کتاب کوروش کبیر؛ فرزند تاریخ ،از بنیانگذاری ایران هخامنشی تا منشور بابل؛ دادگستری، قدرت و میراث آزادی : نویسنده شهرام بهزادی

کوروش کبیر فرزند تاریخ نویسنده شهرام بهزادی
مقدمه
این کتاب از یک باور روشن آغاز میشود: ارزش تاریخی یک فرمانروا را تنها با گستردگی قلمرو، شمار پیروزیها و قدرت سپاهیانش نمیتوان سنجید. معیار مهمتر، نسبت قدرت با انسان و شیوه رفتار حکومت با مردم است. از همین منظر، بازخوانی زندگی کوروش برای من تنها مطالعه یک دوره از تاریخ باستان نیست؛ بررسی جایگاه دادگستری، حرمت باورهای گوناگون و مسئولیت سیاسی در برابر انسان است. من میراث تاریخی ایران را ملک اختصاصی هیچ سلطنت، حکومت مذهبی یا جریان سیاسی نمیدانم. این میراث به مردم ایران تعلق دارد. با همین مبنای تحقیقی و اعتقادی، به سراغ کوروش میروم؛ با احترام به اسناد تاریخی، با صراحت در بیان دیدگاه خود و با تعهد به اینکه حقیقت تاریخی را فدای علاقه سیاسی یا اعتقادی نکنم.
دو هزار و پانصد سال پس از بابل
تاریخ ایران، تاریخ فرمانروایان بسیاری است؛ فرمانروایانی که با شمشیر برآمدند، سرزمینهایی را گشودند، کاخهایی ساختند و سرانجام از صحنه قدرت کنار رفتند. از بسیاری از آنان چیزی جز نامی بر سنگ، سکهای در موزه یا ویرانهای بر خاک باقی نمانده است. اما برخی چهرههای تاریخی، پس از پایان فرمانروایی خود نیز در حافظه ملتها حضور دارند. نام آنان از مرزهای زمان میگذرد و هر نسل، بار دیگر به سراغ کارنامهشان میرود.
کوروش بزرگ یکی از این چهرههاست.
بیش از دو هزار و پانصد سال از فتح بابل به دست کوروش گذشته است. امپراتوری هخامنشی فروپاشیده، حکومتهای بسیاری بر ایران فرمان راندهاند، مرزهای جغرافیایی بارها تغییر کرده و جهان باستان جای خود را به دنیایی کاملاً متفاوت داده است. با این همه، نام کوروش همچنان در تاریخ ایران و در مباحث مربوط به قدرت سیاسی، دادگستری، تساهل دینی و هویت ملی حضور دارد.
این ماندگاری، تنها نتیجه گستردگی قلمرو هخامنشیان نیست. امپراتوریهای دیگری نیز در تاریخ جهان پدید آمدند که قلمروهایی پهناور داشتند. آنچه مطالعه کوروش را برجسته میکند، مجموعهای از رویدادها، اسناد و روایتهایی است که از شیوه فرمانروایی او بر جای مانده است.
در میان این اسناد، استوانهای گلی جایگاهی ویژه دارد؛ نوشتهای به زبان اکدی و خط میخی که پس از فتح بابل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، به نام کوروش تنظیم شد. این سند، از بازگرداندن پیکرههای خدایان به پرستشگاهها، ساماندادن به نیایشگاهها و بازگشت گروههایی از مردم به محل سکونتشان سخن میگوید.
استوانه کوروش را نمیتوان بدون توجه به زبان سیاسی و مذهبی بابل باستان خواند. این نوشته، اعلامیهای حکومتی در چارچوب جهانبینی روزگار خود است، نه متنی که با واژگان و مفاهیم حقوقی عصر جدید تنظیم شده باشد. با این حال، مضمون آن برای شناخت سیاست کوروش و تفاوتهای حکومت او با برخی فرمانروایان پیشین اهمیت تاریخی دارد.
کتاب حاضر از همین نقطه آغاز میشود: شناخت کوروش از خلال تاریخ، نه جایگزینکردن تاریخ با افسانه.
کوروش را نمیتوان از جنگها و فتوحاتش جدا کرد. او فرمانروای یک امپراتوری بود؛ قدرت نظامی به کار گرفت، حکومتهایی را برانداخت و قلمرو خود را گسترش داد. اما در کنار این واقعیت، اسناد مربوط به بابل و روایتهای تاریخی درباره رفتار او با ملتهای مغلوب، پرسش مهم دیگری را پیش میکشند: قدرت سیاسی پس از پیروزی چگونه با مردمان شکستخورده رفتار میکند؟
این پرسش، تنها به جهان باستان تعلق ندارد.
در تاریخ ایران، مسئله قدرت همواره با مسئله آزادی، عدالت و حقوق مردم پیوند داشته است. از فرمانرواییهای موروثی تا حکومتهای متکی بر مشروعیت مذهبی، رابطه میان حاکم و مردم یکی از مسائل بنیادین زندگی سیاسی ایرانیان بوده است.
به همین دلیل، کوروش در ایران امروز نیز صرفاً موضوع پژوهش باستانشناسی نیست. نام او در بحثهای مربوط به هویت ملی، مشروعیت حکومت، میراث فرهنگی و حق مردم برای بزرگداشت تاریخ خود حضور یافته است.
هفتم آبان، که در میان گروههایی از ایرانیان به روز بزرگداشت کوروش شهرت یافته، یکی از جلوههای همین پیوند میان تاریخ و جامعه معاصر است. گردهماییهای پاسارگاد و برخوردهای گزارششده با برخی از این مراسم، نشان میدهد که یک مکان تاریخی چگونه میتواند به عرصه بیان خواستهها و اختلافهای سیاسی امروز تبدیل شود.
در این میان، یک اصل اساسی وجود دارد: کوروش متعلق به تاریخ ایران است. هیچ حکومت، جریان سیاسی یا فردی نمیتواند مالک انحصاری میراث تاریخی یک ملت باشد.
این کتاب، از ایران پیش از کوروش آغاز میکند؛ به اتحاد ماد و پارس، فتح لیدیه و بابل، سیاست مذهبی هخامنشیان و استوانه کوروش میپردازد؛ سپس جایگاه او را در متون دینی و تفسیرهای تاریخی بررسی میکند و سرانجام به مسئله میراث کوروش در ایران معاصر میرسد.
در بخش مربوط به ذوالقرنین، دیدگاههایی که این شخصیت قرآنی را با کوروش تطبیق دادهاند، از جمله تفسیر مسعود رجوی در آموزشهای درونی سازمان مجاهدین خلق ایران، با انتساب روشن بررسی خواهند شد. متن قرآن نام کوروش را ذکر نمیکند و شناسایی ذوالقرنین با او، موضوع تفسیر و پژوهش است.
هدف این کتاب، ساختن چهرهای بیخطا از یک فرمانروای باستانی نیست. هدف، شناخت کارنامه او و بررسی این پرسش است که چرا نام کوروش، پس از گذشت بیستوپنج قرن، همچنان در حافظه تاریخی ایرانیان زنده مانده است.
تاریخ با حقیقت ماندگار میشود، نه با اغراق.
و کوروش، پیش از آنکه به نمادی سیاسی تبدیل شود، شخصیتی تاریخی است که باید او را در متن زمانه خودش شناخت.
بخش نخست
تولد یک قدرت
فصل اول
ایران پیش از کوروش
سرزمینی میان قدرتهای بزرگ
پیش از آنکه کوروش بنیان حکومت هخامنشی را استوار کند، سرزمین ایران بخشی از جهان گسترده و پرآشوب خاور نزدیک باستان بود؛ جهانی که در آن دولتها با جنگ، اتحاد، تجارت، مهاجرت و رقابت بر سر منابع و راههای ارتباطی شکل میگرفتند.
در غرب فلات ایران، میانرودان قرار داشت؛ سرزمینی که تمدنهای سومر، اکد، بابل و آشور در آن پدید آمده بودند. در جنوب غربی ایران، ایلام از سابقهای طولانی برخوردار بود. در شمال غربی، قدرت مادها گسترش یافته بود و در جنوب، گروههای پارسی در ناحیه پارس و انشان حضور داشتند.
این سرزمینها از یکدیگر جدا و بیارتباط نبودند. مسیرهای بازرگانی، لشکرکشیها، پیوندهای خانوادگی میان خاندانهای فرمانروا و جابهجایی جمعیتها، شبکهای از روابط سیاسی و فرهنگی به وجود آورده بود.
کوروش در چنین جهانی ظهور کرد.
او بنیانگذار نخستین جامعه ایرانی نبود. پیش از او، اقوام و حکومتهای گوناگونی در فلات ایران زندگی کرده و تمدن آفریده بودند. اهمیت تاریخی کوروش در آن است که توانست از میان ساختارهای سیاسی موجود، قدرتی تازه پدید آورد که بهتدریج بخش بزرگی از خاور نزدیک باستان را زیر یک فرمانروایی قرار داد.
مادها و پارسها
در تاریخنگاری ایران باستان، مادها و پارسها دو عنصر مهم در شکلگیری قدرت هخامنشی شناخته میشوند.
مادها در بخشهای غربی و شمال غربی فلات ایران حضور داشتند و هگمتانه، که با همدان امروزی پیوند داده میشود، در روایتهای تاریخی مرکز مهم قدرت آنان به شمار میآید.
پارسها در جنوب و جنوب غربی فلات ایران استقرار داشتند. خاندان هخامنشی در پیوند با منطقه انشان و سپس پارس شناخته میشود.
درباره سازمان سیاسی مادها، منابع مستقیم محدودتر از منابع مربوط به هخامنشیان است. بخش مهمی از آگاهیهای ما از نوشتههای یونانی و اسناد آشوری به دست میآید. از این رو، تصویر یک دولت متمرکز و یکپارچه مادی با تمام جزئیاتی که گاه در روایتهای عمومی آمده، نیازمند بررسی انتقادی منابع است.
با این همه، روشن است که پیش از برآمدن کوروش، قدرت مادها یکی از عوامل مهم در موازنه سیاسی منطقه بود.
در جنوب نیز خاندان فرمانروای کوروش، پیشینهای در حکومت محلی داشت. کوروش از خلأ تاریخی برنخاست؛ او وارث مجموعهای از مناسبات سیاسی، نظامی و خانوادگی بود که پیش از او شکل گرفته بودند.
جهانی که با جنگ اداره میشد
جهان باستان، جهان رقابت قدرتهای بزرگ بود.
امپراتوری آشور در دورههای طولانی، با اتکا به سازمان نظامی نیرومند و سیاستهای سختگیرانه، بر سرزمینهای گسترده فرمان رانده بود. لشکرکشی، تبعید جمعیتها و انتقال اجباری گروههای انسانی از ابزارهای شناختهشده سیاست امپراتوری به شمار میرفت.
پس از فروپاشی قدرت آشور در اواخر سده هفتم پیش از میلاد، موازنه تازهای در منطقه پدید آمد. بابل نو در میانرودان قدرت گرفت و دولتهای دیگر نیز برای حفظ یا گسترش نفوذ خود وارد رقابت شدند.
در چنین شرایطی، سرنوشت مردم یک سرزمین اغلب با نتیجه جنگ میان فرمانروایان تعیین میشد. شکست یک دولت میتوانست به تغییر حاکمان، پرداخت خراج، انتقال جمعیت و دگرگونی مناسبات مذهبی و اقتصادی منجر شود.
این واقعیت تاریخی، زمینه لازم برای شناخت اهمیت فتح بابل به دست کوروش است. رفتار او را باید با شیوههای حکمرانی و سیاستهای رایج در همان دوران مقایسه کرد.
آغاز یک دگرگونی
برآمدن کوروش در میانه سده ششم پیش از میلاد، نقطه عطفی در تاریخ سیاسی منطقه بود.
او از فرمانروایی محلی در جنوب فلات ایران به قدرتی رسید که توانست با حکومت ماد مقابله کند و سپس به سوی غرب و شرق گسترش یابد.
این تحول، تنها جابهجایی یک خاندان فرمانروا نبود. شکلگیری حکومت هخامنشی، ساختار قدرت در بخش بزرگی از خاور نزدیک را دگرگون کرد و زمینه پیدایش یکی از گستردهترین امپراتوریهای جهان باستان را فراهم آورد.
برای شناخت این دگرگونی، باید از افسانههای پیرامون کودکی کوروش عبور کرد و به سراغ آن بخش از زندگی او رفت که میتوان با اسناد و روایتهای تاریخی بازسازی کرد.
سرگذشت کوروش، از همین نقطه وارد مرحله تازهای میشود: از فرمانروایی محلی در انشان تا رویارویی با قدرت ماد.
فصل دوم
شاهزادهای از انشان
میان افسانه و تاریخ
زندگی کوروش از همان دوران باستان با روایتهای گوناگون همراه شد.
هرودوت، تاریخنگار یونانی سده پنجم پیش از میلاد، داستانی مشهور درباره تولد و کودکی او نقل کرده است. در این روایت، آستیاگ، فرمانروای ماد، از آینده نوه خود بیمناک میشود و فرمان میدهد کودک را از میان بردارند. اما مأمور اجرای فرمان، هارپاگ، کودک را به دست چوپانی میسپارد و کوروش زنده میماند.
این داستان، یکی از شناختهشدهترین روایتهای مربوط به کودکی کوروش است.
با این حال، روایت هرودوت چندین دهه پس از مرگ کوروش نوشته شده و عناصر آن با الگوهای داستانی رایج درباره تولد و نجات فرمانروایان بزرگ شباهت دارد. بنابراین، نمیتوان همه جزئیات آن را همچون گزارشی مستقیم از رویدادهای دوران کودکی کوروش پذیرفت.
اهمیت روایت هرودوت در این است که نشان میدهد یونانیان باستان چگونه ظهور کوروش و سقوط قدرت ماد را توضیح میدادند.
در برابر این روایت ادبی و تاریخی، اسناد میخی تصویری محدودتر، اما مستقیمتر از جایگاه سیاسی کوروش به دست میدهند.
کوروش و خاندان هخامنشی
کوروش به خاندان فرمانروای پارسی تعلق داشت.
در استوانه کوروش، او خود را فرزند کمبوجیه، نواده کوروش و از دودمانی پادشاهی معرفی میکند. این معرفی، نشاندهنده اهمیت تبار خانوادگی در مشروعیت فرمانروایی آن روزگار است.
عنوان «شاه انشان» نیز در پیوند با پیشینه خاندان او اهمیت دارد.
انشان در منطقه جنوب غربی فلات ایران و در پیوند با تاریخ ایلام قرار داشت. حضور خاندان کوروش در این منطقه نشان میدهد که پیدایش حکومت هخامنشی حاصل تداوم و دگرگونی ساختارهای سیاسی پیشین بود.
کوروش در آغاز فرمانروایی خود، هنوز صاحب امپراتوری بزرگی نبود که بعدها از مصر تا آسیای مرکزی گسترش یافت. قدرت او از محیط سیاسی مشخصی آغاز شد و در جریان مجموعهای از رویاروییهای نظامی و تصمیمهای سیاسی افزایش یافت.
آستیاگ و پایان فرمانروایی ماد
مهمترین رویداد آغازین در گسترش قدرت کوروش، رویارویی او با آستیاگ بود.
رویدادنامه نبونعید، یکی از منابع مهم بابلی، از حرکت آستیاگ علیه کوروش و شورش سپاهیان او سخن میگوید. بر اساس این گزارش، نیروهای آستیاگ علیه فرمانروای خود اقدام کردند و او به دست کوروش افتاد.
این رویداد معمولاً در حدود سال ۵۵۰ پیش از میلاد قرار داده میشود.
گزارش بابلی با داستان مفصل هرودوت یکسان نیست، اما هر دو بر سقوط آستیاگ و انتقال قدرت به کوروش دلالت دارند.
این پیروزی، جایگاه کوروش را بهطور بنیادی تغییر داد.
فرمانروای پارسی اکنون بر منابع، نیروها و شبکههای سیاسی گستردهتری دسترسی یافته بود. قدرتی که پیشتر در چارچوب یک فرمانروایی منطقهای شناخته میشد، به بازیگری تعیینکننده در سیاست خاور نزدیک تبدیل شد.
فرمانروایی که از مرزهای محلی فراتر رفت
سقوط آستیاگ پایان تاریخ مادها نبود.
مادها در ساختار سیاسی و نظامی هخامنشیان حضور داشتند و در اداره امپراتوری تازه نقش ایفا کردند. قدرت کوروش با حذف کامل عناصر سیاسی و انسانی سرزمینهای پیشین شکل نگرفت؛ بلکه از منابع و ظرفیتهای آن سرزمینها نیز بهره برد.
