کتاب مادر کوشالی؛ از یک علاء تا هزاران علاء زندگی، انتخاب و مجاهدت محترم ایجهای کوشالی نویسنده: شهرام بهزادی منتشر شد

مادر کوشالی روایت زندگی وانتخاب مادری در مسیر آزادی
پیشگفتار
چرا مادر کوشالی؟
در نخستین نگاه، شاید داستان مادر کوشالی داستان فقدان به نظر برسد.
مادری که چهار پسرش ـ علاءالدین، کمالالدین، شمسالدین و نجمالدین ـ را از دست داد؛ مادری که عصمت، همسر علاء، نیز در شمار جانباختگان خانوادهاش قرار گرفت؛ مادری که سالهای بسیاری از زندگیاش را با خبر زندان، تعقیب، مرگ و دوری گذراند. حتی در نوشتههای یادبود او، نام این فرزندان یکی پس از دیگری تکرار میشود.
اما اگر زندگی محترم ایجهای کوشالی را فقط از دریچه این فقدانها ببینیم، درست در همان نقطهای متوقف شدهایم که زندگی واقعی او تازه آغاز میشود.
مسئله فقط این نیست که چه بر سر مادر آمد.
مسئله مهمتر این است که مادر در برابر آنچه بر سرش آمد چه انتخابی کرد.
این تفاوت، موضوع این کتاب است.
محترم ایجهای کوشالی از آغاز زندگی خود با مجموعهای از پاسخهای آماده سیاسی متولد نشده بود. در روایتی که از سخنان خودش باقی مانده، هنگام معرفی خود از چهار پسر ازدسترفتهاش سخن میگوید و سپس درباره آغاز آشناییاش با سازمان توضیح میدهد که این شناخت از طریق علاء شکل گرفت؛ پیش از آن، به گفته خودش، چنین آشناییای نداشت.
همین چند جمله برای شناخت شخصیت او اهمیت دارد.
زیرا با زنی روبهرو نیستیم که بتوان باورها و مسیر بعدی زندگیاش را امری از پیش تعیینشده دانست. نقطهای برای آشنایی وجود داشته، پس از آن تجربه آمده، و در ادامه انتخاب.
علاء در این مسیر جایگاه ویژهای داشت.
او در اسناد باقیمانده تنها فرزند یک خانواده نیست. ورزشکار بود، در لاهیجان شناخته میشد، وارد فعالیت سیاسی شد و در نخستین انتخابات مجلس پس از انقلاب بهعنوان نامزد سازمان مجاهدین خلق معرفی شد. در روایت اکبر کاظمی نیز علاء شخصیتی محبوب در میان بخشهایی از مردم لاهیجان، بازار و جامعه ورزش توصیف شده است. این همان روایتی است که بازداشت او در مشهد و انتقالش به لاهیجان را نیز از زاویه یک همبند بازگو میکند.
اما این کتاب، زندگینامه علاء نیست.
علاء یکی از درهایی است که ما را به جهان مادر میرساند.
پس از آن، نامهای دیگری میآیند: کمال، شمس، نجمالدین، عصمت؛ و هر نام، حادثهای دیگر در زندگی خانواده.
میشد مجموعه این حوادث، از محترم ایجهای کوشالی انسانی بسازد که باقی عمرش را فقط با خاطرات گذشته زندگی کند. میشد خانهنشینی، سوگواری و کنارهگیری پایان طبیعی چنین سرگذشتی باشد.
اما اسنادی که از او باقی ماندهاند، تصویر دیگری نشان میدهند.
در یکی از نوشتههای پس از درگذشت مادر آمده است که او زخمهایش را با ادامه مقاومت مرهم میزد و مبارزان، مجاهدان و دانشجویان معترض را فرزندان خود مینامید.
اینجاست که مفهوم «مادر» در زندگی او تغییر میکند.
دایرهای که روزگاری چهار پسر را دربر میگرفت، در ذهن او بزرگتر میشود.
و شاید برای فهم مادر کوشالی هیچ پرسشی مهمتر از این نباشد:
چگونه مادری که فرزندانش را یکی پس از دیگری از دست داده بود، توانست مفهوم فرزند را بهجای کوچکتر کردن، بزرگتر کند؟
پاسخ را نمیتوان فقط در عاطفه جستوجو کرد.
پشت این رفتار، باور وجود داشت. پشت باور، شناختی که در طول تجربه شکل گرفته بود. و پشت همه آنها، انتخابی که بارها باید تجدید میشد.
در مشهد این انتخاب یک صورت داشت.
در زندگی مخفی و سالهای فشار صورتی دیگر.
پس از خروج از ایران، شکل دیگری پیدا کرد.
و در سالخوردگی، وقتی جسم دیگر توان سالهای جوانی را نداشت، باز هم تمام نشد.
یکی از اسناد مربوط به آخرین سال زندگی مادر میگوید بیماریهای متعددش برای بسیاری ناشناخته مانده بود، زیرا همچنان در تجمعها و اقدامهای مرتبط با اشرف حاضر میشد و با وجود بیماری بر حضور خود اصرار داشت.
عکسها این روایت را از قلمرو کلمات بیرون میآورند.
در یک تصویر، مادری آرام و سالخورده را میبینیم.
در تصویری دیگر در میان جمعیت است.
جایی دستش را بالا برده است.
جایی کنار زنان دیگری ایستاده.
جایی پشت میکروفن است.
سالها از چهره او عبور کردهاند، اما یک چیز در مجموعه این تصاویر ثابت مانده است: حضور.
از همین رو، عکسهای این کتاب برای پر کردن فاصله میان فصلها نیستند. آنها بخشی از سند زندگی مادرند. خواننده باید بتواند در کنار نوشتهها، گذشت زمان را بر چهره او ببیند و همزمان استمرار حضورش را دنبال کند.
زندگی این خانواده در منابع گوناگون بازتاب یافته است؛ اما محور این روایت، زندگی و انتخاب خود محترم ایجهای است.
هرجا روایتها درباره یک جزئیات تاریخی با یکدیگر تفاوت دارند، متن همان بخش را بر پایه آنچه روشنتر و مستندتر است پیش میبرد.
آنچه اهمیت دارد، گمنشدن خط اصلی زندگی مادر در میان این اختلافهاست.
خطی که از آشنایی آغاز شد، به انتخاب رسید و در عمل ادامه یافت.
اما ورای تمام تاریخها و اختلاف جزئیات، یک خط در زندگی مادر پیوسته دیده میشود:
او فقط شاهد انتخاب دیگران نماند.
خودش انتخاب کرد.
انتخاب کرد بماند.
انتخاب کرد حضور داشته باشد.
انتخاب کرد آنچه را باور کرده بود با از دست دادن نزدیکترین کسانش کنار نگذارد.
و در سالهایی که فاصله لاهیجان تا مشهد، ایران تا اروپا و اروپا تا اشرف بخشهای مختلف زندگی او را از هم جدا میکرد، همین انتخاب رشتهای شد که همه آنها را به یکدیگر متصل کرد.
از همینجا باید داستان مادر کوشالی را آغاز کرد.
نه از گورستان.
نه از آخرین مراسم.
و حتی نه از نخستین مرگ در خانواده.
باید به لاهیجان برگردیم؛ به زمانی که هنوز بسیاری از این حوادث اتفاق نیفتاده بود، علاء هنوز برای مادر فقط «علاء» بود و محترم ایجهای هنوز نمیدانست تاریخی که پیش روی خانوادهاش قرار گرفته، روزی نام او را از محدوده یک خانه بیرون خواهد برد.
فصل اول از همانجا آغاز میشود:
«محترم؛ پیش از آنکه مادر کوشالی شود».
فصل اول
محترم؛ پیش از آنکه «مادر کوشالی» شود
نامی که بعدها برای بسیاری آشنا شد، «مادر کوشالی» بود. اما پیش از آنکه این نام با چهار فرزند ازدسترفته، زندان و تعقیب، مشهد و اشرف، تبعید و سالهای طولانی فعالیت گره بخورد، او محترم ایجهای بود؛ زنی در لاهیجان، در میان خانوادهای که هنوز نمیدانست حوادث سالهای آینده چگونه سرنوشت تکتک اعضایش را دگرگون خواهد کرد.
اسنادی که از مادر باقی ماندهاند، درباره کودکی و نوجوانی او اطلاعات چندانی به دست نمیدهند. از این رو، قرار نیست خلأ این سالها را با حدس و داستانپردازی پر کنیم. آنچه میدانیم، از جایی آغاز میشود که محترم ایجهای را در مقام مادر یک خانواده میبینیم؛ خانوادهای در لاهیجان که بعدها نام آن در بسیاری از حوادث سیاسی دهههای بعد تکرار خواهد شد.
اما حتی برای ورود به این خانواده نیز باید مراقب یک خطای روایی بود.
اگر از پایان داستان به آغاز آن نگاه کنیم، وسوسه بزرگی وجود دارد که محترم را از همان صفحه نخست «مادر چهار شهید» ببینیم؛ گویی تمام هویت او از ابتدا برای تحمل مصیبتهایی ساخته شده بود که بعدها بر سرش آمد. در چنین روایتی، مادر به شخصیتی تبدیل میشود که دیگران انتخاب میکنند، دیگران مبارزه میکنند، دیگران کشته میشوند و او فقط رنج میکشد.
اسنادی که از او ماندهاند، چنین تصویری را تأیید نمیکنند.
در آنها زنی دیده میشود که شناختش بهتدریج شکل میگیرد، میپرسد، میآموزد، تصمیم میگیرد و سرانجام خود وارد مسیری میشود که تا واپسین سالهای عمرش ادامه میدهد.
لاهیجان؛ نقطه آغاز
لاهیجان در این کتاب فقط نام شهری در شناسنامه خانواده نیست. بخش بزرگی از نخستین حلقه اجتماعی این خانواده در همین شهر شکل گرفت.
یکی از نوشتههای یادبود مادر، هنگام سخن گفتن از او، عمداً تصویر شهر را پیش چشم خواننده میآورد: بهار، عطر چای و شکوفه نارنج، خیابانهای لاهیجان، بلوار کشاورز، کاشفالسلطنه و امامزاده سیدمحمد؛ سپس در میان همین جغرافیا از «محترم کوشالی ایجهای» یاد میکند.
این پیوند با شهر بعدها اهمیت بیشتری پیدا میکند.
زیرا یکی از پسران او، علاءالدین عترتی کوشالی، فقط در محیط خانه شناختهشده نبود. اسناد موجود او را ورزشکاری معرفی میکنند که سابقه حضور در تیمهایی چون دارایی، ملوان بندر انزلی، سپیدرود رشت و پرسپولیس تهران داشت و پس از انقلاب نیز وارد فعالیت سیاسی شد.
بنابراین خانه کوشالی را نمیتوان از محیط اجتماعی لاهیجان جدا کرد.
اما هنوز فاصله زیادی تا حوادث بعدی داریم.
در این نقطه از زندگی، برای فهم مادر یک پرسش اساسی وجود دارد: باور سیاسی و مبارزاتی او از کجا آغاز شد؟
خوشبختانه برای پاسخ به این سؤال مجبور نیستیم حدس بزنیم. خود مادر درباره آن سخن گفته است.
«خودم هیچ آشنایی نداشتم»
سالها بعد، وقتی از مادر درباره نخستین آشناییاش با سازمان مجاهدین پرسیده شد، او نقطه آغاز را مشخص کرد:
«اولین پسرم علاء بود. من از طریق این پسرم با سازمان آشنا شدم. خودم هیچ آشنایی با سازمان نداشتم.»
او سپس توضیح میدهد که علاء پس از رفتن به دانشگاه تهران با سازمان آشنا شد و بعد درباره آن با مادر صحبت کرد.
این اعتراف ساده، یکی از مهمترین اسناد برای شناخت شخصیت مادر است.
زیرا مادر نمیکوشد گذشته خودش را بازسازی کند تا چنین وانمود شود که از ابتدا همهچیز را میدانسته است. برعکس، بهروشنی میگوید:
«خودم هیچ آشنایی نداشتم.»
پس نقطه شروع او «دانستن» نبود.
نقطه شروع، آشنا شدن بود.
و میان این دو فاصلهای وجود دارد که زندگی بعدی مادر در آن شکل میگیرد.
علاء برای مادر تنها پسری نبود که خودش راهی را انتخاب کرده باشد. رابطه بهتدریج صورت دیگری پیدا کرد. مادر در روایت خود جملهای به کار میبرد که در نگاه نخست شاید عجیب به نظر برسد. درباره علاء میگوید:
«او من را با سازمان آشنا کرد، بعد مسئولم شد و من خیلی خوشحال شده بودم.»
در یک خانواده سنتی، معمولاً مادر است که فرزند را آموزش میدهد، راهنمایی میکند و درباره خطرهای زندگی هشدار میدهد.
اینجا برای مدتی جهت رابطه معکوس شده بود.
پسر چیزی یافته بود که میخواست با مادر در میان بگذارد و مادر، به جای آنکه صرفاً از موضع اقتدار خانوادگی با آن برخورد کند، گوش داده بود.
این ویژگی را باید جدی گرفت.
زیرا نخستین انتخاب مهم محترم ایجهای شاید نه رفتن به تظاهرات بود، نه پذیرش یک مسئولیت، نه پناه دادن به کسی و نه تحمل زندگی مخفی.
شاید نخستین انتخاب، بسیار سادهتر بود:
اینکه حاضر شد بشنود.
علاء؛ پسر یا آموزگار؟
گفتوگو میان مادر و علاء به مسائل معمول خانواده محدود نماند.
در خاطرهای که از مادر نقل شده، علاء تصویری بسیار سخت از آینده را پیش روی او گذاشته بود. مادر میگوید پسرش بارها به او هشدار داده بود که ممکن است روزی فرزندانش را از دست بدهد، مال و زندگیاش از میان برود، بیمار شود و تبعید را تجربه کند.
فارغ از اینکه این گفتوگو دقیقاً در چه زمانی و در چه شرایطی انجام شده، اهمیت آن برای شناخت رابطه مادر و پسر روشن است: خطر از مادر پنهان نشده بود.
مادر بعدها وقتی از او پرسیدند آیا احتمال از دست دادن علاء را تصور کرده بود، پاسخ داد:
«بله، بله، خودش گفته بود برایم. میفهمیدم که یک روز از دستش خواهم داد.»
اینجاست که یکی از مضامین اصلی زندگی مادر برای نخستین بار آشکار میشود.
اگر انسانی نداند راهی خطر دارد و وارد آن شود، میتوان از ناآگاهی سخن گفت.
اما اگر خطر برایش توضیح داده شده باشد و با این حال راه را ادامه دهد، با مفهوم دیگری روبهرو هستیم:
انتخاب.
البته محترم ایجهای هنوز همان مادری بود که فرزندش را دوست داشت. شناخت خطر، عاطفه مادری را از میان نبرده بود. بعدها هنگامی که خبر مرگ علاء را شنید، واکنشی که از او نقل شده عمیقاً با باور مذهبی و عاطفه مادری درهم آمیخته است. او از خواندن سوره والعصر سخن میگوید و خطاب به پسرش میگوید شیرش را بر او حلال کرده است.
اما آن لحظه هنوز نرسیده است.
پیش از رسیدن به آن باید بفهمیم چه اتفاقی افتاد که علاء از فرزند خانه کوشالی به یکی از چهرههای شناختهشده در محیط اجتماعی لاهیجان تبدیل شد و چگونه راه او با زندگی مادر درهم تنید.
خانهای که آرامآرام تغییر میکرد
تحول در خانوادهها معمولاً در یک روز اتفاق نمیافتد.
یک گفتوگو میآید.
بعد گفتوگویی دیگر.
کتابی وارد خانه میشود.
نامهایی شنیده میشوند که پیشتر آشنا نبودند.
بحثهای بیرون از خانه به سفره و اتاقهای خانه راه پیدا میکنند.
فرزندی که برای تحصیل یا فعالیت اجتماعی از محیط محدود خانواده بیرون رفته، با تجربهای تازه بازمیگردد و این تجربه را با دیگران قسمت میکند.
در مورد خانواده کوشالی، آنچه اسناد بهطور مشخص به ما اجازه میدهند بگوییم این است که علاء حلقه نخست آشنایی مادر با سازمان بود. بیشتر از این را درباره جزئیات نخستین سالهای این آشنایی، بدون سند نباید ساخت.
اما نتیجه این آشنایی را میتوان در سالهای بعد دید.
محترم ایجهای فقط «مادر یک عضو» باقی نماند.
و همین تمایز، کلید فهم ادامه این کتاب است.
مادری که از پیش پاسخ آماده نداشت
در بازسازی زندگی شخصیتهای تاریخی، گاهی گذشته را با آینده آنها بازنویسی میکنند.
چون میدانیم کسی بعدها چه کرده، تصور میکنیم حتماً از همان ابتدا همان انسان بوده است.
درباره مادر کوشالی نباید چنین کنیم.
ارزش انتخابهای بعدی او دقیقاً در این است که از نقطهای عادی آغاز کرده بود.
خودش میگوید آشنایی نداشت.
علاء او را آشنا کرد.
گفتوگو شکل گرفت.
و سپس رابطه مادر و پسر به جایی رسید که مادر از علاء بهعنوان کسی یاد میکند که او را «تعلیم» میداد.
این مادر بعدها چیزهایی را تجربه خواهد کرد که در این روزها هنوز پیش رو بودند.
چهار پسرش را از دست خواهد داد.
عصمت شریعتی را از دست خواهد داد.
زندگی مخفی را خواهد شناخت.
به مشهد خواهد رفت.
از کودکان دیگری مراقبت خواهد کرد.
با مرگ انسانی در آغوشش مواجه خواهد شد و در شرایطی استثنایی برای پیکر او تصمیم خواهد گرفت.
تبعید را خواهد شناخت.
به اشرف خواهد رفت.
سالخورده خواهد شد.
بیمار خواهد شد.
و با این همه، تصاویر سالهای پایانی هنوز او را در میان جمعیت نشان خواهند داد.
اما اگر همه اینها را از همین صفحه نخست بر دوش او بگذاریم، تحول شخصیتش را از خواننده گرفتهایم.
در این فصل هنوز باید اجازه بدهیم او محترم باشد.
مادری در لاهیجان.
با خانه و فرزندانش.
با پسری به نام علاء که از تهران حرفهایی تازه با خود آورده است.
با سؤالاتی که آرامآرام شکل میگیرند.
و با راهی که هنوز هیچکس نمیتواند پایان آن را ببیند.
نخستین انتخاب
سالها بعد، بسیاری او را «مادر کوشالی» صدا خواهند زد.
نام فردیاش آرامآرام پشت عنوان «مادر» قرار خواهد گرفت.
اما مادر کوشالی از دل مصیبت متولد نشد.
پیش از مصیبت، انتخابی آغاز شده بود.
همین نکته تفاوت بزرگی ایجاد میکند.
اگر مادر فقط پس از کشتهشدن فرزندانش وارد این مسیر شده بود، میشد تمام زندگی بعدی او را واکنشی به داغ شخصی دانست.
اما روایت خودش نقطه شروع را عقبتر میبرد.
به علاء.
به دانشگاه.
به نخستین صحبتها.
به زمانی که هنوز بسیاری از هزینهها پرداخت نشده بود.
و شاید مهمترین نکته در شناخت محترم ایجهای همین باشد: او ابتدا همه پاسخها را نمیدانست؛ اما وقتی با پرسشی روبهرو شد، از مواجهه با آن فرار نکرد.
گوش داد.
شناخت.
و قدمبهقدم وارد راهی شد که بعدها بخش اعظم زندگی او را دربر گرفت.
اما همزمان، آن سوی این رابطه، علاء نیز دیگر فقط پسری نبود که با مادرش درباره باورهای تازهاش حرف میزد.
نام او از خانه بیرون رفته بود.
فوتبال، دانشگاه و فعالیت اجتماعی او را به میان مردم برده بود. سپس انقلاب ۱۳۵۷ فرا رسید و فضای سیاسی ایران بهسرعت تغییر کرد. علاء وارد مرحلهای شد که دیگر انتخابهایش فقط زندگی خودش را تحت تأثیر قرار نمیداد؛ سایه آن انتخابها آرامآرام بر تمام خانواده افتاد.
و اینجا همان نقطهای است که فصل بعد آغاز میشود:
فصل دوم
علاء؛ دریچهای که به یک انتخاب گشوده شد
برای شناخت مادر کوشالی، باید علاء را شناخت؛ نه به این دلیل که شخصیت مادر را بتوان در شخصیت فرزندش خلاصه کرد، بلکه درست برعکس: زیرا خود مادر، علاء را نقطه آغاز آشنایی و سپس انتخاب آگاهانه خویش معرفی کرده است.
او سالها بعد، وقتی از چگونگی آشناییاش با سازمان مجاهدین سخن میگفت، بدون پیچیدگی مسیر را نشان داد: علاء به دانشگاه تهران رفت، در آنجا با سازمان آشنا شد و بعد آنچه را شناخته بود با مادر در میان گذاشت. مادر صریحاً میگفت پیش از آن آشناییای با سازمان نداشت.
بنابراین علاء در زندگی مادر تنها یک پسر نبود.
او دریچهای بود که جهان دیگری را پیش روی مادر گشود.
اما علاء چه کسی بود؟
از لاهیجان تا تهران
علاءالدین عترتی کوشالی، که در برخی اسناد با نام «حمید» نیز از او یاد شده، در سال ۱۳۳۱ در لاهیجان متولد شد. بر اساس زندگینامه موجود، دوره ابتدایی را در مدرسه جاوید لاهیجان و دبیرستان را در مدرسه عبدالرزاق گذراند و پس از گرفتن دیپلم برای ادامه تحصیل راهی تهران شد. رشتهای که انتخاب کرد نیز با یکی از استعدادهای اصلی زندگیاش پیوند داشت: ورزش. در دانشکده ورزش ادامه تحصیل داد و همزمان به تیم فوتبال دارایی پیوست.
فوتبال برای علاء تنها سرگرمی دوران جوانی نبود.
در اسناد موجود از سابقه بازی او در دارایی تهران، ملوان بندر انزلی، سپیدرود رشت و پرسپولیس تهران و نیز عضویت در تیم منتخب ایران یاد شده است.
علاء همراه تیم منتخب ایران در جام میلز هندوستان نیز شرکت کرد. پس از بازگشت از این سفر، فعالیت اجتماعی و سیاسیاش پررنگتر شد.
در لاهیجان، ارتباط او با محیط کارگری نیز بخشی از زندگی روزانهاش بود. در زندگینامه او از رابطه نزدیکش با کارگران کورهپزخانههای لاهیجان یاد شده است؛ با آنان گفتوگو میکرد و گاه تا دیروقت در کنارشان میماند.
به این ترتیب، پیش از آنکه نام علاء با بازداشت و مرگ گره بخورد، او جوانی تحصیلکرده، ورزشکار و فعال اجتماعی بود که در لاهیجان و گیلان شناخته میشد.
