ابراهیم خدابنده مأمور چندلایه وزارت اطلاعات وبکارگیری سازمانیافته او در جنگ روانی علیه مجاهدین خلق کتابی بتازگی منتشر شده

ابراهیم خدابنده شاهد ساخته شده وزارت اطلاعات واطلاعات سپه علیه مجاهدین در مصاحبه با میزان ارگان قضائیه جلادان
مقدمه | چرا این کتاب نوشته شد؟
این کتاب نه برای پاسخگویی احساسی نوشته شده و نه برای جدلهای گذرای رسانهای. انگیزهی آن، ضرورت ثبت و افشای یک سازوکار است؛ سازوکاری که طی چهار دهه، سرکوب فیزیکی و قضایی را با جنگ روانی سازمانیافته درهم آمیخته و کوشیده است حقیقت را با روایتهای مهندسیشده جایگزین کند.
در این چهار دهه، دستگاههای امنیتی و قضایی رژیم، بهویژه در مواجهه با سازمان مجاهدین خلق ایران، آموختهاند که سرکوب صرف کافی نیست. برای توجیه سرکوب، برای مشروعسازی اعدام، زندان، محاکمههای نمایشی و حتی عملیات برونمرزی، باید روایت ساخت؛ روایتی که نه از دل سند، بلکه از دل «شاهدِ ساختهشده» بیرون بیاید. از همینجاست که «شاهدسازی» بهعنوان ستون فقرات جنگ روانی شکل میگیرد.
ابراهیم خدابنده در این میان، یک نام تصادفی نیست. او نمونهی برجستهی عامل ثابت در پروژهای متغیر است؛ فردی که در مقاطع زمانی مختلف، در جغرافیاهای گوناگون و با نقشهای ظاهراً متفاوت—اما با مأموریتی واحد—بهکار گرفته شده است: تولید و بازتولید روایت امنیتی علیه مجاهدین خلق.
این کتاب برای محکومکردن یک فرد بهتنهایی نوشته نشده است. تمرکز آن بر الگوست: الگویی که نشان میدهد چگونه یک زندانی شکستهشده، از مسیر توابسازی عبور داده میشود؛ چگونه به «شاهد» تبدیل میگردد؛ چگونه در پروژههای میدانی (عراق و اشرف)، سپس در پوششهای نهادی (انجمن نجات)، و نهایتاً در فرآیندهای قضایی و دادگاههای نمایشی بهکار گرفته میشود.
هدف این اثر، بیرون کشیدن این سازوکار از تاریکی است؛ نشان دادن اینکه چگونه روایت جایگزین سند میشود، چگونه شاهد جایگزین حقیقت، و چگونه رسانه جایگزین عدالت. این کتاب با اتکا به نقلقولهای مستقیم، زمانبندی دقیق، و پیوند رویدادها، میکوشد جنگ روانی را از حالت نامرئی خارج کرده و آن را در معرض قضاوت عمومی، حقوقی و تاریخی قرار دهد.
این یک پروندهی بسته نیست. پروندهای باز است که هر سند تازه، آن را کاملتر میکند. آنچه در دست دارید، دعوتی است به دیدن پشت صحنهی جنگی که گلولههایش کلماتاند، اما قربانیانش انسانهای واقعی.
فصل اول | جنگ روانی چیست و چگونه عمل میکند؟
جنگ روانی، در سادهترین تعریف، تلاشی است سازمانیافته برای تأثیرگذاری بر ادراک، احساس و قضاوت مخاطب، بهگونهای که بدون نیاز به زور عریان، نتیجهی مطلوبِ عامل جنگ حاصل شود. در نظامهای سرکوبگر، جنگ روانی نه مکمل، بلکه پیشنیاز سرکوب است.
در این الگو، حقیقت اهمیتی ثانویه دارد. آنچه اهمیت دارد، قاببندی روایت است: چه کسی سخن میگوید، در چه زمانی، از چه بستری، و با چه واژگانی. دستگاههای امنیتی آموختهاند که مخاطب عمومی کمتر به سند خام واکنش نشان میدهد؛ اما به «شهادت» واکنش نشان میدهد—به صدایی که ادعا میکند «از درون» آمده است.
