ علی‌اکبر، فشار بر سهراب آغاز شد. بنا بر اسناد و روایت‌هایی که مبنای این جلد قرار گرفته‌اند، او در ماه‌های بعد بارها مورد بازجویی، آزار و تهدید قرار گرفت. فشارها نه چند روز، بلکه ماه‌ها ادامه یافت؛ تا آنجا که حتی روز پیش از مرگش نیز او را برای بازجویی بردند.

روز بعد، انتقام به مزرعه رسید.

سهراب اکبری مشغول کار بود. همان کاری که سال‌ها کرده بود: کشاورزی.

بر اساس گزارش موجود در اسناد این مجموعه، مأموران وزارت اطلاعات و سپاه به زمین کشاورزی او رفتند، وی را مورد حمله قرار دادند و با عبور دادن تراکتور از روی بدنش او را کشتند.

این جلد از همین‌جا آغاز می‌شود.

نه با صدای گلوله در بازار تهران؛ با صدای تراکتوری در یک مزرعه.

نه با لاجوردی؛ با سهراب.

و نه با یک پرسش، بلکه با یک واقعیت روشن: دستگاه سرکوبی که در زندان از شکنجه زندانی سیاسی ابایی نداشت، در بیرون زندان نیز خانواده او را حریم ممنوعه نمی‌شناخت.

سرنوشت سهراب اکبری از این منظر تنها ادامه داستان علی‌اکبر نیست. دریچه‌ای است برای شناخت دستگاهی که از نخستین سال‌های استقرارش، مرز میان مخالف سیاسی و خانواده او را بارها درنوردید؛ دستگاهی که زندانی را مجازات می‌کرد، اما فشار را به مادر، پدر، همسر و فرزند نیز می‌رساند؛ اعدام می‌کرد و سپس بر سوگواری خانواده نیز محدودیت می‌گذاشت.

در پرونده سهراب، این منطق به عریان‌ترین شکل خود ظاهر شد.

پسر مرده بود، اما پدر بازجویی می‌شد.

واقعه پایان یافته بود، اما تهدید ادامه داشت.

و هنگامی که سهراب کشته شد، فشار حتی در برابر در خانه او متوقف نشد. اسناد مورد استفاده این کتاب از تلاش مقامات محلی برای جلوگیری از برگزاری مراسم ترحیم سخن می‌گویند؛ با این همه، مردم به خانه خانواده اکبری رفتند و با آنان ابراز همدردی کردند.

این همان نقطه‌ای است که ما را از یک قتل به تاریخ یک نظام می‌رساند.

لاجوردی یک حادثه نبود

برای فهم آنچه بر سهراب گذشت، باید دوباره به کسی بازگردیم که همه این رشته‌ها به نام او گره خورد: اسدالله لاجوردی.

در دو جلد پیشین، اول شهریور و علی‌اکبر اکبری را از زوایای مختلف دنبال کردیم. این بار موضوع دیگری در برابر ماست: چگونه حکومتی می‌تواند انسانی مانند لاجوردی را در قلب دستگاه قضایی و زندان خود قرار دهد و سپس پس از کشته‌شدن او، انتقام را تا یک کشاورز ۶۱ساله در ایلام امتداد دهد؟

لاجوردی را نمی‌توان صرفاً با خشونت شخصی‌اش توضیح داد.

اسناد این مجموعه او را در ارتباط مستقیم با دستگاهی نشان می‌دهند که مخالفان سیاسی را «محارب» و مستحق «قلع و قمع» معرفی می‌کرد. در یکی از متون مورد استفاده کتاب، از قول لاجوردی آمده است که مخالفانی که با نظام مبارزه می‌کنند، بنا بر حکم مذهبی محارب‌اند و باید اعدام شوند.

این فقط زبان یک زندانبان نبود.

زبان یک نظام بود.

لاجوردی می‌توانست بر زندانیان آن‌گونه حکومت کند، چون ساختاری بالاتر از او، مخالف سیاسی را ابتدا از حقوق انسانی و سپس از حق حیات محروم کرده بود. هنگامی که حذف مخالف تکلیف شرعی معرفی شود، شکنجه‌گر دیگر خود را مجرم نمی‌بیند؛ خود را مأمور اجرای وظیفه می‌داند.

از همین‌جاست که رد لاجوردی به خمینی می‌رسد.

خمینی و کارخانهٔ پرورش دژخیم

این کتاب قصد ندارد همه جنایت‌های دهه شصت را دوباره فهرست کند. مسئله بنیادی‌تر است.

خمینی فقط حکومت سرکوب بنا نکرد؛ دستگاهی ساخت که برای ادامه کار خود به دژخیم نیاز داشت و دژخیم تولید می‌کرد.

دادگاه انقلاب، دادستانی، کمیته، سپاه، زندان و دستگاه اطلاعاتی، اجزای جدا از یکدیگر نبودند. هرکدام حلقه‌ای از زنجیره‌ای بودند که از تعریف «دشمن» آغاز می‌شد و می‌توانست به بازداشت، شکنجه و اعدام برسد.

لاجوردی یکی از برجسته‌ترین محصولات همین ساختار بود.

در منابعی که برای این کتاب گرد آمده، نام او با اعدام، انفرادی، فشار روانی و سیاست درهم‌شکستن زندانی سیاسی پیوند خورده است.

اما اگر تمام مسئولیت را بر دوش لاجوردی بگذاریم، درست در همان دامی افتاده‌ایم که تاریخ استبداد بارها ساخته است: جلاد دیده می‌شود و دستگاهی که جلاد را ساخته، پنهان می‌ماند.

لاجوردی بدون خمینی قابل فهم نیست.

همان‌گونه که رفتار دستگاه امنیتی با سهراب اکبری را نیز نمی‌توان صرفاً رفتار چند مأمور دانست.

از اوین تا مزرعه ایلام، یک منطق ادامه داشت: مخالف فقط کسی نیست که در برابر حکومت ایستاده است؛ هر چیزی که نام، خاطره، خانواده و میراث او را زنده نگاه دارد نیز می‌تواند هدف فشار قرار گیرد.

چرا سهراب؟

سهراب اکبری اهمیت تاریخی خود را دقیقاً از همین‌جا پیدا می‌کند.

او فرمانده نظامی نبود.

سیاستمدار نبود.

مقام دولتی نبود.

یک کشاورز بود.

و همین، پرونده او را تکان‌دهنده‌تر می‌کند.

اگر علی‌اکبر را حکومت دشمن خود می‌دانست، سهراب پدر او بود. اگر با اقدام علی‌اکبر حساب داشت، علی‌اکبر دیگر زنده نبود. اما منطق انتقام سیاسی در مرگ عامل متوقف نشد.

پدر باید بهای پسر را می‌پرداخت.

این جمله، محور جلد سوم است.

به همین دلیل این کتاب تنها زندگی‌نامه سهراب اکبری نیست؛ تحقیق درباره نقطه‌ای است که در آن سرکوب سیاسی از فرد عبور می‌کند و به خانواده می‌رسد.

از همین زاویه است که عنوان «انتقام از پدر» معنای خود را پیدا می‌کند.

از پسر به پدر؛ از یک خانواده به یک نظام

جلد اول، ما را به اول شهریور و علی‌اکبر رساند.

جلد دوم، نسل او و راهی را که جوانانی چون علی‌اکبر و علی‌اصغر غضنفرنژاد انتخاب کردند دنبال کرد.

جلد سوم یک گام دیگر برمی‌دارد.

این بار پشت سر آن جوانان را نگاه می‌کنیم.

به خانه.

به پدر.

به خانواده‌ای در ایلام.

به مردی که پس از مرگ پسرش ماه‌ها زیر فشار ماند و سرانجام خود نیز جان باخت.

و از آنجا دوباره به تهران، اوین، لاجوردی و بالاتر از همه به ساختاری می‌رسیم که خمینی بنیان گذاشت.

مسیر این کتاب بنابراین از مزرعه به زندان و از زندان به رأس قدرت خواهد رفت و دوباره به همان مزرعه بازخواهد گشت.

زیرا ۱۷ فروردین ۱۳۷۸ فقط روز مرگ سهراب اکبری نیست؛ روزی است که منطق یک حکومت در زمینی کشاورزی خود را عریان نشان داد.

علی‌اکبر را از میان برده بودند، اما نام او باقی مانده بود.

اکنون پدر را هدف گرفتند.

اما نتیجه خلاف آن چیزی شد که سرکوب می‌خواست:

نام سهراب نیز کنار نام علی‌اکبر قرار گرفت.

پدر و پسر، دو نسل یک خانواده، در دو نقطه متفاوت و در فاصله چند ماه، به دو صفحه از یک تاریخ تبدیل شدند.

این جلد، روایت صفحه دوم است:

روایت سهراب اکبری؛ کشاورزی که انتقام حکومت از پسرش، سرانجام به مزرعه او رسید.

