افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان

افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان
افشاگری‌ها

کتاب: بهار نافرجام – روایت‌هایی از زندان، شکنجه، و ایستادگی نسل انقلاب در لاهیجان- باز تنظیم وتحریر شهرام بهزادی


به روایت اکبر کاظمی

مجاهد خلق اکبر کاظمی اشرف ۳

آنچه در این صفحات می‌خوانید، روایت زنده‌ی نسلی است که بهار را در مشت گرفت، اما گل‌هایش را پیش از شکفتن، با گلوله و شکنجه به خاک سپردند. این کتاب، نه فقط خاطرات یک جوان انقلابی از شهر لاهیجان است، بلکه پرتره‌ی صادقانه و بی‌پیرایه‌ای‌ست از رؤیاهایی که قرار بود جامعه‌ای آزاد، انسانی و آباد بسازند، اما در سیاهی استبدادی تازه، نافرجام ماندند.

اکبر کاظمی، نوجوانی از دل مردم شمال، در نوجوانی وارد مسیر آگاهی و انتخاب شد. او نه زندانی سیاسی حرفه‌ای بود و نه فرزند یک چهره سیاسی. او مثل هزاران نوجوان دیگر، فقط خواست که آزاد بیندیشد، آزاد انتخاب کند و با نسل خود برای آزادی تلاش کند. همین «خواستن» کافی بود تا به جرم انتشار نشریه، شرکت در جلسه، همدلی با مظلوم، و حتی حاضر بودن در مدرسه‌ای که مورد حمله حزب‌اللهی‌ها قرار گرفت، دستگیر شود، و همان‌جا در سیزده‌سالگی، مزه‌ی مشت و باتوم را بچشد.

اما این روایت، فقط راوی رنج نیست. «بهار نافرجام» روایتی است از وفاداری، از خاطرات مقاومت در زندان، از شکنجه‌هایی که اراده‌ها را نشکست، از مردان و زنانی که با وجود همه وحشی‌گری‌های خمینی و جلادانش، ایستادند و رازدار ماندند. از میليشیاهای آرمان‌خواهی که به نسل مسعود رجوی پیوستند و برای خلق، آینده‌ای متفاوت ساختند.

این کتاب، در عین وفاداری مطلق به خاطرات واقعی و روایت‌های راوی، به زبان و ساختاری بازنویسی شده که بتواند امروز نیز مخاطب را درگیر کند، با او همراه شود، و تصویری زنده از آن سال‌های خونین بسازد. از آن روزهایی که خمینی، با وعده‌ی خدا، دروغ و مرگ را بر مردم تحمیل کرد، و جوانانی چون اکبر، با جان و باور خود در برابر این جبر ایستادند.

با هر کلمه‌ای که می‌نویسم، می‌کوشم امانت‌دار این نسل باشم.
این «بهار نافرجام» اگرچه شکست خورد، اما دانه‌های امید را در دل خاک به یادگار گذاشت.
امروز، آن دانه‌ها دوباره دارند جوانه می‌زنند…

مصطفی نیکار
بهار ۱۴۰۴



فصل اول – رؤیایی که با چماق شکست

روایتی از زبان اکبرکاظمی

خیلی چیزها از یادم رفته، اما صحنه‌ی آن روز را با همه بوها و صداها هنوز به‌خاطر دارم.
سال ۱۳۵۸ بود، تازه چند ماهی از انقلاب گذشته بود. مردم هنوز شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» را در دهان داشتند، اما آنچه در خیابان‌ها می‌دیدیم، چیزی جز ریش و چماق نبود.
آن روز در یک گردهمایی مربوط به فداییان خلق شرکت کرده بودم؛ هزاران نفر آمده بودند، جوان، دانشجو، کارگر، زن و مرد، با امید. هنوز نوجوان بودم، اما مثل خیلی از هم‌نسلانم، دنبال حقیقت می‌گشتم، دنبال آن آرزویی که نامش را انقلاب گذاشته بودند.

سخنران روی سِن بود که از انتهای صف، صف شکست. اول خیال کردیم درگیری ساده‌ای‌ست، اما لحظه‌ای بعد دیدم جماعتی با چماق، زنجیر و حتی صندلی شکسته به‌سمت جمعیت هجوم آوردند.

اعترافات دیرهنگام پدیده چماقداری درنظام ولایت‌فقیه


باورم نمی‌شد؛ هنوز بوی دود میدان ژاله از ذهنم پاک نشده بود، هنوز صدای شعار علیه ساواک در گوشم زنده بود، اما این بار، سرکوب نه از ارتش شاه، که از کسانی می‌آمد که «حزب‌اللهی» صدایشان می‌کردند.

مردی با صورت سیاه‌بسته، چماقش را بلند کرد و به سر پسر دانش‌آموزی کوبید. صدای فریاد جمعیت، گریه یک دختر، و هجوم مضروبین… همه‌چیز به‌هم ریخت. یکی را گرفتند، چماق از دستش گرفتند، ولی بعد آزادش کردند. چرا؟ چون آن‌ها پشت‌شان به کسی گرم بود. بعد‌ها فهمیدم آن کسی که پشت همه این چماقداران بود، کسی نبود جز حزب جمهوری اسلامی و خود بهشتی، سرسپرده‌ی خمینی.

من آن روز را به‌عنوان نقطه پایان رؤیایم از انقلاب به‌خاطر دارم.
تا آن روز هنوز دلم به خمینی خوش بود، اما از آن به بعد، سؤالاتم زیاد شد. چرا کسانی که وعده آزادی دادند، حالا با چماق و زنجیر، مردم را می‌زنند؟ چرا چهره‌هایی مثل خلخالی، با کُلاش در دست، نماینده‌ی خدا شده‌اند؟ چرا کردستان را به خاک و خون می‌کشند؟ چرا هر که مخالف است، مزدور است یا مهدورالدم؟

اعدامهای دستجمعی در کردستان توس خلخالی

من کم‌کم از جماعت حزب‌اللهی فاصله گرفتم. در مدرسه، در خیابان، در جمع‌های کوچک روشنفکری، دنبال جواب بودم. از رادیو و تلویزیون چیزی دستم نمی‌آمد؛ نه خبری از شوراها بود، نه آزادی احزاب، نه احترام به اقلیت‌ها. فقط سانسور بود و شعار.

وقتی آیت‌الله طالقانی فوت کرد، انگار تمام امیدم هم با او دفن شد. او برای ما نماد عقل و وجدان انقلاب بود؛ کسی که به کردستان رفت، با مردم نشست، حرف زد، با زبان قانون سخن گفت. بعد از او، دیگر نه قانون ماند و نه عدالت.
همان‌موقع شنیده شد که حتی پدر طالقانی را هم ترور کرده‌اند. مردم در خیابان شعار می‌دادند:
«
بهشتی، بهشتی، طالقانی را تو کشتی!»

در همان روزها، آرام‌آرام به مجاهدین خلق علاقه‌مند شدم.


در ۱۴ سالگی دیگر کاملاً مجاهد شده بودم. نه رسماً عضو، اما قلباً و عملاً همراه‌شان بودم؛ نشریه می‌خواندم، در جلساتشان شرکت می‌کردم، کمک مالی می‌دادم، و از همه مهم‌تر: فهم سیاسی‌ام را از آن‌ها می‌گرفتم.

برادرم، که دانشجوی انقلابی بود، از اولین کسانی بود که به مجاهدین پیوست. دیدن تعهد و روشن‌ضمیر بودن او، دلگرمی‌ام شد. در مدرسه، با دوستان مجاهدی کار می‌کردم. تا اینکه اولین بار دستگیر شدم.

مجاهد شهید مجید کاظمی

یک روز، حوالی ظهر، مدرسه‌مان توسط نیروهای حزب‌اللهی محاصره شد. آن‌ها، با دستور از بالا، آمده بودند تا جوانان مجاهد را ساکت کنند. ساعت یک‌ونیم که زنگ مدرسه خورد، و بچه‌ها بیرون آمدند، آن‌ها مثل دسته‌ی وحوش ریختند سرمان. با چماق، مشت، لگد، و کابل افتادند به جان‌مان.

چهارده نفرمان را گرفتند. خون از بینی و دهان بچه‌ها جاری بود. خودم هم از ناحیه سینه و کلیه چنان ضربه خورده بودم که نمی‌توانستم درست نفس بکشم. ما را انداختند داخل خودرو و بردند کمیته باقرآباد؛ جایی که تازه فهمیدم آغاز جنگ داخلی علیه مردم و مجاهدین همین‌جاست؛ نه در جبهه، بلکه در دل مدرسه‌ها، کلاس‌ها، کوچه‌ها و مغزهای خاموش‌شده.

و من فقط چهارده سال داشتم.


فقط چهارده سال…

فصل دوم – ورود به سیاهی

در خودرویی که ما را انداخته بودند، صداها درهم شده بود. صدای فریاد، گریه، تقلا، و حتی صدای لگدی که به پشت یک نفر می‌خورد و ناله‌اش که به هوا می‌رفت.
اما از همه بلندتر، صدای درون خودم بود. یک سئوال:


چطور رسیدیم به اینجا؟

تا همین یک سال پیش، همین پاسدارهایی که حالا یقه‌مان را گرفته بودند، با ما در خیابان‌ها شعار می‌دادند.
«
مرگ بر شاه«
«
زندانی سیاسی آزاد باید گردد«
اما حالا، خودشان جلاد شده بودند. نه از ساواک خبری بود، نه از فرماندهان ارتش شاهنشاهی. این‌ها خودشان بودند؛ برخی ها هم فرزندان دیروز انقلاب، شکنجه‌گران امروز.

ما را به ساختمانی منتقل کردند که روی سردرش نوشته شده بود: «کمیته انقلاب اسلامی – باقرآباد».
نامش رسمی بود، اما آنچه درونش در جریان بود، چیزی شبیه سیاه‌چال‌های قرون وسطی بود.

وقتی وارد شدیم، چشم‌هایمان را نبسته بودند، چون آن‌قدر ضرب خورده بودیم که قدرت نگاه‌کردن نداشتیم.


یکی از بچه‌ها، بینی‌اش شکسته بود. صورت یکی دیگر کبود بود. خون، به یقه لباس‌های هنرجویی‌مان نفوذ کرده بود. من نفس‌نفس می‌زدم، درد شدیدی در سمت چپ پهلویم بود.

وارد یک راهروی تاریک شدیم. از آنجا، ما را یکی‌یکی به اتاق‌هایی بردند که از همان لحظه‌ی ورود، بوی عرق، خون و تحقیر انسان در آن پیچیده بود.
مردی با لباس سبز لجنی و ریشی نتراشیده جلو آمد. با صدای خشن گفت:
–
شماها نوچه‌های منافقین هستید؟
کسی چیزی نگفت. دوباره فریاد زد:
–
بگو ببینم کدومتون پول می‌گرفتید از سازمان؟ کی رهبرتونه؟

من هنوز در شوک بودم. مگر می‌شد با یک نوجوان ۱۴ ساله چنین برخوردی کرد؟ مگر من چه کرده بودم؟ فقط در یک مدرسه درس خوانده بودم، نشریه خوانده بودم، و به جای خمینی، به حقیقتی دیگر باور پیدا کرده بودم. همین؟ آیا این جنگ، جنگ با اسلحه بود یا با اندیشه‌ها؟

سکوت ما خشم آن‌ها را بیشتر کرد. یکی از پاسدارها کابل را برداشت و گفت:
–
اگه حرف نزنی، همین جا می‌میری، کسی هم خبردار نمی‌شه.

آن لحظه بود که فهمیدم: جنگ داخلی، رسماً آغاز شده.
جنگی که دشمن نه خارجی بود، نه از فرسنگ‌ها دور. دشمن از همان خانه‌ها آمده بود. از همان کوچه‌ها، از همان همکلاسی‌ها. با ریش و لباس نظامی، و با نفرتی که فقط از خمینی ویک حکومت دینی او برمی‌آمد.

ما را شبانه به سلولی منتقل کردند. سلول سرد بود. دیوارهایش از رطوبت خیس، و کف زمین سیمانی و خشن. در گوشه‌ای نشستم. بچه‌ها یکی‌یکی آمدند. همه زخم‌خورده.
اما کسی ناله نکرد. کسی التماس نکرد.
ما آن شب، چیزی را آموختیم که در هیچ کتابی نبود: این‌که مقاومت، از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که اولین ضربه به حقیقتت وارد می‌شود، نه به بدنت.

آن شب، صدای ناله از سلول‌های دیگر می‌آمد. کسی را می‌زدند. کسی را فریاد می‌زدند. برخی ها سعار درود بر مسعمود رجوی سر میدادند.

گاهی اسم یک فرمانده مجاهد را می‌پرسیدند. گاهی می‌گفتند: «مسئولت کجاست؟»
من آن شب، در آن تاریکی، برای اولین‌بار نام مسعود رجوی را با وحشت و ترس شنیدم؛ اما در دل، روشن شدم.

آن شب، خواب نرفتیم. چشم‌ها بسته نبود، اما تاریکی، خودش همه‌چیز را پنهان کرده بود.
ما از مدرسه آمده بودیم، اما حالا، در جبهه جنگی بودیم که خمینی علیه خلقش آغاز کرده بود.

فصل سوم – بازجویی؛ میدان مین بی‌صدا

نزدیک صبح بود که در سلول باز شد. نوری که از راهرو می‌تابید، چشمم را زد. صدای چکمه‌ی سربازی، و فریاد کوتاه پاسداری که گفت:
–
پاشو! نوبت توئه.

به‌سختی ایستادم. بدنم از شب پیش کبود بود. هنوز نفس‌تنگی داشتم. سینه‌ام می‌سوخت. نمی‌دانستم کجا قرار است مرا ببرند، اما حس درونی‌ام می‌گفت که دیگر خبری از حرف‌زدن و نصیحت نیست؛ این بار، نوبت شکستن بود.

مرا از راهروی باریک، که بوی خون و گند تعفن انسانی در آن پخش بود، به اتاق کوچکی بردند. اتاق، بدون پنجره بود. تنها نوری که می‌تابید، از لامپ زرد و سوسوزنی بود که از سقف آویزان بود. در گوشه اتاق، میز کوچکی بود با سه مرد: یکی که دفتر در دست داشت، چیزی یادداشت کرد. صدای خش‌خش قلمش روی کاغذ، در سکوت سنگین اتاق، شبیه تیغی بود که روی پوست کشیده شود.

پاسداران ودژخیمانی که بازجوئی وشکنجه میکردند

مرد پشت میز به‌نرمی، اما سرد گفت:
–
اسمت؟

جواب ندادم. هنوز چیزی نگفته بودم که مرد سوم قدمی به جلو آمد. آرام، بی‌صدا. انگار دیوار جابه‌جا شده باشد. در چهره‌اش هیچ چیز نبود. نه خشم، نه رحم. فقط یک خالیِ بی‌انتها.

مرد پشت میز تکرار کرد:
–
اسمتو بگو.

نگاهش کردم. چشم‌هایش از زیر نور لرزان، سایه‌دار شده بود. گفتم:
–
هر چی لازمه خودتون می‌دونید.

سومی ناگهان حرکت کرد. ضربه‌ای سریع به گوشم زد. نه آن‌قدر شدید که بیفتم، اما کافی که گوشم سوت بکشد و تعادلم بهم بخورد. بعد، باز همان سکون. همان نگاه.

مردی که می‌نوشت، آرام گفت:
–
ثبت کن: مظنون همکاری با گروهک. مظنون به فرار. مظنون به آموزش.

