افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان

افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان
افشاگری‌ها

کتاب در مسلخ عشق ، خاطرات زندان ،مجاهد خلق  رحیم تقی پورنویسنده شهرام بهزادی

/برگرفته از خروش جنگل/

در مسلخِ عشق: یادداشت‌های یک نسل که ایستاد»    

                                 خاطرات زندان ، مجاهد خلق  رحیم تقی پور

در مسلخِ عشق: یادداشت‌های یک نسل که ایستاد»

                                 خاطرات زندان ، مجاهد خلق  رحیم تقی پور

مقدمه

این کتاب از دلِ یک روز خاکستری شروع می‌شود؛ روزی که «چند سؤال» شد نامِ مستعارِ ربایش. یک بیوک بی‌سیم‌دار، یک اورکت روی سر، و راهی که پایانش را هیچ‌کس نمی‌دانست. از شکاف پنجرهٔ سلول فقط دکل‌های استادیوم تختی پیداست؛ نشانه‌ای کوچک که به ما می‌گوید راوی کجاست و قصه از کجا قد می‌کشد: قصر فیروزه، سپس ۲۰۹ اوین، سلول ۴۳، و آغازی که به جهنم ختم می‌شود.

رحیم تقی پور در مسلخ عشق

در همان سلول ۴۳، اولین رفاقت شکل می‌گیرد: سرهنگ اسماعیل فرخنده، مردی آرام و استوار که «کوکِ امید» را وسطِ دیوار نمناک اوین نگه می‌دارد. او می‌گوید «سلول فقط دیوار ندارد، گوش هم دارد»؛ و همین جمله برای یک نسل درس می‌شود: مراقبت، رازداری و ایستادن.

پایینِ ۲۰۹، زیرزمینِ فریاد است. بازجوها، کابل، قپانی، بوی آهن و آبِ سطل. در اینجا مقاومت گاهی به «سکوت» خلاصه می‌شود؛ سکوتی که درد دارد اما می‌گذرد. و روزی که لاجوردی با قهقهه وارد می‌شود و می‌گوید «همهٔ ثواب‌ها را شما می‌برید، ما چی؟» تصویرِ جلادی است که از دردِ انسان لذت می‌برد؛ همان روزی که یک تُکه عصیان از پشتِ چشم‌بند، نقابِ «کاظم» را کنار می‌زند و بهایش می‌شود کمرِ شکسته و پله‌هایی که از ضربه سقوط می‌کنی.

بعد، «آموزشگاه»؛ اسم فریبندهٔ سلول ۱۱۳. جایی برای انتظار اعدام، برای اعدام مصنوعی، برای جنگِ شبانه با ترس. اینجا حتی به «کودکان» هم آموزش می‌دهند که چگونه تیر خلاص بزنند؛ جنایتی که در تاریخ می‌ماند. همان‌جا خبرِ فرارِ ناممکن حسن فارسی، امیدِ میلی‌متری، پخش می‌شود و پیش از پرش، همه چیز لو می‌رود. امید اما می‌ماند؛ چون امید کارش همین است.

دادگاهِ چند دقیقه‌ای در دوشان‌تپه، دادزدنِ «پس اعدامی هستی!» و برگشتن دوباره به ۱۱۳، شمایلِ دستگاهی است که حقیقت برایش مهم نیست؛ فقط «شکستن». اما نسلِ راوی یاد می‌گیرد چگونه «نشکند»: با نماز شب‌های آهسته، با خواندنِ کتاب، با مراقبت از هم‌سلولیِ نوجوانی که جلوی چشم‌ها خفه‌اش می‌کردند و یکی می‌پرد وسط و می‌گوید «او بچه‌ست؛ ولش کنید!» و بهایش را خودش می‌دهد.

از ۲۰۹ و ۱۱۳ که عبور می‌کنیم، به قزل‌حصار می‌رسیم؛ دوزخ عمومی. بندهای فشرده، بوی تعفن، اما نظمِ خودساخته: نوبتِ بهداشت، کلاسِ قرآن و تحلیل، و شب‌هایی که بند با سرود و زمزمه روشن می‌شود. اینجا مقاومت از «فردی» به «جمعی» تبدیل می‌شود؛ هرکس ستونِ دیگری است.

تابستان ۶۷، هوا بوی خون می‌گیرد. راهروهای مرگ، پرسش‌های چندکلمه‌ای، اسم‌هایی که یک‌به‌یک خوانده می‌شوند و دیگر برنمی‌گردند. رامین قاسمی که گفت «اگر فردا نبودم، سرود را شما بخوانید…»، و بعد فقط صدای کشیده‌شدنِ پتو روی زمین ماند. بند ساکت شد؛ سپس «ای شهید» خیلی آهسته خوانده شد. این‌جا فقط آدم‌ها اعدام نشدند؛ عدالت هم اعدام شد. اما یادها به دیوار ماند: «سیروس اینجا ایستاد»، «رامین گریه نکرد»، «قسم خورده‌ایم…». ما زنده ماندیم تا روایت کنیم.

این یادداشت‌ها، تاریخ رسمی نیستند؛ «ردّ پا» هستند. نشانه‌هایی از راهی که نسلِ ما رفت؛ از قصر فیروزه تا ۲۰۹، از ۱۱۳ تا قزل‌حصار، از مردادِ ۶۷ تا امروز. نام‌ها و صحنه‌ها، به‌ظاهر شخصی‌اند، اما هر کدامشان «شاهد» یک حقیقتِ جمعی‌اند: می‌شود شکست، می‌شود لغزید، می‌شود ترسید؛ اما می‌شود ایستاد و دوباره برخاست. این کتاب دربارهٔ همین «ایستادن» است.

و بالاخره، میان همهٔ تلخی‌ها، یک تناقض دلنشین می‌ماند: «نرم‌خویی» در اوج خشونت. مهربانی اسماعیل فرخنده در دلِ ۲۰۹، دست‌گرفتنِ نوجوانِ بی‌رمق، هم‌قسمیِ خاموش کنارِ پنجره، و ستاره‌هایی که «مسعود» با آن‌ها دردِ دل می‌کرد و اشکِ شوق می‌ریخت. این‌ها همان نقطه‌های روشن‌اند که تاریکی را رسوا می‌کنند.

رحیم تقی پور در مسلخ عشق

رحیم تقی پور در مسلخ عشق

این کتاب برای نام‌های برگشته‌ناشدنی است؛ برای آنان که طناب را بوسیدند و رفتند؛ و برای بازماندگانی که «زنده ماندن» را به «روایت کردن» گره زدند. اگر امروز صفحه‌ای ورق می‌خورد، از برکتِ همان سوگند قدیمی است: ما زنده می‌مانیم تا بگوییم چه گذشت.

فصل اول

«شروع خاموش؛ در بیوکِ بی‌صدا»

صبح روز چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۶۰ بود. آسمان مثل همیشه پاییزی، خاکستری و گرفته. در اداره مشغول کار بودم که دو مرد با پوشه‌هایی در دست وارد شدند. گفتند از طرف دادستانی آمده‌ایم، چند سؤال داریم، لطفاً با ما بیایید.
ساده و آرام، بی‌تنش. نه بازداشت رسمی، نه حکمی، نه نشانه‌ای از آنچه قرار است رخ دهد. فقط همان «چند سؤال»…

در لحظه‌ای کوتاه، قلبم از حرکت ایستاد. گفتم اجازه بدهید به خانه اطلاع بدهم. یکی‌شان گفت: «فقط می‌تونی بگی نمی‌آم. چیزی از ما نگو

در سکوتی سربی، از اداره خارج شدیم. اما پیش از رفتن، اتاق کارم را زیر و رو کردند. فایل‌ها، کشوها، پرونده‌ها. دنبال اعلامیه‌ای، عکسی، برگه‌ای… یا شاید اسلحه‌ای. هرچه گشتند، چیزی نیافتند.

سوار یک بیوک آمریکایی شدند؛ بی‌سیم‌دار. به محض خروج از دروازه اداره، ۴-۵ پاسدار مسلح به ماشین اضافه شدند. با هم به خیابان زدیم.

چندصد متر جلوتر، اتومبیل ایستاد. یکی‌شان اورکتی از صندلی عقب بیرون آورد و روی سر و گردنم انداخت. دیگر هیچ ندیدم. دقایقی گذشت، باز ایستادند. این بار، صدایی در گوشم گفت: «باید دراز بکشی، کف ماشین

روی کف ماشین دراز کشیدم. مسیر طولانی‌ای را طی کردیم. نمی‌دانم چقدر. یک ساعت؟ بیشتر شاید. فقط صداها را می‌شنیدم. حرکت ماشین، نجواهای مشکوک، و قلبی که تندتر می‌زد.

در ایستگاهی توقف کردند. پیاده‌ام کردند. چشم‌بند، سنگین‌تر شده بود. مرا به سلولی بردند. بوی نم، بوی آهن، بوی تنهایی.
چند ساعت بعد، وقتی آن‌ها رفتند، به دیوار سلول نزدیک شدم. از شکافی کنار پنجره، تنها چیزی که دیدم، دکل‌های استادیوم تختی بود.
تازه فهمیدم کجا هستم. زندان قصر فیروزه.

آغاز راهی بود که به جهنم منتهی می‌شد.

فصل دوم

در سلول ۴۳؛ فرخنده‌ای در میان تاریکی

۲۴ ساعت بعد، مرا از زندان قصر فیروزه به بند ۲۰۹ اوین منتقل کردند. سلول ۴۳. همان‌جا که بوی نمناک تن‌هایی زخمی، در دیوارها لانه کرده بود.

با ورودم به سلول، چشم‌بند را برداشتند. نگاه اولم به پنج مرد افتاد. ساکت، خسته، ولی آرامشی در نگاهشان موج می‌زد که برایم غریب بود. بعدها دانستم همه‌شان هوادار مجاهدین‌اند.

یکی‌شان، مردی مسن‌تر بود. گرم‌خو و دلنشین. اسمش را بعد از چند روز گفت: اسماعیل فرخنده.
با صدایی آرام و لبخندی صبور، گفت: «من سرهنگ نیروی هوایی‌ام. فرمانده ترابری پایگاه یکم شکاری بودم. از دوستان نزدیک بهزاد معزی

از همان لحظه، بین ما رابطه‌ای خاص شکل گرفت. نه فقط به‌خاطر اینکه اولین کسی بود که اعتماد کرد، بلکه چون مثل کوهی پشت من ایستاد. هر بار که از شکنجه برمی‌گشتم، آرامم می‌کرد. آیات انقلابی قرآن را زمزمه می‌کرد. با صدایی نرم، مثل بادی که از لای میله‌ها می‌گذرد.

یک شب گفت: «پیش بچه‌ها چیزی نگو. این سلول، فقط دیوار ندارد. گاهی گوش دارد. باید مراقب باشی. ممکن است نفوذی بین‌مان باشد

حرفش را جدی گرفتم. چون آن روزها از مکالمات مأموران فهمیده بودم که دو نفر از همکارانم که پیش از من بازداشت شده بودند، حالا اینجا هستند. و کسی که بیشتر از همه با او کار می‌کردم — همان که طرح انبار و انتقال سلاح را با هم چیده بودیم — اصلاً بازداشت نشده بود. نفوذی بود. بی‌شک.

سرهنگ فرخنده بازجوی خودش را می‌شناخت: کاظم جلاد و دستیارش امیر.
و بالادستشان، یک اسم بود که در تمام بند می‌چرخید: صالح. سردستهٔ شکنجه‌گران.

فرخنده با صدایی مطمئن می‌گفت: «آنها فقط می‌خواهند بشکنندت. نه حقیقت برایشان مهم است، نه قانون. مهم این است که به هر قیمتی، سکوتت را بشکنند

و من… هنوز در ابتدای راه بودم.

فصل سوم

آغاز بازجویی؛ زیر زمین صدای فریاد بود

چند روز بعد، نوبت من شد. صدای پای نگهبان، ایستادن مقابل در، و آن کلمه‌ی لعنتی:
«
بازجویی

چشم‌بند را بستند. از سلول بیرونم بردند. پیچیدیم، رفتیم پایین، از پله‌هایی سرد و نمناک. وارد سالنی شدیم که بعدها فهمیدم زیرزمین بند ۲۰۹ است. جایی که اسمش شکنجه‌گاه ۲۰۹ بود، ولی برای ما، انتهای دالان درد.

قبل از هر چیز، آزمایش.
یکی از آن‌ها، با صدای آرامی به دیگری گفت: «ببین چشم‌بند رد می‌ده یا نه
روبه‌رویم ایستاد. مشت‌هایش را بالا برد، اما نمی‌زد. فقط امتحان می‌کرد. نگاهش را از پشت چشم‌بند نازک حس می‌کردم. اما آن پارچه حریر، به اندازه‌ای شفاف بود که بتوانم سایه‌ها را ببینم. و گاهی چهره‌ها را هم.