زندگی ورزشی و اجتماعی علاء، بخشی از زمینه شناختهشدن او در لاهیجان و گیلان را شکل داده بود.
روایت «بهار نافرجام» که از نگاه اکبر کاظمی نوشته شده، تصویری مشابه ارائه میکند. در آن روایت، علاء در میان ورزشکاران، بازاریان و مردم لاهیجان فردی شناختهشده و مورد احترام توصیف میشود.
اما تهران برای علاء فقط دانشگاه و فوتبال نبود.
وقتی ورزشکار وارد سیاست شد
بر اساس زندگینامهای که در اختیار داریم، علاء از سال ۱۳۵۱ وارد فعالیت سیاسی شد و در سال ۱۳۵۲ با سازمان مجاهدین خلق ارتباط پیدا کرد. همان منبع فعالیت او در جریان انقلاب ۱۳۵۷ و مشارکتش در سازماندهی تظاهرات علیه حکومت شاه را نیز گزارش میکند.
از همین نقطه، دو مسیر همزمان آغاز میشود.
زیرا از همین نقطه، دو مسیر همزمان آغاز میشود.
یک مسیر، زندگی سیاسی خود علاء است.
مسیر دیگر، تأثیری است که شناخت و انتخاب او آرامآرام بر مادر میگذارد.
مادر بعدها درباره این دوران گفت:
«برای اولین بار این علاء بود که از بچهها صحبت کرد. او من را با سازمان آشنا کرد، بعد مسئولم شد و من خیلی خوشحال شده بودم.»
در این چند کلمه، تحولی بسیار بزرگ پنهان شده است.
«پسرم بود» به «مسئولم شد» رسیده است.
برای فهم اهمیت این جمله باید از مناسبات تشکیلاتی هم فراتر رفت. یک مادر پذیرفته بود از فرزند خودش بیاموزد. سن، جایگاه سنتی مادر در خانواده و رابطه طبیعی والد و فرزند مانع نشده بود که وقتی به چیزی باور پیدا کرد، نقش تازهای برای همان فرزند بپذیرد.
خودش هم میگوید:
«من خیلی خوشحال شده بودم.»
این رضایت، نشانه اجبار نیست؛ در روایت خود مادر، نشانه پذیرش است.
از اینجا دیگر نمیتوان محترم ایجهای را فقط «مادر یک فعال سیاسی» دانست.
مرزی در حال عبور بود.
انتخابی که خطرش پنهان نبود
گاهی انتخاب زمانی آسانتر است که هزینه آن هنوز ناشناخته باشد.
اما در رابطه علاء و مادر، اسناد از گفتوگویی خبر میدهند که درست خلاف این وضعیت را نشان میدهد.
سالها بعد از مادر پرسیدند آیا هیچگاه تصور کرده بود ممکن است علاء را از دست بدهد؟
پاسخش فوری بود:
«بله، بله، خودش گفته بود برایم.»
بعد توضیح میدهد که علاء بارها از احتمال آیندهای بسیار سخت با او صحبت کرده بود؛ آیندهای که در آن ممکن بود فرزندانش را از دست بدهد، زندگی و داراییاش از میان برود، بیمار شود و تبعید را تجربه کند.
این روایت، با دانستههای امروز، تکاندهنده است؛ زیرا بخشهایی از آنچه در گفتوگو به شکل احتمال مطرح شده بود، بعدها در زندگی مادر واقعیت پیدا کرد.
اما برای شناخت مادر، مهمتر از تحقق آن پیشبینیها چیز دیگری است:
او میگوید خطر را میدانست.
پس انتخاب بعدی را نمیتوان صرفاً نتیجه ناآگاهی از هزینه دانست.
در همان روایت، مادر جمله دیگری درباره علاء دارد:
«این پسر من را تعلیم میداد.»
و سپس از توصیه او به ادامه راه سخن میگوید.
این رابطه دیگر فقط رابطه مادر و پسری ورزشکار نیست.
علاء در شکلگیری جهان فکری مادر نقشی پیدا کرده بود.
اما در همان زمان، خود او نیز وارد مرحله تازهای از زندگی سیاسیاش میشد.
از فعالیت اجتماعی تا انتخابات
انقلاب ۱۳۵۷ فضای سیاسی ایران را دگرگون کرد و علاء نیز فعالیت علنی خود را ادامه داد.
در اسناد موجود آمده است که در نخستین انتخابات مجلس پس از انقلاب، در اسفند ۱۳۵۸، علاء بهعنوان نامزد سازمان مجاهدین خلق معرفی شد.
این نقطه از زندگی او اهمیت ویژه دارد.
علاء دیگر فقط جوانی نبود که در محیط دانشگاه یا جمعهای سیاسی فعالیت کند. نامش وارد عرصه عمومی و رقابت انتخاباتی شده بود. در اسفند ۱۳۵۸ نیز بهعنوان نامزد سازمان مجاهدین خلق در نخستین انتخابات مجلس معرفی شد.
فعالیت علاء دیگر محدود به حلقهای کوچک نبود.
برای مادر نیز این تحول نمیتوانست بیاثر باشد.
پسری که روزگاری از تهران برایش از یک سازمان سیاسی سخن گفته بود، اکنون خود در برابر مردم شهرش بهعنوان چهرهای سیاسی ظاهر شده بود.
خانه و سیاست بیش از پیش در هم تنیده میشدند.
علاء و عصمت
در همین مسیر، زندگی شخصی علاء نیز با زندگی زنی دیگر گره خورد: عصمت شریعتی مزینانی.
عصمت بعدها خود یکی از شخصیتهای مهم این خانواده خواهد شد و نباید او را تنها در نسبت خانوادگیاش با علاء تعریف کرد. اسناد مستقلی که درباره او داریم، از تحصیل، فعالیت و مسیر سیاسی خودش سخن میگویند.
اما در این فصل، آنچه اهمیت دارد شکلگیری پیوندی است که بعدها لاهیجان و مشهد را نیز در سرگذشت خانواده به هم متصل خواهد کرد.
این پیوند، چنانکه در فصلهای بعد خواهیم دید، صرفاً ازدواج دو جوان نبود. حوادث سیاسی سالهای بعد، علاء، عصمت و مادر را در شرایطی قرار داد که زندگی خانوادگی و فعالیت سیاسی تقریباً از یکدیگر جداییناپذیر شدند.
و این همان دلیلی است که مشهد در کتاب مادر کوشالی صرفاً یک نقطه جغرافیایی یا محل زندگی یکی از فرزندان نخواهد بود.
مشهد به یکی از میدانهای اصلی زندگی خود مادر تبدیل خواهد شد.
فاصلهای که هر روز کمتر میشد
در سالهای نخست پس از انقلاب، فاصله میان سیاست و زندگی خصوصی خانواده کوشالی پیوسته کمتر شد.
علاء اکنون فعالیت علنی داشت.
مادر با سازمان آشنا شده بود.
رابطه مادر و فرزند از سطح انتقال خبر و اطلاعات گذشته و به رابطهای رسیده بود که مادر خودش از آن با مفهوم «مسئول» و «تعلیم» یاد میکرد.
این نقطه برای فهم ادامه کتاب حیاتی است.
زیرا اگر مادر فقط پس از مرگ علاء به فعالیت روی آورده بود، میشد گفت داغ فرزند او را به این مسیر کشاند.
اما روایت خودش ترتیب دیگری نشان میدهد:
آشنایی پیش از فقدان بود.
پذیرش پیش از فقدان بود.
انتخاب پیش از فقدان بود.
مرگها بعدها خواهند آمد و این انتخاب را در معرض آزمونی بسیار سخت قرار خواهند داد.
این تفاوت کوچکی نیست.
تمام معنای زندگی بعدی مادر تا حد زیادی به همین تقدم زمانی وابسته است.
آغاز سرکوب و بستهشدن فضای سیاسی
با تشدید درگیریهای سیاسی در سالهای پس از انقلاب، شرایط برای علاء و خانواده نیز تغییر کرد. فعالیتی که مدتی در فضای علنی انجام میشد، بهتدریج وارد مرحلهای شد که بازداشت، اختفا و تعقیب بخشی از واقعیت روزانه آن بود.
زندگینامه موجود میگوید علاء در سال ۱۳۶۰ در مشهد، در منزل یکی از بستگان دکتر علی شریعتی، بازداشت و سپس به لاهیجان منتقل شد.
«بهار نافرجام» نیز بازداشت علاء در مشهد و انتقال او به لاهیجان را روایت میکند.
اما پیش از آنکه به زندان علاء برسیم، باید به اتفاق مهمتری برگردیم.
زیرا در این مرحله، مادر دیگر آن زن فصل اول نبود که در خانه نشسته و به سخنان پسرش گوش میداد.
او خودش وارد میدان شده بود.
شاگردی که راه خودش را پیدا کرد
در روایت مادر، علاء نخست آموزگار است.
او معرفی میکند.
توضیح میدهد.
هشدار میدهد.
مادر گوش میدهد.
اما اگر رابطه در همین نقطه باقی میماند، داستان مادر کوشالی هرگز به آنچه بعدها شد تبدیل نمیشد.
آموزش وقتی به انتخاب تبدیل میشود که انسان در غیاب آموزگار نیز همان راه را ادامه دهد.
آزمون مادر دقیقاً در حال نزدیکشدن بود.
روزی خواهد رسید که علاء دیگر کنار او نیست.
روزی که نمیتواند از او بپرسد چه باید کرد.
روزی که خبر مرگ پسر را به مادر خواهند رساند.
در روایت باقیمانده از مادر، واکنش او به آن خبر چنین ثبت شده است: سوره والعصر را خواند و خطاب به علاء گفت:
«پسرم، شیرم را به تو حلال کردم…»
اما حتی این لحظه نیز پایان رابطه علاء و مادر نشد.
علاء دیگر نمیتوانست «مسئول» مادر باشد؛ اما آنچه مادر از او گرفته بود، در خودش باقی مانده بود.
و شاید همینجا بتوان معنای واقعی عنوان این فصل را فهمید.
علاء مقصد مادر نبود.
علاء دریچه بود.
او دری را گشود که مادر از آن عبور کرد؛ اما پس از عبور، راهی که پیش روی محترم ایجهای قرار گرفت، دیگر راه خود او بود.
و این راه بهزودی او را از لاهیجان به شهری دیگر خواهد برد؛ شهری که در آن دیگر فقط مادر یک مبارز نخواهد بود، بلکه خودش مسئولیت خواهد پذیرفت، انسانهایی را پناه خواهد داد، از کودکانی مراقبت خواهد کرد و در یکی از سختترین دورههای زندگیاش با مرگ و خطر از فاصلهای بسیار نزدیک روبهرو خواهد شد.
آن شهر مشهد بود.
و از اینجا فصل بعد آغاز میشود:
فصل سوم
از لاهیجان تا مشهد؛ وقتی مادر خود وارد میدان شد
مشهد در زندگی مادر کوشالی یک جابهجایی جغرافیایی نبود.
مشهد آغاز مرحلهای بود که مادر دیگر فقط همراه و پشتیبان فرزندان مجاهدش نبود؛ خودش مسئولیت پذیرفت و وارد میدان مبارزه شد.
علاء دریچه آشنایی مادر با مجاهدین بود. او با مادر حرف زد، برایش توضیح داد، آموزش داد و آنچنانکه مادر بعدها با افتخار میگفت، «مسئول» او شد. اما آنچه در مشهد اتفاق افتاد ثابت کرد که انتخاب مادر به حضور علاء وابسته نمانده است.
علاء دستگیر شد.
اما مادر نایستاد.
این نکته، مرز میان تأثیرپذیری از یک فرزند و انتخاب مستقل یک انسان است.
مادر راهی را که شناخته و پذیرفته بود، اکنون باید بدون علاء ادامه میداد.
و ادامه داد.
مشهد؛ آغاز یک مسئولیت مستقل
در آغاز سرکوبهای دهه شصت، مادر از لاهیجان به مشهد رفت. یکی از منابع موجود تصریح میکند که قرار بود در آنجا بهعنوان «عادیساز» علاء مسئولیتهایی بر عهده بگیرد؛ اما همان روزی که مادر از لاهیجان حرکت کرد، علاء بازداشت شد و به زندان لاهیجان انتقال یافت. مادر با وجود بازداشت علاء در مشهد ماند و فعالیت خود را در پایگاههای سازمان ادامه داد.
این لحظه در زندگی او تعیینکننده است.
اگر همهچیز فقط به علاء مربوط بود، با بازداشت علاء دلیل ماندن مادر نیز از میان میرفت.
اما مادر ماند، زیرا دیگر مسئله فقط پسرش نبود.
او خودش انتخاب کرده بود.
این همان زنی است که روزگاری علاء برای نخستینبار با او از مجاهدین سخن گفته بود؛ اما اکنون دیگر برای حرکت کردن منتظر علاء نبود.
شاگرد دیروز، خودش وارد میدان شده بود.
عصمت شریعتی مزینانی؛ دانشجوی روانشناسی و صاحب یک انتخاب مستقل
در کنار مادر، عصمت شریعتی مزینانی نیز قرار داشت.
عصمت را نمیتوان فقط با عنوان «همسر علاء» شناخت. او پیش از پیوند با خانواده کوشالی مسیر سیاسی خودش را آغاز کرده بود.
عصمت در سال ۱۳۳۶ در مشهد به دنیا آمد. دانشجوی روانشناسی بود و در اعتراضها و اعتصابهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ شرکت داشت؛ زندگینامه او بازداشتش در تظاهرات ۱۷ دی ۱۳۵۷ مشهد را ثبت کرده است. پس از انقلاب، با آغاز فعالیت علنی مجاهدین در مشهد، به سازمان پیوست، در بخش امداد پزشکی فعالیت کرد و مدتی نیز در بخش دانشآموزی مسئولیت داشت.
عصمت در این کتاب فقط بهسبب پیوند خانوادگیاش با علاء حضور ندارد؛ دانشجویی، بازداشت در سال ۱۳۵۷، فعالیت در امداد پزشکی و مسئولیت دانشآموزی، پیش از آخرین بازداشت، زندگی سیاسی مستقلی برای او ساخته بود.
پیش از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، بهدلیل شناختهشدن خودش و علاء، وارد زندگی مخفی شد. پس از بازداشت علاء، ارتباط عصمت برای مدتی قطع شد و او همراه محترم ایجهای در خانهای اجارهای و در شرایط دشوار زندگی کرد.
این توقف موقت، پایان فعالیت عصمت نبود.
برای برقراری دوباره ارتباط تلاش کرد، به تهران رفت و پس از وصل دوباره، در جریان یک قرار بازداشت شد.
در مشهد، دو زن در کنار یکدیگر قرار گرفته بودند که هر دو مسیر خود را انتخاب کرده بودند:
عصمت، زنی با سابقه مستقل فعالیت سیاسی؛ و محترم ایجهای، مادری که دیگر خودش در میدان مسئولیت داشت.
علاء در زندگی هر دو مهم بود، اما هیچیک را نمیتوان در سایه او تعریف کرد.
انتخاب هرکدام متعلق به خودش بود.
مادر در دل سختترین روزها
آنچه از مشهد باقی مانده فقط چند عنوان و تاریخ نیست.
خاطرات مادر نشان میدهد زندگی روزانه او چگونه با خطر، مسئولیت و مرگ درآمیخته بود.
او در کنار نادر افشار، مسئول وقت مشهد، فعالیتش را ادامه داد. کسی که ساعتها با مادر درباره آن دوران گفتوگو کرده، از خاطراتی سخن میگوید که هر بار او را از کارهایی که این زن انجام داده بود شگفتزده میکرد.
یکی از آن خاطرات بهتنهایی برای شناخت مادر کافی است.
یک مجاهد در خیابان بهشتی تیر خورده بود.
مادر و همراهانش او را از خیابان برداشتند و به خانهای منتقل کردند. امکانات اندک بود. مجروح بیش از بیستوچهار ساعت دوام نیاورد و صبح روز بعد، حدود ساعت هفت، در آغوش مادر جان داد.
اینجا دیگر با مادری روبهرو نیستیم که از دور نگران مبارزه فرزندانش است.
او وسط واقعه ایستاده است.
مجروح را به خانه آورده است.
از او مراقبت کرده است.
مرگش را در آغوش خود دیده است.
و حالا باید تصمیم بگیرد با پیکرش چه کند.
چند کودک نیز در آن خانه بودند
اما مادر در آن لحظه فقط مسئول آن مجروح نبود.
در همان خانه چند کودک زندگی میکردند؛ کودکانی که پدر و مادرشان کشته شده بودند و مادر کوشالی سرپرستی آنان را بر عهده گرفته بود. خودش میگوید:
«دو سه تا از بچه کوچولوهایی که پدر مادرشان شهید شده بودند آنها را هم سرپرستی میکردم.»
این جمله برای شناخت مادر بسیار مهم است.
مادری او کوچک نشده بود.
گسترش یافته بود.
او چهار پسر خودش را فراموش نکرده بود. درست برعکس؛ لحظهبهلحظه نگران آنها بود. اما در همان حال، کودکان دیگری که پدر و مادرشان را از دست داده بودند نیز به حوزه مسئولیت او وارد شده بودند.
همینجاست که باید مفهوم خانواده در زندگی مادر کوشالی را درست فهمید.
او برای مبارزه، خانواده را کنار نگذاشت.
او معنای خانواده را بزرگتر کرد.
آن جوان را با دستهای خودش دفن کرد
شرایط امنیتی بهگونهای بود که مادر نمیتوانست پیکر مجاهد کشتهشده را بهسادگی از خانه خارج کند. کودکان را نیز نمیتوانست تنها بگذارد یا به کسی بسپارد.
پس تصمیمی گرفت که تصورش هم آسان نیست.
پیکر جوان را در چادر پیچید و خودش دست به کار شد.
مادر بعدها درباره آن لحظه گفت:
«خدا میداند و شهیدان مجاهدین میدانند من چی کشیدم.»
او پیکر را در همان محل به خاک سپرد؛ سپس روی محل را پوشاند و کمدی آهنی روی آن قرار داد.
این صحنه نیاز به هیچ آرایش ادبی ندارد.
یک مادر، چند کودک، یک خانه مخفی و پیکر جوانی که در آغوش او جان داده است.
و زنی که در آن شرایط نمیگریزد؛ تصمیم میگیرد و مسئولیت را تا پایان انجام میدهد.
این همان محترم ایجهای است که کتاب ما در پی شناختن اوست.
و هنگام دفن، چهار پسر خودش جلوی چشمش بودند
شاید کسی تصور کند چنین استواری تنها با خاموشکردن عاطفه ممکن است.
خاطره خود مادر دقیقاً خلاف آن را نشان میدهد.
وقتی پیکر آن جوان را به خاک میسپرد، تمام فکرش پیش فرزندان خودش بود:
«در لحظهیی که جسد را در خاک میگذاشتم همهاش یاد بچههای خودم بودم.»
و بعد:
«همهاش در مغزم این چهار تا پسرم بود که الان رفتند؟ هستند؟ چه بر سرشان آمد؟»
اینجا پاسخ یکی از مهمترین پرسشهای این کتاب نه در یک نظریه، بلکه در زندگی واقعی یک زن دیده میشود.
مبارزه، عاطفه مادری او را نکشته بود.
همان زنی که پیکر یک مجاهد را دفن میکرد، لحظهای از فکر چهار پسر خودش بیرون نمیآمد.
او نه میان «مادر بودن» و «مبارز بودن» یکی را انتخاب کرده بود و نه برای رسیدن به یکی، دیگری را انکار میکرد.
هر دو در وجودش به هم رسیده بودند.
خانواده علیه خانواده
همین واقعیت است که بعدها اهمیت بیشتری پیدا میکند.
در سالهای بعد، حکومت و نهادهای نزدیک به آن بارها موضوع «خانواده» را در منازعه با مجاهدین برجسته کردند. اما خانواده کوشالی خود یکی از نمونههایی است که این مسئله را بسیار پیچیدهتر میکند.
در این خانواده، حکومت با یک عضو سیاسی منفرد روبهرو نبود.
چند عضو یک خانواده، هرکدام در مقاطع مختلف، خودشان وارد مبارزه سیاسی شده بودند.
علاء انتخاب کرده بود.
عصمت انتخاب کرده بود.
برادران علاء مسیرهای خود را انتخاب کرده بودند.
و مادر نیز انتخاب خودش را کرده بود.
بنابراین وقتی بعدها فشار بر مادر با نام «خانواده» صورت میگرفت، تناقضی عمیق پدید میآمد: خود مادر نیز بخشی از همان مبارزه بود.
او کسی نبود که بیرون صحنه ایستاده باشد و فرزندانش را از دور تماشا کند.
در مشهد، خودش وسط صحنه بود.
مادری که دیگر فقط چهار پسر نداشت
از همین دوره است که معنای جملهای که مادر سالها بعد گفت روشنتر میشود.
او زمانی گفته بود یک علاء داشت و اکنون هزاران علاء دارد.
این جمله اگر جدا از زندگیاش خوانده شود، ممکن است صرفاً یک تعبیر عاطفی به نظر برسد.
اما مشهد نشان میدهد پشت آن یک تجربه واقعی قرار داشت.
سالها پیش از آن جمله، مادر عملاً چنین زندگی کرده بود.
کودکان دیگران را نگهداری کرده بود.
مجروح دیگری را در آغوش گرفته بود.
پیکر جوان دیگری را مانند فرزند خودش به خاک سپرده بود.
و هنگام دفن او به چهار پسر خودش فکر کرده بود.
پس دایره مادری او نه با حذف خانواده، بلکه از درون همان عاطفه خانوادگی گسترش یافته بود.
علاء فرزندش بود؛ اما دیگر هر علاءیی میتوانست فرزند او باشد.
این همان پیوندی است که بعدها در اشرف، در خیابانهای اروپا، در اعتصابها و تظاهرات و در رابطه مادر با نسلهای بعدی دوباره خواهیم دید.
مشهد؛ آزمون انتخاب
علاء روزی به مادر گفته بود ممکن است فرزندانت را از دست بدهی، مال و زندگیات را از دست بدهی، بیمار شوی و تبعید را تجربه کنی. مادر این هشدار را شنیده بود.
مشهد آغاز تحقق همان بهایی بود که پیشتر دربارهاش سخن گفته شده بود.
اما مهمتر از آن، مشهد پاسخ مادر بود.
او نگفت تا وقتی فرزندانم سالماند ادامه میدهم.
نگفت تا وقتی علاء کنار من است میمانم.
نگفت این مبارزه متعلق به جوانهاست.
وقتی علاء بازداشت شد، مادر ماند.
وقتی شرایط مخفی و دشوار شد، ماند.
وقتی مسئولیت کودکان بر دوشش افتاد، پذیرفت.
وقتی مجروحی در آغوشش جان داد، عقب ننشست.
وقتی مجبور شد با دستهای خودش پیکرش را به خاک بسپارد، آن مسئولیت را نیز انجام داد.