فصل اول
سهراب؛ پدر یک قهرمان، اما انسانی با داستان خودش
پیش از آن‌که نام سهراب اکبری در پرونده‌ای سیاسی ثبت شود، پیش از آن‌که مأموران امنیتی سراغش بیایند و پیش از آن‌که نام او برای همیشه در کنار نام پسرش علی‌اکبر قرار گیرد، او یک کشاورز بود.
مردی از ایلام؛ از سرزمینی که زندگی در آن هیچ‌گاه آسان نبود. زمینی که برای به‌ثمرنشستن باید با دست و عرق شخم می‌خورد، خانواده‌ای که باید نانش فراهم می‌شد و سال‌هایی که جنگ، فقر و محرومیت بر زندگی مردم مناطق مرزی سنگینی می‌کرد.
سهراب اکبری ۶۱ سال زندگی کرده بود. بخش عمده این زندگی نه در سیاست و تشکیلات، بلکه در همان جهان ساده و سختی گذشته بود که میلیون‌ها ایرانی آن را می‌شناسند: خانه، خانواده، زمین و کار.
اما تاریخ گاهی از درِ خانه کسانی وارد می‌شود که خود برای ورود به تاریخ قدم پیش نگذاشته‌اند.
برای سهراب، تاریخ از راه پسرش وارد شد.
خانه‌ای در ایلام
برای شناختن علی‌اکبر اکبری باید لحظه‌ای از اول شهریور ۱۳۷۷ فاصله گرفت و به سال‌ها قبل بازگشت؛ به خانه‌ای در ایلام که علی‌اکبر در آن بزرگ شد.
علی‌اکبر اول شهریور ۱۳۵۷ متولد شد؛ درست در آستانه یکی از بزرگ‌ترین تحولات تاریخ معاصر ایران. کودکی او با انقلاب آغاز شد و با جنگ ادامه یافت. ایلام از استان‌هایی بود که جنگ را نه از رادیو و تلویزیون، بلکه در زندگی روزانه خود لمس کرد.
صدای انفجار، آوارگی، ناامنی، کمبود و فقر برای مردم آن منطقه مفاهیمی انتزاعی نبود.
در چنین محیطی سهراب باید خانواده‌اش را اداره می‌کرد.
کشاورزی در منطقه‌ای مرزی تنها یک شغل نیست. رابطه‌ای مستقیم با زمین است؛ با باران و خشکسالی، با محصولی که ممکن است یک سال باشد و سال دیگر نباشد، با دست‌هایی که هرچه دارند از خاک بیرون می‌آورند.
تصویر سهراب را باید ابتدا در همین‌جا دید:
نه در اتاق بازجویی.
نه در پرونده وزارت اطلاعات.
نه در کنار نام لاجوردی.
بلکه در مزرعه.
همان جایی که سرانجام زندگی او نیز به شکلی هولناک پایان یافت.
این تقارن، یکی از تلخ‌ترین ابعاد سرگذشت اوست. مردی که بخش بزرگی از عمر خود را با زمین گذرانده بود، سرانجام همان زمین به صحنه مرگش تبدیل شد.
پدر و پسری از دو نسل
میان سهراب و علی‌اکبر فاصله یک نسل بود، اما این فاصله در ایران آن سال‌ها معنای دیگری نیز داشت.
پدر، متعلق به نسلی بود که زندگی را بیشتر در قالب کار، خانواده و تحمل دشواری‌های روزانه تجربه کرده بود. پسر متعلق به نسلی بود که پس از انقلاب چشم باز کرده بود و خیلی زود با جنگ، اعدام، زندان و سرکوب سیاسی روبه‌رو شد.
علی‌اکبر هنوز کودک بود که دهه خونین شصت بر ایران گذشت.
هنوز نوجوان بود که پرسش‌های سیاسی در ذهنش شکل گرفت.
و هنوز بیست ساله نشده بود که تصمیم‌هایی گرفت که زندگی خود و خانواده‌اش را برای همیشه تغییر داد.
در روایت زندگی علی‌اکبر معمولاً توجه به همان جوان بیست‌ساله معطوف می‌شود؛ به تصمیم‌هایش، نوشته‌هایش، عملیات اول شهریور و سرانجام مرگش.
اما پشت سر هر جوانی که چنین مسیری را انتخاب می‌کند، خانه‌ای باقی می‌ماند.
پدری.
مادری.
خانواده‌ای که پس از رفتن او باید با پیامدهای انتخابش زندگی کنند.
از این زاویه، داستان سهراب از جایی آغاز می‌شود که داستان علی‌اکبر ظاهراً پایان یافته است.
اول شهریور فقط زندگی علی‌اکبر را تغییر نداد
وقتی در اول شهریور ۱۳۷۷ اسدالله لاجوردی در بازار تهران کشته شد و سپس علی‌اکبر اکبری جان باخت، برای دستگاه امنیتی پرونده به مرگ عامل عملیات محدود نماند.
در نظام‌های امنیتی، خانواده مخالف سیاسی گاه نه به‌عنوان مجموعه‌ای از افراد مستقل، بلکه به‌عنوان امتداد همان مخالف دیده می‌شود.
این دقیقاً همان نقطه‌ای است که سرگذشت سهراب اهمیت تاریخی پیدا می‌کند.
او مسئول عمل پسر بالغ خود نبود.
حتی اگر دستگاه امنیتی تمام اتهام‌های خود علیه علی‌اکبر را درست می‌دانست، هیچ اصل حقوقی مسئولیت پسر را به پدر منتقل نمی‌کند.
جرم، اگر جرمی وجود داشته باشد، ارثی نیست.
پدر را نمی‌توان به‌جای پسر مجازات کرد.
خانواده را نمی‌توان گروگان یک اختلاف سیاسی گرفت.
این اصول به‌قدری ابتدایی‌اند که حتی نیازمند اختلاف‌نظر سیاسی نیستند.
اما برای خانواده اکبری، ماجرا پس از مرگ علی‌اکبر تمام نشد.
سهراب زیر فشار قرار گرفت و بنا بر روایتی که مبنای این کتاب است، حتی در روز پیش از مرگش نیز مورد بازجویی قرار گرفته بود.
این جزئیات اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد؛ زیرا مرگ او را نمی‌توان بدون توجه به اتفاقاتی که پیش از آن رخ داده بود روایت کرد.
گناه سهراب چه بود؟
این پرسش باید در سراسر این جلد باقی بماند:
سهراب اکبری چه کرده بود؟
او لاجوردی را نکشته بود.
در بازار تهران حضور نداشت.
عضو تیم عملیاتی اول شهریور نبود.
فرمانده عملیات نبود.
او یک کشاورز ۶۱ ساله بود.
اما یک ویژگی داشت که ظاهراً برای دستگاه امنیتی کفایت می‌کرد:
پدر علی‌اکبر اکبری بود.
اینجاست که داستان یک خانواده به مسئله‌ای بزرگ‌تر درباره ماهیت سرکوب تبدیل می‌شود.
حکومتی که مخالف خود را صرفاً یک فرد نمی‌بیند، مرز مسئولیت فردی را از میان برمی‌دارد. خانواده، بستگان و نزدیکان می‌توانند به میدان فشار تبدیل شوند؛ نه لزوماً به دلیل کاری که خود انجام داده‌اند، بلکه به دلیل نسبتی که با فرد تحت تعقیب دارند.
سهراب در چنین موقعیتی قرار گرفت.
پسرش دیگر زنده نبود که بازداشت شود.
دیگر نمی‌شد از او بازجویی کرد.
دیگر نمی‌شد او را تهدید کرد.
اما پدر زنده بود.
و این پدر باید به زندگی خود ادامه می‌داد.
پدری که باید پس از پسر زندگی می‌کرد
از میان همه ابعاد سیاسی این پرونده، شاید انسانی‌ترین بخش آن همین باشد.
سهراب پس از علی‌اکبر چه حالی داشت؟
پاسخ دقیق این پرسش را فقط کسانی می‌توانند بدهند که آن روزها در کنار او بوده‌اند؛ و هر خاطره‌ای که از دوستان و آشنایان باقی مانده، در ادامه این کتاب ارزش ویژه‌ای خواهد داشت.
اما یک واقعیت نیاز به حدس ندارد:
او پسر بیست‌ساله‌اش را از دست داده بود.
پدری ۶۱ ساله باید با خبر مرگ فرزندش زندگی می‌کرد و در همان حال با دستگاهی مواجه می‌شد که پرونده علی‌اکبر را بسته تلقی نمی‌کرد.
در چنین وضعیتی حتی سؤال‌های ساده بازجو معنایی متفاوت پیدا می‌کنند:
چه کسانی را می‌شناخت؟
با چه کسانی ارتباط داشت؟
چه کسی به خانه آمده بود؟
چه چیزی گفته بود؟
چه کسی خبر داشت؟
پدر از یک انسان داغدار به منبع اطلاعات احتمالی تبدیل می‌شود.
خانه دیگر فقط خانه نیست.
رفت‌وآمدها معنا پیدا می‌کنند.
آشنایان ممکن است زیر نظر قرار گیرند.
و زندگی خصوصی خانواده وارد پرونده امنیتی می‌شود.
این یکی از ویژگی‌های سرکوب خانوادگی است: مجازات فقط آن چیزی نیست که در زندان اتفاق می‌افتد؛ گاهی ترس را وارد خانه می‌کنند.
سهراب را نباید فقط از لحظه مرگ شناخت
اما اگر تمام این فصل را به فشارهای پس از اول شهریور اختصاص دهیم، دوباره همان اشتباه را مرتکب شده‌ایم: سهراب را فقط از طریق علی‌اکبر تعریف کرده‌ایم.
او پیش از همه این اتفاقات شصت سال زندگی کرده بود.
شصت سال.
همین عدد را باید جدی گرفت.
شش دهه زندگی یک انسان را نمی‌توان به آخرین ماه‌های عمرش فروکاست.
او سال‌ها کار کرده بود، خانواده ساخته بود، فرزند بزرگ کرده بود و زندگی یک کشاورز مرزنشین را پشت سر گذاشته بود.
زمین برای چنین انسانی صرفاً دارایی نیست.
صبح باید برخاست.
کار باید انجام شود.
محصول منتظر سیاست نمی‌ماند.
دام، زمین، آب و فصل با خبرهای تهران متوقف نمی‌شوند.
شاید همین تصویر، بیش از هر تصویر دیگری برای شناخت سهراب مناسب باشد: مردی که پس از همه آنچه بر خانواده‌اش گذشته بود، باز به زمین بازگشته بود.
زندگی باید ادامه پیدا می‌کرد.
ایلام؛ جغرافیایی که بخشی از داستان است
سهراب را همچنین نمی‌توان از ایلام جدا کرد.
استان‌های مرزی ایران در دهه‌های گذشته هزینه‌هایی پرداخته‌اند که در روایت‌های مرکزگرا کمتر دیده می‌شود. جنگ ایران و عراق زندگی بسیاری از خانواده‌های غرب کشور را زیرورو کرد. روستاها تخلیه شدند، زمین‌های کشاورزی آسیب دیدند، جوانان به جبهه رفتند و اقتصاد محلی سال‌ها زیر فشار ماند.
خانواده اکبری نیز در همین جغرافیا زندگی می‌کرد.
این نکته مهم است، زیرا علی‌اکبر نیز از همین محیط برخاست.
او فرزند یک خانواده مرفه سیاسی در تهران نبود. زندگی‌اش از منطقه‌ای مرزی آغاز شد؛ جایی که محرومیت، جنگ و فاصله از مرکز بخشی از تجربه روزمره بود.
بنابراین هنگامی که بعدها از «قهرمان ملی» سخن گفته شد، یکی از معانی آن همین عبور از حاشیه به مرکز بود:
جوانی از ایلام وارد واقعه‌ای شد که در قلب بازار تهران رخ داد.
و چند ماه بعد، پیامد آن واقعه دوباره صدها کیلومتر دورتر، به همان زمین و همان خانواده بازگشت.
دایره در مزرعه بسته شد.
۱۷ فروردین ۱۳۷۸
سرانجام به روزی می‌رسیم که نام سهراب اکبری را برای همیشه وارد این پرونده کرد.
۱۷ فروردین ۱۳۷۸.
حدود هفت ماه پس از اول شهریور.
مزرعه.
تراکتور.
و مرگ یک کشاورز ۶۱ساله.
بنا بر اسناد و روایت‌هایی که در این مجموعه آمده و نیز شهادت کسانی که از نزدیک خانواده اکبری و فضای آن روزهای ایلام را می‌شناختند، مرگ سهراب یک حادثه عادی کشاورزی نبود. بومیان منطقه، دوستان و آشنایان خانواده و کسانی که وقایع آن روزها را به یاد دارند، ماجرا را در امتداد فشارهایی روایت کرده‌اند که پس از عملیات علی‌اکبر بر خانواده اکبری وارد شد. در همین روایت‌ها آمده است که سهراب حتی روز پیش از کشته‌شدن نیز مورد بازجویی قرار گرفته بود.
کنار هم قرارگرفتن این وقایع، تصویر روشنی از آن روزها به دست می‌دهد: علی‌اکبر دیگر زنده نبود، اما پرونده او برای دستگاه امنیتی با مرگش بسته نشده بود. فشار از پسر به خانه و خانواده منتقل شده بود و سرانجام به پدری رسید که نه در بازار تهران حضور داشت، نه در عملیات اول شهریور نقشی داشت و نه جز نسبت پدری با علی‌اکبر، چیزی او را به آن واقعه پیوند می‌داد.
او کشاورزی ۶۱ساله بود که به زمینش بازگشته بود.
و همین‌جاست که مرگ سهراب معنایی فراتر از مرگ یک فرد پیدا می‌کند. بر پایه اسناد و شهادت‌های گردآمده در این پرونده، آنچه در مزرعه اتفاق افتاد، حلقه‌ای جداافتاده از حوادث پیش از آن نبود؛ ادامه همان زنجیره‌ای بود که پس از اول شهریور به تعقیب و فشار بر خانواده اکبری کشیده شده بود.
پسر را دیگر نمی‌شد بازجویی کرد.
اما پدر مانده بود.
و انتقام، به مزرعه رسیده بود.
وقتی حکومت از پسر به پدر می‌رسد
اینجاست که عنوان این جلد معنای خود را پیدا می‌کند:
انتقام از پدر
علی‌اکبر بشهادت رسیده بود.
لاجوردی مرده بود.
واقعه اول شهریور پایان یافته بود.
اما ظاهراً حساب حکومت هنوز بسته نشده بود.
در این منطق، کافی نیست فردی که دشمن شناخته شده از میان برود. باید اطراف او نیز هزینه بدهند. باید خانواده احساس کند که مرگ فرزند پایان تعقیب نیست. باید دیگر خانواده‌ها نیز پیام را دریافت کنند.
اگر چنین سازوکاری اثبات شود، هدف فقط مجازات یک خانواده نیست؛ تولید ترس اجتماعی است.
پیامش ساده است:
اگر فرزندتان در برابر حکومت ایستاد، شما نیز ممکن است در امان نمانید.
و دقیقاً به همین دلیل است که سرگذشت سهراب اکبری از یک پرونده خانوادگی فراتر می‌رود.
.
پدر قهرمان ملی
در جلدهای پیشین، علی‌اکبر اکبری در مرکز روایت بود.
این جلد اما دوربین را کمی عقب می‌برد.
پشت آن جوان بیست‌ساله، پدری دیده می‌شود که سال‌ها پیش از آن‌که نام خانواده‌اش وارد تاریخ سیاسی ایران شود، زمین را شخم می‌زد.
اگر علی‌اکبر نماینده نسلی بود که تصمیم گرفت در برابر سرکوب بایستد، سهراب نماینده خانواده‌هایی است که بهای انتخاب فرزندانشان را پرداختند.
این دو تجربه را نمی‌توان از یکدیگر جدا کرد.
قهرمانان از خلأ نمی‌آیند.
از خانه‌ای می‌آیند.
از مادری.
از پدری.
از کوچه‌ای، روستایی، شهری.
از مجموعه‌ای از ارزش‌ها و تجربه‌ها که شخصیت آنان را شکل داده است.
از این منظر، بخشی از داستان علی‌اکبر در زندگی سهراب نوشته شده بود، سال‌ها پیش از آن‌که علی‌اکبر خود بداند روزی نامش بر سر زبان‌ها خواهد افتاد.
و بخشی از داستان سهراب نیز پس از مرگ پسرش نوشته شد.
مزرعه‌ای که به سند تبدیل شد
در آغاز این فصل گفتیم سهراب را باید ابتدا در مزرعه دید.
در پایان نیز به همان مزرعه بازمی‌گردیم.
اما حالا تصویر تغییر کرده است.
دیگر فقط کشاورزی را نمی‌بینیم که بر زمین خم شده است.
پشت سر او تاریخی ایستاده:
انقلاب.
جنگ.
دهه شصت.
زندان‌ها.
اعدام‌ها.
لاجوردی.
اول شهریور.
مرگ علی‌اکبر.
بازجویی‌ها.
و سرانجام ۱۷ فروردین ۱۳۷۸.
سرگذشت سهراب اکبری از همین رو ارزش روایت مستقل دارد. او نباید فقط در یک جمله در زندگی‌نامه علی‌اکبر ظاهر شود: «بعداً پدرش را نیز کشتند.»
این یک جمله، شصت‌ویک سال زندگی را می‌بلعد.
سهراب پیش از آن‌که قربانی باشد، انسان بود؛ کشاورزی که کار کرد، خانواده ساخت، فرزند بزرگ کرد و سال‌های سخت یک منطقه مرزی را پشت سر گذاشت.
و هنگامی که پسرش رفت، او ماند.
با داغش.
با زمینش.
و با حکومتی که بنا بر روایت این پرونده، حتی پس از مرگ پسر نیز دست از سر پدر برنداشت.
از این پس پرسش کتاب دیگر فقط این نیست که علی‌اکبر اکبری چرا لاجوردی را هدف قرار داد؟
پرسش تازه و شاید تکان‌دهنده‌تر این است:
چه نوع دستگاه قدرتی، پس از مرگ یک جوان، حساب خود را با پدر ۶۱ ساله و کشاورز او ادامه می‌دهد؟
برای پاسخ به این پرسش باید از مزرعه سهراب دوباره به عقب بازگردیم؛ به زندان اوین، به دهه شصت و به مردی که نامش با یکی از تاریک‌ترین فصل‌های زندان سیاسی در ایران گره خورد.
فصل بعد، بنابراین، درباره یک فرد تنها نیست.
درباره دستگاهی است که اسدالله لاجوردی را ساخت، بالا کشید و به او قدرت داد.
و پیش از لاجوردی، باید به کسی رسید که در رأس آن دستگاه ایستاده بود:
روح‌الله خمینی.
فصل دوم
پسری که از خانه اکبری برخاست
اگر قرار است سرنوشت سهراب اکبری را بفهمیم، ناچاریم یک‌بار دیگر به علی‌اکبر بازگردیم؛ اما نه برای تکرار آنچه در دو جلد پیشین درباره زندگی، انتخاب و عملیات اول شهریور گفته شد. این‌بار علی‌اکبر را از زاویه دیگری می‌بینیم: به‌عنوان پسری که از خانه سهراب برخاست و انتخاب او، پس از مرگش نیز زندگی آن خانه را رها نکرد.
میان مزرعه‌ای در ایلام و بازار تهران صدها کیلومتر فاصله بود. میان زندگی یک کشاورز ۶۱ساله و عملیات جوانی بیست‌ساله نیز ظاهراً جهانی فاصله وجود داشت. اما پس از اول شهریور ۱۳۷۷، دستگاه امنیتی این فاصله را از میان برد.
برای حکومت، راه علی‌اکبر به خانه پدری بازمی‌گشت.
و همین بازگشت است که موضوع این فصل را می‌سازد.
کودکی در حاشیه جنگ
علی‌اکبر اکبری در اول شهریور ۱۳۵۷ در ایلام به دنیا آمد؛ درست در ماه‌هایی که ایران به سوی انقلاب ضدسلطنتی می‌رفت.
هنوز کودکی خردسال بود که جنگ آغاز شد.
برای بسیاری از کودکان ایران، جنگ خبری بود که از رادیو و تلویزیون شنیده می‌شد؛ اما برای کودکی که در ایلام بزرگ می‌شد، جنگ بخشی از جغرافیای زندگی بود. استان‌های غربی کشور مستقیماً با بمباران، جابه‌جایی جمعیت، ناامنی و دشواری‌های اقتصادی روبه‌رو بودند.
خانه اکبری نیز در همین محیط قرار داشت.
در یک سوی این تصویر، سهراب بود: پدری که باید زمین را نگه می‌داشت، کار می‌کرد و خانواده را اداره می‌کرد.
در سوی دیگر، پسری بود که جهان را در چنین شرایطی شناخت.
این نکته برای شناخت علی‌اکبر اهمیت دارد. او از محیطی آرام و بی‌حادثه به سیاست نرسید. نسلی که او به آن تعلق داشت، کودکی خود را در سایه جنگ و نوجوانی‌اش را در فضای سنگین سیاسی پس از دهه شصت گذراند.
پرسش‌هایی که از نوجوانی آغاز شد
بر اساس روایت‌های گردآمده درباره زندگی علی‌اکبر، یکی از نقاط تأثیرگذار بر ذهن نوجوان او مشاهده اعدام‌ها و سرکوب مخالفان بود.
آنچه برای بسیاری فقط یک خبر سیاسی بود، برای او به پرسش تبدیل شد.
این آدم‌ها چه کسانی هستند؟
چرا اعدام می‌شوند؟
مجاهدین چه می‌گویند؟
چرا حکومت تا این اندازه از آنان سخن می‌گوید و چرا برای از میان بردنشان چنین نیروی عظیمی به کار گرفته است؟
همین پرسش‌ها او را به جست‌وجو کشاند.
در حدود پانزده‌سالگی آشنایی جدی‌تر او با مسائل سیاسی و مجاهدین شکل گرفت و بنا بر منابع زندگی‌نامه‌ای این مجموعه، در هفده‌سالگی مسیر سیاسی خود را انتخاب کرد.
این فاصله کوتاه میان پرسش و انتخاب، یکی از ویژگی‌های شخصیت علی‌اکبر را نشان می‌دهد. او از کنار چیزی که ذهنش را درگیر می‌کرد به‌سادگی نمی‌گذشت. می‌خواست بداند، دنبال می‌کرد و پس از رسیدن به نتیجه، تصمیم می‌گرفت.
اما در این جلد، مهم‌تر از جزئیات آن تصمیم، مبدأ حرکت اوست.
او از همان خانه‌ای برخاست که سهراب در آن زندگی می‌کرد.
پسر یک کشاورز
بعدها، وقتی نام علی‌اکبر با اول شهریور و لاجوردی گره خورد، بزرگی حادثه می‌توانست زندگی پیشین او را زیر سایه ببرد.
اما او پیش از همه آن عناوین، پسر یک خانواده زحمتکش ایلامی بود.
همین نکته در فهم رابطه پدر و پسر اهمیت دارد.
علی‌اکبر از یک خاندان صاحب قدرت، ثروت یا نفوذ سیاسی نیامده بود. پشت سر او دستگاهی دولتی یا موقعیتی اجتماعی قرار نداشت. خانه‌ای بود در ایلام و پدری که زندگی‌اش با کشاورزی می‌گذشت.
حتی اگر از همه اختلاف‌های سیاسی درباره علی‌اکبر عبور کنیم، این واقعیت باقی می‌ماند که تصمیم یک جوان بیست‌ساله، بعدها هزینه‌ای را متوجه خانواده‌ای کرد که زندگی دیگری داشت.
سهراب راه پسرش را نرفته بود.
علی‌اکبر نیز پدرش را وارد مأموریت خود نکرده بود.
این دو، دو انسان مستقل بودند.
اما پس از اول شهریور، دستگاه امنیتی مرز میان این دو زندگی را به رسمیت نشناخت.
علی‌اصغر غضنفرنژاد؛ رفاقتی که به انتخاب مشترک رسید
در کنار علی‌اکبر، نام دیگری نیز قرار دارد که نمی‌توان از این مقطع زندگی او حذف کرد: علی‌اصغر غضنفرنژاد.
جوانی از شمال ایران که دوستی و همراهی‌اش با علی‌اکبر از یک آشنایی معمولی فراتر رفت و به همرزمی تبدیل شد.
در جلدهای پیشین به علی‌اصغر و سرنوشت او پرداخته‌ایم؛ بنابراین اینجا قرار نیست آن روایت تکرار شود. اهمیت او در این فصل از زاویه دیگری است: علی‌اکبر در مسیر خود تنها نبود. دوستی، اعتماد و همرزمی بخشی از جهانی بود که این جوانان برای خود ساخته بودند.
یکی از ایلام آمده بود و دیگری از شمال ایران.
جغرافیا متفاوت بود، خانواده‌ها متفاوت بودند و تجربه‌های زندگی یکسان نبود؛ اما انتخاب سیاسی آنان را به یکدیگر رسانده بود.
این همراهی تا اول شهریور ادامه یافت و سرنوشت هر دو را تغییر داد.
و پشت سر هر دو، خانواده‌هایی باقی ماندند.
چرا لاجوردی؟
اینجا فقط به اندازه‌ای که برای اتصال این جلد لازم است، باید به هدف عملیات اول شهریور بازگردیم.
علی‌اکبر یک فرد تصادفی را در بازار تهران هدف قرار نداد.
هدف، اسدالله لاجوردی بود؛ کسی که نامش برای بخش بزرگی از زندانیان سیاسی و خانواده‌های آنان با دادستانی انقلاب، اوین و سرکوب دهه شصت پیوند خورده بود.
برای علی‌اکبر و همرزمانش، لاجوردی یک مقام بازنشسته یا فردی متعلق به گذشته نبود. او نماد دستگاهی تلقی می‌شد که هزاران زندانی سیاسی با آن تجربه‌ای مستقیم داشتند.
این موضوع برای جلد سوم اهمیت اساسی دارد؛ زیرا زنجیره‌ای را که به سهراب رسید روشن می‌کند:
لاجوردی → اول شهریور → علی‌اکبر → خانواده اکبری → سهراب.
اگر این زنجیره دیده نشود، آنچه چند ماه بعد در ایلام رخ داد ممکن است حادثه‌ای جداگانه به نظر برسد.
اما چنین نبود.
اول شهریور؛ روزی که خانه اکبری نیز وارد ماجرا شد
اول شهریور ۱۳۷۷، علی‌اکبر بیست‌ساله شد.
همان روز، واقعه بازار تهران رخ داد.
لاجوردی کشته شد.
علی‌اکبر نیز پس از عملیات زنده نماند.
در این نقطه جلدهای اول و دوم داستان خود را گفته‌اند. جلد سوم درست از جایی آغاز می‌شود که دوربین معمولاً خاموش می‌شود.
خبر به ایلام رسید.
به خانه اکبری.
تصور آن لحظه دشوار نیست، اما برای نوشتن تاریخ نیازی نیست چیزی به آن بیفزاییم. واقعیت به‌اندازه کافی سنگین است:
پدر و مادری خبر مرگ پسر بیست‌ساله خود را دریافت کردند.
اما برای سهراب، فقط سوگواری در پیش نبود.
پرونده امنیتی پسر به سوی خانه پدر حرکت کرده بود.
چرا خانواده اهمیت پیدا کرد؟
از نگاه دستگاه امنیتی، مرگ علی‌اکبر الزاماً پایان کار اطلاعاتی نبود.
او چگونه به این مسیر رسیده بود؟
چه کسانی را می‌شناخت؟
ارتباط‌هایش چگونه شکل گرفته بود؟
در ایلام با چه کسانی ارتباط داشت؟
خانواده چه می‌دانست؟
چه کسانی به خانه رفت‌وآمد داشتند؟
این نوع پرسش‌ها توضیح می‌دهد چرا خانواده یک مخالف سیاسی می‌تواند پس از مرگ او نیز زیر فشار قرار گیرد.
اما میان تحقیق درباره یک پرونده و مجازات خانواده مرزی روشن وجود دارد.
سهراب مسئول انتخاب پسرش نبود.
پدر بودن جرم نیست.
نسبت خانوادگی مسئولیت کیفری ایجاد نمی‌کند.
بااین‌حال، بر اساس اسناد و روایت‌های گردآمده برای این مجموعه، فشار بر سهراب در ماه‌های پس از مرگ علی‌اکبر ادامه یافت.
همین‌جا است که داستان جلد سوم از زندگی‌نامه علی‌اکبر جدا می‌شود.
موضوع دیگر پسر نیست.
موضوع پدری است که پس از پسر هدف فشار قرار گرفت.
پسر رفته بود، نامش مانده بود
مرگ علی‌اکبر یک تناقض برای دستگاه امنیتی ایجاد کرده بود.
جسم او دیگر در دسترس نبود؛ اما نامش زنده بود.
واقعه اول شهریور خبر شده بود.
لاجوردی، چهره شناخته‌شده سرکوب دهه شصت، کشته شده بود.
نام جوانی بیست‌ساله از ایلام در کنار این واقعه قرار گرفته بود.
و در ایلام، خانه‌ای وجود داشت که نام خانوادگی او را بر خود داشت.
اینجاست که سهراب، ناخواسته، وارد بخش دوم داستان می‌شود.
نه به دلیل عملی که انجام داده بود.
نه به دلیل نقشی در بازار تهران.
بلکه به دلیل آن‌که پدر علی‌اکبر بود.
آنچه علی‌اکبر برای پدر باقی گذاشت
اما رابطه این پدر و پسر را نباید فقط از دریچه دستگاه امنیتی دید.
علی‌اکبر برای سهراب یک «پرونده» نبود.
پسرش بود.
همان کودکی که در خانه او بزرگ شده بود.
همان نوجوانی که سؤال می‌کرد.
همان جوانی که روزی از خانه رفت.
و اکنون دیگر بازنمی‌گشت.
هر خاطره‌ای که از نزدیکان خانواده درباره رفتار سهراب پس از مرگ علی‌اکبر، سخنان او درباره پسرش، رفت‌وآمد مأموران یا روزهای آخر زندگی‌اش باقی مانده باشد، در این نقطه ارزش تاریخی ویژه‌ای پیدا می‌کند؛ زیرا چهره انسانی پدر را از پشت پرونده امنیتی بیرون می‌آورد.
در این کتاب سهراب قرار نیست صرفاً «پدر عامل عملیات اول شهریور» باشد.
همان‌طور که در فصل پیش دیدیم، او پیش از آن شصت سال زندگی کرده بود.
اکنون فقط چند ماه دیگر برایش باقی مانده بود.
هفت ماه
فاصله اول شهریور ۱۳۷۷ تا ۱۷ فروردین ۱۳۷۸ کمتر از هشت ماه بود.
در تقویم، فاصله زیادی نیست.
اما برای پدری که فرزندش را از دست داده و در همان حال زیر فشار و بازجویی قرار گرفته است، هر روز می‌تواند طولانی باشد.
این چند ماه، پل میان جلدهای پیشین و کتاب حاضر است.
در یک سوی پل، علی‌اکبر ایستاده است.
در سوی دیگر، سهراب.
در یک سوی آن بازار تهران است.
در سوی دیگر مزرعه‌ای در ایلام.
و میان این دو، دستگاه امنیتی‌ای قرار دارد که پرونده پسر را به خانواده کشاند.
به همین دلیل، برای فهم مرگ سهراب لازم بود یک‌بار دیگر به علی‌اکبر بازگردیم.
نه برای تکرار حماسه اول شهریور.
نه برای بازگویی دوباره زندگی او.
بلکه برای روشن‌شدن یک حقیقت:
سهراب اکبری را نمی‌توان بدون علی‌اکبر شناخت؛ اما نمی‌توان او را نیز به علی‌اکبر تقلیل داد.
پسر راه خود را انتخاب کرد و بهای آن را با جانش پرداخت.
پدر در ایلام ماند.
او باید با فقدان فرزندش زندگی می‌کرد، زمینش را اداره می‌کرد و روزهای باقی‌مانده عمرش را می‌گذراند.
اما بر اساس اسناد و شهادت‌های این پرونده، دستگاه امنیتی چنین فرصتی به او نداد.
اول شهریور در تهران پایان یافته بود؛ اما برای خانه اکبری تازه فصل دیگری آغاز شده بود.
فصل بعد وارد همین ماه‌ها می‌شود: فاصله میان مرگ علی‌اکبر و مرگ سهراب؛ ماه‌هایی که نشان می‌دهند چگونه پرونده یک جوان از بازار تهران، قدم‌به‌قدم به خانه و مزرعه پدرش در ایلام رسید.
فصل سوم
لاجوردی که بود؟
چرا مرگ او برای حکومت فقط مرگ یک مقام سابق نبود؟
برای فهمیدن آنچه پس از اول شهریور ۱۳۷۷ بر خانواده اکبری و به‌ویژه سهراب اکبری گذشت، باید به مردی بازگردیم که در بازار تهران هدف قرار گرفت.
اما این فصل زندگی‌نامه اسدالله لاجوردی نیست.
قرار نیست از کودکی و جوانی او آغاز کنیم و قدم‌به‌قدم به بازار تهران برسیم. آنچه برای این کتاب اهمیت دارد، جایگاهی است که لاجوردی در دستگاه سرکوب پس از انقلاب پیدا کرد و این پرسش که چرا کشته‌شدن او برای حاکمیت چنان سنگین بود که واکنش امنیتی به واقعه، با مرگ علی‌اکبر پایان نیافت.
لاجوردی یک مقام معمولی نبود.
نام او با یکی از مهم‌ترین دوره‌های سرکوب سیاسی در دهه شصت، با دادستانی انقلاب تهران و با زندان اوین گره خورده بود. منابع تاریخی و حقوق‌بشری مستقل نیز ثبت کرده‌اند که او پس از انقلاب دادستان انقلاب تهران شد و پس از کشته‌شدن محمد کچویی در سال ۱۳۶۰، مسئولیت اوین را نیز به عهده گرفت. در ادبیات بسیاری از زندانیان و منابع خارج از حکومت، شهرت او تا آنجا پیش رفت که به «قصاب اوین» یا Butcher of Evin معروف شد.
بنابراین وقتی در اول شهریور ۱۳۷۷ لاجوردی کشته شد، حکومت فقط یکی از مدیران سابق خود را از دست نداده بود.
یکی از نمادهای تاریخی دستگاه سرکوبش هدف قرار گرفته بود.
مردی در نقطه اتصال دادستانی و زندان
قدرت لاجوردی را باید در ترکیب دو موقعیت دید.
او از یک‌سو دادستان انقلاب تهران بود؛ یعنی در یکی از مهم‌ترین مراکز تصمیم‌گیری درباره پرونده‌های سیاسی قرار داشت.
از سوی دیگر، اداره اوین را نیز در اختیار گرفت.
این ترکیب اهمیت داشت. پرونده سیاسی، بازجویی، زندان و سرنوشت زندانی در ساختاری قرار می‌گرفت که فاصله میان مقام قضایی و دستگاه زندان در آن بسیار کم شده بود.
اسناد گردآوری‌شده توسط مرکز عبدالرحمن برومند درباره ساختار دادستانی‌های انقلاب تصریح می‌کنند که دادستان‌های انقلاب ــ و در تهران مهم‌ترین آنان لاجوردی ــ بر بازجویی، گرفتن اعتراف، زندان و اجرای احکام زندانیان نظارت داشتند.
حتی اسناد رسمی همان دوران تصویری از قدرت او به دست می‌دهند. در گزارشی از دی‌ماه ۱۳۶۰، لاجوردی در مقام «دادستان انقلاب اسلامی تهران» مستقیماً در اوین با زندانیان روبه‌رو می‌شود و به پرسش آنان درباره ماه‌ها بلاتکلیفی، بازجویی و اتهامات پاسخ می‌دهد.
بنابراین او فقط نامی بالای یک اداره نبود.
در قلب سیستم حضور داشت.
اوین؛ زندان یا «مدرسه»؟
یکی از مهم‌ترین جنبه‌های تفکر لاجوردی نگاه او به زندانی سیاسی بود.
زندان برای این دستگاه فقط محلی برای تحمل محکومیت نبود. هدف بزرگ‌تری وجود داشت: زندانی باید از هویت سیاسی خود جدا می‌شد.
باید می‌شکست.
باید گذشته خود را نفی می‌کرد.
و در شکل مطلوب دستگاه، باید به مخالفی تبدیل می‌شد که علیه گذشته و همرزمان سابق خود سخن بگوید.
در ادبیات زندان‌های آن دوران، چنین فردی «تواب» نامیده می‌شد.
این مفهوم برای شناخت لاجوردی بسیار مهم‌تر از هر فهرست طولانی از سمت‌های اوست.
زیرا «تواب‌سازی» نشان می‌دهد که مسئله فقط گرفتن اطلاعات نبود؛ تغییر هویت زندانی هدف قرار گرفته بود.
پژوهش‌های تاریخی درباره زندان‌های آن دوره نوشته‌اند که دستگاه زندان در پی گرفتن توبه، اعتراف و اعلام برائت سیاسی از زندانیان بود. منابعی نیز از افتخار لاجوردی به موفقیت در «تواب‌سازی» و گرفتن اعترافات ضبط‌شده سخن گفته‌اند.
در گزارشی که مرکز عبدالرحمن برومند منتشر کرده، به مصاحبه تلویزیونی لاجوردی اشاره شده که در آن استفاده از شلاق و تنبیه بدنی را در جهت «توبه» و ادغام دوباره زندانیان سیاسی در نظم حاکم مؤثر معرفی کرده بود.
این‌جا با یکی از بنیادی‌ترین ویژگی‌های دستگاهی روبه‌رو می‌شویم که لاجوردی نماینده آن بود:
حکومت فقط اطاعت بدن را نمی‌خواست؛ تسلیم ذهن را نیز می‌خواست.
تواب؛ محصول مطلوب زندان
تواب‌سازی فقط یک اصطلاح نبود.
در شهادت‌های زندانیان سابق، توابان در بخش‌هایی از سازوکار کنترل زندانیان نیز حضور داشتند.
یکی از شهادت‌های گردآوری‌شده در «ایران تریبونال» از دوره‌ای سخن می‌گوید که زندانی تحت کنترل دائمی بود و توابان برای نظارت بر زندانیان به کار گرفته می‌شدند. همان شاهد از ماه‌ها انفرادی و شکنجه سخن گفته و شهادت داده است که لاجوردی شخصاً به سلول او آمده و پس از خودداری وی از دادن اطلاعات، دستور ادامه شکنجه را داده است.
اهمیت این شهادت فقط در خشونت آن نیست.
مسئله، ساختن یک سیستم است.
زندانی می‌توانست در برابر زندانی قرار گیرد.
کسی که دیروز عضو یک جریان سیاسی بود، پس از شکستن باید علیه همان جریان سخن می‌گفت.
اعتراف می‌توانست ضبط شود.
مصاحبه می‌توانست نمایش داده شود.
و حکومت از شکست یک انسان برای اثبات شکست یک اندیشه استفاده کند.
در چنین ساختاری، شکنجه فقط وسیله کسب اطلاعات نیست؛ ابزار مهندسی انسان است.
انفرادی؛ شکستن انسان در سکوت
در کنار تواب‌سازی، سلول انفرادی یکی دیگر از اجزای این دستگاه بود.
انفرادی فقط چهار دیوار کوچک نیست.
قطع ارتباط انسان با دیگران، بی‌خبری، ندانستن زمان، انتظار بازجویی، تهدید و شکنجه می‌تواند مقاومت روانی زندانی را هدف بگیرد.
شهادت‌های زندانیان آن دوره از ماه‌ها انفرادی و شکنجه‌های مکرر سخن می‌گویند.
این مسئله برای شناخت لاجوردی مهم است، زیرا نام او در روایت زندانیان نه صرفاً به‌عنوان مدیری دور از صحنه، بلکه به‌عنوان فردی حاضر در سازوکار زندان تکرار می‌شود.
اوین برای او تنها محل کار نبود.
برخی منابع تاریخی نوشته‌اند که لاجوردی چنان خود را با اوین یکی می‌دانست که خانواده‌اش را نیز به آنجا برده و در مجموعه زندان زندگی می‌کرد. ارواند آبراهامیان نیز این موضوع را در پژوهش خود ثبت کرده است.
این جزئیات کوچک نیست.
مردی که هم دادستان تهران بود و هم رئیس اوین، زندان را نه حاشیه مسئولیت خود، بلکه بخشی از جهان سیاسی و شخصی خویش ساخته بود.
«قصاب اوین»؛ لقبی که از هیچ به وجود نیامد
لقب «قصاب اوین» ساخته این کتاب نیست.
در منابع مختلف مستقل، همین عنوان برای لاجوردی ثبت شده است. پژوهش ارواند آبراهامیان از شهرت او با این عنوان یاد می‌کند؛ مرکز اسناد حقوق بشر ایران نیز همین شهرت را ثبت کرده و منابع مطبوعاتی بین‌المللی نیز سال‌ها پیش از مرگ او این تعبیر را به کار برده‌اند.
البته یک لقب به‌تنهایی سند تاریخی نیست.
آنچه به لقب معنا می‌دهد، مجموعه اعمال، ساختارها و شهادت‌هایی است که پشت آن قرار دارد.
دادستانی انقلاب.
اوین.
اعدام‌ها.
بازجویی.
انفرادی.
شکنجه.
تواب‌سازی.
اعتراف.
و تلاش برای شکستن هویت زندانی سیاسی.
کنار هم قرار گرفتن این عناصر توضیح می‌دهد چرا نام لاجوردی برای بسیاری از زندانیان و خانواده‌های آنان صرفاً نام یک مقام قضایی نبود.
او به چهره انسانی یک دستگاه تبدیل شده بود.
لاجوردی و مجاهدین
در این میان، رابطه لاجوردی با مجاهدین جایگاهی ویژه داشت.
بخش بزرگی از موج سرکوب سیاسی پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ متوجه اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق بود. بسیاری از جوانانی که در آن سال‌ها بازداشت شدند، در اوین و دیگر زندان‌ها با دستگاهی روبه‌رو شدند که لاجوردی یکی از چهره‌های اصلی آن بود.
منابع تاریخی درباره اوین تصریح می‌کنند که روایت‌های باقی‌مانده از بازجویی و اعدام زندانیان مجاهد محدود است، زیرا شمار زیادی از آنان زنده نماندند.
این دشمنی فقط یک اختلاف سیاسی معمولی نبود.
در زبان رسمی حکومت، مجاهدین «منافق» نامیده شدند؛ واژه‌ای که مخالف سیاسی را نه فقط رقیب حکومت، بلکه دشمنی دینی و اخلاقی معرفی می‌کرد.
در چنین فضایی، لاجوردی خود را صرفاً دادستان پرونده‌های آنان نمی‌دید.
او بخشی از جنگ حکومت علیه یک دشمن تعریف‌شده بود.
این نکته بعداً برای فهم علی‌اکبر اهمیت پیدا می‌کند.
جوانی که در دهه هفتاد به مجاهدین پیوسته بود، لاجوردی را نه به‌عنوان پیرمردی بازنشسته در بازار، بلکه از خلال حافظه دهه شصت می‌شناخت.
دو نسل در اول شهریور به یکدیگر رسیدند:
لاجوردی، چهره سرکوب نسل دهه شصت؛
و علی‌اکبر، جوانی از نسل پس از انقلاب.
لاجوردی رفته بود، اما دستگاه او باقی بود
یکی از نکات مهم در زندگی سیاسی لاجوردی این است که نفوذ او به سال‌های نخست دهه شصت محدود نماند.
او در مقطعی از مسئولیت مستقیم اوین کنار گذاشته شد، اما بعدها دوباره به ساختار زندان بازگشت و ریاست سازمان زندان‌ها را نیز برعهده گرفت. گزارش نماینده ویژه سازمان ملل در سال ۱۹۹۴ از او در مقام رئیس سازمان زندان‌ها یاد می‌کند و اظهارات رسمی او درباره جمعیت زندانیان کشور را ثبت کرده است.
بنابراین لاجوردی فقط خاطره سال ۱۳۶۰ نبود.
تا سال‌ها در ساختار رسمی حکومت حضور داشت.
حتی وقتی دیگر آن قدرت سابق را نداشت، نامش بخشی از تاریخ رسمی دستگاهی بود که جمهوری اسلامی برای مقابله با مخالفان خود ساخته بود.
و همین ما را به اول شهریور ۱۳۷۷ می‌رساند.
چرا کشته‌شدن لاجوردی برای حکومت چنین سنگین بود؟
اکنون می‌توان به پرسش اصلی فصل پاسخ داد.
چرا مرگ لاجوردی اهمیت ویژه داشت؟
زیرا کسی کشته شده بود که برای حکومت فقط یک شهروند یا مقام سابق نبود.
او حامل بخشی از تاریخ نظام بود.
مردی که در یکی از بحرانی‌ترین دوره‌های بقای حکومت، در دادستانی تهران و اوین در مرکز برخورد با مخالفان قرار گرفته بود.
کشته‌شدن او در بازار تهران یک پیام نمادین نیز داشت: پرونده دهه شصت در حافظه مخالفان بسته نشده است.
برای دستگاه امنیتی، این فقط مسئله یافتن عاملان نبود.
مسئله حیثیت بود.
امنیت بود.
حافظه تاریخی بود.
و مهم‌تر از همه، این واقعیت بود که یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های سرکوب، سال‌ها بعد از آن وقایع، در قلب تهران هدف قرار گرفته بود.
حکومت نیز بلافاصله کوشید لاجوردی را نه به‌عنوان یک مقام مناقشه‌برانگیز، بلکه در جایگاه یکی از خدمتگزاران و قربانیان خود تثبیت کند.
اینجاست که تفاوت دو حافظه آشکار می‌شود.
برای حکومت: شهید لاجوردی.
برای شمار زیادی از زندانیان سیاسی و بازماندگان: قصاب اوین.
دو نام برای یک نفر؛ و پشت این دو نام، دو روایت کاملاً متضاد از دهه شصت.
چرا علی‌اکبر کافی نبود؟
و حالا به موضوع اصلی جلد سوم بازمی‌گردیم.
علی‌اکبر اکبری در جریان واقعه اول شهریور از میان رفت.
اگر مسئله فقط خنثی‌کردن عامل عملیات بود، پرونده باید همان‌جا پایان می‌یافت.
اما بر اساس اسناد و شهادت‌هایی که در این مجموعه گرد آمده، فشار به خانواده او ادامه یافت و سهراب اکبری نیز در ماه‌های بعد مورد بازجویی قرار گرفت.
این استمرار را باید در وزن سیاسی لاجوردی دید.
برای دستگاهی که یکی از نمادهای تاریخی خود را از دست داده بود، علی‌اکبر فقط جوان بیست‌ساله‌ای نبود که عملیاتی انجام داده بود؛ او کسی بود که به یکی از چهره‌های نمادین دستگاه سرکوب ضربه زده بود.
و وقتی خود علی‌اکبر دیگر زنده نبود، نگاه امنیتی به پشت سر او برگشت:
به ارتباطاتش.
به دوستانش.
به همرزمانش.
و به خانواده‌اش.
در ایلام، سهراب مانده بود.
لاجوردی؛ محصول یا استثنا؟
اما هنوز یک پرسش بزرگ‌تر باقی است.
آیا لاجوردی یک استثنا بود؟
آیا تمام آنچه در اوین اتفاق افتاد نتیجه خشونت شخصی یک فرد بود؟
اگر چنین باشد، داستان بسیار ساده می‌شود: مردی خشن قدرت گرفت، جنایت کرد و سرانجام کشته شد.
اما اسناد تاریخی اجازه چنین ساده‌سازی‌ای را نمی‌دهند.
لاجوردی دادستانی را خودش ایجاد نکرد.
دادگاه انقلاب را خودش تأسیس نکرد.
مفهوم «محارب» را خودش وارد دستگاه قضایی نکرد.
اوین را خودش به زندان سیاسی تبدیل نکرد.
سرکوب سراسری مخالفان تصمیم شخصی او نبود.
او درون ساختاری عمل می‌کرد که قدرت سیاسی، قضایی، امنیتی و ایدئولوژیک لازم را در اختیارش گذاشته بود.
حتی اگر فرد دیگری جای او می‌نشست، پرسش اصلی همچنان باقی می‌ماند:
چه ساختاری به یک دادستان اجازه می‌داد چنین قدرتی بر جان و ذهن زندانی داشته باشد؟
این سؤال ما را از لاجوردی به بالاتر می‌برد.
به نظامی که او در آن رشد کرد.
به دستگاه قضایی و امنیتی‌ای که او را به مرکز اوین رساند.
و سرانجام به مردی که در رأس نظام قرار داشت و چارچوب ایدئولوژیک برخورد با مخالفان را تعیین کرد.
لاجوردی را نمی‌توان بدون خمینی توضیح داد.
همان‌گونه که برای فهم آنچه بعدها بر سهراب اکبری گذشت، نمی‌توان فقط به مأمورانی نگاه کرد که در ایلام حضور داشتند.
دژخیم مهم است؛ اما مهم‌تر، دستگاهی است که دژخیم می‌سازد، به او اختیار می‌دهد و اعمالش را به وظیفه تبدیل می‌کند.
فصل بعد درباره همین دستگاه است:
خمینی؛ چگونه یک نظام دژخیم‌پرور ساخته شد؟
فصل چهارم
خمینی چگونه لاجوردی‌ها را ساخت؟
هیولا زاده نمی‌شود؛ دستگاه سرکوب آن را می‌پروراند
لاجوردی را اگر تنها ببینیم، بخش مهمی از حقیقت را از دست داده‌ایم.
می‌توان از خشونت او گفت، از اوین، از سلول‌های انفرادی، از بازجویی و «تواب‌سازی» و از زندانیانی که نام او را با یکی از تاریک‌ترین دوره‌های زندان سیاسی در ایران به یاد می‌آورند. اما حتی اگر همه اینها را کنار هم بگذاریم، هنوز پرسش اصلی بی‌پاسخ مانده است:
چه کسی به لاجوردی امکان داد چنین قدرتی پیدا کند؟
چه ساختاری به یک دادستان اجازه می‌داد در فضایی عمل کند که مرز میان بازجویی، دادستانی، زندان و اجرای حکم تا این اندازه درهم تنیده شود؟
چرا مخالفت سیاسی می‌توانست به «محاربه» تبدیل شود؟
چگونه دستگاهی شکل گرفت که در آن گرفتن اعتراف و توبه از زندانی فقط یک روش بازجویی نبود، بلکه بخشی از هدف سیاسی زندان محسوب می‌شد؟
و مهم‌تر از همه:
چرا پس از کناررفتن یک لاجوردی، دستگاه متوقف نشد و لاجوردی‌های دیگری تولید کرد؟
پاسخ را باید بالاتر از اوین جست.
در رأس نظام.
در اندیشه‌ای که خمینی از حکومت داشت.
لاجوردی یک استثنا نبود؛ محصول یک ساختار بود.