به همین دلیل، جنگ روانی حکومتی معمولاً سه هدف را همزمان دنبال میکند:
- بیاعتبارسازی قربانی (با برچسبهایی چون فرقه، اسارت، مغزشویی)
- تطهیر سرکوبگر (با زبان حقوق بشر، نجات، درمان)
- آمادهسازی افکار عمومی برای اقدام بعدی (اعدام، محاکمه، فشار دیپلماتیک)
در این چارچوب، شاهد نه برای روشنکردن حقیقت، بلکه برای بستن پرونده بهکار گرفته میشود. شاهدی که قرار نیست پرسش برانگیزد، بلکه باید پاسخ نهایی را از پیش تعیین کند.
فصل دوم | معماری جنگ روانی علیه مجاهدین خلق
جنگ روانی علیه مجاهدین خلق، برخلاف تصور، مجموعهای از واکنشهای پراکنده نیست؛ بلکه معماری مشخصی دارد که طی سالها تثبیت شده است. این معماری بر سه ستون اصلی استوار است:
ستون اول: شاهدسازی
تولید چهرههایی با پیشینهی عضویت یا ارتباط، که پس از عبور از فرایند فشار، توابسازی یا جذب، بهعنوان «منبع دستاول» عرضه میشوند. اعتبار این شاهد نه از سند، بلکه از ادعای تجربهی شخصی میآید—ادعایی که عملاً امکان راستیآزمایی مستقل آن سلب شده است.
ستون دوم: همصداسازی رسانهای
روایت شاهد، بهصورت زنجیرهای در رسانههای وابسته، نیمهرسمی و گاه خارجی بازنشر میشود. تکرار، جایگزین تحقیق میگردد و مخاطب با این تصور مواجه میشود که «همهجا همین را میگویند».
ستون سوم: همزمانی قضایی–امنیتی
اوج کار زمانی است که روایت، همزمان با اقدام قضایی یا امنیتی منتشر میشود: آغاز یک دادگاه، موج اعدامها، تهدید دیپلماتیک یا عملیات اطلاعاتی. در این نقطه، روایت دیگر صرفاً «خبر» نیست؛ ابزار اقدام است.
ابراهیم خدابنده دقیقاً در تقاطع این سه ستون قرار میگیرد؛ شاهدی که روایتش بارها و بارها، در زمانهای حساس، و از بسترهای رسمی، بهکار گرفته شده است. تداوم حضور یک نام واحد در این معماری، نشانهی بیطرفی نیست؛ نشانهی وابستگی ساختاری است.
ادامه دارد… فصل سوم (از زندان تا همکاری) و فصل چهارم (عراق و پروژه اشرف) را کامل و پیوسته میآورم؛ .،
فصل سوم را مفصل، کتابی، پیوسته و بدون سانسور نوشتاری میآورم.
این فصل ستون فقرات کل کتاب است.
فصل سوم | تولد یک «شاهد»
از زندان و شکنجه تا همکاری سازمانیافته
هیچ «شاهدی» در جنگ روانی بهطور تصادفی متولد نمیشود.
شاهد، محصول یک فرایند است؛ فرایندی مرحلهبهمرحله که از درهمشکستن هویت آغاز میشود و به بازسازی هویت در خدمت سرکوب میانجامد. ابراهیم خدابنده، نمونهی کلاسیک این فرایند است.
۱. نقطه آغاز: دستگیری و انتقال
ابراهیم خدابنده در سال ۱۳۸۲، هنگام عبور از خاک سوریه، بازداشت و توسط حکومت بشار اسد به وزارت اطلاعات رژیم ایران تحویل داده شد. این انتقال، نه یک رویداد اداری، بلکه تحویل هدفمند یک نیروی سیاسی به ماشین سرکوب بود.
او به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد؛ بندی که در ادبیات زندانیان سیاسی، مترادف با شکنجه سیستماتیک، انزوای مطلق و شکستن روانی است.
در این مرحله، زندانی نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان موضوع مهندسی دیده میشود. هدف بازجو روشن است:
نه صرفاً گرفتن اعتراف، بلکه تغییر جایگاه فرد از «مقاومتکننده» به «ابزار».
۲. شکنجه بهمثابه فرایند بازسازی هویت
شکنجه در بند ۲۰۹ صرفاً فیزیکی نیست. آنچه این بند را متمایز میکند، شکنجه ترکیبی است:
- انفرادی طولانیمدت
- تهدید دائمی به اعدام
- القای بیپناهی مطلق
- تخریب تدریجی اعتمادبهنفس و قضاوت فردی
در این فضا، زندانی در برابر یک انتخاب قرار میگیرد که دستگاه امنیتی آن را «انتخاب آزاد» جا میزند، اما در واقع انتخاب میان مرگ و خیانت است.