مشهد جایی بود که انتخاب مادر از حرف به عمل تبدیل شد.
از این پس، دیگر درست نیست او را فقط با فرزندانش معرفی کنیم.
فرزندانش بخشی عظیم از زندگی او بودند، اما محترم ایجهای خودش یک شخصیت این تاریخ است؛ زنی با باور، انتخاب، مسئولیت و بهایی که آگاهانه پذیرفت.
و هنوز بزرگترین بهاها نرسیده بودند.
آنها یکییکی خواهند رسید.
علاء.
کمالالدین.
عصمت.
شمسالدین.
نجمالدین.
هر خبر میتوانست یک مادر را درهم بشکند.
اما برای فهم آنچه بعد اتفاق افتاد، باید مشهد را به یاد داشت.
زیرا پیش از آنکه مادر خبر کشتهشدن فرزندانش را یکی پس از دیگری بشنود، پاسخ خود را در عمل داده بود:
راهی را که انتخاب کرده بود، به حضور یا نبودن هیچیک از فرزندانش مشروط نکرده بود.
و حالا سختترین آزمون این انتخاب آغاز میشد.
فصل چهارم
وقتی مرگ وارد خانه شد؛ چهار پسر، عصمت و مادری که ایستاد
تا اینجا، انتخاب برای مادر کوشالی معنای حرکت داشت: آشنایی، پذیرش، فعالیت، زندگی مخفی، پذیرفتن مسئولیت و ایستادن در کنار کسانی که با آنها همراه شده بود.
اما از سال ۱۳۶۰، همان انتخاب معنای دیگری هم پیدا کرد:
از دست دادن.
مرگ دیگر حادثهای نبود که مادر درباره آن از دیگران بشنود. وارد خانواده خودش شد؛ نه یکبار، بلکه بارها.
کمالالدین.
علاءالدین.
عصمت شریعتی.
و سپس شمسالدین و نجمالدین.
چهار پسر مادر و همسر یکی از پسرانش.
اینها فقط پنج نام در یک فهرست نبودند. هرکدام زندگی، شخصیت و انتخاب خود را داشتند و هرکدام بخشی از وجود مادر بودند.
اما آنچه سرگذشت محترم ایجهای را از یک روایت صرفاً سوگوارانه جدا میکند، فقط بزرگی این فقدان نیست.
مسئله این است که مادر پیش از این مرگها انتخاب کرده بود و پس از آنها نیز از انتخابش برنگشت.
کمالالدین عترتی کوشالی؛ هجدهسالگی در میانه یک دهه خونین
کمالالدین، که در یکی از اسناد با نام «محمدرضا» نیز آمده، فقط هجده سال داشت و دانشآموز بود.
زندگی او فرصت امتداد زندگی علاء را پیدا نکرد. سند مستقلی که درباره کمال باقی مانده، از فعالیت سیاسی، بازداشت و زندان او در لاهیجان سخن میگوید و کشتهشدنش را در سال ۱۳۶۰ ثبت میکند.
در خاطرهای از زندان نیز کمال در ساختمان سپاه، با دست و پا و چشم بسته، توصیف شده است. همان روایت از حضور علاء در همان محل نیز یاد میکند.
برای مادر، سیاست دیگر موضوعی بیرون از خانه نبود.
یکی از جوانترین اعضای خانواده بازداشت شده بود.
پسری هجدهساله که زندگی باید تازه برایش گشوده میشد، به زندان افتاد و دیگر بازنگشت.
مرگ کمال یکی از نخستین ضربههایی بود که نشان داد هشدارهای سالهای پیش علاء دیگر یک احتمال دور نیست.
هزینه به خانه رسیده بود.
و هنوز ادامه داشت.
علاء؛ اینبار خبر از لاهیجان آمد
علاء برای مادر معنای دیگری داشت.
او نخستین حلقه آشنایی بود.
همان پسری که مادر دربارهاش گفته بود:
«او من را با سازمان آشنا کرد، بعد مسئولم شد و من خیلی خوشحال شده بودم.»
علاء در مشهد بازداشت شد و به لاهیجان انتقال یافت. اسناد موجود از بازداشت، بازجویی و شکنجه او سخن میگویند و اعدام او را در دی ۱۳۶۰ ثبت کردهاند. درباره روز دقیق اعدام در اسناد موجود اختلافی وجود دارد: یک سند ۲ دی و سند دیگر ۷ دی ۱۳۶۰ را ثبت کرده است؛ بنابراین تا زمانی که این اختلاف با سند اولیه حل نشده، اصل واقعه قطعی است اما تاریخ دقیق را نباید به زور یکسان کرد.
اما درباره واکنش مادر، سند روشنی داریم.
سالها بعد وقتی از لحظه شنیدن خبر مرگ علاء سخن گفت، تعریف کرد که سوره «والعصر» را خوانده و خطاب به پسرش گفته است:
«پسرم شیرم را به تو حلال کردم…»
این جمله را نباید با زبان سرد تاریخی خواند.
این زبان خود مادر است.
زبان زنی مذهبی که خبر مرگ پسری را شنیده بود که زمانی دستش را گرفته و به جهانی تازه برده بود.
اما در همان لحظه، مادر آنچه را علاء انتخاب کرده بود انکار نکرد.
او فرزندش را از خودش جدا نکرد تا راه او را محکوم کند.
در سوگ ایستاد، اما از مسیری که خود پیشتر انتخاب کرده بود عقب ننشست.
شهری که برای بدرقه علاء آمد
روایت «بهار نافرجام» از صحنهای سخن میگوید که برای شناخت جایگاه علاء در لاهیجان مهم است.
بر اساس این روایت، پس از کشتهشدن علاء ابتدا قصد داشتند پیکرش را بدون حضور گسترده مردم دفن کنند، اما با پیگیری دایی او، پیکر تحویل خانواده شد. خبر در شهر پیچید و جمعیت زیادی برای تشییع او به سوی گورستان آقاسیدمحمد رفتند. نویسنده این حضور را در فضای سرکوب سال ۱۳۶۰ کمسابقه توصیف میکند و آن را ناشی از شناختهشدن علاء در میان مردم شهر میداند.
علاء به همان شهری بازگشته بود که در آن بزرگ شده بود.
اما اینبار نه با لباس فوتبال.
نه بهعنوان نامزد انتخابات.
نه بهعنوان پسری که به خانه میآمد تا با مادر درباره آنچه آموخته بود حرف بزند.
پیکرش به لاهیجان بازگشته بود.
و مادر باید با نبودن کسی زندگی میکرد که آغاز این راه را با او پیموده بود.
اما مرگ علاء پایان علاء نبود
این نقطه برای فهم مادر کوشالی تعیینکننده است.
اگر تمام انتخاب مادر به شخص علاء وابسته بود، مرگ علاء باید پایان آن انتخاب میشد.
دیگر «مسئول» او نبود.
دیگر نمیتوانست برایش توضیح دهد.
دیگر نمیتوانست بگوید چه باید کرد.
اما دقیقاً از همین نقطه استقلال انتخاب مادر آشکارتر شد.
علاء کشته شد؛ ولی آنچه در مادر ساخته بود، با او دفن نشد.
مادر ادامه داد.
نه فقط به یاد علاء، بلکه به این دلیل که آن راه اکنون انتخاب خودش نیز بود.
عصمت؛ زندگیای که در نسبت با علاء خلاصه نمیشد
مرگ علاء پایان ضربهها نبود.
عصمت شریعتی مزینانی نیز بازداشت شد.
عصمت پیش از ازدواج و مستقل از علاء وارد فعالیت سیاسی شده بود؛ سابقه اعتراض و بازداشت در سال ۱۳۵۷ داشت، در دانشگاه روانشناسی میخواند و پس از انقلاب در امداد پزشکی و بخش دانشآموزی فعالیت کرده بود.
پس از بازداشت علاء، مدتی همراه مادر در خانهای اجارهای زندگی کرد. سپس برای برقراری دوباره ارتباط به تهران رفت و در جریان یک قرار بازداشت شد.
این ادامه همان مسیری بود که عصمت پیش از ازدواج آغاز کرده بود.
اکنون مادر فقط علاء را از دست نداده بود.
عصمت نیز دیگر بازنمیگشت.
زنی که مدتی در دشوارترین شرایط با مادر در همان خانه اجارهای زندگی کرده بود؛ زنی که برای مادر فقط همسر پسرش نبود، بلکه همراه همان راهی بود که خود مادر نیز انتخاب کرده بود.
یک خانواده، چند انتخاب
در اینجا باید از یک اشتباه تاریخی پرهیز کرد.
نباید چنین نوشت که یک نفر انتخاب کرد و دیگران به دنبال او رفتند.
اسناد چنین تصویری نمیدهند.
علاء شخصیت و مسیر خودش را داشت.
عصمت مسیر خودش را داشت.
کمالالدین انتخاب خودش را کرده بود.
شمسالدین و نجمالدین نیز وارد مبارزه شده بودند.
و مادر نیز دیگر فقط همراه آنان نبود؛ خودش فعالیت میکرد و مسئولیت داشت.
این خانواده مجموعهای از انسانهایی بود که در یک نقطه تاریخی، انتخابهایشان به یکدیگر رسید.
همین مسئله است که سنگینی حوادث بعدی را بیشتر میکند.
زیرا مادر فقط فرزندانش را یکی پس از دیگری از دست نمیداد.
همراهان یک راه را نیز از دست میداد.
شمسالدین و نجمالدین؛ دو مسیر دیگر در همان خانواده
دو نام دیگر در تاریخ این خانواده شمسالدین و نجمالدین عترتی کوشالیاند.
شمسالدین در منابع خانواده در شمار فرزندان فعال سیاسی و کشتهشدگان دهه ۱۳۶۰ ثبت شده است. منابعی با جهتگیریهای متفاوت نیز عضویت یا فعالیت سیاسی او را در کنار برادرانش ذکر کردهاند. جزئیات بیشتری از تحصیل، کار، بازداشت و چگونگی مرگ شمس در مدارک باقیمانده ثبت نشده است؛ اما نام او در این تاریخ مستقل از نام برادرانش باقی میماند.
درباره نجمالدین اطلاعات بیشتری برجای مانده است. روایت «بهار نافرجام» او را روحانی و از هواداران فعال مجاهدین معرفی میکند. در همان روایت آمده است که نجم بازداشت شد، از زندان گریخت و بعدتر در جنگل کشته شد.
همین روایت شمس و نجم را در شمار دو برادری قرار میدهد که چند ماه پس از علاء کشته شدند. در کنار آن، منابع دیگر خانواده نیز مرگ هر دو را در کنار علاء، کمال و عصمت ثبت کردهاند.
زندگی شمس در مدارک موجود کوتاهتر ثبت شده است؛ زندگی نجم با چند ایستگاه روشنتر ــ روحانیت، فعالیت سیاسی، بازداشت، فرار از زندان و جنگل ــ قابل دنبالکردن است.
برای مادر، حاصل این سالها روشن بود:
چهار پسرش ــ علاءالدین، کمالالدین، شمسالدین و نجمالدین ــ و عصمت، همسر علاء، دیگر در کنار او نبودند.
چهار پسر
گاهی عددها واقعیت را پنهان میکنند.
«چهار پسر» فقط دو کلمه است.
اما برای یک مادر، چهار پسر یعنی چهار تولد.
چهار کودکی.
چهار چهره.
چهار صدا در خانه.
چهار مسیر متفاوت.
چهار بار انتظار.
و سرانجام چهار جای خالی.
علاء همان علاء بود که مادر را با سازمان آشنا کرده بود.
کمال، نوجوان خانواده بود.
شمس زندگی و انتخاب خودش را داشت.
نجم زندگی و انتخاب خودش را داشت.
و عصمت نیز زنی بود که مادر مدتی در سختترین شرایط زندگی مخفی در کنارش زیسته بود.
حالا پنج نفر نبودند.
اما مادر بود.
«چهار پسرم را از دست دادهام»
سالها بعد، وقتی مادر خودش را به کسی معرفی کرد، از همین واقعیت آغاز کرد:
«فرزندم! من مادر کوشالی هستم. چهار پسرم را از دست دادهام. یکی هم عروسم به نام عصمت شریعتی و یکی هم منوچهر بزرگبشر که پسر خواهرم بود.»
در این نقل مستقیم، واژه «عروسم» همان واژهای است که خود مادر به کار برده است؛ در روایت کتاب، عصمت با نام و زندگی مستقل خودش و بهعنوان همسر علاء شناخته میشود.
این معرفی عجیب است.
مادر نام خودش را نمیگوید.
از شغلش نمیگوید.
از شهرش نمیگوید.
با فرزندان ازدسترفتهاش خودش را معرفی میکند.
اما اگر جمله را همینجا قطع کنیم، باز هم مادر را ناقص شناختهایم.
زیرا او فقط نمیگفت چه کسانی را از دست داده است.
مهمتر این بود که بعد از آن چه کرد.
میشد همهچیز همینجا تمام شود
هیچکس برای فهم رنج چنین مادری به توضیح فلسفی نیاز ندارد.
چهار پسر.
همسر یکی از پسران.
بعدها خواهرزادهاش منوچهر بزرگبشر نیز در اعدامهای سال ۱۳۶۷ کشته شد؛ واقعهای که منابع مربوط به مادر نیز آن را ثبت کردهاند.
میشد مادر بعد از نخستین مرگ کنار بکشد.
میشد بعد از دومین مرگ بگوید دیگر بس است.
میشد بعد از سومین مرگ تمام آنچه را پیشتر پذیرفته بود زیر سؤال ببرد.
و اگر چنین میکرد، شاید هیچکس نمیتوانست رنجش را انکار کند.
اما نکرد.
این واقعیت مرکزی زندگی مادر کوشالی است.
نه اینکه رنج نکشید.
نه اینکه دلتنگ نشد.
نه اینکه مادریاش را کنار گذاشت.
بلکه با وجود همه اینها، انتخابش را پس نگرفت.
مادری و مبارزه در برابر هم نبودند
در سخنانی که پس از مرگ مادر درباره او گفته شد، یک عبارت اهمیت خاصی دارد:
«مادر کوشالی قبل از هر چیز یک مادر بود. مادری سرشار از عشق و عاطفه.»
این شاید دقیقترین نقطه برای فهم استقامت او باشد.
مادر برای مبارزشدن، مادر بودن را کنار نگذاشت.
برعکس.
عاطفه مادری به بخشی از نیروی ادامهدادنش تبدیل شد.
وقتی در مشهد پیکر جوان دیگری را دفن میکرد، به چهار پسر خودش فکر میکرد.
وقتی از کودکان دیگر مراقبت میکرد، آنها را بیرون از دایره مسئولیت خود نمیدید.
و وقتی فرزندان خودش یکی پس از دیگری کشته شدند، مفهوم «فرزند» در زندگی او کوچکتر نشد.
بزرگتر شد.
این همان تحولی است که بعدها مادر را به جملهای میرساند که تمام زندگی او را در چند کلمه خلاصه میکند:
یک علاء داشت؛ اما دایره فرزندانش دیگر به علاء و برادرانش محدود نبود.
مرگ نتوانست مادر را به گذشته برگرداند
در اینجا تفاوت میان مادر کوشالی و تصویری که صرفاً از یک «مادر داغدار» ساخته میشود آشکار میشود.
داغ بخشی از زندگی او بود.
اما تعریف کامل او نبود.
او پس از کشتهشدن فرزندانش نیز در فعالیت سیاسی ماند. منابع مربوط به زندگیاش ادامه فعالیت او، زندگی مخفی، سپس تبعید و حضور مستمرش در برنامهها و اعتراضهای سالهای بعد را ثبت کردهاند.
بنابراین مرگ فرزندان، زندگی سیاسی مادر را ایجاد نکرد.
آن را آزمود.
این تمایز بسیار مهم است.
مادر پیش از کشتهشدن آنان انتخاب کرده بود.
پیش از آن مسئولیت پذیرفته بود.
پیش از آن زندگی مخفی را تجربه کرده بود.
پیش از آن از کودکان دیگر مراقبت کرده بود.
پیش از آن یک مجروح در آغوشش جان داده بود.
حالا نوبت سختترین آزمون بود:
آیا وقتی مرگ وارد خانه خودش شد، همان انتخاب باقی میماند؟
پاسخ زندگی او روشن بود.
باقی ماند.
خانهای که دیگر همان خانه نبود
از این پس، اگر مادر به گذشته نگاه میکرد، خانهای را میدید که بسیاری از صداهایش خاموش شده بودند.
جای علاء خالی بود.
جای کمال خالی بود.
جای شمس خالی بود.
جای نجم خالی بود.
عصمت نیز نبود.
اما چیزی که آنها را به هم پیوند داده بود، برای مادر تمام نشده بود.
این بار دیگر علاء نبود که بگوید:
مادر، راه را ادامه بده.
مادر خودش تصمیم گرفته بود.
و شاید این دقیقاً همان نقطهای باشد که «مادر علاء» برای همیشه به «مادر کوشالی» تبدیل شد.
نه به این دلیل که چهار پسرش را از دست داده بود.
بلکه به این دلیل که پس از از دست دادن چهار پسرش، هنوز انسانی صاحب اراده و انتخاب باقی ماند.
سالهای بعد نشان خواهد داد که دایره این مادری تا کجا گسترش پیدا کرد.
از لاهیجان و مشهد فراتر رفت.
از مرز ایران گذشت.
به تبعید رسید.
به اشرف رسید.
و نسلی از انسانهایی که هیچیک فرزند خونی او نبودند، در زبان و زندگی مادر جای فرزندانش را نه به معنای فراموشکردن آنان، بلکه به معنای ادامهدادن همان پیوند گرفتند.
از اینجا، کتاب وارد مرحله تازهای میشود.
دیگر پرسش این نیست که مادر چه کسانی را از دست داد.
پرسش این است:
پس از آن همه فقدان، چگونه دوباره ایستاد و زندگی خود را به ادامه همان انتخاب تبدیل کرد؟
فصل پنجم
خانوادهای در امتداد چند نسل؛ فرزندان و همسران فرزندان مادر
چهار مرگ، خانواده کوشالی را تمام نکرد.
با کشتهشدن علاء، کمال، شمس و نجم، تاریخ خانواده کوشالی پایان نیافت.
فرزندان دیگری مانده بودند.
دختران مادر مانده بودند.
همسران فرزندان وارد این خانواده شده بودند.
نسل بعدی شکل گرفته بود.
و آن انتخابی که روزی با گفتوگوی علاء و مادر آغاز شده بود، دیگر متعلق به یک نفر یا حتی یک نسل نبود.
خانواده کوشالی از یک خانواده که چند عضو سیاسی داشت، به خانوادهای تبدیل شده بود که انتخاب سیاسی و مبارزاتی در بخشهای مختلف آن امتداد پیدا کرده بود.
این نکته برای شناخت مادر اهمیت اساسی دارد.
زیرا محترم ایجهای پس از کشتهشدن چهار پسرش به گذشته پناه نبرد. او با کسانی که مانده بودند زندگی کرد، مبارزه کرد و پیوندش را ادامه داد.
یکی از روشنترین نمونههای این تداوم، دخترش نسرین کوشالی بود.
نسرین؛ دختری در ادامه همان راه
در گزارش مراسم درگذشت مادر، از نسرین با تعبیر «دختر مجاهد اشرفیاش» یاد شده است.
این عبارت نشان میدهد که پس از چهار برادر، شاخه دیگری از خانواده نیز در اشرف حضور داشت.
پس از علاء، کمال، شمس و نجم، یک نسل و یک شاخه دیگر از خانواده همچنان در همان مسیر حضور داشت.
نسرین فقط خواهری نبود که چهار برادرش را از دست داده باشد؛ در گزارش مراسم، او بهعنوان دختر مادر و از اعضای حاضر در اشرف معرفی میشود.
حضور نسرین در اشرف، ادامه حضور سیاسی خانواده را به نسلی دیگر پیوند میداد.
برای مادر، این پیوند هم خانوادگی بود و هم سیاسی.
زندگی خود محترم ایجهای نیز نشان میداد که پس از فقدان چهار پسر، از فعالیت کنار نکشیده است.
مادری و استقلال فرزندان
مادر کوشالی فرزندانش را عمیقاً دوست داشت؛ روایتهای باقیمانده از او این عاطفه را بهروشنی نشان میدهند.
در عین حال، فرزندان بالغ این خانواده مسیرهای سیاسی خود را پیمودند.
علاء مسیر خود را انتخاب کرد و مادر پس از آشنایی با آن، انتخاب خودش را شکل داد.
نسرین نیز در سالهای بعد در اشرف حضور داشت.
این دو نسل را نسبت خانوادگی به هم پیوند میداد، اما فعالیت سیاسی هرکدام را باید در زندگی خود او دید.
و برای مادر، اشرف دیگر مکانی دور در عراق نبود.
دخترش آنجا بود.
بسیاری از کسانی که مادر آنها را فرزندان خود میدانست آنجا بودند.
و سرنوشت اشرف به بخشی از زندگی روزانه مادر تبدیل شد.
این پیوند را در فصلهای بعد با جزئیات خواهیم دید.
عصمت؛ کسی که با ازدواج وارد این تاریخ نشد
در همینجا باید دوباره به عصمت برگردیم.
زیرا عنوان این فصل عامدانه نمیگوید «پسران و عروس خانواده».
میگوید:
فرزندان و همسران فرزندان مادر.
این فقط تغییر واژه نیست.
نوع نگاه ما به شخصیتهای کتاب را مشخص میکند.
عصمت شریعتی مزینانی با ازدواج با علاء صاحب هویت سیاسی نشد.
پیش از آن فعالیت کرده بود.
در اعتراضهای پیش از انقلاب حضور داشت.
بازداشت شده بود.
در دانشگاه روانشناسی میخواند.
به مجاهدین پیوسته بود.
در امداد پزشکی کار کرده بود.
در بخش دانشآموزی مسئولیت گرفته بود.
بعد با علاء ازدواج کرد.
بنابراین در این خانواده دو مسیر مستقل به یکدیگر رسیده بودند.
علاء یک مجاهد بود و عصمت نیز یک مجاهد بود.
ازدواج، یکی را تابع دیگری نکرد.
همین استقلال است که رفتار عصمت پس از بازداشت علاء را توضیح میدهد. او مدتی همراه مادر در خانه اجارهای زندگی کرد، اما وقتی ارتباطش قطع شد، برای برقراری دوباره آن تلاش کرد، به تهران رفت و دوباره وصل شد.
این تصمیم، تصمیم علاء نبود.
علاء در زندان بود.
این بار عصمت خودش انتخاب میکرد.
و مادر این زن را از نزدیک دیده بود.
با او در یک خانه زیسته بود.
دشواریهایش را دیده بود.
و سپس او را نیز از دست داد.
پس وقتی مادر بعدها از عصمت در کنار چهار پسرش نام میبرد، پشت آن نام یک نسبت خانوادگی ساده قرار نداشت.
یک زندگی مشترک و یک انتخاب مشترک وجود داشت.