پیش از زندان، زبان ساخته شد
سرکوب از شکنجه‌گاه آغاز نمی‌شود.
پیش از آن‌که دستبند زده شود، پیش از آن‌که سلول انفرادی ساخته شود و پیش از آن‌که جوخه اعدام تشکیل شود، باید کاری بنیادی‌تر انجام گیرد:
مخالف باید از جایگاه یک انسان صاحب حق خارج شود.
این کار ابتدا با زبان انجام می‌شود.
مخالف دیگر رقیب سیاسی نیست.
«منافق» است.
«محارب» است.
«مفسد فی‌الارض» است.
«ضدانقلاب» است.
«دشمن اسلام» است.
وقتی چنین واژگانی از زبان قدرت سیاسی و مذهبی وارد دستگاه حکومتی می‌شود، اتفاقی بسیار بزرگ‌تر از یک توهین رخ داده است. مخالف از حوزه اختلاف سیاسی بیرون برده می‌شود و در حوزه دشمنی با دین، خدا و جامعه قرار می‌گیرد.
در یک نظام دموکراتیک، دولت باید ثابت کند فرد چه جرمی مرتکب شده است.
در نظامی ایدئولوژیک، کافی است ابتدا هویت او به «دشمن» تبدیل شود.
از آن پس، برخورد با او دیگر سرکوب معرفی نمی‌شود؛ دفاع از انقلاب و اسلام نام می‌گیرد.
اینجا نقطه تولد لاجوردی‌هاست.


