از ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ فرمانده سیاوش سیفی تا مهدی خانکی ،امیرحسین صفری وابوالفضل سپاهی – نویسنده شهرام بهزادی
تداوم یک مقاومت؛ از نسل انقلاب تا شورشگران امروز

از ۱۰ مرداد شهادت فرمانده سیاوش تا نسل سربداران
پیشگفتار
تاریخ، تنها رشتهای از تاریخها و نامها نیست. آنچه تاریخ را زنده نگه میدارد، انسانهایی هستند که در بزنگاههای سرنوشتساز، راهی را برمیگزینند و حاضر میشوند بهای آن را نیز بپردازند. برخی از این انتخابها در همان زمان پایان مییابد، اما برخی دیگر، نسلها را به یکدیگر پیوند میزند و به بخشی از حافظه یک ملت تبدیل میشود.
این کتاب روایت یکی از همین پیوندهاست؛ روایتی که از تابستان ۱۳۶۱ آغاز میشود و بیش از چهار دهه بعد، به نسلی میرسد که نامهایی چون مهدی خانکی، وحید بنیعامریان، بابک علیپور، پویا قبادی، محمد تقوی، امیرحسین حاتمی و دیگر جوانان معترض را در خود جای داده است.
در نگاه این کتاب، میان این دو نسل، تنها فاصلهای زمانی وجود دارد؛ اما رشتهای از باور، انتخاب، سازمانیافتگی، پایداری و فداکاری، آنان را به یکدیگر پیوند میدهد
فصل اول
از تصمیم تا پایداری
«گاهی تاریخ، بهای آزادی را از نسلی میگیرد تا نسلهای بعد معنای ایستادگی را فراموش نکنند.»
صبح دهم مرداد ۱۳۶۱، تهران هنوز از خواب برنخاسته بود که صدای نخستین رگبارها سکوت شهر را شکست. در چند نقطه پایتخت، نیروهای سپاه پاسداران، کمیتهها و واحدهای امنیتی، خانههایی را که ماهها برای یافتنشان شبکهای گسترده از تعقیب و مراقبت بهکار گرفته بودند، به محاصره درآوردند. دستور روشن بود؛ این بار نباید کسی بگریزد.
اما در پشت دیوارهای آن خانهها، داستان دیگری جریان داشت.
برای کسانی که در آن خانهها حضور داشتند، این صبح نه آغاز نبرد، بلکه پایان راهی بود که بیش از یک سال پیش انتخاب کرده بودند. آنان از مدتها قبل میدانستند که احتمال زنده ماندن اندک است. از همان روزی که تصمیم گرفتند در برابر حکومتی که آن را سرکوبگر میدانستند مقاومت کنند، مرگ را نیز بهعنوان یکی از احتمالات پذیرفته بودند.
در رأس مدافعان، فرمانده سیاوش سیفی قرار داشت؛ جوانی از نسلی که چند سال پیش در صفوف مخالفان حکومت پهلوی مبارزه کرده بود و سقوط آن نظام را سرآغاز آزادی میپنداشت. اما اکنون، کمتر از چهار سال پس از انقلاب، همان نسل خود را بار دیگر در برابر حکومتی میدید که این بار با نام دین و انقلاب، مخالفان خود را سرکوب میکرد.
برای فهم اهمیت دهم مرداد، باید یک سال به عقب بازگشت.
تابستان ۱۳۶۰، ایران در یکی از پرتنشترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار داشت. اختلافهای سیاسی که از نخستین ماههای پس از انقلاب شکل گرفته بود، به نقطهای رسیده بود که دیگر امکان حل آن در چارچوب رقابت سیاسی وجود نداشت. بازداشتها، تعطیلی روزنامهها، محدودیت احزاب و برخوردهای امنیتی، فضای کشور را هر روز بستهتر میکرد.
در چنین فضایی، تظاهرات ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ به نقطه عطفی تبدیل شد. پس از آن، موج گستردهای از بازداشتها و اعدامها آغاز شد و هزاران نفر روانه زندان شدند. از نگاه حکومت، این اقدامات برای تثبیت نظم و مقابله با مخالفان ضروری بود؛ در مقابل، سازمان مجاهدین خلق و هوادارانش این دوره را آغاز سرکوب فراگیر و حذف سازمانیافته خود میدانستند و تصمیم گرفتند وارد مرحلهای تازه از مبارزه شوند.
از دل همین تصمیم، فلسفهای شکل گرفت که بعدها در نبردهای ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ و ۱۰ مرداد ۱۳۶۱ خود را نشان داد؛ فلسفهای که بر پایه پذیرش هزینههای سنگین، از جمله کشته شدن در درگیری یا اعدام، استوار بود.
در روایت سازمان مجاهدین خلق، این سه نبرد حلقههای یک زنجیر بودند؛ زنجیری که با هر حلقه، مفهوم «ایستادگی تا آخرین نفس» بیش از پیش در فرهنگ تشکیلاتی آن جای میگرفت. از نگاه آنان، این تصمیم صرفاً یک تاکتیک نظامی نبود، بلکه بخشی از هویت و جهانبینی سازمان به شمار میرفت؛ هویتی که بعدها در تحولات ایدئولوژیک و تشکیلاتی سالهای بعد نیز بازتاب یافت.
در آن روزهای خونین، کمتر کسی تصور میکرد که این نبردها تنها آغاز راهی باشد که دههها ادامه خواهد یافت…
فصل اول
از تصمیم تا پایداری
۱– نسلی که انقلاب را پایان راه نمیدانست
در تاریخ معاصر ایران، نسلهایی آمدهاند که در مقاطع گوناگون، هر یک با آرمانها و برداشتهای متفاوت، در برابر قدرت سیاسی ایستادهاند. اما نسلی که در دهه پنجاه خورشیدی پا به میدان گذاشت، ویژگی متفاوتی داشت؛ نسلی که بسیاری از اعضای آن، مبارزه با حکومت پهلوی را نه صرفاً یک اعتراض سیاسی، بلکه بخشی از یک تعهد تاریخی تلقی میکردند.
برای بسیاری از آنان، زندان، شکنجه و حتی مرگ، پیش از انقلاب ۱۳۵۷ تجربهای آشنا بود. شماری از آنان سالها را در زندانهای ساواک گذرانده بودند و برخی دیگر دوستان و همرزمان خود را در میدانهای اعدام از دست داده بودند. هنگامی که در بهمن ۱۳۵۷ درهای زندانها گشوده شد، بسیاری گمان میکردند دوره استبداد در ایران پایان یافته است.
اما تاریخ، آنگونه که آرزو میشد پیش نرفت.
در فاصلهای کوتاه، اختلافهای سیاسی که در نخستین ماههای پس از انقلاب پدید آمده بود، به شکافی عمیق تبدیل شد. هر جریان، آینده ایران را به گونهای متفاوت میدید و رقابتهای سیاسی بهتدریج جای خود را به حذف و رویارویی داد.
در روایت سازمان مجاهدین خلق، این روند به معنای آن بود که انقلابی که با شعار آزادی آغاز شده بود، به حکومتی انجامیده است که همان شیوه حذف مخالفان را، این بار با تکیه بر مشروعیت دینی، دنبال میکند. از همین رو، رهبران و هواداران این سازمان، خود را در برابر انتخابی میدیدند که به باور آنان، ادامه همان راهی بود که سالها پیش علیه حکومت پیشین آغاز کرده بودند.
از نگاه آنان، مسئله صرفاً تغییر یک حکومت با حکومتی دیگر نبود؛ بلکه حفظ آرمانی بود که تصور میکردند انقلاب برای تحقق آن شکل گرفته است.
در این نگاه، اگر در دهه پنجاه مبارزه با سلطنت به بهای زندان و اعدام انجامیده بود، اکنون نیز دفاع از همان آرمانها میتوانست همان هزینه را در پی داشته باشد.
به همین دلیل، هنگامی که فضای سیاسی کشور بهسرعت امنیتی شد و بازداشتها و اعدامها آغاز گردید، بسیاری از اعضا و هواداران این جریان تصمیم گرفتند از میدان خارج نشوند. آنان میدانستند که توازن قوا به سود حکومت است، امکانات نظامی و امنیتی در اختیار حکومت قرار دارد و احتمال پیروزی سریع وجود ندارد. با این حال، از نگاه خود، مسئله اصلی پیروزی فوری نبود؛ بلکه حفظ موجودیت یک جریان سیاسی و انتقال آن به آینده بود.
همین تصمیم، فرهنگ تازهای را در میان آنان شکل داد؛ فرهنگی که در آن، «ماندن»، «پرداخت هزینه» و «وفاداری به انتخاب» به ارزشهای محوری تبدیل شد.
این فرهنگ در سه نبرد بزرگ سالهای آغازین دهه شصت، چهرهای عینی یافت؛ نبردهایی که بعدها در ادبیات سازمان مجاهدین خلق، به عنوان حلقههای یک زنجیره واحد شناخته شدند: ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ و ۱۰ مرداد ۱۳۶۱.
در هر سه رویداد، الگوی مشترکی دیده میشود؛ محاصره، نبرد، مقاومت و پایان کار با کشته شدن یا از میان رفتن مدافعان. از دیدگاه هواداران این سازمان، این الگو نه حاصل تصمیمی لحظهای، بلکه نتیجه راهبردی بود که بر پایه «ایستادگی تا آخرین امکان» شکل گرفته بود.
این تصمیم، اگرچه بهای سنگینی داشت، اما در روایت آنان، سرمایهای شد که بعدها بر پایه آن، تشکیلات خود را بازسازی کردند، انقلاب ایدئولوژیک را پیش بردند، ارتش آزادیبخش را بنیان نهادند و نسلی تازه را پرورش دادند؛ نسلی که دههها بعد، در اشرف، لیبرتی، کانونهای شورشی و در نهایت در چهرههایی چون مهدی خانکی و دیگر جوانان معترض، ادامه همان مسیر معرفی شد.
۲– جنگی که تنها بر سر قدرت نبود
اگر تاریخ را تنها از دریچه عملیاتها، درگیریها و آمار کشتهشدگان بخوانیم، بخش مهمی از حقیقت از نظر پنهان میماند. پشت هر رویارویی بزرگ، مجموعهای از اندیشهها، ترسها، امیدها و تصمیمهایی قرار دارد که مسیر آینده را رقم میزند.
در سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱، آنچه میان حکومت تازهاستقرار یافته و سازمان مجاهدین خلق جریان داشت، صرفاً نزاع دو نیروی سیاسی بر سر قدرت نبود. هر دو طرف، این رویارویی را نبردی سرنوشتساز برای آینده ایران میدانستند و دقیقاً به همین دلیل، هیچیک حاضر به عقبنشینی نبود.
از دیدگاه رهبران جمهوری اسلامی، وجود یک سازمان منسجم، دارای تشکیلات، ایدئولوژی، شبکه اجتماعی و توان سازماندهی، تهدیدی جدی برای تثبیت نظام نوپا به شمار میرفت. در چنین برداشتی، حذف این تهدید نه یک اقدام مقطعی، بلکه ضرورتی برای بقای حکومت تلقی میشد.
در مقابل، در روایت سازمان مجاهدین خلق، آنچه در جریان بود تنها محدود کردن یک حزب یا بازداشت چند فعال سیاسی نبود؛ بلکه پروژهای برای از میان برداشتن کامل یک جریان سیاسی و اجتماعی محسوب میشد. از همین رو، آنان نیز مبارزه را نه یک درگیری کوتاهمدت، بلکه نبردی طولانی برای بقا و استمرار تشکیلات میدانستند.
همین برداشت متقابل، شدت خشونت را افزایش داد.
در چنین فضایی، هر خانه تیمی تنها یک محل اختفا نبود؛ سنگری بود که مدافعان آن خود را آخرین حلقه دفاع از موجودیت سازمان میدانستند. هر دستگیری، صرفاً بازداشت یک فرد تلقی نمیشد؛ بلکه احتمال گسستن بخشی از شبکه تشکیلاتی را در پی داشت. هر نبرد نیز، صرفنظر از نتیجه نظامی آن، حامل پیامی سیاسی برای هر دو طرف بود.
به همین دلیل، در ادبیات درونی سازمان، مفاهیمی چون «ایستادگی»، «فدا»، «پرداخت بها» و «وفاداری به عهد» جایگاهی محوری یافت. این مفاهیم تنها شعار نبودند؛ بلکه به تدریج به بخشی از فرهنگ سازمانی تبدیل شدند؛ فرهنگی که در سالهای بعد، در تصمیمهای بزرگ تشکیلاتی و ایدئولوژیک نیز بازتاب یافت.
اما این فرهنگ چگونه شکل گرفت؟
پاسخ را باید در حوادث زمستان ۱۳۶۰ جستوجو کرد.
۳– نوزدهم بهمن؛ نخستین آزمون بزرگ
در زمستان ۱۳۶۰، فضای امنیتی ایران به اوج خود رسیده بود. ماهها از آغاز برخوردهای گسترده گذشته بود و دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی با استفاده از بازداشتها، تعقیبها و شبکههای اطلاعاتی، تلاش میکردند مراکز اصلی فعالیت مخالفان را شناسایی کنند.
در چنین شرایطی، نوزدهم بهمن به یکی از شناختهشدهترین روزهای این رویارویی تبدیل شد.
در آن روز، نیروهای حکومتی به یکی از مهمترین مراکز سازمان مجاهدین خلق یورش بردند. درگیری شدیدی رخ داد و تعدادی از اعضای این سازمان، از جمله موسی خیابانی و اشرف ربیعی، کشته شدند.
صرفنظر از اختلاف روایتها درباره جزئیات آن روز، یک نکته تردیدناپذیر است؛ نوزدهم بهمن تأثیر عمیقی بر هر دو سوی این تقابل گذاشت.
برای حکومت، این عملیات نشانه موفقیت دستگاه امنیتی در نفوذ و شناسایی شبکههای مخالف بود.
برای سازمان، این حادثه به نمادی از مقاومت تبدیل شد؛ مقاومتی که از نگاه آنان نشان میداد حتی در شرایط محاصره نیز میتوان تا آخرین لحظه ایستاد.
از این پس، «۱۹ بهمن» تنها یک تاریخ نبود؛ به بخشی از حافظه تشکیلاتی سازمان تبدیل شد.
اما این پایان ماجرا نبود.
کمتر از سه ماه بعد، حادثهای دیگر رخ داد که نشان داد نه حکومت از سیاست حذف عقب نشسته است و نه سازمان از راهبرد مقاومت.
دوازدهم اردیبهشت ۱۳۶۱، دومین حلقه این زنجیره بود؛ حلقهای که سرانجام در دهم مرداد همان سال به اوج خود رسید.
در ادامه فصل، وارد بازسازی کامل نبرد ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ خواهیم شد و سپس با پیوند طبیعی به ۱۰ مرداد ۱۳۶۱، روایت مفصل نبرد سیاوش سیفی و یارانش را آغاز میکنیم؛ جایی که از نظر روایی، نقطه اوج فصل اول خواهد بود.
فصل اول
۴– از نوزدهم بهمن تا دوازدهم اردیبهشت؛ دشمنی که عقب ننشست، مقاومتی که متوقف نشد
اگر حاکمیت تصور میکرد که با عملیات ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ آخرین ستونهای مقاومت سازمانیافته را درهم شکسته است، حوادث ماههای بعد نشان داد که واقعیت پیچیدهتر از آن بود.
عملیات نوزدهم بهمن، اگرچه از نظر تشکیلاتی ضربهای سنگین به سازمان مجاهدین خلق وارد کرد، اما نتوانست آنچه را حکومت انتظار داشت به دست آورد؛ یعنی فروپاشی روحیه مقاومت.
در خیابانهای تهران، مشهد، تبریز، شیراز، اصفهان و دهها شهر دیگر، بازداشتها همچنان ادامه داشت. هر روز نامهای تازهای بر دیوار زندانها نوشته میشد. هر شب خانوادهای در انتظار بازگشت فرزند خود تا صبح بیدار میماند و هر سحر، خبر تیرباران یا اعدام جوانانی منتشر میشد که بسیاری از آنان حتی بیست سال هم نداشتند.
نسلی که تا دو سال پیش در دانشگاهها، مدارس و خیابانها شعار آزادی سر داده بود، اکنون میان سلولهای انفرادی، دادگاههای چند دقیقهای و میدانهای اعدام پراکنده شده بود.
اما در همان حال، در سوی دیگر نیز تشکیلات در حال بازسازی بود.
هر پایگاهی که از میان میرفت، پایگاهی دیگر شکل میگرفت.
هر فرماندهی که کشته میشد، مسئولیتی به فردی دیگر منتقل میشد.
هر حلقهای که شکسته میشد، حلقهای تازه جای آن را میگرفت.
این بازسازی تنها یک ضرورت نظامی نبود؛ مسئله بقا بود.
در آن روزها، کمتر کسی در سازمان از پیروزی نزدیک سخن میگفت.
موضوع اصلی، زنده ماندن یک اندیشه، حفظ یک سازمان و انتقال آن به آینده بود.
به همین دلیل، هر خانه تیمی، بیش از آنکه یک مقر عملیاتی باشد، آخرین سنگر موجودیت سازمان محسوب میشد.
در مقابل، حکومت نیز به تجربه تازهای رسیده بود.
عملیات ۱۹ بهمن نشان داده بود که برای درهم شکستن مقاومت، تنها محاصره کافی نیست. دستگاه اطلاعاتی، سپاه، کمیتهها و دادستانی انقلاب، همکاری خود را گستردهتر کردند. اطلاعات محلی، بازجوییها، شنودها، تعقیبهای طولانی و استفاده از نیروهای متعدد، بخشی از سازوکاری بود که برای شناسایی شبکههای مخالف به کار گرفته شد.
از این پس، رویارویی وارد مرحلهای تازه شد؛ مرحلهای که هر دو طرف، آن را نبردی فرسایشی میدیدند.
۵– دوازدهم اردیبهشت؛ دومین حلقه زنجیر
سه ماه بیشتر از نوزدهم بهمن نگذشته بود که بار دیگر صدای گلوله، آرامش صبحگاهی تهران را شکست.
نیروهای حکومتی، پس از هفتهها تعقیب و جمعآوری اطلاعات، چند مرکز دیگر را شناسایی کردند.
این بار نیز محاصره از نخستین ساعات صبح آغاز شد.
کوچهها بسته شد.
رفتوآمدها کنترل شد.
نیروهای مسلح در اطراف خانهها مستقر شدند.
فرمان عملیات روشن بود؛ هیچکس نباید از حلقه محاصره خارج شود.
اما آنچه درون خانهها جریان داشت، صرفاً دفاع از یک ساختمان نبود.
برای کسانی که در آن خانهها حضور داشتند، این نبرد ادامه همان راهی بود که از سی خرداد آغاز شده و در نوزدهم بهمن بهای سنگینی برای آن پرداخت شده بود.
در روایت سازمان، دوازدهم اردیبهشت ثابت کرد که نوزدهم بهمن یک حادثه استثنایی نبوده است.
الگوی مقاومت، اکنون به فرهنگی پایدار تبدیل شده بود.
در این نبرد نیز بسیاری تا واپسین گلوله جنگیدند.
برخی کشته شدند.
برخی زخمی شدند.
و شماری نیز به اسارت درآمدند.
اما آنچه بیش از نتیجه نظامی اهمیت یافت، پیامی بود که این رویداد برای هر دو طرف داشت.
برای حکومت، روشن شد که حذف چند فرمانده یا چند پایگاه، به معنای پایان سازمان نیست.
و برای سازمان، این نبرد نشانهای بود که راه انتخابشده، صرفاً تصمیم چند نفر نیست؛ بلکه به باور مشترک نسلی تبدیل شده است که حاضر است هزینه آن را بپردازد.
از همین رو، بعدها در ادبیات سازمان، نوزدهم بهمن، دوازدهم اردیبهشت و دهم مرداد، نه سه حادثه جداگانه، بلکه سه فصل از یک حماسه واحد معرفی شدند.
اما هنوز بزرگترین آزمون در پیش بود.
تابستان ۱۳۶۱، دستگاه امنیتی حکومت پس از ماهها تعقیب، به اطلاعاتی دست یافت که زمینه گستردهترین عملیات خود علیه شبکههای باقیمانده سازمان را فراهم کرد.
صبح دهم مرداد، تهران دیگر شاهد یک درگیری محدود نبود.
چندین نقطه شهر، همزمان به میدان جنگ تبدیل شد.
در رأس این نبردها، فرماندهای قرار داشت که نام او بعدها با یکی از ماندگارترین فصلهای مقاومت سازمان گره خورد سیاوش سیفی.
فصل اول
از تصمیم تا پایداری
۶ ـ دهم مرداد؛ روزی که چند نقطه تهران به یک جبهه تبدیل شد
تابستان ۱۳۶۱، تهران شهری بود که در ظاهر زندگی روزمره خود را ادامه میداد، اما در زیر پوست آن، جنگی بیوقفه جریان داشت. خیابانها، کوچهها، خانههای اجارهای، مغازهها، تاکسیها و حتی صفهای نان، همگی میتوانستند بخشی از میدان تعقیب و مراقبت باشند. نیروهای امنیتی در جستوجوی پایگاهها و ارتباطات باقیمانده بودند و اعضای سازمان نیز در شرایطی که هر تماس، هر رفتوآمد و هر نشانی میتوانست به کشف یک زنجیره منجر شود، میکوشیدند تشکیلات را حفظ کنند.
بعد از ۱۹ بهمن و ۱۲ اردیبهشت، دستگاه سرکوب دیگر با یک شبکه ناشناخته روبهرو نبود. تجربه دو یورش بزرگ، به آن آموخته بود که چگونه حلقه محاصره را کامل کند، نیروها را در چند محور مستقر سازد، راههای خروج را ببندد و پیش از آغاز حمله، منطقه را از رفتوآمد عادی خالی کند. از سوی دیگر، کسانی که در پایگاهها حضور داشتند نیز میدانستند که اگر حلقه محاصره بسته شود، امکان گریز بسیار اندک خواهد بود.
دهم مرداد از همین نقطه آغاز شد؛ نه با یک حادثه منفرد، بلکه با یورشهایی هماهنگ در چند نقطه تهران.
صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود که نیروهای مسلح در اطراف شماری از پایگاهها مستقر شدند. خودروها در ورودی کوچهها قرار گرفتند، مسیرها بسته شد و ساکنان محل با صدای فرمانها، رفتوآمد نیروها و سپس شلیکهای نخستین از خواب برخاستند. در برخی نقاط، حمله با رگبار آغاز شد و در برخی دیگر، نیروهای مهاجم کوشیدند با نزدیک شدن به ساختمان، مدافعان را غافلگیر کنند. اما خیلی زود روشن شد که با عملیاتی کوتاه و بیپاسخ روبهرو نیستند.
در رأس این مقاومت، نام سیاوش سیفی قرار داشت؛ فرماندهای که مسئولیت هدایت بخشی از تشکیلات و هماهنگی مقاومت را برعهده داشت. اهمیت نقش او تنها در فرماندهی یک پایگاه خلاصه نمیشد. پس از ضربات سنگین ماههای قبل، مسئولیت کسانی مانند او بسیار فراتر از اداره یک واحد بود. آنان باید همزمان خلأهای تشکیلاتی را پر میکردند، نیروهای پراکنده را به یکدیگر متصل نگه میداشتند و در فضایی که هر روز امکان ضربهای تازه وجود داشت، روحیه ادامهدادن را حفظ میکردند.
دهم مرداد، لحظهای بود که این مسئولیت از شکل پنهان و روزمره خود بیرون آمد و در برابر دیدگان مردم به آزمون گذاشته شد.
در چندین نقطه شهر، زنان و مردانی که در پایگاهها محاصره شده بودند، تصمیم گرفتند تسلیم نشوند. برای آنان، این تصمیم ناگهانی نبود. هرکدام پیش از آن، روزها و ماههایی را در شرایط زندگی مخفی گذرانده بودند؛ با نامهای مستعار، جابهجاییهای پیدرپی، قطع ارتباط با خانواده، کمبود امکانات و خطر دائمی بازداشت. بسیاری از آنان پیشاپیش میدانستند که پایان این مسیر ممکن است نه فرار، بلکه مرگ در همان خانهای باشد که به آخرین سنگرشان تبدیل شده بود.
حمله سنگین بود. نیروهای مهاجم پس از تجربه درگیریهای پیشین، از تجهیزات و حجم آتش بیشتری استفاده میکردند. هدف آن بود که فرصت هرگونه مقاومت طولانی از میان برود. اما در داخل پایگاهها، پاسخ به محاصره نه سکوت بود و نه تسلیم. شلیکها از دو سو ادامه یافت و برخی ساختمانها در میان آتش و دود فرو رفتند.
برای مردم محلهها، آنچه رخ میداد تنها صدای یک عملیات امنیتی نبود. آنان شاهد رویارویی دو اراده بودند: قدرتی که با شمار زیاد نیرو، سلاح و امکانات آمده بود تا هر نشانی از مقاومت سازمانیافته را از میان بردارد، و گروههایی محاصرهشده که میدانستند راه خروجی ندارند، اما حاضر نبودند سلاح بر زمین بگذارند.
این صحنهها، دهم مرداد را از یک عملیات به یک واقعه تاریخی تبدیل کرد.
۷ ـ نامها در میان دود و آتش
در گزارشهای مربوط به آن روز، نام دهها زن و مرد آمده است؛ افرادی با سنها، پیشینهها و مسئولیتهای گوناگون که در چند پایگاه جداگانه به یک سرنوشت مشترک رسیدند. در میان آنان، جوانانی بودند که تنها چند سال پیش دانشآموز یا دانشجو بودند؛ افرادی که در فعالیتهای علنی پس از انقلاب شرکت کرده بودند و سپس، با بستهشدن فضای سیاسی، به زندگی مخفی روی آورده بودند. در کنار آنان، اعضای باتجربهتر و حتی مادری سالخورده حضور داشتند که سرنوشت خود را از فرزندان و همرزمانش جدا نکرد.
