افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان

افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان
افشاگری‌ها

لنگرود استان گیلان : روایت حماسه‌ی شهیدان مجاهد خلق – نویسنده شهرام بهزادی

سنگر سرخ لنگرود: روایت حماسه‌ی شهیدان مجاهد خلق

سنگر سرخ لنگرود: روایت حماسه‌ی شهیدان مجاهد خلق

https://khoroshjangal.com/?s=%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1

2025 › 07 › 09 › سنگر-سرخ-لنگرود-روایت-حماسهی-شهیدان

سنگر سرخ لنگرود : روایت حماسه‌ی شهیدان مجاهد خلق … به خلق ومیهن وآرمان آزادی – سنگر سرخ لنگرود روایت حماسه‌ی شهیدان مجاهد خلق

نماد پایداری ووفاداری بهر قیمت، به خلق ومیهن وآرمان آزادی – سنگر سرخ لنگرود روایت حماسه‌ی شهیدان مجاهد خلق

روایتی‌ست از ستارگان شب‌کوب، آنان که تن به شب ندادند و بر سیاهی تاختند؛ سرودآوران سپیده که راه‌گشای شورشگران بودند، برای قیام و آزادی.

بخون کر کشی خاک من، دشمن من تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی جدا سازی‌ای خصم، سر از تن من؟ کجا توانی ز قلبم ربایی، مهر میان من و میهن من؟

خوشا آنان که در این عرصه‌ی خاک، چو خورشیدی درخشیدند و رفتند… خوشا آنان که بذر آدمیت در این ویرانه پاشیدند و رفتند…

چه کم دانسته‌ایم از این یلان بی‌نشان، یارا… بخوانید از کتاب رزم و رنج عاشقان ما را بگو تاریخ بنویسد، برای ما و بعد از ما از این صبر و صلابت‌های شیران، داستان‌ها را از سیمای رنج‌آلود و صبرآذین شیرآوشان ببین اشرف‌نگین‌ها را، بخوان اشرف‌نشان‌ها را همین گل‌هاست که از بذرش، بهر سو باد بذری برد برویانید از خاک سترون، بوستان‌ها را

وطن! از تو بسی شیر است در شهنامه اشرف       چنان پیران که در وی تو بینی جوان‌ها را

توضیح بنیادین درباره ماهیت نبرد و مفهوم کتاب

در ایران تحت حاکمیت خمینی، دو جنگ موازی اما با ماهیتی کاملاً متفاوت به ملت تحمیل شد:

جنگ اول، جنگی بود خارجی؛ جنگ ایران و عراق، که در سال ۱۳۵۹ با تحریک مستقیم و نادانی سیاسی رژیم آغاز شد و با شعارهای عوام‌فریبانهٔ «جنگ، جنگ تا رفع فتنه» و «راه قدس از کربلا می‌گذرد» به مدت ۸ سال ادامه یافت. جنگی که می‌توانست با حفظ دستاوردهای مردمی انقلاب، در همان ماه‌های نخست پایان یابد، اما خمینی آن را به ابزاری برای تحکیم دیکتاتوری و دفن آزادی بدل کرد.

اما جنگ دوم، جنگ اصلی و بنیادین بود: جنگ داخلی‌ای که خمینی علیه مردم خود آغاز کرد؛ جنگی تمام‌عیار با زنان، جوانان، دانشگاهیان، معلمان، و پیشاپیش همه با سازمان پیشتاز مقاومت، یعنی مجاهدین خلق ایران.

این جنگ، نه در مرزها، که در خیابان‌ها، خانه‌ها، زندان‌ها، و کوچه‌ها جاری بود. نه ۸ سال، بلکه ۴۵ سال تمام ادامه یافت. جنگی بی‌وقفه، بی‌پایان، بدون آتش‌بس و بدون اسیر. جنگی که آغازی رسمی داشت: ۳۰ خرداد ۱۳۶۰؛ همان روزی که با صدای گلوله‌ها و فریادهای «مرگ بر دیکتاتور»، پرده از ماهیت فاشیسم دینی کنار رفت. و از همان روز، دار و تیرباران علنی آغاز شد.

این کتاب، روایت این جنگ دوم است؛ روایت جنگ واقعی در ایران. جنگی که در آن، خلق ایران و فرزندان رشیدش در برابر هیولای ارتجاع ایستادند و با فداکاری، مقاومت، و شهادت، نام خود را در تاریخ جاودانه کردند.

کاظم زینالی، منیژه ترابی، طیبه شیرازی، حامد عرب‌زاده، احمد عزیزی و ده‌ها و صدها نامی که در این صفحات خواهید خواند، نه تنها نام، که پرچم‌هایی‌اند برافراشته بر قله رنج و افتخار.

