خاطرات زندان، بهمن جنت صادقی از رامسر، ایستاده بمان جلد ۱: از کوچه تا اوین

این جلد از کوچههای پیش از طوفان تا پلههای اوین میآید؛ شروعِ ایستادگی.
از گوهر دشت
تا خورشید
از دستگیری ، شکنجه ، خنجر و خیانت …تا وصل
بهمن جنت صادقی
مقدمهی نویسنده
این کتاب، روایت گامهاییست که در شبهای دلهره و روزهای امید، از دل سیاهچالهای گوهردشت آغاز شد و تا خاک سرخ خورشید امتداد یافت. روایت مردان و زنانی که با چشمان باز، پا به میدان سرنوشت گذاشتند؛ بیپروا از مرگ، وفادار به عهد، عاشق دیدار.
این دفتر، گواه خونهاییست که در اوین، در اشرف، در جبهههای جنوب، و در مرزهای سوخته با نام آزادی بر خاک ریختند. قصهی زخمهاییست که نه تنها التیام نیافت، بلکه به پرچم پایداری بدل شد.
اگر میخواهی بدانی چگونه میشود با تنِ خسته، اما دلِ زنده، از میان دیوارهای بلند زندان عبور کرد و به سوی آفتاب دوید…
اگر میخواهی بشنوی صدای قدمهایی را که با یاد برادری بزرگ، با شوق دیدار، خاک وطن را پشت سر گذاشتند،
اگر هنوز به وفا، به فدا، به پرواز ایمان داری…
این کتاب برای توست.
من تازهکار بودم اما دلم از همان اول با سازمان گره خورده بود. هر روز که میگذشت، بیشتر درمییافتم که مبارزه با هیولایی بهنام خمینی، کار یک نفر و یک گروه نیست؛ باید نسلها برخیزند. من یکی از آن نسل بودم. نسلی که تصمیم گرفته بود با کمترینها، بیشترین فریاد را بزند.
وقتی آن سخنرانی تاریخی مسعود رجوی در امجدیه را شنیدم، بدنم لرزید. باورم شد که این صدای تاریخ ماست؛ صدای ملتی که پس از سالها زخم و استبداد، حالا ستونی پیدا کرده بود تا روی پای خودش بایستد. و همین صدا، چنان خمینی را لرزاند که در همان روزها علناً گفت: «دشمن نه آمریکا است نه شوروی، دشمن همین منافقیناند که در بیخ گوش ما هستند!»
سخن خمینی ترسآلود بود؛ بیشتر شبیه فریاد کسی که فهمیده بنیادش دارد میلرزد. بعدها شنیدیم که در تابستان ۵۸ در یک جلسه خصوصی، اعتراف کرده بود: «کاش همان اول، با اعدام صدها نفر، کارشان را یکسره میکردیم.» همانجا هم گفت که ریختن خون مجاهدین حلال است. یعنی عملاً فرمان قتلعام صادر شده بود.
از آن روزها به بعد، حمله به ستادها، به اصطلاح «نماز جمعه»ها که مقدمه هجوم فالانژها بود، و تهاجمات گسترده، بخشی از روزمرگی ما شد. اما سازمان، با درایتی بیمانند، ما را حفظ کرد و جامعه را روشن ساخت. تاکتیک «هزار ستاد در هزار خیابان» که توسط رهبری سازمان تدوین شده بود، به ما توان داد تا با برپایی میزهای کتاب و توزیع نشریات، ستاد را از چهاردیواریها بیرون بیاوریم. کوچهها و خیابانها سنگر ما شدند.
تا اینکه آن شبِ ده آبان ۱۳۵۹ فرا رسید. عبدلله، مسئول انجمن، ما را جمع کرد. گفت: «میخواهند آخرین قطرههای دموکراسی را سر بکشند. ما نمیگذاریم. نشریه مجاهد را در خیابان پخش میکنیم.»
با دلی قرص و روحیهای بالا، وظایف بین ما تقسیم شد. من مأمور کنترل و گزارش امنیتی در محدوده سهراه بریانک شدم. پشت مغازه سرامیکسازی منصور شهید مستقر شدم. ساعت چهار عصر، فالانژها شروع کردند. ابتدا با شعار، بعد با زور. خواهر میلیشیا که در حال توزیع نشریه بود را محاصره کردند. یکی از فالانژها با دست به سمتش دراز کرد. تاب نیاوردم. با آنکه حق ورود به درگیری نداشتم، وارد میدان شدم. فالانژ را به زمین کوبیدم. اوضاع داغ شد. مغازهداران هم به حمایت برخاستند. فضا ملتهب بود اما دست بالا با ما بود.
خواهر مجاهد از صحنه خارج شد، اما من لو رفته بودم. سلیمان، یکی از مغازهداران گفت: «برو! شناسایی شدی!» بیرون که زدم، دو بنز کمیته مسیرم را قیچی کرد. دستگیرم کردند. در ماشین هم زدند. بردنم کلانتری یازده. رئیس کمیته، عشقی، همان پاسداری بود که قبلاً در ترمینال خزانه به جرم زدن خواهرمان پروین، درگیری شدیدی باهاش داشتم. حالا روبهرو شده بودیم. شناخت، در چشمهایش برق زد.
مرا به کمیته ۸ بردند. در آنجا داوود شاکری و حسن طلخورانی را دیدم. بعدها علی قربانی، محمد فلاح، و غلام بزرنگانفر هم اضافه شدند. ۲۱ نفر شدیم. درگیریها حتی در داخل کمیته هم ادامه داشت. خانوادهها بیرون جمع شده بودند و شعار میدادند. نزدیک ساعت ۱۴، ما را با اتوبوس به اوین منتقل کردند؛ در آخرین دقایق اداری.
ما آن روز، اگرچه دستگیر شدیم، اما نگذاشتیم خیابان را ببلعند. ما صدای خلق بودیم. فریادمان را، حتی در چنگال ارتجاع، نمیتوانستند خاموش کنند.
ورود به زندان اوین – پنجشنبه 11 آبان 1361، ساعت 15:00
با ورود به زندان اوین، جمعیتی حدود 61 نفر از مجاهدین خلق که در روزهای قبل در عملیاتهای خیابانی بازداشت شده بودند، به حیاط اصلی اوین انتقال یافتند. حیاطی که بیشتر به یک صحنه تجمع حماسی شباهت داشت تا زندان. صدای سرودهای انقلابی ایران زمین و مجاهد، فضای زندان را در هم میشکافت. پاسداران گروه ضربت مستأصل و کلافه در برابر این شور بیمهار، سرگردان بودند.
تلاشهای لاجوردی جلاد و عزت شاهی برای خاموش کردن صدای مجاهدین، بینتیجه بود. لاجوردی که ساعت 18 وارد شد، در برابر همبستگی و روحیه مقاومت جوانان مجاهد، هیچ توانی از خود نشان نداد. حتی زمانی که خواست یکی از مجاهدین را بهعنوان رابط تعیین کند، با ایستادگی جمعی روبهرو شد.
در نهایت پس از تهدید، درگیری و فحاشی داخلی میان دژخیمان، گروه به سه دسته تقسیم شد و ساعت 21:30 به بندهای مختلف زندان منتقل شدند. گروه ما با دفاع از حق تشکیلاتی، توانست بهصورت هماهنگ به بند یک منتقل شود.
بند یک اوین با ورود به بند، فضای استقبال رفیقانه برادران سیاسی از احزاب کردی و زندانیان عادی شگفتانگیز بود. از همان ساعات نخست، رابطههای تشکیلاتی ما شکل گرفت و با شهدای قهرمانی چون سعید متحدین، اکبر طریقی و محمدرضا سعادتی وصل شدیم.
17 آبان – درگیری برای سعادتی با انتقال شهید محمدرضا سعادتی برای محاکمه فرمایشی، تمامی مجاهدین در حیاط بند با سرود ایران زمین فریاد اعتراض سر دادند. تیراندازی، هجوم گروه ضربت، و درگیری شدید، نشان از شکست دژخیمان در برابر مقاومت ما داشت. پس از 4 ساعت شکنجه و ضربوشتم، ما را به بند بازگرداندند.
آغاز اعتصاب غذا – تشکیل بند مستقل مجاهدین اعتصاب غذا در اعتراض به پراکندگی و سرکوب تشکیلاتی آغاز شد. با حمایت بینظیر زندانیان سیاسی و عادی، این اعتصاب 42 روز به طول انجامید. نهایتاً رژیم عقبنشینی کرد و بند سیاسی مجاهدین را تشکیل داد.
ورود به بند 3 – حضور در کنار شهید اکبر طریقی با انتقال به بند 3، تحت مسئولیت شهید اکبر طریقی، تشکیلاتی منسجم و آموزشی شکل گرفت. آموزشهای فشرده ایدئولوژیک و تشکیلاتی توسط طریقی و یارانش، نسلی از مجاهدین آگاه و آماده پدید آورد. از کلاسهای تبیین جهان تا فلسفه شعائر، از آموزش قرآن تا تشکیلات، همه با روحی فداکارانه و بینظیر توسط فرماندهمان پیش رفت.
دیدار با شهید سعادتی دیدار با شهید سید محمدرضا سعادتی در دو نوبت، از خاطرات زرین این دوران بود. فروتنی، شکوه، خندههای آرام و آموزشهای عمیق این مرد بزرگ، الهامبخش نسل جوان مجاهدین شد.
پایداری در برابر ترفندهای لاجوردی با آغاز فاز جدید سرکوب پس از 30 خرداد، تشکیلات بند 3 در برابر موج شکنجه و توابسازی ایستادگی کرد. شعار «ما نماینده سازمان هستیم»، عهد مجاهدین با مسعود را در سنگرهای شکنجه تأیید میکرد.
جنایت کچویی و مجازاتش در تیرماه 1361، گزارش رسید که خواهران مجاهد در حیاط زندان زیر کابل و مشت و لگد شکنجهگران به سرکردگی محمد کچویی هستند. این جلاد که تا پیش از آن ژست تفاوت با لاجوردی میگرفت، چهره واقعی خود را نشان داد. اما چندی بعد، قهرمان مجاهد خلق کاظم او را به درک واصل کرد. لاجوردی نیز بعدها توسط مجاهد قهرمان علی اکبری اکبری مجازات شد.
ادامه دارد…
حمله وحشیانه گروه ضربت اوین و لاجوردی به بند 3 اوین در تاریخ 10 تیر 1360
در تاریخ 10 تیر 1360، گروه ضربت زندان اوین به همراه یگانهایی از کمیته مرکزی رژیم، به فرماندهی لاجوردی جلاد و حسینزاده، با خشونتی بیسابقه به بند 3 اوین یورش بردند. بیش از 50 نفر از عوامل سرکوبگر، با باتوم، کابل، چاقو و سلاح گرم وارد بند شدند. لاجوردی، در حالی که عربده میکشید، فریاد میزد: «یا مصاحبه یا اعدام!»
خط ما مشخص بود: مقاومت و درگیر نشدن. اما شدت ضربات و تعداد زیاد نیروهای یورشگر باعث شد بسیاری از بچهها با بدنهای خونین و مجروح، کف زمین افتاده باشند. تکتک بچهها را به زیر هشت میبردند، جایی که لاجوردی با وقاحت و خشونت میپرسید: «آیا سازمان وارد فاز مسلحانه شده؟ آیا حاضری مصاحبه کنی و سازمان را محکوم کنی؟» پاسخها قاطع بود و بیاعتنایی به دژخیم، خشم او را برمیانگیخت.
مرا کشانکشان به اتاق زیر هشت بردند. لاجوردی، حسینزاده و مجید قدوسی آنجا بودند. به محض دیدنم، لاجوردی گفت: «شماره 11، مصاحبه میکنی یا نه؟» با نگاهی به او پاسخ دادم. گفت: «منافق، امروز شاخت را میشکنم.» دستور داد مرا بیرون بیندازند.
در میان آشفتگی، خودم را به جمع بچههایی که زیر پله بند ایستاده بودند رساندم، اما پاسدار معروف به «محسن پنجانگشتی» به همراه چند پاسدار دیگر، دوباره مرا زیر مشت و لگد گرفتند و به لاجوردی گزارش دادند که «منافق خودش را به جمع رسانده». لاجوردی با فریاد و خشونت، دستور داد مرا به داخل اتاق شش پرتاب کنند.
تجربههای قبلی برخورد با لاجوردی هنوز در ذهنم زنده بود؛ از بحثهای ایدئولوژیک در حیاط بند 1، تا زمانی که یکی از بچهها به او گفت: «تو لیاقت نداری اسم سازمان را ببری.» یا وقتی او از ما خواست «آرام» را بهجای خود بکشیم، چون نمیتوانست عظمت آن نقاشی را که به دست محمد مهرابی شهید بر دیوار اتاق نقش بسته بود، تاب بیاورد.
ظهر همان روز، غیر از شهید اکبر طریقی و حسن فرزانه و چند تن دیگر از جمله علی جلالیخواه و فرمانده دلیر همایون فرخنیکپور، ما را از اوین به قزلحصار منتقل کردند. تشکیلات منسجم ما که لاجوردی آن را «تشکیلات اکبر طریقی» مینامید، به واحد 1 بند 2 زندان قزلحصار منتقل شد.
مسئولیت این تشکیلات در قزلحصار بر عهده معاون اکبر، مجاهد قهرمان محسن شمس بود. روز 12 تیر، 21 نفر از بچههای آبادان که در 13 آبان 1359 در امداد سازمان در آبادان دستگیر شده بودند، به بند ما منتقل شدند.
بند 2 قبلاً محل معتادین بود. وضعیت بهشدت خراب و غیرقابل سکونت بود. اما با کار جمعی سهروزه، آن را به فضایی تمیز و انسانی تبدیل کردیم؛ چنانکه وقتی حاج داوود رحمانی وارد شد، از دیدن تغییرات شگفتزده شد.
رحمانی گفت: «لاجوردی گفته شما تشکیلات دارید…»
عصر 14 تیر، مرا همراه با مجاهد قهرمان حمید میرسیدی به اوین منتقل کردند. حمید، از بچههای روابط خارجی، در فروردین 60 هنگام ورود یاسر عرفات به تهران دستگیر شده بود. او در تابستان 1367 به جرم وفاداری به سازمان، بر طناب دار بوسه زد.
من به بند یک اوین، اتاق شش بالا، نزد بچههای 59 منتقل شدم: همایون فرخنیکپور، علی جلالیخواه و من. فضای بند بهشدت امنیتی بود، و پاسداران با کمترین بهانه، زندانیان را به جوخه اعدام میسپردند.
روز 7 مرداد، وقتی پاسدار محسن خاموشی و مجید قدوسی و میرزایی وارد اتاق ما شدند و مرا صدا کردند، فکر کردم وقت اعدام رسیده. از بچهها خداحافظی کردم. در مسیر، با مشت و لگد بدرقه شدم. لحظهای که گفتند «کسانی را بیاورید تماشا کنند»، حس کردم شاید اعدام مصنوعی در راه است…
عنوان: پرواز تاریخی برادر مسعود از مهرآباد تا پاریس در اتاق لاجوردی – 7 مرداد 1360
با چشمبند از کریدور زندان اوین عبور داده شدیم و وارد اتاقی در نزدیکی نمازخانهی پاسداران شدیم. چشمبندم را که برداشتند، با حدود 30 زندانی دیگر مواجه شدم. چهرههای زخمخورده، پاهای باندپیچیشده و چشمان ورمکرده نشان از شدت شکنجههایی داشت که این عزیزان در روزهای گذشته تحمل کرده بودند. چهرهها آشنا نبود اما دلها آشنا بودند، همه از نسل سی خرداد، همه از نسل شورش و خون.
لحظاتی بعد، لاجوردی جلاد به همراه عزت شاهی، مجتبی حلوایی و سعید امامی وارد شدند. لاجوردی، با چهرهای رنگپریده و لحن همیشه لمپنش گفت: «عصر شما بخیر…» اما این بار لرز در صدایش موج میزد. گویی خبری هولناک برای او و نظامش رسیده بود. به دروغ و از سر کینه شروع کرد به دریدگی: «منافقها، نگاه کنید که برای چی دارید مقاومت میکنید…» اما لرزش صدا و کینهی مضاعفش گواهی بر ضربهای بود که خود و اربابانش خورده بودند.
سپس تصاویر تلویزیونی پخش شد: صحنهی پرواز برادر مسعود از مهرآباد با بوئینگ 727 و فرود در فرانسه. سالن سکوت محض بود، اما نه از وحشت، بلکه از اشکِ شوق و لبخند پیروزی. نگاهها پر از افتخار، دلها سرشار از امید. لاجوردی با دیدن این واکنش، دیوانهوار به زمین میکوبید، عربده میکشید و میگفت: «فرار کرده! شما را جلو انداخته…» اما دیگر دیر شده بود، برادر پرواز کرده بود، امید بر دوش یک هواپیما پَر کشیده بود.
در پاسخ، تنها واکنش ما لبخند بود. پاسداران دیوانه شدند، حمله کردند، کابل و مشت و لگد… اما زیر آن باران ضربات، فقط یک زمزمه در ذهنمان جاری بود: «شکر خدا، مسعود آزاد است.»
بازگشتمان به بند با خبر آزادی، بند را به جشن شادمانی تبدیل کرد. مجید، رفیقی مارکسیست با سابقهای از سال 53، درود فرستاد: «درود درود پرواز سرخ لنینی!» همه دست در آغوش هم از خوشحالی گریستیم. باورمان نمیشد، اما واقعیت داشت. رهایی از دل قلب تهران، از مهرآباد، از زیر چنگال دژخیم.
لاجوردی اما، نتوانست تاب بیاورد. هفتهها بعد، مجید را خواست، شکنجه کرد، اما مجید هم ایستاد؛ مثل حبیبالله اسلامی که در روزی دیگر، جلوی ما از دار آویخته شد، در نهایت شکوه و افتخار، با دستهای باندپیچی، و نگاهی که تا همیشه در ذهنمان ماندگار شد.
و ما، ما زنده ماندیم تا روایت کنیم، تا شاهد باشیم، تا باز هم بجنگیم؛ با نام برادر، با یاد یاران، و با آرمان آزادی.
عنوان: انفجار مقر نخستوزیری در ۸ شهریور ۱۳۶۰
خبر انفجار ۸ شهریور را از طریق تلویزیون شنیدیم و همگی غرق در خوشحالی و سرور شدیم. اتاق بهصورت یکپارچه به وجد آمده بود، بهخصوص وقتی صحبتهای جنایتکار تودهای سابق و مرتجع خمینیچی فعلی، نبوی سخنگوی دولت را با رنگپریده و صدای لرزان شنیدیم، عمق پوسیدگی رژیم را به چشم دیدیم.
بعد از آن همه دردهای شبهای اعدام و شکنجه بچهها، این ضربه مانند نسیم رهایی در درونمان پیچید و آرامشی بزرگ را حس کردیم. شیرینی میان بچهها پخش شد. اما طولی نکشید که آماده تهاجم رژیم شدیم. میدانستیم که شقی که در انتظارش هستیم یا قتلعام است یا حداقل، اعدام بخشی از مجاهدین داخل اتاق، بهویژه ما سه مجاهد خلق در اتاق ۶.
عصر، در گرگومیش هوا، پاسداران ضربهخورده با حالتی دیوانهوار و جنونآسا شروع به بیرونکشیدن زندانیان از اتاقها کردند. مانند گراز تیرخورده نعره میکشیدند. از کیوسک نگهبانی بالای بند یک تیراندازی هوایی میکردند.
نیم ساعت پس از شروع این تهاجم، درب اتاق ما باز شد. جنایتکارانی چون مجید قدوسی، طالبی و سه پاسدار دیگر وارد اتاق شدند. ما سه نفر (همایون فرخنیکپور، علی جلالیخواه و من) بههمراه عبدالله درودی از نیروهای اشرف دهقانی، بیرون کشیده شدیم.
چشمبند ندادند ولی همان پشت در، تا میتوانستند با مشت و لگد و کابل به جانمان افتادند. کشانکشان، همایون را میبردند و او پای من را گرفت و اشاره کرد که خودم را بیندازم. همین کار را کردم. علی هم همینطور. پیش از رسیدن به زیرهشت، باران فحش و لگد و عربدهکشی پاسدارانی چون خاموشی، روی ما فرود آمد.
ما را به کریدور بندها بردند. گوش تا گوش زندانیها را چپانده بودند. آخوند جنایتکار نیری وارد شد و گفت: «امشب همه شما را اعدام میکنیم.» صدای لرزان ولی تهدیدآمیزش هنوز در ذهنم هست. بیش از ۲۰۰ نفر بودیم. از راهپلهها به حیاط برده شدیم. ستون ایستاده بود. همایون پشت سرم بود. صحنه را برایش تعریف میکردم. لاجوردی، نیری و گیلانی وارد محوطه شدند.
لاجوردی همچون یک حیوان زخمی، عربده میکشید. ما را کنار دیوار بهصف کردند. همان صحنه آشنای اعدام مصنوعی. اما این بار ابهامی در کار بود. در صحبتهای پاسداران ردپای یک لغو اعدام بهچشم میخورد. از پاسداری شنیدم که زیر لب گفت: «چرا امام باید چنین چیزی بگه؟ باید همهشونو بکشیم.» متوجه شدم که تصمیمی از بالا، از جانب خمینی ملعون، اجرای اعدامها را لغو کرده است.
فرمان شلیک داده شد. چند رگبار هوایی و چند تیر خلاص. تعدادی بیهوش شدند. ما را دوباره با کابل و لگد به جانمان افتادند. علی جلالیخواه ضربه سنگینی به سرش خورد و دچار خونریزی از بینی شد. بعدها به صرع مبتلا شد. همایون هم از ناحیه پهلو مصدوم شد. من نیز زیر مشت و لگدها نقش زمین شدم و بیحرکت ماندم.
بعد از یک ساعت، ما را به اتاق برگرداندند. بچهها اشک میریختند و شربت میآوردند. در سکوت، علی در گوشهای بیهوش افتاده بود. همایون استفراغ میکرد. من در درد عمومی میسوختم.
ساعتی بعد شنیدیم که خمینی جلاد در سخنرانیاش گفته: «با زندانیان برخورد نکنید، اعدام نکنید». مشخص شد چرا اعدام لغو شده بود. آرامش نسبی به اتاق برگشت.
روز بعد دکتر مفیدی آمد. همایون را معاینه کرد. درباره علی گفت: «ضربه به سرش شدید است.» مقداری قرص داد. درباره خودم پماد داد. از دکتر شیخالسلام هم گفت که یک شکنجهگر حرفهای است و برای تخلیه اطلاعات، مجاهدین را زنده نگه میدارد.
علی تا چند روز در تنش شدید بود. مستمر دست و پایش میپرید. سرش را به زمین میکوبید. پاهایش تیر خورده بودند. همایون آرامتر شده بود ولی اوضاع علی خطرناک بود. ما فقط نظارهگر درد او بودیم، در سکوت و در آتش انتظار مرحله بعدی.
این روایت ثبت شد تا بماند. برای فرداهایی که حقیقت را خواهند خواند.
فضای پاسداران زندان در روز پنج مهر، روز تثبیت مرگ خمینی، با وحشت، شلیک، فریاد، تهدید، و آمادهسازی برای یک قتلعام بزرگ، صحنهای از جنایت تمامعیار را در اوین رقم میزد. در میانه درگیریهای گسترده خیابانی و در حالیکه شلیکهای سنگین از تیربارهای بالای بند یک قطع نمیشد، پاسداران در هراس فرو رفته بودند و تهدید میکردند که با نارنجک همهی زندانیان را به همراه خودشان نابود خواهند کرد.
خبرهایی غیررسمی از درگیری در سطح تهران، حتی در اطراف اوین، به گوش میرسید. بهرغم بیخبری تلویزیونی، از پنجرهها خبرهایی از زندانیان کرد و مارکسیست منتقل میشد که نشان از فضای پرآشوب بیرون داشت. اولین خبر رسمی، اطلاعیه دادستانی درباره اعدام خیابانی و تأیید خمینی برای این جنایت بود.
ساعت ۱۹، اسامی را خواندند. پاسدار طالبی، محسن خاموشی و آشتیانی وارد شدند و نام من را خواندند. در میان خداحافظیهای پر اشک همسلولیها، از جمله همایون قهرمان، از اتاق بیرون کشیده شدم و بیدرنگ مورد ضرب و شتم وحشیانه قرار گرفتم.
در مسیر زیر هشت، در ستون زندانیان، تلاش کردم خود را به وحید قهرمان، از فرماندهان انجمن میثاق، برسانم و موفق شدم. با پچپچ، آخرین حرفها را رد و بدل کردیم. وحید با یادآوری عملیاتها، شهدا، شبهای توجیه و درگیریهای گذشته، فضای آخرین وداع را پر از شور، عشق، و مقاومت کرد. او از رنج شنیدن تیر خلاصهای شبانه گفت؛ از آرزوی رفتن با رفقایش.
پاسداران هجوم آوردند و همه را نشاندند. طالبی با وقاحت گفت که «تا صبح اوین را از منافق پاک میکنیم». لحظاتی بعد، باز همه را سرپا کردند، یکییکی به زیر هشت میبردند. من ساعت مچیام را به علی جلالیخواه داده بودم چون یقین داشتم رفتنیام.
در زیر هشت، صدای وحید را شنیدم که در پاسخ لاجوردی، با صدای رعدآسا فریاد زد: «ننگ؟ هرگز! اعدام!» صدای کابل و لگد بر بدنش را شنیدم. سپس نوبت من رسید. لاجوردی، گیلانی، عزت شاهی. چشمبند را باز کردند. با نگاه در چشمانشان، خروش همه شهیدان را احساس کردم. لاجوردی به تمسخر گفت: «ها منافق! حالا چی میگی؟» و فریاد زد: «شاخ اینو باید بشکنیم.» مرا به بیرون بردند، باز در ستون قرار گرفتم و دست بر شانه وحید گذاشتم. با هم در صف اعدام ایستاده بودیم.