فاضله مددپور، باقر آلاسحاق، هادی و جعفر آمرطوسی، افسانه امینیان، فاطمه اثنیعشری، نوذر احسنی، عصمت احمدی، قاسمعلی بیات کمیتکی، امیر بیژنیار، زبیده جعفری ثانی، علیرضا حسینی، سهیلا بنیقاضی، مریم حسینی، مریم خداییصفت، شهاب راسخی دهکردی، علی و ناهید رحمانی، اعظم رضایی، طاهره زاهدی، فائزه و مهدی زائریان مقدم، احترامالسادات کرباسی، صدیقه شمسفرد، اردلان صفییاری، فاطمه مینایی میرزایی، هادی غلامی، سیدمحمد غیاث سعیدی، فرهاد فتحپور پاکزاد، افشین قهرمانی، زهره گودرزی، محمد لقاء نازنده، کاظم محمدی گیلانی، محسن داوودی، محسن مورعی، سیدمصطفی موسوی، ناهید میری چیمه، محمد نوایی روشندل، طاهره وزیری، حسین سلیمانی و شماری دیگر، تنها فهرستی از اسامی نیستند. هر نام، زندگیای بود که پیش از رسیدن به آن صبح، راهی طولانی را پیموده بود.
در میان این نامها، حضور احترامالسادات کرباسی، مادر زائریان، معنایی ویژه داشت. او در سنی ایستاد که بسیاری انتظار دارند انسان از میدان خطر دور شود، اما پابهپای فرزندان و یارانش ماند. حضور او تصویر روشنی از گستره نسلی این مقاومت به دست میدهد؛ مقاومتی که تنها به جوانان محدود نبود و گاه مادران را نیز در همان صف قرار میداد.
آنچه این افراد را در یک قاب تاریخی قرار میدهد، یکسان بودن زندگی یا پیشینه آنان نیست. نقطه پیوندشان، تصمیمی بود که در لحظه محاصره آشکار شد: ندادنِ امکان تسلیم به دشمنی که برای نابودی آنان آمده بود.
تنها چند کودک خردسال زنده به دست نیروهای مهاجم افتادند. همین تصویر، شدت واقعه را روشن میکند؛ خانههایی که پس از ساعتها درگیری، از ساکنان بزرگسال خود خالی شدند و کودکانی که در میان دود، آوار و پیکرهای بیجان باقی ماندند.
۸ ـ از شکست نظامی تا پیروزی اخلاقی
اگر دهم مرداد را تنها با معیار نظامی بسنجیم، توازن قوا از آغاز روشن بود. یک طرف، دستگاه حکومتی با نیرو، اطلاعات، سلاح و امکان محاصره قرار داشت؛ طرف دیگر، پایگاههایی محدود و محاصرهشده که امکان پشتیبانی یا عقبنشینی نداشتند. نتیجه نظامی نیز، با کشتهشدن سیاوش سیفی و دهها تن از همراهانش، به سود حکومت پایان یافت.
اما تاریخ همیشه با معیار میدان همان روز داوری نمیکند.
حکومت میخواست با این یورشها ثابت کند که سازمان را در داخل کشور از میان برده و حلقههای باقیمانده آن را نابود کرده است. هر ضربه با تبلیغاتی گسترده همراه میشد و رسانههای رسمی از پایانیافتن مقاومت سخن میگفتند. با این حال، تکرار همین ادعا پس از هر عملیات، خود نشان میداد که مسئله پایان نیافته است. اگر سازمان پس از ۱۹ بهمن تمام شده بود، چرا ۱۲ اردیبهشت لازم شد؟ و اگر پس از ۱۲ اردیبهشت چیزی باقی نمانده بود، چرا در ۱۰ مرداد چندین نقطه تهران به میدان درگیری تبدیل شد؟
در اینجا، معنای تاریخی پایداری آشکار میشود. پایداری لزوماً به معنای حفظ یک پایگاه یا پیروزی در یک درگیری نیست. گاهی معنای آن، جلوگیری از تحقق هدف اصلی دشمن است. هدف حکومت فقط کشتن چند فرمانده نبود؛ میخواست باور به ادامه راه را از میان ببرد، میان رهبری و بدنه شکاف بیندازد و مقاومت را به خاطرهای شکستخورده تبدیل کند.
۱۹ بهمن، ۱۲ اردیبهشت و ۱۰ مرداد، برخلاف این هدف عمل کردند. آنان که کشته شدند، نتوانستند پایگاههای خود را حفظ کنند، اما الگویی از ایستادگی برجای گذاشتند که بعدها به بخشی از هویت سازمان تبدیل شد.
نوزدهم بهمن، اعتماد میان بدنه و رهبری را با خون موسی خیابانی، اشرف ربیعی و یارانشان دوباره پیوند زد. دوازدهم اردیبهشت نشان داد که آن فدا یک حادثه یگانه و پایانیافته نبوده است. دهم مرداد نیز ثابت کرد که حتی پس از ضربات سنگین به مرکزیت و شبکههای اصلی، هنوز کادرها و اعضایی وجود دارند که همان عهد را ادامه میدهند.
از این منظر، سه واقعه در امتداد یکدیگر قرار میگیرند. در هر سه، رهبری و کادرهای مسئول نه از دور، بلکه در متن خطر حضور داشتند. خون آنان با خون میلیشیاهایی پیوند خورد که پیشتر در خیابانها، زیر شکنجه یا در برابر جوخههای اعدام جان داده بودند. همین همسرنوشتی بود که اجازه نداد تبلیغات حکومت، تصویر رهبری جدا از بدنه و نیروهای بیپناه را در ذهن هواداران تثبیت کند.
فدای رهبری، به فدای اعضای گمنام معنا داد و فدای اعضای گمنام، جایگاه رهبری را در حافظه تشکیلاتی تثبیت کرد.
این پیوند، بعدها در هر مرحله دوباره به کار آمد: در زندانها، در تبعید، در تشکیل ارتش آزادیبخش، در اشرف و لیبرتی و در نسلهایی که سالها بعد، بدون آنکه حوادث سال ۱۳۶۱ را به چشم دیده باشند، خود را وارث همان سنت میدانستند.
۹ ـ نسل پنجاهوهفت در برابر وارث واقعی سلطنت
نسلی که در سال ۱۳۵۷ علیه سلطنت به میدان آمده بود، تصور نمیکرد چند سال بعد ناچار شود در برابر حکومتی تازه، همان زبان مقاومت را به کار گیرد. آنان درهای زندانهای شاه را شکسته و آزادی زندانیان سیاسی را جشن گرفته بودند. بسیاری از آنان خمینی را نه ادامه سلطنت، بلکه نفی آن میپنداشتند. اما تجربه کوتاه سالهای پس از انقلاب، برایشان معنای دیگری پیدا کرد.
از نگاه مجاهدین، خمینی نه گسست از استبداد سلطنتی، بلکه وارث واقعی آن بود؛ وارثی که دستگاه سرکوب، زندان، شکنجه و حذف مخالف را حفظ کرد و تنها پوشش و مشروعیت آن را تغییر داد. اگر شاه با تاج و ارتش سلطنت میکرد، خمینی با عمامه و نهادهای برآمده از ولایت فقیه همان تمرکز قدرت را بازسازی کرد. از همین رو، مقابله با او برای نسلی که علیه شاه برخاسته بود، انحراف از راه گذشته نبود؛ ادامه همان راه در برابر شکل تازهای از استبداد بود.
این برداشت، یکی از پایههای اخلاقی ایستادگی سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ شد. مجاهدین خود را نیرویی نمیدیدند که برای سهمی از قدرت وارد جنگ شده باشد؛ بلکه معتقد بودند انقلاب مردم ایران ربوده شده و حاکمیت جدید در حال نابودی نیروهایی است که برای آزادی بهای سنگین داده بودند.
به همین دلیل، نبرد با ولایت فقیه در ادبیات آنان ادامه نبرد با سلطنت تلقی شد. خمینی در این روایت، «ولیعهد واقعی شاه» بود؛ نه از نظر نسب و شکل حکومت، بلکه از آن رو که منطق حذف، تمرکز قدرت و دشمنی با آزادی را ادامه میداد.
این نگاه، به پایداری آنان معنایی تاریخی میداد. اگر نسل پیشین در برابر ساواک ایستاده بود، نسل پس از انقلاب باید در برابر سپاه، کمیته و دادستانی انقلاب میایستاد. اگر زندانیان سیاسی در دوران شاه با شکنجه و اعدام روبهرو بودند، اکنون همان نسل و شاگردانشان با دادگاههای چنددقیقهای، شکنجهگاهها و جوخههای تیرباران حکومت جدید مواجه شده بودند.
از اینرو، دهم مرداد تنها دفاع از چند خانه نبود؛ دفاع از تصویری بود که این نسل از خود و گذشتهاش داشت. تسلیم، برای آنان تنها از دستدادن جان یا آزادی نبود، بلکه انکار تمام مسیری بود که از دهه پنجاه تا آن روز پیموده بودند.
آنان قیمت دادند و به عهد خود وفا کردند.
۱۰ ـ آنچه باقی ماند
پس از پایان درگیریها، خانهها نیمهسوخته و خیابانها پر از آثار گلوله بود. نیروهای حکومتی اجساد را منتقل کردند، مناطق را پاکسازی کردند و رسانهها از ضربهای دیگر به سازمان سخن گفتند. از دید حاکمیت، پرونده یک مرحله دیگر بسته شده بود.
اما آنچه در ذهن هواداران باقی ماند، نه تصویر خانههای ویران، بلکه تصویر انسانهایی بود که در محاصره عقب ننشستند.
سیاوش سیفی و یارانش در حافظه مقاومت، ادامه موسی و اشرف شدند. دهم مرداد ادامه ۱۲ اردیبهشت و ۱۲ اردیبهشت ادامه ۱۹ بهمن بود. هر واقعه، معنای واقعه پیشین را تکمیل میکرد و مجموعه آنها فرهنگ تازهای میساخت: فرهنگ وفاداری به انتخاب، پرداخت بها و ادامه راه حتی هنگامی که پیروزی فوری در افق دیده نمیشد.
اما این پایداری، بهتنهایی برای عبور از بحران کافی نبود. سازمان بخش بزرگی از کادرهای داخل کشور را از دست داده بود. شبکهها از هم گسسته، ارتباطها دشوار و شرایط فعالیت در ایران هر روز سنگینتر شده بود. حفظ خاطره فدا ضروری بود، اما مسئله مهمتری نیز در برابر رهبری قرار داشت: چگونه میتوان از دل این ضربات، سازمانی را بازسازی کرد که نه فقط زنده بماند، بلکه بتواند راهبرد، تشکیلات و نسلهای آینده خود را نیز شکل دهد؟
پاسخ به این پرسش، آسان و فوری نبود.
سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴، سالهای عبور از آتش بود؛ دورهای که در آن، مقاومت باید از شکل پایگاههای شهری فراتر میرفت، تجربه شکستها را جذب میکرد و برای مرحلهای تازه آماده میشد. بسیاری از کسانی که این راه را ادامه دادند، دیگر در ایران نبودند. صحنه مبارزه گستردهتر شده بود و مسئله بقا، بازسازی و ایجاد یک آلترناتیو سازمانیافته، بیش از هر زمان دیگری اهمیت داشت.
دهم مرداد، پایان فصل مقاومت شهری نبود؛ پایان یک شکل از آن بود.
از میان ویرانههای آن روز، پرسشی بزرگتر سر برآورد:
چگونه میتوان نیرویی را که قرار بود با کشتار و سرکوب از تاریخ حذف شود، دوباره ساخت و برای یک نبرد طولانی آماده کرد؟
پاسخ این پرسش، موضوع فصل بعد است.
فصل دوم
سیاوش سیفی؛ فرماندهای که ستون مقاومت داخلی شد
«برخی انسانها تنها در روز شهادتشان شناخته میشوند، در حالی که سالها پیش از آن، بار یک تاریخ را بر دوش گرفتهاند.»
دهم مرداد ۱۳۶۱، نام سیاوش سیفی برای نخستین بار در مقیاسی گسترده بر سر زبانها افتاد؛ روزی که رسانههای حکومتی از انهدام یکی از مهمترین مراکز سازمان مجاهدین خلق سخن گفتند و سازمان نیز از شهادت یکی از برجستهترین فرماندهان خود خبر داد.
اما هیچ فرماندهای در یک روز ساخته نمیشود.
صبح دهم مرداد، پایان راهی بود که سالها پیش، در شهری کوچک در آذربایجان آغاز شده بود.
برای شناخت دهم مرداد، باید پیش از شنیدن صدای نخستین گلولهها، به سالهایی بازگشت که نوجوانی از بناب، آرامآرام مسیر زندگی خود را انتخاب میکرد؛ مسیری که قرار بود او را از کوچههای شهرش به زندان شاه، از زندان به دانشگاه، از دانشگاه به مبارزه مخفی و از آنجا به مسئولیت سنگین هدایت مقاومت داخلی برساند.
بناب؛ آغاز راه
بناب، مانند بسیاری از شهرهای آذربایجان، در دهه چهل و پنجاه تنها یک شهر آرام کشاورزی نبود. روحیه مذهبی، سابقه مبارزات مردمی، نفوذ اندیشههای آزادیخواهانه و حساسیت نسبت به رخدادهای سیاسی کشور، فضای متفاوتی به آن داده بود.
سیاوش سیفی در چنین محیطی رشد کرد.
خانواده، مدرسه، فضای مذهبی و تحولات سیاسی ایران، هر کدام سهمی در شکلگیری شخصیت او داشتند، اما آنچه بیش از هر چیز در خاطره دوستانش باقی مانده، روحیه آرام، منظم و مسئولیتپذیر او بود.
او از همان سالهای نوجوانی، بیشتر شنونده بود تا سخنگو.
بیشتر عمل میکرد تا شعار بدهد.
و بیش از آنکه خود را مطرح کند، به فکر انجام مسئولیتی بود که بر عهده میگرفت.
شاید همان روزها هیچکس تصور نمیکرد همین جوان آرام، چند سال بعد مسئول بخشی از مهمترین شبکه مقاومت داخلی ایران شود.
دانشگاه؛ انتخابی که به زندان ختم شد
ورود به دانشگاه، برای نسل سیاوش تنها ادامه تحصیل نبود.
دانشگاههای ایران در سالهای پایانی حکومت پهلوی، میدان برخورد اندیشهها بودند.
بحثهای سیاسی، جلسات مخفی، انتشار اعلامیه، ارتباط میان دانشجویان و جریانهای مبارز، فضای تازهای ایجاد کرده بود.
سیاوش نیز مانند بسیاری از جوانان همنسل خود، به این فضا وارد شد.
او خیلی زود دریافت که دیگر نمیتواند تنها یک دانشجو باقی بماند.
شرایط کشور، او را وادار میکرد میان سکوت و مسئولیت یکی را انتخاب کند.
انتخابش روشن بود.
همین انتخاب، خیلی زود او را در مسیر تعقیب ساواک قرار داد.
دستگیری، بازجویی و زندان، بخشی از زندگی او شد.
زندان شاه؛ مدرسهای که بسیاری را ساخت
زندان برای بسیاری پایان مبارزه بود.
برای گروهی دیگر، آغاز مرحلهای تازه.
در زندانهای شاه، نسلهای مختلف مبارزان سیاسی، با همه اختلافهای فکری و سیاسی، در کنار یکدیگر زندگی میکردند.
بحث میکردند.
مطالعه میکردند.
اختلاف میکردند.
و هر روز شناخت عمیقتری از یکدیگر پیدا میکردند.
سیاوش نیز از همین نسل بود.
در زندان، بیش از آنکه به دنبال دیده شدن باشد، به دنبال آموختن بود.
رفتار متین، انضباط فردی و روحیه جمعی، او را نزد همبندانش به فردی قابل اعتماد تبدیل کرده بود.
سالها بعد، کسانی که مسئولیتهای بزرگ تشکیلاتی را میان افراد تقسیم میکردند، دقیقاً همین ویژگیها را به یاد آوردند.
اعتماد، مهمترین سرمایه یک مبارزه مخفی است.
و اعتماد، با شعار به دست نمیآید.
در سالهای زندان ساخته میشود.
انقلاب؛ آزادی از زندان، ورود به مسئولیتی بزرگتر
بهمن ۱۳۵۷ درهای زندان را گشود.
برای بسیاری، دوران مبارزه پایان یافته بود.
اما برای سیاوش، مرحله دشوارتر تازه آغاز میشد.
انقلاب پیروز شده بود، اما آینده هنوز روشن نبود.
فضای سیاسی کشور به سرعت دگرگون میشد.
جریانهای مختلف برای آینده ایران برنامههای متفاوتی داشتند.
در این میان، سازمان مجاهدین خلق نیز به سرعت فعالیت علنی خود را گسترش داد.
سیاوش دیگر آن زندانی سالهای قبل نبود.
تجربه زندان، شناخت تشکیلات و توانایی سازماندهی، او را در جایگاهی قرار داد که مسئولیتهای سنگینتری به او سپرده شود.
او کمتر در صحنه عمومی دیده میشد.
کار اصلیاش ساختن بود.
ساختن ارتباط.
ساختن نیرو.
ساختن تشکیلات.
و حفظ انسجام.
مردی برای روزهای سخت
در هر تشکیلاتی، افراد متفاوتی وجود دارند.
عدهای برای روزهای آرام مناسباند.
عدهای برای روزهای تبلیغات.
عدهای برای سخنرانی.
اما روزهایی هم میرسد که همه چیز فرو میریزد.
تشکیلات ضربه میخورد.
ارتباطها قطع میشود.
مسئولان کشته میشوند.
هیچ نقشه آمادهای وجود ندارد.
در چنین لحظههایی، تنها کسانی میتوانند سازمان را سر پا نگه دارند که پیش از هر چیز، آرامش خود را حفظ کنند.
سیاوش از همین جنس بود.
کمحرف.
دقیق.
منظم.
اهل تصمیم.
و مهمتر از همه، اهل مسئولیت.
به همین دلیل بود که هرچه بحران سنگینتر میشد، مسئولیت او نیز بیشتر میشد.
نه به خاطر شهرت.
بلکه به خاطر اعتماد.
اعتماد موسی خیابانی
در سالهای پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، هنگامی که سازمان وارد مرحله مخفی شد، موسی خیابانی به عنوان مسئول اصلی تشکیلات داخل کشور، بیش از هر زمان دیگری به نیروهایی احتیاج داشت که بتوانند مستقل تصمیم بگیرند، فشار را تحمل کنند و شبکههای مختلف را به هم متصل نگه دارند.
سیاوش یکی از همین افراد بود.
او نه صرفاً یک فرمانده نظامی، بلکه مسئولی تشکیلاتی بود.
رابط میان بخشهای مختلف.
هماهنگکننده.
حلکننده بحران.
کسی که در شرایط قطع ارتباط نیز میتوانست مسیر را پیدا کند.
اعتماد موسی به او، نتیجه یک تصمیم لحظهای نبود.
سالها شناخت، زندان، مبارزه و تجربه مشترک، چنین اعتمادی را ساخته بود.
به همین دلیل، هرچه فشار حکومت بیشتر میشد، مسئولیت سیاوش نیز سنگینتر میشد.
پس از نوزدهم بهمن
نوزدهم بهمن ۱۳۶۰ فقط شهادت موسی خیابانی نبود.
ساختمان رهبری مقاومت داخلی فرو ریخت.
دهها مسئول برجسته از میان رفتند.
بسیاری تصور کردند تشکیلات دیگر توان ادامه ندارد.
اما درست از همین نقطه، نام سیاوش پررنگتر شد.
باری که پیشتر بر دوش چند نفر تقسیم شده بود، اکنون بر دوش تعداد اندکی باقی مانده بود.
سیاوش یکی از آنان بود.
او دیگر فقط مسئول یک منطقه یا یک بخش نبود.
باید رشتههایی را که در اثر ضربه گسسته بود، دوباره به هم وصل میکرد.
ارتباط شهرستانها.
شمال کشور.
جنگل.
تهران.
شبکههای باقیمانده.
و نیروهایی که هر روز تعدادشان کمتر میشد.
کار او دیگر تنها اداره تشکیلات نبود.
جلوگیری از فروپاشی بود.
سالهای آتش؛ حفظ یک جنبش در میان سرکوب و پراکندگی
«گاهی دشوارترین پیروزی، نه پیشروی در میدان، بلکه باقیماندن پس از ضربهای است که برای نابودی کامل طراحی شده است.»
پس از دهم مرداد ۱۳۶۱، دیگر هیچچیز شبیه ماههای نخست رویارویی نبود. شبکههای شهری که زمانی با شتاب گسترش یافته بودند، زیر فشار مداوم بازداشت، تعقیب، نفوذ و ضربههای پیدرپی فرسوده شده بودند. بسیاری از خانههای امن شناخته شده بود، ارتباطها دشوارتر شده بود و هر رفتوآمد ساده میتوانست زنجیرهای از دستگیریها را به دنبال بیاورد.
حکومت میخواست تنها چند پایگاه را از میان نبرد. هدف، شکستن امکان بازسازی بود. هر دستگیری باید به دستگیری بعدی منتهی میشد، هر اعتراف باید حلقهای تازه را آشکار میکرد و هر حلقه آشکارشده باید بخشی دیگر از تشکیلات را به زیر ضرب میبرد. دستگاه امنیتی، بازجویی و سرکوب را به یک روند پیوسته تبدیل کرده بود؛ روندی که در آن فرصت نفسکشیدن به مخالفان داده نمیشد.
در برابر چنین فشاری، مسئله اصلی دیگر اجرای عملیات یا حفظ یک نقطه خاص نبود. مسئله، جلوگیری از فروپاشی کامل بود.
جنبشی که بخش بزرگی از کادرهایش را از دست داده بود، ناچار بود خود را در شرایطی بازسازی کند که دشمن هر روز در حال نزدیکتر شدن بود. مسئولیتها باید به سرعت منتقل میشد. نیروهای جوانتر باید جای خالی افراد باتجربه را پر میکردند. ارتباطها باید محدودتر، دقیقتر و امنتر میشد. هر خطا میتوانست جان دهها نفر را به خطر بیندازد.
این سالها، سالهای تصمیمهای آسان نبود.
هر فرد باید میان ماندن و رفتن، ادامهدادن و کنارکشیدن، سکوت و خطر، یکی را انتخاب میکرد. برخی توان ادامه نداشتند. برخی زیر فشار بریدند. برخی دستگیر شدند و برخی در آخرین لحظهها توانستند از حلقه محاصره خارج شوند. اما گروهی نیز ماندند و بار سنگینتر را بر دوش گرفتند.
آنچه یک سازمان را در چنین شرایطی زنده نگه میدارد، تنها دستور تشکیلاتی نیست. اعتماد است. باوری است که افراد را قانع میکند شکست امروز پایان تاریخ نیست. پیوندی است که به آنان میگوید اگر یک حلقه از میان رفت، حلقهای دیگر باید جای آن را بگیرد.
در همین سالها بود که خاطره ۱۹ بهمن، ۱۲ اردیبهشت و ۱۰ مرداد از یک یادبود فراتر رفت. آن وقایع به زبان مشترک تشکیلات تبدیل شدند. هر نیروی تازهمسئول، خود را در امتداد کسانی میدید که پیش از او ایستاده بودند. هر ضربه، با این معنا تحمل میشد که پیشتر نیز ضربههایی سنگینتر وارد شده و جریان باقی مانده است.
اما واقعیت سختتر از آن بود که فقط با خاطره و روحیه بتوان از آن عبور کرد.
در داخل ایران، فضا هر روز بستهتر میشد. زندانها از جوانان پر بود. دادگاهها اغلب کوتاه، بیدفاع و از پیش تعیینشده بود. احکام سنگین با شتاب صادر میشد و خانوادهها در بیخبری، میان زندانها، دادستانیها و گورستانها سرگردان بودند.
اعدام تنها مجازات یک فرد نبود. ابزاری برای شکستن یک نسل بود.
حکومت میخواست هر خبر تیرباران، هر جسد تحویلدادهنشده و هر قبر بینام، پیامی برای جامعه باشد: مقاومت بیفایده است، هزینه بیش از توان شماست و هیچکس نمیتواند در برابر دستگاه قدرت دوام بیاورد.
اما این پیام همیشه همان نتیجهای را نداشت که حکومت میخواست.
برای برخی، اعدام ترس آفرید و آنان را از سیاست دور کرد. برای برخی دیگر، خشم آفرید. برای خانوادههایی که فرزندانشان را از دست میدادند، نام آن فرزندان به بخشی از حافظه خانه تبدیل میشد. عکسها در صندوقها، نامهها در لابهلای کتابها و خاطره آخرین دیدار در ذهنها باقی میماند.
در بسیاری از خانهها، سوگ به سکوت تبدیل نشد. به روایت تبدیل شد.
مادران و پدران، نام فرزندان خود را به نسل بعد رساندند. خواهران و برادران، آنچه دیده بودند بازگو کردند. زندانیان آزادشده، خاطرات شکنجه و مقاومت را با خود بیرون آوردند. از همین راه، آنچه حکومت میخواست در دیوارهای زندان دفن کند، به حافظه اجتماعی راه یافت.
این حافظه، یکی از منابع بقای مقاومت شد.
زندان؛ جایی میان شکست و بازسازی
زندانهای دهه شصت فقط محل حبس نبودند. میدان دیگری از رویارویی بودند. در آنجا، حکومت میکوشید شخصیت سیاسی زندانی را بشکند، گذشته او را انکار کند و از او انسانی بسازد که تنها به زندهماندن فکر کند.