پشت میز، بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
–
همین اول کار بدون که اینجا، کلمه‌ها قیمتی دارن. یا با اراده خودت می‌گی، یا با زبان ما ازت می‌گیریم.

و لامپ زرد، دوباره لرزید.

 دیگری پرسید:
–
اسمت؟
–
اکبر… اکبر کاظمی.

مکث کرد.
–
چند سالته؟
–
چهارده.

برای لحظه‌ای لبخند کجی زد. نگاهی بین آن‌ها رد و بدل شد. یکی‌شان با پوزخند گفت:
–
چهارده ساله‌ها حالا نشریه پخش می‌کنن؟ جلسات مخفی می‌رن؟ جاسوس می‌شن واسه منافقین؟

سکوت کردم. نمی‌دانستم جواب بدهم یا نه. می‌دانستم هرچه بگویم، بر ضد خودم استفاده می‌کنند.

– برو بایست کنار دیوار.

ایستادم. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای شلاقی آمد. کابل برق روی پشتم فرود آمد. نفسم بند آمد. زانوهایم لرزید. باز ضربه بعدی. و بعدی.
می‌گفتند:
–
اسم مسئولت رو بگو!
–
کجا نشریه می‌گرفتی؟
–
کی بهت گفته با سازمان کار کنی؟

فریاد نمی‌زدم. درد داشتم، اما بیشتر از درد، چیزی در من بیدار شده بود. در آن لحظه، حس کردم من و آن مردانی که سال‌ها پیش در ساواک شکنجه شدند، حالا در یک مسیر ایستاده‌ایم. این‌بار اما، شکنجه‌گر نه ساواکی بود و نه خارجی؛ این‌ها خودشان را پاسدار انقلاب می‌نامیدند، اما واقعیت این بود که انقلاب را دزدیده بودند.

بعد از چند دقیقه، باز مرا نشاندند. یکی‌شان با تشر گفت:
–
گوش کن بچه! اگه الان حرف نزنی، می‌فرستیمت اوین. اون‌جا بچه‌هاتون رو زنده زنده دفن می‌کنن. مثل اون دخترک مجاهد که جلوی چشم ما سیانور خورد. می‌خوای تو هم اون شکلی بشی؟

من چیزی نگفتم. اما در درونم، انگار آن دختر را می‌دیدم. دختری که نامش را نمی‌دانستم، اما از جان گذشته بود، برای آرمانش، برای صداقتش، برای مردمش ، برای آرمانش ، برای سازمانش ، برای مسعودش. و همان لحظه، من هم در دل، به‌خود قول دادم: نه نامی می‌برم، نه رازی می‌دهم، نه لب باز می‌کنم

. even if they bury me

حتی اگر مرا دفن کنند —      

خمینی با پاسدارانش یک جنگ داخلی بر ما وخلق ما تحمیل کرده بود ولی ، آن‌ها نمی‌دانستند که ما، نسل آرمان بودیم. نه حرفه‌ای، نه سازمان‌داده‌شده، اما با دل‌هایی روشن و دست‌هایی پینه‌بسته. آن‌ها نمی‌فهمیدند که یک نوجوان، وقتی حقیقت را بشناسد، دیگر با کابل و باتوم نمی‌شکند.

بعد از بازجویی، مرا به سلول برگرداندند. بچه‌ها نگران نگاهم می‌کردند. من چیزی نگفتم. فقط نشستم و به دیوار خیره شدم. دیواری که پر بود از خط‌خطی، از اسامی:
«
مسعود»، «مینو»، «شهید»، «مقاومت«…

من دیگر آن نوجوان ساده مدرسه‌ای نبودم. حالا، درون این سلول، چیز دیگری در من متولد شده بود.

فصل چهارم – دست‌های بسته، دل‌های باز

ما را که از مدرسه گرفتند، کتک‌خورده، کبود، و خون‌آلود، به مسجدی بردند که حالا تبدیل شده بود به پایگاه کمیته‌ی انقلاب. ساختمانی که روزگاری برای نیایش ساخته شده بود، حالا اتاق‌هایش بوی خون می‌داد و طنین فریاد از آن بیرون می‌آمد. در دل آن مسجد، ما را به آبدارخانه‌ای بردند که حالا دیگر نه آب می‌داد و نه آرامش؛ شکنجه‌گاه موقتی بود برای چهارده نوجوان مدرسه‌ای.

هنوز از شوک ضرب‌وشتم در مدرسه بیرون نیامده بودیم که مأموران یکی‌یکی به سراغمان آمدند.
می‌گفتند:
–
اسمت چیه؟
اما ما تصمیم‌مان را گرفته بودیم؛ تصمیمی ساده، اما بزرگ.

اولین نفر با صدای آرام گفت:
–
عبدالله عبدالله‌زاده.

دومی هم همین را گفت. سومی، چهارمی، و همین‌طور تا چهاردهمین نفر.
یکی از بچه‌ها که واقعاً فامیلی‌اش عبدالله‌زاده بود، با نگرانی گفت:
–
من چی بگم؟ اگه بگم، لو می‌رم. اگه نگم، شک می‌کنن.

دوستانش لبخند زدند، در همان فضای سرکوب:
–
تو هم بگو عبدالله‌زاده. تو که اصل کاری هستی!

و او هم گفت. ما به یک اسم پناه بردیم، به نامی جعلی که برایمان حکم سنگر داشت. سنگری کوچک در دل جنگی که خمینی به ما تحمیل کرده بود؛ جنگی که نه در مرزها، که در کلاس و کوچه و خانه جریان داشت.

وقتی دیدند با هیچ فریبی اسم واقعی‌مان را نمی‌گوییم، به ترفندی وحشیانه دست زدند. پیراهن‌های ما را بالا زدند. با کاتر و قیچی، پوست پشت‌مان را بریدند. تیز و زخم‌زا.
اما حتی با زخم، کسی اسم واقعی‌اش را نگفت. درد، سوزش، خون… همه بود، ولی غرور ما شکسته نشد.

ساعت پنج عصر، وقتی دیدند هیچ چیز از ما درنمی‌آید، دست از پا درازتر، همان‌طور که آورده بودند، ما را آزاد کردند. نه خبری از صورت‌جلسه بود، نه اعترافی، نه تسلیم. ما شکست نخوردیم، حتی اگر کبود و زخمی از کمیته بیرون آمدیم.

اما این پایان ماجرا نبود.

حدود یک ماه بعد، باز هنگام پخش نشریه مجاهد، در خیابانی شلوغ، یکی از آن حزب‌اللهی‌ها مرا شناخت. تا آمدند دستگیرم کنند، جای فرار نبود. کنار خیابان، چند دقیقه نگهم داشتند، ولی چون ماشین برای انتقال نداشتند، در همان گوشه ایستادم و نقشه‌ای ریختم.

می‌دانستم ممکن است اگر فرار کنم، از پشت گلوله بخورم. اما یک‌باره، با یک پیچ و حرکت مارپیچ، از بین جمعیت فرار کردم. دویدم، درهم، بین مردم، بین مغازه‌ها، با چشمانی که پشت سر را می‌پایید، اما پاهایی که فقط جلو می‌رفت. فرار نکرده بودم از ترس؛ فرار کرده بودم برای ادامه‌ی مقاومت.

آن روز فهمیدم که حتی در خیابان‌های شهر هم، در حال جنگیم.
نه جنگی نظامی، بلکه جنگی روانی، امنیتی، سیاسی—جنگی که دشمن مردم ایران یعنی خمینی برای گرفتن هویت و امید و انتخاب ما راه انداخته بود.

با نزدیک شدن به سال ۱۳۵۹، فضای جامعه روزبه‌روز بسته‌تر می‌شد. دیگر نه فقط مجاهدین، که حتی کسانی که فقط سؤال داشتند، دشمن شناخته می‌شدند. مدرسه‌ها میدان مین بودند، خیابان‌ها کمین‌گاه، و مخابرات‌ها دام.

تا تابستان ۱۳۶۰، هنوز گاهی به مدرسه می‌رفتم. اما ۹ تیر، اتفاقی افتاد که خط جدایی را روشن‌تر کرد.

دستگیری مجدد وچند باره

به شعبه‌ی مخابرات رفته بودم تا تلفن بزنم. در اتاق انتظار نشسته بودم که ناگهان چند نفر از پشت آمدند و دستم را محکم گرفتند. هنوز به خودم نیامده بودم که دیدم دست‌هایم را با طناب بستند و گفتند:
–
بلند شو، منافق! با ما میای.

مرا به پایگاه بسیج بردند. از همان لحظه ورود، بدون هیچ سؤال، با مشت و لگد و نان‌چوکا شروع به زدن کردند. صورت و سینه‌ام پر از خون شد. دهانم تلخ بود، نه از خون، بلکه از این‌که در کشور خودم، با دست خودی، این‌گونه تحقیر می‌شدم.

بعد از چند ساعت، مرا به اتاقی بردند که اسمش را گذاشته بودند «بازجویی».
نشستم. یکی‌شان گفت:
–
این دانش‌آموزه؟ داره تابستونی درس می‌خونه؟
لبخند زدم. با همان صورت خونی گفتم:
–
آره… من دارم ترم تابستونی می‌خونم. شما خودتون نمی‌ذارید ما درس بخونیم. خودتونم که نخوندین!

در لحظه، مشت و لگد دوباره بارید.
اما این جمله، همان‌قدر که دردآور بود، نجات‌بخش هم شد. انگار باهوش‌بازی‌ای نوجوانانه، آنها را سردرگم کرده بودم. بعد از حدود ۶ ساعت، مرا آزاد کردند.

وقتی از پایگاه بسیج بیرون آمدم، چند کیلومتر پشتم را نگاه نکردم. هر لحظه فکر می‌کردم ممکن است دوباره گیر بیفتم.

بین ۹ تیر تا ۱۹ مرداد، پراکنده با دوستان ارتباط داشتم. یکی از خواهران مجاهد، کمک مالی قابل توجهی را به من سپرد و رفت. اما می‌دانستم سایه‌ی تعقیب، مدام دور و بر من است. انگار این جنگ، دیگر برای من شخصی شده بود.

 در نیمه‌شب ۱۹ مرداد، همه‌چیز تمام شد.

جایی که خواب بودم، در سکوت شب، صدای خش‌خش و جابجایی سایه‌ها را شنیدم. تا چشم باز کردم، دیدم شش نفر دورم را گرفته‌اند، با کلاشینکف‌هایشان نشانه رفته به سینه‌ام. دیگر راهی نبود. مقاومت بی‌معنا بود.
دستگیر شدم.

نیم ساعت بعد، مرا به بازداشتگاه سپاه لاهیجان بردند.
جایی که دیگر نه بازی بود و نه فرار؛ جایی که از همان لحظه ورود، فقط می‌زدند.
اول دو نفر، بعد سه، بعد چهار نفر. حتی سؤال نمی‌پرسیدند. فقط می‌زدند.
و من می‌فهمیدم، این بار قضیه فرق دارد؛ این بار آن‌ها اسمم را می‌دانستند.
دو نفر از بازجوها، وقتی گفتند «اکبر»، فهمیدم که اطلاعات‌شان از من کامل است.
آن شب، دیگر شب تعقیب نبود؛ شب جنگ بود. جنگی برای بقا، برای وفاداری، برای ماندن در سمت خلق جنگی که خمینی با بینش ضد انقلابیش طراحی واجرائیش کرده بود .

فصل پنجم – زندان سپاه لاهیجان؛ آغاز تقابل با دژخیمان

از لحظه‌ای که مرا در سپاه لاهیجان تحویل گرفتند، احساس کردم که دیگر هیچ‌چیز تصادفی نیست. آن شب، هیچ سؤالی نپرسیدند، حتی نگفتند جرمم چیست. تنها چیزی که می‌خواستند، له کردن بود؛ له‌کردن کسی که حالا دیگر «شناخته‌شده» بود. اسم من را می‌دانستند. چهره‌ام را از قبل شناسایی کرده بودند. این دیگر مثل بازداشت خیابانی یا کتک‌خوردن از حزب‌اللهی‌ها نبود. این‌جا، زندان رسمی جنگی بود که به‌طور تمام‌عیار از سوی خمینی علیه مجاهدین خلق ایران شروع شده بود.

اول دوتا آمدند. بعد سه تا. بعد دیدم چهار نفر با هم می‌زنند. حتی یک کلمه نمی‌پرسیدند. فقط می‌زدند.
با مشت، لگد، کابل، حتی قنداق تفنگ. یکی‌شان فریاد زد:
–
تو فکر کردی باهوشی؟ فکر کردی دوباره از دست ما فرار می‌کنی؟ اسم واقعی‌تو که می‌دونیم، آدما‌تو می‌شناسیم.

هر ضربه‌شان، مثل چکش روی این حقیقت کوبیده می‌شد که این‌بار نه‌تنها گیر افتاده‌ام، بلکه پرونده‌دار هم هستم. قبل از هر بازجویی، قبل از هر سؤال، می‌دانستم که راه بازی و وقت‌کشی بسته شده. آن‌ها آمده بودند برای درهم‌شکستن.

ساعت‌ها بدون حرف خوردند. فقط خشم بود.
من دیگر از درد نمی‌ترسیدم. اما بدنم جواب نمی‌داد. زانوهایم می‌لرزید. خون، از کنار لبم جاری بود.
یادم نمی‌رود، در همان اتاق، صدای فریاد کسی دیگر هم می‌آمد. فریادی خفه، از اتاق کناری.
بازجو گفت:
–
گوش کن! این صدای بچه‌مَرده‌تونه که از دیروز داره زوزه می‌کشه. شما همه‌تونو یه‌جا می‌ریزیم تو چاه.

آن لحظه، بیش از درد، نفرت را حس کردم. نه نفرت شخصی، نه برای مشت یا سیلی، بلکه برای سیستمی که از خدا و خلق نام می‌برد، ولی از ساواک هم وحشی‌تر عمل می‌کرد.

در ذهنم تصویر همان مسجدی آمد که یک ماه پیش به آن برده شده بودم. آبدارخانه‌ی شکنجه، قیچی و کاتر، خنده‌هایشان، که می‌خواستند با بریدن پوست، ما را بترسانند.
ولی ما نترسیده بودیم.

اینجا هم همان جنگ ادامه داشت. فقط لباس عوض شده بود. مسجد جای خود را به بازداشتگاه داده بود، چماق جای خود را به دستبند فلزی، و خنده‌ی سادیستی‌شان به فریاد بازجویی.

وقتی بازجویی شروع شد، دیگر نه با چماق، بلکه با کلمات می‌خواستند بشکنند.
–
اسم مسئولت رو بگو.
–
با کیا ارتباط داری؟
–
محل نگهداری نشریه‌ها کجاست؟
–
خودتو نجات بده پسر! اینا که رفتن، تو هنوز فرصت داری.

من فقط نگاه می‌کردم. چشم‌هایم خونی و پف‌کرده بود. دندان‌هایم روی هم قفل شده بود.
در ذهنم فقط یک چیز بود:
نکند چیزی بگویم که یک مجاهد دیگر را به قتلگاه بفرستد.

در همان لحظه، به‌یاد خواهر مجاهدی افتادم که چند هفته پیش، با تمام اعتماد، کمک مالی‌اش را به من داد. بدون اسم، بدون خواستن حتی یک تشکر.
او هم می‌دانست ممکن است مرا دستگیر کنند، ولی باز اعتماد کرد.
چگونه می‌توانستم به آن اعتماد خیانت کنم؟

نه، اینجا جای باختن نبود.
اگر قرار بود چیزی از من گرفته شود، تنها جانم بود.
نه اسم، نه آدرس، نه نشریه، نه حتی یک نگاه.