ستونی بالای ۲۵۰ نفر در کریدور بندها صف کشیده بودند، سهستونه، نشسته، پشت به پشت. همه آماده، همه آرام، همه عاشق. این گلهای سرخ مقاومت را برای پرپرکردن آورده بودند. از شدت عظمت صحنه، بغضم ترکید. وحید پرسید چه دیدی، گفتم: «تمام کریدور پر از بچههاست، ما یکپنجم جلوی صفیم.»
وحید گفت: «خوبه، چون شنیدن تیر خلاص سختتر از مرگ خودته.» یاد شعبه، شکنجهها، شبهای خون گفت، من هم گفتم دیگر تحمل شنیدن تیر خلاص ندارم. نمیخواستم جا بمانم، میخواستم با آنها پرواز کنم.
یکی از برادران دانشگاه تهران از من پرسید که چرا من را برای اعدام آوردهاند. توضیح دادم که ما هم در زندان خمینی را شکست دادیم؛ لاجوردی کینهاش را داشت. پیش از سی خرداد، در زندان به او «سپاس شاهنشاه» میگفتیم. گفت دیگر زمان معیاد است.
پاسداران باز آمدند، همه را سرپا کردند. صدای فریاد، شلیک، خشونت و قدمهای آخر. این آخرین لحظههای ما بود؛ لحظه وصال با عشق، لحظه آغوش باز برای آزادی، لحظه جاودانگی.
از کریدور بندها که بیرون زده بودیم، نسیمی سرد از محوطهی باز زندان به صورتمان میخورد؛ شاید بوی خاک و خون، بوی خیانت و فدا، درهم آمیخته در هوایی که قرار بود از آن عبور کنیم و برای برخی پایان راه باشد، و برای برخی دیگر آغاز وظیفهیی سنگینتر: روایت.
وحید همچنان چند قدم جلوتر از من، به آرامی میرفت. هر بار که قدمی برمیداشت، من هم همانجا قدم میگذاشتم. دلم نمیخواست حتی یک لحظه از او عقب بمانم. دستم هنوز بر شانهاش بود؛ حس میکردم یک بند نامرییست بین ما، همان بند وفا که در زندان و شکنجه و اکنون در صف اعدام، ما را به هم دوخته است.
صدای پاسداری از پشت آمد که: «بدو! حرکت کن، خفهشو!»
مشت محکمی به پشت گردنم خورد، تعادلم بههم خورد ولی وحید برگشت، چشمبندش را کمی بالا زد و با لبخندی که تمام درد را میزدود، فقط گفت:
«بهمن، پای قولمون بمون…»
و این جملهاش مثل آبی بود که بر شعلهی جان میریخت. آرامش آمد، نه از جنس آرامش خستگی، که از جنس یقین.
به پشت دیوار بند یک رسیده بودیم. محوطهای نیمهتاریک، در نور زرد چراغها و پروژکتورهای نصبشده بر بام بندها. پاسداران هنوز ما را دستهدسته میبردند. ستونها هنوز منظم بودند، ولی فضا دیگر یک «نظم» خشک نبود؛ ملتهب بود. سکوتی در چهرهها بود که با دلهایی پرشور ترکیب شدهبود. همه میدانستند به کجا میرویم.
یکی از بچهها آهسته پرسید:
«بهمن، راسته که گفتن همهی اینها حکم گرفتن؟»
گفتم:
«راستتر از حقیقتی که تو چشمات میبینم، چیزی نیست.»
مکث کرد، بعد گفت:
«پس منتظرم بمونی، اون طرف… تا بیای قصهی ما رو تعریف کنی.»
بغضم ترکید. ولی نخواستم اشکها بریزه. نخواستم کسی ببینه که شکستهم. چون قرار نبود ما شکست بخوریم، حتی اگر تکتکمون بر خاک میافتادیم، ایمانمون قرار نبود بیفته.
در همین لحظات، اسامی را صدا میکردند. صدای نحس لاجوردی و گیلانی و شاهی میآمد. این بار نوبت صف جدیدی بود. صدای تیر خلاص از دور میآمد، و ما دیگر نه گوش میدادیم، نه میشمردیم. فقط مشتهامان را در دل، بر دهانمان فشرده بودیم تا خروش درونمان را در لحظهی آخر بیرون بدهیم، با فریاد، با شعار، با وفاداری.
یکی دیگر از بچهها را که چشمبندش را پایین زدهبود، پاسداری کشانکشان برد. در لحظهی عبور، او فریاد زد:
«ننگ بر تو خمینی… درود بر مسعود!»
و همین کافی بود تا چند تا از دژخیمان وحشیوار به جانش بیفتند. ولی نه صدای لگدها و فریادهای آنها، نه صدای خرد شدن استخوانهای آن قهرمان، نمیتوانست آن جمله را از فضا پاک کند. در فضا ماندهبود، جاودانه شدهبود.
وحید برگشت و گفت:
«میشنوی؟ این صدای فتحه، نه شکست.»
سر تکان دادم. گفتم:
«بذار این صداها رو با خودمون ببریم اون بالا، برای همه بچههایی که زودتر رفتن… تا بدونن هنوز صدای مسعود بلند میشه، هنوز رفیقاش سر وعده هستن.»
در همان لحظه، ستون ایستاد. پاسدار طالبی آمد، نفسنفسزنان گفت:
«جوخه آمادهست… صف بعدی آماده باشه.»
شاید فقط چند دقیقه ماندهبود. شاید فقط چند قدم، فقط چند نفس. ولی آن چند دقیقه، طولانیترین دقیقههای تاریخ ما شدند.
با لبخند، با چشمهایی که هنوز نور ایمان در آن موج میزد، با دلی که پر بود از عشق، به خود گفتم:
«اگر این پایان است، چه پایانی زیبا… اگر این رفتن است، چه رفتنی باشکوه… و اگر این آغاز است، پس بگذار آغاز را با نام مسعود، با نام خلق، با نام شهیدان فریاد بزنم.»
وقتی به هوش آمدم، چشمهایم در نور ضعیف محوطه نیمهباز زندان کمسو شده بود. صدای نالههایی میآمد؛ نمیدانستم از دهان خودم است یا از زمین و زمان. دهانم همچنان بسته شده بود، و فشار پارچه آنچنان شدید بود که فکم از شدت بیحرکتی تیر میکشید. همه بدنم کرخت شده بود، ولی چیزی عمیقتر از درد جسم، روحم را میسوزاند؛ آتشی از حسرت، از اینکه هنوز ایستادهام، اما عزیزانم، خواهران و برادرانم، بر خاک افتادهاند، سینهشکافته، پیشانی خونی، ولی سربلند… و جاودانه.
چشمم که بازتر شد، دیدم سری سوم از یاران را میآورند. ستون تازهای از شهیدان آینده. این بار، خواهران بیشتری در صف بودند. یکییکی با قامتهایی محکم و عزمی که از فاصله هم میدرخشید، قدم بر خاکی میگذاشتند که قرار بود بوی خونشان را تا ابد در خود نگه دارد.
با چشمانی سرشار از اشک، ولی خشکشده بر گونهها، به وحید چشم دوختم. او را در صف سوم دیدم. گویی لبخند کوچکی بر لب داشت، و نگاهی محکم به افق. لبهایم بسته بود، ولی در دل فریاد زدم:
وحید جان، پروازت سبز! پروازت مبارک!
با همان دستان بسته، با همان بدن بیرمق، خواستم فریاد بزنم، بخوانم، بدرقهاش کنم. نتوانستم. تنها توانستم به ذهنم بسپارم تصویرش را؛ قامتش، شانههایش، صدایش که همیشه از پشت دیوارهای سلول برایم نوای امید بود.
آری، اینک اینجا، در نقطه پایان زمین، آغاز آسمان شده بود.
فرمان آتش که داده شد، نه یک شلیک، بلکه یک فریاد بود. فریاد نسلی بود که فریاد زدند:
مرگ بر خمینی، درود بر رجوی!
و این صدا، اگرچه جسمشان را در دم فرو ریخت، ولی حقیقت را در تاریخ فرو کرد.
لحظاتی بعد، باقیمانده نیرویم را جمع کردم. فشار تسمه بر سر و دهانم، هرچه بود، دیگر مهم نبود. نفسهایم را با یاد مسعود بیرون میدادم، با نام خلق، با زمزمهی نام شهیدان.
لحظهای بعد، جسدی بر زمین نیمهتاریک افتاد، اما پیش از آنکه کامل بیفتد، در لحظهیی که هنوز زانو زده بود، با آخرین رمق وجودی، یک خواهر قهرمان فریاد زد:
درود بر رجوی! مرگ بر خمینی!
این فریاد، قویتر از تمام گلولهها بود. صدایی بود که سکوت دژخیمان را شکست. صدایی که چهرهی لاجوردی را به لرزه انداخت. فریادی که مثل رعد، در آن شب پر از خون، آسمان را درید.
در آن لحظه، من دیگر خودم نبودم. من تمام آن سی نفر بودم. من صدای آن فریاد آخر بودم. من خون آن پیشانیهای شکافته بودم. من پرچمی بودم که به دست نسلی از شهیدان، به آسمان سپرده شد و به من سپرده شد که نگه دارم.
و حالا…
اگر هنوز نفسی در من هست، اگر رمقی در جان مانده، برای روایت است. برای برافراشتن این پرچم. برای زنده نگه داشتن صدای فریادی که در آخرین دم حیات، به عشق مسعود و آزادی، بلند شد و جاودانه شد.
وقتی دوباره به خودم آمدم، حس میکردم انگار یک قرن گذشته است. دیوارهای اتاق شش، هنوز همان دیوارهای قبلی بودند، اما دیگر هیچ چیز همان نبود. در عمق نگاه جلیل، که بالای سرم نشسته بود، یک لرزش آرام بود. لرزشی از آنچه دیده بود و تاب نیاورده بود. انگار فقط جسم من برگشته بود، روح من هنوز در صف ایستاده بود؛ کنار وحید، کنار خواهرانی که با صدای لرزان ولی پرصلابت، آخرین «درود بر رجوی» را بر زبان آورده بودند.
پتو را روی خودم کشیده بودم، ولی نه برای گرما. بلکه برای پنهان کردن اشکها. برای اینکه نبیند کسی، حالا که تنم زنده است، دلم چطور دارد میمیرد.
جلیل پرسید:
ـ بهمن، شنیدم اون شب با وحید بودی… تا آخر.
نتوانستم جواب دهم. فقط سرم را آرام تکان دادم. و باز، قطرهای دیگر از اشک، پنهان در تاریکی بالش، راه خود را پیدا کرد.
چند روز بعد، وقتی به نمازخانه بند برده شدیم، دوباره همان سکوت مرگبار را حس میکردم. اما این بار، سکوت نبود. فریادی بود بیصدا. انگار صدای همهی آن شهیدان، در سکوت بند، طنین انداخته بود. جلیل گفت:
ـ اون شب، یه نفر توی بند یک بود که گفته: «برای اونایی که موندن، دیگه مرگ معنی نداره… فقط رسالت معنا داره.»
بله، ما مانده بودیم. و حالا، رسالت داشتیم. رسالتی از دل خون، رسالتی از قلب شکنجه، از اعماق سلولها و صفوف جوخههای اعدام.
آن شب لعنتی، پایان نبود. آغاز بود. آغازی برای فریاد. برای نگه داشتن نامهایی که با خون نوشته شده بودند. نامهایی که با تیر خلاص بر زمین نیفتادند، بلکه بر دیوارهی زمان حک شدند: وحید، خواهر شورشی، حسنِ شوریده، آن دانشجوی انجمن، آن مادر پیر، آن دختر ساکت ولی پرغرور…
و حالا ما، ناظران خون و فریاد، وارثان این پرچمیم.
از شلاق تا شعله؛ شب تلاقی آسمان و خون
در آن شب تاریک، دیوارهای اوین به تماشای ستارههایی نشستند که یکییکی در آسمان فدا میدرخشیدند. شبِ فریاد و فروغ، شب فریاد «درود بر رجوی» و بارش تیر خلاص. شب تولد دوبارهی ایمان در قلب شکنجهشدهی خلق. اینجا نه صرفاً بند و شکنجهگاه، که صحنهی رویارویی تاریخ و خیانت، عشق و شقاوت، نور و ظلمات بود.
در این فصل، راوی، ناظر صحنهای است که از مرزهای طاقت، از محدودهی تحمل انسان میگذرد. او از زیر چشمبند، از کنار جوخهی اعدام، از میان رگبار، عظمت وفاداری را به چشم میبیند، صدای آن را میشنود و تا آخر عمر، بوی خون شکوفههای خلق را در سینهاش نگه میدارد.
این فصل، نیایشنامهی نامرئیترین شب قهرمانی است.
از آن شب، دیگر من آن منِ پیشین نبودم. نه فقط یک زندانی، نه فقط یک شاهدِ بیداد، بلکه حامل امانتی شدم، بار یک رسالت. رسالتی که از آن شب با من سخن گفت… از لابلای شلیکها، از میان شعارهای به خون نشسته، از فریادِ خواهری نیمخیز که در آخرین رمق، پیام رجوی را در لرزهی دژخیم جاری کرد…
هر شب در گوشهی سلول، باز میگشتم به همان نقطه. همان دیوار. همان سکوی خروش. گاهی در تاریکی چشمبندم، باز آن تصویر برمیگشت:
وحید، قامتش استوار، صدایش رعد، سرشار از یقین…
و من، هنوز دستانم را بر شانههای او حس میکردم.
برادران سلول، رفیقان شطرنجهای چوبی و رنج دیده، کمکم همگی شریک صحنه شدند. میگفتند: «بهمن، تو فقط شاهد نبودی، تو پیغامآور شدی.»
و من میدانستم که بله، باید روایت را بر دوش بکشم، باید صدای آن ۳۰۰ گل سرخ باشم.
هر بار که حرف میزدم، یکی از بچهها به گوشهای پناه میبرد، در خودش فرو میرفت و زیر لب میگفت:
«آیا ما لیاقت ادامه دادن راهشان را داریم؟»
و من فقط یک جواب داشتم:
اگر نمانیم، آنها بیصدا میمانند… اگر بجنگیم، آنها زنده میمانند.
آن شب که به زیر هشت برگشتم، نه برای خودم، که برای آنانی که نماندند، زنده ماندم. زنده ماندم تا در همه سلولها، در همه بندها، در همه کوچهها و کوهها، نامشان، راهشان، ایمانشان را شعلهور نگاه دارم.
و هنوز بعد از این همه سال، وقتی چشمم به تصویر برادر میافتد، به خواهر مریم، به پرچم ایمان، تمام صحنه در من زنده میشود…
و میدانم که راه هنوز باقیست، و رسالت هنوز بر دوش.
انتقال به قزلحصار و آخرین وداع با اکبر طریقی، مربی نسل وفا
هشتم مهر، بند پایین اوین در همریخته بود. رفتوآمدهای پیاپی، صداهایی که از راهروها میآمد، و چهرههایی که با شتاب جابهجا میشدند، حاکی از جابهجایی بزرگی بود. بعد از پیگیری از کاک سلیمان، دانستیم که زندانیان عادی، نیروهای حزب توده، اکثریتیها و رفقای کرد را دارند یکجا به قزلحصار منتقل میکنند.
تا ظهر همه جابهجا شدند. کمتر از یک ساعت بعد، ستونی چشمبسته از بچههای تازهدستگیرشده را دیدیم که به بند پایین آوردند. از بالا، از پنجرهی پاگرد پلهها نگاه میکردیم. حدود ۵۵۰ نفر بودند، همه در اتاقهایی با ابعاد پنج در پنج، که برای ده نفر طراحی شده بود، اما حالا برای هر صد نفر در نظر گرفته شده بود.
عصر، پاسدار طالبی آمد داخل اتاق ما. در حال صحبت با سعید بود، یکی از بچههای خط سه. حرفهایی که بینشان رد و بدل شد مشخص کرد که نوبت ما هم فردا میرسد؛ ما را هم به قزلحصار میبرند.
نهم مهر، صبح زود، آخرین تدارکها را میدیدیم.
مهمترین چیز، ملاتهای آموزشی بود که از زمان اکبر طریقی قهرمان، با دقت در کارتن خرما جاسازی کرده بودیم. آنها را دوباره بازبینی کردیم، مرتب کردیم و سر جایش گذاشتیم. حتی در قاب پشت تلویزیون بند هم مقدار زیادی ملاط جاسازی شده بود. هر چیزی که ارزش داشت با دقت پنهان کرده بودیم؛ برای فردا، برای مبارزه در بند قزلحصار، برای ادامه راه.
ساعت ده صبح، به جز رفقای همراه با بیژن قهرمانی، بقیه را با تمام وسایل به زیر هشت بردند.
در زیر هشت، درگیری با پاسدار مصطفی رمضانی شروع شد. تلویزیون بند، در آغوش فدای قهرمان علی طالقانی بود. رمضانی قصد مصادره داشت. ما یکصدا گفتیم:
«مال خودمان است. با پول بچههای بند ۳ در سال ۵۹ خریداری شده.»
رمضانی عربده کشید. طالبی رسید و رو به من کرد، گفت:
«مگر شما تلویزیون داشتید؟»
با آرامش گفتم:
«نه شما به ما دادید، نه رژیم؛ این مال خود بچههاست، با پول خودشان.»
لحظهای بعد حسینزاده دژخیم، مسوول بندهای عمومی، وارد شد. گفت:
«این تلویزیون مال اکبر طریقیه. خودم بعد ملاقات از خانوادهاش تحویل گرفتم.»
ما گفتیم:
«درسته به اسم اکبر وارد شد، ولی پولش را جمعی دادیم. برای کل بند بود.»
برای اثبات ادعا، حسینزاده با یکی از بچهها به نام جمشید، همراه با محسن پنجانگشتی، به بند ۴ رفتند. بعد از دقایقی، اکبر را آوردند.
با دیدنش، بغض چهل شب و روز ترکید. بغلش کردم. تمام وجودم لرزید. اشک، بیاجازه روی صورتم ریخت.
اکبر گفت:
«برادر، این تلویزیون مال بچههاست.»
و بعد، زیر گوشم زمزمه کرد. پیامهایی برای محس شمس داشت. باید میرساندم. از آخرین فرصت استفاده کرد، مثل همیشه، با دقت، با دیسیپلین، روی خط سیاسی، روی موضع، روی اخلاق رزمنده. بعد از روبوسی و آخرین نگاه، از هم جدا شدیم.
آخرین دیدار بود…
آخرین بار بود که صورت نازنین فرماندهام را بوسیدم.
آخرین بار بود که شانههای سترگش را به آغوش کشیدم.
میدانستم، او در همین بند خواهد ماند. و من باید ادامهدهم. او فانوس را به دستم سپرده بود. حالا نوبت من بود که فانوس را، امانت را، تعلیم را، پیام را از دیوارهای اوین عبور بدهم و در قزلحصار، ادامهاش دهم. همانگونه که اکبر، با هفت ماه آموزش، از من و امثال من مجاهد خلقی پولادین ساخته بود.
(بعدها در اشرف ۳، محمدصادق برایم تعریف کرد که تا روز شهادت، کنار اکبر بود… همه چیز را از زبان خودش شنیدم.)
انتقال پیام فرمانده اکبر طریقی به محسن شمس و تثبیت مرز سرخ
بهمحض ورود به قزلحصار، با اشارهی محسن شمس قهرمان، اسماعیل حسینی مرا به اتاقی روبهروی محل استقرار محسن برد. هنوز درست مستقر نشده بودم که خودم را به اتاق محسن رساندم. بغلش کردم، گریستیم. آن آغوش، نه فقط وداع با اوین، بلکه پیوند دوبارهای بود با سنگر مقاومت.
کارتنهای خرما را، که ملاتهای آموزشی از دوران اکبر طریقی قهرمان در آنها جاسازی شده بود، همراه با پیام مستقیم او، تحویل محسن دادم. درباره کمیت ملاتها و دستنوشتههایی که پشت تلویزیون جاسازی شده بود، توضیح دادم. محسن، با دقت نگاهم کرد و گفت:
«اگر میتوانستی اینها را در اوین منهدم کنی خیلی بهتر بود. ریسک بزرگی کردی، مخصوصاً با وجود دستنوشتهها. ولی حالا، بهمن، اول ریل خمیر کردن و از بین بردن نوشتهها را اجرا کن. بعد شرایط و خط برخورد را برایت توضیح میدهم.»
و اینگونه بود که ریل انهدام ملاتها شروع شد. دستنوشتهها و کاغذها یکییکی به خمیر تبدیل شدند، و در مجموعهی بهداشتی تخلیه گشتند. مثل شستن رد پای یک مسیر پنهانی، بیصدا و دقیق.
بعد از انهدام کامل، محسن شمس با همان صلابت همیشگیاش، خط برخورد با زیرهشت و موضع تشکیلات را برایم بریف کرد. تأکید کرد که همان چیزی را میگوید که فرمانده اکبر، از او خواسته بود منتقل شود.
گفت:
«تا پیش از انفجار نخستوزیری، در زیرهشت بر موضع علنی مجاهد خلق ایستاده بودیم. تاوانش شکنجههای طاقتفرسا، سرپا ایستادنهای شبانهروزی و ضربات وحشیانه حاج داود بود. او ما را «سر موضعی» صدا میزد. اما بعد از انفجار، شرایط عوض شد. لاجوردی و دار و دستهاش خوی توابسازی را گسترش دادند. ما خط علنی را به خط «انفعال کنترلشده» تغییر دادیم.»
و ادامه داد:
«اگر خواستند که مبارزه مسلحانه را محکوم کنیم، میگوییم ما خبر نداریم. ما که قبل از آغاز فاز نظامی دستگیر شدیم. حالا اگر آزادمان کنند، میرویم دنبال زندگیمان. همین و بس.»
اما بلافاصله افزود:
«این یک موضع پنهان، تاکتیکی، و در عین حال حداقلی برای حفظ خط است. هرگز نباید تبدیل شود به «توبه تاکتیکی». این همان انحرافیست که از دل خیانت میجوشد. خطی که رژیم و لاجوردی و بریدهها ترویج میکنند، برای شکستن قبح خیانت، برای تخریب تشکیلات از درون.»
محسن قهرمان محکم گفت:
«خط توبه تاکتیکی خط رژیم است. با هر بهانهای، با هر پوششی، این مرز سرخ ماست. ما، نسل وفادار به مسعود، هرگز پای این انحراف نمیرویم. هر شکنجهای، هر اعدامی هم باشد، این مرز را با خون پاس میداریم.»
در همان لحظات بود که به یاد اتیکتهای نصبشده بر دیوارهای زیرهشت افتادم؛ آن تابلوهای زشت «توابین» که مثل خنجر، روح هر آزادهای را میدرید. همین فضا بود که ضرورت تثبیت مرز تشکیلاتی را دوچندان میکرد.
ترکیب بند جدید، بچههایی بودند که بعد از ۳۰ خرداد از اوین منتقل شده بودند. بازجوییهای اولیه را پشت سر گذاشته و حالا در قزلحصار متمرکز شده بودند. از کل تشکیلات ما در بند شش مجرد، فقط پانزده نفر باقی مانده بود که حالا در اتاق محسن متمرکز بودند. باقی را به بند دو عمومی فرستاده بودند.
زندان، بهخاطر حجم گستردهی دستگیریها، دیگر قادر به ساماندهی بازجوییها نبود. حتی برخی را بدون بازجویی، فقط بر اساس پرونده یا علت دستگیری، به قزلحصار میفرستادند.
محسن گفت که حتی خودش تصور نمیکرد لاجوردی، من را رها کند. خودم هم نمیدانستم چه شده. انتظار داشتم تا زمانی که زندهام، در دستان لاجوردی باقی بمانم. یا با شهادت، یا با تسلیم… که البته برای او، تنها یکی از این دو قابل قبول بود. به همین خاطر حتی بعد از انتقال، گمان میکردم مرا دوباره برمیگردانند به اوین.
اما حالا، قزلحصار. فرصتی برای تنفس، برای سازماندهی، برای ادامهی راه.
محسن، بعد از توضیح خط، پشت تلویزیون را باز کرد. جزوات دوباره جابهجا شد، با تکنیکهای جدید، در پنهانترین جاها جای گرفت. کارتنهای خرما باز شدند. همهی ملاطها، نوشتهها، کتابهای آموزشی، همه و همه، در فرآیند کاملاً ایمن و انقلابی، صفر شدند.
بار دیگر، گام اولِ وفاداری برداشته شده بود. مرحلهی تازهای در مسیر تشکیلات، در سنگر قزلحصار.
ایستادگی در آتش: نمونهای از شکنجه در قزلحصار پیش از ۸ شهریور
تا پیش از انفجار دفتر نخستوزیری، موضع مجاهدین در قزلحصار علنی و صریح بود. بچهها بدون پردهپوشی، خود را هوادار سازمان اعلام میکردند؛ با صدای بلند، با غرور، با افتخار. و این همان چیزی بود که خشم جلادان قزلحصار را به اوج میرساند. فشارها نهتنها کمتر از اوین نبود، بلکه گاه حتی فراتر میرفت.
هر روز، کابل بود و مشت و لگد. بهانهها متنوع، اما هدف یگانه: درهم شکستن ایمان. شکنجهگرانی چون عباس شمر، پاسدار یعقوب از قزوین، دژخیم سوری، و گاه شکنجهگران اعزامی از اوین، با شناخت کامل از سابقه بچهها، بیشترین فشار را اعمال میکردند.
یکی از رایجترین روشهای شکنجه، سرپا نگهداشتن مستمر بود. از ساعت ۷ صبح، بچهها را از بند بیرون میکشیدند و به اتاق معروف به «ژنراتور» میبردند. تا ساعت ۶ عصر، با تنها یک استراحت ده دقیقهای، میبایست با دستان باز و تکیهبر دیوار، ایستاده باقی میماندند. اگر دستها پایین میآمد یا کسی از هوش میرفت، پاسداران وحشی چون گراز به جانش میافتادند تا به ایستادن ادامه دهد.
چند نفر بیش از ۱۰ روز دوام نیاوردند. نقش زمین شدند، بیجان. آنها را نیمهجان به بند بازمیگرداندند. بچهها با ماساژ مفاصل، سعی میکردند دردشان را کمی تسکین دهند.