خانوادهای که نسبتهایش دیگر فقط خونی نبود
این ویژگی با گذشت زمان گستردهتر شد.
مادر روزی چهار پسر خودش را داشت.
بعد همسر یکی از پسرانش به این مجموعه پیوست.
دخترش نسرین راه مبارزاتی خودش را ادامه داد.
خواهرزادهاش منوچهر بزرگبشر نیز در شمار کسانی قرار گرفت که مادر هنگام معرفی فقدانهای خانواده از او نام میبرد. مادر خودش در معرفی زندگیاش، چهار پسر، عصمت و منوچهر را کنار یکدیگر قرار داده است.
بنابراین مفهوم خانواده در زندگی او آرامآرام دو دایره پیدا کرده بود.
یک دایره، خانوادهای بود که با خون و ازدواج شکل گرفته بود.
دایره دیگر، خانوادهای بود که با انتخاب مشترک ساخته میشد.
این دو دایره در زندگی مادر مقابل یکدیگر قرار نگرفتند.
روی هم افتادند.
و هرچه زمان گذشت، دایره دوم بزرگتر شد.
«همه مبارزان و مجاهدین و دانشجویان قیام را فرزندان خود مینامید»
این دیگر برداشت ما از شخصیت مادر نیست.
یکی از نوشتههای پس از درگذشت او صریحاً دربارهاش میگوید که مادر:
«همه مبارزین و مجاهدین و دانشجویان قیام را فرزندان خود مینامید.»
این جمله حلقهای را که از فصل اول دنبال کردهایم کامل میکند.
در آغاز، یک علاء بود.
علاء مادر را با سازمان آشنا کرد.
بعد مادر خودش وارد میدان شد.
در مشهد از کودکانی که فرزندان خودش نبودند مراقبت کرد.
مجروحی که فرزندش نبود در آغوشش جان داد.
او را با دست خودش دفن کرد.
چهار پسر خودش را یکی پس از دیگری از دست داد.
عصمت را از دست داد.
اما دایره مادری بسته نشد.
بازتر شد.
اکنون دیگر «فرزند» برای محترم ایجهای فقط مفهومی زیستی نبود.
هر جوانی که در همان راهی که او پذیرفته بود مبارزه میکرد، میتوانست در دایره عاطفه و مسئولیت او جای بگیرد.
از همینجا معنای «از یک علاء تا هزاران علاء» شکل کاملتری پیدا میکند.
همسر یکی از دختران مادر؛ حسن نورعلی
اما امتداد خانواده کوشالی به دهه شصت محدود نماند.
سالها گذشت.
جغرافیای مبارزه تغییر کرد.
نسلها تغییر کردند.
مادر دیگر در ایران نبود.
و حتی پس از درگذشت خود مادر نیز، تاریخ این خانواده پایان نیافت.
در ۷ آبان ۱۳۹۴، در حمله موشکی به کمپ لیبرتی در عراق، حسن نورعلی، همسر یکی از دختران مادر کوشالی، در میان کشتهشدگان بود.
در فهرستی که از ۲۴ کشته این حمله منتشر شده، نام حسن نورعلی نیز آمده است.
نام حسن نورعلی در فهرست کشتهشدگان حمله ۷ آبان ۱۳۹۴ به کمپ لیبرتی آمده است. در اطلاعات خانوادگی گردآوریشده برای این کتاب، او همسر یکی از دختران مادر معرفی شده است؛ نام آن دختر در مدارک موجود مشخص نشده است.
حسن نورعلی، همسر یکی از دختران مادر کوشالی بود.
این واقعه سالها پس از مرگ مادر اتفاق افتاد.
محترم ایجهای دیگر نبود که خبر را بشنود.
اما اهمیت حسن نورعلی در این کتاب دقیقاً همینجاست.
او نشان میدهد تاریخ این خانواده با خاکسپاری مادر در سرژی بسته نشد.
انتخابی که چند دهه پیش وارد خانه کوشالی شده بود، از مرز عمر خود مادر نیز عبور کرده بود.
از یک نسل به نسل دیگر
اگر فقط به تقویم نگاه کنیم، فاصله بسیار است.
از دهه ۱۳۵۰ و نخستین آشنایی علاء با مجاهدین تا ۷ آبان ۱۳۹۴ چند دهه گذشته است.
ایران انقلاب دیده است.
دهه خونین شصت را پشت سر گذاشته است.
جنگ ایران و عراق پایان یافته است.
اعضای مجاهدین از ایران خارج شدهاند.
ارتش آزادیبخش تشکیل شده است.
اشرف شکل گرفته است.
لیبرتی آمده است.
و نسلهای تازهای وارد صحنه شدهاند.
اما در خانواده کوشالی یک رشته را میتوان در تمام این سالها دنبال کرد:
انتخاب.
این واژه مهمتر از نسبتهای خانوادگی است.
اگر همهچیز را فقط با شجرهنامه توضیح دهیم، چیزی از این خانواده نمیفهمیم.
مسئله این نیست که چه کسی پسر چه کسی بود، چه کسی همسر چه کسی و چه کسی خواهر یا دختر چه کسی.
این نسبتها مهماند، اما کافی نیستند.
آنچه این افراد را در تاریخ این خانواده به یکدیگر متصل کرده، انتخابهایی است که هرکدام در زمان خود انجام دادهاند.
مادر مرکز این شجره بود، نه مالک آن
در میان همه این نامها، محترم ایجهای جایگاهی ویژه دارد.
نه چون دیگران را وادار به انتخاب کرده باشد.
نه چون همه تصمیمها از او صادر شده باشد.
بلکه چون پس از آنکه خودش انتخاب کرد، انتخاب دیگران را نیز پذیرفت.
این تفاوت بزرگی است.
علاء راه خودش را انتخاب کرد.
عصمت راه خودش را.
کمال راه خودش را.
شمس و نجم راه خودشان را.
نسرین راه خودش را.
و سالها بعد، حسن نورعلی نیز در مسیری قرار داشت که سرانجام او را به لیبرتی رساند.
مادر حلقهای بود که بخش بزرگی از این تاریخ در اطراف او به هم میرسید، اما این انسانها نسخههای تکراری یکدیگر نبودند.
هرکدام زندگی خودشان را داشتند.
و همین استقلال، ارزش تاریخی خانواده را بیشتر میکند.
«یک علاء» دیگر فقط یک نفر نبود
علاء آغاز داستان بود.
اگر آن جوان از لاهیجان به تهران نمیرفت؛ اگر با سیاست آشنا نمیشد؛ اگر با سازمان مجاهدین ارتباط پیدا نمیکرد؛ اگر روزی به خانه برنمیگشت و با مادرش حرف نمیزد، شاید زندگی محترم ایجهای مسیر دیگری پیدا میکرد.
اما تاریخ با «اگر» نوشته نمیشود.
آنچه رخ داد این بود:
علاء دری را باز کرد.
مادر از آن عبور کرد.
و بعد دیگر برای ادامهدادن به علاء نیاز نداشت.
از آن پس، هر انسانی که مادر در او همان آرمان و انتخاب را میدید، میتوانست یادآور علاء باشد.
به همین دلیل، وقتی نوشتههای مربوط به مادر از «فرزندان مجاهدش» سخن میگویند، همیشه منظور فرزندان خونی او نیست. گزارشهای سالهای پایانی زندگیاش از حمایت پیگیر او از کسانی که آنان را فرزندان مبارزش میدانست و حضور مداومش در برنامههای مربوط به اشرف سخن میگویند.
اینجا دیگر آن مادر فصل اول را به سختی میتوان شناخت.
آن روز علاء باید برایش توضیح میداد «بچهها» چه کسانی هستند.
سالها بعد، خود مادر هزاران نفر را «بچههایش» میدانست.
از خانواده کوشالی به خانوادهای بسیار بزرگتر
این تحول شاید بزرگترین میراث زندگی مادر باشد.
چهار پسرش کشته شدند.
عصمت کشته شد.
منوچهر بزرگبشر نیز بعدها به فهرست عزیزان ازدسترفته خانواده اضافه شد.
دخترش نسرین در اشرف بود.
همسر یکی از دخترانش، حسن نورعلی، سالها بعد در حمله به لیبرتی کشته شد.
اما مادر هیچگاه تعریف خود از خانواده را به کسانی که از دست داده بود محدود نکرد.
یکی از متنهای یادبود او با زبانی شاعرانه از مادر میخواهد دامانش را از جنگلهای گیلان تا کردستان و آذربایجان و خراسان و خوزستان بگستراند و «پناهگاه همه فرزندان» باشد.
این تصویر ادبی است، اما بر یک واقعیت زندگی مادر تکیه دارد.
او همین کار را، در مقیاس زندگی خودش، کرده بود.
از خانهای در لاهیجان آغاز کرده بود.
به مشهد رسیده بود.
کودکان دیگران را پذیرفته بود.
از مبارزان دیگر بهعنوان فرزندانش یاد کرده بود.
و سرانجام پیوندش با اشرف به جایی رسیده بود که سرنوشت ساکنان آن برایش مسئلهای شخصی بود.
خانوادهای که جغرافیا نمیتوانست از هم جدا کند
از اینجا مفهوم دیگری وارد زندگی مادر میشود:
فاصله.
دیگر همه اعضای خانواده در یک شهر نبودند.
حتی در یک کشور نبودند.
بخشی در ایران.
بخشی در اروپا.
نسرین در اشرف.
و مادر در تبعید.
اما عجیب آنکه فاصله جغرافیایی، پیوند مادر با انتخابش را ضعیف نکرد.
در سالهای پایانی عمر، با وجود بیماریهای متعدد، گزارشها او را در تظاهرات و اقداماتی نشان میدهند که در حمایت از اشرف برگزار میشد. کسانی که او را از نزدیک میشناختند گفتهاند بیماری نیز بهآسانی نمیتوانست مانع حضورش شود.
این دیگر همان امتحان مشهد بود، اما در جغرافیایی دیگر.
در مشهد، علاء در زندان بود و مادر ادامه داد.
حالا نسرین کیلومترها دورتر در اشرف بود و مادر باز هم ادامه میداد.
فرزند میتوانست دور باشد.
کشور میتوانست عوض شود.
سن میتوانست بالا برود.
بدن میتوانست بیمار شود.
اما انتخاب هنوز همان انتخاب بود.
و درست از همینجا وارد مرحله بعدی زندگی محترم ایجهای میشویم.
خانه لاهیجان پشت سر مانده بود.
مشهد پشت سر مانده بود.
بسیاری از عزیزانش دیگر نبودند.
اما مادر زنده بود؛ و این بار باید مبارزه، مادری و تمام خاطراتش را با خود از مرزهای ایران عبور میداد.
تبعید برای او پایان راه نبود.
فقط جغرافیای راه را عوض کرد
فصل ششم
مادر پس از علاء؛ از یک فرزند تا فرزندانی بسیار
علاء نخستین بود.
نه نخستین فرزند مادر، بلکه نخستین دریچهای که از طریق آن محترم ایجهای با راهی آشنا شد که بعدها تمام زندگیاش را دربر گرفت.
خود مادر این نقطه آغاز را روشن گفته بود: پیش از علاء سازمان را نمیشناخت؛ علاء از دانشگاه تهران بازگشت، از مجاهدین گفت، مادر را با آنان آشنا کرد و سپس، به تعبیر خود مادر، «مسئولم شد».
اما اهمیت علاء در زندگی مادر فقط در همین آغاز نبود.
آزمون واقعی وقتی فرا رسید که علاء دیگر نبود.
اگر مادر پس از کشتهشدن علاء متوقف میشد، میشد تمام آن سالها را به تأثیر یک پسر بر مادرش فروکاست.
اما چنین نشد.
علاء رفت و مادر ماند.
و زنی که روزی از یک فرزند آموخته بود، در سالهای بعد به جایی رسید که دیگر فقط مادر علاء نبود.
فرزندانش بسیار شده بودند.
علاء رفت؛ انتخاب مادر نرفت
مادر از پیش میدانست راهی که پذیرفته بیهزینه نیست.
علاء این را از او پنهان نکرده بود. مادر بعدها به یاد میآورد که پسرش از احتمال از دست رفتن فرزندان، مال و زندگی، بیماری و تبعید با او سخن گفته بود و از او خواسته بود راه را ادامه دهد. مادر درباره همین رابطه جمله کوتاه اما بسیار مهمی داشت:
«این پسر من را تعلیم میداد.»
بعد علاء کشته شد.
کمال رفت.
شمس رفت.
نجم رفت.
عصمت نیز کشته شد.
اما همان سندی که این خاطره را از مادر ثبت کرده، بلافاصله یک واقعیت دیگر را نیز ثبت میکند: پس از کشتهشدن فرزندان، مادر در کنار نادر افشار، مسئول وقت مشهد، فعالیت خود را ادامه داد.
این «ادامه داد» شاید مهمترین فعل زندگی مادر کوشالی باشد.
او پیش از فقدان انتخاب کرد و پس از فقدان ادامه داد.
بنابراین مرگ علاء منشأ مبارزه مادر نبود.
مرگ علاء استقلال آن انتخاب را آشکار کرد.
از «پسر من» به «بچهها»
در آغاز، علاء برای مادر از «بچهها» گفته بود.
سالها بعد، خود مادر از همان واژه برای نسلی بسیار بزرگتر استفاده میکرد.
این تحول را نمیتوان با یک روز و یک تاریخ مشخص کرد. در زندگی مادر آرامآرام شکل گرفت.
نخست در مشهد دیدیم.
دو سه کودک که پدر و مادرشان کشته شده بودند زیر سرپرستی او قرار گرفتند.
یک مجروح را به خانه آورد و از او مراقبت کرد.
آن جوان در آغوشش جان داد و مادر پیکرش را با دستهای خودش دفن کرد.
در همان لحظه نیز فکر چهار پسر خودش از ذهنش بیرون نمیرفت.
پس گسترش مفهوم مادری از یک شعار آغاز نشده بود.
از عمل آغاز شده بود.
پیش از آنکه کسی مادر کوشالی را «مادر مجاهدین» بخواند، او در زندگی روزمره مسئولیت انسانهایی را پذیرفته بود که فرزند خونیاش نبودند.
بعدها این دایره بسیار بزرگتر شد.
«همه مبارزان و مجاهدین و دانشجویان قیام را فرزندان خود مینامید»
یکی از نوشتههایی که پس از درگذشت مادر منتشر شد، نکتهای را ثبت کرده که برای این فصل اهمیت محوری دارد. نویسنده میگوید مادر زخمهای کهنهاش را با ادامه مقاومت التیام میداد و:
«همه مبارزین و مجاهدین و دانشجویان قیام را فرزندان خود مینامید.»
این جمله پایان یک تحول طولانی است.
روزی یک علاء در خانه بود.
بعد چهار پسر بودند.
بعد عصمت به این خانواده پیوست.
بعد کودکان بیپدر و مادر مشهد وارد دایره مسئولیت مادر شدند.
بعد همرزمان فرزندانش.
بعد نسلهای تازه.
و سرانجام جوانانی که مادر حتی بسیاری از آنان را از نزدیک نمیشناخت، اما آنان را از دایره فرزندان خود بیرون نمیدید.
در این نقطه، «مادر» دیگر فقط یک نسبت خانوادگی نبود.
به بخشی از هویت سیاسی و انسانی محترم ایجهای تبدیل شده بود.
نه جایگزین علاء؛ ادامه علاء
اما باید یک تفاوت ظریف را حفظ کرد.
هزاران فرزند تازه، جای علاء را نگرفتند.
هیچکس نمیتوانست علاء را برای مادر جایگزین کند.
همان مادری که جوان مجروح را در مشهد دفن میکرد، در آن لحظه به چهار پسر خودش فکر میکرد. خاطره فرزندان واقعیاش هرگز پاک نشد.
پس وقتی مادر مبارزان دیگر را فرزندان خودش مینامید، معنایش فراموشکردن علاء نبود.
درست برعکس:
علاء تکثیر شده بود.
آنچه مادر در نخستین پسرش شناخته بود ــ باور، انتخاب، پذیرفتن خطر و ایستادن بر آن انتخاب ــ اکنون در جوانان دیگری میدید.
به همین دلیل عنوان این کتاب نیز از همین تحول معنا میگیرد:
از یک علاء تا هزاران علاء.
نه هزاران جایگزین برای یک پسر ازدسترفته؛
هزاران ادامه برای راهی که با آن پسر شناخته بود.
مادر داغ را به کنارهگیری تبدیل نکرد
فقدان میتوانست مادر را از میدان بیرون ببرد.
اما در روایتهای باقیمانده از او، اتفاق دیگری دیده میشود.
داغ به حافظه تبدیل شد.
حافظه به تعهد.
و تعهد به حضور.
کسانی که مادر را در سالهای بعد میشناختند، از زنی سخن میگویند که گذشته را با خود حمل میکرد، اما در گذشته زندگی نمیکرد.
چهار پسرش کشته شده بودند، اما تمام حرفش چهار پسر خودش نبود.
نسل بعدی برایش اهمیت داشت.
اشرف برایش اهمیت داشت.
زندانیان و مبارزان برایش اهمیت داشتند.
دانشجویان معترض برایش اهمیت داشتند.
همین ویژگی است که یکی از نزدیکانش در مراسم یادبود با این مضمون توصیف کرد که مادر در طول سه دهه، چه در دوران مبارزه و چه در تبعید، همراه و پشتیبان کسانی بود که آنها را فرزندان مجاهد خود میدانست.
این دیگر واکنش چند ماهه یک مادر به مرگ فرزند نبود.
سه دهه زندگی بود.
مادر نمیخواست فقط یادبود فرزندانش باشد
این نکته را باید پررنگ کرد.
مادر کوشالی میتوانست باقی عمرش را صرفاً به بزرگداشت چهار پسرش بگذراند.
میتوانست تمام هویتش را بر گذشته بنا کند.
اما زندگی او چنین نشد.
او به جای اینکه فقط حافظ نام فرزندان کشتهشدهاش باشد، خودش در صحنه باقی ماند.
این تفاوت بزرگی است.
یک «مادر داغدار» ممکن است از فرزندش سخن بگوید.
اما مادر کوشالی علاوه بر سخنگفتن، حضور داشت.
وقتی موضوع اشرف پیش آمد، حضور داشت.
وقتی تظاهرات برگزار میشد، حضور داشت.
وقتی تجمع و دادخواهی بود، حضور داشت.
وقتی بیماری و سن بالا رفت، باز هم تا جایی که بدنش اجازه میداد حضور داشت.
گزارش سالهای پایانی زندگی او تصریح میکند که با وجود بیماریهای متعدد، «پای ثابت» تظاهرات و اقداماتی بود که در حمایت از اشرف برگزار میشد و اصرار داشت در این برنامهها شرکت کند.
این همان مادر مشهد است.
فقط سالها گذشته است.
این بار اشرف پر از علاء بود
در مشهد، مادر یک مجروح را در آغوش گرفته بود.
سالها بعد، هزاران کیلومتر دورتر، اشرف برای او به جایی تبدیل شد که تعداد زیادی از کسانی که «فرزندان» خود میدانست در آن زندگی میکردند.
و این بار یکی از فرزندان خونی خودش نیز آنجا بود:
نسرین.
در سخنان مراسم یادبود مادر، صریحاً از «دختر مجاهد اشرفیاش، نسرین» نام برده شد.
پس اشرف برای مادر دو پیوند همزمان داشت.
یک پیوند خانوادگی روشن: دخترش آنجا بود.
و یک پیوند گستردهتر: ساکنان اشرف را نیز در همان دایرهای قرار داده بود که سالها بود از آن بهعنوان فرزندانش یاد میکرد.
به همین دلیل دفاع مادر از اشرف را نمیتوان صرفاً نگرانی یک مادر برای دخترش دانست.
اگر فقط نسرین مطرح بود، تمام زندگی پیشین مادر بیمعنا میشد.
او پیش از اشرف نیز چنین زندگی کرده بود.
در مشهد نیز فرزند دیگران را فرزند خودش دانسته بود.
اشرف فقط این مفهوم را در مقیاسی بسیار بزرگتر پیش روی او قرار داد.
هفت سالی که مادر آرام ننشست
در مراسم یادبود مادر، سیمین منافی از نقش او در «هفت سال پایداری» اشرف سخن گفت و تأکید کرد که مادر با وجود دردها و ناراحتیهای جسمی در دفاع از ساکنان اشرف در صحنه حاضر میشد و در مجامع بینالمللی و برنامههای دادخواهی شرکت میکرد.
این تصویر با گزارش دیگری از همان مجموعه کامل میشود: بیماریهای متعدد و آزاردهنده وجود داشت، اما مادر همچنان بر شرکت در برنامهها اصرار میکرد.
سن بالا رفته بود.
بدن دیگر بدن زن سالهای مشهد نبود.
چهار پسرش سالها بود که در کنارش نبودند.
اما یک چیز تغییر نکرده بود:
مادر هنوز احساس مسئولیت میکرد.
این بار شاید نمیتوانست مجروحی را بر دوش بگیرد یا پیکری را دفن کند.
اما میتوانست در خیابان بایستد.
میتوانست در تجمع حاضر شود.
میتوانست صدایش را بلند کند.
میتوانست بگوید کسانی که در اشرف هستند تنها نیستند.
و همین کار را کرد.
«مادر نفس را به آنها بخشیده بود»
در یکی از سخنرانیهای مراسم یادبود، تعبیری درباره مادر به کار رفته که از نظر ادبی بسیار گویاست. سخنران از دفاع از «فرزندان مجاهدش که مادر نفس را به آنها بخشیده بود» سخن میگوید.
این «نفس» دیگر نفس زیستی نیست.
مادر آنان را به دنیا نیاورده بود.
اما آنها را در دایره مادری خود پذیرفته بود.
اینجا معنای مادرشدن از زیستشناسی عبور کرده است.
و این همان چیزی است که از زندگی محترم ایجهای شخصیتی فراتر از یک خانواده میسازد.
چهار پسر خودش را نمیتوانست بازگرداند.
اما میتوانست نسبت خودش را با نسل بعدی انتخاب کند.
او کنارهگیری نکرد.
یاد فرزندانش را با حضور در کنار نسل زنده پیوند زد.
آنها را در نسل زنده جستوجو کرد.
از سوگ خصوصی به مسئولیت عمومی
شاید بتوان تمام تحول این بخش از زندگی مادر را در همین عبارت خلاصه کرد:
سوگ او خصوصی نماند.
درد شخصی را انکار نکرد.
اما آن را به انزوای شخصی تبدیل نکرد.
این دقیقاً همان نقطهای است که زندگی مادر کوشالی از سرگذشت یک خانواده فراتر میرود.
چهار پسر کشتهشده متعلق به زندگی خصوصی او بودند.
اما انتخاب مادر درباره اینکه پس از آن چه کند، یک کنش عمومی بود.
پس از آن همه فقدان نیز فعالیت او ادامه یافت.
این استمرار، دایره مسئولیت او را کوچکتر نکرد.