آن شب، در میان نور زرد لامپ، صدای تیک ساعت بازجویی و بوی خون، در سکوت اتاق پیچیده بود.
و من، نوجوانی که هنوز دیپلم نگرفته بود، از درون تبدیل شده بودم به یک سنگر مقاومت.

جنگ داخلی آغاز شده بود، و من، بدون اسلحه، تنها با سکوت و وفاداری، در وسط میدان ایستاده بودم.

فصل ششم – شکنجه‌گاه، تصمیم، و سیم برق

چشم‌هایم تار بود. گوش‌هایم سوت می‌کشید. زانوهایم می‌لرزیدند، ولی باز هم کسی نمی‌پرسید که «حالت خوب است؟«
تنها پرسش‌ها، چکش بودند. تنها پاسخ‌هایی که از من می‌خواستند، خیانت بود.
ده روز پیش، عملیاتی در یکی از پایگاه‌های بسیج انجام شده بود؛ عملیاتی سنگین که پنج بسیجی را در جا کشته بود و نه‌نفر مجروح شده بودند.
من در آن عملیات نبودم. ولی آن‌ها اطلاعات داشتند، و می‌دانستند من هم چیزی می‌دانم. همین کافی بود برای تبدیل شدن به هدف.


مرا به اتاقی بردند—اتاقی بزرگ، حدود چهل متر مربع، دیواری غربی با پنجره‌ای کورشده و کرکره‌دار، بدون دید.
وسط اتاق، میز فلزی و روبه‌رویش پنج صندلی جوش‌خورده، مخصوص بازجویی. صندلی‌هایی که به قصد «در رفتن» ساخته نشده بودند؛ بین پایه‌ها آرماتوری جوش‌خورده بود که پا در آن گیر می‌کرد. هر ضربه‌ی کابل که می‌خورد، ساق پا به آن می‌سایید و پوست را جر می‌داد.
اول یک بازجو آمد. بعد دوتا. بعد سه نفر.
با هر کلمه‌ای که می‌پرسیدند، کابل‌شان هم حرف می‌زد؛ روی پا، روی دست، روی صورت.
کابل‌هایی که سرشان باز بود و سیم فلزی‌شان پوست را می‌درید.

می‌گفتند:
–
کی فرمانده عملیاته؟
–
با کی کار می‌کنی؟
–
کجا جلسه داشتید؟
–
اسلحه از کجا آوردید؟

من ساکت بودم. فقط می‌دانستم که اگر یک کلمه بگویم، تازه آغاز پایان است.
در ذهنم تقلا می‌کردم که چه بگویم؟ همان چیزهایی که خودشان می‌دانند را تکرار کنم؟
اما نه. این اشتباه بود. اگر بگویم «الف»، خودشان را مجاز می‌دانند که از من تا «ی» را بگیرند.

ترس ریخته بود، اما درد باقی بود. یکی‌شان فریاد می‌زد:
–
تو لاغر مردنی، فکر می‌کنی ما خر هستیم؟ ما با منافق سر و کار داریم، نه بچه مدرسه‌ای!
دیگری فریاد زد:
–
اون رهبرت، مسعود رجوی، فرار کرد رفت پاریس! تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ بگو خلاص شو!

نمی‌دانستند، یا شاید نمی‌خواستند بفهمند، که من نه از سر توهم، بلکه از سر آگاهی این‌جا نشسته‌ام.
بازجوی اصلی، که او را «علی‌آقا» صدا می‌کردند، می‌آمد جلو. با دست می‌زد توی گوشم.
صورتم به دیوار می‌خورد.
هر بار.
و گوش‌هایم که از همان ابتدا صدای خش‌خش می‌داد، حالا خون می‌داد.


ناگهان مردی که در تمام بازجویی سیگار می‌کشید، سیگارش را روی بازوی چپم خاموش کرد.
بوی گوشت سوخته پیچید.
جیغ نزدم. حتی درد را در لحظه حس نکردم. ولی بعد، وقتی پوست جمع شد، سوزش آمد.
چشم‌هایم دیگر چیزی نمی‌دیدند. فقط شعاع‌های لامپ را می‌دیدم.
آرام‌آرام، چیزی در من شکل می‌گرفت:
این پایان ندارد. یا باید بمیری، یا بپیچی.

و من تصمیم گرفتم:
خودکشی.


وقتی وارد اتاق شدم، چشمم به پریز برق کنار دیوار افتاده بود. چون هنرجوی برق بودم، می‌دانستم ارتفاعش حدود ۱۲۰ سانت است.
زیر صندلی هم یک پیچ فلزی بود. چند بار دستم را بردم زیر صندلی. بالاخره توانستم آن را باز کنم.
منتظر لحظه‌ی غفلت شدم.
بازجوها فحش می‌دادند. یکی سیگار می‌کشید. آن یکی کابل را وارسی می‌کرد.
بلند شدم، پیچ را در مشت گرفتم و داخل پریز بردم.
ولی برق نگرفت. شاید نول بود. شاید از کار افتاده بود.

سقوط نکردم، اما لو رفتم. با مشت کوبیدند به قفسه سینه‌ام و پرتم کردند روی صندلی.
پرسیدند:
–
چرا؟
گفتم:
–
چون مردن یک‌باره، بهتر از مردن ذره‌ذره است.

باز گفتند:
–
اطلاعات بده، شلاق تموم می‌شه.
من گفتم:
–
اطلاعاتی ندارم. اگه منو بکشید، چیزی گیرتون نمیاد. فقط یه اشتباه مرتکب می‌شید.

یکی‌شان خندید و گفت:
–
خیلی زرنگی یا خیلی خری.

برای من، همین کافی بود. فهمیدم بین‌شان شک افتاده.
این یعنی «شکنجه کاهش می‌یابد».
یعنی شاید جانم را نجات دهم—اما نه برای فرار، بلکه برای ادامه‌ی جنگ.


ساعت حدود ۷ یا ۸ صبح بود. گوشم می‌شنید ولی چشمم نمی‌دید.
یکی‌شان به آن یکی گفت:
–
حرامش نکن، چیزی ازش درنیومده. لاغره، شاید طاقت نیاره.

مرا از صندلی پرت کردند پایین. بعد چشم‌بند زدند و سوار ماشینم کردند. نمی‌دیدم، اما صداها را می‌شنیدم. صدای کشیده‌شدن در آهنی، صدای زنجیر، و بعد ورود به جایی دیگر.

جایی که پر بود از نفس‌های زخمی، از جوانان روی زمین، از آه‌هایی که اسم نداشت.
مرا انداختند روی زمین، روی دیگران.
کسی گفت:
–
یه‌ذره اون‌طرف‌تر… جاش نیست.

و من، با همان بدن پاره‌پاره، دراز کشیدم.
در تاریکی.
در خستگی.
اما هنوز با قلبی روشن، که می‌دانست چرا این‌جاست:
برای نسلی که باید از زیر کابل بگذرد، تا چیزی به نام آزادی را باقی بگذارد.

فصل هفتم – سلول مشترک، نفس‌های شکسته، امیدهای زنده

من را پرت کردند روی زمین. جایی تاریک، خفه، و پُر. بدنم از شدت درد، خودش را نمی‌فهمید.
روی چیزی افتادم. نرم، انسانی، زخمی.
صدایی آرام گفت:
–
مراقب باش، رفیق… این‌جا پره.

به‌سختی خودم را عقب کشیدم. کسی برایم جا باز کرد.
در همان لحظه، حس کردم وارد جهانی دیگر شده‌ام.
جهانی که سقفش کوتاه بود، اما دل‌هایش بلند.
سلولی که به‌جای تخت، بدن‌های لاغر را در خودش جا داده بود؛
به‌جای نور، زمزمه‌های آهسته؛
و به‌جای دیوارهای سیمانی، تکیه‌گاهی از ایمان و رفاقت.

چشم‌بند داشتم، اما حضور آدم‌ها را حس می‌کردم.
صدای نفس‌کشیدن‌شان، زمزمه‌هایی که از عمق دل می‌آمد.
بعضی آرام قرآن می‌خواندند. بعضی با هم در سکوت، خاطره‌ای را مرور می‌کردند.
نه کسی را می‌دیدم، نه اسمی می‌دانستم.
ولی همان لحظه، فهمیدم در میان قهرمانان زنده‌ی یک ملت افتاده‌ام.

ساعت نمی‌دانستم چند است. ولی می‌دانستم شب و روز دیگر مفهومی ندارد.
وقتی نور از چشم‌بند رد نمی‌شود، وقتی صداها فقط در سوت و فریاد و فحش خلاصه می‌شود،
وقتی هر لحظه ممکن است کسی را از سلول ببرند و دیگر برنگردد،
زمان خودش را گم می‌کند.

در همان شب اول، صدای فریادی آمد.
پسری جوان، کمی بزرگ‌تر از من، را صدا زدند. او رفت.
ساعت‌ها نگذشته بود که صدای کابل، فریاد، و بعد فقط سکوت…
دیگر برنگشت.

کسی آهی کشید. یکی دیگر زمزمه کرد:
–
مجید بود… مجید کاظمی… اهل لاهیجان.
فقط یک جمله گفت:
–
نگذاشتند بیشتر از اسم مسعود چیزی بگوید…

من در دل لرزیدم. نه از ترس، بلکه از عظمت.
آن‌ها از ما، از این نسل، فقط یک چیز می‌خواستند: شکستن.
و ما، فقط با یک چیز جواب می‌دادیم: رازداری.


در همان سلول، یکی از خواهران مجاهد را از دور آوردند. صدای قدم‌های سنگین پاسدارها، و بعد هل دادن.
صدای زنی آرام، با صدایی گرفته، گفت:
–
تنهام نذارید…

صدایی دیگر، یکی از بچه‌ها، آرام گفت:
–
این‌جا همه با همن.
و ما، با همان چشم‌بندها، جمع شدیم دورش.
نه می‌توانستیم دست بگیریم، نه صورت ببینیم،
اما با یکدیگر سنگر ساختیم؛
سنگری از کلمات، از نفس، از وعده‌هایی که هنوز داده نشده بود،
اما ایمان داشتیم:
بهار، می‌آید—even if it’s buried under layers of concrete.


بدنم می‌لرزید. اما برای اولین‌بار حس کردم تنها نیستم.
هرکسی که آنجا بود، چیزی را از خودش داده بود:
یکی پاره‌ای از گوش، یکی تکه‌ای از صورت، یکی قسمتی از حافظه‌اش، یکی نام دوستش، و یکی—تمام جانش را.

در آن شب تاریک، فهمیدم که شکنجه نمی‌تواند وفاداری را از انسان جدا کند، اگر ایمان داشته باشد.

من، نوجوانی که از مدرسه دستگیر شده بود، حالا در دل یک ارتش بی‌سلاح اما پرقدرت بودم.
در میان کسانی که از سیاه‌ترین شب، برای خلق، صبح می‌ساختند.

و این تازه آغاز بود…

فصل هشتم – شوخی در جهنم، برادری در تاریکی

نمی‌دانم چقدر گذشته بود از وقتی پرت شدم داخل آن سلول بزرگ و دربسته. فقط می‌دانم که دلم می‌خواست بخوابم. نه فقط به‌خاطر خستگی، بلکه برای فرار موقت از دنیایی که کابل و فحش و فریاد، قانونش بود. در همین حال، حس کردم دستی آرام روی بازویم نشست. صدایی آشنا، اما شوخ‌طبع گفت:
–
این بازوی رستم دستان از کجا دراومده، رفیق؟

نمی‌دانستم چه بگویم. شوخی در این موقعیت؟ من که همیشه ضعیف‌ترین بچه کلاس بودم، با بدنی نحیف و شکسته، حالا بازوی ترک‌خورده‌ام، که از شدت ضربات شلاق ورم کرده و خون‌مرده بود، شده بود دست رستم؟

سکوت کردم. فقط دراز کشیدم. دلم به یک لحظه بی‌درد بودن بند بود. سرم گیج می‌رفت. تهوع امان نمی‌داد. کمرم از سرمای موزاییک‌فرش کف اتاق تیر می‌کشید. با پا، چیزی شبیه روزنامه یا کارتن را کشیدم زیرم، کمی گرم شدم.
اما خوشی زیاد دوام نیاورد.

کسی آن را با خشونت کشید بیرون.
–
کی گفته روی کارتن بخوابی؟!

صدایش از همان پاسدارها بود. کارتن را با خود برد. من ماندم و سرمای سوزان موزاییک، و بدنی که دیگر چیزی به نام پوست نداشت.


آرام‌آرام، صدای بقیه بچه‌ها را شنیدم. همه چشم‌بند داشتند. اما معلوم بود که بعضی‌ها همدیگر را می‌شناسند. صدایشان آهسته بود، محتاط، پر از رمز. می‌ترسیدند میانشان نفوذی باشد. یک بسیجی با چشم‌بند مصنوعی. همه حواس‌شان جمع بود.

من ترجیح دادم ساکت بمانم. نمی‌خواستم حرفی بزنم که بهانه‌ای برای بازجوها شود. فقط ذهنم پرسه می‌زد:
آیا بازجویی ادامه دارد؟ آیا برگشتم به شکنجه‌گاه؟ چه کسی قرار است بعدی باشد؟

در همین افکار بودم که خوابم برد. شاید دقیقه‌ها، شاید ساعت‌ها.


درب ناگهان باز شد. پوتین سنگین پاسدار، محکم به کف پایم خورد:
–
پاشو!

گفتم، شروع شد.
اما صدای پاسدار این‌بار خشن نبود. گفت:
–
پاشو جارو بزن.

متعجب، اما خوشحال شدم.
فرصتی بود. یک فرصت طلایی برای نگاه‌کردن، برای دیدن. گفتم:
–
من چشم‌بند دارم. نمی‌تونم جارو بزنم.
گفت:
–
یه کم بالا بزن، فقط ببینی زمینو.

همین کار را کردم. و ناگهان، دنیایی تازه مقابل چشمانم گشوده شد.

حدود بیست نفر در سلول بودند. بیشترشان زخم‌دیده، با پارچه و باند روی سر، پا، یا شکم. بعضی‌ها، خونی خشک‌شده روی لباس‌شان بود. برخی دراز کشیده بودند، برخی نشسته، بی‌حال، بی‌صدا. دیدن این صحنه از لای چشم‌بند، هم آرام‌بخش بود، هم کوبنده:
من تنها نبودم. ما همه این‌جا بودیم، زیر یک سقف، در یک زخم.

بلند شدم. یا بهتر بگویم، سعی کردم. اما تا ایستادم، سرم گیج رفت و دوباره روی زانو افتادم.
یادم آمد: ۳۶ ساعت بود که چیزی نخورده بودم. نه آب، نه غذا. و در گرمای مرداد، بدنم تحلیل رفته بود.

در میان چهره‌ها، ناگهان یکی را شناختم: حسن افتخاری.


مسئول بخش دانش‌آموزی مجاهدین در رشت. می‌دانستم که قبلاً برای ترورش دوبار تیراندازی کرده بودند. حالا این‌جا بود، ساکت، چشم‌بند به‌چشم. خوشحال شدم که زنده است، اما قلبم شکست؛ می‌دانستم که حکم اعدام دارد.


زیر پله‌ها، دری بود که به دستشویی می‌رفت. شیر آب، آینه. بهانه‌ای برای نزدیک‌شدن پیدا کردم.
و وقتی خودم را در آینه دیدم، خشکم زد.

صورتم پر از خون خشک‌شده بود. پوست گونه، شکافته. ابرو شکسته. گوش خونین. چشمم به‌زور باز می‌شد. صورتم ورم کرده بود؛ سمت چپش، همان‌جا که زیر شلاق بودم، مثل نان خمیرشده بالا آمده بود.
من خودم را نمی‌شناختم.