دیدم، کاملاً دیدم
دور تا دور سالن، دیوارهایی بود با منجنیق‌های قصابی آویزان.
برادران و خواهرانم، به دیوار آویخته بودند.
بعضی‌ها روی تخت‌های شکنجه، بی‌حرکت، گویی بی‌جان.
دیگرانی هم بودند که با قپانی، مثل قورباغه، از برق به خود می‌پریدند. صدای جیغ، ناله، فریاد
آمیخته با صدای کابل و دشنام.

من را به گوشه‌ای انداختند. شاید چند ساعت آنجا نشستم. چشم‌بند، صدای فریادها را سانسور نمی‌کرد.
می‌شنیدم:
«
بگو! بگو! چرا ساکتی؟
و پاسخ، تنها ناله بود… یا سکوت. یا صدای افتادن جسمی که دیگر تحمل نداشت.

بعد از مدتی، بازجو آمد. همان اسم‌هایی که فرخنده گفته بود: کاظم، امیر، و شاید هم صالح. نمی‌دیدم، ولی حس می‌کردم کدام کدام است.

بازجویی آغاز شد. سؤال‌هایی ردیف می‌شدند. جواب‌ها؟
جوابی ندادم.
چیزی نگفتم.
فقط سکوت.
سکوت، زبانی شده بود برای مقاومت.

اما سکوت در اینجا، بهایی داشت.
بهایش، شکنجه بود. نه فقط با کابل. بلکه با نفوذ به درون استخوانت، به درون مغزت.

مرا روی زمین انداختند. قپانی زدند.
کابل‌ها به بدنم فرود می‌آمد.
جسمم بالا می‌پرید.
دهانم بسته، چشم‌هایم پوشیده، ولی ذهنم در حال انفجار.

از هوش می‌رفتم. با سطل آب، بیدارم می‌کردند. دوباره شکنجه. دوباره سطل آب. و باز

وقتی به سلول برگشتم، دیگر پیکری نبودم. نه روح داشتم، نه صدا. بچه‌ها با ترس نگاهم می‌کردند.
ولی فرخنده آرام بود. باز هم با صدایی پایین، گفت:
«
نگران نباش. این فقط آغاز است. ولی اگر بایستی، آنها عقب می‌کشند. یادت نرود: صبر، برادر. صبر»

فصل چهارم

بازی ذهن‌ها؛ اعترافات دروغین، شکنجه‌های واقعی

شکنجه‌ها ادامه داشت.
هر روز، مثل ساعت.
صبح زود مرا می‌بردند و ظهر جنازه‌وار برمی‌گرداندند.

روزی رسید که دیگر تاب نیاوردم. همه چیزم درد می‌کرد. پوست تنم از هم گسسته بود. صدای کابل‌ها را پیشاپیش می‌شنیدم، حتی قبل از آن‌که بلند شوند.

آن روز، تصمیم گرفتم فریب‌شان دهم.
تصمیمی عجیب، اما در ذهن من روشن بود:
«
اگر بگویم کاری کرده‌ام که نکرده‌ام، شاید زودتر مرا بکشند. شاید از این جهنم خلاص شوم

وقتی وارد اتاق بازجویی شدم، آرام گفتم:
– «
آره… من توی انفجار دادستانی انقلاب دست داشتم…»

لحظه‌ای سکوت شد.
بازجو که داشت آماده می‌شد مرا به تخت ببندد، ایستاد.
یکی از آن‌ها گفت:
– «
کدوم انفجار؟ همونی که قدوسی پَر کشید؟«

سری تکان دادم.

آن روز شکنجه‌ام نکردند.
مرا به سلول بازگرداندند.
دهمین روز بعد از این اعتراف دروغین بود که مرا دوباره خواستند.
چشم‌بند را زدند. از سلول بیرونم بردند. این بار صدایشان خشک و خالی بود.

و بعد درِ اتاق باز شد.
بازجو گفت:
– «
تحقیقات کردیم. دروغ گفتی. تو اون موقع تهران هم نبودی

کابل را برداشت.
بازگشت به رسم همیشگی:
ضربه، داد، تحقیر، تهدید

وقتی برگشتم سلول، بچه‌ها سکوت کرده بودند.
فقط فرخنده بود که گفت:
– «
رحیم، تا الان بایستادی. دیگه با دروغ کارو خراب نکن. نذار فکر کنن شکستی. اینا دنبال همینن

سرم را تکان دادم. چیزی نگفتم.

ولی درونم پر از جنگ بود.
با خودم، با تنم، با افکارم.
آیا درست کرده بودم؟ اشتباه؟
اصلاً چیزی به نام درست، در این جهنم وجود داشت؟

روزها می‌گذشت. بازجویی‌ها، شکنجه‌ها، بازگشت به سلول… و دوباره تکرار.

اما مقاومت هم شکل گرفت.
هم درون من، هم در سلول کوچک ما، و هم در چشمان فرخنده که مثل فانوس، در این شب بی‌پایان می‌درخشید.

فصل پنجم

لاجوردی وارد می‌شود؛ جنونِ جلاد

در میان آن روزهای خون و درد، یک روز خاص، رنگش فرق داشت.

در همان زیرزمین معروف ۲۰۹ بودم.
زیر شکنجه بودم.
مثل همیشه.
کابل روی کف پا، لگد به شکم، فحش‌های رکیک و خشم بی‌پایان بازجوها.
در آن حالِ نیمه‌هوش، ناگهان فضا تغییر کرد.

همه ایستادند.
یکی گفت: «سلام حاج آقا»
یکی دیگر دنبالش: «خسته نباشید حاج آقا…»

از پشت چشم‌بند نیمه‌شفاف، سایه‌ای دیدم.
آشنا، اما مخوف.
با قهقهه‌های خش‌دار و بوی خون، لاجوردی وارد شده بود.

با خنده‌ای کریه، گفت:
– «
همه صواب‌ها رو شما می‌برید، ما چی؟

می‌خندید، می‌گشت، لذت می‌برد.
از زجر ما، از صدای ناله، از تن کبود دختران و پسران، از اشک و از خون.

وقتی رفت، سکوت شکست.
بازجوها دوباره سراغ من آمدند.
دست‌هایم بالای سرم بسته بود با زنجیر.
یکی‌شان روی سینه‌ام نشست، پارچه کهنه‌ای در دهانم فرو کرد تا صدایم درنیاید.

همان لحظه… لحظه‌ای از جنس جنون.

دست بالا بردم، چنگ انداختم به صورتش.
چشم‌بند پاره شد.
باندهای دور صورتش باز شد.

دیدم.
دیدمش.
جوانی حدود ۲۵ یا ۳۰ ساله.
کاظم جلاد.

پیشتر، فقط نامش را از فرخنده شنیده بودم. حالا چهره‌اش روبه‌رویم بود.

بعدها فهمیدم این اشتباه، برای من گران تمام شد

با لگد به سینه‌ام کوبیدند. خون از گوش و دهانم جاری شد.
وقتی خواستند مرا به سلول برگردانند، پاهایم ورم کرده بود، دمپایی‌ها دیگر اندازه‌ام نبود.
با زحمت کشان‌کشان بالا رفتم.

همان بالا، ناگهان صالح، سربازجوی اصلی، وارد شد.
بازجوها گفتند: «حاج آقا تعزیر شده

صالح نگاهی به من انداخت.
بدون حرف.
فقط یک لگد – محکم – مستقیم به سینه‌ام زد.
از پله‌ها سقوط کردم.

دیگر نمی‌دانم کجا خوردم.
فقط یادم هست که مدت‌ها فلج بودم.
کمرم شکست، تحرکم از بین رفت، و از همان روز، درد، مهمان شب‌ها و روزهایم شد.

فرخنده وقتی مرا دید، فقط گفت:
– «
برادر… حالا دیگر باید بیشتر مراقب باشی. صدایشان را نشنیده بگیر، و فقط به ماندن فکر کن. نه به مردن

فصل ششم

توطئه‌ی تلفن؛ صدای شکنجه، صدای فریب

یک روز، صدایم کردند.
بدنم هنوز از زخمِ کابل‌ها در آتش بود.
گفتند: «بیا، می‌خواهی با خانواده‌ات تماس بگیری

برای لحظه‌ای… قلبم لرزید.
بعد از ماه‌ها.
بعد از آن‌همه تنهایی.
بعد از آن‌همه انفرادی و بی‌خبری

گفتند: «شماره بگیر، ولی یادت باشد، فقط بگو حالت خوب است
کنار من، یک گوشی دیگر بود—در دست بازجو.

شماره گرفتم
طرفِ خط، خواهرِ کوچکِ همسر سابقم بود.
یک دختر نوجوان.
فقط گفتم:
– «
بچه‌ها کجان؟»
گفت: «مهمانی رفتند

بازجو در گوشم گفت:
– «
بگو فردا ساعت ده زنگ می‌زنی

گفتم. گوشی قطع شد.
اما حال خوبی نداشتم.
همه‌اش یک تله بود.
رفتم سلول. فرخنده، مثل همیشه، پناهم بود.

گفت:
– «
نگران نباش. اینها تشکیلاتی‌اند. اون‌جا نمی‌مونند. نمی‌تونن پیداش کنن

روز بعد، دوباره تماس.
این‌بار، خودش بود.
همسر سابقم.

نفس در سینه‌ام ماند.
گفتم:
– «
تو؟… چرا تو؟ بچه‌ها کجان؟»

بازجو نذاشت بیشتر بپرسم.
گفت:
– «
صحبت کن، فقط صحبت کن

تمام تنم می‌لرزید.
گفتم، بی‌هدف. فقط گفتم، تا تمام شود.

وقتی برگشتم سلول، غم، در چشمانم بود.
فرخنده نگاه کرد و گفت:
– «
نگران نباش، اون رو با تشکیلات آوردن، الان هم رفته. ولی تو نباید بریزی به هم

اما دو روز بعد
توطئه اصلی شروع شد.

در شکنجه‌گاه، بازجو رو به من گفت:
– «
اون صدای زنه رو می‌شنوی؟ این همسرته. همه‌چی رو گفته. تو چرا اذیت می‌کنی خودتو؟»

از زیر چشم‌بند، صدای فریاد زنی می‌آمد.
نمی‌دیدم، ولی فریادهاش آشنا نبود.

در دل گفتم:
«
نه. این صدا از او نیست. دروغ می‌گن. دارن بازی می‌کنن

بازجو گفت:
– «
اون همه‌چی رو گفته. خونه‌های تیمی، طرح‌ها، سلاح‌ها… تو چرا نمی‌گی؟»

باور نکردم.
فریب نخوردم.
زیر ضربه، ساکت ماندم.

و روزها گذشت
و من در زندانِ تردید، فریادها را فراموش نکردم.

خلاصه محتوای بخش جدید (فصل هفتم):

  • ادامه خاطرات بند عمومی ۳۲۵ و فضای سنگین آن
  • ماجرای محمدحسن خالقی و شهادت موسی و اشرف
  • بازگشت به دادگاه نزد ریشهری و صدور حکم اعدام
  • انتقال به سلول ۱۱۳ در بند «آموزشگاه»؛ انتظار برای اعدام
  • روایت‌هایی از اعدام مصنوعی و شکنجه‌های جدید
  • توصیف شرایط سلول آموزشگاه، گال، نبود بهداشت، شیوهٔ رد و بدل اطلاعات
  • حمله به یک کودک مجاهد صغری و دفاع راوی از او
  • ماجرای بند ویژهٔ کودکان در آموزشگاه و آموزش آنان برای اعدام
  • شروع روایت فرار قهرمانانه‌ی حسن فارسی از آسایشگاه
  • فصل هفتم
  • در آستانهٔ مرگ، در حلقهٔ جان‌باختگان
  • (از بند ۳۲۵ تا سلول ۱۱۳، آستانهٔ اعدام و رازهای پنهان در آموزشگاه)
  • مقدمه:
  • در دههٔ سیاه شصت، وقتی زمین و آسمان از خون جوانان این مرز و بوم رنگ گرفته بود، بندهای عمومی زندان اوین، چیزی فراتر از یک سیاه‌چال بودند. آنجا جایی بود که صدها نفر در چند ده متر زندانی بودند، جایی که بهداشت، هوا، نور، و خواب معنایی نداشت. جایی که همه چیز را از انسان گرفته بودند، جز ایمان، اراده و خاطره. و همین خاطره‌ها بودند که بند را بند کرده بودند، و همین اراده‌ها بودند که بازجو و جلاد را خشمگین‌تر می‌کردند.
  • اما داستان‌هایی در این بندها نهفته است که مثل داغی بر تاریخ نشسته‌اند: از شهادت محمدحسن خالقی و شهادت موسی خیابانی و اشرف ربیعی، تا اعدام مصنوعی، تا انتقال به بند «آموزشگاه»، جایی که صغری‌ها را برای زدن تیر خلاص آموزش می‌دادند