خمینی و تبدیل اختلاف سیاسی به تکلیف شرعی
این کتاب پیش‌تر، در بحث مصدق، به یکی از ریشه‌های همین منطق رسیده بود.
خمینی هنگامی که با جبهه ملی بر سر لایحه قصاص روبه‌رو شد، اختلاف را در محدوده سیاست باقی نگذاشت. مخالفت با یک حکم مورد حمایت حکومت می‌توانست به ارتداد پیوند بخورد. درباره مصدق نیز اختلاف تاریخی و سیاسی به داوری درباره مسلمانی یا نامسلمانی او کشیده شد.
این همان جابه‌جایی بنیادی بود:
سیاست به ایمان و کفر تبدیل می‌شد.
وقتی این منطق از منبر وارد حکومت شود، نتیجه آن فقط چند سخنرانی تند نیست.
قاضی آن را می‌شنود.
دادستان آن را می‌شنود.
بازجو آن را می‌شنود.
پاسدار آن را می‌شنود.
زندانبان آن را می‌شنود.
و هرکدام می‌توانند خود را نه مأمور سرکوب یک مخالف سیاسی، بلکه مجری حکم علیه دشمن خدا تصور کنند.
لاجوردی در چنین فضایی قدرت گرفت.
خمینی لازم نبود شخصاً در هر سلول اوین حضور داشته باشد.
او قواعد بازی را تعیین کرده بود.


دادگاه انقلاب؛ دادگستری یا بازوی انقلاب؟
یکی از نخستین ابزارهای این ساختار، دادگاه‌های انقلاب بود.
این دادگاه‌ها در فضای پس از سقوط سلطنت شکل گرفتند و به‌سرعت به یکی از مراکز اصلی رسیدگی به پرونده‌های سیاسی و امنیتی تبدیل شدند. گزارش‌های حقوق‌بشری درباره آن دوره بارها از مشکلات بنیادین دادرسی، محرومیت متهمان از تضمین‌های معمول دفاع و روندهای بسیار سریع صدور حکم سخن گفته‌اند.
اما مسئله فقط سرعت دادگاه نبود.
مسئله در فلسفه آن قرار داشت.
وقتی نام نهاد قضایی «دادگاه انقلاب» است، خطر بزرگی پدید می‌آید: قاضی ممکن است خود را نه داور بی‌طرف میان حکومت و متهم، بلکه مدافع انقلاب در برابر دشمن انقلاب بداند.
از همین‌جا توازن حقوقی فرو می‌ریزد.
متهم دیگر در برابر یک دادگاه بی‌طرف قرار ندارد؛ در برابر نهادی قرار گرفته که ممکن است خود را بخشی از همان جبهه‌ای بداند که متهم به جنگ با آن متهم شده است.
در چنین ساختاری بود که دادستان انقلاب قدرتی فراتر از یک دادستان معمولی پیدا کرد.
و در تهران، یکی از برجسته‌ترین صاحبان این قدرت اسدالله لاجوردی بود.


وقتی دادستان، بازجو و زندان به هم نزدیک می‌شوند
در نظام قضایی‌ای که بر استقلال و حقوق متهم استوار است، وظایف از یکدیگر جدا می‌شوند.
بازجو تحقیق می‌کند.
دادستان اتهام را پیگیری می‌کند.
قاضی داوری می‌کند.
زندان حکم را اجرا می‌کند.
و وکیل از حقوق متهم دفاع می‌کند.
هرچه این مرزها بیشتر از میان بروند، امکان سوءاستفاده از قدرت بیشتر می‌شود.
در دستگاه انقلاب، به‌ویژه در پرونده‌های سیاسی دهه شصت، این مرزها به‌شدت آسیب دیدند. گزارش‌ها و شهادت‌های باقی‌مانده از آن دوره نشان می‌دهند دادستان‌های انقلاب نقشی بسیار گسترده در روند بازجویی، زندان، اعتراف‌گیری و سرنوشت زندانیان داشتند.
اینجاست که اهمیت موقعیت لاجوردی روشن می‌شود.
او فقط مردی خشن نبود که اتفاقاً کلید چند سلول را در دست گرفته باشد.
ساختار به او قدرت داده بود.
قدرت بازداشت.
قدرت بازجویی.
قدرت نگهداری زندانی.
قدرت تأثیرگذاری بر پرونده.
و در نهایت، قدرتی مستقیم یا غیرمستقیم بر سرنوشت انسان‌هایی که در اختیار دستگاه قرار گرفته بودند.
اگر چنین تمرکزی وجود نداشت، خشونت شخصی یک مأمور می‌توانست محدود شود.
اما وقتی خشونت با اختیار حکومتی جمع می‌شود، فرد خشن به نهاد تبدیل می‌شود.


«تواب»؛ وقتی حکومت تسلیم روح را هم می‌خواهد
شاید هیچ واژه‌ای به اندازه «تواب» ماهیت این دستگاه را آشکار نکند.
اگر هدف فقط اجرای قانون بود، زندانی پس از محکومیت دوران زندان خود را می‌گذراند و آزاد می‌شد.
اما در منطق زندان ایدئولوژیک، این کافی نبود.
زندانی باید تغییر می‌کرد.
باید گذشته‌اش را نفی می‌کرد.
باید سازمان یا اندیشه‌ای را که به آن وابسته بود محکوم می‌کرد.
گاهی باید در برابر دیگر زندانیان قرار می‌گرفت.
گاهی اعتراف می‌کرد.
گاهی مصاحبه می‌کرد.
و گاهی برای اثبات بریدن از گذشته، در کنترل دیگر زندانیان به کار گرفته می‌شد.
هدف فقط گرفتن بدن نبود.
ذهن نیز باید تسلیم می‌شد.
از این زاویه، «تواب‌سازی» چیزی فراتر از یک روش زندان بود؛ نمونه کوچکی از تصور حکومت نسبت به جامعه بود.
همان‌گونه که در بیرون از زندان، حزب مستقل، روزنامه مستقل و تجمع مستقل باید یا تابع می‌شد یا کنار می‌رفت، درون زندان نیز انسان مستقل باید شکسته می‌شد.
جامعه مطلوب حکومت و زندانی مطلوب لاجوردی یک ویژگی مشترک داشتند:
اطاعت.


انفرادی؛ معماری شکستن
سلول انفرادی نیز در چنین دستگاهی معنای خود را پیدا می‌کند.
چهار دیوار، دری بسته و انسانی که نمی‌داند چه زمانی بیرون خواهد آمد.
اما انفرادی فقط کوچک‌کردن فضای جسمانی انسان نیست.
زمان را از او می‌گیرد.
ارتباط را قطع می‌کند.
خبر را قطع می‌کند.
همبستگی را قطع می‌کند.
و فرد را در برابر دستگاه تنها می‌گذارد.
در چنین شرایطی، بازجو فقط سؤال نمی‌پرسد؛ بر تمام جهان زندانی مسلط می‌شود.
بازجو می‌داند بیرون چه خبر است.
زندانی نمی‌داند.
بازجو می‌داند بازجویی چه زمانی تمام می‌شود.
زندانی نمی‌داند.
بازجو می‌تواند وعده آزادی دهد یا تهدید به مرگ کند.
زندانی حتی نمی‌داند خانواده‌اش از زنده‌بودنش خبر دارند یا نه.
این عدم توازن عظیم قدرت است که انفرادی را به ابزار مؤثر شکستن انسان تبدیل می‌کند.
لاجوردی از این دستگاه استفاده می‌کرد؛ اما لاجوردی سلول انفرادی را به‌تنهایی به یک نظام سیاسی تبدیل نکرده بود.
نظامی بالاتر از او تصمیم گرفته بود مخالف را دشمن ببیند.


شکنجه؛ وقتی ممنوعیت روی کاغذ می‌ماند
یکی از تناقض‌های بزرگ حکومت تازه همین‌جا آشکار شد.
قانون می‌توانست از منع شکنجه سخن بگوید، اما ساختاری که اعتراف، اطلاعات، توبه و شکستن مقاومت زندانی را مطالبه می‌کرد، در عمل انگیزه استفاده از فشار را تولید می‌کرد.
این تناقض را نمی‌توان فقط با عبارت «تخلف چند مأمور» توضیح داد.
وقتی شهادت‌های متعدد از زندان‌های مختلف و سال‌های مختلف الگوهای مشابهی را روایت می‌کنند، مسئله دیگر یک مأمور منفرد نیست.
مسئله ساختار است.
ساختاری که نتیجه می‌خواهد.
اعتراف می‌خواهد.
اطلاعات می‌خواهد.
توبه می‌خواهد.
و بالاتر از همه، دشمن را نه صاحب حقوق، بلکه مانعی در برابر بقای نظام می‌بیند.
در چنین دستگاهی، بازجویی می‌تواند به شکنجه بلغزد و شکنجه می‌تواند به «ضرورت» تبدیل شود.
و وقتی ضرورت سیاسی بر حق انسان مقدم شد، مرز سرخ یکی پس از دیگری عقب می‌رود.


اعدام؛ آخرین حلقه زنجیره
سرانجام این مسیر به جایی می‌رسد که دیگر امکان بازگشت وجود ندارد.
اعدام.
اما حتی اعدام نیز از لحظه شلیک آغاز نمی‌شود.
پیش از آن زنجیره‌ای طی شده است:
ابتدا مخالف دشمن معرفی می‌شود.
سپس حقوق سیاسی‌اش گرفته می‌شود.
بعد بازداشت می‌شود.
در زندان هویت سیاسی او جرم تلقی می‌شود.
دادگاهی با تضمین‌های ناکافی می‌تواند درباره جان او تصمیم بگیرد.
و در پایان، حکمی که ماهیتی سیاسی دارد با زبان شرعی مشروعیت می‌یابد.
این همان نقطه‌ای است که ایدئولوژی و دستگاه قضایی به یکدیگر می‌رسند.
لاجوردی در میانه این زنجیره قرار داشت.
اما آغاز زنجیره بالاتر بود.


آیا لاجوردی از کنترل حکومت خارج شده بود؟
گاهی برای توضیح جنایت‌های حکومت‌ها، همه چیز به افراد تندرو نسبت داده می‌شود.
گویی در رأس نظام قصد دیگری وجود داشته، اما چند مأمور خشن از حدود خود تجاوز کرده‌اند.
این توضیح درباره لاجوردی با یک مشکل اساسی روبه‌روست:
او سال‌ها در ساختار رسمی قدرت باقی ماند.
مسئولیت گرفت.
کنار رفت.
دوباره مسئولیت گرفت.
و تا بالاترین سطوح سازمان زندان‌ها پیش رفت.
چنین مسیری با تصویر یک مأمور خودسر و منزوی سازگار نیست.
اگر دستگاه سیاسی اعمال یک مقام را fundamentally مغایر با ماهیت خود بداند، ابزار برکناری، محاکمه و مجازات او را در اختیار دارد.
اما لاجوردی در حافظه رسمی حکومت نه به‌عنوان جنایتکاری که نظام از او تبری جسته باشد، بلکه به‌عنوان یکی از چهره‌های وفادار آن باقی ماند.
پس مسئله فقط تحمل لاجوردی نبود.
مسئله نیاز دستگاه به کارکردی بود که لاجوردی نمایندگی می‌کرد.


خمینی چرا به چنین افرادی نیاز داشت؟
اکنون به مرکز فصل می‌رسیم.
خمینی در فاصله کوتاهی پس از انقلاب با جامعه‌ای بسیار متکثر روبه‌رو بود.
مجاهدین.
چپ‌ها.
ملی‌ها.
لیبرال‌ها.
اقلیت‌های قومی و مذهبی.
زنان معترض به حجاب اجباری.
روزنامه‌ها.
دانشگاه‌ها.
گروه‌های سیاسی متعدد.
شوراها.
و میلیون‌ها انسانی که انقلاب کرده بودند، اما الزاماً برای استقرار ولایت فقیه انقلاب نکرده بودند.
برای ساختن حکومت یکدست، فقط محبوبیت سیاسی کافی نبود.
رقبا باید کنار زده می‌شدند.
نهادهای مستقل باید محدود می‌شدند.
خیابان باید کنترل می‌شد.
رسانه باید مهار می‌شد.
و هنگامی که اختلاف به مقاومت تبدیل می‌شد، دستگاهی لازم بود که بتواند آن را درهم بشکند.
اینجاست که حزب‌اللهی خیابان، کمیته، سپاه، دادگاه انقلاب، دادستان و زندان اجزای یک تصویر واحد می‌شوند.
هرکدام وظیفه‌ای داشتند.
یکی تجمع را به هم می‌زد.
یکی بازداشت می‌کرد.
یکی بازجویی می‌کرد.
یکی حکم می‌داد.
یکی زندانی می‌کرد.
و دیگری حکم را اجرا می‌کرد.
لاجوردی در انتهای یک روند سیاسی ظاهر شد که از رأس حکومت آغاز شده بود.


از چماق تا اوین
این نقطه جلد سوم را به بحث جلد پیشین نیز متصل می‌کند.
در آغاز انقلاب، هنوز همه نهادهای سرکوب تثبیت نشده بودند.
گروه‌های حزب‌اللهی به تجمع‌ها و دفترها حمله می‌کردند.
چماق پیش از قانون حرکت می‌کرد.
اما حکومت نمی‌توانست برای همیشه با گروه فشار خیابانی اداره شود.
خشونت باید سازمان پیدا می‌کرد.
پرونده لازم داشت.
بازداشتگاه لازم داشت.
بازجو لازم داشت.
دادستان لازم داشت.
قاضی لازم داشت.
زندان لازم داشت.
چماق باید به نهاد تبدیل می‌شد.
این یکی از مهم‌ترین تحولات سال‌های نخست حکومت خمینی بود.
آنچه در خیابان با شعار «حزب فقط حزب‌الله» آغاز شده بود، در دستگاه رسمی به پرونده، حکم و زندان تبدیل شد.
و در این مرحله، مردانی مانند لاجوردی اهمیت پیدا کردند.


هیولا زاده نمی‌شود؛ دستگاه سرکوب آن را می‌پروراند
اکنون می‌توان عنوان این فصل را دوباره خواند.
هیولا زاده نمی‌شود؛ دستگاه سرکوب آن را می‌پروراند.
این جمله به معنای رفع مسئولیت فردی لاجوردی نیست.
برعکس.
هر انسانی مسئول اعمال خود است.
اما اگر فقط فرد را ببینیم، تاریخ را ناقص نوشته‌ایم.
یک حکومت سرکوبگر به انسان‌هایی نیاز دارد که فرمان را اجرا کنند؛ اما در همان حال، محیطی نیز می‌سازد که در آن خشونت پاداش می‌گیرد، قساوت «قاطعیت» نامیده می‌شود، تردید ضعف محسوب می‌شود و کسی که در برابر مخالف بی‌رحم‌تر است، می‌تواند وفادارتر جلوه کند.
در چنین دستگاهی، آدم‌ها نیز تغییر می‌کنند.
مأمور می‌آموزد که زندانی دشمن است.
بازجو می‌آموزد که اعتراف مهم‌تر از کرامت انسان است.
دادستان می‌آموزد که بقای نظام بر حقوق متهم تقدم دارد.
زندانبان می‌آموزد که شکستن زندانی خدمت است.
و جامعه می‌آموزد که بعضی انسان‌ها حقوق کمتری دارند.
این‌گونه است که یک حکومت فقط سرکوب نمی‌کند؛ سرکوبگر می‌سازد.