بازجویی، انفرادی، محرومیت از خواب، تهدید خانواده، شکنجه جسمی و فشار روانی، همه برای رسیدن به یک نقطه طراحی شده بود: شکستن اراده.
اما زندان برای بسیاری، به مدرسهای دیگر تبدیل شد.
در میان دیوارها، تجربهها منتقل میشد. زندانیان از یکدیگر میآموختند چگونه مقاومت کنند، چگونه اطلاعات را حفظ کنند، چگونه زیر فشار فرو نریزند و چگونه امید را حتی در شرایطی که فردا نامعلوم بود، زنده نگه دارند.
زندان همچنین مرز میان شعار و واقعیت را آشکار میکرد. در بیرون میشد از فدا سخن گفت، اما در سلول انفرادی، فدا معنایی عینی پیدا میکرد. در دادگاه چنددقیقهای، وفاداری از یک مفهوم انتزاعی به انتخابی فوری تبدیل میشد. در لحظهای که زندانی میدانست یک جمله میتواند جان دیگری را به خطر بیندازد، اخلاق تشکیلاتی در سختترین شکل خود آزموده میشد.
همه از این آزمون سربلند بیرون نیامدند. چنین ادعایی نه واقعی بود و نه انسانی. فشارها سنگین بود و انسانها توان یکسانی نداشتند. برخی شکستند، برخی عقب نشستند و برخی حتی در خدمت دستگاه سرکوب قرار گرفتند.
اما آنچه برای بقای جنبش اهمیت داشت، این بود که هستهای از مقاومت باقی ماند؛ هستهای که بعدها خاطرات و تجربههایش به نسلهای دیگر منتقل شد.
در همان سالها، نام زندانیان اعدامشده و مقاوم به نشانههایی از وفاداری تبدیل شد. هر نام، به نیروهای بیرون یادآوری میکرد که مبارزه فقط در خیابان و پایگاه نیست. بخشی از آن پشت دیوارهایی جریان دارد که هیچ دوربینی واردشان نمیشود.
خانوادهها؛ جبههای که کمتر دیده شد
در کنار زندانیان و نیروهای مخفی، خانوادهها نیز وارد جنگی ناخواسته شده بودند. آنان سلاح نداشتند و در پایگاهها نبودند، اما بار سنگین سرکوب را به دوش میکشیدند.
مادرانی که از این زندان به آن زندان میرفتند. پدرانی که برای یافتن نام فرزند خود ساعتها پشت در دادستانی میایستادند. خواهرانی که بسته لباس را تحویل میدادند و نمیدانستند آیا صاحب آن هنوز زنده است. کودکانی که ناگهان پدر، مادر یا هر دو را از دست میدادند.
حکومت میکوشید خانواده را به ابزار فشار تبدیل کند. تهدید نزدیکان، احضار، بازداشت، اخراج از کار و فشار اجتماعی، بخشی از همان سیاست بود. قرار بود فرد مبارز بداند که انتخاب او تنها برای خودش هزینه ندارد.
اما همین فشار، در بسیاری موارد نتیجه معکوس داشت. خانوادههایی که شاید پیشتر رابطهای محدود با سیاست داشتند، با واقعیت سرکوب از نزدیک روبهرو شدند. آنان دیدند که فرزندانشان چگونه بازداشت، شکنجه یا اعدام شدند و چگونه حتی حق سوگواری نیز از آنان گرفته شد.
از دل همین تجربه، نسلی از مادران و خانوادههای دادخواه شکل گرفت؛ نسلی که نام زندانیان و اعدامشدگان را زنده نگه داشت و اجازه نداد حکومت همهچیز را به آمارهای بینام تبدیل کند.
خارج از ایران؛ بازسازی در جغرافیایی تازه
همزمان با تشدید سرکوب در داخل، بخش مهمی از فعالیت سیاسی و تشکیلاتی به خارج از ایران منتقل شد. مهاجرت برای بسیاری انتخابی آسوده نبود. اغلب نتیجه فرار، تعقیب و ضرورت بقا بود. افراد با کمترین امکانات، بدون آینده روشن و گاه با اسناد جعلی یا مسیرهای خطرناک از کشور خارج میشدند.
اما خروج از ایران به معنای پایان مبارزه نبود. جغرافیا تغییر کرده بود، اما مسئله اصلی باقی مانده بود: چگونه میتوان نیرویی را که در داخل زیر ضرب است، در سطح سیاسی، تبلیغاتی و بینالمللی حفظ کرد؟
در خارج، مسئولیتها شکل تازهای یافت. ارتباط با افکار عمومی، ایجاد شبکههای پشتیبانی، سازماندهی هواداران، انتقال اخبار زندانها و اعدامها و حفظ رابطه با نیروهای باقیمانده در داخل، بخشی از کار روزانه شد.
این مرحله، نیازمند مهارتهایی متفاوت بود. مبارزی که پیشتر در خیابان یا پایگاه فعالیت میکرد، اکنون باید با رسانه، سیاستمدار، سازمان حقوقبشری و افکار عمومی جهانی سخن میگفت. تشکیلات ناچار بود از یک ساختار عمدتاً داخلی، به نیرویی با حضور خارجی و دیپلماسی فعال تبدیل شود.
این گذار آسان نبود. اختلاف تجربه، فاصله جغرافیایی و فشار شکستهای پیدرپی میتوانست انسجام را فرسوده کند. برخی به زندگی عادی روی آوردند. برخی از سازمان فاصله گرفتند. برخی نیز در فضای جدید، نسبت به راه گذشته دچار تردید شدند.
اما رهبری جریان میکوشید این پراکندگی را به سازمانی تازه تبدیل کند.
در اینجا، نقش مسعود رجوی برجستهتر شد. پس از خروج از ایران و استقرار در خارج، او با مسئلهای بزرگ روبهرو بود: چگونه میتوان از میان ضربات سنگین، نیرویی ساخت که نه فقط در تبعید زنده بماند، بلکه خود را بهعنوان آلترناتیوی سیاسی حفظ کند؟
پاسخ اولیه، گسترش فعالیت سیاسی و بینالمللی بود. شورای ملی مقاومت باید از یک ائتلاف اعلامشده به ساختاری فعالتر تبدیل میشد. روابط خارجی باید توسعه مییافت. صدای زندانیان و اعدامشدگان باید به بیرون منتقل میشد. و مهمتر از همه، اعتماد هواداران باید حفظ میشد.
اما در پس همه این تلاشها، یک مسئله حلنشده باقی بود.
ضربات سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ فقط نیروی انسانی را کاهش نداده بود. پرسشهایی عمیق درباره سازمان، رهبری، رابطه فرد و جمع، مسئولیت، شکست و آینده مبارزه ایجاد کرده بود.
آیا میشد با همان ساختار و همان مناسبات گذشته وارد مرحلهای تازه شد؟
آیا نیرویی که قرار بود نبردی طولانی را ادامه دهد، از نظر درونی برای تحمل آن آماده بود؟
آیا فداکاریهای بزرگ سالهای گذشته به یک فرهنگ پایدار تبدیل شده بود یا هنوز خطر فرسایش، فردگرایی، یأس و عقبنشینی وجود داشت؟
این پرسشها آرامآرام به مرکز بحثهای درونی راه یافتند.
جنگ ایران و عراق؛ سایهای سنگین بر همهچیز
در همین سالها، جنگ ایران و عراق همچنان ادامه داشت و جامعه ایران زیر بار تلفات، ویرانی و فشار اقتصادی فرسوده میشد. حکومت جنگ را به یکی از پایههای مشروعیت و بسیج داخلی تبدیل کرده بود. فضای جنگی، سرکوب مخالفان را آسانتر میکرد و هر اعتراض یا مخالفتی میتوانست با اتهام خیانت و همکاری با دشمن پاسخ داده شود.
از نگاه مجاهدین، خمینی نه تنها جنگ را ادامه میداد، بلکه از آن برای بستن فضای داخلی و حذف مخالفان بهره میگرفت. آنان معتقد بودند پس از آنکه امکان پایان جنگ فراهم شد، ادامه آن دیگر دفاع از خاک ایران نبود، بلکه ابزاری برای تثبیت حاکمیت و گسترش سیاستهای منطقهای شد.
این برداشت، در سالهای بعد نقشی تعیینکننده در راهبرد سازمان یافت. نبرد با حکومت دیگر تنها مسئله زندان، اعدام و سرکوب داخلی نبود. جنگی که منابع کشور را میبلعید و نسل جوان را به جبههها میفرستاد، بخشی از همان نظامی تلقی میشد که برای بقا به بحران دائمی نیاز داشت.
در چنین فضایی، سازمان خود را در برابر انتخابی پیچیده میدید. باید هم با سرکوب داخلی مقابله میکرد، هم موضع خود را در برابر جنگ روشن میساخت و هم راهی برای ادامه فعالیت در خارج مییافت.
این فشارهای همزمان، نیاز به تحولی عمیقتر را بیشتر میکرد.
از حفظ تشکیلات تا بازسازی انسان
تا اینجا، هدف اصلی زنده نگهداشتن سازمان بود. حفظ ارتباط، انتقال مسئولیت، حمایت از نیروها و جلوگیری از فروپاشی، ضرورت فوری به شمار میرفت. اما در میانه سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴، بهتدریج روشن شد که بقا به تنهایی کافی نیست.
یک سازمان میتواند از نظر ظاهری باقی بماند، اما از درون فرسوده شود. میتواند دفتر، رسانه و تشکیلات داشته باشد، اما روحیه و قدرت تصمیمگیری خود را از دست بدهد. میتواند نام گذشته را حفظ کند، اما دیگر قادر به تولید نسل تازهای از نیروهای متعهد نباشد.
از نگاه رهبری مجاهدین، خطری که سازمان را تهدید میکرد فقط دشمن بیرونی نبود. آثار شکست، دوری از ایران، زندگی در تبعید، فشار خانواده، فردگرایی و تمایل به حفظ خود نیز میتوانست نیروی مبارز را از درون تهی کند.
تجربه سالهای گذشته نشان داده بود که سلاح و تشکیلات بهتنهایی ضامن استمرار نیست. آنچه انسان را در برابر زندان، مرگ، تبعید و سالها انتظار نگه میدارد، رابطهای عمیقتر با آرمان و مسئولیت است.
از همینجا، بحث تحول ایدئولوژیک و تشکیلاتی شکل گرفت.
این تحول قرار نبود فقط آییننامهها را تغییر دهد یا مسئولیتها را جابهجا کند. ادعای آن بسیار بزرگتر بود: ساختن انسانی که بتواند از وابستگیها، ترسها و مرزهای فردی عبور کند و همه وجود خود را در خدمت آزادی قرار دهد.
این اندیشه، در سال ۱۳۶۴ به نقطهای رسید که بعدها «انقلاب ایدئولوژیک» نام گرفت.
اما پیش از رسیدن به آن نقطه، سازمان باید از یکی از دشوارترین دورههای تاریخ خود عبور میکرد. باید ثابت میکرد که پس از کشتهشدن فرماندهان، پراکندگی نیروها و مهاجرت اجباری، هنوز قادر است یک رهبری واحد، یک خط سیاسی و یک افق مشترک را حفظ کند.
سالهای آتش، این آزمون را شکل دادند.
در پایان این دوره، سازمان همان نیروی سال ۱۳۶۰ نبود. بخشی از ساختار شهریاش از میان رفته بود، جغرافیای فعالیتش تغییر کرده بود و تجربه شکست و تبعید بر آن سایه انداخته بود. اما در مقابل، یک مرکزیت سیاسی در خارج شکل گرفته، شبکهای از هواداران حفظ شده و ضرورت یک بازسازی بنیادین در ذهن رهبری تثبیت شده بود.
از دل همین تضاد، فصل بعد متولد شد.
نه بازگشت به گذشته ممکن بود و نه توقف در وضع موجود.
جنبش برای ادامه راه، باید خود را از نو تعریف میکرد.
فصل دوم
سیاوش سیفی؛ فرماندهای که ستون مقاومت داخلی شد
پس از نوزدهم بهمن؛ هنگامی که بار یک سازمان بر دوش اندکی باقی ماند
نوزدهم بهمن ۱۳۶۰، تنها پایان زندگی موسی خیابانی، اشرف ربیعی و یارانشان نبود. آن روز، سازمان مجاهدین خلق یکی از سنگینترین ضربههای تاریخ خود را دریافت کرد. خانه زعفرانیه سقوط کرده بود، بخش مهمی از مرکزیت داخلی از میان رفته بود و حکومت با اطمینان اعلام میکرد که دیگر چیزی از مقاومت سازمانیافته در داخل کشور باقی نمانده است.
از نگاه حکومت، این پایان یک پرونده بود.
اما در سوی دیگر، کسانی که از حلقه آن ضربه جان سالم به در برده بودند، میدانستند که تازه دشوارترین مرحله آغاز شده است.
اکنون دیگر مسئله اداره یک تشکیلات عادی نبود. باید سازمانی حفظ میشد که مهمترین فرماندهانش را از دست داده بود، ارتباطاتش آسیب دیده بود و هر ساعت امکان داشت خانهای دیگر، شهری دیگر و شبکهای دیگر زیر ضرب برود.
در چنین شرایطی، طبیعی بود که مسئولیتها میان افراد باقیمانده تقسیم شود؛ اما این تقسیم، تقسیم مقام نبود، تقسیم خطر بود.
هر مسئول جدید، در واقع یک گام به مرگ نزدیکتر میشد.
سیاوش سیفی یکی از نخستین کسانی بود که این بار سنگین بر دوش او قرار گرفت.
اگر تا پیش از نوزدهم بهمن، مسئولیتهای او بیشتر در حوزه سازماندهی و هدایت بخشهایی از تشکیلات بود، اکنون باید خلأ ناشی از نبود فرماندهانی را پر میکرد که سالها تجربه، شناخت و ارتباط در اختیار داشتند.
هیچ فرصتی برای سوگواری وجود نداشت.
هیچ فرصتی برای ایستادن کنار مزار یاران نبود.
کار باید ادامه پیدا میکرد.
ارتباطها باید دوباره برقرار میشد.
خانههای امن باید تغییر میکرد.
نیروهای پراکنده باید دوباره یکدیگر را پیدا میکردند.
و مهمتر از همه، روحیه کسانی که هر روز خبر شهادت یکی از دوستانشان را میشنیدند، باید حفظ میشد.
سیاوش، در همین روزها، بیش از هر زمان دیگری شناخته شد؛ نه در میان مردم، بلکه در درون تشکیلات.
آرامش او در سختترین شرایط، به دیگران اطمینان میداد که هنوز رشته کار از هم نپاشیده است.
مسئولیتی که هر روز سنگینتر میشد
در مبارزه مخفی، بسیاری از کارها هرگز در تاریخ ثبت نمیشود.
هیچکس نمینویسد چه کسی ساعتها در خیابانهای تهران برای رساندن یک پیام قدم زد.
چه کسی شبها خانه عوض کرد.
چه کسی ارتباط دو شهر را حفظ کرد.
چه کسی مسئول انتقال نیرو شد.
چه کسی آخرین جلسه را پیش از یک ضربه اداره کرد.
اینها کارهایی است که اگر درست انجام شود، دیده نمیشود؛ و اگر اشتباه انجام شود، دهها نفر جان خود را از دست میدهند.
سیاوش از همین جنس مسئولان بود.
کمتر سخنرانی کرد.
کمتر نامش در اعلامیهها آمد.
کمتر تصویرش منتشر شد.
اما هرچه فشار بیشتر شد، نقش او در حفظ ستونهای باقیمانده مقاومت پررنگتر گردید.
او به خوبی میدانست که دیگر نمیتوان مانند ماههای نخست پس از سی خرداد عمل کرد.
شرایط تغییر کرده بود.
دشمن تجربه کسب کرده بود.
شبکههای اطلاعاتی گستردهتر شده بودند.
کوچکترین اشتباه، میتوانست به کشف چندین خانه تیمی بینجامد.
به همین دلیل، انضباط، دقت و رعایت اصول امنیتی، برای او تنها توصیه تشکیلاتی نبود؛ مسئله مرگ و زندگی بود.
شمال کشور؛ مأموریتی فراتر از یک منطقه
یکی از مهمترین مسئولیتهایی که به سیاوش سپرده شد، هدایت بخشی از فعالیتهای شمال کشور بود.
مازندران، گیلان و مناطق جنگلی، از سالها پیش در ادبیات مبارزاتی ایران جایگاه ویژهای داشتند.
از جنبش جنگل تا مبارزات دهه پنجاه، همواره این تصور وجود داشت که کوهستان و جنگل میتواند در شرایط سرکوب، فرصتی برای حفظ نیروها و سازماندهی دوباره باشد.
در درون سازمان نیز این بحث وجود داشت.
اما سیاوش، برخلاف نگاههای صرفاً رمانتیک به جنگل، واقعیت را میشناخت.
او میدانست که جنگل، بدون سازمان، بدون مردم و بدون ارتباط با شهرها، هیچ مسئلهای را حل نمیکند.
به همین دلیل، نگاه او به شمال کشور، صرفاً نگاه جغرافیایی نبود.
شمال، باید حلقه اتصال شهرها میبود.
محلی برای بازسازی.
محلی برای حفظ ارتباط.
نه جایگزین مبارزه در شهرها.
این نگاه بعدها نیز در بسیاری از طرحهای سازمانی تأثیر گذاشت.
دوازدهم اردیبهشت؛ زنگ خطر دوم
ضربه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۶۱، نشان داد که حکومت پس از نوزدهم بهمن، دست از تعقیب برنداشته است.
باز هم خانههایی محاصره شد.
باز هم درگیری.
باز هم کشته شدن کادرهای سازمان.
باز هم تصور پایان مقاومت.
اما برای سیاوش، این ضربه معنای دیگری داشت.
اکنون دیگر تقریباً تمام نسل نخست فرماندهان داخل کشور یا شهید شده بودند یا در زندان به سر میبردند.
مسئولیت نسل دوم آغاز شده بود.
نسلی که فرصت کمتری برای آموزش دیده بود، اما باید مسئولیتی بزرگتر را بر دوش میگرفت.
سیاوش در میان همین نسل قرار داشت.
دیگر فرصتی برای تجربهاندوزی نبود.
باید همزمان میآموخت و فرماندهی میکرد.
همزمان میساخت و از فروپاشی جلوگیری میکرد.
همزمان سوگوار یارانش بود و امید را در دیگران زنده نگه میداشت.
چرا حکومت به دنبال سیاوش بود؟
اگر از زاویه حکومت به ماجرا نگاه کنیم، پاسخ روشن است.
حکومت دیگر تنها به دنبال اعضای عادی سازمان نبود.
هدف، قطع سررشتههای باقیمانده بود.
سیاوش، یکی از همین سررشتهها بود.
او ارتباط میشناخت.
مسئولان را میشناخت.
شهرستانها را میشناخت.
شیوه کار تشکیلات را میشناخت.
تجربه زندان، تجربه مبارزه و تجربه سازماندهی را با هم داشت.
حذف چنین فردی، از نگاه دستگاه امنیتی، تنها حذف یک نفر نبود.
تلاشی برای از میان بردن حافظه تشکیلاتی مقاومت بود.
به همین دلیل، حلقه تعقیب هر روز تنگتر میشد.
خانهها زیر نظر قرار میگرفت.
ارتباطها کنترل میشد.
ردی از هر پیام، هر ملاقات و هر جابهجایی دنبال میشد.
سیاوش این را بهتر از هر کس میدانست.
او بارها به یارانش گفته بود که ممکن است هر لحظه نوبت ما برسد.
اما هیچ نشانهای وجود ندارد که حتی یک بار از مسئولیتی که پذیرفته بود، عقب نشسته باشد.
او میتوانست مانند بسیاری دیگر از کشور خارج شود.
میتوانست مسئولیتی کمخطرتر بپذیرد.
میتوانست زندگی دیگری انتخاب کند.
اما نماندن را انتخاب نکرد.
او ماند؛ زیرا باور داشت در آن مقطع، جای او در کنار کسانی است که هنوز در داخل کشور ایستادهاند.
و همین انتخاب، سرنوشت او را رقم زد.
آخرین روزها
تابستان ۱۳۶۱، برای سیاوش سیفی دیگر شبیه هیچ تابستان دیگری نبود.
نه فرصت استراحتی وجود داشت.
نه زمانی برای مرور گذشته.
نه مجالی برای اندیشیدن به آیندهای شخصی.
روزها و شبها در رفتوآمد میان خانههای امن، جلسات کوتاه، ارتباط با مسئولان شهرستانها و بازسازی شبکههایی میگذشت که هر روز بخشی از آنها زیر ضرب میرفت.
او خوب میدانست دشمن نیز آرام ننشسته است.
پس از نوزدهم بهمن و دوازدهم اردیبهشت، دستگاه اطلاعاتی حکومت دیگر به دنبال کشف یک خانه یا یک تیم نبود.
هدف، قطع آخرین رشتههای فرماندهی مقاومت داخلی بود.
هر مسئول باقیمانده، هدف مستقیمی برای عملیات بعدی محسوب میشد.
سیاوش یکی از مهمترین این هدفها بود.
با این حال، هیچ گزارشی از آن روزها نشان نمیدهد که او به فکر خروج از کشور یا واگذاری مسئولیت خود افتاده باشد.
برعکس.
هرچه حلقه محاصره تنگتر میشد، حضور او در صحنه بیشتر میشد.
زیرا در نگاه او، مسئولیت دقیقاً برای روزهای سخت معنا پیدا میکرد.
زندگی میان دو قرار
زندگی مخفی، فقط پنهان شدن از چشم مأموران نبود.
نوع دیگری از زندگی بود.
هیچ خانهای، خانه دائمی نبود.
هیچ خیابانی امنیت نداشت.
هیچ قراری تضمینشده نبود.
هر ملاقات، شاید آخرین ملاقات محسوب میشد.
گاهی تنها چند دقیقه فرصت بود.
پیامی منتقل میشد.
مسئولیتی واگذار میشد.
نشانی تازهای داده میشد.
و هر کس، در جهتی متفاوت ناپدید میشد.
در چنین شرایطی، اعتماد بزرگترین سرمایه بود.
اعتمادی که سالها در زندان، دانشگاه و مبارزه ساخته شده بود.
اگر یکی از این حلقهها از هم میگسست، دهها انسان در خطر قرار میگرفتند.
به همین دلیل، سیاوش بیش از آنکه سخن بگوید، گوش میداد.
بیش از آنکه دستور بدهد، بررسی میکرد.
و بیش از آنکه خود را نشان دهد، تلاش میکرد دیگران دیده نشوند.
همین روحیه بود که او را به یکی از ستونهای مقاومت داخلی تبدیل کرده بود.
نسلی که راه بازگشت نداشت
نسل سیاوش، نسل انتخابهای بزرگ بود.
نسلی که در سالهای آخر حکومت پهلوی به زندان رفته بود.
پیروزی انقلاب را دیده بود.
آزادی زندانیان سیاسی را جشن گرفته بود.
به آینده امیدوار شده بود.
اما تنها دو سال بعد، خود را دوباره در همان میدان قدیمی یافت؛
زندان.
شکنجه.
اعدام.
تعقیب.
خانههای تیمی.
تفاوت تنها در نام حکومت بود.
برای این نسل، بازگشت به زندگی عادی دیگر ممکن نبود.
نه به این دلیل که زندگی را دوست نداشتند.
بلکه به این دلیل که احساس میکردند اگر اکنون کنار بکشند، تمام آنچه برایش مبارزه کردهاند، بیمعنا خواهد شد.
سیاوش نیز از همین نسل بود.
او به خوبی میدانست که ممکن است هر مأموریت، آخرین مأموریت باشد.
اما میان ماندن و رفتن، تردیدی نداشت.
آرامش پیش از طوفان
در واپسین هفتههای تیرماه ۱۳۶۱، نشانههایی از افزایش فشار دیده میشد.
چند ارتباط قطع شده بود.
برخی خانهها تخلیه شده بودند.
خبرهایی از دستگیریهای تازه میرسید.
در بعضی شهرستانها نیز حلقههای تعقیب فعالتر شده بود.
برای یک تشکیلات مخفی، این نشانهها بیمعنا نبود.
تجربه میگفت معمولاً پس از چنین دورهای، ضربهای بزرگ در راه است.
اما زمان و محل آن را هیچکس نمیدانست.
سیاوش نیز این نشانهها را میدید.
او دستور داد ارتباطهای غیرضروری کاهش یابد.
جابهجاییها محدود شود.
اصول حفاظتی با دقت بیشتری رعایت گردد.
اما در همان حال، حاضر نبود فعالیت تشکیلات متوقف شود.
او اعتقاد داشت اگر ترس، جای مسئولیت را بگیرد، دشمن پیش از شلیک نخستین گلوله پیروز شده است.
صبحی که تهران دیگر شهر همیشگی نبود
بامداد دهم مرداد ۱۳۶۱…
تهران هنوز در خواب بود.
رفتگران شهرداری آخرین خیابانها را آب میزدند.
نانواییها تازه تنورهای خود را روشن کرده بودند.
اتوبوسهای نخستین، آرامآرام از پایانهها خارج میشدند.
هیچکس نمیدانست در چند نقطه شهر، ساعتی بعد یکی از بزرگترین نبردهای شهری سالهای نخست دهه شصت آغاز خواهد شد.
در سوی دیگر شهر، خودروهای سپاه، کمیته و نیروهای امنیتی، آرام و بیصدا در حال استقرار بودند.
دستور عملیات صادر شده بود.
نقشهها میان فرماندهان تقسیم شده بود.
هر گروه، مأموریت خود را میدانست.
این بار، هدف تنها یک خانه نبود.
چندین پایگاه به طور همزمان باید محاصره میشد.