در یکی از روزها، مهشید رزاقی، این خواهر قهرمان، بههنگام پچپچ با بهروز محمدی، با سیلی عباس شمر به دیوار کوبیده شد. اما لبخندش نپرید. رو به بهروز گفت: «بهروز، تلفن زنگ میزند… گوشی را بردار.» صدای زنگی که در گوشش پیچیده بود را چنین توصیف کرد. عباس از این واکنش دیوانه شد. فریاد زد: «اینها از چه جنسیان؟ کوتاه بیا نیستن. فقط باید تیر خلاص زد!»
بعدازظهرها که بچهها را بازمیگرداندند، از شدت خستگی بیهوش میشدند. روزهای سرپا ایستادن، ماهیچههایشان را از کار انداخته بود، اما ایمانشان هنوز ایستاده بود. و این، چیزی بود که حاج داود جلاد تاب تحملش را نداشت.
پس از هفده روز، شکست را پذیرفت. اعلام عقبنشینی کرد. بچهها را به بند بازگرداندند. این پیروزی کوچک، روح تازهای در بند دمید. از آن روز، ترس اندکی عقب نشست. بچهها دانستند: میتوان در برابر جلاد ایستاد، و عقبنشینش کرد.
شکنجههای روانی هم بُعد دیگر ماجرا بود. در غذاها، موی تراشیده میریختند. آب را قطع میکردند. بند را هدف یورش گلهوار قرار میدادند. با چماق، کابل، مشت و لگد، شکنجهی دستهجمعی میکردند. بسیاری از بچهها دچار خونریزی معده شده بودند. اما خم به ابرو نمیآوردند.
بعد از انفجار دفتر نخستوزیری، تشکیلات آگاهانه و دقیق، برای حفظ ساختار در دل زندان، تصمیم گرفت موضع علنی را به موضع انفعالی کنترلشده تغییر دهد. این خط، همان بود که فرمانده شهید اکبر طریقی، در پیامش به محسن شمس قهرمان منتقل کرده بود.
روزی در قزلحصار، از محسن درباره این تغییر خط سؤال کردم. گفتم: «محسن، چرا عقب نشستیم؟»
محسن نگاهی عمیق کرد و گفت:
«تمام مراحل شکنجهی تو در این سه ماه را از همایون شنیدم. حالا یک سؤال: کجا بیشترین فشار را تحمل کردی؟»
گفتم: «در لحظهای که با چشم خودم دیدم، مجاهدی را با فریاد «مرگ بر خمینی» و «درود بر رجوی» اعدام میکنند. تیر خلاص را نه دشمن، که یک خیانتکار به سر و قلبش میزند. آن لحظه، به خدا قسم، هزار بار اعدام خودم آسانتر بود.»
محسن با آرامش گفت:
«همهی ما همین حس را داریم، بهمن. اما یادت هست که اکبر به ما چه گفت؟ یادت هست حرف احمد شهید سازمان را؟ «وقتی مسئولیت از در و دیوار میبارد، فکر کردن به شهادت یک نوع فرصتطلبیست.» ما هم هزار بار آن لحظه را داشتیم. اما رسالت ما چیز دیگری بود؛ رسالت پیروز کردن سازمان، در دل زندان.»
و اینگونه بود که فهمیدم، ایمان فقط ایستادگی در شکنجه نیست؛ بلکه هدایت و وفاداری آگاهانه است در سختترین بزنگاههای تاریخی.
فصل: «شکست یک دکترین: تاکتیک لاجوردی و خیزش ایمان در زندان»
پس از پرواز شکوهمند برادر مسعود به پاریس، ضربه تاریخی هشتم شهریور، و انفجار شعار «مرگ بر خمینی» در پنجم مهر ۱۳۶۰ در دل زندانها، لاجوردی جلاد و باند شکنجه و خیانتش، چرخش تازهای در راهبردهای سرکوب آغاز کردند.
هدف، دیگر فقط گرفتن اطلاعات نبود. اکنون مأموریت اصلی: اکسید کردن روحیه مجاهد خلق، کشیدن فضای یأس و سرخوردگی بر بندها، و بریدن پیوند ایمان و مبارزه از دل زندانیان مجاهد بود. برای رسیدن به این هدف، از تمام تجربیات و ابزارهایش استفاده کرد.
مهمترین ابزار او: تشکیلات توابین.
طرحی سیاه با پوشش «توبه تاکتیکی»؛ ترفندی که با جعل مشروعیت، میخواست تمامی زندانیان را—در ظاهر هم که شده—در خیانت شریک کند. زندانی را به دام بیندازد، زبانش را ببندد، چشمش را کور کند، و در نهایت در بهترین حالت، به «پاسیویست» بدل کند.
با توزیع امکانات خاص به تیمهای خائن، مثل مسعود اکبری، محسن اتحادیه، کیوانزاد و امثالشان، رژیم توانست این خیانت را نهادینه کند: اینان مأمور شکنجه، جاسوسی، پروندهسازی، و حتی اعدام همرزمان خود شدند؛ با عقدههایی که از بریدهگیشان داشتند، درندهتر از هر پاسداری بودند.
در کنارش، طرحهایی برای سرگرمسازی و فروپاشی انگیزهها در جریان بود:
ترویج یادگیری زبانهای خارجی و کلاسهای «توسعه فردی»
شرکت در خیمهشببازی دعای کمیل و کلاسهای بهاصطلاح تربیتی
حمله به مناسبات جمعی با برچسب «کمونیستی» یا «مجاهدی»
نصب اتیکتهایی برای تهدید حتی دو نفره غذا خوردن
و در همهجا، با تهدید «شکنجه تا اعدام» به جنگ ایمان زندانی میرفتند.
اما این پروژه لاجوردی یک مانع بزرگ داشت: تشکیلات پنجاهنهمیها.
لاجوردی تجربه کرده بود. از آبان ۵۹ تا آن روز، دهها بار با ما دستوپنجه نرم کرده بود. خودش گفته بود:
«اگر قرار باشد شاخ این تشکیلات را بشکنم، باید دلها را از مهر برادر مسعود خالی کنم، و من میدانم که این کار شدنی نیست.»
حتی اعدام هم راهحلش نبود؛ چون بسیاری از ما پیش از ۳۰ خرداد دستگیر شده بودیم و گیلانی ملعون با دستور مستقیم «خمینی»، فعلاً حکم اعداممان را صادر نمیکرد. لاجوردی در جلسات داخلیشان بارها از این منع ابراز خشم و قهر کرده بود.
پس راه دیگر: جداسازی کامل.
لاجوردی با هراس از تأثیر ما بر سایر زندانیان، ما را از بند عمومی بیرون کشید. چون وقتی ما از رفتن به دعای کمیل سرباز زدیم، خیلیها با ما همراه شدند و شکافی در صفبندی لاجوردی ایجاد شد.
در نهایت، عصر یکی از روزهای اواخر مهر، حاج داوود رحمانی تمام نفرات بند ۲ عمومی واحد ۳ را جمع کرد و تکتک ما پنجاهنهمیها را بیرون کشید. ما را در بند ۵ مجرد واحد ۳، و دیگران را در بندهای بسته متمرکز کرد.
در این شرایط، خط ما چه بود؟
با هر بهایی، خط توابسازی را شکست دهیم.
با ایجاد تیمهای سهنفره، با رساندن خبر، با مرزبندی بیامان با بریدهها، با تحریم کلاسها و نشستهای رژیم، تلاش میکردیم دیوارهای سیاه روانی دشمن را فرو بریزیم.
و در مقابل این تلاش، لاجوردی سلاح دیگری بهکار گرفت: شکنجه تدریجی و روانی مستمر.
هدف، شکستن تدریجی بود. هدف، سرنگونی تدریجی بود.
اما ما، با ایمان به برادر مسعود، با خون داغ شهیدان، با یاد سردار موسی، ایستاده بودیم.
مرزهای ما، خط قرمز ما:
«مجاهد خلق»، نامی بود که در دل حفظ میکردیم. به زبان نمیآوردیم، اما نمیگذاشتیم آن را به «منافق» تغییر دهند.
رابطه با زندانبان، حتی اگر ظاهراً نرم بود، مرز سرخ بود.
همکاری در لو دادن، بازجویی یا کوچکترین تسلیم، خیانت بود.
خائنان در قماش همان پاسداران بودند—بلکه درندهتر.
لاجوردی بهخوبی میدانست که خطر اصلی از سوی ماست.
ما مانع اصلی اجرای دکترین او برای توابسازی سراسری بودیم.
بعد از تظاهرات پنجم مهر، فضای جدیدی رقم خورد. سران رژیم، یکی پس از دیگری به زندان آمدند؛ کلاسهای آموزشی برگزار شد، کوکلاسیها از اوین برای شناسایی آورده شدند.
اما فرمانده ما، محسن شمس قهرمان، با تمام وجود ایستاد.
بهایش چه بود؟
سه مرحله بازجویی، انفرادیهای گوهردشت، سی ماه فشار مداوم، شکنجه، و در نهایت شهادت.
اما تا آخرین نفس ایستاد و نگذاشت خط لاجوردی پیش برود.
در انفرادیها، با مرس، با خطوط ارسالی از شهید علیرضا سالاری، با آمادگی ایدئولوژیک، با شعلهای از وفاداری، ما جنگیدیم.
و زندانبان حیرتزده بود. از چه چیزی؟
از نیرویی که هنوز بر زبان ما نام مسعود را جاری میکرد.
از وفاداریای که نام اشرف و موسی را جاودانه کرده بود.
این بود نبرد بعد از ۵ مهر؛
نبرد تاکتیک و مرز،
نبرد با ناامیدی،
نبرد برای حفظ رزمندگی در دل شب.
موقعیت تشکیلات در بندهای قزلحصار:
تشکیلات ما در زندان قزلحصار در سه موقعیت گسترش یافته بود: تعدادی از بچههای بند ۲ عمومی که همراه با بچههای آبادان و تشکیلات اوین بودند تحت مسولیت مجاهد والامقام علیرضا سالاری، قسمت مرکزی تشکیلات در بند مجرد ۶ و بخشی دیگر در بند ۵ مجرد فعالیت میکردند.
بند مجرد ۶ دروازه ورودی از اوین به بند عمومی بود و به همین دلیل فرمانده محسن شمس قهرمان در همان بند مجرد نشسته و تلاش میکرد که خودش را در سایه نگه دارد تا موقعیت ورود بچههای جدید را رصد و سازماندهی کند.
با گذشت زمان، در همین بند و همچنین بند عمومی، ارتباطات تشکیلاتی با بچههای انجمن دکترای مسلمان و انجمن دانشجویان مسلمان هم شکل گرفته بود. مسول این بخش، دکتر مجید مهدوی از تشکیلات پنجاهنهمی بود که در اوایل آذر 59 دستگیر شده بود.
…
شیوههای ارتباطات تشکیلاتی
تا این مرحله، شیوههای ارتباط تشکیلاتی ما عمدتاً از طریق جابهجایی بین بندهای مختلف زندان انجام میشد. مسئول تشکیلات، مجاهد قهرمان محسن شمسزاده بود و اعضای ستاد او عبارت بودند از شهید علیرضا سالاری (معاون محسن)، مجید مهدوی، بهمن موسیپور، احمدعلی مشهدی خراط، و نادر لسانی از جمع ۸ نفره تشکیلات، همچنین قاسم جوانشجاع، محمد احمدی، سید محسن سیداحمدی و علی ساوجبلاغی (با اسم مستعار بابایی) نیز نقش کلیدی داشتند.
به شیوهای هوشمندانه و با دقت، با تمام بندها ارتباط داشتیم و خطوط و اطلاعات شرایط بیرون از سازمان را میگرفتیم. هر روز تشکیلات گستردهتر میشد و ابتدا افرادی که از بیرون میشناختیم – از انجمنهای محلات، بخشهای دانشآموزی و دانشجویی – به تشکیلات جذب شدند.
نزدیک به یک هفته پس از ورود محسن قهرمان به بند ۲ عمومی، وضعیت بند با کار مستمر و سازماندهی دقیق سالار قهرمان رو به بهبود رفت. تلاش ما متمرکز بر شناخت ترکیب بند و گسترش تشکلهای زندان با شیوههای مختلف از جمله راهاندازی بازیهای جمعی مانند لیلی، هفتسنگ و… بود. این اقدام موجب شد فضای بیاعتمادی و دلمردگی شکسته شود. همچنین توانستیم اطلاعات بیشتری در مورد برخی افراد مرتبط با جریان بریده میثاق بهدست آوریم.
لو رفتن تشکیلات توسط خائن و انتقال به بند ۵ مجرد
حدود ده روز از ورود محسن نگذشته بود که خبری دریافت کردیم مبنی بر خیانت یکی از عناصر حاشیهای تشکیلات. آمادهباش اعلام شد و همه را برای مواجهه با هر احتمالی حتی بازگشت به اوین آماده کردیم. خائنی به نام ناصر احمدی، از بچههای شاهعبدالعظیم، که از طریق محمود شاهعبدالعظیمی و حسن دالمن به انجمن متصل شده بود، پس از دستگیری در دی ۵۹ به همراه شهید محمود، وارد بند ۳ اوین شد و در یک تیم جذب شد.
شهید اکبر طریقی با احتیاط، تنظیم با او را در حد یک هوادار جدید انجام داده بود. با توجه به سطح پایین آگاهیاش، آموزش سیاسی او به نصرالله باهور و آموزش ایدئولوژیک به شهید قاسم جوانشجاع سپرده شد. اما رابطه گرمی که گاهگاه با پاسداران شاهعبدالعظیم داشت و نقش خانوادهاش در ملاقاتها، تشکیلات را نسبت به او هوشیار کرده بود. نهایتاً او در برابر شکنجهها و فضای سرکوب قزلحصار دوام نیاورد و از اوایل آبان به همکاری با زندانبانان پرداخت.
حدود سه روز بعد، حاج داوود کدی اعلام کرد که قصد ورود به بند و پاکسازی دارد. شب، پس از شام، داوود جلاد وارد بند ۲ عمومی شد، همه را به کریدور کشاند و اعلام کرد که «مارهای تشکیلات بند ۳ اوین» باید با وسایل خود به زیر هشت بیایند. در زیر هشت، کوکلاس بزرگی در کنار پاسداران سوری، عباس و یوسف ایستاده بود. همانطور که حدس زده بودیم، آن کوکلاس کسی نبود جز ناصر احمدی.
محسن شمس، من، علی جلالیخواه و همایون را فراخواند و گفت: «شما بمانید. احتمالاً ما را به بند ۵ منتقل میکنند. تو هم خواهی آمد، اما باید تا زمانی که شناسایی نشدهای، در جریان تحولات بمانی.» با وجود تمایلم برای همراهی با یارانم، دستور تشکیلاتی بود و اطاعت کردم.
حاج داوود در بند قدم میزد و از «پیروزی»اش فخر میفروخت. هیچ ضرب و شتمی در لحظه انجام نشد، اما آنتنها فعال بودند. یکی از بچهها با یک ترفند فضای شلوغی ایجاد کرد تا بقیه بتوانند ارتباط برقرار کنند. طی حدود یک ساعت، بچهها به بند ۵ مجرد منتقل شدند و من در اتاقم ماندم، با هدف حفظ ارتباط با نفراتی که هنوز در بند باقی مانده بودند.
دیدار با مجاهد خلق مهدی خداوردی در حیاط زندان
سه روز بعد، در هواخوری، چشمم به مهدی خداوردی افتاد – مجاهدی دلیر از تشکیلات موحد که پیش از جدا شدن از میثاق، در کنارمان بود. قامتی استوار، چهرهای آرام ولی جنگنده. پیشتر در اوین، شنیده بودم که رژیم در بازجوییها بهدنبال رد اوست.
با معملی مشخص به سراغش رفتم، وانمود کردم در بازی فوتبال مزاحم شدهام. مهدی با دیدنم اشک ریخت و با شوق بغلم کرد. از بازداشتش گفت، اینکه چگونه مشکوک دستگیر شده و حالا در بلاتکلیفی به قزلحصار منتقل شده. هشدار دادم مراقب باشد و در حیاط زیاد آفتابی نشود؛ او با قد و هیکل بلندش تابلو بود.
از او خواستم که در پنهانسازی هویتش کوشا باشد، چون در چارت بازجوییها دنبال او هستند. گفتم که احتمالاً بهزودی من هم به بند ۵ منتقل خواهم شد. با هم خداحافظی کردیم و تأکید کردم که بیپروا در معرض دید دشمن قرار نگیرد.
شناسایی ما توسط خائن و انتقال به مجرد ۵
گرگومیش هوا بود، وقتی حاج داود ما سه نفر – من، علی و همایون – را صدا زد. صدایش مثل خراش تیغ روی پوست آمد:
«شماها هم توی بند ۳ اوین بودید؟»
گفتیم: «آره.»
با همان لحن تمسخرآمیز و پر از نفرتش ادامه داد: «پس شما هم از همون مارهای تشکیلاتی هستید که لاجوردی سفارشتون رو بهم کرده. وسایلتون رو جمع کنید، سریع بیاید پایین.»
در مسیر ورودش به اتاق، رو به من کرد و گفت:
«کلهی تو رو میکنم بچه فئودال! مگه نگفتی بابات خان منطقهست؟ سوارکار داره؟ گفتی اگه بخوای، بیست میلیون تومن میدی که آزادت کنه؟! فکر کردی آزادی رو تو خواب میبینی؟ شاید جنازهت رو با روبان قرمز بفرستیم خونه!»
حاج داود رفته بود، اما من خوب فهمیدم تیر از کجا خورده. فوراً شکم نسبت به اون نفری که خودش رو از بچههای اتحادیه دانشجویان جا زده بود، تأیید شد. همون که با چپنمایی، با فحش به آنتنها و با حرفهای بیپایه از سابقهی «مبارزاتی»اش سعی داشت اعتمادها رو جمع کنه.
به محمد صفایی و چند برادر دیگه پیام دادم که فوری به محمد هدایت، حسین شیخالسلام و تقی هم برسونن: «این یارو آنتنه، مواظب باشید.»
آزمایش آنتن با یک دروغ حسابشده
برای تستش، یه داستان سر هم کرده بودم. گفته بودم بابام خان تنکابنه، بیست تا سوار داره، کلی زمین و گاو و باغ، و اگه بخوام، تو یه روز بیست میلیون تومن میذاره کف دست حاجی و آزاد میشم. خوب میدونستم اینو که بگی، حاج داود لمپن و طماع، نعلبهنعل میره پی گزارش. مخصوصاً که تلویزیون رنگی ۲۴ اینچی بند رو هم قبلاً بهش داده بودم.
و همونطور که حدس میزدم، اون خائن این گزارش رو به داود داده بود. فهمیدم شکارچی داره میرسه.
ورود به بند قهرمانان، صفا و صلابت مجاهدی
ما وسایلمون رو جمع کردیم و زیر هشت رفتیم. لحظه ورود به بند ۵، چهره خندان محسن شمس مثل چراغی تو شب تاریک برق زد:
«دیدی بهمن؟ حتی بیشتر از سه روز بند ۲ نموندی!»
بند ۵، قلب تپنده تشکیلات شده بود. شور و گرمای دیدار با بچهها منو از خود بیخود کرد. یکییکی آغوش بود و فریاد شوق. همه اونهایی که از بند ۳ اوین، بند ۲، جبههها و مازندران آمده بودن. حتی سه نفر از بچههای میثاق هم بودن؛ همون ۲۴ نفری که قبل از سیخرداد دستگیر شده بودن.
نگاهم به ترکیب بچهها که افتاد، قلبم لرزید. جای اکبر قهرمان خالی بود. انگار چهرهاش رو در همه جا میدیدم. محسن پرسید:
«چی شده بهمن؟»
گفتم: «یاد اکبر افتادم… فقط اون نیست، فقط اون و حسن فرزانه نیستن…»
بند، بند ستاد مقاومت شده بود. کلاسهای آقا جلیل، برنامههای آموزشی، انسجامی وصفنشدنی. سالار قهرمان دائم هشدار میداد که «امنیت و حفاظت، بیشتر از همیشه واجبه.» یادآوری میکرد که هنوز هم ممکنه نفوذی بین ما باشه.
هدف جلاد: تمرکز و کنترل مجاهدین سر موضع
لاجوردی خوب فهمیده بود که سر موضع ماندن یعنی ادامه مبارزه. بنابراین سیاستش این شده بود:
متمرکز کردن همه بچههای سر موضع در یک جا برای کنترل بیشتر.
حاج داود هم یه بار توی بند گفت:
«تا وقتی شماها پخش بودید، شبهام راحت نمیخوابیدم. حالا نفس راحتی میکشم!»
ولی خودش هم خوب میدونست که با این تمرکز، دل مقاومت بیشتر میتپه.
بازسازی تشکیلات، تیمبندی جدید
تشکیلات ما شروع کرد به تیمبندی جدید. موضعمون همون موضع قبلی بود:
«ما کاری به سیاست نداریم. آزاد بشیم میریم زندگیمون رو میکنیم. دنبال جنگ نیستیم.»
این حرف مثل خنجر توی قلب لاجوردی مینشست. چون میدونست داریم فریب میدیم. منتظر فرصت بود که «شاخ» ما رو بشکنه.
از طرفی حاج داود هم با احتیاط با ما برخورد میکرد، چون از نفوذ تشکیلات میترسید. اما همزمان با تمام قدرت میکوبید تا از دل تشکیلات، نفراتی رو بکشه بیرون.
روز عاشورا؛ هیاهوی مقاومت در دل سکوت
در عاشورا، مراسم سینهزنی در کریدور ورودی بندها برگزار کردیم. شعارهای «هیهات من الذله»، ترکیب با فریادهای نبرد و «مرگ بر خمینی». چنان پرشور بود که حتی پاسدارها هم اومدن تماشا.
اما همین حرکت باعث شد حاج داود دوباره از بالا تحت فشار قرار بگیره. مثل دیو به بند حمله کرد. داد میزد:
«هر سلول فقط یه ربع بیرون میاد، هر کی از اتاق بزنه بیرون، سیتا کابل میخوره!»
و بعد هم اتاق مازندرانیها رو بیرون کشید. کابل و چماق. داد و فریاد. خشم و عربده. نمیدونستیم از کجا خوردیم. اما مشخص بود دوباره یک خونریزی در جای دیگه رخ داده.
گماشتن یک خائن بریده بهعنوان مسئول بند
در ادامهی فشارهای سازمانیافته لاجوردی برای شکستن صفوف تشکیلات، حاج داود مسئول بند را عوض کرد و عنصر خیانتپیشهای را بهجای آن نشاند: حمید جعفری.
این مزدور اهل قائمشهر، از فداییان سابق وابسته به اشرف دهقانی بود که در جریان انتقال سلاح پیش از سیخرداد با یک خودرو لو میرود و دستگیر میشود. وقتی خبر حکم اعدامش را میشنود، دستها را بالا میبرد و نهفقط آدرس یارانش را میدهد، که در شکار آنها شخصاً مشارکت میکند.
نامزد خودش را به زندان میکشاند. محل تردد «رحمتی» نمایندهی اشرف در جنگلهای مازندران را لو میدهد؛ که همان منجر به شهادت رحمتی در کمین سپاه میشود. در قبال این خیانتها، لاجوردی از اعدام او صرفنظر میکند و این عنصر فروختهشده را در اختیار حاج داود میگذارد.
جعفری آنقدر خوار و زبون بود که حتی زندانیان از نگاه کردن به او نفرت داشتند. زنش از دیدنش امتناع کرد. در سال ۶۳ آزاد شد، اما از ترس انتقام خانوادهها خودش را مجدداً به زندان معرفی کرد و درخواست داد تا جزو کادر اداری زندان شود. تا جایی که شنیدیم، در کارگاه موسوی (همان کارگاه کچویی) در زندان اوین باقی مانده بود.
کنترل بند با ترس و کابل؛ شکنجهای به نام «تانک حاج داود»
این خائن مسئول بند ما شد. هر روز چندین بار با بچهها درگیر میشد، بهویژه بر سر زمان استفاده از سرویس بهداشتی. خودش قدرت برخورد نداشت؛ فقط گزارش میداد، و کابل را حاج داود میزد.
کابل، ضخامت کابل برق شماره ۱۶ داشت و بهش میگفتند «تانک حاج داود».
زخمش میسوزاند، استخوان میکوبید، و صداش تا ته دل میرفت.
هر بار کسی مجبور میشد خارج از برنامه به سرویس برود، باید ۳۰ ضربه از آن کابوس را تحمل میکرد.
اگر زندانی در حین ضربات آخ میگفت، داود احساس پیروزی میکرد و میبخشید.
اما اگر ساکت میماند… جنون حیوانیاش دوچندان میشد.
نادر لسانی قهرمان یکی از همین مجاهدین بود. نحیف، اما ایستاده.
۳۰ ضربه خورد، حتی یک آخ نگفت.
داود دیوانه شد، کابل را محکمتر کوبید، نادر بیهوش شد، اما صدایی از او بیرون نیامد.
این قهرمانیها، داود را به خاک سیاه مینشاندند.
جعفری هر خروج بیزمانی از اتاق را گزارش میکرد. داود هر روز با لیست میآمد، و نوبت کابلکشی آغاز میشد.
شکنجه محمود فرجی اسکندانی؛ نماد شکیبایی و مظلومیت
محمود، عضو جوان تشکیلات پنجاهنهمی ما بود. بهقدری نجیب و خوشمنش بود که لقب گرفته بود:
«مهدی رضایی تشکیلات»، «چریک نوجوان»، «محمود شکیب»…
صبح یکی از جمعهها، داود به همراه عباس شمر وارد بند شد. بیدلیل، نام محمود را صدا زد.
بچهها دلشان لرزید. معلوم بود باز هم قرار است یکی را زیر کابل بگیرد.
محمود میخواست برود، اما عبدالله شعبانی بلند گفت:
«محمود مریضه، نمیتونه بیاد.»
داود تهدید کرد: «یا خودش بیاد، یا همهتونو میکشم زیر کابل.»
محسن شمس و بهمن موسیپور اشاره کردند که صبر کنیم، ولی محمود با چشمان گریان اصرار کرد:
«بذارید برم، نذارید همه رو بزنن، من طاقت دارم…»
رفت.
اولین چیزی که شنیدیم، صدای سیلیای بود که محمود رو به دیوار کوباند.