اگر لاجوردی نبود…
برای آزمودن این ادعا کافی است یک پرسش ساده مطرح کنیم:
اگر اسدالله لاجوردی هرگز وارد دستگاه حکومت نمی‌شد، آیا سرکوب مخالفان متوقف می‌شد؟
پاسخ تاریخ روشن است.
نه.
ممکن بود نام دیگری بر در اتاق دادستان نوشته شود.
ممکن بود فرد دیگری رئیس اوین باشد.
ممکن بود شیوه‌ها در جزئیات تفاوت کنند.
اما تا زمانی که ساختار سیاسی مخالف را دشمن اسلام و نظام تعریف می‌کرد، دادگاه‌های استثنایی را حفظ می‌کرد، استقلال قضایی را قربانی سیاست می‌کرد و دستگاه امنیتی را برای حذف مخالف به کار می‌گرفت، نیاز به لاجوردی باقی می‌ماند.
اگر یک لاجوردی می‌رفت، دیگری می‌توانست جای او بنشیند.
و دقیقاً به همین دلیل است که مسئله این کتاب انتقام شخصی از یک فرد نیست.
مسئله، دستگاهی است که چنین افرادی را لازم داشت.


از اوین تا مزرعه سهراب
و حالا دوباره به سهراب اکبری بازگردیم.
در نگاه اول فاصله بسیار زیاد است.
اوین در تهران.
مزرعه‌ای در ایلام.
دادستان انقلاب.
کشاورزی ۶۱ساله.
دهه شصت.
فروردین ۱۳۷۸.
اما میان این نقاط یک خط وجود دارد:
اصل تقدم بقای نظام بر حق فرد.
همین اصل بود که می‌توانست در زندان، مخالف را از حقوق معمول محروم کند.
و همین منطق، وقتی به خانواده کشیده شود، می‌تواند پدر را نیز به دلیل پسر در دایره فشار قرار دهد.
لاجوردی یکی از مجریان برجسته این منطق بود.
علی‌اکبر او را هدف قرار داد.
علی‌اکبر جان باخت.
اما دستگاه باقی ماند.
این نکته تعیین‌کننده است:
لاجوردی مرده بود، اما نظامی که لاجوردی را ساخته بود زنده بود.
و آن نظام اکنون با پرونده‌ای روبه‌رو بود که عامل اصلی آن دیگر در دسترس نبود.
پس نگاهش به اطراف او برگشت.
به ارتباطات.
به همرزمان.
به خانواده.
و در ایلام، به سهراب.
اینجاست که داستان جلد سوم به نقطه مرکزی خود نزدیک می‌شود.
آنچه بر سهراب اکبری گذشت، فقط داستان انتقام از پدر یک جوان نبود. ادامه منطقی بود که سال‌ها پیش شکل گرفته بود: وقتی حفظ حاکمیت به ارزش برتر تبدیل شود، مرز سرخ سرکوب قدم‌به‌قدم عقب می‌رود.
یک روز مرز، روزنامه است.
روز دیگر تجمع.
بعد زندان.
بعد شکنجه.
بعد اعدام.
و سرانجام ممکن است حتی خانواده نیز بیرون از دایره مجازات نماند.
در فصل بعد، دیگر از نظریه و ساختار سخن نمی‌گوییم.
به ایلام بازمی‌گردیم.
به ماه‌های پس از اول شهریور.
به رفت‌وآمدها، بازجویی‌ها و فشارهایی که بنا بر اسناد و شهادت‌های این پرونده بر سهراب اکبری وارد شد.
و به این پرسش که دیگر نمی‌توان آن را با زندگی لاجوردی پاسخ داد:
وقتی پسر دیگر زنده نبود، چرا دستگاه امنیتی هنوز با پدر کار داشت؟
فصل پنجم
پس از اول شهریور؛ نوبت خانواده رسید
لاجوردی کشته شده بود.
علی‌اکبر اکبری نیز دیگر زنده نبود.
اما برای دستگاه امنیتی، اول شهریور ۱۳۷۷ در همان بازار تهران پایان نیافت.
حادثه‌ای که در قلب پایتخت یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های دستگاه سرکوب دهه شصت را هدف قرار داده بود، بلافاصله یک پرسش امنیتی بزرگ در برابر حکومت قرار می‌داد: علی‌اکبر از کجا آمده بود؟ چه کسانی او را می‌شناختند؟ با چه کسانی ارتباط داشت؟ خانواده‌اش چه می‌دانستند؟
و به این ترتیب، مسیری که از بازار تهران آغاز شده بود، صدها کیلومتر دورتر به ایلام و به خانه اکبری‌ها رسید.
این بار علی‌اکبر در دسترس نبود.
نوبت خانواده رسیده بود.
پدری که باید پاسخگوی انتخاب پسر می‌شد
سهراب اکبری ۶۱ساله بود.
کشاورز بود.
زندگی او نه در ساختمان‌های امنیتی تهران می‌گذشت و نه در میدان درگیری‌های سیاسی. دنیای او زمین بود، خانواده بود و زندگی مردی که بخش عمده عمر خود را در یکی از محروم‌ترین و جنگ‌زده‌ترین مناطق ایران گذرانده بود.
اما از اول شهریور به بعد، یک نسبت بر همه اینها سایه انداخت:
او پدر علی‌اکبر اکبری بود.
همین کافی بود تا دستگاه امنیتی به سراغ او برود.
بر پایه اسناد و روایت‌های گردآمده درباره این پرونده، سهراب در ماه‌های پس از واقعه اول شهریور به‌طور مستمر تحت فشار، آزار و بازجویی قرار گرفت و حتی به مرگ تهدید شد.
این نکته در شناخت سرنوشت بعدی او اهمیت اساسی دارد.
زیرا ۱۷ فروردین ۱۳۷۸ را نمی‌توان از هفت ماه پیش از آن جدا کرد.
مرگ سهراب در خلأ اتفاق نیفتاد.
پیش از آن، ماه‌ها فشار وجود داشت.
بازجویی وجود داشت.
تهدید وجود داشت.
و سایه پرونده علی‌اکبر همچنان بر سر خانواده باقی مانده بود.
پرسش‌هایی درباره پسری که دیگر زنده نبود
علی‌اکبر دیگر نمی‌توانست بازجویی شود.
اسراری را که با خود برده بود، نمی‌شد از او گرفت.
اما خانواده مانده بود.
این یکی از شناخته‌شده‌ترین منطق‌های فشار امنیتی است: وقتی فرد اصلی از دسترس خارج می‌شود، حلقه پیرامونی او اهمیت پیدا می‌کند.
برای سهراب، این وضعیت معنای دیگری نیز داشت.
او فقط باید سوگوار پسرش می‌بود؛ اما فرصت یک سوگواری عادی نیز به او داده نشد.
مرگ فرزند پایان فشار نبود.
آغاز مرحله دیگری از آن بود.
از این پس پدر باید درباره راهی پاسخ می‌داد که پسر بالغش خود انتخاب کرده بود.
و همین نکته، یکی از مهم‌ترین خطوط این جلد است.
مسئولیت یک انسان را چگونه می‌توان به پدرش منتقل کرد؟
حتی با فرض همه اتهاماتی که حکومت علیه علی‌اکبر مطرح می‌کرد، سهراب به چه جرمی باید بازجویی و تهدید می‌شد؟
جرم پدر چه بود؟
پدر بودن؟
ایلام؛ شهری که خانواده در آن ناشناس نبود
در تهران، علی‌اکبر نامی بود که پس از اول شهریور در یک پرونده امنیتی بزرگ قرار گرفت.
اما در ایلام، اکبری‌ها یک خانواده بودند.
آدم‌ها یکدیگر را می‌شناختند.
بومیان منطقه، دوستان و آشنایان خانواده، سهراب را نه از پرونده‌های امنیتی بلکه از زندگی روزمره می‌شناختند؛ مردی که کار می‌کرد، کشاورزی می‌کرد و خانواده داشت.
همین تفاوت بعدها اهمیت پیدا کرد.
زیرا روایت مرگ سهراب فقط از دستگاه تبلیغاتی حکومت یا مخالفان آن باقی نماند؛ در حافظه محلی نیز آنچه پیش و پس از ۱۷ فروردین اتفاق افتاد، در کنار یکدیگر قرار گرفت.
مردم می‌دانستند او پدر چه کسی است.
می‌دانستند پس از اول شهریور تحت فشار قرار گرفته است.
و بر اساس روایت‌های این پرونده، از بازجویی‌ها و تهدیدهایی که متوجه او شده بود نیز اطلاع وجود داشت.
به همین دلیل، وقتی خبر مرگش رسید، برای کسانی که آن پیشینه را می‌شناختند، ماجرا صرفاً خبر یک سانحه کشاورزی نبود.
تهدید به مرگ
در میان اطلاعات باقی‌مانده از آن ماه‌ها، یک عبارت بیش از همه سنگینی می‌کند:
تهدید به مرگ.
بازجویی یک پدر به دلیل فعالیت پسرش، خود به‌اندازه کافی گویاست؛ اما وقتی فشار به تهدید جانی می‌رسد، موضوع وارد مرحله دیگری می‌شود.
از اینجا به بعد، آنچه هفت ماه بعد اتفاق افتاد معنای متفاوتی پیدا می‌کند.
اگر هیچ سابقه‌ای از فشار وجود نداشت، اگر سهراب ماه‌ها بازجویی نشده بود، اگر تهدیدی در میان نبود، می‌شد واقعه ۱۷ فروردین را جداگانه بررسی کرد.
اما اسناد و روایت‌های این مجموعه چنین تصویری به دست نمی‌دهند.
آنها از یک روند سخن می‌گویند.
اول شهریور.
فشار بر خانواده.
بازجویی سهراب.
تهدید.
و سرانجام ۱۷ فروردین.
این حلقه‌هاست که باید در کنار یکدیگر خوانده شوند.
حتی یک روز پیش از مرگ
و شاید تکان‌دهنده‌ترین بخش این زنجیره، نزدیکی آخرین بازجویی به زمان مرگ او باشد.
بر اساس روایت موجود در اسناد این پرونده، سهراب اکبری حتی روز پیش از کشته‌شدن نیز مورد بازجویی قرار گرفته بود.
این دیگر فاصله چندماهه میان دو واقعه نیست.
یک روز است.
مردی که ماه‌ها زیر فشار قرار داشته، روز پیش بازجویی می‌شود و روز بعد، در زمین کشاورزی جان می‌بازد.
این توالی زمانی در پرونده سهراب اهمیت بنیادی دارد و به همین دلیل در روایت‌های منتشرشده درباره مرگ او مورد تأکید قرار گرفته است.
اطلاعیه شورای ملی مقاومت؛ پرونده‌ای که «حادثه» خوانده نشد
در واکنش به مرگ سهراب اکبری، شورای ملی مقاومت ایران نیز موضوع را به‌عنوان یک سانحه عادی کشاورزی روایت نکرد.
در اطلاعیه مربوط به این واقعه، سابقه فشارهای امنیتی بر سهراب پس از عملیات اول شهریور در کنار نحوه مرگ او قرار گرفت و کشته‌شدن پدر علی‌اکبر در امتداد انتقام‌گیری دستگاه امنیتی از خانواده اکبری معرفی شد.
اهمیت اطلاعیه شورا برای این کتاب فقط در موضع سیاسی صادرکننده آن نیست؛ اهمیت آن در این است که روایت مربوط به فشار، تهدید و مرگ سهراب در همان دوره ثبت و منتشر شده است و ما با روایتی ساخته‌شده دهه‌ها پس از واقعه روبه‌رو نیستیم.
این اطلاعیه در کنار خاطرات و شهادت‌های محلی، یکی از اسنادی است که این کتاب برای بازسازی پرونده سهراب اکبری به آن تکیه می‌کند.
و اکنون زنجیره به آخرین حلقه خود نزدیک می‌شد.
تقریباً هفت ماه از اول شهریور گذشته بود.
علی‌اکبر نبود.
لاجوردی نبود.
اما سهراب هنوز در ایلام بود.
و صبح ۱۷ فروردین، مثل بسیاری از روزهای زندگی‌اش، به زمین کشاورزی رفت.


فصل ششم
۱۷ فروردین ۱۳۷۸؛ قتل در زمین کشاورزی
از بازجویی تا تراکتور
۱۷ فروردین ۱۳۷۸.
حدود هفت ماه پس از اول شهریور.
این بار صحنه نه بازار بزرگ تهران بود، نه اوین، نه دادستانی و نه یک مرکز امنیتی.
صحنه یک زمین کشاورزی بود.
مردی ۶۱ساله.
یک تراکتور.
و مرگی که پرونده علی‌اکبر اکبری را وارد مرحله‌ای تازه کرد.
نام مرد سهراب اکبری بود.
پدر علی‌اکبر.
آخرین روز
سهراب آن روز به کاری بازگشته بود که بخش بزرگی از زندگی‌اش با آن گذشته بود:
کشاورزی.
همین تصویر به‌تنهایی فاصله دو سوی این پرونده را نشان می‌دهد.
یک طرف، دستگاه امنیتی حکومتی با وزارتخانه، بازجو، زندان و امکانات گسترده.
طرف دیگر، کشاورزی سالخورده در زمین خود.
اما واقعه ۱۷ فروردین بدون دانستن آنچه روز قبل اتفاق افتاده بود، کامل فهمیده نمی‌شود.
بر اساس اسناد و روایت‌های گردآمده در این پرونده، سهراب روز پیش از مرگ نیز مورد بازجویی قرار گرفته بود.
و اکنون، تنها یک روز بعد، در مزرعه بود.
تراکتور
روایت منتشرشده درباره واقعه روشن است:
سهراب اکبری هنگام کار در زمین کشاورزی مورد حمله قرار گرفت و زیر تراکتور کشته شد.
در روایت شورای ملی مقاومت و منابع مرتبط با مقاومت ایران، مسئولیت این قتل متوجه مأموران وزارت اطلاعات شده و واقعه به‌عنوان انتقام از پدر علی‌اکبر اکبری معرفی شده است.
این همان روایتی است که از همان زمان درباره مرگ سهراب ثبت شد و در کنار شهادت‌ها و خاطرات کسانی که خانواده و فضای آن روزهای ایلام را می‌شناختند، به این پرونده تاریخی راه یافته است.
اما برای فهم وزن واقعی واقعه، حتی لازم نیست از ۱۷ فروردین شروع کنیم.
باید یک قدم عقب رفت.
۱۶ فروردین: بازجویی.
۱۷ فروردین: مزرعه، تراکتور و مرگ.
و پشت این دو روز، ماه‌ها آزار و تهدید قرار داشت.
این توالی است که مرگ سهراب را از یک حادثه منفرد جدا می‌کند.
چرا یک کشاورز؟
این پرسش قلب جلد سوم است.
اگر حکومت با علی‌اکبر اکبری مسئله داشت، علی‌اکبر دیگر زنده نبود.
اگر مسئله عملیات اول شهریور بود، عامل آن از میان رفته بود.
اگر پرونده لاجوردی بود، چرا هفت ماه بعد یک کشاورز ۶۱ساله در ایلام همچنان باید بازجویی می‌شد؟
سهراب در عملیات اول شهریور شرکت نکرده بود.
در بازار تهران نبود.
لاجوردی را هدف قرار نداده بود.
او پدر علی‌اکبر بود.
همین.
و درست همین «همین» است که این واقعه را مهم می‌کند.
زیرا وقتی دستگاه سرکوب از مسئولیت فرد عبور می‌کند و خانواده را وارد دایره مجازات می‌کند، یک مرز بنیادی شکسته شده است:
اصل فردی‌بودن مسئولیت.
پسر راهی را انتخاب کرده است.
اما پدر باید بهای آن را بدهد.
انتقام از چه کسی؟
در ظاهر، قربانی سهراب بود.
اما پیام فراتر می‌رفت.
به خانواده.
به نزدیکان.
به کسانی که ممکن بود روزی راه علی‌اکبر را انتخاب کنند.
معنای چنین مجازاتی این است که هزینه انتخاب تو فقط متوجه خودت نخواهد شد؛ کسانی که دوستشان داری نیز ممکن است در امان نمانند.
این یکی از خشن‌ترین اشکال ایجاد ترس است.
زندان یک مبارز ممکن است او را نترساند.
مرگ خودش نیز ممکن است او را متوقف نکند.
اما تهدید پدر و مادر، همسر، فرزند و خواهر و برادر، نقطه‌ای است که دستگاه سرکوب می‌کوشد اراده انسان را از جایی دیگر بشکند.
در پرونده علی‌اکبر، خود او دیگر وجود نداشت که تحت فشار قرار گیرد.
اما خانواده وجود داشت.
سهراب وجود داشت.
از لاجوردی تا سهراب؛ دو سوی یک منطق
اکنون روشن می‌شود چرا فصل پیش درباره «لاجوردی‌سازی» ضروری بود.
در نگاه نخست، میان لاجوردی در اوین و سهراب در یک مزرعه ایلام هیچ ارتباطی وجود ندارد.
یکی صاحب قدرت بود.
دیگری کشاورز.
یکی بخشی از دستگاه بود.
دیگری پدر جوانی که علیه آن دستگاه برخاسته بود.
اما یک منطق این دو را به هم متصل می‌کند:
برای حفظ نظام، مرز سرخ می‌تواند عقب برود.
در زندان، این عقب‌نشینی مرز با حقوق زندانی آغاز می‌شود.
بعد اعتراف.
بعد شکنجه.
بعد اعدام.
و وقتی منطق انتقام خانوادگی وارد می‌شود، حتی خویشاوندی با مخالف نیز می‌تواند انسان را در معرض فشار قرار دهد.
اینجاست که تراکتور در پرونده سهراب دیگر فقط یک وسیله کشاورزی نیست.
به نماد تلخی از نقطه‌ای تبدیل می‌شود که در آن سیاست سرکوب وارد خصوصی‌ترین بخش زندگی یک خانواده شده است.
پدری که اسلحه‌اش بیل و زمین بود
در روایت زندگی سهراب، این تضاد را نباید گم کرد.
او فرمانده نظامی نبود.
مقام سیاسی نبود.
زندگی مخفی نداشت.
مرد زمین بود.
برای همین تصویر آخر او چنین ماندگار است:
کشاورزی در مزرعه خودش.
دستانی که برای کشت زمین به کار می‌رفت.
تراکتوری که باید ابزار تولید و زندگی می‌بود.
و دستگاهی که بنا بر روایت ثبت‌شده این پرونده، حتی این محیط را نیز از دایره انتقام بیرون نگذاشت.
این‌بار نه سلول اوین لازم بود.
نه میز بازجویی.
نه جوخه اعدام.
مرگ می‌توانست شکل «حادثه» به خود بگیرد.
اما آنچه پیش از آن گذشته بود، اجازه نمی‌داد پرسش‌ها همراه سهراب دفن شوند.
اطلاعیه شورا و ثبت اتهام قتل
از همین رو اطلاعیه شورای ملی مقاومت درباره این واقعه در این پرونده اهمیت ویژه دارد.
شورا مرگ سهراب را در پیوند مستقیم با علی‌اکبر و عملیات اول شهریور قرار داد و مسئولیت آن را متوجه وزارت اطلاعات رژیم دانست. در این روایت، سهراب نه قربانی یک سانحه، بلکه قربانی انتقام‌گیری از خانواده علی‌اکبر اکبری معرفی شد.
این ثبت هم‌زمان واقعه اهمیت تاریخی دارد.
زیرا نشان می‌دهد تعبیر «قتل سهراب» و پیوند آن با فشارهای امنیتی پس از اول شهریور، برداشت متأخری نیست که سال‌ها بعد به داستان افزوده شده باشد؛ این اتهام در همان فضای زمانی واقعه مطرح و ثبت شده بود.
خاطرات و شهادت‌های محلی نیز در روایت این کتاب در کنار همین سند قرار می‌گیرند: فشارهای پس از اول شهریور، بازجویی‌های مکرر، تهدید به مرگ، بازجویی روز پیش از واقعه و سرانجام مرگ در زمین کشاورزی.
کنار هم، آنها تصویری می‌سازند که عنوان این جلد از دل آن بیرون آمده است:
انتقام از پدر.
یک مرز دیگر شکسته شد
قتل یک مخالف سیاسی، هر اندازه هولناک، یک معنا دارد.
تعقیب خانواده او معنای دیگری.
و کشتن پدر به انتقام کاری که پسر انجام داده، عبور از مرزی دیگر است.
در این نقطه دیگر بحث فقط علی‌اکبر و لاجوردی نیست.
مسئله این است که یک حکومت برای انتقام تا کجا می‌تواند پیش برود.
سهراب ۶۱ سال زندگی کرده بود.
فرزند بزرگ کرده بود.
جنگ را دیده بود.
رنج ایلام و مناطق مرزی را لمس کرده بود.
کشاورزی کرده بود.
و در آخرین فصل زندگی، به دلیل راهی که پسرش انتخاب کرده بود، نامش وارد یکی از سیاسی‌ترین پرونده‌های آن سال‌ها شد.
پدر نمی‌توانست انتخاب پسر بیست‌ساله‌اش را پس بگیرد.
نمی‌توانست علی‌اکبر را زنده کند.
نمی‌توانست اطلاعاتی را که پسر با خود برده بود از گور بیرون بیاورد.
اما می‌شد او را تحت فشار گذاشت.
می‌شد بازجویی‌اش کرد.
می‌شد تهدیدش کرد.
و بنا بر اطلاعیه شورا و روایت‌های ثبت‌شده درباره این پرونده، سرانجام انتقام را تا زمین کشاورزی او بردند.
تراکتوری که در حافظه ماند
گاهی یک شیء معمولی در تاریخ معنای دیگری پیدا می‌کند.
صندلی بازجویی.
طناب دار.
درب سلول.
و در پرونده سهراب اکبری:
تراکتور.
وسیله‌ای که باید زمین را شخم بزند و از خاک زندگی بیرون بیاورد، در روایت مرگ او به آخرین تصویر یک کشاورز تبدیل شد.
همین تصویر است که جلد سوم را از دو جلد پیشین متمایز می‌کند.
جلد اول و دوم درباره علی‌اکبر، اول شهریور و عملیاتی بود که نام او را در حافظه هواداران مقاومت به «قهرمان ملی» پیوند زد.
اما جلد سوم درباره چیزی دیگر است:
هزینه‌ای که پس از مرگ قهرمان از خانواده او مطالبه شد.
در اینجا دیگر علی‌اکبر در صحنه نیست.
پدر ایستاده است.
پدری بی‌سلاح در زمین کشاورزی.
و دستگاهی که هنوز حساب پسر را بسته نمی‌داند.


