از اشرف تا اشرف ۳- ۱۹شهریور؛ کتاب ،هجرت بزرگ – روایت چهارده سال محاصره، پایداری و انتقال امن مجاهدین از عراق به آلبانی نویسنده شهرام بهزادی

از اشرف یک تا اشرف۳ – ۱۹شهریور هجرت بزرگ
پیشگفتار
۱۹ شهریور؛ وقتی آخرین هواپیما برخاست
گاهی یک واقعه را نمیتوان با اندازه ظاهری آن سنجید.
هواپیمایی از زمین بلند میشود، مرزی را پشت سر میگذارد و در کشوری دیگر فرود میآید. در نگاه نخست، آنچه اتفاق افتاده چیزی جز یک جابهجایی نیست: انسانهایی از عراق خارج شده و به آلبانی رسیدهاند. نامشان از فهرست ساکنان یک اردوگاه حذف میشود و در جغرافیایی تازه ثبت میگردد.
اما ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ چنین روزی نبود.
آن روز آخرین هواپیما فقط مسافر حمل نمیکرد. با برخاستن آن، پرونده سیساله حضور سازمان مجاهدین خلق ایران در عراق بسته میشد؛ چهارده سال محاصره و پایداری به نقطه پایان خود میرسید؛ لیبرتی خالی میشد و طرحی که بارها میخواست این نیروی انسانی و تشکیلاتی را در خاک عراق متلاشی یا نابود کند، بدون رسیدن به هدف نهایی خود پایان مییافت.
به همین دلیل بود که این واقعه در ادبیات مجاهدین نامی معمولی نگرفت:
هجرت بزرگ.
و «بزرگ» در این نام، صفتی برای طول مسیر بغداد تا تیرانا نبود.
بزرگی آن را باید در آنچه پشت سر این کاروان قرار داشت جستوجو کرد؛ در مسیری که از سال ۲۰۰۳ آغاز شده بود؛ از بمباران و خلع سلاح، از تغییر موازنه سیاسی عراق، از واگذاری حفاظت اشرف، از محاصره و بلندگوها، از ۶ و ۷ مرداد ۱۳۸۸، از ۱۹ فروردین ۱۳۹۰، از کوچ اجباری از اشرف به لیبرتی، از ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، از حملات موشکی، از کشتهها و مجروحان، از سالهایی که «مکان موقت ترانزیت» به اقامتگاهی چندساله و ناامن تبدیل شد، و از نبردی سیاسی، حقوقی، بینالمللی و تشکیلاتی که سرانجام راه خروج را گشود.
در منابع مجاهدین، فاز نهایی انتقال از نیمه بهمن ۱۳۹۴ آغاز شد و تا ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ ادامه یافت؛ نزدیک به هفت ماه و ۵۳ نوبت پرواز. اما عدد ۵۳، بهتنهایی هیچچیز از معنای آن روزها نمیگوید.
برای فهمیدن آن باید یک پرسش دیگر کرد:
اگر انتقال، فقط انتقال بود، چرا این همه سال طول کشید؟
چرا انتقال انسانهایی که خلع سلاح شده بودند و قرار بود تحت سازوکارهای بینالمللی به کشورهای ثالث منتقل شوند، به یکی از پیچیدهترین پروندههای سیاسی و امنیتی آن سالها تبدیل شد؟
چرا لیبرتی که قرار بود ایستگاهی موقت برای چند هفته یا چند ماه باشد، نزدیک پنج سال محل زندگی آنان شد؟ یکی از منابع این کتاب بهروشنی همین تناقض را ثبت کرده است: نخستین گروه ۴۰۰نفره در بهمن ۱۳۹۰ وارد لیبرتی شد، اما اقامت در آن «مکان موقت» سالها ادامه یافت و در همان مدت کمپ بارها هدف حمله موشکی قرار گرفت.
و مهمتر از همه:
چرا سالم خارج شدن آخرین نفر اهمیت داشت؟
پاسخ این پرسش، موضوع این کتاب است.
مسعود رجوی و سازمان مجاهدین این انتقال را تنها یک عملیات نجات نمیدیدند. در نگاه آنان، آنچه باید از عراق خارج میشد فقط مجموعهای از انسانهای در معرض خطر نبود؛ یک تشکیلات، یک تجربه تاریخی، مجموعهای از کادرهای چند نسل و حافظهای انباشته از دههها مبارزه بود.
از این زاویه، مسئله دیگر فقط «جان افراد» نبود؛ هرچند حفظ جان تکتک آنان خود مسئلهای حیاتی بود. مسئله این بود که آیا میتوان انسانها را از میدان محاصره بیرون برد و در همان حال، پیوند، سازمانیافتگی و توان ادامه راه آنان را نیز حفظ کرد؟
این همان نقطهای است که «انتقال» را از «هجرت» جدا میکند.
انتقال میتواند حرکت از نقطه الف به نقطه ب باشد.
اما هجرت، وقتی در تاریخ جنبشها معنا پیدا میکند، حرکت برای ادامه یک راه است.
منبع سالگرد ۱۹ شهریور، فلسفه هجرت در تاریخ مجاهدین را در سه هدف خلاصه کرده است: ادامه مبارزه رو به ایران در مداری بالاتر، فراهمکردن شرایط استمرار آن و حفاظت از تشکیلات بهعنوان سرمایهای برای ادامه مبارزه.
از همین رو، مسعود رجوی پیش از پایان این مسیر، مسئله را صرفاً در قالب یافتن خانهای امن در اروپا نمیدید. مجموعه ۶۰۷صفحهای نشستهای او با مجاهدین در لیبرتی، که یکی از منابع اصلی این کتاب خواهد بود، نشان میدهد بحثها از ماهها پیش از شروع فاز نهایی هجرت جریان داشت. خود کتاب توضیح میدهد که این متون از هفت برنامه مربوط به نشستهای مجاهدین در لیبرتی، حدود شش ماه پیش از آغاز انتقال به آلبانی، برگرفته شدهاند.
این نکته برای فهم ۱۹ شهریور تعیینکننده است.
زیرا هجرت بزرگ ابتدا در فرودگاه اتفاق نیفتاد.
پیش از آن، باید در ذهن و اراده انسانهایی اتفاق میافتاد که قرار بود هجرت کنند.
آنها باید از یک دوران عبور میکردند.
از اشرفی که سه دهه با آن زیسته بودند؛ از زمینی که برایشان فقط چند کیلومتر خاک نبود؛ از گورستان شهیدانشان، از ساختمانهایی که خود ساخته بودند، از خاطره نبردها، نشستها، دوستیها و جداییها، و سرانجام از لیبرتی؛ جایی که قرار نبود خانه باشد اما سالها ناگزیر در آن ماندند.
آنچه باید حفظ میشد دیگر نمیتوانست به دیوار، خیابان، سالن، قرارگاه یا خاک وابسته بماند.
اگر اشرف فقط جغرافیا بود، با ترک عراق باید پایان مییافت.
اما اگر اشرف پیش از هر چیز انسان و انتخاب او بود، امکان دیگری وجود داشت:
اشرف میتوانست هجرت کند.
در اینجاست که ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ از یک عملیات موفق انسانی و امنیتی فراتر میرود و به آن چیزی تبدیل میشود که رهبری مجاهدین آن را یک تحول بزرگ در تاریخ سازمان میداند.
چهارده سال پیش از آن، وضعیت کاملاً متفاوت بود.
پس از جنگ ۲۰۰۳ عراق، مجاهدین خلع سلاح شدند. ساختار سیاسی عراق دگرگون شد. محیط پیرامون اشرف تغییر کرد. حفاظت آنان سرانجام از نیروهای آمریکایی به دولت عراق سپرده شد و دورهای آغاز گردید که در آن حملات، محاصره و فشار به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شد. در ۶ و ۷ مرداد ۱۳۸۸ یازده تن از اعضای مجاهدین کشته شدند و در حمله ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ نیز ۳۶ تن جان باختند.
بعد اشرف تخلیه شد.
لیبرتی آمد.
بعد ۱۰ شهریور.
بعد موشکها.
و هر بار یک سؤال در برابر این تشکیلات قرار گرفت:
چگونه باید باقی ماند، وقتی شکل پیشین باقیماندن دیگر ممکن نیست؟
این پرسش شاید مهمتر از همه جزئیات سیاسی این چهارده سال باشد.
زیرا بسیاری از سازمانها هنگامی که جغرافیای خود را از دست میدهند، بخشی از هویت خود را نیز از دست میدهند. ساختاری که سالها با یک مکان، مناسبات، امکانات و شیوه معینی از مبارزه شکل گرفته، هنگامی که همه آنها تغییر میکند با خطری روبهرو میشود که فقط خطر فیزیکی نیست.
خطر، از دست دادن علت وجودی است.
هجرت بزرگ درست در چنین نقطهای رخ داد.
روز ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، با فرود آخرین گروه در آلبانی، دیگر کسی از کاروان مجاهدین در لیبرتی باقی نمانده بود. تاریخچه رسمی سازمان پایان پروژه انتقال را پس از چهارده سال بمباران، محاصره و حملات ثبت کرده و آن را بزرگترین پیروزی آن مرحله از حیات مجاهدین توصیف میکند.
یک روز بعد، مریم رجوی در سخنان خود معنای سیاسی این واقعه را بیان کرد. او پایان انتقال را نتیجه کارزارهای سیاسی و بینالمللی برای حفاظت و انتقال امن، جمعی و سازمانیافته اشرفیها دانست و آن را شکست طرح نابودی و متلاشیکردن مجاهدین توصیف کرد. مهمتر اینکه نگاه او بلافاصله از عراق به آینده برگشت: از پایان یک دوران به آغاز «دوران تغییر» و «تهاجم و پیشروی» و ایده «هزار اشرف».
این تغییر جهت، کلید فهم این کتاب است.
اگر هدف هجرت فقط نجات جانها بود، داستان باید در فرودگاه تیرانا تمام میشد.
اما داستان در آنجا تمام نشد.
در آنجا داستان دیگری آغاز شد.
مجاهدینی که سالها بخش بزرگی از توانشان صرف دفاع از موجودیت خود در عراق شده بود، اکنون در جغرافیایی قرار گرفته بودند که دیگر لیبرتی نبود. موشک در چند کیلومتریشان آماده شلیک نبود. دولت عراق بر آب، سوخت، دارو و رفتوآمدشان مسلط نبود. آن معادله پایان یافته بود.
ولی سؤال بزرگتر اکنون پیش روی آنان قرار داشت:
با این آزادی از محاصره چه خواهند کرد؟
پاسخ را باید در سالهای بعد جستوجو کرد.
در بازسازی تشکیلات.
در ساختن اشرف۳.
در بازتعریف رابطه میان یک سازمان تبعیدی و جامعه ایران.
در «هزار اشرف».
و در کانونهای شورشی که در استراتژی اعلامشده مجاهدین جایگاهی تازه یافتند. ایرانپدیا نیز انتقال به آلبانی را آغاز مرحلهای تازه و حرکت از وضعیت پیشین به مرحله تهاجمی توصیف کرده است.
از این منظر، عنوان «از اشرف تا اشرف۳» فقط بیان دو نقطه جغرافیایی نیست.
میان این دو اشرف، چهارده سال تاریخ خوابیده است.
اشرف نخستین را میشد محاصره کرد.
میشد جادههایش را بست.
میشد برق و آبش را محدود کرد.
میشد بر سر ساکنانش موشک ریخت.
میشد آنها را وادار کرد زمینش را ترک کنند.
اما پرسش تاریخی این بود که آیا با از دست رفتن آن زمین، اشرف نیز از بین خواهد رفت؟
۱۹ شهریور پاسخ نخست را داد: نه.
و اشرف۳ پاسخ دوم را ساخت.
آنچه از عراق به آلبانی رسید، خاک اشرف نبود. ساختمانهایش نبود. خیابانهایش نبود. حتی آن ارتش و تجهیزات نظامی سالهای پیشین نیز نبود.
انسانهایش بودند.
انسانهایی با تجربه شکست و پیروزی، محاصره و حمله، زندان و کوچ؛ با خاطره کسانی که در اشرف و لیبرتی دیگر کنارشان نبودند؛ و با سازمانی که میخواست از یکی از سختترین دورههای تاریخ خود نه فقط زنده، بلکه منسجم بیرون بیاید.
همینجاست که میتوان فهمید چرا در نگاه مسعود رجوی، مریم رجوی و سازمان مجاهدین، هجرت بزرگ را نمیتوان در حد «انتقال امن از عراق به آلبانی» کوچک کرد.
انتقال امن، شکل واقعه بود؛ تغییر دوران، مضمون آن.
این کتاب روایت آن چهارده سال است.
اما نه فقط برای شمارش حملات، موشکها، کشتهها، مذاکرات، بیانیهها و پروازها.
میخواهیم ببینیم چگونه اشرف نخستین به لیبرتی رسید؛ چگونه «مکان موقت ترانزیت» به سالهای محاصره انجامید؛ چگونه قتلعام و موشک نتوانست پایان مورد انتظار دشمن را رقم بزند؛ چگونه پروندهای که گاه بنبست به نظر میرسید به ۵۳ پرواز رسید؛ و چرا تا خروج آخرین نفر نمیشد گفت هجرت به پایان رسیده است.
و بعد، مهمتر از همه، خواهیم پرسید:
چه چیزی از اشرف نخستین به اشرف۳ رسید؟
زیرا شاید تمام معنای هجرت بزرگ در پاسخ همین یک پرسش نهفته باشد.
۱۹ شهریور ۱۳۹۵ آخرین هواپیما از عراق برخاست.
یک دوران پایان یافت.
اما مسافران آن هواپیما، پایان یک تاریخ را با خود حمل نمیکردند.
آنان ـ در روایت و فهم خود از آن واقعه ـ آغاز دورانی دیگر را با خود میبردند.
از اشرف نخستین به آلبانی.
از محاصره به یک پایگاه امن.
از لیبرتی به اشرف۳.
و از یک اشرف، به اندیشه هزار اشرف.
فصل اول
از تهران تا اشرف؛ چگونه به عراق رسیدند؟
از جنگ خانهبهخانه تا آخرین نقطه مرزی
برای فهمیدن «هجرت بزرگ» ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، نباید داستان را از عراق آغاز کرد.
حتی نباید آن را از اشرف آغاز کرد.
اگر روایت را از اشرف شروع کنیم، خوانندهای که تاریخ مجاهدین را نمیشناسد ممکن است با پرسشی ساده اما گمراهکننده روبهرو شود: چرا سازمان مجاهدین خلق ایران، سازمانی که برای مبارزه با حکومت ایران شکل گرفته بود، اصلاً در عراق حضور داشت؟ چرا هزاران عضو آن سالها در خاک عراق زندگی میکردند؟ و چرا انتقال آنان از عراق به آلبانی بعدها «هجرت بزرگ» نام گرفت؟
برای پاسخ، باید خیلی عقبتر رفت.
باید به تهران برگشت.
به کوچهها و خیابانهایی که پیش از اشرف، میدان اصلی رویارویی بودند.
به خانههایی که یکی پس از دیگری محاصره شدند.
به نیروهایی که کشته یا دستگیر شدند.
به شبکههایی که ضربه خوردند و دوباره تلاش کردند خود را بازسازی کنند.
به جویهای آب، زیر پلها، روستاها، جنگلها و کوهستانهایی که گاه جای خواب و پناه کسانی شد که دیگر خانه امنی برای بازگشت نداشتند.
و بعد باید مسیر را تا سیستانوبلوچستان، پاکستان، کردستان و سرانجام آخرین نقاط مرزی دنبال کرد.
عراق در ابتدای این راه نبود.
در انتهای آن قرار داشت.
و همین تفاوت، برای فهم تمام این کتاب تعیینکننده است.
پیش از عراق، تهران بود
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، مناسبات میان سازمان مجاهدین و حکومت خمینی وارد مرحلهای کاملاً متفاوت شد.
مرحله فعالیت علنی سیاسی پایان یافته بود.
دفاتر، میتینگها، نشریه علنی و شبکه گسترده هواداران دیگر نمیتوانستند مانند پیش از آن فعالیت کنند. دستگیری و اعدام گسترش یافت و سازمان وارد مبارزه مخفی شد.
اما ورود به مبارزه مخفی به این معنا نبود که مجاهدین بلافاصله ایران را ترک کردند.
برعکس.
نقطه آغاز، همان شهرها بود.
تهران یکی از اصلیترین میدانها شد.
اعضای سازمان در خانههایی مستقر بودند که در ادبیات آن دوران «خانههای تیمی» خوانده میشد. ارتباطات مخفی شد. شیوه تردد تغییر کرد. شبکههای شهری زیر فشار امنیتی قرار گرفتند و در همان حال تلاش برای حفظ سازمان و ادامه مبارزه جریان داشت.
این مرحله را اگر فقط با عبارت «دوران مبارزه مسلحانه» خلاصه کنیم، بخش مهمی از واقعیت انسانی آن را از دست میدهیم.
برای کسانی که در آن شبکهها زندگی میکردند، مسئله هر روز بسیار عینیتر بود:
امشب کجا بخوابیم؟
فردا چگونه ارتباط برقرار کنیم؟
آیا خانه شناسایی شده است؟
آیا کسی که باید سر قرار میآمد دستگیر شده؟
آیا مسیر هنوز امن است؟
اگر خانه محاصره شد، راه خروج کجاست؟
و اگر راه خروجی نبود، چه باید کرد؟
این زندگی، زندگی کسانی نبود که تصمیم گرفته بودند کشور را ترک کنند و جایی امن برای آینده خود پیدا کنند.
آنان هنوز در قلب ایران بودند.
و میخواستند بمانند.
۱۹ بهمن ۱۳۶۰؛ ضربهای به قلب مرکزیت
یکی از بزرگترین نقاط عطف این دوره، ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ بود.
در آن روز، خانهای در زعفرانیه تهران که بخشی از مرکزیت سازمان در آن حضور داشت مورد حمله قرار گرفت و موسی خیابانی و اشرف رجوی و شماری دیگر از اعضای سازمان جان باختند.
برای سازمان، این فقط از دست دادن چند عضو نبود.
موسی خیابانی در رأس بخش مهمی از سازمان در داخل کشور قرار داشت و اشرف رجوی نیز یکی از چهرههای شناختهشده مجاهدین بود.
بنابراین ضربه ۱۹ بهمن میتوانست معنایی فراتر از یک عملیات امنیتی پیدا کند:
آیا با از میان رفتن این مرکز، سازمان در داخل کشور فروخواهد ریخت؟
این همان نقطهای است که یکی از خطوط اصلی کتاب ما از آن آشکار میشود.
ضربه خوردن، الزاماً به معنای پایان یافتن نبود.
پس از ۱۹ بهمن، مجاهدین ایران را ترک نکردند.
شبکههای باقیمانده تلاش کردند ادامه دهند.
ساختارها دوباره تنظیم شدند.
مسئولیتها جابهجا شد.
و مبارزه در داخل کشور ادامه یافت.
این ادامه، رایگان نبود.
هر مرحله بهای مرحله بعد را سنگینتر میکرد.
۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱؛ ضربه به بخش اجتماعی
چند ماه بیشتر نگذشته بود که ضربه دیگری وارد شد.
۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱.
این بار بخش اجتماعی سازمان که با نام محمد ضابطی پیوند خورده بود، هدف قرار گرفت.
باز هم مسئله همان بود.
اگر سازمان صرفاً برای حفظ جان اعضای خود تصمیم میگرفت، هر ضربه میتوانست دلیلی برای عقبنشینی کامل باشد.
اما چنین نشد.
ضربه به یک بخش، به تلاش برای ادامه در بخش دیگر منجر میشد.
راهها بسته میشدند و راه دیگری جستوجو میشد.
خانهای از دست میرفت و خانه دیگری پیدا میشد.
منطقهای ناامن میشد و نیروها به منطقه دیگری منتقل میشدند.
این همان چیزی است که وقتی دههها بعد درباره «هجرت» سخن میگوییم باید به یاد داشته باشیم.
هجرت در این تاریخ، نخستین واکنش به خطر نبود.
آخرین راه برای حفظ ادامه مبارزه، پس از مصرفشدن امکانهای پیشین بود.
ضربه به بخش شهرستانها؛ سیاوش سیفی
پس از ضربات تهران و بخش اجتماعی، فشار به بخش شهرستانها نیز رسید.
در این مرحله نام سیاوش سیفی در تاریخ سازمان برجسته میشود؛ فرماندهای که مسئولیت بخش شهرستانها را برعهده داشت.
این حلقه نیز باید در جای درست خود دیده شود.
تهران تنها ایران نبود.
سازمان در شهرهای مختلف شبکه و نیرو داشت و با محدودتر شدن امکان فعالیت در مرکز، شهرستانها اهمیت بیشتری پیدا میکردند.
اما دستگاه امنیتی حکومت نیز متوقف نماند.
ردگیری گسترش یافت.
شبکهها مورد حمله قرار گرفتند.
نیروها دستگیر یا کشته شدند.
و فضای قابل استفاده برای سازمان هر بار کوچکتر شد.
در نسخه نهایی و مستند کتاب، تاریخ دقیق این ضربه را عیناً بر اساس اسناد مبنایمان تثبیت خواهیم کرد؛ زیرا در چنین تاریخچه حساسی حتی اختلاف چند روز نیز نباید با حدس نویسنده حل شود.
اما معنای تاریخی آن روشن است:
پس از ضربه به مرکز، بخش اجتماعی و شبکه شهرستانها، جغرافیای مقاومت در داخل ایران هرچه بیشتر زیر فشار قرار گرفت.
با این حال هنوز مرز در برابر مجاهدین قرار نگرفته بود.
هنوز مناطق دیگری وجود داشت.
و باز هم تلاش شد در همان ایران باقی بمانند.
جنگل؛ وقتی شهر دیگر جای ماندن نبود
بخشی از این مقاومت به جنگلها کشیده شد.
این مرحله را در کتاب نباید با یک جمله رد کنیم.
زیرا «رفتن به جنگل» در ظاهر تنها تغییر محل است، اما در واقع نشانه تغییر بزرگی در شرایط مبارزه بود.
کسی که دیروز در تهران یا یک شهر دیگر در خانهای زندگی مخفی داشت، اکنون ممکن بود برای ادامه حضور در کشور به کوه و جنگل پناه ببرد.
یعنی فضای قابل زیست سیاسی و امنیتی، قدمبهقدم کوچکتر شده بود.
سه جنگل و سرنوشت نیروهای مستقر در آنها در این مسیر جای ویژهای دارند.
حکومت این مناطق را نیز تحمل نکرد.
عملیات تعقیب و سرکوب به آنجا رسید و نیروهای مجاهدین در این مناطق نیز با حملات و کشتار روبهرو شدند.
این بار دیگر مسئله فقط محاصره یک خانه در تهران نبود.
جغرافیای تعقیب گسترده شده بود.
از خیابان تا جنگل.
اما باز هم نتیجه، رفتن مستقیم به عراق نبود.
زیر پل، کنار جوی آب
تاریخ سیاسی معمولاً درباره رهبران، عملیاتها، بیانیهها و تصمیمهای بزرگ مینویسد.
اما برای فهم مقاومت، گاهی یک تصویر کوچک از دهها صفحه تحلیل گویاتر است.
انسانی که خانه ندارد.
جایی که میشناخته ناامن شده است.
شب شده و نمیتواند به جایی مراجعه کند.
زیر پلی میخوابد.
یا کنار جوی آبی پناه میگیرد.
فردا بلند میشود و دوباره حرکت میکند.
این تصاویر برای قهرمانسازی نیست.
برای فهم هزینه است.
زیرا اگر بعدها فقط بگوییم «مجاهدین به عراق رفتند»، تمام این فاصله حذف میشود.
گویی تهران یک طرف خط بود و بغداد طرف دیگر و سازمان میان آن دو تصمیمی جغرافیایی گرفت.
چنین نبود.
بین آن دو نقطه، سالها زندگی مخفی، دستگیری، اعدام، از دست دادن فرماندهان، ضربه به شبکهها، ترک خانهها، جابهجاییهای پیدرپی و تلاش برای یافتن آخرین امکانهای ادامه حضور در ایران قرار داشت.
سیستانوبلوچستان؛ هنوز داخل ایران
وقتی امکان فعالیت در بسیاری از نقاط مرکزی و شهری محدودتر شد، مسیرهای دورتر اهمیت پیدا کردند.
یکی از آنها سیستانوبلوچستان بود.
این منطقه به دلیل موقعیت جغرافیایی و ارتباط با مرز پاکستان، امکانهایی متفاوت از تهران و شهرهای مرکزی داشت.
باز هم نکته اصلی برای ما مکان نیست.
منطق حرکت است.
تا وقتی امکان حضور و حرکت در خاک ایران وجود داشت، از آن استفاده شد.
وقتی یک مسیر بسته شد، مسیر دیگری جستوجو شد.
و وقتی فشار به نقطهای رسید که حتی این مسیرها نیز نمیتوانستند پاسخگوی نیازهای سازمان باشند، ارتباط با آن سوی مرز اهمیت بیشتری پیدا کرد.
پاکستان در اینجا بخشی از همین خط ارتباطی و جغرافیای بقا و حرکت بود.
اما باز هم این پایان مسیر نبود.
کردستان؛ آخرین جغرافیای بزرگ داخل و مرز
مرحله بعدی، کردستان بود.
کوهستان، مناطق مرزی و شرایط متفاوت سیاسی ـ نظامی کردستان امکان دیگری برای ادامه حضور فراهم میکرد.
و بار دیگر همان الگو تکرار شد:
نه رفتن در نخستین فشار،
بلکه ماندن تا جایی که امکان ماندن وجود داشت.
این نکته را باید بارها در این کتاب ببینیم، زیرا بعدها دوباره ظاهر خواهد شد.
در اشرف.
در لیبرتی.
و سرانجام در هجرت به آلبانی.
مقاومت به هر قیمت به معنای چسبیدن به یک متر خاک نیست.
معنایش این است که تا وقتی آن متر خاک امکان ادامه مبارزه میدهد، آن را آسان رها نکنی؛ اما اگر همان خاک به محلی برای نابودی نیروی انسانی و پایان مبارزه تبدیل شد، بتوانی از خاک بگذری و اصل را حفظ کنی.
در کردستان نیز سرانجام شرایط تغییر کرد.
و یکی از تعیینکنندهترین وقایع، جنگ آلان بود.
جنگ آلان؛ وقتی مرز دیگر فقط یک خط روی نقشه نبود
اینجا به نقطهای میرسیم که باید با دقت و بدون شتاب نوشته شود.
زیرا عبور نهایی به عراق را نمیتوان بدون آن فهمید.
پس از سالها ضربه و جابهجایی، بخشی از نیروهای مجاهدین در مناطق مرزی کردستان حضور داشتند.
درگیریها و فشار نظامی ادامه داشت.
و در جنگ آلان، آخرین امکانهای حضور در آن جغرافیا نیز با خون و آتش روبهرو شد.
از اینجا به بعد مرز دیگر صرفاً خطی سیاسی روی نقشه نبود.
مرز تبدیل شده بود به آخرین فاصله میان نیرویی که میخواست موجودیت و سازمان خود را حفظ کند و ساختاری که در داخل ایران برای آن فضای امن و پایداری باقی نگذاشته بود.