·       


  • ✍️ ادامه روایت:
  • از بند ۳۲۵ تا دروازهٔ اعدام
  • در بند ۳۲۵، جایی که مثل اتاقی ۳۶ متری با ۱۳۰ نفر زندانی بود، هوا را باید قورت می‌دادیم تا زنده بمانیم. ساعاتی که حتی رفتن به دستشویی یا شستن ظرف تبدیل به بحرانی نفس‌گیر می‌شد. میان این شلوغی و بوی عرق و تعفن، ما روز را شب می‌کردیم با امید، با نشست‌های جمعی، با تحلیل اوضاع سیاسی، با خبر گرفتن از وضعیت خواهران یا دوستانمان در بند دیگر. انگار داریم ستون مقاومت را از میان سیمان و میله بنا می‌کنیم.
  • در میان همه، نوجوانی بود به اسم امیر نسبی، معصوم، زنده‌دل، و پر از امید. بعدها فهمیدم که زنده مانده، به ارتش آزادیبخش پیوسته، و دوباره در آلبانی دیدمش. وقتی همدیگر را در مقر معین در آغوش کشیدیم، فهمیدم که حافظه‌ی رنج، ما را برادروار به‌هم پیوند داده بود.
  • اما آن شب، شبی که محمدحسن خالقی را صدا زدند، فضا از چیزی فراتر از ترس پر شد. وقتی برگشت، با صدایی لرزان گفت:
  • «بچه‌ها… موسی، اشرف… رفتن. همه‌شون شهید شدن. منو بردن بالا سر جنازه‌هاشون…»
  • سکوت بند، از آن جنس سکوت‌هایی بود که آدم در خلأ می‌افتد. بغض‌ کرده بودیم، بی‌صدا اشک می‌ریختیم، بعضی‌هامان زیر لب زیارت عاشورا می‌خواندند.
    و محمدحسن خالقی… او که آن شب گریست، در سال ۶۷ خودش هم به همان صف پیوست.

·       


  • دادگاه و قاضی مرگ: ریشهری
  • وقتی صدایم کردند و گفتند: «با وسایلت بیا بیرون»، فهمیدم نوبت دادگاه است. نشاندنم در ماشین. از اوین به اتوبان پارک‌وی، خیابان شریعتی، بعد مجیدیه… و در نهایت پادگان دوشان‌تپه. دلم می‌لرزید. بازجویی‌ها، فحش‌ها، کبودی پاها، کمرم که از شکنجه نصفه شده بود… و حالا مقابل محمد محمدی گیلانی یا لاجوردی یا ریشهری؟
  • ریشهری گفت: «این کیفرخواستو قبول داری؟»
    گفتم: «نه
    همان‌جا داد زد: «پس اعدامی هستی
    و بعد، مرا به سلول ۱۱۳ بردند. جایی که به آن می‌گفتند «آموزشگاه»، اما نه برای آموزش سواد یا کتاب. بلکه آموزش مرگ. سلولی که در آن، منتظر اعدام بودیم.

·       


  • در سلول ۱۱۳: آموزشگاه مرگ
  • اینجا نه تنها ما مردان، که حتی کودکان را هم آماده می‌کردند برای جنایت.
    کودکانی که می‌خواستند به آنان بیاموزند چطور تیر خلاص بزنند.
    مسئول این سالن، سرلک بود، یکی از نوچه‌های لاجوردی، و گاهی سر و کله‌ی حسین‌زاده معاون اطلاعات زندان هم پیدا می‌شد. روزی که خواستند یک صغری مجاهد را با فجیع‌ترین حالت خفه کنند، از بند پریدم بیرون و نجاتش دادم. بازجوها نجاتش دادند و انتقامش را آن روز از من گرفتند

·       


  • روایت فرار حسن فارسی: جرقه‌ای در دل تاریکی
  • از میان سلول‌های طبقه سوم آسایشگاه، خبر آمد که حسن فارسی، مجاهدی دلیر، همراه سه نفر دیگر، با دو اره آمپول که از بهداری کش رفته بودند، شروع به بریدن میله‌های پنجره کرده‌اند.
    هر روز فقط یک میلیمتر
    اما همین میلیمترها، امید بودند.
  • پنجره مشرف به باغ‌های اوین بود و با یک پرش می‌توانستند وارد باغ شده و از آنجا به درکه بروند… اما این تلاش شجاعانه، لو رفت.
    و قبل از پرش، بازداشت و بعد، یکی‌یکی اعدام شدند.

·       


  • 🔚 پایان بخش اول فصل هفتم
  • ادامه فصل هفتم
  • در آستانهٔ مرگ، در حلقهٔ جان‌باختگان
  • (بخش دوم: آموزشگاه ۱۱۳، پرسه در حوالی اعدام)
  • آموزشگاه ۱۱۳؛ پر از جان‌هایی در نوبت
  • آموزشگاه، اسمش را برای گول زدن خودش گذاشته بودند. آنجا جایی بود برای انتظار مرگ.
    در سلول ۱۱۳، هر که وارد می‌شد، یا تازه از بازجویی برگشته بود، یا حکمش اعدام بود و منتظر بود نوبتش برسد.
  • ما، ساکنان ۱۱۳، تن و جان‌مان زخمی بود، ولی ذهن‌مان زنده‌تر از همیشه. اینجا نه خواب بود، نه استراحت. یک لحظه غفلت، یک لغزش، یک صدای در، ممکن بود «نوبت» را صدا بزند.
  • گاهی نیمه‌شب می‌آمدند:
    – «
    فلانی! وسایلتو بردار، بیا بیرون…»
    و دیگر هرگز برنمی‌گشت.

·       


  • اعدام مصنوعی؛ مرگ با طعم شوخی‌های شیطانی
  • یکی از شگردهای پلیدشان، اعدام‌های مصنوعی بود.
  • دست‌ و پای آدم را می‌بستند، می‌کشاندند در راهروهای خالی، تیر هوایی می‌زدند، یا مثل طناب دار، از پشت به گردن می‌انداختند و هل می‌دادند
    و بعد، تو را نیم‌جان، خیس عرق، سراسیمه، با تپش قلبی که گویی هر لحظه می‌ایستد، دوباره به سلول می‌بردند.
    نفس راحت کشیدن نداشت. تو در واقع، هر شب یک بار اعدام می‌شدی. گاهی با چشمان باز، گاهی در خواب.

·       


  • کتاب‌ها، نماز شب، و گفت‌وگو با خدا
  • در این جهنم، یک راه باقی می‌ماند: ارتباط با آن بالا.
    در نیمه‌شب‌ها، وقتی سکوتی مرگبار بند را می‌پوشاند، بچه‌ها با نماز شب، با اصول کافی، با نجواهای عاشقانه با خدا، تلاش می‌کردند که مقاومت کنند.
  • می‌گفتند:
  • «خدایا… اگه قراره کشته شم، بذار با سربلندی باشه، با افتخار… بدون اعتراف، بدون ندامت، بدون پشت کردن به مسعود و سازمان…»

·       


  • «آموزش صغری‌ها»؛ جنایت در ابعاد کودکانه
  • اما آموزشگاه فقط برای ما نبود. بخشی از این ساختمان اختصاص داشت به کودکانی که به جرم داشتن پدر یا مادر مجاهد، زندانی شده بودند. به آنجا می‌گفتند سالن شش.
  • بچه‌هایی با سن زیر ده سال. می‌گفتند لاجوردی، جلاد قرن، خودش می‌آمد و برایشان کلاس می‌گذاشت.
    می‌گفتند بعضی از این بچه‌ها را وادار کرده بودند که تیر خلاص زدن یاد بگیرند
    و وقتی تعدادی از همین بچه‌ها نقشه ترور لاجوردی را کشیدند، تواب‌ها لو دادندشان. و بعد، آن کودکان نیز اعدام شدند

·       


  • مقاومت حتی در شکنجه
  • روزی یکی از همین نوجوانان مجاهد را جلوی چشمان ما شروع کردند به خفه کردن. آن‌قدر فشار دادند که رنگش پرید. پریدم بیرون. گفتم: «اون بچه‌ست… ولش کنین
    آن‌ها ولش کردند. اما نوبت من رسید. همان روز، شکنجه‌هایی که قرار بود او تحمل کند، سهم من شد

·       


  • حسن فارسی؛ اراده‌ای که میله‌ها را شکست
  • و اما حسن فارسی
  • او از جمله مقاومان بند آسایشگاه بود.
    با یک یا دو اره‌آمپول، هر روز میلی‌متری از میلهٔ پنجره را می‌برید.
    هدف؟ فرار.
    راه؟ پرش از طبقه سوم، روی دیوار باغ‌های اطراف اوین.
  • شب‌ها کار می‌کردند. آهسته. حساب‌شده.
    اما لو رفتند. با اینکه حتی در بریدن یک سانت، شاید ده روز طول می‌کشید.
  • وقتی دستگیر شدند، گفتند او فرمانده بوده. گفتند قهرمان طرح فرار بوده
    و همین شد که در سال ۱۳۶۱، در اوج امید، حسن فارسی را اعدام کردند.

·       


  • 🖋 جمع‌بندی بخش دوم:
  • سلول ۱۱۳، نه فقط سلول، که لحاف مرگی بود که روی تن همه‌مان کشیده شده بود.
    هرکس از این سلول زنده بیرون آمد، دیگر آدم سابق نبود.
    ما آنجا مردیم و زنده شدیم. سوختیم، ولی نساختیم.
    بعضی ماندند، بعضی رفتند، اما خاطره‌ها هنوز آنجاست، در همان راهرو، همان دریچه، همان چشم‌بند خیس از خون و عرق
  • ادامه فصل هفتم
  • سلول ۱۱۳؛ ایستگاه آخر یا خط بازگشت
  • (بخش سوم: سلول‌های برزخی، تصمیم نهایی با خودمان بود…)
  • ماندن یا مردن؟ انتخاب با ما نبود، ولی ایستادن چرا!
  • وقتی در سلول ۱۱۳ زندگی می‌کنی، هر روز و هر شب، چشمانت را با این فکر می‌بندی که ممکن است آخرین شب باشد.
    اینجا، حتی «نفس کشیدن» هم جرم تلقی می‌شد اگر با اختیار خودت باشد.
  • بازجو می‌گفت:
  • «بگو… فقط بگو که سازمانت اشتباه بود. بگو که فریب خوردی. بگو پشیمانی… تا نجات پیدا کنی
  • و من یاد اسماعیل فرخنده می‌افتادم که می‌گفت:
  • «اگر خودت را بشکنی، آن‌ها راحت می‌شوند… اما تو دیگر نیستی

·       


  • داستان روبرو شدن با مرگ، مثل باران روی بام سلول
  • برخی شب‌ها از پشت در، صدای کشیدن پاها را می‌شنیدیم. می‌فهمیدیم یکی دیگر را برای اعدام می‌برند.
  • هر بار که می‌آمدند، فکر می‌کردم این‌بار نوبت من است.
  • حتی یکی از شب‌ها، ساعت حدود ۳ بامداد، صدای باز شدن قفل در سلول آمد. در دل خودم گفتم:
  • «تموم شد… الان نوبت منه…»
  • اما فقط برای بردن پتوی یکی از شهدا آمده بودند.

·       


  • زندانیانی که دیوار اوین را سوراخ می‌کردند تا خبر بگیرند!
  • زندگی، حتی در سلول اعدام هم جریان داشت.
    بچه‌ها با تکه‌های فلز یا سنگ، گاهی روزها و هفته‌ها روی دیوار کار می‌کردند تا راه ارتباطی با سلول کناری باز کنند.
  • وقتی سوراخی باز می‌شد، نه فقط نفس راحت، بلکه نفس آزادی رد و بدل می‌شد.
  • از سوراخ‌ها، خبر می‌آمد:
    – «
    فلانی رو بردن آسایشگاه
    – «
    بچه‌های سالن شش برنامه گذاشتن علیه لاجوردی…»
    – «
    یه خواهر جدید از قزلحصار آورده‌ن…»

·       


  • شکنجه‌گران از ما می‌ترسیدند!
  • آن‌ها خیال می‌کردند با کابل و قپانی می‌شود باور را کشت.
    اما اشتباه می‌کردند.
    خیلی وقت‌ها می‌دیدم بازجوها از ما هراس داشتند. از اینکه نمی‌شکستیم، از اینکه در سلول ۱۱۳ هنوز صدای زمزمه نماز شب بلند بود، از اینکه بچه‌ها حتی در انتظار اعدام، با هم تحلیل سیاسی می‌کردند و شعار می‌نوشتند

·       


  • «آموزشگاه»؛ پادگان قتل برای کودکان
  • سالن شش، مخصوص بچه‌های کم‌سن و سال بود. از ده ساله تا چهارده ساله.
    لاجوردی آن‌ها را آموزش می‌داد. می‌گفتند قرار است این بچه‌ها «تعزیرگر آینده» باشند.
    اما برخلاف میل جلاد، همین بچه‌ها، در تاریکی شب، برنامه می‌ریختند که او را بکشند!
  • نقشه‌شان لو رفت. لو رفت… و خونشان ریخته شد.

