سقوط هواپیمای فرماندهان نظامی (سی ۱۳۰) سانحه، خرابکاری یا پرونده‌ای گشوده در تاریخ یکدست‌سازی قدرت؟

سقوط هواپیمای فرماندهان نظامی (سی ۱۳۰) سانحه، خرابکاری یا پرونده‌ای گشوده در تاریخ یکدست‌سازی قدرت؟

پیشگفتار

در تاریخ معاصر ایران، برخی رویدادها تنها یک حادثه نیستند؛ نقطه‌ای هستند که پیش و پس از آن، مسیر قدرت، مناسبات سیاسی و آرایش نیروها دگرگون می‌شود. سقوط هواپیمای ترابری C-130 نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی در هفتم مهر ۱۳۶۰، یکی از همین رویدادهاست.

در این سانحه، برجسته‌ترین فرماندهان نظامی ایران که ساعاتی پیش از جبهه‌های جنوب و عملیات ثامن‌الائمه بازمی‌گشتند، جان باختند. جواد فکوری، ولی‌الله فلاحی، موسی نامجو، محمد جهان‌آرا، یوسف کلاهدوز و جمعی دیگر از فرماندهان و خدمه پرواز، در یک لحظه از صحنه تاریخ حذف شدند.

روایت رسمی، علت حادثه را نقص فنی اعلام کرد. اما از همان روزهای نخست، روایت‌های دیگری نیز شکل گرفت؛ روایت‌هایی که در سال‌های بعد، با انتشار خاطرات، گفت‌وگوهای فرماندهان، شهادت خلبانان، مستندهای تلویزیونی و اسناد پراکنده، نه‌تنها از میان نرفت، بلکه بر شمار پرسش‌ها افزود.

این کتاب برای اثبات یک فرضیه از پیش تعیین‌شده نوشته نشده است، اما بر یک واقعیت تاریخی تکیه دارد؛ اینکه سقوط هواپیمای فرماندهان را نمی‌توان جدا از فضای سیاسی و نظامی سال ۱۳۶۰ مطالعه کرد. سالی که در آن، روند تمرکز و یکدست‌سازی قدرت با سرعتی بی‌سابقه پیش می‌رفت؛ از برکناری نخستین رئیس‌جمهور، حذف نیروهای سیاسی مخالف، انفجارهای بزرگ، جنگ، پاکسازی در ارتش و سپاه، تا تغییر آرایش فرماندهی نیروهای مسلح.

از همین رو، این کتاب تنها درباره سقوط یک هواپیما نیست. موضوع اصلی آن، بررسی جایگاه این حادثه در روند تحولات قدرت است؛ تحولی که بسیاری آن را نقطه آغاز تثبیت ساختار جدید فرماندهی در جمهوری اسلامی می‌دانند.

در این پژوهش، روایت رسمی، شهادت‌ها، اسناد، اظهارات فرماندهان، گزارش‌های منتشرشده، تناقض‌های موجود و پیامدهای سیاسی حادثه، در کنار یکدیگر بررسی می‌شوند. هدف، صدور حکم قضایی نیست؛ بلکه بازسازی یک پرونده تاریخی است؛ پرونده‌ای که با گذشت بیش از چهار دهه، همچنان پرسش‌های فراوانی را پیش روی پژوهشگران قرار می‌دهد.

شاید هیچ‌گاه همه اسناد این پرونده منتشر نشود، اما آنچه امروز در دسترس است، برای طرح یک پرسش بزرگ کافی است:

آیا سقوط هواپیمای فرماندهان، صرفاً یک سانحه هوایی بود، یا باید آن را در متن روند یکدست‌سازی قدرت در سال‌های نخست جمهوری اسلامی بازخوانی کرد؟

این کتاب، تلاشی است برای پاسخ دادن به این پرسش؛ نه با شعار، بلکه با اسناد، روایت‌ها و کنار هم گذاشتن قطعات پازلی که هر یک، بخشی از تصویری بزرگ‌تر را آشکار می‌کنند.

فصل اول

مهر ۱۳۶۰؛ پیروزی در جبهه، تغییر در رأس قدرت

هفتم مهر ۱۳۶۰ را نمی‌توان تنها با یک سقوط هواپیما تعریف کرد. برای فهم آنچه در آسمان جنوب تهران رخ داد، باید چند ماه به عقب بازگشت؛ به سالی که جمهوری اسلامی وارد حساس‌ترین مرحله تثبیت قدرت خود شده بود.

سال ۱۳۶۰، سال جنگ با عراق بود؛ اما جنگ تنها در مرزهای غرب و جنوب جریان نداشت. در تهران، درون ساختار حکومت، در خیابان‌ها، زندان‌ها و حتی در درون ارتش و سپاه نیز نبردی دیگر آغاز شده بود؛ نبردی برای تعیین اینکه چه کسی قدرت را در اختیار خواهد گرفت و ساختار آینده جمهوری اسلامی چگونه شکل خواهد گرفت.

در کمتر از یک سال، صحنه سیاسی ایران دگرگون شده بود. نخستین رئیس‌جمهور کشور از مقام خود برکنار شده بود. نخست‌وزیر و رئیس‌جمهور جدید در انفجار دفتر نخست‌وزیری کشته شده بودند. پیش از آن، انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی، بخش مهمی از مدیران و مسئولان ارشد نظام را از میان برده بود. هم‌زمان، هزاران نفر در سراسر کشور بازداشت شدند، موج اعدام‌ها گسترش یافت و فضای امنیتی بر جامعه سایه افکند.

اما در همان حال، روند دیگری نیز در سکوت پیش می‌رفت؛ روندی که کمتر درباره آن سخن گفته شده است: بازآرایی ساختار فرماندهی نیروهای مسلح.

از نخستین ماه‌های پس از انقلاب، اختلاف دیدگاه میان فرماندهان ارتش، فرماندهان سپاه و مسئولان سیاسی آشکار بود. ارتش، با وجود تصفیه‌های گسترده، هنوز از فرماندهانی برخوردار بود که تجربه حرفه‌ای و نفوذ قابل‌توجهی داشتند. در سپاه نیز نسل نخست فرماندهان، که بسیاری از آنان سابقه مبارزه پیش از انقلاب یا زندان‌های حکومت پهلوی را در کارنامه داشتند، در حال شکل دادن به ساختار این نیروی تازه‌تأسیس بودند.

جنگ، این اختلاف‌ها را پنهان نکرد؛ بلکه آنها را آشکارتر ساخت.

از یک سو، ضرورت دفاع از کشور، ارتش و سپاه را ناگزیر به همکاری می‌کرد و از سوی دیگر، پرسش مهمی در برابر ساختار جدید قدرت قرار داشت: فرماندهی نهایی جنگ و نیروهای مسلح در اختیار چه کسانی خواهد بود؟

این پرسش تنها یک اختلاف نظامی نبود؛ مستقیماً با آینده قدرت سیاسی گره خورده بود.

در چنین فضایی، عملیات ثامن‌الائمه در پنجم مهر ۱۳۶۰ آغاز شد. شکستن حصر آبادان، نخستین پیروزی بزرگ نیروهای ایرانی پس از آغاز جنگ بود؛ پیروزی‌ای که روحیه عمومی کشور را دگرگون کرد و نشان داد که عراق شکست‌ناپذیر نیست.

در متن این پیروزی، نام چند فرمانده بیش از دیگران دیده می‌شد؛ کسانی که هر یک در حوزه خود نقشی تعیین‌کننده داشتند. جواد فکوری، ولی‌الله فلاحی، موسی نامجو، یوسف کلاهدوز و محمدعلی جهان‌آرا تنها فرماندهان یک عملیات نبودند؛ آنان بخشی از سرمایه نظامی جمهوری اسلامی و از چهره‌هایی بودند که بسیاری آینده فرماندهی ارتش و سپاه را در وجود آنان می‌دیدند.

جواد فکوری، خلبانی بود که نقش او در سازمان‌دهی نیروی هوایی و عملیات‌های آغاز جنگ، از جمله عملیات مشهور «کمان ۹۹»، جایگاه ویژه‌ای برایش ایجاد کرده بود. ولی‌الله فلاحی، به‌عنوان جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش، در هماهنگی عملیات‌های مشترک نقشی اساسی داشت. موسی نامجو، وزیر دفاع و از چهره‌های مؤثر در بازسازی ارتش پس از انقلاب بود. یوسف کلاهدوز، قائم‌مقام فرمانده کل سپاه، در میان فرماندهان نسل نخست سپاه نفوذ و اعتباری کم‌نظیر داشت. محمدعلی جهان‌آرا نیز، پس از مقاومت خرمشهر، به یکی از شناخته‌شده‌ترین فرماندهان جنگ تبدیل شده بود.

امروز، با فاصله بیش از چهار دهه، بسیاری از پژوهشگران این پرسش را مطرح می‌کنند که اگر این فرماندهان زنده می‌ماندند، آرایش فرماندهی ارتش و سپاه در سال‌های بعد چه مسیری را طی می‌کرد. این کتاب در پی پاسخ قطعی به چنین پرسشی نیست، اما نشان خواهد داد که حذف هم‌زمان این چهره‌ها، خلأیی ایجاد کرد که پیامدهای آن تنها به میدان جنگ محدود نماند و در روند شکل‌گیری ساختار جدید قدرت نیز اثر گذاشت.

به همین دلیل، سقوط هواپیمای C-130 را نمی‌توان صرفاً از زاویه یک سانحه هوایی مطالعه کرد. این حادثه در نقطه‌ای رخ داد که تحولات سیاسی، نظامی و امنیتی کشور به یکدیگر گره خورده بودند. از یک سو، جنگ در جبهه‌ها ادامه داشت و از سوی دیگر، روند حذف مخالفان و تمرکز قدرت در تهران با سرعت پیش می‌رفت. بررسی این دو روند در کنار یکدیگر، یکی از کلیدهای فهم حادثه‌ای است که تنها چند ساعت پس از پایان عملیات ثامن‌الائمه، مسیر تاریخ را تغییر داد.

این پرواز، تنها حامل چند فرمانده نبود؛ حامل بخشی از آینده فرماندهی نظامی جمهوری اسلامی بود. آینده‌ای که هرگز به مقصد نرسید.

فصل دوم

هواپیمای فرماندهان؛ آخرین پرواز

تاریخ، گاهی در سکوت تصمیم‌های کوچک، بزرگ‌ترین پیچ‌های خود را رقم می‌زند. هفتم مهر ۱۳۶۰ نیز از همین جنس بود. در ظاهر، قرار بود چند فرمانده از جبهه جنوب به تهران بازگردند و گزارش یک عملیات موفق را ارائه کنند. مأموریتی که ده‌ها بار در ماه‌های نخست جنگ انجام شده بود. اما این بار، مسافران آن پرواز، مجموعه‌ای کم‌نظیر از فرماندهان ارشد نظامی بودند؛ چهره‌هایی که هر یک، ستون بخشی از ساختار دفاعی جمهوری اسلامی به‌شمار می‌رفتند.

عملیات ثامن‌الائمه با موفقیت پایان یافته بود. حلقه محاصره آبادان شکسته شده و نخستین شکست جدی ارتش عراق پس از آغاز جنگ رقم خورده بود. در قرارگاه‌های عملیاتی، فضای متفاوتی حاکم بود. فرماندهان، پس از ماه‌ها عقب‌نشینی و دفاع، اکنون از پیروزی سخن می‌گفتند. این پیروزی فقط یک موفقیت نظامی نبود؛ اعتمادبه‌نفسی تازه به نیروهای ایرانی بخشیده بود و نشان می‌داد که می‌توان ابتکار عمل را از ارتش عراق گرفت.

در چنین فضایی، تصمیم گرفته شد فرماندهان اصلی عملیات هرچه سریع‌تر به تهران بازگردند. قرار بود نتیجه عملیات به بالاترین سطوح تصمیم‌گیری کشور گزارش شود و درباره مرحله بعدی جنگ گفت‌وگو صورت گیرد. از نگاه نظامی، این سفر، بخشی از ادامه عملیات بود، نه پایان آن.

اما ترکیب مسافران، این پرواز را به پروازی عادی تبدیل نمی‌کرد.

در یک هواپیما، هم‌زمان، جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش، وزیر دفاع، فرمانده پیشین نیروی هوایی، قائم‌مقام فرمانده کل سپاه و فرمانده افسانه‌ای مقاومت خرمشهر حضور داشتند. در کنار آنان، خدمه پرواز، مجروحان جنگ، پیکر شماری از شهدا و دیگر نظامیان نیز سوار هواپیما شدند. این ترکیب، حتی در شرایط جنگ نیز کم‌سابقه بود.

سال‌ها بعد، همین موضوع به یکی از نخستین پرسش‌های پژوهشگران تبدیل شد:

چرا چنین تمرکزی از فرماندهان ارشد در یک پرواز شکل گرفت؟

آیا این تصمیم، صرفاً محصول شرایط جنگ بود؟ یا ناشی از شتاب برای ارائه گزارش عملیات؟ آیا گزینه دیگری برای انتقال آنان وجود نداشت؟ آیا در آن مقطع، اصول حفاظتی درباره فرماندهان ارشد رعایت شده بود؟

این پرسش‌ها بعدها بارها مطرح شد، اما پاسخ روشنی به آنها داده نشد.

هواپیمایی که برای این مأموریت انتخاب شد، یک فروند هرکولس C-130 نیروی هوایی ارتش بود؛ هواپیمایی که سال‌ها ستون فقرات ترابری هوایی ارتش ایران به‌شمار می‌رفت. این هواپیما برای حمل نیرو، تجهیزات، مجروحان و مأموریت‌های عملیاتی طراحی شده بود و در ماه‌های نخست جنگ، تقریباً شبانه‌روز میان پایگاه‌های مختلف در رفت‌وآمد بود.

خلبانان C-130 به سخت‌ترین شرایط پروازی عادت داشتند؛ فرود در باندهای آسیب‌دیده، پرواز در مناطق جنگی، انتقال مجروحان زیر آتش و انجام مأموریت‌هایی که بسیاری از هواپیماهای دیگر توان اجرای آن را نداشتند. از همین رو، انتخاب هرکولس برای این مأموریت، در نگاه نخست، امری طبیعی به نظر می‌رسید.

اما آنچه بعدها اهمیت یافت، خود هواپیما نبود؛ آن روز، آن مأموریت و آن مسافران بودند.

در سال‌های بعد، هر بار که حادثه سقوط C-130 مورد بحث قرار گرفت، یک واقعیت کمتر مورد توجه قرار گرفت؛ اینکه این پرواز، تنها انتقال چند فرمانده از نقطه‌ای به نقطه دیگر نبود. این پرواز، حلقه اتصال دو مرحله از جنگ محسوب می‌شد؛ مرحله‌ای که با شکستن حصر آبادان پایان یافته بود و مرحله‌ای که قرار بود با طراحی عملیات‌های بزرگ‌تر ادامه یابد.

از همین رو، فرماندهان حاضر در هواپیما، تنها گزارش یک عملیات را با خود حمل نمی‌کردند؛ آنان تجربه میدانی، طرح‌های آینده و نقش‌آفرینی در ادامه جنگ را نیز با خود می‌بردند.

سال‌ها بعد، مستندسازان، پژوهشگران و برخی فرماندهان بازنشسته، هنگامی که به این حادثه بازگشتند، بیش از آنکه درباره خود سقوط سخن بگویند، بر جایگاه افرادی که در آن هواپیما بودند تأکید کردند. زیرا هرچه فاصله زمانی بیشتر شد، روشن‌تر گردید که حذف هم‌زمان این مجموعه از فرماندهان، صرفاً یک ضایعه انسانی نبود؛ بر روند فرماندهی جنگ نیز اثر گذاشت.

در اسناد و گفت‌وگوهای منتشرشده در دهه‌های بعد، این نکته بارها تکرار شد که پس از این حادثه، بسیاری از معادلات فرماندهی ارتش و سپاه تغییر کرد. برخی چهره‌های مؤثر از صحنه خارج شدند و نسل دیگری از فرماندهان، به‌تدریج جای آنان را گرفتند. همین پیوند میان حادثه و پیامدهای بعدی است که سقوط C-130 را از یک گزارش معمولی سوانح هوایی جدا می‌کند.

اما پیش از آنکه به این پیامدها برسیم، باید به خود روز حادثه بازگردیم؛ به آخرین ساعت‌های حضور فرماندهان در اهواز، به آماده شدن هواپیما، به مسیر پرواز و به لحظه‌ای که همه‌چیز تغییر کرد.

زیرا هر پرونده تاریخی، پیش از آنکه به پاسخ برسد، باید با دقت، صحنه وقوع حادثه را بازسازی کند. تنها در این صورت است که اسناد، شهادت‌ها، روایت‌های رسمی و روایت‌های دیگر، هر یک جای واقعی خود را در کنار یکدیگر پیدا خواهند کرد.

اهواز؛ آخرین ساعات پیش از پرواز

صبح هفتم مهر ۱۳۶۰، اهواز دیگر شهر روزهای نخست جنگ نبود. صدای توپخانه هنوز از دوردست شنیده می‌شد، اما فضای قرارگاه‌های عملیاتی با هفته‌های قبل تفاوت داشت. عملیات ثامن‌الائمه به پایان رسیده بود و خبر شکسته شدن حصر آبادان، از خطوط مقدم تا تهران، موجی از امید ایجاد کرده بود.

برای نخستین‌بار پس از آغاز جنگ، ابتکار عمل از دست ارتش عراق خارج شده بود. فرماندهان، افسران و نیروهایی که ماه‌ها درگیر دفاع و عقب‌نشینی بودند، اکنون از یک پیروزی سخن می‌گفتند که می‌توانست آغاز مرحله‌ای تازه در جنگ باشد.

در قرارگاه‌ها، گزارش‌ها یکی پس از دیگری تنظیم می‌شد. نقشه‌های عملیات هنوز روی میزها پهن بود. فرماندهان آخرین جمع‌بندی‌ها را انجام می‌دادند. برخی باید در جنوب می‌ماندند و برخی دیگر برای ارائه گزارش به تهران بازمی‌گشتند.

در میان کسانی که آماده حرکت بودند، پنج نام بیش از همه جلب توجه می‌کرد؛ نام‌هایی که بعدها در حافظه تاریخی ایران کنار یکدیگر ثبت شدند.

جواد فکوری.

ولی‌الله فلاحی.

موسی نامجو.

یوسف کلاهدوز.

محمدعلی جهان‌آرا.

اگر هر یک از این فرماندهان به‌تنهایی در پروازی حضور داشت، شاید امروز این حادثه تنها یک سانحه تلخ جنگی تلقی می‌شد؛ اما حضور هم‌زمان آنان، به این پرواز معنایی دیگر بخشید. هر یک از آنان، بخشی از ساختار فرماندهی کشور را نمایندگی می‌کردند؛ ارتش، سپاه، وزارت دفاع و فرماندهی عملیات، همه در یک هواپیما گرد آمده بودند.