۱۷ فروردین؛ روزی که پرونده از پسر به پدر رسید
هفت ماه پیش، در اول شهریور ۱۳۷۷، علی‌اکبر اکبری در تهران آخرین انتخاب زندگی خود را کرده بود.
در ۱۷ فروردین ۱۳۷۸، سهراب اکبری در ایلام تاوان انتخابی را داد که انتخاب خودش نبود.
این شاید کوتاه‌ترین تعریف از تمام جلد سوم باشد.
لاجوردی کشته شد.
علی‌اکبر جان باخت.
اما زنجیره متوقف نشد.
به ایلام رفت.
به خانه رسید.
پدر را زیر فشار گرفت.
و سرانجام، بنا بر اسناد و روایت‌های این پرونده، به زمین کشاورزی رسید.
سهراب اکبری را نمی‌توان تنها به‌عنوان پدر علی‌اکبر به یاد آورد.
از ۱۷ فروردین ۱۳۷۸ به بعد، او خود به بخشی از همان پرونده تبدیل شد؛ سندی از اینکه در منطق انتقام یک دستگاه امنیتی، گاه حتی فاصله میان «عامل» و «خانواده عامل» نیز از میان برداشته می‌شود.
علی‌اکبر را دیگر در اختیار نداشتند.
اما پدرش هنوز در ایلام، بر زمین خود، زندگی می‌کرد.
و هفت ماه پس از اول شهریور،
انتقام از بازار تهران به مزرعه سهراب اکبری رسید.
فصل هفتم
حکومتی که با خانواده می‌جنگد
وقتی مجازات از فرد عبور می‌کند
سهراب اکبری را کشتند، اما پرسشی که از زمین کشاورزی او باقی ماند، بسیار بزرگ‌تر از پرونده یک پدر و یک پسر بود:
چرا پدر؟
علی‌اکبر اکبری خود راهش را انتخاب کرده بود. خود به سازمان مجاهدین خلق پیوسته بود. خود مأموریت اول شهریور را پذیرفته بود و خود بهای انتخابش را با جانش پرداخت.
پس چرا هفت ماه بعد، پدر ۶۱ساله‌اش هنوز باید بازجویی می‌شد؟
چرا تهدید می‌شد؟
چرا بنا بر اسناد و روایت‌های این پرونده، فشار تا روز پیش از مرگش ادامه داشت؟
و چرا سرانجام یک کشاورز در زمین خودش باید بهای کاری را می‌پرداخت که در آن هیچ نقشی نداشت؟
اگر پرونده سهراب را جدا از تاریخ حکومت ولایت فقیه ببینیم، پاسخ دشوار است. اما کافی است آن را کنار سرگذشت خانواده‌های دیگری قرار دهیم که طی بیش از چهار دهه به‌دلیل فعالیت سیاسی یکی از اعضای خود تحت فشار قرار گرفته‌اند.
آن‌گاه تصویری متفاوت ظاهر می‌شود:
خانواده، در منطق دستگاه امنیتی، همیشه بیرون از پرونده نیست.
گاهی خود به بخشی از پرونده تبدیل می‌شود.


مجازات فردی؛ مرزی که حکومت نباید از آن عبور کند
یکی از ابتدایی‌ترین اصول عدالت این است که هرکس مسئول عمل خودش است.
پدر مسئول تصمیم پسر بالغش نیست.
مادر مسئول عقیده دخترش نیست.
خواهر نباید به جرم برادر بازداشت شود.
فرزند نباید به سبب گذشته سیاسی پدر از حقوق خود محروم شود.
این فقط یک اصل اخلاقی نیست؛ مفهوم «مجازات جمعی» دقیقاً از همین‌جا معنا پیدا می‌کند: دولت نمی‌تواند برای مجازات یک فرد، کسانی را که مرتکب آن عمل نشده‌اند هدف قرار دهد.
اما حکومت‌های سرکوبگر در برابر یک مشکل قرار دارند.
گاهی فرد از تهدید نسبت به خودش نمی‌ترسد.
زندانی می‌شود و مقاومت می‌کند.
حکم می‌گیرد و کوتاه نمی‌آید.
از کشور خارج می‌شود و دیگر در دسترس نیست.
یا مانند علی‌اکبر اکبری، اصلاً دیگر زنده نیست.
در چنین وضعیتی دستگاه برای فشار آوردن یک حلقه عقب‌تر می‌رود:
خانواده.
زیرا خانواده نقطه‌ای است که انسان نسبت به آن آسیب‌پذیر است.
ممکن است کسی خطر برای خودش را بپذیرد، اما رنج پدر و مادرش را نتواند تحمل کند.
ممکن است زندان خودش را تحمل کند، اما تهدید فرزندش او را بشکند.
به همین دلیل، فشار بر خانواده فقط انتقام نیست.
می‌تواند ابزار شکستن فرد اصلی نیز باشد.


«خودت در دسترس نیستی؛ خانواده‌ات هست»
این منطق را می‌توان در ساده‌ترین شکل چنین خلاصه کرد:
اگر به خودت دسترسی داریم، خودت را تحت فشار قرار می‌دهیم.
اگر به تو دسترسی نداریم، کسانی را که دوستشان داری تحت فشار می‌گذاریم.
و اگر کشته شده‌ای، فشار بر خانواده می‌تواند کارکرد دیگری پیدا کند:
هشدار به دیگران.
در این حالت دیگر هدف وادارکردن فرد مرده به عقب‌نشینی نیست.
او که دیگر وجود ندارد.
هدف، جامعه زنده است.
پیام به دیگر جوانان این است که هزینه انتخاب سیاسی ممکن است با مرگ خودتان پایان نیابد.
خانه شما نیز می‌تواند وارد پرونده شود.
پدر و مادر نیز ممکن است احضار شوند.
خواهر و برادر نیز ممکن است زیر فشار قرار گیرند.
و به این ترتیب، مجازات از فرد عبور می‌کند و به یک ابزار اجتماعی ایجاد ترس تبدیل می‌شود.
سهراب اکبری را باید در همین نقطه دید.


چرا سهراب؟
باز هم به همان سؤال اول برگردیم:
چرا یک کشاورز؟
اتفاقاً کشاورز بودن سهراب اهمیت پرونده را بیشتر می‌کند.
اگر او خود یک مسئول سیاسی یا عملیاتی بود، حکومت می‌توانست ادعا کند با فعالیت خودش مسئله داشته است.
اما سهراب را آنچه به پرونده اول شهریور وصل می‌کرد، بیش از هر چیز یک نسبت خانوادگی بود:
پدر علی‌اکبر بودن.
همین مسئله پرونده او را به نمونه‌ای روشن برای بررسی انتقال فشار از فرد به خانواده تبدیل می‌کند.
علی‌اکبر دیگر نبود.
اما نام خانوادگی باقی مانده بود.
خانه باقی مانده بود.
پدر باقی مانده بود.
و دستگاه امنیتی می‌توانست به سراغ بازماندگان برود.


خانواده اکبری‌منفرد؛ یک خانواده، چند نسل مجازات
یکی از تکان‌دهنده‌ترین نمونه‌ها برای فهم این مسئله، خانواده اکبری‌منفرد است.
این خانواده فقط با یک زندانی سیاسی روبه‌رو نشد.
نام چند عضو آن در تاریخ اعدام‌ها و سرکوب دهه شصت ثبت شده است.
علیرضا اکبری‌منفرد.
غلامرضا اکبری‌منفرد.
عبدالرضا اکبری‌منفرد.
رقیه اکبری‌منفرد.
چهار عضو یک خانواده در سرکوب‌های دهه شصت جان باختند یا اعدام شدند.
اما داستان خانواده با دهه شصت تمام نشد.
سال‌ها بعد، نام این خانواده دوباره با زندان و پرونده‌های سیاسی گره خورد.
و در نسل بعد نیز امیرحسین اکبری‌منفرد با اتهام «بغی» و ادعای ارتباط با مجاهدین با حکم مرگ روبه‌رو شد.
در چنین خانواده‌ای دیگر دشوار است تاریخ را به مجموعه‌ای از «پرونده‌های مستقل» تقلیل داد.
دهه‌ها می‌گذرند.
نسل عوض می‌شود.
اما نام خانواده همچنان در پرونده‌های امنیتی تکرار می‌شود.
این دقیقاً همان چیزی است که پرونده سهراب اکبری را از یک واقعه شخصی فراتر می‌برد:
آیا در منطق دستگاه امنیتی، سابقه سیاسی یک خانواده می‌تواند خود به میراثی امنیتی تبدیل شود؟


مادران؛ مجازاتی که هیچ دادگاهی صادر نکرد
اما قربانیان فشار خانوادگی فقط کسانی نیستند که بازداشت می‌شوند.
مادری که فرزندش اعدام شده، ممکن است هرگز به دادگاه احضار نشده باشد.
هیچ قاضی او را محکوم نکرده باشد.
اما او می‌تواند سال‌ها مجازات شود.
با ندانستن محل دفن فرزند.
با تحویل‌نگرفتن پیکر.
با ممنوعیت مراسم.
با تهدید برای سکوت.
با کنترل مراسم سالگرد.
با احضار به‌خاطر دادخواهی.
اینجا مجازات حتی شکل رسمی هم ندارد.
حکمی وجود ندارد که روی آن نوشته باشند:
«مادر محکوم است.»
اما مادر عملاً هزینه می‌دهد.
و این یکی از بی‌رحمانه‌ترین وجوه سرکوب خانوادگی است:
مجازاتی که حکم ندارد، اما اجرا می‌شود.


خاوران؛ حتی مردگان هم خانواده دارند
قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ یکی از روشن‌ترین نقاط برای دیدن این منطق در مقیاسی وسیع‌تر است.
هزاران خانواده ناگهان با فقدان عزیزانشان روبه‌رو شدند.
برای بسیاری، مسئله فقط اعدام نبود.
مسئله این بود که خانواده حق دانستن می‌خواست.
کجا کشته شد؟
چه زمانی؟
کجا دفن شد؟
چرا؟
چه کسی تصمیم گرفت؟
همین پرسش‌های ساده، خود می‌توانستند مسئله امنیتی شوند.
خاوران به همین دلیل فقط یک محل دفن نیست.
نماد خانواده‌هایی است که حتی پس از کشته‌شدن عزیزانشان نیز پرونده برای آنان بسته نشد.
وقتی حکومت از خانواده می‌خواهد درباره مرگ فرزندش سکوت کند، در واقع مجازات را از زندانی مرده به بازماندگان منتقل کرده است.
زندانی دیگر وجود ندارد.
اما حافظه او وجود دارد.
پس این بار حافظه باید کنترل شود.


از خانواده زندانی تا خانواده مجاهد
در مورد اعضا و هواداران مجاهدین، مسئله ابعاد دیگری نیز پیدا کرد.
در سال‌های مختلف، خانواده اعضای سازمان می‌توانستند به موضوع فعالیت نهادهای امنیتی و مجموعه‌های وابسته تبدیل شوند.
فشار همیشه با بازداشت آغاز نمی‌شد.
گاهی از عاطفه خانواده استفاده می‌شد.
پدر یا مادری که سال‌ها فرزند خود را ندیده بود، بهترین نقطه برای اعمال فشار روانی بود.
در مواردی خانواده‌ها برای نامه‌نویسی، مصاحبه، شکایت، موضع‌گیری یا حضور در برنامه‌هایی علیه فرزندانشان تشویق یا تحت فشار قرار می‌گرفتند.
در نمونه‌هایی که در اسناد این مجموعه درباره فعالیت «انجمن نجات» آمده، از جلسات توجیهی، تماس با خانواده‌ها، ترکیبی از فشار و تطمیع و تلاش برای کشاندن خانواده‌ها به نامه‌نویسی و موضع‌گیری علیه بستگانشان سخن رفته است.
این شکل دیگری از همان منطق است.
در پرونده سهراب، خانواده تحت فشار قرار می‌گیرد چون پسر علیه حکومت عمل کرده است.
در اینجا خانواده می‌تواند به ابزاری تبدیل شود که حکومت می‌خواهد علیه خود فرزند به کار گیرد.
هر دو یک نقطه مشترک دارند:
حریم خانواده دیگر حریم امن نیست.


اشرف؛ خانواده در خدمت محاصره روانی
این روش در ماجرای اشرف ابعاد آشکارتری نیز پیدا کرد.
در دوره‌هایی که اعضای مجاهدین در اشرف حضور داشتند، گروه‌هایی از خانواده‌ها به اطراف قرارگاه منتقل شدند و موضوع «خانواده» به بخشی از یک جنگ روانی گسترده تبدیل شد.
در ظاهر، واژه بسیار انسانی بود:
خانواده.
مادر.
پدر.
دیدار.
اما وقتی رابطه خانوادگی در چهارچوب یک پروژه امنیتی قرار گیرد، همان عاطفه‌ای که باید پناهگاه انسان باشد می‌تواند به ابزار فشار تبدیل شود.
این یکی از پیچیده‌ترین اشکال جنگ با خانواده است:
حکومت همیشه خانواده را نمی‌زند؛ گاهی می‌کوشد خانواده را به وسیله‌ای برای زدن فرد تبدیل کند.


خانواده به‌عنوان گروگان عاطفی
در اینجا می‌توان مفهوم مهم‌تری را وارد بحث کرد:
گروگان‌گیری عاطفی.
نه الزاماً به معنای گروگان‌گیری حقوقی یا فیزیکی، بلکه به معنای استفاده از امنیت و آرامش عزیزان برای تغییر رفتار یک فرد.
پیام روشن است:
اگر ادامه بدهی، خانواده‌ات هزینه می‌دهد.
اگر سکوت نکنی، آنها را احضار می‌کنیم.
اگر همکاری نکنی، برای نزدیکانت مشکل ایجاد می‌شود.
اگر در خارج از کشور فعالیت کنی، بستگانت در داخل در دسترس ما هستند.
این ابزار به‌خصوص علیه مخالفانی مؤثر است که خود خارج از دسترس دستگاه امنیتی قرار گرفته‌اند.
حکومت نمی‌تواند به فرد برسد.
اما می‌داند مادرش کجاست.
پدرش کجاست.
خواهرش کجاست.
خانه خانواده کجاست.
و همین آگاهی به ابزار قدرت تبدیل می‌شود.


انتقام پس از مرگ؛ مرحله‌ای فراتر
اما پرونده سهراب یک ویژگی خاص دارد.
در بسیاری از موارد، فشار بر خانواده برای وادارکردن فرد زنده به کاری صورت می‌گیرد.
اما علی‌اکبر مرده بود.
دیگر نمی‌شد او را مجبور به اعتراف کرد.
نمی‌شد وادارش کرد موضع خود را پس بگیرد.
نمی‌شد با تهدید پدر او را تسلیم کرد.
پس اگر فشار بر سهراب پس از مرگ علی‌اکبر ادامه یافته باشد ــ چنان‌که اسناد و شهادت‌های این پرونده روایت می‌کنند ــ کارکرد آن دیگر صرفاً گرفتن اطلاعات یا شکستن علی‌اکبر نبود.
اینجا پای انتقام و ارعاب به میان می‌آید.
انتقام از خانواده کسی که به یکی از نمادهای دستگاه ضربه زده بود.
و ارعاب کسانی که ممکن بود روزی همان راه را انتخاب کنند.
به همین دلیل جمله «چرا پس از مرگ پسر؟» یکی از کلیدهای فهم تمام پرونده است.