·       


  • من و قاضی مرگ؛ دوباره برگشت به دوشان‌تپه
  • بعد از چند ماه شکنجه، دوباره صدایم کردند.
    – «
    بیا، این بار دیگه ریشهری منتظرته…»
  • با همان چشم‌بند، سوار ماشین شدم. مسیر تکراری، درد آشنا.
    رسیدیم دفتر پادگان دوشان‌تپه.
  • ریشهری، با فحش و تشر، گفت:
    – «
    تو هنوز زنده‌ای؟! اگه حرف نزنی، حکم اعدامت آماده‌ست
  • گفتم:
  • «نه حرف تازه‌ای دارم، نه اعترافی. خودتون خوب می‌دونین کی راست می‌گه، کی دروغ می‌سازه…»
  • این بار باز هم مرا به اوین برگرداندند، اما نه برای اعدام. بلکه برای انتظار بیشتر

·       


  • جمع‌بندی بخش سوم:
  • ما در سلول ۱۱۳، با مرگ نشست و برخاست می‌کردیم.
    با چشمان بسته، ولی با آگاهی روشن‌تر از همیشه.
    بازجوها فکر می‌کردند که ما با یک لگد می‌شکنیم، ولی نمی‌دانستند این نسل، نسل عشق و آگاهی‌ست، نه ترس و سازش.
  • ما تنها نبودیم.
    همه‌مان در آن سلول‌ها، به عشق اشرف‌ها و موسی‌ها زنده بودیم.
    اگر زنده ماندیم، به‌خاطر باور بود. و اگر رفتیم، شهید راه آزادی

·       


  • آیا ادامه بدهم و بروم به فصل هشتم: قزل‌حصار و انتقال به بند عمومی؟
    یا دوست داری یک نام و تیتر خاص برای بخش بعدی بگذاریم؟
  • Top of Form
  •  
  • Bottom of Form

·        فصل هشتم

·        قزل‌حصار؛ دوزخ عمومی، مقاومت همگانی

  • (انتقال از سلول انفرادی به بند عمومی در زندان قزل‌حصار – بخش نخست)

·        مقدمه:

  • قزل‌حصار، فقط یک زندان نبود، یک کهکشان فشرده بود از آدم‌ها، عقیده‌ها، ضربه‌ها، دلتنگی‌ها، و پایداری‌ها.
    آدم‌هایی که شاید نام‌شان در هیچ کتابی نیامد، اما در خاطره تاریخ، شعله‌وار ماندند

·       


·        ✹ ورود به قزل‌حصار؛ زمین تا آسمان با اوین فرق داشت

  • وقتی گفتند باید از اوین منتقل شوی، ته دلم روشن شد.
    فکر کردم شاید اینجا خبری از «اعدام مصنوعی» و «بازجویی برای آدرس زن و بچه» نباشد. اما نه… قزل‌حصار فقط شکل دیگری از همان دوزخ بود؛ فقط جمعی‌تر، عمومی‌تر، و با بوی تعفن بیشتری.
  • با یک ون نظامی منتقل شدم. همراه چند نفر دیگر که هر کدام تکه‌ای از درد را حمل می‌کردند. بعضی زخمی، بعضی با پای بسته، بعضی با نگاهی که هنوز از وحشت شب‌های ۲۰۹ بیرون نیامده بود.

·       


·        ✹ بند ۴ در قزل‌حصار؛ انفجار جمعیت، انضباط آهنین

  • وارد بند که شدم، انگار وارد یک قلعه بی‌در و پیکر شدم.
    جمعیتی که روی هم تلنبار شده بودند. ۱۵۰ نفر، ۲۰۰ نفر، شاید هم بیشتر… در سالنی که اگر ۴۰ متر هم بود، خیلی بود.
  • بوی بدن‌های نشسته، لباس‌های پاره، شپش، سرفه‌های خشک، و در عین حال، آوازهای شبانه‌ای که از ته دل می‌آمد.
  • هر کسی که وارد می‌شد، با یک خوش‌آمد از مسئولین بند مواجه می‌شد.
    مسئولین بند را بچه‌های مجاهدین انتخاب می‌کردند. جلسات شبانه برگزار می‌کردند، بهداشتی، نوبت‌بندی سرویس، ورزش، نشست‌های انگیزشی، حتی کلاس‌های قرآن و تحلیل سیاسی.
    اینجا آموزشگاه دیگر لاجوردی نبود، آموزشگاه مقاومت بود.

·       


·        ✹ آشنایی با علی، مسعود، فریبرز و یک نوجوان ۱۶ ساله

  • در همان روزهای اول، با چند نفر از رفقای بند انس گرفتم.
    علی، ۲۸ ساله، بچه‌ی تبریز. شکنجه شده بود تا مرز اعدام رفته بود، ولی هر شب شعر می‌خواند.
    مسعود، یک معلم بود از شیراز. توی بند کلاس آموزش قرآن و زبان انگلیسی راه انداخته بود!
    فریبرز، بچه‌ی رشت، لهجه‌اش هنوز شور زندگی داشت، ولی کف پاهایش جای کابل تاول بود.
    و یک پسر نوجوان، شاید ۱۶ ساله، که جرمش فقط پخش اعلامیه بود. فقط… همین.

·       


·        ✹ لاجوردی قزل‌حصار را هم بی‌نصیب نگذاشته بود

  • در روزهای اول ورود، یک شب ساعت ۱۰ شب، درب بند باز شد.
    لاجوردی آمد داخل. با همان قیافه کریه، نگاهی از بالا به پایین به بند انداخت و گفت:
  • «می‌دونین که همه‌تون باید اعدام می‌شدین؟ لطف امام بود که زنده‌اید!
    حالا هر کی سر عقل بیاد، راه بازه… هر کی نه، قبرشم آماده‌ست
  • هیچ‌کس چیزی نگفت. فقط سکوت. ولی سکوتی که معنا داشت:
    ما برای مردن نیامده بودیم، برای ایستادن آمده بودیم.

·       


·        ✹ جلسات شبانه؛ ستون فقرات بند

  • درست مثل سلول ۲۰۹، ولی این‌بار با نفرات زیاد. هر شب نشست‌هایی برگزار می‌شد.
    جلساتی که یکی تحلیل می‌کرد، یکی قرآن می‌خواند، یکی داستانی از اشرف یا موسی می‌گفت، یکی از شکنجه‌ها و تجربه‌هایش در اوین حرف می‌زد تا تازه‌واردها نترسند.
  • یکبار مسعود گفت:
  • «شکنجه تن را می‌شکند، ولی عقیده را نه! اگر باور داری، هیچکس نمی‌تونه شکستت بده
  • و انگار بند، شب‌ها روشن‌تر می‌شد.

·       


·        ✹ نتیجه‌گیری این بخش:

  • قزل‌حصار، شاید دیوارهایش ضخیم‌تر از اوین بود، اما دل‌های درونش مقاوم‌تر بود.
    مقاومت در اوین انفرادی بود، اینجا جمعی بود.
    جمعی از همان‌هایی که بوی نان، خون، عطر مادر و شعار «آزادی» را در اعماق جان‌شان می‌شناختند.

·       


  • آیا ادامه بدهم به بخش

·        فصل نهم

·        قزل‌حصار، قتل‌گاه ایمان

  • (شهادت در سکوت؛ بازتاب قتل‌عام ۱۳۶۷ در بند عمومی)

·        مقدمه:

  • تابستان ۱۳۶۷، قزل‌حصار فقط یک زندان نبود، یک قتل‌گاه بود.
    نه صدای رگبارها بیرون می‌رفت، نه نام شهدا ثبت می‌شد.
    تنها چیزی که می‌ماند، ردّ اشک در چشمان بچه‌ها و سوز زمزمه‌های شبانه بود.

·       


·        ✹ از زمزمه‌ها تا یقین؛ بوی خون در هوا بود

  • از اوایل مرداد ۱۳۶۷، رفتار پاسدارها عوض شد.
    نه کسی را به هواخوری می‌بردند، نه ملاقات، نه دادگاه.
    دائم می‌گفتند: «همه‌چیز طبق روال است
    اما در بند، سکوتی افتاده بود که حتی سرفه‌ها هم آهسته‌تر شده بودند.
  • در یکی از شب‌ها، علی، که همیشه با صدای بلند تحلیل می‌داد، آرام رو به جمع گفت:
  • «یه بوی خونی توی این فضا پیچیده که انگار نوبت ما هم داره می‌رسه… ولی ما ایستاده‌ایم، تا آخر

·       


·        ✹ صداها آمدند؛ رفتند و دیگر نیامدند

  • چند نفر را صدا زدند.
    اول نوجوان‌ها، بعد آن‌هایی که «پای پرونده‌شان ایستاده بودند»، بعدتر هم حتی کسانی که امید داشتند پرونده‌شان مختومه شده باشد.
  • محمدرضا، جوانی از کرمانشاه که همیشه در بند وضو می‌گرفت و نماز شب می‌خواند، یک روز گفت:
  • «وقتی صداتون زدن، نترسین. با چشم باز برید. یه‌جوری برید که لاجوردی و پورمحمدی توی چشاتون شرمنده بشن…»
  • رفت.
    و دیگر برنگشت.

·       


·        ✹ بند خلوت شد… اما نه دل‌ها

  • هر شب، بند خالی‌تر می‌شد.
    ملاقات‌ها لغو شد. نماز جمعه‌ها قطع شد. پتوهایی که جا می‌ماندند، دیگر کسی برنمی‌داشت.
    اسم‌ها، یکی‌یکی دیگر روی قابلمه‌های غذا نبود.
  • ما مانده بودیم. چند نفر.
    نه از روی زرنگی یا پنهان‌کاری. فقط چون شاید لاجوردی و ری‌شهری هنوز وقت‌شان نرسیده بود که با ما «حساب کنند».

·       


·        ✹ خبرها رسید، از راهروها و ناله‌ها

  • یک شب، یکی از بچه‌ها که از بهداری برگشته بود، گفت:
  • «چندتا پیکر دیدم، مثل تکه‌چوب. پتو پیچ‌شده، روی هم. بردن‌شون. دیگه صدای اونا رو نمی‌شنویم…»
  • بند به بند شایعه پیچید.
    ولی توی دل هیچ‌کدام‌مان شکی نبود: قتل‌عام آغاز شده بود.

·       


·        ✹ آخرین دیدار با عباس؛ وداع با زندگی، نه با امید

  • عباس، یکی از بچه‌های سازمان، همیشه می‌گفت:
  • «زندگی ما تا وقتی ارزش داره که واسه آزادی باشه. اگه قراره بمیریم، پس با عزت بمیریم…»
  • قبل از اینکه صدایش کنند، یک‌تکه کاغذ داد دستم:
    یه جمله نوشته بود:
  • «تا وقتی یک مجاهد زنده‌ست، این شب ادامه داره… حتی اگر من نباشم
  • روز بعد، اسمش نبود. غذاش موند. پتوش موند.
    ولی یادش از همه زنده‌تر بود.

·       


·        ✹ نتیجه‌گیری این بخش:

  • در قزل‌حصار، در مرداد و شهریور ۱۳۶۷،
    نه فقط زندانی‌ها، که خود عدالت هم اعدام شد.
  • لاجوردی، نیری، ری‌شهری، پورمحمدی… همه‌شان فکر کردند که با یک فتوای خمینی، می‌توانند ایمان را تیرباران کنند.
    ولی ندیدند که این ایمان،
    در بندهای تاریک، در نغمه‌های شبانه،
    و در آخرین زمزمه‌های عباس و محمدرضا،
    ماندگار شد.
  • یکی دیگر از این موارد شناسایی توسط تواب‌ها و کوکلاس‌کلان‌ها، مربوط می‌شد به یک مجاهد خلق به‌نام رضا.م که در همان بند ۲ زندان قزلحصار بود. رضا در زمان بازداشت اولیه‌اش زیر شکنجه‌های سنگین هیچ‌چیز را لو نداده بود، پرونده‌اش مبهم مانده بود و با وجود پیگیری و فشار اطلاعات، چیزی دست‌شان نیامده بود. اما همان توابان نقاب‌دار، در یکی از بازدیدهای شناسایی که حاج داوود ترتیب داده بود، رضا را در یکی از سلول‌ها شناسایی کردند و چند روز بعد در سکوت کامل او را با دستبند و پابند به بند ۲۰۹ اوین منتقل کردند. تا ماه‌ها هیچ خبری از رضا نبود و همه‌مان می‌دانستیم که این سکوت و نبودن، خبر از بازجویی‌های شبانه و شکنجه‌های مجدد دارد، آن هم در ۲۰۹، در اتاق‌هایی که صدای فریاد در آن گم می‌شد

·       


  • در همان سال، اواسط ۶۴، یکی از خواهران مجاهد که نام مستعارش فرشته بود، بعد از دو سال سلول انفرادی و سه ماه شکنجه‌های فیزیکی، به قزلحصار آورده شد. بدنش استخوانی شده بود و صورتش چنان رنگ‌پریده بود که بچه‌ها تا چند روز اصلاً باور نمی‌کردند که زنده از آن شکنجه‌ها بیرون آمده. اما فرشته، با آن جسم ضعیف، انگار کوهی از روحیه و ایستادگی بود. هر شب در گوشه‌ای از حیاط بند، موقع هواخوری، با یکی از خواهران می‌نشست و از تحلیل‌های مقاومت، از رادیو مجاهد، از نوشته‌های مسعود می‌گفت. گاهی چشم‌هایمان را می‌بستیم تا صداش را بهتر بشنویم، چون مثل باران بر خاک خشک بود، در آن قحطی امید.

