افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان

افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان
افشاگری‌ها

کتاب انتقام از پدربزودی،اول شهریور؛ علی‌اکبر اکبری، دست انتقام تاریخ- شهرام بهزادی

جلد سوم: سهراب اکبری؛ از مزرعه‌ای در ایلام تا سندی از بی‌مرزی سرکوب بزودی منتشر میشود

کتاب انتقام از پدر،اول شهریور؛ علی‌اکبر اکبری، دست انتقام تاریخ

پیشگفتار

وقتی انتقام به مزرعه رسید

هفده فروردین ۱۳۷۸، چند ماه از اول شهریور گذشته بود.

علی‌اکبر اکبری دیگر زنده نبود. جوان بیست‌ساله‌ای که نامش با کشته‌شدن اسدالله لاجوردی در بازار تهران گره خورده بود، خود نیز دو روز پس از آن واقعه جان باخته بود. علی‌اصغر غضنفرنژاد، همرزم او، نیز سرنوشتی خونین یافته بود.

اما برای دستگاه امنیتی حکومت، پرونده هنوز بسته نشده بود.

در ایلام، مردی ۶۱ساله باقی مانده بود؛ کشاورزی به نام سهراب اکبری.

پدر علی‌اکبر.

او نه در بازار تهران حضور داشت، نه در عملیات اول شهریور شرکت کرده بود و نه مسئول اعمال پسر بالغ خود بود. زندگی‌اش با زمین و کشاورزی می‌گذشت. اما در منطق دستگاهی که انتقام سیاسی را به خانواده می‌کشاند، همین نسبت خونی کافی بود.

پس از کشته‌شدن لاجوردی و مرگ علی‌اکبر، فشار بر سهراب آغاز شد. بنا بر اسناد و روایت‌هایی که مبنای این جلد قرار گرفته‌اند، او در ماه‌های بعد بارها مورد بازجویی، آزار و تهدید قرار گرفت. فشارها نه چند روز، بلکه ماه‌ها ادامه یافت؛ تا آنجا که حتی روز پیش از مرگش نیز او را برای بازجویی بردند.

روز بعد، انتقام به مزرعه رسید.

سهراب اکبری مشغول کار بود. همان کاری که سال‌ها کرده بود: کشاورزی.

بر اساس گزارش موجود در اسناد این مجموعه، مأموران وزارت اطلاعات و سپاه به زمین کشاورزی او رفتند، وی را مورد حمله قرار دادند و با عبور دادن تراکتور از روی بدنش او را کشتند.

این جلد از همین‌جا آغاز می‌شود.

نه با صدای گلوله در بازار تهران؛ با صدای تراکتوری در یک مزرعه.

نه با لاجوردی؛ با سهراب.

و نه با یک پرسش، بلکه با یک واقعیت روشن: دستگاه سرکوبی که در زندان از شکنجه زندانی سیاسی ابایی نداشت، در بیرون زندان نیز خانواده او را حریم ممنوعه نمی‌شناخت.

سرنوشت سهراب اکبری از این منظر تنها ادامه داستان علی‌اکبر نیست. دریچه‌ای است برای شناخت دستگاهی که از نخستین سال‌های استقرارش، مرز میان مخالف سیاسی و خانواده او را بارها درنوردید؛ دستگاهی که زندانی را مجازات می‌کرد، اما فشار را به مادر، پدر، همسر و فرزند نیز می‌رساند؛ اعدام می‌کرد و سپس بر سوگواری خانواده نیز محدودیت می‌گذاشت.

در پرونده سهراب، این منطق به عریان‌ترین شکل خود ظاهر شد.

پسر مرده بود، اما پدر بازجویی می‌شد.

واقعه پایان یافته بود، اما تهدید ادامه داشت.

و هنگامی که سهراب کشته شد، فشار حتی در برابر در خانه او متوقف نشد. اسناد مورد استفاده این کتاب از تلاش مقامات محلی برای جلوگیری از برگزاری مراسم ترحیم سخن می‌گویند؛ با این همه، مردم به خانه خانواده اکبری رفتند و با آنان ابراز همدردی کردند.

این همان نقطه‌ای است که ما را از یک قتل به تاریخ یک نظام می‌رساند.

لاجوردی یک حادثه نبود

برای فهم آنچه بر سهراب گذشت، باید دوباره به کسی بازگردیم که همه این رشته‌ها به نام او گره خورد: اسدالله لاجوردی.

در دو جلد پیشین، اول شهریور و علی‌اکبر اکبری را از زوایای مختلف دنبال کردیم. این بار موضوع دیگری در برابر ماست: چگونه حکومتی می‌تواند انسانی مانند لاجوردی را در قلب دستگاه قضایی و زندان خود قرار دهد و سپس پس از کشته‌شدن او، انتقام را تا یک کشاورز ۶۱ساله در ایلام امتداد دهد؟

لاجوردی را نمی‌توان صرفاً با خشونت شخصی‌اش توضیح داد.

اسناد این مجموعه او را در ارتباط مستقیم با دستگاهی نشان می‌دهند که مخالفان سیاسی را «محارب» و مستحق «قلع و قمع» معرفی می‌کرد. در یکی از متون مورد استفاده کتاب، از قول لاجوردی آمده است که مخالفانی که با نظام مبارزه می‌کنند، بنا بر حکم مذهبی محارب‌اند و باید اعدام شوند.