زود برگشتم، چشم‌بندم را پایین آوردم. کسی نفهمد. پاسدار نیاید. هنوز «زنده‌ام»، باید بمانم.


پاسدار آمد، چشم‌بند را پایین کشید، گفت:
–
بسه، برو سرجات.

رفتم و کنار همان رفیق شوخ‌طبع دراز کشیدم. دستش با نخ به گردنش بسته بود. بعد گفت که از پله افتاده. بعدتر، آرام در گوشم گفت:
–
چیزی نیست. دوتا گلوله خورده. هنوز تو دستمه. همینطوری دارن بازجوییم می‌کنن.


شب آمد. خوابی نبود. دردی بود که نمی‌گذاشت پلک‌ها را بست.
نیمه‌شب بود که صدایی آمد:
–
کی بیداره؟

هیچ‌کس چیزی نگفت.

باز پرسید:
–
کی بیداره؟

دوست کناری‌ام آرام گفت:
–
نگو، نرو…

اما صدای او رفت بالا:
–
من بیدارم.

او را بردند. یک ساعت بعد، برگشت.
ناله می‌کرد.
می‌گفت:
–
آخ… داخ… باخ… موتسارت!

همه خندیدند. خودش گفت:
–
موتسارت خنده داره؟!

آمد نشست کنار من. گفتم:
–
چرا گفتی بیداری؟ شلاق که شیرینی نیست!
گفت:
–
چرا نیاوردنت؟ مگر تو رستم دستان نیستی؟!

و دوباره خندید.

من، در همان تاریکی، در همان درد، با لبخند، با تکه‌پاره‌ای از شوخی، فهمیدم که «برادری»، در سخت‌ترین لحظه‌ها زنده است.

و ما، حتی در دل جهنم، هنوز بلد بودیم بخندیم.

فصل نهم – سکوتی که شعار می‌شد، نوری که از چشم‌بند می‌گذشت

نمی‌دانم چند روز یا چند شب گذشته بود.
چشم‌بند، نور را می‌کشت، و سکوت، زمان را از پا می‌انداخت.
در آن سلول قناس، زیر پله‌های ساختمان، میان بوی خون خشک‌شده، عرق، ورم، و پارچه‌های باندپیچی‌شده، ما دیگر «زندانی» نبودیم.
ما شده بودیم گروهی بی‌نام، با درد مشترک، با ایمان مشترک، با سکوتی که به فریاد می‌مانست.

پاسدارها که وارد می‌شدند، حرفی نمی‌زدیم.
نه از ترس.
از «یاد گرفته بودن»—که گاهی زبان، بیشترین خطر است.
اما وقتی آن‌ها می‌رفتند، لابه‌لای ناله‌ها و صدای درد، چیزهای دیگری هم می‌شنیدی:

یکی آهسته آیه‌ای از قرآن را زمزمه می‌کرد.
یکی شعر می‌خواند:
اگر پاییز باشد، باز هم برگ‌ها می‌رویند.
یکی از مادرش می‌گفت.
و یکی دیگر، با صدای نیم‌مرده، از «مسعود» می‌پرسید.

و من، هنوز باور نمی‌کردم که در این سن، در میانه چنین دریای درد و وفاداری، خود را پیدا کرده‌ام.


یکی از شب‌ها، صدای خش‌خش در آمد. در باز شد. یکی را با چشم‌بند وارد کردند.
گوشم آشنا بود به صداها.
زبان بدن‌ها را یاد گرفته بودم.
نفس‌نفس زدن، طوری نشستن، حجم ناله‌ها…

گفتم:
–
از کجا اومدی؟
او گفت:
–
از اتاق روبرو. ده ساعت بازجویی بود.
گفتم:
–
زدند؟
او فقط خندید.
–
این‌جا می‌زنن. نه؟ خنده داره که بگی زدند یا نه.

در دل گفتم:
راست می‌گویی. دیگر «زدند؟» معنی ندارد. سوال درست این است که: هنوز «هستی؟«


با بعضی‌ها که در سلول آشنا شده بودم، فقط با یک واژه، یک شوخی، یا گاهی فقط با یک دست کشیدن روی شانه، ارتباط داشتم.
صحبت کردن خطرناک بود.
اما درد مشترک، ارتباط خودش را می‌ساخت.

گاهی در دل شب، فقط یک نفس بلند، مثل «آه» کشیده، می‌شد رمز مشترک ما.
یعنی: «من هنوزم اینجام.»
و پاسخ؟
نفس عمیق بعدی.


از آن جمع، هر روز یکی کم می‌شد.
یکی را صدا می‌زدند. می‌بردند.
گاهی برمی‌گشت. با صورتی که دیگر نمی‌شناختی.
گاهی برنمی‌گشت.
و هیچ‌کس چیزی نمی‌پرسید.

پرسیدن، یعنی لو دادن.
یعنی شک انداختن.
یعنی باز کردن در به روی دشمن.

ما یاد گرفته بودیم که حتی برای مهر ورزیدن، باید راهی تازه بسازیم؛
بی‌کلمه، بی‌اسم، بی‌صورت.


یکی از شب‌ها، صدای باز شدن در و دویدن پوتین‌ها آمد. یکی را به‌زور کشیدند بیرون.
ناله می‌کرد. نه با فریاد. با صداهایی خفه، بریده، خاک‌آلود:
–
آخ… اخ… باشه… نگفتم…

همه ساکت بودیم.
در دل‌مان برایش گریه می‌کردیم.
برای دلی که شاید دیگر طاقت نیاورده بود.
ولی باز، حتی به او هم حق می‌دادیم.
چون آنچه این رژیم می‌خواست، فراتر از طاقت انسان بود.
اما…
ما دیگر انسان‌های ساده نبودیم.
ما، زیر شکنجه، داشتیم دوباره زاده می‌شدیم.


آن شب، قبل از خواب، یکی آهسته در گوشم گفت:
–
فردا نوبت من باشه، یه چیز بگم.
–
بگو.
–
اگه من برنگشتم، تو بدون… بدون که چیزی نگفتم.

همین یک جمله، مثل هزار نامه بود.
مثل صد وصیت‌نامه.
و من، آن شب، مثل پدری که فرزندش را به جبهه می‌فرستد،
با دلی خونین، فقط گفتم:
–
برمی‌گردی.


برگشت.
اما دیگر حرف نزد.
دستش شکسته بود.
لبش پاره.
و صدایش رفته بود.

کنارش دراز کشیدم.
او چیزی نگفت.
اما صدای نفسش، هنوز همان بود.
و برای من، یعنی هنوز «هست».

شب، آرام به صبح رسید؛ ولی نه برای همه.
صدای در، پاهای سنگین پاسدارها، و صدای نام‌ها. چند نفر را صدا زدند.
بردند.
و دیگر کسی بازنگشت.

لحظه‌ها کش می‌آمد.
دل‌ها می‌لرزید.
ما که در تاریکی زندگی می‌کردیم، حتی مرگ را هم با چشم‌بند حس می‌کردیم.
و در همان تاریکی، دوست شوخ‌طبع من – همان که موتسارت و باخ را از پاسدار خواسته بود – دوباره زبان باز کرد:
–
آقا این‌جا خیلی ساکته… یه آهنگ پخش نمی‌کنی؟
پاسدار با تعجب گفت:
–
آهنگ؟ این‌جا؟
گفت:
–
خب خسته شدیم. بذار یه موتسارت، یا باخ، هر چی داری!

همه خندیدند. اما خنده‌ای پنهان، آمیخته با ترس.
می‌ترسیدیم که پاسدار، این شوخی را با شکنجه جواب دهد.
اما کسی نیامد.
شاید وقتش را نداشتند.
شاید فهمیدند که با این رفیق، نمی‌شود جنگید.
او، قاسم پروانه بود.
اهل رامسر یا شهسوار.
با یک دست زخمی از گلوله.
و ۱۱۰ ضربه کابل بر تن.

بعدها فهمیدم برادر کوچک‌ترش، احمد پروانه، در رامسر توسط پاسداران به شهادت رسیده.
و خواهرشان، فروزنده پروانه، در عملیات فروغ جاویدان، پرکشیده بود.

بعد ها فهمیدم همسر فروزنده خانواده فیروز رحیمیان از خانواده های مجاهد پرور رامسر بودند که بیش از ۸ شهید مجاهد تقدیم خلق وانقلاب برای رهائی خلق ومیهن کرده بودند
خانواده‌ای از جنس فدا، از تبار خلق.


صبح شد.
و من، ناگهان صدای نام خود را شنیدم.
–
اکبر!

بلند شدم. چشم‌بند را برداشتند.
نور به صورتم خورد.
سه روز بود که چشمم نور ندیده بود.
درد گرفت.
سرگیجه دوباره آمد.
پله‌هایی را بالا بردندم.
ناگهان سیلی محکمی به صورتم خورد.
دستم از نرده جدا شد، داشتم پرت می‌شدم که یکی از پاسدارها گرفت.
بازهم توهین.
بازهم فریاد.
اما دیگر مقاوم‌تر شده بودم.

چشم‌بند نداشتم، ولی چیزی نمی‌دیدم.
نه از ترس، از شدت ضربات.
نگهبانی آمد، درب را باز کرد، مرا هُل داد داخل.


صدای سلام، دست‌هایی که مرا گرفتند،
و برای اولین‌بار بعد از روزها، صدای آشنا…
رفقا!

کسی گفت:
–
این اکبره؟
باور نمی‌کرد.
صورت ورم‌کرده‌ام را دید. جای کابل‌ها، چهره‌ام را تغییر داده بود.
گفتم:
–
آره، خودمم.
بغلم کرد.
او مجاهد شهید علی بی‌باک بود. افسر ارتش آزادیبخش، شهید عملیات کبیر فروغ جاویدان.

مجاهد شهید علی بی باک از لاهیجان
در دل تاریکی، صدای او مثل طلوع آفتاب بود.


بند عمومی شلوغ بود.
گرم، خفه، بدون پنکه، بدون تهویه.
لباس‌های من پاره.
یکی برایم شلوار آورد.
یکی پیراهنی داد.
پرستار زندان – نمی‌دانم کی بود – آمد با پمادی ناشناس، زخم‌ها را تمیز کرد، تا عفونت نکند.
روی موزاییک دراز کشیدم. بدنم می‌سوخت، ولی دلم گرم شده بود.


کسی آمد، آرام، و گفت:
–
افتخاری رو دیدی؟

سرم را بالا آوردم.
–
حسن افتخاری؟
–
آره. مسئول دانش‌آموزی رشت.
گفتم:
–
می‌شناسمش.
–
این‌جاست. الان توی بند.
و دلم ریخت.

خوشحال شدم.
زنده بود.
اما هم‌زمان دلم گرفت.
چون می‌دانستم: اگر گیر افتاده، اگر شناخته‌شده،
احتمال زیادی بود که رفتنی باشد…


آن روز، برای من، تولدی دیگر بود.
از شکنجه‌گاه، به بند آمده بودم.
جایی که دیگر فریاد نبود،
بلکه ناله‌هایی بود که امید می‌ساخت.
جایی که اشک، معنایش پنهان بود،
اما نگاه‌ها، همه حرف می‌زدند.


و این‌گونه، اولین روز رسمی زندانم در سال ۱۳۶۰ آغاز شد.
در میان کسانی که بعدها، هر کدام‌شان شد ستاره‌ای در آسمان فروغ جاویدان.
و من، آن روز، فقط یک دانش‌آموز شکنجه‌شده بودم.
ولی در دل خود می‌دانستم:
از این لحظه به بعد، دیگر فقط زندانی نیستم.
من، بخشی از تاریخم.

فصل یازدهم – زندگی در بند: تنهایی جمعی، رفاقت‌های بی‌نام

صبح روز بعد، انگار چیزی در فضا تغییر کرده بود.
دیگر خبری از فریادهای شبانه‌ی بازجویی نبود.
در عوض، همهمه‌ای آرام، زمزمه‌هایی دور، و قدم‌هایی هماهنگ، فضای بند را پر کرده بود.
ما حالا زندانی بودیم، رسمی؛ نه زیر بازجویی، نه در سلول انفرادی، اما در حصار چشم‌هایی که از درِ کوچکی هر حرکت‌مان را می‌پاییدند.


زندگی در بند عمومی خودش قانون داشت.
قانونی که ما ننوشته بودیم، اما در جریان درد و تجربه، حفظش می‌کردیم.
مثلاً:
–
بلند نخند.
–
اسم هیچ‌کس را بلند نگو.
–
نپرس «تو کی هستی؟» مگر خودش بخواهد بگوید.
–
اگر کسی سکوت کرد، به سکوتش احترام بگذار.

ما، در بند، مجموعه‌ای از تنهایی‌های فشرده بودیم.
تنهایی‌هایی که، کنار هم نشسته بودند.
گاهی فقط یک نگاه، گاهی فقط یک حرکت سر،
و گاهی یک نان خشکی که بی‌صدا در تاریکی به‌دست کسی داده می‌شد،
کل دنیا می‌شد.


در گوشه‌ای از بند، جوانی روی موزاییک نشسته بود و آرام‌آرام چیزی زیر لب می‌خواند.
نزدیک‌تر رفتم.
نه از روی کنجکاوی، از روی دلتنگی.
دلم برای صدای انسانی تپیده بود.

می‌خواند:
ما زنده‌ایم، ای شهید…
ما زنده‌ایم با نام تو…

وقتی نگاهم کرد، لبخند زد.
صورتش زخم داشت.
اما چشم‌هایش روشن بود.

گفتم:
–
اسمت؟
گفت:
–
مهم نیست.
مکث کرد. بعد اضافه کرد:
–
فقط بدون، که ما همه‌مون با یک اسم این‌جاییم: «مقاومت».


روزهایی که می‌گذشت، کم‌کم چهره‌ها برایم آشنا می‌شد.
بدون نام، بدون سابقه،
اما با نوری که در چشم‌هایشان بود، با طرز نشستن‌شان، با صدای نفس‌شان.
یکی از آن‌ها، همان رفیق شوخ‌طبع بود.
قاسم.
با بازوی زخمی از گلوله و زبانی که هنوز پاسدار را مسخره می‌کرد.
گاهی به‌جای نماز جماعت، نیشخند جماعت راه می‌انداخت.
نه از سر بی‌ایمانی،
از سر اینکه «دشمن از خنده می‌ترسد، چون خنده یعنی هنوز زنده‌ایم.»


من دیگر از دردهای خودم نمی‌نوشتم.
زخم‌هایم را دیگر حساب نمی‌کردم.
هر شب، به زخم جدیدی عادت می‌کردم.
و در کنارم، کسانی بودند که زخم‌هایشان فقط روی بدن نبود؛
روی دل‌شان، روی حافظه‌شان، روی امیدهایشان هم شیار افتاده بود.
اما…
همچنان ایستاده بودند.


گاهی از گوشه بند، صدای زمزمه‌ی قرآن می‌آمد.
نه از بلندگو، نه با تظاهر.
بلند نبود.
ولی صاف بود.
مردی که آن را می‌خواند، بعدها فهمیدم از علمای مجاهد سازمان بوده.
وقتی آیه‌ی «لا تَقنَطوا من رحمَةِ الله» را می‌خواند،
بعضی‌ها با چشم‌بند، بی‌آنکه کسی ببیند، اشک می‌ریختند.