·       


  • در شب‌های بلند زمستان ۶۴، آن زمان که شوفاژها خاموش و آب گرم بندها قطع شده بود، ما با لباس‌هایی که بارها شسته و پوسیده بودیم، خودمان را لای پتوهای نازک می‌پیچیدیم و تا صبح به دیوارهای نم‌زده خیره می‌شدیم. اما چیزی که در ذهنمان بیشتر از سرما می‌لرزاند، صدای چرخ در سلول بود. آن صدای معروف که می‌آمد، یعنی کسی را برای اجرای حکم، برای بازجویی، یا اعدام می‌بردند. گاهی آن‌قدر این صدا تکرار می‌شد که دیگر خواب از چشم‌هایمان می‌پرید و تا صبح فقط دعا بود و زمزمه. دعاهایی که دیگر نه برای خودمان، بلکه برای رهایی رفیق، برای آزادی خلق، برای پیروزی مقاومت، زیر لب زمزمه می‌شد.

·       


  • ما در آن سلول‌ها نه فقط جسم‌مان، بلکه روح‌مان هم در معرض آزمایش بود. اینکه بعد از هر ضربه، هر تحقیر، باز بتوانی لبخند بزنی، به رفیقت دلگرمی بدهی، شعر بخوانی، قرآن تفسیر کنی یا از حرف‌های مسعود تحلیل دربیاوری، کاری بود که فقط یک مجاهد با باور ایدئولوژیک می‌توانست انجام بدهد. و این را رژیم خوب فهمیده بود. برای همین، بیشتر از شکنجه جسم، روی تحقیر روح ما کار می‌کرد. می‌خواست ما را از خودمان، از هویت‌مان، از «بودن‌مان» جدا کند. اما مگر می‌شد؟ مگر می‌شد که ما یادمان برود کجای این تاریخ ایستاده‌ایم؟
  • بند ۲، واحد یک قزلحصار – از سال ۶۵ به بعد، طوفان نزدیک است
  • از همان روزهای آغازین سال ۱۳۶۵، چیزی در فضای بندها تغییر کرده بود. نه اینکه سرکوب کمتر شده باشد؛ نه، برعکس، انگار طوفانی در راه بود، که همه‌چیز را می‌خواست در خود ببلعد. رفتار پاسداران بی‌قرارتر شده بود، جلسات و تهدیدهای شبانه بیشتر، و آمد و رفت تواب‌ها هم پیچیده‌تر. حالا دیگر بند مثل یک اتاق انتظار بود؛ اتاقی در آستانه‌ی یک واقعه. همه می‌دانستند که چیزی دارد اتفاق می‌افتد، اما هنوز شکلش کامل دیده نمی‌شد.
  • در بند ما، آن سلول‌های دوازده متری هنوز با جمعیت فشرده مجاهدین پر بود. صداهای نجواها، تحلیل‌های پنهانی، تقسیم اخبار، حفظ مرزها با تواب‌ها، و نگاه‌هایی که انگار از دیوارها عبور می‌کرد، همچنان جریان داشت. هنوز هم بچه‌هایی از بندهای دیگر یا از گوهردشت، اوین یا واحدهای تنبیهی، رد و بدل می‌شدند. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت، یکی برمی‌گشت، و دیگری هرگز برنمی‌گشت
  • نوبت به ما می‌رسید؛ بندهای در حال پالایش
  • از تابستان همان سال، سیاست پالایش شروع شد. تحت عنوان انتقال یا «تنظیم مجدد»، زندانیان یکی‌یکی از بندها جدا می‌شدند. می‌گفتند برای تقسیم بهتر، برای رسیدگی بیشتر، برای نظم جدید؛ اما هیچ‌کس باور نداشت. ما خوب می‌دانستیم معنی این حرف‌ها یعنی چه. یعنی شناسایی نهایی، یعنی ردیابی مقاومت‌های بی‌صدا، یعنی انتقال به اتاق‌های بی‌بازگشت.
  • از بند ما، اول از همه «مجتبی غفاری» را بردند. آرام، دقیق، با حافظه‌ای عجیب، و تحلیلی تیز. وقتی رفت، لبخند زد و گفت: «به بچه‌ها بگو سرود هنوز هست… بخونن
    هیچ‌وقت برنگشت. بعدها فهمیدیم در همان مرحله‌ی اول قتل‌عام، در یکی از شب‌های مرداد ۶۷، در اوین اعدامش کردند.
  • بعد از او نوبت به «حمید اکبریانی» رسید، با آن ته‌لهجه‌ی قزوینی‌اش، همیشه وقت هواخوری بلندبلند می‌خندید و می‌گفت: «ما زنده‌ایم چون خمینی از ما می‌ترسه!» او هم رفت و دیگر بازنگشت.
  • روحیه، آخرین سنگر
  • بند مثل همیشه پر از شعر بود. پر از روزنامه، پر از پچ‌پچ‌های شبانه. تواب‌ها هنوز می‌نوشتند و گریه می‌کردند، اما ما هم هنوز قدم می‌زدیم و تحلیل می‌کردیم. ما هنوز قرآن می‌خواندیم، نه برای تسلیم، بلکه برای ایستادگی. «سرسجاده می‌نشستیم، نه برای سجده به ولی‌فقیه، که برای بیعت با خدا علیه او».
  • وقتی «رضا هفت‌برادران» در بند ما بود، با همان نیش‌خند همیشگی‌اش می‌گفت:
    – «
    برادر، بند اینجا مثل ستون‌نویسیه… ما صفحه‌مون هر روز چاپ می‌شه، تیراژش فقط دست خداست
    او بعدها آزاد شد و به ارتش آزادیبخش پیوست، و از آنجا پیام فرستاد: «ما آمدیم، همون‌طوری که شماها تو زندان مونده بودید…»
  • فهرست هنوز ادامه دارد
  • همان‌جا، در همان بند، شهیدانی هم بودند که بعدها به نامشان سوگند خوردیم.
    – «
    علیرضا طاهرلو»، با آن آرامش عجیب و آن سرودخوانی وقت شام؛
    – «
    مهران صبوحی»، همیشه اهل حرف‌های تند و تیز علیه رژیم، از همان‌هایی که تواب‌ها ازش حساب می‌بردند.
    هر دو رفتند، دیگر بازنگشتند، دیگر خبری ازشان نشد، فقط اسم‌شان را بعدتر در لیست‌های اعدام‌شدگان ۶۷ دیدیم؛ وقتی چشم‌مان به نامشان افتاد، بند برای لحظه‌ای ساکت شد… مثل وقت شنیدن اذان در سپیده‌دم زندان.
  • قزلحصار – سال ۱۳۶۶؛ پیش‌درآمد قتل‌عام
  • سال ۶۶، مثل آتشی زیر خاکستر بود. بندها هنوز همان بندها بودند، اما فضا فرق کرده بود. سرکوب‌ها هدفمندتر شده بودند، تواب‌ها جسورتر، و گارد زندان کمتر دیده می‌شد اما خطرناک‌تر شده بود. چیزی در حال آماده شدن بود. درهای بسته، نشست‌های مخفی، انتقال‌های پیاپی، و بازجویی‌هایی که دیگر شبیه بازجویی نبود؛ شبیه استعلام نهایی برای یک لیست سیاه بود.
  • به بچه‌ها می‌گفتند: «حکم شما تمام شده، اما باید صبر کنید برای بررسی نهایی
    و همه‌مان خوب می‌دانستیم این یعنی چه
  • «آماده‌باش»های بی‌پایان
  • تابستان ۶۶، یکی از برادران ما به‌نام «امیر نسبی» که تا آن روز حکم پنج‌ساله‌اش را کشیده بود و آماده‌ی آزادی بود، ناگهان از بند فراخوانده شد. بدون هیچ توضیحی. وسایلش ماند، لباسش ماند، نگاهش ماند… فقط خودش دیگر برنگشت.
  • همان شب بچه‌ها گفتند: «یادته؟ یه بار گفت، اینا مارو آزاد نمی‌کنن؛ می‌خوان خفه‌مون کنن
    و چقدر درست گفته بود. بعداً از دوستانی که از گوهردشت منتقل شده بودند، شنیدیم امیر در زیرزمین بند ۲۰ گوهردشت اعدام شده؛ همان‌جا که بسیاری دیگر به دار آویخته شدند.
  • چشم‌هایی که با هم سخن می‌گفتند
  • در این ماه‌ها، حرف زدن سخت‌تر شده بود. نگهبانان دیگر فقط برای مراقبت نیامده بودند؛ حالا می‌نوشتند، ضبط می‌کردند، می‌بردند. اما چیزی که نمی‌توانستند کنترل کنند، چشم‌ها بود. نگاه‌ها میان ما راه می‌رفتند؛ نگاه‌هایی که می‌گفتند: «بمون! مقاومت کن! چیزی نگو! برادری کن
  • در یکی از سلول‌ها، علیرضا زارعی، مجاهدی آرام و فرهنگی، شب‌ها با لبخند بلند می‌شد، لب‌هایش می‌جنبید و زیر لب شعر می‌خواند:
    «
    به میدان رفته‌ای ای جان، تو را دیگر نیازی نیست
    که بگویی عاشقم… چشم تو فریاد می‌دارد»
  • بعدها اسمش را در لیست مرداد ۶۷ گوهردشت دیدیم. همان موقع بند ساکت شد، اما بعد، سرود «ای شهید» را آهسته، خیلی آهسته در سلول‌ها زمزمه کردیم.

·       


  • شب‌های آخر، بوی سرنوشت
  • سال ۶۷ نزدیک می‌شد. رمضان آن سال، پر از خبرهای عجیب بود. خبر از سؤالات عقیدتی، از مصاحبه‌های ناگهانی، از تهیه لیست‌های تازه. کسی چیزی نمی‌دانست، اما همه حس می‌کردند.
    وقتی یکی از بچه‌ها به شوخی گفت: «اینا دارن لیست خرید دار می‌نویسن!»، همه خندیدیم. اما خنده‌ای نبود که آرام‌مان کند.
  • در آن شب‌ها، یکی از بچه‌های قزوینی، بنام مصطفی امینی، در بند ۲ این جمله را گفت که بعداً در ذهن همه ماند:
    «
    اگر روزی گفتند بگو مجاهد نیستی، یادت نره که فقط یک کلمه بین ما و مرگ ایستاده؛ اما همون یک کلمه، تمام زندگیه‌مونه…»

پیش‌درآمد قتل‌عام؛ عطر خون، هوای دلتنگ بندها را گرفته بود

سال ۱۳۶۷، آخرین بهار زندگیِ خیلی‌هایمان بود، و البته باشکوه‌ترینشان. بندهای گوهردشت به ظاهر آرام بود، اما چیزی زیر این سکوت جریان داشت؛ چیزی مرموز، خفقان‌آور، و مثل بوی خیس زندان، لزج و چسبنده.
ما دیگر زندانی نبودیم
شده بودیم فریادهای خاموش یک نسل. هر قدم، هر زمزمه، هر چشم به چشم، حکایت از ایستادگی داشت.

دیوارها حرف می‌زدند، اما کسی صدایشان را نمی‌شنید.

ما فهمیده بودیم که رژیم دیگر قصد عفو یا نگهداری ندارد. آن‌ها به‌دنبال انتقام نهایی بودند، به‌دنبال بستن پرونده‌ی یک نسل.
تا ابد


مرداد سیاه از بند ۲۰ شروع شد

خبر آمد که در بند ۲۰، بچه‌ها را یکی‌یکی صدا می‌کنند. پرسشنامه‌هایی عجیب، دادگاه‌هایی سه‌دقیقه‌ای، سؤالاتی که پاسخش نه در عقل بود نه در شرع:
«
آیا هنوز با سازمان هستی؟
نماز می‌خوانی؟
حاضر به مصاحبه هستی؟
مجاهد هستی یا نه؟»

جواب، یا سرنوشت را تعیین می‌کرد، یا گره طناب دار را.