هرچه بیشتر از دست داد، دایره کسانی که خود را در برابرشان مسئول میدانست کوچکتر نشد.
بزرگتر شد.
مادر یک نسل نبود
زمان نیز در این میان اهمیت دارد.
علاء متعلق به نسلی بود که در دهه پنجاه وارد مبارزه سیاسی شد.
کمال در هجدهسالگی کشته شد.
دهه شصت گذشت.
دهه هفتاد گذشت.
دهه هشتاد رسید.
نسل تازهای از جوانان وارد اعتراضهای سیاسی شدند.
اما نوشتهای که پس از مرگ مادر منتشر شد، هنوز میگفت او «دانشجویان قیام» را نیز فرزندان خودش مینامید.
این یعنی مادر در نسل خودش متوقف نشده بود.
برای او سنِ فرزند مهم نبود.
سال تولد مهم نبود.
اینکه جوان متعلق به ۱۳۵۷ است یا نسلی که دههها بعد به خیابان آمده، مرز مادری او را تعیین نمیکرد.
پیوند در جای دیگری بود:
در انتخاب و آرمان مشترک.
به همین دلیل «هزاران علاء» فقط تعبیر شاعرانهای درباره تعداد زیاد انسانها نیست.
درباره عبور از نسلهاست.
علاء یکی بود.
اما آن الگویی که مادر در او دیده بود میتوانست در نسلهای بعد دوباره ظاهر شود.
بیماری آمد؛ مادر نرفت
در سالهای آخر، دشمن دیگری نیز وارد زندگی مادر شد:
فرسودگی جسم.
بیماریهای متعدد.
درد.
سن.
اما حتی این مرحله نیز ادامه همان داستان بود.
کسانی که در مراسم درگذشتش از او سخن گفتند، بارها به تضاد میان جسم بیمار و روحیه فعالش اشاره کردند. فاطمه رضایی گفت مادر آماده بود مبارزه را «تا هر زمان که لازم باشد و تا انتها» ادامه دهد، اما جسم رنجورش دیگر توان همراهی نداشت.
این سخن درباره مادر پس از مرگ او گفته شده است؛ اما رفتار سالهای آخرش پشتوانه آن بود.
او تا زمانی که میتوانست، میرفت.
در تجمع.
در اعتراض.
در دفاع از اشرف.
بیماری سرعتش را کم کرد.
اما انتخابش را عوض نکرد.
و اینجا زندگی مادر به شکل عجیبی به نخستین گفتوگویش با علاء بازمیگردد.
علاء سالها پیش گفته بود:
ممکن است فرزندانت را از دست بدهی.
ممکن است مالت را از دست بدهی.
ممکن است تبعید شوی.
ممکن است بیمار شوی.
سالها بعد، مادر تقریباً در انتهای همان مسیر ایستاده بود.
فرزندان را از دست داده بود.
تبعید را دیده بود.
بیماری آمده بود.
علاء دیگر نبود.
اما مادر هنوز بود.
از یک علاء تا هزاران علاء
اکنون میتوان عنوان این کتاب را بهتر فهمید.
این عنوان درباره تعداد نیست.
درباره تحول یک زن است.
در آغاز:
یک مادر بود و یک علاء.
علاء شناختی را به مادر منتقل کرد.
مادر انتخاب کرد.
بعد علاء را از دست داد.
بعد دیگر فرزندانش را.
اما مادر به جای آنکه با هر مرگ بخشی از جهانش را برای همیشه ببندد، مرزهای آن جهان را گسترش داد.
کودکان دیگر وارد شدند.
مجاهدان دیگر وارد شدند.
نسلهای بعد وارد شدند.
دانشجویان معترض وارد شدند.
اشرف وارد شد.
تا جایی که در روایت زندگی او، «فرزند» دیگر فقط کسی نبود که از او زاده شده باشد.
این مسیر از مادر علاء آغاز شد و به مادرِ فرزندانی بسیار رسید.
و شاید راز اصلی محترم ایجهای همین باشد:
او چهار پسرش را از یاد نبرد تا بتواند دیگران را دوست بدارد.
دیگران را نیز فرزند خود دانست، چون چهار پسرش را هرگز از یاد نبرد.
علاء در این معنا از زندگی مادر حذف نشد.
بزرگ شد.
تکثیر شد.
و در هر جوانی که مادر انتخاب و پایداری را در او میدید، چیزی از همان نخستین پسری را مییافت که روزی از تهران به خانه آمده و دریچهای تازه را به روی او گشوده بود.
اما این مادریِ گسترده دیگر نمیتوانست در جغرافیای ایران محصور بماند.
زندگی مادر وارد مرحلهای شده بود که سرکوب، تعقیب و حوادث سیاسی او را از سرزمینش دور میکرد؛ بیآنکه بتواند او را از انتخابش دور کند.
خانه عوض شد.
کشور عوض شد.
زبان محیط عوض شد.
اما مادر همان مادر ماند.
و فصل بعد، داستان همین جابهجایی است:
فصل هفتم
از ایران تا تبعید؛ جغرافیا عوض شد، انتخاب نه
تبعید برای مادر کوشالی از روزی آغاز نشد که پایش را از مرز ایران بیرون گذاشت.
پیش از آن، بسیاری از چیزهایی که انسان را به خانه و زادگاهش متصل میکند از او گرفته شده بود.
چهار پسرش دیگر نبودند.
علاء، کمال، شمس و نجم رفته بودند.
عصمت نیز نبود.
سالهای زندگی مخفی، تعقیب، زندان و مرگ اعضای خانواده، آن خانهای را که روزگاری در لاهیجان محل یک زندگی معمولی بود، برای همیشه تغییر داده بود.
با این همه، مادر هنوز در ایران مانده و مسئولیتهای سنگینی را بر دوش گرفته بود. یکی از اسناد مربوط به زندگی او بهصراحت میگوید:
«مادر تا زمانی که در داخل ایران بود سنگینترین مسئولیتها را به دوش کشید.»
بعد نوبت خروج از ایران رسید.
تاریخ دقیق و مسیر خروج مادر از ایران در مدارک باقیمانده ثبت نشده است. آنچه روشن است، ادامه فعالیت او پس از انتقال به خارج از کشور است:
مادر کشورش را ترک کرد؛ مبارزهاش را نه.
آنچه علاء گفته بود، یکییکی اتفاق افتاد
سالها پیش، وقتی علاء هنوز زنده بود، با مادر درباره بهای راهی که پیش روی او قرار داشت حرف زده بود.
مادر آن گفتوگو را هرگز فراموش نکرد.
از قول علاء میگفت:
«ممکن است ما نباشیم، چهار تا فرزندت از دست بروند، ثروت و مال و زندگیات برود، همه چیزت برود. مریض میشوی. تبعید میروی…»
این سخنان زمانی گفته شده بود که هنوز بسیاری از آن اتفاقها رخ نداده بودند.
اما اکنون مادر میتوانست به پشت سر نگاه کند.
چهار پسر را از دست داده بود.
خانه و زندگی گذشته از هم پاشیده بود.
سالهای مخفی را پشت سر گذاشته بود.
و حالا تبعید نیز از احتمال به واقعیت تبدیل شده بود.
بعدها بیماری نیز آمد.
تقریباً تمام آن بهایی که روزی علاء دربارهاش سخن گفته بود، به شکلی وارد زندگی مادر شد.
اما یک چیز اتفاق نیفتاد:
مادر از انتخابش برنگشت.
تبعید؛ نه عقبنشینی، بلکه تغییر میدان
برای بسیاری از انسانها، خروج اجباری یا ناگزیر از میهن آغاز زندگی دیگری است؛ برای مادر کوشالی، خروج از ایران به پایان فعالیت سیاسیاش تبدیل نشد.
او همان مسیر را در جغرافیایی تازه ادامه داد.
سندی که از مسئولیتهای او در ایران سخن میگوید، بلافاصله ادامه میدهد:
«بعد هم که به خارج کشور منتقل شد همواره یکی از عناصر ثابت و پابرجای تظاهرات و تجمعها و حتی ملاقاتهای سیاسی بود.»
این جمله برای شناخت دوره تبعید مادر بسیار مهم است.
فعالیت او در ایران با خروج از کشور قطع نشد.
شکلش عوض شد.
در ایران، بخشی از فعالیتهای او در شرایط امنیتی و پنهان انجام میشد.
خانه میتوانست محل پناهدادن باشد.
مجروحی میتوانست نیمهشب به آنجا برسد.
کودکانی که والدینشان را از دست داده بودند میتوانستند به مسئولیت مادر سپرده شوند.
در اروپا، میدان دیگری وجود داشت:
خیابان.
تجمع.
تظاهرات.
جلسه.
ملاقات سیاسی.
دادخواهی.
حمایت از اعضای مقاومت و فعالیتهای دادخواهانه.
و بعدها، دفاع از اشرف.
مادر با همان منطق پیشین وارد این میدان شد.
زنی که قرار نبود در تبعید بازنشسته شود
در زندگی مادر یک خط پیوسته وجود دارد.
در هر مرحله میتوانست بگوید:
«دیگر سهم من تمام شده است.»
بعد از علاء میتوانست.
بعد از کمال میتوانست.
بعد از شمس و نجم میتوانست.
بعد از عصمت میتوانست.
بعد از خروج از ایران، بیش از هر زمان دیگری میتوانست.
هیچکس از مادری که چهار پسرش را از دست داده بود انتظار نداشت باقی عمر خود را نیز در تظاهرات و فعالیت سیاسی بگذراند.
اما مسئله برای مادر «وظیفهای که دیگران از او انتظار داشتند» نبود.
انتخاب خودش بود.
همین است که تبعید او را باید متفاوت خواند.
او فقط مادری داغدار نبود که در اروپا سکونت کرده باشد.
او فعالیتی را که در ایران آغاز کرده بود، با امکانات و شرایط تازه ادامه داد.
لاهیجان با او آمده بود
با این همه، خروج از ایران به معنای بریدن از ایران نبود.
برای فهم این بخش از زندگی مادر، باید دوباره به لاهیجان برگردیم.
به بوی چای.
به شکوفههای نارنج.
به خیابانهایی که علاء در آنها شناخته شده بود.
به گورستان آقاسیدمحمد.
به خانهای که روزگاری چهار پسر در آن رفتوآمد میکردند.
تبعید چنین خاطراتی را پاک نمیکند.
انسان آنها را در چمدان نمیگذارد؛ در خودش حمل میکند.
مادر نیز ایران را با خودش برد.
اما ایران برای او فقط خاطره زادگاه نبود.
مسئلهای زنده بود.
به همین دلیل فعالیت سیاسیاش در خارج کشور ادامه پیدا کرد.
او نمیخواست فقط درباره گذشته حرف بزند.
با آنچه در زمان حال اتفاق میافتاد نیز درگیر بود.
این بار سلاح مادر حضورش بود
در مشهد، شکل مسئولیت مادر متناسب با شرایط آن روز بود.
در اروپا شکل دیگری پیدا کرد.
اسناد باقیمانده از سالهای تبعید، بارها یک تصویر را تکرار میکنند:
مادر در صحنه است.
در تجمع.
در تظاهرات.
در برنامههای سیاسی.
در ملاقاتها.
در دادخواهی.
این استمرار مهمتر از هر واقعه منفرد است.
زیرا درباره یک روز یا یک مناسبت صحبت نمیکنیم.
درباره سالها حرف میزنیم.
در یکی از سخنرانیهای مراسم یادبودش، از او بهعنوان زنی یاد شد که طی سه دهه، «چه در میدانهای نبرد و چه در دوران تبعید» همراه کسانی بود که فرزندان مجاهد خود میدانست و در مجامع بینالمللی و فعالیتهای دادخواهی حضور داشت.
این استمرار، تبعید مادر را تعریف میکند.
جغرافیا تغییر کرده بود.
نقش او نه.
از فعالیت مخفی تا فعالیت علنی
این تغییر خود معنای تاریخی مهمی داشت.
در ایران، بسیاری از کارهایی که مادر انجام میداد باید پنهان میماند.
اما در اروپا، او میتوانست علناً بایستد.
میتوانست تصویر فرزندانش را حمل کند.
میتوانست در جمع حرف بزند.
میتوانست در تظاهرات شرکت کند.
میتوانست برای کسانی که در ایران امکان سخنگفتن نداشتند دادخواهی کند.
میتوانست در ملاقات سیاسی حاضر شود.
این بار کسی لازم نبود از بیرون حدس بزند مادر کوشالی چه انتخابی کرده است.
خودش در خیابان ایستاده بود.
تصاویر باقیمانده از مادر نیز در همین نقطه اهمیت تاریخی پیدا میکنند.
زن سالخوردهای که در عکسها پلاکارد به دست دارد، مشت خود را بالا برده یا در کنار دیگر زنان در یک تجمع ایستاده، همان زنی است که سالها پیش در خانهای در مشهد مجروحی را در آغوش گرفته بود.
ظاهر صحنه تغییر کرده است.
اما رشتهای که دو تصویر را به هم متصل میکند، همان انتخاب است.
عکسها از اینجا سند میشوند
در فصلهای نخست زندگی مادر، تصاویر کمی از فعالیتهای او در اختیار داریم.
اما در دوران تبعید، دوربین بیشتر حضور دارد.
در دوران تبعید، عکسها نیز بخش مهمتری از روایت زندگی مادر میشوند.
از این فصل به بعد، عکسهای مادر نباید فقط میان صفحات قرار گیرند تا کتاب زیباتر شود.
آنها بخشی از روایتاند.
در یک عکس، سن مادر را میبینیم.
در دیگری حضورش را در تجمع.
در عکس دیگری پلاکاردی در دست اوست.
در تصویری کنار زنان دیگری ایستاده است.
در تصویری دیگر دستش را به نشانه اعتراض بالا برده است.
این تصاویر یک نکته را ثابت میکنند که شاید صد صفحه توصیف نتواند به همان روشنی نشان دهد:
مادر در تبعید تماشاگر نشده بود.
بدن پیر شده بود.
اما هنوز در میدان بود.
تبعید، دایره فرزندان مادر را نیز بزرگتر کرد
خروج از ایران یک تحول دیگر نیز به وجود آورد.
در ایران، دایره ارتباط مادر هرچند گسترده شده بود، هنوز به جغرافیای مشخصی متصل بود.
در خارج کشور، او با جامعه بزرگتری از هواداران، اعضای مقاومت، خانوادهها و ایرانیان تبعیدی روبهرو شد.
همان مفهومی که در فصل پیش دیدیم ــ گسترش مادری از فرزندان خونی به «فرزندانی بسیار» ــ در تبعید امکان ظهور گستردهتری پیدا کرد.
دیگر فقط مادر چهار پسر کوشالی نبود.
یکی از نوشتههای مربوط به او، مادر را «مادر همه مجاهدان» مینامد.
این تعبیر متعلق به نویسندگان آن منابع است، اما از خلأ نیامده بود.
رفتار خود مادر پشت آن قرار داشت.
او مبارزان و دانشجویان معترض را فرزندان خود مینامید.
در تجمعهای آنان حاضر میشد.
در دفاع از آنان فعالیت میکرد.
و با بالا رفتن سن نیز این رابطه را رها نکرد.
فرانسه؛ خانهای که جای لاهیجان را نگرفت
سرانجام فرانسه به یکی از اصلیترین جغرافیاهای زندگی تبعیدی مادر تبدیل شد.
اورسوراواز در اسناد سالهای پایانی او بارها ظاهر میشود.
بعدها مجلس یادبود او نیز در اورسوراواز برگزار شد.
و هنگامی که زندگیاش پایان یافت، پیکرش در گورستان سرژی، در شمال پاریس، به خاک سپرده شد.
این دو نقطه ــ لاهیجان و سرژی ــ فاصلهای بسیار بیشتر از چند هزار کیلومتر دارند.
یک سوی آن، شهری در گیلان است که داستان آغاز شد.
سوی دیگر، گورستانی در شمال پاریس که داستان زندگی مادر در آن پایان یافت.
اما میان این دو نقطه، یک خط مستقیم وجود دارد:
انتخابی که عوض نشد.
و بعد اشرف وارد زندگی روزانه مادر شد
در سالهای تبعید، نام یک مکان بیش از پیش در زندگی مادر حضور پیدا کرد:
اشرف.
اشرف برای مادر فقط یک قرارگاه سیاسی در عراق نبود.
دخترش نسرین آنجا بود.
و کسانی که مادر آنها را فرزندان گسترده خود میدانست نیز آنجا زندگی میکردند.
به همین دلیل هرچه وضعیت اشرف بحرانیتر شد، حضور مادر در اروپا نیز پررنگتر شد.
گزارش سالهای پایانی زندگی او میگوید که در دورهای که فعالیتها و تجمعهای متعددی درباره اشرف برگزار میشد، مادر «پای ثابت» این برنامهها بود و با وجود بیماری اصرار داشت حضور داشته باشد.
اینجا مفهوم تبعید به شکلی عجیب وارونه میشود.
از نظر جغرافیایی، مادر از اشرف دور بود.
اما از نظر زندگی روزانه، اشرف به او نزدیک شده بود.
خبرهایش را دنبال میکرد.
برای ساکنانش نگران بود.
در دفاع از آنان به خیابان میرفت.
و یکی از فرزندان خودش نیز در همانجا بود.
بیماری هم آرامآرام وارد صحنه شد
اما زمان کار خودش را میکرد.
سالها مبارزه.
فشارهای روحی.
سن.
و بیماریهای متعدد.
اسناد مربوط به سالهای آخر زندگی مادر بارها به وضعیت جسمانی دشوار او اشاره میکنند.
اما نکتهای که تقریباً در همه این خاطرات تکرار میشود، نه بیماری بلکه واکنش مادر به بیماری است.
بیماری برای او دلیلی برای تغییر انتخاب نبود.
محدودیت بود.
گاهی مانع بود.
اما پایان نبود.
یکی از سخنرانان مراسم یادبود گفت جسم رنجور مادر سرانجام دیگر توان همراهی با روحیه پرتحرکش را نداشت.
این جمله شاید بهترین توصیف سالهای پایانی او باشد.
بدن آهستهآهسته عقب میماند.
مادر نمیخواست عقب بماند.
از یک خانه مخفی در مشهد تا خیابانهای اروپا
اکنون میتوان دو تصویر را کنار هم گذاشت.
در تصویر نخست، زنی در مشهد است.
چند کودک را نگهداری میکند.
مجروحی در خانه دارد.
صبح جوان در آغوشش جان میدهد.
راهی برای انتقال پیکر ندارد.
خودش او را دفن میکند.
در تصویر دوم، همان زن سالها پیرتر شده است.
در اروپا زندگی میکند.
بیمار است.
اما در تظاهرات حاضر میشود.
در تجمع میایستد.
در ملاقات سیاسی شرکت میکند.
برای اشرف فعالیت میکند.
میان این دو تصویر دههها فاصله است.
اما شخصیت اصلی عوض نشده است.
شرایط عوض شده؛ شکل عمل عوض شده؛ جغرافیا عوض شده؛ انتخاب نه.
این همان خطی است که زندگی محترم ایجهای را از آغاز تا پایان به هم متصل میکند.
و حالا داستان به یکی از مهمترین ایستگاههای خود میرسد.
جایی که برای مادر هم خانه دخترش بود، هم محل زندگی شمار زیادی از کسانی که آنان را فرزندان خود میدانست، و هم نمادی از ادامه همان راهی که نخستینبار علاء به روی او گشوده بود.
این بار باید به عراق برویم.
به قرارگاهی که نامش برای سالها با زندگی مادر گره خورد:
فصل هشتم
اشرف؛ مادر در کنار فرزندان انتخابشدهاش
برای مادر کوشالی، اشرف فقط نام یک مکان نبود.
اگر زندگی او را از لاهیجان تا مشهد و از ایران تا تبعید دنبال کرده باشیم، اشرف ادامه طبیعی همان مسیری بود که سالها پیش با یک نام آغاز شده بود:
علاء.
روزی علاء از «بچهها» برای مادر گفته بود. مادر هنوز آنان را نمیشناخت. بعدها خودش وارد همان راه شد، چهار پسرش را از دست داد، عصمت را از دست داد، از ایران خارج شد و در تبعید نیز مبارزه را ادامه داد.
سالها گذشته بود.
حالا یکی از دختران خودش، نسرین کوشالی، در اشرف بود. اسناد مراسم درگذشت مادر نیز صریحاً از نسرین بهعنوان «دختر مجاهد اشرفیاش» نام میبرند.
اما رابطه مادر با اشرف را نمیتوان فقط با حضور نسرین توضیح داد.
نسرین یکی از فرزندان مادر بود.
اشرف، در نگاه مادر، پر از فرزندان دیگر او نیز بود.
اشرف؛ جایی که مفهوم «فرزند» عینیت پیدا کرد
در فصلهای پیش دیدیم که گسترش دایره مادری محترم ایجهای یک تعبیر ادبی نبود.
در مشهد، کودکانی را که والدینشان کشته شده بودند سرپرستی کرده بود.
مجروحی را به خانه آورده و از او مراقبت کرده بود.
آن جوان در آغوشش جان داده بود.
بعد چهار پسر خودش را از دست داده بود.
اما عاطفه مادری او کوچکتر نشده بود.
سالها بعد، از مبارزان و مجاهدان و دانشجویان معترض بهعنوان فرزندانش یاد میکرد.
اشرف جایی بود که این مفهوم گسترده مادری برای او صورت ملموستری پیدا کرد.
آنجا دیگر سخن از چند نفر نبود.
جمع بزرگی از اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران در یک نقطه زندگی میکردند؛ و در میان آنان نسرین نیز حضور داشت.
به همین دلیل، هر خبری که از اشرف میرسید برای مادر صرفاً یک خبر سیاسی نبود.
خبر فرزندانش بود.
نسرین؛ پیوند خون و انتخاب
حضور نسرین در اشرف اهمیت ویژهای داشت.
چهار پسر مادر کشته شده بودند.
اما داستان این خانواده با آنان پایان نیافته بود.
نسرین خودش مسیر سیاسی خود را انتخاب کرده و در اشرف حضور داشت. در مراسم یادبود مادر نیز هنگامی که از نسرین نام برده شد، او نه صرفاً بهعنوان دختر مادر، بلکه بهعنوان «دختر مجاهد اشرفیاش» معرفی شد.
اینجا دو نوع پیوندی که سراسر زندگی مادر را همراهی کرده بود، در یک نفر جمع میشد:
پیوند خون و پیوند انتخاب.
نسرین دخترش بود.
اما در همان حال، یکی از همان انسانهایی بود که راه سیاسی و تشکیلاتی خود را انتخاب کرده بودند.
برای مادری که خودش این مسیر را پیموده بود، این تفاوت بسیار مهم بود.
او نسرین را فقط به این دلیل که دخترش بود در اشرف نمیدید.
او انتخاب دخترش را نیز میدید.
مادر اشرف را از دور زندگی میکرد
فاصله جغرافیایی زیاد بود.