هیچ راه گریزی نباید باقی میماند.
درون یکی از این خانهها، سیاوش سیفی آخرین ساعات زندگی خود را آغاز میکرد؛ بیآنکه بداند تا چند ساعت دیگر، نام او در کنار نام دهها تن از برجستهترین مجاهدان آن نسل در تاریخ مقاومت ایران ثبت خواهد شد.
اما او یک چیز را بهخوبی میدانست.
اگر حلقه محاصره بسته شود، انتخاب تنها یکی است.
تسلیم…
یا ایستادن تا آخرین نفس.
سیاوش، سالها پیش انتخاب خود را کرده بود.
اکنون زمان وفاداری به همان انتخاب فرا رسیده بود.
صبح دهم مرداد، دیگر صبح یک روز عادی نبود.
تاریخ، آرامآرام در حال ورق خوردن بود…
.
سالهای آتش؛ حفظ یک جنبش در میان سرکوب و پراکندگی
«گاهی دشوارترین پیروزی، نه فتح یک شهر، بلکه زنده نگه داشتن یک آرمان است.»
دهم مرداد ۱۳۶۱ پایان یک نبرد بود؛ اما پایان مقاومت نبود.
وقتی آخرین گلولهها خاموش شد و آخرین پیکرها از خانههای محاصرهشده بیرون آورده شدند، حکومت تصور میکرد که آخرین ستونهای مقاومت داخلی را نیز فرو ریخته است. روزنامههای رسمی از «انهدام»، «پاکسازی» و «نابودی» سخن میگفتند. فرماندهان امنیتی گزارش موفقیت مینوشتند و دستگاه تبلیغاتی حکومت بار دیگر همان جمله همیشگی را تکرار میکرد؛ «کار منافقین تمام شد.»
اما تاریخ دهه شصت نشان داد که این جمله، بیش از آنکه گزارشی از واقعیت باشد، آرزوی حاکمان بود.
اگر مقاومت در نوزدهم بهمن پایان یافته بود، دوازدهم اردیبهشت رخ نمیداد.
اگر دوازدهم اردیبهشت پایان راه بود، دهم مرداد هرگز شکل نمیگرفت.
و اگر دهم مرداد نیز پایان مقاومت بود، چگونه سالهای بعد، نسلی تازه از همان سازمان برخاست و مبارزه را در شکلی دیگر ادامه داد؟
پاسخ این پرسش، موضوع این فصل است.
حکومت به دنبال چه بود؟
اشتباه است اگر تصور کنیم هدف حکومت فقط کشتن چند فرمانده یا انهدام چند خانه تیمی بود.
چنین هدفی، برای دستگاهی که همه ابزارهای قدرت را در اختیار داشت، بسیار کوچک بود.
آنچه حکومت میخواست، بسیار فراتر از حذف چند انسان بود.
میخواست «امید» را اعدام کند.
میخواست این باور را در جامعه ایجاد کند که هیچ مقاومتی دوام نخواهد آورد.
هر جوانی که به مبارزه فکر میکند، باید پیش از هر چیز تصویر خانههای سوخته، اجساد خونین و جوخههای اعدام را به یاد بیاورد.
حکومت میخواست میان مردم و مقاومت، دیواری از ترس بسازد.
دیواری که عبور از آن ناممکن به نظر برسد.
به همین دلیل، سرکوب فقط در خیابان انجام نمیشد.
دادگاهها به میدان جنگ تبدیل شده بودند.
زندانها بخشی از ماشین سرکوب بودند.
رسانهها هر روز خبر کشتهشدن، اعدام یا دستگیری گروهی تازه را منتشر میکردند.
هدف روشن بود.
جامعه باید باور میکرد که مقاومت بینتیجه است.
اما واقعیت چیز دیگری بود
دهم مرداد، اگرچه از نظر نظامی ضربهای سنگین بود، اما از نظر روحی نتیجهای کاملاً متفاوت بر جای گذاشت.
کسانی که در آن خانهها کشته شدند، تنها از خود خاطرهای بر جا نگذاشتند.
آنها معیاری برای نسلهای بعد ساختند.
درون تشکیلات، دیگر کسی تصور نمیکرد مسئولیت، امتیازی برای زنده ماندن است.
تجربه سه ضربه بزرگ ـ نوزدهم بهمن، دوازدهم اردیبهشت و دهم مرداد ـ نشان داده بود که هرچه مسئولیت بالاتر میرود، احتمال شهادت نیز بیشتر میشود.
این موضوع، فرهنگ تازهای در سازمان ایجاد کرد.
فرمانده، کسی نبود که در پشت صحنه بماند.
مسئول، کسی نبود که دیگران را به میدان بفرستد و خود در امان بماند.
فرمانده، نخستین کسی بود که باید خطر را میپذیرفت.
همین فرهنگ بود که بعدها در ارتش آزادیبخش، اشرف و نسلهای بعد نیز ادامه یافت.
زندان؛ جبههای که هر روز گسترش مییافت
در بیرون از زندان، خانههای تیمی یکی پس از دیگری سقوط میکردند.
درون زندانها نیز نبرد دیگری جریان داشت.
دهها بند، پر از جوانانی بود که تنها چند ماه پیش در دانشگاه، کارخانه، مدرسه یا خیابان فعالیت میکردند.
اکنون همان جوانان، در سلولهای انفرادی یا بندهای شلوغ، هر روز با بازجویی، شکنجه و دادگاه روبهرو بودند.
حکومت تصور میکرد اگر فرماندهان را در بیرون بکشد و نیروها را در زندان بشکند، دیگر چیزی باقی نخواهد ماند.
اما زندان، برخلاف انتظار حکومت، فقط محل مجازات نبود.
به مدرسهای دیگر تبدیل شد.
آنجا تجربه منتقل میشد.
خبرها منتقل میشد.
خاطره شهیدان زنده میماند.
زندانیان تازهوارد، از مقاومت نسل پیش از خود میآموختند.
و زندانیانی که آزاد میشدند، آنچه را دیده بودند، به بیرون منتقل میکردند.
به این ترتیب، دیوارهای زندان نتوانستند حافظه مقاومت را در خود دفن کنند.
مادران
شاید یکی از بزرگترین اشتباهات حکومت، نادیده گرفتن نقش خانوادهها بود.
تصور میکرد با اعدام فرزند، پرونده او بسته میشود.
اما هر اعدام، مادری را به تاریخ اضافه میکرد.
پدری را به دادخواهی میرساند.
خواهری را وارد مبارزه میکرد.
برادری را با پرسشی همیشگی روبهرو میساخت.
سالهای دهه شصت، فقط سالهای اعدام جوانان نبود.
سالهای تولد هزاران خانوادهای بود که خاطره فرزندشان را به حافظه اجتماعی ایران سپردند.
در بسیاری از خانهها، عکس جوان اعدامشده هرگز از دیوار پایین نیامد.
هر سال، سالگرد او برگزار شد.
هر نسل، نام او را شنید.
حکومت اجساد را دفن میکرد.
اما نمیتوانست خاطره آنان را دفن کند.
تبعید؛ آغاز مرحلهای دیگر
همزمان با گسترش سرکوب در داخل، بخش دیگری از مقاومت ناچار شد خارج از ایران فعالیت کند.
برای بسیاری، خروج از کشور انتخابی تلخ بود.
هیچ مبارزی وطن خود را آسان ترک نمیکند.
اما شرایط به گونهای شده بود که ادامه فعالیت در داخل، برای بخشی از نیروها دیگر امکانپذیر نبود.
بیرون از مرزها، وظیفهای تازه آغاز شد.
رساندن صدای زندانها.
رساندن صدای اعدامها.
شکستن سانسور.
معرفی آلترناتیوی که حکومت میکوشید نامش را نیز از حافظه مردم پاک کند.
این مبارزه، دیگر با اسلحه انجام نمیشد.
با قلم.
با دیپلماسی.
با رسانه.
با افکار عمومی جهان.
با سازمانهای حقوقبشری.
و با حفظ پیوند میان داخل و خارج کشور.
جنگی که همه چیز را تغییر داد
در همین سالها، جنگ ایران و عراق نیز وارد مرحلهای تازه شده بود.
آتش جنگ، شهرهای مرزی را میسوزاند.
هزاران جوان به جبهه فرستاده میشدند.
اقتصاد کشور زیر فشار قرار داشت.
و حکومت، فضای جنگ را به ابزاری برای خاموش کردن هر صدای مخالف تبدیل کرده بود.
هر انتقاد، میتوانست «همکاری با دشمن» تلقی شود.
هر اعتراض، «خیانت در زمان جنگ» نام بگیرد.
در چنین فضایی، مبارزه با حکومت، دشوارتر از گذشته شده بود.
اما همزمان، پرسشهای تازهای نیز شکل میگرفت.
آیا ادامه این جنگ، همچنان دفاع از ایران بود؟
یا به ابزاری برای ادامه حاکمیت و سرکوب داخلی تبدیل شده بود؟
این پرسش، در سالهای بعد، یکی از مهمترین محورهای اختلاف میان حکومت و مقاومت شد.
سالهای فرسایش
دشمن همیشه با گلوله نمیجنگد.
گاهی زمان، خطرناکتر از هر سلاحی است.
سالهای ۱۳۶۲ و ۱۳۶۳، سالهای فرسایش بود.
نه خبری از نبردهای بزرگ بود.
نه پیروزیهای فوری.
نه چشماندازی روشن در برابر نیروها دیده میشد.
بسیاری از مبارزان، سالها بود خانواده خود را ندیده بودند.
دوستانشان کشته شده بودند.
بعضی در زندان بودند.
برخی ناچار به مهاجرت شده بودند.
خستگی، آرامآرام خود را نشان میداد.
همینجا بود که رهبری سازمان با پرسشی اساسی روبهرو شد.
آیا میتوان تنها با تکیه بر خاطره شهیدان، این راه را ادامه داد؟
آیا تشکیلاتی که سالها زیر فشار بوده، بدون تحولی عمیق قادر به ادامه حیات خواهد بود؟
آیا نسلی که از دل زندان و خانههای تیمی بیرون آمده، برای نبردی که شاید دهها سال طول بکشد، آماده است؟
پاسخ، منفی بود.
تجربه نشان داده بود که شجاعت بهتنهایی کافی نیست.
فداکاری نیز بهتنهایی کافی نیست.
سازمان باید خود را از نو بازسازی میکرد.
نه فقط در ساختار.
بلکه در اندیشه.
در فرهنگ.
در مناسبات.
و در نوع نگاه انسان به مسئولیت.
اینجا بود که اندیشه تحولی بزرگ، آرامآرام شکل گرفت.
تحولی که قرار نبود تنها شیوه اداره یک سازمان را تغییر دهد.
قرار بود انسان مبارز را از نو تعریف کند.
این اندیشه، در سال ۱۳۶۴، نامی یافت که بعدها به یکی از بحثبرانگیزترین فصلهای تاریخ مجاهدین تبدیل شد:
انقلاب ایدئولوژیک.
از خون فرماندهان تا تولد گرز آهنین
حکومت ولایت فقیه پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، راهبرد روشنی را برگزید؛ حذف فیزیکی رهبری، فرماندهان و کادرهای مقاومت. از نوزدهم بهمن ۱۳۶۰ تا دوازدهم اردیبهشت و دهم مرداد ۱۳۶۱، سنگینترین ضربات بر پیکره سازمان مجاهدین خلق وارد شد. موسی خیابانی، اشرف ربیعی، محمد ضابطی، سیاوش سیفی و دهها تن از برجستهترین فرماندهان و کادرهای مقاومت، جان خود را در این نبرد نابرابر فدا کردند و هزاران مجاهد دیگر در زندانها تیرباران یا بر چوبههای دار سپرده شدند.
در نگاه نخست، چنین مینمود که حکومت به هدف خود نزدیک شده است. بسیاری از ناظران سیاسی نیز گمان میکردند سازمانی که طی چند ماه این حجم از فرماندهان و نیروهای خود را از دست داده، دیگر توان برخاستن نخواهد داشت.
اما آنان یک عامل تعیینکننده را در محاسبات خود ندیده بودند.
آن عامل، رهبری بود.
رهبریای که اجازه نداد شهادت فرماندهان به فروپاشی تشکیلات تبدیل شود؛ بلکه هر ضربه را به تجربهای برای بازسازی، هر شکست ظاهری را به درسی برای استحکام بیشتر و هر شهادت را به مسئولیتی برای نسل بعد تبدیل کرد.
سازمانی که از دل این آتش بیرون آمد، دیگر همان سازمان پیش از ۳۰ خرداد نبود.
هر ضربه، ضعفهای پنهان را آشکار میکرد و ضرورت گامی تازه را نشان میداد.
هر فرماندهای که بر خاک میافتاد، ضرورت تربیت فرماندهان بیشتر را یادآوری میکرد.
هر شبکهای که از هم میپاشید، نیاز به انسجام تشکیلاتی عمیقتر را آشکار میساخت.
هر شهادت، معنای تعهد را ژرفتر میکرد.
از دل این تجربه خونین، سه نیاز اساسی بهتدریج خود را نشان داد:
نخست، وحدت تشکیلاتی؛ تشکیلاتی که بقای آن به حضور یک یا چند فرمانده وابسته نباشد و بتواند پس از هر ضربه، خود را بازسازی کند.
دوم، وحدت ایدئولوژیک؛ زیرا روشن شده بود که شجاعت و فداکاری، اگر بر بنیانی مشترک و آگاهانه استوار نباشد، در یک نبرد طولانی بهتنهایی کفایت نمیکند.
و سوم، وحدت استراتژیک؛ مبارزهای که از مرحله مقاومت پراکنده عبور کند و به راهبردی واحد، منسجم و آیندهنگر برسد.
این سه محور، محصول یک تصمیم اداری یا یک تغییر تشکیلاتی نبود. حاصل بهایی بود که بهترین فرزندان ایران با خون خود پرداختند.
رژیم میخواست با این ضربات، ستون فقرات مقاومت را درهم بشکند؛ اما آنچه در عمل رخ داد، عکس آن بود. رهبری مقاومت، این آزمونهای سخت را به فرصتی برای تکامل تبدیل کرد. تشکیلات منسجمتر شد، مرزبندیهای ایدئولوژیک شفافتر شد و راهبرد مبارزه، افقی روشنتر یافت.
اگر در آغاز دهه شصت، سازمان بیش از هر چیز بر فداکاری فردی تکیه داشت، در ادامه این مسیر، به این جمعبندی رسید که برای ادامه نبردی تاریخی، باید فداکاری فردی به ساختاری ماندگار تبدیل شود؛ ساختاری که بتواند نسل به نسل منتقل گردد.
این روند، بعدها در انقلاب ایدئولوژیک، به اوج خود رسید؛ انقلابی که هدفش تنها تغییر مناسبات درون یک سازمان نبود، بلکه ساختن انسانی بود که بتواند بار یک نبرد تاریخی را بر دوش بکشد.
از همین نقطه بود که مقاومت، آرامآرام به آن چیزی تبدیل شد که مسعود رجوی بعدها از آن با تعبیر «گرز آهنین» یاد کرد؛ نیرویی که استحکامش نه از نداشتن ضربه، بلکه از توان تبدیل هر ضربه به قدرتی تازه سرچشمه میگرفت.
رژیم، دههها بعد نیز، در گزارشهای امنیتی، سخنرانیهای مقامات، هشدارهای فرماندهان سپاه و تبلیغات رسمی خود، بارها از همین واقعیت سخن گفت؛ از تشکیلاتی که با وجود هزاران اعدام، صدها عملیات سرکوب و چهار دهه فشار، همچنان بهعنوان آلترناتیوی سازمانیافته در برابر آن ایستاده است.
بدینگونه، راهی که با خون موسی خیابانی، سیاوش سیفی و هزاران مجاهد دیگر هموار شد، به مرحلهای تازه رسید؛ مرحلهای که دیگر تنها مسئله حفظ یک سازمان نبود، بلکه ساختن نسلی بود که بتواند این مشعل را به آینده برساند.
رژیم ولایت فقیه گمان میکرد با حذف فرماندهان، اعدام هزاران مجاهد، انهدام پایگاهها و گسترش زندان و شکنجه، ستون فقرات مقاومت را خواهد شکست. ضربهها سنگین بود و بهای آن را نسلی از بهترین فرزندان ایران با جان خود پرداختند، اما آنچه محاسبات حاکمیت را برهم زد، وجود رهبری، انسجام تشکیلاتی و پایبندی به خطمشیای بود که اجازه نداد این ضربات به فروپاشی بینجامد.
هر ضربه، تجربهای تازه آفرید؛ هر شهادت، مسئولیتی نو بر دوش نسل بعد گذاشت؛ و هر فرماندهای که بر خاک افتاد، زمینهساز برخاستن فرماندهانی دیگر شد. بدینسان، مقاومت نه در سایه دوری از خطر، بلکه در متن سختترین آزمونهای تاریخی خود، راه تکامل را پیمود.
ضربههایی که قرار بود کمر مقاومت را بشکند، در پرتو رهبری و خطمشی آن، به عاملی برای استحکام بیشتر تشکیلات تبدیل شد. اگر نسلی از فرماندهان در نوزدهم بهمن، دوازدهم اردیبهشت و دهم مرداد بر خاک افتادند، نسلی دیگر جای آنان را گرفت. این روند، در ادامه مسیر، به ضرورت سه تحول بنیادین انجامید: وحدت تشکیلاتی، وحدت ایدئولوژیک و وحدت استراتژیک؛ سه ستونی که بعدها با انقلاب ایدئولوژیک به بلوغ رسید و سازمان را به «گرز آهنین»ی بدل کرد که نه با حذف افراد، بلکه با استمرار رهبری، بازتولید کادرها و وفاداری به آرمان آزادی، استحکام مییافت.
آنچه حکومت در محاسبات خود ندیده بود، همین قانون تاریخ بود؛ جنبشی که رهبری، آرمان و تشکیلات خود را حفظ کند، با ضربه از میان نمیرود، بلکه در هر آزمون، نیرومندتر از پیش برمیخیزد. از همین رو، لرزههای این «گرز آهنین» تنها به سالهای آغازین دهه شصت محدود نماند؛ بازتاب آن را میتوان در چهار دهه بعد، در هشدارها، تحلیلها و اعترافات پیدرپی مقامهای حکومتی نیز دید؛ اعتراف به آنکه مقاومتی که قرار بود در سال ۱۳۶۰ پایان یابد، نهتنها باقی ماند، بلکه به آلترناتیوی سازمانیافته و ماندگار در برابر ولایت فقیه تبدیل شد.
بدینگونه، فصلی که با خون موسی خیابانی، محمد ضابطی، سیاوش سیفی و یارانشان نوشته شد، پایان یک راه نبود؛ آغاز مرحلهای نو در تکامل مقاومت بود؛ مرحلهای که پاسخ آن به ضربات دشمن، نه عقبنشینی، بلکه بازسازی عمیقتر انسان، تشکیلات و استراتژی بود.
فصل سوم
از آزمون خون تا آزمون استقلال
تا سال ۱۳۶۴، مقاومت ایران چهار سال تمام زیر سنگینترین یورشهای حکومت ولایت فقیه قرار داشت. از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ تا ۱۹ بهمن، ۱۲ اردیبهشت و ۱۰ مرداد ۱۳۶۱، بخش بزرگی از کادرهای باسابقه، فرماندهان و مسئولانی که سالها زندان شاه را پشت سر گذاشته بودند، در نبردها یا در برابر جوخههای اعدام جان باختند. هزاران نفر اعدام شدند، هزاران نفر در زندانها زیر شکنجه قرار گرفتند و هزاران تن دیگر ناچار شدند زندگی مخفی، جابهجایی دائمی، کوه، جنگل، دشت و خانههای تیمی را برگزینند. رژیم میپنداشت که با حذف رهبری میانی و کادرهای مجرب، دیگر چیزی از مقاومت باقی نخواهد ماند.
اما سال ۱۳۶۴، مقاومت با آزمونی از جنسی دیگر روبهرو شد.
اگر تا آن زمان فشار اصلی از درون مرزهای ایران میآمد، اکنون فشارهای سیاسی و امنیتی در خارج از کشور نیز به آن افزوده شد. حکومت ایران با استفاده از روابط دیپلماتیک خود، محدود کردن فعالیتهای مقاومت، اخراج رهبری آن از فرانسه و حتی استرداد مسئولان مقاومت را بهطور مستمر دنبال میکرد. همزمان، سیاست مماشات برخی دولتهای غربی نیز زمینه این فشارها را فراهم میساخت. در این مقطع، مقاومت دیگر تنها با سرکوب نظامی و امنیتی روبهرو نبود، بلکه باید استقلال سیاسی خود را نیز حفظ میکرد.
این شرایط، مسئلهای تازه را پیش روی رهبری مقاومت قرار داد. تجربه چهار سال گذشته نشان داده بود که تنها شجاعت، سابقه مبارزه و آمادگی برای فدا کافی نیست. جنبشی که میخواست در برابر سرکوب داخلی، فشارهای خارجی، وسوسه سازش و فرسایش زمان پایدار بماند، به انسجامی عمیقتر نیاز داشت؛ انسجامی که صرفاً تشکیلاتی نباشد، بلکه ریشه در باور، هویت و مسئولیت مشترک داشته باشد.
از همین نیاز تاریخی، انقلاب ایدئولوژیک شکل گرفت.
این انقلاب، پیش از هر چیز، دو تحول بنیادین را اعلام کرد.
نخست، جایگاه زن در رهبری جنبش و انتخاب مریم رجوی بهعنوان همردیف مسئول اول مقاومت؛ تصمیمی که بهمعنای شکستن الگوهای سنتی و مردسالارانه و گشودن افقی تازه در سازمان بود.
دوم، عبور از مفهوم متعارف «دفتر سیاسی» و طرح مفهوم «رهبری ایدئولوژیک»؛ رهبریای که وظیفه آن تنها هدایت سیاسی نبود، بلکه پاسداری از هویت، استقلال و استمرار یک جنبش در نبردی طولانی بهشمار میرفت.
از دل این تحول، وحدت تشکیلاتی، وحدت ایدئولوژیک و وحدت استراتژیک در سطحی تازه شکل گرفت؛ تحولی که چندی بعد در تأسیس ارتش آزادیبخش ملی ایران تجسم عملی یافت و مرحله جدیدی از مبارزه را رقم زد.
ادامه فصل سوم
انقلاب ایدئولوژیک؛ بازسازی انسان، رهبری و تشکیلات
ضرورت عبور از مناسبات گذشته
سازمان مجاهدین در سال ۱۳۶۴ در نقطهای قرار گرفته بود که ادامهدادن با همان مناسبات گذشته دیگر پاسخگو نبود. ضربات سنگین سالهای ۶۰ و ۶۱، مهاجرت اجباری، پراکندگی نیروها، فشار خانواده و زندگی در تبعید، تنها ظاهر سازمان را تغییر نداده بود؛ مناسبات درونی آن را نیز با پرسشهای تازهای روبهرو کرده بود.
هر عضوی که از ایران خارج شده بود، بخشی از جهان گذشتهاش را با خود حمل میکرد: خانواده، تحصیل، شغل، عواطف، خاطرات و آرزوهایی که در زندگی عادی میتوانستند مسیر دیگری برای او بسازند. در نخستین سالهای مبارزه، التهاب وقایع و ضرورتهای فوری، بسیاری از این تضادها را پنهان میکرد. اما هنگامی که نبرد طولانی شد و چشمانداز پیروزی فوری عقب رفت، تضاد میان زندگی فردی و مسئولیت جمعی آشکارتر شد.
مسئله این نبود که اعضا به آرمان آزادی باور نداشتند. بسیاری از آنان پیش از آن، با زندان، شکنجه، تبعید و از دست دادن نزدیکانشان این باور را اثبات کرده بودند. مسئله این بود که چگونه میتوان این باور را به نیرویی دائمی تبدیل کرد؛ نیرویی که تنها در لحظات بزرگ و هیجانانگیز عمل نکند، بلکه در سالهای طولانی، در کار روزمره، در شکست، در انتظار و در شرایطی که هیچ تشویق و پیروزی فوری وجود ندارد، همچنان زنده بماند.
از دیدگاه مسعود رجوی، پاسخ در تغییر تشکیلاتی صرف نبود. جابهجایی مسئولان، بازنویسی آییننامهها و تقسیم تازه کارها، بدون دگرگونی انسانها، همان مشکلات را در شکل دیگری بازتولید میکرد. اگر عضو سازمان همچنان خود را مرکز تصمیمها و نگرانیهایش میدانست، اگر حفظ موقعیت، آسایش، اعتبار شخصی یا روابط خصوصی بر مسئولیت جمعی سایه میانداخت، هیچ ساختار تازهای نمیتوانست دوام بیاورد.
از همینرو، انقلاب ایدئولوژیک از نقطهای آغاز شد که در بسیاری از سازمانهای سیاسی کمتر به آن پرداخته میشود: از درون انسان.
هدف این نبود که عضو سازمان شخصیت یا فردیت خود را از دست بدهد؛ هدف، در برداشت مجاهدین، آن بود که فرد بتواند آن بخش از فردگرایی را که او را از مسئولیت تاریخیاش جدا میکند، بشناسد و کنار بزند. انسانی که به آزادی یک ملت میاندیشد، نمیتواند در لحظههای تعیینکننده تنها با معیار آسایش و امنیت خود تصمیم بگیرد.
این برداشت، مفهوم «فدا» را از میدان نبرد به زندگی روزانه آورد. فدا دیگر تنها لحظهای نبود که فرد در برابر جوخه اعدام یا در محاصره یک پایگاه تصمیم میگرفت تسلیم نشود. فدا باید در پذیرفتن مسئولیت، کنارزدن خودخواهی، شنیدن انتقاد، مقدمدانستن جمع و تحمل سالها سختی نمود پیدا میکرد.