سال‌ها بعد، بسیاری از نظامیان با تجربه، هنگام بازخوانی این حادثه، پیش از آنکه درباره علت سقوط سخن بگویند، از همین ترکیب سخن گفتند. آنان می‌پرسیدند چگونه ممکن است در میانه جنگ، چنین مجموعه‌ای از فرماندهان ارشد، بدون تفکیک، در یک پرواز قرار گیرند؟ آیا این تصمیم صرفاً محصول شرایط جنگ بود یا ناشی از شتاب در بازگشت به تهران؟ آیا هیچ‌کس به پیامدهای احتمالی چنین تصمیمی نیندیشیده بود؟

این پرسش‌ها، اگرچه بارها مطرح شد، اما هرگز پاسخ روشنی دریافت نکرد.

هواپیمای انتخاب‌شده، یک فروند C-130 هرکولس بود؛ هواپیمایی که در سال‌های جنگ، ستون اصلی ترابری هوایی ایران به‌شمار می‌رفت. این هواپیما بارها نیرو، مهمات، مجروحان و تجهیزات را در سخت‌ترین شرایط جابه‌جا کرده بود. برای خدمه پرواز، مأموریت آن روز، در ظاهر تفاوتی با ده‌ها مأموریت مشابه نداشت.

اما این مأموریت، یک تفاوت اساسی داشت؛ مسافران آن.

علاوه بر فرماندهان ارشد، شماری از مجروحان جنگ، پیکر تعدادی از شهدا و دیگر نظامیان نیز در هواپیما حضور داشتند. ترکیبی که هرکولس را به پروازی سنگین، هم از نظر بار و هم از نظر ارزش انسانی و نظامی، تبدیل کرده بود.

از اسناد و خاطرات برمی‌آید که فضای فرودگاه، فضای یک شکست نبود؛ هیچ نشانه‌ای از اضطراب یا نگرانی غیرعادی گزارش نشده است. فرماندهان، پس از چند شبانه‌روز حضور مداوم در جبهه، خسته بودند، اما روحیه آنان با موفقیت عملیات تقویت شده بود. آنان تصور می‌کردند مأموریت اصلی پایان یافته و اکنون باید گزارش آن را به تهران منتقل کنند.

هیچ‌کس نمی‌دانست که چند ساعت بعد، همین پرواز به یکی از بحث‌برانگیزترین پرونده‌های تاریخ جمهوری اسلامی تبدیل خواهد شد.

امروز، با فاصله بیش از چهار دهه، وقتی پژوهشگر به آن صبح بازمی‌گردد، تنها یک هواپیما نمی‌بیند؛ مجموعه‌ای از مسیرهای سیاسی و نظامی را می‌بیند که در یک نقطه به هم رسیده‌اند. فرماندهانی که هر یک می‌توانستند در سال‌های بعد نقشی تعیین‌کننده در ساختار ارتش یا سپاه داشته باشند، در یک کابین گرد آمده بودند؛ گویی تاریخ، همه آنان را در یک قاب قرار داده بود.

اما روایت این کتاب، از همین نقطه، راه خود را از روایت‌های معمول جدا می‌کند.

برای فهم این حادثه، تنها دانستن اینکه هواپیما چه زمانی پرواز کرد یا در کجا سقوط کرد، کافی نیست. باید شناخت که این افراد چه جایگاهی در ساختار قدرت داشتند، چه اختلاف‌نظرهایی در فرماندهی نیروهای مسلح وجود داشت، چه تحولاتی در تهران جریان داشت و چرا چند هفته بعد، آرایش فرماندهی ارتش و سپاه به‌گونه‌ای دیگر شکل گرفت.

به همین دلیل، پیش از آنکه وارد لحظه سقوط شویم، لازم است هر یک از این پنج فرمانده را در جایگاه واقعی خود بشناسیم؛ نه از منظر زندگینامه، بلکه از منظر نقشی که در آینده فرماندهی جمهوری اسلامی می‌توانستند ایفا کنند.

زیرا پرسش اصلی این کتاب، تنها این نیست که «هواپیما چگونه سقوط کرد؟»

پرسش بزرگ‌تر آن است که:

«سقوط این هواپیما، چه تغییری در توازن قدرت نظامی و سیاسی جمهوری اسلامی ایجاد کرد؟»

و پاسخ این پرسش، از شناخت همین پنج فرمانده آغاز می‌شود.

فرماندهانی که آماده بازگشت بودند

گاهی تاریخ، مهم‌ترین شخصیت‌های خود را بی‌آنکه کسی متوجه باشد، در یک قاب جمع می‌کند.

صبح هفتم مهر ۱۳۶۰، فرودگاه اهواز یکی از همان قاب‌ها بود.

خودروهای نظامی یکی پس از دیگری وارد محوطه می‌شدند. خلبانان و کارکنان فنی آخرین آماده‌سازی هواپیما را انجام می‌دادند. برانکاردهای مجروحان در کنار باند قرار داشت. پیکر شماری از شهدا نیز برای انتقال به تهران آماده شده بود. در ظاهر، همه چیز شبیه ده‌ها مأموریت دیگر جنگ بود؛ انتقال مجروح، انتقال شهدا و بازگشت تعدادی از فرماندهان.

اما آن روز، فهرست مسافران، این پرواز را به یکی از حساس‌ترین پروازهای سال‌های نخست جنگ تبدیل کرده بود.

نخستین کسی که نامش در میان فرماندهان جلب توجه می‌کرد، سرلشکر ولی‌الله فلاحی بود.

فلاحی تنها یک فرمانده میدانی نبود. او پس از انقلاب، در شرایطی که ارتش با بحران بی‌اعتمادی، تصفیه، فرار فرماندهان و آشفتگی سازمانی روبه‌رو شده بود، از جمله کسانی بود که بار حفظ انسجام ارتش را بر دوش گرفت. او نه فقط در اتاق فرماندهی، بلکه در خطوط مقدم نیز حضور پیدا می‌کرد و بسیاری از افسران جوان، او را فرمانده‌ای می‌دانستند که جنگ را از نزدیک اداره می‌کند، نه از پشت میز.

در کنار او، جواد فکوری قرار داشت؛ خلبانی که نامش با نیروی هوایی ایران گره خورده بود. پس از آغاز جنگ، نیروی هوایی در روزهای نخست، با عملیات‌هایی چون «کمان ۹۹» نشان داد که هنوز توان انجام عملیات‌های گسترده را دارد و فکوری یکی از چهره‌های اصلی این مرحله بود. او پیش از آن نیز مدتی وزیر دفاع شده بود و ارتباط نزدیکی با فرماندهان ارتش و ساختار عملیاتی جنگ داشت.

چند قدم آن‌سوتر، سرهنگ موسی نامجو ایستاده بود؛ وزیر دفاع جمهوری اسلامی. نامجو، برخلاف بسیاری از مسئولان سیاسی، ارتباط خود را با بدنه ارتش حفظ کرده بود. او در جلسات عملیاتی حضور می‌یافت و بیشتر از آنکه سیاستمدار باشد، یک نظامی محسوب می‌شد. بسیاری از افسران ارتش، او را پلی میان فرماندهی میدانی و ساختار سیاسی کشور می‌دانستند.

اما تنها ارتش نبود که در این پرواز حضور داشت.

در میان مسافران، مردی دیده می‌شد که آینده سپاه را بسیاری در او می‌دیدند؛ یوسف کلاهدوز.

کلاهدوز از نخستین روزهای شکل‌گیری سپاه، در سازمان‌دهی این نهاد نقشی محوری داشت. او قائم‌مقام فرمانده کل سپاه بود، اما نفوذش تنها به جایگاه رسمی‌اش محدود نمی‌شد. بسیاری از نیروهای نسل اول سپاه، او را یکی از منظم‌ترین، با‌تجربه‌ترین و مورد اعتمادترین فرماندهان می‌شناختند. بعدها، هنگامی که بحث انتخاب فرمانده کل سپاه مطرح شد، نام کلاهدوز بارها در میان گزینه‌های جدی شنیده شد. همین موضوع، سال‌ها بعد، در بازخوانی حادثه C-130 اهمیت بیشتری پیدا کرد؛ زیرا با مرگ او، یکی از مهم‌ترین چهره‌های مؤثر سپاه از صحنه خارج شد.

پنجمین فرمانده، محمدعلی جهان‌آرا بود.

نام جهان‌آرا، پیش از آنکه با سقوط هواپیما گره بخورد، با خرمشهر پیوند خورده بود. مقاومت سی‌وچهار روزه خرمشهر، او را به یکی از شناخته‌شده‌ترین فرماندهان جنگ تبدیل کرده بود. در روزهایی که بسیاری از شهرها یکی پس از دیگری سقوط می‌کردند، جهان‌آرا و یارانش، با امکاناتی اندک، نماد مقاومت شدند.

اما اهمیت جهان‌آرا تنها در فرماندهی خرمشهر خلاصه نمی‌شد. او از نسل نخست فرماندهان سپاه بود؛ نسلی که بسیاری از اعضای آن، پیش از انقلاب سابقه مبارزه، زندان یا فعالیت تشکیلاتی داشتند و در شکل‌گیری ساختار اولیه سپاه نقش مستقیم ایفا کرده بودند.

سال‌ها بعد، هنگامی که نوارها، خاطرات و روایت‌های فرماندهان سپاه منتشر شد، روشن‌تر شد که در میان نسل اول فرماندهان، درباره آینده سپاه، شیوه فرماندهی و ساختار آن، دیدگاه‌های مختلفی وجود داشته است. از همین رو، پژوهش درباره جایگاه جهان‌آرا و کلاهدوز، تنها بررسی زندگی دو فرمانده نیست؛ بلکه بخشی از شناخت فضای درونی سپاه در سال‌های نخست انقلاب است.

آن صبح، اما هیچ‌یک از این مباحث مطرح نبود.

پنج فرمانده، پس از پایان عملیات، آماده بازگشت به تهران بودند. شاید در ذهن آنان، جلسه بعدی، عملیات بعدی یا مرحله بعدی جنگ مرور می‌شد. هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که آنان گمان کنند این سفر، آخرین سفر مشترکشان خواهد بود.

اما امروز، وقتی پژوهشگر به فهرست مسافران آن پرواز نگاه می‌کند، به دشواری می‌تواند از کنار یک واقعیت عبور کند؛ این تنها یک گروه از فرماندهان نبود. این مجموعه، بخشی از هسته اصلی فرماندهی ارتش و سپاه در سال ۱۳۶۰ بود.

و همین واقعیت، حادثه هفتم مهر را از یک سانحه صرف، به رخدادی با پیامدهای بسیار گسترده‌تر تبدیل می‌کند.

در صفحات بعد خواهیم دید که این پنج فرمانده، تنها قربانیان یک حادثه نبودند؛ هر یک نماینده بخشی از موازنه قدرت در نیروهای مسلح بودند و حذف هم‌زمان آنان، در سال‌های بعد، بر آرایش فرماندهی ارتش و سپاه تأثیری گذاشت که بدون شناخت آن، فهم روند یکدست‌سازی ساختار نظامی جمهوری اسلامی ممکن نیست.

C-130؛ ستون ترابری جنگ

هواپیمایی که برای این مأموریت انتخاب شد، یک فروند هرکولس C-130 نیروی هوایی ارتش بود؛ هواپیمایی که سال‌ها ستون فقرات ترابری هوایی ارتش ایران به‌شمار می‌رفت. این هواپیما برای حمل نیرو، تجهیزات، مجروحان و مأموریت‌های عملیاتی طراحی شده بود و در ماه‌های نخست جنگ، تقریباً شبانه‌روز میان پایگاه‌های مختلف در رفت‌وآمد بود.

خلبانان C-130 به سخت‌ترین شرایط پروازی عادت داشتند؛ فرود در باندهای آسیب‌دیده، پرواز در مناطق جنگی، انتقال مجروحان زیر آتش و انجام مأموریت‌هایی که بسیاری از هواپیماهای دیگر توان اجرای آن را نداشتند. از همین رو، انتخاب هرکولس برای این مأموریت، در نگاه نخست، امری طبیعی به نظر می‌رسید.

اما آنچه بعدها اهمیت یافت، خود هواپیما نبود؛ آن روز، آن مأموریت و آن مسافران بودند.

در سال‌های بعد، هر بار که حادثه سقوط C-130 مورد بحث قرار گرفت، یک واقعیت کمتر مورد توجه قرار گرفت؛ اینکه این پرواز، تنها انتقال چند فرمانده از نقطه‌ای به نقطه دیگر نبود. این پرواز، حلقه اتصال دو مرحله از جنگ محسوب می‌شد؛ مرحله‌ای که با شکستن حصر آبادان پایان یافته بود و مرحله‌ای که قرار بود با طراحی عملیات‌های بزرگ‌تر ادامه یابد.

از همین رو، فرماندهان حاضر در هواپیما، تنها گزارش یک عملیات را با خود حمل نمی‌کردند؛ آنان تجربه میدانی، طرح‌های آینده و نقش‌آفرینی در ادامه جنگ را نیز با خود می‌بردند.

سال‌ها بعد، مستندسازان، پژوهشگران و برخی فرماندهان بازنشسته، هنگامی که به این حادثه بازگشتند، بیش از آنکه درباره خود سقوط سخن بگویند، بر جایگاه افرادی که در آن هواپیما بودند تأکید کردند. زیرا هرچه فاصله زمانی بیشتر شد، روشن‌تر گردید که حذف هم‌زمان این مجموعه از فرماندهان، صرفاً یک ضایعه انسانی نبود؛ بر روند فرماندهی جنگ نیز اثر گذاشت.

در اسناد و گفت‌وگوهای منتشرشده در دهه‌های بعد، این نکته بارها تکرار شد که پس از این حادثه، بسیاری از معادلات فرماندهی ارتش و سپاه تغییر کرد. برخی چهره‌های مؤثر از صحنه خارج شدند و نسل دیگری از فرماندهان، به‌تدریج جای آنان را گرفتند. همین پیوند میان حادثه و پیامدهای بعدی است که سقوط C-130 را از یک گزارش معمولی سوانح هوایی جدا می‌کند.

اما پیش از آنکه به این پیامدها برسیم، باید به خود روز حادثه بازگردیم؛ به آخرین ساعت‌های حضور فرماندهان در اهواز، به آماده شدن هواپیما، به مسیر پرواز و به لحظه‌ای که همه‌چیز تغییر کرد.

زیرا هر پرونده تاریخی، پیش از آنکه به پاسخ برسد، باید با دقت، صحنه وقوع حادثه را بازسازی کند. تنها در این صورت است که اسناد، شهادت‌ها، روایت‌های رسمی و روایت‌های دیگر، هر یک جای واقعی خود را در کنار یکدیگر پیدا خواهند کرد.

پروازی که عادی به نظر می‌رسید

هواپیمای هرکولس C-130 آرام‌آرام بر روی باند فرودگاه اهواز آماده حرکت می‌شد. صدای چهار موتور توربوپراپ، سکوت فرودگاه را در هم می‌شکست. خدمه، آخرین کنترل‌های فنی را انجام می‌دادند. مأموریت، در ظاهر، مأموریتی عادی بود؛ انتقال مجروحان، پیکر شماری از شهدا و بازگرداندن گروهی از فرماندهان به تهران.

اما هیچ مأموریتی در روزهای جنگ، کاملاً عادی نبود.

هر پرواز، عبور از آسمانی بود که هنوز خطر در آن پایان نیافته بود. هر نشست و برخاست، با احتمال حمله هوایی، نقص فنی یا حادثه همراه بود. خلبانان نیروی هوایی، از نخستین روز جنگ، بار اصلی این مسئولیت را بر دوش می‌کشیدند. بسیاری از آنان بارها در شرایطی پرواز کرده بودند که هر لحظه امکان هدف قرار گرفتن هواپیما وجود داشت.

با این همه، مأموریت هفتم مهر، تفاوتی اساسی با ده‌ها پرواز دیگر داشت؛ نه به خاطر مسیر پرواز، بلکه به خاطر کسانی که درون هواپیما نشسته بودند.

در قسمت جلویی کابین، خدمه پرواز آخرین هماهنگی‌ها را انجام می‌دادند. در بخش بار، مجروحان جنگ روی برانکاردها قرار گرفته بودند. پیکر شماری از شهدا نیز برای انتقال به تهران آماده شده بود. فرماندهان، هر یک در گوشه‌ای نشسته بودند. برخی هنوز درباره عملیات سخن می‌گفتند. برخی نقشه‌ها و گزارش‌ها را مرور می‌کردند و برخی، پس از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، در سکوت فرو رفته بودند.

هیچ روایت معتبری از گفت‌وگوی آخر آنان در دست نیست، اما تقریباً همه خاطرات هم‌رزمانشان بر یک نکته تأکید دارد؛ فضای حاکم بر آن روز، فضای شکست نبود. عملیات با موفقیت پایان یافته بود و همه، خود را برای مرحله بعدی جنگ آماده می‌کردند.

در آن لحظه، هیچ‌کس نمی‌توانست تصور کند که ساعاتی بعد، نام همین پرواز در کنار نام عملیات ثامن‌الائمه، برای همیشه در تاریخ ثبت خواهد شد.

هواپیما از زمین برخاست.

اهواز، آرام‌آرام در پشت سر محو شد.

در زیر بال‌های هرکولس، جبهه‌هایی قرار داشت که هنوز صدای انفجار در آنها خاموش نشده بود. ستون‌های دود، خاکریزها، جاده‌های نظامی و شهرهایی که یک سال بود رنگ آرامش ندیده بودند، از زیر هواپیما می‌گذشتند. برای خلبانان، این مسیر آشنا بود؛ مسیری که بارها طی شده بود.

اما این بار، سرنوشت، پایان دیگری برای آن نوشته بود.

در تهران، هنوز کسی از حادثه‌ای که در راه بود، خبر نداشت. جلسات اداری برقرار بود. فرماندهان دیگر، در انتظار گزارش عملیات بودند. خانواده‌های مسافران نیز، مانند ده‌ها مأموریت پیشین، انتظار بازگشت عزیزان خود را می‌کشیدند.

هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که این پرواز، به یکی از مهم‌ترین پرونده‌های تاریخ معاصر ایران تبدیل خواهد شد.

اگر تاریخ را تنها از زاویه همان روز بخوانیم، همه‌چیز روشن به نظر می‌رسد؛ یک هواپیمای نظامی، پس از انجام مأموریتی جنگی، در مسیر بازگشت دچار سانحه شد.

اما پژوهش تاریخی، تنها به آنچه در همان روز گفته شد، بسنده نمی‌کند.

پژوهشگر، سال‌ها بعد، دوباره به همان پرواز بازمی‌گردد؛ به فهرست مسافران، به گزارش‌های فنی، به شهادت بازماندگان، به روایت خلبان، به خاطرات فرماندهان و به تحولاتی که پس از آن در ساختار قدرت رخ داد. درست از همین نقطه است که یک «سانحه هوایی» به «پرونده‌ای تاریخی» تبدیل می‌شود.