ما خوب می‌دانستیم این‌ها بهانه‌اند. هرکس را که بر آرمانش می‌ایستاد، می‌بردند. و اغلب، هرگز باز نمی‌گرداندند.


«راهروی مرگ»؛ جایی میان ما و آسمان

یکی از بچه‌های بند ۱۶، رضا هفت‌برادران، همان روزها گفت:
«
این راهرو دیگه راهرو نیست، شده شاهراه وصال… هر کس ازش رد می‌شه، یا شهید می‌شه یا تاریخ‌ساز

و چه درست می‌گفت. ده‌ها و صدها نفر از این راهرو عبور کردند، با چشم‌های بسته، دل‌های باز، و لب‌هایی که هنوز زمزمه‌ی «قسم» داشتند.


بی‌خداحافظی

بچه‌ها را شبانه می‌بردند. بعضی‌ها ساکشان را بستند، وصیت‌نامه‌هایشان را لای کتاب قرآن یا نهج‌البلاغه پنهان کردند. بعضی دیگر فقط با نگاه، وداع کردند.

رامین قاسمی شب قبل از رفتنش با صدایی آرام گفت:
«
من اگر فردا نبودم، سرود رو شما بخونید، و دکلمه‌ی آخر مال تو…»
اما دکلمه‌ی او هیچ‌وقت خوانده نشد. چون وقتی برگشت، فقط صدای کشیده‌شدن جسدش روی زمین بود.


لحظه‌ای میان خاک و آسمان

برادران و خواهرانمان را بردند
با طناب، با گلوله، با کینه‌ای که سی و چند سال بعد هم از ذهن تاریخ پاک نمی‌شود.

نام‌هایی که دیگر برنمی‌گردند:

  • رامین قاسمی
  • سیروس پرهیزگاری
  • محمد جنگ‌زاده
  • شکراللهی
  • مسعود رشتچیان
  • حجت جباری (مرشد)
  • داوود آذرنگ
  • و ده‌ها، صدها، هزاران مجاهدی که جسمشان اعدام شد، اما راهشان نه

و ما که ماندیم

ما بازماندگان، سلول‌نشینان بعد از اعدام‌ها، می‌ماندیم با دیوارهایی که حالا نام یاران را حفظ کرده بودند. می‌نوشتیم با زغال، با خون، با ناخن روی دیوار:
«
سیروس اینجا ایستاد»
«
رامین اینجا گریه نکرد»
«
قسم خورده‌ایم…»

ما زنده ماندیم تا روایت کنیم.

و این تازه آغاز است

فصل: قتل‌عام ۶۷ در گوهردشت – روایت از درون بند ابدی‌ها

در شهریور ۱۳۶۷، در اوج کینه‌توزی ضدبشری خمینی، وقتی که هیئت مرگ روانه زندان‌ها شد، بندهای اوین و گوهردشت به سلخ‌گاه جوانان مجاهد خلق بدل گردید. در میان بندهای متعدد، بند ابدی‌ها در اوین و سپس بند ۱۶ زندان گوهردشت، شاهد یکی از حماسی‌ترین ایستادگی‌ها و در عین حال، یکی از دردناک‌ترین قربانی‌دادن‌های مقاومت ایران بود. من و ما، شاهدان زنده این قتل‌عام بودیم.

هم‌بندان شهید در مراسم‌ها و نشست‌ها

ما در بند ۱۶ گوهردشت با مجاهدینی زیسته بودیم که لحظه‌به‌لحظه‌شان مصداق عینی مقاومت بود: کامبیز استواری، ساسان محمودی، عبدالله بهرنگی، عبدالرحمن رحمتی، مجید پوررمضان، سعید محمدی، محمد معیری (منوچهر)، رضا ازلی، داریوش بهرامی، ابراهیم حبیبی، ابراهیم ربیهی، جواد تقوی، سید مرتضی میر محمدی، هوشنگ محمدرحیمی (که بعد از آزادی، در تور وزارت اطلاعات افتاد و اعدام شد) و بسیاری دیگر که اکنون نامشان در ذهنم محو شده ولی یادشان جاودانه است.

سید مرتضی میر محمدی، که هم‌سن‌وسال بودیم، روزی هنگام ورزش به بهانه دویدن با من، به همراه من بازداشت و نزد داوود لشگری برده شد. به دلیل شناسایی خانوادگی‌اش، کمی نرم با او رفتار شد ولی من را با مشت و لگد «پذیرایی» کردند. مرتضی، بعدها در قتل‌عام تیرباران شد.

کوروش رضازاده؛ بازگشت از بریدگی، ایستادگی تا شهادت

کوروش رضازاده، مجاهد جوانی بود که یک‌بار در معرض بریدن قرار گرفت ولی با تلنگری از سوی بچه‌ها بازگشت. برای یادآوری عهدش، سیگاری را روی پشت دستش سوزاند و آثارش تا آخر بود. وقتی پدر و مادرش خواستند او را از زندان بیرون بکشند، رژیم شرط مصاحبه گذاشت. اما کوروش گفت: «من به خدای خود عهد بسته‌ام.» و ماند تا در سال ۶۷ شهید شد.

برادر ناشناخته؛ شکنجه‌دیده، مقاوم، گمنام

یکی از برادران قدیمی که نامش را نمی‌برم، با خانواده‌ای ۵ نفره و حکمی طولانی، تحت فشار روانی و جسمی شدید قرار گرفت. در نهایت، پیش از قتل‌عام با چشمانی باز، شاهد حلق‌آویز شدن چند خواهر و برادر شد. این صحنه او را متزلزل کرد، اطلاعاتی سوخته داد، ولی همچنان در بند ماند تا در دهه ۷۰ آزاد شد.

انتقال به اوین؛ بند ابدی‌ها

در مهرماه ۶۶، همه محکومان ابد و بالای ۲۰ سال را به زیرزمین زندان گوهردشت بردند، و شبانه به اوین انتقال دادند. بند ابدی‌ها، جایی بود که با تمام سختی‌ها، روح جمعی حاکم بود. زندانیان، به‌رغم اختلافات فکری، در فضای انسانی و برابری کنار هم زندگی می‌کردند.

بیگاری اجباری و اعتراض جمعی

وقتی خواستند ما را وادار به بیگاری کنند (تخلیه بار کامیون، شستشو، خدمات آشپزخانه…)، حاضر نشدیم. در جواب، رژیم نمک و صابون و خمیر دندان را قطع کرد. ما با بیانیه مشترک و با هماهنگی سایر گروه‌ها، سه بار اعتصاب غذا کردیم، هر بار چهار روز. در این مدت، حتی پس از اعتصاب هم غذا ندادند. از درد عضلات و کمبود بهداشت رنج می‌بردیم ولی کوتاه نیامدیم.

تماس‌ها و تبادل اخبار با مرس

با مورس، نخ و تماس‌های رمزدار، اخبار را از بندهای دیگر، از جمله بند خواهران، منتقل می‌کردیم. سعید رئیسی، اهل اصفهان، دانشجوی دانشگاه تهران، یکی از فعال‌ترین و زبده‌ترین این تماس‌گیرها بود. با دو پسر دوقلویش به نام حنیف و شریف، اما خودش در قتل‌عام ۶۷ اعدام شد.

وحدت در تنوع؛ مجاهدین و دیگر زندانیان

در بند ۳۲۵ اتاق ۷، با اکثریتی‌ها، توده‌ای‌ها و دیگر گروه‌ها هم‌سلول بودیم، و با تفاهم کامل. هیچ تنش و توهینی در کار نبود. وقتی هر گروه نشست یا مراسمی داشت، دیگران سکوت و همراهی می‌کردند.

یاد فریدون ورمزیاری و احمد روح‌پرور

در اواخر سال ۶۶، خبر شهادت فریدون ورمزیاری (عضو ارتش آزادیبخش) از سوی خانواده‌اش رسید. دایی‌اش، احمد روح‌پرور، با حکم ابد در بند ما بود. مراسمی گرفتیم. موسی موسی‌خانی با فریاد «خبردار!» مراسم را آغاز کرد، و خودش نیز در قتل‌عام ۶۷ اعدام شد.

چهره‌های اثرگذار و پرشور

از فعال‌ترین برادران مجاهد که در نشست‌ها، تحلیل‌ها، و آموزش‌ها حضور مؤثر داشتند می‌توان نام برد از: علیرضا حاج‌صمدی، سعید رئیسی، جابر حبیبی، وحید سعیدنژاد، رحیم پورزحمت، داریوش بهرامی. همچنین، از مأموران اعزامی از منطقه: بهرام سلاجقه، غلامرضا کاشانی، داوود کریم‌آبادی، موسی موسی‌خانی.

بهرام سلاجقه، با بدن زخمی از شلیک مستقیم، تا آخرین لحظه سرشار از امید و تحلیل و شور بود. او می‌گفت: «تا اعدامم نکردند، ازم بپرسید. فرصت را از دست ندهید

او و دوستانش با عشق به مسعود و مریم، با روایت‌های مستقیم از ارتش آزادیبخش، شوق ما را به آسمان می‌رساندند.

ادامه دارد

ند «قتل‌عام ۶۷ در گوهردشت – روایت از درون بند ابدی‌ها» با دریافت این بخش جدید، به‌روزرسانی و ادامه یافت. روایت با لحن حماسی و مستند، شامل شرح جزئیات آخرین دیدارها، وصایا، خاطرات و تحلیل‌های عمیق ایدئولوژیک و مقاومتی از چهره‌هایی چون بهرام سلاجقه، غلامرضا کاشانی، داوود کریم‌آبادی، علیرضا حاج‌صمدی، جابر حبیبی، حسین مجدالحسینی، وحید سعیدنژاد و دیگران به‌طور کامل و وفادارانه ثبت شد.

در این بخش، روایت‌های تلخ و غرورآفرین از آخرین دقایق پیش از اعدام، کلاس‌های ایدئولوژیک و تحلیل سیاسی درون بند، برخورد با هیئت مرگ، واکنش‌ها به تهدیدها و تاکتیک‌های دشمن، و سخنان الهام‌بخش شهدا پیش از رفتن به جوخه‌های تیرباران یا طناب دار، مستند شده‌اند. همچنین درگیری ذهنی میان برخی زندانیان غیرمذهبی و مجاهدین، تحلیل‌های متقابل، و استدلال‌های روشنگرانه نیز در این بخش گنجانده شده است.

رفتم پشت سرش قرار گرفتم و با دست نوازش به پشتش به او گفتم مسعود چرا چشمهایت اشک آلود است ؟! خوب این راهی است که همه مان انتخاب کرده ایم چرا اینقدر نگرانی با چه کسی حرف میزنی ؟! در همان لحظه مسعود بانگاة اشک آلود برگشت و خطاب به من گفت من دارم با ستاره های آسمان درد و دل میکنم و این اشکی که تو می بینی اشک شوق است !! که در لحظه وباکمی مکث!!وغیر باور!! وناخودآگاه!! جا خوردم وگفتم خدایا چه چیزی می شنوم ؟! نا خود آگاه رعشه بر اندامم بارز شد و از عدم درک و فهم خودم از درگاه خدای متعال طلب عفو استغفار کردم!! وبه عینه همان عنوان ودلنوشته خودم به مسلخ عشق پی برده وکاملا ملموس بود!! خلاصه مسعود ادامه داد و میگفت من به آرزویم رسیدم و چند سوائی دیگر در آستانه پرواز بوده و اگر چنانچه تو زنده ماندی این پیام عاشقانه مرا به تمامی مجاهدین بویژه راهبران عقیدتی ام برسان . در لحظه وباز هم لحظات مکث امانم نمی دادو مات و مبهوت مانده بودم و هنوز مجاهد خلق را با این شیوه وارسی و شناخت نداشتم ولحظاتی بر انگا ره هاوتئوری ونظرگاهم ملامت وبا نفس لوامه درحال کلنجار!! انگار مسعود خودش را فراموش و به آرمانش فکر میکرد . همانطور که با من درحال دیالوگ بود از بلند گو اسامی چند نفر دیگر را هم برای رفتن نزد هیآت مرگ می شنیدیم که سکوت همه جا را گرفته بود . همانطور که گوش میکردیم یک دفعه مسعود با شور و شوق بغلم کرد وگفت (آخ جوم )اسم مرا هم خواندند!! اصولا من تمامی بدنم وکاراکترم دگرگون شد نمیدانستم که چطوری از مسعود خداحافظی و احتمالا تا دم درب بدرقه اش کنم!! فضای آنجا فضای معمولی نبود و هیجان عشق از یکطرف واز طرف دیگردلهره واضطراب وبعضا سراسیمگی وبحران سراسر بند زندان را فرا گرفته و جنب و جوش بیشتر میشد! این دفعه مسعود به من دلداری میداد او برای من یک روحیه ای شده بود و همانطور با خنده و چشمهای اشک آلودش همه بچه ها را بوسید و حتی برگشت به بچه های غیر مذهبی دلداری میداد! اما بچه های غیر مذهبی هاج و واج نگاهش میکردند، با تعجب دهانهای همه شان باز مانده بود و اصولا درک این واقعیت یک مجاهد خلق را نداشتند ترس و وحشت تمامی اندام و کاراکترشان را فراگرفته بود. باید بگویم مسعود مقبلی پسر عزت الله مقبلی یکی از دوبلرهای برجسته و کمیک رادیو تلوزیون ایران بود. که بعد از اعدام مسعود درجا سکته و از دار دنیا می رود . از نمونه هایی مانند مسعود بسیار بودند ، حتی از زندان گوهر دشت که بما اخبارش می رسیدبچه ها را در دسته های جداگانه بیک سوله ای در همان زندان می برند و اعدام میکردند .تمامی بندهای گوهردشت در یک راهروئی در انتظار بودند که بعضا تا چند ساعت طول میکشید

بعضا در کناره های سالن بچه ها خوابشان می برد از بس که انتظار طولانی می شد. و خبر رسیده بود که یکی از بچه ها کنار شوفاژ راهرو و در کنار جمعیت خوابش برده بود.