داود عربده زد:
«به مادرت چی گفتی؟!»
محمود گفت: «گفتم ۳۰ نفر تو یه اتاق میخوابیم، جا نداریم.»
داود گفت: «همین؟ بخوابونش عباس!»
کابلها نازل شد. محمودِ ظریف، محمودِ فروتن، زیر ضربه میلرزید.
بچهها صبر نکردند. از سلولها بیرون ریختند، فریاد زدند:
«بسه! قطع کن! میآییم بیرون!»
یکی از بچههای مارکسیست پیشقدم شد. در را باز کرد. بقیه دنبالش.
داود شوکه شد. زدن را متوقف کرد. خواست محمود را بلند کند، اما دید بیهوش شده.
رنگش پرید، نفسش برید.
یکی از ما دوید بیرون، دکتر فرزین نصرتی هم رسید. او را بررسی کرد و گفت:
«زندهست، فقط بیهوش شده.»
محمود را به اتاق برگرداندیم. دکتر فرزین بغلش کرد و روی تخت خواباند. یک ساعت بعد، محمود به هوش آمد.
او قهرمانی بود که با نجابتش، با صبوری بیمثالش، با لبخندهای بیصدا و ایمان خالصش، دل همهی ما را فتح کرده بود.
او طناب دار را با لبخند بوسید.
او تا لحظه آخر، با فریاد «درود بر رجوی»، وفادار به آرمان و برادر، ایستاد.
مقاومت بیپایان؛ قهرمانان کابلخورده، اما شکستناپذیر
با اینکه محسن شمس میگفت: «برای حفظ جان، آخ بگید تا کمتر بزنن»،
اما قهرمانانی چون سیدمحسن سیداحمدی، دکتر فرزین نصرتی، بهمن موسیپور، نادر لسانی، بهروز محمدی، بهروز نجفی، داوود شاکری…
همه، مثل کوه ایستادند.
نه یک ناله، نه خم شدن.
عباس شمر خسته میشد، اما اینها تکان نمیخوردند.
ما که تماشا میکردیم، تمام وجودمان میلرزید.
اما در دلمان فریاد میزدیم:
«این است شکوه مجاهد خلق. این است عظمت وفاداری. این است درد و افتخار.»
محسن میگفت:
«تشکیلات میخواد زنده بمونید. نه اینکه زیر کابل بریزید.
با عقل، با تاکتیک، با استواری خط دشمن رو عقب بزنید، نه با جسم زخمی.»
اما روح این بچهها، بزرگتر از بدنشان بود.
خبر تکاندهنده؛ شهادت مادر قهرمان، آراسته قلیوند
ملاقات نداشتیم. اما روزی از بچههای انجمن میثاق که از اوین به قزل منتقل شده بود، خبری شنیدم که زمین را زیر پایم لرزاند.
مادر آراسته قلیوند، همان مادر بزرگانفر، در زیر شکنجه به شهادت رسیده بود.
غلام بزرگانفر، فرزند این مادر بزرگوار، از ۱۰ آبان ۵۹ در زندان بود. بارها همراه وحید قهرمان، داوود شاکری و من، به خانه غلام میرفتیم.
هر مجاهدی که وارد خانه میشد، مجذوب منش فروتنانه و مادرانهاش میشد. مخصوصاً بچههای شهرستان، که دیدن این مادر مهربان، خلأ مادر خویش را برایشان پر میکرد.
شبی که مناظره برادر مسعود در دانشگاه ملی از تلویزیون پخش میشد، من و مادر و غلام نشسته بودیم پای سیمای تلویزیون.
وقتی مسعود روی صفحه ظاهر شد، مادر با هیجان فریاد زد:
«بیا صغرا! بیا ببین، مسعوده! داره حرف میزنه!»
چنان با تمام وجود گوش میداد که اشک ما را درمیآورد…
اما سرنوشت خونبار، مادر را هم دربر گرفت.
بعد از آنکه فرزند بزرگش، رضا، در عملیات به شهادت رسید، و غلام در زندان بود، مادر و دخترش صغرا هم در خانه تیمی دستگیر شدند.
وقتی این دو زن قهرمان را به اوین آوردند، مادر، در چشمان لاجوردی نگاه کرد، نزدیک شد، و زیر گوش دژخیم زد.
پاسداران به وحشت افتادند.
لاجوردی دیوانه شده بود. خودش وارد شکنجه شد.
۵ روز تمام، کابل و مشت و لگد.
مادری با سن بالای ۵۵ سال را زیر شکنجه آنقدر کوبیدند، تا جانش را گرفتند…
پیکر بیجانش را همانند دیگر فرزندان وفادار مجاهد خلق، بینام و بینشان، به جوخه اعدام سپردند.
اما دخترش صغرا، قهرمانتر از همیشه، پس از ماهها شکنجه در بند ۲۰۹ و شعبه ۷، در عاشورای مجاهدین، به بالای سر پیکر اشرف و سردار موسی آورده شد.
لاجوردی میخواست وادارش کند به اجساد توهین کند.
اما صغرا، با احترام نظامی ایستاد، خم شد، و پای سردار را بوسید.
همانجا، پاسداران او را به رگبار بستند.
و غلام، در قتلعام ۶۷، در همان راه و با نام «مجاهد خلق» و عشق به برادر مسعود، سرِ دار رفت و پرواز کرد.
رفتنش رسیدن بود…
به مادر، به رضا، به صغرا، به راهی که بیوقفه از خانهشان تا دل مقاومت کشیده شده بود.
نامشان جاودان، راهشان روشن، قلبشان با ما.
حماسهی مهران بیغم؛ «از چه جنسی هستید شما؟»
فردای آن روز، داود جلاد باز وارد بند شد. اسامی دوازده نفر را خواند. گفت اینها خارج از نوبت از سرویس استفاده کردهاند.
با آن لحن لمپنی و توهینآمیز همیشگی فریاد زد:
«شما دیگه از چه جنسی هستید؟ کابل میخورید، باز کوتاه نمیآید! یکی رو بزنم فیل میشه، شما باز برمیگردید به حالت اول!»
مهران، جوان شاد و استوار کرجی، گوشه سلول نشسته بود.
در خودش میپیچید. ناگهان گفت:
«داداش بهمن… میخوام یه چیزی به این جلاد بگم که حالشو برای همیشه جا بیارم.»
گفتم نه مهران جان، سکوت کن. عبدالله شعبانی هم تأکید کرد که نیاز نیست.
اما مهران تصمیمش را گرفته بود.
بلند شد. گفت:
«حاجی! آخر تو که میگی مسلمونی، چرا برای یه بار سرویس رفتن، شونههامونو کبود میکنی؟! از خدا نمیترسی؟!»
تمام وجود داود لرزید. انتظار این دلاوری را از یک نوجوان نداشت.
خواست به مهران سیلی بزند. مهران صورتش را کشید عقب.
دو پاسدار – سوری و عباس شمر – وارد شدند، خواستند مهران را زیر مشت و کابل بگیرند.
ما اعتراض کردیم.
فریاد زدیم:
«مگه چی گفت؟ تو کجای قرآن نوشتی کسی رو باید برای سرویس رفتن بزنی؟!»
داود جا خورد. گفت:
«شما منافقها قرآن حفظید ولی منافقید. حکم قتلتون رو امام داده!»
و بعد، مثل همیشه، عقبنشینی کرد و از بند رفت…
ولی کینه مهران را به دل گرفت.
چند روز بعد، در مسیر بازگشت از ملاقات، مهران را صدا کرد.
چشمبند زدند. بردند. زدند. زدند. زدند.
تا یک ساعت، ۴ نفره، کابل و لگد. گفتند اعلام پشیمانی کن.
مهران مثل کوه ایستاد. خم نشد.
وقتی بازگرداندنش، چشمش کبود بود، ولی قلبش برافروختهتر از همیشه.
گفت:
«میخواستن بکشنم پایین، نشد. آخر، شونهی همهشونو به خاک مالیدم. فهمیدن که مجاهد خلق، ارادهاش تسخیر نمیشه.»
دکتر فرزین فریاد زد:
«اگه اطلاع ندی ببریش بهداری، خودم در رو میشکنم.»
مهران یک هفته توان راه رفتن نداشت. تا یک ماه، از درد ضربات، به خود میپیچید.
اما لبخند میزد.
با همان روحیه سرشار.
با همان ایمان محکم.
اعتراف دژخیم در برابر نسل مسعود؛ وقتی کابل شکست میخورد
روزی دژخیم داود رحمانی، در حال عربدهکشی، من و عبدالله شعبانی را بهخاطر «خارج از نوبت» رفتن به سرویس زیر کابل گرفته بود.
دو ضربهی اول را که دیوانهوار زد، ناگهان از دهانش در رفت. نه با لحن تهدید، که با نالهی تحقیر:
«فلانشدهها! این کابل رو زدم تا پارهتون کنم، ولی شما منافقین از مسعود رجوی نبریدید!
روزی که اومدید، پوستتون نازک بود؛ حالا کابل که میزنم، پوستتون کلفتتر شده!»
همانجا فهمیدیم:
او شکست خورده بود.
زیر ضربات ما نه، زیر استواری ما.
گاهی میگفت: «اگر این کابلهایی که عباس شمر به شونههاتون میزنه رو به زمین بزنم، سیمان ترک میخوره. ولی شما… حتا آخ هم نمیگید.»
بله، چون ما اهل «آخ» نبودیم.
نه به خاطر بیدردی، که بهخاطر باوری عمیق. باور به مسعود، به راه آزادی، به تشکیلات وفادار.
در سلولهایی با ابعاد ۱۷۵ در ۲۷۵ سانتیمتر، ۳۰ نفر با هم زندگی میکردیم.
نه برای یک شب یا یک ماه؛
بلکه از مرداد ۶۰ تا مهر ۶۱.
دو تخت داشتیم.
شش نفر شبها روی تخت میخوابیدند، شش نفر هم آویزان از تسمههایی که از کاموای پیراهنها بافته بودیم. لانهگنجشکهایی در هوا…
۱۲ نفر دیگر در زیر تخت و کنار نردهها، اغلب نشسته، سر روی زانو خواب میرفتند.
دو نفر هم هر شب به نوبت، اصلاً نمیخوابیدند – فقط استراحتی نشسته با شانههای کوفته.
به این خوابهای آویزان میگفتیم «خواب ویلایی».
صبح، بدنت آنقدر در هم پیچیده بود که انگار شبیه به پتک خوردهای.
با اینحال، همان شبها، شوخی بود و خنده.
یکی میگفت:
«دیشب شاهگنجشک اومد سراغم، گفت این دیگه چه بیپر گنجشکیه!»
دیگری تقلید کبک و کبوتر درمیآورد…
بند میخندید. با صدای قهقهه، درد را میخنداندیم.
و اگر بند طنابها پاره میشد و شش گنجشکِ آویزان با تمام امید و خوابشان روی سر دیگران آوار میشدند؟
باز هم خنده بود:
«باز یه ساختمون ششطبقه از توچال افتاد پایین!»
این بند، شکنجهگاه نبود – کلاس درس وفا بود.
کسی مثل محمود، با یک پیراهن زیر کابل میرفت؛ نه برای خودآزاری، بلکه برای نشاندادن ایمان.
محمود که برایمان مهدی رضایی تشکیلات بود، با لبخند زیر کابل میرفت.
یا نادر لسانی قهرمان، با بدنی نحیف، ولی عزمی کوهوار، سی ضربه کابل را خورد، بیآنکه یک آخ بگوید.
رحمانی عربده میکشید، ولی خودش فهمیده بود که کابلهایش دیگر نمیبُرند.
ما را میزد، اما میدانست به چه وصلایم.
جلاد در جنون میگفت: «شما دیگه از چه جنسی هستید؟!»
و ما در دل میگفتیم:
از جنس وفا. از جنس مجاهد خلق. از نسل مسعود.
در این سلولهای تنگ، پر از اشتیاق و لبخند و شوخی،
ما نهتنها از هم نمیبریدیم، بلکه بیشتر به هم وصل میشدیم.
هر نفر، برای دیگری بود.
در دل آن شکنجهگاه، محبت و صفا و صداقت مناسبات مجاهدی موج میزد.
همین بود که حتی شوهای رژیم – دعای کمیل و نماز جمعههای نمایشی – نتوانست ما را بشکند.
میدانستیم فردایش جشن کابل است،
ولی نه دلمان لرزید، نه صفمان ترک برداشت.
امروز که این خاطرهها را از دل تشکیلات سرنگونیطلب مجاهدین خلق ایران، در پرتو رحمت خواهر مریم مرور میکنم،
میفهمم که آن روزها، «راز»ی در ما گشوده شده بود…
راز وصل.
راز کوثر.
راز عشق به برادری که در تمام شبهای بیخواب قزلحصار، در دلمان با ما بود: مسعود.
و ما هنوز همانایم.
نسل مسعود.
تسلیمناپذیر.
بر افرازندهی پرچم آزادی.
نفوذ در قلب توطئه؛ رجعت، نشریه لاجوردی یا ابزار خط تشکیلات؟
در دوران استقرار در بند عمومی ۲ قزلحصار، شایعهای میان زندانیان پیچید:
لاجوردی میخواهد یک نشریه داخلی زندان راهاندازی کند. هدف؟
نه روشنگری، نه اطلاعرسانی.
بلکه دامی پیچیده برای جذب زندانیان به صنعت توابسازی.
نام نشریه را آن زمان نمیدانستیم. اما از همان ابتدا پیداست که پروژهایست از پیش مهندسیشده توسط تیم شکنجهگران و بریدهخائنان. لاجوردی دنبال کسانی میگشت که دست به قلم باشند، به تکنیک نشریهسازی مسلط، و ترجیحاً با سابقه تشکیلاتی یا دانشگاهی. اما اینبار برای اجرای خواستهی دشمن.
اما، موج اول توابسازی شکست خورد.
نویسندگان واقعی، استادان شریف، بچههای دانشجویی مقاوم زیر بار نرفتند. لاجوردی آنان را تهدید کرد، به زیر کابل برد، اما آنها خط سرخ «وفاداری» را نشکستند.
اما لاجوردی بیکار ننشست.
با استفاده از یکی از خائنین راه کارگری به نام مرتضی محقق میردامادی از اصفهان که از سال ۵۹ در خدمت اطلاعات بود، پروژه را پیش برد. هدفش جذب کسانی بود که مرزها را شکسته یا در آستانهی شکستن بودند.
در این بین، یکی از کاندیداها از نظر آنها «عباس» یا «محسن» از بچههای انجمن دانشآموزی مدرسه هدف تهران بود. ظاهرش عادی، اما از نظر ما عنصری فعال و تیزهوش با سابقهای پنهان در تشکیلات تبریز و حتی کاندیداتوری مجلس در سال ۵۹.
لاجوردی و توابان از سابقهاش خبر نداشتند.
او خودش را بیرونکشیده از سیاست معرفی کرده بود.
در حالی که تشکیلات ما – با هدایت سالار قهرمان – تصمیم گرفت با حفظ مرزها و چارچوبها، او را بهعنوان نفوذی در ترکیب نشریه لاجوردی جای دهد.
به این ترتیب، محسن وارد ترکیب ۱۲ نفره تیم نشریه رجعت شد.
تیم سرکوب: لاجوردی، «پیشوا» (بازجوی شعبه ۷)، کبوانزاد، محسن اتحادیه، مسعود اکبری
نفوذ تشکیلات: محسن (با هدایت سالار قهرمان و ارتباط غیرمستقیم با ما)
نقطه اوج عملیات، رمزگذاری پیامهای تشکیلات در سرمقاله نشریه رجعت بود.
با استفاده از حروف اول کلمات، خط تشکیلات در سرمقالهها جاسازی میشد.
خواندن نشریهای که دشمن آن را ابزار سرکوب میخواست، تبدیل به ابزار وصل تشکیلاتی در زندان شد.
سالار و محسن ساعتها وقت میگذاشتند تا مطالب علمی و تاریخیای تولید کنند که هم جذابیت ظاهری داشته باشد برای فریب دشمن، و هم بتواند رمزگذاری شود.
از طرف دیگر، یکی از کارکردهای رجعت برای ما، شناسایی بچههایی بود که تازه به زندان آورده میشدند؛ با بررسی عکسالعملها، سابقههای بیرونی و شواهد ارتباطی.
تا شماره ۹، نشریه رجعت با کیفیت بالا منتشر شد.
در ملاقاتها هم به خانوادهها داده میشد – گامی دیگر در پروژهی توابسازی لاجوردی.
اما نهایتاً پروژه ضربه خورد.
ترکیب نشریه لو رفت.
جزئیات کامل لو رفتن برای ما هنوز معلوم نیست؛ اما فقط یک نفر به اعدام رسید.
محسن – با تاکتیک نفوذی و عادیسازی کامل – توانست سالم از این طوفان عبور کند.
او نهتنها زنده ماند، بلکه ابزار دشمن را به تیغ تیز تشکیلات بدل کرد.
حفظ مرز سرخ؛ روایت حفاظت اطلاعات در قزلحصار
بهروایت بهمن – عضو تشکیلات ۵۹، زیر مسئول علی بابایی – زیر نظر سالار قهرمان
ریل حفاظت اطلاعات در قزلحصار، نه فقط یک «مراقبت امنیتی»، بلکه سپر بلای تشکیلات و ستون فقرات پایداری در برابر تهاجم بازجوها و خیانتپیشگان بود. ما خوب میدانستیم دشمن چه میخواهد: نفوذ، شکستن روحیه، بریدن از سازمان، و در نهایت کشاندن زندانی به صفوف خیانت.
از اینرو، پروسهی چک امنیتی نفرات برای عضویت در تشکیلات بسیار دقیق، حساس و چندلایه بود.
نهفقط صحبت با خودش، بلکه مطابقت اطلاعات با آنچه از نفرات دیگر در مراحل بازجویی اوین شنیده بودیم، جزو اصول اصلی ما بود.
در قزلحصار، تشکیلات تحت هدایت مجاهد شهید سالار قهرمان اداره میشد.
بهمن موسیپور، از صبورترین و رزمندهترین برادران، با تیم شش نفرهاش (داوود شاکری، حسن طرخورانی، علی بابایی، سیدمحسن سیداحمدی، و من) خط حفاظت و شناسایی را پیش میبرد.
مبنای ما تنها یک چیز بود:
وفاداری به مرز سرخ بین مجاهد خلق با دشمن – در هر شکلش.
ساختار جاسوسی دشمن در زندان
کار اطلاعاتی علیه زندانیان، ساختار مشخصی داشت:
هر بند، یک عنصر بریدهی تا زیرعضو (از گروههای مختلف) را بهعنوان «ناظر امنیتی پنهان» داشت.
او معمولاً ۵ آنتن دیگر هم با خود داشت.
این آنتنها با حاج داوود رحمانی ارتباط مستقیم داشتند و حتی مسئول بند را هم زیر نظر داشتند.
اما ما، با هوشیاری و ترفندهای خودمان (از جمله ساختن معملهای امنیتی و ارتباطات کاذب)، این مزدوران را شناسایی میکردیم.
حتی به زیر هشت میرفتیم تا صحت و سقم یک گزارش را از چند زاویه بررسی کنیم.
ترفند دشمن برای شکستن زندانیان
شعبات بازجویی اوین – بهویژه شعبههای ۱، ۴ و ۷ – از چارتهای تشکیلاتی سازمان استفاده میکردند.
اسامی شهدا را با ضربدر قرمز زده بودند.
هدف: القای شکست مطلق و بیفایده بودن ادامه مقاومت.
همراه آن، وعده ازدواج، زندگی، آزادی، و ایجاد فضای شبهروحانی
مثل دعا و استغفار و بازگشت، برای شکستن زندانی.
اگر کسی مقاومت میکرد و زیر کابلها نمیشکست، او را با بدترین روحیه ممکن به قزلحصار تبعید میکردند.
اما در قزلحصار، ما بودیم.
تشکیلات زنده بود.
نقش اکبر طریقی؛ بنیانگذار سرخ تشکیلات ۵۹
شهید اکبر طریقی، آن قهرمان استوار، با پیامی روشن به محسن شمس گفته بود:
«وظیفه شما تنها وفاداری نیست، هدایت است.
هیچکس را طرد نکنید مگر آنکه اثبات شود خیانتپیشه است.
زندان را باید مدیریت کرد؛ هیچ اتفاقی در آن خودبخودی نیست.»
این پیام، دستورالعمل تشکیلات ۵۹ در قزلحصار شد.
ما شعار نمیدادیم.
سرود نمیخواندیم.
اما خطمان روشن بود:
در دعای کمیل شرکت نمیکردیم.
از صفوف توابان فاصله میگرفتیم.
حتی در شعار مرگ بر آمریکا که آنها سلاح تبلیغاتی کرده بودند، وارد نمیشدیم.
میگفتیم:
«آقا، فقط بگو کاری به کار کسی نداری. نه اعلام حمایت، نه فریاد.
فقط وارد صف خائنان نشو.»
روحیه، شادی، زندگی در جهنم
ما، در همان سلولهای ۱۷۵ در ۲۷۵ سانتیمتری، با لانههای گنجشکی،
با طنابهای کاموایی، با شوخیهای نیمهشب،
با خوابهایی از گنجشکهای پادشاه، عقابهای پرسشگر،
و فرو ریختن ۶ طبقه در دل نیمهشب،
زنده بودیم، شاد بودیم، مقاومت میکردیم.
نه با شعارهای پوچ.
بلکه با خط سازمان، مرز سرخ، و قلبی گرم از نام مسعود.
اگر از من بپرسید…
اگر از من بپرسید، برگ زرین تشکیلات ۵۹ در قزلحصار چه بود؟
میگویم:
هدایت زندانیان تازهوارد به سمت مرز سرخ با دشمن.
ایستادن در مقابل طرح کثیف «توبه تاکتیکی».
نجات نسل مجاهد خلق از باتلاق بریدهگی.
بله، وفادار به اکبر بودیم.
وفادار به آن ۷ ماه آموزش شبانهروزیاش.
و هرچه کردیم، باز بدهکار خلق و شهیدان هستیم.
فصل ویژه – پروژه توابسازی لاجوردی
باند شکنجهگر بهزاد نظامی و خروش تشکیلات پنجاهنهمی در قزلحصار
شکلگیری باند شکنجهگر لاجوردی به نام بهزاد نظامی
یکی از شقاوتبارترین پروژههای شکنجه و تحقیر زندانیان سیاسی مجاهد خلق، تشکیل باندی بهنام «گروه بهزاد نظامی» بود؛ پروژهای ضدبشری که زیر نظر مستقیم لاجوردی جلاد و با هدف بهزانو درآوردن نسل مؤمن به آرمان برادر مسعود شکل گرفت.
این باند شکنجهگر، متشکل از هشت نفر از بریدهگان و خیانتکاران، به همراه جلادی بهنام علی قصاب (از دستگیرشدگان گروه ۹۰ در نازیآباد) و مهرههای دیگر همچون مهرداد خسروی، تحت فرماندهی شکنجهگر بدنام، بهزاد نظامی، در آبان ۱۳۶۰ از بندهای اوین به قزلحصار منتقل شد.
این تیم مستقیماً تحت هدایت «پیشوا»، رئیس شعبه یک اوین، عمل میکرد. هدف از تشکیل آن، شکستن استخوانهای مقاومت تشکیلات پنجاهنهمی در قزلحصار بود. هدفی که لاجوردی بارها گفته بود: «اول باید زانو بزنند، بعد اعدامشان میکنم.»
موج شکنجه وحشیانه پس از عملیات موفق مجاهدین
بعد از به درک واصل شدن دستغیب، موجی از شکنجههای وحشیانه بهمنظور کشف اطلاعات و انتقامگیری، بهراه افتاد. بهزاد نظامی بهعنوان چهره محوری این پروژه، در سوم آذر ۱۳۶۰ وارد بند ۵ مجرد سالن ۳ قزلحصار شد. آنروز به یادماندنی، او با افتخار اعلام کرد:
«من بهزاد نظامیام، برای توابکردن شما به بند سرموضعیها آمدم. یا تواب میشوید، یا تکهتکهتان میکنم.»
اما پاسخ تشکیلات با فریاد نصرتالله باهور قهرمان، از زبان نسل آموزشدیدهی اکبر طریقی داده شد:
«شما بوزینگان خیانتکار، شکستخوردهای بیش نیستید!»
از آن لحظه، صحنه نبرد مقاومت و شقاوت آغاز شد. نه در میدان جنگ کلاسیک، بلکه در سلولهای تنگ و تاریک، با کابل و مشت و لگد.
مقاومت، فرماندهی و شکست دشمن
خط برخورد با این گروه وحوش، توسط شهید محسن شمسزاده تنظیم شد و از طریق سرشاخههای تشکیلات در همه بندها منتشر شد. دستور مشخص بود:
«هرگونه اطلاعات دادن، حتی سوخته، همکاری با لاجوردی است و مقاومت باید مطلق باشد.»
یگانهایی چون تیم بهمن موسیپور، نصرتی، داوود شاکری و دیگر برادران با فداکاری و فرمانپذیری، در خط مقاومت تشکیلات، نهفقط ایستادند بلکه آنرا به حماسهای بدل کردند که استخوان دژخیمان را شکست.
بهزاد نظامی میخواست با شکنجه، قبح خیانت و بیمرزی را بریزد و شعار «توبه تاکتیکی» را جا بیندازد؛ اما مجاهدین خلق با زره ایمان و در سایه هدایت مسعود، او را به خاک مذلت کشاندند.
حماسه بهمن، محسن، نصرتی و یاران
بهمن موسیپور با قامتی چون کوه، زیر فشار چند جانی، بیهیچ واکنشی مقاومت کرد. محسن قهرمان را با قساوت تمام بیرون کشیدند؛ اما صدای او، لرزه بر جان جنایتکاران انداخت. دکتر فرزین نصرتی، در اوج فشار، وظیفه مداوای برادرانش را با دستانی خونین و روحی استوار به دوش گرفت.
هر سلولی، هر لحظه، سنگری بود در خط مقدم جنگ. جنگی بیامان با دشمنی که تمام قدرت سرکوبش را بهمیدان آورده بود، اما در مقابل عشق به مسعود، به زانو درآمد.