مادر در اروپا بود.
نسرین در عراق.
اما فاصله، اشرف را از زندگی روزانه مادر بیرون نبرد.
برعکس، هرچه شرایط اشرف دشوارتر شد، فعالیت مادر در اروپا نیز بیشتر با آن گره خورد.
یکی از گزارشهای مربوط به سالهای آخر زندگی او میگوید:
«مادر کوشالی پای ثابت هر تظاهرات و هر اقدامی که برای خنثی کردن توطئههای بیشمار علیه اشرف صورت میگرفت بود.»
و بلافاصله اضافه میکند که با وجود بیماری، مادر اصرار داشت در این صحنهها حضور داشته باشد.
این فقط حمایت کلامی نبود.
مادر میرفت.
سنش بالا بود.
بیمار بود.
راه برایش آسان نبود.
اما وقتی پای اشرف در میان بود، تا جایی که جسمش اجازه میداد خودش را به صحنه میرساند.
همین حضور است که اشرف را به یکی از فصلهای اصلی زندگی مادر تبدیل میکند.
شبی که اشرف زیر بمباران بود
یکی از خاطرات باقیمانده، این رابطه را بسیار روشن نشان میدهد.
حسین اخوان از شبی در جریان جنگ عراق یاد میکند که اشرف زیر بمباران نیروهای آمریکایی و بریتانیایی بود. در روایت او، مادر کوشالی آن شب تا صبح بیدار ماند.
فردای همان شب، با وجود کهولت سن و بیماری، او را در تظاهراتی در بروکسل دید.
مادر از او پرسید:
«با اینهمه دشمن چه میشود؟»
این خاطره کوتاه، شاید بیش از هر توضیح دیگری رابطه مادر با اشرف را نشان دهد.
شب را بیدار مانده است.
نگران است.
دخترش آنجاست.
بسیاری از کسانی که آنان را فرزندان خودش میداند آنجا هستند.
صبح میشود.
اما مادر در خانه نمیماند.
بلند میشود و به تظاهرات بروکسل میرود.
نگرانی او به عمل تبدیل میشود.
این همان الگویی است که پیشتر نیز در زندگیاش دیدهایم.
همان مادر مشهد، این بار در بروکسل
فاصله میان این دو صحنه را ببینیم.
سالها پیش در مشهد، مجروحی در آغوش مادر جان داده بود.
مادر میتوانست از وحشت فلج شود.
نشد.
فکر کرد چه باید بکند و عمل کرد.
سالها بعد در اروپا، اشرف بمباران میشد.
مادر شب را با نگرانی بیدار ماند.
صبح میتوانست بگوید بیمارم، پیرم، توان ندارم.
نگفت.
به بروکسل رفت.
این دو حادثه از نظر ابعاد و شرایط هیچ شباهتی به یکدیگر ندارند، اما یک ویژگی مشترک دارند:
محترم ایجهای در لحظه خطر، از نگرانی به کنش میرسید.
همین ویژگی است که اجازه نمیدهد او را فقط «مادر چهار پسر کشتهشده» بنامیم.
او خودش یک کنشگر بود.
هفت سال؛ نه یک روز
دفاع مادر از اشرف واکنش به یک حادثه نبود.
سالها ادامه داشت.
در مراسم یادبود او، سیمین منافی این دوره را با اشاره به «هفت سال پایداری» اشرف به یاد آورد و گفت مادر در تمام این دوران، با وجود دردها و ناراحتیهای جسمی، در دفاع از کسانی که فرزندان خود میدانست حضور داشت و در مجامع بینالمللی و فعالیتهای دادخواهی شرکت میکرد.
پس باید تصویر مادر را از یک تظاهرات خاص فراتر ببریم.
بروکسل یک نمونه است.
پاریس نمونهای دیگر.
تجمعها و برنامههای مختلف نمونههای دیگر.
مجموع اینها یک رفتار مستمر را نشان میدهد.
در اسناد مراسم خاکسپاری نیز هنگامی که حاضران از مادر یاد میکنند، یکی از تصاویر ماندگارشان «مشتهای گرهکردهاش در تظاهرات و اکسیونها» و «دفاع جانانه» او از اشرف است.
پس عکسهایی که از مادر با دست بالا یا پلاکارد در تجمعها باقی ماندهاند، حاشیه زندگی او نیستند.
آنها متن زندگی او هستند.
بیماری یک واقعیت بود؛ عقبنشینی نه
نباید از مادر تصویری ساخت که گویی جسم نداشت و درد را احساس نمیکرد.
اسناد درست عکس این را میگویند.
او بیمار بود.
بیماریهایش متعدد بود.
سنش بالا رفته بود.
بدنش دیگر توان سالهای مشهد را نداشت.
اما همین واقعیت، معنای حضورش را بیشتر میکند.
گزارشهای سالهای آخر او میگویند با وجود بیماری اصرار داشت در برنامههای مربوط به اشرف حاضر شود.
بنابراین مسئله این نیست که مادر درد نداشت.
مسئله این است که درد تصمیمش را عوض نکرد.
بدن محدودش میکرد.
اما تا زمانی که میتوانست حرکت کند، حضور داشت.
یک تفاوت اساسی؛ مادر فقط نگران نسرین نبود
در این نقطه ممکن است سادهترین توضیح این باشد:
مادر به خاطر نسرین از اشرف دفاع میکرد.
این توضیح بخشی از حقیقت را در خود دارد، اما تمام حقیقت نیست.
طبیعی است که حضور دخترش نگرانی مادر را چند برابر میکرد.
اما تمام زندگی گذشته او نشان میدهد که رابطهاش با اشرف به نسرین محدود نبود.
پیش از اشرف، مادر از کودکان دیگر نگهداری کرده بود.
پیش از اشرف، مجروحی را که پسرش نبود در آغوش گرفته بود.
پیش از اشرف، پس از کشتهشدن فرزندان خودش فعالیت را ادامه داده بود.
و در سالهای بعد، مبارزان و دانشجویان معترض را نیز فرزندان خود مینامید.
پس نسرین یک پیوند بسیار عمیق و شخصی با اشرف بود.
اما تنها پیوند نبود.
مادر در اشرف یک دختر داشت؛ اما اشرف را خانه یک دختر نمیدید. آنجا را خانه فرزندانی بسیار میدید.
از «بچهها»ی علاء تا «فرزندان» مادر
حالا میتوان به نخستین گفتوگوی علاء و مادر برگشت.
علاء از «بچهها» برای مادر گفته بود.
آن روز مادر هنوز نمیدانست این واژه تا کجا وارد زندگیاش خواهد شد.
سالها بعد، همان زن دیگر خودش از نسلهای مبارز بهعنوان فرزندانش یاد میکرد.
این شاید یکی از عمیقترین تحولهای زندگی محترم ایجهای باشد.
در آغاز:
علاء واسطه میان مادر و «بچهها» بود.
در پایان:
مادر خودش برای آن «بچهها» مادر شده بود.
و اشرف بزرگترین تجسم این تحول بود.
پیوند مادر با اشرف
حضور نسرین در اشرف و فعالیت پیگیر مادر در اروپا برای حمایت از ساکنان آن، پیوند او با اشرف را به بخشی از سالهای پایانی زندگیاش تبدیل کرده بود.
در خاطرات خانوادگی از حضور خود مادر در اشرف نیز یاد شده است، اما تاریخ و جزئیات این سفر در مدارک متنی باقیمانده ثبت نشده است.
آنچه در اسناد بهروشنی دیده میشود، حضور مکرر مادر در تظاهرات و برنامههای مرتبط با اشرف در اروپاست.
اشرف در سالهای پایانی زندگی مادر
هرچه به پایان زندگی مادر نزدیک میشویم، اشرف پررنگتر میشود.
این همزمانی مهم است.
بدن مادر ضعیفتر میشد.
اما شرایط اشرف نیز دشوارتر میشد.
به همین دلیل سالهای پایانی عمر او به جای آنکه دوران آرام بازنشستگی باشد، با نگرانی و فعالیت همراه شد.
در گزارش خاکسپاری مادر، وقتی دوستان و همراهانش میخواستند آنچه را از او به یاد دارند خلاصه کنند، سه تصویر در کنار هم قرار میگیرد:
لبخندش،
مشتهای گرهکردهاش در تظاهرات،
و دفاعش از اشرف.
این سه تصویر اتفاقی کنار هم قرار نگرفتهاند.
لبخند، شخصیت او را نشان میدهد.
مشت گرهکرده، اعتراضش را.
و اشرف، جایی را که بخش بزرگی از انرژی سالهای آخرش صرف دفاع از آن شد.
۶ و ۷ مرداد ۱۳۸۸؛ آزمونی دیگر
در ۲۸ و ۲۹ ژوئیه ۲۰۰۹، نیروهای امنیتی عراق وارد کمپ اشرف شدند. گزارشهای عفو بینالملل و دیدهبان حقوق بشر از کشتهشدن شماری از ساکنان و زخمیشدن شمار زیادی در جریان این عملیات خبر دادند؛ آمار اولیه در گزارشها متفاوت بود و بعدها عفو بینالملل دستکم ۹ کشته را ثبت کرد.
برای مادر کوشالی، این رویداد با حضور نسرین در اشرف و سالها فعالیت او در حمایت از ساکنان آن پیوند داشت.
اسناد مربوط به مادر نیز حضور او را، با وجود بیماری، در اقدامات و تظاهرات دفاع از اشرف ثبت کردهاند.
این بار مادر دیگر جوان نبود.
اما شیوه پاسخ او همان بود: حضور در فعالیتهای اعتراضی و دادخواهانه در اروپا.
اشرف، پاسخ نهایی به یک پرسش قدیمی
سالها پیش علاء به مادر گفته بود:
ممکن است ما نباشیم.
ممکن است چهار فرزندت را از دست بدهی.
ممکن است زندگیات را از دست بدهی.
ممکن است بیمار شوی.
ممکن است تبعید شوی.
آن روز هنوز معلوم نبود مادر در برابر تحقق این پیشبینیها چه خواهد کرد.
اما اشرف پاسخ نهایی را داده بود.
چهار پسر نبودند.
تبعید اتفاق افتاده بود.
بیماری آمده بود.
سن بالا رفته بود.
و مادر هنوز در تظاهرات ایستاده بود.
علاء دیگر نبود که بگوید:
«مادر، ادامه بده.»
دیگر لازم نبود.
مادر خودش میدانست چرا ایستاده است.
از یک علاء تا اشرف
حالا عنوان کتاب معنای عینیتری پیدا میکند.
«از یک علاء تا هزاران علاء» فقط جملهای درباره عاطفه مادر نیست.
یک مسیر تاریخی است.
یک علاء در لاهیجان.
مادری که از طریق او با سازمان آشنا شد.
چهار پسری که از دست رفتند.
عصمتی که راه خودش را انتخاب کرد.
کودکانی که مادر سرپرستی کرد.
مجروحی که در آغوشش جان داد.
تبعید.
نسلهای تازه.
نسرین.
و سرانجام اشرف.
در این مسیر، علاء فراموش نشد.
تکثیر شد. هر بار که مادر برای دفاع از اشرف به خیابان میرفت، همان انتخابی را ادامه میداد که دههها پیش در خانهای در لاهیجان آغاز شده بود.
اشرف برای محترم ایجهای فقط محل زندگی نسرین نبود. جایی بود که مفهوم «فرزندان انتخابشده» برای او صورتی عینی پیدا کرده بود؛ انسانهایی که با آنان نسبت خونی نداشت، اما سرنوشتشان را از سرنوشت خود جدا نمیدانست.
سالها میگذشت و مادر پیرتر میشد. بیماریها بیشتر میشدند و توان جسمیاش کمتر؛ اما هنوز هرجا پای اشرف و کسانی که فرزندانش میدانست در میان بود، میخواست حاضر باشد. اسناد سالهای پایانی زندگیاش نیز همین حضور مداوم را ثبت کردهاند.
اکنون مسئله دیگری پیش روی او بود: بدنی که آرامآرام توانش را از دست میداد و ارادهای که حاضر نبود میدان را ترک کند.
فصل نهم
مادری که بیماری هم خانهنشینش نکرد
سالهای آخر زندگی محترم ایجهای را نمیتوان فقط با یک کلمه توصیف کرد: بیماری.
بیماری وجود داشت؛ جدی هم بود. اسناد و خاطرات نزدیکانش بارها از دردها و ناراحتیهای جسمی و بیماریهای متعدد او سخن گفتهاند. اما اگر این سالها را فقط از دریچه بیماری ببینیم، درست همان اشتباهی را تکرار کردهایم که از آغاز این کتاب کوشیدهایم از آن دور بمانیم: تعریف مادر با آنچه بر او گذشته بود، نه با آنچه خودش انتخاب میکرد و انجام میداد.
در سالهای پایانی، جسم مادر آرامآرام توانش را از دست میداد.
اما مادر هنوز میخواست برود.
هنوز میخواست حاضر باشد.
هنوز وقتی پای اشرف و فرزندانی که آنجا داشت در میان بود، بیماری را دلیل کافی برای ماندن در خانه نمیدانست.
این بار مبارزه او با زندان و زندگی مخفی و دفن پیکر یک مجروح در حیاط خانه تعریف نمیشد.
مبارزه گاهی فقط همین بود:
بلندشدن از بستر، لباس پوشیدن و رفتن.
بیماری بود؛ اما همه زندگی نبود
کسانی که مادر را در سالهای آخر از نزدیک دیده بودند، از بیماریهای متعدد او خبر داشتند. در گزارش مراسم درگذشتش نیز بهصراحت از «بیماریهای متعدد و آزاردهنده» سخن گفته شده است.
اما همین گزارش بلافاصله مادر دیگری را نیز نشان میدهد؛ زنی که در همان وضعیت جسمی، در برنامهها و تظاهرات مربوط به اشرف حاضر میشد و بر حضورش اصرار داشت.
پس دو تصویر را نباید از هم جدا کرد:
مادر بیمار بود.
و مادر فعال بود.
دومی، اولی را انکار نمیکند.
اتفاقاً کنار هم قرارگرفتن این دو است که سالهای آخر زندگی او را معنا میکند.
وقتی بدن دیگر با اراده همراه نبود
یکی از کسانی که در مراسم یادبود مادر سخن گفت، این تضاد را با جملهای روشن بیان کرد. فاطمه رضایی گفت مادر همچنان میخواست راهش را ادامه دهد، اما:
«جسم رنجورش توان حمل روح پرتلاش او را نداشت.»
در این جمله اغراق ادبی هم هست، اما پشت آن واقعیتی دیده میشود که اسناد دیگر نیز تأییدش میکنند:
توان جسمانی مادر کاهش یافته بود، ولی علاقهاش به حضور در فعالیتها باقی مانده بود.
این تفاوت مهم است.
او فعالیت را کنار نگذاشته بود و بعد بیمار نشده بود.
بیمار شده بود و هنوز میخواست فعالیت کند.
یک بار دیگر، پیشگویی علاء
در این مرحله از زندگی مادر، آن گفتوگوی قدیمی با علاء بار دیگر معنایی تازه پیدا میکند.
علاء زمانی که هنوز بسیاری از حوادث آینده رخ نداده بود، به مادر گفته بود که این راه میتواند بهای سنگینی داشته باشد:
فرزندان ممکن است از دست بروند.
مال و زندگی ممکن است از دست برود.
تبعید ممکن است پیش بیاید.
و بیماری نیز ممکن است برسد.
سالها گذشته بود و تقریباً همه آنها اتفاق افتاده بودند.
چهار پسر دیگر نبودند.
تبعید اتفاق افتاده بود.
زندگی لاهیجان دیگر فقط خاطره بود.
و حالا بیماری نیز آمده بود.
اما پاسخ مادر به آخرین بخش آن هشدار، همان پاسخی بود که به بخشهای پیشین داده بود:
ادامه.
بیماری نتوانست اشرف را از زندگی مادر بیرون ببرد
سالهای آخر عمر مادر با یکی از پرتنشترین دورههای اشرف همزمان شد.
دخترش نسرین آنجا بود.
و همانطور که دیدیم، رابطه مادر با اشرف فقط به نسرین محدود نمیشد.
در یکی از سخنرانیهای مراسم یادبود او گفته شد که مادر در «هفت سال پایداری» اشرف، با وجود دردها و ناراحتیهای جسمی، در برنامههای دفاع از ساکنان آن حضور داشت و در مجامع بینالمللی و فعالیتهای دادخواهی شرکت میکرد.
این یعنی بیماری دقیقاً در زمانی شدت گرفته بود که مادر احساس میکرد باید بیشتر در صحنه باشد.
دو نیرو در جهت مخالف حرکت میکردند.
بدن میگفت کمتر.
انتخاب میگفت بیشتر.
سالهای پایانی زندگی مادر حاصل کشاکش همین دو بود.
«پای ثابت»
گاهی دو کلمه بیش از چند صفحه توضیح معنا دارند.
در گزارش فعالیتهای مادر در سالهای آخر، درباره حضورش در برنامههای مربوط به اشرف آمده است:
«مادر کوشالی پای ثابت هر تظاهرات و هر اقدامی… بود.»
پای ثابت.
نه مهمان یک مراسم.
نه کسی که سالی یک بار برای یاد فرزندانش حاضر شود.
نه مادری که فقط نامش در اعلامیهها باشد.
«پای ثابت» یعنی حضور تکرارشونده.
و ادامه همان سند از اصرار او برای شرکت در این برنامهها با وجود بیماری سخن میگوید.
پس وقتی به عکسهای مادر در این سالها نگاه میکنیم، باید سن و وضعیت جسمی او را هم ببینیم.
آن دست بالا رفته متعلق به زن جوان سالهای مشهد نیست.
آن چهره، دههها داغ، تبعید و بیماری را پشت سر گذاشته است.
اما هنوز آمده است.
یک شب بیداری، یک صبح در بروکسل
خاطره حسین اخوان که در فصل قبل آوردیم، در اینجا از زاویه دیگری معنا پیدا میکند.
اشرف در جریان جنگ عراق زیر بمباران بود.
مادر شب را بیدار ماند.
او سالخورده و بیمار بود.
صبح روز بعد، اخوان او را در تظاهرات بروکسل دید.
این فقط داستان علاقه مادر به اشرف نیست.
داستان غلبه مکرر تصمیم بر محدودیت جسمی است.
شب نخوابیده.
نگران دخترش بوده.
نگران دیگر ساکنان اشرف بوده.
بیمار بوده.
اما صبح به بروکسل رفته است.
همین یک صحنه میتواند نماد سالهای آخر مادر باشد.
مادر را نباید شکستناپذیر ساخت
اما در روایت این سالها یک خطر وجود دارد.
نباید از مادر انسانی افسانهای بسازیم که خسته نمیشد، درد نداشت و بیماری بر او اثر نمیگذاشت.
چنین تصویری حتی از عظمت انتخابش کم میکند.
اگر درد وجود نداشته باشد، تحمل آن نیز معنایی ندارد.
اگر رفتن آسان باشد، رفتن فضیلتی ویژه نیست.
مادر درد داشت.
خسته میشد.
بدنش محدود شده بود.
و سرانجام همان بدن دیگر نتوانست ادامه دهد.
این واقعیت را باید همانگونه که هست پذیرفت.
مقاومت مادر در این نبود که بیماری بر او اثر نمیگذاشت.
در این بود که تا جایی که میتوانست، اجازه نمیداد بیماری درباره انتخاب سیاسی و اجتماعیاش تصمیم بگیرد.
دستهایی که دیگر توان سالهای مشهد را نداشتند
زمان تغییرات خودش را روی بدن مادر نوشته بود.
دستهایی که زمانی پیکر خونین یک جوان را در چادر پیچیده و برای دفنکردنش زمین را آماده کرده بودند، دیگر همان توان را نداشتند.
پاهایی که روزگاری در شرایط دشوار زندگی مخفی حرکت کرده بودند، دیگر مانند گذشته نبودند.
اما در تصاویر سالهای آخر، همان دستها هنوز بالا میروند.
همان پاها هنوز او را به تجمع میرسانند.
همین جاست که عکسهای مادر باید در کتاب سخن بگویند.
نه با زیرنویسهای طولانی.
گاهی فقط کافی است زیر یکی از تصاویر سالخوردگی او بنویسیم:
«سالها گذشته بود؛ انتخاب نه.»
و زیر تصویری از حضورش در یک تجمع:
«بیماری سرعتش را کم کرد، اما تا زمانی که توان داشت، او را خانهنشین نکرد.»
این عکسها ادامه متناند.
پنج چهرهای که همیشه همراهش بودند
سالهای پایانی مادر فقط سالهای فعالیت نبود.
سالهای حافظه نیز بود.
علاء.
کمال.
شمس.
نجم.
عصمت.
نامها متعلق به دهه شصت بودند، اما برای مادر در دهه هشتاد به گذشتهای مرده تبدیل نشده بودند.
یکی از نوشتههای پس از درگذشتش، از چشمهایی سخن میگوید که زندگی مادر و از دست رفتن «پنج جگرگوشه» را دیده بودند. همان نوشته میگوید او زخمهای قدیمی را با ادامه مقاومت پیوند میزد و مبارزان، مجاهدین و دانشجویان معترض را فرزندان خود مینامید.
این همان حلقهای است که بارها در زندگی مادر دیدهایم:
خاطره گذشته، او را از حال جدا نمیکرد؛ به حال متصلش میکرد.
او منتظر مرگ ننشسته بود
این شاید مهمترین نکته درباره پایان زندگی مادر باشد.
وقتی امروز زندگی او را از انتها نگاه میکنیم، میدانیم که سال ۱۳۸۹ پایان راه است.
اما خود انسانها زندگی را از انتها نمیبینند.
مادر نمیدانست آخرین تظاهراتش آخرین تظاهرات است.
نمیدانست کدام دیدار آخرین دیدار خواهد بود.
نمیدانست آخرین بار چه زمانی دستش را در یک تجمع بالا خواهد برد.
زندگی ادامه داشت.
او نیز برای ادامه آن برنامه داشت.
فاطمه رضایی در مراسم یادبود گفت بیماری اجازه نداد مادر به آرزویی که برای آینده ایران داشت برسد و تأکید کرد که او میخواست فعالیتش را تا پایان ادامه دهد.
یعنی مادر خودش را در پایان راه نمیدید.
بدن زودتر از اراده متوقف شد.
آخرین سال؛ اشرف هنوز آنجا بود
سال ۱۳۸۹ رسید.
مادر به پایان عمر نزدیک میشد، اما اشرف همچنان بخشی از زندگی او بود.
این نکته از آن جهت اهمیت دارد که داستان مادر با گذشته بسته نشد.
آخرین دغدغههایش فقط قبر چهار پسرش در ایران نبود.
یکی از دخترانش، نسرین، در اشرف بود.
و بسیاری از کسانی که آنان را فرزندان خود میدانست در همانجا زندگی میکردند.
بنابراین حتی در آخرین مرحله زندگی، مفهوم «مادر پس از علاء» همچنان زنده بود.