پس عبور اتفاق افتاد.
هجرت به آن سوی مرز.
به خاک عراق.
اما اکنون میتوانیم معنای آن را درستتر بفهمیم.
عراق؛ مقصد نبود
مجاهدین به عراق نرفتند چون عراق را دوست داشتند.
به عراق نرفتند چون دولت عراق را برای زندگی خود انتخاب کرده بودند.
به عراق نرفتند تا خانهای آرامتر، درآمدی بهتر یا آیندهای امنتر پیدا کنند.
و از همه مهمتر:
از تهران مستقیماً به بغداد نرفتند.
میان تهران و عراق، خون قرار داشت.
۱۹ بهمن قرار داشت.
۱۲ اردیبهشت قرار داشت.
ضربه شهرستانها قرار داشت.
جنگلها قرار داشتند.
سیستانوبلوچستان قرار داشت.
پاکستان و مسیرهای مرزی قرار داشت.
کردستان قرار داشت.
آلان قرار داشت.
و انسانهایی که در هر یک از این مراحل از دست رفتند.
بنابراین وقتی سرانجام نیروهای مجاهدین از آخرین نقاط مرزی عبور کردند، این عبور را نمیتوان مانند مهاجرت معمولی از کشوری به کشور دیگر فهمید.
عراق انتخاب نخست نبود؛ نتیجه بستهشدن پیاپی راههای پیش از آن بود.
و حتی پس از ورود به عراق نیز نگاه آنان رو به بغداد نماند.
رو به ایران برگشت.
چرا نزدیک ایران؟
اینجا یک پرسش ساده میتواند برای خواننده نسل جدید بسیار راهگشا باشد.
اگر هدف فقط نجات جان و یافتن امنیت بود، چرا عراق؟
چرا کشوری که خود درگیر جنگ با ایران بود؟
چرا ماندن در نزدیکی مرزی که میتوانست دوباره آنان را در معرض جنگ قرار دهد؟
در منطق مجاهدین پاسخ این بود:
چون مقصد هنوز ایران بود.
عراق برای آنان نه «میهن دوم» بود و نه پایان راه.
جغرافیایی بود که امکان سازمانیافتگی، تمرکز نیرو و ادامه مبارزه رو به ایران را فراهم میکرد.
از همین نقطه، مرحلهای تازه شکل گرفت که بعدها به تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران انجامید.
و اشرف، بهتدریج مرکز آن شد.
اشرف؛ زمینی که مأموریت پیدا کرد
اشرف در ابتدا اسطوره نبود.
زمین بود.
ساختمانها ساخته شدند.
خیابانها شکل گرفتند.
تأسیسات ایجاد شد.
نیروها سازمان یافتند.
سالها گذشت.
انسانهایی در آن زندگی کردند.
عدهای از آنجا رفتند و دیگر بازنگشتند.
نسلهایی در کنار یکدیگر قرار گرفتند.
و بهتدریج «اشرف» از نام یک محل فراتر رفت.
این اتفاق مهمی است.
زیرا اگر اشرف فقط یک قطعه زمین بود، داستان ما در سالهای بعد بسیار ساده میشد:
زمین را از دست دادند و رفتند.
اما چنین نشد.
اشرف در طول زمان تبدیل به ظرفی برای تجربه، مناسبات، خاطره، آموزش، سازمانیافتگی و هویت جمعی شد.
همین است که سالها بعد، هنگامی که مجاهدین مجبور شدند اشرف را ترک کنند، مسئله بسیار دشوارتر از تخلیه چند ساختمان بود.
آنان باید از زمینی میگذشتند که بخش بزرگی از تاریخشان در آن نوشته شده بود.
و درست همینجا یکی از تناقضهای بزرگ تاریخ مقاومت آشکار میشود:
چگونه میتوان چیزی را که برای حفظش خون دادهای، روزی با دست خود ترک کنی؟
پاسخ این سؤال هنوز چند فصل با ما فاصله دارد.
ارتش آزادیبخش؛ بازگشت نگاه به داخل
در عراق، سازمان وارد مرحله تازهای شد.
ارتش آزادیبخش ملی ایران شکل گرفت و اشرف مرکز اصلی آن شد.
از دیدگاه مجاهدین، این تحول پاسخ به همان مسئلهای بود که از ابتدای خروج مرحلهبهمرحله از شهرها وجود داشت:
چگونه میتوان نیرویی را که زیر ضربات پراکنده شده، دوباره متمرکز کرد؟
چگونه میتوان از حالت تعقیب و بقا به نیرویی سازمانیافته رسید؟
و چگونه میتوان جغرافیای خارج از ایران را نه برای دورشدن از ایران، بلکه برای حرکت رو به ایران به کار گرفت؟
اشرف پاسخ آن مرحله بود.
اما هیچ پاسخ تاریخی برای همیشه ثابت نمیماند.
آنچه در یک دوره راهحل است، ممکن است در دورهای دیگر خود به مسئله تبدیل شود.
سالها بعد، همین اتفاق برای اشرف افتاد.
۲۰۰۳؛ ناگهان همهچیز تغییر کرد
تا پیش از سال ۲۰۰۳، حضور مجاهدین در عراق در چارچوب معادلات مشخصی قرار داشت.
اما حمله آمریکا به عراق و سقوط دولت وقت، تمام آن معادله را درهم ریخت.
مجاهدین خلع سلاح شدند.
ساختار سیاسی عراق تغییر کرد.
نیروهای آمریکایی وارد معادله شدند.
و حکومت ایران اکنون با عراق دیگری روبهرو بود.
یکی از منابع اصلی این کتاب نشان میدهد که از همان ماههای نخست پس از سقوط دولت عراق، مسئله اخراج مجاهدین مطرح شد؛ شورای حکومتی عراق حتی در سال ۱۳۸۲ برای خروج آنان مهلتی تعیین کرد، هرچند آن تصمیم در آن مقطع توسط پل برمر متوقف شد.
اما اصل مسئله باقی ماند:
سرنوشت اشرف چه خواهد شد؟
«هواپیما بیاورید، همین امروز میرویم»
در همین مرحله، جملهای در اسناد این کتاب ثبت شده که اگر آن را کنار ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ بگذاریم، معنای تمام سیزده سال بعد روشنتر میشود.
در گزارش مربوط به مذاکرات پس از جنگ آمده است که مژگان پارسایی در مذاکره با ژنرال اودیرنو گفت:
«شما هواپیما بیاورید، ما همین امروز عراق را ترک میکنیم.»
این جمله بسیار مهم است.
زیرا یک ادعای بعدی را از همان ابتدا زیر سؤال میبرد:
اینکه گویا مسئله اصلی، علاقه مجاهدین به ماندن در عراق بود.
اگر در ۲۰۰۳ آمادگی خروج وجود داشت، چرا خروج کامل تا ۲۰۱۶ طول کشید؟
اینجا مسئله واقعی آغاز میشود.
کجا بروند؟
چه کشوری چند هزار نفر را میپذیرد؟
وضعیت حقوقی آنها چه میشود؟
امنیتشان تا زمان خروج را چه کسی تضمین میکند؟
آیا انتقال، جمعی و سازمانیافته خواهد بود یا به پراکندگی آنان منجر خواهد شد؟
و مهمتر از همه:
آیا همه زنده به مقصد خواهند رسید؟
اشرف بماند یا اشرفی؟
این پرسش از اینجا به بعد، آرامآرام به مرکز تاریخ اشرف تبدیل شد.
در تهران نیز زمانی چنین پرسشی وجود داشت.
وقتی یک خانه دیگر قابل حفظ نبود، آیا باید انسانها را در آن نگه داشت تا همراه خانه از بین بروند؟
در جنگل نیز همین پرسش بود.
در کردستان نیز.
و حالا تاریخ، همان مسئله را در مقیاسی بسیار بزرگتر مقابل اشرف قرار داده بود.
زمین مهمتر بود یا انسانهایی که معنای آن زمین را ساخته بودند؟
این سؤال ساده نیست.
زیرا آسان است از چیزی که برایت اهمیتی ندارد بگذری.
دشواری واقعی آنجاست که باید از چیزی عبور کنی که برای ساختنش سالها هزینه دادهای.
همینجاست که مفهوم «مقاومت به هر قیمت» باید درست فهمیده شود.
مقاومت به هر قیمت یعنی پرداخت هزینه برای اصل راه؛ نه قربانیکردن اصل راه برای حفظ یک شکل، یک ساختمان یا یک قطعه خاک.
مجاهدین سالها برای اشرف ایستادند.
اما روزی فرا رسید که حفظ اشرف دیگر الزاماً به معنای ماندن در خاک اشرف نبود.
باید چیزی عمیقتر حفظ میشد:
اشرفیها.
نخستین خون پس از واگذاری حفاظت
در ژانویه ۲۰۰۹، حفاظت اشرف از نیروهای آمریکایی به دولت عراق منتقل شد.
چند ماه بعد، در ۶ و ۷ مرداد ۱۳۸۸ حمله به اشرف رخ داد و طبق منبع این کتاب ۱۱ تن از مجاهدین جان باختند. سپس در ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ حمله دیگری صورت گرفت که همان منبع شمار کشتهشدگان را ۳۶ نفر ثبت کرده است.
بار دیگر تاریخ همان سؤال قدیمی را مطرح میکرد.
بعد از تهران، بعد از جنگل، بعد از کردستان:
تا کجا باید ایستاد؟
و از کجا به بعد، ادامه ایستادگی نیازمند تغییر میدان است؟
پاسخ این بار نام دیگری پیدا کرد:
لیبرتی.
از اشرف به لیبرتی؛ نخستین هجرت در دل هجرت
در ۲۵ دسامبر ۲۰۱۱، یادداشت تفاهمی میان سازمان ملل و دولت عراق زمینه انتقال ساکنان اشرف به کمپ لیبرتی را فراهم کرد؛ محلی که قرار بود اقامتگاهی موقت برای طیکردن مراحل انتقال به کشورهای ثالث باشد.
اولین گروه ۴۰۰نفره در ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ وارد لیبرتی شد.
باز هم ترک یک زمین.
باز هم بردن انسانها.
باز هم آیندهای نامعلوم.
اما این بار تفاوت بزرگی وجود داشت.
کسانی که اشرف را ترک میکردند، پشت سر خود زمینی را میگذاشتند که نزدیک به سه دهه تاریخ در آن انباشته شده بود.
قرار بود لیبرتی فقط چند هفته یا چند ماه محل عبور باشد.
اما «موقت» نزدیک پنج سال طول کشید.
و آنجا نیز خون ریخته شد.
موشک آمد.
محاصره ادامه یافت.
و زمان گذشت.
یک خط از تهران تا لیبرتی
حالا میتوانیم برای نخستین بار خطی را ببینیم که تا پایان این کتاب با ما خواهد ماند:
تهران → خانههای تیمی → شهرستانها → جنگل → سیستانوبلوچستان → پاکستان → کردستان → مرز → عراق → اشرف → لیبرتی.
در نگاه نخست، این تاریخ مجموعهای از عقبنشینیهای جغرافیایی است.
اما اگر فقط نقشه را ببینیم، اصل داستان را از دست میدهیم.
در هر مرحله چیزی از دست رفت.
خانه.
پایگاه.
زمین.
امکانات.
فرمانده.
دوست.
همرزم.
گاهی یک شبکه کامل.
و گاهی دهها انسان.
اما در منطق و روایت مجاهدین یک چیز قرار بود از این جغرافیاهای مختلف عبور کند و باقی بماند:
تشکیلاتی که مبارزه را ادامه میدهد.
همین روح است که بعدها مفهوم هجرت بزرگ را میسازد.
هجرت بزرگ در ۱۳۹۵ ناگهان اختراع نشد.
پشت آن تاریخی از عبور وجود داشت.
اما یک تفاوت اساسی داشت:
این بار قرار نبود از یک شهر به شهر دیگر یا از یک منطقه مرزی به آن سوی مرز رفت.
این بار قرار بود تمام یک تشکیلات سازمانیافته از کشوری خارج شود که نزدیک سه دهه مهمترین پایگاه آن بوده است.
و قرار بود این کار در شرایطی انجام شود که هر تأخیر میتوانست با حملهای دیگر پایان یابد.
جغرافیا تغییر میکند؛ راه نه
این همان قرارداد نانوشتهای است که تاریخ این کتاب را به هم متصل میکند.
از تهران تا اشرف و از اشرف تا آلبانی، مکانها بارها تغییر کردند.
اما هیچکدام بهآسانی ترک نشدند.
ابتدا تا آخرین امکان ایستادگی شد.
بها پرداخت شد.
راههای دیگر آزموده شد.
و هنگامی که ادامه ماندن دیگر به حفظ مبارزه کمک نمیکرد و خطر نابودی نیروی انسانی و تشکیلات را افزایش میداد، جغرافیا تغییر کرد.
از همین رو، هجرت در این روایت نقطه مقابل مقاومت نیست.
هجرت، در لحظهای خاص، شکل دیگری از مقاومت است.
این معنا را باید به خاطر بسپاریم.
زیرا چهارده سال بعد، وقتی آخرین هواپیما از عراق بلند شد، دوباره همین سؤال مطرح بود.
آیا ترک عراق پایان یک مقاومت بود؟
یا حفظ آن؟
پاسخ را نمیتوان تنها در فرودگاه بغداد یا تیرانا پیدا کرد.
پاسخ در تمام راهی بود که پیش از آن طی شده بود.
از خانهای در تهران که محاصره شد،
تا جنگلی که دیگر امن نماند،
تا مرزی که زیر آتش پشت سر گذاشته شد،
تا اشرفی که با خون حفظ شد،
تا لیبرتی که قرار بود موقت باشد،
و سرانجام تا هواپیمایی که آخرین نفر را از عراق خارج کرد.
زمینها یکی پس از دیگری پشت سر ماندند؛ اما آنچه قرار بود حفظ شود، راه بود.
و اکنون، برای فهم اینکه چرا رسیدن به ۱۹ شهریور چهارده سال دیگر زمان برد، باید به سالی برگردیم که یکشبه همه معادلات اشرف را به هم ریخت: فصل دوم
عراق؛ مقصد نبود
چرا عراق، رابطه جغرافیا با استراتژی، حفظ استقلال سازمانی و نگاه رو به ایران
اگر فصل پیش را درست خوانده باشیم، اکنون یک نکته باید روشن شده باشد: مجاهدین یک روز در تهران ننشستند تا از میان چند کشور، عراق را برای اقامت انتخاب کنند.
پیش از رسیدن به عراق، راهی طولانی طی شده بود؛ از تهران و مقاومت خانهبهخانه، از ضربههای سنگین ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ و ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ و ضربه به بخش شهرستانها، از جنگلها، از سیستانوبلوچستان و مسیر پاکستان، از کردستان و سرانجام از جنگ آلان و آخرین نقاط مرزی.
بنابراین پرسش «چرا عراق؟» را نمیتوان از نقطه پایان این مسیر پرسید و تمام آنچه پیش از آن گذشته بود نادیده گرفت.
پرسش دقیقتر این است:
وقتی امکان ادامه آن شکل از حضور در داخل ایران یکی پس از دیگری بسته شد، چرا عراق به جغرافیای مرحله بعد مبارزه تبدیل شد؟
پاسخ به این پرسش، کلید فهم اشرف و حتی کلید فهم هجرت بزرگ سی سال بعد است.
زیرا در هر دو واقعه یک اصل مشترک وجود داشت:
جغرافیا وسیله بود؛ هدف نبود.
اگر هدف نجات جان بود، چرا عراق؟
بیایید مسئله را بسیار ساده کنیم.
فرض کنیم هدف مجاهدین پس از ضربات داخل ایران فقط این بود که جان اعضای باقیمانده را حفظ کنند، از تعقیب دور شوند و زندگی امنتری پیدا کنند.
در چنین صورتی آیا عراق انتخاب طبیعی بود؟
کشوری که درگیر جنگی تمامعیار با ایران بود؟
کشوری در همسایگی همان حکومتی که مجاهدین با آن میجنگیدند؟
منطقهای که نه از خطر جنگ دور بود و نه میتوانست زندگی آرام یک جریان سیاسی تبعیدی را تضمین کند؟
اگر مسئله فقط «رفتن» بود، مقاصد دورتر و امنتری وجود داشت.
بخش مهمی از رهبری و فعالیت سیاسی مقاومت نیز پیشتر در اروپا حضور داشت.
پس چرا حرکت دوباره به سمت منطقه و در نهایت عراق؟
پاسخ در یک عبارت خلاصه میشد:
رو به ایران بودن.
برای مجاهدین، دورشدن از خطر نمیتوانست به قیمت دورشدن از موضوع اصلی مبارزه تمام شود.
موضوع اصلی همچنان ایران بود.
از همین رو، عراق نه به این دلیل اهمیت پیدا کرد که محل مناسبی برای زندگی بود، بلکه به این دلیل که میتوانست امکان دیگری برای ادامه مبارزه در مجاورت ایران فراهم کند.
این تفاوت میان «مهاجرت» و آن چیزی است که مجاهدین بعدها بارها «هجرت» نامیدند.
مهاجر ممکن است برای ساختن زندگی دیگری از سرزمین خود دور شود.
اما در منطق این روایت، هجرت زمانی معنا پیدا میکند که انسان جغرافیا را تغییر میدهد تا اصل راه را حفظ کند.
در یکی از منابع اصلی این کتاب نیز فلسفه هجرتهای مجاهدین با سه مضمون توضیح داده شده است: استمرار مبارزه برای آزادی رو به ایران، فراهمکردن شرایط مناسب برای ادامه آن و حفاظت از تشکیلات.
همین سه عنصر را باید از اینجا تا ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ دنبال کنیم.
جغرافیا در خدمت استراتژی
این نکته برای نسل جدید شاید نیاز به توضیح داشته باشد.
یک سازمان سیاسی یا مقاومت، جغرافیا را مانند محل سکونت انتخاب نمیکند.
میپرسد:
این جغرافیا چه امکانی برای استراتژی من فراهم میکند؟
در مرحله مبارزه سیاسی علنی، دانشگاه، کارخانه، مدرسه، محله و خیابان اهمیت داشتند؛ زیرا میدان اصلی فعالیت، جامعه بود.
وقتی فعالیت مخفی شد، خانههای امن و شبکههای شهری اهمیت یافتند.
وقتی آن شبکهها زیر ضربات گسترده قرار گرفتند، مناطق دورتر، جنگلها و مسیرهای مرزی اهمیت بیشتری پیدا کردند.
وقتی امکان آن شکل از حضور نیز محدود شد، کردستان و مناطق مرزی به یکی از آخرین جغرافیاهای عملی تبدیل شدند.
پس تغییر جغرافیا الزاماً به معنای تغییر هدف نبود.
میدان عوض میشد تا راه ادامه پیدا کند.
عراق نیز باید در ادامه همین زنجیره فهمیده شود.
این نگاه کمک میکند یک سوءبرداشت تاریخی کنار برود: گویی مجاهدین ابتدا تصمیم گرفتند «عراقی» شوند و سپس استراتژی خود را با آن تطبیق دادند.
در روایت و اسناد مبنای این کتاب، جهت برعکس است.
استراتژی بود که جغرافیای مورد نیاز خود را جستوجو میکرد.
از پاریس دوباره به منطقه
در این میان، تصمیم مسعود رجوی برای ترک فرانسه و رفتن به عراق اهمیت ویژهای پیدا میکند.
زیرا این بار موضوع تنها انتقال نیروهایی نبود که در مرزها حضور داشتند.
مرکز رهبری مقاومت نیز باید درباره موقعیت خود تصمیم میگرفت.
فرانسه برای فعالیت سیاسی و بینالمللی امکاناتی داشت. شورای ملی مقاومت در آنجا شکل گرفته بود، ارتباطات سیاسی و رسانهای امکانپذیر بود و حضور در اروپا از نظر امنیت فردی قابل مقایسه با حضور در منطقه جنگی نبود.
پس رفتن از فرانسه به عراق، اگر فقط با معیار آسایش و امنیت سنجیده شود، حرکت به سمت شرایط بهتر نبود.
حرکت در جهت عکس بود:
از اروپا به منطقه جنگ.
این تصمیم نشان میداد مرحله تازهای در راه است.
مرکز ثقل قرار بود به میدان نزدیکتر شود.
از این پس دیگر تنها فعالیت سیاسی و دیپلماتیک مطرح نبود. سازمان در پی ایجاد ظرفیت دیگری برای مقابله با حکومت ایران بود.
و این مسیر سرانجام به تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران رسید.
یک مرز حساس: عراق یا دولت عراق؟
اینجا باید به یکی از حساسترین مسائل تاریخی این دوره برسیم.
مجاهدین در خاک عراق مستقر شدند.
اما آیا حضور در خاک عراق به معنای تبدیلشدن به بخشی از دولت عراق بود؟
این سؤال کوچک نیست.
خصوصاً به دلیل جنگ ایران و عراق.
مخالفان مجاهدین طی دهههای بعد، حضور آنان در عراق را یکی از اصلیترین محورهای حمله سیاسی به سازمان قرار دادند. اگر کتاب ما بخواهد آموزشی باشد، نمیتواند از کنار چنین پرسشی عبور کند.
اما پاسخ نیز نباید شعاری باشد.
باید تفاوت میان دو مفهوم را روشن کنیم:
استفاده از یک جغرافیا
و
وابستگی سیاسی و تشکیلاتی به دولت صاحب آن جغرافیا.
این دو الزاماً یکی نیستند.
در روایت مجاهدین، یکی از شروط بنیادی حضور در عراق، استقلال سیاسی و تشکیلاتی بود.
یکی از منابع مبنای کتاب نیز بر همین موضوع تأکید دارد و حضور سازمان را در چارچوبی توصیف میکند که در آن استقلال مجاهدین و کنترل آنان بر قرارگاههای خود به رسمیت شناخته شده بود.
این مسئله از نظر مجاهدین حیاتی بود.
زیرا اگر نیرویی خود را بخشی از مقاومت ایران میدانست، نمیتوانست فرماندهی سیاسی خود را به دولت دیگری واگذار کند و همچنان همان ادعا را حفظ کند.
از این منظر، عراق باید پایگاه جغرافیایی میبود، نه صاحب سیاسی سازمان.
این تمایز در تمام سالهای بعد اهمیت پیدا کرد.
چرا استقلال اینقدر مهم بود؟
ممکن است خواننده بپرسد چرا این واژه ـ استقلال ـ مرتب تکرار میشود.
زیرا برای یک جنبش مخالف که ناچار شده بیرون از کشور خود مستقر شود، یکی از خطرهای دائمی همین است:
برای ادامه فعالیت به زمین، امکانات، ارتباطات و روابط بینالمللی نیاز دارد، اما همین نیازها میتوانند آن را به قدرتهای دیگر وابسته کنند.
اگر مرز میان «استفاده از امکانات» و «وابستگی» از میان برود، تصمیم سیاسی دیگر الزاماً از نیازهای همان جنبش سرچشمه نمیگیرد.
برای مجاهدین، مسئله حساستر نیز بود.
آنها میخواستند بگویند مبارزهشان با حکومت ایران، بخشی از اختلاف میان دو دولت نیست.
یعنی نمیخواستند مبارزه خود را شاخهای از جنگ عراق علیه ایران تعریف کنند.
این ادعا تنها با شعار قابل حفظ نبود.
باید در ساختار تصمیمگیری، فرماندهی و تشکیلات نیز برای آن مرزی وجود میداشت.
از همین رو، در روایت سازمان، حفظ استقلال در عراق تنها مسئلهای حیثیتی نبود؛ شرط ادامه هویت مقاومت بود.
جنگ ایران و عراق؛ پرسشی که نمیتوان از آن فرار کرد
درست در همین نقطه، دشوارترین پرسش مطرح میشود:
چگونه میتوان در خاک عراق مستقر بود، در حالی که ایران و عراق در جنگاند، و در عین حال گفت مبارزه مستقل است؟
این سؤال را نباید پنهان کرد.
نسل جدید حق دارد آن را بپرسد.
اتفاقاً اگر کتاب از این سؤال فرار کند، خواننده نسبت به تمام پاسخهای بعدی بدبین میشود.
برای فهم پاسخ مجاهدین باید دوباره به ترتیب وقایع بازگردیم.
آنها میگویند جنگشان با حکومت خمینی از عراق آغاز نشده بود.
از تهران آغاز شده بود.
پیش از استقرار در عراق، ۳۰ خرداد رخ داده بود.
۱۹ بهمن رخ داده بود.
موسی و اشرف کشته شده بودند.
محمد ضابطی و شبکه اجتماعی ضربه خورده بود.
شبکه شهرستانها ضربه خورده بود.
جنگلها سرکوب شده بودند.
مسیرهای سیستانوبلوچستان و کردستان طی شده بود.
یعنی اختلاف و مبارزه با حکومت ایران محصول جنگ ایران و عراق نبود.
پیش از رسیدن مجاهدین به عراق وجود داشت و بهای سنگینی نیز برای آن پرداخت شده بود.
این توالی تاریخی، بخش اصلی پاسخ مجاهدین به اتهامی بود که بعدها بارها علیه آنان مطرح شد.
در منطق آنان:
ما به خاطر عراق با حکومت ایران نجنگیدیم؛ وقتی به عراق رسیدیم که سالها بود با حکومت ایران میجنگیدیم.
این دو روایت نتایج کاملاً متفاوتی دارند.
هزینهای که پیش از عراق پرداخت شده بود
اینجاست که قرارداد اصلی کتاب دوباره خودش را نشان میدهد.
اگر فقط از روز ورود به عراق شروع کنیم، تمام هزینهای که پیش از آن پرداخت شده بود ناپدید میشود.
و در نتیجه خواننده ممکن است تصور کند سازمان برای به دست آوردن یک پایگاه نظامی، بهآسانی کشور را ترک کرده است.
اما آنچه در فصل قبل دیدیم تصویر دیگری بود.
پیش از عراق، بخشی از مرکزیت سازمان از دست رفته بود.
شبکههای شهری ضربه خورده بودند.
فرماندهان و اعضای بسیاری کشته یا دستگیر شده بودند.
جنگلها نیز دیگر مأمن امنی نبودند.
مناطق مرزی زیر فشار قرار گرفته بودند.
و سرانجام آخرین امکانهای استقرار در آن سوی خط مرزی جستوجو شد.
این همان گرانترین هزینهای است که نباید در این کتاب فقط در فصل اول باقی بماند.
هر بار که به عراق برمیگردیم باید سایه این گذشته را نیز ببینیم.
زیرا عراق بدون آن گذشته معنای دیگری پیدا میکند.
عراق؛ برای ماندن یا برای بازگشت؟
این سؤال شاید بهترین راه برای فهم مرحله تازه باشد.
مجاهدین در عراق مستقر شدند؛ اما قرار بود چه کنند؟
اگر هدف ساختن یک زندگی تازه بود، سازمان باید بهتدریج خود را با جامعه عراق تطبیق میداد، فعالیت نظامی را کنار میگذاشت و حضور طولانیمدت در آن کشور را هدف قرار میداد.
اما مسیر اعلامشده آنان چیز دیگری بود.
تمرکز نیرو.
آموزش.
سازماندهی.
و ایجاد نیرویی که نام آن نیز مقصدش را اعلام میکرد:
ارتش آزادیبخش ملی ایران.