ابراهیم خدابنده، برخلاف هزاران زندانی سرموضع که ایستادگی را برگزیدند، راه دوم را انتخاب کرد.
از این نقطه، فرایند «توابسازی» آغاز میشود؛ فرایندی که هدفش نه فقط شکستن، بلکه بازبرنامهریزی ذهنی است.
۳. توابسازی: عبور از انکار به همذاتپنداری با بازجو
مرحلهی بعد، مرحلهی خطرناکتر است:
زندانی باید نهتنها از گذشتهی خود تبری بجوید، بلکه منطق سرکوبگر را بپذیرد.
در این فاز:
- شکنجه بهتدریج کاهش مییابد؛
- بازجو نقش «منجی» را بازی میکند؛
- روایت جدیدی از گذشته به زندانی القا میشود؛
در مورد ابراهیم خدابنده، این بازسازی هویتی بهوضوح در مصاحبهها و نوشتههای بعدیاش قابل ردگیری است؛ جایی که:
- شکنجه انکار یا کوچکنمایی میشود؛
- زندان اوین «دارای استاندارد» معرفی میشود؛
- قربانی، مسئول سرنوشت خود قلمداد میگردد.
این تغییر زبان، تصادفی نیست؛ نشانهی موفقیت پروژه توابسازی است.
۴. از تواب تا منبع: ارتقای کارکرد
اما رژیم به «تواب خاموش» قانع نیست.
توابِ مطلوب، باید کارکرد عملیاتی پیدا کند.
در این مرحله:
- از زندانی خواسته میشود بنویسد، مصاحبه کند، شهادت بدهد؛
- گذشتهاش را بازنویسی کند؛
- دیگران را متهم کند؛
- و مهمتر از همه، علیه رفقای سابق خود موضع بگیرد.
این همان خط قرمزی است که عبور از آن، فرد را از «تواب منفعل» به همکار فعال دستگاه امنیتی تبدیل میکند.
ابراهیم خدابنده این خط را عبور کرد.
۵. پاداش همکاری: بازگشت مشروط به زندگی
پس از اثبات «خلوص»، دستگاه امنیتی پاداش میدهد:
- آزادی کنترلشده
- امکان سفر
- بازتعریف اجتماعی (فعال حقوق بشر، جداشده، منتقد)
اما این آزادی، واقعی نیست؛ قراردادی است نانوشته.
فرد آزاد است، تا زمانی که روایت را تکرار کند.
اگر روایت قطع شود، آزادی نیز قطع میشود.
از همینجاست که شاهدسازی به یک رابطهی پایدار تبدیل میشود، نه یک واقعهی موقت.
۶. نقطهی بیبازگشت: قطع پیوند اخلاقی
در این مرحله، فرد دیگر صرفاً برای نجات خود سخن نمیگوید.
او به جایی میرسد که سرکوب را توجیه میکند و حتی آن را «ضروری» میخواند.
در مصاحبههای بعدی ابراهیم خدابنده، این نشانهها آشکار است:
- توجیه اعدامها
- مشروعسازی زندان
- وارونهسازی مفهوم خیانت
- حمله به قربانیان بهعنوان «خطر برای کشور»
اینجا، شاهد دیگر «منبع اطلاعات» نیست؛
او بخشی از سازوکار سرکوب است.
۷. جمعبندی فصل سوم
ابراهیم خدابنده بهعنوان شاهد، نه محصول تجربه آزاد، بلکه محصول:
- شکنجه
- توابسازی
- بازسازی هویتی
- و ارتقای عملیاتی
است.
شناخت این مسیر، کلید فهم نقش امروز اوست.
بدون درک این فرایند، مصاحبهها «نظر شخصی» جلوه میکنند؛
اما با این درک، همان مصاحبهها ادامهی یک مأموریت امنیتی دیده میشوند.
فصل چهارم | عراق و پروژه اشرف
وقتی جنگ روانی به زمینهسازی برای کشتار تبدیل شد
خروج ابراهیم خدابنده از زندان و ورود او به فاز علنی همکاری، پایان مسیر نبود؛ آغاز مأموریت اصلی بود. مأموریتی که نقطه اوج آن در عراق و در ارتباط مستقیم با پروژه سرکوب مجاهدین در اشرف رقم خورد.