مسعود رجوی؛ از حفظ سازمان تا ساختن نسل تازه
نقش مسعود رجوی در این تحول را نمیتوان به صدور یک دستور یا اعلام یک مرحله جدید فروکاست. او با سازمانی روبهرو بود که طی چند سال، بخش مهمی از برجستهترین مسئولانش را از دست داده بود. موسی خیابانی، اشرف ربیعی، محمد ضابطی، سیاوش سیفی و دهها فرمانده و کادر دیگر دیگر در صحنه نبودند. هزاران عضو و هوادار اعدام یا زندانی شده بودند و صدها خانواده در سوگ عزیزان خود زندگی میکردند.
در چنین شرایطی، سادهترین راه این بود که سازمان به حفظ نام و موجودیت محدود شود؛ به نیرویی سیاسی در تبعید تبدیل گردد، گذشته را گرامی بدارد و با انتشار اعلامیه و فعالیت دیپلماتیک ادامه حیات دهد.
اما رجوی چنین سرنوشتی را برای سازمان نمیپذیرفت. از نگاه او، مجاهدین برای ماندن در حاشیه تاریخ تشکیل نشده بودند. آنان باید توانایی رهبری مبارزه برای سرنگونی ولایت فقیه و ارائه یک آلترناتیو سیاسی را حفظ میکردند. این هدف، نیرویی بسیار متفاوت از یک جمع تبعیدی میطلبید.
او میدانست که نسل فدایی تنها با یادآوری گذشته ساخته نمیشود. خاطره موسی، اشرف، سیاوش و هزاران اعدامشده میتوانست الهامبخش باشد، اما اگر این خاطره به مناسبات، آموزش، مسئولیتپذیری و فرهنگ روزمره تبدیل نمیشد، بهتدریج در مراسمها و سالگردها محدود میماند.
بنابراین انقلاب ایدئولوژیک باید پلی میشد میان فدای نسل نخست و عملکرد نسلهای آینده.
در این نگاه، رهبری پیش از آنکه جایگاه فرماندادن باشد، جایگاه پرداخت بیشترین بها بود. نوزدهم بهمن نشان داده بود که عالیترین مسئولان داخل کشور همان خطری را پذیرفتهاند که میلیشیاهای جوان در خیابانها و زندانها با آن روبهرو بودند. اکنون مسئله این بود که این همسرنوشتی چگونه در شرایط جدید ادامه پیدا کند.
مسعود رجوی کوشید تعریف تازهای از رهبری ارائه دهد: رهبری نه بهعنوان امتیاز، بلکه بهعنوان بالاترین سطح مسئولیت و پاسخگویی؛ نه جایگاهی برای حفظ موقعیت، بلکه نقطهای که باید بیش از همه خود را در معرض حسابرسی و پرداخت قرار دهد.
همین برداشت بعدها در ساختار سازمانی مجاهدین گسترش یافت. هرچه مسئولیت فرد بالاتر میرفت، انتظار میرفت تعهد، فداکاری و پاسخگویی او نیز بیشتر شود. فرمانده کسی نبود که از سختیها دور بماند؛ باید نخستین کسی میبود که بار سنگین را میپذیرفت.
این فرهنگ، ریشه در همان تجربه سالهای خونین داشت. موسی و اشرف در یک خانه امن دور از میدان نماندند؛ در قلب خطر کشته شدند. سیاوش سیفی پس از ضربات بزرگ، از مسئولیت کناره نگرفت؛ بار شبکههای باقیمانده را بر دوش کشید و در ۱۰ مرداد همراه یارانش ایستاد. اکنون قرار بود این الگو از قهرمانیهای استثنایی به یک معیار تشکیلاتی تبدیل شود.
مریم رجوی؛ شکستن سقفی که سیاست مردانه ساخته بود
ورود مریم رجوی به بالاترین سطح رهبری سازمان، یکی از مهمترین نمودهای انقلاب ایدئولوژیک بود. این تحول تنها معرفی یک چهره تازه نبود. در برداشت مجاهدین، اعلام جنگ با فرهنگی بود که طی قرنها زن را از جایگاه تصمیمگیری، فرماندهی و رهبری دور نگه داشته بود.
جامعه ایران، حتی در میان نیروهای انقلابی، از مناسبات مردسالارانه جدا نبود. بسیاری از سازمانها درباره برابری سخن میگفتند، اما در ساختار درونی آنان، مسئولیتهای تعیینکننده همچنان عمدتاً در اختیار مردان بود. زنان میتوانستند مبارزه کنند، زندان بروند، شکنجه شوند و جان بدهند، اما هنگامی که نوبت به رهبری میرسید، سقفی نامرئی بالای سر آنان قرار داشت.
مجاهدین نیز بیرون از این تاریخ و فرهنگ نبودند. حضور گسترده زنان در صفوف سازمان، بهخودیخود به معنای شکستن مناسبات مردسالارانه نبود. زنانی چون اشرف ربیعی، آذر رضایی، فاطمه امینی و هزاران زن زندانی و اعدامشده، ظرفیت فدا و رهبری زنان را نشان داده بودند؛ اما تبدیل این ظرفیت به ساختاری پایدار، نیازمند تصمیمی آگاهانه بود.
قرارگرفتن مریم رجوی در مرکز رهبری، از این منظر، یک تحول نمادین و عملی بود. نمادین، زیرا اعلام میکرد زن میتواند در بالاترین نقطه مسئولیت سیاسی و تشکیلاتی قرار گیرد؛ و عملی، زیرا این تصمیم باید در سراسر سازمان به ارتقای زنان، واگذاری مسئولیتهای کلیدی و تغییر نگاه مردان نسبت به قدرت و فرماندهی منجر میشد.
این تحول آسان و بیتضاد نبود. فرهنگ مردسالار تنها در قوانین و عناوین حضور ندارد؛ در عادتها، زبان، داوریها، روابط و حتی در تصور انسان از توانایی خود و دیگری ریشه دارد. بسیاری از مردان باید میآموختند که فرماندهی یک زن را نه تحمل، بلکه آگاهانه بپذیرند. بسیاری از زنان نیز باید از محدودیتهایی عبور میکردند که جامعه و خانواده طی سالها در ذهن آنان ساخته بود.
انقلاب ایدئولوژیک از آنان میخواست تصویر خود را تغییر دهند. زن دیگر نیروی پشتیبان، همراه یا عنصر حاشیهای نبود. میتوانست مسئول، فرمانده و تصمیمگیر باشد. این نگاه بعدها در ارتش آزادیبخش، اشرف و ساختارهای گوناگون سازمان گسترش یافت و زنان را در بسیاری از ردههای فرماندهی قرار داد.
اهمیت این تحول تنها در تعداد زنان مسئول نبود. مسئله اصلی، تغییر معیارهای رهبری بود. ویژگیهایی که پیشتر بهاشتباه مردانه تلقی میشدند—قاطعیت، قدرت تصمیم، فرماندهی و پذیرش مسئولیت—باید از انحصار جنسیتی خارج میشدند. همزمان، ارزشهایی مانند همدلی، شنیدن، جمعگرایی و پرورش دیگران نیز باید به بخشی از تعریف رهبری تبدیل میشدند.
در این چارچوب، مریم رجوی فقط یک فرد نبود؛ نماینده جهشی بود که میخواست نیروی نهفته نیمی از جامعه را وارد میدان رهبری کند.
انقلاب در مناسبات، نه در واژهها
هر تحول بزرگی با خطر تبدیلشدن به شعار روبهروست. میتوان از فدا، برابری و مسئولیت سخن گفت، اما اگر شیوه کار، تقسیم قدرت و روابط روزانه تغییر نکند، واژهها بهتدریج تهی میشوند.
از همین رو، انقلاب ایدئولوژیک باید در کوچکترین مناسبات تشکیلاتی آزمایش میشد.
آیا مسئول میتوانست انتقاد نیروهای زیر مسئولیت خود را بشنود؟
آیا فرد حاضر بود اشتباه خود را بدون توجیه بپذیرد؟
آیا اعضا میتوانستند منافع جمع را بر اعتبار و موقعیت فردی مقدم بدانند؟
آیا زنان واقعاً به مسئولیتهای تعیینکننده میرسیدند یا تنها در سخن از برابری یاد میشد؟
آیا رهبری آماده بود بیشترین بار و پاسخگویی را بپذیرد؟
این پرسشها انقلاب را از یک اعلام سیاسی به فرایندی روزانه تبدیل میکردند.
جلسات درونی، بررسی عملکرد، انتقاد و انتقاد از خود، آموزش ایدئولوژیک و بازنگری در روابط، بخشی از این فرایند شد. هدف آن بود که هر فرد بتواند موانعی را که میان او و مسئولیتش قرار گرفته است، شناسایی کند.
در این نگاه، خطا تنها یک اشتباه فنی نبود. ممکن بود از خودمحوری، ترس، حفظ موقعیت، رقابت ناسالم یا فرار از مسئولیت سرچشمه گرفته باشد. بنابراین اصلاح خطا نیز تنها با تغییر روش کار کامل نمیشد؛ فرد باید ریشه درونی آن را میشناخت.
این روند برای بسیاری دشوار بود. روبهروشدن با ضعفهای شخصی آسان نیست، بهویژه در سازمانی که اعضای آن سالها زندان، شکنجه و مبارزه را پشت سر گذاشتهاند و ممکن است خود را از پیش آزمودهشده بدانند. اما دقیقاً همین سابقه میتوانست به مانعی تازه تبدیل شود: احساس اینکه فداکاری گذشته، فرد را از بررسی و تغییر بیشتر بینیاز کرده است.
انقلاب ایدئولوژیک این تصور را رد میکرد. هیچ سابقهای ضمانت آینده نبود. کسی که دیروز در برابر شکنجه ایستاده بود، ممکن بود امروز در برابر خودخواهی یا راحتطلبی شکست بخورد. فدا یک مدال همیشگی نبود؛ انتخابی بود که باید هر روز تکرار میشد.
تولد نسل فدایی (لشکر فدائی)
هدف نهایی این تحول، ساختن نسلی بود که مبارزه را نه مرحلهای کوتاه از زندگی، بلکه انتخابی آگاهانه و تمامعیار بداند.
نسل فدایی به معنای نسلی بیاحساس یا بینیاز از زندگی نبود. برعکس، قرار بود ارزش زندگی را آنقدر عمیق بفهمد که حاضر باشد آن را در راه آزادی دیگران به کار گیرد. فدا از سر بیارزشی جان نبود؛ از باور به ارزشی بزرگتر سرچشمه میگرفت.
این نسل باید میآموخت که دشواری، شکست و تأخیر، دلیل کنارگذاشتن هدف نیست. باید آماده میشد که گاه سالها بدون نتیجه فوری کار کند، مسئولیتهای سنگین بپذیرد و در شرایطی که تبلیغات حکومت، فشار خانواده و خستگی زمان او را به بازگشت فرامیخواند، همچنان در انتخاب خود باقی بماند.
در سالهای بعد، این فرهنگ در میدانهای مختلف آزموده شد.
در تشکیل ارتش آزادیبخش، اعضا باید از زندگی مهاجرتی و فعالیت صرفاً سیاسی عبور میکردند و وارد ساختاری نظامی میشدند.
در عملیاتها، باید خطر مرگ و مجروحیت را میپذیرفتند.
در اشرف، باید سالها محاصره، حمله و فشار سیاسی را تحمل میکردند.
در لیبرتی، باید در فضایی محدود و زیر تهدید دائمی موشک و حمله، انسجام خود را حفظ میکردند.
و در نسلهای بعد، جوانانی که هیچیک از حوادث ۱۹ بهمن و ۱۰ مرداد را ندیده بودند، باید معنای آن تجربهها را در شرایط کاملاً متفاوت بازآفرینی میکردند.
از همینجا میتوان پیوند انقلاب ایدئولوژیک با مهدی خانکی، وحید بنیعامریان و شورشگران نسل جدید را فهمید. آنان لزوماً در همان تشکیلات، جغرافیا یا شرایط نسل سال ۶۰ زندگی نکردند، اما فرهنگ فدا و مقدمدانستن آزادی بر زندگی فردی، در انتخاب آنان نیز بازتاب یافت.
فاصله زمانی زیاد بود، اما رشته اصلی قطع نشده بود.
از تحول درونی تا مرحله تازه نبرد
انقلاب ایدئولوژیک نمیتوانست در درون سازمان متوقف بماند. هر تحول واقعی باید در عمل سیاسی و راهبردی نتیجه میداد. سازمانی که مدعی ساختن انسان و مناسبات تازه بود، باید توانایی خود را در میدان واقعی نشان میداد.
در میانه دهه شصت، مسئله جنگ ایران و عراق، بنبست سیاسی و ادامه سرکوب داخلی، سازمان را به سوی تصمیمی دیگر سوق داد: ایجاد نیرویی که بتواند مبارزه با حکومت را در قالبی منظم، متمرکز و ارتشی پیش ببرد.
نیرویی که قرار بود شکل بگیرد، تنها مجموعهای از واحدهای مسلح نبود. باید محصول همان تحول ایدئولوژیک و تشکیلاتی میبود. فرماندهان زن، نیروهای آماده فدا، انضباط جمعی و رهبری متمرکز، پایههای ساختاری بودند که بعدها «ارتش آزادیبخش ملی ایران» نام گرفت.
اگر سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۴ دوره حفظ موجودیت بود، انقلاب ایدئولوژیک مرحله بازسازی نیروی انسانی و تشکیلاتی شد. اکنون زمان آن رسیده بود که این نیروی بازسازیشده، وارد میدان تازهای شود.
میدانی که از مرزها، عملیاتهای نظامی و نبردهای بزرگ عبور میکرد و سرانجام به مهران و فروغ جاویدان میرسید.
انقلاب درونی، سازمان را برای حرکت بیرونی آماده کرده بود.
و فصل بعد، روایت همین حرکت است
فصل چهارم
ارتش آزادیبخش ملی ایران؛ تجسم عملی انقلاب ایدئولوژیک
«هر اندیشهای، اگر در میدان عمل متجلی نشود، در حد یک آرزو باقی میماند.»
انقلاب ایدئولوژیک، پایان یک مرحله نبود.
آغاز مرحلهای تازه بود.
اگر تا سال ۱۳۶۴، مهمترین پرسش مقاومت این بود که چگونه میتوان زیر سنگینترین ضربات نظام ولایت فقیه باقی ماند، اکنون پرسش دیگری در برابر آن قرار گرفته بود:
چگونه میتوان از مرحله مقاومت، به مرحله تغییر توازن قوا رسید؟
این پرسش، تنها یک سؤال نظامی نبود.
پرسشی تاریخی بود.
جنبشی که هزاران شهید داده، هزاران زندانی را پشت سر گذاشته، شبکههای مخفی خود را بارها بازسازی کرده و از آزمون استقلال نیز عبور کرده بود، دیگر نمیتوانست تنها به حفظ موجودیت خود بیندیشد.
هدف از آغاز نیز «بقا» نبود.
هدف، آزادی ایران بود.
بنابراین، مقاومت باید از مرحله دفاع عبور میکرد و به مرحله ابتکار عمل میرسید.
مقاومتی که دیگر همان مقاومت گذشته نبود
از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴، مقاومت ایران تجربهای کمنظیر را از سر گذرانده بود.
رژیم تقریباً همه شیوههای سرکوب را آزموده بود.
اعدام.
شکنجه.
ترور.
خانههای تیمی.
محاصره.
زندان.
نفوذ.
تبلیغات.
و همزمان، فشارهای سیاسی و دیپلماتیک در خارج از کشور نیز افزایش یافته بود.
اما نتیجه، برخلاف انتظار حکومت، فروپاشی مقاومت نبود.
برعکس.
تشکیلات، منسجمتر شده بود.
رهبری، جایگاه روشنتری یافته بود.
نسل تازهای از مسئولان پرورش یافته بودند.
و انقلاب ایدئولوژیک، وحدت تشکیلاتی، وحدت ایدئولوژیک و وحدت استراتژیک را در سطحی نوین تثبیت کرده بود.
اکنون این سؤال مطرح بود:
اگر چنین نیرویی شکل گرفته است، آیا باید همچنان تنها در موضع دفاع باقی بماند؟
ضرورت عبور از دفاع به تهاجم
در همه جنبشهای آزادیبخش جهان، لحظهای فرا میرسد که مقاومت صرف، دیگر پاسخگوی شرایط نیست.
اگر یک جنبش، تنها به تحمل ضربه بسنده کند، ابتکار عمل را به دشمن واگذار کرده است.
رهبری مقاومت به این جمعبندی رسید که مرحله تازه، ابزار تازه میخواهد.
تشکیلات، به تنهایی کافی نبود.
فعالیت سیاسی نیز به تنهایی کافی نبود.
کار تبلیغاتی نیز به تنهایی کافی نبود.
مبارزه باید سازمان رزم متناسب با هدف خود را نیز پیدا میکرد.
اما این سازمان رزم، قرار نبود تکرار الگوهای کلاسیک نظامی باشد.
قرار بود تجسم عملی همان تحول ایدئولوژیک باشد که طی سالهای گذشته شکل گرفته بود.
چرا ارتش آزادیبخش؟
ارتش آزادیبخش، پیش از آنکه یک سازمان نظامی باشد، پاسخی به یک ضرورت تاریخی بود.
رهبری مقاومت به این نتیجه رسیده بود که اگر هدف، سرنگونی یک دیکتاتوری مذهبی است، این هدف تنها با حفظ مقاومت ممکن نیست.
باید نیرویی سازمانیافته به وجود آید که بتواند ابتکار عمل را نیز در دست بگیرد.
ارتش آزادیبخش، محصول همین نگاه بود.
این ارتش، نه از دل یک کودتای نظامی متولد شد و نه محصول حمایت یک قدرت خارجی بود.
پایه اصلی آن، همان نسلی بود که سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ را با همه رنجها و فداکاریهایش پشت سر گذاشته بود.
نسلی که زندان را تجربه کرده بود.
خانههای تیمی را دیده بود.
در کوه و جنگل زندگی کرده بود.
دوستان خود را در برابر جوخههای اعدام از دست داده بود.
و اکنون، با همان تجربه، وارد مرحلهای تازه میشد.
انسان پیش از سلاح
یکی از تفاوتهای اساسی ارتش آزادیبخش با بسیاری از سازمانهای نظامی دیگر، در نگاه آن به انسان بود.
در اینجا، سلاح نقطه آغاز نبود.
انسان نقطه آغاز بود.
انقلاب ایدئولوژیک، دقیقاً برای همین مرحله ضرورت پیدا کرده بود.
رزمندهای که قرار بود بار یک نبرد طولانی را بر دوش بکشد، پیش از هر چیز باید بر خود غلبه میکرد.
او باید میتوانست در برابر ترس، خستگی، شکست، وسوسه، فشار سیاسی و تبلیغات دشمن بایستد.
به همین دلیل، رهبری مقاومت معتقد بود که بدون تحول در انسان، هیچ تحول پایداری در میدان نبرد شکل نخواهد گرفت.
ارتش آزادیبخش، پیش از آنکه یک سازمان رزمی باشد، مدرسهای برای ساختن چنین انسانی بود.
پیوند سه وحدت با ارتش آزادیبخش
اگر وحدت تشکیلاتی، ستون سازمان بود،
اگر وحدت ایدئولوژیک، روح سازمان بود،
و اگر وحدت استراتژیک، جهت حرکت آن را تعیین میکرد،
ارتش آزادیبخش، تجسم عملی این سه وحدت در میدان نبرد بود.
در آن، تشکیلات، ایدئولوژی و استراتژی از یکدیگر جدا نبودند.
همین ویژگی بود که آن را از یک نیروی صرفاً نظامی متمایز میکرد.
آغاز مرحلهای نو
با تشکیل ارتش آزادیبخش، مقاومت ایران وارد مرحلهای شد که دیگر تنها به حفظ موجودیت خود نمیاندیشید.
ابتکار عمل، به تدریج جای دفاع صرف را گرفت.
این تحول، در سالهای بعد، در عملیاتهای متعدد و سرانجام در مهران و فروغ جاویدان، به روشنی خود را نشان داد.
اما برای فهم آن عملیاتها، باید نخست فهمید که ارتش آزادیبخش چگونه متولد شد.
زیرا مهران و فروغ، از آسمان نیفتادند.
آنها ادامه طبیعی راهی بودند که از ۳۰ خرداد آغاز شد، از خون موسی خیابانی، محمد ضابطی و سیاوش سیفی گذشت، در انقلاب ایدئولوژیک به بلوغ رسید و اکنون، در قالب ارتشی آزادیبخش، وارد مرحلهای تازه از تاریخ مقاومت ایران میشد.
فصل پنجم
مهران تا فروغ جاویدان؛ هنگامی که ابتکار عمل تغییر کرد
«جنبشی که سالها از خود دفاع کرده بود، اکنون میخواست ابتکار عمل را در دست بگیرد.»
تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران، تنها اضافه شدن یک نیروی نظامی به مقاومت ایران نبود.
در حقیقت، مرحلهای تازه در تاریخ این جنبش آغاز میشد.
سالها، مقاومت زیر سنگینترین ضربات حکومت ایستاده بود.
سالها، بهترین فرماندهان و کادرهایش را در خانههای تیمی، زندانها و میدانهای اعدام از دست داده بود.
سالها، هزاران زن و مرد مجاهد در کوه، دشت، جنگل و شهرهای ایران، زندگی مخفی و نبردی نابرابر را تجربه کرده بودند.
اکنون، برای نخستین بار پس از سالها، مقاومت میخواست از موضع دفاع صرف خارج شود.
این تغییر، تنها یک تحول نظامی نبود.
نتیجه طبیعی همه مراحلی بود که از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ آغاز شده بود.
اگر مقاومت در سالهای نخست، آموخته بود چگونه بایستد،
اگر در انقلاب ایدئولوژیک، آموخته بود چگونه بماند،
اکنون باید میآموخت چگونه توازن قوا را تغییر دهد.
ارتش آزادیبخش؛ پایان یک انتظار
رژیم ولایت فقیه در تمام سالهای نخست دهه شصت، بر یک فرض استوار بود.
اینکه مقاومت، هرچه بیشتر تحت فشار قرار گیرد، به همان نسبت ضعیفتر خواهد شد.
همین تصور، مبنای همه سیاستهای امنیتی و نظامی حکومت بود.
اما تشکیل ارتش آزادیبخش، این معادله را بر هم زد.
برای نخستین بار، حکومت با نیرویی روبهرو شد که دیگر تنها در پی حفظ موجودیت خود نبود.
ابتکار عمل، آرامآرام در حال جابهجا شدن بود.
این همان چیزی بود که دستگاههای امنیتی حکومت، در گزارشها و ارزیابیهای خود، نسبت به آن هشدار میدادند.
مهران؛ نقطه عطف
عملیات مهران، تنها یک پیروزی نظامی نبود.
نشان داد که ارتش آزادیبخش، از مرحله شکلگیری عبور کرده و توانسته است یک عملیات کلاسیک را طراحی و اجرا کند.
برای مقاومت، مهران معنایی فراتر از یک شهر داشت.
مهران، اثبات عملی این حقیقت بود که انقلاب ایدئولوژیک، وحدت تشکیلاتی و وحدت استراتژیک، اکنون در میدان نبرد نیز به ثمر نشسته است.
اگر سالها پیش، مقاومت برای حفظ یک خانه تیمی میجنگید،
اکنون میتوانست شهری را تصرف کند.
اگر سالهای نخست، هدف، زنده ماندن بود،
اکنون هدف، تغییر معادلات جنگ بود.
»امروز مهران، فردا تهران«
شعار «امروز مهران، فردا تهران» را نباید تنها یک شعار تبلیغاتی دانست.
این جمله، بیانگر یک برداشت استراتژیک بود.
رهبری مقاومت بر این باور بود که پیروزی در مهران، صرفاً یک موفقیت نظامی نیست؛ بلکه اثبات میکند که رژیم شکستناپذیر نیست و میتوان ابتکار عمل را از او گرفت.
این شعار، بیش از آنکه درباره یک شهر باشد، درباره روحیه یک ملت بود.
ملتی که سالها فقط خبر اعدام، زندان و سرکوب شنیده بود، اکنون با خبری متفاوت روبهرو میشد.
برای نخستین بار، این رژیم بود که طعم عقبنشینی را میچشید.
فروغ جاویدان؛ آزمون بزرگ
اما تاریخ، هیچ پیروزیای را بدون آزمون بزرگ باقی نمیگذارد.
اگر مهران، اثبات توانایی ارتش آزادیبخش بود،
فروغ جاویدان، بزرگترین آزمون آن شد.
آزمونی که تا امروز نیز یکی از مهمترین و بحثبرانگیزترین فصلهای تاریخ مقاومت ایران به شمار میرود.
فصل ششم
پس از فروغ؛ انقلاب فراگیر و آزمون مروارید
«آزمون یک انقلاب تنها در لحظه پیشروی نیست؛ در هنگامی است که همهچیز برای عقبنشینی، پراکندگی و فروپاشی فراهم شده باشد.»
فروغ جاویدان پایان یک تصور بود، اما پایان ارتش آزادیبخش نبود. هزینه عملیات سنگین بود؛ شماری از برجستهترین فرماندهان و رزمندگان جان باخته بودند، یگانها باید بازسازی میشدند و حکومت با تمام دستگاه تبلیغاتی خود میکوشید نتیجه نظامی عملیات را به اعلام پایان مقاومت تبدیل کند.