نه ارتش عراق.
نه نیرویی برای یک هدف عراقی.
نام اعلامشده آن از همان ابتدا «ایران» را در خود داشت.
در نگاه مجاهدین، فلسفه حضور در عراق این بود که نیروی پراکندهای که سالها زیر ضرب قرار گرفته بود، بتواند دوباره به یک نیروی متمرکز تبدیل شود.
به همین دلیل است که باید بگوییم:
عراق محل ماندن بود، اما هدف ماندن نبود.
هدف، بازگشت به ایران در چارچوب استراتژی آن دوره بود.
اشرف؛ جغرافیایی رو به ایران
در همین بستر، اشرف معنا پیدا کرد.
اشرف فقط زمینی برای اسکان اعضای سازمان نبود.
اگر تنها هدف اسکان بود، نیازی نبود چنین ساختار گستردهای پیرامون آن شکل بگیرد.
اشرف به مرکز تمرکز نیروی انسانی، آموزش، سازماندهی و زندگی جمعی تبدیل شد.
اما جهت سیاسی آن، در نگاه سازمان، همچنان رو به ایران بود.
این نکته بعدها اهمیت بسیار بیشتری پیدا کرد.
زیرا هرچه سالها گذشت، اشرف بزرگتر شد، ساختمانهای بیشتری ساخته شد، خیابانها و تأسیسات شکل گرفتند و خاطره و تاریخ در آن انباشته شد.
خطر آن وجود داشت که وسیله به هدف تبدیل شود.
یعنی پایگاهی که برای ادامه مبارزه ساخته شده بود، خود چنان اهمیت پیدا کند که حفظ زمین آن بر حفظ هدف مقدم شود.
سالها بعد، تاریخ مجاهدین را دقیقاً در برابر همین آزمون قرار داد.
اما در آغاز، فلسفه اشرف روشن بود:
پایگاهی در خارج از ایران برای مبارزه رو به ایران.
از تعقیبشدن تا سازمانیافتن
یک تغییر دیگر نیز اتفاق افتاده بود که باید آن را دید.
در سالهای نخست پس از ۳۰ خرداد، بخش بزرگی از انرژی سازمان صرف بقا زیر ضرب میشد.
خانه امن.
ارتباط مخفی.
فرار از محاصره.
بازسازی شبکه ضربهخورده.
انتقال نیرو.
پیداکردن مسیر امن.
حفظ ارتباط.
در چنین شرایطی، دشمن تا حد زیادی تعیین میکرد نیروی مقابل کجا و چگونه حرکت کند.
اما تمرکز در عراق قرار بود این نسبت را تغییر دهد.
سازمان میخواست از وضعیتی که دائماً در حال واکنش به ضربه بود خارج شود و دوباره قدرت انتخاب میدان و زمان پیدا کند.
این تفاوت بسیار مهم است:
از نیروی تحت تعقیب به نیروی سازمانیافته.
از خانههای پراکنده به قرارگاه.
از ارتباطات شکننده به ساختار متمرکز.
از تلاش روزانه برای زندهماندن به تلاش برای ایجاد قدرت عملیاتی.
در نگاه مجاهدین، این یکی از بزرگترین دلایل اهمیت عراق بود.
اشرف فقط خاک نبود
اما تاریخ همیشه چیزی به تصمیمهای انسان اضافه میکند که در روز نخست وجود نداشته است:
خاطره.
کسی که زمینی را امروز تحویل میگیرد، شاید بتواند فردا بهآسانی آن را ترک کند.
اما اگر سی سال در آن زندگی کند، دیگر همان زمین نیست.
انسانها آنجا بزرگ میشوند.
دوستانشان را از دست میدهند.
تصمیمهای بزرگ میگیرند.
شکست میخورند.
پیروز میشوند.
ساختمان میسازند.
درخت میکارند.
نام بر خیابانها میگذارند.
یاد همرزمانشان را در آن حفظ میکنند.
و آرامآرام جغرافیا با هویت درهم میآمیزد.
این اتفاق برای اشرف افتاد.
اشرفی که در ابتدا وسیله یک استراتژی بود، طی سالها به بخشی از حافظه جمعی مجاهدین تبدیل شد.
و همین مسئله ترک آن را بعدها به آزمونی بسیار سخت تبدیل کرد.
یک اصل که بعدها دوباره آزمایش شد
در منابع مربوط به هجرت بزرگ، یک اصل مرتب تکرار میشود:
مجاهدین خود را به زمین معینی مقید نمیکنند؛ جغرافیا باید در خدمت ادامه مبارزه باشد. در همان منابع، حفظ استقلال سیاسی و حقوقی و تشخیص تهدیدها و فرصتهای هر مرحله نیز از اصول این جابهجاییها شمرده شده است.
این حرف در سال ۱۳۹۵، پس از رسیدن به آلبانی، گفتنش آسانتر بود.
اما آزمون واقعی آن زمانی بود که باید از چیزی عبور میکردند که دوستش داشتند.
در تهران، خانهها را از دست داده بودند.
در جنگل، زمین را.
در مرز، جغرافیای داخل کشور را.
و سالها بعد باید درباره خود اشرف تصمیم میگرفتند.
اینجا همان نخ نامرئی سه جلد کتاب ماست:
وفاداری به هدف، نه اسارت در شکل.
آیا عراق خانه شد؟
بله؛ در معنای انسانی، برای نسلی از مجاهدین عراق و بهخصوص اشرف محل دههها زندگی شد.
نمیتوان این واقعیت را انکار کرد.
انسان به جایی که سی سال در آن زندگی کرده وابسته میشود.
اما از نظر استراتژیک، سازمان نمیتوانست اجازه دهد این وابستگی معنای دیگری پیدا کند.
اگر عراق «مقصد» میشد، فلسفه حضور در آن تغییر میکرد.
این تناقض در سال ۲۰۰۳ ناگهان از یک بحث نظری به مسئله مرگ و زندگی تبدیل شد.
زیرا دولتی که چارچوب حضور مجاهدین در عراق در زمان آن شکل گرفته بود، سقوط کرد.
ارتش عراق فروپاشید.
نیروهای آمریکایی وارد شدند.
مجاهدین خلع سلاح شدند.
موازنه منطقه تغییر کرد.
و پایگاهی که زمانی برای یک استراتژی معین ساخته شده بود، اکنون در محیطی کاملاً متفاوت قرار گرفته بود.
در چنین لحظهای، یک سازمان دو راه دارد:
یا وانمود کند هیچ چیز تغییر نکرده است،
یا واقعیت جدید را بشناسد و راه ادامه را پیدا کند.
آزمون واقعی استقلال
اتفاقاً سقوط دولت عراق یک آزمایش تاریخی برای ادعای استقلال مجاهدین نیز بود.
اگر موجودیت سازمان در عراق فقط به دولت سابق وابسته بود، با سقوط آن دولت باید سازمان نیز فرو میپاشید.
اما اشرف باقی ماند.
این بار بدون دولت سابق عراق.
بعد زیر حفاظت آمریکاییها.
بعد در برابر دولت جدید عراق.
بعد در مناسبات با سازمان ملل و کمیساریای عالی پناهندگان.
و سرانجام در روند انتقال به کشورهای ثالث.
طرفهای مقابل و طرفهای مذاکره تغییر کردند.
اما سازمان تلاش کرد ساختار خود را حفظ کند.
از همین زاویه، سالهای پس از ۲۰۰۳ برای بحث استقلال شاید حتی مهمتر از سالهای پیش از آن باشند.
زیرا استقلال زمانی آسانتر ادعا میشود که متحد یا میزبان قدرتمندی وجود دارد.
آزمون سخت زمانی است که آن میزبان دیگر وجود ندارد.
همان سؤال قدیمی، این بار در ابعادی بزرگتر
و حالا تاریخ به شکل عجیبی به نقطه آغاز بازمیگشت.
سالها پیش در تهران سؤال این بود:
وقتی یک خانه دیگر قابل حفظ نیست، چه چیزی را باید نجات داد؟
خانه یا انسان و سازمان؟
در جنگل همان سؤال تکرار شد.
در مرز نیز.
اکنون نوبت اشرف بود.
اما اشرف یک خانه نبود.
شهری بود که دههها ساخته شده بود.
مرکز یک تاریخ بود.
نامش با نسلهایی از مجاهدین گره خورده بود.
ترک آن بسیار دشوارتر بود.
ولی اصل همان اصل بود:
زمین برای مبارزه است؛ مبارزه برای زمین نیست.
اگر روزی زمین دیگر امکان ادامه راه را فراهم نکند، وفاداری به راه ممکن است درست در توانایی ترک همان زمین معنا پیدا کند.
این همان منطقی است که سی سال بعد از نخستین عبورها، به «هجرت بزرگ» خواهد رسید.
عراق مقصد نبود؛ اشرف هم مقصد نهایی نبود
اکنون عنوان این فصل معنای کاملتری پیدا میکند.
عراق مقصد نبود.
اما یک گام دیگر نیز باید جلو رفت:
حتی اشرف نیز مقصد نهایی نبود.
هر دو ابزار مرحلهای از یک مبارزه بودند.
این سخن به معنای کماهمیتکردن اشرف نیست؛ برعکس، توضیح میدهد چرا اشرف چنین اهمیتی یافت.
ارزش اشرف از خاکش نمیآمد.
از کاری میآمد که قرار بود در آن انجام شود.
از انسانهایی که در آن جمع شدند.
از سازمانی که در آن ساخته و بازسازی شد.
و از هدفی که جهت همه اینها را تعیین میکرد:
ایران.
به همین دلیل، وقتی سالها بعد اشرف نخستین از دست رفت، نام اشرف نمرد.
وقتی لیبرتی تخلیه شد، باز هم نمرد.
و وقتی مجاهدین به آلبانی رسیدند، همان نام دوباره ظاهر شد:
اشرف۳.
این استمرار یک پیام داشت:
میتوان خاک را تغییر داد، بدون آنکه الزاماً هدف را تغییر داد.
یک مسیر که هنوز به پایان نرسیده است
از تهران تا عراق، مقاومت برای مجاهدین ارزان تمام نشده بود.
پیش از آنکه نخستین ساختمانهای اشرف بالا بروند، نسلی از فرماندهان و اعضا از دست رفته بود.
پیش از آنکه ارتش آزادیبخش تشکیل شود، سازمان سالها تعقیب و ضربه را پشت سر گذاشته بود.
پیش از آنکه عراق به پایگاه تبدیل شود، آخرین جغرافیاهای داخل و مرز با هزینهای سنگین از دست رفته بود.
این گذشته را باید همراه خود ببریم.
زیرا وقتی چند فصل بعد به خروج از اشرف میرسیم، ممکن است در ظاهر با واقعهای کاملاً متفاوت روبهرو شویم؛ اما روح همان است.
تا آخرین امکان ایستادن؛ و وقتی شکل پیشین دیگر امکان ادامه راه را نمیدهد، پرداخت بهای تغییر برای حفظ اصل مبارزه.
این قرارداد تاریخیای است که از تهران تا آلبانی در سراسر این کتاب دنبال خواهیم کرد.
اما پیش از رسیدن به آلبانی، یک جهان باید فرو بریزد.
سال ۲۰۰۳.
دولت عراق سقوط میکند.
ارتش آن کشور از هم میپاشد.
مجاهدین خلع سلاح میشوند.
معادلاتی که حضور اشرف بر پایه آنها شکل گرفته بود از بین میروند.
و برای نخستین بار این پرسش با تمام سنگینی خود در برابر سازمان قرار میگیرد:
اگر عراق مقصد نبود و اکنون کارکرد عراق نیز تغییر کرده است، مرحله بعد کجاست؟
پاسخ به این پرسش سیزده سال زمان، دهها کشته و مجروح، چندین حمله، سالها محاصره، اشرف، لیبرتی و سرانجام ۵۳ پرواز خواهد برد.
اما در سال ۲۰۰۳ هنوز هیچکس پایان این مسیر را نمیدید.
تنها یک چیز روشن بود:
جهانی که اشرف در آن ساخته شده بود، دیگر وجود نداشت.
فصل سوم
اشرف نخستین؛ از زمین تا قرارگاه
اکنون که روشن شد چرا عراق مقصد نبود، پیش از رسیدن به فروپاشی سال ۲۰۰۳ باید خود اشرف را بشناسیم؛ زمینی که قرار بود ابزار یک مرحله باشد، اما در گذر سالها به چنان بخش عمیقی از تاریخ و هویت مجاهدین تبدیل شد که روزی جداشدن از آن، خود به یکی از بزرگترین آزمونهای این مقاومت تبدیل گردید.
برای شناخت اشرف، نباید از تصویر نهایی آن شروع کرد.
اگر کسی اشرف سالهای آخر را دیده باشد ـ خیابانها، ساختمانها، سالنها، تأسیسات، فضای سبز و مجموعهای که هزاران نفر در آن زندگی میکردند ـ ممکن است تصور کند مجاهدین وارد شهری آماده شدند و آن را بهعنوان پایگاه خود انتخاب کردند.
اما اشرف از ابتدا شهر نبود.
زمین بود.
و تفاوت این دو، برای داستان ما بسیار مهم است.
یک زمین، پیش از آنکه «اشرف» شود
وقتی مجاهدین در عراق وارد مرحله تازهای از سازمانیافتگی شدند، نیاز به محلی داشتند که بتواند نیروی پراکنده را در یک ساختار متمرکز جای دهد.
مرحله خانههای مخفی، جنگل، مسیرهای مرزی و استقرارهای پراکنده، مرحلهای دیگر بود. اکنون اگر قرار بود نیرویی منظم و متمرکز ساخته شود، جغرافیای آن نیز باید تغییر میکرد.
زمین اشرف بهتدریج چنین نقشی پیدا کرد.
اما آنچه بعدها در آن ساخته شد، از پیش وجود نداشت.
باید ساخت.
باید آب رساند.
باید راه ایجاد کرد.
باید محل زندگی ساخت.
باید تأسیسات ایجاد کرد.
باید جایی برای آموزش، کار، درمان، تعمیر، غذا، نشست و زندگی هزاران انسان فراهم کرد.
این بخش از تاریخ اشرف مهم است، زیرا توضیح میدهد چرا رابطه ساکنانش با آن، بعدها فقط رابطه یک فرد با محل اقامتش نبود.
آنها فقط در اشرف زندگی نکردند؛ اشرف را ساختند.
و انسان با چیزی که خودش ساخته است، رابطهای متفاوت پیدا میکند.
نامی که خود تاریخ بود
نام «اشرف» نیز اتفاقی نبود.
این قرارگاه به یاد اشرف ربیعی ـ اشرف رجوی نامگذاری شد؛ از چهرههای شناختهشده سازمان که در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ همراه با موسی خیابانی و شماری دیگر از مجاهدین در تهران جان باخت.
این نام، از همان ابتدا گذشته را به آینده متصل میکرد.
فاصله میان خانه زعفرانیه تهران و زمینی در عراق بسیار زیاد بود.
اما در حافظه تشکیلاتی مجاهدین، این دو نقطه از هم جدا نبودند.
نام اشرف میگفت آنچه در عراق ساخته میشود قرار نیست نقطه گسست از گذشته باشد.
قرار است ادامه آن باشد.
این دقیقاً همان روحی است که در فصلهای پیش درباره آن صحبت کردیم.
زمین تغییر کرده بود.
جغرافیا تغییر کرده بود.
شکل مبارزه تغییر کرده بود.
اما سازمان میخواست بگوید رشتهای که از تهران آمده، قطع نشده است.
اشرف، در نام خود نیز این تداوم را حمل میکرد.
از پراکندگی به تمرکز
برای فهم اهمیت اشرف باید دوباره چند سال به عقب نگاه کنیم.
مجاهدینی که از ضربات سالهای نخست دهه ۶۰ عبور کرده بودند، بهای سنگینی برای حفظ سازمان پرداخت کرده بودند.
۱۹ بهمن، بخشی از مرکزیت را گرفته بود.
۱۲ اردیبهشت، بخش اجتماعی را هدف قرار داده بود.
شبکه شهرستانها ضربه خورده بود.
جنگلها سرکوب شده بودند.
مسیر سیستانوبلوچستان و پاکستان طی شده بود.
کردستان و آلان نیز آخرین مرحلهای نبودند که بتوان تا ابد در آن باقی ماند.
در تمام آن دوره، یکی از مشکلات اساسی پراکندگی بود.
نیرویی که دائماً مجبور است خانه عوض کند، منطقه عوض کند، از محاصره خارج شود یا مسیر ارتباطی تازه پیدا کند، بخش بزرگی از انرژی خود را صرف زندهماندن میکند.
اشرف قرار بود این وضعیت را عوض کند.
برای نخستین بار پس از سالهای ضربه، امکان تمرکز وسیع نیرو فراهم میشد.
این تحول فقط نظامی نبود.
تشکیلاتی بود.
اجتماعی بود.
انسانی بود.
کسانی که تا دیروز ممکن بود کیلومترها از یکدیگر دور باشند، اکنون میتوانستند در یک ساختار واحد زندگی، آموزش و فعالیت کنند.
اشرف، پراکندگی را به تمرکز تبدیل کرد.
قرارگاه یا خانه؟
اینجا باید میان دو مفهوم تفاوت بگذاریم.
اشرف محل زندگی بود.
اما قرار نبود فقط «خانه» باشد.
این تفاوت بعدها اهمیت فوقالعادهای پیدا کرد.
خانه را انسان برای زندگی میسازد.
قرارگاه برای مأموریت ساخته میشود.
در خانه، هدف اصلی ماندن است.
در قرارگاه، ماندن تا زمانی معنا دارد که مأموریت ادامه دارد.
این شاید در سالهای نخست بسیار روشن بود.
اما هرچه زمان گذشت، مرز میان این دو از نظر عاطفی دشوارتر شد.
انسانها سالها در آنجا زندگی کردند.
جوانیشان گذشت.
دوستانشان را از دست دادند.
خاطراتشان شکل گرفت.
درختانی که روزی کوچک بودند بزرگ شدند.
ساختمانهایی که روزی نقشهای روی کاغذ بودند، بخشی از زندگی روزمره شدند.
و یک قرارگاه، ناگزیر بخشی از مفهوم خانه را نیز پیدا کرد.
اما در منطق سازمانی، یک اصل باید باقی میماند:
اشرف برای مأموریت است؛ مأموریت برای اشرف نیست.
سی سال بعد، همین یک جمله تبدیل به آزمونی دردناک خواهد شد.
ارتش آزادیبخش؛ مأموریت اشرف روشن میشود
با تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران در سال ۱۳۶۶، کارکرد اشرف روشنتر شد.
این دیگر فقط محل استقرار اعضای یک سازمان سیاسی نبود.
قرار بود مرکز نیرویی باشد که سازمان آن را ابزار مرحله تازه مبارزه با حکومت ایران میدانست.
نام «ارتش آزادیبخش ملی ایران» نیز حامل همان جهتی بود که در فصل پیش درباره آن سخن گفتیم:
ایران.
مجاهدین در عراق بودند، اما نیرویی که تشکیل دادند نام عراق را نداشت.
قرارگاه در عراق بود، اما مأموریت اعلامشده آن رو به ایران بود.
از دیدگاه سازمان، همین تمایز یکی از عناصر حفظ استقلال بود.
و اشرف به مرکز این ساختار تبدیل شد.
آموزش.
سازماندهی.
تقسیم مسئولیت.
فرماندهی.
پشتیبانی.
تعمیرات.
درمان.
ارتباطات.
و زندگی جمعی.
همه باید در کنار یکدیگر شکل میگرفتند.
این یعنی اشرف دیگر فقط نقطهای روی نقشه نبود.
به یک سازوکار زنده تبدیل شده بود.
ساختن برای رفتن
در ظاهر تناقضی وجود دارد.
اگر عراق مقصد نبود و ایران مقصد بود، چرا باید چنین قرارگاه بزرگی ساخته میشد؟
چرا این همه وقت، نیروی انسانی و امکانات صرف ساختن جایی شود که قرار نبود مقصد نهایی باشد؟
پاسخ در ماهیت پایگاه نهفته است.
گاهی برای حرکت باید جایی برای ایستادن ساخت.
برای پراکنده نشدن باید تمرکز ایجاد کرد.
برای حرکت سازمانیافته باید آموزش دید.
برای ادامه مبارزه باید نیروی انسانی را حفظ کرد.
و برای همه اینها به زیرساخت نیاز است.
پس ساختن اشرف، از دید مجاهدین، به معنای تصمیم برای ماندن ابدی در عراق نبود.
ساختن برای توانایی حرکت بود.
این نکته را باید به خاطر بسپاریم.
زیرا سالها بعد منتقدان خواهند پرسید: اگر عراق مقصد نبود، چرا مجاهدین برای حفظ اشرف آن همه مقاومت کردند؟
پاسخ را نمیتوان با یک جمله داد.
وقتی پایگاهی طی دههها به مرکز نیروی انسانی، تشکیلات، امکانات و حافظه یک سازمان تبدیل شده باشد، از دست دادن آن دیگر مانند ترک یک اردوگاه موقت نیست.
برای ترک آن نیز باید جایگزینی برای کارکردهایش پیدا کرد.
و همین موضوع بعدها خروج از اشرف را پیچیده کرد.
زنانی که فرمانده شدند
در تحول اشرف یک ویژگی دیگر نیز وجود داشت که نمیتوان از کنار آن گذشت.
نقش زنان در ساختار فرماندهی مجاهدین بهتدریج بسیار گسترده شد.
در بسیاری از ارتشها و سازمانهای نظامی منطقه در آن دوره، دیدن زنان در جایگاههای فرماندهی امری معمول نبود.
اما در ساختار مجاهدین، بهویژه در پی تحولاتی که سازمان آنها را «انقلاب ایدئولوژیک» و سپس مراحل بعدی آن مینامید، زنان در سطوح مختلف مسئولیت و فرماندهی قرار گرفتند.
برای خود مجاهدین، این موضوع فقط یک تغییر اداری نبود.
آن را بخشی از تحول درونی سازمان و شکستن مناسبات سنتی میان زن و مرد میدانستند.
از این رو، اشرف به محل تجربه نوعی زندگی جمعی تبدیل شد که سازمان آن را بخشی از هویت ایدئولوژیک خود تعریف میکرد.
در این کتاب لازم نیست در این مرحله وارد تمام مباحث انقلاب درونی شویم؛ آن موضوع تاریخ و بحث مستقل خود را دارد.
اما باید بدانیم وقتی بعدها از «حفظ تشکیلات» صحبت میکنیم، منظور فقط حفظ یک جدول سازمانی نبود.
سازمان میخواست مناسبات درونی و نظام ارزشیای را که طی سالها ساخته بود نیز حفظ کند.
این مسئله در هجرت بزرگ اهمیت فوقالعادهای خواهد یافت.
اشرف؛ مدرسهای برای زندگی جمعی
هزاران نفر در یک مکان متمرکز بودند.
چنین مجموعهای بدون تقسیم کار دقیق نمیتواند دوام بیاورد.
غذا باید تهیه شود.
بیماران باید درمان شوند.
وسایل باید تعمیر شوند.
آب و برق باید برقرار باشد.
ساختمانها باید نگهداری شوند.
ارتباطات باید کار کند.
آموزش باید ادامه یابد.
نظم باید حفظ شود.
بنابراین اشرف فقط ساختار نظامی نداشت.
در درون آن، مجموعهای از تخصصها و مسئولیتها شکل گرفت.
کسی پزشک بود.
دیگری مهندس.
یکی در تعمیرات کار میکرد.
دیگری در ارتباطات.
گروهی در خدمات و پشتیبانی.
گروهی در آموزش.
و همه اینها در یک ساختار جمعی قرار میگرفت.
این تجربه بعدها در شرایطی کاملاً متفاوت اهمیت پیدا کرد.
وقتی اشرف محاصره شد، همین توانایی اداره جمعی زندگی یکی از ابزارهای بقا شد.
وقتی به لیبرتی منتقل شدند نیز همین تجربه همراه آنان رفت.
و وقتی به آلبانی رسیدند و اشرف۳ را ساختند، دوباره همان پرسش مطرح شد:
چگونه میتوان از تقریباً هیچ، یک مجموعه جدید ساخت؟
پس یکی از چیزهایی که در ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ از عراق خارج شد، چیزی نبود که بتوان داخل چمدان گذاشت.
تجربه ساختن بود.
حافظهای که روی زمین نشست
سالها که میگذرد، یک مکان حافظه پیدا میکند.
البته زمین واقعاً چیزی را به خاطر نمیسپارد.
انسانها هستند که خاطره خود را بر آن میگذارند.
اینجا فلان همرزم مینشست.
آنجا آخرین بار او را دیدیم.
این ساختمان را با هم ساختیم.
آن خیابان را در فلان سال ایجاد کردیم.
این درخت را کسی کاشت که دیگر نیست.
و آرامآرام نقشه یک قرارگاه با نقشه خاطرات انسانها درهم میآمیزد.
این اتفاق در اشرف افتاد.
نسلی از مجاهدین بخش بزرگی از زندگی خود را آنجا گذراند.
بعضی جوان وارد شدند و با موهای سپید آن را ترک کردند.
عدهای هرگز روز ترک را ندیدند.
نام کشتهشدگان و خاطره آنان نیز وارد حافظه اشرف شد.
بنابراین وقتی بعدها از «ترک اشرف» حرف میزنیم، باید این بار عاطفی را نیز در نظر داشته باشیم.
اگر این را نفهمیم، نمیتوانیم بفهمیم چرا تخلیه اشرف تا این اندازه دشوار بود.
مهران؛ لحظهای که مسیر رو به ایران دیده شد
در سالهای فعالیت ارتش آزادیبخش، عملیاتهای مختلفی انجام شد که پرداختن تفصیلی به آنها موضوع این کتاب نیست.
اما برای فهم کارکرد اشرف، نمیتوان همه را حذف کرد.
یکی از نقاط مهم، مهران بود.
برای مجاهدین، عملیات مهران اهمیت سیاسی و نظامی ویژهای پیدا کرد و در روایت سازمان، به نشانهای از توانایی ارتش آزادیبخش تبدیل شد.
اما در چارچوب کتاب ما، نکته دیگری مهمتر است:
اشرف در این دوره بهعنوان پایگاهی عمل میکرد که نیرو از آن سازمان مییافت و حرکت رو به مرز و ایران از آن صورت میگرفت.
یعنی مفهوم «رو به ایران» که در فصل قبل گفتیم، اینجا از یک عبارت سیاسی به عمل تبدیل شده بود.
اشرف پشت جبههای بود که نگاهش به داخل ایران بود.
فروغ جاویدان؛ اوج و بهای یک استراتژی
سپس فروغ جاویدان آمد.
در تابستان ۱۳۶۷، پس از پذیرش آتشبس ایران و عراق، ارتش آزادیبخش عملیات گستردهای را به داخل ایران آغاز کرد.
در روایت مجاهدین، این عملیات پاسخ به یک ضرورت تاریخی و تلاش برای استفاده از فرصتی بود که ممکن بود دیگر تکرار نشود.
عملیات به هدف نهایی خود نرسید.
بهای انسانی سنگینی نیز پرداخت شد.
و این خود نقطه مهمی در تاریخ اشرف بود.