پس از سقوط صدام و تغییر موازنههای منطقهای، رژیم ایران فرصت تاریخی یافت تا پروژهای را که سالها در سر داشت، بهپیش ببرد: حذف فیزیکی و روانی مجاهدین خلق در خاک عراق. اما این حذف، بدون آمادهسازی افکار عمومی، دولت عراق و نهادهای بینالمللی ممکن نبود. اینجا بود که جنگ روانی، از سطح رسانهای فراتر رفت و به ابزار مستقیم عملیات بدل شد.
ابراهیم خدابنده در این مقطع، بهعنوان یک عنصر «آماده مصرف» وارد میدان شد؛ نه بهعنوان دیپلمات، نه فعال حقوق بشر مستقل، بلکه بهعنوان بازوی روایی وزارت اطلاعات و نیروی قدس.
۱. مأموریت در عراق: روایت بهجای گلوله
در عراق، هدف اصلی روشن بود:
مجاهدین نباید بهعنوان «پناهنده سیاسی» دیده شوند؛
باید بهعنوان «فرقهای خطرناک» معرفی شوند که حضورشان تهدید امنیتی است.
در این چارچوب، خدابنده:
- در نشستها و دیدارهای هماهنگشده با عوامل رژیم و دولت وقت عراق حضور یافت؛
- در مصاحبهها و گفتوگوهای هدایتشده، همان روایتهای آشنا را تکرار کرد؛
- و نقش «شاهد از درون» را بازی کرد که قرار بود هرگونه اقدام خشونتآمیز علیه اشرف را قابل توجیه جلوه دهد.
اینجا، جنگ روانی دیگر مقدمه نبود؛ جزئی از طرح عملیاتی شده بود.
۲. پروژه «خانوادهها»: سپر انسانیِ تبلیغاتی
یکی از کثیفترین ابزارهای این دوره، پروژه موسوم به «خانوادهها» بود.
پروژهای که در آن، افراد آموزشدیده و هدایتشده، بهعنوان خانواده اعضای اشرف معرفی شدند تا:
- فشار روانی ایجاد کنند؛
- مشروعیت سرکوب را بالا ببرند؛
- و حمله به اشرف را بهعنوان «اقدام انسانی» جا بزنند.
ابراهیم خدابنده، در کنار دیگر عوامل شناختهشده وزارت اطلاعات، در این پروژه نقش محوری داشت. روایت «نجات اعضا از فرقه» دقیقاً همان روایتی بود که بعدها، پس از حملات خونین به اشرف، برای شستوشوی افکار عمومی بهکار رفت.
در این نقطه، فاصله میان جنگ روانی و خونریزی، به صفر رسید.
۳. نتیجه عملی جنگ روانی در عراق
حملات به اشرف، کشتهشدن مجاهدین، و سکوت یا انفعال نهادهای بینالمللی، بدون این زمینهسازی ممکن نبود.
جنگ روانی، کار خود را کرده بود:
قربانی، خطر معرفی شده بود؛
و جلاد، مأمور حفظ امنیت.
در این میان، ابراهیم خدابنده نه تماشاگر، بلکه بخشی از ماشین توجیهگر این جنایت بود.
جمعبندی فصل چهارم
نقش خدابنده در عراق نشان میدهد که:
- او صرفاً «راوی گذشته» نبود؛
- بلکه عامل فعال در یک پروژه میدانی بود؛
- پروژهای که مستقیماً به کشتار منجر شد.
این نقطه، فصل تازهای در کارنامه اوست:
عبور کامل از روایت به همدستی عملیاتی.
فصل پنجم | انجمن نجات
پوشش نهادی وزارت اطلاعات برای استمرار جنگ روانی
پس از پایان فاز عراق و انتقال مجاهدین به خارج از آن کشور، دستگاه امنیتی رژیم نیازمند یک ساختار پایدار برای ادامه جنگ روانی بود. جنگی که دیگر نمیتوانست صرفاً بر حضور میدانی تکیه کند. پاسخ، ایجاد و تقویت نهادی بهنام انجمن نجات بود.
انجمن نجات، برخلاف ظاهر فریبندهاش، یک سازمان مردمنهاد مستقل نیست؛ بلکه بازوی علنی وزارت اطلاعات در جنگ روانی علیه مجاهدین خلق است. انتصاب ابراهیم خدابنده بهعنوان مدیرعامل این نهاد، تصادفی نبود؛ بلکه پاداش وفاداری و تضمین تداوم مأموریت بود.