وقتی گروه گروه به نوبت طول سالن را می پیمودند، این برادرمان هنوز در خواب عمیقی فرو رفته بود زمانی که بعضی از بچه ها بعد از برخورد با هیآت مرگ مجددا به سالن و بندشان برمیگشتند.

مشاهده کردند که یک نفر در حاشیه سالن خوابست. که بلافاصله این برادرمان را بیدارو با خودشان به بند می برند بدون اینکه پاسداران زندان بفهمند.

و این برادرمان بعدا بدون اینکه برخوردی با وی بشود در دهه ۷۰ آزاد می شود. بطور تصادفی او را یکبار در یکی از شهرستانها دیده بودم واو بر اثر این هیجان وحشت و اضطراب بزندگی عادی اش برگشته بود خلاصه برگردیم به همان بند ابدی ها که در یکی از سلولهایش ما بودیم وداشتم ماجرای مسعود مقبلی را تعریف میکردم. ماجرا از این قرار بود که افرادی از بچه های مجاهد بودند که بر اثر شکنجه های قرون وسطائی در زمان بازجوئی نیمه روانی بودند وقبلا در همین خاطرات از آنها یاد کرده بودم که تماما حکم ابد داشتند.

رژیم حتی به اینها هم رحم نکرد .زیرا در دسته های اول بودند و هنوز ارتباط زندان به طور کلی با بیرون از زندان قطع بودوحتی بخاطر درز نکردن اطلاعات و اخبار ، کارمندان آنجا شبانه روزی در زندان بوده و به منزلشان نمی رفتند وحتی آنطوری که بعدا اززندانیان عادی شنیده بودم ، می گفتندکه تمامی کارمندان وپاسداداران زندان که قبلا به مرخصی بودند بخاطر همین قتل عام به زندان فرا خوانده بودند که تا هیچ گونه خبری به بیرون درز نکند! وتما عیار در آماده باش بودند!! هنوز حتی آیت الله منتظری هم چون بیرون اززندان بود هیچ خبری از اعدامها نداشت .

جو زندان آن موقعی شکست ومثل اینکه یکی از دست اندرکاران زندان که هوادار منتظری بود عین وقایع قتل عامرابه آقای منتظری می رسانند و بعد ازاین بود که هیآت مرگ را بحضورش پذیرفته بودو اینجا بود که بعضا خانواده هائی بدنبال عزیزانشان از هر گونه تلاشی دریغ نمی کردند.

در میان ما یکی از بچه های مجاهد بود که نمیخواهم نامش را ببرم .ایشان پسر یکی از اعضای شورای عالی قضائی بود.که در آستانه اعدام یکی از آشنایان پدرش او را دید که بلافاصله دخالت کرد و اورا از مرگ نجات داد. البته این برادرمان جزو شاخه نظامی سازمان در فاز نظامی بود که بعد از درز اخبار زندان به بیرون ، ایشان به طور معجزه آسائی از مرگ نجات پیدا کرد . شهریور ماه بود از ۱۵ نفر از بچه های مجاهد در همان بند باقی مانده بودیم ، یعنی اینکه ما دسته آخر بودیم که اسامی مان را از طریق بلندگو صدا کردند یکی از برادران مجاهد بنام سید مرتضی که در همین کتاب پروسه و ماجرایش را تعریف کردم که با همدیگر هم سن و سال هم بودیم و در تمامی بندها هم همیشه با هم بودیم،همانطور که قبلا گفته بودم ایشان از تکاوران نیروی دریائی بودند. بمن گفت که اینجا دیگر آخر خط هست بهتر است ماپشت سر هم قرار بگیریم تا آن ماجرای اعدام هم با هم باشیم ! قبل از همه اینها یکی دیگر از برادران که صنفی بند بودبا شوخی گفت آخر اینها میخواهند همه مان را قتل عام بکنند بهتر است هرچه در امور صنفی داریم بیاوریم بیرون و صفر صفر بکنیم .

مثلا میوه ای بود یا مربا یا پنیر ، تمامی این ۱۵نفر نشستیم هر کدام یک لقمه ای خوردیم. خلاصه ما هم که در جمع همین ۱۵ نفر بودیم به زندان ۲۰۹ اوین که هیآت مرگ در همانجا مستقر بود رفتیم. البته حین عبور این پاسداران جنایتکار در کنارمان لغز می خواندند وقتی بیک راهروئی در همان ۲۰۹ که نزدیک اتاقهای هیآت مرگ بود رسیدیم گفته شده برای لحظاتی همینجا بنشینید سید مرتضی همانطور که گفته بود در کنار من قرار داشت و از زیر چشم بند مانیتور میکرد که چه خبر است؟! با تکان دادن من و با پچ پچ کنان به من فهماند از زیر چشم بند به پاهایش نگاه کنم وقتی بپاهایش نگاه میکردم. دیدم دارد با تکان دادن پاها بصورت خیلی آرام مرس میزند! من تازه فهمیده بودم که اینجا زندان ۲۰۹ اوین است و پاسدارهای بند را نشان میداد و میگفت که بچه ها را بداخل اتاقهای هیآت مرگ می برند.حدودا ۲۰ تا ۲۵ متر تا اتاقهای هیات مرگ فاصله داشتیم. و همانطور از زیر چشم بند نگاه میکردیم و می دیدیم بچه هایی که با آنها برخورد می شود عده ای به زیر زمین ۲۰۹ برده می شوند و عده ای دیگر در همان زندان ۲۰۹ به سلولهای انفرادی البته هر چند نفر در یک سلول ۲ در ۱.۵ متری که در سال ۶۰ در همین سلولها به مدت یک سال زیر بازجوئی بودم. همینطور سید مرتضی مورس میزد و آرام و قرار نداشت،که نا خود اگاه یکی از پاسدران بند فهمید که بلافاصله سید مرتضی را از جمع مان بیرون کشید و بدون اینکه به هیأت مرگ ببرد کشان کشان و با زدن کابل به سر و صورتش از جلوی ما دور کردند. که بعدا وقتی که در انتظار برخورد با هیآت مرگ بودیم در یک سلول قرار گرفته و با مورس پیگیر قضیه شدیم که سر سید مرتضی چه بلائی آمد و آیا کسی از او خبر داردیانه؟ که بعد از مدتی بچه های آن طرف دیوار از طریق مورس خبر دادند که سید مرتضی را به زندان آسایشگاه که مخوف ترین زندان در اوین بود و ساخته و پرداخته لاجوردی جلاد بود در یکی از سلولهای انفرادی محبوس کردند و دارند رویش کار میکنند یعنی اینکه زیر شدیدترین شکنجه ها رفته بودکه بعد بخاطر آن ماجراجوئیش که نخواسته بود هیچ اطلاعاتی بدهد، اورا نزد هیات مرگ برده و پس از آن برای بدار آویختن این مجاهد به زیر زمین ۲۰۹ منتقل شدکه روحش شادو درود بر او ، سرانجام نوبت خودمان رسید و بداخل اتاق هیآت مرگ رفتیم وقتی گفته شد اتهامت چیه ؟ ! با زبان بی زبانی و از یک طرف وحشت سراپایم را گرفته بود و انگار خودم نیستم در جواب گفتم من هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران هستم ، البته قبل از همه اینها وقتی وارد شدم دیدم یعنی چند نفر آخوند ویک نفر غیر آخوند یعنی عبا و عمامه نداشت. لباس معمولی پوشیده بودبحث شدیدی است که در این اتاق آخوند نیری و آخوند رئیسی و آخوند پور محمدی و یک نفر دیگر که با لباس شخصی بود بنام اشراقی که دادستان این هیآت بود/ البته بعضی از پاسداران بازجو یا سربازجودر همان اتاق دور و ورش بودند بحث این هیآت این بودکه اشراقی به عنوان دادستان داد میزد و میگفت آخر اینطور که نمی شود اسمت چیه و اتهامت چیه و بعد برای اعدام؟! اما نیری و رئیسی بویژه پورمحمدی میگفتند این دستور امام است .

از دوباره اشراقی جواب داد آخر برادر من دستور و فتوای امام قابل تفسیر وتعبیر است!!

که وقتی من وارد شده بودم بلافاصله ساکت شده بودند اسم و اتهام را از من پرسیدند من هم گفتم من هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران هستم بلافاصله نیری گفت که تو چند تا بچه داری گفتم دوتا !! در جواب گفت آخر تو به بچه هایت رحم نمیکنی ؟! گفتم من عین حقیقت را گفتم مگر شماها را ارتجاعی نمیگویند ؟ ولی من همان جمهوری اسلامی ادا میکنم!! که بلافاصله دستور داد ببرید ایشان را ، بعد از همین برخورد مرا و دو نفر دیگر از بچه هایمان را در یک سلول انفرادی پیش هم قرار دادند.

وقتی که دیدم این برادرانی که پیش من آمدند و در یک سلول قرار گرفتیم یکی از آنها را که هم بندم بود می شناسم ! ایشان مجاهد علی صدیقی بودو اهل شاهرود و یکی از دانشجویان دانشگاه تهران بود که آنهم حکمش ابد بوداما نفر دیگر در این سلول انفرادی شخصی بنام محمود دوراندیش بودکه ایشان جزء ۱۰ ۱۵ نفر عملیاتی مشهد بودند که ایشان را به زندان اوین منتقل کرده بودند . این برادرمان بچه زاهدان بودو ارادت خاصی نسبت به سازمان داشت و در بحبوحه اعدام که با او هم یکبار برخورد شده بود ومثل ما فعلا در سلول نگهداری می شد. در همان حال و احوال و شرایط اعدام ورزش روزانه خود را میکردو آنقدر روحیه اش بالا بود که وقتی من و علی صدیقی ایشان را که به آن روحیه بالا میدیدم واقعا جا خورده بودیم که چه چهره هایی در این زندان وجود دارد که هنوز بایستی از آنها درس مبارزه را بیاموزیم . این برادرمان آنقدر از برادر مسعود و خواهر مریم وصدق و فدایشان در فراز و نشیب مبارزه حرف میزد که ما شگفت زده می شدیم !! و این دو سه روز ی که در این سلول بودیم فقط موارد تماس با همان «« مورس»»‌و بازدن یک سکه یا سنگ کوچک به دیوار مرس میزدیم و اطلاعات حاصله را از تمامی بچه ها کسب و همانطور به سلولهای بغل دستی خودمان منتقل میکردیم، یادم می آید صدای کوبیدن سکه ها در هر سلول یک اوضاع غیر متعارف بوجود آورده بود ودر آن وضعیت که پاسداران فقط به فکر اعدام بچه ها بودند اهمیتی روی این موضوع تماس ما نمیدادند بعداز چند روزی یکی از پاسداران یا بازجویان آمد دم درب سلولمان من و علی صدیقی را برای بردن مجدد به دادگاه فراخواند. من وعلی با محمود خداحافظی کردیم و از سلول خارج شدیم . از دوباره ما را جلوی اتاق همان هیآت مرگ و در یک راهروئی نشاندند. یکی از این بازجویان از طریق دادگاه یک برگ کاغذ نوشته شده را به علی صدیقی داد. من هم از زیر چشم بند سوک می زدم ولی نمدانستم چه چیزی هست بعد از نیم ساعت از دوباره آن بازجو آمد بالای سر علی و نگاهی به نوشته های علی انداخت و گفت چطور شد؟! حالا که این اوضاع را دیدی کف روی آب شدی؟! من در لحظه تعجب کردم و با خودم گفتم این برگه چه بود؟! وعلی چه چیزهایی را در آن پر کرد؟!‌ و چرا این بازجو با علی چنین برخوردی کرد؟!‌در لحظه علی از آن صندلی دسته دار بلند شد و با صدای بلند گفت من داشتم یک تستی میکردم. بدان و آگاه باش که هیچ موقع کف روی آب نخواهم شد و خیلی عصبانی شده بودو بلافاصله پیش همان بازجو آن ورقه را که پر کرده بود پاره و خورد و ریز کردوبپایش ریخت وبعد ازطریق بچه ها فهمیدم علی را برای اعدام به زیر زمین زندان ۲۰۹ بردند و بسوی حلقه های دار شتافت یادش گرامی !! رفتم پشت سرش قرار گرفتم و با دست نوازش به پشتش به او گفتم مسعود چرا چشم‌هایت اشک‌آلود است؟! خوب این راهی است که همه‌مان انتخاب کرده‌ایم، چرا این‌قدر نگرانی؟ با چه کسی حرف می‌زنی؟! در همان لحظه، مسعود با نگاه اشک‌آلود برگشت و گفت: من دارم با ستاره‌های آسمان درد و دل می‌کنم و این اشکی که تو می‌بینی، اشک شوق است!