چرا؟
زیرا باز هم همان اصل کتاب ما ظاهر میشود:
مقاومت بدون هزینه وجود نداشت.
اشرف فقط محل رژه و سازماندهی نبود.
نیرویی که از آن خارج میشد ممکن بود بازنگردد.
انسانهایی که سالها کنار یکدیگر زندگی کرده بودند، در عملیات از دست میرفتند.
پس بخشی از حافظهای که بعدها اشرف را به مکانی عاطفی تبدیل کرد، از همین فقدانها ساخته شد.
در این کتاب قرار نیست فروغ را دوباره بهطور کامل روایت کنیم؛ آن تاریخ کتاب مستقل خود را میطلبد.
اما برای فهم اشرف باید بدانیم:
اشرف از دل رفتن و بازنگشتن انسانها نیز ساخته شد.
پایان جنگ؛ آیا مأموریت اشرف تمام شده بود؟
با پایان جنگ ایران و عراق، یک سؤال بزرگ مطرح شد.
اگر بخش مهمی از استراتژی نظامی مجاهدین در شرایط جنگ شکل گرفته بود، با پایان جنگ چه اتفاقی میافتاد؟
آیا اشرف دیگر کارکرد خود را از دست داده بود؟
آیا ارتش آزادیبخش باید منحل میشد؟
آیا سازمان باید عراق را ترک میکرد؟
این پرسشها در سالهای بعد اهمیت بیشتری پیدا کردند.
اما مجاهدین به این نتیجه نرسیدند که مبارزه آنان با پایان جنگ ایران و عراق پایان یافته است.
از نگاه آنان، علت مبارزه، جنگ دو کشور نبود.
همانطور که در فصل قبل گفتیم، رویارویی آنان با حکومت ایران پیش از استقرار در عراق آغاز شده بود.
بنابراین پایان جنگ نیز از دید آنان به معنای پایان علت مبارزه نبود.
اما شرایط مبارزه تغییر کرده بود.
و این تفاوت مهم است.
از اینجا به بعد، اشرف وارد دوره دیگری شد.
قرارگاهی که ماند
سالها گذشت.
جنگ ایران و عراق دیگر تمام شده بود.
نظام منطقه تغییر میکرد.
دولتها میآمدند و میرفتند.
بحرانهای تازه شکل میگرفتند.
اما اشرف باقی ماند.
این ماندن، خود بهتدریج معنای تازهای تولید کرد.
اشرف دیگر فقط پایگاهی برای عملیات نظامی نبود.
به مرکز اصلی تشکیلات مجاهدین در عراق تبدیل شده بود.
نسلها در آن کنار یکدیگر قرار گرفته بودند.
آموزش و زندگی جمعی ادامه داشت.
و در همین سالها، مفهوم «اشرفی» آرامآرام فراتر از محل سکونت معنا پیدا کرد.
اشرفی یعنی کسی که به آن مناسبات و آن راه تعلق داشت.
از همین نقطه است که یک تحول زبانی مهم رخ میدهد:
نام مکان، به صفت انسان تبدیل میشود.
وقتی چنین اتفاقی میافتد، جغرافیا دیگر فقط جغرافیا نیست.
به هویت نزدیک شده است.
خطر پنهان در یک موفقیت
اما هر دستاوردی میتواند خطر خودش را نیز داشته باشد.
هرچه اشرف ساختهتر، منظمتر و ریشهدارتر میشد، جداشدن از آن دشوارتر میشد.
این یک تناقض واقعی بود.
سازمان برای اینکه بتواند مبارزه را ادامه دهد، قرارگاه قدرتمندی ساخته بود.
اما اگر روزی شرایط عوض میشد، آیا همان قرارگاه میتوانست به عاملی برای محدودکردن امکان تغییر تبدیل شود؟
اگر وسیلهای که برای یک هدف ساخته شده، آنقدر عزیز شود که دیگر نتوان از آن عبور کرد، رابطه وسیله و هدف معکوس میشود.
این مسئله در آن زمان شاید هنوز فوریت نداشت.
اما تاریخ داشت به سمت روزی حرکت میکرد که پاسخ آن را مطالبه کند.
اشرف در نگاه تهران
از سوی دیگر، حکومت ایران نیز اشرف را صرفاً یک محل اقامت مخالفان نمیدید.
برای تهران، تمرکز چند هزار عضو سازمانیافته مجاهدین در یک قرارگاه، آن هم در نزدیکی ایران، مسئلهای امنیتی و سیاسی بود.
از همین رو، نام اشرف در منازعه میان حکومت ایران و مجاهدین جایگاهی بسیار فراتر از یک اردوگاه پیدا کرد.
در نگاه حکومت، از میان رفتن اشرف میتوانست به معنای ضربه به مرکز اصلی سازمان باشد.
و در نگاه مجاهدین، حفظ اشرف برای سالها به معنای حفظ امکان سازمانیافتگی و ادامه مبارزه بود.
این دو نگاه متضاد، بعد از سال ۲۰۰۳ به شکلی بسیار شدیدتر با یکدیگر برخورد خواهند کرد.
زیرا تا پیش از آن، دولت عراق میان این دو قرار داشت.
اما در سال ۲۰۰۳ آن دولت فرو ریخت.
و معادله کاملاً عوض شد.
از ساختمان به مفهوم
اکنون میتوانیم بفهمیم چرا اشرف در تاریخ مجاهدین جایگاهی فراتر از یک پایگاه پیدا کرد.
ابتدا زمین بود.
بعد قرارگاه شد.
بعد مرکز یک ارتش شد.
بعد محل زندگی چند نسل شد.
بعد خاطره انباشته کرد.
بعد کشتهشدگانش را در حافظه خود جای داد.
بعد نامش تبدیل به صفت انسان شد:
اشرفی.
و سرانجام به مفهومی تبدیل شد که میتوانست حتی بدون همان زمین ادامه پیدا کند.
اما رسیدن به این آخرین مرحله آسان نبود.
انسان معمولاً زمانی میفهمد چیزی فراتر از شکل ظاهری آن است که مجبور شود شکل ظاهری را از دست بدهد.
مجاهدین هنوز به آن لحظه نرسیده بودند.
اشرف هنوز وجود داشت.
خیابانهایش بود.
ساختمانهایش بود.
درختانش بود.
قرارگاهها و مراکزش بود.
و هزاران نفر در آن حضور داشتند.
هیچکس در آن روزها نمیتوانست بهسادگی تصور کند که زمانی خواهد رسید که حتی یک مجاهد هم در این زمین باقی نماند.
چیزی که نمیشد با کامیون حمل کرد
سالها بعد، هنگام تخلیه اشرف، درباره اموال، خودروها، تجهیزات و داراییها بحث خواهد شد.
اما مهمترین دارایی اشرف هیچکدام از اینها نبود.
چیزی بود که وزن نداشت.
نمیشد آن را در فهرست اموال نوشت.
نمیشد روی کامیون گذاشت.
تجربه سازمانیافتگی بود.
انسانهایی که یاد گرفته بودند چگونه در یک ساختار جمعی کار کنند.
چگونه مسئولیت بپذیرند.
چگونه مجموعهای بزرگ را اداره کنند.
چگونه پس از ضربه دوباره خود را جمع کنند.
و چگونه یک زمین خالی را به قرارگاه تبدیل کنند.
همین سرمایه است که وقتی به جلد سوم و آلبانی برسیم، دوباره خود را نشان خواهد داد.
زیرا اشرف۳ نیز آماده تحویل داده نشد.
دوباره باید ساخت.
و کسانی که ساختند، تجربه اشرف نخستین را با خود آورده بودند.
پس شاید بتوان نخستین پاسخ را به پرسشی که در پیشگفتار مطرح کردیم همینجا داد:
چه چیزی از اشرف نخستین به اشرف۳ منتقل شد؟
نه خاک.
نه دیوار.
نه خیابان.
بلکه انسان و تجربه ساختن.
پیش از طوفان
در آغاز سال ۲۰۰۳، اشرف هنوز ایستاده بود.
سالها از تشکیل ارتش آزادیبخش گذشته بود.
جنگ ایران و عراق مدتها بود پایان یافته بود.
مجاهدین همچنان در عراق حضور داشتند.
قرارگاه ساخته شده بود.
تشکیلات متمرکز بود.
و زندگی روزانه جریان داشت.
اما بیرون از دیوارهای اشرف، جهان با سرعت در حال تغییر بود.
ایالات متحده برای حمله به عراق آماده میشد.
دولت صدام حسین در آستانه جنگی قرار داشت که این بار سرنوشت خود حکومت را هدف گرفته بود.
و مجاهدین در وضعیتی بسیار پیچیده قرار داشتند:
نیرویی ایرانی،
مستقر در خاک عراق،
در فهرست تروریستی آمریکا،
در کشوری که آمریکا آماده حمله به آن بود.
تقریباً همه عناصر یک بحران تاریخی در کنار یکدیگر جمع شده بودند.
اگر دولت عراق سقوط میکرد، وضعیت حقوقی مجاهدین چه میشد؟
اگر نیروهای آمریکایی به اشرف میرسیدند چه اتفاقی میافتاد؟
آیا اشرف هدف حمله قرار میگرفت؟
سلاحها چه میشد؟
چه کسی امنیت هزاران ساکن آن را تضمین میکرد؟
و مهمتر از همه:
قرارگاهی که برای یک جهان ساخته شده بود، در جهانی کاملاً متفاوت چگونه میتوانست باقی بماند؟
پاسخ خیلی زود رسید.
سال ۲۰۰۳ فقط دولت عراق را تغییر نداد.
برای اشرف، مرز میان دو دوران شد.
از این نقطه به بعد، اشرف دیگر آن قرارگاه پیشین نبود.
دوره عملیات نظامی پیشین پایان مییافت.
خلع سلاح در راه بود.
حفاظت به مسئلهای حیاتی تبدیل میشد.
و نیرویی که سالها برای حرکت رو به ایران سازمان یافته بود، ناگهان باید برای حفظ موجودیت خودش وارد نبردی کاملاً متفاوت میشد.
نبردی که قرار بود چهارده سال طول بکشد.
از اشرف به لیبرتی.
از لیبرتی به هواپیماها.
و از آخرین هواپیما به اشرف۳.
اما در آن لحظه، هنوز هیچکس ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ را نمیدید.
صدای جنگ دیگری نزدیک میشد.
و اشرف در آستانه بزرگترین تغییر تاریخ خود قرار گرفته بود.
فصل چهارم
از مهران تا فروغ؛ وقتی اشرف میدان حرکت رو به ایران بود
اگر اشرف فقط یک محل استقرار بود، تاریخ آن را میشد با ساختمانها، خیابانها و تعداد ساکنانش توضیح داد.
اما اشرف چنین نبود.
در مرحلهای از تاریخ مجاهدین، معنای اشرف نه در آنچه در داخل دیوارهایش ساخته میشد، بلکه در جهتی بود که نیرو از آن حرکت میکرد.
و آن جهت، ایران بود.
این نکته برای فهم همه آنچه بعداً اتفاق افتاد اهمیت دارد. زیرا اگر اشرف را فقط محلی برای زندگی در عراق ببینیم، نمیتوانیم بفهمیم چرا سازمان سالها آن را چنین جدی میگرفت، چرا از دست دادن آن تا این اندازه سنگین بود و چرا دههها بعد، وقتی اشرف نخستین دیگر وجود نداشت، نام «اشرف» دوباره در آلبانی زنده شد.
اشرف در آن دوره، نقطه توقف نبود.
سکوی حرکت بود.
و مهران و فروغ جاویدان، دو نقطهای هستند که این معنا را بیش از هر جای دیگری آشکار میکنند.
اشرف؛ پشت جبههای که رو به ایران داشت
پس از تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران، اشرف به مرکز تمرکز، آموزش و سازماندهی نیرویی تبدیل شد که مأموریت اعلامشدهاش در داخل عراق تعریف نمیشد.
هدف، ایران بود.
بنابراین زندگی روزانه در اشرف نیز از مأموریت آن جدا نبود.
آموزش نظامی فقط آموزش نبود.
تعمیر یک خودرو تنها تعمیر نبود.
آمادهکردن امکانات، ارتباطات، تدارکات و پشتیبانی نیز فقط اداره یک مجموعه بزرگ نبود.
همه اینها قرار بود در لحظهای به حرکت تبدیل شوند.
این تفاوتی اساسی با یک اردوگاه مهاجران یا یک مرکز سیاسی در تبعید داشت.
ساکنان اشرف قرار نبود منتظر بمانند تا روزی شرایط ایران از بیرون تغییر کند.
در استراتژی آن دوران، سازمان میخواست خود در ایجاد تغییر نقش مستقیم داشته باشد.
از این منظر، اشرف یک «پشت جبهه» بود.
اما پشت جبههای که نگاهش نه به بغداد، بلکه به مرز ایران بود.
از دفاع از موجودیت تا ابتکار عمل
اگر مسیر فصلهای گذشته را به خاطر بیاوریم، تفاوت این مرحله چشمگیر است.
در سالهای آغازین دهه ۶۰، بخش بزرگی از مسئله سازمان، حفظ موجودیت زیر ضرب بود.
خانهها لو میرفتند.
مسئولان کشته یا دستگیر میشدند.
شبکهها از هم میگسستند.
نیروها ناچار به جابهجایی میشدند.
از شهر به منطقهای دیگر، از جنگل به مرز و از مرز به جغرافیایی تازه.
در چنین شرایطی، طرف مقابل اغلب ابتکار عمل را در دست داشت.
او حمله میکرد و سازمان باید راه بقا را پیدا میکرد.
اشرف و ارتش آزادیبخش قرار بود این نسبت را تغییر دهند.
این بار هدف فقط این نبود که ضربه را تحمل کنند.
قرار بود توان انتخاب زمان و میدان حرکت ایجاد شود.
از دید مجاهدین، این تحول چیزی بیش از تغییر تاکتیک بود.
آنها میخواستند از موقعیت نیرویی که پیوسته تحت تعقیب قرار دارد، به نیرویی برسند که خود بتواند دست به ابتکار بزند.
و برای چنین تغییری، اشرف اهمیت پیدا میکرد.
مهران؛ وقتی «رو به ایران» از شعار خارج شد
عملیات مهران یکی از نقاطی بود که کارکرد اشرف را در عمل نشان داد.
در خرداد ۱۳۶۷، ارتش آزادیبخش در عملیات «چلچراغ» به منطقه مهران وارد شد.
پرداختن به جزئیات نظامی این عملیات موضوع این کتاب نیست. درباره مسیر یگانها، نحوه درگیری، تجهیزات، مدت تصرف و تحولات میدانی میتوان فصلهای مستقل نوشت.
اما برای بحث ما، یک نکته اهمیت دارد:
نیرویی که در اشرف سازمان یافته بود، از خاک عراق به سمت ایران حرکت کرد و وارد خاک ایران شد.
یعنی آنچه در فصل دوم «رو به ایران بودن» نامیدیم، در اینجا از سطح استدلال سیاسی خارج شد و شکل عینی گرفت.
برای مجاهدین، مهران نشانهای بود که قرارگاه در عراق به یک سکونگاه دائمی تبدیل نشده است.
نیرو از آن خارج میشود.
مرز را پشت سر میگذارد.
و وارد میدانی میشود که هدف اصلی استراتژی آن دوره در آن قرار دارد.
چرا مهران برای اشرف مهم بود؟
اهمیت مهران فقط نتیجه نظامی آن نبود.
برای سازمان، چنین عملیاتی کارکردی درونی نیز داشت.
سالها ضربه، پراکندگی و از دست دادن نیروها میتوانست یک سازمان را به این باور برساند که وظیفهاش فقط «زنده ماندن» است.
اما در اشرف، تلاش میشد فرهنگ دیگری ساخته شود:
زنده ماندن برای ادامه دادن.
ادامه دادن برای حرکت کردن.
و حرکت کردن برای رسیدن به هدف سیاسی.
مهران به این منطق انرژی میداد.
میگفت آنچه ساخته شده، قابل استفاده است.
میگفت تمرکز نیروی انسانی تنها برای حفاظت از خود نبوده است.
و میگفت اشرف، دستکم در آن مرحله، هنوز با مأموریت اولیهاش فاصله نگرفته است.
موفقیت، همیشه فقط موفقیت نیست
اما در تاریخ مقاومت، هیچ پیروزی بدون پیامد نیست.
هر موفقیتی میتواند سطح توقع را نیز بالا ببرد.
اگر عملیاتی نتیجهای فراتر از انتظار ایجاد کند، این پرسش پیش میآید که مرحله بعد چیست.
آیا باید همان سطح از عمل تکرار شود؟
آیا میتوان بزرگتر رفت؟
آیا شرایط سیاسی اجازه میدهد؟
آیا زمان به سود شماست؟
و آیا طرف مقابل نیز از همان واقعه درس گرفته و آمادهتر شده است؟
در فاصله میان مهران و فروغ، این پرسشها دیگر نظری نبودند.
شرایط منطقه با سرعت در حال تغییر بود.
جنگ ایران و عراق به پایان خود نزدیک میشد.
معادلهای که طی سالها امکان شکلگیری ارتش آزادیبخش را فراهم کرده بود، ممکن بود در مدت کوتاهی تغییر کند.
و همین، عنصر زمان را وارد تصمیم کرد.
وقتی زمان به مسئله تبدیل شد
در تابستان ۱۳۶۷، پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی حکومت ایران معادله را تغییر داد.
برای مجاهدین این تحول فقط پایان تدریجی یک جنگ هشتساله نبود.
معنایش این بود که شرایطی که استراتژی نظامی آنان در آن شکل گرفته بود، ممکن است برای همیشه دگرگون شود.
مرزی که در وضعیت جنگی معنا و امکان خاصی داشت، پس از برقراری آتشبس دیگر همان مرز نبود.
محاسبات دولت عراق تغییر میکرد.
استقرار نیروها تغییر میکرد.
شرایط سیاسی منطقه تغییر میکرد.
و فرصتی که امروز وجود داشت، ممکن بود فردا دیگر وجود نداشته باشد.
از نگاه رهبری مجاهدین، این لحظه نیازمند تصمیم بود.
نه در چند سال آینده.
نه در شرایطی آرامتر.
بلکه همان زمان.
از همینجا، فروغ جاویدان شکل گرفت.
فروغ؛ تصمیم در لحظهای که ممکن بود تکرار نشود
فروغ جاویدان را نمیتوان تنها با نقشه عملیات فهمید.
برای فهم آن باید منطق تصمیم را دید.
در نگاه مجاهدین، پذیرش آتشبس پنجرهای را در حال بستهشدن قرار داده بود.
اگر قرار بود ارتش آزادیبخش در قالب استراتژی آن روز خود حرکتی تعیینکننده انجام دهد، زمان بسیار محدود بود.
در چنین شرایطی، سازمان تصمیم گرفت عملیاتی بسیار بزرگتر از مهران آغاز کند.
هدف دیگر صرفاً ورود به یک شهر مرزی و بازگشت نبود.
حرکت، عمق بیشتری پیدا کرد.
در ادبیات سازمان، این عملیات «فروغ جاویدان» نام گرفت.
و از همان ابتدا روشن بود که مخاطره آن نیز بسیار بیشتر است.
اشرف در آستانه فروغ
در چنین لحظهای، اشرف معنای متفاوتی پیدا میکرد.
پایگاهی که سالها ساخته شده بود باید نیروی خود را بیرون میفرستاد.
این یعنی امکاناتی که ذخیره شده بود به کار میافتاد.
یگانها آماده میشدند.
خودروها و تجهیزات آماده حرکت میشدند.
تدارکات باید فراهم میشد.
فرماندهی باید طرح را منتقل میکرد.
و مهمتر از همه، انسانها باید تصمیم خود را برای ورود به عملیاتی میگرفتند که نتیجه آن نامعلوم بود.
در چنین لحظههایی، عبارت «قرارگاه» معنای کامل پیدا میکند.
قرارگاه برای این ساخته نشده که انسانها را از خطر دور نگه دارد.
برای لحظهای ساخته شده که نیرو باید از آن خارج شود.
گرانترین بخش هر تصمیم: انسان
نقشههای نظامی معمولاً با فلشها و خطوط ترسیم میشوند.
یک یگان از این مسیر حرکت میکند.
یگان دیگر از آن محور.
یک شهر هدف است.
یک جاده باید باز شود.
اما پشت هر فلش، انسان وجود دارد.
انسانی که پیش از حرکت زندگی داشته است.
دوستی داشته.
خاطره داشته.
کسی او را میشناخته.
کسی ممکن است منتظر بازگشتش باشد.
و ممکن است بازنگردد.
فروغ برای مجاهدین فقط یک حرکت نظامی بزرگ نبود.
به یکی از بزرگترین پرداختهای انسانی تاریخ سازمان تبدیل شد.
شماری از اعضایی که از اشرف حرکت کردند دیگر به آن بازنگشتند.
این جمله کوتاه است.
اما وزن آن برای کسانی که در اشرف باقی ماندند، بسیار بیشتر از یک آمار بود.
جای خالی یک نفر در یک اتاق.
صندلی خالی.
مسئولیتی که دیگری باید برعهده بگیرد.
دوستی که دیگر نیست.
فرماندهای که دیگر برنمیگردد.
و انسانی که تا چند روز قبل بخشی از زندگی روزانه بوده و حالا به خاطره تبدیل شده است.
اشرف پس از فروغ، همان اشرف پیش از فروغ نبود.
بهایی که در خود اشرف باقی ماند
این نکته را برای ادامه کتاب باید جدی بگیریم.
وقتی سالها بعد از وابستگی ساکنان به اشرف حرف میزنیم، نباید آن را فقط وابستگی به ساختمانها بدانیم.
بخشی از آن وابستگی، تعلق به مکانی بود که خاطره کسانی را حمل میکرد که دیگر زنده نبودند.
در چنین وضعیتی، یک خیابان ممکن است فقط خیابان نباشد.
یک سالن ممکن است فقط سالن نباشد.
یک گوشه از قرارگاه میتواند آخرین جایی باشد که فردی را پیش از حرکت دیدهای.
به همین دلیل بود که با گذشت سالها، اشرف به چیزی بیش از مجموعهای از تأسیسات تبدیل شد.
خون و خاطره نیز در آن رسوب کرده بود.
و همین موضوع، روزی ترک آن را دشوارتر میکرد.
آیا شکست، پایان استراتژی بود؟
فروغ به هدف نهایی خود نرسید.
این واقعیتی است که نمیتوان با زبان حماسی از کنار آن گذشت.
هر کتاب تاریخی جدی باید میان «هدف»، «تصمیم»، «عملیات» و «نتیجه» تفاوت بگذارد.
در فروغ، هدف بسیار بزرگ بود.
عملیات انجام شد.
مقاومت سنگینی در برابر آن شکل گرفت.
تلفات زیاد بود.
و نتیجه سیاسی ـ نظامی مورد نظر تحقق نیافت.
اما برای فهم ادامه تاریخ مجاهدین، سؤال مهمتر این است:
سازمان با این نتیجه چه کرد؟
اگر شکست یک عملیات به معنای پایان سازمان بود، اشرف نیز باید اندکی بعد از آن از میان میرفت.
اما چنین نشد.
این دقیقاً نقطهای است که بار دیگر «مقاومت به هر قیمت» معنای پیچیدهتری پیدا میکند.
گاهی قیمت، شکست است.
گاهی از دست دادن نیروی انسانی است.
گاهی ضرورت بازنگری در روش است.
و گاهی پذیرفتن این واقعیت است که استراتژیای که دیروز امکان داشت، امروز دیگر همان امکان را ندارد.
از میدان نظامی به میدان بقا
پس از پایان جنگ ایران و عراق، شرایطی که ارتش آزادیبخش در آن شکل گرفته بود، دیگر همان شرایط پیشین نبود.
مرز آرامآرام از وضعیت جنگی خارج میشد.
معادلات سیاسی عراق تغییر میکرد.
منطقه وارد مرحله تازهای میشد.
اما سازمان هنوز وجود داشت.
اشرف هنوز وجود داشت.
و هزاران نفر هنوز در آن زندگی میکردند.
پس یک تغییر تاریخی آغاز شد.
آرام.
نه با یک اعلامیه واحد.
نه در یک روز مشخص.
اما واقعی.
اشرفی که در دورهای نقطه حرکت عملیاتهای نظامی به سمت ایران بود، بهتدریج باید نقشهای دیگری نیز برعهده میگرفت.
حفظ نیروی انسانی.
حفظ تشکیلات.
آموزش.
بازسازی.
زندگی جمعی.
و حفظ آمادگی در شرایطی که میدان پیشین دیگر به همان شکل وجود نداشت.
از اینجا به بعد، «مقاومت» تنها به معنای حمله نظامی نبود.
خود باقی ماندن و از هم نپاشیدن نیز بخشی از مقاومت میشد.
مقاومت به هر قیمت؛ نه تکرار یک شکل به هر قیمت
این همان نقطهای است که قرارداد اصلی کتابمان باید با دقت اجرا شود.
وقتی میگوییم «مقاومت به هر قیمت»، نباید آن را اشتباه بفهمیم.
معنایش این نیست که یک روش، یک تاکتیک، یک زمین یا یک شکل سازمانی باید بدون توجه به شرایط برای همیشه تکرار شود.
چنین چیزی مقاومت نیست.
میتواند تبدیل به جمود شود.
آنچه قرار است حفظ شود، هدف و توان ادامه راه است.
شکل ممکن است عوض شود.
مکان ممکن است عوض شود.
تاکتیک ممکن است عوض شود.
حتی نوع میدان نیز ممکن است تغییر کند.
اما اگر سازمان پس از پرداخت سنگینترین هزینهها بتواند خود را برای مرحله دیگری حفظ کند، آن تغییر میتواند خود بخشی از مقاومت باشد.
این دقیقاً همان منطقی است که بعدها در ترک اشرف و سپس هجرت از عراق دوباره ظاهر میشود.
مهران و فروغ؛ دو لحظه، یک پیام
مهران و فروغ از نظر مقیاس، هدف و نتیجه یکسان نبودند.
اما برای موضوع کتاب ما یک رشته مشترک دارند.
هر دو نشان میدهند که اشرف در آن دوره پایگاه رو به ایران بود.
قرارگاهی نبود که مأموریتش در خودش پایان پیدا کند.
نیرو از آن خارج میشد.
به مرز میرفت.
وارد ایران میشد.
و گاه دیگر بازنمیگشت.
به همین دلیل، هنگامی که مخالفان بعداً حضور مجاهدین در عراق را صرفاً به «زندگی در عراق» فروکاستند، بخشی از ماهیت آن مرحله حذف شد.
در نگاه مجاهدین، آنها در عراق مستقر بودند تا از آنجا رو به ایران عمل کنند.
میتوان با استراتژی آنان موافق یا مخالف بود؛ میتوان درباره نتایج سیاسی و نظامی آن بحث کرد؛ اما برای روایت دقیق تاریخ، باید ابتدا فهمید خود آنان چه مأموریتی برای اشرف تعریف کرده بودند.
و این مأموریت، ماندن در عراق برای خود عراق نبود.
یک پرسش دشوارتر
اما حالا سؤال تازهای به وجود میآید.