از این لحظه به بعد، روایت کتاب نیز وارد مرحله‌ای تازه می‌شود؛ مرحله‌ای که دیگر تنها بر گزارش رسمی تکیه ندارد، بلکه همه روایت‌های موجود را کنار یکدیگر قرار می‌دهد تا خواننده، تصویری کامل از آخرین دقایق این پرواز به دست آورد.

نخستین روایت، روایت مردی است که تا واپسین لحظه، در کابین خلبان ماند و برای نشاندن هواپیما جنگید؛ روایتی که سال‌ها بعد، با انتشار گفت‌وگوها و مستندها، به یکی از مهم‌ترین اسناد این پرونده تبدیل شد.

آخرین دقایق پیش از فرود

در نقشه‌های پروازی، آخرین دقایق هر مأموریت، معمولاً آرام‌ترین بخش آن است. هواپیما از منطقه خطر عبور کرده، مقصد در دسترس است و خدمه، خود را برای فرود آماده می‌کنند. برای بسیاری از مسافران نیز این لحظات، پایان طبیعی یک سفر محسوب می‌شود؛ زمانی که کمربندها بسته می‌شود، وسایل جمع می‌شود و نگاه‌ها به سوی پنجره‌ها و باند فرودگاه دوخته می‌شود.

پرواز هفتم مهر ۱۳۶۰ نیز، تا دقایقی پیش از پایان، ظاهراً همین مسیر را طی می‌کرد.

هواپیمای هرکولس، مأموریت خود را از اهواز آغاز کرده و بخش عمده مسیر را پشت سر گذاشته بود. در داخل کابین، خدمه مطابق دستورالعمل‌های معمول، مراحل نزدیک شدن به تهران را دنبال می‌کردند. در بخش بار، مجروحان جنگ، پیکر شهدا و فرماندهانی که ساعاتی پیش در خطوط مقدم حضور داشتند، هر یک در جای خود قرار داشتند.

در آن لحظه، هیچ‌کس نمی‌دانست که تنها چند دقیقه بعد، نام این هواپیما به بخشی از تاریخ معاصر ایران تبدیل خواهد شد.

سال‌ها بعد، هنگامی که پژوهشگران به این حادثه بازگشتند، کوشیدند آخرین دقایق پرواز را با کنار هم گذاشتن اسناد و روایت‌های موجود بازسازی کنند. برخلاف بسیاری از سوانح هوایی، در این پرونده، اطلاعات منتشرشده از همان ابتدا محدود بود. نه گزارش تفصیلی بررسی سانحه در اختیار افکار عمومی قرار گرفت و نه روند فنی بررسی حادثه به‌صورت کامل منتشر شد. همین کمبود اطلاعات، موجب شد خاطرات بازماندگان و روایت خدمه پرواز، اهمیت دوچندانی پیدا کند.

اما پیش از آنکه به این روایت‌ها برسیم، باید به یک واقعیت توجه کرد.

این هواپیما، تنها یک وسیله نقلیه نظامی نبود.

درون آن، بخشی از فرماندهی جنگ ایران حضور داشت.

هر تصمیمی که در آن روز درباره عملیات‌های آینده گرفته می‌شد، می‌توانست بر ادامه جنگ اثر بگذارد. فرماندهانی که در هواپیما بودند، تنها گزارش عملیات ثامن‌الائمه را با خود حمل نمی‌کردند؛ آنان تجربه، اعتبار، نفوذ و آینده‌ای را نیز با خود می‌بردند که در ساختار نظامی کشور جایگاهی تعیین‌کننده داشت.

همین ویژگی، باعث شد سقوط این هواپیما، از همان ابتدا فراتر از یک ضایعه نظامی تلقی شود.

در فضای عمومی کشور، اندوه ناشی از شهادت فرماندهان، بر هر موضوع دیگری سایه انداخته بود. تصاویر آنان بر صفحه نخست روزنامه‌ها نشست. مراسم تشییع با شکوه برگزار شد. رسانه‌ها از فداکاری، شجاعت و نقش آنان در دفاع از کشور نوشتند.

اما در پشت این فضای عاطفی، پرسش‌هایی نیز آرام‌آرام شکل می‌گرفت.

چه بر سر هواپیما آمد؟

چرا چنین مجموعه‌ای از فرماندهان در یک پرواز قرار گرفتند؟

روند بررسی سانحه چگونه انجام شد؟

و آیا همه آنچه باید درباره این حادثه گفته می‌شد، گفته شد؟

در آن روزها، این پرسش‌ها در حاشیه ماند.

جنگ ادامه داشت.

عملیات‌های تازه در راه بود.

فضای امنیتی کشور نیز مجالی برای شکل‌گیری بحث‌های عمومی درباره چنین موضوعاتی باقی نمی‌گذاشت.

اما تاریخ، برخلاف سیاست روزمره، شتاب ندارد.

پرسش‌هایی که در سال ۱۳۶۰ بی‌پاسخ ماندند، در سال‌های بعد، یکی پس از دیگری دوباره مطرح شدند.

هر بار که خاطره‌ای منتشر شد، هر بار که فرماندهی لب به سخن گشود، هر بار که مستندی ساخته شد یا سندی از بایگانی بیرون آمد، بخشی از این پرونده دوباره زنده شد.

از این لحظه، خواننده دیگر تنها یک روایت تاریخی را دنبال نمی‌کند؛ بلکه وارد اتاقی می‌شود که اسناد، خاطرات، گزارش‌ها، شهادت‌ها و روایت‌های گوناگون، یکی پس از دیگری روی میز قرار می‌گیرند.

آنچه در هفتم مهر ۱۳۶۰ رخ داد، چگونه بررسی شد، چه روایت‌هایی درباره آن شکل گرفت و این حادثه چه جایگاهی در روند دگرگونی ساختار قدرت نظامی جمهوری اسلامی پیدا کرد؟

با همین پرسش، فصل دوم پایان می‌یابد و پرونده‌ای گشوده می‌شود که هنوز، پس از گذشت دهه‌ها، یکی از بحث‌برانگیزترین پرونده‌های تاریخ جمهوری اسلامی به شمار می‌رود.

فصل سوم

پرونده سقوط

صبح هفتم مهر ۱۳۶۰ با پیروزی آغاز شد و با ماتم پایان یافت.

در فاصله چند ساعت، فرماندهانی که گزارش شکستن حصر آبادان را با خود به تهران می‌آوردند، خود به خبر نخست کشور تبدیل شدند. هواپیمای C-130 که حامل آنان بود، هرگز به مقصد نرسید و سقوط آن، یکی از تلخ‌ترین حوادث سال‌های نخست جنگ را رقم زد.

در همان ساعات نخست، حادثه در قالب یک خبر جنگی منتشر شد. جامعه، بیش از آنکه به علت سقوط بیندیشد، در شوک از دست دادن فرماندهان خود فرو رفته بود. عملیات ثامن‌الائمه، که قرار بود روزها در صدر اخبار بماند، ناگهان در سایه این سانحه قرار گرفت.

اما برخی حوادث، با پایان مراسم تشییع، پایان نمی‌یابند.

برخی، درست از همان لحظه آغاز می‌شوند.

پرونده سقوط هواپیمای فرماندهان، یکی از همین پرونده‌هاست.

در طول بیش از چهار دهه، درباره این حادثه، ده‌ها گفت‌وگو، خاطره، سند، گزارش، فیلم مستند و روایت منتشر شده است. برخی از این روایت‌ها، یکدیگر را تأیید می‌کنند؛ برخی، پرسش‌های تازه‌ای مطرح می‌کنند؛ و برخی نیز، تصویری متفاوت از آنچه در نخستین روزهای پس از حادثه منتشر شد، ارائه می‌دهند.

همین ویژگی، سقوط C-130 را از یک سانحه صرف، به موضوعی برای پژوهش تاریخی تبدیل کرده است.

هدف این فصل، صدور حکم نیست.

این کتاب در جایگاه دادگاه نمی‌نشیند و نویسنده نیز خود را قاضی تاریخ نمی‌داند.

هدف، بازسازی روند شکل‌گیری این پرونده است؛ آن‌گونه که از خلال اسناد، خاطرات، روایت‌ها و شهادت‌های منتشرشده می‌توان آن را دنبال کرد.

در این مسیر، هر روایت در جایگاه خود بررسی خواهد شد.

نخست، آنچه در همان روزها به‌عنوان روایت رسمی حادثه منتشر شد.

سپس، روایت کسانی که در متن حادثه حضور داشتند.

پس از آن، اسناد و شهادت‌هایی که طی سال‌های بعد انتشار یافت.

و سرانجام، تأثیر این حادثه بر روند تحولات فرماندهی نیروهای مسلح و ساختار قدرت.

این ترتیب، تنها یک انتخاب ادبی نیست؛ روش یک پژوهش تاریخی است.

زیرا هیچ سندی، به‌تنهایی، همه حقیقت را در بر نمی‌گیرد.

گزارش رسمی، بخشی از واقعیت را بازتاب می‌دهد.

شهادت شاهدان، بخش دیگری را.

خاطرات، اسناد، مستندها و روایت‌های بعدی نیز، هر یک قطعه‌ای از تصویری بزرگ‌تر را پیش روی پژوهشگر قرار می‌دهند.

تنها هنگامی که این قطعات، بدون حذف و بدون جابه‌جایی، در کنار یکدیگر قرار گیرند، می‌توان روند شکل‌گیری یک پرونده تاریخی را بازسازی کرد.

پرونده سقوط هواپیمای فرماندهان، تنها درباره سرنوشت یک هواپیما نیست.

این پرونده، به سرنوشت نسلی از فرماندهان گره خورده است؛ نسلی که بخشی از آنان در میدان نبرد کشته شدند، بخشی در عملیات‌های بعدی از میان رفتند و بخشی دیگر، در روند تحولات سیاسی و نظامی سال‌های نخست جمهوری اسلامی، از صحنه کنار گذاشته شدند.

به همین دلیل، مطالعه این حادثه، جدا از فضای سیاسی و نظامی سال ۱۳۶۰ ممکن نیست.

در آن زمان، کشور هم‌زمان با جنگی گسترده، درگیر یکی از عمیق‌ترین تحولات داخلی خود نیز بود.

ساختارهای قدرت، به سرعت در حال تغییر بودند.

در ارتش و سپاه، جابه‌جایی‌های مهمی صورت می‌گرفت.

چهره‌هایی کنار می‌رفتند و چهره‌های دیگری به مسئولیت‌های بالاتر می‌رسیدند.

سقوط هواپیمای فرماندهان، در میانه همین تحولات رخ داد.

از این رو، این حادثه را نمی‌توان تنها در چارچوب یک سانحه هوایی بررسی کرد.

باید آن را در متن شرایط سیاسی، نظامی و امنیتی همان دوره مطالعه کرد؛ شرایطی که در فصل‌های بعد، به‌ویژه هنگام بررسی روند انتخاب فرماندهان جدید، پرونده موسوم به «التقاط»، اعتراض برخی فرماندهان نسل اول سپاه و شکل‌گیری فرماندهی تازه، اهمیت آن روشن‌تر خواهد شد.

اما هر پژوهش، باید از نقطه آغاز خود حرکت کند.

نقطه آغاز این پرونده نیز، همان روایتی است که در نخستین ساعات پس از سقوط، در اختیار افکار عمومی قرار گرفت؛ روایتی که سال‌ها، تنها روایت شناخته‌شده این حادثه بود و مبنای همه گزارش‌های رسمی بعدی قرار گرفت.

پرونده شماره ۱: روایت رسمی

هر حکومت، در نخستین ساعات پس از وقوع یک حادثه بزرگ، ناگزیر است روایتی رسمی از آن ارائه کند. این روایت، افزون بر اطلاع‌رسانی، وظیفه آرام کردن افکار عمومی، پاسخ به پرسش‌های فوری و مدیریت فضای سیاسی را نیز بر عهده دارد. در شرایط جنگی، این ضرورت دوچندان می‌شود؛ زیرا انتشار هر خبر، می‌تواند بر روحیه نیروهای نظامی و جامعه اثر بگذارد.

سقوط هواپیمای فرماندهان نیز از این قاعده مستثنا نبود.

در ساعات نخست پس از حادثه، خبر کوتاهی منتشر شد؛ هواپیمای ترابری C-130 نیروی هوایی ارتش، که از اهواز به تهران بازمی‌گشت، در نزدیکی تهران سقوط کرده است. در میان کشته‌شدگان، نام پنج تن از برجسته‌ترین فرماندهان نظامی کشور دیده می‌شد؛ ولی‌الله فلاحی، جواد فکوری، موسی نامجو، یوسف کلاهدوز و محمدعلی جهان‌آرا.

در اطلاعیه‌های اولیه، علت حادثه، نقص فنی اعلام شد.

همین عبارت، در روزها و هفته‌های بعد نیز بارها تکرار شد و به عنوان علت رسمی سقوط هواپیما در حافظه عمومی ثبت گردید.

در آن مقطع، کمتر رسانه‌ای وارد جزئیات فنی حادثه شد. نه گزارشی از روند بررسی سانحه منتشر شد و نه افکار عمومی با اطلاعات دقیق‌تری درباره وضعیت هواپیما، سامانه‌های آن یا آخرین دقایق پرواز روبه‌رو شد.

در فضای جنگ، نگاه‌ها بیش از هر چیز متوجه فرماندهانی بود که از دست رفته بودند.

روزنامه‌ها، عکس‌های آنان را در صفحه نخست چاپ کردند.

رادیو و تلویزیون، پیام‌های تسلیت را پخش کردند.

مراسم تشییع، با حضور گسترده مسئولان برگزار شد.

در همه این گزارش‌ها، بر یک نکته تأکید می‌شد؛ کشور، شماری از برجسته‌ترین فرماندهان خود را از دست داده است.

این بخش از روایت رسمی، واقعیتی انکارناپذیر بود.

اما در همان حال، روایت رسمی، بیش از آنکه درباره چگونگی حادثه سخن بگوید، بر پیامد انسانی آن تمرکز داشت.

درباره علت نقص فنی، نوع نقص، زمان وقوع آن، روند بررسی سانحه، نتایج تحقیقات یا گزارش‌های کارشناسی، اطلاعات بسیار اندکی منتشر شد.

برای افکار عمومی، همین توضیح کافی تلقی شد.

اما برای پژوهش تاریخی، پرونده از همین نقطه آغاز می‌شود.

زیرا واژه «نقص فنی»، پایان یک تحقیق نیست؛ آغاز آن است.

هر نقص فنی، منشأ مشخصی دارد.

هر سانحه هوایی، روند بررسی ویژه خود را می‌طلبد.

هر گزارش کارشناسی، باید بتواند زنجیره رخدادها را بازسازی کند.

در پرونده C-130، پرسش اصلی دقیقاً از همین نقطه شکل گرفت.

اگر علت حادثه نقص فنی بود، این نقص در کدام سامانه رخ داد؟

چه عاملی آن را به وجود آورد؟

آیا روند بررسی سانحه به نتیجه‌ای قطعی رسید؟

آیا گزارش کامل آن منتشر شد؟

و اگر منتشر شد، چرا در حافظه عمومی و ادبیات رسمی، تنها همان عبارت کوتاه «نقص فنی» باقی ماند؟

در آن روزها، این پرسش‌ها چندان مطرح نشد.

جنگ ادامه داشت.

عملیات‌های بزرگ‌تری در راه بود.

فضای امنیتی کشور، مجالی برای طرح چنین پرسش‌هایی باقی نمی‌گذاشت.

اما تاریخ، برخلاف سیاست روزمره، عجله‌ای ندارد.

پرسش‌هایی که در سال ۱۳۶۰ بی‌پاسخ ماندند، در دهه‌های بعد، دوباره سر برآوردند.

خاطرات فرماندهان، گفت‌وگوهای خلبانان، مستندهای تلویزیونی و شهادت افرادی که به گونه‌ای با این پرونده ارتباط داشتند، آرام‌آرام تصویری پیچیده‌تر از آنچه در اطلاعیه‌های نخست آمده بود، ترسیم کردند.

از همین‌جا، روایت رسمی دیگر تنها روایت موجود نبود.

اکنون، روایت‌های دیگری نیز در کنار آن قرار می‌گرفتند.

پژوهش تاریخی، نه با حذف روایت رسمی آغاز می‌شود و نه با پذیرش بی‌چون‌وچرای آن.

نخست باید دانست حکومت چه گفته است.

سپس باید دید شاهدان چه دیده‌اند.

بعد باید اسناد را کنار هم گذاشت.

و سرانجام باید پیامدهای سیاسی آن حادثه را بررسی کرد.

در پرونده سقوط هواپیمای فرماندهان، این چهار مرحله، ستون‌های اصلی تحقیق را تشکیل می‌دهند.

روایت رسمی، نخستین ستون این بناست؛ اما آخرین ستون آن نیست.

پرونده شماره ۲: روایت خلبان علی صولتی

صولتی خلبان گفت هواپیما منفجر شد

در میان همه روایت‌هایی که طی سال‌های بعد درباره سقوط هواپیمای C-130 منتشر شد، سخنان کاپیتان علی صولتی، خلبان این پرواز، جایگاهی متفاوت دارد. او نه از شنیده‌ها، بلکه از آنچه خود در کابین دیده و تجربه کرده بود سخن می‌گوید.

به گفته صولتی، مأموریت آن روز از همان آغاز، مأموریتی عادی نبود. هواپیما پس از بازرسی اولیه، آماده پرواز بود، اما مأموریت چند بار تغییر کرد. ابتدا مقصد بوشهر بود، سپس به دلیل وضعیت قرمز اهواز مسیر تغییر یافت و سرانجام هواپیما عصر همان روز وارد اهواز شد. پس از سوخت‌گیری و سوار کردن مجروحان، پیکر شهدا و فرماندهان، پرواز به سوی تهران آغاز شد.

به گفته او، تا نزدیکی تهران همه چیز عادی بود. هواپیما پس از عبور از شیراز و اصفهان، در نزدیکی حسن‌آباد قرار داشت و درخواست کاهش ارتفاع کرده بود. در همین مرحله، حادثه آغاز شد.

صولتی روایت می‌کند که ناگهان تمام برق هواپیما قطع شد. تقریباً هم‌زمان، چهار موتور از کار افتادند. در نتیجه، سامانه هیدرولیک نیز که نیروی خود را از موتورها می‌گرفت، از کار افتاد و فرمان‌های هواپیما عملاً بی‌اثر شد. او این لحظه را چنین توصیف می‌کند که هواپیما مانند «گلوله‌ای سنگی» شروع به سقوط کرد.