نتیجه: رسوایی دشمن، پیروزی تشکیلات
طرح لاجوردی در قزلحصار، برای نابودی تشکیلات پنجاهنهمی و دفن وفاداری به آرمان مسعود، با شکستی کامل مواجه شد. نهتنها کسی به توبه تن نداد، بلکه دامنه تشکیلات گسترش یافت. راه و رسم مقاومت به دیگر بندها نفوذ کرد و اعتماد تازهدستگیرشدهها به تشکیلات مجاهدین خلق، بیشتر شد.
باند بهزاد نظامی، پس از شکست در بند ۵، در کمتر از دو هفته عقبنشینی کرد. فریاد «ما زندهایم، ما مقاومت میکنیم» در تمام دیوارهای قزلحصار پیچید.
و این چنین بود که وفاداران به خط اکبر طریقی و سردار موسی، بار دیگر نشان دادند:
«مجاهد خلق را نمیتوان شکست داد. اگر پرچم از دست یکی بیفتد، دیگری آن را بلند میکند.»
نام و یادشان جاودانه باد.
فصل ویژه: شکوه صلابت یک مجاهد خلق در مقابل شکنجههای حیوانی وحوش خمینی
از آویزان کردن تا تزریق آمپول هوا و قپانی زدن، دشمن از هیچ شیوه شقاوتباری برای درهم شکستن ارادهی ما کوتاهی نکرد. خصوصاً بر شهید محسن شمس، مسئول تشکیلات ما که شناسایی شده بود، سه شبانهروز بیوقفه شکنجه روانی و جسمی وارد کردند. اما این سرو ایستاده، با ایمانی خللناپذیر به مسعود، موسی و آرمان سازمان، چون کوه، استوار ماند.
او در سختترین شرایط، هنگامی که به نردههای زیر هشت آویزان شده بود، با همان توان اندکش علامت پیروزی نشان میداد و به ما خط مقاومت میداد. صدایی نداشت، اما نگاهش فرماندهی میکرد. هیچ شکنجهای، حتی تزریق آمپول هوا در گوش و قپانی و کابل بر کف پا و شانه، نتوانست از این قهرمان تسخیرناپذیر «آخ»ی بیرون بکشد.
در اوج شقاوت، که دشمن میخواست با صحنهسازی خودکشی محسن، او را تمامشده معرفی کند، مجاهد قهرمان علیرضا سالاری در یک عملیات نجات شجاعانه با طراحی تاکتیکی هوشمندانه، موفق شد محسن را از خفگی نجات دهد و دوباره به سلول برگرداند.
شکنجهگران که از مقاومت ما در عجز بودند، با خائنی به نام ناصر احمدی که از بریدههای تشکیلاتی بود، فشار را بیشتر کردند. سالار قهرمان را آویزان کرده و مستمراً کابل میزدند. بهمن موسیپور، یل شیرمرد، را خواستند روی زمین بخوابانند؛ اما شیر بود، آرام و خشمخورده، با اقتدار در دل دشمن ایستاده بود.
مجاهد قهرمان مهدی مهرجو را بهخاطر امتناع از خواندن سرود، آنقدر زدند تا بیهوش شد. مجاهدان قهرمان آذرخشگون یکی پس از دیگری از زیر شکنجهها با روحیه به سلول برگشتند: منصور جدیدی، اصغر بابکان، غلامرضا جلال، محسن صدیقی، منصور رحیمی، محمد فلاح و دیگران.
صحنههایی فراموشناشدنی از صفا و ایثار خلق شد. مجاهد قهرمان علی جلالیخواه که در اثر ضربه، دچار حملهی صرع شده بود، در میان تشنج، سرش را به زمین میکوبید. نادر صادقکیا، مجاهد باوفا، خودش را بیرون انداخت، سر علی را گرفت و به سینهاش فشرد تا سرش به زمین نخورد. دشمن نادان حتی در این لحظه به نادر حمله کرد، اما نادر رها نکرد.
اینها تصویر واقعی مقاومت نسل مسعود بود. نسل وفا، نسل «لم یرتابوا»، نسل مجاهد خلق. دشمن میخواست مقاومت را دفن کند، اما خود شاهد شد که مقاومت، در زیر کابل، متولد میشود و با نام مسعود، جان میگیرد. هیچ طرح و حیلهای، نه شکنجه و نه خیانت، نتوانست این عزم را بشکند.
بله، این نسل با یاد برادر مسعود و با اتکای به تشکیلات و سازمان، هر شکنجهای را به مسخره گرفت و خروشید: «هیهات منّا الذله». شکوه این ایمان، سدی شد در برابر طغیان شقاوت. حماسه مقاومت در بند ۵ قزلحصار، سند افتخار تشکیلات پنجاهنهمی و پاسخی بود به تمام پروژههای «توابسازی» و خط خیانت. بهراستی، در برابر نسل مجاهد خلق، فقط یک سرنوشت برای دشمن میماند: شکست.
فصل بعدی: تشکیلات در گوهردشت؛ مقاومت، بازیابی، و صفبندی جدید
ورود به گوهردشت؛ دروازهای به جهنم
۲ مهر ۱۳۶۱، ما را از قزلحصار به گوهردشت منتقل کردند؛ زندانی که بعدها به «دژ خاموشسازی» شناخته شد. گوهردشت یعنی انفرادیهای طولانی، کنترل مطلق اطلاعات، درهم شکستن اراده زندانیان با ظرافت امنیتی، نه صرفاً با کابل و چک. اما برای ما، تشکیلات پنجاهنهمی، این انتقال بهمعنای ورود به فاز نوین مقاومت بود.
ورود ما با سرهای بالا، بدنهای زخمی اما دلهایی لبریز از ایمان بود.
همه میدانستیم که دشمن، بهدنبال قلعوقمع نهایی ماست. اما دلگرم بودیم به وفایمان، به تجربهمان، و به خطی که اکبر طریقی، محسن شمس، بهمن موسیپور و سالار قهرمان برایمان ترسیم کرده بودند.
سازوکار تشکیلاتی در زندان گوهردشت
در همان روزهای اول، با حفظ اصل «خط طولی و افقی»، سازماندهی را شروع کردیم. هر نفر، فقط مسئول یا تحتمسئول خودش را میشناخت.
ارتباطات، شفاهی، کوتاه، و رمزگذاریشده بود.
از نگهبان غذا تا پاسدارها، همه در تیررس رصد اطلاعاتی ما بودند.
هر پیام، از طریق نکات ریز رفتاری، کلمات بهظاهر بیمعنا، یا حتی کف زدنهای خاص ردوبدل میشد.
اتاقهای انفرادی، بندهای جدید، تختهای سهطبقه، و زندانیان جدید، یعنی بازسازی سریع تشکیلات با هوشیاری بالا.
چالشها و ترفندهای دشمن
رژیم تلاش کرد با شیوههای تازه و فریبکارانه ضربه بزند:
انتقال بریدههای شاخص به بند ما برای شکستن قبح زندگی با خائن.
ایجاد مراسمهای مذهبی – دعای کمیل، قرآنخوانی – بهعنوان پُل عبور از مرز سرخ.
ایجاد فضای ترس از ضربه امنیتی و نفوذ، برای شکستن پیوند تشکیلاتی.
تطمیع و تهدید برای کشاندن مجاهدین به بهداری، به بهانه درمان، اما با هدف شناسایی.
ما اما با همان آموزهی «بیاعتمادی مطلق به دشمن» کار را پیش بردیم.
بچهها در سکوت، اما با لبخندهایی که از لب نمیافتاد، میفهماندند که اینجا هم حنای لاجوردی رنگ ندارد.
ایستادگی، تجربهآموزی، و رشد
همه بچههایی که از قزلحصار به گوهردشت آمدند، آشولاش بودند اما با حماسهای پشت سر و ایمانی در دل.
در همین شرایط:
جلسات دونفره یا مخفیانه سهنفره در ساعات خاموشی برقرار بود.
آموزشهای تشکیلاتی بهصورت غیرمستقیم – در قالب داستان، شعر، یا خاطره – به بچههای جدید منتقل میشد.
وظایف امنیتی، مثل کشف آنتنها یا رمزخوانی از رفتارهای مشکوک، با چنان دقتی انجام میشد که حتی خود جلادها بعدها اعتراف کردند که در هیچ بند دیگری، اینچنین با «حصار تشکیلاتی» مواجه نبودهاند.
یک حماسه در دل سکوت: نماز پشت به قبله
در یکی از شبها، آخوندی وارد بند شد که قصد سخنرانی داشت. بچهها مطابق خط «محل سگ نگذاشتن» به سلولها پناه بردند. او برای اینکه واکنش ببیند، شروع به توهین کرد. یک نفر از سلول با صدای بلند گفت:
«تو امام جلاد هستی، و ما پشت به قبلهی تو نماز میخوانیم.»
همه میدانستیم فردا چه در انتظارمان است. ولی… آن شب با لبخند خوابیدیم.
این لبخندها، برای رژیم، دردناکتر از هزار فریاد بود.
جمعبندی این فصل
ما در گوهردشت نیامده بودیم که زنده بمانیم. آمده بودیم که زنده بماند نام مسعود، بماند خط مقاومت.
گوهردشت، محل دفن ندامت بود، نه مجاهد خلق.
اینجا، پوزهی لاجوردی را هم، مثل رحمانی، به خاک مالیدیم.
فصل مستقل از کتاب: ۱۹ بهمن؛ عاشورای مجاهدین در زندان
مقدمه فصل:
بعد از ۵ مهر ۱۳۶۰، دستگاه اطلاعاتی دادستانی رژیم، که زیر نظر مستقیم لاجوردی و عزت شاهی اداره میشد، وارد فاز تازهای از سرکوب، مهندسی امنیتی، و نفوذ شد. دیگر اعدامهای سریع جای خود را به ترفندهای ساواکی، بازجوییهای طولانی و شناسایی لایههای درونی تشکیلات مقاومت در زندانها داد. در چنین شرایطی، حماسهی بزرگ ۱۹ بهمن، شهادت موسی خیابانی، اشرف ربیعی و یارانشان، همچون انفجار ایمان، صلابت و فدای بیکران در قلب تاریکی بود. بازتاب این واقعه در زندان قزلحصار، بهویژه در بندهای تشکیلاتی، چنان ژرف و تکاندهنده بود که شبهای آن به مثابهی سطور زندهای از عاشورای مقاومت نوشته شد.
۱. تغییر ساختار اطلاعاتی رژیم بعد از ۵ مهر
بعد از اعدامهای سنگین اولیه، رژیم با بهرهگیری از عناصر ساواک و تودهایهای خائن، تاکتیک بازجویی را تغییر داد. هدف اصلی: بهدستآوردن سرنخ برای دسترسی به فرماندهی سازمان و سردار موسی. شکنجههای ساواکی با تکنولوژی روز، ضبط مخفیانه، و مراقبت از خودکشی زندانیان مقاوم، گسترش یافت. اطلاعات سپاه (با فرماندهی سعید امامی) و اطلاعات دادستانی (تحت لاجوردی) به دو شاخه تقسیم شد. گروه ۲۰۹ از خیانتکاران تواب برای نفوذ و شناسایی ساخته شد.
۲. شنیدن خبر شهادت موسی و اشرف در بند ۵ مجرد
ساعت ۸ صبح، خبر از طریق پاسدار سوری رسید: خانه تیمی سردار موسی خیابانی لو رفته و همه شهید شدهاند. سکوتی مرگبار، خشم، اشک و بیتابی تمام بند را فرا گرفت. هیچکس توان صحبت نداشت. نزدیک ظهر، خبر تأیید شد: عاشورای مجاهدین در تهران رقم خورده بود. اشرف، موسی و همه یارانشان به لقاء رفیق اعلا شتافته بودند. تلویزیون رسمی رژیم با صحنههایی از اجساد در خانه زعفرانیه، ضربهای روحی وارد کرد.
محسن شمس، علیرضا سالاری و بهمن موسیپور، فرماندهان تشکیلات زندان، با چشم گریان و دلی سوخته، تلاش میکردند بند را به آرامش و تعهدی تازه برای وفاداری به مسعود و خون شهیدان برسانند.
۳. تلاوت آیات در بند؛ عهد تازه با شهیدان
با پیشنهاد بهمن، علیرضا سالاری با صدایی رسا و دلنشین آیهی معروف سوره آلعمران را تلاوت کرد: «وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل…» صدا در بند طنین انداخت، اشک جاری شد، تعهد تازهای بسته شد. فضای بند از یأس و اندوه، به خشم مقدس و اشتیاق برای انتقام و مبارزه بدل شد.
۴. طرح عملیات؛ سازماندهی پنهان برای پیوستن به اجساد
خبر رسید که تعدادی از بچههای بند ۳ اوین برای دیدار با پیکر موسی و اشرف منتقل خواهند شد. بهمن موسیپور و سالاری طرحی را آماده کردند که اگر انتقالی در کار بود، تعدادی از مجاهدین آماده عملیات شورش در لحظهی مناسب باشند. حتی تقسیمبندی نفرات مسلح و اشراف تسلیحاتی هم صورت گرفت.
۵. شور و همبستگی، روایت مقاومت از اوین
در شبهای بعد، اخبار تکمیلی از بندهای دیگر رسید. چراغها خاموش شد و مجاهدین با شعارهایی مانند «مرگ بر خمینی، زنده باد موسی» به خیانتکاران یورش بردند. از بند ۳ اوین، یکی از زندانیان مارکسیست که بر سر اجساد رفته بود، بازگشت و شرحی مفصل از شکوه صحنهی وداع با شهیدان داد.
۶. یاد موسی، صدای مسعود
محسن شمس دستور داد هر سلول سرود «قسم» و سرود «مجاهد» را زمزمه کند. شب، شب خاطرهگویی بود. هرکس از دیدار، یا شنیدهای از موسی گفت. صدای اشک، زمزمه، خشم و ایمان، بند را فرا گرفته بود.
بند در تب میسوخت. اما دژخیمان فهمیدند: مجاهد خلق را با شهادت همرزمانش نه خاموش، بلکه شعلهورتر میکنند.
و ما آن شب، مسعود را در چهرهی تمام بچهها میدیدیم. و موسی را در قلب خودمان حمل میکردیم. و خون اشرف، همچون شریانی سرخ، در بند جاری شده بود…
بخش اول: انتقال به مجرد ۶ واحد ۱ و تثبیت تشکیلات ۵۹
پس از خیانت ناصر احمدی، حاج داود به خیال خودش مارهای تشکیلاتی را از سوراخ بیرون کشیده بود. اما تشکیلات سال ۵۹ مجدداً در بند مستقل مستقر شد، بندی که جز با شکنجه نمیشد تحمیل به آن کرد. تشکیلات سرموضعیها در بند «مجرد ۵ واحد ۳» سامان یافته بود؛ بندی که نه مسئول بریده میپذیرفت و نه آنتن را تحمل میکرد… (ادامه دارد با همان سبک روایی تو)
بخش دوم: شهادت فرمانده اکبر طریقی؛ معلم زندان و فرزند وفادار مسعود
خبر آمد که اکبر طریقی، فرمانده تشکیلات درونی و نماد وفاداری به خط برادر، در شب ۱۹ اسفند ۶۰ به شهادت رسیده است. بند در شوک فرو رفت. اکبر همان کسی بود که از هر دانشآموز، یک مجاهد آگاه میساخت…
لاجوردی جلاد او را روی پیکر خونین سردار موسی کشاند، خواست تا توهین کند. اما اکبر سکوت کرد. یک روایت میگفت پای موسی را بوسید؛ روایتی دیگر از حملهاش به لاجوردی. ولی هر دو روایت، یک حقیقت را فریاد میزدند: وفای بیقید به پیمان مجاهدی… (ادامه دارد)
بخش سوم: افشای نام واقعی «بهمن جنت صادقی» در ملاقات نوروزی
نوروز ۶۱، وقتی پاسدار نام اصلیام را صدا زد، یخ زدم. از ابتدا اسم نداده بودم. خطمان این بود که تا دادگاه هم حتی بینام بمانیم.
ملاقات خانوادگی فریب داده شده توسط دادستان رامسر، ستایش، بود. کسی که از زمان شاه با پدرم آشنا بود. به بهانه آزادی مرا کشاند تا نامم را افشا کند…
اما دیگر دیر شده بود؛ به حاج داود برخوردم، گفت لاجوردی منتظر توست… ولی عجب، هرگز دیگر صدایم نزدند… (ادامه دارد تا پایان کامل بخش)
12 اردیبهشت سال 61، شهادت فرمانده والامقام محمد ضابطی و دیگر یاران
صبح روز 12 اردیبهشت بود که حمید جعفری، شکنجهگر و مزدور شناختهشده، با خوشحالی و هیاهو وارد بند شد و فریاد زد: «معاون موسی خیابانی هم کشته شد! همه مجاهدینی که بیرون بودند، در درگیری کشته شدند!»
نادر لسانی، قهرمان مقاوم، بلافاصله با فریاد گفت: «خفه شو خیانتکار!»
دقایقی بعد، پاسدار جلاد داود رحمانی وارد بند شد. با لحنی لمپنیستی، در حال قدم زدن میان سلولها و نگاه کردن به چهرهها، با تمسخر گفت: «ضربه دیگری به سازمان وارد شد. محمد ضابطی، نماینده رجوی در ایران کشته شد. دیگر کسی از شما نمانده است. فقط شماها ماندهاید تا بپوسید!»
اما این ضربه، با همه سنگینیاش، نتوانست روح ایمان و فدا را در دلهای مجاهدین زندانی خاموش کند. شور تشکیلات، با وجود مسئولینی چون محسن شمس، علیرضا سالاری، و دیگران، نهتنها تضعیف نشد، بلکه آبدیدهتر شد. شب، در هنگام پخش اخبار، بسیاری از برادران طاقت دیدن صحنهها را نداشتند. اما همان لحظات، به سوگندهای وفاداری بدل شد.
رفتار پدر فرزانه سا، تحقیر جلاد یکی از نمونههای افتخارآمیز، پدر فرزانه سا بود. پس از شهادت فرزندش، با کتوشلوار روشن و کراوات در حیاط زندان ظاهر شد. جلاد از او پرسید: «پسرت کشته شده، تو لباس روشن پوشیدهای؟» او پاسخ داد: «امروز بهترین روز زندگی من است. پسرم در راه امام حسین شهید شد. این شما هستید که باید لباس سیاه بپوشید!»
شهادت فرمانده اکبر طریقی در 20 اسفند، خبر شهادت فرمانده والامقام، اکبر طریقی، قلبها را شکست. او معلمی بود که از هر نوجوان، یک مجاهد آگاه میساخت. زندان او را به نام فرماندهی تشکیلات میشناخت. پس از انتقال اجساد شهدای عاشورا، لاجوردی او را فراخواند تا پیکر موسی خیابانی را شناسایی کند. او بهجای توهین، پای سردار را بوسید و یا به لاجوردی حمله کرد. پس از آن، روزها شکنجه شد و نهایتاً در شب 19 اسفند به شهادت رسید.
افشای نام واقعی بهمن جنتصادقی در عید سال 61، هنگام ملاقات ناگهانی، پاسدارها نام واقعی من را صدا زدند. شوکه شدم، چون هرگز این اسم را اعلام نکرده بودم. دادستان رامسر، ستایش، با حیلهگری باعث لو رفتن هویت من شده بود. در ملاقات، به پدرم گفتم که فریب خوردهاند و خواستم تا مدتی نیایند. اما لاجوردی که منتظرم بود، هیچگاه دیگر صدایم نزد. این سکوت، خودش یک علامت خطر بود.
انتقال به گوهردشت؛ نسل فدا بر فراز آتشها در 2 مهر 61، 52 نفر از ما را که عمدتاً از تشکیلات بند 3 اوین بودیم، به مکانی نامعلوم منتقل کردند. لاجوردی و مزدورانش، در لحظه انتقال، با تهدید و رجزخوانی گفتند: «میبرمتان جایی که زانو بزنید!»
ما اولین سری زندانیانی بودیم که وارد زندان گوهردشت شدیم؛ زندانی که هنوز آماده نبود. با چشمبند و در سکوت، طبقات را طی کردیم. برخی به چپ رفتند، برخی به مسیر دیگر. هر کس، در سلولی انفرادی جای گرفت.
قبل از انتقال، محسن شمس، سالار قهرمان، و دیگر برادران، آموزشهای ارتباط مخفی و مرس زدن را به ما داده بودند. همچنین آخرین تجربیات تشکیلاتی و خط حفظ مقاومت منتقل شده بود. نام و یاد شهید اکبر طریقی و پیامش برای حفظ سازمان در زندان، همچنان مشعلدار راه ما بود.
وضعیت سلولهای زندان گوهردشت و آغاز بازجوییها
ابعاد هر سلول ۱۷۵ در ۲۵۰ سانتیمتر بود. کف سلولها موزاییککاری شده و دیوارها با رنگ لیمویی متمایل به زرد رنگآمیزی شده بودند. هر سلول دارای یک روشویی استیل و یک توالت فرهنگی استیل (ساخت آلمان) بود. گرمایش از طریق لولههای آب گرم تأمین میشد و شیر فلکه آن بیرون سلول و در کنترل زندانبان قرار داشت. تهویه هوا از طریق لولهای ۸ اینچی که تمامی طبقات را به موتور مکندهای در پشتبام متصل میکرد، انجام میشد.
بین هر دو سلول مجاور، یک دریچهی مشبک کوچک تعبیه شده بود که علاوه بر تهویه، امکان تبادل پیامهای مرسی را فراهم میکرد. درِ سلولها چوبی، با یک دریچهی کوچک از داخل مات و از بیرون شفاف بود؛ یعنی پاسدار میتوانست داخل را ببیند، اما زندانی چیزی نمیدید. هر زندانی تنها یک لیوان، بشقاب، قاشق و چنگال پلاستیکی و یک قالب صابون و مقدار اندکی پودر برای شستشو در اختیار داشت.
روشنایی هر سلول با یک لامپ ۶۰ وات زردرنگ تأمین میشد که همراه با رنگ دیوارها، اثر فرسایشی روانی شدیدی ایجاد میکرد. پنجرهی سلول در ابعاد ۱ در ۱ متر بود که اندکی باز میشد و بهواسطه نردههای L شکل جوشخورده از بیرون، تنها امکان دید محدود به آسمان یا کوههای اطراف وجود داشت.
در بند ۱۹، دیواری در وسط کشیده شده بود که ارتباط با سلولهای روبرو را سلب میکرد. ما سری اول زندانیان انتقالیافته از قزلحصار بودیم. در بدو ورود، تمام لباسهایمان را گرفتند و تنها با یک زیرپوش در سلولها حبس شدیم. سکوت سنگینی فضا را فرا گرفته بود. از همان لحظه، تلاش برای شناخت موقعیت و سازماندهی ارتباطات آغاز شد.
از طریق درز پنجرهها میشد بیرون را دید. برجک نگهبانی، دیوارهای حفاظتی، و حتی جادهی ورودی زندان قابل مشاهده بود. یک ساعت بعد، پاسدار بند وارد شد، تهدید کرد و گفت: «اگر ضوابط را نقض کنید، حسابتان با کرامالکاتبین است». رفت، اما ما میدانستیم که این آغاز پروژهای سیاه است.
مرس؛ تنفس در دل دیوارها
نخستین مرس را شهید علی حسینی از تشکیلات اراک به دیوار نواخت. پاسخ دادم و فهمیدم سمت راست او شهید علی بابایی است، کنار او سعید ترابی و سپس بهروز محمدی و بعد سالار قهرمان. سمت چپ من نادر صادقکیا (با اسم مستعار علی آقایی)، سپس محسن شمس قهرمان، حسن طرخورانی و جواد طاهری کدخدا.
تا ظهر فردا موفق شده بودیم موقعیت سلولهای یکدیگر و حتی برخی سلولهای بندهای ۲۰ و ۲۱ را با شیوههای خلاقانهی مرس شناسایی کنیم. نخستین پیام محسن شمس، هشدار بود: «لاجوردی قصد دارد با فشار روانی و شکنجهی جسمی، ما را به ندامت بکشاند. اما ما تشکیلات داریم، ایمان داریم، و عهدی بستهایم.»
او بار دیگر تأکید کرد که مسئولیت کامل تشکیلات را بر عهده گرفته تا فشار بر دیگران کمتر شود. مجاهدان دیگر با این تصمیم از نظر تشکیلاتی همراه بودند، اما در دل، میدانستند که این فداییگری چه بهای سنگینی دارد.
آغاز بازجوییها؛ شکنجه برای ندامت، نه اطلاعات
روز سوم، ساعت ۸ صبح، بازجوییها آغاز شد. ۱۲ نفر از بند ۲۰، از جمله شهیدان والامقام دکتر مجید مهدوی و علی بابایی، به زیرزمین، طبقه زیر همکف زیر بهداری، برده شدند. شش شعبهی بازجویی راهاندازی شده بود؛ با تمام ابزار شکنجه از اوین و بازجویان ارشد لاجوردی.
بازجویانی چون فکور، ابطی، پیشوا، و مجید قدوسی، به همراه خیانتکاران تواب، و حتی یک زن بازجوی جنایتکار به نام فاطمه جباری و سه زن دیگر، تشکیل اکیب داده بودند. علیاکبر صالحی صبحی، رئیس زندان، و پاسداری به نام قلیوند نیز حضور داشتند.
شکنجهها، وحشیانه بود: کابلهای چند سایز، ضرب و شتم سنگین، تحقیر، و فشار روانی. زندانیان را به دو دسته تقسیم میکردند؛ شش نفر داخل شعبه زیر شکنجه، شش نفر در بیرون برای فشار روانی. شنیدن صدای نالهی همرزم در پشت درب شکنجهگاه، خودش شکنجهای مضاعف بود.
ورود ما به جهنم
روز ششم، نوبت ما رسید: من، محسن شمس، علی حسینی، نادر صادقکیا، داوود شاکری، بهروز محمدی، حسن طرخورانی و چند تن دیگر. شش نفر داخل برده شدند، شش نفر بیرون منتظر ماندند. صدای هر ضربه، صدای نالهی یارمان، و بعد صدای افتادن تن بر زمین… این همان جهنمی بود که لاجوردی وعده داده بود.