این نکته برای شناخت شیوه توسعه حکومت هخامنشی اهمیت دارد.
کوروش برای گسترش قدرت خود به نیروی نظامی متکی بود، اما اداره سرزمینهای گوناگون تنها با پیروزی در میدان جنگ امکانپذیر نبود. حفظ راههای ارتباطی، تأمین منابع، جلب همکاری نیروهای محلی و تنظیم مناسبات میان گروههای مختلف، بخش دیگری از مسئله فرمانروایی بود.
در همین مرحله بود که کوروش از جایگاه فرمانروایی محلی به موقعیت بنیانگذار یک قدرت بزرگ منطقهای رسید.
با سقوط آستیاگ، موازنهای که میان دولتهای بزرگ خاور نزدیک برقرار بود تغییر کرد.
اکنون در غرب، لیدیه و فرمانروای آن کرزوس با قدرت تازهای روبهرو بودند.
نبرد بعدی کوروش، او را به یکی از ثروتمندترین سرزمینهای جهان باستان رساند.
فصل سوم
دو قدرت، یک فرمانروایی
پایان یک نظم سیاسی
پیروزی کوروش بر آستیاگ، تنها نتیجه یک نبرد نبود؛ آغاز شکلگیری نظمی تازه در منطقه به شمار میرفت.
پیش از این تحول، دولتهای بزرگ خاور نزدیک برای حفظ موازنه قدرت با یکدیگر رقابت میکردند. سقوط فرمانروایی ماد، یکی از ارکان این موازنه را تغییر داد و قدرت تازه پارسی را در مرکز توجه همسایگان قرار داد.
کوروش اکنون باید از مرحله تصرف قدرت به مرحله تثبیت آن وارد میشد.
در تاریخ امپراتوریها، پیروزی نظامی آغاز مسئله حکومتداری است، نه پایان آن. سرزمین فتحشده دارای جمعیت، مناسبات اقتصادی، سنتهای مذهبی و ساختارهای محلی خود است. فرمانروایی که نتواند این عناصر را در یک نظام سیاسی تازه جای دهد، با خطر شورش و فروپاشی روبهرو میشود.
تجربه هخامنشیان در دهههای بعد نشان داد که اداره قلمروهای گوناگون، به یکی از ویژگیهای اصلی حکومت آنان تبدیل شد.
ماد و پارس در ساختار تازه
پیوند ماد و پارس در حکومت کوروش، از مهمترین تحولات سیاسی سده ششم پیش از میلاد بود.
این پیوند را نباید با مفهوم دولت ـ ملت در جهان معاصر یکسان دانست. هویتهای سیاسی و قومی جهان باستان، در ساختاری متفاوت از مفهوم امروزین ملت و شهروندی شکل میگرفتند.
با این همه، پیدایش حکومت کوروش، مرحله مهمی در تاریخ سرزمینهایی بود که بعدها در حافظه تاریخی ایران به یکدیگر پیوند خوردند.
قدرت تازه هخامنشی از ترکیب ظرفیتهای گوناگون بهره میبرد. سنتهای محلی، تجربه نظامی، منابع اقتصادی و نیروهای انسانی سرزمینهای تحت فرمان، در گسترش حکومت نقش داشتند.
این توانایی، زمینهساز فتوحات بعدی شد.
از پیروزی تا مسئولیت فرمانروایی
قدرت کوروش در میدان جنگ گسترش یافت، اما کارنامه او تنها در فهرست نبردها خلاصه نمیشود.
هر فرمانروایی پس از پیروزی با پرسشی تعیینکننده روبهرو است: با مردم و ساختارهای سرزمین مغلوب چگونه رفتار کند؟
در جهان باستان، پاسخ به این پرسش یکسان نبود. برخی حکومتها بر تبعید، غارت و فشار گسترده تکیه میکردند. برخی دیگر برای حفظ نظم و دریافت خراج، از همکاری نخبگان و نهادهای محلی بهره میگرفتند.
سیاست کوروش نیز باید در همین بستر تاریخی بررسی شود.
در اسناد مربوط به فتح بابل، او با زبانی ظاهر میشود که بر بازگرداندن نظم مذهبی، احترام به مردوک، ساماندادن به پرستشگاهها و پایاندادن به برخی اقدامات فرمانروای پیشین تأکید دارد.
این تصویر، هم بخشی از سیاست مشروعیتبخشی یک فاتح است و هم شاهدی برای شناخت اقداماتی که حکومت تازه میخواست به نام خود ثبت کند.
تفاوت میان تبلیغات حکومتی و عملکرد واقعی، موضوعی است که در مطالعه همه فرمانروایان، از جمله کوروش، اهمیت دارد.
تولد یک امپراتوری
در پی سقوط قدرت ماد، کوروش در موقعیتی قرار گرفت که میتوانست فراتر از مرزهای پیشین حرکت کند.
لیدیه در غرب، بابل در میانرودان و سرزمینهای شرقی، هر یک جایگاهی در گسترش حکومت هخامنشی یافتند.
پیروزیهای بعدی، قلمرو کوروش را بهگونهای افزایش داد که حکومت او به یکی از قدرتهای بزرگ تاریخ باستان تبدیل شد.
اما گسترش قلمرو، پرسش دیگری را نیز به همراه داشت: آیا یک امپراتوری میتواند مردمانی با زبانها، باورها و سنتهای متفاوت را زیر یک حکومت نگه دارد، بیآنکه همه آنان را به یکسانسازی مذهبی و فرهنگی وادارد؟
پاسخ به این پرسش را باید در سیاستهای واقعی هخامنشیان، بهویژه در بابل، جستوجو کرد.
آنجا که کوروش با یکی از کهنترین مراکز تمدنی جهان روبهرو شد و سندی از فرمانروایی او بر جای ماند که هنوز موضوع مطالعه تاریخنگاران است.
پیش از رسیدن به بابل، اما راه کوروش از سرزمین لیدیه میگذشت؛ سرزمینی ثروتمند با فرمانروایی به نام کرزوس که شکست او فصل تازهای در تاریخ خاور نزدیک گشود.
پایان بخش نخست ـ تولد یک قدرت
فصل چهارم
لیدیه؛ سقوط کرزوس
از ثروت و اقتدار تا آزمون شکست
در تاریخ فرمانرواییها، پیروزی تنها هنگامی به یک رویداد ماندگار تبدیل میشود که آثار آن از میدان جنگ فراتر رود. ارتشها میتوانند مرزها را تغییر دهند، پایتختها را تصرف کنند و فرمانروایان را از تخت به زیر کشند؛ اما آنچه در حافظه تاریخ باقی میماند، تنها قدرت فاتح نیست، بلکه شیوه استفاده او از قدرت نیز هست.
پس از شکست آستیاگ و پایان فرمانروایی مستقل ماد، کوروش با جهانی روبهرو شد که قدرتهای بزرگ آن نمیتوانستند ظهور حکومت تازه پارسی را نادیده بگیرند. در غرب، لیدیه قرار داشت؛ سرزمینی ثروتمند در آسیای صغیر که فرمانروای آن، کرزوس، به ثروت و اقتدار شهرت یافته بود.
لیدیه از موقعیت جغرافیایی ویژهای برخوردار بود. این سرزمین در مسیر ارتباطی آناتولی با نواحی شرقی قرار داشت و از راه تجارت، منابع طبیعی و مناسبات اقتصادی با شهرهای یونانی ساحل دریای اژه، به یکی از مراکز مهم قدرت تبدیل شده بود.
سارد، پایتخت لیدیه، نماد این ثروت و اقتدار بود.
کرزوس بر سرزمینی فرمان میراند که برخورداری از منابع اقتصادی و مناسبات سیاسی گسترده، به آن جایگاهی تعیینکننده بخشیده بود. اما ظهور کوروش در شرق، موازنه قدرت را تغییر داد.
سقوط فرمانروایی ماد، همسایه شرقی لیدیه را از میان برداشته و قدرت تازهای را جایگزین آن کرده بود. این تحول، برای کرزوس تنها یک خبر سیاسی نبود؛ مسئلهای بود که مستقیماً با آینده حکومت او ارتباط داشت.
کرزوس و تصمیم جنگ
هرودوت در تاریخ خود، داستان مشهوری از مشورت کرزوس با پیشگویان معبد دلفی نقل میکند. بر اساس این روایت، به کرزوس گفته شد که با عبور از رود هالیس و آغاز جنگ، امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد.
کرزوس این پیشگویی را به سود خود تعبیر کرد.
اما امپراتوری بزرگی که در نتیجه جنگ از میان رفت، فرمانروایی خود او بود.
این روایت، فارغ از جزئیات ادبی و مذهبی آن، بازتاب یکی از مهمترین تجربههای تاریخ قدرت است: فرمانروایی که نتیجه جنگ را پیش از آغاز آن به سود خود قطعی میپندارد، ممکن است در تشخیص توان واقعی حریف و شرایط نبرد دچار خطا شود.
جنگ میان کوروش و کرزوس در میانه سده ششم پیش از میلاد روی داد. تاریخ دقیق برخی مراحل آن در منابع و پژوهشهای تاریخی یکسان گزارش نشده است، اما اصل رویارویی و سقوط قدرت لیدیه از رویدادهای شناختهشده دوران کوروش است.
در روایت هرودوت، نخستین رویارویی مهم در نزدیکی پتریا رخ داد. سپس کرزوس به قلمرو خود بازگشت و انتظار داشت جنگ در مرحله دیگری ادامه یابد.
کوروش، برخلاف انتظار او، فرصت را از دست نداد.
سپاه پارسی به سوی سارد حرکت کرد و نبرد سرنوشتساز در نزدیکی پایتخت لیدیه شکل گرفت.
سقوط سارد
سارد شهری معمولی نبود. این شهر مرکز سیاسی و اقتصادی یکی از ثروتمندترین حکومتهای منطقه به شمار میرفت و استحکامات آن برای دفاع در برابر مهاجمان اهمیت فراوان داشت.
با پیشروی نیروهای کوروش، سرنوشت فرمانروایی لیدیه به دفاع از همین مرکز قدرت گره خورد.
هرودوت از نبردی سخن میگوید که در آن سپاه کوروش بر نیروهای کرزوس غلبه کرد و آنان را به درون سارد عقب راند. پس از محاصره، شهر به تصرف نیروهای پارسی درآمد.
با سقوط سارد، استقلال سیاسی لیدیه پایان یافت و بخش مهمی از آسیای صغیر وارد حوزه قدرت هخامنشی شد.
این پیروزی، موقعیت کوروش را در غرب بهطور بنیادی تغییر داد.
او اکنون تنها فرمانروایی نبود که قدرت ماد را در اختیار گرفته باشد. سقوط لیدیه، راه گسترش نفوذ پارسیان به سوی شهرهای یونانی آسیای صغیر را نیز گشود و حکومت هخامنشی را به یکی از قدرتهای تعیینکننده شرق مدیترانه تبدیل کرد.
اما سقوط کرزوس، پرسش دیگری را به میان آورد: با فرمانروای شکستخورده چه باید کرد؟
سرنوشت کرزوس؛ تاریخ و روایت
در منابع یونانی، سرنوشت کرزوس با روایتهایی درباره رفتار کوروش همراه شده است.
هرودوت داستانی نقل میکند که در آن کرزوس پس از سقوط سارد در معرض اعدام قرار میگیرد، اما کوروش سرانجام از کشتن او منصرف میشود. در ادامه همین روایت، کرزوس در جایگاه فردی صاحب تجربه و مشاور ظاهر میشود.
در روایتهای دیگر باستانی نیز از زندهماندن کرزوس و رفتار متفاوت کوروش با او سخن رفته است.
این گزارشها برای شناخت تصویری که نویسندگان باستان از کوروش ساختهاند اهمیت دارند؛ اما همه جزئیات آنها را نمیتوان با اسناد همزمان با رویداد تأیید کرد.
در متن «۷ آبان؛ روز کوروش، فرمانروایی دادگستر» نیز بر بخشش کرزوس و رعایت حرمت خانواده او تأکید شده است. همین مضمون در آموزش مسعود رجوی درباره ذوالقرنین و رفتار با ملتهای مغلوب، جایگاه مشخصی دارد.
در این برداشت، اهمیت رفتار کوروش در آن است که فاتح میتواند قدرت خود را برای انتقامگیری به کار گیرد، اما از چنین اقدامی خودداری کند.
این نگاه، مسئلهای فراتر از یک سرگذشت شخصی را مطرح میکند.
قدرت سیاسی هنگامی در برابر آزمون اخلاقی قرار میگیرد که امکان اعمال خشونت را در اختیار دارد. کسی که توان مجازات ندارد، هنوز در موقعیت انتخاب میان انتقام و گذشت قرار نگرفته است. آزمون اصلی زمانی آغاز میشود که فرمانروا بر دشمن خود پیروز شده و درباره سرنوشت او تصمیم میگیرد.
در تفسیر مسعود رجوی از داستان ذوالقرنین، همین نسبت میان قدرت و مسئولیت برجسته شده است. او با تطبیق ذوالقرنین بر کوروش، رفتار با مردم مغلوب را یکی از جلوههای آزمون قدرت میداند.
این تفسیر، بخشی از مبانی اعتقادی مورد بررسی این کتاب است. در عین حال، روایت تاریخی کرزوس و آیات مربوط به ذوالقرنین، دو مجموعه مستقل از منابع هستند و پیوند میان آنها بر اساس یک برداشت تفسیری برقرار میشود.
پیروزی و مسئولیت
سقوط لیدیه، قدرت نظامی کوروش را به نمایش گذاشت، اما مسئله اداره سرزمینهای تازه نیز از همین نقطه اهمیت بیشتری یافت.
لیدیه دارای ساختار اقتصادی، سنتهای سیاسی و روابط فرهنگی ویژه خود بود. تسلط بر چنین سرزمینی، تنها با حضور ارتش به ثبات پایدار تبدیل نمیشد.
حکومت تازه باید مناسبات مالیاتی، راههای ارتباطی، اداره شهرها و روابط با جمعیتهای گوناگون را سامان میداد.
گسترش قدرت هخامنشی در آسیای صغیر، بهتدریج زمینه برخورد و ارتباط گستردهتر ایرانیان با جهان یونانی را فراهم آورد؛ ارتباطی که در سدههای بعد به یکی از محورهای مهم تاریخ منطقه تبدیل شد.
برای شناخت کوروش، این نکته اهمیت دارد که او هم فرمانده یک نیروی فاتح بود و هم بنیانگذار حکومتی که برای دوام خود به سازمان سیاسی نیاز داشت.
قدرت نظامی، دروازه ورود به سرزمینهای تازه را گشود؛ اما مسئله حکومتداری پس از پیروزی آغاز شد.
در اینجا، نگاه تاریخی به کوروش با پرسش اعتقادی و سیاسی کتاب پیوند میخورد: قدرت در خدمت چه هدفی قرار میگیرد؟
پاسخ را نمیتوان تنها از شمار فتوحات استخراج کرد. باید رفتار فرمانروا با مردم، نهادهای محلی، باورهای مذهبی و سرنوشت شکستخوردگان را نیز بررسی کرد.
این همان معیاری است که در منابع ارسالی برای شناخت منش کوروش برجسته شده است.
از سارد تا افقهای تازه
فتح لیدیه، یکی از مهمترین مراحل گسترش حکومت کوروش بود.
با این پیروزی، قلمرو هخامنشی از مرکز فلات ایران فراتر رفت و به بخشهای مهمی از آسیای صغیر رسید. دولتهای همسایه اکنون با قدرتی روبهرو بودند که توانایی شکست فرمانرواییهای بزرگ منطقه را نشان داده بود.
با این همه، تاریخ کوروش به لیدیه محدود نماند.
در شرق، سرزمینها و مردمانی قرار داشتند که حکومت هخامنشی برای گسترش و تثبیت نفوذ خود با آنان ارتباط یافت. در غرب و جنوب غربی نیز بابل همچنان یکی از مهمترین مراکز سیاسی و مذهبی جهان باستان بود.
راه کوروش به سوی مرحلهای پیش میرفت که اهمیت آن از یک فتح نظامی فراتر میرفت.
در بابل، مسئله تنها سقوط یک فرمانروا نبود. آنچه پس از پیروزی رخ داد، سندی بر جای گذاشت که تا امروز از مهمترین منابع شناخت سیاست کوروش به شمار میرود.
پایان فصل چهارم
فصل پنجم
مرزهای یک امپراتوری
از فرمانروایی محلی تا قدرتی چندسرزمینی
ظهور کوروش، روند شکلگیری قدرت سیاسی در خاور نزدیک را دگرگون کرد.
فرمانروایی که فعالیت خود را در چارچوب قدرت محلی پارسی آغاز کرده بود، پس از سقوط ماد و لیدیه، بر سرزمینهایی با پیشینههای تاریخی و فرهنگی متفاوت فرمان میراند.