اما مسئلهای که پس از فروغ در برابر رهبری قرار گرفت، فقط جبران تلفات و بازسازی یگانها نبود. پرسش عمیقتر این بود که آیا تحول آغازشده در سال ۱۳۶۴، به اندازهای درونی و فراگیر شده است که تمام ارتش آزادیبخش بتواند بار مرحله جدید را بر دوش بکشد؟
مرحله نخست انقلاب ایدئولوژیک، جهت را تعیین کرده بود. جایگاه زن در مسیر رهایی، همردیفی مریم رجوی در رهبری و گذار از دفتر سیاسی به رهبری ایدئولوژیک، چارچوب تحول را ساخته بود. اما فروغ نشان داد که این تحول نمیتواند تنها در سطح رهبری، کادرهای مرکزی یا اعضای باسابقه باقی بماند. اگر ارتش آزادیبخش قرار بود در برابر ضربه، شکست نظامی، تبلیغات دشمن و فرسایش زمان دوام بیاورد، انقلاب باید به تکتک یگانها و اعضای آن راه مییافت.
از همینرو، در سال ۱۳۶۸ مرحلهای تازه آغاز شد: فراگیرشدن انقلاب ایدئولوژیک در سراسر ارتش آزادیبخش.
دیگر مسئله فقط پذیرش یک خط سیاسی یا اطاعت از فرماندهی نبود. هر عضو باید رابطه خود را با هدف، رهبری، تشکیلات، فردیت، وابستگیها و مسئولیت جمعی بازبینی میکرد. انقلاب درونی در بندهای پیدرپی گسترش یافت و کوشید موانعی را که میتوانست در لحظه بحران، فرد را از جمع و هدف جدا کند، آشکار سازد.
این تحول، پیش از آنکه فرصت تثبیت کامل پیدا کند، با یکی از پیچیدهترین بحرانهای منطقه روبهرو شد.
جنگی که همه معادلات را به هم ریخت
حمله عراق به کویت و سپس ورود ائتلاف به رهبری آمریکا به جنگ، سراسر منطقه را وارد آشوب کرد. ساختارهای حکومتی عراق متزلزل شد، راههای ارتباطی از هم گسیخت، بمبارانها گسترش یافت و هر نیروی مستقر در خاک عراق با خطری چندجانبه روبهرو شد.
برای ارتش آزادیبخش، این فقط جنگ میان دولتها نبود. وضعیت تازه میتوانست موجودیت اشرف و همه دستاوردهای سالهای گذشته را در معرض نابودی قرار دهد. از یک سو بمباران و ناامنی جنگ جریان داشت؛ از سوی دیگر نیروهای وابسته به حکومت ایران فرصتی یافته بودند تا از آشفتگی منطقه استفاده کنند و به پایگاههای مجاهدین حمله ببرند.
همزمان، اتوبوسهایی برای انتقال ساکنان اشرف و پایاندادن به حضور سازمانیافته آنان آورده شد. پیام روشن بود: جنگ منطقهای باید به فرصتی برای تخلیه اشرف، پراکندن نیروها و پایاندادن به ارتش آزادیبخش تبدیل شود.
این بار، خطر فقط گلوله نبود.
راه آسانی نیز در برابر افراد گذاشته شده بود: سوارشدن، ترککردن و رهاکردن میدان.
اگر سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ آزمون مقاومت در برابر مرگ بود، این مرحله آزمون ماندن در شرایطی بود که راه خروج نیز در برابر نیروها قرار داده شده بود.
مروارید؛ جنگ برای حفظ موجودیت
در دل همین آشوب، درگیریهای گستردهای شکل گرفت که در تاریخ مقاومت با نام عملیات مروارید شناخته شد. نیروهای حکومت ایران و گروههای همسو با آن تلاش کردند از خلأ ناشی از جنگ استفاده کنند، مسیرها را در اختیار بگیرند و پایگاههای ارتش آزادیبخش را در معرض حمله قرار دهند.
نبرد، این بار برای پیشروی به سوی تهران نبود.
برای حفظ موجودیت ارتشی بود که قرار بود پس از فروغ از نو برخیزد.
جنگ در چند جبهه جریان داشت. ارتباطها دشوار بود. تحولات منطقه با سرعت تغییر میکرد و روشن نبود در ساعات و روزهای بعد چه نیرویی از کدام جهت وارد میدان خواهد شد. در چنین فضایی، سلاح و تجربه نظامی ضروری بود، اما بهتنهایی کفایت نمیکرد.
عامل تعیینکننده، انسجام بود.
اگر یگانها پراکنده میشدند، اگر افراد تنها نجات شخصی خود را میدیدند، اگر فرماندهی واحد از میان میرفت یا اگر انقلاب درونی نتوانسته بود اعتماد و وحدت لازم را ایجاد کند، اشرف میتوانست پیش از آنکه به یک اسطوره مقاومت تبدیل شود، در همان آشوب منطقهای فروبپاشد.
عملیات مروارید از این منظر، آزمون عملی مرحله فراگیر انقلاب بود. ارتش آزادیبخش باید نشان میداد تحولی که از سال ۱۳۶۴ آغاز شده و در سال ۱۳۶۸ به همه صفوف گسترش یافته، تنها مجموعهای از بحثهای درونی نیست؛ نیرویی است که در لحظه خطر، از پراکندگی جلوگیری میکند و اراده جمعی را حفظ میسازد.
اتوبوسهایی که خالی ماندند
تصویر اتوبوسهایی که برای بردن ساکنان اشرف آمده بودند، یکی از معنادارترین صحنههای این دوره است.
آن اتوبوسها فقط وسیله حملونقل نبودند. نماد یک محاسبه بودند: محاسبهای که میگفت پس از فروغ، جنگ منطقهای، بمباران، ناامنی و فشارهای پیدرپی، نیروها دیگر توان ماندن ندارند و با فراهمشدن راه خروج، تشکیلات از درون تهی خواهد شد.
اما آنچه رخ داد، خلاف این محاسبه بود.
ماندن، دیگر نتیجه نداشتن راه خروج نبود؛ انتخابی آگاهانه بود. انقلاب فراگیر، اعضای ارتش را در برابر این پرسش قرار داده بود که آیا مسئولیت آنان تنها تا زمانی ادامه دارد که شرایط قابلتحمل باشد، یا درست از جایی معنا پیدا میکند که همه عوامل بیرونی، انسان را به عقبنشینی فرامیخواند؟
اشرفیان ماندند.
این ماندن، اشرف را از یک قرارگاه نظامی به چیزی فراتر تبدیل کرد. اشرف پیش از آنکه مدرسه پایداری نام بگیرد، در همین آزمون اثبات کرد که میتواند در برابر جنگ، فشار، خطر تخلیه و تلاش برای فروپاشی تشکیلاتی مقاومت کند.
شورای رهبری؛ هژمونی زنان از شعار تا ساختار
فرایند انقلاب درونی در سالهای بعد متوقف نشد. یکی از مهمترین گامهای آن در سال ۱۳۷۲، با تشکیل شورای رهبری و گسترش هژمونی زنان در سراسر تشکیلات برداشته شد.
این مرحله دیگر تنها به حضور یک زن در رأس رهبری محدود نبود. هدف آن بود که رهبری زنان از یک نماد به یک ساختار فراگیر تبدیل شود؛ ساختاری که همه عرصههای تشکیلاتی، سیاسی و نظامی را دربرگیرد.
زنان باید فرمانده یگانها، مسئول بخشها، تصمیمگیر سیاسی و ادارهکننده مناسبات تشکیلاتی میشدند. مردان نیز باید نهفقط در حرف، بلکه در عمل از امتیاز تاریخی و ذهنی ناشی از مردسالاری عبور میکردند و فرماندهی زنان را بهعنوان بخشی از تحول ایدئولوژیک میپذیرفتند.
این تغییر، ادعایی بزرگ بود و تنها در میدان عمل میتوانست سنجیده شود. تجربه مروارید، بحرانهای منطقه، بازسازی ارتش و اداره اشرف، عرصههایی بودند که زنان در آنها مسئولیت واقعی پذیرفتند. بدینگونه، مفهوم «زن در مسیر رهایی» از یک اعلام ایدئولوژیک در سال ۱۳۶۴، به هژمونی سازمانیافته زنان در سال ۱۳۷۲ رسید.
این روند، بیش از ده بند انقلاب را دربرگرفت؛ بندهایی که هر یک میکوشید مانعی از موانع فردی، جنسیتی و تشکیلاتی را از سر راه یک نیروی حرفهای و تماموقت بردارد.
پاسخ درونی به بحران بیرونی
در تاریخ این جنبش، هرگاه فشار بیرونی به مرحلهای تازه رسید، پاسخ فقط تغییر آرایش نظامی یا جابهجایی جغرافیایی نبود. رهبری مقاومت بار دیگر به درون تشکیلات بازگشت و پرسید: چه انسانی میتواند از این مرحله عبور کند؟
پس از کشتارهای دهه شصت، پاسخ، وحدت و انقلاب ایدئولوژیک بود.
پس از فروغ، پاسخ، فراگیرکردن انقلاب در سراسر ارتش آزادیبخش بود.
در جنگ عراق و کویت، مروارید و خطر تخلیه اشرف، پاسخ، تعمیق همان انقلاب و تبدیل ماندن به انتخابی آگاهانه بود.
و در سال ۱۳۷۲، پاسخ، شورای رهبری و هژمونی فراگیر زنان شد.
بنابراین اشرف را نمیتوان بدون این مرحله فهمید. اشرف ناگهان به «مدرسه پایداری» تبدیل نشد. پیش از آن، از فروغ عبور کرد، انقلاب درونی را فراگیر ساخت، در میان جنگ منطقهای ایستاد، عملیات مروارید را پشت سر گذاشت، اتوبوسهای خروج را خالی گذاشت و ساختار رهبری خود را دگرگون کرد.
از این پس، اشرف دیگر تنها پایگاه ارتش آزادیبخش نبود.
محل زندگی جمعی بود که بقای خود را نه در انجماد، بلکه در تحول مستمر میدید. هر بحران بیرونی، آنان را به بازبینی درونی وامیداشت و هر مرحله از انقلاب، ظرفیت تازهای برای مقاومت در بحران بعدی ایجاد میکرد.
این همان حلقهای بود که در روایت قبلی کتاب کم داشتیم.
پس پایان فصل پنجم باید فقط به شکست نظامی فروغ ختم نشود. پس از آن، فصل ششمِ مستقلِ «پس از فروغ؛ انقلاب فراگیر و آزمون مروارید» میآید. سپس وارد فصل هفتم میشویم:
این ترتیب، هم فروغ را کوچک نمیکند و هم نشان میدهد چگونه انقلاب ایدئولوژیک در سال ۱۳۶۸ فراگیر شد، در مروارید آزموده شد و در سال ۱۳۷۲ با شورای رهبری و هژمونی زنان به مرحلهای تازه رسید.
فصل هفتم
اشرف؛ هنگامی که یک قرارگاه به مدرسه پایداری تبدیل شد
«بعضی مکانها با دیوارها و ساختمانهایشان شناخته نمیشوند؛ با انسانهایی شناخته میشوند که در آنها ماندند، تغییر کردند و معنای تازهای از ایستادگی ساختند.»
اشرف در آغاز، یک قرارگاه بود.
مکانی برای استقرار نیروها، آموزش یگانها، سازماندهی ارتش و بازسازی پس از ضربهها.
اما تاریخ، سرنوشت دیگری برای آن رقم زد.
سالها گذشت و اشرف دیگر تنها مجموعهای از ساختمانها، خیابانها، انبارها، مقرها و میدانهای آموزش نبود. به محل انباشت یک تجربه تاریخی تبدیل شد؛ تجربه نسلی که از زندان شاه آمده بود، انقلاب را دیده بود، سرکوب سالهای شصت را پشت سر گذاشته بود، فروغ را آزموده بود، از جنگ خلیج فارس و مروارید عبور کرده بود و اکنون باید میآموخت چگونه در نبردی طولانی، نه فقط زنده بماند، بلکه هویت و جهت خود را حفظ کند.
اشرف، قرار نبود فقط محل توقف باشد.
قرار بود محل ساختن باشد.
ساختن انسان.
ساختن تشکیلات.
ساختن نسلی که بتواند بار گذشته را به آینده منتقل کند.
از قرارگاه نظامی تا جامعهای سازمانیافته
هر ارتشی برای ادامه حیات به مقر نیاز دارد.
اما اشرف از همان ابتدا ویژگی متفاوتی پیدا کرد. در آنجا زندگی، آموزش، کار، تصمیمگیری، فرهنگ و مبارزه از یکدیگر جدا نبودند. رزمنده تنها در ساعات آموزش یا عملیات عضو ارتش نبود؛ تمام زندگی او در نسبت با مسئولیتی که پذیرفته بود معنا پیدا میکرد.
صبحها با برنامه آغاز میشد.
یگانها آموزش میدیدند.
کارهای فنی، لجستیکی، درمانی، ارتباطی و پشتیبانی انجام میشد.
ساختمانها ساخته میشد.
جادهها شکل میگرفت.
امکاناتی که در آغاز محدود بود، بهتدریج گسترش مییافت.
اما پشت این ظاهر منظم، مبارزهای دائمی در جریان بود؛ مبارزهای با خستگی، عادت، فردگرایی، فرسایش و تمایل طبیعی انسان به بازگشت به زندگی آسانتر.
اشرف فقط از اعضایش نمیخواست در برابر دشمن بیرونی بایستند.
از آنان میخواست هر روز در برابر موانع درونی نیز بایستند.
از همین رو، انقلاب ایدئولوژیک در اشرف به موضوعی انتزاعی محدود نماند. در تقسیم مسئولیتها، در مناسبات میان یگانها، در پذیرش فرماندهی زنان، در انتقاد از خود، در تحمل دشواریها و در تقدمدادن جمع بر فرد، باید خود را نشان میداد.
حافظهای که در یک جغرافیا جمع شد
در اشرف، نسلهای مختلف در کنار یکدیگر قرار گرفتند.
کسانی بودند که زندان شاه را به یاد داشتند.
کسانی که ۳۰ خرداد را دیده بودند.
کسانی که از خانههای تیمی و نبردهای ۱۹ بهمن، ۱۲ اردیبهشت و ۱۰ مرداد خاطره داشتند.
کسانی که در مهران و فروغ جنگیده بودند.
کسانی که عملیات مروارید را پشت سر گذاشته بودند.
و جوانترهایی که بسیاری از این حوادث را تنها از زبان دیگران شنیده بودند.
این همزیستی، اشرف را به مخزن حافظه مقاومت تبدیل کرد.
خاطرهها فقط در کتاب و سخنرانی باقی نمیماندند. در مناسبات روزمره منتقل میشدند. یک فرمانده با تجربه خود، نسل جوانتر را آموزش میداد. یک زندانی سابق از معنای ایستادگی زیر شکنجه سخن میگفت. یک رزمنده فروغ، از خطاها و فداکاریهای میدان میگفت. یک زن مسئول، تجربه عبور از مناسبات مردسالارانه را به زنانی منتقل میکرد که تازه وارد مسئولیتهای بالاتر میشدند.
بدینگونه، اشرف به پلی میان نسلها تبدیل شد.
اگر این انتقال قطع میشد، هر نسل ناچار بود همه چیز را از ابتدا بیاموزد.
اما اشرف اجازه داد تجربه به سرمایه جمعی تبدیل شود.
زنانی که فرمانده شدند
تحول آغازشده در سال ۱۳۶۴ و گسترشیافته در سالهای بعد، در اشرف شکل ملموستری یافت.
هژمونی زنان دیگر یک بحث نظری نبود.
زنان در فرماندهی یگانها، اداره بخشهای سیاسی، تشکیلاتی، فنی و نظامی حضور داشتند. آنان باید تصمیم میگرفتند، پاسخ میدادند، اشتباه میکردند، اصلاح میکردند و مسئولیت نتایج تصمیمهای خود را میپذیرفتند.
این مرحله آسان نبود.
قرنها فرهنگ مردسالارانه، نه فقط در ذهن مردان، بلکه در ذهن زنان نیز رسوب کرده بود. بسیاری از زنان باید پیش از فرماندهی دیگران، تصویری را که جامعه از توانایی آنان ساخته بود، درهم میشکستند. باید میآموختند مسئولیتپذیری به معنای بیخطایی نیست؛ به معنای پذیرفتن بار تصمیم و ایستادن پای آن است.
مردان نیز باید از عادتی تاریخی عبور میکردند. پذیرش فرماندهی زنان، برای برخی فقط تغییر یک مسئول نبود؛ تغییر تصویری بود که سالها از قدرت، رهبری و نقش جنسیتی در ذهن آنان شکل گرفته بود.
اشرف، آزمایشگاه این تحول شد.
در آنجا، زن در مسیر رهایی باید از واژه به ساختار تبدیل میشد.
و ساختار، باید در دشوارترین موقعیتها کارآمدی خود را نشان میداد.
زندگی بدون عادیشدن
یکی از خطرهای هر جنبش طولانی، عادیشدن است.
آنچه در آغاز انتخابی بزرگ و پرشور بوده، ممکن است با گذر زمان به عادت تبدیل شود. انسان میتواند به یونیفورم، برنامه، جلسه، مسئولیت و حتی خطر عادت کند؛ بیآنکه معنای نخستین آنها را زنده نگه دارد.
اشرف با همین خطر روبهرو بود.
اگر زندگی جمعی فقط به انضباط روزانه محدود میشد، اگر انقلاب ایدئولوژیک به تکرار واژهها فروکاسته میشد و اگر خاطره شهیدان تنها در مراسمها باقی میماند، قرارگاه میتوانست از درون تهی شود.
به همین دلیل، بازنگری دائمی در خود به بخشی از فرهنگ اشرف تبدیل شد.
پرسش این بود:
آیا مسئولیت هنوز انتخابی آگاهانه است؟
آیا فرد هنوز میداند برای چه مانده است؟
آیا مناسبات درونی با هدف اعلامشده همخوانی دارد؟
آیا سازمان از تجربه گذشته میآموزد یا تنها آن را تکرار میکند؟
این پرسشها گاه دردناک بودند.
زیرا پاسخ صادقانه میتوانست ضعفها، فرارها، رقابتها و تناقضهایی را آشکار کند که در ظاهر نظم تشکیلاتی پنهان مانده بودند.
اما اشرف برای ماندگاری ناچار بود خود را پیوسته بازسازی کند.
استقلال؛ هزینهای که هر روز پرداخت میشد
اشرف در کشوری قرار داشت که خود درگیر جنگها، تحولات سیاسی و فشارهای بینالمللی بود. این موقعیت، هم فرصت ایجاد میکرد و هم تهدید.
رژیم ایران همواره میکوشید حضور مجاهدین در عراق را بهعنوان وابستگی معرفی کند. از سوی دیگر، مقاومت تأکید میکرد که استقلال خود را نه در حرف، بلکه در مرزبندی سیاسی و تشکیلاتی حفظ کرده است.
استقلال در چنین شرایطی، مفهوم سادهای نبود.
باید میان استفاده از یک جغرافیا و وابستهشدن به دولت میزبان مرز گذاشته میشد.
باید منافع مقاومت با محاسبات دولتها درهم نمیآمیخت.
باید روشن میماند که هدف، نه ماندن در عراق، بلکه تغییر در ایران است.
اشرف، اگر به پایگاهی برای سازگاری با وضع موجود تبدیل میشد، معنای خود را از دست میداد. بنابراین حفظ جهت سرنگونی و استقلال تصمیمگیری، بخشی از نبرد روزانه آن بود.
دشمنی که اشرف را فراموش نکرد
حکومت ایران هیچگاه اشرف را یک قرارگاه عادی تلقی نکرد.
برای رژیم، اشرف نماد این واقعیت بود که پروژه نابودی مجاهدین در سالهای شصت به نتیجه نرسیده است. کسانی که قرار بود کشته، زندانی، پراکنده یا فراموش شوند، اکنون در ساختاری منسجم گرد آمده بودند و همچنان سرنگونی حکومت را هدف خود میدانستند.
از همین رو، اشرف همواره در مرکز طرحهای اطلاعاتی، سیاسی و نظامی رژیم قرار داشت.
تبلیغات علیه آن ادامه یافت.
خانوادهها تحت فشار قرار گرفتند.
شبکههای نفوذ فعال شدند.
تلاش برای ایجاد جدایی و شکاف درونی متوقف نشد.
و در هر تحول منطقهای، رژیم میکوشید فرصتی برای حذف اشرف بیابد.
اما خطر اصلی فقط حمله آشکار نبود.
تلاش برای فرسودهکردن نیروها، ایجاد یأس، القای بیآیندگی و جداکردن اشرف از جامعه ایران، بخش دیگری از همان نبرد بود.
رژیم میخواست اشرف به جزیرهای دورافتاده تبدیل شود.
پاسخ مقاومت، حفظ پیوند با مردم و تحولات داخل ایران بود.
اشرف و ایران
هرچه سالها میگذشت، فاصله جغرافیایی اشرف با ایران بیشتر احساس میشد؛ اما در نگاه ساکنان آن، این فاصله نباید به فاصله سیاسی و عاطفی تبدیل میشد.
خبرهای ایران پیگیری میشد.
اعتراضها، اعتصابها، زندانها و اعدامها موضوع بحث و تحلیل بود.
هر حرکت اجتماعی در داخل، یادآوری میکرد که هدف نهایی بیرون از دیوارهای اشرف قرار دارد.
اشرف نباید به خودبسندگی دچار میشد.
اگر همه انرژی آن صرف حفظ ساختمانها، یگانها و ساختار داخلی میشد، خطر تبدیلشدن وسیله به هدف وجود داشت. قرارگاه باید حفظ میشد، اما برای ادامه مبارزه؛ نه اینکه مبارزه به حفظ قرارگاه تقلیل یابد.
این مرز، باریک و تعیینکننده بود.
در سالهای بعد، هنگامی که اشرف زیر فشار مستقیم قرار گرفت، همین پرسش دوباره با شدتی بیشتر مطرح شد:
آیا حفظ اشرف، حفظ یک جغرافیاست یا حفظ یک کانون مقاومت؟
پاسخ به این پرسش، سرنوشت اشرف را تعیین کرد.
۲۰۰۳؛ فروپاشی یک نظم منطقهای
حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، همه معادلات را تغییر داد.
حکومت عراق سقوط کرد.
ساختارهای پیشین از میان رفت.
نیروهای خارجی وارد منطقه شدند.
و اشرف ناگهان در محیطی قرار گرفت که هیچیک از تضمینهای گذشته وجود نداشت.
برای رژیم ایران، این تحول فرصتی تاریخی بود.
تهران گمان میکرد با سقوط دولت عراق، اشرف نیز بیپشتوانه و آسیبپذیر خواهد شد. شبکههای وابسته به رژیم در ساختار جدید عراق نفوذ کردند و فشار برای خلع سلاح، انحلال و تحویلدادن مجاهدین افزایش یافت.
اشرف در برابر انتخابی پیچیده قرار گرفت.
از یک سو، ادامه رویارویی نظامی با نیرویی مانند ارتش آمریکا میتوانست به نابودی کامل منجر شود.
از سوی دیگر، تسلیم سیاسی و واگذاری استقلال نیز به معنای پایان مقاومت بود.
تصمیم به خلع سلاح، یکی از دشوارترین تصمیمهای این دوره بود.
ارتشی که سالها هویت عملی خود را با سازمان رزم ساخته بود، اکنون باید سلاح را کنار میگذاشت، بیآنکه هدف و تشکیلات خود را کنار بگذارد.
در ظاهر، این عقبنشینی بود.
اما در عمل، آزمون دیگری برای این پرسش بود که آیا قدرت مقاومت فقط در سلاح است یا در انسان و سازمانی که آن سلاح را حمل میکند.
وقتی سلاح کنار رفت
خلع سلاح میتوانست ارتش آزادیبخش را از معنا تهی کند.
حکومت دقیقاً همین را انتظار داشت.
تصور میکرد با گرفتن سلاح، ارتش پایان مییابد؛ زیرا ارتش بدون سلاح، دیگر ارتش نیست.
اما در اشرف، تعریف دیگری شکل گرفت.
سلاح، ابزار بود.
تشکیلات، اراده و هدف، جوهر اصلی بود.
اگر این سه باقی میماند، گرفتن ابزار نمیتوانست بهتنهایی پایان جنبش باشد.
از همینجا، اشرف وارد مرحلهای تازه شد.
پیش از آن، محل استقرار یک ارتش مسلح بود.
اکنون باید بدون سلاح، در برابر فشارهای سیاسی، محاصره، عملیات روانی و تهدیدهای نظامی مقاومت میکرد.
این مرحله شاید از نظر ظاهری آرامتر به نظر میرسید، اما در بسیاری جهات دشوارتر بود.
در نبرد نظامی، دشمن روشن است.
در محاصره سیاسی و فرسایشی، مرزها پیچیدهتر میشوند.
هر مذاکره، هر تضمین، هر وعده و هر توافق میتوانست به ابزار فشار تبدیل شود.
اشرف باید یاد میگرفت چگونه بدون سلاح، همچنان یک کانون مقاومت باقی بماند.
محاصرهای که آهسته آغاز شد
فشارها بهتدریج افزایش یافت.
رفتوآمد محدود شد.
امکانات درمانی و لجستیکی کاهش یافت.
ارتباط با جهان بیرون دشوارتر شد.
نیروهای عراقی نزدیکتر شدند.
بلندگوها، تبلیغات و عملیات روانی به بخشی از زندگی روزانه تبدیل شد.
قرار بود محاصره، کاری را انجام دهد که حملات پیشین نتوانسته بودند: شکستن روحیه از طریق فرسایش.
اشرفیان باید هر روز با این واقعیت زندگی میکردند که حمله ممکن است در هر لحظه رخ دهد.
اما حمله همیشه با گلوله آغاز نمیشد.
گاهی با جلوگیری از ورود دارو.
گاهی با ممانعت از انتقال بیمار.