علاء دههها پیش کشته شده بود.
اما مادر هنوز برای «علاءهای» دیگری نگران بود.
و سرانجام، جسم ایستاد
در پاییز ۱۳۸۹، این مسیر طولانی به پایان رسید.
منابع مربوط به مراسم یادبود و خاکسپاری، از مرگ مادری سخن میگویند که بیماریهای متعدد در سالهای آخر جسمش را فرسوده کرده بود.
این بار دیگر مسئله یک تظاهرات نبود که با وجود درد بتوان خود را به آن رساند.
بدن دیگر همراهی نکرد.
زنی که از لاهیجان آمده بود؛
که از طریق علاء با یک راه سیاسی آشنا شده بود؛
که پذیرفته بود پسرش مسئولش شود؛
که خطر را شنیده و عقب نکشیده بود؛
که چهار پسرش را از دست داده بود؛
که عصمت را از دست داده بود؛
که در مشهد مسئولیت گرفته بود؛
که کودکان دیگران را نگهداری کرده بود؛
که جوان مجروحی در آغوشش جان داده بود؛
که تبعید را تجربه کرده بود؛
که در اروپا به خیابان آمده بود؛
که شب بمباران اشرف نخوابیده و صبح به بروکسل رفته بود؛
و که در سالخوردگی هنوز میخواست در کنار فرزندان انتخابشدهاش بایستد،
این بار دیگر نتوانست برخیزد.
اما حتی اینجا نیز داستان مادر با یک تخت بیماری تمام نمیشود.
آخرین تصویر زندگی او را دیگران ساختند:
یارانش،
دوستانش،
خانوادهاش،
و کسانی که سالها او را «مادر» صدا کرده بودند.
آنها باید این بار مادر را بدرقه میکردند.
راهی که با علاء آغاز شده بود، به آخرین بدرقه رسیده بود.
فصل دهم
آخرین بدرقه؛ از اورسوراواز تا سرژی
این بار مادر نمیرفت تا در تظاهراتی شرکت کند.
قرار نبود پلاکاردی در دست بگیرد.
قرار نبود مشت گرهکردهاش در میان جمعیت بالا برود.
قرار نبود با همان لبخندی که دوستانش از آن بسیار گفتهاند، به کسانی که نگرانش بودند اطمینان بدهد که هنوز میتواند ادامه دهد.
این بار دیگران آمده بودند تا او را بدرقه کنند.
محترم ایجهای کوشالی، زنی که بخش بزرگی از زندگیاش را در رفتن گذرانده بود ــ از لاهیجان به مشهد، از زندگی عادی به فعالیت سیاسی، از ایران به تبعید و از خانه به تجمع و تظاهرات ــ به پایان راه رسیده بود.
اما حتی آخرین بدرقه او نیز یک مراسم صرفاً خانوادگی نبود.
همان دایرهای که مادر در طول زندگی بزرگ کرده بود، حالا گرد او جمع شده بود.
اورسوراواز؛ جایی برای بازگفتن یک زندگی
در ۶ مهر ۱۳۸۹، در اورسوراواز، مراسم یادبود مادر کوشالی برگزار شد. اسناد باقیمانده از این مراسم نشان میدهند که بخش مهمی از سخنان آن روز نه درباره لحظه مرگ، بلکه درباره مسیر زندگی مادر بود.
نام علاء دوباره آمد.
نام کمال، شمس و نجم آمد.
نام عصمت آمد.
نام نسرین که در اشرف بود، آمد.
از مشهد گفته شد.
از سالهای تبعید.
از اشرف.
از تظاهرات.
از بیماری.
و از مادری که با وجود همه اینها تا جایی که توان داشت در صحنه باقی مانده بود.
گویی برای بدرقه محترم ایجهای، ناگزیر باید تمام راهی را که پیموده بود یک بار دیگر مرور میکردند.
زیرا مرگ مادر را نمیشد جدا از زندگیاش فهمید.
«فرزندم، من مادر کوشالی هستم»
در همان مجلس، خاطرهای از نحوه معرفی مادر بازگو شد.
جملهای بسیار ساده:
«فرزندم! من مادر کوشالی هستم. چهار پسرم را از دست دادهام. یکی هم عروسم به نام عصمت شریعتی و یکی هم منوچهر بزرگبشر که پسر خواهرم بود.»
در نقل مستقیم، همان واژه «عروسم» را که خود مادر به کار برده حفظ میکنیم؛ در متن این کتاب، عصمت را همانگونه که از آغاز قرار گذاشتیم، همسر علاء مینامیم.
اما مهمتر از واژهها، شیوه معرفی مادر است.
او نام خودش را میگوید و بلافاصله از کسانی میگوید که از دست داده است.
این فقدانها بخشی از هویت او شده بودند.
اما تمام هویت او نبودند.
اگر تمام زندگی محترم ایجهای را فقط از همین یک جمله بخوانیم، یک مادر داغدار میبینیم.
اگر ادامه زندگیاش را بخوانیم، زنی را میبینیم که بعد از همین فقدانها ایستاد، مسئولیت پذیرفت، تبعید شد، فعالیت کرد و تا سالخوردگی در صحنه ماند.
این کتاب درباره هر دو است.
داغ و انتخاب.
نام علاء در آخرین مجلس نیز حاضر بود
طبیعی بود که در مجلس یادبود مادر، علاء جای ویژهای داشته باشد.
او نخستین پسر مادر بود.
اما مهمتر، همان کسی بود که مادر دربارهاش گفته بود:
«او من را با سازمان آشنا کرد، بعد مسئولم شد و من خیلی خوشحال شده بودم.»
چه فاصلهای میان آن روز و این روز بود.
روزی علاء جوان از تهران آمده بود و درباره راهی تازه با مادر حرف زده بود.
اکنون چند دهه گذشته بود.
علاء سالها بود که نبود.
اما زنی که او با آن راه آشنا کرده بود، آن مسیر را تا آخر عمر ادامه داده بود.
در اورسوراواز، دیگر برای فهم رابطه علاء و مادر لازم نبود کسی توضیح زیادی بدهد.
زندگی مادر خودش پاسخ بود.
نسرین آن سوی فاصله
در این بدرقه یک غیبت نیز معنای ویژه داشت.
نسرین در اشرف بود.
در سخنان مراسم نیز از او بهعنوان دختر مادر که در اشرف حضور داشت یاد شد.
این جزئیات، حلقهای دیگر از زندگی مادر را میبست.
سالها پیش، مادر نگران پسرانی بود که نمیدانست چه بر سرشان آمده است.
در سالهای آخر، بخشی از نگرانی و فعالیتش با اشرف گره خورده بود؛ جایی که نسرین نیز در آن حضور داشت.
اکنون مادر رفته بود و نسرین دور از محل بدرقه او بود.
اما اشرف در همان مجلس نیز حضور داشت؛ در سخنها، در خاطرهها و در پیامهایی که برای مادر خوانده شد.
از مادر علاء تا مادری که بسیاری او را «مادر» میخواندند
یکی از ویژگیهای مراسم بدرقه این بود که دایره حاضران فقط به خانواده خونی مادر محدود نبود.
گزارش خاکسپاری از حضور اعضا و هواداران مقاومت، دوستان و همرزمان او سخن میگوید.
این همان دایرهای بود که طی سالها بزرگ شده بود.
در آغاز، «مادر» یک نسبت روشن داشت:
مادر علاء و خواهران و برادرانش.
اما در پایان زندگی، کسان دیگری نیز او را مادر میخواندند.
این اتفاق یکشبه نیفتاده بود.
در مشهد آغاز شده بود.
در سرپرستی کودکان.
در مراقبت از مجروح.
در رابطه با نسلهای بعد.
در تظاهرات.
در دفاع از اشرف.
و حالا هنگام مرگ، همان خانواده گسترده برای بدرقهاش آمده بود.
از اورسوراواز به سرژی
آخرین بخش سفر مادر در شمال پاریس طی شد.
گزارش مراسم خاکسپاری ثبت کرده است که حوالی ساعت ۱۴ روز سهشنبه، پیکر محترم ایجهای کوشالی بر دوش همراهانش در گورستان سرژی به سوی محل دفن برده شد.
بر پیکرش نماز خوانده شد.
پس از خاکسپاری، حاضران مزارش را گلباران کردند.
پیامی از مریم رجوی نیز توسط شهرزاد صدر حاجسیدجوادی خوانده شد و پس از آن چند تن از نزدیکان و همراهان مادر سخن گفتند.
جزئیات سادهاند.
ساعت دو بعدازظهر.
گورستانی در شمال پاریس.
جمعیتی گرد یک پیکر.
نماز.
خاک.
گل.
چند سخن کوتاه.
اما پشت این صحنه ساده، بیش از سه دهه زندگی ایستاده بود.
این بار دیگر مادر در صف تظاهرات نبود
یکی از گزارشهای همان مراسم، هنگام توصیف خاطره مادر، به تصویری اشاره میکند که برای این کتاب بسیار ارزشمند است:
مشتهای گرهکرده او در تظاهرات و اکسیونها.
این چیزی بود که در ذهن دوستانش مانده بود.
نه فقط بیماری.
نه فقط داغ چهار پسر.
نه فقط پیری.
بلکه حضور.
در آخرین بدرقه، آن دستها دیگر بالا نمیرفتند.
دیگران گل در دست داشتند.
و شاید همین تضاد، پایان زندگی مادر را بهتر از هر عبارت دیگری تصویر کند.
زنی که سالها خودش در صف ایستاده بود، اکنون دیگران در صف بدرقه او ایستاده بودند.
پنج چهره در کنار مادر
مرگ مادر دوباره نام کسانی را که پیش از او رفته بودند زنده کرد.
علاءالدین.
کمالالدین.
شمسالدین.
نجمالدین.
عصمت شریعتی.
این پنج نام در سخنان مراسم بارها تکرار شدند.
اما تفاوت بزرگی وجود داشت.
وقتی آنها از دست رفتند، مادر مانده بود.
اکنون مادر نیز رفته بود.
برای سالها او حافظ زنده آن خاطرهها بود؛ کسی که میتوانست درباره علاء حرف بزند، درباره گفتوگوهایشان، درباره هشدارهای او، درباره لحظه شنیدن خبر مرگش و درباره آنچه بعد از فرزندانش بر او گذشته بود.
با مرگ مادر، بخشی از حافظه زنده آن نسل نیز از میان میرفت.
به همین دلیل ثبت روایتهایش اهمیت پیدا میکند.
آن جملهها دیگر تکرارشدنی نیستند.
چشمهایی که بسیار دیده بودند
یکی از نوشتههایی که پس از مرگ مادر منتشر شد، از «چشمهای خسته» او سخن گفت؛ چشمهایی که زندگی طولانی، فقدان فرزندان و سالهای مبارزه را دیده بودند.
این تصویر شاعرانه است، اما پشت آن یک حقیقت ساده قرار دارد.
مادر بسیار دیده بود.
سقوط سلطنت را دیده بود.
تحولات پس از انقلاب را دیده بود.
فعالیت علاء را دیده بود.
بازداشتها را دیده بود.
مرگ فرزندانش را دیده بود.
زندگی مخفی را دیده بود.
تبعید را دیده بود.
نسلهای تازه را دیده بود.
اشرف را از دور دنبال کرده بود.
و در پایان، ایران هنوز برایش مسئلهای تمامشده نبود.
او با گذشته زندگی نمیکرد.
گذشته را با خودش به زمان حال آورده بود.
گلها روی خاک سرژی
پس از خاکسپاری، مزار مادر با گل پوشانده شد.
در نوشتهای دیگر که پس از مراسم منتشر شد، نویسنده از عکسهای قبر پوشیده از گل مادر سخن میگوید و با زبانی شاعرانه برگهای پاییزی و لالاییهای مادر را کنار هم مینشاند.
پاییز بود.
این بار نه بهار لاهیجان با عطر چای و شکوفه نارنج، بلکه پاییز فرانسه.
دو سر یک زندگی.
یک سوی آن لاهیجان.
سوی دیگر سرژی.
میان این دو، مسیری که هیچکس در آغاز نمیتوانست پیشبینی کند.
اما این کتاب در سرژی تمام نمیشود
زندگی جسمانی محترم ایجهای در فرانسه پایان یافت.
اما اگر کتاب را همینجا ببندیم، مهمترین پرسش بیپاسخ میماند:
از مادر کوشالی چه ماند؟
فقط یک قبر در سرژی؟
چند عکس؟
نام چهار پسر؟
چند سخنرانی در مراسم یادبود؟
نه.
آنچه از مادر باقی ماند را باید در چند سطح جستوجو کرد.
در خانوادهای که داستانش با مرگ چهار پسر تمام نشد.
در نسرین و نسلهای بعد.
در خاطره کسانی که او را از نزدیک دیده بودند.
در روایتهایی که از مشهد باقی مانده است.
در عکس زنی سالخورده که هنوز در تظاهرات ایستاده است.
در جملهای که میگفت علاء او را با سازمان آشنا کرد و بعد مسئولش شد.
در کودکانی که زمانی از آنان نگهداری کرد.
در آن جوان مجروحی که در آغوشش جان داد.
در اشرفیانی که آنان را فرزندان خود میدانست.
و شاید بیش از همه، در یک تحول:
زنی که با یک علاء آغاز کرد و دایره مادریاش آنقدر گسترده شد که دیگر با نسبت خونی تعریف نمیشد.
پس خاک سرژی پایان کتاب نیست.
فقط پایان زندگی مادر است.
فصل بعد باید از مرگ فاصله بگیرد و به میراث برسد؛ به این پرسش که پس از همه آن سالها، از محترم ایجهای کوشالی چه چیزی باقی ماند و چرا زندگی او هنوز ارزش روایتکردن دارد.
فصل یازدهم
آنچه از مادر ماند؛ میراث یک انتخاب
پس از خاکسپاری، گلها میمانند و عکسها.
بعد گلها پژمرده میشوند.
آدمها از گورستان بازمیگردند.
مراسم پایان مییابد.
و پرسش اصلی تازه آغاز میشود:
از یک زندگی چه میماند؟
از محترم ایجهای کوشالی چه ماند؟
پاسخ را نمیتوان فقط در شمار فرزندانی جست که از دست داد. اگر چنین کنیم، بار دیگر مادر را با رنجهایی تعریف کردهایم که بر او تحمیل شد و نه با تصمیمهایی که خودش گرفت.
میراث مادر کوشالی پیش از هر چیز، میراث یک انتخاب بود.
انتخابی که یکبار انجام نشد.
بارها آزموده شد.
با مرگ علاء.
با از دست رفتن کمال.
با شمس و نجم.
با عصمت.
با زندگی مخفی.
با تبعید.
با بیماری.
و هر بار همان پرسش پیش روی مادر قرار گرفت:
حالا چه میکنی؟
زندگی او پاسخ این پرسش است.
آنچه علاء آغاز کرد، به علاء ختم نشد
اگر بخواهیم یک خط مستقیم از آغاز تا پایان زندگی سیاسی مادر بکشیم، نقطه نخست آن علاء است.
خودش هیچ ابهامی در این باره باقی نگذاشته بود:
«اولین پسرم علاء بود. من از طریق این پسرم با سازمان آشنا شدم. خودم هیچ آشنایی با سازمان نداشتم.»
و در ادامه رابطهای را توصیف کرده بود که برای فهم تمام زندگی بعدی او کلیدی است:
«او من را با سازمان آشنا کرد، بعد مسئولم شد و من خیلی خوشحال شده بودم.»
همینجا میتوانست همهچیز به علاء وابسته بماند.
یک مادر تحت تأثیر پسرش قرار گرفته است؛ پسر کشته میشود؛ رابطه نیز پایان مییابد.
اما زندگی محترم ایجهای خلاف این مسیر را پیمود.
علاء آغاز بود.
نه پایان.
مرگ او نشان داد آنچه به مادر منتقل شده بود دیگر متعلق به علاء نبود. مادر آن را فهمیده، پذیرفته و به انتخاب خودش تبدیل کرده بود.
این شاید نخستین و مهمترین چیزی باشد که از مادر ماند:
استقلال انتخاب پس از فقدان کسی که راه را نشان داده بود.
مادری که فقط سوگوار نماند
چهار پسر از یک خانواده.
علاءالدین.
کمالالدین.
شمسالدین.
نجمالدین.
و در کنار آنان عصمت، همسر علاء.
در مراسم پس از مرگ مادر نیز این نامها دوباره در کنار یکدیگر تکرار شدند.
همین مقدار برای شکستن بسیاری از انسانها کافی بود.
اما درباره مادر کوشالی، شمار کشتهشدگان خانواده فقط زمانی معنای کامل پیدا میکند که ببینیم پس از آنها چه کرد.
او در مشهد ماند و فعالیت کرد.
از کودکان مراقبت کرد.
مجروحی را پذیرفت.
وقتی آن جوان در آغوشش جان داد، خودش با شرایطی که داشت برای دفن پیکرش اقدام کرد.
بعدها از ایران خارج شد.
در تبعید به فعالیت ادامه داد.
در تجمعها حاضر شد.
از اشرف دفاع کرد.
تا سالخوردگی رفت.
پس میراث مادر در تحمل رنج خلاصه نمیشود.
او رنج را به کنارهگیری تبدیل نکرد.
این تفاوت اساسی است.
مادری، نقطه ضعف او نبود
در بسیاری از روایتهای سیاسی، عاطفه و مبارزه در برابر یکدیگر قرار داده میشوند؛ گویی انسان برای ایستادگی باید کمتر احساس کند.
زندگی مادر کوشالی عکس آن را نشان میدهد.
او عاطفه مادری را کنار نگذاشت تا مبارزه کند.
همان عاطفه گسترده شد.
در روایت مشهد، وقتی پیکر آن جوان را در خاک میگذاشت، ذهنش پیش چهار پسر خودش بود:
«همهاش یاد بچههای خودم بودم.»
و میپرسید:
«این چهار تا پسرم بود که الان رفتند؟ هستند؟ چه بر سرشان آمد؟»
پس او هنگام انجام مسئولیتی برای دیگری، فرزندان خودش را فراموش نکرده بود.
اتفاقاً از دل همان مادری بود که دیگری نیز برایش بیگانه نماند.
این یکی از مهمترین میراثهای اوست.
دایره عاطفهاش پس از آن همه فقدان بسته نشد.
گسترش پیدا کرد.
از فرزندان من تا فرزندان بسیار
یکی از روشنترین جملههایی که درباره سالهای بعد مادر باقی مانده، این است که او:
«همه مبارزین و مجاهدین و دانشجویان قیام را فرزندان خود مینامید.»
اینجاست که عنوان کتاب از یک عنوان زیبا فراتر میرود.
از یک علاء تا هزاران علاء.
ما هنوز این عبارت را بهصورت یک نقلقول لفظبهلفظ از مادر در اسناد موجود پیدا نکردهایم؛ بنابراین آن را در گیومه به مادر نسبت نمیدهیم.
اما تمام مسیر زندگی او، مفهوم این عنوان را میسازد.
یک علاء، مادر را با راهی آشنا کرد.
بعد مادر انسانهای بیشتری را در همان دایره دید.
ابتدا کسانی که کنار فرزندانش بودند.
بعد کودکانی که نیاز به مراقبت داشتند.
بعد مبارزان نسلهای دیگر.
بعد دانشجویان معترض.
بعد اشرف.
بنابراین «هزاران علاء» در این کتاب یک عدد نیست.
نام یک گسترش است.
گسترش مادری از یک خانه به نسلی بزرگتر.
علاء تکثیر شد، اما جایگزین نشد
این نکته را باید برای همیشه روشن نگه داشت.
وقتی میگوییم مادر از یک علاء به فرزندانی بسیار رسید، معنایش این نیست که علاء برای او قابل جایگزینی بود.
هیچ فرزندی جای فرزند دیگری را نمیگیرد.
مادر نیز چنین نکرد.
او تا پایان، علاء را با نام و خاطره خودش حمل کرد.
آنچه تکثیر شد شخص علاء نبود؛ معنایی بود که مادر در انتخاب او شناخته بود.
همین است که عنوان کتاب را از یک استعاره عاطفی به یک مفهوم تاریخی تبدیل میکند.
علاء یک انسان مشخص بود؛ با زندگی، ورزش، دانشگاه، فعالیت سیاسی، بازداشت و مرگ خودش.
اما پس از او نسلهای دیگری آمدند.
مادر میان آن نسلها و انتخاب نخستین پسرش پیوند میدید.
پس علاء یگانه ماند.
و در همان حال، راهی که به مادر نشان داده بود یگانه نماند.
میراث دوم؛ انتخابی که ارثی نبود
در این خانواده چند نسل وارد فعالیت سیاسی شدند.
اما نباید این موضوع را به یک «ارث خانوادگی» ساده کرد.
اتفاقاً اهمیت خانواده کوشالی در این است که انتخاب سیاسی را نمیتوان مانند نام خانوادگی از پدر و مادر به فرزند منتقل کرد.
علاء انتخاب خودش را داشت.
عصمت انتخاب خودش را داشت.
مادر انتخاب خودش را کرد.
نسرین نیز مسیر خودش را پیمود.
نقطه اتصال آنان فقط نسبت خانوادگی نبود.
انتخابهایی بود که در یک مقطع تاریخی به یکدیگر رسیدند.
به همین دلیل در این کتاب عصمت را صرفاً «همسر علاء» تعریف نکردیم.
و نسرین را نیز صرفاً «دختر مادر» نمیبینیم.
همانطور که خود محترم ایجهای را نیز نمیتوان فقط «مادر چهار پسر» تعریف کرد.
هرکدام صاحب زندگی خود بودند.
و همین استقلال است که پیوندشان را معنادارتر میکند.
میراث سوم؛ ادامهدادن
شاید اگر بخواهیم تمام زندگی مادر را در یک فعل خلاصه کنیم، آن فعل «تحملکردن» نباشد.
ادامهدادن باشد.
تحمل، ممکن است منفعل باشد.
اما ادامهدادن، عمل میخواهد.
علاء کشته شد؛ ادامه داد.
فرزندان دیگر را از دست داد؛ ادامه داد.
از ایران خارج شد؛ ادامه داد.
پیر شد؛ ادامه داد.
بیمار شد؛ تا جایی که توان داشت ادامه داد.
در اسناد سالهای پایانی زندگیاش آمده است که با وجود بیماریهای متعدد، «پای ثابت» برنامهها و تظاهرات مربوط به اشرف بود و برای شرکت در آنها اصرار داشت.
این همان زن سالهای مشهد است.
فقط جسمش تغییر کرده.
میدانش تغییر کرده.
جغرافیایش تغییر کرده.
اما پاسخ او به حوادث زندگی تغییر نکرده است:
ادامه.
میراث چهارم؛ حضور
مادر نظریهپرداز نبود.
از او کتاب سیاسی باقی نمانده است.
مجموعه مقالهای ننوشته است.
سخنرانیهای مفصل نظری از او در اختیار نداریم.