گسترش قلمرو، تنها به معنای افزایش مساحت سرزمین نبود. هر منطقه تازه، مجموعهای از مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را وارد ساختار حکومت میکرد.
راههای بازرگانی باید حفظ میشدند. منابع مالی و تدارکاتی باید در دسترس قرار میگرفتند. مناسبات میان فرمانروایان محلی و قدرت مرکزی باید تنظیم میشد. نیروهای نظامی نیز برای دفاع از سرزمینهای تازه و ادامه عملیات به سازماندهی نیاز داشتند.
امپراتوری هخامنشی در چنین فرایندی شکل گرفت.
شرق؛ سرزمینهای دور از مرکز
در متن نخست ارسالی، گسترش قدرت کوروش به سوی شرق، در کنار فتوحات غربی او مورد توجه قرار گرفته است.
در منابع تاریخی نیز از حضور و نفوذ هخامنشیان در بخشهایی از آسیای مرکزی و نواحی شرقی فلات ایران سخن رفته است.
با این حال، مسیر دقیق همه لشکرکشیهای شرقی کوروش و ترتیب زمانی آنها به روشنی فتوحات ماد، لیدیه و بابل ثبت نشده است.
در تاریخنگاری باستان، گاهی نام سرزمینهایی چون باختر، سغد و نواحی شرقی در پیوند با گسترش قدرت هخامنشی آمده است. اما باید میان قلمرو حکومت کوروش و سرزمینهایی که در دوران جانشینان او بهطور قطعی در ساختار امپراتوری ثبت شدهاند، تفاوت گذاشت.
اهمیت شرق در تاریخ کوروش تنها به فتوحات نظامی محدود نمیشود.
این مناطق، مسیر ارتباطی فلات ایران با آسیای مرکزی و سرزمینهای دورتر بودند. کنترل یا نفوذ بر چنین مسیرهایی، بر امنیت، تجارت و موقعیت سیاسی حکومت تأثیر میگذاشت.
در جهان باستان، فاصله جغرافیایی یکی از مهمترین موانع حکومتداری بود. فرمانی که در مرکز صادر میشد، برای رسیدن به دورترین بخشهای قلمرو به زمان و شبکه ارتباطی نیاز داشت.
همین واقعیت، ضرورت سازماندهی و آمادهسازی امکانات را برجسته میکرد.
اسباب کار؛ قدرت بدون سازمان پایدار نمیماند
در آموزش مسعود رجوی درباره ذوالقرنین، عبارت قرآنی «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا» جایگاه ویژهای دارد.
این عبارت در سوره کهف، در جریان روایت حرکتهای ذوالقرنین آمده است.
در تفسیر مورد اشاره، بر اهمیت فراهمکردن اسباب و الزامات کار تأکید میشود؛ اینکه رسیدن به یک هدف، تنها با اعلام اراده تحقق نمییابد و به شناخت مسیر، تدارک امکانات و سازماندهی نیاز دارد.
این برداشت، در آموزش سیاسی و تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق ایران نیز به کار گرفته شده است.
در اینجا دو سطح از بحث وجود دارد.
سطح نخست، متن قرآن و تفسیر داستان ذوالقرنین است.
سطح دوم، استفاده از آن تفسیر برای توضیح ضرورت آمادگی، سازماندهی و استمرار عمل در یک تجربه سیاسی معاصر است.
پیوند این دو سطح، بخشی از اندیشه اعتقادی مطرحشده در آموزش مسعود رجوی است. بررسی تفصیلی آن در فصل نهم انجام خواهد شد.
اما در تاریخ کوروش نیز میتوان اهمیت مسئله تدارک و سازماندهی را از زاویهای مستقل بررسی کرد.
ارتشی که از یک منطقه به منطقه دیگر حرکت میکند، بدون مسیرهای ارتباطی، منابع غذایی، تجهیزات و هماهنگی نظامی نمیتواند عملیات خود را ادامه دهد.
حکومتی نیز که بر مردمان و سرزمینهای گوناگون فرمان میراند، بدون سازوکار اداره و ارتباط میان مرکز و مناطق مختلف، با دشواریهای جدی روبهرو میشود.
از این رو، قدرت کوروش را نمیتوان صرفاً به توانایی فردی او در فرماندهی جنگ فروکاست. پیدایش و دوام حکومت هخامنشی، به ظرفیتهای انسانی، اقتصادی و سیاسی گستردهتری وابسته بود.
ملتها و باورهای گوناگون
یکی از ویژگیهای مهم امپراتوری هخامنشی، تنوع مردمان و سنتهای فرهنگی در قلمرو آن بود.
این تنوع، از همان مراحل نخست گسترش قدرت کوروش آشکار شد.
مادها، پارسها، لیدیاییها، بابلیان و گروههای متعدد دیگر، هر یک زبان، سنت و ساختار اجتماعی خود را داشتند.
در چنین شرایطی، حکومت مرکزی با مسئلهای اساسی روبهرو بود: چگونه میتوان سرزمینهای متفاوت را در یک ساختار سیاسی نگه داشت؟
پاسخ تاریخی به این پرسش را باید در اسناد اداری، نوشتههای شاهی، شواهد باستانشناسی و عملکرد فرمانروایان هخامنشی جستوجو کرد.
درباره کوروش، استوانه بابل یکی از مهمترین اسناد موجود است. این نوشته نشان میدهد که حکومت تازه در بابل، مشروعیت خود را با احترام به مردوک و بازگرداندن برخی سنتهای مذهبی و محلی پیوند میداد.
چنین سیاستی در اداره یک امپراتوری چندسرزمینی اهمیت داشت.
حکومت هخامنشی در دورههای بعد نیز از ساختارهای محلی و سنتهای اداری مناطق مختلف بهره گرفت. البته نباید تمام ویژگیهای سازمان اداری امپراتوری در دوران داریوش را بدون سند به شخص کوروش نسبت داد.
کوروش آغازگر ساختاری بود که جانشینانش آن را توسعه دادند و دگرگون کردند.
تفاوت تسلط و فرمانروایی
تصرف یک سرزمین و اداره آن دو مرحله متفاوت هستند.
نیروی نظامی میتواند حکومت موجود را شکست دهد، اما برای اداره جامعه، مسئله روابط اقتصادی، مذهبی و اجتماعی مطرح میشود.
تاریخ امپراتوریهای باستان نشان میدهد که فرمانروایان برای حفظ قدرت، از روشهای گوناگون استفاده میکردند؛ از فشار نظامی و انتقال جمعیت گرفته تا توافق با نخبگان محلی و حفظ نهادهای موجود.
سیاست کوروش را نیز باید در همین مجموعه تاریخی شناخت.
در منابع ارسالی، بر تفاوت رفتار او با برخی سنتهای خشونتبار فرمانروایی در جهان باستان تأکید شده است. این مضمون در بررسی فتح بابل اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا برای آن رویداد، سندی همزمان با دوران کوروش در اختیار داریم.
با این حال، دادگستری در جهان باستان را نمیتوان با تمام معیارهای حقوق شهروندی در عصر جدید یکسان دانست.
در حکومت کوروش، ساختار پادشاهی و سلطه امپراتوری برقرار بود. مردم از حقوق سیاسی برابر با شهروندان دولتهای دموکراتیک امروز برخوردار نبودند. بردگی نیز بهعنوان یک نهاد اجتماعی و اقتصادی در جهان باستان وجود داشت.
این واقعیتها، مانع بررسی اقدامات مشخص کوروش در زمینه بازگرداندن تبعیدیان یا احترام به برخی سنتهای مذهبی نیستند؛ بلکه چارچوب تاریخی درست این بررسی را روشن میکنند.
مرزهای قدرت و مسئولیت
هرچه قلمرو یک حکومت گسترش مییابد، فاصله میان مرکز تصمیمگیری و زندگی روزمره مردم بیشتر میشود.
فرمانروایی بر سرزمینهای گوناگون، نیازمند تصمیمهایی است که بر زندگی جمعیتهای فراوان اثر میگذارند.
در چنین شرایطی، مسئله مسئولیت قدرت اهمیت بیشتری پیدا میکند.
کوروش در تاریخ ایران، هم بهعنوان بنیانگذار امپراتوری هخامنشی شناخته میشود و هم در بسیاری از روایتهای تاریخی و فرهنگی، با مفهوم دادگستری پیوند یافته است.
برای سنجش این تصویر، باید به سراغ رفتارهای مشخص و اسناد موجود رفت.
فتح بابل، مهمترین میدان این بررسی است.
در آنجا، کوروش با جامعهای روبهرو شد که دارای یکی از کهنترین سنتهای شهری، مذهبی و اداری جهان بود.
بابل نه سرزمینی دورافتاده، بلکه مرکز تمدنی بزرگی بود که سابقه سیاسی و فرهنگی آن به هزاران سال میرسید.
تصرف چنین شهری، برای هر فرمانروایی یک پیروزی بزرگ محسوب میشد.
اما اهمیت تاریخی ورود کوروش به بابل، تنها در تصرف شهر خلاصه نشد.
پس از آن، متنی به نام او تنظیم شد که تصویری از سیاست حکومت تازه و شیوه معرفی قدرت در برابر مردم و نهادهای مذهبی بابل ارائه میکرد.
پایان فصل پنجم
فصل ششم
بابل؛ فتحی که جهان را تغییر داد
شهری در قلب تمدن باستان
بابل در تاریخ خاور نزدیک، تنها نام یک شهر نیست.
این شهر یکی از مراکز مهم تمدن میانرودان بود؛ سرزمینی که در آن سنتهای کهن شهرنشینی، کشاورزی، قانونگذاری، بازرگانی و دانش شکل گرفته بودند.
بابل در کنار رود فرات قرار داشت و از موقعیت جغرافیایی و اقتصادی ویژهای برخوردار بود.
نیایشگاهها، دیوارهای دفاعی، کاخها و نهادهای اداری، بخشی از ساختار شهری آن را تشکیل میدادند.
برای مردمان بابل، شهر تنها مرکز حکومت نبود؛ جایگاه مذهبی و فرهنگی مهمی نیز به شمار میرفت.
مردوک، خدای بزرگ بابل، در زندگی مذهبی و در مشروعیت فرمانروایی جایگاهی اساسی داشت.
در چنین محیطی، قدرت سیاسی نمیتوانست از نهادهای مذهبی و سنتهای دیرینه شهر جدا باشد.
هنگامی که کوروش به بابل نزدیک شد، با یکی از مهمترین مراکز قدرت و فرهنگ جهان باستان روبهرو بود.
نبونعید و بحران فرمانروایی
در زمان فتح بابل، نبونعید فرمانروای حکومت بابلی بود.
دوران او با اختلافهای مذهبی و سیاسی همراه شد. توجه ویژه نبونعید به خدای ماه، سین، و مناسبات او با سنتهای مذهبی بابل، در منابع مربوط به این دوره بازتاب یافته است.
البته تصویری که از نبونعید در اسناد طرفدار کوروش ارائه میشود، باید با توجه به هدف سیاسی آن نوشتهها بررسی شود.
متون پیروزمندان، معمولاً فرمانروای پیشین را عامل بینظمی معرفی میکنند و حکومت تازه را بازگرداننده آرامش و عدالت نشان میدهند.
در استوانه کوروش نیز این شیوه معرفی مشروعیت دیده میشود.
نبونعید بهعنوان فرمانروایی معرفی میشود که از رضایت مردوک فاصله گرفته و کوروش در جایگاه کسی قرار میگیرد که به خواست این خدای بابلی برای بازگرداندن نظم برگزیده شده است.
این زبان، زبان سیاست و مذهب در بابل باستان بود.
کوروش برای تثبیت قدرت خود در شهر، از مفاهیم مذهبی و فرهنگی همان جامعه استفاده کرد.
این نکته در شناخت سیاست او اهمیت دارد؛ زیرا نشان میدهد که حکومت تازه، برای معرفی خود به مردم بابل، صرفاً بر هویت پارسی و قدرت نظامی تکیه نکرد.
نبرد اوپیس و سقوط بابل
در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، سپاه کوروش به سوی قلمرو بابل پیشروی کرد.
رویدادنامه نبونعید، که از منابع مهم این دوره است، از نبردی در اوپیس در کنار رود دجله سخن میگوید.
در این نبرد، نیروهای پارسی با سپاه بابل روبهرو شدند.
گزارش رویدادنامه از شکست نیروهای بابلی و رخدادهای خشونتبار پس از نبرد حکایت دارد. بنابراین، تصویر فتح سراسر آرام و بدون خونریزی را نمیتوان به تمام عملیات نظامی علیه بابل تعمیم داد.
پس از آن، سیپار بدون نبرد به دست نیروهای کوروش افتاد.
سپس نیروهای پارسی به فرماندهی اوگبارو وارد شهر بابل شدند.
بر اساس رویدادنامه، ورود این نیروها به خود شهر بدون نبرد انجام گرفت.
این تفاوت تاریخی اهمیت دارد.
نبرد برای شکست حکومت بابل با ورود نیروهای پارسی به شهر بابل، یک رویداد واحد نیست. جنگ و خشونت در جریان عملیات وجود داشت، اما ورود به شهر در گزارش رویدادنامه بدون نبرد ثبت شده است.
پس از تصرف شهر، کوروش نیز وارد بابل شد.
رویدادنامه نبونعید ورود او را در سوم ماه اَرَخسَمنو ثبت کرده است؛ تاریخی که در گاهشماری رایج پژوهشهای تاریخی با ۲۹ اکتبر ۵۳۹ پیش از میلاد تطبیق داده میشود.
همین رویداد در شکلگیری مناسبت امروزی بزرگداشت کوروش در میان ایرانیان اهمیت یافته است.
کوروش در بابل
ورود کوروش به بابل، آغاز مرحله تازهای در تاریخ حکومت هخامنشی بود.
بابل اکنون بخشی از قلمرو قدرت پارسی به شمار میرفت، اما اهمیت شهر و سنتهای مذهبی آن از میان نرفته بود.
حکومت تازه برای اداره بابل به حفظ نظم اجتماعی و همکاری نهادهای محلی نیاز داشت.
استوانه کوروش، که پس از فتح شهر تنظیم شد، یکی از مهمترین اسناد این مرحله است.
در این نوشته، کوروش با عنوانهای شاهانه معرفی میشود و مشروعیت فرمانروایی او در چارچوب سنت مذهبی بابل توضیح داده میشود.
مردوک، خدای بزرگ بابل، در متن جایگاهی محوری دارد.
استوانه از بازگرداندن پیکرههای خدایان به پرستشگاههایشان و ساماندادن به مکانهای مذهبی سخن میگوید.
همچنین از بازگرداندن مردمانی به محل سکونتشان یاد میکند.
این اقدامات، برای جامعهای که جابهجایی جمعیتها و انتقال اشیای مقدس را در دورههای پیشین تجربه کرده بود، اهمیت داشت.
بازگشت تبعیدیان و جایگاه کوروش در تاریخ یهود
یکی از مهمترین پیامدهای فتح بابل، تغییر شرایط گروههایی از تبعیدیان بود که در قلمرو حکومت بابلی زندگی میکردند.
در تاریخ یهود، تبعید بابلی جایگاهی بنیادین دارد.
پس از لشکرکشیهای نبوکدنصر دوم به پادشاهی یهودا و سقوط اورشلیم، گروههایی از مردم آن سرزمین به بابل منتقل شده بودند.
فتح بابل به دست کوروش، زمینه بازگشت گروههایی از تبعیدیان و بازسازی زندگی مذهبی آنان را فراهم کرد.
در کتاب عزرا و دیگر متون کتاب مقدس عبری، کوروش در ارتباط با بازگشت یهودیان و بازسازی معبد اورشلیم جایگاهی برجسته دارد.
در کتاب اشعیا نیز نام کوروش در چارچوب مأموریتی برای تحقق اراده خداوند آمده است.
این جایگاه مذهبی، یکی از دلایل ماندگاری نام کوروش در تاریخی فراتر از مرزهای ایران است.
البته استوانه کوروش بهطور مشخص نام یهودیان یا اورشلیم را ذکر نمیکند. برای بررسی سیاست مربوط به بازگشت یهودیان باید استوانه، متون کتاب مقدس و دیگر شواهد تاریخی را در کنار یکدیگر مطالعه کرد.
این تفکیک، اعتبار روایت را افزایش میدهد.
کوروش در تاریخ یهود جایگاهی مشخص دارد و این جایگاه را باید از منابع مربوط به همان سنت دینی شناخت.
استوانه کوروش؛ سند قدرت و سیاست
استوانه کوروش، نوشتهای گلی به زبان اکدی و خط میخی بابلی است.