در آن شرایط، خدمه تنها یک هدف داشتند؛ هر طور شده هواپیما را به زمین برسانند. صولتی بعدها تأکید کرد که تمام تلاش خود را به کار گرفت تا هواپیما را در منطقه کهریزک فرود آورد، شاید بتوان جان تعدادی از سرنشینان، به‌ویژه فرماندهان ارشد را نجات داد. او سال‌ها بعد گفت اگر حتی یکی از آنان زنده می‌ماند، می‌توانست شهادت دهد که خدمه تا آخرین لحظه برای نجات هواپیما جنگیدند.

پس از برخورد هواپیما با زمین، حادثه پایان نیافت. صولتی می‌گوید چند ثانیه بعد از خروج خدمه از کابین، انفجار دیگری رخ داد. او و دیگر بازماندگان تلاش کردند دوباره وارد هواپیما شوند و مجروحان را بیرون بیاورند، اما آتش، دود و درهم‌پیچیدن بدنه، این کار را بسیار دشوار کرده بود. تنها شمار اندکی از سرنشینان از این سانحه جان سالم به در بردند.

بخش مهم دیگری از روایت صولتی، به سال‌های پس از حادثه مربوط می‌شود. او می‌گوید نزدیک به دو سال برای ارائه توضیحات، بارها به مراجع تحقیق و دادگاه مراجعه کرد، اما از نتیجه نهایی بررسی‌ها آگاه نشد. از نگاه او، یکی از پرسش‌های اساسی این بود که چرا گروه بررسی سانحه از مجموعه‌ای خارج از نیروی هوایی انتخاب شده بود و چرا گزارش نهایی حادثه هیچ‌گاه به‌صورت عمومی منتشر نشد.

صولتی همچنین به موضوع دیگری اشاره می‌کند که بعدها در بحث‌های پیرامون این پرونده مورد توجه قرار گرفت. او می‌گوید پیش از پرواز، دو نفر برای بازرسی هواپیما وارد آن شدند. به گفته وی، آنان اعلام کردند که هدفشان بررسی وجود احتمالی سلاح مخفی در هواپیماست. صولتی تأکید می‌کند که باز کردن اجزای هواپیما باید بر اساس ضوابط فنی ثبت و مستند می‌شد و در همان زمان نیز خواستار شناسایی و بررسی نقش این افراد و همچنین اظهارات مهندس پرواز شده بود، اما خود از نتیجه این پیگیری‌ها اطلاعی پیدا نکرد.

بدین ترتیب، روایت خلبان، اگرچه به‌تنهایی پاسخ همه پرسش‌های این پرونده را ارائه نمی‌کند، اما چند محور اساسی را پیش روی پژوهشگر قرار می‌دهد: قطع ناگهانی برق، از کار افتادن هم‌زمان چهار موتور، از دست رفتن سامانه هیدرولیک، انفجار پس از برخورد، روند بررسی سانحه و موضوع بازرسی پیش از پرواز. این محورها، در ادامه این فصل و با بررسی سایر اسناد و روایت‌ها، دوباره مورد توجه قرار خواهند گرفت.

در روایت علی صولتی، چند نکته وجود دارد که برای هر پژوهشگر تاریخ نظامی، اهمیت ویژه‌ای دارد. این نکات، نه به‌عنوان نتیجه‌گیری، بلکه به‌عنوان داده‌هایی هستند که باید در کنار سایر اسناد قرار گیرند.

نخستین نکته، تغییرهای مکرر مأموریت پرواز است.

به گفته صولتی، هواپیما از ابتدا برای این مأموریت آماده نشده بود. مقصد پرواز چند بار تغییر کرد؛ ابتدا بوشهر، سپس بازگشت به شیراز، و سرانجام حرکت به سوی اهواز. همین جابه‌جایی‌های پی‌درپی باعث شد پرواز تا عصر به تأخیر بیفتد و هواپیما در شرایطی متفاوت از برنامه اولیه، مأموریت انتقال فرماندهان را بر عهده بگیرد.

نکته دوم، وضعیت فنی هواپیما پیش از پرواز است.

صولتی تأکید می‌کند که پیش از انجام مأموریت، هواپیما به‌طور کامل بازدید شد و هیچ نشانه‌ای از نقص مشاهده نشد. به تعبیر او، «هرکولس قبراق و سرپا به نظر می‌رسید». این توصیف، از نگاه خلبانی که سال‌ها با این هواپیما پرواز کرده بود، اهمیت دارد؛ زیرا نشان می‌دهد خدمه، هواپیما را آماده انجام مأموریت ارزیابی کرده بودند.

نکته سوم، لحظه آغاز بحران است.

به روایت صولتی، حادثه نه به‌تدریج، بلکه ناگهانی آغاز شد. او می‌گوید در نزدیکی تهران، تمام برق هواپیما به یک‌باره قطع شد و تقریباً هم‌زمان، چهار موتور از کار افتادند. در نتیجه، سامانه هیدرولیک نیز از کار افتاد و کنترل هواپیما به‌شدت محدود شد. خلبان، هواپیمایی با بیش از صد سرنشین، مجروح و پیکر شهدا را در ارتفاع بالا، با چهار موتور خاموش، در اختیار داشت و تنها چند دقیقه فرصت برای واکنش باقی مانده بود.

چهارمین نکته، انفجار پس از برخورد است.

در روایت صولتی، میان برخورد هواپیما با زمین و انفجار اصلی، فاصله‌ای زمانی وجود دارد. او توضیح می‌دهد که پس از اصابت به زمین، توانست همراه دیگر بازماندگان از هواپیما خارج شود و تنها پس از دور شدن چند قدم، انفجار دیگری رخ داد. این توالی زمانی، بعدها در برخی بررسی‌ها و مستندها نیز مورد توجه قرار گرفت؛ زیرا می‌تواند در بازسازی روند حادثه اهمیت داشته باشد.

پنجمین نکته، روند رسیدگی به پرونده است.

صولتی می‌گوید نزدیک به دو سال در جلسات تحقیق و دادگاه حضور یافت و بارها توضیحات خود را ارائه کرد، اما هیچ‌گاه از نتیجه نهایی بررسی‌ها مطلع نشد. او همچنین از نحوه تشکیل هیئت بررسی سانحه انتقاد می‌کند و این پرسش را مطرح می‌سازد که چرا بررسی چنین حادثه‌ای به شکلی انجام شد که حتی خلبان پرواز نیز از جمع‌بندی نهایی آن بی‌اطلاع ماند.

ششمین نکته، موضوع بازرسی پیش از پرواز است.

به گفته صولتی، پیش از آغاز مأموریت، دو نفر برای بازرسی هواپیما وارد آن شدند. او توضیح می‌دهد که این افراد اعلام کرده بودند هدفشان اطمینان از نبود سلاح مخفی در هواپیماست. صولتی بعدها تأکید کرد که درباره هویت این افراد، علت حضور آنان و نتیجه بررسی‌های انجام‌شده، پاسخ روشنی دریافت نکرده است. او همچنین اشاره می‌کند که این موضوع را در جلسات تحقیق نیز مطرح کرده بود.

بدین ترتیب، روایت علی صولتی نه با پاسخ، بلکه با مجموعه‌ای از پرسش‌ها پایان می‌یابد؛ پرسش‌هایی که بخش مهمی از آنها، در سال‌های بعد نیز همچنان مطرح ماندند و در کنار دیگر اسناد، به شکل‌گیری یکی از بحث‌برانگیزترین پرونده‌های تاریخ جنگ ایران و عراق انجامید.

از همین‌جا، پرونده وارد بخش دیگری می‌شود؛ سامانه برق هواپیما، بخشی که در روایت خلبان، نقطه آغاز زنجیره حادثه معرفی شده و در ادامه، با تکیه بر دیگر اسناد و روایت‌ها، باید با دقت بیشتری مورد بررسی قرار گیرد.

پرونده شماره ۳: سامانه برق هواپیما

در روایت علی صولتی، نقطه آغاز حادثه نه انفجار است، نه سقوط و نه برخورد هواپیما با زمین.

او از قطع کامل برق هواپیما سخن می‌گوید.

به گفته وی، هواپیما پس از عبور از اصفهان و در نزدیکی حسن‌آباد، در حال کاهش ارتفاع به سوی مهرآباد بود که ناگهان تمام برق هواپیما قطع شد. این اتفاق، به فاصله‌ای بسیار کوتاه، با خاموش شدن هر چهار موتور همراه شد. در نتیجه، سامانه هیدرولیک نیز از کار افتاد و هواپیما بخش عمده قابلیت هدایت خود را از دست داد.

این روایت، یکی از مهم‌ترین اسناد موجود درباره لحظات آغاز بحران است؛ زیرا نخستین بار از درون کابین، توالی وقایع را بازگو می‌کند.

در بررسی هر سانحه هوایی، ترتیب وقوع حوادث اهمیت اساسی دارد.

آیا نخست برق قطع شد؟

آیا خاموش شدن موتورها نتیجه قطع برق بود؟

یا آنکه از کار افتادن موتورها، خود موجب از بین رفتن سامانه برق شد؟

این پرسش‌ها، صرفاً فنی نیستند؛ زیرا پاسخ به آنها می‌تواند مسیر بررسی کل حادثه را تغییر دهد.

صولتی در روایت خود تأکید می‌کند که در همان لحظه، احساس کرد هواپیما «متوقف شده است». هنگامی که با نور چراغ‌قوه به بیرون نگاه کرد، مشاهده کرد که ملخ‌ها دیگر نیروی پیشران تولید نمی‌کنند و تنها بر اثر جریان هوا می‌چرخند. هم‌زمان، به دلیل قطع نیروی هیدرولیک، فرامین نیز کارایی خود را از دست داده بودند.

در همین نقطه، یکی از مهم‌ترین پرسش‌های این پرونده شکل می‌گیرد.

اگر منشأ حادثه، سامانه برق بوده است، علت از کار افتادن این سامانه چه بوده است؟

در سال‌های بعد، مستند «معمای C-130» نیز همین پرسش را در مرکز بررسی خود قرار داد. سازندگان مستند اعلام کردند که هنگام گردآوری اسناد، با پرسش‌های متعددی روبه‌رو شده‌اند؛ از جمله اینکه چرا گزارش کامل سانحه منتشر نشد و چرا بسیاری از اسناد فنی در دسترس پژوهشگران قرار نگرفت. آنان همچنین تأکید کردند که هدف مستند، صدور حکم نبود، بلکه کنار هم قرار دادن قطعات این پازل تاریخی بود.

در همین مستند، علی صولتی نیز نکته دیگری را مطرح می‌کند که از دیدگاه پژوهشی اهمیت دارد. او می‌گوید پس از حادثه، بارها خواستار بررسی دقیق روند بازرسی پیش از پرواز و همچنین وضعیت سامانه‌های هواپیما شد، اما خود هرگز از نتیجه نهایی این بررسی‌ها مطلع نشد. به گفته او، حتی پس از دو سال حضور در جلسات تحقیق، پاسخ روشنی درباره علت نهایی حادثه دریافت نکرد.

از منظر این پژوهش، همین نکته اهمیت ویژه‌ای دارد.

وقتی مهم‌ترین شاهد حادثه، یعنی خلبان پرواز، اعلام می‌کند که از نتیجه نهایی بررسی‌ها بی‌اطلاع مانده است، این موضوع خود به بخشی از تاریخ این پرونده تبدیل می‌شود؛ نه به‌عنوان اثبات یک فرضیه، بلکه به‌عنوان واقعیتی که در روند رسیدگی به حادثه رخ داده است.

به همین دلیل، بررسی سامانه برق، تنها بررسی یک قطعه فنی از هواپیما نیست.

این بخش، نقطه اتصال روایت خلبان، گزارش‌های بعدی، مستندهای ساخته‌شده و پرسش‌هایی است که طی بیش از چهار دهه، درباره این حادثه مطرح شده‌اند.

در صفحات بعد، این پرسش با استفاده از دیگر اسناد، از جمله مستند «معمای C-130»، اظهارات مسئولان، خاطرات منتشرشده و دیگر روایت‌های موجود، از زوایای مختلف دنبال خواهد شد تا تصویری کامل‌تر از روند شکل‌گیری این پرونده تاریخی به دست آید.


پرونده شماره ۴

مستند «معمای C-130»

با گذشت سال‌ها از سقوط هواپیمای فرماندهان، پرونده این حادثه بار دیگر مورد توجه قرار گرفت. این بار نه در قالب اطلاعیه‌های رسمی و نه در خاطرات پراکنده، بلکه در قالب مستندی که تلاش داشت روایت‌های مختلف را در کنار یکدیگر قرار دهد.

«معمای C-130» از همان آغاز، پرسشی را مطرح می‌کند که محور اصلی این فصل نیز بر آن استوار است؛ آیا همه آنچه درباره سقوط هواپیمای فرماندهان گفته شده، در همان عبارت کوتاه «نقص فنی» خلاصه می‌شود یا آنکه هنوز بخش‌هایی از این پرونده نیازمند بازخوانی است؟

سازندگان مستند، بدون آنکه حکمی صادر کنند، کوشیده‌اند اسناد، گفت‌وگوها و خاطرات موجود را کنار یکدیگر قرار دهند. در این میان، روایت علی صولتی جایگاهی محوری پیدا می‌کند، زیرا او تنها کسی است که آخرین دقایق پرواز را از درون کابین بازگو کرده است. اما مستند به این روایت بسنده نمی‌کند و می‌کوشد با مراجعه به دیگر شاهدان، تصویری کامل‌تر از حادثه ارائه دهد.

یکی از محورهای اصلی مستند، روند بررسی سانحه است. در این بخش، این پرسش مطرح می‌شود که چرا گزارش نهایی حادثه هیچ‌گاه به‌صورت عمومی منتشر نشد و چرا بسیاری از اسناد فنی در دسترس پژوهشگران قرار نگرفت. مستند، پاسخی قطعی به این پرسش نمی‌دهد، اما نشان می‌دهد که همین خلأ اطلاعاتی، طی سال‌های بعد زمینه شکل‌گیری روایت‌های گوناگون را فراهم کرده است.

در بخش دیگری از مستند، بار دیگر موضوع سامانه برق هواپیما مورد توجه قرار می‌گیرد. روایت خلبان، اظهارات برخی کارشناسان و اسناد موجود، همگی به این بخش بازمی‌گردند. مستند تلاش می‌کند بدون پیش‌داوری، این روایت‌ها را کنار هم قرار دهد و نشان دهد که چگونه یک اختلال فنی، به مهم‌ترین نقطه اختلاف در بازخوانی این حادثه تبدیل شده است.

نکته قابل توجه آن است که «معمای C-130» بیش از آنکه پاسخ ارائه کند، پرسش طرح می‌کند. ارزش آن نیز دقیقاً در همین رویکرد نهفته است. این مستند، به جای آنکه نتیجه‌ای از پیش تعیین‌شده را به مخاطب تحمیل کند، او را با اسناد، روایت‌ها و شهادت‌هایی روبه‌رو می‌سازد که هر یک بخشی از این پرونده را روشن می‌کنند.

از منظر پژوهش حاضر نیز، اهمیت این مستند در همین نکته است. هدف، اثبات یا رد یک فرضیه نیست؛ بلکه گردآوری همه داده‌های موجود و قرار دادن آنها در کنار یکدیگر است تا خواننده بتواند مسیر شکل‌گیری این پرونده را از آغاز تا امروز دنبال کند..

پرونده شماره پنج

گزارش‌های میدانی و عملیات امداد

سقوط هواپیمای C-130 تنها چند ثانیه طول کشید، اما صحنه‌ای که پس از آن در جنوب تهران شکل گرفت، تا سال‌ها در خاطره شاهدان باقی ماند.

نخستین گزارش‌های منتشرشده از محل حادثه، نه توسط هیئت‌های بررسی سانحه، بلکه توسط خبرنگاران، عکاسان و شاهدان عینی ثبت شد. این گزارش‌ها، اگرچه علت سقوط را روشن نمی‌کنند، اما تصویری زنده از لحظات پس از برخورد هواپیما با زمین ارائه می‌دهند و به همین دلیل، بخشی از اسناد این پرونده به شمار می‌آیند.

بر اساس گزارش منتشرشده، هواپیمای حامل فرماندهان ارتش و سپاه در حوالی کهریزک و در منطقه دوتویه بالا و دوتویه پایین سقوط کرد. پس از برخورد، بدنه هواپیما دو نیم شد و بخش بزرگی از قسمت جلو در میان شعله‌های آتش از بین رفت. صدای انفجار و زبانه‌های آتش، اهالی روستاهای اطراف را به سوی محل حادثه کشاند.

شاهدان عینی روایت می‌کنند که در نخستین لحظات، تصور می‌کردند انفجار مربوط به آتش گرفتن مزارع یا حمله‌ای در منطقه است؛ اما شدت انفجار و ستون آتش، آنان را متوجه سقوط یک هواپیمای بزرگ کرد. اندکی بعد، هلیکوپترهای امدادی در آسمان منطقه ظاهر شدند و با نورافکن‌های خود عملیات جست‌وجوی مجروحان را آغاز کردند.

خبرنگار روزنامه کیهان که حدود یک ساعت پس از سانحه به محل رسید، در گزارش خود نوشت بخشی از بدنه هواپیما همچنان در آتش می‌سوخت و صدای مجروحانی که درخواست کمک می‌کردند، از میان دود و شعله‌ها شنیده می‌شد. برخی از مجروحان جنگی که برانکاردهای آنان با تسمه به کف هواپیما بسته شده بود، زنده مانده بودند و نیروهای امداد تلاش می‌کردند آنان را از میان لاشه خارج کنند.

در میان سرنشینان، علاوه بر فرماندهان ارشد، مجروحان عملیات ثامن‌الائمه، تعدادی از رزمندگان، خدمه پرواز و پیکر شماری از شهدای جبهه نیز حضور داشتند. همین موضوع، عملیات نجات را دشوارتر می‌کرد؛ زیرا بخشی از فضای داخلی هواپیما به حمل مجروحان و پیکر شهدا اختصاص یافته بود.

یکی از روایت‌هایی که سال‌ها بعد توسط محمود خرمدل، کمک‌خلبان پرواز، بیان شد، جزئیاتی از لحظات پس از فرود اضطراری را روشن‌تر می‌کند. به گفته او، هواپیما پس از از دست دادن سامانه‌های اصلی، با زحمت بر زمین نشست، اما به دلیل باز نشدن کامل یکی از چرخ‌ها، به یک سو کشیده شد. او پس از خروج از هواپیما، تنها چند لحظه فرصت داشت که از لاشه فاصله بگیرد؛ زیرا حدود چند ثانیه بعد، انفجار اصلی رخ داد و شعله‌های آتش سراسر کابین را فرا گرفت.

علی صولتی نیز در روایت خود، لحظه خروج خدمه از هواپیما را چنین توصیف می‌کند که پس از بیرون آمدن، از همکارانش خواست هرچه سریع‌تر از لاشه فاصله بگیرند. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که انفجار دوم رخ داد. اندکی بعد، صدای تیراندازی نیز شنیده شد؛ زیرا نیروهای حاضر در منطقه، در نخستین لحظات، تصور کرده بودند ممکن است یک هواپیمای دشمن سقوط کرده باشد. پس از مشخص شدن هویت هواپیما، تلاش برای نجات بازماندگان آغاز شد.