اما هیچ صدایی از کسی برنمیخواست. حتی زیر شکنجه، هر یک از ما میکوشید تا فریاد نزند، ناله نکند، تا یارش در پشت درب نشکند.
لاجوردی نمیدانست که ما در دل سلولها، در دیوارهای زندان، به عشق برادری زندگی میکنیم که گفت: «اگر صد بار نیز تکهتکهمان کنند، راهی جز ایستادگی نداریم.»
در دل آن دیوارهای تنگ، در میانهی خون و درد، ما زنده بودیم، چون آرمانمان زنده بود.
فکور و صبحی؛ شکست در برابر استواری محسن قهرمان
پشت درب شعبه، من بودم. علی حسینی کنارم، و دیوار به دیوارش، محسن شمس—قهرمان بیهمتای ما. صدای ضربات دیوانهوار کابلها میآمد. ضربههایی که اگر بر صخره میزدند، صخره به ناله در میآمد؛ اما این مجاهد از جنس صخره نبود، از جنس نور بود، از ریشهی درختی ایستاده در برابر طوفان. نه نالهای، نه آهی، نه فریادی. فقط صدای نفسهای مقاوم.
ضربات پشت ضربات. فکور و صبحی، دو بازجوی معروف دستگاه شکنجه، محسن را نشانه گرفته بودند. تمام وجودشان را گذاشته بودند تا از او صدایی بکشند، نالهای، شکایتی، اعترافی. اما محسن نه فقط ساکت مانده بود، که گویا روحش از تن جدا شده و با عشق به مسعود و خون موسی در عالم دیگری سیر میکرد. استوار بود. مثل ستون خیمهای که با تازیانه بر آن میکوبند، اما نمیلرزد.
ما، پشت آن دیوارها، نمیتوانستیم بنشینیم. من، نادر صادقکیا، داوود شاکری، حسن طرخورانی—یک به یک شروع کردیم به فریاد زدن، فحش دادن، اعتراض کردن. با خروش، میخواستیم توازن کابوس را بههم بزنیم، شاید ثانیهای کابل از تن محسن جدا شود. در دل، بهجای او میسوختیم. و با هر ضربه، گویی جانمان را تکهتکه میکردند.
شکنجهگران که از تعادل خارج شده بودند، به ما حملهور شدند. با کابل، با باطومهای لاستیکی توپر، به سر و بدنمان زدند. ما را داخل شعبه کشیدند. در فضای منگ، شروع کردند به زدن. رگباری. بدون توقف. بیهدف جز شکستن ما. اما نه سؤال، نه تحقیق، نه تفتیش. فقط شکنجه. مأموریت داشتند: شکستن مقاومت.
حسن طرخورانی، همان شیر انجمن مقداد امامزاده حسن، کنارم بود. داوود، همان داوود پلنگ. نادر، یلی دیگر، اما یکییکی صداها خاموش میشد. فقط ضربه میآمد. مشت، لگد، کابل، و لگدهای شرمآور به نقاط حساس، تا جایی که زبانت میخواست از گلویت بیرون بپرد از درد.
مجید قدوسی، بازجوی من بود؛ همراه با یک خائن. دهانم را پر از پارچهای آغشته به نفت کردند. خفهکننده، تلخ، بیرحم. دیگر فریاد هم نمیتوانستم بزنم. نفس تنگ، سر گیج، اما ذهن هنوز با محسن بود. تا احساس کردیم ضربات به محسن تمام شده، گرچه گیج و بیتعادل، ولی احساس سبکی و رضایتی در دلمان نشست؛ انگار زنده ماندن او، جان تازهای به ما بخشیده.
بعد بیهوش شدم.
وقتی بههوش آمدم، خودم را کف سلول یافتم. پاها متورم، شانهها شکسته، سرم انگار بشکهای شده. خودم را با زانو کشیدم بهسمت روشویی، سرم را زیر آب گرفتم. آرامش؟ نه. فقط اندکی از خفقان سوخت.
بعد خیز برداشتم سمت راست سلول، مرس زدم به علی حسینی. گفتم از حسن بپرسد محسن چه شد؟ ولی پاسخی نیامد. به نادر مرس زدم؛ اما او هم پاسخی نداد. فقط سکوت، سنگین، خاموش. میدانستم نادر در سلول است. میدانستم زنده است. اما بعد از آن شکنجه، احتمالاً هنوز در بیهوشی فرو رفته بود…
پرواز فرمانده؛ محسن شمس قهرمان، تا واپسین نفس در وفای به عهد
چند ساعتی از پایان شکنجهها گذشته بود که علی، با مرسی کوتاه، پاسخ داد. از وضعیت محسن پرسیدم. گفت از حسن طلخورانی شنیده: محسن را در حالت بیهوشی کامل، با علائم حیاتی قطعشده، به بهداری زندان منتقل کردهاند. صدای وحشتزده بازجوها پیچیده بود:
«این همون منافقیه که مسوول تشکیلات قزلحصار بود، دیگه نفس نمیکشه… حاجی روش خیلی حساب کرده بود، ولی حتی آخ هم نگفت… فقط پوست و استخوانه، ولی لب از لب باز نکرد!»
دشمن، در برابر ایمان، به حیوانیت محض میرسد. وحشیترین چهرههای شقاوت از تاریکخانهی خمینی بیرون میریختند، چون نمیتوانستند طاقت بیاورند در برابر عشقی که با لب بسته، ولی با خون، پیام برادری و پیمان میداد.
عصر شده بود. ما، تکهتکه و زخمی، اما هنوز چشم به راه. شام توزیع میشد، ولی سلول محسن باز نشد. نادر از پشت در نگاه میکرد. محسن برنگشته بود… یقین کردیم که دیگر او را نخواهیم دید.
در سکوتی که با نور زرد لامپ و دیوارهای لیمویی میسوخت، محسن شمس، آن فرمانده پاکباز تشکیلات قزلحصار، در همان بهداری، در زیر دست صبحی جلاد، به شهادت رسیده بود. هیچکس او را ندید. نه وداعی، نه کلامی. فقط پیکری بود که با سکوتی شیرآهنین، دژخیم را به زانو درآورد.
بازگشت به شعبه؛ شکنجهی مرحله دوم
یک هفته بعد، دوباره نوبت من شد. با بدنی لنگ و زخمی، مرا به همان شعبه بردند. همان بازجوها، همان کابلها، همان فریاد:
«تشکیلات میزنی؟ مصاحبه میکنی یا تیکهتیکهات کنیم؟»
ایستاده بودم. سکوت کردم. ولی هر ضربه، آتش بود. میسوختم، اما میخواستم بازتابی باشم از ایمان محسن. یک ربع گذشت. تمرکز از دست رفت. دیگر نتوانستم. فریاد زدم. فحش دادم. درد، از جانم عبور کرد. بعد دوباره خودم را در زمزمهی نام مسعود شناور کردم، اما باز شدت ضربات بالا رفت. اینبار، کابل لاستیکی کلفتی بود که بهجای زخم، سوزش در عمق جان میفرستاد. فریاد زدم.
بازجو گفت: «میخوای مصاحبه کنی یا نه؟»
گفتم: «نه! اگر میتونی بکش!»
ضربهای به جای حساس بدنم چنان آمد که مثل فنر از جا پریدم. فریادی از اعماق جانم کشیدم. بعد… دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی به هوش آمدم، عصر شده بود. در سلول بودم. از شدت درد، توان حرکت نداشتم. به زحمت سینهخیز رفتم سمت دیوار، مرس زدم به علی. او گفت امروز نبردنش؛ اما سعید ترابی را بردند و هنوز برنگشته. خواستم بنشینم، اما با فشار کوچکی، بیهوش شدم.
یک ساعت بعد، نادر صدایم کرد. دوباره خود را کشانکشان رساندم به دیوار. گفتم: «ضربه خوردهام، نمیتونم تکون بخورم.»
گفت: «آب گرم، بهمن. مثل تمرینهای کونگفو.» نادر، گلادیاتور مقاومت ما، حالا خودش با سردرد، کمشنوایی، و جسمی نیمهشکسته، نسخهی رهایی را میداد.
وضعیت برادران تشکیلات؛ تنهایی که ایستاده شهید میشدند
سعید ترابی، حسن طلخورانی، علی بابایی… هیچکدام از این بازجوییها سالم بیرون نیامدند. همه، تا آستانهی مرگ رفتند. علی حسینی، با دندههای شکسته. نادر، با گوش کر شده و سردردهای عصبی. دکتر مجید مهدوی، با آسیب داخلی و درد ماندگار تا روز شهادت.
و فرزین نصرتی… مجاهد ساکت و بلندآوازه. افسر ارتش، قهرمان کشتی ارتش، فروتن، عاشق، از نسل بینام و بیادعا. اسطورهای که دیدماش در سالن ۱۷؛ شکسته از کمر، ولی ایستاده. با نگاهی که هنوز میدرخشید.
نفوذ دشمن؛ از حضور موتلفهایها تا خیانت بریدههای تشکیلات
ورود یکی از اعضای جنایتکار هیئت مؤتلفه به گوهردشت
از لای درز پنجره سلول، متوجه ورود چند خودروی بنز اسکورتشده شدم. مشخص بود یکی از سران جنایتکار رژیم به گوهردشت آمده است. بلافاصله مرس زدم به نادر تا خبر را به سالار قهرمان و بقیه منتقل کند. ساعتی بعد، زمزمهها در کریدور بند ۱۹ بالا گرفت. در سلول علی حسینی باز شد، ده دقیقه بعد نوبت من رسید.
سه نفر وارد سلولم شدند. دو نفر بیرون ایستادند و یکی، با سن میانسال، ادعا کرد از زندانیان سیاسی زمان شاه است. شروع کرد با ژستی عوامفریبانه:
«خبر خوب! مسعود رجوی ترفیع گرفته! داماد بنیصدر شده! حالا مرد شماره یک مجلات غربیه!»
بعد ادامه داد: «من با مسعود و موسی همبند بودم…» و مشتی مزخرفات دیگر.
این بازیها برای ما تازگی نداشت. پیشتر هم از قول کچویی شنیده بودیم که با افتخار میگفت از موسی خیابانی در بند یک سیلی خورده. اما بعدها اکبر قهرمان روشن کرد که کچویی حتی تحمل زندان نداشت و با التماس، وسایلش را جمع کردند و از بند انداختند بیرون.
رو کردم به این موتلفهای بازمانده و گفتم:
«الان زندانبان شدی و ما را به این روز انداختی. شاید یک صدم این شکنجهها را شاه نمیزد!»
با لبخند کثیفی گفت: «شما ما را مجبور کردید. شما رفتید سراغ مبارزه مسلحانه، شما خمینی را مجبور کردید حکم ارتدادتان را بدهد!»
ادامه داد:
«بحث کنیم! اگر قانعم کنی، همینجا آزادت میکنم. ضمانت میدم، امنیت داری!»
با طعنه گفتم: «من کاری به سیاست ندارم، اگر آزاد شم، میرم دنبال زندگیم!»
خندید: «مواظب باش پخمه گیر نیاورده باشی! تو در تشکیلات اکبر طریقی بودی. کل قزلحصار را تبدیل به پایگاه مجاهدین کردی. حالا میگی کاری به سیاست نداری؟»
شروع کرد به اشک تمساح ریختن. نصیحت، تهدید، وعده. اسم مادرم را آورد، گفت:
«به خودت رحم کن، به مادرت رحم کن. اطلاعاتت لو رفته. چرا اینجا، در انفرادی، هنوز تشکیلات بازی میکنی؟»
وقتی به حزبش شک کردم، پرسیدم:
«تو از کدوم باندی؟ حزب لاجوردی؟»
گفت: «قبلاً موتلفه بودم. حالا جدا شدم. با اعدامها مخالفم. باید ارشاد کرد.»
ولی من دیگر چیزی نگفتم. فقط گفتم: «حتی قدرت نشستن ندارم. ده روزه درد امانم رو بریده…»
از خبرهای بعدی فهمیدیم این جانی، سرکشیهایی به سلولهای دیگر هم کرده. یکی از بچهها گفته بود چند بار او را با قدیریان و عزت شاهی دیده.
افشای حضور یک خائن بریده در تیم بازجویی
در یکی از روزها، نادر علیآقایی با مرس تماس گرفت. گفت:
«بهمن، یکی از بازجوها خیلی صدایش برایم آشنا بود. حتی دقیقاً میدانست که در «رصالت» بودم، اسم همه بچههایی که با هم دستگیر شده بودیم را میدانست.»
این خبر در سلولها پیچید. شاید همان نقطه خونی تشکیلات که همیشه دنبال کشفش بودیم، حالا اینجا در کنار بازجوها ایستاده.
من هم یادم افتاد، در بازجویی، یکی با صدای شکسته گفت:
«مگر نگفتی اگر هزار بار هم بسوزی باز برمیگردی و اسم مسعود رو میگی؟»
سعید ترابی قهرمان، با آن هیبت درشت، اما قلبی نرم و پرمحبت، از اعضای انجمن دانشجویی، چند روز پشت سر هم به بازجویی برده شد. فقط صدای «یا حسین»ش را میشنیدیم. بازجوها ازش اطلاعات لو رفته میخواستند، اما حتی همان را هم نداد.
از قول یک پاسدار شنیدیم که گفته بود:
«بابا اینا همهشون سنگن! همهشون یه چیز میگن!»
سعید بعد از بازگشت، گفت:
«بازجوی کمکی باید از بریدههای بند ۳ اوین باشه. فقط عناصر داخلی میدونستن که بعد از هفتم تیر، اکبر چی گفت. اون همون جمله رو تکرار کرد:
«خمینی ستارگان بخت ما را به زمین کشاند، حالا ما نوبتمونه که تاریکیشو به گور تاریخ ببریم…»»
سعید گفت: «همین آدم گفت ناصر احمدی هم باهاشون توی بازجوییه…»
فصل: رازهایی در دل تاریکی؛ وقتی خیانت، همسلول شکنجه شد
تازه از بازجویی برگشته بودم. هنوز تنم از ضربات کابل میسوخت. ذهنم پر از صدای فریادهای دوستانم بود. اما چیزی ذهنم را بیشتر از درد جسمی آزار میداد: صدای آشنا. صدایی که در شعبه شنیدم. میان ناسزاها و تهدیدها، کسی با لحنی آشنا گفت: «خوب میگفتی، اگر هزار بار بسوزی، باز برمیخیزی…»
در آن لحظه ذهنم از گیجی باز نمیآمد. اما بعدها، وقتی نادر با مرس گفت: «بهمن، یکی از بازجوها صدایش خیلی آشنا بود… اسم بچههای رصافت را میدانست… دقیق، با جزئیات.» فهمیدم که این صدا، فقط صدا نبود؛ زخم کهنهی یک خیانت بود.
بازجوییها ادامه داشت. اما حالا، یک ترس دیگر در دلها بود. ترس از بریدهای در لباس بازجو.
نادر گفت:
– بهمن، صداش مال یکی از تشکیلات خودمونه بود. از بند سه اوین. فقط کسی میتونه اینقدر دقیق باشه که روزها با ما نون و نمک خورده باشه…
سعید ترابی قهرمان، با آن جثه درشت و روحیه مهربانش، را چند روز پشت سر هم به بازجویی بردند. هر شب که بازمیگشت، تنها صدای «یا حسین»اش بود که از گلوی زخمیاش شنیده میشد. با سختترین شکنجهها هم حتی یک جمله از اطلاعاتش را نداد. اما خودش گفت:
– بازجوی من از داخل تشکیلات ما بوده. اکبر یهبار بعد از نشست ۷ تیر یه حرفی زده بود… اون دقیق همون جمله رو بهم گفت، با همون لحن!
این بود خطی که بین ما میدوید. بازجوهایی که نه از اوین آمده بودند، بلکه روزی کنار ما در کلاس تشکیلاتی نشسته بودند. نامهایی که حالا از پشت ماسک شکنجهگر، بازگو میکردند که از کجا آمدهایم و چه کسی با چه کسی مسئول بوده.
نمیدانستیم کدامشان بود. شاید ناصر احمدی، شاید آن خیانتکار خاموشی که مدتها دنبالش بودیم. اما هرچه بود، حضورش در شعبه، دردش کمتر از کابل نبود.
فصل: فریاد خواهران در تاریکی؛ بازجویی، رفرم دروغین و انتقال به بند ۲۰
سه روز بعد از ورود خواهران مجاهد به بند ۱۶ زندان گوهردشت، بازجویی آنها هم آغاز شد. از آن پس دیگر تماس مستقیمی با آنان نداشتیم. تنها صدایی که میرسید، صدای شکنجه بود؛ صدای کوبیدهشدن بدنهای نحیف بر دیوار، صدای نالههای فروخورده در تاریکی، و صدای شکنجهگرانی که پشت درهای آهنی، شرافت را به زنجیر کشیده بودند.
برای ما، شنیدن صدای شکنجه خواهران از هر کابل و قپانی سنگینتر بود. کوبیدن پنجره، مشتزدن به دیوار، واکنش ما بود برای اینکه شاید توجه پاسداران را از خواهران به سوی خودمان برگردانیم. پاسدار برج، حتی شرم نکرد که الفاظ رکیک به کار ببرد. وقتی با فریاد گفتم: «بیشرف، مگر ناموس نداری؟!»، جواب داد: «شماره سلولت رو بگو تا همینجا با یک تیر مغزتو بترکونم!»
خواهر شهلا تنها کسی بود که در پاسخ به مرس گفت:
«نزن مرس، بهخاطرش زیر شکنجه میبرنمون. به گوش هستند.»
شکنجهها آنقدر شدید بود که صدای جیغ خواهران مثل صدای تیر در آسمان خاموش زندان میپیچید. رسممان شده بود که وقتی صدای جیغ خواهری را میشنیدیم، همه با هم پنجرههای سلول را محکم باز و بسته میکردیم؛ همبستگی در رنج.
بازجوییها در این مرحله، بیش از ۹۰٪ از برادران مجاهد را به زیر کشیده بود. هر کس، دستکم یکبار، طعم کابل، شوک، جوجهکباب یا قپانی را چشیده بود.
پیام هشتمادهای خمینی؛ فریب اصلاحات
در اواسط آذر، از بلندگوی بند، صدای پیام خمینی جلاد پخش شد. پیام معروف به «هشتمادهای»، که در ظاهر برای اصلاح وضعیت قضایی بود، اما در واقع تلاشی بود برای کاستن از فشار بینالمللی و بهظاهر نرمکردن چهره دیکتاتور. ما این پیام را با گوش شنیدیم، ولی با چشم دل دیدیم که این پیام، پوششیست برای عقبنشینی موضعی؛ ارتجاع، اهل اصلاح نبود.
دو روزی بود که بازجوییها قطع شده بودند. برخورد پاسداران کمی نرمتر شده بود. برای اولین بار، بخشی از لباسهایی را که پیشتر گرفته بودند، بازگرداندند. در آن زمان، محسن شمس دیگر در میانمان نبود. فرمانده تشکیلات، علیرضا سالاری حاجیآبادی (سالار قهرمان) شده بود. او بود که با درایت، روح تشکیلات را زنده نگه میداشت.
انتقال به بند ۲۰
سه روز بعد از پیام خمینی، علیاکبر صالحی (صبحی)، رئیس زندان گوهردشت، وارد سلول من شد. با لحنی آرام اما مشمئزکننده گفت: «جابجا میشی…».
ما را به بند ۲۰ منتقل کردند. برخی سلولها تکنفره بودند، بعضی دونفره. من در سلول دوم از زیر هشت بند ۲۰ بودم.
در سلول شماره ۱، محمد حسنی منفرد (از بچههای انجمن ۴ خرداد) بههمراه مهرداد (مجاهد دانشآموز) بودند. در سلول ۴، مجاهد دلیر فرخ نامداری، فرمانده آینده ارتش آزادی در اشرف ۳، و یک مجاهد دیگر.
در سلول شماره ۵، سالار قهرمان، فرمانده تشکیلات، بههمراه مجاهد فداکار جواد طاهری کدخدا (از دستگیری ۲۴ خرداد ۶۰) حضور داشتند.
روبروی من، حمید دارمی، که بعدها پس از آزادی دنبال زندگی رفت، و محمود بودند. در سلول بعدی، انوشه ابراهیمی (دانشجوی دانشگاه اصفهان) و اردشیر کلانتری (از بچههای اهواز، دستگیرشده در ۱۳ آبان) بودند.
در سلول بعدی، علی حسینی و نادر صادقکیا حضور داشتند.
شیوه ارتباط ما با سلولهای روبرو، از طریق خط سایه و نقطه بر کف زمین زیر دربها بود که حدود ۲ سانتیمتر فاصله داشت. تماس مرس ادامه داشت.
اما صدای خواهران، هنوز در ذهنمان بود.
فصل: مرس؛ شریان زنده تشکیلات در تاریکترین بندها
از سایه تا پنجره، از لیوان قرمز تا تق تق دندانها
در سالن ۲۰ زندان گوهردشت، ارتباطات تشکیلاتی وارد مرحلهی جدیدی شد؛ مرحلهای که تنها بر قدرت تشکیلاتی سوار نبود، بلکه بر خلاقیت، تمرین مستمر و ایمان به پیوندی نامرئی با برادر مسعود تکیه داشت. شیوهها تکامل یافتهتر، منسجمتر و هوشمندانهتر شده بود.
مرس با سایه دست؛ بازسازی الفبا از نو
مرس زدن دیگر فقط یک زبان نبود، یک تکنولوژی بود؛ تکنولوژی مقاومت.
کافی بود پشت در سلول، در نقطهای که نور از پنجره به زمین میتابید، مشتی بالا ببری. این مشت، سایهای روی کفپوش متالون راهرو میانداخت که زندانی سلول روبرویی با گذاشتن گونهاش روی زمین، آن را بهوضوح میدید. سایه بهصورت نقطه، و کشیدن مشت روی زمین بهصورت خط، الفبای مقاومت را مینوشت. سرعت بالا و دقت مرسزنها، ارتباط را مانند یک شبکه منسجم و فعال، زنده نگه میداشت.
هر بند شامل ۱۸ سلول بود: ۹ سلول در سمت آفتاب، ۹ سلول در سمت سایه. در انتهای کریدور، دو حمام با دوشهایی مشترک قرار داشت. پنجرهها همچنان با نردههای L شکل بسته شده بود، و تنها چیزی که از آن دیده میشد، آسمان تکهتکهشدهی گوهردشت بود.
در بعضی سلولها، با فرم خاصی از پنجره و لیوان قرمز رنگ، میشد شبها با بند روبرو ارتباط گرفت. هرچند نگهبان پشت تیربار بارها این شیوه را لو داده بود، اما با تدبیر علیرضا سالاری، فرمانده تشکیلات، طرحهای جایگزین پیاده میشد.
حفاظت اطلاعات: مرس رمزگذاریشده
پس از اولین تجربهی شنود، سالار قهرمان به همه ابلاغ کرد:
«هر سلول، با همسایه چپ و راست، باید دو کد مستقل داشته باشد.»
مثلاً اگر اسم من «بهمن» بود، حروف الفبا با این اسم کُدگذاری میشد. الفبا از «ب» شروع میشد و با جابجایی جایگاهها، کل ترتیب معنایی عوض میشد. رمزگشایی پیام، فقط برای فرستنده و گیرنده ممکن بود. اگر هم صدای مرس شنیده میشد، دشمن توان شکستن آن را نداشت. ما هم در بازجویی میگفتیم: «داشتیم ریتم موسیقی میزدیم!»
ارتباط ششجهته
ارتباط من با سالار قهرمان، از طریق ضربهزدن به چارچوب فلزی پنجره بود؛ صدایی که بهوضوح بین دو سلول شنیده میشد. با سلولهای چپ و راست، با کدهای مجزا مرس میزدیم. ارتباط با خواهران در طبقه پایین، از طریق هواکش و لولهی تهویه و حتی با ایستادن روی روشویی و پا گذاشتن روی لبه توالت فرهنگی صورت میگرفت. با بندهای روبرو، شبها با نور لیوان پلاستیکی قرمز. حتی با بندهای ۱۹، ۲۱ و ۲۴، از طریق درز جوشکاریشدهی پنجرهها ارتباط میگرفتیم.
با هر تماس، هر مرس، حلقهی تشکیلات کاملتر میشد. مرس فقط خبر نبود، آموزش هم بود:
آیات قرآن، درسهای تببینجهان، فلسفه عاشورا، نکات نهجالبلاغه، پیامهای برادر و حتی خاطرات مبارزه.
نبوغ مجاهدین در برابر چشمهای پاسدار
در چند نوبت، تماس با بند روبرو لو رفت. پاسدارها از پشتبام، از تیربار و برجهای مراقبت، در کمین بودند. ولی هر بار که یک راه بسته شد، فرمانده تشکیلات با خلاقیت، راه دیگری باز کرد. در یکی از روشها، ارتباط از طریق تقتق دندانها در حین عبور از بهداری بود. حتی یکبار، تماس کامل از طریق لمس پشت شانه نفر جلویی در حال حرکت منتقل شد.
مرس، فقط ابزار نبود؛ شریان تشکیلاتی ما بود.
مرس، صدای قلب زندانی بود در بند تاریک گوهردشت.
فصل: حاج داود و رویارویی با ستاد مقاومت؛ «از چه جنسیاید شما؟»
ورود جلاد قزلحصار به میدان گوهردشت
اوایل بهمن ۱۳۶۱، حاج داود رحمانی، شکنجهگر berزندان قزلحصار، وارد گوهردشت شد. ساکت و آهسته نیامده بود، آمده بود تا عربده بکشد، تهدید کند، خط و نشان بکشد. اما سلولهای مقاومت، فقط درِ چوبی نداشتند، روح ستبر مجاهد خلق، دیوارهایی ساخته بود که صدای شکستن در آن شنیده نمیشد.
وقتی وارد سلول من شد، با همان ادبیات لمپنی و جلادمنشانهاش گفت:
«آقای بهمن جنتصادقی، معروف به حسین جالونیسی، حالا با دیوارها حرف میزنی؟! اینجا رو کردی ستاد فرماندهی کل زندانهای ایران! بمون، ببینیم کی زانو میزنی!»