این اثر در سال ۱۸۷۹ میلادی در جریان کاوشهای هرمزد رسام در بابل کشف شد و اکنون در مجموعه موزه بریتانیا نگهداری میشود.
استوانه، یکی از مهمترین اسناد همزمان با حکومت کوروش است.
در آن، حکومت تازه خود را بازگرداننده نظم و احترام به سنتهای مذهبی بابل معرفی میکند.
از این سند در روزگار معاصر گاه با عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» یاد شده است.
این عنوان، بیانگر جایگاهی است که استوانه در برخی روایتهای فرهنگی و سیاسی جدید یافته است. اما از نظر تاریخ حقوق، متن استوانه با اعلامیههای حقوق بشر در عصر جدید تفاوت بنیادین دارد.
استوانه، مجموعهای از حقوق برابر و جهانشمول برای همه انسانها تدوین نمیکند. در آن از نظام انتخاباتی، آزادی مطبوعات یا برابری حقوقی زن و مرد به معنای امروز سخن نرفته است.
اهمیت واقعی آن در محتوای تاریخی خودش قرار دارد: سیاست یک فرمانروای پیروز در قبال شهر فتحشده، پرستشگاهها، پیکرههای مذهبی و گروههایی از مردم که از محل زندگی خود دور شده بودند.
همین محتوا برای شناخت کوروش ارزش فراوان دارد.
نیازی نیست عباراتی را که در متن اصیل استوانه وجود ندارند، به نام او ثبت کنیم تا اهمیت تاریخیاش برجسته شود.
در منابع ارسالی، جملههای ادبی متعددی درباره آزادی، حرمت زنان، رهایی بردگان و دادگستری به کوروش نسبت داده شده است. این جملهها بخشی از ادبیات معاصر درباره کوروش هستند، اما تا زمانی که انتساب آنها به متن باستانی اثبات نشده، نمیتوان آنها را ترجمه مستقیم استوانه معرفی کرد.
حفظ این مرز، بخشی از مسئولیت پژوهشی نویسنده است.
دادگستری در چارچوب جهان باستان
در ارزیابی کارنامه کوروش، دو واقعیت باید در کنار یکدیگر دیده شوند.
نخست آنکه کوروش فرمانروای یک امپراتوری بود. حکومت او بر قدرت نظامی، ساختار پادشاهی و سلطه بر سرزمینهای فتحشده استوار بود.
دوم آنکه در اسناد و روایتهای مربوط به او، اقداماتی ثبت شده است که برای شناخت سیاست مذهبی و اداره سرزمینهای مغلوب اهمیت دارند.
بازگرداندن پیکرههای خدایان به پرستشگاهها، توجه به سنتهای مذهبی محلی و فراهمشدن زمینه بازگشت تبعیدیان، از جمله موضوعاتی هستند که در مطالعه این سیاست جایگاه دارند.
از این منظر، بحث درباره دادگستری کوروش نباید به ستایش بیسند تبدیل شود؛ همانگونه که نباید با نادیدهگرفتن اسناد موجود، همه فرمانروایان جهان باستان را دارای رفتار و سیاست یکسان معرفی کرد.
شناخت تاریخی، بر مقایسه شواهد استوار است.
در مقاله «کوروش کبیر؛ فرزند تاریخ»، بر تقدم انسانیت و رأفت بر انتقام و قدرتطلبی تأکید شده است.
این برداشت، مضمون سیاسی و اخلاقی روشنی دارد.
در آموزش مسعود رجوی نیز رفتار کوروش با ملتهای مغلوب، در چارچوب تفسیر داستان ذوالقرنین، نمونهای از آزمون قدرت معرفی میشود.
این دو منبع، در کنار اسناد تاریخی بابل، امکان بررسی چند سطح متفاوت از میراث کوروش را فراهم میکنند: رفتار تاریخی یک فرمانروا، تصویری که منابع باستان از او ساختهاند و معنایی که اندیشه سیاسی و اعتقادی معاصر از این تصویر استخراج میکند.
بابل؛ نقطه عطفی فراتر از جنگ
فتح بابل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، یکی از مهمترین رویدادهای دوران کوروش بود.
این پیروزی، حکومت هخامنشی را بر یکی از مراکز اصلی تمدن میانرودان مسلط کرد و موقعیت آن را در خاور نزدیک گسترش داد.
اما اهمیت بابل تنها در نتیجه نظامی فتح آن نبود.
اسناد باقیمانده از این رویداد، امکان شناخت شیوه معرفی مشروعیت حکومت کوروش و برخی سیاستهای آن را فراهم کردهاند.
استوانه کوروش از همین رو جایگاهی ممتاز در تاریخ دارد.
این سند، نه یک افسانه متأخر است و نه صرفاً روایتی که قرنها پس از مرگ کوروش نوشته شده باشد. اثری است که در فضای سیاسی و مذهبی دوران خود او پدید آمده است.
از همین نقطه، پرسش مرکزی کتاب وارد مرحله تازهای میشود.
قدرتی که توانست بابل را فتح کند، چگونه خود را در برابر باورهای مذهبی و سنتهای مردم آن سرزمین معرفی کرد؟
پاسخ این پرسش در متن استوانه، تاریخ مذهبی بابل و جایگاه کوروش در متون دینی نهفته است.
در بخش سوم، این موضوع از میدان جنگ به عرصه اندیشه و سیاست منتقل میشود؛ جایی که استوانه کوروش، آزادی باورها و داستان ذوالقرنین در کنار یکدیگر بررسی خواهند شد.
پایان فصل ششم
پایان بخش دوم ـ شمشیر و سیاست
بخش سوم
قدرت در برابر انسان
از استوانه بابل تا آزادی باورها و تفسیر ذوالقرنین
فصل هفتم
استوانهای که سخن میگوید
سندی از دل خاک بابل
گاهی یک سند تاریخی، بیش از صدها روایت متأخر، توان روشنکردن چهره یک دوران را دارد. نه به این دلیل که همه حقیقت را در خود جای داده است، بلکه از آن رو که صدای همان زمانه را به گوش نسلهای بعد میرساند.
استوانه کوروش از چنین اسنادی است.
این استوانه گلی در سال ۱۸۷۹ میلادی، در جریان کاوشهای هرمزد رسام در محوطه بابل کشف شد. نوشته آن به زبان اکدی و خط میخی بابلی است و به دوران پس از فتح بابل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد تعلق دارد.
استوانه در مجموعه موزه بریتانیا نگهداری میشود و یکی از مهمترین منابع مستقیم برای شناخت چگونگی معرفی فرمانروایی کوروش در بابل است.
این سند، تنها به سبب قدمت خود اهمیت ندارد. محتوای آن نیز در شناخت مناسبات قدرت، مذهب و جامعه در جهان باستان جایگاهی ویژه دارد.
در متن استوانه، کوروش با عنوانهای شاهانه معرفی میشود. از پیروزی او بر نبونعید، بازگرداندن نظم به بابل، احترام به مردوک و بازگرداندن پیکرههای خدایان به پرستشگاههایشان سخن میرود.
این نوشته، تصویری از فرمانروایی ارائه میکند که پس از تصرف یک مرکز بزرگ تمدنی، مشروعیت خود را با بازسازی نظم مذهبی و اجتماعی آن شهر پیوند میدهد.
در تاریخ امپراتوریها، چنین انتخابی اهمیت سیاسی فراوان دارد.
فاتح میتواند قدرت خود را تنها از راه تهدید و مجازات به نمایش بگذارد؛ اما میتواند برای تثبیت فرمانروایی، با نهادهای موجود جامعه نیز رابطه برقرار کند.
استوانه کوروش، سندی برای بررسی همین مسئله است.
زبان قدرت در جهان باستان
برای شناخت استوانه کوروش، نخست باید زبان آن را شناخت.
این نوشته در چارچوب سنت کتیبههای سلطنتی میانرودان تنظیم شده است. فرمانروایان بابل و آشور پیش از کوروش نیز در نوشتههای خود از حمایت خدایان، بازسازی پرستشگاهها و برقراری نظم سخن گفته بودند.
در این سنت، پیروزی نظامی تنها با قدرت ارتش توضیح داده نمیشد. فرمانروا میکوشید نشان دهد که پیروزی او با خواست خدایان و بازگشت نظم مشروع ارتباط دارد.
کوروش نیز در استوانه خود از همین زبان استفاده میکند.
مردوک، خدای بزرگ بابل، در متن جایگاهی محوری دارد. فرمانروای پیشین بهعنوان عامل برهمخوردن نظم مذهبی معرفی میشود و کوروش در جایگاه کسی قرار میگیرد که برای بازگرداندن آرامش برگزیده شده است.
این نکته، هم اهمیت تاریخی دارد و هم محدودیت سند را روشن میکند.
استوانه را نباید گزارش بیطرفانه یک ناظر مستقل دانست. این نوشته، سندی سلطنتی است که حکومت تازه در آن، عملکرد و مشروعیت خود را توضیح میدهد.
اما سلطنتیبودن یک سند، ارزش تاریخی آن را از میان نمیبرد.
برعکس، همین ویژگی به پژوهشگر امکان میدهد بفهمد که فرمانروای پیروز میخواست چگونه شناخته شود، کدام اقدامات را برای مشروعیت خود مهم میدانست و چه رابطهای با سنتهای جامعه مغلوب برقرار میکرد.
بازگشت خدایان به پرستشگاهها
یکی از مهمترین مضامین استوانه، بازگرداندن پیکرههای خدایان به جایگاههای مذهبی آنان است.
در جهان میانرودان، پیکره یک خدا تنها شیئی تزئینی نبود. این پیکره در زندگی مذهبی شهر و رابطه مردم با پرستشگاه جایگاهی اساسی داشت.
انتقال پیکرههای مقدس از شهری به شهر دیگر میتوانست معنایی سیاسی و مذهبی داشته باشد. بازگرداندن آنها نیز اقدامی بود که بر جایگاه حکومت در نگاه نهادهای مذهبی و مردم اثر میگذاشت.
در متن استوانه، کوروش از بازگرداندن پیکرههای خدایان و ساماندادن به جایگاههای مذهبی سخن میگوید.
این اقدام، از نظر تاریخی، نشانهای مهم از سیاست حکومت تازه در قبال برخی سنتهای مذهبی محلی است.
در اینجا، مسئله تنها احترام شخصی یک فرمانروا به باورهای دیگران نیست. موضوع، شیوه اداره جامعهای است که نهادهای مذهبی آن در زندگی سیاسی و اقتصادی نقش دارند.
کوروش با بازگرداندن این پیکرهها، بخشی از مناسبات مذهبی و اجتماعی بابل و شهرهای دیگر را به رسمیت شناخت.
این سیاست، در حفظ نظم و جلب همکاری نهادهای محلی نیز اهمیت داشت.
بنابراین، ارزش تاریخی این اقدام را باید در هر دو بُعد آن شناخت: پیامدهای اجتماعی و مذهبی از یک سو و کارکرد سیاسی آن در تثبیت فرمانروایی از سوی دیگر.
بازگشت مردم به خانههایشان
در کنار بازگرداندن پیکرههای مذهبی، استوانه از بازگرداندن گروههایی از مردم به محل سکونتشان نیز سخن میگوید.
این مضمون، یکی از مهمترین بخشهای سند است.
در جهان باستان، جابهجایی اجباری جمعیتها از ابزارهای شناختهشده سیاست امپراتوری بود. حکومتها گاه برای تضعیف مقاومت مناطق مغلوب، تأمین نیروی کار یا تغییر ساختار جمعیتی، گروههایی از مردم را از سرزمین خود دور میکردند.
بازگشت چنین گروههایی به محل زندگی پیشین، میتوانست برای آنان و خانوادههایشان اهمیتی بنیادین داشته باشد.
استوانه کوروش این اقدام را در چارچوب سیاست فرمانروایی تازه ثبت کرده است.
البته متن استوانه، آزادی همه بردگان یا بازگشت تمام تبعیدیان جهان باستان را اعلام نمیکند. دامنه اقدامات یادشده باید بر اساس خود سند و شواهد دیگر بررسی شود.
اما همین اشاره مشخص به بازگشت مردم، برای شناخت سیاست کوروش ارزش تاریخی دارد.
در اینجا، مفهوم دادگستری از یک صفت کلی فراتر میرود و به اقدامی معین پیوند میخورد.
ارزش یک سند تاریخی در همین است: امکان میدهد به جای تکرار ستایشهای عمومی، درباره عمل مشخص یک حکومت سخن بگوییم.
استوانه و منشور حقوق بشر
در ادبیات معاصر ایران و جهان، استوانه کوروش بارها با عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» معرفی شده است.
این عنوان، بهویژه در دوران جدید، به یکی از شناختهشدهترین تعبیرها درباره میراث کوروش تبدیل شده است.
اما میان اهمیت اخلاقی و فرهنگی یک سند با جایگاه حقوقی آن در تاریخ، تفاوت وجود دارد.
اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال ۱۹۴۸ میلادی، بر مفاهیمی چون حقوق برابر انسانها، آزادی اندیشه، آزادی بیان و کرامت ذاتی بشر استوار شد.
استوانه کوروش در چنین چارچوبی نوشته نشده است.
این متن، کتیبهای سلطنتی متعلق به سده ششم پیش از میلاد است. در آن از حقوق برابر همه انسانها در برابر قانون، انتخابات آزاد یا مجموعه آزادیهای مدنی به معنای امروزی سخن نرفته است.
اما این تفاوت، به معنای بیاهمیتبودن استوانه نیست.
اهمیت آن در این است که از اقداماتی مشخص در زمینه بازسازی نهادهای مذهبی و بازگشت گروههایی از مردم سخن میگوید.
از همین رو، میتوان استوانه را سندی مهم در تاریخ اندیشه و عملکرد سیاسی جهان باستان دانست، بیآنکه مفاهیم حقوقی عصر جدید را به متن آن تحمیل کرد.
میراث کوروش برای ماندگاری، به چنین تحمیلی نیاز ندارد.
کوروش و جملههایی که از او نیستند
در نوشتههای عمومی درباره کوروش، جملههای بسیاری به نام او انتشار یافتهاند.
برخی از این جملهها درباره آزادی مذهب، احترام به زنان، منع بردگی، دادگستری و حقوق مردم هستند.
مضامین انسانی این عبارتها میتواند ارزشمند باشد، اما ارزش یک مضمون با اصالت انتساب آن یکسان نیست.
هنگامی که جملهای به نام کوروش نقل میشود، نخست باید روشن شود که در کدام سند باستانی آمده است.
اگر جملهای در متن استوانه یا دیگر منابع معتبر وجود ندارد، نباید آن را بهعنوان سخن مستقیم کوروش ثبت کرد.
این اصل در کتاب حاضر اهمیت ویژه دارد.
زیرا هدف، دفاع از حقیقت تاریخی است، نه افزودن عبارتهای زیبا به نام یک شخصیت تاریخی.
در مقاله «۷ آبان؛ روز کوروش، فرمانروایی دادگستر»، مضامین متعددی درباره دادگستری و حرمت انسان به کوروش نسبت داده شده است. این مضامین در شناخت برداشت معاصر از کوروش اهمیت دارند، اما برای تبدیلشدن به نقلقول تاریخی باید با متن اصلی منابع تطبیق داده شوند.
بنابراین، میان سه موضوع تفاوت برقرار است: متن اصیل استوانه، روایتهای مورخان باستان و برداشتهای اخلاقی و سیاسی روزگار معاصر.
هر سه میتوانند در شناخت میراث کوروش نقش داشته باشند؛ اما جای یکدیگر را نمیگیرند.
سندی علیه فراموشی
استوانه کوروش از دل خاک بابل بیرون آمد، اما اهمیت آن به همان شهر محدود نماند.
این سند نشان میدهد که تاریخ را میتوان از خلال نوشتههایی شناخت که در زمان وقوع رویدادها پدید آمدهاند.
کوروش در استوانه، خود را فرمانروایی معرفی میکند که نظم مذهبی را بازگردانده و برای بازسازی مناسبات شهر اقدام کرده است.
این تصویر، بخشی از کارنامه تاریخی اوست.
در کنار آن، جنگها، فتوحات و ساختار پادشاهی نیز بخشی از همان کارنامهاند.
شناخت کوروش زمانی کاملتر میشود که هیچیک از این ابعاد حذف نشوند.
در نگاه من، ارزش تاریخی استوانه دقیقاً در همین پیوند میان قدرت و مسئولیت قرار دارد.
فرمانروایی که بر بابل پیروز شده بود، در سند رسمی خود تنها از شکست دشمن سخن نگفت؛ بازگرداندن نظم، پرستشگاهها و مردمان را نیز در شمار اقدامات حکومتش ثبت کرد.