در گزارش‌های منتشرشده، آمار دقیق جان‌باختگان و مجروحان در ساعات نخست یکسان نیست. برخی رسانه‌ها فهرست‌های ناقصی از اسامی سرنشینان منتشر کردند و حتی نام محمدعلی جهان‌آرا نیز در نخستین اطلاعیه‌ها و فهرست‌های منتشرشده دیده نمی‌شد. این سکوت تا مدتی ادامه داشت و بعدها در اطلاعیه‌های رسمی سپاه، نام او نیز در کنار دیگر فرماندهان شهید ذکر شد.

همین اختلاف در اطلاع‌رسانی اولیه، تنها به فهرست اسامی محدود نماند. از همان روزهای نخست، روایت‌های متفاوتی درباره چگونگی سقوط، زمان وقوع انفجار، وضعیت هواپیما پیش از برخورد و حتی روند بررسی سانحه مطرح شد. بخشی از این اختلاف‌ها، ناشی از شرایط بحرانی روز حادثه بود؛ اما بخشی دیگر، در سال‌های بعد نیز بدون پاسخ روشن باقی ماند.

به همین دلیل، گزارش‌های میدانی و عملیات امداد، اگرچه علت سقوط را مشخص نمی‌کنند، اما در کنار روایت خدمه پرواز، تصویری نسبتاً دقیق از لحظات پایانی حادثه و وضعیت محل سقوط به دست می‌دهند؛ تصویری که زمینه ورود به مرحله بعدی این پرونده را فراهم می‌کند؛ مرحله‌ای که در آن، گزارش‌های فنی، روایت‌های رسمی و تحقیقات بعدی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و ابعاد تازه‌ای از این حادثه را آشکار می‌سازند.

پرونده شماره شش

هیئت‌های بررسی سانحه

با پایان عملیات امداد و انتقال مجروحان، مرحله دیگری آغاز شد؛ مرحله‌ای که می‌بایست علت سقوط هواپیما را روشن کند. در عرف بررسی سوانح هوایی، پس از هر حادثه، نخستین اقدام تشکیل هیئت تخصصی بررسی سانحه است تا با مطالعه لاشه هواپیما، بررسی سامانه‌های فنی، گفت‌وگو با خدمه و بازسازی لحظات پرواز، علت یا علل حادثه مشخص شود.

در پرونده سقوط C-130 نیز چنین روندی آغاز شد، اما از همان ابتدا پرسش‌هایی درباره ترکیب هیئت بررسی و شیوه انجام تحقیقات مطرح گردید.

علی صولتی، فرمانده هواپیما، سال‌ها بعد در تشریح این مرحله گفت که صبح روز پس از سانحه، گروهی برای بررسی حادثه وارد محل شدند، اما آنچه بیش از هر چیز موجب شگفتی او شد، این بود که هیئت اعزامی از نیروی زمینی ارتش معرفی شد؛ در حالی که سانحه مربوط به یک فروند هواپیمای ترابری نیروی هوایی بود. به گفته او، برایش این پرسش به وجود آمد که چرا بررسی چنین حادثه‌ای از ابتدا در اختیار متخصصان نیروی هوایی قرار نگرفت. او اصرار کرد شخصاً در بازدید از لاشه حضور داشته باشد و سرانجام با این درخواست موافقت شد.

صولتی در همان روایت، به نکته دیگری نیز اشاره می‌کند که از نظر پژوهشی اهمیت دارد. او می‌گوید در بررسی لاشه مشاهده شد که فرماندهان در سمت چپ هواپیما نشسته بودند؛ همان بخشی که پس از برخورد با زمین بیشترین آسیب را دیده و دچار آتش‌سوزی شده بود. به گفته وی، فرورفتن چرخ سمت چپ در مسیر برخورد، موجب کنده شدن بال و گسترش آتش در همان قسمت شده بود. این توضیح، تصویری فنی از نحوه تخریب بدنه هواپیما ارائه می‌دهد و بخشی از روند بازسازی حادثه را تشکیل می‌دهد.

هم‌زمان، جلسات متعددی در ستاد مشترک نیروهای مسلح برای بررسی سانحه برگزار شد. صولتی که در این جلسات حضور داشت، روایت می‌کند که در آغاز، از حاضران خواسته شد برای جلوگیری از تشویش افکار عمومی، موضوع خرابکاری منتفی اعلام شود و سپس درباره دیگر احتمال‌ها بحث صورت گیرد. او همچنین از اختلاف‌نظرهایی سخن می‌گوید که در طول جلسات درباره علت از کار افتادن هواپیما مطرح می‌شد. به گفته وی، برخی احتمال می‌دادند موتورهای هواپیما همچنان فعال بوده‌اند و خلبان متوجه نشده است؛ تحلیلی که او با استناد به وضعیت واقعی کابین و حضور سرلشکر فکوری در کنار خلبان، آن را نادرست می‌دانست.

در ادامه تحقیقات، گروهی از متخصصان فنی نیز قطعات باقی‌مانده هواپیما را بررسی کردند. صولتی می‌گوید برخی از قطعات، از جمله پمپ‌های سوخت، پس از سانحه پیدا شد و وضعیت آنها مورد بررسی قرار گرفت. با وجود این بررسی‌ها، او تأکید می‌کند که خود معتقد بوده است برای رسیدن به نتیجه‌ای قطعی، لازم بود هیئتی کاملاً تخصصی تشکیل شود و حتی از شرکت سازنده هواپیما نیز برای مشارکت در بررسی دعوت به عمل آید؛ پیشنهادی که به گفته او عملی نشد.

یکی دیگر از نکات مطرح‌شده در این مرحله، حضور یک هیئت خارجی برای بررسی حادثه بود. بر اساس روایت صولتی، گروهی از کارشناسان پاکستانی نیز در بررسی سانحه مشارکت کردند. او بدون ورود به جزئیات فنی این بررسی‌ها، تنها به نتیجه‌ای اشاره می‌کند که از نظر تاریخی اهمیت فراوان دارد؛ به گفته وی، پس از پایان بررسی‌های انجام‌شده، نتیجه پرونده با عنوان UNKNOWN یا «نامشخص» ثبت شد.

این واژه، یکی از مهم‌ترین نقاط پرونده سقوط C-130 است.

در اصطلاح بررسی سوانح هوایی، اعلام «نامشخص» به معنای آن نیست که هیچ بررسی‌ای انجام نشده است؛ بلکه بیانگر آن است که مجموعه بررسی‌های انجام‌شده، به نتیجه‌ای قطعی و قابل اثبات درباره علت حادثه نرسیده است. همین موضوع سبب شد که پرونده سقوط هواپیمای فرماندهان، برخلاف بسیاری از سوانح دیگر، برای دهه‌ها باز بماند و همچنان موضوع بحث پژوهشگران، نظامیان و نویسندگان قرار گیرد.

در سال‌های بعد، هر گروه با استناد به بخشی از اسناد، کوشید تصویری متفاوت از این حادثه ارائه کند. برخی بر نقص فنی تأکید کردند، برخی روایت خلبان را محور قرار دادند، برخی به ساختار بررسی سانحه پرداختند و گروهی نیز بر ابهام‌های موجود در روند تحقیقات انگشت گذاشتند.

از همین نقطه، پرونده وارد مرحله تازه‌ای می‌شود؛ مرحله‌ای که دیگر صرفاً به گزارش‌های رسمی یا روایت خدمه محدود نیست، بلکه به بازخوانی اسناد، گفت‌وگوها و تحقیقات منتشرشده در سال‌های بعد می‌پردازد؛ اسنادی که هر یک، بخشی از این پازل تاریخی را روشن می‌کنند، بی‌آنکه همه پرسش‌های آن را پاسخ داده باشند.

پرونده شماره هفت

روایت‌های پس از سانحه؛ آغاز ابهام‌ها

با پایان یافتن بررسی‌های اولیه، انتظار می‌رفت پرونده سقوط هواپیمای فرماندهان نیز مانند دیگر سوانح هوایی، با انتشار گزارش نهایی بسته شود. اما چنین نشد. نه تنها گزارش فنی کاملی در اختیار افکار عمومی قرار نگرفت، بلکه با گذشت زمان، روایت‌های تازه‌ای نیز منتشر شد که هر یک بخشی از حادثه را از زاویه‌ای متفاوت بازگو می‌کردند.

همین تعدد روایت‌ها، پرونده سقوط C-130 را از یک سانحه صرف، به یکی از بحث‌برانگیزترین پرونده‌های تاریخ جنگ ایران و عراق تبدیل کرد.

نخستین روایت، همچنان همان روایت رسمی بود که علت حادثه را نقص فنی معرفی می‌کرد. این روایت، طی سال‌های بعد نیز بدون تغییر اساسی تکرار شد و در اغلب مناسبت‌های سالگرد حادثه، رسانه‌های رسمی از فرماندهان جان‌باخته یاد کردند، بی‌آنکه به جزئیات فنی سقوط یا روند بررسی سانحه بپردازند.

در کنار این روایت، خاطرات خلبان و کمک‌خلبان هواپیما منتشر شد. هر دو، با وجود تفاوت در جزئیات، در یک نکته اشتراک داشتند؛ آنان از قطع ناگهانی برق، خاموش شدن هم‌زمان چهار موتور و از کار افتادن سامانه هیدرولیک سخن گفتند. هر دو تأکید داشتند که تا پیش از وقوع این رخداد، پرواز عادی بوده و هیچ نشانه‌ای از بروز نقص جدی مشاهده نشده بود.

در سال‌های بعد، برخی از فرماندهان و نظامیان نیز درباره این حادثه سخن گفتند. هوشنگ صمدی، از فرماندهان ارتش، در خاطرات خود ضمن اشاره به اهمیت فرماندهانی که در این پرواز حضور داشتند، سقوط هواپیما را یکی از تلخ‌ترین رخدادهای روزهای آغازین جنگ دانست. محمدعلی شریف‌نسب نیز با اشاره به برخی ابهام‌های موجود، معتقد بود هنوز همه ابعاد این پرونده روشن نشده است. این اظهارات، اگرچه علت حادثه را مشخص نمی‌کرد، اما نشان می‌داد که حتی در میان برخی نظامیان نیز پرسش‌هایی درباره این پرونده وجود داشته است.

هم‌زمان، پژوهشگران و مستندسازانی نیز به این پرونده پرداختند. آنان با گردآوری اسناد، مصاحبه با بازماندگان و مراجعه به آرشیو مطبوعات، تلاش کردند روند حادثه را بازسازی کنند. نتیجه این تلاش‌ها، انتشار مجموعه‌ای از گزارش‌ها و مستندها بود که هر یک بخشی از زوایای پنهان این حادثه را مورد بررسی قرار می‌دادند. در این آثار، بیش از آنکه پاسخ قطعی ارائه شود، بر ضرورت بازخوانی دوباره اسناد و بررسی دقیق‌تر روند رسیدگی به سانحه تأکید شده است.

از منظر تاریخی، اهمیت این روایت‌ها در آن است که نشان می‌دهند پرونده سقوط C-130 هرگز به طور کامل از حافظه نیروهای نظامی و پژوهشگران جنگ خارج نشد. هر بار که سالگرد حادثه فرا می‌رسید، نام فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز و جهان‌آرا بار دیگر مطرح می‌شد و همراه با آن، پرسش‌هایی نیز درباره چگونگی سقوط هواپیما تکرار می‌شد.

اما در کنار همه این روایت‌ها، یک واقعیت تاریخی کمتر مورد توجه قرار گرفت؛ پیامدهای سیاسی و نظامی این حادثه.

سقوط C-130 تنها جان چند فرمانده را نگرفت. این حادثه، بخشی از عالی‌ترین فرماندهی نظامی کشور را در فاصله‌ای کوتاه از میان برد و خلأ بزرگی در ساختار فرماندهی ایجاد کرد. فرماندهان ارتش و سپاه که نقش تعیین‌کننده‌ای در هدایت عملیات‌های نخستین سال جنگ داشتند، ناگهان از صحنه خارج شدند و ساختار فرماندهی وارد مرحله تازه‌ای شد.

در فاصله‌ای نه‌چندان طولانی، تغییرات گسترده‌ای در سطوح عالی فرماندهی آغاز شد. مسئولیت‌ها میان افراد جدید تقسیم گردید، فرماندهان دیگری به رأس ساختار نظامی رسیدند و روندی آغاز شد که آثار آن تنها به جبهه‌های جنگ محدود نماند، بلکه در ساختار سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی نیز تأثیر گذاشت.

به همین دلیل، بررسی سقوط هواپیمای فرماندهان تنها بررسی یک سانحه هوایی نیست. این حادثه، در نقطه تلاقی دو مسیر تاریخی قرار دارد؛ از یک سو، جنگ ایران و عراق و از سوی دیگر، تحولات درونی ساختار قدرت در جمهوری اسلامی. فهم این پیوند، برای درک جایگاه واقعی این پرونده در تاریخ معاصر ایران ضروری است.

از همین‌جا، کتاب وارد فصل چهارم می‌شود؛ فصلی که دیگر موضوع آن خودِ سقوط نیست، بلکه پیامدهای آن در ساختار فرماندهی، جابه‌جایی نیروها و روند یکدست‌سازی قدرت است؛ روندی که این کتاب در ادامه، آن را با استناد به اسناد و رویدادهای پس از مهر ۱۳۶۰ دنبال خواهد کرد.

نامی که در فهرست‌های نخست نبود

یکی از نکات قابل توجه در بررسی اسناد مربوط به سقوط هواپیمای C-130، نحوه اطلاع‌رسانی درباره هویت جان‌باختگان است.

در نخستین ساعت‌ها و روزهای پس از حادثه، روزنامه‌ها و رسانه‌های رسمی فهرست‌هایی از کشته‌شدگان منتشر کردند. در این فهرست‌ها، نام چهار فرمانده شناخته‌شده ارتش و سپاه دیده می‌شود، اما نام محمد جهان‌آرا، فرمانده سپاه خرمشهر، در میان آنان وجود ندارد. این وضعیت تنها به یک رسانه محدود نبود و در چند فهرست اولیه نیز تکرار شد.

این سکوت تا حدود چهل روز پس از حادثه ادامه یافت. در آستانه برگزاری مراسم چهلم جان‌باختگان، سپاه پاسداران با انتشار اطلاعیه‌ای برای مراسم مدرسه فیضیه قم، برای نخستین بار نام محمد جهان‌آرا را در کنار فلاحی، نامجو، فکوری و کلاهدوز به‌عنوان یکی از شهدای سانحه هوایی اعلام کرد.

این تفاوت میان فهرست‌های اولیه و اطلاعیه رسمی بعدی، خود یکی از نکات قابل توجه این پرونده است. اسناد موجود نشان می‌دهند که چنین تغییری در روند اطلاع‌رسانی رخ داده است، اما علت آن را توضیح نمی‌دهند. آیا این موضوع ناشی از آشفتگی ساعات اولیه پس از حادثه بود؟ آیا شناسایی پیکرها زمان بیشتری برد؟ یا علت دیگری در میان بود؟ اسناد منتشرشده تاکنون پاسخی روشن به این پرسش‌ها ارائه نمی‌کنند.

ازاین‌رو، این موضوع در این پژوهش نه به‌عنوان نتیجه، بلکه به‌عنوان یکی از ابهام‌های مستند پرونده ثبت می‌شود؛ ابهامی که برای تکمیل تصویر تاریخی حادثه، شایسته ثبت و توجه است.

«یکی از نکات قابل توجه در بررسی اسناد مطبوعاتی روزهای پس از سانحه، تفاوت در فهرست اسامی جان‌باختگان است. در برخی از نخستین اطلاعیه‌ها و گزارش‌های منتشرشده، نام چهار فرمانده برجسته دیده می‌شود، اما نام محمد جهان‌آرا در این فهرست‌ها وجود ندارد. این وضعیت تنها به یک گزارش محدود نیست و در بیش از یک سند مطبوعاتی تکرار شده است. در مقابل، حدود چهل روز بعد، در اطلاعیه رسمی سپاه برای مراسم بزرگداشت مدرسه فیضیه قم، نام جهان‌آرا در کنار دیگر فرماندهان شهید درج می‌شود. این تفاوت، خود بخشی از اسناد این پرونده است و بدون آنکه علت آن در اسناد موجود توضیح داده شده باشد، به‌عنوان یکی از ابهام‌های روند اطلاع‌رسانی ثبت می‌شود.»

جمع‌بندی اسناد

ابهام‌هایی که باقی ماند

پس از بررسی اطلاعیه‌های رسمی، روایت خلبان و کمک‌خلبان، گزارش‌های میدانی، بررسی‌های فنی، مستندهای منتشرشده و اسناد مطبوعاتی، تصویری روشن‌تر از روند حادثه به دست می‌آید؛ اما هم‌زمان، مجموعه‌ای از پرسش‌ها نیز شکل می‌گیرد که تاکنون پاسخ قطعی و مستندی برای آنها منتشر نشده است.

نخستین ابهام، به اطلاع‌رسانی اولیه درباره هویت جان‌باختگان مربوط می‌شود. اسناد مطبوعاتی روزهای نخست نشان می‌دهد که نام چهار فرمانده ارشد در فهرست‌های منتشرشده آمده، اما نام محمد جهان‌آرا در این فهرست‌ها دیده نمی‌شود. این وضعیت در بیش از یک گزارش تکرار شده است. حدود چهل روز بعد، در اطلاعیه رسمی سپاه برای مراسم بزرگداشت مدرسه فیضیه قم، نام جهان‌آرا در کنار فلاحی، نامجو، فکوری و کلاهدوز درج می‌شود. اسناد موجود وقوع این تفاوت را نشان می‌دهند، اما علت آن را توضیح نمی‌دهند.

دومین ابهام، به علت فنی سقوط مربوط می‌شود. روایت رسمی از «نقص فنی» سخن می‌گوید، اما گزارش منتشرشده هیچ‌گاه به‌صورت کامل در اختیار افکار عمومی قرار نگرفت. در مقابل، خلبان و کمک‌خلبان از قطع کامل سامانه برق، خاموش شدن هم‌زمان چهار موتور و از کار افتادن سیستم هیدرولیک سخن گفته‌اند؛ روایتی که با گزارش‌های بعدی نیز مورد توجه قرار گرفته است. با وجود این، نتیجه نهایی بررسی‌ها به صورت عمومی منتشر نشد و در روایت خلبان نیز از ثبت نتیجه با عنوان «نامشخص» یاد شده است.

سومین ابهام، به روند رسیدگی به پرونده بازمی‌گردد. با توجه به اهمیت سرنشینان این پرواز، انتظار می‌رفت گزارشی جامع و مستند درباره علت حادثه منتشر شود؛ اما گذشت بیش از چهار دهه نشان می‌دهد که همچنان روایت‌های گوناگون و گاه متضادی درباره این سقوط وجود دارد. همین تعدد روایت‌ها سبب شده است که سقوط C-130 همچنان یکی از پرونده‌های باز تاریخ جنگ ایران و عراق باقی بماند.