۱. چرا انجمن نجات مهم است؟
این انجمن چند کارکرد همزمان دارد:
- تبدیل روایت امنیتی به زبان «حقوق بشر»
- تولید محتوای بهظاهر غیرحکومتی
- ارتباطگیری با رسانهها و نهادهای خارجی
- و مهمتر از همه، بازتعریف عامل امنیتی بهعنوان فعال مدنی
در این قالب، خدابنده دیگر نیازی به پنهانکاری نداشت. او اکنون با نام و عنوان رسمی سخن میگفت.
2. بازتولید روایت، بدون هزینه امنیتی
در مقام مدیرعامل انجمن نجات، خدابنده:
- همان ادعاهای دوران زندان و عراق را تکرار کرد؛
- اما اینبار با زبان نرمتر و واژگان حقوق بشری؛
- و بدون خطر بازخواست رسانهای یا حقوقی.
این مرحله، مرحله نهادینهشدن جنگ روانی است؛ جایی که روایت دیگر وابسته به فرد نیست، بلکه به یک «سازمان» نسبت داده میشود.
۳. صادرات روایت به بیرون از مرزها
یکی از مأموریتهای کلیدی انجمن نجات، صادرات روایت امنیتی به خارج از ایران بود.
مصاحبهها، نامهها، ارتباط با محافل خاص و حتی تهدیدهای غیرمستقیم علیه کشورهای میزبان مجاهدین، همگی در این چارچوب معنا پیدا میکنند.
در این مرحله، خدابنده دیگر فقط شاهد نیست؛
او سخنگوی غیررسمی سیاست سرکوب است.
جمعبندی فصل پنجم
انجمن نجات، ابزار بقای جنگ روانی پس از اشرف است.
و ابراهیم خدابنده، چهرهای است که این ابزار را فعال نگه داشته است.
از زندان،
به عراق،
از عراق به انجمن،
و از انجمن به دادگاهها—
این مسیر، مسیر یک فرد نیست؛
مسیر یک مأموریت پیوسته است.
فصل ششم | از رسانه تا دادگاه
وقتی روایت به ابزار سرکوب قضایی تبدیل میشود
نقطهی عطف جنگ روانی، لحظهای است که روایت از سطح تبلیغات عبور میکند و وارد فرآیند رسمی قضا میشود. در این مرحله، دیگر هدف صرفاً اقناع افکار عمومی نیست؛ هدف، مشروعسازی سرکوب در قالب قانون است. مصاحبههای اخیر ابراهیم خدابنده با رسانههای وابسته به قوه قضاییه، بهویژه خبرگزاری میزان، دقیقاً در این نقطه معنا پیدا میکند.
این مصاحبهها نه تصادفیاند و نه مستقل. زمانبندی آنها، بستر انتشارشان و محتوای تکرارشوندهشان نشان میدهد که با یک اقدام هماهنگ قضایی–امنیتی روبهرو هستیم. روایت خدابنده، در این فاز، نقش «پیشنویس حکم» را بازی میکند؛ حکمی که قرار است پیش از دادگاه، در ذهن مخاطب صادر شود.
۱. انتخاب رسانه: چرا میزان؟
خبرگزاری میزان، رسانهی رسمی قوه قضاییه است. انتشار روایت در این بستر، دو کارکرد همزمان دارد:
- القای اعتبار حقوقی به روایت؛
- ارسال پیام روشن به قاضی، دادستان و بدنه قضایی.
وقتی یک «شاهد» از تریبون میزان سخن میگوید، دیگر یک مصاحبهکنندهی عادی نیست؛ او بهطور ضمنی در جایگاه شاهدِ مورد تأیید دستگاه قضا قرار میگیرد.
ابراهیم خدابنده، مأمور دستگاه سرکوب و کشتار آخوندها
۲. همزمانی با پروندههای سنگین قضایی
مصاحبههای خدابنده دقیقاً در دورهای منتشر میشوند که:
- محاکمهی دهها عضو مجاهدین خلق در جریان است؛
- موج تازهای از احکام اعدام و تهدید به اجرای آنها شکل گرفته؛
- و رژیم بهدنبال توجیه حقوقی و تبلیغاتی این اقدامات است.