گاهی با محدودکردن آب، سوخت یا رفتوآمد.
و گاهی با صدها بلندگویی که شب و روز برای شکستن روحیه آنان فریاد میزد.
در چنین شرایطی، اشرف معنای «مدرسه پایداری» پیدا کرد.
پایداری دیگر فقط ایستادن در برابر رگبار نبود.
تحمل روزها، ماهها و سالهایی بود که دشمن میخواست زمان را به سلاح تبدیل کند.
نخستین یورشها
حمله به اشرف، وقتی آغاز شد، ناگهانی نبود.
سالها تبلیغات، محاصره و آمادهسازی سیاسی زمینه آن را ساخته بود.
نیروهای مهاجم میخواستند نشان دهند که ساکنان خلع سلاحشده، توان مقاومت ندارند. آنان انتظار داشتند با فشار، ضربوشتم، خودروهای زرهی و گلوله، صفوف اشرف از هم بپاشد.
اما اشرفیان این بار سلاحی در دست نداشتند.
بدنهایشان را در برابر خودروها و نیروهای مسلح قرار دادند.
سنگرشان، صفوف انسانی بود.
این شکل مقاومت، آزمونی تازه بود.
در گذشته، رزمنده میتوانست با سلاح پاسخ دهد.
اکنون باید در برابر نیروی مسلح بایستد، بیآنکه همان ابزار را در اختیار داشته باشد.
این نابرابری، صحنههایی آفرید که اشرف را از یک قرارگاه به نمادی جهانی از مقاومت بیسلاح تبدیل کرد.
کسانی جان باختند.
بسیاری مجروح شدند.
اما صفوف نپاشید.
اشرف؛ نامی فراتر از خاک
از این مرحله به بعد، اشرف دیگر فقط نام یک مکان نبود.
به یک مفهوم تبدیل شد.
هرجا گروهی در محاصره، بدون پشتوانه و در برابر نیرویی برتر میایستاد، نام اشرف معنا پیدا میکرد.
اشرف، سمبل این باور شد که مقاومت را نمیتوان فقط با گرفتن جغرافیا یا سلاح پایان داد.
قدرت میتواند ساختمانها را تصرف کند.
میتواند جادهها را ببندد.
میتواند آب و دارو را محدود کند.
میتواند حمله کند و انسانها را بکشد.
اما اگر نتواند اراده جمعی را بشکند، پیروزیاش کامل نیست.
این همان تجربهای بود که از ۱۹ بهمن تا فروغ، از مروارید تا خلع سلاح، بارها تکرار شده بود.
هر بار حکومت یا متحدانش پایان مقاومت را اعلام میکردند.
و هر بار، مقاومت در شکلی تازه ادامه مییافت.
ده شهریور؛ حمله برای پایاندادن به یک نماد
حمله ۱۰ شهریور ۱۳۹۲ یکی از خونینترین و تعیینکنندهترین حملات به اشرف بود.
هدف فقط کشتن افراد نبود.
قرار بود آخرین حضور سازمانیافته مجاهدین در اشرف پایان یابد و نمادی که سالها در برابر رژیم ایستاده بود، از میان برداشته شود.
شماری از ساکنان در شرایطی کشته شدند که اشرف دیگر یک پایگاه نظامی فعال نبود. آنان در محاصره قرار گرفتند و بسیاری از قربانیان با شلیکهای نزدیک جان باختند.
این حمله، از نظر جغرافیایی پایان اشرف را نزدیک کرد.
اما از نظر تاریخی، نتیجه دیگری داشت.
نام اشرف با خون آخرین مدافعانش بیش از پیش تثبیت شد.
قدرت توانست جغرافیا را بگیرد.
اما نتوانست معنای آن را از میان ببرد.
خروج از اشرف؛ شکست یا انتقال؟
ترک اشرف برای ساکنان آن تصمیمی تلخ بود.
آنجا خانه، قرارگاه، حافظه و حاصل دههها کار بود. هر خیابان و ساختمان، یادآور نسلی، واقعهای یا نامی بود.
اما مسئله اصلی، حفظ خاک نبود.
حفظ انسانها و ادامه تشکیلات بود.
اگر ماندن در یک نقطه به نابودی کامل نیروها منجر میشد، پافشاری بر جغرافیا میتوانست از هدف اصلی دور شود. در مقابل، انتقال نیروها، هرچند دردناک، امکان ادامه مقاومت را حفظ میکرد.
این همان درسی بود که تاریخ بارها به جنبش آموخته بود:
مکان وسیله است، نه هدف.
اشرف اهمیت داشت، زیرا انسانها و آرمانی در آن زندگی میکردند. اگر آن انسانها و آرمان به جایی دیگر منتقل میشدند، اشرف نیز در شکلی تازه ادامه مییافت.
خروج از اشرف، پایان آن نبود.
تبدیل اشرف از یک جغرافیا به یک هویت بود.
میراث اشرف
اشرف چند درس بزرگ برای نسلهای بعد برجای گذاشت.
نخست اینکه تشکیلات میتواند بدون سلاح نیز باقی بماند، اگر پیوند ایدئولوژیک و مسئولیت جمعی آن حفظ شود.
دوم اینکه رهبری زنان میتواند در سختترین شرایط سیاسی، نظامی و انسانی، از سطح شعار به عملکرد واقعی برسد.
سوم اینکه مقاومت، برای ادامه حیات، باید میان حفظ جغرافیا و حفظ هدف تفاوت بگذارد.
و چهارم اینکه دشمن میتواند قرارگاه را بگیرد، اما اگر نتواند تجربه و فرهنگ آن را نابود کند، اشرف در نسلهای بعد بازتولید خواهد شد.
این میراث، بعدها در شعار «هزار اشرف» معنا یافت.
مقصود، ساختن هزار قرارگاه مشابه نبود.
مقصود، گسترش همان فرهنگ در هزار نقطه و میان هزاران انسان بود.
اشرف باید از حصارهای عراق خارج میشد و در شهرها، محلهها، زندانها و دل نسل جوان ایران تکثیر میگردید.
از اشرف به لیبرتی
انتقال به لیبرتی، انتقال به شرایطی آسانتر نبود.
محیط محدودتر بود.
امکانات کمتر بود.
حفاظتها شکنندهتر بود.
و خطر حملات موشکی و فشارهای تازه وجود داشت.
اما لیبرتی ادامه همان آزمون بود:
آیا اشرف، فقط خاکی در دیالی بود یا فرهنگی که میتواند در محیطی دیگر نیز ادامه یابد؟
اگر پاسخ دوم درست بود، ساکنان باید در فضایی کوچکتر، زیر تهدید بیشتر و با امکانات کمتر، همان انسجام را حفظ میکردند.
اینبار، حتی نام اردوگاه نیز تناقضی تلخ داشت.
«لیبرتی»؛ آزادی.
اما ساکنان آن در محاصره و محدودیت زندگی میکردند.
با این همه، آنجا نیز مشعل اشرف خاموش نشد.
فصل بعد، روایت همین انتقال است:
نه از یک قرارگاه به اردوگاهی دیگر،
بلکه از یک مرحله پایداری به مرحلهای دشوارتر.
فصل هشتم
از قتلعام اشرف تا تولد هزار اشرف
قتلعام ۱۰ شهریور ۱۳۹۲ فقط تلاشی برای کشتن آخرین ساکنان اشرف نبود.
هدف، پایاندادن به یک نماد بود.
حاکمیت ولایت فقیه و نیروهای وابسته به آن در عراق میخواستند با کشتار مجاهدان بیسلاح، اشرف را برای همیشه از جغرافیای مقاومت پاک کنند. آنان تصور میکردند اگر آخرین مدافعان اشرف کشته شوند، اگر ساختمانها تصرف و قرارگاه تخلیه شود، نام اشرف نیز به خاطرهای پایانیافته تبدیل خواهد شد.
اما اشرف، پیش از آنکه یک قطعه خاک باشد، به تجربهای تاریخی بدل شده بود.
تجربهای ساختهشده از فدا، تشکیلات، رهبری، مقاومت بیسلاح، محاصره، حمله و وفاداری تا آخرین نفس.
در ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، مهاجمان با سلاحهای مجهز به صداخفهکن وارد اشرف شدند. مجاهدان بیدفاع را هدف قرار دادند، بر زخمیها و بیماران تیر خلاص زدند و شماری را با دستهای بسته کشتند. پنجاهودو تن جان باختند و شش تن به گروگان گرفته شدند. اما حتی این کشتار نیز نتوانست هدف نهایی مهاجمان را محقق کند.
آنان میخواستند اشرف را با خون ساکنانش دفن کنند.
اما همان خون، اشرف را از زمین جدا کرد و به اسطورهای فراتر از جغرافیا تبدیل ساخت.
از این نقطه، اشرف دیگر تنها نام قرارگاهی در عراق نبود.
به نامی برای پایداری تبدیل شد.
به نامی برای وفاداری.
به نامی برای مقاومتی که میتوانست مکان خود را از دست بدهد، اما معنای خود را حفظ کند.
در همین نقطه بود که مسعود رجوی مرحلهای تازه از استراتژی مقاومت را اعلام کرد.
پاسخ به قتلعام اشرف، بازگشت به گذشته یا سوگواری صرف نبود.
پاسخ، تکثیر اشرف بود.
او اعلام کرد:
«یک، دو، سه، صد… هزار اشرف میسازیم.»
این جمله فقط یک شعار نبود.
اعلام عبور از اشرفِ جغرافیایی به اشرفِ اجتماعی و سراسری بود.
اگر دشمن توانسته بود یک قرارگاه را محاصره کند، هزاران کانون مقاومت باید در شهرها، محلهها، دانشگاهها، کارخانهها و زندانهای ایران شکل میگرفت.
اگر اشرف را در عراق هدف قرار داده بودند، اشرف باید در داخل ایران تکثیر میشد.
اگر یک مرکز مقاومت را میتوانستند با تانک، گلوله و محاصره هدف قرار دهند، صدها و هزاران هسته کوچک و پراکنده را دیگر نمیشد به همان شیوه خاموش کرد.
از همینجا، استراتژی کانونهای شورشی بهعنوان مرحلهای تازه از مقاومت معنا یافت.
کانون شورشی، صرفاً یک گروه کوچک عملیاتی نبود.
تجسم اشرف در دل جامعه بود.
هستهای از اراده، جسارت و سازمانیافتگی که میتوانست در شرایط سرکوب، امید را زنده نگه دارد، فضای اختناق را بشکند و به جامعه نشان دهد که مقاومت هنوز حضور دارد.
در این استراتژی، اشرف از حصارهای دیالی بیرون آمد.
در خیابانهای تهران، اصفهان، شیراز، تبریز، مشهد، رشت، اهواز و شهرهای کوچک و بزرگ ایران تکثیر شد.
دیگر هر نقطهای که در آن جوانی در برابر ترس ایستادگی میکرد، میتوانست اشرفی تازه باشد.
هر زندانی که در برابر شکنجه تسلیم نمیشد.
هر زنی که در برابر اجبار و تحقیر میایستاد.
هر جوانی که با خطرکردن، دیوار اختناق را میشکست.
و هر گروهی که برای سازماندادن اعتراض و قیام شکل میگرفت، بخشی از همان استراتژی «هزار اشرف» بود.
از اسطوره تا استراتژی
اشرف در طول تاریخ خود چند بار تغییر معنا داد.
نخست، نام اشرف ربیعی بود؛ زنی که در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ به نماد وفا و پایداری تبدیل شد.
سپس نام قرارگاهی شد که ارتش آزادیبخش در آن شکل گرفت و بازسازی شد.
بعد به شهری بدل شد که در برابر محاصره، حمله، خلع سلاح و عملیات روانی ایستاد.
و سرانجام، پس از قتلعام ۱۰ شهریور، از یک نام و یک مکان به اسطوره و استراتژی تبدیل شد.
اسطوره، زیرا خون آخرین مدافعانش نشان داد که وفاداری به آرمان میتواند تا کجا پیش رود.
استراتژی، زیرا قرار نبود این فدا در یک نقطه متوقف بماند؛ باید در هزاران نقطه بازتولید میشد.
از این پس، اشرف دیگر فقط گذشته مقاومت نبود.
طرح آینده آن بود.
از اشرف به لیبرتی؛ انتقال انسانها، نه پایان اشرف
انتقال ساکنان از اشرف به لیبرتی، در چنین شرایطی انجام شد.
این انتقال، ترک یک قرارگاه بود، اما ترک اشرف نبود.
ساکنان میتوانستند از جغرافیای اشرف خارج شوند، اما تجربه، فرهنگ و هویت آن را با خود میبردند. در لیبرتی، همان تشکیلات، همان رهبری، همان مناسبات و همان آرمان باید در محیطی محدودتر، ناامنتر و زیر تهدید موشکی ادامه مییافت.
لیبرتی اردوگاهی کوچکتر بود.
امکاناتش کمتر بود.
حفاظت آن شکنندهتر بود.
اما معنای اشرف در آن باقی ماند.
هر حمله موشکی، هر محاصره و هر شهید، بار دیگر نشان میداد که دشمن مسئلهاش فقط یک مکان نیست؛ مسئلهاش نیرویی است که از هر جغرافیا عبور میکند و در شکل تازهای بازمیگردد.
هجرت بزرگ؛ از لیبرتی تا آلبانی
پس از سالها محاصره، حملات موشکی، فشار سیاسی و زندگی در شرایطی ناامن، انتقال مجاهدین از لیبرتی به آلبانی آغاز شد.
این انتقال، در ادبیات مقاومت «هجرت بزرگ» نام گرفت.
هجرت، تنها جابهجایی از کشوری به کشور دیگر نبود.
نجات یک سرمایه انسانی و انتقال آن به مرحلهای تازه بود.
رژیم میخواست مجاهدین در عراق باقی بمانند تا زیر فشار، حمله و فرسایش، یکییکی از میان بروند. انتقال به آلبانی این طرح را درهم شکست. نیرویی که قرار بود در لیبرتی محاصره و خاموش شود، از میدان قتل خارج شد و در جغرافیایی تازه، فرصت بازسازی یافت.
در آلبانی، اشرف بار دیگر متولد شد.
نه همان اشرف پیشین، بلکه اشرف ۳؛ تجسمی تازه از همان فرهنگ و تجربه تاریخی.
اشرف ۳ نشان داد که اشرف به خاک وابسته نیست.
میتوان جغرافیا را تغییر داد، اما تشکیلات، حافظه، آرمان و جهت را حفظ کرد.
از اشرف در عراق تا لیبرتی و از لیبرتی تا آلبانی، آنچه منتقل شد فقط انسانها نبودند.
یک تاریخ منتقل شد.
یک تجربه منتقل شد.
و یک استراتژی به مرحله تازهای رسید.
هزار اشرف؛ بازگشت اشرف به ایران
اما اشرف ۳، پایان استراتژی نبود.
مسعود رجوی از «یک، دو، سه، صد و هزار اشرف» سخن گفته بود.
معنای این سخن آن بود که اشرف نباید تنها در آلبانی باقی بماند.
اشرف اصلی باید در ایران تکثیر شود.
در قالب کانونهای شورشی.
در قالب نسلهایی که شاید هرگز اشرف عراق را ندیده باشند، اما همان فرهنگ فدا، سازمانیافتگی و سرنگونیطلبی را در شرایطی تازه ادامه میدهند.
در این معنا، هر کانون شورشی، اشرفی کوچک است.
هر هسته سازمانیافته مقاومت، بخشی از همان شهری است که قرار بود دشمن با قتلعام ساکنانش نابود کند.
اشرف اینگونه از یک مکان به یک شبکه تبدیل شد.
از قرارگاه به جامعه راه یافت.
از عراق به ایران بازگشت.
و از نسل پیشین به نسلهای جدید منتقل شد.
بدینگونه، قتلعام ۱۰ شهریور، نه پایان اشرف، بلکه نقطه عزیمت اشرفهای بیشمار شد.
حاکمیت میخواست یک اشرف را از میان بردارد.
اما با خون همان مجاهدان، هزار اشرف متولد شد.
بعد از این بخش، فصل هفتم میتواند با این جمعبندی پایان یابد:
اشرف را از ساکنانش گرفتند، اما نتوانستند اشرف را از تاریخ بگیرند. جغرافیای آن تصرف شد، اما فرهنگش در لیبرتی، اشرف ۳ و کانونهای شورشی تکثیر گردید. از این پس، اشرف دیگر نقطهای روی نقشه نبود؛ نام مرحلهای تازه از مقاومت بود.
و فصل هشتم با این عنوان آغاز شود:
ادامه فصل هشتم
لیبرتی و هجرت بزرگ؛ از محاصره تا تولد دوباره در اشرف ۳
«گاه بزرگترین پیروزی یک جنبش، فتح یک شهر نیست؛ نجات انسانهایی است که باید پرچم آن جنبش را به نسل بعد برسانند.»
وقتی آخرین ستونهای مجاهدین، اشرف را ترک کردند، بسیاری گمان کردند یکی از طولانیترین فصلهای مقاومت ایران نیز به پایان رسیده است.
قرارگاهی که بیش از دو دهه قلب تپندهٔ ارتش آزادیبخش بود، تخلیه شده بود.
جغرافیای اشرف دیگر در اختیار مجاهدین نبود.
اما آنچه از اشرف بیرون آمد، فقط چند صد انسان نبود.
تاریخی بود که از دل پنج دهه نبرد عبور کرده بود.
نسلی بود که زندان شاه را دیده بود، انقلاب را تجربه کرده بود، از قتلعامهای دههٔ شصت گذشته بود، ارتش آزادیبخش را ساخته بود، انقلاب ایدئولوژیک را زیسته بود، مهران و فروغ را آزموده بود، جنگ خلیج فارس و عملیات مروارید را پشت سر گذاشته بود و چهارده سال تمام، در برابر محاصره و حملات اشرف ایستاده بود.
تمام این تجربه اکنون باید از یک جغرافیا عبور میکرد.
لیبرتی؛ نامی که آزادی نداشت
کمپ لیبرتی، برخلاف نامش، نه نماد آزادی بود و نه حتی یک اردوگاه استاندارد.
این محل، در حاشیهٔ فرودگاه بغداد، بیشتر به یک زندان شباهت داشت تا یک محل اسکان.
فضای محدود.
دیوارهای بلند.
کنترل دائمی.
محدودیت رفتوآمد.
محرومیتهای پزشکی.
کمبود امکانات.
و تهدید دائمی حملات موشکی.
انتقال به لیبرتی، انتخاب مجاهدین نبود.
راهحلی بود که در نتیجهٔ فشارهای سیاسی، توافقهای بینالمللی و شرایط عراق بر آنان تحمیل شد.
اما حتی در این انتقال نیز، مقاومت تلاش کرد یک اصل را حفظ کند:
تشکیلات نباید از هم بپاشد.
چرا رژیم بر لیبرتی اصرار داشت؟
برای حکومت ایران، انتقال مجاهدین از اشرف به لیبرتی فقط یک جابهجایی جغرافیایی نبود.
اشرف، اگرچه بارها هدف حمله قرار گرفته بود، اما به دلیل وسعت، ساختار مهندسیشده و سابقهٔ طولانی، هنوز ظرفیت مقاومت داشت.
لیبرتی چنین ظرفیتی نداشت.
کمپ کوچک بود.
امکانات دفاعی تقریباً وجود نداشت.
راههای خروج محدود بود.
و هر حملهٔ موشکی میتوانست تلفات گستردهای بر جای بگذارد.
به همین دلیل، رژیم و نیروی قدس تصور میکردند که لیبرتی به آخرین ایستگاه مقاومت تبدیل خواهد شد.
برنامه روشن بود:
نه حملهای یکباره.
بلکه فرسایش.
چند موشک.
چند کشته.
چند مجروح.
محاصرهٔ پزشکی.
فشار روانی.
و تکرار این روند تا زمانی که تشکیلات از درون فروبپاشد.
جنگ فرسایشی
سالهای لیبرتی، سالهای نبرد کلاسیک نبود.
نه ارتشی در برابر ارتشی دیگر.
نه عملیات نظامی گسترده.
بلکه جنگی خاموش.
جنگ اعصاب.
جنگ انتظار.
جنگ موشک.
هر حمله، تعدادی از بهترین فرزندان مقاومت را از میان میبرد.
هر بار، ساختمانهایی ویران میشد.
هر بار، دهها مجروح بر زمین میماندند.
اما هدف اصلی، کشتهها نبودند.
هدف، شکستن امید بود.
دشمن میخواست مجاهدین خود به این نتیجه برسند که دیگر ادامهٔ راه ممکن نیست.
مقاومتی بدون سلاح
در لیبرتی، ارتش آزادیبخش دیگر ارتشی مسلح نبود.
اما یک حقیقت تاریخی آرامآرام آشکار شد.
آنچه ارتش آزادیبخش را ساخته بود، فقط سلاح نبود.
اگر تنها سلاح بود، باید با خلع سلاح پایان مییافت.
اگر تنها قرارگاه بود، باید با از دست دادن اشرف نابود میشد.
اما ارتش باقی ماند.
چرا؟
زیرا ستون اصلی آن، انسان سازمانیافته بود.
رهبری بود.
تشکیلات بود.
انقلاب ایدئولوژیک بود.
و تجربهای بود که طی دههها شکل گرفته بود.
لیبرتی این حقیقت را به آزمایش گذاشت.
هجرت؛ نه عقبنشینی، بلکه حفظ سرمایهٔ تاریخی
در سالهایی که حملات ادامه داشت، رهبری مقاومت همزمان در حال پیگیری راهحلی بود که بتواند این سرمایهٔ انسانی را حفظ کند.
مسئله فقط جان چند صد نفر نبود.
هر یک از آنان، بخشی از حافظهٔ پنجاه سالهٔ مقاومت را با خود حمل میکرد.
فرماندهانی که از دههٔ پنجاه آمده بودند.
زنانی که انقلاب ایدئولوژیک را ساخته بودند.
رزمندگانی که در مهران و فروغ حضور داشتند.
نسلی که اشرف را بنا کرده بود.
اگر این نسل در لیبرتی نابود میشد، انتقال تجربه به نسلهای بعد با خلأیی بزرگ روبهرو میشد.
از این رو، خروج از عراق، دیگر یک جابهجایی ساده نبود.
به یک ضرورت استراتژیک تبدیل شد.
هجرت بزرگ
انتقال تدریجی مجاهدین از عراق به آلبانی، در ادبیات مقاومت «هجرت بزرگ» نام گرفت.
واژهٔ هجرت، تصادفی انتخاب نشده بود.
هجرت، در تاریخ بسیاری از جنبشهای بزرگ، آغاز مرحلهای تازه بوده است.
ترک یک جغرافیا برای حفظ آرمان.
ترک یک سرزمین برای ادامهٔ مبارزه.
مجاهدین نیز عراق را ترک کردند.
نه به این دلیل که هدفشان تغییر کرده بود.
بلکه برای آنکه بتوانند مبارزه را در مرحلهای تازه ادامه دهند.
دشمن میخواست عراق به گورستان مقاومت تبدیل شود.
هجرت، این محاسبه را برهم زد.
اشرف ۳؛ تولد دوباره
وقتی نخستین گروهها وارد آلبانی شدند، بسیاری تصور میکردند دوران ارتش آزادیبخش پایان یافته است.
اما خیلی زود روشن شد که انتقال، پایان نبود.
آغاز بود.
در آلبانی، قرارگاهی تازه ساخته شد.
نام آن، تنها یک انتخاب نمادین نبود.
«اشرف ۳».
این نام، حامل یک پیام روشن بود.
اشرف را میتوان از عراق گرفت.
اما نمیتوان اشرف را از تاریخ گرفت.
اشرف ۳ فقط مجموعهای از ساختمانها نبود.
تجسم دوبارهٔ همان فرهنگ بود.
همان انضباط.
همان رهبری.
همان مناسبات.
همان آرمان.
اما این بار، در شرایطی کاملاً متفاوت.
از ارتش کلاسیک تا شبکهٔ مقاومت
در اشرف ۳، مقاومت وارد مرحلهای تازه شد.
دیگر میدان اصلی نبرد، خاک عراق نبود.
دیگر هدف، حفظ یک قرارگاه مرزی نبود.
اکنون، مرکز ثقل مبارزه به داخل ایران منتقل شده بود.
اشرف ۳ به مرکز آموزش، انتقال تجربه، سازماندهی سیاسی، رسانهای و پشتیبانی استراتژی جدید تبدیل شد.
استراتژیای که پس از ۱۰ شهریور ۱۳۹۲ اعلام شده بود:
کانونهای شورشی.
اشرف، دیگر یک نقطه روی نقشه نبود
اگر روزگاری اشرف را میشد روی نقشهٔ عراق پیدا کرد،
اکنون دیگر چنین نبود.
اشرف در صدها شهر ایران تکثیر شده بود.
در دیوارنویسیهای شبانه.
در آتشزدن نمادهای سرکوب.
در سازماندهی اعتراضها.
در شکستن فضای اختناق.
در نسلی که بسیاری از آنان نه اشرف عراق را دیده بودند، نه لیبرتی را.
اما فرهنگ آن را با خود حمل میکردند.
این همان وعدهای بود که پس از قتلعام اشرف داده شده بود:
«یک، دو، سه، صد… هزار اشرف میسازیم.»
اکنون، این جمله دیگر یک شعار نبود.
به یک راهبرد تبدیل شده بود.
هجرتی که پایان نبود
تاریخ مقاومت ایران، بارها نشان داده بود که هرگاه دشمن تصور کرده است آخرین ضربه را وارد کرده، مقاومت در شکلی تازه متولد شده است.
پس از ۱۹ بهمن، مقاومت باقی ماند.
پس از ۱۲ اردیبهشت، باقی ماند.
پس از ۱۰ مرداد، باقی ماند.