اما شاید مهم‌ترین نکته این باشد که صرف‌نظر از علت سقوط، پیامدهای این حادثه قطعی و غیرقابل انکار است.

در یک غروب پاییزی، جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش، فرمانده نیروی هوایی، وزیر دفاع، قائم‌مقام سپاه و فرمانده سپاه خرمشهر، هم‌زمان از صحنه خارج شدند. چنین رخدادی، خواه نتیجه یک سانحه باشد یا هر علت دیگری، به‌طور طبیعی ساختار فرماندهی نیروهای مسلح را دگرگون می‌کند و زمینه را برای تغییرات گسترده در سطوح عالی تصمیم‌گیری فراهم می‌سازد. این بخش، نه یک فرضیه، بلکه نتیجه مستقیم حذف هم‌زمان چند تن از عالی‌ترین فرماندهان نظامی کشور از چرخه فرماندهی است.

از همین‌جا، مسیر این کتاب از بررسی خودِ سقوط، به بررسی پیامدهای سقوط تغییر می‌کند.

پرسش اصلی دیگر این نیست که هواپیما چگونه سقوط کرد؛ بلکه این است که پس از سقوط چه اتفاقی افتاد؟

چه کسانی از ساختار فرماندهی حذف شدند؟

چه کسانی مسئولیت آنان را بر عهده گرفتند؟

توازن قدرت میان ارتش و سپاه چگونه تغییر کرد؟

و این حادثه، چه جایگاهی در روند تمرکز قدرت و یکدست‌سازی ساختار فرماندهی جمهوری اسلامی پیدا کرد؟

پاسخ به این پرسش‌ها، موضوع فصل بعدی این کتاب است؛ فصلی که دیگر از لاشه یک هواپیما آغاز نمی‌شود، بلکه از خلأیی آغاز می‌شود که در رأس فرماندهی نظامی کشور به وجود آمد؛ خلأیی که آثار آن، تنها به روزهای پس از مهر ۱۳۶۰ محدود نماند و در سال‌های بعد، در ساختار سیاسی، نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی نیز بازتاب یافت.

فصل چهارم

پیش‌زمینه تاریخی

از حذف رقیبان سیاسی تا بازآرایی فرماندهی نظامی

________________________________________

و متن با این لحن آغاز شود:

پس از استقرار جمهوری اسلامی، ساختار قدرت هنوز تثبیت نشده بود. نیروها و جریان‌هایی که در سرنگونی حکومت پهلوی در کنار یکدیگر قرار گرفته بودند، به‌تدریج وارد مرحله رقابت و سپس حذف یکدیگر شدند. در فاصله کمتر از سه سال، بسیاری از شخصیت‌ها و جریان‌های مؤثر انقلاب، به دلایل مختلف از ساختار رسمی قدرت کنار رفتند یا حذف شدند.

نخستین دولت جمهوری اسلامی، به ریاست مهدی بازرگان، پس از اشغال سفارت آمریکا استعفا کرد و اداره کشور بیش از پیش در اختیار نهادهای انقلابی قرار گرفت. پس از آن، اختلاف میان ابوالحسن بنی‌صدر، رئیس‌جمهور و فرمانده کل قوا، با حزب جمهوری اسلامی، روحانیون نزدیک به آیت‌الله خمینی و بخشی از فرماندهان سپاه، به بحرانی سیاسی تبدیل شد که سرانجام با برکناری او از فرماندهی کل قوا و سپس عزل از ریاست‌جمهوری پایان یافت.

در همین دوره، سپاه پاسداران نیز هنوز ساختار تثبیت‌شده‌ای نداشت. اختلاف دیدگاه درباره شیوه اداره سپاه، نقش آن در جنگ و رابطه‌اش با دیگر نهادهای نظامی، موجب جابه‌جایی و کنار رفتن برخی از فرماندهان نسل نخست شد. تغییر در فرماندهی سپاه و کنار رفتن برخی چهره‌های اولیه، بخشی از روندی بود که بعدها نیز ادامه یافت.

در سطح امنیت داخلی نیز، از خرداد ۱۳۶۰ به بعد، جمهوری اسلامی وارد مرحله جدیدی شد. درگیری مسلحانه با سازمان مجاهدین خلق آغاز گردید، موج گسترده بازداشت‌ها و اعدام‌ها شدت گرفت و فضای سیاسی کشور به‌سرعت امنیتی شد. هم‌زمان، انفجارهای هفتم تیر و هشتم شهریور، ساختار سیاسی کشور را با شوک بزرگی روبه‌رو کرد و بسیاری از مدیران ارشد نظام جان خود را از دست دادند.

در جبهه‌های جنگ نیز، با وجود موفقیت عملیات ثامن‌الائمه و شکسته شدن حصر آبادان، کشور همچنان در شرایطی بحرانی قرار داشت. درست در چنین فضایی بود که هواپیمای C-130 حامل شماری از عالی‌ترین فرماندهان ارتش و سپاه در مسیر بازگشت به تهران سقوط کرد.

به همین دلیل، بررسی این حادثه را نمی‌توان جدا از تحولات سیاسی، امنیتی و نظامی سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ انجام داد. سقوط هواپیمای فرماندهان در نقطه تلاقی این تحولات رخ داد و پیامدهای آن نیز فراتر از یک سانحه هوایی، بر روند بازآرایی ساختار فرماندهی و موازنه قدرت در سال‌های بعد تأثیر گذاشت.

پس از سقوط

خلأیی در رأس فرماندهی

هفتم مهر ۱۳۶۰ تنها روز سقوط یک هواپیما نبود؛ روزی بود که بخشی از عالی‌ترین ساختار فرماندهی نظامی جمهوری اسلامی، ظرف چند دقیقه از میان رفت.

در این سانحه، سرلشکر ولی‌الله فلاحی، جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش، سرتیپ جواد فکوری، فرمانده پیشین نیروی هوایی و وزیر دفاع، سرتیپ سیدموسی نامجو، وزیر دفاع و فرمانده دانشکده افسری، یوسف کلاهدوز، قائم‌مقام فرمانده کل سپاه، و محمد جهان‌آرا، فرمانده سپاه خرمشهر، جان باختند. هر یک از این افراد، مسئولیتی کلیدی در ساختار نظامی کشور بر عهده داشتند و حذف هم‌زمان آنان، خلأیی ایجاد کرد که نمی‌توانست بدون پیامد باقی بماند.

در تاریخ جنگ‌ها، مرگ یک فرمانده ارشد اتفاقی غیرمعمول نیست؛ اما از دست رفتن هم‌زمان چند تن از مهم‌ترین فرماندهان ارتش و سپاه، آن هم در مقطعی که جنگ وارد مرحله تازه‌ای شده بود، حادثه‌ای کم‌سابقه به شمار می‌رود. عملیات ثامن‌الائمه با موفقیت به پایان رسیده بود و روحیه نیروهای ایرانی در بالاترین سطح خود قرار داشت. در چنین شرایطی، سقوط هواپیمای فرماندهان، نه تنها یک ضایعه انسانی، بلکه ضربه‌ای مستقیم به سازمان فرماندهی جنگ محسوب می‌شد.

در ارتش، ولی‌الله فلاحی مهم‌ترین حلقه ارتباط میان ستاد مشترک و جبهه‌های نبرد بود. او پس از برکناری ابوالحسن بنی‌صدر، نقش پررنگ‌تری در هماهنگی عملیات‌ها بر عهده گرفته بود. جواد فکوری، با وجود آنکه دیگر فرمانده نیروی هوایی نبود، همچنان یکی از تأثیرگذارترین فرماندهان ارتش به شمار می‌رفت و در طراحی عملیات‌ها مشارکت فعال داشت. سیدموسی نامجو نیز علاوه بر مسئولیت وزارت دفاع، در آموزش و سازماندهی نیروهای نظامی نقشی اساسی ایفا می‌کرد.

در سپاه نیز، یوسف کلاهدوز تنها یک قائم‌مقام اداری نبود. او از نخستین بنیان‌گذاران سپاه و از چهره‌های شناخته‌شده نسل اول فرماندهان این نهاد بود. بسیاری از فرماندهان اولیه سپاه، او را یکی از گزینه‌های طبیعی برای فرماندهی کل سپاه می‌دانستند. محمد جهان‌آرا نیز، پس از مقاومت خرمشهر، به یکی از شناخته‌شده‌ترین فرماندهان جنگ تبدیل شده بود و نفوذ معنوی او در میان نیروهای سپاه و رزمندگان، بسیار فراتر از مسئولیت رسمی‌اش بود.

از دست رفتن هم‌زمان این پنج نفر، ساختار فرماندهی را ناچار به بازسازی کرد.

جنگ متوقف نمی‌شد.

عملیات‌ها باید ادامه پیدا می‌کرد.

فرماندهی باید دوباره سازمان می‌یافت.

تصمیم‌های جدید باید گرفته می‌شد.

در نتیجه، روند انتصاب فرماندهان تازه، با سرعت آغاز شد.

این تغییرات، صرفاً جابه‌جایی چند مسئولیت نبود؛ بلکه آغاز مرحله‌ای تازه در آرایش نیروهای نظامی جمهوری اسلامی به شمار می‌رفت. از این مقطع به بعد، چهره‌های جدیدی در رأس ارتش و سپاه قرار گرفتند؛ افرادی که در سال‌های بعد، مسیر جنگ و ساختار نظامی جمهوری اسلامی را به شکلی عمیق تحت تأثیر قرار دادند.

در ارتش، تغییرات فرماندهی با سرعت انجام شد تا خلأ ایجادشده جبران شود. در سپاه نیز، موضوع انتخاب فرمانده کل، بیش از گذشته اهمیت یافت. نهادی که هنوز در حال تثبیت ساختار سازمانی خود بود، اکنون باید برای آینده فرماندهی تصمیم می‌گرفت؛ تصمیمی که تنها یک انتخاب نظامی نبود، بلکه پیامدهای سیاسی و امنیتی گسترده‌ای نیز به همراه داشت.

از این مقطع، مسیر تاریخ جنگ با مسیر تحولات درونی جمهوری اسلامی بیش از پیش در هم تنیده شد.

آنچه در ظاهر، بازسازی فرماندهی پس از یک سانحه به نظر می‌رسید، در عمل آغاز دوره‌ای بود که طی آن، ترکیب فرماندهان ارشد، توازن میان ارتش و سپاه، و حتی شیوه تصمیم‌گیری در سطوح عالی نظام دستخوش تغییر شد.

این تغییرات، یک‌شبه رخ نداد؛ اما سقوط هواپیمای فرماندهان، نقطه عطفی بود که روند آن را شتاب بخشید.

از همین‌جا، بررسی این کتاب وارد مرحله‌ای می‌شود که دیگر موضوع آن خود حادثه نیست، بلکه افرادی هستند که پس از این حادثه در رأس ساختار نظامی قرار گرفتند؛ کسانی که با خروج فرماندهان نسل نخست، فرصت یافتند جای آنان را پر کنند و مسیر آینده سپاه و ارتش را رقم بزنند.

تغییر موازنه قدرت

اگر سقوط هواپیمای C-130 تنها یک سانحه هوایی بود، پیامدهای آن نیز می‌توانست به همان حادثه محدود بماند؛ اما واقعیت آن است که این سانحه، درست در مقطعی رخ داد که ساختار سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی هنوز در حال تثبیت بود و رقابت بر سر شکل‌گیری مراکز جدید قدرت ادامه داشت.

تابستان ۱۳۶۰، یکی از پرتلاطم‌ترین دوره‌های تاریخ جمهوری اسلامی بود.

در فاصله چند ماه، ابوالحسن بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا و سپس از ریاست‌جمهوری برکنار شد. محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر در انفجار هشتم شهریور کشته شدند. انفجار هفتم تیر نیز بخش بزرگی از مدیران ارشد حزب جمهوری اسلامی را از میان برده بود. کشور درگیر جنگی تمام‌عیار بود و هم‌زمان موج گسترده بازداشت‌ها، اعدام‌ها و برخورد با مخالفان نیز جریان داشت.

در چنین شرایطی، سقوط هواپیمای فرماندهان، حلقه دیگری از زنجیره حوادثی بود که طی چند ماه، بسیاری از چهره‌های تأثیرگذار نظام را از صحنه خارج کرد.

در ارتش، فرماندهانی چون فلاحی، فکوری و نامجو، از معدود افسران عالی‌رتبه‌ای بودند که هم تجربه نظامی داشتند و هم در نخستین سال جنگ، نقش مؤثری در اداره جبهه‌ها ایفا کرده بودند. حذف هم‌زمان آنان، ارتش را ناگزیر به بازسازی سریع فرماندهی کرد.

در سپاه نیز، فقدان یوسف کلاهدوز، تنها از دست دادن یک قائم‌مقام نبود. او از نسل نخست فرماندهان سپاه بود؛ نسلی که از نخستین روزهای تشکیل این نهاد در سازماندهی، آموزش و تثبیت آن نقش اساسی داشت. بسیاری از هم‌دوره‌های او، کلاهدوز را یکی از چهره‌های دارای صلاحیت برای پذیرش مسئولیت‌های بالاتر می‌دانستند.

محمد جهان‌آرا نیز صرفاً فرمانده سپاه خرمشهر نبود. مقاومت سی‌وچهارروزه خرمشهر، نام او را به یکی از شناخته‌شده‌ترین فرماندهان جنگ تبدیل کرده بود. اعتبار او، بیش از آنکه ناشی از جایگاه اداری باشد، از حضور مستقیم در میدان نبرد و جایگاهش در میان نیروهای عملیاتی سرچشمه می‌گرفت.

با حذف این فرماندهان، نسل دیگری آرام‌آرام در رأس ساختار نظامی قرار گرفت.

این نسل، در سال‌های بعد، نه‌تنها هدایت عملیات‌های بزرگ جنگ را بر عهده گرفت، بلکه مدیریت بخش مهمی از ساختار امنیتی و سیاسی جمهوری اسلامی را نیز در اختیار گرفت.

از این مقطع، سپاه پاسداران وارد مرحله‌ای تازه از حیات خود شد؛ مرحله‌ای که در آن، ساختار فرماندهی بیش از گذشته متمرکز شد و فرماندهان جدید، به‌تدریج جای نسل نخست را گرفتند.

این تحول، صرفاً یک جابه‌جایی سازمانی نبود.

با تغییر فرماندهان، شیوه تصمیم‌گیری، آرایش نیروها، نحوه ارتباط با ارتش و حتی نگاه به اداره جنگ نیز دستخوش تغییر شد.

در همین دوره، نام‌هایی که تا آن زمان در رده‌های پایین‌تر قرار داشتند، به‌تدریج در رأس ساختار فرماندهی قرار گرفتند و مسیر آینده سپاه را شکل دادند.

از نگاه تاریخی، این تغییر را نمی‌توان جدا از مجموعه حوادث سال ۱۳۶۰ بررسی کرد.

برکناری بنی‌صدر، انفجارهای هفتم تیر و هشتم شهریور، سقوط هواپیمای فرماندهان، بازسازی ارتش، تغییر فرماندهی سپاه و آغاز موج تازه انتصاب‌ها، همگی در فاصله‌ای کوتاه از یکدیگر رخ دادند و در مجموع، ساختار قدرت را وارد مرحله‌ای تازه کردند.

این کتاب، درباره هر یک از این رویدادها به‌صورت مستقل داوری نمی‌کند؛ اما کنار هم قرار گرفتن آنها، تصویری از روندی را نشان می‌دهد که طی آن، نسل نخست بسیاری از مدیران و فرماندهان کنار رفتند و نسل جدیدی جای آنان را گرفت.

در این میان، یک پرسش بیش از دیگر پرسش‌ها اهمیت پیدا می‌کند:

چه کسانی پس از این تحولات، بیشترین نقش را در ساختار جدید فرماندهی سپاه بر عهده گرفتند؟

پاسخ به این پرسش، ما را به یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخ سپاه پاسداران می‌رساند؛ فرآیند انتخاب فرمانده جدید سپاه و رقابتی که در پشت پرده این انتخاب جریان داشت. این نقطه، حلقه اتصال مستقیم این کتاب با جلد «از گوادلوپ تا یکدست‌سازی حکومت ولایت فقیه» است؛ زیرا از اینجا، بررسی از یک سانحه هوایی عبور می‌کند و وارد روند بازآرایی قدرت در درون ساختار نظامی جمهوری اسلامی می‌شود.

انتخاب فرمانده جدید سپاه

خلأ ایجادشده در پی سقوط هواپیمای C-130، تنها به ارتش محدود نماند. در سپاه پاسداران نیز با شهادت یوسف کلاهدوز، قائم‌مقام فرمانده کل، یکی از مهم‌ترین ارکان فرماندهی از میان رفت. این حادثه در شرایطی رخ داد که سپاه هنوز دوران تثبیت سازمانی خود را می‌گذراند و بسیاری از ساختارهای فرماندهی آن در حال شکل‌گیری بود.

اما موضوع انتخاب فرمانده سپاه، تنها پس از سقوط هواپیما آغاز نشده بود.

چند ماه پیش از آن، اختلاف‌نظرها درباره نحوه اداره سپاه، رابطه آن با دولت، ارتش و نهادهای سیاسی، به یکی از مهم‌ترین مباحث درون این نهاد تبدیل شده بود. فرماندهان نسل نخست سپاه، هر یک با پیشینه، تجربه و دیدگاه متفاوتی وارد این سازمان شده بودند. برخی از آنان سابقه مبارزه چریکی داشتند، برخی از کمیته‌های انقلاب آمده بودند و گروهی نیز از نیروهای مذهبی فعال در سال‌های پیش از انقلاب بودند. طبیعی بود که در چنین مجموعه‌ای، درباره شیوه اداره سپاه و جایگاه آن در ساختار جدید حکومت، دیدگاه‌های متفاوتی وجود داشته باشد.

در نخستین سال‌های پس از انقلاب، فرماندهی سپاه چندین بار دستخوش تغییر شد. این جابه‌جایی‌ها نشان می‌داد که ساختار فرماندهی هنوز به ثبات نرسیده است. در همین دوره، اختلاف‌های سیاسی بیرون از سپاه نیز به درون این نهاد راه یافته بود و هر تحول سیاسی، بر آرایش فرماندهان آن تأثیر می‌گذاشت.

در سال ۱۳۶۰، با کنار رفتن ابوالحسن بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا، یکی از مهم‌ترین موازنه‌های سیاسی و نظامی کشور دگرگون شد. هم‌زمان، فضای امنیتی ناشی از آغاز درگیری‌های مسلحانه با سازمان مجاهدین خلق، انفجارهای هفتم تیر و هشتم شهریور، و گسترش جنگ با عراق، زمینه را برای تمرکز بیشتر قدرت در نهادهای نظامی و امنیتی فراهم کرد.