اگر اشرف برای حرکت به سمت ایران ساخته شده بود و شرایط حرکت نظامی پیشین پس از پایان جنگ تغییر کرد، چرا اشرف باقی ماند؟
این سؤال ساده نیست و پاسخ آن ما را وارد مرحله بعد تاریخ میکند.
زیرا سازمان دیگر فقط یک نیروی عملیاتی نبود.
یک تشکیلات بزرگ وجود داشت.
هزاران انسان وجود داشتند.
تجربهای انباشته شده بود.
ساختاری سیاسی و ایدئولوژیک وجود داشت.
و این همه نمیتوانست با پایان یک مرحله نظامی ناگهان ناپدید شود.
از نگاه مجاهدین، مبارزه هنوز پایان نیافته بود.
پس مسئله این شد:
چگونه باید این نیرو را برای مرحله بعد حفظ کرد؟
در اینجا اشرف بار دیگر نقش خود را تغییر داد.
از «حرکت از اشرف» به «حفظ اشرف»
این شاید یکی از مهمترین تحولات مفهومی این جلد باشد.
در مرحله نخست، اشرف برای حرکت ساخته شده بود.
اما هرچه به دهه ۷۰ و سپس آغاز دهه ۸۰ نزدیک میشویم، مسئله «حفظ اشرف» اهمیت بیشتری پیدا میکند.
این تغییر ممکن است در نگاه اول تناقضآمیز باشد.
پایگاهی که ارزشش در حرکت بود، اکنون خودش باید حفظ شود.
چرا؟
چون اشرف دیگر فقط زمین نبود.
نیروی انسانی در آن متمرکز بود.
تشکیلات در آن متمرکز بود.
تجربه در آن متمرکز بود.
و از دید سازمان، از دست رفتن ناگهانی این مجموعه میتوانست معنایی بسیار فراتر از از دست دادن چند ساختمان داشته باشد.
پس دفاع از اشرف، در آن مقطع، دفاع از ظرف تشکیلات نیز بود.
اما این وضعیت برای همیشه نمیتوانست ثابت بماند.
روزی فرا میرسید که خود همین ظرف دیگر امنیت محتوا را تضمین نمیکرد.
آن روز، سؤال برعکس میشد:
آیا برای حفظ اشرف باید انسانها را به خطر انداخت، یا برای حفظ انسانها و تشکیلات باید از اشرف گذشت؟
هنوز به آن روز نرسیدهایم.
اما مهران و فروغ کمک میکنند بفهمیم چرا پاسخ آن روز تا این اندازه دشوار بود.
کسانی که برنگشتند، در تاریخ اشرف ماندند
در سالهای بعد، وقتی ساکنان اشرف درباره قرارگاه خود سخن میگفتند، فقط از زمینی در استان دیالی حرف نمیزدند.
تاریخ خودشان را میدیدند.
نسلی که در عملیاتها شرکت کرده بود.
کسانی که از مهران برگشته بودند.
کسانی که در فروغ جان باخته بودند.
کسانی که پس از آنها مسئولیت گرفته بودند.
نسلهایی که تازهتر آمده بودند و آن تاریخ را از نسل پیش شنیده بودند.
به این ترتیب، خاطره به آموزش تبدیل شد.
آموزش به هویت.
و هویت دوباره به اشرف پیوند خورد.
به همین دلیل میتوان گفت اشرف کمکم از قرارگاه نظامی به حافظه تاریخی سازمان نیز تبدیل شد.
و این تحول در سالهای بعد اهمیت بسیار بیشتری پیدا خواهد کرد.
خطی که از تهران قطع نشد
اکنون شاید بتوانیم خطی را که در فصل نخست آغاز کردیم دوباره ببینیم.
تهران.
خانههای مخفی.
۱۹ بهمن.
۱۲ اردیبهشت.
شهرستانها.
جنگل.
سیستانوبلوچستان.
پاکستان.
کردستان.
آلان.
عراق.
اشرف.
مهران.
فروغ.
اگر این نقاط را جداگانه نگاه کنیم، مجموعهای از وقایع پراکنده به نظر میرسند.
اما در روایت مجاهدین، یک رشته آنها را به هم متصل میکرد:
حفظ امکان ادامه مبارزه با پرداخت هزینه.
گاهی آن هزینه ماندن بود.
گاهی حرکت.
گاهی جنگیدن.
گاهی از دست دادن.
و بعدها، هزینهای از نوع دیگر فرا خواهد رسید:
ترک کردن.
ترک جایی که برای ساختنش سالها هزینه داده شده بود.
این شاید از بسیاری از هزینههای پیشین دشوارتر باشد.
تاریخ قرار نبود در سال ۱۳۶۷ متوقف شود
اگر این کتاب درباره فروغ بود، شاید همینجا باید روی نتیجه عملیات تمرکز میکردیم.
اما موضوع ما «از اشرف تا اشرف۳» است.
پس سؤال اصلی بعد از فروغ این نیست که در آخرین ساعت عملیات چه رخ داد.
سؤال این است:
آنهایی که باقی ماندند، بعد چه کردند؟
این سؤال ما را از تاریخ عملیات به تاریخ تداوم میبرد.
بخش مهمی از این کتاب دقیقاً همین است.
چگونه سازمانی پس از یکی از پرهزینهترین مراحل تاریخش از هم نپاشید؟
چگونه اشرف ادامه پیدا کرد؟
چگونه نسلی که دوستان و فرماندهانش را از دست داده بود دوباره سازمان یافت؟
چگونه قرارگاهی که مأموریت اولیهاش با شرایط جنگی منطقه پیوند داشت، خود را وارد دوران پس از جنگ کرد؟
و چگونه همین قرارگاه پانزده سال بعد در برابر حادثهای قرار گرفت که نه یک عملیات در داخل ایران، بلکه فروپاشی کامل نظم سیاسی عراق بود؟
بهایی که شکل عوض میکند
از اینجا به بعد، یک تغییر دیگر را باید در ذهن داشته باشیم.
در مهران و فروغ، هزینه مقاومت آشکار بود.
انسان وارد میدان میشد و ممکن بود کشته یا مجروح شود.
اما در سالهای بعد، بهای مقاومت همیشه چنین آشکار نخواهد بود.
گاهی محاصره است.
گاهی سالها بلاتکلیفی.
گاهی محرومیت پزشکی.
گاهی منتظر ماندن زیر تهدید حمله.
گاهی ترک خانهای که سی سال ساختهای.
و گاهی سوارشدن بر هواپیمایی است که میدانی تو را از زمینی دور میکند که همه خاطراتت در آن مانده است.
بها عوض میشود، اما اصل پرداخت بها باقی میماند.
این همان روحی است که باید از جلد اول تا آخرین صفحه جلد سوم همراه ما باشد.
اشرف پیش از ۲۰۰۳
در آستانه قرن جدید، اشرف هنوز پابرجا بود.
دیگر سالها از مهران و فروغ گذشته بود.
جنگ ایران و عراق خاطره شده بود.
اما سازمانی که در آن دوره شکل گرفته و متمرکز شده بود هنوز در اشرف حضور داشت.
این بار مسئله فقط عملیات نبود.
اشرف به مرکز ثقل زندگی تشکیلاتی تبدیل شده بود.
از یک زمین به قرارگاه رسیده بود.
از قرارگاه به مرکز یک ارتش.
از مرکز یک ارتش به حافظه چند نسل.
و اکنون قرار بود در برابر حادثهای قرار بگیرد که هیچکدام از محاسبات دهه ۶۰ برای آن طراحی نشده بود.
در سال ۲۰۰۳، آمریکا به عراق حمله کرد.
دولت صدام حسین سقوط کرد.
ارتش عراق فروپاشید.
مجاهدین در خاک کشوری قرار گرفتند که دیگر همان کشور دیروز نبود.
و این بار نه مهران در برابرشان بود و نه جادهای به سمت کرمانشاه.
پرسش دیگر این نبود:
از اشرف چگونه به سمت ایران حرکت کنیم؟
پرسش جدید این بود:
در عراقِ پس از سقوط، خود اشرف چگونه زنده خواهد ماند؟
این نقطه، پایان یک دوران بود.
دورانی که اشرف بیش از هر چیز میدان حرکت رو به ایران بود.
و آغاز دورانی تازه که در آن، اشرف باید برای موجودیت خود بجنگد.
اما پیش از رسیدن به آن انفجار بزرگ تاریخی، یک حلقه دیگر لازم است؛ سالهایی که پس از جنگ گذشت و اشرف، بدون آنکه دیگر همان میدان نظامی سابق باشد، باقی ماند و به تدریج به مرکز اصلی تشکیلات تبدیل شد. فصل پنجم
پایان جنگ؛ تغییر یک دوران
جنگ تمام شده بود، اما مسئلهای که مجاهدین برای آن به عراق آمده بودند از نگاه آنان تمام نشده بود. اکنون باید دید اشرف چگونه از دوران جنگ عبور کرد، چرا باقی ماند و چگونه در فاصله سال ۱۳۶۷ تا ۲۰۰۳ برای بحرانی آماده شد که ابعادش را هنوز نمیشد دید.
اسکن جدید مازندرانی ۹ سبتامبر۲۶.pdf
PDF
قبل از فصل های دیگر این را دقیق ترجمه کن
حتماً. این ترجمه دقیق و بدون تحلیل از همان برگه است:
مرکز بررسیهای عروقی و فلبولوژی
بیماریهای شریانها، وریدها و عروق لنفاوی
اکو داپلر – لیزر
کلینیک Claude Bernard
۹، خیابان Louis Armand – 95120 Ermont
دکتر Jean-François DAMOUR
پزشک سابق وابسته به بیمارستانهای پاریس
عضو انجمن فرانسوی فلبولوژی و آسیبشناسی عروقی
عروق – آنژیولوژی – فلبولوژی
چهارشنبه ۹ سپتامبر ۲۰۲۶
مربوط به:
آقای Ebrahim MAZANDARANI
تاریخ تولد: 08/10/1936
36 rue du Président Doumer
95130 Franconville
شماره تلفن: 01 34 13 82 30
خط داخلی: 80 59
اکو داپلر وریدی پالسی و رنگی اندامهای تحتانی
علت انجام آزمایش:
بررسی یک نارسایی وریدی سطحی.
۱) وریدهای عمقی
• ورید اجوف باز و آزاد است.
• محورهای وریدی ایلیاک و فموروـپوپلیتئال، نفوذپذیری خوب و عملکرد دریچهای خوبی دارند.
• هیچ ترومبوز فعال در وریدهای ساق پا وجود ندارد.
نتیجه:
هیچ ضایعه قابلتوجهی وجود ندارد.
۲) وریدهای سطحی
• هیچ ضایعهای در وریدهای صافن وجود ندارد.
• در ورید صافن کوچک، به علت برگشت جریان از محل اتصال ورید، واریس وجود دارد و در تمام مسیر آن آثار باقیمانده از ترومبوز قبلی دیده میشود.
• قطر متوسط ورید: ۶ میلیمتر
• همراه با ناحیهای متسعشده به قطر ۹٫۱ میلیمتر
(رجوع شود به نقشه عروقی)
• این وضعیت باعث ایجاد واریس پیچیده در قسمت پایین ساق پا شده است.
غربالگری:
هیچ آنوریسمی در آئورت شکمی زیر شریانهای کلیوی دیده نشد.
ادامه گزارش
ورید صافن کوچک بهطور کامل دوباره باز شده است، در پی درمان پیشگیرانه با داروی ضدانعقاد.
درمان ضدانعقادی باید در مجموع ۴۵ روز ادامه پیدا کند؛ یعنی در حال حاضر ۲ هفته دیگر باید ادامه داده شود.
باید برای جراحی عروق وقت گرفته شود تا درمان با بستن ورید بهوسیله لیزر انجام شود، همراه با علامتگذاری تحت هدایت سونوگرافی.
دکتر David AGBAYISSAH
جانشین دکتر Jean-François DAMOUR
در پایین برگه نیز نوشته شده است:
این معاینه با دستگاه FUJI ARIETTA 750 انجام شده که از آوریل ۲۰۲۵ به کار گرفته شده است.
واقعا ممنون کار مهمی بود خیال طرف راحت شد حالا بریم سر این
فصل پنجم
پایان جنگ؛ تغییر یک دوران
جنگ تمام شده بود، اما مسئلهای که مجاهدین برای
آن به عراق آمده بودند از نگاه آنان تمام نشده بود. اکنون باید دید اشرف چگونه از
دوران جنگ عبور کرد، چرا باقی ماند و چگونه در فاصله سال ۱۳۶۷ تا ۲۰۰۳ برای
بحرانی آماده شد که ابعادش را هنوز نمیشد دید.
فصل پنجم
پایان جنگ؛ تغییر یک دوران
جنگ تمام شده بود، اما مسئلهای که مجاهدین برای آن به عراق آمده بودند، از نگاه آنان تمام نشده بود.
این تفاوت، برای فهم سالهای میان ۱۳۶۷ تا ۲۰۰۳ اساسی است.
اگر حضور مجاهدین در عراق فقط محصول جنگ ایران و عراق بود، با پایان جنگ باید علت حضور آنان نیز از میان میرفت. اما در منطق مجاهدین، رویارویی آنان با حکومت ایران پیش از ورود به عراق آغاز شده بود و با پایان جنگ نیز پایان نمییافت.
با این حال، پایان جنگ یک واقعیت بزرگ را تغییر داد:
شرایطی که ارتش آزادیبخش در آن شکل گرفته بود، دیگر همان شرایط سابق نبود.
مرز تغییر کرد.
محاسبات سیاسی تغییر کرد.
دولتها وارد مرحله تازهای شدند.
فضایی که در آن عملیاتهای بزرگ مرزی ممکن بود، دیگر همان فضای پیشین نبود.
بنابراین مسئله این نبود که «آیا راه ادامه دارد؟»
مسئله این بود:
این راه از این پس باید چگونه ادامه پیدا کند؟
پایان یک جنگ، نه پایان یک نزاع
برای مجاهدین، علت اصلی مبارزه با حکومت ایران، جنگ ایران و عراق نبود.
پیش از آنکه اشرف شکل بگیرد، ۳۰ خرداد رخ داده بود.
پیش از آنکه ارتش آزادیبخش تشکیل شود، بخش بزرگی از مرکزیت و شبکههای سازمان ضربه خورده بودند.
پیش از رسیدن به عراق، مسیرهای دشوار داخل ایران و مرز طی شده بود.
بنابراین پایان جنگ نمیتوانست بهتنهایی به معنای پایان آن نزاع سیاسی و ایدئولوژیک باشد.
اما همین پایان جنگ، سازمان را وادار میکرد میان هدف و ابزار رسیدن به هدف تفکیک کند.
اگر شرایط ابزار پیشین تغییر کرده است، آیا باید خود هدف نیز کنار گذاشته شود؟
از دید مجاهدین، پاسخ منفی بود.
پس باید ابزار و شکل مرحله بعدی دوباره تعریف میشد.
اشرف بعد از فروغ؛ قرارگاهی که باید خودش را بازتعریف میکرد
پس از فروغ جاویدان، اشرف دیگر نمیتوانست فقط همان نقشی را داشته باشد که پیش از آن داشت.
در سالهای پیش، بخش بزرگی از فلسفه عملی اشرف با این تصور پیوند خورده بود که نیروی سازمانیافته میتواند از آنجا به سمت ایران حرکت کند و عملیات انجام دهد.
اما پایان جنگ این امکان را محدودتر کرد.
مرزها تغییر وضعیت دادند.
محاسبات دولت عراق تغییر کرد.
شرایط منطقه از حالت جنگی فاصله گرفت.
پس اشرف باید بدون کنارگذاشتن هدف سیاسی، کارکرد تازهای پیدا میکرد.
این کارکرد تازه بهتدریج شکل گرفت:
• حفظ نیروی انسانی
• حفظ تشکیلات
• آموزش
• بازسازی
• حفظ انسجام
• ادامه فعالیت سیاسی و ایدئولوژیک
• و آمادهماندن برای هر مرحلهای که شرایط آینده ممکن بود ایجاد کند
از اینجا به بعد، اشرف فقط «پایگاه حرکت» نبود.
بیش از پیش به پایگاه حفظ و تداوم تبدیل شد.
از عملیات بزرگ به حفظ ظرفیت
این تغییر شاید در نگاه اول عقبنشینی به نظر برسد.
اما هر سازمانی که از یک مرحله پرهزینه عبور میکند، با یک سؤال اساسی روبهرو میشود:
آیا باید به هر قیمت همان شکل قبلی را ادامه دهد، حتی وقتی شرایطش تغییر کرده است؟
یا باید ظرفیت خود را حفظ کند تا در شکل دیگری ادامه دهد؟
مجاهدین راه دوم را انتخاب کردند.
از دید آنان، اگر نیروی انسانی، ساختار تشکیلاتی و تجربه جمعی از میان میرفت، امکان ادامه مبارزه نیز از میان میرفت.
پس حفظ ظرفیت، خودش به مأموریتی راهبردی تبدیل شد.
اینجاست که معنای «مقاومت به هر قیمت» دوباره تغییر شکل میدهد.
دیگر فقط در میدان عملیات سنجیده نمیشود.
گاهی در این است که یک سازمان بتواند پس از یک مرحله پرهزینه، از هم نپاشد.
اشرف؛ از قرارگاه نظامی به مرکز ثقل تشکیلات
در سالهای پس از جنگ، اشرف بهتدریج بیشتر از گذشته به مرکز اصلی زندگی تشکیلاتی مجاهدین تبدیل شد.
این تغییر اهمیت زیادی داشت.
وقتی یک سازمان در شرایط جنگی حرکت میکند، بسیاری از ساختارها حول عملیات شکل میگیرند.
اما وقتی آن وضعیت تغییر میکند، اگر سازمان بخواهد باقی بماند، باید شکلهای دیگری از انسجام را تقویت کند.
در اشرف، زندگی جمعی، آموزش، تقسیم مسئولیت، ساختارهای داخلی و روابط تشکیلاتی نقش پررنگتری پیدا کردند.
این همان روندی است که بعدها در منابع مربوط به هجرت بزرگ، با مفهوم حفظ تشکیلات توضیح داده میشود.
در آن منابع، حفاظت از تشکیلات یکی از سه هدف اصلی هجرتها معرفی شده است؛ در کنار استمرار مبارزه رو به ایران و فراهمکردن شرایط مناسب برای ادامه آن.
این سه هدف، فقط به سال ۱۳۹۵ مربوط نبودند.
ریشه آنها را باید در همین سالهای پس از جنگ دید.
بقا بدون پراکندگی
یکی از خطرهای بزرگ هر نیروی تبعیدی یا تحت فشار، پراکندهشدن است.
اگر افراد به کشورهای مختلف بروند، زندگی مستقل پیدا کنند و پیوندهای سازمانی ضعیف شود، ممکن است موجودیت سیاسی جمعی بهتدریج از میان برود.
برای مجاهدین، این خطر جدی بود.
از دید آنان، بقای افراد بهتنهایی کافی نبود.
اگر افراد زنده میماندند اما تشکیلات از میان میرفت، هدف اصلی تحقق پیدا نمیکرد.
بنابراین اشرف در این دوره یک نقش حیاتی پیدا کرد:
حفظ جمعی نیروی انسانی در یک ساختار واحد.
این نکته بعدها در مسئله انتقال از عراق نیز تعیینکننده شد.
زیرا در سالهای ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۶ نیز مسئله فقط این نبود که تکتک افراد از خطر خارج شوند.
بحث بر سر این بود که انتقال تا حد ممکن جمعی و سازمانیافته انجام شود و ساختار از هم نپاشد.
ریشه آن منطق را باید در همین سالها جست.
یک نسل، یک حافظه، یک آموزش مشترک
در این دوره اشرف به محلی تبدیل شد که نسلهای مختلف مجاهدین در کنار هم زندگی میکردند.
افرادی که سالهای دهه ۵۰ را دیده بودند.
کسانی که ۳۰ خرداد را پشت سر گذاشته بودند.
اعضایی که در جنگل و مرز تجربه داشتند.
نیروهایی که در مهران و فروغ حضور داشتند.
و نسلهای تازهتری که بسیاری از آن تاریخ را نه از تجربه مستقیم، بلکه از آموزش و روایت درون سازمان میشناختند.
این همزیستی نسلی، اشرف را به چیزی شبیه حافظه زنده سازمان تبدیل کرد.
تجربه فقط در کتاب و سند باقی نمیماند.
از فردی به فرد دیگر منتقل میشد.
از نشست به نشست.
از مسئول به نیروی تازهتر.
از خاطره به آموزش.
از آموزش به هویت.
این همان چیزی است که بعدها در آلبانی نیز اهمیت پیدا کرد.
چون تشکیلات فقط با افراد جابهجا نمیشود؛ با انتقال تجربه زنده میماند.
تغییر میدان؛ از جنگ به سیاست و تشکیلات
هرچه از پایان جنگ فاصله گرفته میشد، میدان اصلی مبارزه نیز ترکیبیتر میشد.
عملیات نظامی دیگر تنها شکل فعالیت نبود.
فعالیت سیاسی.
تبلیغاتی.
بینالمللی.
حقوقی.
تشکیلاتی.
و حفظ انسجام داخلی، وزن بیشتری پیدا میکرد.
این تغییر از نظر سازمانی آسان نبود.
نیرویی که سالها با منطق نظامی آموزش دیده، اگر بخواهد وارد مرحلهای متفاوت شود، باید خود را بازتعریف کند.
وظایف تغییر میکنند.
اولویتها عوض میشوند.
مهارتهای تازه لازم میشود.
و مهمتر از همه، باید توضیح داده شود چرا تغییر شکل مبارزه به معنای کنارگذاشتن هدف نیست.
این یکی از دشوارترین کارهای هر سازمانی است.
زیرا اعضا ممکن است یک شکل مشخص از عمل را با خود هدف یکی بگیرند.
اما در این مرحله، مجاهدین تلاش کردند میان این دو تفکیک ایجاد کنند.
اشرف، مکان انتظار نبود
یک اشتباه ممکن است این باشد که سالهای ۱۳۶۷ تا ۲۰۰۳ را دورهای کمحادثه و صرفاً انتظار تلقی کنیم.
اما برای سازمانی که باید خود را در شرایطی متفاوت نگه دارد، «انتظار» بهتنهایی معنایی ندارد.
هزاران نفر باید زندگی کنند.
آموزش ببینند.
کار کنند.
ساختار را حفظ کنند.
تحولات منطقه را دنبال کنند.
روابط سیاسی را مدیریت کنند.
و از نظر درونی نیز انسجام داشته باشند.
در چنین وضعیتی، اشرف شبیه نقطهای منجمد نبود.
به یک سامانه پایدار برای حفظ سازمان تبدیل شد.
این پایداری بعدها یکی از عوامل مهم در بقا زیر محاصره بود.
بهای ماندن
اما ماندن نیز هزینه داشت.
هر سالی که میگذشت، رابطه عاطفی و تشکیلاتی با اشرف عمیقتر میشد.
هر ساختمان جدید.
هر درخت.
هر خیابان.
هر خاطره.
هر مراسم.
هر نام.
همه اینها اشرف را از یک قرارگاه موقت دورتر میکرد و به بخشی از هویت جمعی نزدیکتر.
این همان نقطهای است که یک تناقض آرام شکل میگیرد.
برای حفظ راه، اشرف باید حفظ شود.
اما هرچه اشرف بیشتر حفظ میشود، دلکندن از آن دشوارتر میشود.
این تناقض هنوز بحرانآفرین نشده بود.
اما در دل تاریخ رشد میکرد.
سالها بعد، وقتی مسئله خروج پیش آمد، همین گذشته سنگین بود که تصمیم را دشوار میکرد.
حفظ اشرف یا حفظ آنچه اشرف نمایندگی میکرد؟
در این دوره هنوز چنین سؤال تندی به شکل عملی مطرح نبود.
اما ما که از آینده خبر داریم، میتوانیم ریشه آن را ببینیم.
آیا ارزش اشرف در خود زمین بود؟
یا در چیزی که آن زمین نمایندگی میکرد؟
اگر پاسخ «خود زمین» باشد، ترک آن نوعی شکست مطلق است.
اما اگر پاسخ «تشکیلات، تجربه و هدف» باشد، در شرایط خاص ممکن است ترک زمین به معنای نجات اصل باشد.
در سالهای پس از جنگ، این تمایز هنوز نظری بود.
ولی از ۲۰۰۳ به بعد به مسئلهای حیاتی تبدیل میشد.
تغییرات منطقه؛ خطرهایی که هنوز دور به نظر میرسیدند
در دهه ۷۰ شمسی و آغاز دهه ۸۰، خاورمیانه بهسرعت در حال تغییر بود.
جنگ خلیج فارس رخ داد.
تحریمهای سنگین علیه عراق برقرار شد.
روابط منطقهای دگرگون شد.
حضور و نفوذ ایالات متحده در منطقه افزایش یافت.
دولت عراق ضعیفتر شد.
و شکاف میان بغداد و واشنگتن عمیقتر.
همه این تحولات برای مجاهدین مهم بود.
زیرا موجودیت اشرف به محیط سیاسی عراق بیارتباط نبود.
هرچه دولت عراق بیشتر زیر فشار میرفت، آینده این کشور نیز نامطمئنتر میشد.
و هرچه آینده عراق نامطمئنتر میشد، آینده اشرف نیز وارد منطقه خطر میشد.
اما هنوز معلوم نبود این خطر چه شکلی خواهد داشت.
فهرست تروریستی؛ یک عامل تعیینکننده
در همین سالها، مسئله دیگری نیز اهمیت پیدا کرد:
قرار گرفتن سازمان مجاهدین در فهرستهای تروریستی ایالات متحده و سپس برخی کشورهای غربی.
این موضوع بعدها نقش بسیار بزرگی در سرنوشت ساکنان اشرف ایفا کرد.
چرا؟
چون یک سازمان ممکن است بخواهد محل استقرارش را تغییر دهد، اما اگر بسیاری از کشورها آن را در فهرست تروریستی قرار داده باشند، یافتن کشور پذیرنده بسیار دشوار میشود.
این مسئله در سالهای بعد به یکی از موانع اصلی انتقال تبدیل شد.
در منابع مربوط به انتقال اعضای مجاهدین به آلبانی نیز آمده است که قرار داشتن سازمان در فهرستهای آمریکا و اروپا، یافتن راهحل برای انتقال اعضا را پیچیده میکرد.
پس حتی پیش از ۲۰۰۳، بخشی از قفسی که بعدها ساکنان اشرف را در عراق نگه داشت، در بیرون از عراق ساخته شده بود.
اشرف در یک وضعیت دوگانه
تا آستانه ۲۰۰۳، اشرف در وضعیت عجیبی قرار گرفته بود.
از یک طرف، سازمان توانسته بود آن را به مرکز قدرتمند تشکیلاتی تبدیل کند.
از طرف دیگر، محیط بیرونی هر روز نامطمئنتر میشد.
درون اشرف:
نظم.
ساختار.
تجربه.
زندگی جمعی.
و انسجام.
بیرون اشرف:
تحریم.
تنش منطقهای.
دولت عراق تحت فشار.
فهرستهای تروریستی.
و تهدید جنگی تازه.
این تضاد بهتدریج بزرگتر شد.
یک آرامش ظاهری
سالهای پیش از ۲۰۰۳ ممکن بود از دور آرام به نظر برسند.