این واقعیت، پرسش بزرگتری را پیش میکشد: رابطه قدرت سیاسی با آزادی باورهای مردم چگونه باید فهمیده شود؟
پاسخ این پرسش، موضوع فصل بعد است.
پایان فصل هفتم
فصل هشتم
فرمانروایی و آزادی باورها
وقتی فاتح با خدایان دیگران روبهرو میشود
در تاریخ حکومتها، یکی از مهمترین آزمونهای قدرت، رفتار فرمانروای پیروز با باورهای مردم مغلوب است.
پیروزی نظامی، فرمانروا را بر سرزمینی مسلط میکند؛ اما نمیتواند بهخودیخود اعتقادات، خاطره تاریخی و سنتهای مذهبی مردمان آن سرزمین را از میان ببرد.
هر جامعه، گذشته و باورهای خود را دارد.
حکومتی که سرزمینهای گوناگون را زیر فرمان میآورد، با این واقعیت روبهرو میشود که مردمان قلمرو او لزوماً خدایان یکسانی را نمیپرستند، به زبان واحدی سخن نمیگویند و از سنتهای اجتماعی مشترکی پیروی نمیکنند.
کوروش پس از فتح ماد، لیدیه و بابل، با چنین جهانی روبهرو بود.
در این جهان، مسئله اداره سرزمینهای گوناگون، بهطور مستقیم با مسئله مذهب پیوند داشت.
مردوک و مشروعیت فرمانروایی
در بابل، مردوک جایگاهی محوری در نظام مذهبی داشت.
کوروش پس از فتح شهر، در استوانه خود از مردوک با احترام یاد کرد و مشروعیت حکومتش را در چارچوب سنت مذهبی بابل توضیح داد.
این اقدام از نظر تاریخی اهمیت فراوان دارد.
کوروش برای معرفی قدرت خود به مردم بابل، آنان را به کنارگذاشتن مردوک و پذیرش خدایان سرزمین پارس فرا نخواند.
در عوض، از زبان مذهبی همان جامعه بهره گرفت.
این سیاست را میتوان نشانهای از انعطاف حکومت تازه در برخورد با نهادهای مذهبی بابل دانست.
البته باید میان چنین سیاستی و مفهوم امروزی آزادی دین تفاوت گذاشت.
آزادی دین در جهان معاصر، حقی فردی است که بر اساس آن هر انسان میتواند باور مذهبی خود را انتخاب کند، تغییر دهد یا هیچ دینی نداشته باشد.
در جهان باستان، مذهب غالباً با شهر، خاندان، حکومت و نهادهای اجتماعی پیوند داشت.
بنابراین، احترام یک فرمانروا به پرستشگاههای محلی، بهتنهایی اثباتکننده وجود آزادی مذهبی به معنای کامل و امروزی آن نیست.
با این همه، این رفتار برای شناخت مناسبات حکومت با باورهای گوناگون اهمیت دارد.
تفاوت تساهل و برابری
در بررسی سیاست کوروش، مفهوم تساهل مذهبی بسیار به کار رفته است.
تساهل، در معنای تاریخی آن، میتواند به پذیرش یا تحمل حضور باورهای متفاوت از سوی حکومت اشاره کند.
اما تساهل با برابری حقوقی یکسان نیست.
فرمانروایی که اجازه میدهد پرستشگاههای محلی به فعالیت خود ادامه دهند، لزوماً نظامی مبتنی بر حقوق برابر شهروندان ایجاد نکرده است.
در حکومت هخامنشی، ساختار پادشاهی برقرار بود و قدرت سیاسی از طریق نهادهای سلطنتی اعمال میشد.
با این حال، در مقایسه تاریخی، سیاستهای مشخص حکومتها در قبال نهادهای مذهبی و جمعیتهای مغلوب قابل بررسیاند.
در مورد کوروش، استوانه بابل و متون مربوط به بازگشت یهودیان، شواهد مهمی در این زمینه فراهم میکنند.
این اسناد، زمینه بررسی تصویری از فرمانروایی را فراهم میسازند که در آن حفظ برخی سنتهای مذهبی محلی، بخشی از سیاست حکومت بوده است.
کوروش و یهودیان
جایگاه کوروش در تاریخ یهود، از مهمترین نمونههای ارتباط نام او با آزادی مذهبی و بازگشت تبعیدیان است.
پس از سقوط اورشلیم و انتقال گروههایی از یهودیان به بابل در دوران نبوکدنصر دوم، تبعید بابلی به یکی از تجربههای تعیینکننده در حافظه مذهبی و تاریخی یهودیان تبدیل شد.
با سقوط حکومت بابل به دست کوروش، شرایط سیاسی تغییر کرد.
در کتاب عزرا، فرمانی به کوروش نسبت داده شده است که با بازگشت یهودیان و بازسازی معبد اورشلیم ارتباط دارد.
در کتاب اشعیا نیز کوروش جایگاهی برجسته یافته است.
این متون نشان میدهند که نام کوروش در سنت دینی یهود، با پایان بخشی از تجربه تبعید و امکان بازسازی زندگی مذهبی پیوند خورده است.
برای بررسی تاریخی این رویدادها، باید به تفاوت میان روایت مذهبی و سند اداری توجه کرد.
متون کتاب مقدس، منابعی بنیادین برای شناخت حافظه و تاریخ مذهبی یهودیان هستند؛ اما هر بخش آنها نیز در چارچوب زمان نگارش، هدف و نوع ادبی خود بررسی میشود.
از سوی دیگر، استوانه کوروش سیاست بازگرداندن پیکرههای مذهبی و گروههایی از مردم را ثبت میکند، اما نام اورشلیم و یهودیان در آن نیامده است.
قرارگرفتن این منابع در کنار یکدیگر، امکان شناخت دقیقتر فضای سیاسی پس از فتح بابل را فراهم میسازد.
دادگستری و حرمت انسان
در مقاله «کوروش کبیر؛ فرزند تاریخ»، تصویری از کوروش ارائه شده که در آن رأفت، انسانیت و پرهیز از انتقام، معیارهای مهم ارزیابی قدرت هستند.
این نگاه، برای مبانی اعتقادی و سیاسی کتاب حاضر اهمیت دارد.
زیرا مسئله اصلی تنها این نیست که یک فرمانروا چه تعداد سرزمین را فتح کرده است.
مسئله آن است که پس از پیروزی، قدرت خود را چگونه به کار میگیرد.
در جهان باستان، فرمانروای پیروز میتوانست سرنوشت گروههای بزرگی از مردم را تغییر دهد. تصمیم درباره انتقال جمعیتها، سرنوشت پرستشگاهها، اداره شهرها و مناسبات اقتصادی، مستقیماً بر زندگی انسانها اثر میگذاشت.
از همین منظر، اقداماتی مانند بازگرداندن تبعیدیان یا حفظ نهادهای مذهبی محلی، ارزش بررسی دارند.
در نگاه اعتقادی، حرمت انسان را نمیتوان تنها به وابستگی قومی، مذهبی یا سیاسی او محدود کرد.
انسان، پیش از آنکه عضو یک گروه یا تابع یک حکومت باشد، موجودی برخوردار از شأن انسانی است.
این اصل، در اندیشه حقوق بشر معاصر صورتبندی حقوقی مشخصی یافته است؛ اما ریشههای بحث درباره عدالت، رحمت و مسئولیت فرمانروایی را میتوان در سنتهای فکری و مذهبی بسیار کهن نیز جستوجو کرد.
کوروش در این بحث، نه بهعنوان بنیانگذار تمام حقوق امروزی بشر، بلکه بهعنوان فرمانروایی تاریخی بررسی میشود که برخی اقدامات ثبتشده او، امکان گفتوگو درباره رابطه قدرت و حرمت انسان را فراهم کردهاند.
آیا کوروش بردهداری را برانداخت؟
یکی از ادعاهای رایج درباره کوروش آن است که او بردهداری را برای همیشه ممنوع کرد.
چنین ادعایی در متن اصیل استوانه کوروش ثبت نشده است.
بردگی در جهان باستان نهادی گسترده بود و در سرزمینهای زیر فرمان هخامنشیان نیز اشکال گوناگون وابستگی و کار اجباری وجود داشت.
بنابراین، نمیتوان کوروش را صادرکننده فرمانی عمومی برای لغو بردهداری در سراسر قلمرو خود معرفی کرد.
این تصحیح تاریخی، به معنای نفی اقدامات مشخصی نیست که درباره بازگشت برخی جمعیتها و ساماندادن به وضعیت آنان در منابع آمده است.
آزادی یک گروه از تبعید یا بازگشت آنان به سرزمین خود، با لغو کامل نهاد بردگی تفاوت دارد.
پژوهش تاریخی موظف است این تفاوت را حفظ کند.
ارزش یک اقدام واقعی، با افزودن ادعایی که سند ندارد بیشتر نمیشود.
آزادی باورها و مسئله قدرت امروز
بحث درباره سیاست مذهبی کوروش، هنگامی برای جامعه امروز معنا پیدا میکند که میان تاریخ باستان و مسائل معاصر پیوندی روشن، اما غیرتحمیلی برقرار شود.
در ایران معاصر، آزادی عقیده و مذهب یکی از مسائل اساسی جامعه است.
حکومت ولایت فقیه، مشروعیت سیاسی خود را بر مبنای تفسیری خاص از دین و اقتدار مذهبی استوار کرده است. قوانین و عملکرد نهادهای حکومتی در زمینه آزادی باورها، حقوق اقلیتهای مذهبی و حق تغییر عقیده، موضوع انتقادهای گسترده حقوق بشری بوده است.
از منظر نویسنده، هیچ قدرت سیاسی حق ندارد انسانها را به دلیل باور یا بیباوری آنان از حقوق بنیادین محروم کند.
اما برای دفاع از این اصل، نیازی به نسبتدادن مفاهیم حقوقی امروز به کوروش نیست.
تاریخ میتواند الهامبخش باشد، بیآنکه به جای قانون اساسی و معیارهای حقوق بشر معاصر بنشیند.
از این رو، میراث کوروش در بحث آزادی باورها، فرصتی برای تأمل درباره مسئولیت قدرت است؛ نه مجوزی برای ساختن افسانهای بینقص از گذشته.
فرمانروایی و مرز اختیار
قدرت سیاسی هنگامی خطرناک میشود که خود را مالک جان، اندیشه و وجدان انسانها بداند.
هیچ حکومتی، صرفنظر از منشأ مشروعیتی که برای خود اعلام میکند، نمیتواند حقیقت را به مالکیت انحصاری خویش درآورد.
این اصل، در تجربه تاریخی ایران اهمیتی ویژه دارد.
از استبداد سلطنتی تا استبداد مذهبی، مسئله مشترک، تمرکز قدرت و محدودشدن حق مردم در تعیین سرنوشت خویش بوده است.
شعار «نه شاه، نه شیخ» در اندیشه سیاسی مورد نظر این کتاب، بیان نفی دو شکل از حاکمیت اقتدارگراست؛ یکی متکی بر حق موروثی فرمانروایی و دیگری متکی بر انحصار مذهبی قدرت.
این شعار، داوری درباره ساختارهای سیاسی معاصر است و نباید آن را به کوروش نسبت داد.
کوروش خود پادشاهی باستانی بود و در نظامی موروثی فرمان میراند.
ارزش بازخوانی تاریخ او در آن است که بتوان از خلال اسناد و تجربههای گذشته، پرسشهایی درباره قدرت، عدالت و رفتار با مردم مطرح کرد.
نه آنکه یک پادشاه باستانی را بیواسطه به نماینده نظام سیاسی مطلوب امروز تبدیل کنیم.
با چنین رویکردی، تاریخ از ابزار مشروعیتبخشی به قدرت جدا میشود و به عرصه شناخت و سنجش قدرت تبدیل میگردد.
پایان فصل هشتم
فصل نهم
کوروش در آینه ادیان
از بابل تا متنهای مقدس
نام کوروش تنها در کتیبههای هخامنشی و نوشتههای تاریخنگاران باستان باقی نمانده است.
او در سنتهای مذهبی نیز جایگاهی یافته و در دورههای مختلف، موضوع تفسیر و بازخوانی قرار گرفته است.
این جایگاه، یکی از ویژگیهای مهم میراث تاریخی کوروش است.
فرمانروایی که در سده ششم پیش از میلاد بر بخش بزرگی از خاور نزدیک حکومت کرد، در متون دینی و اندیشههای مذهبی نسلهای بعد نیز حضور پیدا کرد.
اما حضور یک شخصیت در تاریخ مذهبی، با حضور مستقیم نام او در همه متون مقدس یکسان نیست.
در کتاب مقدس عبری، نام کوروش بهصراحت آمده است.
در قرآن، نام کوروش ذکر نشده است؛ اما برخی مفسران و پژوهشگران، شخصیت ذوالقرنین در سوره کهف را با او تطبیق دادهاند.
شناخت این تفاوت، نقطه آغاز بررسی تاریخی و اعتقادی موضوع است.
کوروش در کتاب مقدس عبری
در سنت یهودی، کوروش با پایان دوران سلطه بابل و فراهمشدن امکان بازگشت تبعیدیان پیوند دارد.
در کتاب اشعیا، نام کوروش در چارچوب مأموریتی الهی آمده است.
در بخشهایی از این کتاب، او بهعنوان فرمانروایی معرفی میشود که در تحقق اراده خداوند نقش دارد.
در کتاب عزرا نیز نام کوروش با بازسازی معبد اورشلیم و بازگشت گروههایی از یهودیان ارتباط یافته است.
این جایگاه، برای یک فرمانروای غیر یهودی در سنت مذهبی یهود اهمیت ویژه دارد.
کوروش در این متون، تنها یک قدرت خارجی نیست؛ فرمانروایی است که اقداماتش در چارچوب تاریخ دینی قوم یهود معنا پیدا میکند.
از منظر تاریخی، این متون نشان میدهند که فتح بابل و تغییر سیاست حکومت، در حافظه مذهبی یهودیان اثری ماندگار بر جای گذاشت.
از منظر اعتقادی، این رویدادها در پیوند با اراده و مشیت الهی تفسیر شدهاند.
هر دو سطح، بخشی از موضوع پژوهشاند.
ذوالقرنین در قرآن
در سوره کهف، آیات ۸۳ تا ۹۸، داستان شخصیتی به نام ذوالقرنین آمده است.
قرآن از قدرت و امکاناتی سخن میگوید که در اختیار او قرار گرفته و از سفرها و برخوردهای او با گروههای مختلف مردم یاد میکند.
در این داستان، مسئله قدرت، مسئولیت و رفتار با انسانها جایگاهی مهم دارد.
ذوالقرنین در برابر مردمی قرار میگیرد که درباره سرنوشت آنان تصمیم میگیرد.
در آیات ۸۷ و ۸۸، از تفاوت سرنوشت ستمکار و کسی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده است سخن میرود.
در بخش دیگری از داستان، ذوالقرنین با مردمانی روبهرو میشود که از آسیب یأجوج و مأجوج شکایت دارند و برای ایجاد مانعی حفاظتی درخواست کمک میکنند.
او با بهرهگیری از امکانات و همکاری مردم، ساختاری دفاعی ایجاد میکند.
این داستان در طول تاریخ تفسیر قرآن، موضوع بحثهای فراوان بوده است.
هویت تاریخی ذوالقرنین از مسائل مورد اختلاف مفسران و پژوهشگران است.
آیا ذوالقرنین همان کوروش است؟
در تاریخ تفسیر قرآن، دیدگاههای گوناگونی درباره هویت ذوالقرنین مطرح شده است.
برخی او را با اسکندر مرتبط دانستهاند. برخی دیگر، شخصیتهای تاریخی متفاوتی را پیشنهاد کردهاند.
در دوران جدید، نظریه تطبیق ذوالقرنین با کوروش نیز مورد توجه قرار گرفته است.
در این برداشت، ویژگیهایی مانند فرمانروایی گسترده، حرکت به سوی شرق و غرب، رفتار با مردمان مختلف و ساختن مانعی دفاعی، در ارتباط با زندگی و کارنامه کوروش بررسی میشوند.
اما باید میان شباهتهای تفسیری و اثبات قطعی تاریخی تفاوت گذاشت.
قرآن نام کوروش را در داستان ذوالقرنین ذکر نمیکند.
همچنین درباره محل دقیق سدی که در داستان آمده و ارتباط آن با بناهای تاریخی قفقاز، اتفاق نظر قطعی وجود ندارد.
بنابراین، شناسایی ذوالقرنین با کوروش، یک نظریه تفسیری است.
این موضوع از اهمیت آن در اندیشه اعتقادی کسانی که چنین تطبیقی را پذیرفتهاند نمیکاهد.