در چنین فضایی، انتخاب فرمانده جدید سپاه، دیگر صرفاً یک انتصاب نظامی نبود؛ این انتخاب، آینده یکی از مهم‌ترین نهادهای جمهوری اسلامی را رقم می‌زد.

در میان فرماندهان نسل نخست سپاه، نام چند نفر بیش از دیگران مطرح بود. هر یک سابقه حضور در شکل‌گیری سپاه، فرماندهی عملیاتی یا مسئولیت‌های سازمانی داشتند و در میان نیروهای سپاه نیز شناخته‌شده بودند. برخی از آنان از نظر تجربه نظامی، برخی از نظر سابقه تشکیلاتی و برخی از نظر نفوذ در میان نیروها، شانس بیشتری برای پذیرش مسئولیت فرماندهی داشتند.

با این حال، روند انتخاب فرمانده جدید، تنها بر پایه سوابق نظامی پیش نرفت. شرایط سیاسی کشور، تغییر موازنه‌های قدرت و ضرورت ایجاد هماهنگی بیشتر میان سپاه و هسته مرکزی تصمیم‌گیری نظام، در این انتخاب نقش تعیین‌کننده‌ای یافت.

سرانجام، محسن رضایی به فرماندهی کل سپاه منصوب شد؛ انتصابی که نقطه عطفی در تاریخ این نهاد به شمار می‌آید. با آغاز فرماندهی او، سپاه به‌تدریج وارد مرحله‌ای تازه از سازماندهی، تمرکز فرماندهی و گسترش ساختارهای عملیاتی شد؛ مرحله‌ای که آثار آن نه‌تنها در ادامه جنگ، بلکه در تحولات سیاسی و امنیتی سال‌های بعد نیز آشکار گردید.

اما این انتخاب، از همان آغاز بدون حاشیه نبود.

در سال‌های بعد، با انتشار خاطرات، اسناد و گفت‌وگوهای برخی از فرماندهان نسل نخست سپاه، روشن شد که فرآیند انتخاب فرمانده جدید، با بحث‌ها، اختلاف‌نظرها و رقابت‌هایی همراه بوده است. انتشار نوار جلسه فرماندهان سپاه، که سال‌ها بعد در دسترس افکار عمومی قرار گرفت، نشان داد فضای آن روزها بسیار پیچیده‌تر از تصویری بود که در روایت‌های رسمی ارائه می‌شد.

آن نوار، برای نخستین بار بخشی از گفت‌وگوهای درونی فرماندهان سپاه را درباره آینده فرماندهی این نهاد آشکار کرد و نشان داد که انتخاب فرمانده کل، نتیجه یک روند ساده و بدون اختلاف نبوده است؛ بلکه در بستری از دیدگاه‌های متفاوت، نگرانی‌ها و رقابت‌های درون‌سازمانی شکل گرفته است.

از همین‌جا، پرونده کتاب وارد یکی از مهم‌ترین بخش‌های خود می‌شود؛ بازخوانی نوار فرماندهان سپاه؛ جلسه‌ای که قرار نبود هرگز شنیده شود، اما انتشار آن، بخشی از ناگفته‌های سال‌های نخست سپاه و روند شکل‌گیری فرماندهی جدید را آشکار ساخت.

اما از آنجا که ما متمرکزموصوع سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ وکشتن فرماندهان ارشد نظامی وتاثیر گذار در جنگ وجبهه هستیم که اتفاقا بعد از پیروزی وشکستن حصر آبادان در ۵مهر سال ۶۰ داشتند میرفتند پیش خمینی گزارش بدهند واتفاقا ۲فرمانده ارشد سپاه وقائم مقام سپاه هم در آن بود(محمد جهان آرا ویوسف کلاهدوز) که میتوانستند موقعیت برتری در آینده پیدا کننده وجای بسیاری را مانند محسن رضائی که موقعیت کمتر وپائین تری به نسبت آنها داشت را تنگ کنند. این مبحث را به کتاب نواری که قرارنبود هرگز شنیده شود احاله میدهیم وبه ادامه حادثه یا…هواپیمای فرماندهان نظامی میپردازیم

بازسازی فرماندهی؛ نخستین پیامد سقوط

سقوط هواپیمای C-130 تنها پایان زندگی چند فرمانده نبود؛ آغاز مرحله‌ای بود که در آن، ساختار فرماندهی نیروهای مسلح ناچار شد خود را با خلأیی بی‌سابقه تطبیق دهد.

جنگ متوقف نمی‌شد.

عملیات‌ها ادامه داشت.

جبهه‌های جنوب و غرب، هر روز به تصمیم‌های تازه نیاز داشتند.

ازاین‌رو، نخستین واکنش، بازسازی سریع فرماندهی بود.

در ارتش، شهادت سرلشکر ولی‌الله فلاحی، سرتیپ جواد فکوری و سرتیپ سیدموسی نامجو، سه حلقه اصلی فرماندهی را هم‌زمان از میان برد. هر سه، علاوه بر مسئولیت‌های رسمی خود، در هماهنگی عملیات‌های مشترک میان ارتش و سپاه نیز نقش مؤثری ایفا می‌کردند. از دست رفتن هم‌زمان آنان، ارتش را ناچار کرد در کوتاه‌ترین زمان، فرماندهان جدیدی را جایگزین کند تا اداره جنگ دچار وقفه نشود.

در سپاه نیز شرایط تفاوت چندانی نداشت.

یوسف کلاهدوز، قائم‌مقام فرمانده کل سپاه، از نخستین معماران سازمان سپاه به شمار می‌رفت. او تنها یک فرمانده عملیاتی نبود؛ در شکل‌گیری ساختار، آموزش نیروها و ایجاد انسجام تشکیلاتی نیز نقشی تعیین‌کننده داشت. شهادت او، خلأیی ایجاد کرد که پر کردن آن به سادگی ممکن نبود.

محمد جهان‌آرا نیز، اگرچه از نظر سازمانی فرمانده سپاه خرمشهر بود، اما جایگاه او به یک فرمانده محلی محدود نمی‌شد. مقاومت خرمشهر، نام او را به نماد ایستادگی در نخستین ماه‌های جنگ تبدیل کرده بود و اعتبار او در میان نیروهای عملیاتی، فراتر از مسئولیت اداری‌اش بود.

در نتیجه، سقوط C-130 تنها چند صندلی فرماندهی را خالی نکرد؛ بخشی از حافظه عملیاتی جنگ را نیز از میان برد.

فرماندهانی که در ماه‌های نخست جنگ، تجربه میدانی اندوخته بودند، دیگر حضور نداشتند و نسل تازه‌ای باید این مسئولیت را بر عهده می‌گرفت.

از مهر ۱۳۶۰ به بعد، روند انتصاب فرماندهان جدید با سرعت بیشتری دنبال شد.

در ارتش، مسئولیت‌ها میان فرماندهان باقی‌مانده تقسیم شد تا پیوستگی فرماندهی حفظ شود.

در سپاه نیز، روند انتخاب فرمانده جدید وارد مرحله نهایی شد؛ مرحله‌ای که پیش از سقوط هواپیما آغاز شده بود، اما شهادت کلاهدوز و تغییر شرایط جنگ، به آن شتاب بیشتری بخشید.

بدین‌ترتیب، سقوط هواپیمای فرماندهان، یکی از مهم‌ترین عوامل شتاب‌بخش در بازآرایی ساختار فرماندهی نیروهای مسلح شد.

این بازآرایی، صرفاً یک اقدام اداری برای پر کردن جای خالی چند فرمانده نبود.

از این مقطع، ترکیب فرماندهی جنگ به‌تدریج تغییر کرد.

نسلی که جنگ را از نخستین روزهای تهاجم عراق آغاز کرده بود، آرام‌آرام جای خود را به نسلی داد که قرار بود سال‌های بعد، عملیات‌های بزرگ جنگ را فرماندهی کند.

این تغییر، یکی از مهم‌ترین پیامدهای مستقیم سقوط C-130 بود؛ پیامدی که تأثیر آن تنها در روزهای پس از حادثه دیده نشد، بلکه در ادامه جنگ و در ساختار فرماندهی جمهوری اسلامی نیز خود را نشان داد.

در صفحات بعد، این روند با بررسی انتصاب فرماندهان جدید و تأثیر آن بر موازنه ارتش و سپاه دنبال می‌شود؛ تحولی که بدون درک پیامدهای سقوط هواپیمای فرماندهان، فهم آن ممکن نیست.

سقوط هواپیمای فرماندهان، تنها در میان خانواده‌های جان‌باختگان و همرزمان آنان پرسش برنینگیخت؛ این حادثه، طی بیش از چهار دهه، در خاطرات، گفت‌وگوها، مستندها، کتاب‌ها و پژوهش‌های مربوط به جنگ نیز بارها مورد بازخوانی قرار گرفته است.

پرسش تاریخی

یکی از پرسش‌هایی که بارها در این آثار و محافل نظامی و پژوهشی مطرح شده، این است که حذف هم‌زمان بخشی از عالی‌ترین فرماندهان ارتش و سپاه، چه تأثیری بر آرایش بعدی قدرت در نیروهای مسلح گذاشت؟

آیا این حادثه صرفاً یک سانحه بود که پیامدهای طبیعی خود را بر جای گذاشت، یا آنکه حذف هم‌زمان این فرماندهان، راه را برای ظهور نسل تازه‌ای از مدیران و فرماندهان نظامی هموار کرد؟

واقعیت تاریخی آن است که در سال‌های پس از مهر ۱۳۶۰، ترکیب فرماندهی ارتش و سپاه دستخوش تغییرات گسترده‌ای شد و فرماندهان دیگری مسئولیت اداره جنگ و سپس ساختار نظامی جمهوری اسلامی را بر عهده گرفتند. نام‌هایی چون محسن رضایی، علی صیاد شیرازی، رحیم صفوی، غلامعلی رشید، غلامعلی افشردی (حسن باقری) و دیگر فرماندهان نسل بعد، به تدریج در رأس فرماندهی جنگ قرار گرفتند و در سال‌های بعد نیز بر ساختار نیروهای مسلح تأثیر گذاشتند.

این کتاب در پی اثبات رابطه‌ای قطعی میان سقوط هواپیمای C-130 و این جابه‌جایی‌ها نیست؛ اما این واقعیت تاریخی را نیز نمی‌توان نادیده گرفت که حذف هم‌زمان فرماندهان ارشد، خلأیی ایجاد کرد که به ناچار باید با انتصاب فرماندهان جدید پر می‌شد. بررسی این هم‌زمانی و پیامدهای آن، یکی از موضوعات اصلی پژوهش حاضر است.

فرماندهانی که دیگر بازنگشتند

در میان سرنشینان هواپیمای C-130، هر یک مسئولیتی متفاوت بر عهده داشتند؛ اما وجه مشترک آنان این بود که همگی در حساس‌ترین مقطع جنگ، در رأس بخشی از ساختار فرماندهی کشور قرار داشتند. از این رو، شهادت آنان تنها فقدان چند فرمانده نبود، بلکه حذف هم‌زمان بخشی از مرکز ثقل تصمیم‌گیری نظامی کشور به شمار می‌رفت.

سرلشکر ولی‌الله فلاحی، پس از عزل بنی‌صدر، مسئولیت سنگین هماهنگی میان یگان‌های ارتش و هدایت بخشی از عملیات‌های مشترک را بر عهده گرفته بود. حضور مستمر او در خطوط مقدم، سبب شده بود تصمیم‌های ستاد مشترک بر پایه واقعیت‌های میدان نبرد اتخاذ شود. فقدان او، این پیوند مستقیم میان ستاد و جبهه را دچار وقفه کرد.

سرتیپ جواد فکوری، فرمانده پیشین نیروی هوایی و وزیر دفاع، از معدود فرماندهانی بود که هم تجربه عملیاتی داشت و هم در سطح عالی تصمیم‌گیری حضور داشت. نقش او تنها به هدایت نیروی هوایی محدود نبود؛ در بسیاری از عملیات‌های مشترک، از جمله عملیات ثامن‌الائمه، در کنار دیگر فرماندهان برای هماهنگی میان ارتش و سپاه حضور داشت.

سرتیپ سیدموسی نامجو نیز جایگاهی فراتر از یک وزیر دفاع داشت. او سال‌ها در آموزش و سازماندهی نیروهای نظامی فعالیت کرده بود و بسیاری از افسران جوان ارتش، آموزش‌های نخستین خود را زیر نظر او گذرانده بودند. در بحبوحه جنگ، وجود چنین فرمانده‌ای برای حفظ انسجام ارتش اهمیت فراوان داشت.

در سپاه پاسداران، یوسف کلاهدوز از چهره‌های محوری نسل نخست فرماندهان بود. او از نخستین روزهای تشکیل سپاه، در سازماندهی این نیرو نقش داشت و به دلیل تجربه، آرامش و شناخت تشکیلات، مورد احترام بسیاری از فرماندهان قرار گرفته بود. شهادت او، سپاه را از یکی از مهم‌ترین مدیران سازمانی خود محروم کرد.

محمد جهان‌آرا نیز نماد مقاومت خرمشهر بود. نام او با روزهای نخست جنگ و دفاع سی‌وچهارروزه از خرمشهر گره خورده بود. هرچند مسئولیت رسمی او فرماندهی سپاه خرمشهر بود، اما اعتبار و نفوذ او از مرزهای خرمشهر فراتر رفته بود و در میان نیروهای سپاه و بسیج، جایگاهی ویژه داشت.

این پنج فرمانده، هر یک نماینده بخشی از تجربه جنگ بودند.

یکی تجربه فرماندهی کلان داشت.

دیگری متخصص نیروی هوایی بود.

سومی مسئول آموزش و سازماندهی ارتش.

چهارمی معمار تشکیلات سپاه.

و پنجمی نماد مقاومت میدانی در خرمشهر.

از دست رفتن هم‌زمان آنان، خلأیی ایجاد کرد که با انتصاب چند فرمانده جدید، به سرعت جبران نمی‌شد. تجربه‌ای که طی ماه‌های نخست جنگ شکل گرفته بود، با سقوط هواپیمای C-130 آسیب دید و فرماندهان تازه ناچار بودند در میانه جنگ، مسئولیت‌هایی را بر عهده گیرند که پیش از آن بر دوش نسل نخست فرماندهان قرار داشت.

از این منظر، اهمیت سقوط C-130 تنها در شمار جان‌باختگان آن نیست؛ بلکه در جایگاهی است که هر یک از آنان در ساختار فرماندهی جنگ داشتند. همین ویژگی، این حادثه را به یکی از تأثیرگذارترین رخدادهای نظامی سال ۱۳۶۰ تبدیل کرد؛ رخدادی که پیامدهای آن، ماه‌ها و سال‌ها بعد نیز در روند اداره جنگ و بازآرایی ساختار فرماندهی قابل مشاهده بود.

بسیاری پرسیدند واگر نپرسیدند در محافل خودی یا کتابها ویدئوها ومصاحبه ها …مطرح کردند که آیا تصادفی بود که برای محسن رضائی وصیاد شیرازی وذوالقدر ورحیم صفوی وقالیباف ومحسن رفیق دوست جا باز شد ؟

آیا سقوط C-130 روند فرماندهی جنگ را تغییر داد؟

پاسخ به این پرسش را باید نه در گمانه‌زنی‌ها، بلکه در رویدادهایی جست‌وجو کرد که پس از هفتم مهر ۱۳۶۰ رخ داد.

تا پیش از این حادثه، اداره جنگ بر پایه همکاری مجموعه‌ای از فرماندهان ارتش و سپاه استوار بود که هر یک در حوزه تخصصی خود نقش مشخصی داشتند. فلاحی، فکوری و نامجو ستون‌های اصلی فرماندهی ارتش بودند و کلاهدوز و جهان‌آرا از مؤثرترین فرماندهان سپاه به شمار می‌رفتند.

سقوط C-130 این مجموعه را یکباره از میان برداشت.

از فردای حادثه، ناگزیر باید این خلأ پر می‌شد.

جنگ فرصت انتظار نداشت.

عملیات‌های بعدی باید طراحی می‌شد.

نیروها باید فرماندهان جدید خود را می‌شناختند.

تصمیم‌های کلان نظامی باید بدون وقفه ادامه پیدا می‌کرد.

از این رو، مهر ۱۳۶۰ را می‌توان آغاز مرحله‌ای تازه در سازمان فرماندهی جنگ دانست.

در ماه‌های بعد، چهره‌های تازه‌ای مسئولیت اداره جنگ را بر عهده گرفتند؛ فرماندهانی که بخش عمده مدیریت عملیات‌های بزرگ سال‌های بعد را در اختیار داشتند.

از این مقطع، نقش سپاه در طراحی و فرماندهی عملیات‌ها نیز به‌تدریج گسترش یافت.

عملیات طریق‌القدس، فتح‌المبین و بیت‌المقدس، در شرایطی طراحی و اجرا شدند که ترکیب فرماندهان نسبت به ماه‌های نخست جنگ دگرگون شده بود.

این تحول، به‌تنهایی نتیجه سقوط C-130 نبود؛ اما سقوط هواپیما یکی از مهم‌ترین عواملی بود که این جابه‌جایی را شتاب بخشید.

در همین زمان، روند تمرکز بیشتر فرماندهی در سپاه نیز آغاز شد.

شهادت یوسف کلاهدوز، انتخاب فرمانده جدید سپاه را به ضرورتی فوری تبدیل کرد و این انتخاب، در سال‌های بعد، مسیر تحول این نهاد را به‌طور اساسی تحت تأثیر قرار داد.

در ارتش نیز، فقدان فلاحی، فکوری و نامجو، باعث شد نسل دیگری از فرماندهان مسئولیت هدایت یگان‌ها را بر عهده گیرند.

بدین‌ترتیب، سقوط هواپیمای C-130 تنها پایان زندگی چند فرمانده نبود؛ نقطه آغاز بازسازی کامل فرماندهی جنگ نیز بود.

هر پژوهشی که بخواهد تاریخ جنگ ایران و عراق را بررسی کند، ناگزیر باید این حادثه را نه به‌عنوان یک سانحه منفرد، بلکه به‌عنوان یکی از نقاط عطف تحول ساختار فرماندهی نیروهای مسلح مطالعه کند.

از این منظر، اهمیت سقوط C-130 تنها در آنچه در غروب هفتم مهر ۱۳۶۰ رخ داد، خلاصه نمی‌شود؛ اهمیت واقعی آن در تحولاتی است که پس از آن آغاز شد و طی سال‌های بعد، سیمای فرماندهی جنگ را دگرگون کرد.