این فقط زبان یک زندانبان نبود.

زبان یک نظام بود.

لاجوردی می‌توانست بر زندانیان آن‌گونه حکومت کند، چون ساختاری بالاتر از او، مخالف سیاسی را ابتدا از حقوق انسانی و سپس از حق حیات محروم کرده بود. هنگامی که حذف مخالف تکلیف شرعی معرفی شود، شکنجه‌گر دیگر خود را مجرم نمی‌بیند؛ خود را مأمور اجرای وظیفه می‌داند.

از همین‌جاست که رد لاجوردی به خمینی می‌رسد.

خمینی و کارخانهٔ پرورش دژخیم

این کتاب قصد ندارد همه جنایت‌های دهه شصت را دوباره فهرست کند. مسئله بنیادی‌تر است.

خمینی فقط حکومت سرکوب بنا نکرد؛ دستگاهی ساخت که برای ادامه کار خود به دژخیم نیاز داشت و دژخیم تولید می‌کرد.

دادگاه انقلاب، دادستانی، کمیته، سپاه، زندان و دستگاه اطلاعاتی، اجزای جدا از یکدیگر نبودند. هرکدام حلقه‌ای از زنجیره‌ای بودند که از تعریف «دشمن» آغاز می‌شد و می‌توانست به بازداشت، شکنجه و اعدام برسد.

لاجوردی یکی از برجسته‌ترین محصولات همین ساختار بود.

در منابعی که برای این کتاب گرد آمده، نام او با اعدام، انفرادی، فشار روانی و سیاست درهم‌شکستن زندانی سیاسی پیوند خورده است.

اما اگر تمام مسئولیت را بر دوش لاجوردی بگذاریم، درست در همان دامی افتاده‌ایم که تاریخ استبداد بارها ساخته است: جلاد دیده می‌شود و دستگاهی که جلاد را ساخته، پنهان می‌ماند.

لاجوردی بدون خمینی قابل فهم نیست.

همان‌گونه که رفتار دستگاه امنیتی با سهراب اکبری را نیز نمی‌توان صرفاً رفتار چند مأمور دانست.

از اوین تا مزرعه ایلام، یک منطق ادامه داشت: مخالف فقط کسی نیست که در برابر حکومت ایستاده است؛ هر چیزی که نام، خاطره، خانواده و میراث او را زنده نگاه دارد نیز می‌تواند هدف فشار قرار گیرد.

چرا سهراب؟

سهراب اکبری اهمیت تاریخی خود را دقیقاً از همین‌جا پیدا می‌کند.

او فرمانده نظامی نبود.

سیاستمدار نبود.

مقام دولتی نبود.

یک کشاورز بود.

و همین، پرونده او را تکان‌دهنده‌تر می‌کند.

اگر علی‌اکبر را حکومت دشمن خود می‌دانست، سهراب پدر او بود. اگر با اقدام علی‌اکبر حساب داشت، علی‌اکبر دیگر زنده نبود. اما منطق انتقام سیاسی در مرگ عامل متوقف نشد.

پدر باید بهای پسر را می‌پرداخت.

این جمله، محور جلد سوم است.

به همین دلیل این کتاب تنها زندگی‌نامه سهراب اکبری نیست؛ تحقیق درباره نقطه‌ای است که در آن سرکوب سیاسی از فرد عبور می‌کند و به خانواده می‌رسد.

از همین زاویه است که عنوان «انتقام از پدر» معنای خود را پیدا می‌کند.

از پسر به پدر؛ از یک خانواده به یک نظام

جلد اول، ما را به اول شهریور و علی‌اکبر رساند.

جلد دوم، نسل او و راهی را که جوانانی چون علی‌اکبر و علی‌اصغر غضنفرنژاد انتخاب کردند دنبال کرد.

جلد سوم یک گام دیگر برمی‌دارد.

این بار پشت سر آن جوانان را نگاه می‌کنیم.

به خانه.

به پدر.

به خانواده‌ای در ایلام.

به مردی که پس از مرگ پسرش ماه‌ها زیر فشار ماند و سرانجام خود نیز جان باخت.

و از آنجا دوباره به تهران، اوین، لاجوردی و بالاتر از همه به ساختاری می‌رسیم که خمینی بنیان گذاشت.

مسیر این کتاب بنابراین از مزرعه به زندان و از زندان به رأس قدرت خواهد رفت و دوباره به همان مزرعه بازخواهد گشت.

زیرا ۱۷ فروردین ۱۳۷۸ فقط روز مرگ سهراب اکبری نیست؛ روزی است که منطق یک حکومت در زمینی کشاورزی خود را عریان نشان داد.

علی‌اکبر را از میان برده بودند، اما نام او باقی مانده بود.

اکنون پدر را هدف گرفتند.

اما نتیجه خلاف آن چیزی شد که سرکوب می‌خواست:

نام سهراب نیز کنار نام علی‌اکبر قرار گرفت.

پدر و پسر، دو نسل یک خانواده، در دو نقطه متفاوت و در فاصله چند ماه، به دو صفحه از یک تاریخ تبدیل شدند.

این جلد، روایت صفحه دوم است:

روایت سهراب اکبری؛ کشاورزی که انتقام حکومت از پسرش، سرانجام به مزرعه او رسید.

شهرام بهزادی

Leave a Reply

Discover more from افشای یاران شیطان

Subscribe now to keep reading and get access to the full archive.

Continue reading