سنگر سرخ لنگرود: روایت حماسه‌ی شهیدان مجاهد خلق

کتاب برخی از شهیدان سرفراز مجاهد خلق از لنگرود استان گیلان روایتی است از ستارگان شب کوب که تن به شب نداده وبر سیاهی تاختند بیشمار سرود آوران سپیده که راهگشای شورشگران برای قیام و آزادی شدند ۰

بخون کر کشی خاک من دشمن من تنم گر بسوزی ،به تیرم بدوزی جدا سازی ای خصم ،سر از تن من کجا میتوانی ز قلبم ربائی تو مهر میان من ومیهن من

برخی ازاسامی شهدای مجاهدکه بین سالهای ۶۰ تا ۶۷ در شهر لنگرود استان گیلان اعدام شدند

 ۱. اصغر خانی مجتبی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲. امجدی رحیم سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳. استوار موسی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۴. اسماعیل نژاد مرتضی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۵. ادیب مرادی لنگرودی محمد صادق سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۶. ادیب مرادی لنگرودی مسعود سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷. اکبری دهبنه ای علی اکبر سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۸. اکبری حسن سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۹. باطبی شلمانی محمود سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۰. شبرنگ لنگرودی مهران سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۱. عربزاده بحری حامد ۱۵ ساله سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۲. بذری کامبیز سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۳. پور حشمتی ؟ سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۴. ترابی لنگرودی منیژه (فاطمه) سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۵. ترابی لنگرودی منیره ( مینو) سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۶. جعفری عباس سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۷. جعفری علی اکبر سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۸. حامدی علی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۱۹. حامدی رضا سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲۰. حبیبی فرزانه ؟

۲۱. حسینی علی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲۲. حمیدی گلی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲۳. یوسفی کنعانی اصغر سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲۴. حسن زاده علی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲۵. حسن زاده فریدون سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲۶. حداد زاده زهره السادات سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲۷. حسن زاده قاسم سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲۸. خدا پرستی حسین سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۲۹. خدا پرست ناصر سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳۰. خدامی مجید سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳۱. دواتچی لنگرودی مجتبی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳۲. دهقان نژاد علی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳۳. ذبیحیان لنگرودی مهدی ( صاحب) سازمان مجاهدین خلق ایران

۳۴. ذبیحیان لنگرودی مکرم پور رضا سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳۵. ذبیحیان لنگرودی ابراهیم سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳۶. ذبیحیان لنگرودی سکینه ( پروانه ) سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳۷. راسخی تقی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳۸. راسخی لنگرودی معصوم سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۳۹. راسخی لنگرودی مهدی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۴۰. رسولی ؟ ( نام پدرعلی ) تعلق سازمانی نداشت( سال۷۴، شب بازداشت موقت، بعد از۵ ساعت اعدام گردید

 ۴۱. رزاقی رسول سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۴۲. رضوی لنگرودی مجتبی ؟

 ۴۳. روحی دهبنه ی عبدالله سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۴۴. رهبر محمود سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۴۵. رهبر دریاسری ؟ ؟

۴۶. زینالی کاظم سازمان مجاهدین خلق ایران به تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۳۶۳ در لنگرود به دار آویخته شد

۴۷. سلطانپور(سلطاندوست) لنگرودی ؟ ؟

 ۴۸. سالمکار عطا سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۴۹. شریعتی غلامرضا سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۵۰. شریعتی محمد رضا سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۵۱. شعبانی عبدالجبار سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۵۲. شعبانی علی سازمان مجاهدین خلق ایران به تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۳۶۳ در لنگرود به دار آویخته شد

. ۵۳شهدی سهراب سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۵۴. شهیدی سید قاسم(بهزاد) سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۵۵. شیرازی ابراهیم سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۵۶. شیرازی طیبه سازمان مجاهدین خلق ایران در مراسم شب عقد دستگیر شد و تیر باران شد

۵۷. صادقی مهران سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۵۸. نجاتی محمد سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۵۹. صفری محمد سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۶۰. ظفری محمد سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۶۱. طاهر پور گل سفیدی بهرام ؟

 ۶۲. عبدالهی عبدالله سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۶۳. عزیزی احمد سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۶۴. عزیزی هرمز سازمان مجاهدین خلق ایران

 به تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۳۶۳ در لنگرود به دار آویخته شد