در همان روزهای اول، یکی از بچه‌ها به من نزدیک شد.
پرسید:
–
تو تازه اومدی، نه؟
گفتم:
–
آره.
–
بچه لاهیجانی؟
–
نه، اهل شمالم ولی…

نگاهم کرد. مکث کرد.
–
من یه برادر داشتم… اسمش احمد بود. رامسر.
پاسدارا گرفتنش.
بعد ساکت شد.
همین‌قدر گفت.
و رفت.

آن روز فهمیدم:
این بند، نه فقط سلول، بلکه گورستانی بی‌سنگ قبر است؛
که هر کدام از ما، عزیزی در خاک آن دفن کرده‌ایم.

فصل دوازدهم – بند شماره یک: بهارهای لگدمال‌شده

بند ما، بند شماره یک بود.
اما در قاموس پاسداران، نامش «بند معدومین» بود؛
بندی که باید ساکنانش همه نابود می‌شدند.
ما را، چون کانون مقاومت می‌دیدند، نه جمعی از زندانیان.
در واقع، ما همان پایگاه جنگی خلق در قلب سیاه‌چال دشمن بودیم.

این بند از دو اتاق مجزا تشکیل شده بود، یکی حدود ۷۰ متر و دیگری کوچک‌تر، ۲۵ متری.
اما وقتی شمار زندانیان بالا رفت و فشار بند از دیوارها هم عبور کرد، دیوار بین این دو را شکستند؛ و دو اتاق، یکی شد.
نه برای راحتی ما، بلکه برای آن‌که ما را بهتر زیر نظر بگیرند.

در روزهای پرالتهاب تابستان شصت، این بند به دژ مقاومت بدل شده بود.
ما حدود صد نفر بودیم، شاید ۹۵، شاید ۱۰۲؛
در میان ما تنها ۹ نفر مارکسیست بودند، بقیه هواداران پرشور مجاهدین خلق.
شکنجه‌گران بارها گفته بودند:
«
اینجا فقط یک اسم دارد: بند معدومین.»


اما در دل این تهدید، ما زندگی می‌کردیم.
نه فقط زنده بودیم، بلکه زندگی می‌کردیم:
نماز جماعت‌، ورزش صبحگاهی، آموزش سرودهای انقلابی و سازمانی، اجرای برنامه‌های گروهی.
در دل دالان‌های خاموشی، ما صدای همبستگی بودیم.
بچه‌ها ساعت ده تا یازده و نیم، آموزش سرود می‌دیدند؛
«
سرود ملی»، «ای مجاهد خلق»، و سرودهای خاطره‌انگیز سازمان،
با شور، با لبخند، با اشک.

نماز را دست‌جمعی می‌خواندیم.
صبحگاه با حركات میلیشیا در همان فضای تنگ برگزار می‌شد.
ما نه هواخوری داشتیم، نه ملاقاتی با خانواده،
اما دل‌مان در آسمان‌های آزاد سیر می‌کرد.

امورات بند، با ۴ نفر اداره می‌شد؛
به آن‌ها «کارگر بند» می‌گفتیم.
سه شیر آب در گوشه‌ی شمال اتاق بزرگ بود، یک توالت، یک روشویی.
هواکشی وجود نداشت.
یک کمد فلزی کوچک، محل نگهداری وسایل محدود ما بود.


اما مهم‌تر از همه، آدم‌هایی بودند که آنجا بودند.
علاء کوشالی، مجاهد شهیدی که نامزد انتخابات بود، از مسئولین شاخه‌ی گیلان.
دیگرانی که از بخش‌های اجتماعی، معلمین، فرهنگیان، مسئولین روستایی و شهرکی سازمان بودند.
بند، در واقع یک ستاد مخفی بود.
تشکیلاتی که در دل دژخیم، زنده و فعال بود.

دشمن این را می‌دانست، و خشمگین بود.
از نماز جماعت، از صدای سرود، از خنده‌های ما، از آموزش کشتی برای تفریح،
خشم می‌گرفت.


روزی حدود ساعت ۱۱:۳۰، ناگهان چند پاسدار با سرعت به سوی در آمدند.
در را گشودند.
مسلح به کلاشینکف، سر لوله‌ها را بالا گرفتند و
با خشاب‌های پر، به سقف آتش گشودند.

پوک‌های داغ به صورت و گردن بچه‌ها می‌خورد.
سقف پر از دود شد.
بوی باروت بند را خفه کرد.
آن‌ها آمده بودند که بترسانند.
که از ما سرود بگیرند، از ما نماز بگیرند، از ما روح بگیرند.

اما اشتباه کرده بودند.
ما از شکنجه نمی‌ترسیدیم،
از تسلیم می‌ترسیدیم.


دقیقاً دو هفته بعد، همان نمایش تکرار شد.
۱۲ مرداد بود.
بچه‌ها مشغول نماز ظهر بودند.
باز هم پاسداران، با کابل و شلاق آمدند،
و این‌بار، به بدن خم‌شده‌ی نمازگزاران تاختند.
با تمام قوا.
می‌خواستند بچه‌ها را از نماز جدا کنند.
اما همه، دست به دست هم دادند.
صف شکسته نشد.

یکی از پاسداران، که تلاش می‌کرد جلوتر برود،
روی زمین افتاد.
خشمشان بیشتر شد.
داد زدند:
«
شما می‌خواستید بزنیدش! می‌خواستید پرت کنید! قاتل‌ها!»
و دوباره یورش آوردند.
اما آن روز، ایمان پیروز شد.
بدن‌های کبود شد،
ولی بند، خم نشد.


در دل تاریکی، یک نور کوچک بود:
رادیو.
رادیوی دو موج، حلقه‌ی ارتباط ما با جهان بیرون.
هر روز ساعت پنج بعدازظهر، اخبار استان را گوش می‌دادیم.
در ۷ شهریور، خبر شهادت محمد مستمند، مجاهدی که در پایگاهش لو رفته بود.
او به دیدار پدر بیمارش آمده بود و همان‌جا توسط دشمن شناسایی و به شهادت رسیده بود.

چند هفته بعد، خبر شهادت محمد محمدنژاد در رامسر، در درگیری مسلحانه‌ای دیگر.
برادرش، مهدی، کنارمان بود.
وقتی از رادیو خبر را شنید،
نگاهش کردم.
منتظر اشک یا فریاد بودم.
اما فقط صلابت دیدم.
فقط اراده.

چند روز بعد، خبر شهادت فریدون محمدنژاد – برادر بزرگ‌ترش – آمد.
و او، باز هم ایستاد.

مهدی، از بستگان مادری‌ام بود.
می‌گفت در انفرادی، ۴۵ روز دست‌هایش از پشت با دستبند فلزی بسته بود.
بازوانش مثل گوشت مرده، بی‌حرکت شده بودند.
وقتی آزادش کردند، دیگر حتی نمی‌توانست غذا بخورد.

اما ما در بند، برای زنده‌کردنش همه‌کار کردیم.
یکی ماساژ می‌داد، یکی غذا در دهانش می‌گذاشت،
یکی شعر می‌خواند تا لبخندش بازگردد.


آن‌چه بند شماره یک را ساخته بود، دیوار و آهن نبود.
دل‌هایی بود که با زنجیر نبسته می‌شد،
دهانی که با کابل ساکت نمی‌ماند،
و ایمانی که
حتی با گلوله در سقف هم کشته نمی‌شد.

فصل ۱۳ کتاب «بهار نافرجام

«وداع در بند شماره یک؛ از علاء تا مهدی»

بند شماره یک: سنگر مقاومت

وقتی برای نخستین‌بار وارد بند معروف به «شماره یک» شدم، هنوز نمی‌دانستم که قدم در کجا گذاشته‌ام؛ فقط می‌دانستم که در دل دشمنم، قلبی زنده می‌تپد. این بند، متشکل از دو اتاق مجزا با ابعادی حدود ۷۰ و ۲۵ مترمربع بود. بعدها، برای جا دادن جمعیت زیاد، دیوار میانشان را شکستند و بند به یک فضای مشترک تبدیل شد؛ جایی که بوی مقاومت در هوایش می‌پیچید.

در این بند، که گاه شمار زندانیانش به بیش از ۱۰۰ نفر می‌رسید، حدود ۹ نفر از دوستان غیرمذهبی‌ و مارکسیست بودند و باقی، از هواداران و اعضای سازمان مجاهدین خلق. برخی در عملیات‌های مهم شرکت کرده بودند، برخی معلم بودند، برخی مسئول تشکیلاتی، و بعضی دیگر نماد زنده‌ای از نسل مقاومت. اینجا، چیزی شبیه به یک ستاد مجاهدین بود. همه‌چیز سازمان‌یافته و منظم. تا جایی که وقتی دادستان جلاد لاهیجان از این بند بازدید کرد، با نگاهی پر از کینه گفت: «این بند، بند معدومینه. باید همه‌ اینا اعدام شن!»

اما این تهدیدها در عزم کسی خللی وارد نمی‌کرد. هر روز ساعت ۱۰ تا حدود ۱۱:۳۰ صبح، با صدایی رسا، سرودهای سازمان را می‌خواندیم. گاه دسته‌جمعی، گاه انفرادی. کلاس‌های سرود، کلاس‌های آموزش ایمان و اتحاد بودند. نماز جماعت، ورزش صبحگاهی و چیزی که خودمان به آن «حرکات میلیشیا» می‌گفتیم، در فضای محدود بند، جریان داشت. نه هواخوری بود، نه ملاقات. اما زندگی در جریان بود.

هر روز چهار نفر امور صنفی بند را به عهده داشتند. تنها امکانات بند، سه شیر آب کنار حوضی کوچک، یک توالت با روشویی، و یک کمد فلزی داخل اتاق کوچکتر بود. هواکش؟ نه، چیزی به‌نام تهویه در کار نبود. اینجا نه زندان، که شکنجه‌گاه زنده‌ها بود. هنوز همه‌چیز در حال ساخت‌وساز بود و همین، دشمن را وحشی‌تر کرده بود.

تیراندازی به‌سقف: ترس پاشیده در هوا

یکی از روزها، حدود ساعت ۱۱:۳۰ صبح، ناگهان صدای باز شدن خشن در اصلی بند را شنیدیم. پاسداران با چهره‌هایی خشمگین و مسلح وارد شدند. بدون هشدار، لوله‌های سلاح‌های کلاشینکف را به سمت سقف گرفتند و یک خشاب کامل را شلیک کردند. داغی پوکه‌هایی که بر سر و صورت بچه‌ها می‌افتاد، از داغی آتش گلوله کم نداشت. دود، بوی باروت، ترس، خفگی. انگار می‌خواستند بگویند: «دست از نماز و سرود بردارید…»

دو هفته بعد، ظهر ۱۲ مرداد، دوباره به همان شیوه وارد شدند، این بار با شلاق. بچه‌ها در حال خواندن نماز ظهر بودند. شلاق‌ها بر تن‌های خمیده فرود آمد، اما بچه‌ها دست‌های یکدیگر را گرفتند. پاسداری که می‌خواست صف را بشکند، سر خورد و افتاد. همان را بهانه کردند برای هجوم بیشتر.

رادیوی کوچک، حلقه اتصال ما با دنیای بیرون

در گوشه‌ای از بند، یک رادیوی کوچک دو موج داشتیم. ساعت ۵ عصر، پای اخبار استانی می‌نشستیم. خبر شهادت محمد مستمند را همان‌جا شنیدیم. حسن، همان که از ۵۹ فراری شده بود، در خانه پدرش، به دست پاسداران و با لو دادن مزدوران حزب‌اللهی به شهادت رسید.

بعدتر هم خبر شهادت محمد محمدنژاد را در درگیری رامسر شنیدیم. برادرش، مهدی، در همان بند کنار ما بود. به چهره‌اش نگاه کردم تا نشانی از شکستن ببینم. اما فقط صلابت بود و لبخند محو. چند روز بعد هم خبر اعدام فریدون، برادر بزرگترش رسید. او آماده بود، آرام و صبور، گویی خودش را برای رفتن نیز مهیا کرده است.

مهدی می‌گفت: «۴۵ روز، دستانم با دستبند فلزی از پشت بسته بود… بازوانم مثل گوشت مرده شده بودند…» و چند روز پس از آوردنش به بند، پرستار بند باید عضلاتش را ماساژ می‌داد تا خون دوباره در رگ‌هایش جریان پیدا کند فصل ۱۳ – بند مرگ، بند زندگی

ساعت ۹ صبح بود که درِ بند، بی‌هیچ اعلامی، ناگهان باز شد. سکوتی سنگین بر بند حاکم بود. نگاه‌ها با تردید به بیرون دوخته شد؛ گویی همه منتظر شلاقی پنهان بودند. ناگهان، سایه‌ای بلند با موهایی ژولیده و ریشی بلند وارد شد. لحظه‌ای ناباورانه گذشت و ناگهان فریاد یکی از بچه‌ها برخاست:

– علاء! علاء کوشالی!

و بند، منفجر شد از شوقی که تنها دل‌های در زنجیر می‌توانند آن را بفهمند. علاء را چون قهرمانی جنگلی، همچون میرزا کوچک‌خان، در آغوش گرفتیم. صفی انسانی برای بوسه و دیدار شکل گرفت. عبور ده‌متری‌اش از در ورودی تا محل نشستن، چهل‌وپنج دقیقه طول کشید. تازه‌وارد، همان بود که کمتر از دو ماه پیش در مشهد دستگیر شده بود؛ خاطراتی زنده از انفرادی، شکنجه، پایداری. کسی گفت: «آقا علاء! شما دیگه خود میرزا شدید!» خندید و گفت: «خُب، ما هم رهرو راه اوییم!»

حضور او امیدی بود. کسی در گوش دیگری گفت: «حالا ستاد شهر کامل شد، همه جمعیم…»

اما امید، با طعم خون، مزه‌ای دیگر دارد در جنگ داخلی‌ای که خمینی به خلق و مجاهدین تحمیل کرده بود.

نیم‌ساعت بعد، ساعت ۱۰:۳۰، نام شش نفر را خواندند: مهدی محمدنژاد، حسن ربیعی، جواد باقری، حمید جاماسبی، اسماعیل هاشمی، کمال‌الدین کوشالی…

شوک بود. هنوز باور نداشتیم. چه‌زمان محاکمه شدند؟ چه‌زمان حکم گرفتند؟ هیچ‌کس هیچ اشعه‌ای از دادگاه ندیده بود. اما داشتند می‌رفتند. یکی گفت: «سلام ما را به حنیف برسان!» دیگری گفت: «به معصوم سلام برسان!» اینان، قافله‌سالاران ما بودند.

وداع سخت بود. اشک می‌ریختیم، اما پنهان. بغض فروخورده، لبخندهای تلخ. مجاهد شهید هادی نخجیری (از شهدای اشرف، ۱۰ شهریور ۱۳۹۲)، جلو رفت، در گوش هر یک چیزی گفت. پاسخ شنید: «ما این راه را انتخاب کردیم.»

لحظه‌ای نگذشت که پنج نفر دیگر را صدا زدند. وداع دوباره. سوز دوباره. ذهن‌مان سعی داشت واقعیت را پس بزند. اما قلب‌مان می‌دانست: دارند برای اعدام می‌روند.

در میان‌شان، علیرضا شاه‌منصوری از شهسوار بود؛ دانشجوی سال سوم دانشگاه تهران. در این مدت کوتاه، همچون برادری برای من بود. آیه‌های قرآن، فرازهای نهج‌البلاغه را می‌خواند. نامه ۶۲ امام علی را، با آن جمله‌ها که بر جان می‌نشست: «انی والله لو لقیتهم ما بالیت». می‌گفت: «بخوان، حفظ کن، اینها قوت روح است.» سوره فجر را نیز با او حفظ کردم.