آنچه از او باقی مانده، بیشتر از جنس عمل است.
خانه.
مجروح.
کودک.
خاک.
تبعید.
خیابان.
تظاهرات.
اشرف.
و عکسهایی که این حضور را ثبت کردهاند.
این نکته در ارزیابی زندگی او مهم است.
قرار نیست اهمیت هر انسان سیاسی را با تعداد کتابهایی که نوشته یا مقامهایی که داشته اندازه بگیریم.
بعضی زندگیها خودشان سندند.
مادر کوشالی بیشتر از آنکه درباره پایداری بنویسد، آن را زندگی کرد.
عکسها؛ بخش دیگری از میراث مادر
از مادر عکسهایی باقی مانده که اکنون ارزششان بیشتر از یک یادگاری خانوادگی است.
در بعضی، زنی سالخورده را میبینیم.
در بعضی در جمع دیگران ایستاده است.
در برخی پلاکارد دارد.
در برخی دستش بالا رفته است.
و در برخی فقط چهرهای است که آثار سن و سالها تجربه را با خود دارد.
وقتی این عکسها کنار زندگینامه قرار میگیرند، معنایشان عوض میشود.
دیگر فقط عکس «مادر کوشالی» نیستند.
هر تصویر بخشی از یک زمان است.
عکسهای کتاب، تا جایی که اطلاعاتشان باقی مانده، با تاریخ، مکان و مناسبت همراه میشوند؛ نه برای تزئین صفحات، بلکه برای مستندکردن حضور.
نه برای تزئین صفحات.
برای مستندکردن حضور.
تصویر مادر سالخورده در یک تجمع، وقتی ارزش واقعی خود را پیدا میکند که خواننده بداند این زن پیش از رسیدن به آن لحظه چه راهی پیموده است.
میراث پنجم؛ حافظه
با مرگ مادر، یک آرشیو زنده نیز از دست رفت.
او کسی بود که میتوانست بگوید علاء در خانه چه میگفت.
چگونه او را با سازمان آشنا کرد.
چه هشدارهایی به مادر داد.
مادر هنگام شنیدن خبر مرگ فرزندان چه کرد.
زندگی در مشهد چگونه بود.
مجروح چگونه به خانه رسید.
کودکان چگونه به او سپرده شدند.
تبعید چه معنایی داشت.
و سالهای بعد چگونه گذشت.
بخشی از این حافظه خوشبختانه ثبت شده است.
اما حتماً بخش بسیار بزرگتری با خود مادر رفته است.
همین واقعیت اهمیت سندهایی را که امروز داریم چند برابر میکند.
یک جمله کوتاه مادر ممکن است بیش از صفحات طولانی تحلیل به ما اطلاعات بدهد.
مثل همین:
«این پسر من را تعلیم میداد.»
در چند کلمه، هم علاء را میشناسیم، هم مادر را.
پسری که آموزش میدهد.
مادری که از آموختن از فرزندش ابایی ندارد.
و رابطهای که از قالب سنتی مادر و پسر فراتر میرود.
آنچه مادر به نسل بعد سپرد
میراث انسان فقط آن چیزی نیست که آگاهانه وصیت میکند.
گاهی شیوه زندگی او، خود پیام است.
از محترم ایجهای وصیتنامهای که تمام معنای زندگیاش را در چند بند جمع کرده باشد باقی نمانده است.
اما شاید نیازی هم نیست.
زندگیاش بارها حرفش را تکرار کرده است.
شناختن.
انتخابکردن.
پذیرفتن بها.
و ادامهدادن.
مهمتر اینکه این مسیر را یک زن سالخورده از ابتدا آماده و کامل در اختیار نداشت.
او نیز از جایی آغاز کرد.
خودش گفته بود:
«خودم هیچ آشنایی با سازمان نداشتم.»
این جمله اهمیت فوقالعادهای دارد.
زیرا مادر را از افسانه بیرون میآورد و دوباره انسان میکند.
او از ابتدا «مادر کوشالی» نبود.
محترم بود.
زنی با زندگی خودش.
بعد شناخت.
بعد انتخاب کرد.
بعد آزموده شد.
و در پایان به کسی تبدیل شد که دیگران او را با عنوان «مادر» میشناختند.
این تحول است که ارزش روایت دارد.
میراثی که در سرژی دفن نشد
در گورستان سرژی، یک پیکر دفن شد.
اما آنچه محترم ایجهای طی چند دهه ساخته بود، در آن قبر جا نمیشد.
علاء پیش از او رفته بود.
برادران علاء رفته بودند.
عصمت رفته بود.
مادر نیز رفت.
اما نسرین زنده بود.
نسل بعد وجود داشت.
کسانی که مادر را شناخته بودند، خاطرهاش را حمل میکردند.
اسناد باقی مانده بودند.
عکسها باقی مانده بودند.
و مهمتر از همه، نمونه یک زندگی باقی مانده بود.
نه زندگی بدون شکست.
نه زندگی بدون درد.
نه انسانی شکستناپذیر و افسانهای.
بلکه انسانی که بارها با موقعیتی روبهرو شد که میتوانست انتخاب پیشینش را کنار بگذارد و هر بار تصمیم گرفت ادامه دهد.
این، میراث مادر است.
و یک نکته که پس از مرگ مادر نیز ادامه یافت
داستان خانواده با مرگ محترم ایجهای در سال ۱۳۸۹ پایان نیافت.
سالها بعد نیز نام دیگری به فهرست فقدانهای این خانواده افزوده شد:
حسن نورعلی، همسر یکی از دختران مادر.
نام حسن نورعلی در میان کشتهشدگان حمله موشکی ۷ آبان ۱۳۹۴ به کمپ لیبرتی آمده است. در اطلاعات خانوادگی گردآوریشده برای این کتاب، او همسر یکی از دختران مادر معرفی شده است؛ نام آن دختر در مدارک موجود مشخص نشده است.
این حادثه پنج سال پس از مرگ مادر اتفاق افتاد.
محترم ایجهای دیگر نبود که آن خبر را بشنود.
اما از نظر تاریخ این خانواده، واقعه اهمیت دارد.
زیرا نشان میدهد مسیری که کتاب روایت کرده با مرگ مادر متوقف نشد.
نسلها و همسران فرزندان او همچنان در همان تاریخ حضور داشتند.
این واقعه نشان میدهد که تاریخ این خانواده با خاکسپاری مادر در سرژی پایان نیافت.
محترم دوباره از زیر نام «مادر» بیرون میآید
در پایان این فصل باید به نقطه آغاز کتاب بازگردیم.
ما کتاب را درباره «مادر کوشالی» آغاز کردیم.
اما هرچه جلو رفتیم، بیشتر با محترم ایجهای آشنا شدیم.
این شاید مهمترین دستاورد روایت باشد.
عنوان «مادر» زیباست، اما اگر مراقب نباشیم میتواند زن پشت آن را پنهان کند.
محترم فقط مادر علاء نبود.
فقط مادر چهار پسر نبود.
فقط مادر نسرین نبود.
حتی فقط «مادر مجاهدین» هم نبود.
او خودش یک انسان صاحب انتخاب بود.
شناخت.
پذیرفت.
عمل کرد.
هزینه داد.
و ادامه داد.
مادری یکی از عمیقترین ابعاد شخصیت او بود، اما جای اراده و هویت مستقلش را نمیگرفت.
اتفاقاً آنچه او را به «مادر کوشالی» تبدیل کرد، فقط زادن فرزندانش نبود.
نوع ایستادنش در کنار انتخاب خودش و انتخاب آنان بود.
یک علاء، هزاران ادامه
اکنون فقط یک گام تا پایان کتاب مانده است.
در آغاز، یک پسر بود و یک مادر.
علاء دری را گشود.
مادر از آن عبور کرد.
بعد مسیر از شخص علاء فراتر رفت.
اگر بخواهیم محترم ایجهای را فقط با یک صحنه به یاد بیاوریم، شاید انتخاب آن صحنه آسان نباشد.
مادر کنار علاء؟
مادر در مشهد؟
مادر هنگام دفن آن جوان؟
مادر در تبعید؟
مادر در تظاهرات؟
مادر نگران اشرف؟
یا مادر سالخوردهای که بدنش دیگر توان همراهی با ارادهاش را ندارد؟
شاید هیچکدام بهتنهایی کافی نباشند.
همه این تصاویر باید کنار هم قرار گیرند.
آنوقت یک زندگی دیده میشود.
زندگی زنی که روزی گفت:
«خودم هیچ آشنایی با سازمان نداشتم.»
و دههها بعد، در خاطره کسانی که بدرقهاش کردند، به مادری تبدیل شده بود که دایره فرزندانش از مرز خانواده خونی گذشته بود.
همین فاصله میان آن آغاز و این پایان، موضوع اصلی کتاب ماست.
و حالا میتوانیم به آخرین صفحه برسیم؛ نه برای تکرار زندگی مادر، بلکه برای پاسخ به پرسشی که از نخستین صفحه همراه ما بوده است:
چگونه «یک علاء» به «هزاران علاء» رسید؟
فرجام
از یک علاء تا هزاران علاء
این کتاب با مرگ آغاز نشد.
با آشنایی آغاز شد.
با پسری که روزی به خانه آمد و دریچهای را به روی مادرش گشود؛ و با مادری که حاضر شد گوش کند، بیاموزد و انتخاب کند.
محترم ایجهای بعدها آن آغاز را بسیار ساده تعریف کرد:
«اولین پسرم علاء بود. من از طریق این پسرم با سازمان آشنا شدم. خودم هیچ آشنایی با سازمان نداشتم.»
و بعد جملهای گفت که شاید کلید فهم تمام این کتاب باشد:
«او من را با سازمان آشنا کرد، بعد مسئولم شد و من خیلی خوشحال شده بودم.»
همهچیز از همینجا شروع شد.
نه از زندان.
نه از اعدام.
نه از تبعید.
نه از اشرف.
و نه از بیماری و مرگ.
از یک انتخاب شروع شد.
پیش از آنکه داغ برسد
این تمایز مهم است.
اگر داستان مادر کوشالی را از مرگ فرزندانش آغاز کنیم، ممکن است تصور کنیم زنی را میبینیم که داغ او را به سیاست کشاند.
اما چنین نبود.
محترم پیش از آنکه آن خبرهای سهمگین یکی پس از دیگری برسند، راهش را انتخاب کرده بود.
علاء خطر را نیز از او پنهان نکرد.
از روزی سخن گفته بود که شاید خودش نباشد.
از احتمال از دست رفتن فرزندان.
از دست رفتن مال و زندگی.
بیماری.
تبعید.
و مادر بعدها میگفت:
«این پسر من را تعلیم میداد.»
پس هنگامی که نخستین ضربهها رسیدند، مادر با جهانی کاملاً ناشناخته روبهرو نشده بود.
میدانست راهی که پذیرفته بیبها نیست.
آنچه نمیدانست، اندازه آن بها بود.
بعد، بها یکییکی از راه رسید
علاء رفت.
کمال رفت.
شمس رفت.
نجم رفت.
عصمت رفت.
خانهای که زمانی صدای فرزندان در آن بود، با نام کسانی پر شد که دیگر بازنمیگشتند.
میشد از همینجا زندگی مادر را فقط با یک کلمه ادامه داد:
سوگ.
اما زندگی محترم ایجهای مسیر دیگری رفت.
سوگ ماند.
مادر بودن ماند.
خاطره فرزندان ماند.
اما انتخاب نیز ماند.
و همین «ماندن» است که میان یک زندگی سراسر مصیبت و زندگیای که موضوع این کتاب شده تفاوت ایجاد میکند.
مادر پس از علاء
آزمون اصلی، بعد از علاء بود.
تا وقتی علاء حضور داشت، میشد گفت پسر راه را نشان میدهد و مادر همراه اوست.
اما وقتی علاء دیگر نبود چه؟
چه کسی به مادر میگفت ادامه بده؟
چه کسی مسئول او بود؟
چه کسی تصمیم میگرفت؟
از اینجا به بعد پاسخ روشن است:
خود مادر.
مرگ علاء چیزی را که در مادر شکل گرفته بود با خود نبرد.
این شاید مهمترین نقطه تحول محترم ایجهای باشد.
علاء راه را نشان داده بود.
اما مادر دیگر برای ادامه آن راه به حضور علاء نیاز نداشت.
مشهد؛ جایی که انتخاب به عمل تبدیل شد
در مشهد دیگر با مادری روبهرو نیستیم که فقط از فعالیت فرزندانش حمایت میکند.
خودش در میدان است.
در شرایط دشوار زندگی میکند.
مسئولیت میپذیرد.
از کودکان مراقبت میکند.
مجروحی را به خانه میآورند.
امکانات اندک است.
جوان زنده نمیماند.
مادر بعدها آن لحظه را چنین به یاد آورد:
«فردا ساعت هفت صبح آن برادر در بغلم فوت کرد…»
بعد باید درباره پیکر تصمیم بگیرد.
چادر را دور بدن خونینش میپیچد.
او را دفن میکند.
و درست در همان لحظه، چهار پسر خودش در ذهنش هستند:
«در لحظهیی که جسد را در خاک میگذاشتم همهاش یاد بچههای خودم بودم.»
و باز:
«همهاش در مغزم این چهار تا پسرم بود که الان رفتند؟ هستند؟ چه بر سرشان آمد؟»
این صحنه شاید یکی از کاملترین تصاویر مادر کوشالی باشد.
مادر دیگری را دفن نمیکند تا فرزندان خودش را فراموش کند.
فرزندان خودش در تمام لحظه با او هستند.
اما همین درد مانع نمیشود مسئولیت انسانی را که فرزندش نیست بر عهده بگیرد.
دایره مادری بزرگ شده است.
از خون به انتخاب
این گسترش، آرامآرام یکی از اصلیترین ویژگیهای زندگی مادر شد.
او چهار پسر داشت.
دختران داشت.
عصمت، همسر علاء، بخشی از این خانواده بود.
نسرین مسیر خودش را پیمود.
نسلهای دیگری آمدند.
اما مفهوم فرزند در زبان و زندگی مادر دیگر فقط با شناسنامه تعریف نمیشد.
سالها بعد درباره او نوشته شد که:
«همه مبارزین و مجاهدین و دانشجویان قیام را فرزندان خود مینامید.»
فاصله میان این جمله و آن جمله نخستین را ببینیم.
در آغاز:
«من از طریق این پسرم با سازمان آشنا شدم.»
در پایان:
مبارزان نسلهای دیگر را فرزندان خود مینامد.
تمام کتاب در فاصله میان همین دو تصویر قرار دارد.
جغرافیا عوض شد
لاهیجان ماند.
مشهد ماند.
ایران ماند.
اما مادر از ایران بیرون آمد.
تبعید میتوانست نقطه پایان باشد.
میتوانست پس از آن همه فقدان، آغاز یک زندگی آرام در گوشهای از اروپا باشد.
اما فعالیت مادر با عبور از مرز متوقف نشد.
اسناد سالهای تبعید او را در تظاهرات، تجمعها و برنامههای سیاسی نشان میدهند.
بعد اشرف وارد بخش مهمی از زندگیاش شد.
نسرین آنجا بود.
اما فقط نسرین نبود.
مادر سالها پیش از آن آموخته بود که دایره مسئولیتش را به فرزندان خونی خودش محدود نکند.
پس اشرف برای او معنایی فراتر پیدا کرد.
و وقتی اشرف در خطر بود، مادر در اروپا آرام نمینشست.
آن شب و آن صبح
یک تصویر از این سالها را باید با خود نگه داریم.
شبی که اشرف زیر بمباران بود.
مادر پیر شده بود.
بیمار بود.
شب را بیدار ماند.
صبح، به جای آنکه در خانه بماند، در تظاهرات بروکسل حاضر شد.
این صحنه چیزی تازه درباره مادر نمیگوید.
اتفاقاً اهمیتش در این است که همان مادر قدیمی را دوباره نشان میدهد.
مادر مشهد.
مادر آن مجروح.
مادر آن کودکان.
مادر علاء.
فقط زمان گذشته است.
صورت پیر شده.
بدن ضعیف شده.
جغرافیا تغییر کرده.
اما پاسخ به خطر همان است:
حضور.
و بعد بدن دیگر نتوانست
سالهای آخر آسان نبود.
اسناد از بیماریهای متعدد و آزاردهنده مادر سخن میگویند.
با این حال، تا جایی که توان داشت در برنامهها حاضر میشد.
در مراسم پس از مرگش، این فاصله میان اراده و توان جسمی در جملهای کوتاه بیان شد:
«جسم رنجورش توان حمل روح پرتلاش او را نداشت.»
سرانجام جسم متوقف شد.
نه انتخاب.
این تفاوت را باید حفظ کرد.
مرگ، پایان توانایی یک انسان برای ادامه عمل است؛ نه داوری درباره معنای زندگی او.
سرژی؛ پایان یک زندگی، نه پایان روایت
در شمال پاریس، پیکر مادر به خاک سپرده شد.
نماز خوانده شد.
گلها روی مزار قرار گرفتند.
دوستان و همراهان سخن گفتند.
آن صحنه آخرین صفحه زندگی محترم ایجهای بود.
اما اگر همهچیز در سرژی پایان یافته بود، این کتاب دلیلی برای نوشتهشدن نداشت.
ما این راه طولانی را طی نکردیم تا فقط بدانیم زنی در لاهیجان متولد شد، چهار پسرش را از دست داد و سرانجام در فرانسه درگذشت.
آنچه ارزش روایت دارد، فاصله میان این نقاط است.
آنچه او در این فاصله کرد.
مادر را از اسطوره بیرون بیاوریم
شاید بهترین احترام به محترم ایجهای این باشد که او را آنقدر بزرگ نکنیم که دیگر انسان نباشد.
او از ابتدا پاسخ همه پرسشها را نمیدانست.
خودش گفته بود:
«هیچ آشنایی با سازمان نداشتم.»
پس شناخت.
آموخت.
انتخاب کرد.
ترسید.
داغ دید.
نگران شد.
بیمار شد.
پیر شد.
و ادامه داد.
ارزش زندگی او دقیقاً در همین انسانیبودن است.
اگر درد نداشت، تحمل درد معنایی نداشت.
اگر فرزندانش را عمیقاً دوست نداشت، از دستدادنشان بهایی نبود.
اگر جسمش خسته نمیشد، رفتن به خیابان در سالخوردگی معنای دیگری داشت.
اگر امکان کنارکشیدن وجود نداشت، ادامهدادن انتخاب محسوب نمیشد.
او میتوانست در نقاط مختلف زندگی متوقف شود؛ اما متوقف نشد.
یک علاء
حالا به علاء برگردیم.
نه علاء بهعنوان نامی روی یک عکس.
به همان پسر جوانی که مادر دربارهاش گفت:
«او من را با سازمان آشنا کرد، بعد مسئولم شد…»
آن روز نه مادر میدانست چه خواهد شد، نه علاء میتوانست تمام آینده را ببیند.
اما رابطهای شکل گرفت که مسیر زندگی مادر را تغییر داد.
علاء برای محترم فقط یک پسر نبود.
معلم شد.
مسئول شد.
دریچه شد.
بعد رفت.
و اینجاست که داستان میتوانست تمام شود.
اما تمام نشد.
هزاران علاء
«هزاران علاء» در عنوان این کتاب یک آمار نیست.
و ما آن را بهعنوان جملهای لفظبهلفظ از مادر نقل نکردهایم.
هزاران علاء، معنای زندگی مادر پس از علاء است.
وقتی کودک دیگری مسئولیت او شد، یک گام از یک علاء دورتر و به فرزندانی بیشتر نزدیکتر شد.
وقتی جوان مجروحی در آغوشش جان داد، همان دایره بزرگتر شد.
وقتی نسلهای بعد را فرزندان خود نامید، بزرگتر شد.
وقتی برای اشرف به خیابان آمد، بزرگتر شد.
وقتی نسرین در اشرف بود و مادر در اروپا برای اشرف میایستاد، دو معنای فرزند ــ خونی و انتخابشده ــ دوباره به هم رسیدند.
پس «هزاران علاء» یعنی:
علاء یگانه ماند، اما راهی که مادر از طریق او شناخت، در یک نفر متوقف نماند.
این کتاب درباره مادر است
در پایان باید یک بار دیگر بر چیزی تأکید کنیم که از آغاز برایمان مهم بود.
این کتاب زندگینامه علاء نیست.
زندگینامه چهار پسر کوشالی هم نیست.
تاریخچه یک سازمان نیز نیست.
این کتاب درباره محترم ایجهای کوشالی است.
درباره زنی که اگر فقط به فرزندانش نگاه کنیم، خودش را گم میکنیم.
فرزندان در زندگی او بسیار مهماند.
علاء نقطه آغاز است.
اما موضوع اصلی، خود مادر است:
فهم او.
باور او.
انتخاب او.
عمل او.
بهایی که پرداخت.
و ادامهای که خودش برگزید.
او صرفاً مادری نبود که فرزندانش راهی رفتند و او به دنبال آنان کشیده شد.
اسناد زندگیاش چنین تصویری نمیدهند.
از جایی به بعد، راه متعلق به خودش بود.
و شاید مهمترین سند همین باشد:
علاء دیگر نبود،
اما مادر ادامه داد.
آخرین تصویر
اگر قرار باشد کتاب با یک تصویر بسته شود، شاید نه قبر سرژی بهترین تصویر باشد و نه عکسهای فرزندان.
مادر را در سالخوردگی تصور کنیم.
سالها از لاهیجان گذشته است.
علاء نیست.
کمال نیست.
شمس نیست.
نجم نیست.
عصمت نیست.
خانه نخستین دور است.
ایران دور است.
بدن خسته است.
بیماری همراهش است.
اما مادر هنوز در میان جمع ایستاده است.
دستش بالا است.
اطرافش کسانی هستند که بسیاری از آنان هیچ نسبت خونی با او ندارند.
و همین تصویر پاسخ تمام کتاب است.
روزی فقط یک علاء در برابرش بود.
پسری که به مادرش راهی را نشان داد.
دههها بعد، دایرهای از انسانها پیرامون او بودند که مادر آنان را فرزندان خود میدانست.
این فاصله را نمیتوان با تعداد کشتهشدگان اندازه گرفت.
با کیلومترهای لاهیجان تا پاریس هم نمیتوان اندازه گرفت.
با سالها نیز نه.
این فاصله را باید با انتخاب اندازه گرفت.
انتخابی که از آشنایی آغاز شد،
در فقدان آزموده شد،
در مشهد به عمل رسید،
در تبعید ادامه یافت،
در اشرف معنایی گستردهتر پیدا کرد،
در بیماری متوقف نشد،
و با مرگ مادر نیز از حافظه کسانی که او را شناختند پاک نشد.
این است داستان محترم ایجهای کوشالی.
داستان مادری که یک علاء داشت؛
و در امتداد همان انتخاب،
به مادر فرزندانی بسیار تبدیل شد.
از یک علاء تا هزاران علاء.