این همزمانی، تصادفی نیست. در جنگ روانی، زمان همانقدر مهم است که محتوا. روایت باید درست در لحظهای منتشر شود که بتواند بر روند تصمیمگیری قضایی اثر بگذارد.
۳. زبان روایت: حقوقینما، اما امنیتی
در این فاز، زبان خدابنده تغییر میکند:
- کمتر از شعار استفاده میشود؛
- واژگان حقوقی و روانشناسانه جایگزین میشوند؛
- و اتهامها بهگونهای مطرح میشوند که قابلیت تبدیل به کیفرخواست داشته باشند.
اما پشت این زبان نرم، همان منطق امنیتیِ قدیمی پنهان است:
قربانی، تهدید معرفی میشود؛
و سرکوب، ضرورت.
۴. شاهدی که سؤالبرانگیز نیست
در یک فرآیند قضایی سالم، شاهد باید:
- قابل پرسش باشد؛
- سابقهاش بررسی شود؛
- و امکان راستیآزمایی مستقل داشته باشد.
اما در اینجا، شاهد مصون از پرسش است. گذشتهی او، پیوندهایش، و نقشهای پیشینش، عمداً نادیده گرفته میشوند. این مصونیت، نشانهی بیطرفی نیست؛ نشانهی کارکرد ابزاری است.
جمعبندی فصل ششم
در این مرحله، ابراهیم خدابنده دیگر صرفاً عنصر جنگ روانی نیست؛
او به ابزار سرکوب قضایی تبدیل شده است.
روایت او، نه برای کشف حقیقت، بلکه برای بستن پروندهها بهکار میرود.
این نقطه، اوج همپوشانی رسانه، امنیت و قضاست.
فصل هفتم | جمعبندی نهایی
چرا این الگو شکستپذیر است؟
جنگ روانی، هرچقدر هم خشن و سازمانیافته باشد، یک ضعف بنیادین دارد:
وابستگی به تکرار.
وقتی روایت بهجای سند مینشیند، مجبور است خود را بارها و بارها بازتولید کند. همین تکرار، نقطهی آسیبپذیری آن است. پروندهی ابراهیم خدابنده نشان میدهد که چگونه یک نام، یک صدا و یک روایت، در طول سالها، بیآنکه سند تازهای ارائه شود، صرفاً چرخانده شده است.
۱. تکرار بهجای حقیقت
از زندان،
به عراق،
از عراق به انجمن نجات،
و از آنجا به دادگاهها—
روایت تغییر نکرده است؛ فقط لباسش عوض شده.
این ثبات روایت، نه نشانهی صداقت، بلکه نشانهی دستورکار واحد است.
۲. افشاگری مستند بهعنوان ضدحمله
تنها راه خنثیکردن این جنگ، واکنش احساسی یا شعار نیست؛
بلکه ثبت مستند، پیوسته و زمانمند است.
وقتی نقشها، تاریخها و پیوندها کنار هم قرار میگیرند، روایت امنیتی فرو میریزد؛ زیرا دیگر نمیتواند خود را «تجربه شخصی» جا بزند.
۳. چرا نامها مهماند؟
در جنگ روانی، نامها تصادفی نیستند.
تکرار یک نام، بهمعنای تکرار یک مأموریت است.
ابراهیم خدابنده، بهعنوان نام، اهمیتش نه در فردیت، بلکه در نمادبودن اوست؛ نماد شاهدِ ساختهشدهای که قرار است جای حقیقت بنشیند.
۴. پرونده باز است
این کتاب پایان یک مسیر نیست؛
آغاز یک حافظهی مستند است.
هر سند تازه،
هر مصاحبهی جدید،
و هر تکرار همان روایت—
نه قدرت رژیم، بلکه ضعف آن را نشان میدهد.
پایان
این کتاب نشان داد که جنگ روانی چگونه کار میکند،
چگونه شاهد ساخته میشود،
و چگونه روایت به ابزار سرکوب بدل میگردد.
اما نشان داد که این جنگ،
با حافظه، سند و افشاگری پیوسته،
قابل شکست است.
پژوهش پنتاگون دربارهُ سه مأمور وزرات اطلاعات رژیم ایران از خانواده خدابنده ها (شیطان بنده ها)
مهم کلیک کنید وترورها قتل ها وجنایات داخلی منطقه ای وبین المللی رژیم وسپاه پاسداران را بخوانید