با نفرت و حسرت از مقاومت مجاهدین ادامه داد:
«گاو هم دو ساعت اینجا نمیمونه، شما ۱۲ ماهه اینجایین! لاجوردی برای شما برنامه دیگهای داره. اینبار سالم بیرون نمیاین. نه اعدامتون میکنیم، نه آزاد، اما کاری میکنیم بیاید مصاحبه کنید، خودتون زانو بزنید…»
از شدت درماندگی، گاهی خودش اعتراف میکرد:
«شما مردید، مردونه پای حرفتون وایمیستید… اگر ما چند نفر مثل شما داشتیم، غم نداشتیم!»
اینها را میگفت، اما چشمش در چشم ما دوخته نمیشد. چون از نگاه ما، صدای کابلش بیاعتبار میشد.
در همان سرکشی، از حاج داود درباره محسن شمس پرسیدم. با مکثی گفت:
«نمیدونم… هنوز زندهست، ولی یه مشت استخون و پوسته.»
مرور خاطرهای از لاجوردی و «صغری»
لاجوردی جلاد هم مثل داود، گاهی به زبان اعتراف میکرد. یکبار در دی ۱۳۵۹، بعد از دیدار با شهید قهرمان سیدمحمدرضا سعادتی، جلوی ما را گرفت و گفت:
«بیاید بحث آزاد کنیم.»
اما یکی از ما، اصغر نوجوان (که به خاطر سن پایینش «صغری» صدایش میکردیم) با خنده و صراحت گفت:
«تو لیاقت نداری اسم سازمان رو بیاری، میخوای من باهات بحث کنم؟»
لاجوردی به طالبی (از نیروهای راستبر) رو کرد و گفت:
«حاضرم ۳۰ تا طالبی رو بدم، یکی از این بچهها رو بگیرم!»
نامها و شمارهها، هویت در تاریکی
تا پیش از اولین ملاقات عید ۱۳۶۱، اسم من «حسین جالونیسی» بود. نامی مستعار، طبق خط تشکیلات. تا اردیبهشت ۱۳۶۰، فقط با شماره ثبتشده در دفتر زندان شناخته میشدیم. شماره من ۱۱ بود. لاجوردی گفته بود:
«باید تعهد بدهید که فعالیت سیاسی نمیکنید تا آزاد شوید.»
اما بعدها، در زمستان ۱۳۶۰، اسم واقعی من لو رفت. از طریق یک بریده، و با دسیسه دادستان جنایتکار رامسر، ستایش. او که از ۵۶ با من آشنا بود ولی هیچوقت وارد گروه ما نشده بود، با همدستی اسدالله امینی (فرمانده وقت سپاه تنکابن) دنبال همهمان میگشت.
اعتراف تلخ حاج داود: طرح لاجوردی شکست خورد
با تمام سرکشیهایش، با همه عربدهکشیهایش، حاج داود در پایان اعتراف کرد:
«طرح لاجوردی شکست خورد. منتظر طرح بعدی باشید… ببینیم باز هم به دیوارها ضربه میزنید یا زانو میزنید!»
او نمیدانست که ما با هر ضربه کابل، با هر فریاد «نه»، بیشتر به پیمان خود با برادر مسعود نزدیک میشویم. او نمیفهمید که وقتی شانههای ما میلرزند، قلب ما گرمتر میتپد.
لاجوردی گفته بود:
«اگر اینها را از تشکیلات جدا کنیم، عشق به مسعود در دلشان کم میشود.»
اما هیهات… آنها نمیدانستند ما از همان لحظه نخست، با خون موسی، با صبر اشرف، و با ایمان به رهبری مسعود، زنجیری بستهایم که با هیچ شلاقی گسسته نمیشود.
ابتکار در سرمای استخوانسوز؛ کیسهخواب با استخوان مرغ
در سرمای استخوانسوز گوهردشت، بخصوص در طبقه سوم، دشمن شیر آبگرم را میبست. تنها وسایل ما: یک بیرجامه، یک پیراهن نازک، و دو پتو. سردی کف موزائیک گاه تا مغز استخوان میرسید.
اما مجاهد قهرمان انوشه ابراهیمی، با ایده گرفتن از طرح کیسهخواب، روشی را آموزش داد: با استخوان مرغ، سوزن میساختیم، با نخ کشیدهشده از پتو، دوخت میزدیم، و از دو پتو، یک کیسهخواب مقاوم میساختیم.
به گفته سالار قهرمان:
«برای هر فشار دشمن، باید پاتکی مجاهدی، پاسخی خلاقانه و استوار داد.»
فصل: نخستین عاشورای مجاهدین در گوهردشت؛ خواب موسی، پیام ماندگاری
۱۹ بهمن در انفرادی: عهدی تازه، در سکوت سلول
صبح ۱۹ بهمن، سلولهای سرد انفرادی گوهردشت، جانی دیگر گرفتند. سالار قهرمان، فرمانده تشکیلاتمان، قطعهای از سخنان سردار موسی را با مرس به ما رساند. نقل از برادر مسعود، درباره شعائر، درباره حذف نیروهای میرا، درباره شکوفایی فردای انقلاب. گفت تا غروب، هر مجاهد در سلول خود، با تمام وجود، سرود «قسم» و «میهن شهیدان» را بخواند و با خون و نفس، با برادر مسعود، عهدی تازه ببندد.
سلولهای دونفره، دست در دست، نجوا کردند. سلولهای تکی، با مرس، وصل شدند. من با محمد حسنی منفرد، رفیق سلول شماره یک، خاطراتی از سردار را مرور کردم. از نخستین دیدار، از بغل گرفتنش، از مراسم خانه مهدی رضایی، از روایاتی که از زبان اکبر طریقی شهید شنیده بودم… هر بند بند خاطره، سوگندی تازه بود، به راه، به ایمان، به پیمان.
پیامی از خواب؛ دیدار با موسی
نیمهشب، مرس سلول منفرد به من رسید. گفت:
«بهمن، انوشه داره از زیر در مرس میزنه، باهاش تماس بگیر، موضوع مهمیه.»
خودم را رساندم. انوشه با صدایی لرزان گفت:
«خواب موسی رو دیدم…»
وصف خوابش، انگار صحنهای بود از عاشورا. سردار را دیده بود، مهربان، آرام، استوار. گفت موسی دستم را گرفت، ولی گفت: «عجله نکن. جای تو محفوظ است، باید ادامه دهی، باید باری از دوش برادر مسعود برداری.»
و بعد چهره برادر را دیده بود:
«مثل کوه دماوند استوار… مثل شیر میغرد… موفق خواهد شد.»
انوشه میلرزید. از شوق، از مسئولیت. گفت یک ساعته از تب میسوزه.
به سالار خبر دادم. دقایقی بعد، پاسخ مرس رسید:
«اگر کسی بیداره، برسون. اگر نه، فردا صبح، بولتن کن. خوشا به حال انوشه.»
و چنین شد. روز بعد، در میان زنجیره مرسها، خبر خواب انوشه، به همهی سلولها رسید. شعلهای بود در قلب سرد دیوارها.
۱۹ اسفند؛ عاشورای دیگری، این بار برای اکبر طریقی
سالگرد شهادت فرمانده قهرمان، اکبر طریقی، در ۱۹ اسفند رسید. از بند ۲۲، پیام دکتر مجید مهدوی آمد؛ از شور و شکوه تشکیلات بند ۳ اوین، زیر مسئولیت مستقیم اکبر. آن شب، تشکیلات پنجانهمی، یکپارچه شد. سرود خواندیم، تجدید عهد کردیم، و با نقل آخرین پیام اکبر:
«تا آخرین لحظه خواهیم جنگید»
با اشک و نجوا، آن را توشهی مسیر کردیم.
اکبر، مجاهدی بیادعا، اما سراسر نور و منش بود. عاشق برادر مسعود. نماد مرزبندی، نظم، آموزش، و عشق به خلق. آفتابی بود که مسیر کوثر مجاهد خلق را روشن میکرد. برای همهی ما، الگوی عینی یک مجاهد بود. هنوز هم هست.
حمله عاطفی جلاد: صبحی وارد میشود
نزدیکی عید، صبحی، رئیس زندان گوهردشت، به سلولها سرکشی کرد. وارد سلول من شد. بهجای تهدید، با نقاب دلسوزی وارد شد. گفت:
«حیف نیست اینجا باشی؟ مادرت الان با هفتسین داره گریه میکنه…»
ادامه داد:
«اگر بگی مصاحبه میکنی، شاید حتی نیاز به مصاحبه هم نباشه. مجتبی رو یادت هست؟ همبندیتونه… آزاد شد… الان دنبال زندگیشه.»
گفتم:
«اگر دلت میسوزه، ملاقات بده، آزاد کن.»
برافروخته شد. فریاد زد:
«شما رو باید اعدام کرد! لاجوردی اشتباه میکنه، شماها زانو نمیزنید!»
و یک سیلی محکم زد.
تا شب، شامم را قطع کردند. پاسدار قلیوند آمد، تهدیدم کرد:
«منتظر عواقب باش!»
ولی دیگر عواقب چیزی نبود که بشناسیم. ما سینهکش این کوهها بودیم.
عید و پس از آن؛ مرسها ادامه دارند
عید آمد. نه نور بود، نه دیدار، نه آزادی. اما مرس بود. با خواهران همکف، از جمله شهلا و مهتاب، تماس برقرار بود. عبدالله، زندانی مارکسیست طبقه دوم، گاهی نگران میشد و هشدار میداد که «مرس نزن». با احترام، تنظیم کردیم که با علامت خطر، مرس را قطع کنیم. و ادامه دادیم.
از بازجوییها خبری نبود. تنها در صورتی زیر هشت میرفتیم که در حال قدم زدن یا نشستن دیده میشدیم – چیزی که بازجو به «مرسزدن» تعبیر میکرد.
خدمات زندان کمی تغییر کرده بود. فروشگاه گاهی خرما، شیرینی یا میوه میآورد. حتی توزیع سیگار راه افتاده بود – بیکبریت. برای روشن کردن، باید کاغذ علامت میدادی، ولی زمان آن را عمدی میانداختند، برای آزار.
فصل: شگرد عقرب و مار؛ وقتی دژخیمان از جنون فروپاشی تشکیلات به وحشت افتادند
شروع یک شب جنونآلود
نزدیک ساعت ۲۳، یکی از شبهای اردیبهشت، صدای جیغ خواهران از بند ۱۶، ما را از جا پراند. هنوز صداها میآمد که همه با کوبیدن پنجرهها، واکنش نشان دادند. طبق سنت زندانهای مقاومت، صدای پنجرهها به علامت اعتراض و استقامت، تا بندهای دیگر هم رفت.
فوراً مرس به شهلا زدم. بعد از لحظاتی پاسخ داد و گفت:
«مار و عقرب انداختن داخل کریدور! یکی از مارها سرش را از زیر درب سلول کرده ولی نتوانسته وارد شود؛ اما یک عقرب به داخل سلول آمده…»
فوراً طرح دفاع را گفتم:
«با دمپایی بزنید. بعد یک تکه پارچه زیر درب بگذارید تا فردا صبح حداقل ایمن باشید.»
خط را به همه سلولها منتقل کرد. صبح که دوباره تماس گرفتم، شهلا پاسخ نداد. مرس به مهتاب زدم. با صدایی خسته گفت:
«از دیشب نخوابیدیم. پاسدارها با چوب پارچهها را کنار زدند. گفتند: “چیزی نیست، دارید روانی میشوید…”»
دو شب بعد، صدای جیرجیرکها آمد. نه یکی، که صدها. بند را برداشته بود. در آن ارتفاع، از کجا آمده بودند؟ از ذهن بیمار لاجوردی. شب بعدش، صدای دو گربه، با نالههای شبیه گریه بچه، در انتهای کریدور پیچیده بود. باز هم شگرد جدیدی از شکنجه روانی.
لحظهای که همایون قهرمان، رگ دستش را زد
همایون قهرمان، که فشار را تاب نیاورده بود، با مشت به در کوبید، داد زد، فحش داد، و در نهایت، با تکهای از لیوان پلاستیکی، تلاش کرد رگ دستش را بزند. پاسداران وقتی آمدند، از خون کف سلول شوکه شدند. بلافاصله او را بردند. عقربکشی و ضربه زدن به مارها در تمام سلولها ادامه یافت. هر مجاهدی که عقربی میدید، بیدرنگ آن را از بین میبرد.
مقابلهی شخصی من با مار
من خودم در سلول، با گذاشتن دمپایی روی گردن ماری که وارد شده بود، توانستم آن را بکشم. پاسدار قلیوند صبح آمد، درب را باز کرد و مار و عقربها را دید. گفت:
«شما دیوانهاید. خواب دیدید!»
مار را انداختم جلوی پایش. عقب رفت. در را بست و رفت. تا ظهر، برگشت، من را کشید بیرون. چشمبند زدند و زیر هشت بردند. مشت و لگد، فحاشی. گفتند:
«مار پرت کردی به سمت ما!»
گفتم:
«شما مار را فرستادید. حالا میزنید چون جلوی خودتان کشتم؟»
در همان لحظات، صبحی جنایتکار رسید. صحنهسازی آغاز شد. گفتند که من تهاجم کردم. صبحی هم یک سیلی زد، اما بعد، با ظاهر نرم، مرا به سلول برگرداند و گفت اگر باز چنین چیزی شد، مستقیم به خودش بگویم. بازی کهنهای بود: دام «ارتباط انسانی» در دل جنایت، برای گرفتن امضا یا مصاحبه.
پاسخ سالار قهرمان: هوشیاری، ابزار مقاومت است
ماجرا را با مرس به سالار منتقل کردم. گفت:
«کار خوبی کردی. باید با هوشیاری، این نمایش را برگردانیم به خودشان. تا زمانی که ما به دام نیفتیم، دشمن در باتلاق خودش دستوپا میزند.»
تجلی رذالت؛ عقربها، گربهها، جیرجیرکها
از مار و عقرب تا صداهای شبانه، همه نشانی از ترس دشمن بود. نه از اسلحه ما، که از ایمانمان. از مرسهای ما. از اینکه در سلول دونفره، حتی یک مشاجره دیده نمیشد.
قلیوند، پاسدار شکنجهگر، رو به داوود شاکری و بهروز محمدی گفته بود:
«شما دیگر از چه نسلی هستید؟ من با پسرم نمیتونم یه روز تو یه اتاق بمونم، شما توی قفس، زیر شکنجه، یک بار هم دعوا نکردین؟!»
لاجوردی، جنونزده، گفته بود:
«دشمن ما فقط منافقینه. نه آمریکا، نه شوروی.»
و ما، با مرس، با خواب موسی، با کشتن مار و عقرب، با سوگند وفاداری، هر شب ایمانمان را زنده میکردیم.
فصل: آوای کوهستان در قلب سیاهترین سلول؛ ترانهای که سقف زندان را شکست
آغاز یک طغیان از دل سکوت
عصر یک پنجشنبه، اوایل خرداد بود. سلول در سکوت مطلق فرو رفته بود. ناگهان، صدایی برخاست…
صدای زنی، صدایی لرزان اما مصمم، با نوایی دلنشین و ملودی آشنای «پاییز آمد».
ترانهای که در خاطرههای ما با کوهستان گره خورده بود؛ با قلههایی که روزی در آن نفس کشیده بودیم، با رفیقانی که دیگر در کنار ما نبودند، و حالا، از دل انفرادی زندان گوهردشت، میآمد تا جان بگیرد.
«پائیز آمد… در میان درختان، لانه کرده کبوتر از تراوش باران میگریزد…»
تمام خستگی شکنجهها، فشار شبهای بیپایان، در آن لحظه فروریخت. گویی نسیمی از آزادی از پشت درهای بسته گذشت. سلول تبدیل به قلهای شده بود، جایی در کوهستان خاطرهها، با چشماندازی روشن از رهایی.
ترانه، سلاحی علیه سکوت و وحشت
همه بیحرکت شده بودند. حتی صدای نفسکشیدن قطع شده بود. هیچکس نمیدانست آن خواهر مجاهد کیست؛ فقط میدانستیم از سلولهای آخر بند است و از دل آتشِ وحشت، سرود رهایی میخواند.
مرس به خواهر شهلا زدم. گفت:
«آره… اسمش را نمیدانم، ولی همهمان منقلب شدیم. از قبل طرحریزی کرده بودیم. میخواستیم بعد از حمله با عقرب و مار، فضا را بشکنیم.»
بهسرعت، کد سالار را زدم. گفتم:
«شنیدی؟ باید این حرکت را گسترش بدهیم.»
سالار جواب داد:
«آره… لرزیدم. باشه، اقدام کنیم.»
لحظاتی بعد، صدای علیرضا سالاری، با سرود «هوا دلپذیر شد» بلند شد. هنوز بیت اول تمام نشده بود که صدایی دیگر از طبقه دوم برخاست. ترانهای از سعید سلطانپور:
«تو ای بانگ شورافکن، تا سحر بزن شعله در کرانها…»
اکنون، تمام زندان، به کنسرتی زیرزمینی تبدیل شده بود؛ نه با ساز و نور، بلکه با خون و ایمان.
صدای آشنای یک رفیق فدایی
صدای دوم را شناختیم؛ علی طالقانی، فدایی خلق، انقلابی خالص و همسنگر قدیمی. کسی که در بند ۳ اوین ترانهی چگوارا میخواند. صدایش حالا از بند بالا، با طنین فریاد مقاومت، در فضای زندان میپیچید.
و بعد، یکی از برادران مجاهد، در سلول آخر بند ما، سرود خود را آغاز کرد. ولی این بار، صدای گلهی پاسداران از راهروها برخاست. درها با مشت کوبیده میشد. دریچهها باز میشدند. قلیوند، دژخیم بند بالا، فریاد میزد:
«پدر همهتون رو درمیاریم! جشن گرفتین؟ میفرستمتون عزای مادرتون!»
زنان پاسدار در بند خواهران فریاد میزدند، تهدید میکردند، ولی دیگر فضا عوض شده بود. بندها از حالت سکون به لرزش درآمده بودند؛ نه از ترس، بلکه از امید، از عزم، از آواز.
ترانهای که تابوی لاجوردی را شکست
با شهامت آن خواهر مجاهد، سقفی در زندان شکسته بود. آن ترانه، نهفقط آوازی علیه سکوت، بلکه شلیک مستقیم به ذات پلشت خمینی و نظام زنستیز او بود. این آغاز مرحلهای تازه بود؛ نهفقط در دل انفرادی، بلکه در روح همهی ما.
بندها یکپارچه شده بودند. دیگر کسی از کابوس عقرب و مار نمیلرزید. دیگر، مرسها فقط ابزار ارتباط نبودند؛ حالا حامل شعر، سرود و ایمان بودند. هر سلول، سنگری بود از هنر مقاومت.
فصل: پناه دشمن به حیله و شکنجه؛ پاسخ ما، ترانه و تشکیلات
وقتی صدای ترانه بندها را لرزاند
ترانههایی که در زندان خوانده شد، نه برای دلخوشی، بلکه طوفانی بود علیه ترس، علیه شکستن، علیه لاجوردی. خواهران مجاهد با صدای خود، شکوه بندها را دریدند. آن صدا نه فقط نتهای موسیقی، بلکه فریاد عهد با خون شهدا بود.
ساعتی بعد، خبر آمد که صبحی، جلاد قزلحصار، شخصاً وارد بند ۱۶ شده و یکی از بچهها را از سلول بیرون کشیده. وسط کریدور، در دید و شنوای همه، با کابل میزد. گفت:
«برای عبرت بقیهتون، تا دیگه ترانه نخونین!»
اما باز هم هیچ سلولی ساکت نشد.
حمله به حسین شیرازی؛ مرسی که خونبار شد
شبهنگام، مجاهد دلیر حسین شیرازی در حال تماس مرس با بند روبرو، از طبقه بالا شناسایی شد. او را گرفتند و به شعبه بردند.
در بازجویی، با شدیدترین شکنجهها تلاش کردند از او رمز لیوان قرمز و شیوه تماس را درآورند. ولی حسین تا آخر ایستاد. هیچچیز نگفت.
۲۴ ساعت بعد، به سلول بازگشت. مرس زد. پیام را به دکتر مجید مهدوی در بند ۲۲ داد. از آنجا، به قاسم جوان شجاع منتقل شد.
پس از آن، دستور آمد: استفاده از لیوان قرمز در شب ممنوع. این مرز سرخ است.
دستور جوش؛ کور کردن چشمهای بندها
چند روز بعد، تیم جوشکاری وارد هواخوری شد. داربست زدند. سپر فلزی روی پنجرهها کشیدند. دیگر حتی دیدن دیوار روبرویی ممکن نبود. فقط آسمان دیده میشد.
لاجوردی فکر میکرد با بستن درزها، تشکیلات را خواهد برید. اما نفهمید که مجاهد خلق بنبستناپذیر است. شعاری از آموزشهای برادر مسعود، که فقط شعار نبود؛ نقشهی بقا بود.
زنگ زدن فلز، راه زدن خبر
ما، با استخوان مرغ، قاشق پلاستیکی و قطرهقطره آب، شروع کردیم به تراشیدن تسمهها. بعد از ۱۰ روز، در سلول من و سلول قاسم، یک درز ۱۵ سانتی باز شد. خط وصل شد.
روزها با احتیاط مرس میزدیم. شبها با لیوان قرمز، در سایه تسمه، به سختی و امنیت بالا کار میکردیم. درز را هم با خمیر نان میپوشاندیم تا پاسدار نفهمد.
ترور مصطفی، حافظ شخصی لاجوردی
در ملاقات، خبری رسید: مصطفی، دژخیم محافظ لاجوردی، کشته شد.
همانکه در شکنجه مثل خود لاجوردی عمل میکرد.
پاسدارها از ترس انتقام، آمادهباش بودند. پاسداری به همایون گفت:
«اگر دست من بود، امشب همهتونو اعدام میکردم برای مصطفی!»
برنامه شعر دوم؛ جمعه ۱۴۰۰، طبق نقشه
خواهر شهلا گفت: «برنامه اینبار، جمعه ۲ ظهر.»
با سالار مشورت کردم. تصمیم گرفت:
ـ اول بند ۲۲،
ـ بعد ما،
ـ بعد خواهران.
سرودها کوتاه، پراکنده، اما متحد. برای گمراه کردن دشمن. برای نشان دادن ستون فقرات تشکیلات.
و آغاز دوباره
ساعت ۱۴:۰۰، بند ۲۲. صدای فریدن، مجاهد قهرمان جبهه: «دایه دایه…»
بعد، زمزمهی پر احساسی از سعید امامی.
سکوت کامل. صدای هیچ نگهبانی نمیآمد.
سپس، خواهر مهتاب.
صدای آرامش، طنین شور.
درون هر مجاهد، زلزلهای از اشک و ایمان. مخصوصاً برای من که شبی را دیده بودم که در یک شب، ۹۰ تن از نسل برادر، در اوین پرپر شدند. شب ۶ مهر، شب عاشورا.
فصل: ترانهی سرهای برافراشته؛ از سیالان تا گوهردشت
سرود ۳۰۰ گل سرخ، آتشی در بند
آن عصر، صدایی برخاست. از دل سلول، در دل دیوارها. صدای یک خواهر مجاهد که با ایمان و جسارت، ترانهی تاریخی «۳۰۰ گل سرخ، یک گل نصرانی» را خواند.
ترانهای که من، اولینبار در سال ۵۶، با صدای گرم مجاهد شهید فیروز رحمیان در کوهستانهای سیالان شنیده بودم. صدایی که هنوز در گوشم بود، با آن سرمای کوه، با یاد کوهیاران وفاداری که امروز بیشترشان شهید شدهاند.
شعری از صدر مشروطه، از زبان شاعری بینام، برای شهدای ستارخان. یک گل نصرانی: هوارد باسکرویل، پزشک آمریکایی و انقلابیای که در تبریز کنار مجاهدین جنگید و در ۳۰ فروردین ۱۲۸۸ شهید شد. آن روز، در بند گوهردشت، این شعر دوباره زنده شد:
۳۰۰ گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده میترسانی؟
ما گر ز سر بریده میترسیدیم،
در محفل عاشقان نمیرقیصدم…
آوایی که یک به یک سلولها را گرفت، و بند، به لرزه افتاد.
و این بار، شاملو در سلول آمد
از بند دوم، یکی از بچهها ترانهی «کوچه»ی احمد شاملو را خواند، که میگفتند در واکنش به اعدامهای بعد از قیام سیاهکل سروده شده بود:
کوچهها باریکن، دکانها بسته
خانهها تاریکن، تاقها شکسته…
صدایی که با فرهاد مهراد در بند گره خورد و به دلها نشست. بند تبدیل شده بود به محفل عاشقان، و دشمن، به خود میلرزید.
هجمهٔ پاسداران، خشم در چهره شکست
اما دشمن خاموش نمیماند. با صدای عربده، با ضربات کابل، با توهین و وحشیگری. به چند سلول حمله کردند. شام را قطع کردند. و در بند خواهران، فاطمه جباری، پاسدار شکنجهگر، با واژههایی آلوده از رذالت، به خواهران حملهور شد.
آن شب، از عربده و وحشت، پاسدارها به خود میپیچیدند.
شگرد جدید دشمن: عرعر آهنگران!
برای شکستن ما، بلندگوها را باز کردند. دو شب متوالی، با بالاترین صدا، نالههای آهنگران را پخش کردند. اما نمیدانستند این سر و صدا، ما را نمیشکند؛ فقط ثابت میکند دشمن در مرز جنون است.
و صبحی، جلاد قزلحصار، وارد میشود
صبحی آمد. با لبخندهای شیادانهاش. گفت: «من رئیس زندانم. ترانه میخواهید؟ بگویید! چرا خودتان را اذیت میکنید؟»
اما وقتی هیچکس پاسخش را نداد، نقابش افتاد. تهدید کرد:
«اگر تکرار شود، همه را به اوین میفرستیم. با منافق شوخی نداریم!»
او رفت. و یکبهیک، ما را بیرون کشیدند. در همان کریدور، ما را با کابل زدند.
از من پرسیدند: «تو خواندی؟»
کابل را زدند. میخواستند فقط یک جمله بشنوند:
«دیگر تکرار نمیکنم.»