بلکه امکان میدهد مبانی و پیامدهای آن تفسیر با دقت بیشتری بررسی شود.
کوروش در تفسیر مسعود رجوی
در مجموعه منابع مورد استفاده این کتاب، آموزش مسعود رجوی درباره ذوالقرنین جایگاهی ویژه دارد.
این آموزش، که بخشی از آن در یک فایل صوتی منتشرشده به مناسبت هفتم آبان بازتاب یافته، داستان ذوالقرنین را در پیوند با کوروش بررسی میکند.
در معرفی فایل، از چند محور اصلی یاد شده است: داستان ذوالقرنین در قرآن، آمادهکردن اسباب کار، آزمون قدرت، رفتار با ملتهای مغلوب و پیوند این مباحث با تجربه مبارزاتی سازمان مجاهدین خلق ایران.
در این تفسیر، داستان ذوالقرنین تنها گزارشی از گذشته نیست.
مسئله اصلی، نسبت میان امکانات، مسئولیت و عمل است.
قدرتی که در اختیار انسان قرار میگیرد، بهخودیخود نشانه برتری اخلاقی او نیست. ارزش آن در شیوه استفاده از امکانات و در رفتاری آشکار میشود که صاحب قدرت در برابر دیگران اتخاذ میکند.
از این منظر، داستان ذوالقرنین، موضوعی اعتقادی و تربیتی نیز هست.
اسباب کار؛ از امکان تا مسئولیت
یکی از محورهای برجسته آموزش مسعود رجوی، مفهوم «اسباب کار» است.
در آیه ۸۴ سوره کهف آمده است:
«إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا»
در این آیه، از تمکین و امکاناتی سخن گفته میشود که در اختیار ذوالقرنین قرار گرفته است.
در آیه بعد آمده است:
«فَأَتْبَعَ سَبَبًا»
و در ادامه داستان نیز عبارتهای مربوط به پیگرفتن اسباب و مسیرها تکرار میشود.
در تفسیر مورد بحث، این آیات با ضرورت آمادهسازی امکانات و پیگیری عملی هدف پیوند مییابند.
این برداشت، بر فاصله میان خواستن و انجامدادن تأکید دارد.
هدف، بدون فراهمشدن امکانات و بدون بهکارگیری آنها تحقق نمییابد.
در تجربه سیاسی و تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق ایران، چنین مفهومی در توضیح ضرورت سازماندهی، تدارک، آمادگی و استمرار عمل مورد استفاده قرار گرفته است.
در معرفی فایل صوتی ارسالی، این پیوند بهطور مشخص با آمادهسازی امکانات ارتش آزادیبخش ملی ایران مطرح شده است.
برای شناخت دقیق این آموزش، باید میان متن آیات قرآن، تفسیر مسعود رجوی و مصادیق سیاسی و تشکیلاتی مورد اشاره او تمایز برقرار کرد.
این سه سطح با یکدیگر ارتباط دارند، اما یکسان نیستند.
آزمون قدرت و رفتار با مغلوبان
در داستان ذوالقرنین، مسئله رفتار با انسانها جایگاهی اساسی دارد.
قرآن از قدرت و امکاناتی سخن میگوید که در اختیار او قرار گرفته است؛ اما داستان به بیان این امکانات محدود نمیماند.
رفتار با مردم و چگونگی تصمیمگیری در برابر آنان نیز مطرح میشود.
در تفسیر مسعود رجوی، این مضمون با رفتار کوروش نسبت به ملتهای مغلوب پیوند داده شده است.
در چنین برداشتی، پیروزی زمانی معنای اخلاقی پیدا میکند که با مسئولیت همراه باشد.
قدرتی که تنها برای تحقیر شکستخوردگان به کار گرفته شود، از معیار دادگستری فاصله میگیرد.
در مقابل، خودداری از انتقام و توجه به سرنوشت مردم، میتواند نشانهای از مسئولیت در برابر قدرت باشد.
این مضمون در منابع ارسالی درباره کوروش نیز برجسته شده است.
در روایتهای تاریخی مربوط به کرزوس و در اسناد مربوط به بابل، موضوع رفتار با شکستخوردگان و مردم سرزمینهای فتحشده مطرح میشود.
با این حال، برای بررسی هر رویداد باید به منبع تاریخی همان رویداد مراجعه کرد.
تفسیر اعتقادی، معنای اخلاقی یک واقعه را توضیح میدهد؛ اما جای سند تاریخی مربوط به وقوع آن را نمیگیرد.
سد ذوالقرنین و مسئله جغرافیا
بخش پایانی داستان ذوالقرنین در سوره کهف، به ساختن مانعی در برابر یأجوج و مأجوج مربوط است.
در آیات قرآن، از استفاده از قطعات آهن و مس گداخته در ساخت این مانع سخن رفته است.
در برخی روایتها و تفسیرها، این سد با نواحی قفقاز و گذرگاههای کوهستانی آن ارتباط داده شده است.
در مقاله «۷ آبان؛ روز کوروش، فرمانروایی دادگستر» نیز به این موضوع پرداخته شده و تلاش شده است میان داستان قرآنی، جغرافیای قفقاز و زندگی کوروش پیوند برقرار شود.
اما از نظر تاریخی، انتساب یک بنای مشخص در قفقاز به کوروش، نیازمند شواهد مستقل باستانشناختی و تاریخی است.
وجود گذرگاهها، دیوارها و استحکامات دفاعی در منطقه، بهتنهایی اثبات نمیکند که همان سد مورد اشاره قرآن هستند.
همچنین شناسایی یأجوج و مأجوج با یک قوم تاریخی معین، از موضوعات مورد اختلاف در سنتهای تفسیری است.
بنابراین، در بررسی این موضوع باید مرز میان متن قرآن، روایتهای تفسیری و یافتههای باستانشناسی روشن بماند.
این دقت، نه مانع طرح دیدگاه اعتقادی است و نه از اهمیت آن میکاهد.
بلکه جایگاه هر ادعا را مشخص میکند.
از تفسیر تاریخی تا تجربه مبارزاتی
در بخشهای پایانی معرفی فایل صوتی ارسالی، آموزش مسعود رجوی از داستان ذوالقرنین به مسائل مربوط به سازمان مجاهدین خلق ایران و ارتش آزادیبخش ملی پیوند میخورد.
در این بخشها، موضوع آمادهسازی امکانات، دشواریهای مبارزه و استمرار سازمانیافته مورد توجه قرار گرفته است.
این پیوند، از ویژگیهای مشخص تفسیر سیاسی و اعتقادی مورد بحث است.
در چنین رویکردی، داستانهای دینی تنها برای شناخت گذشته خوانده نمیشوند؛ بلکه مفاهیم آنها در تحلیل تجربههای معاصر نیز به کار گرفته میشوند.
اما بررسی تاریخی این تجربهها، نیازمند منابع مستقل مربوط به همان رویدادهاست.
برای نمونه، ادعاهای مربوط به عملیات نظامی، حملات به قرارگاهها یا نقش دولتهای مختلف را نمیتوان تنها از معرفی کوتاه یک فایل صوتی بهعنوان واقعیت قطعی ثبت کرد.
در کتاب حاضر، جایگاه این آموزش، بیان و تحلیل دیدگاه اعتقادی مسعود رجوی است.
رویدادهای سیاسی و نظامی معاصر، در صورت ورود به بحث، با اسناد مربوط به خود بررسی میشوند.
کوروش؛ تاریخ، ایمان و مسئولیت
کوروش در تاریخ ایران، شخصیتی متعلق به سده ششم پیش از میلاد است.
در تاریخ یهود، نام او با بازگشت تبعیدیان و بازسازی زندگی مذهبی پیوند خورده است.
در برخی تفسیرهای اسلامی، او با شخصیت ذوالقرنین تطبیق داده شده است.
در اندیشه سیاسی و اعتقادی معاصر نیز از زندگی و تصویر تاریخی او برای بحث درباره دادگستری، مسئولیت قدرت و ضرورت آمادهسازی امکانات استفاده شده است.
این سطوح، همگی در شناخت میراث کوروش اهمیت دارند.
اما هیچیک نباید جای دیگری بنشیند.
تاریخ، به سند و شواهد نیاز دارد.
تفسیر دینی، بر فهم متن مقدس و مبانی اعتقادی استوار است.
اندیشه سیاسی نیز از تجربه تاریخی و ارزشهای مورد قبول خود برای تحلیل قدرت و جامعه بهره میگیرد.
در نگاه من، احترام به هر سه حوزه در گرو حفظ مرزهای آنهاست.
کوروش را میتوان با علاقه و احترام مطالعه کرد، بیآنکه هر سخن نیکویی را به نام او ثبت کرد.
میتوان تفسیر ذوالقرنین را از منظر اعتقادی پذیرفت و بررسی کرد، بیآنکه آن را شناسایی قطعی مورد اتفاق همه پژوهشگران دانست.
میتوان از میراث تاریخی او برای اندیشیدن به آزادی و دادگستری الهام گرفت، بیآنکه ساختار پادشاهی جهان باستان را با حقوق سیاسی امروز یکسان شمرد.
این شیوه شناخت، تاریخ را از افسانهسازی جدا میکند و به اندیشه اعتقادی نیز امکان میدهد با صراحت و مسئولیت سخن بگوید.
در پایان این بخش، مسئلهای که از استوانه بابل آغاز شد، به پرسشی گستردهتر رسیده است:
قدرت، چه در دست یک فرمانروای باستانی و چه در اختیار یک حکومت معاصر، در برابر انسان چه مسئولیتی دارد؟
پاسخ به این پرسش، تنها در گذشته جستوجو نمیشود.
میراث کوروش در ایران امروز، در حافظه ملی، پاسارگاد، هفتم آبان و منازعه بر سر مشروعیت قدرت نیز حضور دارد.
این موضوع، محور بخش چهارم و پایانی کتاب خواهد بود.
پایان فصل نهم
پایان بخش سوم ـ قدرت در برابر انسان
بخش چهارم و پایانی
کوروش و نبرد بر سر حافظه ایران
از پاسارگاد تا هفتم آبان؛ تاریخ، هویت ملی و مشروعیت قدرت
فصل دهم
از پاسارگاد تا حافظه ملی
آرامگاهی که از یک امپراتوری فراتر رفت
امپراتوریها پدید میآیند، گسترش مییابند و سرانجام جای خود را به قدرتهای دیگر میدهند. فرمانروایان میمیرند، مرزها تغییر میکنند و کاخهایی که روزگاری مرکز تصمیمگیری درباره سرنوشت میلیونها انسان بودند، به ویرانه تبدیل میشوند. اما همه آثار گذشته با فروپاشی قدرت سیاسی از حافظه مردم پاک نمیشوند. برخی بناها، حتی پس از آنکه کارکرد اولیه خود را از دست میدهند، به نشانههایی از تاریخ و هویت تبدیل میشوند.
پاسارگاد یکی از این مکانهاست.
در دشت مرغاب، در استان فارس، مجموعهای از آثار باستانی بر جای مانده که با آغاز فرمانروایی هخامنشی پیوند دارد. کاخها، محوطههای تاریخی و آرامگاهی که به کوروش بزرگ نسبت داده میشود، بخشی از این مجموعهاند.
پاسارگاد، برخلاف بسیاری از پایتختهای پرجمعیت جهان باستان، امروز شهری زنده با ساختار سیاسی گذشته نیست. آنچه از آن باقی مانده، مجموعهای از آثار معماری و باستانشناختی است که از پیدایش قدرت هخامنشی و نخستین مراحل سازمانیابی آن سخن میگویند.
در میان این آثار، آرامگاه کوروش جایگاهی ویژه دارد.
بنایی سنگی، با ساختاری ساده و استوار، که بر سکویی پلکانی قرار گرفته و اتاقکی کوچک بر فراز آن ساخته شده است. عظمت این بنا نه در انبوه تزئینات، بلکه در تناسب معماری، استحکام و جایگاه تاریخی آن است.
همین آرامگاه، در گذر زمان به یکی از شناختهشدهترین نمادهای ایران باستان تبدیل شده است.
کوروش و پایان زندگی
درباره مرگ کوروش، منابع باستانی روایتهای یکسانی ندارند.
هرودوت، مرگ او را در جنگ با ماساگتها روایت میکند و داستانی درباره رویارویی با تومیریس، فرمانروای آنان، نقل میکند. در منابع دیگر، جزئیات متفاوتی درباره واپسین روزهای کوروش آمده است.
این اختلافها نشان میدهد که همه جزئیات مرگ او را نمیتوان با قطعیت تاریخی بازسازی کرد.
آنچه روشن است، پایان فرمانروایی کوروش در حدود سال ۵۳۰ پیش از میلاد و جانشینی پسرش کمبوجیه دوم است.
کوروش در هنگام مرگ، حکومتی بر جای گذاشت که از فرمانروایی محلی خاندان او بسیار فراتر رفته بود.
ماد، لیدیه و بابل در دوران او زیر قدرت هخامنشی قرار گرفته بودند و ساختاری سیاسی پدید آمده بود که جانشینانش آن را گسترش دادند.
اما میراث کوروش تنها در گستردگی قلمرو خلاصه نشد.
در نوشتههای یونانی، متون بابلی و سنت مذهبی یهود، نام او با موضوعاتی فراتر از جنگ پیوند خورد. همین مجموعه روایتها و اسناد، زمینه ماندگاری چهره او را فراهم ساخت.
آرامگاه و مسئله انتساب تاریخی
آرامگاه مشهور پاسارگاد از دیرباز با نام کوروش شناخته شده است.
نویسندگان یونانی دوران باستان، از جمله آریان و استرابون، با استناد به گزارشهای مربوط به دوره اسکندر، از آرامگاه کوروش در پاسارگاد یاد کردهاند.
توصیفهای آنان با ویژگیهای اصلی بنای شناختهشده امروز ارتباط دارد و مجموعه شواهد تاریخی و باستانشناختی، انتساب این آرامگاه به کوروش را پشتیبانی میکند.
با این حال، نوشتهای اصیل و باقیمانده بر خود بنا که بهصراحت نام کوروش را در جایگاه صاحب آرامگاه ثبت کرده باشد، در دست نیست.
در تاریخنگاری، چنین تفاوتی اهمیت دارد.
اعتبار انتساب یک بنا، همواره وابسته به وجود یک کتیبه مستقیم نیست؛ گاه مجموعهای از شواهد معماری، باستانشناختی و گزارشهای تاریخی، شناسایی آن را استوار میکند.
پاسارگاد از همین نمونههاست.
پاسارگاد و حافظه تاریخی ایرانیان
حافظه تاریخی یک ملت، تنها مجموعهای از اطلاعات درباره گذشته نیست.
این حافظه از مکانها، نامها، روایتها، آثار فرهنگی و تجربههایی تشکیل میشود که نسلهای مختلف به آنها معنا میبخشند.
پاسارگاد در طول تاریخ، معانی متفاوتی یافته است.
این مجموعه در دوران باستان با قدرت هخامنشی پیوند داشت. در دورههای بعد، برخی بناهای آن با روایتها و نامگذاریهای تازه شناخته شدند. در دوران جدید، با گسترش پژوهشهای باستانشناختی و شناخت دوباره تاریخ هخامنشی، پاسارگاد جایگاهی برجسته در هویت تاریخی ایران یافت.
این دگرگونی نشان میدهد که میراث فرهنگی، هم دارای واقعیت مادی و تاریخی است و هم در ذهن جامعه معنا پیدا میکند.
سنگهای پاسارگاد متعلق به سدههای گذشتهاند؛ اما پرسشهایی که مردم امروز در برابر آن مطرح میکنند، به زمان حال نیز تعلق دارد.
چه کسی حق دارد درباره گذشته ایران سخن بگوید؟
آیا تاریخ یک ملت، ملک اختصاصی حکومت حاکم است؟
آیا احترام به یک شخصیت تاریخی، به معنای تأیید نظام سیاسیای است که قرنها بعد به نام او سخن میگوید؟
پاسخ به این پرسشها، جایگاه پاسارگاد را از یک محوطه باستانشناختی فراتر میبرد.
میراث فرهنگی، ملک حکومت نیست
آثار تاریخی ایران، میراث نسلهای متوالی مردمی هستند که در این سرزمین زندگی کردهاند.
هیچ حکومتی، صرفنظر از عنوان و ساختار خود، مالک انحصاری این میراث نیست.
حکومتها وظیفه حفاظت، پژوهش، مرمت و فراهمکردن امکان دسترسی عمومی به آثار تاریخی را بر عهده دارند. اما این وظیفه، به معنای حق تصاحب سیاسی گذشته نیست.
در دوره پهلوی، بهویژه در جشنهای دوهزار و پانصدمین سال شاهنشاهی، از تاریخ هخامنشی برای تقویت روایت رسمی سلطنت استفاده شد.