مرز سرخ کجاست؟
هر دستگاه سرکوب را می‌توان با مرزهایی که حاضر نیست از آنها عبور کند سنجید.
آیا کودک بیرون از نزاع است؟
آیا مادر بیرون از نزاع است؟
آیا پدر سالخورده بیرون از نزاع است؟
آیا جسد بیرون از نزاع است؟
آیا قبر بیرون از نزاع است؟
آیا مراسم سوگواری بیرون از نزاع است؟
آیا خانواده کسی که خودش دیگر زنده نیست، بیرون از نزاع است؟
هر بار که یکی از این مرزها شکسته می‌شود، دایره سرکوب بزرگ‌تر می‌شود.
و وقتی همه اینها بتوانند به موضوع امنیتی تبدیل شوند، معنای «مرز سرخ نداشتن» روشن می‌شود.
نه به‌عنوان یک شعار.
بلکه به‌عنوان فرآیند عقب‌رفتن مداوم مرزها.
اول خود مخالف.
بعد دوستانش.
بعد همرزمانش.
بعد خانواده.
بعد سوگواری خانواده.
بعد قبر.
و حتی سال‌ها بعد، دادخواهی بازماندگان.


چرا خانواده؟
پاسخ را اکنون می‌توان در چند کلمه خلاصه کرد:
زیرا خانواده نزدیک است.
زیرا خانواده آسیب‌پذیر است.
زیرا خانواده برای فرد ارزش دارد.
زیرا فشار بر خانواده هزینه مخالفت را چند برابر می‌کند.
و از همه مهم‌تر، زیرا ترس را از فرد به جامعه منتقل می‌کند.
اگر حکومت فقط مخالف را مجازات کند، یک نفر می‌ترسد.
اما اگر خانواده او نیز هزینه بدهد، صدها نفر پیام را دریافت می‌کنند.
هر پدر و مادری ممکن است با خود بگوید:
اگر فرزند من وارد این راه شود چه؟
هر جوانی ممکن است با خود بگوید:
اگر انتخاب من برای خانواده‌ام هزینه داشته باشد چه؟
این همان نقطه‌ای است که سرکوب خانوادگی از انتقام فراتر می‌رود و به مهندسی ترس اجتماعی تبدیل می‌شود.


از سهراب تا یک الگو
اکنون وقتی به ۱۷ فروردین ۱۳۷۸ بازمی‌گردیم، تصویر بزرگ‌تر شده است.
دیگر فقط یک مزرعه نمی‌بینیم.
فقط یک تراکتور نمی‌بینیم.
فقط پدر علی‌اکبر را نمی‌بینیم.
پشت سهراب، خانواده‌های دیگری دیده می‌شوند.
خانواده‌های اعدام‌شدگان دهه شصت.
خانواده‌های قتل‌عام ۶۷.
مادران و پدرانی که برای دانستن محل دفن فرزندانشان سال‌ها دادخواهی کردند.
خانواده اکبری‌منفرد که نام چند نسل آن با اعدام، زندان و پرونده سیاسی گره خورده است.
خانواده اعضای مجاهدین که در مقاطع مختلف هدف فشار، احضار، تهدید یا پروژه‌های امنیتی قرار گرفته‌اند.
و خانواده‌هایی که حتی در سوگواری نیز با محدودیت روبه‌رو شده‌اند.
نام‌ها متفاوت‌اند.
سال‌ها متفاوت‌اند.
روش‌ها نیز همیشه یکسان نیستند.
اما یک پرسش در همه آنها تکرار می‌شود:
چرا خانواده باید پاسخگوی انتخاب سیاسی یک انسان دیگر باشد؟
هیچ پاسخ حقوقی برای آن وجود ندارد.
زیرا جرم موروثی نیست.
عقیده موروثی نیست.
مسئولیت سیاسی نیز موروثی نیست.
پدر را نمی‌توان به جای پسر مجازات کرد.
همان‌گونه که فرزند را نمی‌توان به جای پدر مجازات کرد.


سهراب؛ آن سوی داستان علی‌اکبر
علی‌اکبر اکبری در بیست‌سالگی وارد تاریخ این پرونده شد.
سهراب اکبری در ۶۱سالگی.
یکی پسر بود.
دیگری پدر.
یکی راهش را آگاهانه انتخاب کرده بود.
دیگری، بنا بر روایت این پرونده، بهای راهی را پرداخت که خودش انتخاب نکرده بود.
و شاید همین است که مرگ سهراب را چنین سنگین می‌کند.
اگر دستگاه با علی‌اکبر می‌جنگید، با مخالف خودش می‌جنگید.
اما هنگامی که دامنه برخورد به سهراب رسید، دیگر مرز میان مخالف و خانواده مخالف شکسته شده بود.
لاجوردی در اول شهریور کشته شد.
علی‌اکبر چند روز بعد جان باخت.
اما هفت ماه بعد، حساب هنوز بسته نشده بود.
پدر هنوز زنده بود.
و دستگاهی که در فصل پیش دیدیم چگونه مخالف را از حقوقش تهی می‌کند، این بار یک قدم دیگر جلو رفت.
از زندان به خانه.
از فرزند به پدر.
از سیاست به خانواده.
و از تهران تا مزرعه‌ای در ایلام.
سهراب اکبری فقط قربانی انتقام از یک پسر نبود؛ نام او به سندی از یک پرسش بزرگ‌تر تبدیل شد: حکومتی که برای مجازات مخالف، خانواده او را نیز وارد میدان می‌کند، مرز سرخ خود را کجا قرار داده است؟
در پرونده سهراب، پاسخ تلخ بود:
حتی پدری ۶۱ساله، حتی پس از مرگ پسر، و حتی در زمین کشاورزی خودش، الزاماً بیرون از آن دایره نبود.:
وقتی «خانواده» را علیه خانواده به کار می‌گیرند
فشار بر خانواده همیشه به این معنا نیست که پدر را بازداشت کنند، مادر را احضار کنند یا برادر و خواهر را مستقیماً تحت تعقیب قرار دهند.
شکل پیچیده‌تر و از جهتی دردناک‌تر آن، به‌کارگرفتن خود خانواده علیه خانواده است.
در این روش، دستگاه امنیتی می‌کوشد طبیعی‌ترین و عمیق‌ترین رابطه انسانی ــ رابطه پدر و فرزند، مادر و فرزند، خواهر و برادر ــ را وارد یک پروژه سیاسی و امنیتی کند.
اینجاست که موضوع «انجمن نجات» اهمیت پیدا می‌کند.
این انجمن در ظاهر با واژگانی چون «خانواده»، «دیدار»، «نجات» و «بازگشت» معرفی می‌شود. اما در اسناد، گزارش‌ها و نمونه‌هایی که در مطالب این مجموعه بررسی شده‌اند، بارها با سازوکاری روبه‌رو می‌شویم که در آن خانواده اعضای مجاهدین به میدان فعالیت علیه بستگان خود کشانده می‌شوند.
فلسفه این روش را می‌توان در یک عبارت خلاصه کرد:
خانواده علیه خانواده.
اگر عضو مجاهد را نمی‌توان مستقیماً به تسلیم واداشت، عاطفه خانواده می‌تواند به اهرم فشار تبدیل شود.
اگر سال‌ها از مادرش دور بوده، مادر را به صحنه بیاور.
اگر پدر سالخورده‌ای دارد، از دلتنگی پدر استفاده کن.
اگر خواهر یا برادری در ایران دارد، از رابطه خونی برای رساندن پیام سیاسی استفاده کن.
و اگر خود خانواده حاضر به همکاری نباشد، فشار، تماس، رفت‌وآمد، توجیه و انواع روش‌های دیگر می‌تواند برای کشاندن آن به این میدان به کار گرفته شود.
در این نقطه، خانواده دیگر فقط قربانی فشار نیست؛ دستگاه می‌کوشد آن را به وسیله فشار نیز تبدیل کند.
این تفاوت بسیار مهم است.


بلندگوهایی که نام «خانواده» بر آنها گذاشته شد
این سیاست در ماجرای اشرف به شکلی عریان‌تر خود را نشان داد.
صدها نفر تحت عنوان خانواده اعضای مجاهدین به اطراف اشرف برده شدند. آنچه می‌توانست یک ملاقات انسانی و خصوصی میان اعضای یک خانواده باشد، در فضایی کاملاً متفاوت قرار گرفت.
بلندگوها وارد صحنه شدند.
فریادها از پشت حصارها ادامه یافت.
نام افراد صدا زده می‌شد.
توهین و تهدید با عبارات عاطفی درهم می‌آمیخت.
و چیزی که عنوان «خانواده» داشت، در عمل می‌توانست بخشی از یک فشار طولانی‌مدت روانی علیه ساکنان اشرف شود.
این تصویر برای فهم فلسفه «خانواده علیه خانواده» بسیار گویاست:
یک سوی حصار، انسانی که سال‌ها مبارزه کرده بود؛ سوی دیگر، کسانی با عنوان پدر، مادر، خواهر، برادر یا بستگان؛ و میان آنها بلندگوهایی که رابطه خصوصی خانواده را به ابزار یک جنگ سیاسی تبدیل کرده بودند.
مسئله اینجا حق خانواده برای دیدار نبود. حق دیدار خانواده حقی انسانی است.
مسئله، امنیتی‌کردن همین حق و تبدیل رابطه عاطفی به وسیله فشار بود.
ملاقات واقعی خانواده به بلندگو نیاز ندارد.
مادر برای صحبت با فرزندش به جنگ روانی نیاز ندارد.
پدر برای دیدن فرزندش نیازی ندارد ساعت‌ها از پشت حصار علیه او شعار بدهد.
وقتی چنین عناصری وارد صحنه می‌شوند، دیگر فقط با «دیدار خانواده» روبه‌رو نیستیم.
با پروژه‌ای روبه‌رو هستیم که نام خانواده را بر ابزار فشار گذاشته است.


از انجمن نجات تا یک فلسفه امنیتی
به همین دلیل، انجمن نجات را در این کتاب نباید فقط به‌عنوان نام یک تشکل بررسی کرد.
مهم‌تر از نام آن، فلسفه‌ای است که پشت چنین عملکردی قرار دارد.
همان دستگاهی که در یک وضعیت، خانواده مخالف را بازجویی می‌کند، در وضعیت دیگری می‌تواند بکوشد از خانواده برای فشار بر خود مخالف استفاده کند.
ظاهر دو روش متفاوت است.
در اولی:
فرد علیه حکومت است → خانواده‌اش تحت فشار قرار می‌گیرد.
در دومی:
فرد علیه حکومت است → خانواده‌اش به وسیله فشار علیه او تبدیل می‌شود.
اما ریشه هر دو یکی است:
حکومت برای رابطه خانوادگی حریمی مستقل از منازعه سیاسی قائل نیست.
در منطق امنیتی، حتی عاطفه نیز می‌تواند «ظرفیت» تلقی شود.
مادر یک ظرفیت است.
پدر یک ظرفیت است.
دلتنگی یک ظرفیت است.
بیماری والدین یک ظرفیت است.
سال‌ها جدایی یک ظرفیت است.
و خاطره خانه و کودکی نیز می‌تواند به اهرمی برای تأثیرگذاری بر انسان تبدیل شود.
اینجاست که مسئله از سیاست فراتر می‌رود.
دستگاه وارد عاطفه انسان شده است.


خانواده‌هایی که خود به یک گورستان تبدیل شدند
اما سوی دیگر این تاریخ حتی خونین‌تر است.
در دهه شصت و سال‌های پس از آن، خانواده‌هایی وجود داشتند که یک عضو خود را از دست ندادند.
دو نفر هم نبودند.
در برخی خانواده‌ها سه، چهار، پنج و گاه شمار بیشتری از اعضای یک خانواده در اعدام‌ها، درگیری‌ها و سرکوب سیاسی جان باختند.
پدر و فرزند.
چند برادر.
خواهر و برادر.
زن و شوهر.
عمو و برادرزاده.
و گاه شاخه‌های مختلف یک خانواده.
برای چنین خانواده‌ای، عبارت «خانواده شهید» دیگر اشاره به یک فرد ندارد.
خود خانواده به بخشی از تاریخ سرکوب تبدیل شده است.
اگر در خانه‌ای سه قاب عکس بر دیوار باشد، هر قاب فقط یک زندگی ازدست‌رفته نیست.
سه مادر یا یک مادر با سه داغ.
چند خواهر و برادر.
چند فرزند بی‌پدر یا بی‌مادر.
چند زندگی که مسیرشان برای همیشه تغییر کرده است.
و هنگامی که شمار قربانیان یک خانواده به چهار، پنج، شش و بیشتر می‌رسد، دیگر با پیامد یک پرونده سیاسی منفرد روبه‌رو نیستیم.
با زخمی نسلی روبه‌رو هستیم.


خانواده اکبری‌منفرد؛ یک نمونه، نه یک استثنا
خانواده اکبری‌منفرد یکی از نمونه‌های شناخته‌شده همین واقعیت است.
چند عضو این خانواده در سرکوب‌های دهه شصت جان باختند و دهه‌ها بعد نیز نام خانواده از پرونده‌های سیاسی جدا نشد.
اهمیت این نمونه فقط در تعداد نیست.
در امتداد زمانی آن است.
دهه شصت تمام می‌شود.
نسل دیگری بزرگ می‌شود.
سال‌ها می‌گذرد.
اما پرونده سیاسی همچنان می‌تواند به نام همان خانواده بازگردد.
این پرسش در چنین نمونه‌هایی اجتناب‌ناپذیر می‌شود:
یک خانواده چند بار باید هزینه بدهد تا حکومت حساب آن را بسته بداند؟
یک بار؟
سه بار؟
چهار بار؟
یک نسل؟
دو نسل؟
و آیا اصلاً در منطق دستگاه امنیتی چیزی به نام «پایان پرونده خانواده» وجود دارد؟


از سه شهید تا خانواده‌هایی با داغ‌های بسیار
این بخش در نسخه نهایی کتاب ارزش آن را دارد که با اسناد شما کامل‌تر شود و خانواده‌هایی که سه تا ده عضو یا شمار قابل توجهی از نزدیکانشان را از دهه شصت به بعد از دست داده‌اند، با نام و مشخصات معرفی شوند.
نه برای ساختن یک فهرست آماری.
بلکه برای نشان‌دادن یک حقیقت انسانی.
مثلاً اگر یک خانواده پنج عضو خود را از دست داده است، باید ببینیم آن پنج نفر چه نسبتی با یکدیگر داشتند.
اگر سه برادر اعدام شده‌اند، بنویسیم سه برادر.
اگر دو خواهر و دو برادر بوده‌اند، همین را بنویسیم.
اگر پدر و فرزندان بوده‌اند، رابطه را حفظ کنیم.
زیرا عدد به‌تنهایی درد را پنهان می‌کند.
«پنج کشته» یک آمار است.
اما:
سه برادر، یک خواهر و همسر یکی از آنان از یک خانواده
دیگر آمار نیست.
یک خانه را می‌بینیم.
یک سفره را می‌بینیم.
صندلی‌هایی را می‌بینیم که یکی پس از دیگری خالی شده‌اند.


و باز به سهراب می‌رسیم
اکنون می‌توان فهمید چرا سهراب اکبری باید در کنار این تاریخ بزرگ‌تر قرار گیرد.
او یک مورد منفرد در انتهای یک حادثه نبود.
پرونده او یکی از شکل‌های همان رابطه‌ای را آشکار می‌کند که دستگاه امنیتی طی سالیان با خانواده مخالفان داشته است.
یک جا:
خانواده را به‌جای فرد مجازات می‌کند.
جای دیگر:
خانواده را برای فشار بر فرد به کار می‌گیرد.
یک جا پدر را بازجویی می‌کند.
جای دیگر مادر را به مصاحبه می‌کشاند.
یک جا بستگان را احضار می‌کند.
جای دیگر صدها نفر را با عنوان خانواده پشت بلندگوهای اطراف اشرف قرار می‌دهد.
و در خونین‌ترین دوره‌ها، یک خانواده ممکن است نه یک عزیز، بلکه چندین عضو خود را از دست بدهد.
روش‌ها متفاوت‌اند.
اما یک اصل مشترک است:
مرز میان منازعه حکومت با مخالف و حریم خانواده بارها شکسته شده است.
و درست به همین دلیل، عنوان این فصل فقط درباره سهراب نیست:
حکومتی که با خانواده می‌جنگد
زیرا در این تاریخ، خانواده گاه قربانی بوده است؛ گاه حکومت کوشیده آن را به ابزار تبدیل کند؛ و گاه آن‌قدر از اعضایش را گرفته‌اند که خود خانواده به یک سند زنده از سرکوب تبدیل شده است.
سهراب اکبری در انتهای این زنجیره تنها نیست.
پشت سر او خانواده‌هایی ایستاده‌اند با سه، چهار، پنج و گاه شمار بیشتری جای خالی بر سر یک سفره.
و در سوی دیگر همان تاریخ، بلندگوهایی قرار دارند که دستگاه امنیتی کوشید پشت آنها نامی بسیار انسانی بنویسد:
«خانواده».
شاید همین تضاد، تمام فلسفه این روش را در یک تصویر خلاصه کند:
حکومتی که نتوانست پیوند خانواده را از میان ببرد، کوشید همان پیوند را به سلاحی علیه اعضای خانواده تبدیل کند

فصل هشتم
مرگ سهراب و واکنش مردم
وقتی قرار بود یک مرگ در سکوت بماند
۱۷ فروردین ۱۳۷۸، ماجرا با خاموش‌شدن تراکتور و پیکر سهراب اکبری در زمین کشاورزی تمام نشد.
اتفاقاً بخش دیگری از داستان از همان‌جا آغاز شد.
سهراب اکبری یک کشاورز ۶۱ساله بود؛ اما دیگر نمی‌شد مرگ او را صرفاً حادثه‌ای در گوشه‌ای از ایلام دانست. هفت ماه پیش از آن، پسر بیست‌ساله‌اش علی‌اکبر اکبری در یکی از خبرسازترین عملیات‌های آن سال، اسدالله لاجوردی را هدف قرار داده بود و خود نیز جان باخته بود. پس از آن، بنا بر اسناد، اطلاعیه‌ها و شهادت‌های گردآمده در این مجموعه، خانواده اکبری زیر فشار قرار گرفت و سهراب بارها مورد بازجویی و تهدید واقع شد؛ تا جایی که در روایت‌های موجود، از بازجویی او حتی در روز پیش از مرگش سخن گفته شده است.
بنابراین وقتی خبر مرگ او منتشر شد، پرسش برای کسانی که این سابقه را می‌دانستند روشن بود:
چگونه می‌توان تمام آنچه را در هفت ماه گذشته اتفاق افتاده بود نادیده گرفت و مرگ این پدر را واقعه‌ای جدا از سرنوشت پسرش دانست؟
برای حکومت، شاید مطلوب آن بود که پرونده در همان مزرعه بسته شود.
اما مردم و آشنایان خانواده چنین نکردند.