لحظه خداحافظی، بغلم کرد، با لبخندی محکم. گفت: «تو می‌مانی، راه را ادامه بده. من میروم نزد شهیدان…»

بعدتر، اسامی رضا ماهوان، فیروز رحیمیان، مهدی محمدنژاد، عباس کریم، حمید تنقطار، سیاوش نوری، ولی فرهادی، حسن بهنام را خواندند…

فیروز، همان فرمانده دلیر که پدرش کنار پیکر شکنجه‌شده‌اش نشست. فریدون محمدنژاد، دبیر زبان انگلیسی و شهید شده پیش‌تر، همسرش طاهره مقدم نیز پس از او اعدام شد. خانواده‌ای همه‌جان‌باخته از لاهیجان.

حسن بهنام، با چهره‌ای سپیدرو، لبخندی آرام. گفت: «ما به‌سوی شهادت می‌رویم، اما سازمان هست، مسعود هست، مبارزه ادامه دارد.»

و چه زیبا گفت. اینها سخنران نبودند، اما کلمات‌شان، مشعل راه آیندگان بود. تا ظهر، ۱۶ تن را بردند: ۱۵ مجاهد و یک مبارز فدایی، جواد باقری.

این، سهم لاهیجان از جنگی بود که خمینی بر خلق تحمیل کرد.

در آن روز، بند شماره یک، تبدیل شد به گورستان زنده‌ی خاطره، و «بهار نافرجام» ما، پرپر شد از شکوفه‌های بی‌صدا.

…

۹ مهر: روز وداع با شش قهرمان

ساعت ۱۰:۳۰ صبح بود که نام ۶ نفر از بچه‌ها را خواندند: مهدی محمدنژاد، حسن ربیعی، جواد باقری، حمید جاماسبی، اسماعیل هاشمی، و کمال کوشالی.

فضا یخ زد. هیچ‌کس خبر از دادگاهی یا حکم نداشت. بچه‌ها شوکه بودند، اما آن‌ها که صدایشان بلند شده بود، آرام بودند. بعضی‌ها سلام ما را به حنیف و معصوم رساندند. بعضی فقط لبخند زدند. اولین‌بار بود که شاهد وداع اعدامی‌ها بودم. بغضم را قورت دادم. دیدم که مجاهد زندانی هادی نخجیری، آن‌ها را بوسید و گفت: «این راه ماست…»

ده دقیقه بعد، نام پنج نفر دیگر خوانده شد. دوباره وداع، دوباره اشک، دوباره قلبی که تاب نمی‌آورد اما تظاهر به استقامت می‌کرد…

فصل ۱۴ – پایداری تا مرز سرخ: از حسن بهنام تا علاء کوشالی

مجاهد قهرمان حسن بهنام

حسن بهنام، معلمی از دیلمانات سیاهکل، جوانی خوش‌چهره و خندان، با قامتی بلند و چهره‌ای سرخگون، نه‌تنها آموزگار علم که مربی مقاومت بود. در بحبوحه‌ی خیزش علیه سلطنت، در لاهیجان به صفوف مجاهدین خلق پیوست و با آغاز موج سرکوب خمینی، به جنگل پناه برد. اما راه جنگل، سرنوشت دیگری برایش رقم زد.

در تیرماه ۱۳۶۰، به همراه غفور شنگل‌نیا تصمیم به خروج از سیاهکل گرفت. اما خیانت، مانند همیشه، کمین کرده بود. در روستایی در نزدیکی جنگل، در خانه‌ای که به‌ظاهر پناهگاه بود، محاصره شدند. پاسداران شبانه خانه را محاصره کردند و حسن، با آنکه مسلح بود، برای حفظ جان صاحب‌خانه، سلاحش را به کار نگرفت. او را دستگیر کردند و به لاهیجان بردند.

در زندان، حسن نه‌تنها خود ایستاد، بلکه دیگران را نیز برپا نگه داشت. با چهره‌ای همیشه شاد و روحیه‌ای تسلیم‌ناپذیر، به دیگران امید می‌داد. با اینکه از قبل نمی‌شناختمش، در همان مدت کوتاه، شیدای روح بزرگش شدم.

وقتی پدر پیر ۸۶ ساله‌اش برای ملاقات آمد، به او گفت: «بابا، این‌ها می‌خواهند من دوستانم را لو بدهم، آیا تو این را می‌خواهی؟» و پدرش که تنها کردی می‌فهمید، پاسخ داد: «نه». این، آخرین ملاقات بود.

در ۲۱ آبان ۱۳۶۰، حسن بهنام در لاهیجان تیرباران شد. او یکی از سمبل‌های مقاومت مردمی و فرهنگی علیه ارتجاع مذهبی بود. معلمی که آخرین درسش، ایستادگی بود.


مجاهد دلیر قهرمان شهید مردم گیلان علاء کوشالی

علاء کوشالی، جوانی خوش‌نام و محبوب، عنصر فعال و کاندیدای سازمان، کسی بود که احترام تمام جریانات سیاسی را در لاهیجان برانگیخته بود. وقتی او را از بند نبردند، تصور کردیم شاید نجات یافته، اما خودش گفت: «می‌خواهند اول برادرم کمال را اعدام کنند، واکنش‌ها را بسنجند، بعد مرا ببرند.»

علاء با تبسمی ماندگار، با آن نگاه نافذ و روح بزرگش، جمع را آرام می‌کرد. حتی وقتی گفت که زیاد به ملاقاتش نیاییم تا برای ما پرونده‌سازی نکنند. مارکسیست‌ها هم به او ارادت داشتند. شهید جواد باقری، فدایی، بارها گفت: «می‌خواهم بیشتر با علاء باشم قبل از اینکه مرا ببرند.»

آن شب، بچه‌ها را بردند. صبح، پاسداران خبر اعدام دسته‌جمعی را دادند. صدای قهقهه‌شان در راهرو پیچید. اما بند، پاسخ داد. حلقه زدیم، ایستادیم و با صدایی رسا خواندیم:

.»در این فجر خونین، پیامم شهادت.. «

پاسداران وحشت‌زده پشت در ایستاده بودند، دست‌ها روی ماشه، اما ما سرود آزادی می‌خواندیم.

بعد از آن شب، استراتژی بند تغییر کرد. در مقابل دشمن، یکپارچه و مقاوم شدیم. برخورد با پاسداران رادیکال‌تر شد. توهین‌شان، بی‌پاسخ نمی‌ماند. اگر غذا را قطع می‌کردند، گرسنه می‌ماندیم اما کرامت‌مان را معامله نمی‌کردیم.

یادم هست، روزی پاسداری هنگام آوردن غذا توهین کرد. جوابش را دادم. دوستم هم وارد شد. غذای ما را برگرداندند و هر دو را بیرون بردند و شدیداً کتک زدند. اما این مقاومت، پاسداران را وادار به عقب‌نشینی کرد. دیگر جرئت نداشتند حرفی بزنند.

فصل چهاردهم، نه فقط درباره‌ی حسن یا علاء، بلکه درباره‌ی جبهه‌ای درون زندان است. جبهه‌ای از انسان‌هایی که با دستان بسته، اما اراده‌ای پولادین، دشمن را به زانو درآوردند. فصل مقاومت، فصل بهار نافرجام، اما باشکوه.

خوابِ آخر

شب بود. سکوتی غم‌زده بر بند سایه انداخته بود. دو شب از اعدام آن ۱۶ ستاره گذشته بود و بند هنوز در شوک فرو رفته بود. خستگی، بر تن همه نشسته بود. تازه سر بر بالش‌های سخت گذاشته بودیم که ناگهان صدای نکره‌ای از پشت در پیچید:
«عباس کریم! بیایین دم در!»
کسی جواب نداد. عباس، کارگر ساده و زحمتکشی بود که تازه دراز کشیده و به خواب رفته بود. آن‌قدر خسته بود که صدا را نمی‌شنید. پاسدار دوباره فریاد زد، بلندتر، و این‌بار تهدیدآمیزتر. انگار چیزی در دل شب شکسته شد. عباس بلند شد. آرام، بی‌هیاهو، بدون اینکه حرفی بزند. شاید خودش فهمیده بود. شاید مدت‌ها بود که آماده بود.

باورمان نمی‌شد که نیمه‌شب کسی را برای اعدام ببرند. تا آن لحظه سابقه نداشت. همین‌طور نگاهش می‌کردیم. اما عباس مثل همیشه آرام بود، حتی لبخند هم زد. با همه خداحافظی کرد. بی‌سر و صدا، بی‌اضطراب.
رفته بود. یکی دیگر از فرزندان بی‌ادعای مقاومت لاهیجان، پر کشید.

من بارها با عباس در زندان صحبت کرده بودم. شفافیت ذهنش، آن آرامش عمیقش، چیزی نبود که فراموش شود. پدرش از تاجران بزرگ بازار تهران و لاهیجان بود، اما عباس انتخاب کرده بود که راهش را از امتیازات طبقاتی جدا کند. با افتخار و تواضع، مسیر فقرای مردم را در پیش گرفت، بی‌آن‌که هرگز به گذشته‌ی مرفه‌اش تکیه کند. خودش را از آن روزی می‌دانست که با سازمان و با برادر مسعود آشنا شده بود. راه را یافته بود، و به آن وفادار ماند. بعدها، دو مجاهد دیگر هم از خانواده‌اش سربدار شدند. خانواده کریم، خانواده‌ای که به راستی سهمی سنگین در راه آزادی پرداخت.


دیدار آخر

ساعت حدود ۵ عصر بود. بند در سکوتی سنگین فرو رفته بود که در باز شد و سه نفر وارد شدند:

حسن افتخاری، قاسم پروانه، و حسن پروانه.

 شگفت‌زده شده بودیم. مدتی پیش، آن‌ها را از بند برده بودند. همه گمان می‌کردیم دیگر کارشان تمام است؛ یعنی اعدام. اما حالا، روبه‌رویمان بودند. زنده. خندان. چشمان پرنور.

حسن با همان صدای محکم و قاطعش گفت:
»
دادگاه بردنمون. پرسیدن، چرا هنوز پافشاری می‌کنید؟ نمی‌بینید رفقاتون دارن اعدام می‌شن؟!«
بعد خندید. خنده‌اش به‌جای لب، در نگاهش بود؛ یک نگاهِ پر از ایستادگی.

او مسئول دانش‌آموزی تشکیلات در رشت بود. به‌خاطر موقعیتش، در بهمن ۵۹ به لاهیجان منتقل شد تا از دست دشمن در امان بماند. اما در لاهیجان، یکی از پاسداران رشت او را شناخت و لو داد. از همان لحظه می‌دانستیم که حکم، بی‌رحمانه خواهد بود.

قاسم، آن مجاهد وارسته و سرشار از جسارت، همیشه پاسداران را دست می‌انداخت. زبانش تیز بود اما دلش پاک. حتی در شکنجه هم لبخند می‌زد. با اینکه دو گلوله در دست راستش جا خوش کرده بودند، با دست دیگرش کشتی یادمان می‌داد. سالتو آموزش می‌داد.
می‌گفت: »یاد بگیرید، باید دشمن رو ضربه‌فنی کرد. «

روبروی حسن نشستم. بغض داشتم. سال‌ها قبل، وقتی برای نخستین‌بار صدای او را از پشت چشم‌بند در سلول شنیدم، تصور نمی‌کردم روزی برسد که آخرین دیدارمان باشد. اما حالا، درست روبرویم بود. محکم، امیدوار، بی‌هراس.

خاطراتی در ذهنم مرور می‌شد؛ وقتی می‌گفت:
«
هیچ امکانی بی‌ارزش نیست. حتی یه دوتومن، یا یه لباس قرضی. باید همه‌مون طوری کمک کنیم که وقتی برادر مسعود میاد، بفهمه این‌جا، گیلان، خانه مجاهدینه. جنگل، سنگر پیشتاز ما بود…»

سکوت بند، معطر به کلمات او بود.

قاسم گفت:
«
نمازی بخونیم. شاید نماز آخرمون باشه.»
سکوت مطلق شد. کسی چیزی نمی‌گفت. فقط گوش می‌دادیم.

ناگهان درِ بزرگ بند باز شد. صدای داد و بیداد پاسدار، سکوت را شکست. معلوم شد اشتباه شده. قرار بود بچه‌ها مستقیم به انفرادی بروند. اما به اشتباه، آن‌ها را به بند ما آورده بودند.

ساعت دو بامداد، آن سه یار را بردند. اما نه قبل از اینکه لحظاتی از عظمت‌شان را با ما قسمت کنند. آن شب، اشتباه دشمن، برای ما موهبت بود. چون فرصت یافتیم تا آخرین بار، آفتاب را در چشم‌های مجاهدین ببینیم.

فصل ۱۵ – پرواز پرشکوه دو خواهر

به‌نام خدا، به‌نام خلق قهرمان ایران ، و به‌نام خون‌های ریخته‌شده در راه آزادی.

در آذرماه ۱۳۶۰، در دل تاریک‌ترین شب‌های تاریخ میهن، دو ستاره‌ی فروزان از دیار شمال، از لاهیجان و سیاهکل، راهی سحرگاهی شدند که آفتابش هرگز خاموش نمی‌شود. مهستی دانش‌حکمتی و فرحناز حسندخت، دو زن جوان، دو مجاهد نستوه، در اوج مقاومت و استواری، با لب‌هایی سرشار از سرود، به مسلخ رفتند اما نام‌شان تا ابد بر تارک آزادی این میهن خواهد درخشید.

مهستی دانش حکمتی

مهستی دانش‌حکمتی، متولد ۱۳۴۰ در لاهیجان، در رشته دندانپزشکی دانشگاه ملی تهران تحصیل می‌کرد. از همان سال‌های قبل از انقلاب، دل در گرو آزادی داشت. با آغاز فاز سیاسی، به‌عنوان یک میلیشیای دانشجو، در انجمن دانشجویان فعالیت داشت و صدای سازمان مجاهدین خلق را به دانشگاه و شهرش می‌رساند. پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، مهستی نیز همچون هزاران مجاهد دیگر، تحت تعقیب قرار گرفت و سرانجام در مردادماه ۱۳۶۰ دستگیر شد.

دژخیمان سپاه لاهیجان، که به‌خوبی از پایگاه او در شهر و آگاهی‌اش از فعالیت‌های سازمان خبر داشتند، شدیدترین شکنجه‌ها را بر او روا داشتند. شاهدان می‌گویند آن‌قدر با قنداق تفنگ و کابل بر تنش کوبیده بودند که چهار دست و پا راه می‌رفت. اما مهستی، این شیرزن  مجاهد ، شمال، در برابر رذالت و شکنجه تسلیم نشد. در اوج درد، با چشمانی پر اشک و صدایی پر صلابت، فریاد زد:

«بی‌شرف‌ها! حیا کنید. آیا فکر می‌کنید زن مجاهد خلق را با این رذالت‌پیشگی‌ها می‌شکنید؟»

در آخرین دیدار کوتاهش با پدر، زمانی که پدر از او خواست اندکی نرمش نشان دهد، پاسخ داد:

«پدر، اگر جان دخترتان را می‌خواهید، بدانید در برابر آن، هزاران دختر دیگر را از دست خواهید داد. این درخواست شایسته‌ی شما نیست. هرگز!»

فرحناز حسندخت

فرحناز حسندخت نیز نوجوانی ۱۸ ساله از سیاهکل بود؛ دختری پرشور، شجاع و پرصلابت. او هم از فعالان هوادار مجاهدین در منطقه بود. در همان روزها به اسارت دشمن درآمد و در کنار مهستی به سلول‌های تنگ سپاه لاهیجان منتقل شد.