. ۶۵. عرفانی داریوش(دارا) سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۶۶. نوربخش ؟ سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۶۷. میر ناطقی لنگرودی سید ابوالقاسم سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۶۸. نجفی امیر کیاسر محمد سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۶۹. فرهادیان لنگرودی ناهید سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷۰. فرهادیان لنگرودی فیروز سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷۱. فلاح پور بیژن سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷۲. قبادی سید محمود سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷۳. قربان نژاد منیر سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷۴. قربان پور قربانعلی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷۵. کریمی صادقی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷۶. کیابی امین(علی) سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷۷. نیکفر حسن کاندید سازمان مجاهدین خلق ایران از شهرستان لنگرود

 ۷۸. نیکفر شلمانی علی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۷۹. کیاکلایی سید صادق ؟

 ۸۰. لنگرودی مینا سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۸۱. علی سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۸۲. نادر سازمان مجاهیدن خلق ایران

 ۸۳. لنگرودی زهرا سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۸۴. لنگرودی قاسم سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۸۵. لنگرودی منیژه ؟

۸۶. لنگرودی اکبر سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۸۷. مجد زاده حسن سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۸۸. محمدی گلسفیدی حسین سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۸۹. محمودی زینب سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۹۰. مسیحای لنگرودی منیژه سازمان مجاهدین خلق

 ۹۱. مطلبی لنگرودی شاهپور سازمان مجاهدین خلق ایران

 ۹۲. نیکفر حسن کاندید سازمان مجاهدین خلق ایران از شهرستان لنگرود

 ۹۳. نیکفر شلمانی علی سازمان مجاهدین خلق ایران

سنگر سرخ مجاهدان لنگرود

لنگرود شهر مجاهدان با گورهايي كه هرگز فراموش نخواهند شد لنگرود از شهرهايي است كه بلافاصله بعد از انقلاب ضدسلطنتي به جنبش سراسري ضد حاكميت ارتجاع آخوندي پيوست. مجاهدان پيشتاز بسياري از اين شهر برخاستند و چه در شهر خود و چه با رفتن به شهرهاي ديگر پرچم مبارزه با ارتجاع را برافراشته نگه داشتند. پس از آغاز مبارزه مسلحانه به رژيم ددمنش خميني مجاهدين لنگرودي حماسه هاي بسياري در زندانها و درگيري ها خلق كردند و با خون بي دريغ خود بر نامشروع بودن رژيمي گواهي دادند كه با دزديدن انقلاب مردم ايران وحشيانه ترين ديكتاتوري ها را در تاريخ اين ميهن به راه انداختند. در اين نبرد سراسري كه همه شهرها و حتي روستاهاي كشور شركت داشتند مجاهديني در لنگرود بودند كه تا آخرين گلوله خود در برابر ارتجاع هار ايستادند. سنت پايداري براصول و وفاي عهد به هرقيمت را در لنگرود مجاهد قهرمان نادر صفري لنگرودي بنيان گذاشت. او كه دكتر در رشتة شيمي در انگلستان بود در سال54 در برابر توطئه خائنانه اپورتونيستي ايستاد و حتي در چنگال دژخيمان ساواك شاه و زير شديدترين شكنجه ها بر حقانيت ايدئولوژي مجاهدين پاي فشرد و بهاي استواري خود را با خون خود پرداخت. در مبارزه با ارتجاع نيز مجاهداني از لنگرود برخاستند كه در ادامه راه و مشي «نادر» بسا حماسه هاي تابناك آفريدند. از جمله آنها مي توان از خواهر مجاهد منير (مينو) ترابي نام برد. او يكي از زنان قهرماني است كه در شهريور ماه ۱۳۶۰ در درگيري با مزدوران تا آخرين گلوله خود جنگيد و به شهادت رسيد. اين خواهر مجاهد دبير دبيرستان و موقع شهادت باردار بود. خواهر مجاهد طيبه شيرازی يكي ديگر از مجاهداني است كه در مراسم شب عقد خود دستگير و اندك مدتي بعد تير باران شد. همچنين در ۹ارديبهشت۶۳ مردم لنگرود در يكي از ميدان هاي شهر خود شاهد صحنه اي تاريخي و از ياد نرفتني بودند. در اين روز سه مجاهد پاكباخته به نامهاي كاظم زينالي، علي شعباني و هرمز عزيزي در مقابل چشمان حيرت زده مردم به دار آويخته شدند تا بر شقاوت دژخيمان گواهي دهند و عزم استوار مجاهدين را براي ادامه نبرد تا سرنگوني رژيم اعلام كنند. پيكر مجاهد قهرمان كاظم زينالي كه در لنگرود معلم بود در روستاي محل تولدش به نام «حسنعلي ده» به خاك سپرده شده است. مجاهد شهید کاظم زینالی از لنگرود اين شهر مبارز با جمعيتي حدود ۱۴۰هزار يكي از شهرهايي است كه تعداد زيادي شهيد تقديم مردم ايران در مبارزه براي آزادي كرده است. يكي از علاقمنداني كه گزارش مشروحي از شهر خود تهيه و منتشر كرده است اسامي ۱۴۰شهيد مجاهد و مبارز اين شهر را گردآوري كرده است. گورستان عمومي شهر (وادي)، با غسالخانه معروف به مشهدی اسماعيل باغ، مزار تعدادي از شهيدان مبارز و مجاهد را در خود جاي داده است. تعدادي از اين شهيدان طي سالهاي ۶۰تا۶۷ به شهادت رسيده اند و تعدادي ديگر شهيداني هستند كه در جريان قتل عام سياه ارتجاع در سال۶۷ سربه دار شدند. مثلا گفته مي شود كه قطعة ۱۳ اين گورستان يكي از مكانهايي است كه محل يك گور جمعي بوده است. بنابر گزارشهاي رسيده طي ساليان متمادي رژيم آخوندي مانع بازسازي و مرمت مزارها شده و سنگهاي آنها در معرض تخريب و نابودي قرار گرفته اند. در يك گزارش در اين باره آمده است: «خانواده ها در آن محيط كوچك و خفقان زاي شهرستان لنگرود، حق جمع شده و گريه و فغان را هم در كنار قبرها ندارند هر چند كه هر از گاهي مادر ، پدري پير يا همسر و فرزندي را مي بينيم كه در خلوت خويش برسر گوري مي گريند.» مجاهد شهید حسین خداپرستی مجاهد شهید حسین اقدسی از لنگرود مجاهد دلیر حامد عرب زاده بحری لنگرودی مجاهدان شهید حامد عرب زاده بحری لنگرودی ومجاهد شهید سید جلیل جواهری ومجاهدان دلیر حسین ضیائی اشکوری وعلی ضیائی اشکوری مجاهد شهید احمد عزیزی از لنگرود سنگ مزار مجاهد شهید محمدرضا شریعتی زینب محمودی روز ۳۰ خرداد شهید شد مجاهد شهید کاظم زینالی از لنگرود مجاهد دلیر علی دهقانی نژاد