اما هیهات! اگر مجاهدی آن جمله را بگوید…
مرا برگرداندند. بچهها مرس زدند، از خواهران هم مرس آمد. همه متفق بودند: این واکنشها نشانه ضعف دشمن است.
اما سالار قهرمان، تحلیل دیگری داشت
وقتی برای سالار قهرمان شرح دادم، گفت:
«هنوز چیز زیادی عوض نشده. ما اینبار آنها را گم و گیج کردیم. نتوانستند مشخص کنند چه کسی خوانده. اما لاجوردی، این را برنمیتابد. باید منتظر واکنش جدیدی از اوین باشیم.»
و درست گفت.
سیگار را قطع کردند. حمام را محدود کردند. پاسدارها وحشیتر شدند.
مجاهد دلاور، ابوالفضل برزگر را بیرون کشیدند. درگیریاش با یکی از دژخیمان، بهانهای شد برای شکنجهی دیگران.
اما دو روز بعد، ابوالفضل بازگشت.
و ما، دوباره با سالار تماس گرفتیم.
او گفت:
«این هفته برنامه را اجرا نکنیم. بگذاریم آرام شود. دشمن در کمین است.»
به خواهر شهلا پیام دادم. او هم پذیرفت.
فصل: ضربه سوم به طرح لاجوردی و افشای خیانت در میانهی شلاق
سه هفته وقفه، سه هفته آمادهسازی
در سکوت ظاهری سه هفتهای، ما آرام ننشسته بودیم. تحلیل شرایط، تنظیم ارتباطات، و بازبینی تدابیر، به نقطهای رسیده بود که در اواسط تیر، تصمیم به اجرای مجدد «عصر شعر» گرفته شد.
سالار قهرمان طرح را مشخص کرده بود:
بند ۲۳ آغاز کند، سپس خواهران، بعد ما در بند ۲۰، و در صورت امکان، بند ۱۹ هم در ادامه.
ترانه آغازین: یک شب مهتاب، صدای فرهاد، آوای شاملو
فرزین نصرتی در بند ۲۳ با «هوا دلپذیر شد…» فضا را گشود.
من نوبت دوم را داشتم.
ترانهی «یک شب مهتاب، ماه میآید به خواب…» را آغاز کردم.
هنوز به انتهای آن نرسیده بودم که صدای پای جانیان آمد…
وحشیگری تازه، شکار کور دشمن
آنها باز از روی بیاطلاعی مطلق، به طبقه دوم یورش بردند. بند ۲۳ را گرفتند، اتاقی را پر از بچهها کردند، و شکنجه کور جمعی آغاز شد.
از ماجرا مطلع شدیم: زیر مشت و لگد، فقط دنبال یک جمله بودند:
«کدام سلول خواند؟»
یکی از سلولها، شاید از شدت درد، شاید از فشار، گفت:
«ما نبودیم، بند بالا بود…»
و همین برای یورش به بند ۲۰ کافی بود.
بازداشت، شکنجه، و فاششدن یک راز
اول انوشه ابراهیمی و اردشیر. بعد نادر صادقکیا، علی آقایی، بهروز محمدی، داود شاکری… و بعد نوبت من.
به اتاق شکنجه منتقل شدیم.
بدون سؤال، فقط کابل. به سر، به صورت، به پاها.
اعتراض کردیم، فریاد زدیم.
گفتند: «شما تشکیلات میزنید، شما خط حاجی را شکستید!»
همانجا بود که نادر کنارم، با گوش تیز و ذهن هوشیار، نجوا کرد:
«بهمن… این صدا آشنا نیست؟»
صدا را تحلیل کردم.
ساکت بود. کمحرف. اما کابل میزد.
فریبکارانه آرام. مثل کسی که «زخم میزند اما با لبخند».
نادر گفت:
«این… همان خائن است.»
تست آخر برای شناسایی خیانت
فریاد زدم:
«آخه یکی یه ترانه خوانده! چرا میزنید؟ دلش تنگ شده بود…»
و درست همان لحظه، آن صدای سرد، اما اینبار پر از نفرت، پاسخ داد:
«منافق، شما ما را خر فرض کردید؟ شما سر منافقها هستید… دارید خط حاجی را میشکنید… من میدونم کی هستید!»
همانجا، فهمیدیم:
این صدای مجید است.
بریدهی سابق، که همه فکر میکردند «پاسیو» شده و دیگر هیچ نیست،
اکنون در لباس بازجو، در نقش شلاقزنِ لاجوردی ظاهر شده بود.
نادر و من، در میانهی شکنجه، با چشمان بسته،
مجید را شناسایی کردیم.
برگشت به سلول، نیمهجان، اما با یک کشف مهم
بعد از سه ساعت شکنجه، ما را برگرداندند.
تنِ نیمهجان، صورت ورمکرده، اما ذهن، بیدار و آماده.
مرس به فرخ زدم. فرخ به سالار.
روز بعد، از سلول روبهرو مرس گرفتم. از نادر پرسیدم.
گفت:
«من هم شک ندارم. خودش است.»
سالار قهرمان گفت:
«این دیگر قطعی است. ناصر و مهدی توسلی ظرفیت این میزان اطلاعات را نداشتند. فقط مجید بود.
این خط جدید است، آمده که یک فاز تازه از سرکوب را پیش ببرد. حضورش تصادفی نیست.»
فاز جدید: شناسایی، ردیابی، خنثیسازی
سالار گفت:
«دست نگه دارید. عصر شعر متوقف. مراقب باشید.
من به شما میگویم چه باید کرد.
این فقط یک حمله نیست، این خطی امنیتی-اطلاعاتی با هدف انهدام تشکیلات ماست.
باید بفهمیم طرحشان چیست.»
من را مأمور کرد که از طریق اعزام به بهداری، تحرکات تازه، ورود و خروج افراد، و احتمالا تماسهای جدید را رصد کنم.
همزمان، به برادران دیگری هم مأموریتهای امنیتی-اطلاعاتی داد.
درون کابل، ایمان میدرخشید
در دل آن شلاق، در زیر فریاد و خون، ما به یک کشف بزرگ رسیدیم:
خائن درون دیوار بود.
و آنچه ما را شکست نداد، بلکه ما را بیدارتر کرد،
فقط یک چیز بود:
آرمان.
سازمان.
و نام مسعود.
فصل: انتقال به شعبه مرگ – افشای چهره شکنجهگرِ تواب، ایرج مصداقی
مقدمه فصل
در شهریور ۱۳۶۲، لاجوردی جلاد گوهردشت، در تلاش برای سرکوب فاز جدید مقاومت و خنثیسازی تشکیلات، تعدادی از مجاهدین را با ظاهری رسمی و به بهانهی «اعدام» به اوین منتقل کرد.
اما هدف اصلی، انتقال به شعبه ۷ بدنام اوین بود؛ جایی که مرگ را به کابل و مشت و نفرت گره میزدند.
اینجا شعبه ۷ بود. همانجایی که بازجویان امنیتی–اطلاعاتی و شخصیتهای امروز رژیم همچون حسین شریعتمداری و سعید امامی، فرمان شلاق و اعدام میدادند.
اما در دل این جهنم، افشاگری بزرگتر رقم خورد: شناسایی یکی از خطرناکترین نفوذیهای امنیتی، خیانتکاری به نام ایرج مصداقی.
دروازه ورود: «چشمبندت را بزن، میروی برای اعدام…»
از گوهردشت به اوین، با پاسداری به نام «قدرت» که خود را اهل امامزاده حسن معرفی میکرد، خارج شدم.
در راه، از شهر رد میشدیم، ولی حتی منظره پارک و درختان برایم مثل تیر بود.
حس انزجار داشتم از هر زیباییای که به اجبار از پشت شلاقها از آن جدا شده بودم.
ساعت ۱۶:۰۰ به اوین رسیدیم. بخش دادسرا، شعبهها.
اسمم خوانده شد: «بهمن جنت صادقی – شعبه ۷»
و همین جمله، مثل پتک بر سرم کوبید.
شعبه ۷ را ما با اسم دیگرش میشناختیم: شعبه مرگ.
لحظهای پیش از ورود، صدای نالهی خواهر
پشت درب شعبه، یک ساعت و نیم نشسته بودم.
صدای کابل، صدای ناله خواهر قهرمانم، که از هوش میرفت و باز میآمد،
که تا لحظه آخر، هیچ چیزی نگفت.
بازجو عربده میکشید:
«سه ساعته میزنیم، هیچی نمیگه…»
میدانستم که دارند از حضورم استفاده میکنند که دلم را خالی کنند.
دلم میخواست کاش جای آن خواهر بودم، ولی همان را هم تکهتکه کردم و روی میز مقاومت گذاشتم.
آغاز شکنجه: خشم، فحش، و صلابتی که نمیشکنند
وقتی نوبت من رسید، در کمتر از چند ثانیه افتادم روی تخت شکنجه.
کابل، مشت، لگد.
با صدای بلند فریاد میزدم تا فضا را به سمت «غیرجدی» بودن ببرم، تا بازجوها را گیج کنم.
در همان حال، از لای چشمبندم، نیمنگاهی به بدن ورمکردهی خواهرم انداختم.
او دیگر ناله نمیکرد. بیهوش بود. بدنش کبود بود. ولی روحش، در آن فضا میجنگید.
سوالات بازجو: مسیر را لو میدادند
بازجو گفت:
– در تشکیلات میثاق چهکار میکردی؟
– در انجمن میثاق بودی؟ عضو تیم رسول بودی؟ در امداد طباطبایی؟
تمام ذهنم رفت به سمت عباس ملکان یا کسانی از آن محله.
ولی یک چیز قطعی شد:
بازجو تنها نیست. کنار او، یک خائن ایستاده است.
مرحله دوم شکنجه: آمدن نفوذی و یک نمایش مشمئزکننده
بعد از چند ساعت، من بیهوش، افتاده روی زمین بودم.
ناگهان کسی کنارم نشست، با چشمبند ظاهری، و صدای پچپچ گفت:
«برای چی دستگیرت کردن؟ همپروندهات منم، میخوای اطلاعاتت رو بگی تا یکدست کنیم…»
تمام وجودم فریاد کشید:
این همان خبر معروفیست که حسین همدانی از گوهردشت داده بود.
ایرج… نفوذیِ شعبهها، خائن، بازجوی اطلاعاتی که خودش را همپرونده معرفی میکند.
از او خواستم بیاید روبرویم. نیامد.
چرخیدم. دیدم پاسداری کنار او ایستاده.
از چشمبند نگاه کردم. فهمیدم.
چهرهی این «نفوذی آموزشدیده»،
همان کسی است که امروز خاطرهساز و زنداننامهنویس شده: ایرج مصداقی.
افشاگری در حین شلاق
در همان سلول شکنجه، همان جهنم، ما چهره واقعی یکی از مهرههای اطلاعاتی را شناختیم.
او سالها بعد اعتراف کرد که کنار زندانیها در کریدور شعبهها مینشسته تا از آنان اطلاعات بگیرد.
او همان کسی بود که خودش را بهدروغ زندانی معرفی میکرد، ولی برای بازجو اطلاعات جمع میکرد.
ما او را در دل شکنجه، در میان خون، شناختیم.
دغدغهای که ذهنم را رها نمیکرد: آن خواهر چه شد؟
بعد از ساعتها بیهوشی، در سلولی در بند ۲۰۹ افتاده بودم.
تمام بدنم زخم، ولی تنها فکری که ذهنم را از درون میسوزاند:
آن خواهر قهرمان چه شد؟
همان که ساعتها زیر شلاق مقاومت کرد، تا وقتی دیگر صدایی از او درنیامد…
«در جهنم شعبه ۷؛ روایت دو روز مقاومت، خون، مادر، و کودک»
توضیح کوتاه فصل:
در واپسین روزهای تابستان ۱۳۶۲، در عمق سیاهچالهای شعبه مرگ اوین، جایی که خون و کابل در هم آمیختهاند، مقاومت شکوهی خلق شد که تا ابد در تاریخ خواهد ماند.
اینجا، مجاهدین خلق نهتنها با کابل و زنجیر، که با جنگ روانی، خیانت نفوذیها، و حتی کودکآزاری وحشیانه روبهرو شدند… ولی ایستادند. تا آخر.
ساختار فصل:
۱. آغاز بازجویی در روز دوم:
ورود مجدد به شعبه فرعی شماره ۴ از شعبه ۷
بازجو جدید، ولی شکنجهگر همان بود
مشت به سر، پرت شدن، تهدید به تکهتکه شدن
سوالات کلیشهای، پاسخهای تکراری: «هوادار بودم، مسئولیتی نداشتم»
۲. موج اول شکنجهها:
سهنفره ضربات کابل
بستن به تخت، بیهوشی، هوشآوری با آب
وارد کردن یک خواهر و سپس یک برادر به اتاق شکنجه
مقاومت دلیرانهی آنان، خصوصاً خواهران
۳. خواهر قهرمان؛ نیمهجان در کریدور:
صحنه جانفرسا: بدن لهشده، سر باد کرده، پاهای کبود، فقط ناله
تماس دلبهدل میان تو و خواهر مجاهد از زیر چشمبند
جمله تاریخیاش: «ما چیزی ندادیم، همسر برادرم را خواستن، شاید شهید شده…»
۴. شهادت یک خواهر – ناتوانی بازجو در گرفتن اطلاعات:
خواهر دیگر را با برانکارد آوردند
شکنجهگر (فکور) عربده کشید: «چرا قرارش را نگفتی؟ چرا کُشتی؟ همسرش از منافقین بالا بود!»
پیکر شهید را بردند… ولی اطلاعات نگرفتند
۵. صحنه پایانی؛ مادر و کودک در دل شب
حوالی ساعت ۲۳، هوشیار شدی
صحنهای تکاندهنده:
کودکی یک ساله، کنار مادر خونآلودش
نوازش کردن صورت باد کردهی مادر
تلاش کودک برای دیدن چشم مادر
بعد: لگد بازجو به صورت کودک.
فریاد کودک…
گریهای که بندهای قلب را پاره میکرد…
۶. جملهای که باید ثبت شود:
«اگر خمینی را نمیشناختم، با دیدن این صحنهها هزار بار ایمان میآوردم که با یک هیولا، یک ابلیس، و یک پدیده پلشت تاریخ طرفم… و از اینکه مجاهد خلقم، هزاران بار خدا را شکر میکردم.»
فصل: در جهنم شعبه ۷؛ روایت دو روز مقاومت، خون، مادر، و کودک
توضیح فصل: در واپسین روزهای تابستان ۱۳۶۲، در عمق سیاهچالهای شعبه مرگ اوین، جایی که خون و کابل در هم آمیختهاند، مقاومت شکوهی خلق شد که تا ابد در تاریخ خواهد ماند. اینجا، مجاهدین خلق نهتنها با کابل و زنجیر، که با جنگ روانی، خیانت نفوذیها، و حتی کودکآزاری وحشیانه روبهرو شدند… ولی ایستادند. تا آخر.
۱. آغاز بازجویی در روز دوم
صبح ساعت ۰۸:۰۰ من را دوباره به کریدور دادسرا و شعبه ۷ بردند. بازجو جدیدی آمد، اما همان بوی تعفن و جنایت پابرجا بود. تهدید کرد: «اینجا شعبه ۷ است، جسدت را تکهتکه میکنیم!»
در همان آغاز، مشت محکم به سرم زدند که از روی صندلی پرت شدم. سوالنامهای مقابلم گذاشتند: «از کی با سازمان آشنا شدی؟ در کدام ستاد فعالیت میکردی؟ مسئول تو که بود؟ در زندان چی؟»
پاسخم روشن بود: هوادار بودم، مسئولیتی نداشتم، برای تعاونی برنج و پرتقال میبردم. همین.
کابلها بیوقفه فرود میآمد. گاهی با مشت، گاهی با لگد. گاهی من را به تخت میبستند و گاهی فوتبال میکردند. هیچ حرفی نمیزدند، فقط میزدند.
۲. موج اول شکنجهها و بازجویی خواهران و برادران
در میانه ضربات، یک خواهر را وارد کردند. صدای فریادش، نالههایش، و شجاعتش تا عمق استخوان میرفت. بعد، یک برادر مجاهد را آوردند. میزدند و میپرسیدند: آدرس خانه تیمی؟ مسئولیت؟
ساعتها از این صحنهها گذشت. بدنها کوفته، ولی ارادهها مقاوم.
۳. خواهر قهرمان؛ نیمهجان در کریدور
وقتی من را از شعبه بیرون کشیدند، خواهری را روی زمین انداختند. بادکرده، خونین، کبود. فقط ناله میکرد. به آرامی به او نزدیک شدم، صدایش زدم. گفت: «ما چیزی ندادیم… همسر برادرم را میخواستند، شاید شهید شده…»
نامش را پرسیدم، نتوانستم بشنوم. بعد دیگر فقط ناله بود و ناله… تا بیهوش شد.
۴. شهادت خواهر – بازجو نتوانست چیزی بگیرد
خواهر دیگر را با برانکارد بردند. بازجوی حیوانصفت فریاد میزد: «چرا قرار را نگفتی؟ چرا کشتی؟ همسرش بالا بود!» ولی هیچ نگفت…
و بازجو شکست خورد.
۵. صحنه پایانی؛ مادر و کودک در دل شب
نزدیک نیمهشب، صدای گریهی کودکی بلند شد. مادری خونین، کبود، با پاهای شکسته روی زمین افتاده بود. فرزند خردسالش کنار او گریه میکرد، صورتش را میبوسید، تکرار میکرد: «مامان، مامان…»
میخواست چشمبند را کنار بزند، مادرش را ببیند. ولی تنها چیزی که دید، صورت باد کرده و خونآلود بود.
بازجوی بیرحم لگدی به کودک زد. کودک سیاه شد، خشک شد، شوکه شد… تا بعد که صدای گریهاش ترکید. جیغ زد. جگر همهمان آتش گرفت.
من فریاد زدم: «بیشرف، او بچهست!»
بازجو به جانم افتاد. ولی من حس میکردم دینم را ادا کردهام. حتی در همان شب تاریک.
۶. جمعبندی
آن شب، آن روز، و آن شعبه، یک جهنم واقعی بود. ولی در دل همان جهنم، پرچم مقاومت و وفا برافراشته ماند. و ما، با همین خاطرهها زندهایم.
لعنت بر خمینی، لعنت بر لاجوردی، لعنت بر هرچه شیطان و دیو و دژخیم است.
ما، مجاهد خلقیم. و تا آخر ایستادهایم.
در جهنم شعبه ۷؛ روایت دو روز مقاومت، خون، مادر، و کودک
…
حضور خیانتکار عباس ملکان در پروسه بازجویی
تمام وجودم میلرزید. این صدا را شناختم؛ صدای خائنی سفله، عباس ملکان، که در اغلب اعدامها و شکنجههای بچههای انجمن میثاق شرکت مستقیم داشت. او از اعضای انجمن غرب میثاق بود که در مرداد ۱۳۵۹ همراه با مجاهد شهید محسن زهدی دستگیر شده و بلافاصله در نخستین بازجویی، خیانت کرده و تشکیلات غرب را لو داده بود. او سپس با تیمهای گروه ضربت کمیته عزت شاهی و اطلاعات دادستانی برای شکار بچهها به خانههای مختلف حمله میبرد. پس از دستگیری اعضا، عباس بهعنوان کمک بازجو در شکنجه محسن زهدی و سایر مجاهدان شرکت فعال داشت.
او را فقط یکبار قبل از دستگیریام، در یک درگیری خیابانی در نزدیکی کتابفروشی حنیف در سهراه بریانک و در یک برنامه کوهنوردی دیده بودم. اطلاعات او درباره من در همین حد بود. با این حال، بعدها در سال ۶۰، او را چند بار دیگر دیدم: در صحنههای اعدام مصنوعی، در شب ۵ مهر که به تیرک بسته شده بودم، و در موارد دیگر.
در لحظهی شناختن صدایش، لرز در زانوهایم پیچید. اما بهیاد رفقای شهیدم، کودکی که در کنار مادر شکنجهشدهاش گریه میکرد، و یاد برادر مسعود، چهرهام از خشم داغ شد. از خشم میلرزیدم. با تمام وجودم سعی کردم وانمود کنم که صدایش را نشناختهام. با ظاهر داغانم صحنه را عادی جلوه دادم.
دونفره دستهایم را گرفتند و سوار مینیبوس کردند. این وسیله معمولاً زندانیانی را که فوریت بازجویی نداشتند، به سلول انفرادی آسایشگاه منتقل میکرد. چون شب پنجشنبه بود، زندانیان قدیمی را به آسایشگاه، ساختمان چهارتطبقهای با ۴۰۰ سلول انفرادی، میبردند. این ساختمان که توسط لاجوردی ساخته شده بود، از فروردین ۶۱ به دو بخش تقسیم شد: دو طبقه در اختیار وزارت اطلاعات سپاه و دو طبقه در اختیار اطلاعات دادستانی لاجوردی و عزت شاهی باقی ماند.
صبح شنبه مرا دوباره به دادسرا و کریدور شعبهها بردند. شعبهام عوض شده بود. حالا به شعبه بازجویی حسین شریعتمداری، معروف به دکتر حسین، منتقل شدم. تا ساعت ۱۱ منتظر بودم. شعبه خلوت بود. فقط از یک اتاق، صدای ناله برادری به گوش میرسید.
وقتی وارد شعبه شدم، حسین شریعتمداری شروع به نصیحت کرد: «تو از دو سال پیش دستگیر شدی، اطلاعاتت قدیمی است. چارت تشکیلات غرب را ببین، همه قرمز خوردهاند.» او گفت که اطلاعاتم دیگر بهدردشان نمیخورد. با حرفهایش تلاش میکرد مرا به لو دادن اطلاعات وادار کند.
با اطمینان و تمرکز، با اطلاعاتی که از خیانت عباس ملکان داشتم، پاسخهایم را تنظیم میکردم. بعد از نیم ساعت، زندانیای اهل شمال را آوردند و شروع به شکنجه او کردند. همزمان مرا هم به تخت بستند و کابل میزدند. صدای نالهی من و آن برادر، فضایی دیوانهکننده برای بازجوها ایجاد کرده بود. بازجو میگفت: «هرچه بیشتر داد بزنید، ما بیشتر عشق میکنیم.»
عصر همان روز، بیهوش در راهروی شعبه افتاده بودم. زندانیان زیادی در راهرو بودند، اکثراً دستگیرشدههای قدیمی. یکی از پاسداران که از سرویس برمیگشت، گفت: «منافق رشتی.» صدای این جمله همان صدای عباس ملکان بود. خواستم با تمام وجود به او حمله کنم، اما بهسختی کنترل خود را حفظ کردم. او هنوز نمیدانست که شناخته شده است.
ساعت ۲۴، مرا به همان سلول قبلی بازگرداندند، در حالی که خاطرهی آن خائن و رنج تمامی شکنجهشدهها در ذهنم سنگینی میکرد.
در قلب سیاهی آسایشگاه؛ بازسازی روح و رزم برای نبرد بعدی
صبح روز سهشنبه، هنوز از خفگی دردها رها نشده بودم. فضای آسایشگاه – این دوزخ فلزی ساختهی لاجوردی جلاد – از شب پیش بوی خون، سکوت، و مشتهای مانده در هوا میداد. بدنی که دیگر صاحباش را نمیشناخت، پیکری که زخمش با سلول ترکیب شده بود. هر دیوار، هر لوله بخار، حتی نور رنگپریدهی شوفاژ هم برایم خاطرهی مشت و کابل شده بود.
اما من، بهمن جنت صادقی، هنوز زنده بودم. هنوز نفس میکشیدم. و تا زنده باشم، سرباز مقاومتام.
در سکوت سلول ۴ طبقه آسایشگاه، صدای خفیف سرفهی یکی از برادران از سلول کناری شنیده میشد. با مرس آهسته زدم. سلول کناری برادر «علی م.»، از بچههای قدیمی تهراننو بود. پرسید:
ــ برگشتی؟ زندهای؟
جواب دادم:
ــ زندهام، ولی نگران نباش، هنوز نوبت زدن به خود اینها نرسیده.
او گفت که شب گذشته سه خواهر دیگر را هم با وضع وخیم آوردهاند و خبری از یکی از برادران نیست. همان که من دیده بودم، خونین و بیجان. خبر شهید شدنش را تأیید کرد. در یک تماس دیگر از بالا شنیده بود که پاسدارها، «پیشوا» را به خاطر پروندهی محمود ملک مرزبان تا شب نگه داشته بودند، شاید به دنبال حلقههای ارتباطی او.
در ذهنم هزار سؤال میچرخید. چرا الان؟ چرا دوباره من؟ چرا بعد از سه سال؟ جوابها اما روشنتر میشدند. اطلاعات لو رفته، خائن شناساییشده، و سرنخهایی که از آلبوم عکس خانههای تیمی به دست آورده بودند. «عباس ملکان» خیانتپیشه، آن سگ دستآموز بازجوها، برگ دیگری از این پرونده بود.
همان شب، صدای کشیده شدن چیزی روی دیوار را شنیدم. مرس بود. صدای نازکی از بالا:
ــ اینجا شهلاست. خواهران پیام دادند: بهمن را دیدیم، زنده است. هنوز بوی مقاومتش توی هواست. به او بگو، همه ما تا آخر پشتاش هستیم..
یادداشت پایان جلد ۱
تا اینجا با هم از کوچههای پیش از طوفان عبور کردیم، به درِ اوین رسیدیم و نخستین بازجوییها، سلولها و نظمِ پنهانِ بند را دیدیم.
با چهرهها آشنا شدیم، طعم ترس و امید را کنار هم چشیدیم و فهمیدیم ایستادگی یعنی مراقبت و همراهی.
اما این تازه آغاز راه است؛ شکنجه، اسارت و مقاومت ادامه دارد.
از همینجا قدم میگذاریم به قزلحصار؛ جایی که مرزها روشنتر میشود و رفاقتها سختتر آزموده.
در جلد دوم: سالهای بند شما را از درِ قزلحصار تا عبور از اوج فشار و تثبیت مرزها همراه خواهیم برد—روایتی نزدیک، روشن و بیپرده.