شب اعدام، زندان لاهیجان شاهد صحنه‌ای بود که تا همیشه در تاریخ مقاومت می‌ماند. حوالی نیمه‌شب، صدای سرودهایی همچون «تزول الجبال» و «مرگ بر خمینی» از بند زنان بلند شد. مهستی و فرحناز با صدایی استوار و آسمانی، سرود می‌خواندند، و صدای آنان در تاریکی زندان طنین انداخت.

یک شاهد عینی، اکبر کاظمی، می‌گوید:

«صدای ماشین و پاسداران آمد. از لای درِ سلول دیدم که دو پیکر را روی برانکارد به بیرون می‌بردند. یکی‌شان پیکر مهستی بود. بعدتر گفتند پیکر فرحناز هم همان‌جا بود. هر دو پیش از اعدام شکنجه شده بودند و طبق گفته پزشکی که جسدها را معاینه کرد، دژخیمان پیش از اعدام حتی به آنها تجاوز کرده بودند.»

آن شب، پیش از رفتن، مهستی به یارانش گفت:

«من سلام شما را به حنیف و شهیدان می‌رسانم. شما هم سلامم را به برادر مسعود برسانید.»

لحظه‌ی اعدام، صداهای آنان از درون ماشین تا پشت دیوارهای بلند زندان شنیده می‌شد:

«سلام بر آزادی! مرگ بر خمینی! نصر من‌الله و فتح قریب!»

صبح روز بعد، پاسداری بسته بیسکوییت را به بند پرتاب کرد. درون آن یادداشتی با خط مهستی بود: «شیرینی شهادت مهستی و فرحناز، یاران بخورید، نوش جانتان!»

فرحناز حسندخت

شهری در ماتم، دختری در آتش؛ یادنامه مجاهد خلق فرحناز حسندخت

در دل شالی‌زارهای نم‌خورده سیاهکل، دختری متولد شد که سال‌ها بعد، نامش لرزه بر جان دژخیمان انداخت؛ فرحناز حسندخت، متولد سال ۱۳۴۲، از خانواده‌ای ساده و پاک، با روحیه‌ای آتشین و پرشور که از نوجوانی به‌دنبال حقیقت و عدالت دوید.

در روزهای خیزش مردم علیه سلطنت، فرحناز نوجوانی کنجکاو و آگاه بود که با دلی روشن، به سراغ کتاب‌ها رفت، دفاعیات قهرمانان را خواند، و راهش را در میان شعله‌های خون و آرمان شناخت: سازمان مجاهدین خلق ایران. از همان روزهای نخست، در میان جمع‌های هواداران، در دل روستاها و شهرها، در میان چایکاران و برنج‌کاران، صدای رسای او برای افشاگری علیه استبداد دینی و دفاع از آزادی طنین انداخته بود.

اما سال ۱۳۶۰، سال قیام و کشتار، سالی بود که هزاران گل سرخ در باغ ایران پرپر شدند. فرحناز نیز در یکی از یورش‌های نیروهای سپاه به یکی از پایگاه‌های مقاومت در حوالی لاهیجان دستگیر شد. دخترک جوان را به شکنجه‌گاه سپاه بردند، با برچسب «محارب» که گویی مُهر مرگ بود بر پیشانی نسل آرمان‌خواه.

شبی که باید به‌عنوان شب آخرش ثبت شود، ۲۲ آذر ۱۳۶۰، فرحناز را به همراه همرزمش مهستی دانش‌حکمت از بند عمومی بیرون کشیدند. زنانی که در بند بودند با شنیدن صدای این دو شیرزن، بیدار شدند. آن‌ها را می‌دیدند که به‌جای گریه، به‌جای التماس، در مقابل چشمان حیران پاسداران، خطبه‌ی تزول‌الجبال و لاتزول را از نهج‌البلاغه فریاد می‌زدند:

«کوه‌ها از جا کنده می‌شوند، اما او از جای خود تکان نمی‌خورد…»

صدای فرحناز و مهستی که در تاریکی شب، در حیاط زندان می‌پیچید، چون آتشی بود بر پیکر خاموشی؛
«
درود بر رجوی!»
«
بچه‌ها مقاومت کنید!»
«
زنده‌باد آزادی!»

پاسداران در وحشت بودند؛ این دو دختر که باید در سکوت به مسلخ می‌رفتند، شعله‌ور شده بودند. همان شب، گلوله‌ای که از اسلحهٔ فرمانده سپاه شلیک شد، پایان زندگی نبود؛ آغاز افشاگری بود. یکی از زندانیان از سلول انفرادی خود دید که دژخیم، با دست‌هایی آلوده به خون، سلاحش را زیر شیر آب می‌شوید؛ و آهسته، رد جنایت را با آب تطهیر می‌کند، اما نه در تاریخ.

روز بعد، یکی از پزشکان بیمارستان لاهیجان پیکر پاره‌پاره فرحناز و مهستی را دید. از شدت شکنجه‌ها زبانش بند آمده بود. بعدتر، آهسته به یکی از اعضای مقاومت گفت:

«این دو دختر را، پیش از آن‌که تیرباران کنند، مورد تعرض هم قرار داده بودند… و گفته بودند اگر لب باز کنم، اعدام می‌شوم.»

اما تاریخ، حقیقت را نگه می‌دارد.

فرحناز، دختر جوانی که در ۱۸سالگی قد بر افلاک کشید، نه‌تنها در خون خود، که در نامش، در فریادش، و در خطبه‌اش باقی ماند. او نخستین خواهر شهید لاهیجان بود. فریادش هنوز از پس سال‌ها، میان شالیزارها می‌پیچد و به ما یادآوری می‌کند:

کوه‌ها ممکن است فرو بریزند، اما نسل مجاهد از جایش تکان نمی‌خورد.

این پرواز سرخ، سندی است از ایمان و پایبندی به آرمان. دادستان خونریز گیلان، ابوالحسن کریمی، که به‌حق لاجوردی گیلان خوانده می‌شد، جلاد این جنایت بود؛ مجری فرمان خمینی در جنگ داخلی علیه مردم.

دو خواهر، در تاریکی شب، روشنی آزادی را فریاد زدند. سرودشان، فریادشان، نگاهشان، هرگز خاموش نخواهد شد.

درود بر مهستی و فرحناز.

یادشان گرامی، راهشان پررهرو باد.

یکی از هم بندیهای مهستی نوشت :

مهستی دانش‌حکمت

فریادی از لاهیجان تا آسمان؛ یادنامه مجاهد خلق مهستی دانش‌حکمت

نامش مهستی بود؛ اما نه آن مهستیِ شعر و لطافت، بلکه مهستیِ آهن و شعله.
مهستی دانش‌حکمت، از شهر سبز لاهیجان، زاده شد تا در تاریک‌ترین دوران میهن، شمعی شود برای راه دیگران. دختری با چشمانی بیدار و ذهنی پرشور، از همان نوجوانی پا در مسیر آگاهی گذاشت. دانشجو بود، اما دانشگاه او تنها کلاس‌های رسمی نبود؛ خیابان و کوچه و خانه‌های مردم، مدرسه‌ای بود که در آن می‌آموخت چگونه در کنار خلق، برای آزادی برخیزد.

از فعالین سرشناس مجاهدین خلق در لاهیجان بود. وقتی از ظلم و خیانت خمینی به انقلاب شنید، آرام نماند. میان مردم، میان زنان، در جلسات، در پخش نشریه، در افشاگری‌ها، حضوری فعال داشت. دخترانی که از لاهیجان تا روستاهای اطراف با نام او آشنا بودند، می‌دانستند که صدایش، صدای آگاهی است.

و چون رژیم ولایت فقیه هیچ‌گاه آگاهی را برنمی‌تابد، مهستی را نیز همچون هزاران گل دیگر، به زندان برد. شکنجه‌گاه سپاه لاهیجان، شاهد روزهای سخت او بود. اما مهستی، شکنجه را نه با سکوت، که با ایستادگی پاسخ داد.

شبی که او را برای اعدام صدا زدند، ۲۲ آذر ۱۳۶۰، پیش از آن‌که پاسداران دهانش را ببندند، صدایش بلند شد.
با فرحناز حسندخت، دست در دست، سینه‌سپـر کردند، و در حیاط زندان فریاد زدند:

تزول‌ الجبال و لاتزول!
کوه‌ها از جا کنده می‌شوند، اما ما نه!

پاسداران وحشت‌زده بودند. دو دختر باید با ترس می‌رفتند، اما آن‌ها با سرود، با شعار، و با شعله ایمان پیش می‌رفتند. فریادشان به بندهای دیگر هم رسید؛ زندانیان برخاستند، سرود مجاهد سر دادند. بند به بند، صدا بلند شد. رژیم خمینی، در دل شب، با تمام شکنجه و اعدام، باز هم شکست خورد. مهستی، زنده بود.

آن شب، دو جسد را از آمبولانس بیرون آوردند. یکی از آن‌ها، مهستی بود. یک زندانی از پشت درب سلول دیده بود که دژخیم، پس از شلیک گلوله خلاص، با دستان خود تفنگ (کلت)را زیر شیر آب شست. گمان می‌کرد آثار جنایت را با آب خواهد شست.

اما مهستی با صدای خویش، با فریاد شبانه‌اش، با سرود پایانی‌اش، کاری کرد که نامش در جان لاهیجان حک شود.

و بعدها، پزشکی که پیکر پاره‌پاره‌اش را معاینه کرد، به آهی بریده، رازی را فاش کرد:

«پیش از اعدام، شکنجه‌اش کرده بودند… و تعرض… و گفته بودند اگر چیزی بگویم، اعدامم می‌کنند.»

مهستی، همانند هزاران زن قهرمان در راه آزادی، نه‌فقط توسط گلوله، که پیش از آن، با سبعیت تمام شکنجه شد؛ اما هرگز تسلیم نشد. در سکوت شب، مهستی آوا شد، آواز شد، آواز آزادی.

نام مهستی دانش‌حکمت، امروز در قلب نسل ما می‌تپد؛ نه فقط به‌عنوان یک شهید، بلکه به‌عنوان راوی مظلومیت زن ایرانی، و ایستادگی مجاهد خلق.

و ما باز تکرار می‌کنیم:

کوه‌ها شاید فرو ریزند…
اما یاد مهستی، ایستاده خواهد ماند.

دو پرنده، یک پرواز

در آن شب سرد و سنگین آذر ۱۳۶۰، از بندهای شکنجه و از سلول‌های تاریک، ناگهان صدای دو ستاره برخاست؛ مهستی و فرحناز. دو خواهر، دو یار، دو شعله‌ی ایمان، که دست در دست هم، نه با التماس، که با آیه و سرود، پا به مسلخ رفتند. با لبانی گشاده، سرودی بر لب، و شعله‌ای در دل، پرواز کردند.
آری، این دو نه‌فقط در بند، که در مرگ نیز هم‌پیمان بودند. خونشان، با هم بر زمین ریخت؛ فریادشان، با هم در آسمان پیچید؛ و نامشان، با هم در تاریخ مقاومت ایران ماندگار شد.
از آن شب تا همیشه، هرگاه آسمان شمال روشن‌تر می‌شود، همه می‌دانند که مهستی و فرحناز، هنوز هم از آن بالا، برای ما سرود آزادی می‌خوانند.

در سرمای گزنده آذرماه ۱۳۶۰، سحرگاه یکی از تلخ‌ترین روزهای بند مجاهدین در زندان لاهیجان آغاز شد. درب آهنی بند با ضربه‌ای سنگین شکسته شد و قطعات شیشه به درون پرتاب شد؛ چند تن زخمی شدند. پاسداران با کلاشینکف به‌دست و سکوتی تهدیدآمیز وارد شدند. بهانه‌شان این بود که زندانیان از روزنه‌ها بیرون را زیر نظر دارند؛ اما همه می‌دانستند که بهانه‌ای بود برای آزمایش روحیه، برای شکستن مقاومتی که تا آن روز با خون و صلابت برپا مانده بود.

بیش از سه ساعت، در سرمای بارانی و بی‌رحمانه، بیش از صد زندانی را به حیاط بردند. با پیراهن‌های نازک، با تن‌هایی لرزان اما دل‌هایی استوار. آنان را زیر باران نگه‌داشتند، بی‌دلیل و بی‌رحم. اما هیچ‌کس فریاد نزد، هیچ‌کس نلرزید جز از سرما. ساعتی بعد، وقتی همه به بند بازگشتند، صدای سرودهای مقاومت برخاست: «جبهه‌ی رهایی بخونم…».

قهرمانان شهید خلق رضا ماهوان وفیروز رحیمیان

اما این آغاز فصل تازه‌ای از سرکوب بود. ظهر ۲۹ آذر، دو مجاهد قهرمان، رضا ماهوان و فیروز رحیمیان را صدا کردند. رضا، معروف به فرمانده جلیل، از کادرهای مشهد بود که به گیلان آمده بود تا تشکیلات را بازسازمان دهد. او در تیرماه ۱۳۶۰ همراه با فیروز در لنگرود دستگیر شد.

فیروز بعدها روایت کرده بود که چگونه خانه‌ای در لنگرود اجاره کردند؛ خانه‌ای قدیمی با حیاطی بزرگ، اما غیرامن. شب‌ها در حالت آماده‌باش می‌خوابیدند. در یکی از شب‌ها، با دیدن سایه‌های مشکوک، فیروز تصمیم گرفت رضا را از دیوار بیرون ببرد. اما حلقه محاصره آن‌چنان تنگ بود که پس از چند دقیقه هر دو دستگیر شدند. دشمن از قبل خانه را شناسایی کرده بود.

در زندان، شکنجه‌ها آغاز شد. رضا ماهوان از فرزندان مردم دلیر مشهد ، با دستانی شکسته و بدنی پرزخم اما قامتی استوار، هیچ نگفت. فیروز رحیمیان، فرزند دلیر مردم رامسر، که پدر و کودک هشت‌ماهه‌اش بر پیکر شکنجه‌شده‌اش می‌گریستند، تا دم آخر لب نگشود.

پیش از اعدام، رضا سخنانی گفت که همچنان در حافظه زندانیان زنده است:

«سازمان از سال‌ها پیش، وظیفه تاریخی‌اش را در قبال خلق آغاز کرد. ما می‌رویم، بر شماست که این راه را ادامه دهید.»

فیروز گفت:

«من مفتخرم که با جلیل جاودانه می‌شوم. سلام ما را به شهیدان برسانید.»

و این‌چنین، در غروبی خون‌بار، دو ستاره دیگر، در آسمان مقاومت ایران، جاودانه شدند. یادشان، راهشان، و ایمانشان، چراغ راه ماست.

رضا ماهوان؛ از شکنجه‌گاه شاه تا میدان مقاومت در گیلان

رضا را همه با جای سیگارهای ساواک روی شانه‌اش می‌شناختند؛ همان زخم‌هایی که سال‌ها بعد، کنار کبودی‌های پاسداران خمینی، تصویر کامل‌تری از یک مجاهد صدیق را ترسیم کردند.

متولد مشهد، بزرگ‌شده‌ی رنج و یتیمی. سال ۱۳۵۳ در اوج اختناق شاه، جذب سازمان مجاهدین شد و به جرم حق‌خواهی، به کمیته مشترک، قصر و اوین برده شد. همان‌جا بود که یک چشمش را زیر کابل‌ها از دست داد. وقتی آزاد شد، قامتش خمیده‌تر بود اما نگاهش استوارتر. هنوز یک روز از ۲۲ بهمن نگذشته بود که به همراه یارانش ستاد جنبش ملی مجاهدین در مشهد را بنیان گذاشتند.