اما این آرامش، پایدار نبود.
مسئله عراق حل نشده بود.
روابط بغداد و واشنگتن بحرانیتر میشد.
تهدید جنگ دوباره بالا میرفت.
و این بار، جنگ احتمالی با جنگ ایران و عراق تفاوت بنیادی داشت.
در جنگ پیشین، دولت عراق باقی بود و اشرف در خاک کشوری قرار داشت که ساختار سیاسی آن پابرجا بود.
اما در جنگ جدید، خود دولت عراق میتوانست هدف قرار بگیرد.
این تفاوت همهچیز را عوض میکرد.
اگر دولت میزبان فروبپاشد چه؟
این پرسش تا پیش از آن شاید بیشتر نظری بود.
اما به تدریج واقعی شد:
اگر دولت عراق سقوط کند، وضعیت اشرف چه خواهد شد؟
چه کسی امنیت آن را تضمین خواهد کرد؟
قراردادها و ترتیبات قبلی چه میشوند؟
نیروهای مسلح سازمان چه وضعی پیدا میکنند؟
آیا اشرف هدف نظامی خواهد شد؟
آیا ساکنان آن بازداشت میشوند؟
آیا به ایران تحویل داده خواهند شد؟
آیا کشورهای ثالث آنان را خواهند پذیرفت؟
هیچ پاسخ سادهای وجود نداشت.
و بدتر از همه این بود که اشرف دیگر مجموعهای کوچک نبود که بتوان ظرف چند روز آن را جمع کرد.
هزاران انسان.
انبوهی از تجهیزات.
ساختار گسترده.
تأسیسات.
و تاریخی چنددهساله.
همه در یک نقطه متمرکز بودند.
قدرت تمرکز، خطر تمرکز
آنچه سالها مزیت اشرف بود، میتوانست در شرایط جدید به خطر تبدیل شود.
تمرکز نیروی انسانی، قدرت سازمانی ایجاد کرده بود.
اما همین تمرکز، اگر محیط خصمانه میشد، همه را در یک جغرافیای محدود در معرض خطر قرار میداد.
این یکی از تناقضهای بنیادین تاریخ اشرف است.
در یک دوره:
تمرکز، راه بقا بود.
اما در دورهای دیگر:
همان تمرکز میتوانست خطر نابودی جمعی ایجاد کند.
سازمانی که میخواهد زنده بماند باید بتواند تشخیص دهد چه زمانی مزیت دیروز به تهدید امروز تبدیل شده است.
این همان آزمونی بود که هنوز چند سال تا رسیدنش باقی مانده بود.
تجربهای که در سکوت انباشته شد
با این حال، این سالها برای آینده سرمایه مهمی ساختند.
مدیریت جمعی.
انضباط سازمانی.
توان اداره یک جامعه بزرگ.
توان تقسیم مسئولیت.
آمادگی برای شرایط سخت.
و تجربه زندگی طولانیمدت در ساختاری متمرکز.
اینها چیزهایی بودند که در بحرانهای بعدی به کار آمدند.
وقتی اشرف در محاصره قرار گرفت، این تجربه مهم بود.
وقتی ساکنان به لیبرتی منتقل شدند، باز هم مهم بود.
و وقتی در آلبانی از نو شروع کردند، باز هم همان سرمایه انسانی به کار آمد.
بنابراین سالهای ۱۳۶۷ تا ۲۰۰۳ را نمیتوان صرفاً «فاصله میان دو واقعه» دانست.
این سالها، دوره انباشتن ظرفیت بقا بود.
جغرافیا هنوز ابزار بود، اما ابزار سنگینتر شده بود
در فصل دوم گفتیم جغرافیا باید در خدمت استراتژی باشد.
اما حالا باید یک نکته دیگر اضافه کنیم.
هرچه یک سازمان مدت بیشتری در یک جغرافیا بماند، آن جغرافیا سنگینتر میشود.
نه از نظر وزن فیزیکی.
از نظر تاریخ.
خاطره.
ساختار.
سرمایه.
تعلق.
و هزینهای که برای آن پرداخت شده.
در سالهای نخست، ترک یک نقطه مرزی ممکن بود دردناک باشد اما ممکن.
ترک اشرف پس از سالها، مسئلهای کاملاً متفاوت بود.
چون بخشی از زندگی چند نسل در آن انباشته شده بود.
این همان بهایی است که گاهی موفقیت بلندمدت ایجاد میکند.
حفظ راه، نه پرستش شکل
اینجا باز باید به اصل مرکزی این سه جلد برگردیم.
مقاومت به هر قیمت، اگر درست فهمیده شود، یعنی:
حفظ راه با پرداخت بها.
نه حفظ هر شکل به هر قیمت.
اگر یک شکل دیگر کارکرد ندارد، باید تغییر کند.
اگر یک زمین دیگر امکان ادامه نمیدهد، باید درباره ترک آن فکر کرد.
اگر یک تاکتیک دیگر پاسخ نمیدهد، باید تاکتیک دیگری ساخت.
این اصل ساده است.
اما اجرای آن بسیار دشوار.
چون شکلها با گذشت زمان به خاطره، هویت و عاطفه گره میخورند.
اشرف دقیقاً چنین شده بود.
سال ۲۰۰۳؛ پاسخ اجباری تاریخ
تا سال ۲۰۰۳، مجاهدین خودشان زمان تغییر بزرگ بعدی را انتخاب نکردند.
تاریخ آن را تحمیل کرد.
ایالات متحده به عراق حمله کرد.
دولت صدام حسین سقوط کرد.
ساختار ارتش عراق فروپاشید.
و ناگهان همه ترتیباتی که حضور مجاهدین در عراق در بستر آنها شکل گرفته بود، بیاعتبار یا نامعلوم شد.
این بار دیگر بحث نظری نبود.
اشرف باید در چند روز و چند هفته با جهانی روبهرو میشد که کاملاً عوض شده بود.
نیرویی که زمانی برای عملیات رو به ایران سازمان یافته بود، اکنون در برابر ارتش آمریکا و نظم جدید عراق قرار داشت.
و مسئله فوری شد:
بقا.
نه به معنای عقبنشینی از هدف.
بلکه به معنای حفظ نیروی انسانی و سازمان در شرایطی که هر محاسبه قبلی فرو ریخته بود.
پایان این دوران
از سال ۱۳۶۷ تا ۲۰۰۳، اشرف تغییر کرد.
از پایگاهی که محور اصلیاش عملیات بود، به مرکزی برای حفظ تشکیلات و تداوم سازمان تبدیل شد.
در همین دوره، تجربه جمعی عمیقتر شد.
حافظه انباشته شد.
اشرف از زمین به هویت نزدیکتر شد.
اما در همان حال، محیط بیرونی خطرناکتر شد.
و سرانجام تاریخ به جایی رسید که دیگر اشرف نمیتوانست بدون تغییر وارد مرحله بعد شود.
جنگ پیشین تمام شده بود.
اما حالا جنگ دیگری در راه بود.
این بار نه جنگ ایران و عراق.
بلکه جنگی که میتوانست خود عراق را از نو بسازد.
و برای مجاهدین، این یعنی یک چیز:
جهانی که اشرف در آن تعریف شده بود، در آستانه فروپاشی قرار داشت. فصل ششم
دههای که اشرف ماند
پس از فروغ جاویدان و پایان جنگ ایران و عراق، اشرف از میان نرفت.
این جمله در ظاهر ساده است، اما یکی از مهمترین واقعیتهای تاریخ این دوره را در خود دارد.
شرایطی که اشرف در آن ساخته شده بود تغییر کرده بود. جنگی که مرزهای ایران و عراق را به یکی از فعالترین میدانهای نظامی منطقه تبدیل کرده بود پایان یافته بود. عملیات بزرگ فروغ جاویدان به هدف نهایی خود نرسیده بود و فضای منطقه دیگر همان فضای سالهای تشکیل ارتش آزادیبخش نبود.
با این همه، اشرف ماند.
نه یک سال و دو سال، بلکه بیش از یک دهه.
و در همین فاصله اتفاقی افتاد که بعدها سرنوشت ساکنان آن را تعیین کرد:
هرچه اشرف از درون ریشهدارتر میشد، محیطی که آن را احاطه کرده بود از بیرون ناپایدارتر میشد.
دو حرکت در جهت مخالف.
در داخل: ساختن، سازمانیافتن، انباشتن تجربه و تبدیل قرارگاه به مرکز اصلی تشکیلات.
در بیرون: جنگ خلیج فارس، تحریم عراق، تغییر موازنه منطقه، فشارهای بینالمللی، قرارگرفتن مجاهدین در فهرست تروریستی و سرانجام حرکت آمریکا به سوی جنگی که این بار نه مرزهای عراق، بلکه خود حکومت بغداد را هدف گرفته بود.
سال ۲۰۰۳ لحظهای بود که این دو خط به یکدیگر رسیدند.
اما برای فهم آن لحظه، باید این دهه را ببینیم.
فردای فروغ؛ وقتی باید دوباره برخاست
عملیات تمام شده بود.
بهای انسانی سنگینی پرداخت شده بود.
افرادی که تا چند روز قبل در اشرف حضور داشتند، دیگر بازنگشتند.
برای یک سازمان، چنین لحظهای فقط مسئله نظامی نیست.
بعد از هر ضربه بزرگ، نبرد دیگری آغاز میشود که روی نقشه دیده نمیشود:
آیا سازمان میتواند خودش را دوباره جمع کند؟
شکست یا ناکامی یک عملیات میتواند به بحران اعتماد تبدیل شود.
از دست دادن فرماندهان و اعضا میتواند خلأ ایجاد کند.
پرسش درباره آینده میتواند نیرو را فرسوده کند.
و تغییر شرایط سیاسی میتواند استراتژی پیشین را با ابهام روبهرو سازد.
در چنین شرایطی، اولین مأموریت اشرف دیگر حرکت فوری به سوی یک عملیات بزرگ دیگر نبود.
باید خودش را بازسازی میکرد.
نیروها باید دوباره سازمان مییافتند.
مسئولیتهای خالی باید پر میشد.
تجربه عملیات باید جمعبندی میشد.
و مهمتر از همه، باید برای این پرسش پاسخ پیدا میشد:
پس از پایان جنگ، ادامه راه چه معنایی دارد؟
وقتی دشمن نرفت، اما میدان عوض شد
از نگاه مجاهدین، پایان جنگ علت مبارزه را از میان نبرده بود.
حکومت ایران همان حکومتی بود که با آن در تعارض بودند.
زندانیان سیاسی همچنان مسئله بودند.
سرکوب مخالفان پایان نیافته بود.
و درست در همان تابستان ۱۳۶۷، کشتار گسترده زندانیان سیاسی رخ داد؛ واقعهای که برای مجاهدین و خانوادههای آنان معنایی بسیار فراتر از یک تحول داخلی زندانها داشت.
بنابراین از دید سازمان نمیشد گفت چون جنگ ایران و عراق پایان یافته، مبارزه نیز موضوعیت خود را از دست داده است.
اما این به معنای آن نبود که میشد چشمها را بست و همان روش پیشین را بدون تغییر ادامه داد.
دشمن از نگاه آنان همان بود؛ میدان دیگر همان نبود.
و این تفاوت، اشرف را وارد مرحله تازهای کرد.
ماندن، این بار خودش یک تصمیم بود
در سالهای نخست حضور در عراق، سؤال اصلی این بود که چگونه از این جغرافیا برای حرکت رو به ایران استفاده شود.
پس از پایان جنگ، سؤال آرامآرام تغییر کرد:
چگونه باید نیرویی را که ساخته شده حفظ کرد؟
این تفاوت کوچک نیست.
تا پیش از آن، اشرف بیش از هر چیز ظرف حرکت بود.
حالا خود ظرف نیز باید حفظ میشد، زیرا بخش بزرگی از نیروی انسانی، امکانات، تجربه و سازمان در آن متمرکز شده بود.
پراکندگی آسان بود.
هزاران نفر میتوانستند در نهایت به کشورهای مختلف بروند و زندگی دیگری آغاز کنند.
اما در نگاه مجاهدین، چنین راهی یک خطر اساسی داشت:
افراد ممکن بود حفظ شوند، اما سازمان از دست برود.
و برای سازمانی که تشکیلات را ابزار اصلی ادامه مبارزه میدانست، این تفاوت تعیینکننده بود.
سالها بعد، در اسناد مربوط به هجرت بزرگ، همین مسئله با صراحت بیشتری بیان شد: یکی از اهداف اصلی جابهجاییها، در کنار استمرار مبارزه و یافتن شرایط مناسب برای ادامه آن، حفاظت از تشکیلات بود.
این اصل در سال ۱۳۹۵ ناگهان متولد نشد.
ریشههای آن را باید در همین دوره جست.
اشرف بزرگتر از یک پادگان شد
در طول این سالها، اشرف بیشتر ساخته شد.
اما اهمیت این ساختوساز فقط در افزایش ساختمانها نبود.
یک جامعه تشکیلاتی در حال شکلگیری و تثبیت بود.
زندگی هزاران انسان باید اداره میشد.
آب و برق.
غذا.
بهداشت.
درمان.
تعمیرات.
حملونقل.
ارتباطات.
آموزش.
نشستها.
فعالیتهای فرهنگی و سیاسی.
نگهداری ساختمانها و تأسیسات.
هرچه مجموعه گستردهتر میشد، شبکه مسئولیتها نیز پیچیدهتر میشد.
اشرف از این جهت ویژگی عجیبی داشت:
ساکنانش هم استفادهکنندگان آن بودند و هم سازندگان و ادارهکنندگانش.
آنها برای بسیاری از نیازهای زندگی جمعی باید خودشان ساختار ایجاد میکردند.
در نتیجه اشرف فقط محل تمرکز سازمان نبود.
خودِ اداره اشرف به بخشی از تجربه سازمانی تبدیل شد.
پانزده سال، زمان کمی نیست
از پایان جنگ در ۱۳۶۷ تا حمله آمریکا به عراق در ۲۰۰۳ حدود پانزده سال فاصله بود.
پانزده سال برای تاریخ شاید یک فصل کوتاه باشد.
برای زندگی یک انسان، بسیار طولانی است.
کسی که در آغاز این دوره بیستوچند سال داشت، در پایان آن به چهل سالگی نزدیک شده بود.
کسی که سیساله بود، نزدیک پنجاهسالگی قرار داشت.
در این مدت، اشرف دیگر نمیتوانست در ذهن ساکنانش همان زمینی باشد که روز نخست وارد آن شده بودند.
زمان به آن معنا داده بود.
هر سالی که میگذشت، بخشی از زندگی افراد به آن اضافه میشد.
به همین دلیل است که وقتی بعدها میگوییم «اشرف را ترک کردند»، نباید این جمله را مانند تخلیه یک ساختمان اداری بخوانیم.
برای بسیاری، سخن از ترک جایی بود که بخش بزرگی از عمرشان در آن گذشته بود.
نسلها کنار یکدیگر
یکی از سرمایههای مهم اشرف، همزیستی چند نسل از اعضای سازمان بود.
نسلی وجود داشت که سالهای پیش از انقلاب را به یاد داشت.
نسلی ۳۰ خرداد را تجربه کرده بود.
افرادی از مرحله زندگی مخفی و ضربات دهه ۶۰ آمده بودند.
عدهای تجربه جنگل و مرز داشتند.
برخی دوره تشکیل ارتش آزادیبخش را دیده بودند.
گروهی در مهران و فروغ حضور داشتند.
و اعضای تازهتر وارد محیطی میشدند که این تاریخ در آن زنده بود.
این انتقال تجربه فقط با مطالعه کتاب صورت نمیگرفت.
انسانی که آن واقعه را دیده بود در کنار انسانی زندگی میکرد که آن را ندیده بود.
تجربه منتقل میشد.
خاطره منتقل میشد.
زبان مشترک ساخته میشد.
و مهمتر از همه، یک حافظه جمعی شکل میگرفت.
این حافظه بعدها چیزی بود که نمیشد با تخریب ساختمانهای اشرف از میان برد.
اشرفی؛ وقتی نام یک مکان به انسان منتقل شد
در همین سالها، «اشرف» آرامآرام فقط نام یک محل نبود.
واژه «اشرفی» معنای دیگری پیدا کرد.
وقتی نام یک جغرافیا به صفت انسان تبدیل میشود، اتفاق مهمی افتاده است.
دیگر نمیگوییم فقط «کسی که در اشرف زندگی میکند».
به مجموعهای از ویژگیها، تجربهها و تعلقها اشاره میکنیم.
در فرهنگ درونی مجاهدین، اشرفیبودن با پایداری، نظم تشکیلاتی، زندگی جمعی و آمادگی برای پرداخت بها پیوند خورد.
این تحول برای داستان هجرت بزرگ بسیار مهم است.
زیرا اگر «اشرفی» فقط به معنای ساکن یک قطعه زمین بود، با خروج آخرین نفر از عراق باید این واژه نیز پایان مییافت.
اما چنین نشد.
بعداً اشرف۳ ساخته شد.
و حتی مفهوم «هزار اشرف» مطرح شد.
پس در طول همین سالها، اشرف شروع کرده بود از جغرافیای خودش بزرگتر شود.
درون اشرف ریشه میدواند؛ بیرون آن عراق میلرزد
اما در همان زمانی که اشرف از درون تثبیت میشد، عراق وارد یکی از بیثباتترین دورههای تاریخ معاصر خود شد.
حمله عراق به کویت در سال ۱۹۹۰ و سپس جنگ خلیج فارس در ۱۹۹۱، منطقه را تغییر داد.
عراق از جنگی هشتساله با ایران بیرون آمده بود و مدت کوتاهی بعد وارد بحرانی دیگر شد.
جنگ، شکست، تحریم و انزوای بینالمللی، دولت عراق را زیر فشاری فزاینده قرار داد.
این تحولات مستقیماً موضوع مبارزه مجاهدین نبود، اما آنان در خاک همان کشور حضور داشتند.
و اینجا یکی از دشواریهای زندگی در تبعید آشکار میشود:
ممکن است در سیاست داخلی کشور میزبان دخالت نداشته باشی، اما نمیتوانی از سرنوشت آن کشور جدا باشی.
اگر اقتصادش فروبپاشد، تو نیز اثرش را میبینی.
اگر جنگ شود، تو نیز در منطقه جنگی هستی.
اگر حکومتش سقوط کند، وضعیت حقوقی و امنیتی تو نیز ممکن است یکشبه تغییر کند.
این آسیبپذیری در تمام سالهای بعد با اشرف همراه بود.
استقلال، بدون اختیار بر محیط
در فصل دوم گفتیم که مجاهدین بر استقلال سیاسی و تشکیلاتی خود تأکید داشتند.
اما استقلال یک سازمان به معنای کنترل محیط اطراف نیست.
میتوان در تصمیمگیری مستقل بود، اما نمیتوان تعیین کرد کشور میزبان وارد جنگ شود یا نه.
نمیتوان تحریمهای بینالمللی را متوقف کرد.
نمیتوان سیاست قدرتهای بزرگ را کنترل کرد.
و نمیتوان تضمین کرد دولتی که امروز وجود دارد، فردا نیز وجود خواهد داشت.
این تناقض یکی از مهمترین درسهای دوره اشرف بود:
استقلال تشکیلاتی میتواند حفظ شود، اما جغرافیای خارجی همیشه بخشی از آسیبپذیری را با خود دارد.
همین واقعیت بعدها یکی از پایههای ضرورت هجرت شد.
فهرستی که به دیوار تبدیل شد
در سال ۱۹۹۷، وزارت خارجه آمریکا سازمان مجاهدین خلق را در فهرست سازمانهای تروریستی خارجی قرار داد.
بعدها در اروپا نیز محدودیتهای مشابهی ایجاد شد.
این تحول فقط مسئله حیثیت سیاسی نبود.
آثار عملی داشت.
ارتباطات بینالمللی را دشوارتر میکرد.
فعالیت سیاسی را زیر فشار میبرد.
داراییها و مناسبات حقوقی را تحت تأثیر قرار میداد.
و مهمتر برای موضوع کتاب ما، در آینده یافتن کشور ثالث برای انتقال هزاران عضو سازمان را بسیار دشوارتر میکرد.
منبع مربوط به انتقال اعضای مجاهدین به آلبانی نیز تصریح میکند که حضور سازمان در فهرستهای آمریکا و اروپا، مسئله یافتن راه انتقال و اسکان را پیچیده کرده بود.
این نکته را باید جدی گرفت.
سالها بعد، وقتی کسی میپرسید «چرا از عراق خارج نشدند؟»، پاسخ فقط در داخل عراق نبود.
بخشی از پاسخ در پایتختهای غربی قرار داشت.
برای خروج، باید جایی وجود داشته باشد که حاضر باشد شما را بپذیرد.
و فهرست تروریستی، بسیاری از آن درها را بسته بود.
یک قفل که هنوز زندان دیده نمیشد
در آن زمان شاید هنوز کسی نمیدانست این فهرست چه نقشی در بحران آینده بازی خواهد کرد.
اشرف پابرجا بود.
دولت عراق وجود داشت.
سازمان ساختار خود را حفظ کرده بود.
پس مسئله خروج فوری در همان ابعادی که بعداً مطرح شد وجود نداشت.
اما یک قفل حقوقی و سیاسی ساخته شده بود.
اگر روزی عراق دیگر امن نبود، رفتن به کجا ممکن بود؟
اگر کشورها حاضر به پذیرش اعضا نبودند، چگونه میشد هزاران نفر را منتقل کرد؟
اگر سازمان در فهرست تروریستی قرار داشت، چه دولتی حاضر میشد هزینه سیاسی پذیرش جمعی آنان را بپردازد؟
این پرسشها هنوز اضطراری نبودند.
اما پاسخنداشتن آنها بعدها به یکی از عوامل طولانیشدن حضور در عراق تبدیل شد.
ماندن همیشه به معنای خواستنِ ماندن نیست
این نکته از همین حالا باید روشن شود، زیرا در جلد دوم بسیار به آن بازخواهیم گشت.
گاهی از بیرون گفته میشود:
«اگر خطر وجود داشت، چرا نرفتند؟»
اما رفتن همیشه تصمیم یکطرفه نیست.
برای ترک یک کشور باید کشور دیگری پذیرنده باشد.
برای انتقال هزاران نفر باید وضعیت حقوقی آنان روشن باشد.
اسناد سفر لازم است.
توافق سیاسی لازم است.
امنیت مسیر لازم است.
و اگر پای سازمانی با وضعیت حقوقی و سیاسی پیچیده در میان باشد، همه اینها دشوارتر میشود.
سالها بعد، سازمان ملل، کمیساریای عالی پناهندگان، دولت آمریکا، دولت آلبانی و دیگر طرفها وارد فرایندی خواهند شد که نشان میدهد انتقال چند هزار نفر چه اندازه پیچیده بوده است. منابع این کتاب، انتقال نهایی را حاصل یک فرایند سیاسی، حقوقی و بینالمللی طولانی توصیف میکنند.
بنابراین وقتی میگوییم «دههای که اشرف ماند»، نباید ماندن را همیشه مترادف «انتخاب آزادانه ماندن برای همیشه» بدانیم.
شرایط نیز انتخابها را محدود میکرد.
اشرف بیشتر ساخته میشد
در همین حال، زندگی متوقف نبود.
این یکی از تناقضهای عجیب اشرف است.
آینده عراق نامطمئنتر میشد، اما در داخل قرارگاه ساختن ادامه داشت.
چرا؟
چون انسان نمیتواند پانزده سال زندگی خود را در حالت موقت نگه دارد.
اگر هزاران نفر قرار است امروز آنجا باشند، امروز به آب نیاز دارند.
امروز به درمان نیاز دارند.
امروز ساختمان فرسوده باید تعمیر شود.
امروز جاده باید نگهداری شود.
امروز غذا باید تهیه شود.
امروز آموزش باید ادامه پیدا کند.
و هر «امروز» چیزی به اشرف اضافه میکرد.
یک ساختمان دیگر.
یک تأسیسات دیگر.
یک خاطره دیگر.
یک سال دیگر.
و در نتیجه، چیزی که روزی ممکن بود پایگاهی قابل ترک باشد، هر روز بیشتر به بخشی از زندگی تبدیل میشد.
هزینهای که دیده نمیشود
وقتی درباره «پرداخت بها» حرف میزنیم، معمولاً ذهن به سمت کشته و مجروح میرود.
اما این کتاب باید مفهوم بها را وسیعتر ببیند.
پانزده سال زندگی در یک ساختار جمعی نیز هزینه دارد.
فاصله از خانواده.
فاصله از جامعه معمول.
نداشتن زندگی فردی به معنای متعارف آن.
سالهایی که میگذرد و بازنمیگردد.
تخصص و توان فردی که در خدمت یک هدف جمعی قرار میگیرد.
و پذیرفتن آیندهای که معلوم نیست چه زمانی نتیجه خواهد داد.
اینها خون نیستند.
اما بها هستند.
اگر مفهوم مقاومت به هر قیمت را فقط به لحظه مرگ محدود کنیم، بخش بزرگی از واقعیت زندگی کسانی را که دههها ماندند نمیبینیم.
چرا پراکنده نشدند؟
این شاید یکی از پرسشهای مهم نسل جدید باشد.
بعد از پایان جنگ چرا همه به اروپا نرفتند؟
چرا سازمان به یک شبکه سیاسی پراکنده در کشورهای مختلف تبدیل نشد؟
از نگاه مجاهدین، پاسخ به مفهوم تشکیلات بازمیگشت.
آنها معتقد بودند قدرتشان صرفاً حاصل جمع تعداد اعضا نیست.
اگر هزار نفر در هزار نقطه باشند، الزاماً همان قدرت هزار نفر سازمانیافته را ندارند.
ارتباط.
اعتماد.
تقسیم کار.
فرماندهی.
آموزش.
انتقال تجربه.
و تصمیم مشترک، چیزی میسازد که از جمع عددی افراد بزرگتر است.
از این منظر، پراکندگی میتوانست جان افراد را در شرایطی امنتر قرار دهد، اما ممکن بود همان چیزی را از بین ببرد که سازمان طی سالها برای حفظش هزینه داده بود.
این یکی از دلایلی است که بعدها نیز انتقال جمعی و سازمانیافته چنین اهمیتی پیدا کرد.
همان چیزی که دشمن میخواست از میان برود
در روایت مجاهدین، فشار بر اشرف فقط برای بیرونراندن چند هزار نفر از عراق نبود.
هدف اصلی، درهمشکستن ساختار سازمانی آنان تلقی میشد.
این برداشت در اسناد مربوط به انتقال نیز بارها دیده میشود.
حتی برخی گزارشها و تحلیلهای مخالفان سازمان، پس از انتقال به آلبانی، بر این نگرانی تمرکز داشتند که باقیماندن اعضا در کنار یکدیگر میتواند انسجام سازمانی را حفظ کند. این واکنشها در منابع گردآوریشده برای کتاب بازتاب یافتهاند.
این نکته جالب است.
دو طرف ممکن است درباره تقریباً همهچیز اختلاف داشته باشند، اما در یک نکته به نتیجه مشابه برسند:
تشکیلات اهمیت دارد.
برای یک طرف باید حفظ شود.
برای طرف دیگر، از میان رفتنش مطلوب است.