مردمی که به خانه سهراب رفتند
پس از انتشار خبر، مردم به خانه خانواده اکبری رفتند.
این حضور فقط یک رسم معمول تسلیت نبود. در فضای امنیتی آن روزها، رفتن به خانه پدر کسی که نام فرزندش با عملیات علیه لاجوردی گره خورده بود، خود معنا داشت.
خانه‌ای که حکومت می‌خواست زیر فشار بماند، محل آمدوشد مردم شد.
خانواده‌ای که می‌توانست منزوی شود، تنها نماند.
و مردی که می‌شد مرگش در عنوان یک «حادثه کشاورزی» دفن شود، در حافظه کسانی که او را می‌شناختند به پدر علی‌اکبر و قربانی ادامه فشار بر خانواده تبدیل شد.
در همین نقطه است که رفتار دستگاه امنیتی پس از مرگ نیز اهمیت پیدا می‌کند.
بر پایه اسناد این مجموعه، برای محدودکردن مراسم و جلوگیری از گسترش تجمع و ابراز همدردی فشارهایی اعمال شد. اگر حکومت مرگ سهراب را واقعاً حادثه‌ای کاملاً عادی و بی‌ارتباط با گذشته خانواده می‌دانست، حساسیت نسبت به مراسم او خود نیازمند توضیح بود.
مرد مرده بود.
اما ظاهراً نام او هنوز مسئله بود.


اطلاعیه شورا؛ پرونده از ایلام فراتر رفت
واکنشی که اهمیت ویژه داشت، اطلاعیه شورای ملی مقاومت درباره کشته‌شدن سهراب اکبری بود.
این اطلاعیه، مرگ او را مستقیماً در امتداد انتقام‌گیری از علی‌اکبر قرار داد و آن را به دستگاه امنیتی حکومت نسبت داد. همچنین موضوع فشارها، بازجویی‌ها و تهدیدهای پیش از مرگ سهراب را برجسته کرد و از نهادهای بین‌المللی خواست نسبت به این واقعه و رفتار حکومت با خانواده‌ها واکنش نشان دهند.
اهمیت اطلاعیه فقط در محکومیت واقعه نبود.
با انتشار آن، حادثه‌ای که می‌توانست در یک روستای ایلام دفن شود، به یک پرونده سیاسی و حقوق‌بشری تبدیل شد.
اکنون دیگر پرسش فقط این نبود که «سهراب چگونه مرد؟»
پرسش بزرگ‌تر این بود:
چرا پدر علی‌اکبر در ماه‌های پس از مرگ پسرش همچنان موضوع بازجویی و فشار بود؟
و اگر روایت‌های مربوط به تهدیدهای پیش از مرگ و نحوه کشته‌شدن او درست است، چه نهادی باید پاسخگوی آن باشد؟


حکومتی که از «خانواده» بسیار سخن می‌گوید
در اینجا تناقضی ظاهر می‌شود که از پرونده سهراب بسیار فراتر می‌رود.
حکومت ولایت فقیه از نخستین سال‌های استقرار خود، «خانواده» را یکی از مقدس‌ترین واژگان تبلیغات رسمی خود معرفی کرده است.
از خانواده شهدا می‌گوید.
از حرمت پدر و مادر می‌گوید.
از ارزش‌های خانوادگی می‌گوید.
از حفظ بنیان خانواده سخن می‌گوید.
اما تاریخ رفتار امنیتی با خانواده مخالفان، تصویر دیگری را نیز پیش روی ما می‌گذارد.
در این تصویر، خانواده تا زمانی محترم است که از محدوده مطلوب قدرت خارج نشده باشد.
وقتی یکی از اعضای آن مخالف سیاسی شود، همان خانواده می‌تواند به موضوع پرونده امنیتی تبدیل شود.
پدر احضار شود.
مادر تحت فشار قرار گیرد.
خواهر و برادر بازجویی شوند.
خانه زیر نظر برود.
مراسم سوگواری محدود شود.
بستگان به دلیل ارتباط با عضو خانواده مورد پرسش قرار گیرند.
و در نمونه‌های سنگین‌تر تاریخی، چند عضو یک خانواده در دهه شصت اعدام یا کشته شوند و خانواده سال‌ها بعد نیز همچنان با پیامدهای همان پرونده زندگی کند.
این دیگر اختلاف میان شعار و عمل در یک مورد نیست.
این پرسشی درباره ماهیت نگاه دستگاه امنیتی به خانواده مخالف است.


وقتی خانواده را گروگان رابطه خونی می‌کنند
در فصل گذشته دیدیم که مسئله حتی به مجازات خانواده محدود نمی‌شود.
روش پیچیده‌تری نیز وجود دارد:
خانواده را علیه خانواده به کار گرفتن.
اگر حکومت نتواند عضو مخالف را در اختیار بگیرد، می‌تواند بکوشد به پدرش دسترسی پیدا کند.
به مادرش.
به خواهرش.
به برادرش.
و عاطفه‌ای را که باید خصوصی‌ترین و امن‌ترین بخش زندگی انسان باشد، به ابزار فشار سیاسی تبدیل کند.
در نمونه‌هایی که درباره «انجمن نجات» و فعالیت پیرامون خانواده اعضای مجاهدین بررسی کردیم، اهمیت مسئله دقیقاً در همین‌جاست.
نام «خانواده» باقی می‌ماند، اما رابطه خانوادگی وارد یک سازوکار سیاسی می‌شود.
و در اشرف، این تناقض به تصویری تبدیل شد که به‌سادگی فراموش نمی‌شود:
خانواده، حصار و بلندگو.
کسانی تحت عنوان خانواده به اطراف قرارگاه آورده شدند و بلندگوها برای مدت طولانی به وسیله فشار روانی بر ساکنان تبدیل شدند.
حتی اگر در میان آنان پدران و مادرانی واقعاً مشتاق دیدار فرزندانشان حضور داشتند، اصل پرسش تغییر نمی‌کند:
چرا یک رابطه خانوادگی باید در چنین سازوکاری قرار گیرد؟
چرا ملاقات مادر و فرزند باید به بلندگو و جنگ روانی گره بخورد؟
و چرا نهادهای سیاسی و امنیتی باید میان دو سوی یک رابطه خصوصی خانوادگی قرار گیرند؟
این همان نقطه‌ای است که مفهوم «خانواده علیه خانواده» معنا پیدا می‌کند.


از پیکر تا قبر؛ وقتی مجازات با مرگ پایان نمی‌یابد
تاریخ سرکوب سیاسی ایران نمونه‌های دیگری نیز در خود دارد.
اعدام پایان کار نبوده است.
خانواده در جست‌وجوی پیکر عزیزش مانده است.
محل دفن را خواسته است.
برای برگزاری مراسم تلاش کرده است.
بر سر مزار رفته است.
دادخواهی کرده است.
و گاه همین اعمال طبیعی یک خانواده نیز با محدودیت و فشار مواجه شده‌اند.
از همین‌جاست که خاوران معنایی بسیار بزرگ‌تر از یک قطعه زمین پیدا می‌کند.
آنجا مسئله فقط مردگان نیستند.
بازماندگان نیز بخشی از داستان‌اند.
مادرانی که خواستند بدانند فرزندشان کجاست.
پدرانی که با پرسشی بی‌پاسخ پیر شدند.
خواهران و برادرانی که دهه‌ها بعد هنوز از حق دانستن سخن گفتند.
و خانواده‌هایی که یک نفر از آنان گرفته نشد؛ چند نفر گرفته شدند.
سه نفر.
چهار نفر.
پنج نفر.
و در برخی خاندان‌ها، شمار بیشتری از اعضا و نزدیکان.
در چنین خانه‌ای، دیگر نمی‌توان گفت حکومت فقط با یک «فعال سیاسی» برخورد کرده است.
یک خانواده در طول زمان زخمی شده است.


سهراب، یک نام در میان هزاران نام ـ اما با داستانی ویژه
سهراب اکبری یکی از همین پدران بود.
اما سرنوشت او ویژگی تکان‌دهنده‌ای داشت.
او سال‌ها منتظر خبری از پسر زندانی‌اش نبود.
پسرش را سال‌ها در زندان ملاقات نکرد.
داستان او شکل دیگری داشت.
علی‌اکبر راه خود را انتخاب کرد، عملیات خود را انجام داد و جان باخت.
اما پدر ماند.
هفت ماه.
و بنا بر اسناد این پرونده، دستگاه امنیتی در این هفت ماه او را فراموش نکرد.
همین هفت ماه تمام مسئله جلد سوم است.
فاصله میان مرگ پسر و مرگ پدر.
هفت ماهی که نشان می‌دهد چرا داستان اول شهریور با مرگ علی‌اکبر تمام نمی‌شود.
اگر جلد اول داستان علی‌اکبر بود و جلد دوم ابعاد دیگری از حماسه اول شهریور را بازخوانی کرد، جلد سوم از جایی آغاز شد که شاید در نگاه اول حاشیه داستان به نظر می‌رسید:
یک پدر.
یک کشاورز.
یک مزرعه.
اما اکنون، در پایان این جلد، روشن شده است که حاشیه گاهی از متن مهم‌تر می‌شود.
زیرا آنچه با مخالف می‌کنند یک چیز است؛
آنچه پس از او با خانواده‌اش می‌کنند، ماهیت دیگری از قدرت را نشان می‌دهد.


فرجام
پدر و پسر
دو تاریخ.
دو سن.
دو صحنه.
و یک نام خانوادگی.
اول شهریور ۱۳۷۷.
علی‌اکبر اکبری، بیست‌ساله.
۱۷ فروردین ۱۳۷۸.
سهراب اکبری، ۶۱ساله.
میان این دو تاریخ تقریباً هفت ماه فاصله بود.
اما برای فهمیدن داستان این خانواده، باید چند دهه از تاریخ ایران را میان این دو تاریخ قرار داد.


از یک خانه در ایلام
علی‌اکبر از خانه‌ای ثروتمند و صاحب قدرت برنخاست.
فرزند خانواده‌ای زحمتکش در ایلام بود.
پدرش کشاورز بود.
زمین برای سهراب فقط محل کار نبود؛ زندگی او بود.
نسلی که با خاک، محصول، رنج و کار روزانه زندگی کرده بود و نسلی جوان‌تر که در فضای جنگ، فقر، اعدام‌ها و سرکوب‌های دهه شصت چشم باز کرده بود، زیر یک سقف به هم رسیده بودند.
از همان خانه، پسری برخاست که در بیست‌سالگی تصمیمی گرفت که نامش را وارد یکی از پرحادثه‌ترین صفحات آن دوره کرد.
و هفت ماه بعد، پدر در همان جغرافیایی که تمام عمرش را در آن کار کرده بود، جان باخت.
چه فاصله عظیمی میان بازار تهران و یک مزرعه در ایلام بود.
اما تاریخ این دو نقطه را به یکدیگر وصل کرد.


پسر
علی‌اکبر بیست سال بیشتر نداشت.
در سنی که برای بسیاری آغاز زندگی است، او انتخابی کرده بود که می‌دانست ممکن است بازگشتی نداشته باشد.
او اسدالله لاجوردی را نه به‌عنوان یک فرد عادی، بلکه به‌عنوان چهره‌ای که در نگاه مجاهدین و بسیاری از زندانیان سیاسی با دستگاه زندان و سرکوب دهه شصت پیوند خورده بود، هدف قرار داد.
داوری درباره این عملیات، بدون شناخت آن دهه ناقص خواهد بود.
پشت نام لاجوردی، اوین بود.
دادستانی انقلاب بود.
زندانی سیاسی بود.
اعدام بود.
تواب‌سازی بود.
و خاطرات نسلی بود که بخشی از آن هرگز از زندان بازنگشت.
علی‌اکبر خود را متعلق به همان دادخواهی می‌دانست.
و بهای انتخابش را نیز خودش پرداخت.


پدر
اما سهراب آن عملیات را انجام نداده بود.
او ۶۱ سال داشت.
کشاورز بود.
در بازار تهران نبود.
سلاحی در دست نداشت.
لاجوردی را هدف قرار نداده بود.
آنچه او را به اول شهریور متصل می‌کرد، رابطه‌ای بود که هیچ انسانی انتخاب نمی‌کند:
پدر بودن.
او پدر علی‌اکبر بود.
و همین واقعیت، بر اساس اسناد و شهادت‌هایی که این کتاب مرور کرد، کافی بود تا ماه‌های بعد از مرگ پسر برای او ماه‌های عادی نباشد.
بازجویی.
فشار.
تهدید.
و سرانجام ۱۷ فروردین.
زمین کشاورزی.
تراکتور.
و مرگ.
اطلاعیه شورای ملی مقاومت، مسئولیت این مرگ را متوجه دستگاه امنیتی حکومت دانست و آن را انتقام از پدر علی‌اکبر توصیف کرد. روایت‌های محلی و شهادت‌های گردآمده در این مجموعه نیز مرگ سهراب را در امتداد فشارهای پس از اول شهریور قرار می‌دهند.
و از همین‌جاست که عنوان این جلد معنای کامل خود را پیدا می‌کند:
انتقام از پدر


حکومتی که خانواده را ستایش می‌کند و خانواده مخالف را امنیتی می‌کند
شاید هیچ تناقضی برای پایان این کتاب گویاتر از همین نباشد.
حکومتی که دهه‌ها از «حرمت خانواده» سخن گفته است، در مواجهه با مخالفان خود بارها خانواده را نیز وارد قلمرو امنیت کرده است.
گاهی خانواده را تحت فشار قرار داده است.
گاهی بازماندگان را از پاسخ درباره سرنوشت عزیزانشان محروم کرده است.
گاهی مراسم و سوگواری را محدود کرده است.
گاهی بستگان مخالفان را احضار کرده است.
و بنا بر گزارش‌ها و شهادت‌های متعدد مخالفان و نهادهای حقوق‌بشری، در مواردی بازداشت یا فشار بر نزدیکان برای اعمال فشار بر فرد اصلی به کار رفته است.
و شکل دیگر همان سیاست، تلاش برای استفاده از خانواده علیه خانواده بوده است.
این شاید تلخ‌ترین تناقض باشد:
نام مادر را بر زبان بیاوری، اما از دلتنگی مادر به‌عنوان ابزار استفاده کنی.
نام پدر را محترم بشماری، اما پدر مخالف را پرونده امنیتی کنی.
از خانواده سخن بگویی، اما بکوشی برادر را مقابل برادر و والدین را مقابل فرزند قرار دهی.
و نام «نجات» را بر نهادی بگذاری که منتقدانش فلسفه عملکرد آن را استفاده سیاسی و امنیتی از خانواده اعضای مخالف می‌دانند.
در چنین منظومه‌ای، خانواده فقط قربانی نیست.
قرار است گاهی ابزار نیز بشود.
و اگر ابزار نشد، خود ممکن است زیر فشار قرار گیرد.


اما خانواده فقط ابزار نشد
و این شاید مهم‌ترین شکست چنین سیاستی باشد.
خانواده‌هایی بودند که یک عزیز از دست دادند.
خانواده‌هایی بودند که دو نفر از دست دادند.
خانواده‌هایی بودند که سه، چهار، پنج و شمار بیشتری از نزدیکان خود را در اعدام‌ها و سرکوب‌های دهه شصت و سال‌های بعد از دست دادند.
اگر قرار بود این داغ‌ها حافظه را پاک کنند، نتیجه همیشه چنین نشد.
بسیاری از همان خانواده‌ها حافظه شدند.
عکس‌ها را نگه داشتند.
نام‌ها را حفظ کردند.
وصیت‌نامه‌ها را نگه داشتند.
محل دفن‌ها را جست‌وجو کردند.
خاوران را فراموش نکردند.
داستان‌ها را برای نسل بعد تعریف کردند.
و پرسشی را که حکومت می‌خواست همراه قربانی دفن کند، زنده نگه داشتند:
چه بر سر عزیز ما آمد؟
این همان چیزی است که سرکوب نمی‌تواند به‌سادگی از میان ببرد.
انسان را می‌توان کشت.
اما برای کشتن خاطره او باید حافظه همه کسانی را که دوستش داشته‌اند نیز از میان برد.
و این تقریباً ناممکن است.


مزرعه‌ای که به پایان کتاب تبدیل شد
اکنون بار دیگر به همان تصویر آغاز جلد سوم بازگردیم.
زمین.
یک کشاورز.
تراکتور.
ایلام.
اگر این تصویر را در آغاز کتاب می‌دیدیم، شاید هنوز نمی‌دانستیم چرا باید درباره آن کتابی نوشته شود.
اما اکنون می‌دانیم.
آن مزرعه نقطه اتصال چند داستان بود.
داستان پسری بیست‌ساله.
داستان پدری ۶۱ساله.
داستان لاجوردی.
داستان زندان‌های دهه شصت.
داستان خانواده‌های اعدام‌شدگان.
داستان مادرانی که دادخواه شدند.
داستان خانواده‌هایی که چندین عضو خود را از دست دادند.
و داستان دستگاهی که بنا بر اسناد و شهادت‌های مرورشده در این کتاب، حتی پس از مرگ مخالف نیز می‌توانست خانواده او را از دایره امنیتی خود بیرون نگذارد.
همه این خطوط سرانجام در همان مزرعه به یکدیگر می‌رسند.


پدر و پسر
علی‌اکبر بیست‌ساله بود.
سهراب ۶۱ساله.
یکی از خانه رفت و دیگر بازنگشت.
دیگری ماند، زمینش را شخم زد، زندگی کرد، بازجویی شد و سرانجام هفت ماه پس از پسر در همان سرزمین جان باخت.
اما میان این دو مرگ فقط داستان یک خانواده نوشته نشد.
بخشی از تاریخ رویارویی دو نگاه به انسان نوشته شد.
یک سوی آن، دستگاه قدرتی قرار داشت که زندان، بازجویی، اعدام و فشار بر خانواده در تاریخ آن ثبت شده و حتی رابطه پدر و فرزند می‌توانست وارد محاسبات امنیتی آن شود.
و سوی دیگر، انسان‌هایی قرار داشتند که انتخاب‌هایشان ــ درست یا غلط در داوری‌های متفاوت تاریخی ــ برای خود و خانواده‌هایشان بهایی بسیار سنگین داشت.
سهراب عملیات اول شهریور را انجام نداده بود.
اما اول شهریور به خانه سهراب رسید.
بعد از مرگ علی‌اکبر نیز آن خانه را ترک نکرد.
و سرانجام، بنا بر روایت و اسناد این پرونده، به زمین کشاورزی او رسید.
پس شاید برای بستن جلد سوم نیازی به جمله‌ای طولانی نباشد.
فقط کافی است دوباره آن دو تاریخ را کنار یکدیگر بگذاریم:
اول شهریور ۱۳۷۷ ـ علی‌اکبر اکبری، ۲۰ساله.
۱۷ فروردین ۱۳۷۸ ـ سهراب اکبری، ۶۱ساله.
پسر در بیست‌سالگی رفت.
پدر هفت ماه بعد.
و مزرعه ماند.
خاک ماند.
نام‌ها ماندند.
و پرسشی که این سه جلد از آغاز تا پایان دنبال کرده‌اند، ماند:
قدرت تا کجا حاضر است برای انتقام از یک مخالف پیش برود؟
داستان سهراب اکبری، پاسخ این کتاب است:
تا خانه.
تا پدر.
تا خانواده.
و، بنا بر اسناد این پرونده، حتی تا مزرعه‌ای که پیرمردی ۶۱ساله در آن جز کار با خاک، کاری نداشت.
یاد علی‌اکبر اکبری و سهراب اکبری گرامی باد. شهرام بهزادی

Leave a Reply

Discover more from افشای یاران شیطان

Subscribe now to keep reading and get access to the full archive.

Continue reading