در سال ۵۹ به گیلان آمد؛ معاون مسئول شاخه‌ی گیلان شد، بی‌صدا و بی‌ادعا. زندگی مخفی را در فاز نظامی با آرامشی عمیق آغاز کرد؛ تا آن روز که در شهریور ۱۳۶۰، در کنار یار و همرزمش فیروز رحیمیان در لنگرود دستگیر شد.

خودش گفته بود:
«
دیدم خانه در چند لایه محاصره است. راهی برای شکستن محاصره نبود. با فیروز تصمیم گرفتیم بجنگیم، اما غافلگیرمان کردند. دیگر فرصتی نماند…»

در زندان لاهیجان، شکنجه‌گران دیگر معطل نکردند. از همان لحظه‌ی ورود، آن‌چنان با کابل به جانش افتادند که مچ‌ها، آرنج‌ها و انگشتانش را شکستند. اما رضا همان‌جا هم فرمانده شد؛ با کمک حسن افتخاری، بند را سازماندهی کرد و تشکیلات مقاومت در زندان را پایه گذاشت.

همسرش، آخرین لحظه‌ها را این‌گونه تعریف می‌کند:

«غروب بود. در را لگد زدند. فرغونی را آوردند و پیکر رضا را، که دیگر شبیه پیکر نبود، توی سلول انداختند. چشمانش باد کرده و بسته، لب‌ها پاره، شانه‌ها شکسته، بدنش خونین و کبود. همان زخم‌های ساواک هنوز بر شانه‌اش بود؛ حالا در کنار زخم‌های جدید. آرام صدا زد: «لک الحمد… لک الحمد…» گفت: من امشب به دیدار حنیف می‌روم. اما اگر رفتی، به برادر مسعود بگو رضا تا آخر ایستاد…»

همان شب، رضا و فیروز را از بند بردند. بامداد روز بعد، صدای تیر خلاص در اطراف زندان پیچید. یکی گفت: «رضا رستگار شد…»

اما ما می‌دانستیم: او زنده است، در شانه‌های تمام یارانش که راهش را ادامه دادند.

علاء کوشالی؛ آن شب که لاهیجان بیدار شد

صبح اول آذر ۱۳۶۰ بود. هنوز شهر از مه سنگین شب بیرون نیامده بود که صدای در، خانه‌ی علاء را لرزاند. ساعت حدود ۹ بود. علاء، آرام و منظم، آماده شد و به سمت در رفت. رفت، بی‌آنکه بازگردد.

اما همه‌چیز از ماه‌ها قبل آغاز شده بود. روزی که در مشهد، پدر دکتر شریعتی – محمدتقی شریعتی – به او گفت:
«
علاء جان، مواظب باش، تو شناخته‌شده‌ای، این شهر هم دیگر امن نیست…»
علاء خندید. بیرون رفت. اما خانه، محاصره بود. کوچه‌ها، از قبل در سیطره‌ی پاسداران و لباس‌شخصی‌ها بود. حلقه‌ها تنگ شدند. در شعاع صد متری دیگر راهی نمانده بود. پاسداری از لاهیجان آمده بود. علاء را شناسایی و تعقیب کرده بود. این‌چنین، علاء را گرفتند.

اما این پایان نبود. علاء به زندان سپاه در لاهیجان منتقل شد؛ همان‌جا که پیش از آن، در ۹ مهر، کمال کوشالی – برادر کوچکش – را هم با ۱۶ مجاهد دیگر برای اعدام برده بودند. علاء آن زمان گفته بود:
«
می‌خواهند اول کمال را بکشند تا ببینند آیا می‌توانند مرا هم در لاهیجان اعدام کنند یا نه…»

او پیش از این‌ها، در مشهد، مسئول تشکیلات بود. هم‌رزمانش، از جمله شهید رضا ماهوان، او را «برادر جلیل» صدا می‌زدند. در زندان، وقتی رضا و علاء دوباره همدیگر را دیدند، لحظه‌ای ایستادند، نگاه کردند و فقط گفتند:
«
برادر جلیل! تو هم اینجایی…»

در زندان لاهیجان، علاء محبوب بود. حتی بسیاری از پاسداران، با او با احترام برخورد می‌کردند. شخصیتی مؤمن، انقلابی، خوش‌رفتار و باصلابت داشت. در بازار، میان کشتی‌گیران، فوتبالیست‌ها، بازاریان و مردم، کسی بدِ علاء را نمی‌گفت؛ مگر کسانی که در جنون ولایت خمینی غرق شده بودند.

تا روز اول آذر خبری از او نداشتیم. ظهر همان روز، یکی از پاسداران – با لحنی هیستریک و تحقیرآمیز – فریاد زد:
«
خیلی ناراحتید که علاءتون رو دیشب فرستادیم جهنم؟ بله، ساعت ۲ شب زدیمش. تموم شد.»

هدف، تحریک بند بود؛ می‌خواستند شورشی شکل بگیرد تا بهانه‌ای برای قتل‌عام داشته باشند. اما بند ساکت نماند. غذا را نگرفتیم. در اتاق بزرگ زندان، بچه‌ها دور هم نشستند و با صدایی رسا سرود خواندند:
«
بخونم، همسفر، به نام خدا، آزادی…»

صدای سرود از دل سلول‌ها بلند شد. گویی لاهیجان بیدار شده بود.

آن شب، همه‌چیز به یک پیمان ختم شد:
پیمان به ادامه‌ی راه علاء. پیمان به مقاومت تا آخرین نفس.

علاء سومین شهید خانواده کوشالی بود. پیش از او، همسرش مجاهد شهید عفت عترتی مزینانی (شریعتی) – خواهرزاده دکتر شریعتی – در تابستان ۱۳۶۰ به شهادت رسیده بود. برادرش کمال نیز در همان زندان لاهیجان اعدام شده بود. پس از علاء، دو برادر دیگرش، شمس‌الدین و نجم‌الدین کوشالی، یکی در جنگ و دیگری در جنگل به شهادت رسیدند.

نجم‌الدین که روحانی و از هواداران مجاهدین بود، پس از فرار از زندان، در جنگل به جمع مجاهدین پیوست و در نبردی خونین جان باخت.

فردای آن روز، رژیم قصد داشت پیکر علاء را شبانه دفن کند. اما فشار دایی‌اش باعث شد پیکر به خانواده تحویل داده شود. وقتی خبر شهادتش پخش شد، مردم لاهیجان، با تمام خطرات، خیابان‌ها را پر کردند. هزاران نفر، پیکر او را از خانه تا گورستان «آقا سید محمد» تشییع کردند. در سال ۶۰، چنین تشییعی بی‌سابقه بود.

تا ماه‌ها، پاسداران به‌شدت از مزار او مراقبت می‌کردند. می‌ترسیدند. از نامش، از راهش، از خاطره‌اش.

اما آن‌ها نمی‌دانستند که علاء فقط در یک مزار نیست؛ او در قلب هزاران جوان این سرزمین جا دارد. علاء، نه‌فقط یک فرمانده، که یک «اسطوره‌ی مقاومت» برای مردم گیلان شد.

شهادت غلامرضا اصلاحکار – 28 فروردین 1361

ساعت 9 صبح 26 فروردین، درب بند زندان باز شد. یکی از پاسداران ناگهان فراخواند: «غلامرضا اصلاحکار، لباست را ببر، چند دقیقه دیگر می‌آیم دنبالت.»

شنیدن این جمله در آن روزهای سنگین زندان معنایی غیراز کابوس نداشت. هیچ جابجایی‌ای در زندان دیده نمی‌شد مگر به قصد اعدام. آنهم در حالی‌که غلامرضا حکم زندان ابد و یا اعدام داشت.

دقایقی بعد، تعدادی از دوستان همبند با او وداع کردند. غلامرضا با لبخندی مرموز گفت: «چیزی نیست، برمی‌گردم.» اما همه می‌دانستیم این سفر با سفرهای قبل فرق دارد.

او را از بند خارج کردند. از سوراخ کوچکی که بر فراز درب قرار داشت نگاه کردیم. غلامرضا را تا نزدیکی اتاق عملیات سپاه برده بودند. در آنجا با عجله ای وی را از پشت دستبند زدند.

ماشینی که قرار بود غلامرضا را ببرد، نگاران ما را تکمیل کرد: این خودرو از شهر دیگری بود، نه از مرتبطان زندان. نیم ساعتی نشد که غلامرضا از زندان خارج شد. می‌دانستیم راهی شالیزاری است که بر زمین خوش رویایی اش خون یک رزمنده را خواهند ریخت.

غلامرضا اصلاحکار، از اولین مجاهدان شهر آستانه‌اشرفیه بود که در شیوه زندگی، تعهد و راستینی‌اش نمونه بود. او را به دلیل حضور فعال در مقاومت شهری و سطح بالای مسئولیتش، تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار دادند. اما کلمه‌ای از دهانش بیرون نیآمد.

فروردین سال 1361 در زندانی در شمال کشور، شالیزاری به خون نشست. ملانها و سپاهیانی که زمین و زمان را تغییر می‌دادند، این‌بار نقش یک جوان آزاده را به خون خویش نوشتند. غلامرضا رفت، اما یادش و شجاعتش همچون خط سرخ بر شیب شالیزار های گیلان خودنمایی می‌کند.

۲۸ فروردین ۱۳۶۱؛ شالیزار سبزی که به خون گرایید

شهادت مجاهد خلق غلامرضا اصلاح‌کار
به روایت مجاهد خلق اکبر کاظمی

صبح سه‌شنبه، ۲۸ فروردین بود. هوای رطوبت‌گرفته‌ی شمال هنوز خنکای بهاری را داشت، اما بوی مرگ در بند، سنگین و آشنا شده بود. حدود ساعت ۹ صبح، درِ آهنی بند با صدای کرکننده‌اش باز شد. صدای خش‌دار نگهبان به گوش رسید:
«
غلامرضا اصلاح‌کار! وسایلتو جمع کن… چند دقیقه دیگه میام دنبالت.»

صدای عادی بود، ولی دل همه‌ی ما ریخت. در آن روزها، «بردن برای چند دقیقه» معنایی جز تیرباران نداشت. هیچ‌کس دیگر به وعده‌ی بازگشت باور نداشت. ما به‌خوبی می‌دانستیم که غلامرضا در دادگاه فرمایشی و بی‌وکیلِ سپاه، محکوم به حبس ابد به‌اضافه اعدام شده بود. این یعنی پایان راه، حتی اگر به ظاهر اسمش زندان باشد.

او خونسرد بود، مثل همیشه. گفت: «چیزی نیست بچه‌ها، برمی‌گردم». اما می‌دانست و ما هم می‌دانستیم که این، آخرین وداع است. چند نفر با او روبوسی کردند، یکی از بچه‌ها با چشمان پُر اشک بازویش را بوسید. دیگران در سکوت به او نگاه کردند؛ نگاه‌هایی که فریاد می‌زد: «تو می‌روی، اما ما مانده‌ایم تا راهت را ادامه دهیم.»

وقتی از بند خارج شد، از سوراخ کوچکی بالای در، نگاهش کردیم. او را مستقیم به سمت اتاق عملیات سپاه در زندان بردند. جایی که پیش‌تر، بسیاری از رفقای ما آخرین نفس‌های‌شان را همان‌جا کشیده بودند. همان‌جا، پشت درِ فلزی، در سکوت محض، صدای بسته‌شدن دستبندش آمد؛ صدایی که سال‌هاست هنوز در گوشم می‌پیچد.

خودرویی بیرون ایستاده بود، پلاکش برای ما آشنا نبود. این ماشین، از بیرون آمده بود؛ نه از ماشین‌های معمولی سپاه لاهیجان. پس کار تمام بود. غلامرضا را سوار کردند و بردند. ما تنها ماندیم؛ در دل خشم، اندوه، و غروری تلخ از اینکه هنوز فرزندان خلق، سرفراز و بی‌اعتنا به مرگ، تا آخر ایستاده‌اند.

می‌دانستیم که او را به سمت همان جایی می‌برند که پیش‌تر علاء کوشالی، حسین شهید آستانه، و دیگر یاران‌مان برده شده بودند: به سمت شالیزاری که رنگ سبزش را با خون بهترین فرزندان این خاک می‌شویند.

غلامرضا اصلاح‌کار تنها یک نام نبود. او نمونه‌ای از جوانان نسل انقلاب بود؛ مردانی که از تبار ایستادگی آمده بودند. معلمی ساده و متواضع که تنها جرمش «وفاداری به آزادی» بود. همان وفاداری‌ای که خمینی تاب تحملش را نداشت و برای نابودیش، دستگاه شکنجه و اعدام را به راه انداخته بود.

بعد از آن روز، دیگر از او خبری نرسید. اما نرسیدنِ خبر، خود پیامش را داشت. چند روز بعد، نجواهایی بین زندان‌بان‌ها پیچید:
«
اصلاح‌کارم رفت… تیر خلاص هم خورد.»

ما در بند، در دل سلول‌های نم‌کشیده‌ی سپاه لاهیجان، سرود خواندیم. صدای‌مان را بلند کردیم تا همه‌ی شهر بشنوند. این‌بار نغمه‌مان برای غلامرضا بود؛ برای شالیزار خونی، برای خاکی که شهادت را تجربه می‌کرد، و برای نسلی که هرگز زانو نزد.

سخن پایانی

از زبان مصطفی نیکار – در ستایش شرف و ایستادگی

این کتاب، تنها روایت خاطرات یک نوجوان زندانی‌شده به نام اکبر نبود. این، آیینه‌ای بود از ملتی به بند کشیده، اما نه‌درهم‌شکسته. کتابی که از زندان لاهیجان آغاز شد، اما از تاریخ ایران سخن گفت؛ از جنگی ناگفته اما همه‌جا جاری: جنگ داخلی‌ای که خمینی به مردم ایران و به سازمان مجاهدین خلق تحمیل کرد.

در این صفحات، ما با کسانی قدم زدیم که تنها جرم‌شان آزادی‌خواهی بود. از غلامرضا اصلاح‌کار تا رضا ماهوان، از مجاهدان نوجوان تا مادران اسیر، از کابوس‌های شکنجه تا سرفرازی در سلول‌های تاریک. در هر چهره، صدای تاریخ بود. و در هر زخم، نوری از امید.

اگر این خون‌های پاک بر زمین نریخته بود، اگر این نسل، این‌چنین عاشقانه نایستاده بود، امروز نامی از شرف ایران و ایرانی در برابر دیکتاتوری باقی نمی‌ماند.

در جهانی که نام‌ها فراموش می‌شوند، پرچم سازمان مجاهدین خلق ایران، شصت سال است که بر قله ایستادگی برافراشته مانده است؛ و این، نه از سر سازش، بلکه از سر وفاداری، فدا، و مقاومت است. سازمانی که با خون بهترین فرزندان این میهن، پله‌پله بالا رفت، و هر گامش بر استخوان‌های پاکی استوار است که خمینی نتوانست بشکند.

و این‌چنین شد که خلق قهرمان ایران، با تمام زخم‌هایش، توانست خمینی را از ما به چاه بکشاند. او رفت، اما ما ماندیم؛ ما، یعنی اکبرها، رضاها، غلامرضاها، و تمام آنان‌که امروز در خیابان، در تبعید، در زندان، و در دل کوه و بیابان، همچنان ایستاده‌اند.

راه ادامه دارد. مبارزه ادامه دارد. و تا روزی که آزادی به ایران بازگردد، صدای این خاطرات خاموش نخواهد شد.

بهار آن روز خواهد رسید

Leave a Reply