و همین مسئله بعدها «انتقال امن و جمعی» را از یک عملیات صرفاً انسانی به یک مسئله سیاسی و استراتژیک تبدیل کرد.
اشرف؛ نقطه قوتی که میتوانست نقطه آسیب شود
اما تمرکز یک روی دیگر هم داشت.
اگر هزاران نفر در یک مکان باشند، سازماندهی آسانتر است.
اما اگر همان مکان محاصره شود؟
اگر آب و دارو محدود شود؟
اگر راه ورود و خروج بسته شود؟
اگر نیروی نظامی وارد آن شود؟
اگر موشک به آن شلیک شود؟
آن وقت همان تمرکز میتواند خطرناک شود.
در دهه ۷۰، این تهدید هنوز به شکل سالهای بعد ظاهر نشده بود.
اما ساختار آسیبپذیری وجود داشت.
همه تخممرغها ـ اگر بخواهیم ساده بگوییم ـ در یک سبد بودند.
البته در آن زمان، همان سبد یکی از دلایل قدرت سازمانی نیز بود.
تاریخ بعدها نشان داد که چگونه یک نقطه قوت میتواند با تغییر شرایط به نقطه آسیب تبدیل شود.
بیرون اشرف، حلقه تنگتر میشود
در پایان دهه ۱۹۹۰ و آغاز دهه ۲۰۰۰، فشار بر حکومت عراق افزایش یافت.
مسئله بازرسیهای تسلیحاتی.
تحریمها.
درگیری سیاسی با آمریکا.
و سرانجام فضای پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱.
واشنگتن سیاست منطقهای خود را وارد مرحلهای تازه کرد.
عراق به یکی از اهداف اصلی تبدیل شد.
احتمال جنگ دیگر یک فرض دور نبود.
هر ماه جدیتر میشد.
برای مجاهدین، این وضعیت معنای خاصی داشت.
اگر آمریکا حمله میکرد، آنها چه موقعیتی داشتند؟
در خاک عراق بودند.
ساختار نظامی داشتند.
و همزمان در فهرست تروریستی آمریکا قرار داشتند.
این ترکیب بهشدت خطرناک بود.
نه متحد آمریکا، نه بخشی از ارتش عراق
در آستانه جنگ ۲۰۰۳، موقعیت مجاهدین پیچیدهتر از آن بود که با دوگانههای ساده توضیح داده شود.
آنان در عراق حضور داشتند، اما ارتش عراق نبودند.
با حکومت ایران در تعارض بودند، اما متحد آمریکا نیز نبودند.
و از همه مهمتر، آمریکا خود آنان را در فهرست تروریستی قرار داده بود.
پس با آغاز جنگ، تضمینی وجود نداشت که نیروهای آمریکایی میان مجاهدین و ساختار نظامی عراق تمایز عملی قائل شوند.
برای اشرف، این مسئله میتوانست مرگبار باشد.
در منابع مربوط به انتقال اعضای سازمان نیز مرحله پس از ۲۰۰۳ بهعنوان نقطه آغاز وضعیت کاملاً جدیدی توصیف شده است؛ مرحلهای که موضوع خلع سلاح، حفاظت و سپس تلاش برای یافتن راه خروج از عراق را در مرکز قرار داد.
یک سؤال که دیگر نمیشد عقب انداخت
تا زمانی که دولت عراق پابرجا بود، بسیاری از مسائل در چارچوب همان نظم قابل مدیریت بود.
اما اگر آن دولت سقوط میکرد، چه؟
چه کسی مالک نظم جدید بود؟
چه کسی امنیت اشرف را برعهده میگرفت؟
سلاحها چه میشد؟
وضعیت حقوقی ساکنان چه بود؟
آیا ممکن بود آنها را به ایران تحویل دهند؟
آیا باید پراکنده میشدند؟
آیا کشوری آنها را میپذیرفت؟
و اگر هیچکس نمیپذیرفت، چه؟
تمام سؤالهایی که سالها میشد به آینده موکول کرد، ناگهان داشتند به زمان حال نزدیک میشدند.
اشرف در آستانه جنگ
تصور آن لحظه مهم است.
در داخل اشرف، مجموعهای بزرگ طی سالها ساخته شده بود.
هزاران انسان.
ساختار تشکیلاتی.
تأسیسات.
تجربه.
خاطره.
تاریخ.
و در بیرون، ارتشی در حال آمادهشدن بود که قدرت نظامیاش با هیچیک از بازیگران منطقه قابل مقایسه نبود.
دو جهان به سمت برخورد میرفتند.
اشرفی که طی بیش از یک دهه ریشه دوانده بود،
و جنگی که میتوانست ظرف چند هفته کل نظم عراق را از ریشه برکند.
اگر همهچیز را از دست بدهیم، چه باید حفظ شود؟
این پرسش شاید در آن لحظه هنوز با همین کلمات مطرح نشده باشد، اما تمام تاریخ بعدی را توضیح میدهد.
اگر ساختمانها از دست بروند چه؟
اگر سلاحها از دست بروند چه؟
اگر دولت میزبان از میان برود چه؟
اگر زمین دیگر امن نباشد چه؟
چه چیزی نباید از دست برود؟
پاسخی که در سالهای بعد هر روز روشنتر شد، همان چیزی است که این سه جلد دنبال میکنند:
انسان و تشکیلات.
زیرا ساختمان را میتوان دوباره ساخت.
خودرو را میتوان جایگزین کرد.
حتی جغرافیا را میتوان تغییر داد.
اما اگر نیروی انسانی پراکنده یا نابود شود و رشته سازمانی گسسته شود، بازسازی بسیار دشوارتر است.
این همان چیزی بود که هنوز باید در آزمونهای بسیار سختتری اثبات میشد.
پانزده سال ماندن برای چه؟
اکنون میتوانیم پاسخ روشنتری بدهیم.
اشرف پس از پایان جنگ ماند، زیرا از نگاه مجاهدین مسئله مبارزه پایان نیافته بود و نیرویی که ساخته شده بود باید حفظ میشد.
اما در این پانزده سال اتفاق دیگری نیز افتاد.
اشرفی که برای حفظ تشکیلات باقی مانده بود، خودش به بخشی از هویت تشکیلات تبدیل شد.
این هم قدرت بود و هم خطر.
قدرت، چون هزاران نفر را در یک تجربه و ساختار مشترک نگه میداشت.
خطر، چون روزی ممکن بود جداشدن از آن بسیار دشوار شود.
و آن روز نزدیک شده بود.
دو خط به هم میرسند
اکنون میتوان تمام فصل را در دو خط دید.
خط اول:
اشرف از درون قویتر شد.
ساخته شد.
تجربه اندوخت.
حافظه پیدا کرد.
تشکیلات در آن متمرکز شد.
نامش به هویت تبدیل شد.
خط دوم:
عراق از بیرون ضعیفتر و ناپایدارتر شد.
جنگ خلیج فارس.
تحریم.
انزوای بینالمللی.
فشار آمریکا.
فهرست تروریستی.
تهدید جنگ تازه.
این دو خط سالها کنار هم پیش رفتند.
تا سال ۲۰۰۳.
آنجا دیگر نمیتوانستند از کنار یکدیگر عبور کنند.
با هم برخورد کردند.
و در لحظه برخورد، بزرگترین پرسش تاریخ اشرف تا آن زمان شکل گرفت:
آیا مجموعهای که برای حرکت رو به ایران ساخته شده و سپس برای حفظ تشکیلات ریشه دوانده بود، میتواند سقوط کل محیط سیاسی پیرامونش را نیز پشت سر بگذارد؟
پاسخ آسان نبود.
بهای آن نیز هنوز معلوم نبود.
اما یک دوران تمام شده بود.
از اینجا به بعد، دیگر نمیتوان تاریخ اشرف را با تاریخ پیش از ۲۰۰۳ توضیح داد.
قرار بود سلاحها کنار گذاشته شوند.
قرار بود وضعیت حقوقی جای قدرت نظامی را بگیرد.
قرار بود آمریکا از نیروی مهاجم به نیروی حفاظتکننده تبدیل شود.
و چند سال بعد، همان حفاظت نیز واگذار شود.
از آن لحظه، تاریخ اشرف وارد مسیری شد که سرانجام به لیبرتی، محاصره، موشک، ۵۳ پرواز و ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ خواهد رسید.
فصل هفتم
۲۰۰۳؛ جهانی که یکشبه عوض شد
تا دیروز، پرسش این بود که اشرف چگونه میتواند نیروی خود را برای ادامه مبارزه حفظ کند. با حمله آمریکا به عراق، پرسش ناگهان بنیادیتر شد:
آیا خود اشرف و ساکنانش از فروپاشی عراق جان سالم به در خواهند برد؟
در فاصلهای کوتاه، تقریباً تمام مفروضاتی که حضور مجاهدین در عراق طی سالهای گذشته بر پایه آنها شکل گرفته بود، فرو ریخت.
دولتی که سه دهه بر عراق حکومت کرده بود سقوط کرد.
ارتش عراق متلاشی شد.
نیروهای آمریکایی کنترل بخشهای بزرگی از کشور را در دست گرفتند.
ساختارهای اداری و امنیتی از هم گسیختند.
و اشرف، با هزاران ساکن و یک ساختار منسجم و مسلح، ناگهان در میان کشوری قرار گرفت که دیگر صاحب نظم سابق خود نبود.
برای مجاهدین، این فقط تغییر یک دولت نبود.
جغرافیایی که سالها ابزار استراتژی آنان بود، یکشبه قواعد خود را تغییر داده بود.
این بار خود عراق مسئله بود
در جنگ ایران و عراق، هرقدر شرایط سخت و خطرناک بود، یک واقعیت ثابت وجود داشت:
عراق یک دولت داشت.
ارتش داشت.
مرز داشت.
نهادهای حکومتی داشت.
و مجاهدین میدانستند در چه چارچوب سیاسی و امنیتی قرار گرفتهاند.
در ۲۰۰۳ خود این چارچوب فروپاشید.
این تفاوت بسیار مهم بود.
در جنگ قبلی، خطر از مرز عبور میکرد.
این بار کل محیط پیرامون اشرف در حال فروپاشی بود.
دیگر مسئله فقط این نبود که حکومت ایران چه خواهد کرد.
باید فهمید نیروهای آمریکایی چه خواهند کرد.
دولت آینده عراق چه خواهد بود.
وضعیت حقوقی مجاهدین چه خواهد شد.
سلاحها چه میشود.
امنیت قرارگاه را چه کسی تأمین میکند.
و حتی این سؤال وجود داشت که آیا اشرف اصولاً اجازه خواهد یافت باقی بماند یا نه.
موقعیتی که تقریباً هیچ شباهتی به گذشته نداشت
مجاهدین در آستانه جنگ در موقعیتی پیچیده قرار داشتند.
ایرانی بودند.
در عراق مستقر بودند.
با حکومت ایران در تعارض بودند.
ساختار نظامی داشتند.
اما بخشی از ارتش عراق نبودند.
از سوی دیگر، متحد آمریکا نیز نبودند.
برعکس، سازمان مجاهدین در آن هنگام در فهرست سازمانهای تروریستی خارجی آمریکا قرار داشت؛ موضوعی که بعداً در یافتن کشور ثالث و انتقال اعضا نیز مانعی جدی ایجاد کرد. منبع مبنای این کتاب، همین وضعیت را از عوامل پیچیدهکننده راهحل پس از ۲۰۰۳ میداند.
یعنی نیرویی که آمریکا ممکن بود در عراق با آن روبهرو شود، نه بخشی از حکومت ایران بود، نه ارتش عراق و نه نیروی مورد حمایت واشنگتن.
این ابهام میتوانست بسیار خطرناک باشد.
وقتی نقشههای قدیمی دیگر جواب نمیدادند
برای نزدیک به دو دهه، مجاهدین در عراق ساختاری متناسب با یک واقعیت مشخص ساخته بودند.
قرارگاه.
نیروی سازمانیافته.
تجهیزات.
آموزش.
فرماندهی.
پشتیبانی.
اما اکنون یک سؤال ساده همه آن ساختار را به چالش میکشید:
وقتی طرفی که وارد عراق شده یکی از قدرتمندترین ارتشهای جهان است، داشتن سلاح چه مسئلهای را حل میکند؟
این دیگر مهران نبود.
فروغ نبود.
حتی جنگ مرزی نبود.
موازنه نیرو چنان متفاوت بود که تکرار الگوی گذشته نمیتوانست پاسخ باشد.
اینجا همان جایی است که یک سازمان باید میان هدف و شکل تاریخی ابزار خود تفاوت بگذارد.
سلاح سالها وسیلهای برای استراتژی بود.
اما آیا اکنون حفظ همان سلاح از حفظ سازمان مهمتر بود؟
این پرسش خیلی زود از بحث نظری به تصمیم عملی تبدیل شد.
بمباران؛ اشرف وارد جنگی شد که جنگ خودش نبود
با آغاز حمله آمریکا و متحدانش به عراق، مجاهدین نیز در معرض عملیات نظامی قرار گرفتند.
برای ساکنان اشرف، این موقعیت تناقضآمیز بود.
آنها با آمریکا در جنگ سیاسی اعلامشدهای برای سرنگونی حکومت عراق نبودند.
اما در خاک عراق حضور داشتند و ساختار نظامی داشتند.
بنابراین نمیتوانستند فرض کنند که جنگ از کنارشان عبور خواهد کرد.
در این مرحله، مسئله اصلی دیگر پیشروی نبود.
حفظ نیروی انسانی بود.
و این نخستین نشانه بزرگ تغییر دوران بود.
اشرفی که روزگاری نیرو از آن برای عملیات خارج میشد، اکنون باید راهی پیدا میکرد که خودش از میان جنگ عبور کند.
یک تصمیم تعیینکننده: سلاح یا سازمان؟
سرانجام مسئله خلع سلاح مطرح شد.
این نقطه را نباید با چند جمله سریع پشت سر گذاشت.
برای سازمانی که «ارتش آزادیبخش» ساخته بود، سلاح فقط یک وسیله فیزیکی نبود.
سالها آموزش، ساختار، فرماندهی و استراتژی حول آن شکل گرفته بود.
کنارگذاشتن سلاح بنابراین صرفاً تحویل چند قبضه اسلحه نبود.
به معنای پایان یک شکل تاریخی از مبارزه بود.
اما درست در همین نقطه، اصلی که از فصل نخست دنبال کردهایم دوباره ظاهر شد:
چه چیزی اصل است و چه چیزی وسیله؟
اگر حفظ سلاح به نابودی نیروی انسانی و تشکیلات منجر شود، آیا اصرار بر سلاح وفاداری به مبارزه است؟
یا وفاداری به شکلی از مبارزه که شرایط تاریخیاش تغییر کرده؟
مجاهدین در نهایت وارد توافق خلع سلاح با نیروهای آمریکایی شدند.
منبع مربوط به انتقال اعضای سازمان، مرحله پس از حمله ۲۰۰۳ را آغاز وضعیت جدیدی میداند که در آن موضوع خلع سلاح و سپس حفاظت ساکنان در مرکز قرار گرفت.
این تصمیم، یکی از بزرگترین تغییرات تاریخ اشرف بود.
ارتشی که سلاحش را تحویل داد، اما از هم نپاشید
اینجا یک تمایز بسیار مهم وجود دارد.
خلع سلاح با انحلال یکی نیست.
میتوان سلاح یک نیروی سازمانیافته را گرفت، اما اگر انسانها، روابط، مسئولیتها، تجربه و ساختار آن باقی بمانند، تشکیلات الزاماً از میان نمیرود.
این همان چیزی بود که پس از ۲۰۰۳ اهمیت پیدا کرد.
مجاهدین دیگر آن نیروی مسلح پیشین نبودند.
اما هنوز در اشرف کنار یکدیگر بودند.
ساختارشان وجود داشت.
مسئولیتها وجود داشت.
زندگی جمعی ادامه داشت.
و از نگاه خودشان، هدف سیاسی نیز تغییر نکرده بود.
پس برای نخستین بار یکی از اصولی که دههها بعد در هجرت بزرگ به اوج خواهد رسید، در مقیاسی بسیار بزرگ آزمایش شد:
میتوان یک ابزار مهم را از دست داد، بدون آنکه الزاماً اصل سازمان را از دست داد.
از قدرت نظامی به مسئله حقوق
بعد از خلع سلاح، یک تحول اساسی رخ داد.
تا پیش از آن، بخش مهمی از امنیت اشرف با توان نظامی خود سازمان ارتباط داشت.
اما نیروی خلعسلاحشده دیگر نمیتوانست امنیت خود را به همان شیوه تأمین کند.
از اینجا به بعد، واژههایی وارد تاریخ اشرف شدند که شاید در دوره مهران و فروغ در مرکز توجه نبودند:
حقوق.
حفاظت.
تعهد.
کنوانسیون.
وضعیت افراد.
مسئولیت نیروهای اشغالگر.
نهادهای بینالمللی.
و تضمین امنیت.
میدان مبارزه در حال تغییر بود.
از میدان نظامی به میدان سیاسی و حقوقی.
این تغییر در سالهای بعد تعیینکننده شد.
تحقیق درباره تکتک افراد
پس از استقرار نیروهای آمریکایی، بررسی وضعیت ساکنان اشرف آغاز شد.
منبع مبنای این کتاب میگوید پس از یک تحقیق طولانی که چندین نهاد اطلاعاتی و امنیتی آمریکا در آن مشارکت داشتند، مبنایی برای متهمکردن اعضای مورد بررسی به اعمال تروریستی پیدا نشد. همان منبع این روند را یکی از عناصر مهم شکلگیری وضعیت بعدی اشرف میداند.
اهمیت این مسئله را باید در شرایط آن روز دید.
سازمان همچنان در فهرست تروریستی آمریکا قرار داشت.
اما در همان حال، آمریکاییها با انسانهای مشخصی در اشرف روبهرو بودند که باید درباره وضعیت تکتک آنان تصمیم میگرفتند.
این تفاوت میان برچسب سیاسی یک سازمان و وضعیت فردی هزاران انسان به یکی از مسائل حقوقی مهم دوره بعد تبدیل شد.
یک تناقض عجیب
وضعیت تازه اشرف پر از تناقض بود.
آمریکا سازمان را در فهرست تروریستی قرار داده بود.
اما نیروهای آمریکایی اکنون با ساکنان خلعسلاحشده آن روبهرو بودند.
مجاهدین سلاحهای خود را تحویل داده بودند.
اما همچنان یک تشکیلات منسجم بودند.
دولت سابق عراق که حضور آنان در دوران آن شکل گرفته بود، دیگر وجود نداشت.
اما خود اشرف هنوز سر جای خود بود.
و حکومت ایران نیز از بین نرفته بود؛ بلکه اکنون فرصت تازهای برای اثرگذاری بر عراق پس از صدام پیدا میکرد.
همهچیز تغییر کرده بود جز یک واقعیت:
چند هزار مجاهد هنوز در اشرف بودند.
«هواپیما بیاورید، همین امروز میرویم»
در منابع مربوط به این دوره، یک موضع بسیار مهم نقل شده است.
مژگان پارسایی، از مسئولان وقت اشرف، در برابر بحث خروج از عراق، مضمونی روشن را بیان کرد:
اگر امکان انتقال امن وجود دارد، هواپیما فراهم کنید؛ ما آماده رفتن هستیم.
این موضع در منبع مربوط به انتقال اعضای سازمان بازتاب یافته است.
اهمیت این جمله بسیار بیشتر از ظاهر آن است.
زیرا یک سوءبرداشت تاریخی را به چالش میکشد:
اینکه مجاهدین تحت هر شرایطی میخواستند به خاک عراق بچسبند.
اگر امکان خروج امن و جمعی وجود داشت، مسئله زمین نمیبایست مانع شود.
اما مشکل درست از همینجا آغاز میشد:
رفتن به کجا؟
خروج، فقط به تصمیم کسی که میرود بستگی ندارد
فرض کنیم فردا همه ساکنان اشرف تصمیم میگرفتند عراق را ترک کنند.
چه اتفاقی میافتاد؟
کدام کشور چند هزار عضو یک سازمان قرارگرفته در فهرست تروریستی را میپذیرفت؟
با چه مدارکی؟
با چه وضعیت اقامتی؟
با چه تضمین امنیتی؟
به صورت فردی یا جمعی؟
چه کسی انتقال را انجام میداد؟
و اگر ایران خواهان استرداد آنان میشد، چه تضمینی وجود داشت؟
اینجاست که جمله «چرا همان موقع نرفتند؟» بخش بزرگی از واقعیت را حذف میکند.
برای رفتن، تنها اراده خروج کافی نیست.
باید مقصدی وجود داشته باشد.
و در ۲۰۰۳ چنین مقصد جمعی و امنی آماده نبود.
بازگشت به ایران؛ یک گزینه ساده نبود
در ظاهر، یک پاسخ میتوانست وجود داشته باشد:
بازگشت به ایران.
اما برای اعضای سازمانی که سالها در تعارض مستقیم با حکومت ایران قرار داشتند، این گزینه با مسئله امنیت، بازداشت و تعقیب گره خورده بود.
بنابراین خروج امن نمیتوانست صرفاً به معنای عبور از مرز باشد.
باید به جایی ختم میشد که امنیت افراد تضمین شود.
از همینجا مفهوم کشور ثالث اهمیت پیدا کرد.
مفهومی که سالها بعد به قلب پروژه انتقال تبدیل خواهد شد.
اشرف ماند، چون مقصد هنوز وجود نداشت
این جمله شاید یکی از کلیدهای فهم سالهای بعد باشد:
اشرف فقط به این دلیل باقی نماند که ساکنانش نمیخواستند بروند؛ یکی از مسائل اساسی این بود که مقصد امن و قابلاجرا برای انتقال جمعی آنان وجود نداشت.
این تفاوت بسیار مهم است.
از اینجا به بعد، اشرف کمکم از یک انتخاب جغرافیایی به یک مسئله بینالمللی تبدیل شد.
دیگر فقط سازمان و دولت عراق طرفهای ماجرا نبودند.
آمریکا وارد شده بود.
بعداً سازمان ملل وارد میشد.
کمیساریای عالی پناهندگان وارد میشد.
کشورهای ثالث وارد میشدند.
و در نهایت آلبانی نقشی تعیینکننده پیدا میکرد.
راه ۵۳ پرواز، در حقیقت از همین بنبست آغاز شد.
حفاظت؛ واژهای که سرنوشتساز شد
پس از خلع سلاح، حفاظت اهمیت حیاتی پیدا کرد.
تا زمانی که نیروهای آمریکایی مسئولیت عملی حفاظت را برعهده داشتند، معادلهای وجود داشت که ساکنان اشرف میتوانستند بر پایه آن امنیت خود را ارزیابی کنند.
منبع مربوط به انتقال میگوید حفاظت آمریکایی از ساکنان تا ژانویه ۲۰۰۹ ادامه یافت و سپس مسئولیت به دولت عراق واگذار شد.
این تاریخ را باید به خاطر سپرد.
۲۰۰۹.
زیرا یکی از مهمترین پیچهای کل این سه جلد است.
تا زمانی که حفاظت در دست نیروهای آمریکایی بود، یک وضعیت وجود داشت.
وقتی حفاظت به دولت عراق منتقل شد، وضعیت دیگری آغاز شد.
و چند ماه بعد، خون ریخته شد.
از سلاح به برگه و تعهد
برای کسانی که سالها با منطق ارتش آزادیبخش زندگی کرده بودند، این تغییر باید بسیار عمیق بوده باشد.
دیروز امنیت به توان خودشان نیز وابسته بود.
امروز سلاح در اختیارشان نبود.
پس یک سند حقوقی، یک تعهد رسمی یا مسئولیت یک نیروی خارجی میتوانست برای جان هزاران نفر اهمیتی پیدا کند که روزی یک واحد نظامی داشت.
این فقط تغییر ابزار نبود.
تغییر زبان مقاومت بود.
در یک دوره، زبان آن عملیات بود.
در دوره جدید، بخش مهمی از زبان آن شد:
حقوق بینالملل.
تعهد حفاظت.
مذاکره.
کارزار سیاسی.
و فشار بینالمللی.
این همان مسیری است که بعدها در لیبرتی به اوج خواهد رسید.
از «ارتش آزادیبخش» تا «ساکنان اشرف»
حتی واژهها تغییر کردند.
در دورهای، از یگانها، عملیاتها و ارتش آزادیبخش سخن میگفتیم.
در دوره جدید، هرچه جلوتر میرویم بیشتر با عبارت «ساکنان اشرف» روبهرو میشویم.
این تغییر زبانی اتفاقی نیست.
یک نیروی مسلح، اکنون جامعهای خلعسلاحشده بود که مسئله امنیت و وضعیت حقوقیاش در مرکز قرار گرفته بود.
اما تشکیلات هنوز وجود داشت.
و درست همین مسئله، داستان را پیچیده میکرد.
آنچه از نظر نظامی کنار گذاشته شده بود، به معنای پایان سازمان نبود.
حفظ تشکیلات بدون سلاح
اینجا برای نخستین بار میتوانیم معنای یکی از مهمترین عبارتهای اسناد هجرت بزرگ را با عمق بیشتری بفهمیم:
حفاظت از تشکیلات.
در ۲۰۰۳ سلاح کنار رفت.
اما تشکیلات حفظ شد.
سالها بعد اشرف نیز کنار خواهد رفت.
باز تشکیلات باید حفظ شود.
بعد لیبرتی کنار خواهد رفت.
باز همین مسئله مطرح خواهد بود.
بعد عراق بهطور کامل ترک خواهد شد.
و باز هم سؤال همان است.
به این ترتیب، از ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۶ میتوان تاریخ را مانند یک فرایند دید که در آن، لایههای بیرونی یکی پس از دیگری از سازمان جدا میشوند:
سلاح.
بخشی از امکانات.
اشرف.
لیبرتی.
عراق.
اما در هر مرحله تلاش اصلی این است که یک چیز از میان نرود:
هسته انسانی و سازمانیافته.
آزمون اصل «حفظ راه، نه شکل»
اینجا همان اصل مرکزی کتاب برای نخستین بار در مقیاسی بسیار بزرگ آزمایش شد.
سلاح مهم بود.
سالها برای ساخت نیروی مسلح هزینه شده بود.
اما اگر حفظ سلاح به نابودی سازمان منجر میشد، باید میان این دو انتخاب میشد.
بعداً اشرف نیز مهم خواهد بود.
برای آن سالها زحمت کشیده شده بود.
خون و خاطره در آن وجود داشت.
اما روزی همان پرسش درباره اشرف مطرح خواهد شد.
بعد درباره عراق.
این تکرار تصادفی نیست.
هر مرحله چیزی را که روزی ضروری بود به آزمون میگذارد و میپرسد: آیا هنوز اصل است، یا اکنون فقط شکل است؟
سازمانی که نتواند این دو را از هم جدا کند، ممکن است برای حفظ گذشته، آینده خود را از دست بدهد.
اما خطر اصلی هنوز نرسیده بود
با وجود همه دگرگونیهای ۲۰۰۳، بزرگترین خطر اشرف هنوز در راه بود.
نیروهای آمریکایی حضور داشتند.
حفاظت برقرار بود.
و دولت جدید عراق هنوز در حال شکلگیری بود.
اما توازن سیاسی عراق بهسرعت تغییر میکرد.