در میان همه این تحولات، یک پرسش همچنان باقی ماند؛ پرسشی که بیش از چهار دهه است در پژوهش‌ها، خاطرات، مستندها و گفت‌وگوهای مربوط به این حادثه تکرار می‌شود:

آیا اگر هواپیمای فرماندهان سقوط نمی‌کرد، روند فرماندهی جنگ و آرایش قدرت در نیروهای مسلح، همین مسیر را طی می‌کرد؟

تاریخ برای این پرسش پاسخی قطعی در اختیار ما نمی‌گذارد. اما اسناد نشان می‌دهند که پس از هفتم مهر ۱۳۶۰، ساختار فرماندهی جنگ وارد مرحله‌ای تازه شد؛ مرحله‌ای که تا پایان جنگ ادامه یافت و آثار آن، سال‌ها پس از پایان نبرد نیز در سازمان نیروهای مسلح جمهوری اسلامی باقی ماند.

انتخاب محسن رضایی؛ نخستین تغییر بزرگ پس از سقوط

مرگ یوسف کلاهدوز در سقوط هواپیمای C-130، تنها از دست رفتن قائم‌مقام فرمانده کل سپاه نبود. این حادثه، یکی از مهم‌ترین چهره‌های نسل نخست فرماندهان سپاه را از صحنه خارج کرد و روند انتخاب فرماندهی جدید را وارد مرحله‌ای تازه ساخت.

موضوع انتخاب فرمانده کل سپاه البته پیش از سقوط هواپیما نیز مطرح بود، اما حادثه هفتم مهر ۱۳۶۰، شرایط را دگرگون کرد. سپاهی که هم‌زمان با جنگ، بحران‌های امنیتی داخلی و بازسازی تشکیلات خود روبه‌رو بود، دیگر فرصت طولانی برای تصمیم‌گیری نداشت.

در چنین فضایی، روند انتخاب فرمانده جدید با سرعت بیشتری دنبال شد و سرانجام محسن رضایی به فرماندهی کل سپاه رسید.

صرف‌نظر از دیدگاه‌های موافق یا مخالف درباره این انتخاب، یک واقعیت تاریخی انکارناپذیر است؛ از مهر ۱۳۶۰ به بعد، سپاه وارد دوره‌ای شد که ساختار فرماندهی آن به‌تدریج متمرکزتر گردید و نسل تازه‌ای از فرماندهان، مسئولیت هدایت این نیرو را بر عهده گرفتند.

در کنار محسن رضایی، فرماندهان دیگری نیز در سال‌های بعد به رده‌های بالای فرماندهی رسیدند و هدایت عملیات‌های بزرگ جنگ را بر عهده گرفتند. بخشی از این نسل، پیش از مهر ۱۳۶۰ نیز در سپاه حضور داشتند، اما تحولات آن سال، از جمله کشته شدن فرماندهان ارشد، زمینه را برای حضور آنان در عالی‌ترین سطوح فرماندهی فراهم کرد.

این تحول، تنها در سپاه رخ نداد.

در ارتش نیز با مرگ فلاحی، فکوری و نامجو، نسل دیگری از فرماندهان جایگزین فرماندهان پیشین شد. به این ترتیب، تنها در فاصله چند هفته، ترکیب فرماندهی هر دو نیروی اصلی درگیر جنگ، نسبت به ماه‌های نخست تهاجم عراق تغییر کرد.

از منظر تاریخی، اهمیت این دگرگونی تنها در تغییر نام فرماندهان نیست؛ بلکه در آن است که از این مقطع، تصمیم‌های راهبردی جنگ، با ترکیبی متفاوت از گذشته اتخاذ می‌شد.

نسلی که در نخستین سال جنگ، مسئولیت هدایت ارتش و سپاه را بر عهده داشت، بخش مهمی از جایگاه خود را از دست داده بود و نسل تازه‌ای جای آن را گرفته بود.

همین تحول، در سال‌های بعد، پرسش‌های فراوانی را در میان پژوهشگران تاریخ جنگ، فرماندهان سابق و نویسندگان برانگیخت.

آیا این جابه‌جایی‌ها، صرفاً پیامد طبیعی یک سانحه و ضرورت ادامه جنگ بود؟

یا آنکه سقوط هواپیمای فرماندهان، به یکی از نقاط عطف تغییر آرایش قدرت در نیروهای مسلح جمهوری اسلامی تبدیل شد؟

پاسخ به این پرسش، بدون بررسی مجموعه حوادث سال ۱۳۶۰ ممکن نیست. آنچه با اطمینان می‌توان گفت این است که پس از هفتم مهر ۱۳۶۰، ساختار فرماندهی ارتش و سپاه وارد مرحله‌ای تازه شد؛ مرحله‌ای که بسیاری از فرماندهان نسل دوم را به رأس هرم فرماندهی رساند و مسیر اداره جنگ را در سال‌های بعد شکل داد.

از همین رو، سقوط C-130 را نمی‌توان صرفاً در چارچوب یک سانحه هوایی بررسی کرد. این حادثه، گذشته از ابهام‌های فنی و اختلاف روایت‌ها، نقطه تلاقی دو روند مهم بود؛ از یک سو ادامه جنگ با عراق و از سوی دیگر، دگرگونی در ساختار فرماندهی نیروهای مسلح. بررسی هم‌زمان این دو روند است که جایگاه واقعی این حادثه را در تاریخ معاصر ایران روشن می‌کند.

پرسشی که همچنان باقی ماند

با گذشت بیش از چهار دهه از سقوط هواپیمای C-130، بسیاری از ابهام‌های این حادثه همچنان موضوع بحث و بررسی است. درباره علت سقوط، چگونگی رسیدگی به پرونده، گزارش‌های فنی و روایت‌های مختلف، کتاب‌ها، خاطرات، مستندها و گفت‌وگوهای متعددی منتشر شده است؛ اما در کنار همه این مباحث، پرسشی دیگر نیز همواره مطرح بوده است؛ پرسشی که بیش از آنکه به خود سانحه مربوط باشد، به پیامدهای آن مربوط می‌شود.

حذف هم‌زمان بخشی از عالی‌ترین فرماندهان ارتش و سپاه، چه تأثیری بر روند بعدی فرماندهی جنگ گذاشت؟

این پرسش تنها در میان پژوهشگران مطرح نشده است. در خاطرات برخی فرماندهان، در گفت‌وگوهای منتشرشده، در مستندهای تاریخی و در کتاب‌های مربوط به سال‌های آغازین جنگ نیز، بارها به این موضوع اشاره شده است که مهر ۱۳۶۰، نقطه آغاز دوره‌ای تازه در ساختار فرماندهی نیروهای مسلح بود.

واقعیت آن است که پس از این حادثه، نسل دیگری از فرماندهان در رأس سپاه و ارتش قرار گرفتند.

در سپاه، محسن رضایی فرمانده کل شد و در سال‌های بعد، فرماندهانی چون رحیم صفوی، غلامعلی رشید، حسن باقری و دیگر فرماندهان نسل دوم، نقش تعیین‌کننده‌ای در هدایت عملیات‌های جنگ یافتند.

در ارتش نیز، پس از مرگ فلاحی، فکوری و نامجو، مسئولیت‌های فرماندهی به افسران دیگری واگذار شد و ساختار فرماندهی ارتش نیز وارد مرحله‌ای تازه گردید.

اینها واقعیت‌های ثبت‌شده تاریخ هستند.

اما آنچه همچنان محل بحث باقی مانده، رابطه میان این دو رویداد است.

آیا این جابه‌جایی‌ها صرفاً پیامد طبیعی ادامه جنگ و ضرورت پر کردن جای فرماندهان کشته‌شده بود؟

یا آنکه سقوط هواپیمای فرماندهان، روندی را شتاب بخشید که نتیجه آن، استقرار نسل تازه‌ای از فرماندهان در رأس نیروهای مسلح بود؟

این کتاب در پی صدور حکم قطعی درباره این پرسش نیست.

اما اسناد، خاطرات، روایت‌ها و سیر تحولات پس از مهر ۱۳۶۰ نشان می‌دهد که سقوط C-130، صرف‌نظر از علت آن، یکی از مهم‌ترین نقاط عطف در تغییر ترکیب فرماندهی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی بود.

در تاریخ معاصر ایران، کمتر حادثه‌ای را می‌توان یافت که در فاصله چند دقیقه، چنین شمار قابل توجهی از فرماندهان ارشد یک کشور را از صحنه خارج کرده باشد.

از همین رو، بررسی این حادثه را نمی‌توان تنها به گزارش یک سانحه هوایی محدود کرد.

این پرونده، هم به تاریخ جنگ تعلق دارد، هم به تاریخ تحولات درونی جمهوری اسلامی و هم به روند شکل‌گیری ساختار جدید فرماندهی در سال‌های بعد.

بدین ترتیب، سقوط هواپیمای فرماندهان C-130، نه پایان یک روایت، بلکه آغاز روایتی دیگر بود؛ روایتی که آثار آن در ادامه جنگ، در بازآرایی فرماندهی ارتش و سپاه و در تحولات بعدی ساختار قدرت جمهوری اسلامی، سال‌ها بعد نیز قابل مشاهده بود.

با همین نقطه، بررسی سقوط C-130 به پایان می‌رسد؛ اما پرسش‌هایی که این حادثه در تاریخ معاصر ایران بر جای گذاشت، همچنان موضوع پژوهش، بررسی و مناقشه خواهد بود.

پرسشی که همچنان باقی ماند

با گذشت بیش از چهار دهه از سقوط هواپیمای C-130، بسیاری از ابهام‌های این حادثه همچنان موضوع بحث و بررسی است. درباره علت سقوط، چگونگی رسیدگی به پرونده، گزارش‌های فنی و روایت‌های مختلف، کتاب‌ها، خاطرات، مستندها و گفت‌وگوهای متعددی منتشر شده است؛ اما در کنار همه این مباحث، پرسشی دیگر نیز همواره مطرح بوده است؛ پرسشی که بیش از آنکه به خود سانحه مربوط باشد، به پیامدهای آن مربوط می‌شود.

حذف هم‌زمان بخشی از عالی‌ترین فرماندهان ارتش و سپاه، چه تأثیری بر روند بعدی فرماندهی جنگ گذاشت؟

این پرسش تنها در میان پژوهشگران مطرح نشده است. در خاطرات برخی فرماندهان، در گفت‌وگوهای منتشرشده، در مستندهای تاریخی و در کتاب‌های مربوط به سال‌های آغازین جنگ نیز، بارها به این موضوع اشاره شده است که مهر ۱۳۶۰، نقطه آغاز دوره‌ای تازه در ساختار فرماندهی نیروهای مسلح بود.

واقعیت آن است که پس از این حادثه، نسل دیگری از فرماندهان در رأس سپاه و ارتش قرار گرفتند.

در سپاه، محسن رضایی فرمانده کل شد و در سال‌های بعد، فرماندهانی چون رحیم صفوی، غلامعلی رشید، حسن باقری و دیگر فرماندهان نسل دوم، نقش تعیین‌کننده‌ای در هدایت عملیات‌های جنگ یافتند.

در ارتش نیز، پس از مرگ فلاحی، فکوری و نامجو، مسئولیت‌های فرماندهی به افسران دیگری واگذار شد و ساختار فرماندهی ارتش نیز وارد مرحله‌ای تازه گردید.

اینها واقعیت‌های ثبت‌شده تاریخ هستند.

اما آنچه همچنان محل بحث باقی مانده، رابطه میان این دو رویداد است.

آیا این جابه‌جایی‌ها صرفاً پیامد طبیعی ادامه جنگ و ضرورت پر کردن جای فرماندهان کشته‌شده بود؟

یا آنکه سقوط هواپیمای فرماندهان، روندی را شتاب بخشید که نتیجه آن، استقرار نسل تازه‌ای از فرماندهان در رأس نیروهای مسلح بود؟

این کتاب در پی صدور حکم قطعی درباره این پرسش نیست.

اما اسناد، خاطرات، روایت‌ها و سیر تحولات پس از مهر ۱۳۶۰ نشان می‌دهد که سقوط C-130، صرف‌نظر از علت آن، یکی از مهم‌ترین نقاط عطف در تغییر ترکیب فرماندهی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی بود.

در تاریخ معاصر ایران، کمتر حادثه‌ای را می‌توان یافت که در فاصله چند دقیقه، چنین شمار قابل توجهی از فرماندهان ارشد یک کشور را از صحنه خارج کرده باشد.

از همین رو، بررسی این حادثه را نمی‌توان تنها به گزارش یک سانحه هوایی محدود کرد.

این پرونده، هم به تاریخ جنگ تعلق دارد، هم به تاریخ تحولات درونی جمهوری اسلامی و هم به روند شکل‌گیری ساختار جدید فرماندهی در سال‌های بعد.

بدین ترتیب، سقوط هواپیمای فرماندهان C-130، نه پایان یک روایت، بلکه آغاز روایتی دیگر بود؛ روایتی که آثار آن در ادامه جنگ، در بازآرایی فرماندهی ارتش و سپاه و در تحولات بعدی ساختار قدرت جمهوری اسلامی، سال‌ها بعد نیز قابل مشاهده بود.

با همین نقطه، بررسی سقوط C-130 به پایان می‌رسد؛ اما پرسش‌هایی که این حادثه در تاریخ معاصر ایران بر جای گذاشت، همچنان موضوع پژوهش، بررسی و مناقشه خواهد بود.

سخن پایانی

پرونده سقوط هواپیمای فرماندهان C-130، بیش از چهار دهه است که در حافظه جنگ ایران و عراق باقی مانده است. درباره علت سقوط، روایت‌های گوناگونی مطرح شده، اسناد متعددی انتشار یافته و شاهدان مختلف، هر یک بخشی از آنچه دیده یا شنیده‌اند را بازگو کرده‌اند. با وجود این، هنوز هم این حادثه یکی از بحث‌برانگیزترین رویدادهای سال ۱۳۶۰ به شمار می‌رود.

در این کتاب، تلاش بر آن نبود که فرضیه‌ای از پیش تعیین‌شده اثبات یا رد شود.

هدف، گردآوری اسناد، کنار هم قرار دادن روایت‌ها و بازسازی روند حادثه بر پایه مدارک موجود بود؛ از آخرین مأموریت فرماندهان در جبهه جنوب، تا پرواز بازگشت، سقوط هواپیما، گزارش‌های رسمی، روایت خدمه، گزارش‌های بررسی سانحه، اسناد مطبوعاتی و پیامدهای سیاسی و نظامی این حادثه.

بررسی این اسناد نشان می‌دهد که سقوط C-130 را نمی‌توان صرفاً به چند دقیقه پرواز یا لحظه برخورد هواپیما با زمین محدود کرد.

این حادثه، درست در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ جمهوری اسلامی رخ داد؛ زمانی که کشور هم‌زمان با جنگ خارجی، بحران‌های داخلی، حذف نیروهای سیاسی، تغییرات گسترده در ساختار حکومت و بازسازی نهادهای نظامی روبه‌رو بود.

از همین رو، پیامدهای سقوط نیز تنها به از دست رفتن چند فرمانده محدود نماند.

مرگ هم‌زمان فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز و جهان‌آرا، خلأیی در ساختار فرماندهی ایجاد کرد که ناگزیر باید پر می‌شد. پس از آن، روند انتصاب فرماندهان جدید آغاز شد و نسل دیگری مسئولیت اداره جنگ را بر عهده گرفت. این دگرگونی، یکی از مهم‌ترین پیامدهای تاریخی سقوط C-130 بود؛ پیامدی که آثار آن در سال‌های بعد نیز ادامه یافت.

این کتاب درباره علت نهایی سقوط حکم صادر نمی‌کند.

اما نشان می‌دهد که پرسش‌های مطرح‌شده درباره این حادثه، محدود به یک سانحه هوایی نیست.

پرسش اصلی، تنها این نیست که هواپیما چرا سقوط کرد.

پرسش مهم‌تر آن است که این حادثه چه تأثیری بر روند بعدی فرماندهی جنگ و تحولات درونی جمهوری اسلامی گذاشت.

پاسخ کامل به این پرسش، در بررسی رویدادهای پس از مهر ۱۳۶۰ نهفته است؛ رویدادهایی که از بازسازی فرماندهی آغاز شد و در سال‌های بعد، با دگرگونی ساختار سپاه، ارتش و نظام سیاسی جمهوری اسلامی ادامه یافت.

از این رو، سقوط هواپیمای فرماندهان C-130 را باید نه پایان یک حادثه، بلکه آغاز فصلی تازه در تاریخ تحولات نظامی و سیاسی ایران دانست؛ فصلی که هنوز نیز همه زوایای آن روشن نشده و همچنان موضوع پژوهش، بررسی و گفت‌وگو است.

جمع‌بندی

بررسی سقوط هواپیمای فرماندهان C-130 را نمی‌توان جدا از فضای سیاسی و نظامی سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ انجام داد.

این حادثه در دوره‌ای رخ داد که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی با شتاب در حال دگرگونی بود. طی کمتر از سه سال، دولت موقت مهندس بازرگان کنار رفت، ابوالحسن بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا و سپس از ریاست جمهوری برکنار شد، درگیری مسلحانه با سازمان مجاهدین خلق آغاز گردید، موج گسترده بازداشت‌ها و اعدام‌ها سراسر کشور را فرا گرفت و هم‌زمان، در ارتش، سپاه و دیگر نهادهای حکومتی نیز تغییرات گسترده‌ای در سطوح فرماندهی و مدیریت صورت گرفت.

در چنین فضایی، سقوط هواپیمای C-130 نیز رخ داد؛ حادثه‌ای که به مرگ هم‌زمان شماری از مهم‌ترین فرماندهان ارتش و سپاه انجامید تا جا برای فرماندهان نسل جدید تر به سرکردگی محسن رضائی وبسیجیانی مانند صیاد شیرازی و…باز شود .

از همین رو، این حادثه را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک سانحه هوایی مطالعه کرد. این پرونده در متن دوره‌ای شکل گرفت که مشخصه اصلی آن، تمرکز هرچه بیشتر قدرت و حذف تدریجی رقیبان و نیروهای ناهمسو از ساختار سیاسی، نظامی و امنیتی رژیم بود.

این کتاب درباره علت نهایی سقوط هواپیما حکم صادر نمی‌کند و مدعی کشف حقیقت پنهان این حادثه نیز نیست. اما بر پایه اسناد، خاطرات، روایت‌ها و سیر تحولات پس از مهر ۱۳۶۰، این پرسش را مطرح می‌کند که آیا می‌توان سقوط هواپیمای فرماندهان را مستقل از روند کلی تمرکز قدرت و دگرگونی ساختار فرماندهی آن سال‌ها بررسی کرد؟

پاسخ به این پرسش، همچنان موضوع پژوهش و بررسی تاریخ‌نگاران خواهد بود. اما یک واقعیت تاریخی تردیدناپذیر است: پس از این حادثه، ترکیب فرماندهی ارتش و سپاه دگرگون شد، نسل تازه‌ای از فرماندهان در رأس نیروهای مسلح قرار گرفتند و روندی آغاز شد که آثار آن تا سال‌ها بعد در ساختار سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی ادامه یافت.