در آن روایت، پیوند میان پادشاهی باستان و سلطنت معاصر برجسته میشد.
اما استمرار تاریخی یک سرزمین، به معنای انتقال مشروعیت سیاسی از یک فرمانروای باستانی به یک خاندان سلطنتی در عصر جدید نیست.
کوروش در سده ششم پیش از میلاد زندگی میکرد. حکومت او متعلق به ساختار سیاسی و اجتماعی جهان باستان بود.
حقوق سیاسی مردم ایران در روزگار معاصر را نمیتوان با نسبنامه فرمانروایان گذشته تعیین کرد.
مشروعیت حکومت امروز، مسئلهای مربوط به اراده مردم، حقوق آنان و سازوکارهای پاسخگویی قدرت است.
به همین ترتیب، مخالفت با سلطنت موروثی نیز به معنای نفی تاریخ ایران باستان نیست.
میتوان با استبداد سلطنتی مخالف بود و در همان حال، از آثار هخامنشی حفاظت کرد، تاریخ کوروش را شناخت و ارزشهای انسانی موجود در میراث فرهنگی ایران را مورد توجه قرار داد.
این تمایز، برای جلوگیری از مصادره تاریخ اهمیت اساسی دارد.
پاسارگاد در فهرست میراث جهانی
مجموعه پاسارگاد در سال ۲۰۰۴ میلادی در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شد.
این ثبت، جایگاه تاریخی و معماری مجموعه را در سطح جهانی به رسمیت شناخت.
پاسارگاد تنها به مردم ایران تعلق فرهنگی ندارد؛ بخشی از میراث تمدنی بشر نیز به شمار میرود.
اما مسئولیت اصلی حفاظت از آن، بر عهده نهادهای مسئول در ایران است.
حفاظت از آثار باستانی نیازمند پژوهش مستمر، مدیریت علمی، مراقبت از محیط پیرامونی و جلوگیری از آسیبهای طبیعی و انسانی است.
در مقاله «کوروش کبیر؛ فرزند تاریخ»، مسئله رفتار حکومت ولایت فقیه با میراث کوروش و پاسارگاد با لحنی انتقادی مطرح شده است.
این انتقاد، در چارچوب بحث گستردهتری قرار دارد: نسبت حکومت با تاریخ ملی و حق مردم برای بزرگداشت شخصیتهای تاریخی.
برای ارزیابی هر ادعای مشخص درباره تخریب، بیتوجهی، هزینهها یا اقدامات اجرایی، باید به گزارشهای مستند و قابل بررسی مراجعه کرد.
اما اصل موضوع روشن است: حفاظت از میراث فرهنگی، وظیفهای عمومی است و نمیتواند تابع موافقت یا مخالفت ایدئولوژیک حکومت با شخصیتهای تاریخی باشد.
از سنگ تا معنا
آرامگاه کوروش، بنایی از سنگ است؛ اما جایگاه آن در حافظه مردم، تنها به مصالح ساختمانی محدود نمیشود.
در این مکان، گذشته و حال با یکدیگر روبهرو میشوند.
برای باستانشناس، پاسارگاد مجموعهای از شواهد تاریخی و معماری است.
برای پژوهشگر تاریخ سیاسی، یادآور آغاز قدرت هخامنشی است.
برای بسیاری از ایرانیان، نشانهای از پیوند با تاریخ و هویت ملی است.
و برای گروههایی از جامعه معاصر، به مکانی برای بیان دیدگاههای فرهنگی و سیاسی نیز تبدیل شده است.
هیچیک از این معناها نباید جای واقعیت تاریخی را بگیرد.
پاسارگاد نخست یک اثر تاریخی است و باید با معیارهای علمی شناخته و حفاظت شود.
اما نمیتوان انکار کرد که یک اثر تاریخی، در زندگی اجتماعی مردم نیز معنا پیدا میکند.
در سالهای اخیر، این معنا بهویژه در مناسبت هفتم آبان آشکار شده است.
روزی که نام کوروش از کتابهای تاریخ و محوطههای باستانشناختی فراتر رفت و به موضوعی در عرصه عمومی تبدیل شد.
پایان فصل دهم
فصل یازدهم
هفتم آبان؛ وقتی تاریخ به میدان آمد
یک مناسبت و چند پرسش
هفتم آبان در میان گروههایی از ایرانیان به روز بزرگداشت کوروش شهرت یافته است.
این مناسبت، در سالهای اخیر به یکی از جلوههای حضور تاریخ ایران باستان در زندگی اجتماعی و سیاسی معاصر تبدیل شده است.
اما برای شناخت جایگاه آن، باید میان سه موضوع تفاوت گذاشت: تاریخ فتح بابل، انتخاب هفتم آبان بهعنوان مناسبت بزرگداشت کوروش و معنای سیاسی و فرهنگی گردهماییهای معاصر.
این سه موضوع با یکدیگر ارتباط دارند، اما یکسان نیستند.
در رویدادنامه نبونعید، ورود کوروش به بابل در سوم ماه اَرَخسَمنو ثبت شده است؛ تاریخی که در گاهشماری رایج پژوهشهای تاریخی با ۲۹ اکتبر ۵۳۹ پیش از میلاد تطبیق داده میشود.
در تقویم خورشیدی امروزی ایران، هفتم آبان در بسیاری از سالها با ۲۹ اکتبر همزمان است.
با این حال، تبدیل دقیق تاریخهای بابلی باستان به تقویم هجری خورشیدی امروز و تعیین یک سالگرد ثابت برای رویدادی در سده ششم پیش از میلاد، مسئلهای تقویمی است که نباید آن را بدون توضیح، یکسانانگاری قطعی دانست.
هفتم آبان، پیش از هر چیز، یک مناسبت معاصر برای بزرگداشت کوروش است.
ارزش این مناسبت، وابسته به ادعای تطبیق بیچونوچرای دو تقویم نیست.
اهمیت آن در این است که بخشی از جامعه ایران، روزی را برای یادآوری یک شخصیت تاریخی و گفتوگو درباره میراث او برگزیده است.
تاریخ از کتاب بیرون میآید
در بسیاری از جوامع، شخصیتهای تاریخی تنها در کتابهای درسی، موزهها و پژوهشهای دانشگاهی حضور ندارند.
نام آنان در مناسبتهای عمومی، مراسم یادبود و گفتوگوهای اجتماعی نیز مطرح میشود.
کوروش در ایران معاصر چنین جایگاهی یافته است.
برای گروهی، او نماد آغاز یک قدرت بزرگ ایرانی است.
برای گروهی دیگر، نام او با دادگستری و احترام به باورهای متفاوت پیوند دارد.
برخی نیز از او برای تأکید بر هویت ملی و پیوستگی تاریخی ایران یاد میکنند.
در کنار این برداشتها، جریانهای سیاسی گوناگون کوشیدهاند تصویر کوروش را در چارچوب دیدگاه خود تفسیر کنند.
این تنوع نشان میدهد که میراث تاریخی، عرصهای زنده و مورد مناقشه است.
اما هیچ جریان سیاسی نمیتواند همه معناهای یک شخصیت تاریخی را در اختیار خود بگیرد.
کوروش نه در روزگار ما زندگی کرده و نه درباره نظامهای سیاسی معاصر اظهار نظر کرده است.
بنابراین، نسبتدادن شعارهای امروز به او، تحریف تاریخ است.
در مقابل، بهرهگرفتن از تجربه تاریخی او برای اندیشیدن به مسئله قدرت و عدالت، بخشی از حق جامعه در بازخوانی گذشته است.
گردهماییهای پاسارگاد
پاسارگاد در سالهای مختلف، بهویژه در حوالی هفتم آبان، محل حضور گروههایی از مردم برای بزرگداشت کوروش بوده است.
در برخی از این گردهماییها، شعارهایی با مضمون هویت ملی، مخالفت با حکومت و اعتراض به شرایط سیاسی شنیده شده است.
گزارشهایی نیز درباره محدودیت دسترسی به مجموعه، حضور نیروهای امنیتی و جلوگیری از برگزاری برخی مراسم منتشر شده است.
در منابع ارسالی، بهویژه مقاله «۷ آبان؛ روز کوروش، فرمانروایی دادگستر»، بر همین بُعد سیاسی و امنیتی تأکید شده است.
این گزارشها نشان میدهند که مناسبت هفتم آبان، در بخشی از تجربه اجتماعی ایران، از یک مراسم صرفاً فرهنگی فراتر رفته است.
با این همه، برای ثبت تاریخی هر رویداد مشخص، باید سال، مکان، نوع اقدام و منبع گزارش روشن باشد.
همه گردهماییهای پاسارگاد یکسان نبودهاند و همه شرکتکنندگان نیز الزاماً هدف یا دیدگاه سیاسی مشترکی نداشتهاند.
شناخت این تنوع، برای فهم واقعیت اجتماعی مراسم اهمیت دارد.
چرا یک آرامگاه موضوع اختلاف میشود؟
در نگاه نخست، بزرگداشت یک فرمانروای باستانی نباید مسئلهای امنیتی باشد.
اما هنگامی که یک مکان تاریخی به محل بیان نارضایتی سیاسی تبدیل میشود، برخورد حکومت با آن نیز میتواند ماهیتی سیاسی پیدا کند.
در این وضعیت، مسئله دیگر تنها تاریخ کوروش نیست.
موضوع، حق مردم برای گردهمایی، بیان دیدگاه و مشارکت در زندگی فرهنگی جامعه است.
آزادی تجمع مسالمتآمیز و آزادی بیان، از حقوق بنیادین انسان در اسناد حقوق بشری معاصر هستند.
این حقوق به موافقت یا مخالفت افراد با یک شخصیت تاریخی وابسته نیستند.
کسی میتواند کوروش را ستایش کند، درباره او دیدگاهی انتقادی داشته باشد یا اساساً علاقهای به بزرگداشت او نداشته باشد.
هیچیک از این مواضع، بهخودیخود مجوز محرومکردن انسان از حقوق بنیادین او نیست.
از این منظر، مسئله پاسارگاد به موضوعی گستردهتر پیوند میخورد: رابطه حکومت با جامعه و حق مردم برای حضور مستقل در عرصه عمومی.
کوروش و مصادره سیاسی تاریخ
در تاریخ معاصر ایران، روایت رسمی از گذشته بارها در خدمت مشروعیتبخشی به قدرت قرار گرفته است.
در دوران سلطنت پهلوی، تاریخ شاهنشاهی با تأکید بر استمرار نهاد سلطنت بازخوانی میشد.
جشنهای دوهزار و پانصدمین سال شاهنشاهی در سال ۱۳۵۰ خورشیدی، نمونه برجستهای از استفاده حکومت وقت از تاریخ باستان برای نمایش مشروعیت و شکوه سیاسی بود.
محمدرضا شاه در مراسم آن دوره، خطاب به کوروش جمله مشهور «کوروش، آسوده بخواب، که ما بیداریم» را بیان کرد.
این عبارت، در حافظه سیاسی ایران با شیوه بهرهبرداری حکومت پهلوی از میراث هخامنشی پیوند خورده است.
اما پیوند نام کوروش با سلطنت پهلوی، به معنای وابستگی میراث او به آن حکومت نیست.
کوروش بیش از دو هزار سال پیش از پیدایش سلسله پهلوی زندگی میکرد.
همچنین مخالفت با سلطنت پهلوی، هیچ تعارض ضروری با احترام به تاریخ هخامنشی ندارد.
پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز رابطه حکومت تازه با نمادهای ایران باستان، موضوع بحث و مناقشه بوده است.
در منابع مربوط به سالهای نخست پس از انقلاب، گزارشهایی از تلاش برخی نیروهای سیاسی و مذهبی برای تخریب یا تغییر جایگاه آثار باستانی مطرح شده است.
برای نسبتدادن هر اقدام مشخص به یک فرد یا نهاد، باید گزارشهای همزمان و اسناد مربوط به همان واقعه بررسی شود.
اما فارغ از اختلاف روایتها، یک اصل روشن باقی میماند: آثار تاریخی نباید قربانی نزاع ایدئولوژیک شوند.
نه حکومت سلطنتی حق دارد تاریخ را ملک موروثی خود معرفی کند و نه حکومت مذهبی حق دارد به دلیل ناسازگاری گذشته با روایت رسمی خود، میراث فرهنگی مردم را نفی یا محدود کند.
هویت ملی و آزادی سیاسی
هویت ملی، زمانی به نیرویی سازنده تبدیل میشود که با حقوق برابر همه مردم یک سرزمین پیوند بخورد.
ایران، در طول تاریخ، سرزمین زبانها، فرهنگها، باورها و تجربههای گوناگون بوده است.
هیچ روایت واحدی نمیتواند همه این تنوع را در خود خلاصه کند.
کوروش بخشی مهم از تاریخ ایران است؛ اما تاریخ ایران با او آغاز نشده و به او پایان نیافته است.
پیش از هخامنشیان، تمدنها و حکومتهایی در این سرزمین وجود داشتند و پس از آنان نیز دورههای تاریخی متعددی شکل گرفتند.
احترام به کوروش، هنگامی معنای ملی و انسانی پیدا میکند که به نفی سهم دیگر مردمان و دورههای تاریخی منجر نشود.
در نگاه من، هویت ملی ایران با آزادی سیاسی و برابری حقوقی مردم تعارض ندارد؛ بلکه میتواند با آنها پیوندی عمیق داشته باشد.
ملتی که گذشته خود را میشناسد، برای دفاع از آینده خویش نیز به آگاهی تاریخی نیاز دارد.
اما آگاهی تاریخی با پرستش گذشته متفاوت است.
گذشته را باید شناخت، نه اینکه آن را جایگزین حق مردم برای انتخاب آینده کرد.
هفتم آبان و حق روایت مستقل
اهمیت هفتم آبان در آن است که نشان میدهد بخشی از جامعه ایران میخواهد درباره گذشته خود مستقل از روایت رسمی حکومت سخن بگوید.
این خواست، تنها به یک شخصیت تاریخی محدود نمیشود.
در پشت آن، مسئله حق مردم برای شناخت، تفسیر و بزرگداشت میراث فرهنگی خود قرار دارد.
هیچ قدرت سیاسی نمیتواند حافظه تاریخی یک ملت را به فرمان اداری محدود کند.
ممکن است حکومتها بر محتوای کتابهای درسی، برنامههای رسمی یا شیوه برگزاری مراسم اثر بگذارند؛ اما معنای تاریخ در ذهن جامعه، تنها با دستور حکومت ساخته نمیشود.
پاسارگاد، در همین چارچوب، به نمادی از رابطه میان تاریخ و جامعه تبدیل شده است.
این نماد برای همه ایرانیان معنای واحدی ندارد؛ اما حضور آن در عرصه عمومی، واقعیتی اجتماعی است.
در نهایت، مسئله اساسی این نیست که همه مردم درباره کوروش یکسان بیندیشند.
مسئله آن است که حق اندیشیدن، پژوهش، نقد و بزرگداشت تاریخ، در انحصار حکومت قرار نگیرد.
از همین نقطه، بحث به پرسش نهایی کتاب میرسد: مشروعیت قدرت سیاسی از کجا سرچشمه میگیرد؟
آیا تاریخ یک فرمانروای باستانی میتواند حق حکومتکردن را به یک خاندان یا یک دستگاه مذهبی منتقل کند؟
و آیا میتوان از میراث کوروش برای دفاع از آزادی و دادگستری بهره گرفت، بیآنکه به بازتولید اقتدارگرایی تن داد؟
پایان فصل یازدهم
فصل دوازدهم
نه شاه، نه شیخ؛ کوروش و مسئله مشروعیت قدرت
تاریخ، سند مالکیت حکومت نیست
یکی از خطرناکترین شیوههای استفاده از تاریخ، تبدیل گذشته به سند مالکیت قدرت سیاسی است.
در این شیوه، حکومت حاکم میکوشد مشروعیت خود را نه از رضایت آزادانه مردم، بلکه از پیوندی ادعایی با یک فرمانروای تاریخی، یک سنت مذهبی یا یک مأموریت مقدس به دست آورد.
در چنین نگاهی، تاریخ دیگر موضوع شناخت نیست؛ ابزاری برای فرمانروایی است.
کوروش نیز در تاریخ معاصر ایران از این کشمکش برکنار نمانده است.
نام او در دورههای مختلف برای بیان عظمت ایران باستان، ستایش دادگستری، تقویت هویت ملی و مشروعیتبخشی به سلطنت به کار رفته است.
در مقابل، برخی جریانهای سیاسی و مذهبی نیز با میراث شاهنشاهی باستان برخوردی انتقادی یا منفی داشتهاند.