نفوذ حکومت ایران در ساختار سیاسی و امنیتی عراق افزایش مییافت.
برای مجاهدین، این تحول یک هشدار اساسی بود.
آنها اکنون خلع سلاح شده بودند.
اگر روزی حفاظت آمریکا پایان مییافت و مسئولیت به دولتی منتقل میشد که روابط نزدیکتری با تهران داشت، چه اتفاقی میافتاد؟
این پرسش دیگر فرضی باقی نماند.
۲۰۰۳؛ آغاز چهارده سال، نه پایان سی سال
گاهی ۲۰۰۳ را میتوان پایان یک دوره دید:
پایان عراق سابق.
پایان وضعیت مسلحانه پیشین.
پایان بخشی از استراتژیای که در دهه ۶۰ شکل گرفته بود.
اما برای موضوع این کتاب، ۲۰۰۳ همزمان آغاز نیز هست.
آغاز چهارده سالی که در روایت مجاهدین با بمباران، خلع سلاح، فشار، محاصره، حمله، انتقال اجباری به لیبرتی و نبرد سیاسی و حقوقی برای خروج امن همراه شد.
منابع مربوط به هجرت بزرگ، پایان انتقال در ۱۹ شهریور ۱۳۹۵ را در امتداد همین دوره طولانی میبینند و آن را عبور از مرحله دفاع و بقا به مرحلهای تازه توصیف میکنند.
پس وقتی در ۲۰۰۳ سلاحها کنار گذاشته شدند، کسی نمیتوانست بداند این مسیر سیزده سال دیگر ادامه خواهد یافت.
کسی نمیتوانست ۵۳ پرواز را ببیند.
کسی اشرف۳ را ندیده بود.
و هنوز معلوم نبود که برای خروج آخرین نفر از عراق چه بهایی باید پرداخت شود.
آنچه ۲۰۰۳ از اشرف گرفت
۲۰۰۳ چیز بزرگی از اشرف گرفت:
شکل پیشین قدرتش را.
اشرف دیگر نمیتوانست همان قرارگاه مسلح سابق باشد.
اما این همه داستان نبود.
زیرا آنچه باقی ماند شاید برای ادامه تاریخ مهمتر بود:
انسانها.
تجربه.
ساختار.
حافظه.
روابط تشکیلاتی.
و اراده ادامه.
این همان چیزی است که در نهایت از عراق نیز عبور خواهد کرد.
نخستین پوستاندازی بزرگ
اگر بخواهیم ۲۰۰۳ را در یک عبارت خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت:
اشرف برای نخستین بار مجبور شد بخشی از آنچه بود را از دست بدهد تا آنچه میخواست باقی بماند را حفظ کند.
این یک پوستاندازی بود.
دردناک.
تحمیلی.
و همراه با آیندهای نامعلوم.
اما پایان نبود.
اتفاقاً از همینجا بخش اصلی داستان هجرت بزرگ آغاز میشود.
زیرا وقتی سلاح کنار گذاشته شد، حفاظت اهمیت پیدا کرد.
وقتی حفاظت اهمیت پیدا کرد، این سؤال مطرح شد که چه کسی آن را تضمین میکند.
وقتی آمریکا تصمیم گرفت مسئولیت را واگذار کند، سرنوشت اشرف به دولت جدید عراق گره خورد.
و آنجا بود که مسئله وارد مرحلهای بسیار خطرناکتر شد.
در آستانه واگذاری
چند سال پس از حمله آمریکا، نظم تازه عراق بهتدریج شکل گرفت.
دولت جدید قدرت بیشتری به دست آورد.
آمریکا نیز نمیخواست برای همیشه مسئول مستقیم حفاظت اشرف باقی بماند.
سرانجام تصمیم گرفته شد مسئولیت حفاظت به دولت عراق واگذار شود.
روی کاغذ، این میتوانست فقط یک انتقال مسئولیت اداری باشد.
اما برای ساکنان اشرف، مسئله بسیار بزرگتر بود.
آنان خلع سلاح شده بودند.
امنیتشان به تعهد حفاظت وابسته بود.
و اکنون قرار بود این حفاظت از دست نیرویی خارج شود که پس از خلع سلاح مسئول آن شده بود.
در ژانویه ۲۰۰۹ این انتقال انجام شد.
تنها چند ماه بعد، در ۶ و ۷ مرداد ۱۳۸۸، اشرف با حملهای روبهرو شد که ۱۱ نفر از ساکنانش کشته شدند.
بعد از آن دیگر یک چیز را نمیشد نادیده گرفت:
دوران حفاظت آمریکایی تمام شده بود؛ و اشرف بیسلاح وارد خطرناکترین مرحله تاریخ خود شده بود.
فصل هشتم
اشرف بیسلاح؛ آغاز چهارده سال محاصره
سال ۲۰۰۳ فقط یک سال در تقویم اشرف نبود.
مرزی بود میان دو دوران.
در یک سوی این مرز، اشرفی قرار داشت که طی سالها ساخته شده بود؛ قرارگاهی که با ارتش آزادیبخش، عملیاتهای مرزی، مهران، فروغ جاویدان و سالهای پس از جنگ ایران و عراق شناخته میشد.
در سوی دیگر، همان اشرف وجود داشت، همان انسانها در آن زندگی میکردند و همان سازمان هنوز برقرار بود؛ اما تقریباً همه شرایطی که اشرف بر اساس آن شکل گرفته بود تغییر کرده بود.
دولت عراق سقوط کرده بود.
ساختار قدرت در بغداد فرو ریخته بود.
ارتش آمریکا در عراق حضور داشت.
موازنه منطقهای دگرگون شده بود.
و مهمتر از همه برای مجاهدین:
سلاحی که سالها یکی از ابزارهای اصلی استراتژی آنان بود، دیگر در اختیارشان نبود.
اشرف مانده بود.
اما اشرف دیگر آن اشرف پیش از ۲۰۰۳ نبود.
و از همینجا دورهای آغاز شد که چهارده سال بعد، در ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، با خروج آخرین گروه مجاهدین از عراق پایان یافت.
اما در آن روزهای نخست، هیچکس نمیتوانست تمام این چهارده سال را ببیند.
مسئله فوری بسیار سادهتر و در عین حال بنیادیتر بود:
یک سازمان خلع سلاحشده، در عراقی که دولت و نظم پیشین آن فروپاشیده بود، چگونه باید از انسانهایش حفاظت کند؟
وقتی ابزار یک دوران کنار گذاشته شد
در فصل پیش دیدیم که حمله آمریکا به عراق، همه معادلات را ناگهان تغییر داد.
مجاهدین آغازگر این جنگ نبودند، اما جنگ به جغرافیایی رسیده بود که آنان در آن حضور داشتند.
در چنین وضعیتی، ادامه وضعیت پیشین دیگر ممکن نبود.
خلع سلاح فقط تحویل تعدادی وسیله نظامی نبود.
برای فهم بزرگی این اتفاق باید به عقب برگردیم.
ارتش آزادیبخش با مفهوم نیروی مسلح شکل گرفته بود.
اشرف برای سالها با این مرحله از مبارزه پیوند خورده بود.
آموزش، سازماندهی و بخشی از ساختار قرارگاه با همین واقعیت معنا پیدا میکرد.
اکنون یکباره آن ابزار کنار گذاشته میشد.
اگر سازمانی هویت خود را کاملاً با ابزارش یکی کرده باشد، از دست دادن ابزار میتواند پایان آن سازمان باشد.
اما اگر ابزار وسیله باشد و نه هدف، پرسش دیگری مطرح میشود:
آیا میتوان وسیله را از دست داد و راه را حفظ کرد؟
سال ۲۰۰۳ این پرسش را در برابر مجاهدین قرار داد.
خلع سلاح با انحلال یکی نبود
این تمایز برای ادامه کتاب بسیار مهم است.
خلع سلاح اتفاق افتاد.
اما انحلال اتفاق نیفتاد.
قرارگاه از میان نرفت.
تشکیلات متوقف نشد.
افراد پراکنده نشدند.
در نتیجه چیزی که در ظاهر میتوانست پایان یک نیروی سازمانیافته تلقی شود، به آغاز شکل دیگری از حیات آن تبدیل شد.
از این پس، قدرت حفظ سازمان دیگر نمیتوانست بر همان ابزارهای پیشین تکیه کند.
سلاح کنار رفته بود.
اما انسان مانده بود.
ساختار مانده بود.
تجربه مانده بود.
انضباط جمعی مانده بود.
و هدف سیاسی اعلامشده نیز تغییر نکرده بود.
پس یک جدایی مهم رخ داده بود:
برای نخستین بار در تاریخ اشرف، باید روشن میشد چه مقدار از قدرت آن متعلق به سلاح بود و چه مقدار در انسانها و تشکیلاتش قرار داشت.
نخستین آزمون «حفظ راه، نه شکل»
این همان اصلی است که از فصل اول دنبال کردهایم.
از تهران تا جنگل.
از جنگل تا مرز.
از مرز تا عراق.
از عراق تا اشرف.
هر بار شکلی از مبارزه تغییر کرده بود.
اما ۲۰۰۳ تغییر بسیار بزرگتری بود.
این بار یک ابزار مرکزی کنار گذاشته میشد.
اگر «مقاومت به هر قیمت» به معنای حفظ هر شکل قدیمی به هر قیمت بود، خلع سلاح باید نقطه پایان میشد.
اما اگر معنای آن پرداخت بها برای حفظ امکان ادامه راه باشد، تصمیم میتواند شکل دیگری پیدا کند.
در چنین منطقی، گاهی حفظ سازمان از حفظ ابزار مهمتر میشود.
و این دقیقاً همان چیزی بود که بعدها در مقیاسی بزرگتر دوباره تکرار شد:
روزی مسئله سلاح بود.
بعد زمین اشرف.
بعد لیبرتی.
و سرانجام خود عراق.
هر بار پرسش یکی بود:
چه چیزی اصل است و چه چیزی وسیله؟
اشرف بیسلاح؛ یک تناقض ظاهری
برای کسی که اشرف را فقط بهعنوان قرارگاه یک ارتش میشناخت، «اشرف بیسلاح» شاید ترکیبی متناقض به نظر میرسید.
اگر ارتش سلاح ندارد، قرارگاه برای چیست؟
اگر عملیات نظامی پیشین دیگر ممکن نیست، چرا این جمع باقی میماند؟
اما همین پرسش، ما را به قلب تحول اشرف میرساند.
اشرف طی سالها فقط محل نگهداری سلاح یا استقرار نیروی نظامی نمانده بود.
در فصلهای پیش دیدیم که چگونه به مرکز سازمانی، محل زندگی جمعی، حافظه تاریخی و بخشی از هویت مجاهدین تبدیل شده بود.
اکنون همه آن لایهها باقی بودند، جز یکی از مهمترین ابزارهای گذشته.
پس اشرف مجبور بود معنای دیگری برای ماندن پیدا کند.
از قدرت نظامی به مسئله حفاظت
تا پیش از ۲۰۰۳، وقتی از امنیت یک نیروی مسلح سخن گفته میشد، بخشی از پاسخ در توان دفاعی خودش بود.
بعد از خلع سلاح، این معادله تغییر کرد.
اگر افراد دیگر سلاح ندارند، چه کسی مسئول حفاظت از آنان است؟
چه وضعیت حقوقی دارند؟
آیا میتوان آنان را به ایران بازگرداند؟
آیا کشور دیگری حاضر به پذیرش آنان است؟
آیا باید در عراق بمانند؟
اگر بمانند، چه تضمینی برای امنیتشان وجود دارد؟
از همینجا کلمات تازهای وارد تاریخ اشرف شدند.
کلماتی که شاید پیشتر در حاشیه بودند، اما اکنون به مرکز آمدند:
حفاظت.
وضعیت حقوقی.
کنوانسیون.
تعهد.
مصاحبه.
نهادهای بینالمللی.
کشور ثالث.
میدان تغییر کرده بود.
از سنگر نظامی به سنگر حقوقی
این تغییر را نباید کوچک شمرد.
سازمانی که سالها بخش مهمی از زبانش نظامی بوده، اکنون ناچار است بخش بزرگی از نبرد برای بقای خود را در عرصه حقوقی و سیاسی پیش ببرد.
دیگر مسئله فقط این نبود که چه نیرویی در اطراف اشرف مستقر است.
یک سند میتوانست اهمیت پیدا کند.
یک موضع رسمی.
یک تعهد حفاظتی.
یک تصمیم قضایی.
یک مذاکره بینالمللی.
یک هیأت تحقیق.
یک نامه.
اینها جای تانک را نمیگرفتند.
کارکرد دیگری داشتند.
اما در وضعیت جدید، گاهی همان برگه کاغذ میتوانست بخشی از سپر حفاظتی انسانهای بیسلاح باشد.
اشرف وارد دورانی شده بود که حقوق و سیاست خارجی باید بخشی از کاری را انجام میدادند که روزی سلاح انجام میداد.
مسئله فقط زندهماندن نبود
با این حال، اگر تمام موضوع را به حفاظت فیزیکی محدود کنیم، باز هم بخشی از واقعیت را از دست دادهایم.
مجاهدین میتوانستند زنده بمانند اما سازمانشان از میان برود.
میتوانستند به صورت افراد پراکنده در نقاط مختلف قرار گیرند.
میتوانستند ارتباط تشکیلاتی خود را از دست بدهند.
در این صورت جان انسانها حفظ شده بود، اما چیزی که آنان طی دههها ساخته بودند باقی نمیماند.
از همینجا «حفظ تشکیلات» اهمیتی تازه پیدا کرد.
نه به معنای حفظ ساختمان.
نه به معنای حفظ تجهیزات.
بلکه حفظ مجموعهای از انسانها در رابطهای سازمانیافته.
این موضوع بعدها در هجرت بزرگ یکی از سه هدف اساسی انتقال معرفی شد:
استمرار مبارزه.
فراهمکردن شرایط ادامه آن.
و حفاظت از تشکیلات.
اما ریشه عملی این مسئله را باید همینجا دید:
اشرف بیسلاح.
چرا همان روز نرفتند؟
این یکی از مهمترین پرسشهایی است که خواننده جوان حق دارد مطرح کند.
اگر عراق پس از ۲۰۰۳ خطرناک شده بود، چرا مجاهدین همان زمان کشور را ترک نکردند؟
این سؤال را نباید با شعار پاسخ داد.
باید شرایط واقعی را دید.
خروج چند هزار انسان سازمانیافته از یک کشور جنگزده، بدون وجود کشور پذیرنده، یک تصمیم ساده فردی نبود.
کجا باید میرفتند؟
کدام کشور حاضر بود آنان را جمعی بپذیرد؟
با چه وضعیت حقوقی؟
با چه تضمین امنیتی؟
در آن زمان، نام سازمان همچنان در فهرستهای تروریستی آمریکا و برخی کشورهای دیگر قرار داشت و همین مسئله راهحل کشورهای ثالث را دشوارتر میکرد.
پس جمله «چرا نرفتند؟» روی کاغذ آسان است.
اما «رفتن» نیازمند مقصد است.
و مقصد هنوز وجود نداشت.
ماندن همیشه به معنای انتخاب آزادانه ماندن نیست
این نکته را باید از همینجا برای فصلهای بعد به خاطر بسپاریم.
وقتی میگوییم مجاهدین در اشرف ماندند، نباید از این جمله نتیجه بگیریم که میان دهها کشور امن حق انتخاب داشتند و عراق را ترجیح دادند.
چنین تصویری با مسئلهای که منابع این دوره نشان میدهند سازگار نیست.
راه خروج جمعی و امن هنوز ساخته نشده بود.
پس ماندن، در بخش مهمی از این دوره، نتیجه نبودن راه عملی خروج نیز بود.
این تفاوت بسیار مهم است.
گاهی انسان در جایی میماند نه چون آنجا مقصد مطلوب اوست، بلکه چون هنوز پلی برای عبور ساخته نشده است.
همانگونه که عراق در آغاز این تاریخ مقصد نهایی نبود، اکنون نیز ماندن در عراق لزوماً به معنای انتخاب عراق بهعنوان آینده نبود.
از «چگونه بجنگیم؟» به «چگونه باقی بمانیم؟»
این شاید بزرگترین تغییر ۲۰۰۳ بود.
پرسش دوران پیشین:
چگونه عمل کنیم؟
پرسش دوران تازه:
چگونه موجودیت سازمانیافته را حفظ کنیم؟
این تغییر میتواند در نگاه نخست عقبنشینی به نظر برسد.
اما هر جنبش سیاسی در تاریخ با دورههایی روبهرو میشود که مسئله اصلی آن نه گسترش، بلکه بقاست.
اگر در چنین دورهای نیروی انسانی نابود شود، دیگر مرحله بعدی وجود ندارد.
پس بقا همیشه هدف نهایی نیست.
گاهی شرط رسیدن به مرحله بعد است.
چهارده سالی که هنوز کسی نمیدانست چهارده سال خواهد شد
امروز میتوانیم از «چهارده سال» سخن بگوییم.
از ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۶.
اما در آغاز این مسیر، چنین عددی وجود نداشت.
کسی تقویمی روی دیوار نصب نکرده بود که بگوید:
چهارده سال دیگر از عراق خارج خواهیم شد.
هر مرحله میتوانست کوتاه باشد.
یا طولانی.
راهحل سیاسی ممکن بود پیدا شود.
کشور پذیرنده ممکن بود پیدا نشود.
وضعیت عراق ممکن بود بهتر یا بدتر شود.
همین ندانستن، یکی از دشوارترین ویژگیهای دوره جدید بود.
مقاومت در برابر خطری که پایانش معلوم نیست، با تحمل یک بحران کوتاه تفاوت دارد.
محاصره فقط سیم و دیوار نیست
عنوان این فصل «آغاز چهارده سال محاصره» است.
اما محاصره را نباید فقط با دیوار و ایست بازرسی فهمید.
محاصره میتواند چند لایه داشته باشد.
جغرافیایی.
سیاسی.
حقوقی.
دیپلماتیک.
تبلیغاتی.
و حتی زمانی.
وقتی یک جمع نمیتواند آزادانه به مقصد امن منتقل شود، جغرافیا خودش تبدیل به محدودیت میشود.
وقتی وضعیت سیاسی راه کشور ثالث را دشوار میکند، سیاست نیز بخشی از محاصره است.
وقتی سالها باید برای تعیین وضعیت حقوقی جنگید، زمان نیز شکل دیگری از فشار میشود.
بنابراین دورهای که آغاز شده بود، فقط محاصره یک قرارگاه نبود.
تلاش برای محدودکردن امکان حرکت یک سازمان بود.
اشرف؛ هم پناه و هم آسیبپذیری
در این مرحله یک تناقض دیگر نیز شکل گرفت.
تمرکز چند هزار نفر در یک محل، قدرت تشکیلاتی ایجاد میکرد.
ارتباط آسانتر بود.
ساختار جمعی حفظ میشد.
امکانات مشترک وجود داشت.
حافظه جمعی زنده میماند.
اما همین تمرکز، آسیبپذیری نیز ایجاد میکرد.
اگر خطر به خود اشرف میرسید، تعداد زیادی از افراد همزمان در معرض آن قرار میگرفتند.
پس چیزی که از نظر تشکیلاتی نقطه قوت بود، از نظر امنیتی میتوانست به نقطه خطر تبدیل شود.
این تناقض در سالهای بعد شدیدتر خواهد شد.
و سرانجام یکی از سختترین پرسشهای تاریخ اشرف را به وجود خواهد آورد:
اشرف را باید حفظ کرد یا اشرفی را؟
اما هنوز برای رسیدن به آن پرسش زود است.
در پایان جلد اول، ما فقط باید بدانیم که بذر آن از همینجا کاشته شد.
از دشمن شناختهشده به محیطی نامطمئن
اشرف در عراق پیش از ۲۰۰۳ در چارچوبی شکل گرفته بود که قواعدش، هرچند پیچیده، برای ساکنانش شناختهشده بود.
اکنون آن چارچوب فرو ریخته بود.
ساختار سیاسی جدید عراق هنوز در حال شکلگیری بود.
قدرتهای خارجی در صحنه حضور داشتند.
روابط تهران و بغداد وارد مرحلهای متفاوت میشد.
و مجاهدین نمیتوانستند آینده موقعیت خود را بر اساس قواعد گذشته پیشبینی کنند.
این شاید از خود تغییر نظامی نیز مهمتر بود:
زمین همان زمین بود، اما محیط سیاسی دیگر همان محیط نبود.
استقلال در شرایطی تازه
در فصلهای پیش گفتیم که یکی از مسائل اساسی مجاهدین، حفظ استقلال سازمانی بود.
اکنون این اصل وارد آزمونی دشوارتر میشد.
وقتی سلاح داری، بخشی از استقلال با توان خودت تضمین میشود.
وقتی خلع سلاح شدهای و حفاظتت به نیروی دیگری وابسته است، حفظ استقلال سیاسی پیچیدهتر میشود.
باید حفاظت بگیری، بدون آنکه به نیروی حفاظتکننده تبدیل شوی.
باید با قدرتهای بینالمللی مذاکره کنی، بدون آنکه هدف سیاسی خود را به آنها واگذار کنی.
باید از سازوکارهای حقوقی استفاده کنی، بدون آنکه هویت سازمانیات در آن حل شود.
این تعادل ساده نبود.
و چهارده سال آینده، بارها آن را آزمایش خواهد کرد.
دیگر نمیشد با قواعد دیروز زندگی کرد
بزرگترین اشتباه در یک تحول تاریخی این است که شرایط عوض شود اما انسان همچنان با قواعد گذشته تصمیم بگیرد.
۲۰۰۳ چنین نقطهای بود.
عراق عوض شده بود.
اشرف باید تغییر را میپذیرفت.
ابزار نظامی گذشته کنار رفته بود.
پس ابزارهای جدید باید ساخته میشد.
حقوق.
دیپلماسی.
افکار عمومی.
کارزارهای بینالمللی.
شبکه وکلا.
پارلمانترها.
نهادهای حقوقبشری.
و مقاومت سازمانیافته در داخل قرارگاه.
میدان عوض شده بود.
اگر هدف قرار بود باقی بماند، روشها نمیتوانستند ثابت بمانند.
نخستین معنای تازه «مقاومت به هر قیمت»
در آغاز کتاب، «مقاومت به هر قیمت» را از تهران دنبال کردیم.
آنجا قیمت، زندگی مخفی بود.
بعد جنگل.
بعد مرز.
بعد ترک کشور.
در اشرف، قیمت شکل دیگری پیدا کرد.
اما از ۲۰۰۳ به بعد، معنای آن پیچیدهتر شد.
این بار مقاومت گاهی به معنای نجنگیدن با ابزار گذشته بود.
پذیرفتن خلع سلاح.
ورود به میدان حقوقی.
تحمل انتظار.
حفظ جمع.
و تلاش برای یافتن راهی که هنوز وجود نداشت.
این شاید از نظر ظاهری کمتر حماسی به نظر برسد.
اما گاهی دشوارترین مقاومت، همان مقاومتی است که باید سالها بدون نتیجه فوری ادامه پیدا کند.
حفظ راه، نه سلاح
در این نقطه میتوان نخستین جمعبندی بزرگ جلد اول را انجام داد.
مجاهدین برای سلاح به عراق نیامده بودند.
سلاح ابزار یک استراتژی بود.
وقتی شرایط تاریخی آن استراتژی تغییر کرد، ابزار نیز میتوانست تغییر کند.
همانطور که عراق خود هدف نبود.
همانطور که اشرف خود هدف نبود.
آنچه باید حفظ میشد، از نگاه آنان، امکان ادامه مبارزه بود.
پس در ۲۰۰۳ نخستین لایه بزرگ کنار رفت:
سلاح.
بعدها لایههای دیگری نیز کنار خواهند رفت.
اما هنوز به آنجا نرسیدهایم.
آنچه باقی ماند
اگر بخواهیم وضعیت پایان جلد اول را در چند تصویر خلاصه کنیم، چنین است:
ارتش آمریکا در عراق حضور دارد.
دولت پیشین عراق دیگر وجود ندارد.
مجاهدین خلع سلاح شدهاند.
اشرف هنوز پابرجاست.
ساکنان هنوز در آن زندگی میکنند.
تشکیلات هنوز برقرار است.
اما آینده نامعلوم است.
راه بازگشت به وضعیت گذشته وجود ندارد.
راه خروج جمعی به کشور امن نیز هنوز ساخته نشده است.
یعنی آنان در نقطهای میان دو دوران قرار گرفتهاند:
گذشته تمام شده، اما آینده هنوز شکل نگرفته است.
و این دقیقاً همان نقطهای است که جلد اول باید در آن پایان یابد.
پایان جلد اول
اشرف مانده بود؛ جهانش نه
وقتی به مسیر این جلد نگاه میکنیم، فاصله زیادی پیمودهایم.
از تهران شروع کردیم.
از ضربهها.
از خانههای مخفی.
از جنگلها.
از سیستانوبلوچستان.
از پاکستان.
از کردستان.
از آلان.
از عبور مرز.
دیدیم چرا عراق مقصد نبود.
دیدیم چگونه اشرف از یک قطعه زمین به قرارگاه و سپس به هویت تبدیل شد.
دیدیم چرا مهران و فروغ برای فهم «رو به ایران بودن» اهمیت داشتند.
دیدیم پایان جنگ ایران و عراق چگونه یک دوران را تغییر داد.
دیدیم اشرف چگونه بیش از یک دهه پس از جنگ باقی ماند.
و سرانجام به ۲۰۰۳ رسیدیم؛ سالی که تمام قواعد پیشین را برهم زد.
اگر یک خط از همه این فصلها عبور کرده باشد، همان است که از آغاز وعده دادیم:
حفظ راه، نه حفظ شکل به هر قیمت.
تهران شکل بود؛ پشت سر ماند.
جنگل شکل بود؛ پشت سر ماند.
مرز شکل بود؛ پشت سر ماند.
عراق ابزار یک مرحله شد.
اشرف ساخته شد.
ارتش آزادیبخش شکل گرفت.
سلاح ابزار شد.
و اکنون سلاح نیز کنار رفته بود.
اما انسانها هنوز بودند.
تشکیلات هنوز بود.
و راه، از نگاه آنان، هنوز پایان نیافته بود.
این بار، بزرگترین آزمایش تازه آغاز میشد:
آیا میتوان بدون سلاح ماند؟
آیا میتوان در میان تغییر حکومت عراق و موازنههای تازه منطقهای، تشکیلات را حفظ کرد؟
اگر حفاظت از دست برود چه؟
اگر اشرف هدف حمله قرار گیرد چه؟
اگر روزی برای حفظ انسانها ناچار شوند خود اشرف را نیز ترک کنند چه؟
و اگر آخرین راه حفظ این جمع، خروج کامل از عراق باشد چه؟
پاسخ این پرسشها دیگر متعلق به جلد اول نیست.
آنها داستان جلد دوماند.
جلد اول در همین نقطه متوقف میشود؛ در لحظهای که اشرف هنوز بر جای خود ایستاده، اما جهانی که آن را به وجود آورده بود فرو ریخته است.
مجاهدین هنوز در اشرف بودند؛ اما عراقی که اشرف در آن ساخته شده بود دیگر وجود نداشت.
پایان جلد اول
شهرام بهزادی