در لحظه، با کمی مکث، ناباورانه و ناگهانی جا خوردم و گفتم: خدایا چه چیزی می‌شنوم؟! رعشه‌ای بر اندامم نشست. از ناتوانی در درک این لحظه، از درگاه خدای متعال طلب عفو و استغفار کردم. به‌عینه معنای حقیقی «مسلخ عشق» را در وجود یک مجاهد درک می‌کردم.

مجاهد شهید مسعود مقبلی

مسعود ادامه داد: من به آرزویم رسیدم. چند ساعتی بیشتر تا پروازم نمانده. اگر تو زنده ماندی، این پیام عاشقانه مرا به تمامی مجاهدین، به‌ویژه به راهبران عقیدتی‌ام برسان. در همان لحظات، اسم چند نفر دیگر از بلندگو خوانده شد. سکوت مرگبار بند را فرا گرفته بود. ناگهان مسعود با شور و شوق بغلم کرد و گفت: «آخ جون! اسم منو هم خوندن

تمامی بدنم دگرگون شد. نمی‌دانستم چطور از مسعود خداحافظی کنم و تا کجا بدرقه‌اش کنم. فضا پر از دلهره، اضطراب، هیجان و عشق بود. این‌بار، مسعود به من دلداری می‌داد. با خنده و چشمان اشک‌آلودش همه را بوسید، حتی به بچه‌های غیرمذهبی هم دلداری می‌داد. آن‌ها هاج و واج نگاهش می‌کردند؛ دهان‌ها باز، پر از تعجب، ناتوان از درک واقعیت یک مجاهد خلق.

مسعود مقبلی از قهرمان شهید در زنجیر ارتجاع خونریز خمینی

مسعود مقبلی، پسر عزت‌الله مقبلی، یکی از دوبلورهای برجسته و کمیک رادیو و تلویزیون ایران بود. بعد از اعدام مسعود، پدرش درجا سکته کرد و از دنیا رفت. مسعود یکی از صدها نمونه بود. حتی از زندان گوهردشت خبر می‌رسید که بچه‌ها را گروه‌گروه به سوله‌ای می‌برند و اعدام می‌کنند

پایان کتاب:

بعد از نشستی که با ما داشت و در حین بدرقه، وقتی می‌خواست بیرون برود، ناگهان برگشت و گفت: «یک چیز یادم رفته.» همه با تعجب نگاهش می‌کردند. رفت به اتاقی که تواب محمدرضا عطایی زیر پتو مثل همیشه خواب بود. بیدارش کرد، بوسیدش و گفت: «محمدرضا، خداحافظ. من… من تا لحظاتی دیگر به آرزویم خواهم رسید. لطفاً سلامم را به برادر مسعود و خواهر مریم برسان.» دوباره او را بوسید و از بند برای اعدام خارج شد.

صحنه‌ای تکان‌دهنده بود. پس از آن، هیچ‌کس عطایی را به رسمیت نمی‌شناخت. خودش هم منزوی شد، با کسی حرف نمی‌زد. تواب شدنش اوضاع روانی‌اش را به‌هم ریخته بود. احساس می‌کرد دیگر جایی در جمع ندارد.

بلی، در پایان ماجرا، خاطراتی که فشرده بیان کردم، و با تاکتیکی جانم را حفظ کردم، اما نمی‌دانستم فاصله‌ام با استراتژی اصلی چقدر زیاد است. با عذر تقصیر، در کوی و برزن، با خنده‌ای بر چهره اما نفرین‌شده در درون، زندگی را ادامه دادم. اکنون که این نوشته‌ها را به کاغذ سپرده‌ام، شاید دین خود را ادا کرده باشم. شاید این صیقل ایدئولوژیکی بتواند مرا آرام کند و بار ناگفته‌ها را زمین بگذارم.

باشد که در پیشگاه حضرت حق، راهبران عقیدتی‌ام، و جمع مجاهدین، باقی بمانم. بلی، آنان که طناب دار را بوسیدند، در آستانه جهاد اکبر از تمامی تمایلات گذشته عبور کردند. اما من اسیر نفس اماره‌ام شدم؛ من که باید پرواز را می‌دیدم، در چنبره ترس و دودلی ماندم.

آنان وصال را چشیدند، من به تاکتیک نفس آویختم. هنوز زیر بار نفس لوامه، هنوز صیقل می‌خورم، به امید آن که روزی نفس مطمئنه شوم.

بلی، «در مسلخ عشق» چنین بود

و اما این صیقل، همچون باران پاییزی، در تلاطم درون، در زندان خویش، نجوا می‌کنم. هنوز خواب رؤیایی دارم از فردایی آزاد. اما می‌دانم که سراب است. عبور از آن دوران، عبور از نسل بی‌پرواز ما بود

تو، که جام شوکران را نوشیدی، به آگاهانه‌ترین شکل، از کنارم پر کشیدی

سوگند به اشک مادر، سوگند به خون‌های عشق، بگو در آن سوی زندگی، آیا هنوز آرمان‌داری؟ آیا از گورهای بی‌نام و صدای ضجه‌های مادران خبری داری؟

بدان که پس از رفتنت، چشم‌های تقویم خوابید. سیاهی شب چشمان ما را ربود. هنوز سپیده صبح، تأخیر را ترجیح می‌دهد

در این جامعه‌ی فروپاشیده، ریشه‌ی بحران‌ها، در ناکارآمدی و زن‌ستیزی رژیم آخوندی است. پاسداران عمامه‌دار و بی‌عمامه، هنوز از این جنایت به خود می‌بالند. اما زمان، آرام و نحیف، این افسانه پوسیده را با خود خواهد برد. آنان که به ریسمان پوسیده چنگ می‌زنند، راهی جز سقوط ندارند

و اما اسامی کاروان شهیدان بند ابدی:

جعفر اردکانی، جابر حبیبی، علیرضا حاج صمدی، هادی بیگی، محمد قدرت آبادی، جواد گرجی نیا، یحیی شهیدی، سید مرتضی میرمحمدی، مسعود رشتچیان، سعید ملکی انارکی، مجید ملکی انارکی، قاسم مشکوری، احمد روح پرور، علیرضا سلوکی، اکبر کریمی، علیرضا کشمیری، ابراهیم رویحی، سید حسن حسینی، حمید قبادیان، عبد الرسول سی‌سختی، حسین مجد الحسینی، حمید کاولی، وحید سعیدی نژاد، سعید رئیسی، محمود عبادی، محمد حسین کوچکی، ابراهیم حبیبی، حسام‌الدین شیبانی، داریوش بهرامی، کورش رضازاده، حبیب بیابانگرد، علی احمدی، بهرام سلاجقه، حبیب مسکینی، حسین فتحی، موسی موسی خانی، داود کریم‌آبادی، رضا ترشیزی، رحیم پورزحمت، داود بخشنده، محمد ستاری، حسینعلی حاتمی (امیر)، مسعود مقبلی، فرشید نعمتی، امیر عبداللهی، مجید عبداللهی، غلامرضا کاشانی، امیر تعاونی، غلامرضا یکه، جواد سگوند، سید علی فرد سعیدی (عمو علی)، کریم جلالی، ناصر رحمانزاده، مجتبی تقی‌زاده، محمدرضا علیرضایی، حسین مزرعی، حسن امین‌آبادی، مسعود خسروآبادی، محسن عبدالله‌زاده، فرهاد جره، جعفر حریری، علی طاهری، صفر پیروز رام، محمدحسین رجبی، حسین قاضی، حجت معبودی، سید احمد سعیدی، حافظ عباسی، منصور راهی، همایون آزادی، فریدون کریمی، عباس پیروزی، جابر انصاری، صمد فرقانی، احمد عاملی، فرشاد صدیقی، رشاد صدیقی، ناصر احمدی، علی غلامی، عثمان بختیاری، کمال کلاهکی، مهیار مقدی رشتی، علی محمدی، حمید ستارنژاد، محمد حسین بهرامی، سید محمد سید احمدی، ابراهیم بیغلوش، اکبر دهقانی، اسماعیل بیگدلی، اسماعیل جلودار، حمید …، قربان …، ستار کیانی، ناصر ایمانی، رسول سراج.

و شماری از غیرمذهبی‌ها:

بهمن قنبری، ابوالقاسم افرائی، مصطفی صادقی، علی حسین‌زاده، سید محمدعلی بابایی، رحیم شمس، داریوش گلی‌پور، علی صدری، علی صدرائی، حسین صدرائی، کامبیز گل‌چوبیان، کمال صدرزاده، محمد سعید حدادی مقدم، حبیب‌الله سایبانی، جعفر مقامی، رضا عصمتی، حمید حیدری، علیرضا تشید، منصور جهانگیری، مجید سمیاری، مهدی مهرعلیان، انوشیروان لطفی، پرویز رستم علی‌پور، منوچهر سرحدزاده، جهانگیر بورعلی، تیمور راوندی، علی خاوندی، صمد اسلامی، همایون آزادی، نظام‌الدین …، شهریار …، کاظم خوشابی، … صباغیان، سیف‌الله غیاثوند.

و دیگرانی که نام‌شان در حافظه نمانده اما یادشان جاودانه است.

سخنِ آخر

ما در این صفحات، به‌عوضِ شعار، از «حقیقتِ زیسته» گفتیم؛ از سلولی که گوش داشت، از زیرزمینی که فریاد می‌خورد، از آموزشگاهی که به بچه‌ها تیر خلاص یاد می‌داد، و از شبی که عدالت هم اعدام شد. این‌ها روایت‌های یک نفر نیست؛ خاطرهٔ یک نسل است.

اگر از ما بپرسند دستاوردِ این رنج چه بود، پاسخ ساده است: «ماندنِ حقیقت». نام‌هایی که بر دیوار ماند، ترانه‌هایی که آهسته در بند خوانده شد، و پیمانی که هنوز جاری است. ما زنده ماندیم تا بنویسیم و شهادت بدهیم؛ تا هیچ‌کس نتواند بگوید «نشد» یا «نبود».

رحیم تقی پور در مسلخ عشق

این کتاب با حسرت هم نوشته شد و با امید هم. حسرتِ آنان که رفتند و ندیدند؛ امیدِ آنانی که مانده‌اند تا بسازند. گاهی در میانهٔ راه، آدم از خودش ناامید می‌شود، می‌لغزد، با نفسِ لوّامه دست‌به‌گریبان می‌گردد؛ اما همین نوشتن، همین سفرِ دوباره به سلول‌ها، صیقلی است که شاید روزی ما را به «نفس مطمئنه» نزدیک کند.

رحیم تقی پور در مسلخ عشق

اگر این سطرها در دلِ شما جرقه‌ای زد—جرقهٔ یاد، غیرت، یا اشک—رسالتش را انجام داده است. ما در مسلخ عشق یاد گرفتیم «ایستادن» هزینه دارد، اما بی‌قیمت نیست؛ میراث است. میراثی که باید دست‌به‌دست شود؛ از سلول‌های بی‌پنجره تا کلاس‌های روشن، از بندهای قدیم تا کوچه‌های امروز.

راه ادامه دارد. نام‌ها را تکرار کنید، داستان‌ها را بازگو کنید، و بگذارید ستاره‌هایی که روزی با آن‌ها دردِ دل می‌کردیم، همچنان راه را نشان بدهند. این، سهم ما از تاریخ است؛ امانتی که تا روز آزادی روی دوش‌مان می‌ماند.

نویسنده شهرام بهزادی

Leave a Reply

Discover more from افشای یاران شیطان

Subscribe now to keep reading and get access to the full archive.

Continue reading