مشابه همین بیان را یکی از مجاهدان دلیر کانونهای شورشی به صورت زیر برایمان ارسال کرد که در زیر میخوانید :

لنگرود، شهر مجاهدان با گورهایی که هرگز فراموش نخواهند شد

لنگرود، از جمله شهرهایی‌ست که بلافاصله پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، به خیزش سراسری مردم ایران علیه حاکمیت ارتجاعی خمینی پیوست. از این شهر، مجاهدان پیشتاز بسیاری برخاستند که چه در خاک لنگرود و چه با عزیمت به شهرهای دیگر، پرچم مبارزه با دیکتاتوری دینی را برافراشته نگاه داشتند.

با آغاز مقاومت مسلحانه علیه رژیم خمینی، مجاهدین لنگرودی حماسه‌های بزرگی خلق کردند؛ چه در زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌ها، و چه در درگیری‌های خیابانی. آن‌ها با خون خود گواهی دادند که رژیم خمینی، وارث و ادامه‌دهنده دیکتاتوری سلطنتی نیست، بلکه چهره‌ای وحشی‌تر و ارتجاعی‌تر از آن است که انقلاب مردم ایران را ربوده است.

قهرمانان وفاداری و نبرد تا آخرین گلوله

در این نبرد سراسری که همه‌ی شهرها و حتی روستاهای ایران در آن شرکت داشتند، مجاهدانی از لنگرود بودند که تا آخرین گلوله‌ی خود در برابر ارتجاع ایستادند. یکی از پیشتازان این سنت، مجاهد قهرمان نادر صفری لنگرودی بود؛ دکترای شیمی از انگلستان که در سال ۱۳۵۴ در برابر انحراف اپورتونیستی ایستاد و حتی در شکنجه‌گاه‌های ساواک شاه، زیر شدیدترین فشارها، بر حقانیت ایدئولوژی مجاهدین پای فشرد و جان خود را در راه آن فدا کرد.

خوب است در همینجا از زبان ملی پوش فوتبال ایران حسن نایب آقا مقداری از دکتر صفری یاد کنیم که در سایت همبستگی ملی آمده بود حسن نایب آقا:

بوی الرحمن رژیم آخوندی و طمع خام لاشخورهای سیاسی

 ۱۹ اسفند ۱۴۰۱


پسر گفت: پدر بیا تا خلعت شریفان به تن کنیم!
پدر گفت: بگذار تا کسانی که ما را می‌شناسند سر بر خاک نهند!