پس از فروغ، باقی ماند.
پس از مروارید، باقی ماند.
پس از قتلعام اشرف، باقی ماند.
پس از لیبرتی، باقی ماند.
هجرت بزرگ نیز پایان یک مرحله بود، اما پایان مقاومت نبود.
بلکه پلی شد میان نسلی که پنجاه سال جنگیده بود و نسلی که اکنون در خیابانهای ایران، با نام کانونهای شورشی، همان مشعل را به دست گرفته بود.
از اینجا، کتاب وارد آخرین مرحلهٔ تاریخی خود میشود؛ مرحلهای که در آن، دیگر مرکز ثقل روایت نه عراق، بلکه ایران است.
نه قرارگاهها، بلکه خیابانها.
نه ستونهای ارتش، بلکه هستههای شورشی.
و نه فقط نسل بنیانگذاران و فرماندهان، بلکه نسل مهدی خانکی، وحید بنیعامریان، امیرحسین حاتمی و دیگر جوانانی که این روایت را به زمان حال پیوند میزنند.
آغاز فصل نهم: «از اشرف تا کانونهای شورشی؛ بازگشت مقاومت به قلب ایران».
فصل نهم
از اشرف تا کانونهای شورشی؛ بازگشت مقاومت به قلب ایران
«اشرف پایان نیافت؛ از مرزها عبور کرد و به خیابانهای ایران بازگشت.»
هجرت بزرگ به آلبانی، پایان یک جابهجایی جغرافیایی بود؛ اما آغاز مرحلهای تازه در تاریخ مقاومت ایران.
برای نخستین بار پس از تشکیل ارتش آزادیبخش، مرکز ثقل استراتژی دیگر نه در مرزهای عراق، بلکه در متن جامعه ایران قرار گرفت.
سالها، قرارگاههای ارتش آزادیبخش در عراق یکی از مهمترین تکیهگاههای مقاومت بودند. اشرف، تنها یک شهر نظامی نبود؛ دانشگاهی بود که در آن نسلی از فرماندهان، مسئولان و رزمندگان پرورش یافتند. اما از همان روزی که مسعود رجوی پس از قتلعام ۱۰ شهریور ۱۳۹۲ اعلام کرد:
«یک، دو، سه، صد… هزار اشرف میسازیم.»
روشن شد که مرحله جدید دیگر بر محور یک قرارگاه استوار نخواهد بود.
قرار بود ایران، خود به اشرف تبدیل شود.
پایان جغرافیا، آغاز شبکه
رژیم سالها تصور میکرد اگر اشرف را از میان بردارد، مقاومت نیز پایان خواهد یافت.
این تصور، بر یک برداشت کلاسیک استوار بود.
ارتشها معمولاً با از دست دادن پایگاه اصلی خود فرو میپاشند.
اما مقاومت ایران، طی سه دهه، مسیر دیگری را طی کرده بود.
انقلاب ایدئولوژیک، تشکیلات را از وابستگی به مکان خارج کرده بود.
هجرت بزرگ نیز نشان داد که حتی از دست دادن عراق، پایان مبارزه نیست.
اکنون مقاومت میتوانست بدون داشتن یک پایگاه در مرز ایران، در درون جامعه ایران گسترش یابد.
از همین جا مفهوم «هزار اشرف» معنای واقعی خود را پیدا کرد.
چرا کانونهای شورشی؟
در سالهای پس از قیام ۱۳۸۸، فضای سیاسی ایران وارد مرحله تازهای شد.
جامعه دیگر مانند دهه شصت نبود.
نسل جدید، نه خاطره مستقیمی از انقلاب ۱۳۵۷ داشت و نه تجربه جنگ ایران و عراق.
اما بحرانهای اقتصادی، فساد ساختاری، سرکوب اجتماعی، تبعیض، بیکاری، تورم و انزوای بینالمللی، شکاف میان حکومت و جامعه را هر روز عمیقتر میکرد.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی مقاومت این بود:
چگونه میتوان میان یک آلترناتیو سازمانیافته و جامعهای که آماده اعتراض است، پیوند برقرار کرد؟
پاسخ، در قالب کانونهای شورشی شکل گرفت.
کانون شورشی قرار نبود جای ارتش آزادیبخش را بگیرد.
قرار بود ادامه منطقی آن، در شرایط جدید باشد.
اگر ارتش آزادیبخش محصول شرایط دهه شصت و جنگ منطقهای بود، کانونهای شورشی محصول جامعهای بود که میدان اصلی نبرد دوباره در شهرهای ایران قرار داشت.
از ارتش نیمه کلاسیک – کلاسیک ۰ارتش آزادیبخش ملی ) تا مقاومت شبکهای
یکی از مهمترین تحولاتی که در این مرحله رخ داد، تغییر شکل سازمانیافتگی بود.
در گذشته، ستونهای ارتش آزادیبخش، قرارگاهها، یگانها و عملیاتهای کلاسیک، ابزار اصلی مبارزه بودند.
اما اکنون، ساختار شبکهای جای آن را میگرفت.
هر کانون شورشی، هستهای کوچک اما مستقل بود.
کوچک بودن، ضعف محسوب نمیشد.
برعکس، مزیت آن بود.
حکومت میتوانست یک قرارگاه را محاصره کند.
میتوانست یک شهر را اشغال کند.
اما هزاران هسته کوچک، پراکنده و منعطف را نمیتوانست به همان شیوه از میان بردارد.
این همان تکامل طبیعی تجربهای بود که از سالهای مقاومت مخفی دهه شصت آغاز شده، در اشرف به بلوغ رسیده و اکنون با شرایط ایران قرن بیستویکم سازگار شده بود.
اشرف؛ از قرارگاه به فرهنگ
در این مرحله، اشرف دیگر نام یک مکان نبود.
اشرف، فرهنگی بود که به نسل تازه منتقل میشد.
فرهنگ مسئولیت.
فرهنگ فدا.
فرهنگ سازمانیافتگی.
فرهنگ امید.
و مهمتر از همه، باور به اینکه هیچ دیکتاتوری، هرچقدر هم سرکوبگر باشد، ابدی نیست.
از این رو، هر کانون شورشی، تنها یک گروه عملیاتی نبود.
حامل بخشی از همان فرهنگی بود که طی دههها در اشرف شکل گرفته بود.
اگر روزی دیوارهای اشرف، آموزش و تجربه را منتقل میکردند، اکنون این انتقال در دل جامعه ایران انجام میشد.
قیامها؛ بازگشت جامعه به صحنه
اعتراضهای سراسری در سالهای بعد، نشان داد که جامعه ایران وارد مرحلهای تازه شده است.
قیام دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و سپس خیزش ۱۴۰۱، هر یک نشانهای بودند از عمیقتر شدن شکاف میان مردم و حکومت.
در این میان، مقاومت بر این باور بود که نقش کانونهای شورشی، تنها انجام عملیات نمادین نیست؛ بلکه شکستن فضای اختناق، حفظ استمرار اعتراض و ایجاد پیوند میان حرکتهای پراکنده است.
در این نگاه، کانون شورشی جایگزین مردم نبود.
بخشی از مردم سازمانیافته بود.
قرار نبود به جای جامعه عمل کند.
قرار بود به جامعه نشان دهد که مقاومت سازمانیافته هنوز زنده است.
نسلی که اشرف را ندیده بود
شاید مهمترین ویژگی این مرحله، ظهور نسلی بود که هرگز اشرف عراق را ندیده بود.
آنان نه در ۳۰ خرداد حضور داشتند.
نه ۱۹ بهمن را دیده بودند.
نه ۱۲ اردیبهشت.
نه ۱۰ مرداد.
نه فروغ.
نه مروارید.
اما روایت این تاریخ را با خود حمل میکردند.
برای آنان، اشرف دیگر یک شهر نبود.
یک میراث بود.
به همین دلیل، حکومت با وجود نابود کردن قرارگاه اشرف، با نسلی روبهرو شد که اشرف را در ذهن و انتخاب خود بازسازی کرده بود.
تداوم یک زنجیره
اگر به کل این مسیر بنگریم، حلقههای آن به هم متصلاند.
۳۰ خرداد، انتخاب مقاومت بود.
۱۹ بهمن، پیوند خون رهبری و میلیشیا.
۱۲ اردیبهشت، حفظ فرماندهی داخلی.
۱۰ مرداد، اوج نبرد شهری.
انقلاب ایدئولوژیک، جهش درونی.
ارتش آزادیبخش، تجسم سازمانیافته آن تحول.
مهران و فروغ، آزمون ابتکار عمل.
اشرف، مدرسه پایداری.
مروارید، آزمون بقا.
لیبرتی، مقاومت بیسلاح.
هجرت بزرگ، حفظ سرمایه تاریخی.
اشرف ۳، بازسازی تشکیلات.
و اکنون،
کانونهای شورشی، بازگشت همه آن تجربهها به قلب ایران.
هیچیک از این مراحل، جدا از مرحله پیش از خود نیست.
هر کدام، پاسخی به بحرانی تازه بوده است.
و هر بار که حکومت گمان کرده آخرین حلقه این زنجیره را گسسته است، مقاومت با شکلی نو از همان زنجیره بازگشته است.
نسلی که پرچم را به دوش گرفت
کانونهای شورشی، پایان این روایت نیستند.
آنان پلی میان تاریخ و امروزند.
در میان آنان، جوانانی دیده میشوند که سالها پس از تأسیس سازمان به دنیا آمدهاند؛ نسلی که نه زندان شاه را تجربه کرده و نه اشرف عراق را دیده است، اما خود را ادامه همان راه میداند.
برخی از آنان بازداشت شدند.
برخی زیر شکنجه ایستادند.
برخی به اعدام محکوم شدند.
و برخی جان خود را بر سر همان آرمانی گذاشتند که نسلهای پیش از آنان برایش جنگیده بودند.
از اینجاست که کتاب وارد آخرین فصل تاریخی خود میشود.
دیگر سخن فقط از یک سازمان یا یک قرارگاه نیست.
سخن از تداوم نسلی است که از محمد حنیفنژاد و یارانش آغاز شد، از موسی خیابانی، اشرف رجوی، محمد ضابطی، سیاوش سیفی، فرماندهان ارتش آزادیبخش و اشرفیان گذشت و اکنون در چهره نسل تازهای ادامه یافته است.
در این نسل، نامهایی چون وحید بنیعامریان، مهدی خانکی، امیرحسین حاتمی و دیگر جوانانی که در سالهای اخیر جان خود را در این مسیر از دست دادهاند، حلقههای پایانی این زنجیره تاریخی را شکل میدهند.
فصل دهم
از کانونهای شورشی تا نسل سربداران؛ مشعلی که خاموش نشد
«تاریخ، تنها با زندهماندن انسانها ادامه پیدا نمیکند؛ با زندهماندن انتخابها ادامه پیدا میکند.»
وقتی استراتژی کانونهای شورشی اعلام شد، بسیاری تصور کردند مقاومت ایران وارد مرحلهای کاملاً تازه شده است؛ مرحلهای که دیگر نسبتی با گذشته ندارد. اما واقعیت درست برعکس بود. کانونهای شورشی، نه گسست از گذشته، بلکه ادامه طبیعی راهی بودند که از بنیانگذاران سازمان آغاز شده، از زندانهای شاه، از سی خرداد، از نوزدهم بهمن، دوازدهم اردیبهشت، دهم مرداد، ارتش آزادیبخش، اشرف و لیبرتی گذشته بود.
تفاوت فقط در شکل مبارزه بود.
روزگاری پایگاههای مقاومت در کوه و جنگل و خانههای تیمی شکل میگرفت.
روزی در قرارگاههای ارتش آزادیبخش.
و اکنون در خیابانهای ایران، در هستههای کوچک و سازمانیافتهای که قرار بود اختناق را بشکنند و امید را زنده نگه دارند.
دشمن همان دشمن بود.
آرمان همان آرمان بود.
اما میدان نبرد تغییر کرده بود.
نسلی که اشرف را ندیده بود
نسل تازه، دیگر خاطرهای از اشرف عراق نداشت.
بسیاری از آنان زمانی به دنیا آمده بودند که ارتش آزادیبخش سالها بود تشکیل شده بود.
برخی حتی هنگام هجرت بزرگ کودک بودند.
آنان نه صدای توپخانه فروغ را شنیده بودند، نه محاصره اشرف را دیده بودند و نه شبهای پرالتهاب لیبرتی را تجربه کرده بودند.
اما چیزی مهمتر از خاطره به آنان رسیده بود.
فرهنگ مقاومت.
این فرهنگ، از کتابها منتقل نشده بود.
از حافظه زنده یک جنبش منتقل شده بود.
از نسلی به نسل دیگر.
از فرماندهای به فرمانده دیگر.
از زندانی به زندانی.
از شهیدی به شهیدی دیگر.
به همین دلیل، حکومت با پدیدهای روبهرو شد که در محاسبات امنیتی خود کمتر دیده بود.
هرچه رهبران و فرماندهان را حذف میکرد، نسل تازهای سر برمیآورد.
هرچه زندانها را پر میکرد، جوانانی دیگر همان راه را انتخاب میکردند.
و هرچه بر طنابهای دار میافزود، کسانی پیدا میشدند که مرگ را پایان راه نمیدانستند.
یگان وحید بنیعامریان؛ ادامه یک سنت
در میان این نسل، پرونده وحید بنیعامریان و یارانش جایگاهی ویژه دارد.
اهمیت این پرونده تنها در احکام سنگین یا سرنوشت آنان نبود.
اهمیت آن در نوع ایستادگی آنان بود.
دادگاه، برای آنان فقط محلی برای دفاع از خود نبود.
به تریبونی برای دفاع از انتخابشان تبدیل شد.
آنان کوشیدند نشان دهند که میان آرمان آزادی و هزینهای که برای آن میپردازند، تضادی نمیبینند.
در زندان نیز همین روحیه ادامه یافت.
سلولهای انفرادی، بازجوییها، فشارها و تهدیدها نتوانست آنان را از یکدیگر جدا کند.
آنان همان کاری را کردند که نسلهای پیش از آنان در زندانهای شاه و جمهوری اسلامی کرده بودند.
زندان را از محل انفعال، به صحنه مقاومت تبدیل کردند.
در واپسین روزها، هنگامی که حکم اعدام بر فراز سر آنان سایه انداخته بود، صدای سرود از پشت دیوارهای زندان برخاست.
سرودی که فقط آواز چند زندانی نبود.
ادامه همان سرودی بود که دههها پیش در بندهای زندان شاه، در خانههای تیمی، در قرارگاههای اشرف و در میدانهای نبرد خوانده شده بود.
گویی نسلها، با فاصله دهها سال، یک آواز مشترک را ادامه میدادند.
حکومت میتوانست جسم آنان را در بند نگه دارد.
اما نمیتوانست صدایی را که از نیم قرن مقاومت برخاسته بود، خاموش کند.
حلقه تازه زنجیره
در کنار این نسل، نامهای دیگری نیز بر صفحه تاریخ ثبت شد.
ابوالفضل سپاهی بادجانی.
امیرحسین صفری حسینآبادی.
مهدی خانکی.
این سه نام، تنها سه پرونده قضایی نبودند.
آنان نمایندگان نسلی بودند که در فضای سیاسی و اجتماعی کاملاً متفاوتی رشد کرده بود.
نه انقلاب ۱۳۵۷ را دیده بودند.
نه دهه شصت را.
نه اشرف را.
اما هنگامی که در برابر انتخاب قرار گرفتند، همان راهی را برگزیدند که نسلهای پیش از آنان پیموده بودند.
رژیم تصور میکرد فاصله زمانی، حافظه تاریخی را از میان برده است.
اما این نسل نشان داد که آرمان، فقط با خاطره زنده نمیماند؛ با انتقال فرهنگ و انتخاب زنده میماند.
مهدی خانکی؛سپاهی وصفری، هنگامی که تاریخ دوباره خود را نوشت
اگر سیاوش سیفی، فرمانده نیمه نخست این کتاب بود،
مهدی خانکی،صفری وسپاهی شخصیت های محوری پایان آن است.
آنها را نمیتوان تنها در چارچوب یک پرونده امنیتی یا یک حکم اعدام شناخت.
برای شناخت انها باید به عقب بازگشت.
به محمد حنیفنژاد.
به موسی خیابانی.
به اشرف رجوی.
به محمد ضابطی.
به سیاوش سیفی.
به ارتش آزادیبخش.
به اشرف.
به لیبرتی.
به اشرف ۳.
و به کانونهای شورشی.
مهدی خانکی،صفری وسپاهی، محصول همه این مسیر است.
نسلی که دیگر قرارگاه نظامی ندارد.
اما تشکیلات دارد.
دیگر ارتش کلاسیک ندارد.
اما شبکه مقاومت دارد.
دیگر در مرزهای عراق مستقر نیست.
اما در قلب جامعه ایران حضور دارد.
آنها و همنسلانش ثابت کردند که حکومت میتواند جغرافیا را از مقاومت بگیرد، اما نمیتواند آینده آنها را مصادره کند.
از سربداران دیروز تا سربداران امروز
در تاریخ ایران، واژه «سربدار» تنها به کسانی گفته نمیشود که بر چوبه دار رفتند.
سربدار، انسانی است که پیش از مرگ، انتخاب خود را انجام داده است.
در این معنا، میان سیاوش سیفی در دهم مرداد ۱۳۶۱، اشرفیان دهم شهریور ۱۳۹۲ و مهدی خانکی و یارانش، فاصلهای وجود ندارد.
زمان عوض شده است.
شیوههای سرکوب تغییر کرده است.
نسلها تغییر کردهاند.
اما انتخاب، همان انتخاب مانده است.
به همین دلیل، هر بار که حکومت میکوشد با اعدام، این زنجیره را قطع کند، در واقع حلقه تازهای به آن میافزاید.
مشعلی که خاموش نشد
اکنون، اگر از پایان این مسیر به آغاز آن نگاه کنیم، تصویری روشنتر دیده میشود.
از سلولهای زندان شاه…
تا نبردهای سی خرداد…
از نوزدهم بهمن…
تا دوازدهم اردیبهشت…
از دهم مرداد…
تا انقلاب ایدئولوژیک…
از ارتش آزادیبخش…
تا اشرف…
از لیبرتی…
تا هجرت بزرگ…
از اشرف ۳…
تا کانونهای شورشی…
و از آنجا…
تا وحید بنیعامریان،
ابوالفضل سپاهی بادجانی،
امیرحسین صفری حسینآبادی،
مهدی خانکی
و دیگر جوانانی که در سالهای اخیر بهای انتخاب خود را با جان پرداختند.
این کتاب، روایت چند نبرد یا چند اعدام نیست.
روایت انتقال یک مشعل است.
مشعلی که از دستی به دست دیگر سپرده شد.
نسلی رفت.
نسلی دیگر برخاست.
و همین، راز ماندگاری جنبشی است که بارها پایانش را اعلام کردند، اما هر بار در چهره نسلی تازه دوباره سر برآورد.
فصل یازدهم
سخن آخر؛ چرا این مشعل خاموش نشد؟
«قدرت، بارها گمان کرد که آخرین ضربه را فرود آورده است؛ اما تاریخ، هر بار نشان داد که پایان یک نسل، آغاز نسلی دیگر است.»
اگر کسی تنها بخشی از این تاریخ را بخواند، شاید نتیجه بگیرد که مقاومت ایران بارها شکست خورده است.
در سال ۱۳۵۰، بنیانگذاران سازمان اعدام شدند.
در سال ۱۳۵۴، انشعاب و بحران ایدئولوژیک، بسیاری را به این نتیجه رساند که سازمان دیگر وجود خارجی ندارد.
در سال ۱۳۶۰، هزاران نفر بازداشت و اعدام شدند.
در ۱۹بهمن، موسی خیابانی، اشرف رجوی و برجستهترین فرماندهان داخلی به شهادت رسیدند.
در ۱۲اردیبهشت، بخش دیگری از کادرهای مرکزی از میان رفتند.
در ۱۰مرداد، فرمانده سیاوش سیفی و دهها مجاهد دیگر جان باختند.
در سالهای بعد، هزاران زندانی سیاسی تیرباران شدند.
در فروغ جاویدان، ارتش آزادیبخش بهای سنگینی پرداخت.
اشرف سالها در محاصره قرار گرفت.
در ۶ و ۷مرداد ۱۳۸۸ و ۱۹فروردین ۱۳۹۰ مورد هجوم قرار گرفت.
در ۱۰شهریور ۱۳۹۲، ۵۲تن از ساکنان آن قتلعام شدند.
لیبرتی بارها هدف موشکباران قرار گرفت.
و پس از همه اینها، نسلی تازه در زندانهای ایران با طنابهای دار روبهرو شد.
اگر تاریخ را فقط با شمار شهیدان، زندانیان و شکستهای ظاهری بسنجیم، شاید این پرسش طبیعی باشد:
چگونه ممکن است جنبشی پس از نیم قرن هنوز زنده باشد؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان تنها در شجاعت افراد جستوجو کرد.
جنبشهایی که تنها بر شجاعت فردی تکیه میکنند، با از دست دادن قهرمانانشان فرو میریزند.
راز ماندگاری این مقاومت، در پیوند سه عنصر نهفته بود:
رهبری.
تشکیلات.
آرمان.
هرگاه ضربهای فرود آمد، این سه عنصر اجازه ندادند خون شهیدان به پایان راه تبدیل شود.
از دل هر شکست ظاهری، مرحلهای تازه زاده شد.
پس از ۱۳۵۴، بازسازی تشکیلات.
پس از ۳۰خرداد، مقاومت سراسری.
پس از ۱۹بهمن، بازسازی فرماندهی داخلی.
پس از ۱۰مرداد، انسجام بیشتر شبکه مقاومت.
پس از سال ۱۳۶۴، انقلاب ایدئولوژیک.
پس از فروغ، تعمیق وحدت تشکیلاتی و ایدئولوژیک.
پس از مروارید، حفظ موجودیت ارتش آزادیبخش.
پس از قتلعام اشرف، استراتژی هزار اشرف و کانونهای شورشی.
پس از هجرت بزرگ، اشرف۳ و انتقال تجربه به نسلهای جدید.
این روند، تصادفی نبود.
هر بحران، به نقطهای برای بازآفرینی تبدیل شد.
ضربهها سنگین بودند.
اما هیچگاه نتوانستند ستون اصلی این مقاومت را در هم بشکنند.
رژیم، سالها تصور میکرد با حذف رهبران، فرماندهان و کادرها، راه نیز از میان خواهد رفت.
اما هر بار، کسانی دیگر برخاستند.
محمد حنیفنژاد رفت.
مسعود رجوی، سازمان را از دل بحران بیرون کشید.
موسی خیابانی شهید شد.
محمد ضابطی و سیاوش سیفی ایستادند.
نسل ارتش آزادیبخش شکل گرفت.
فرماندهان اشرف برخاستند.
پس از آنان، نسل کانونهای شورشی پا به میدان گذاشت.
و سرانجام، جوانانی چون وحید بنیعامریان، ابوالفضل سپاهی بادجانی، امیرحسین صفری حسینآبادی، مهدی خانکی و دیگر سربداران این نسل، نشان دادند که آن مشعل هنوز در دست کسانی است که حتی اشرف عراق را هرگز ندیدهاند.
این، مهمترین پاسخ به همه محاسبات حکومت است.
حکومتی که میخواست یک نسل را حذف کند، ناگهان خود را در برابر نسلی دیگر یافت.
نسلی که نه از سر خاطره، بلکه از سر انتخاب به میدان آمده بود.
در تمام این سالها، حکومت کوشید مقاومت را از جغرافیا حذف کند.
از تهران.
از جنگل.
از کردستان.
از اشرف.
از لیبرتی.
اما مقاومت، هر بار جغرافیای تازهای برای خود ساخت.
و سرانجام، به درون جامعه ایران بازگشت.
این، شاید بزرگترین تحول نیمقرن گذشته باشد.
امروز دیگر مقاومت، فقط در یک قرارگاه، یک شهر یا یک کشور خلاصه نمیشود.
در ذهن نسلی زندگی میکند که آزادی را انتخاب کرده است.
این کتاب، روایت همه جزئیات این تاریخ نبود.
روایت یک حقیقت بود.
حقیقت اینکه در برابر قدرتی که بر زندان، شکنجه، اعدام، جنگ، تبلیغات و سرکوب تکیه داشت، نیرویی ایستاد که سرمایه اصلیاش ایمان به آرمان، سازمانیافتگی و استمرار بود.
ممکن است درباره تحلیلها، راهبردها یا تصمیمهای این مسیر دیدگاههای متفاوتی وجود داشته باشد؛ اما یک واقعیت تاریخی را نمیتوان انکار کرد:
کمتر جنبشی در تاریخ معاصر ایران توانسته است در برابر چنین حجم گستردهای از سرکوب، بیش از پنج دهه تداوم سازمانیافته خود را حفظ کند و نسلهای پیاپی را به یکدیگر پیوند بزند.
از همین رو، اگر بخواهیم همه این مسیر را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید این جمله نزدیکترین توصیف باشد:
مشعل آزادی، نه با ماندن یک نسل، بلکه با سپردهشدن به نسل بعد زنده میماند.
از بنیانگذاران دهه پنجاه…
تا زندانیان سالهای شاه…
از سی خرداد…
تا نوزدهم بهمن…
از دوازدهم اردیبهشت…
تا دهم مرداد…
از ارتش آزادیبخش…
تا اشرف…
از لیبرتی…
تا اشرف۳…
از هزار اشرف…
تا کانونهای شورشی…
و از سیاوش سیفی…
تا مهدی خانکی…
این، روایت انتقال یک مشعل است.
مشعلی که بارها خواستند خاموشش کنند.
اما هر بار، دستی دیگر آن را برافراشت.
پایان
شهرام بهزادی.