اما هیچیک از این برخوردها، حقیقت تاریخی کوروش را تغییر نمیدهد.
او فرمانروایی متعلق به سده ششم پیش از میلاد بود.
کارنامهاش باید در همان بستر تاریخی شناخته شود.
و مشروعیت حکومت در ایران امروز، مسئلهای مستقل از نسبنامه فرمانروایان باستان است.
کوروش، شاه بود؛ اما هر شاهی کوروش نیست
کوروش پادشاه بود.
این واقعیت را نمیتوان برای هماهنگکردن تاریخ با شعارهای سیاسی امروز حذف کرد.
او از خاندان فرمانروای پارسی برخاست، با جنگ قلمرو خود را گسترش داد و حکومتی پادشاهی بنیان گذاشت.
اما از این واقعیت نیز نمیتوان نتیجه گرفت که هر نظام سلطنتی در هر دوره تاریخی، وارث مشروعیت کوروش است.
شباهت عنوان سیاسی، به معنای یکسانی کارنامه و مشروعیت نیست.
همچنین نمیتوان از برخی اقدامات کوروش در زمینه بازگرداندن تبعیدیان و احترام به سنتهای مذهبی، نتیجه گرفت که ساختار حکومت او با نظام دموکراتیک امروز برابر بوده است.
تاریخ را باید با معیارهای زمانه خودش شناخت و نظام سیاسی امروز را با معیارهای حقوق و اراده مردم امروز سنجید.
این دو وظیفه، نه متضادند و نه جایگزین یکدیگر.
سلطنت موروثی و حق تعیین سرنوشت
در نظام سلطنت موروثی، انتقال قدرت سیاسی به اصل وراثت وابسته است.
اما در اندیشه دموکراتیک معاصر، حق تعیین شکل حکومت و انتخاب زمامداران به مردم تعلق دارد.
تفاوت این دو مبنا، بنیادی است.
هیچ فردی به دلیل تولد در یک خاندان، صاحب حق طبیعی برای فرمانروایی بر دیگران نمیشود.
همانگونه که هیچ فرد یا نهادی به دلیل ادعای نمایندگی انحصاری دین، از حق دائمی حکومت بر مردم برخوردار نیست.
در نگاه سیاسی این کتاب، شعار «نه شاه، نه شیخ» بیان همین اصل است.
این شعار، نفی استبداد موروثی و استبداد مذهبی است؛ نه نفی تاریخ ایران باستان و نه نفی باور دینی مردم.
میتوان به تاریخ هخامنشی احترام گذاشت و با بازگشت سلطنت موروثی مخالف بود.
میتوان به آزادی دین و عقیده پایبند بود و در همان حال، انحصار قدرت سیاسی به نام دین را رد کرد.
این تمایز، اساس نگاه نویسنده به مسئله مشروعیت است.
حکومت ولایت فقیه و انحصار مشروعیت
در نظام ولایت فقیه، ساختار قدرت سیاسی بر جایگاه نهادی و اختیارات ولی فقیه استوار شده است.
این ساختار، از دیدگاه منتقدان آن، امکان تمرکز گسترده قدرت و محدودشدن پاسخگویی سیاسی را فراهم کرده است.
در دهههای گذشته، موضوع آزادیهای سیاسی، حقوق مخالفان، آزادی بیان، حقوق زنان و حقوق اقلیتهای مذهبی و عقیدتی، از محورهای اصلی اعتراض و نقد به عملکرد این نظام بوده است.
از منظر نویسنده، هیچ حکومتی نمیتواند با ادعای مشروعیت مذهبی، خود را از مسئولیت در برابر مردم معاف کند.
باور دینی، هنگامی ارزش انسانی و اخلاقی دارد که با آزادی وجدان و انتخاب همراه باشد.
تحمیل عقیده با ابزار قدرت، با آزادی انسان تعارض دارد.
همچنین مخالفت با حکومت ولایت فقیه، به معنای مخالفت با حق مردم برای داشتن باور مذهبی نیست.
مسئله، جداکردن حق ایمان از انحصار حکومت است.
همانگونه که مخالفت با سلطنت موروثی، به معنای انکار تاریخ پادشاهی ایران نیست.
کوروش در برابر دو نوع مصادره
در مقاله «کوروش کبیر؛ فرزند تاریخ»، میراث کوروش در برابر دو نوع بهرهبرداری سیاسی قرار گرفته است.
از یک سو، استفاده سلطنتی از تاریخ باستان برای تقویت مشروعیت یک خاندان سیاسی مطرح است.
از سوی دیگر، برخورد ایدئولوژیک حکومت مذهبی با نمادهای تاریخی و ملی مورد نقد قرار میگیرد.
این دو موضوع، در نگاه نویسنده، به مسئلهای مشترک میرسند: آیا قدرت سیاسی حق دارد گذشته را به سود خود مصادره کند؟
پاسخ منفی است.
تاریخ ایران متعلق به مردم ایران است.
هیچ حکومت و جریانی نمیتواند تنها روایت مجاز از آن را تعیین کند.
کوروش را میتوان ستود، نقد کرد، درباره او پژوهش کرد و حتی در ارزیابی کارنامهاش با یکدیگر اختلاف نظر داشت.
آنچه نباید پذیرفت، تبدیل یک شخصیت تاریخی به ابزاری برای سلب حق انتخاب سیاسی مردم است.
دادگستری؛ از فضیلت فرمانروا تا حق مردم
در جهان باستان، دادگستری اغلب در قالب فضیلتی برای فرمانروا توصیف میشد.
پادشاه دادگر کسی بود که از ظلم پرهیز کند، نظم برقرار سازد و در برخورد با مردم و مغلوبان، از حدودی اخلاقی فراتر نرود.
اما در اندیشه سیاسی و حقوقی معاصر، عدالت تنها به فضیلت شخصی حاکم وابسته نیست.
حقوق مردم باید در قوانین، نهادهای مستقل، سازوکارهای پاسخگویی و امکان نظارت عمومی تضمین شود.
این تحول، یکی از مهمترین تفاوتهای جهان باستان و جهان امروز است.
حتی اگر فرمانروایی در رفتار شخصی خود دادگر باشد، ساختار حکومتی که همه اختیارات را در دست او متمرکز میکند، از خطر خودکامگی مصون نیست.
از این رو، درس تاریخی کوروش را نباید به انتظار ظهور یک فرمانروای نیکرفتار محدود کرد.
پرسش مهمتر برای جامعه امروز آن است که چگونه میتوان قدرت را در برابر حقوق مردم پاسخگو ساخت.
در چنین نگاهی، دادگستری از صفت یک فرد به حق جامعه تبدیل میشود.
ذوالقرنین و مسئولیت قدرت در نگاه اعتقادی
در آموزش مسعود رجوی درباره ذوالقرنین، مسئله قدرت با مسئولیت و آزمون پیوند میخورد.
در این تفسیر، امکاناتی که در اختیار ذوالقرنین قرار گرفته، به معنای پایان مسئولیت نیست؛ آغاز مرحلهای است که او باید با انتخاب و عمل خود، چگونگی استفاده از قدرت را نشان دهد.
مفهوم «اسباب کار» نیز در همین چارچوب اهمیت پیدا میکند.
در این برداشت، هدف بدون آمادگی، تدارک و سازماندهی تحقق نمییابد.
اما سازماندهی و قدرت نیز بهخودیخود معیار حقانیت نیستند.
معیار اخلاقی، نسبت آنها با هدف و رفتار انسان در برابر دیگران است.
این تفسیر، در اندیشه سیاسی و تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق ایران جایگاهی مشخص دارد.
در نگاه اعتقادی مورد نظر نویسنده، مسئولیت در برابر انسان و ضرورت عمل سازمانیافته، دو موضوع جدا از یکدیگر نیستند.
با این همه، برای ارزیابی هر سازمان و جریان سیاسی در جهان معاصر، باید عملکرد واقعی، حقوق اعضا، شیوه تصمیمگیری و رابطه آن با جامعه نیز بررسی شود.
هیچ تفسیر اعتقادی، بهتنهایی جایگزین سنجش عملکرد سیاسی نمیشود.
این اصل درباره همه جریانها و حکومتها یکسان است.
آزادی، انتخاب و آینده ایران
آینده ایران را نمیتوان با بازگرداندن بیکموکاست ساختارهای گذشته ساخت.
جامعه امروز، با مسائل و حقوقی روبهرو است که در جهان باستان به شکل کنونی مطرح نبودند.
آزادی بیان، برابری حقوقی زنان و مردان، آزادی عقیده، حقوق اقلیتها، استقلال نهادهای قضایی و حق مردم برای تغییر مسالمتآمیز حکومت، از مسائل بنیادین نظام سیاسی معاصر هستند.
هیچ فرمانروای باستانی، صرفنظر از جایگاه تاریخی او، نمیتواند جایگزین پاسخگویی به این مسائل شود.
اما تاریخ میتواند در شکلگیری آگاهی و مسئولیت سیاسی نقش داشته باشد.
شناخت کوروش، شناخت یکی از دورههای تعیینکننده تاریخ ایران است.
بررسی استوانه او، فرصتی برای اندیشیدن به رابطه قدرت با مردم و باورهای گوناگون فراهم میکند.
مطالعه جایگاه او در متون مذهبی، نشان میدهد که یک شخصیت تاریخی چگونه در سنتهای اعتقادی متفاوت معنا یافته است.
و بررسی پاسارگاد و هفتم آبان، آشکار میکند که تاریخ چگونه در زندگی سیاسی و فرهنگی امروز حضور پیدا میکند.
در این میان، یک اصل باید محفوظ بماند: حق مردم برای تعیین آینده خود، از هیچ فرمانروای گذشته به ارث نمیرسد.
این حق متعلق به خود مردم است.
نه شاه، نه شیخ؛ نه نفی تاریخ، نه نفی ایمان
شعار «نه شاه، نه شیخ» در نگاه نویسنده، نفی دو مبنای انحصاری قدرت است.
نخست، حق موروثی فرمانروایی.
دوم، حق انحصاری حکومت به نام دین.
این شعار به معنای نفی میراث تاریخی ایران نیست.
همچنین به معنای نفی ایمان و باورهای مذهبی مردم نیست.
جامعه آزاد، جامعهای است که در آن انسانها بتوانند گذشته خود را بشناسند، باورهای خود را انتخاب کنند و درباره آینده سیاسی خویش تصمیم بگیرند.
در چنین جامعهای، کوروش میتواند موضوع پژوهش، احترام و نقد باشد، بیآنکه نام او به ابزار تحمیل یک نظام سیاسی تبدیل شود.
دین نیز میتواند در زندگی فردی و اجتماعی مؤمنان جایگاه داشته باشد، بیآنکه قدرت حکومتی حق انحصاری تفسیر و تحمیل آن را به دست گیرد.
این تمایز، برای آینده ایران اهمیتی بنیادین دارد.
فرزند تاریخ
کوروش را تاریخ به ما شناسانده است.
نه همه آنچه درباره او گفته شده، سندی قطعی دارد و نه همه روایتهای متأخر را میتوان بهسادگی کنار گذاشت.
وظیفه پژوهش تاریخی، شناخت منابع، سنجش روایتها و جداکردن واقعیت از افسانه است.
در این کتاب، کوروش از انشان تا ماد، از لیدیه تا بابل و از استوانه گلی تا حافظه ملی ایران دنبال شد.
او در جایگاه فرمانروایی تاریخی بررسی شد که با نیروی نظامی امپراتوری بزرگی بنیان گذاشت و در اسناد مربوط به حکومتش، اقداماتی درباره بازسازی نظم مذهبی و بازگشت گروههایی از مردم ثبت شده است.
سپس جایگاه او در سنت یهودی، تفسیرهای مربوط به ذوالقرنین و اندیشه سیاسی و اعتقادی معاصر بررسی شد.
سرانجام، مسئله پاسارگاد و هفتم آبان نشان داد که تاریخ، پس از گذشت قرنها، همچنان میتواند در زندگی اجتماعی مردم حضور داشته باشد.
اما نتیجه این بررسی، تقدیس یک فرمانروا نیست.
نتیجه آن، تأکید بر ضرورت شناخت حقیقت تاریخی و مسئولیت انسان در برابر قدرت است.
کوروش را نمیتوان به نام یک خاندان سلطنتی مصادره کرد.
نمیتوان به دلیل مخالفت با سلطنت، جایگاه تاریخی او را انکار کرد.
و نمیتوان با استناد به یک روایت مذهبی یا سیاسی، اسناد تاریخی را نادیده گرفت.
کوروش، پیش از هر چیز، فرزند تاریخ است.
و تاریخ، میراث مشترک مردمی است که حق دارند آن را بشناسند، دربارهاش بیندیشند و آینده خود را مستقل از سلطه گذشته انتخاب کنند.
پایان فصل دوازدهم
سخن پایانی
تاریخ را نمیتوان مصادره کرد
تاریخ، دفتر ستایش فرمانروایان نیست.
تاریخ، عرصه شناخت تجربه انسان است؛ تجربه قدرت و مقاومت، جنگ و صلح، پیروزی و شکست، دادگستری و ستم.
در این دفتر، هیچ شخصیتی فراتر از پرسش و پژوهش قرار نمیگیرد.
کوروش نیز از این قاعده مستثنا نیست.
او فرمانروایی بود که در جهان باستان قدرتی بزرگ بنیان گذاشت. با حکومتهای رقیب جنگید، سرزمینهایی را فتح کرد و ساختاری سیاسی پدید آورد که جانشینانش آن را گسترش دادند.
در کنار این کارنامه نظامی، اسناد و روایتهایی باقی ماندهاند که از سیاست او در قبال برخی مردمان و نهادهای مذهبی سرزمینهای مغلوب سخن میگویند.
استوانه بابل، مهمترین سند مستقیم این موضوع است.
اما اهمیت کوروش تنها در آنچه در زمان حیاتش انجام داد خلاصه نمیشود.
نام او در تاریخ یهود، در تفسیرهای مربوط به ذوالقرنین، در نوشتههای تاریخنگاران و در حافظه ملی ایرانیان حضور یافته است.
هر دوره، از زاویهای به او نگریسته است.
برخی او را فاتحی بزرگ دانستهاند.
برخی بر دادگستری و رفتار او با مغلوبان تأکید کردهاند.
برخی از نامش برای مشروعیتبخشی به قدرت سیاسی بهره گرفتهاند.
و برخی نیز او را نمادی از هویت تاریخی ایران شناختهاند.
اما هیچیک از این برداشتها، حق انحصاری بر حقیقت تاریخی ایجاد نمیکند.
من این کتاب را بر پایه یک باور روشن نوشتهام: تاریخ باید شناخته شود، نه آنکه به فرمان سیاست بازنویسی گردد.
حقیقت تاریخی، با اغراق نیرومندتر نمیشود.
برای دفاع از جایگاه کوروش، نیازی به ساختن جملههایی که نگفته، نسبتدادن فرمانهایی که صادر نکرده یا پنهانکردن جنگهایی که انجام داده نیست.
همانگونه که برای نقد سلطنت موروثی یا حکومت مذهبی، نیازی به انکار میراث تمدنی ایران وجود ندارد.
از نگاه من، حرمت انسان، آزادی باور و مسئولیت قدرت، معیارهایی هستند که ارزش آنها از نام و عنوان فرمانروایان فراتر میرود.
این معیارها در جهان امروز، باید در حقوق برابر مردم، نهادهای پاسخگو و امکان انتخاب آزادانه سرنوشت سیاسی تحقق یابند.
کوروش متعلق به گذشته است.
اما پرسشهایی که مطالعه زندگی او برمیانگیزد، همچنان زندهاند.
قدرت برای چیست؟
پیروزی چه مسئولیتی ایجاد میکند؟
حکومت با باورهای متفاوت چگونه رفتار میکند؟
و مردم چه حقی در تعیین سرنوشت خویش دارند؟
پاسخ به این پرسشها را نمیتوان تنها از یک استوانه گلی یا آرامگاهی سنگی به دست آورد.
اما میتوان از تاریخ آموخت که قدرت، بدون مسئولیت، به سلطه تبدیل میشود و حافظه یک ملت، بدون آزادی پژوهش و اندیشه، در معرض مصادره قرار میگیرد.
پاسارگاد باقی مانده است.
استوانه کوروش باقی مانده است.
و نام او، پس از بیش از دو هزار و پانصد سال، همچنان در تاریخ حضور دارد.
این ماندگاری، مسئولیت ما را برای شناخت دقیقتر گذشته افزایش میدهد.
تاریخ را نمیتوان مصادره کرد؛ زیرا تاریخ، ملک فرمانروایان نیست.
تاریخ از آنِ مردم است.
پایان کتاب
شهرام بهزادی