در بحبوحه خطیرترین دوران تاریخ معاصر کشورمان و در سخت‌ترین دوران قیام بزرگ مردم ایران، که ۱۰۰ سال است علیه رژیم خون‌خوار آخوندی و دیکتاتوری منفور سلطنتی و اعوان‌وانصار داخلی و بین‌المللی اشان می‌جنگند و صدها هزار شهید و میلیون‌ها تن اسیر و شکنجه‌شده داده‌اند، حالا که بوی الرحمن رژیم متعفن ملاها بلند شده است، باز مفت‌خوران و لاشخورهای سیاسی، به میدان آمده و به‌زعم خودشان با حمایت برخی سرویس‌های خارجی و رادیو و تلویزیون‌های وابسته به وزارت خارجه‌ها درصدد سدکردن مسیر انقلاب و آزادی مردم ایران و کشاندن آن به بن‌بست استحاله و اصلاحات و منافع استعماری هستند.
بی‌مایگی و مفت‌خوری و وابستگی به قدرت‌های خارجی، از ویژگی‌های خانواده پهلوی بود. رضاخان همان‌طور که در تاریخ ایران آمده است، با کمک و دستور ژنرال آیرون ساید انگلیسی با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ سرکار آمد.
پسرش محمدرضا شاه، نیز در تاریخ ۲۵ مرداد ۱۳۳۲، که کودتای سازمان امنیت انگلستان و سازمان سی آی ای آمریکا علیه دولت ملی دکتر مصدق شکست خورد، از ایران گریخت و به ایتالیا رفت. و روز ۲۸ مرداد با کودتای سازمان سی آی ای و ام آی سیکس و به خدمت گرفتن اراذل‌واوباشی مانند شعبان بی‌مخ و امثالهم علیه دکتر مصدق به ایران بازگشت.
رضا پهلوی کنونی، اما، معلوم نیست که با کدام کودتا و حمایت خارجی، می‌خواهد سرکار بیاید؟ او خودش خوب می‌دانست که اگر غربی‌ها می‌خواستند او را سرکار بیاورند، نیم‌قرن پیش پدرش را که ژاندارم منطقه و دارای ارتش و قدرت نظامی و … بود را با یک جمله ژنرال هویزر از ایران راهی آوارگی و مرگ نمی‌کردند و مسیر روی کارآمدت خمینی را هموار نمی‌کردند. به همین دلیل گاهی می‌گوید من «وکیل مردم» هستم؛ بعد می‌گوید «سلطنت انتخابی» و سپس طرفدار «جمهوری» می‌شود و اخیراً هم خیالاتی شده و ادعا کرده است که من بالای جمهوری و سلطنت هستم!!
اما آشنایی من با این خانواده دیکتاتور و بی‌مایه از دوران فوتبال در تیم هما و تیم ملی فوتبال ایران شروع می‌شود. می‌گویند خانواده‌یی که کارشان دزدی و غارت و مال مردم خوری بود، پس از مدتی به نوایی می‌رسند. پسر به پدرش پیشنهاد می‌کند که پدر بیا تا خلعت شریفان به تن کنیم. پدر می‌گوید ادعای شریف بودن آسان است، اما بگذار همه‌کسانی که نسل و نسب ما را می‌شناسند، سر بر بالین خاک نهند.
تختی که در خانی‌آباد در مغازه نانوایی پدر من کار می‌کرد، می‌گفت رضاخان زمین‌های پدرش را بازور گرفت و پدرش بدبخت شد و دق کرد و مرد. و تختی نوجوان برای امرارمعاش خانواده در مغازه پدرم کار می‌کرد. هر ایرانی آزادیخواه و وطن‌پرست، ازجمله جهان‌پهلوان تختی، انبوهی از این دردها و خاطرات در سینه دارد. در دوران شاه، تقریباً کلیه قهرمانان ورزشی بزرگ ایران، با مردم بودند و من کمتر قهرمانی را دیدم که از شاه طرفداری کند، و اگر می‌کرد، در بین ورزشکاران منفور بود.

«نادر، همیشه نادر!»

مجاهد شهید دکتر محمد (نادر)صفری که سرموضع مجاهدیش در برابر اپورتونیستهای چپ نما ایستاد، ولی بدست ساواک شاه در سال ۵۵ بشهادت رسید


سال ۱۳۵۴، سال امیدواری و ناامیدی است. من که تازه به تیم ملی فوتبال ایران راه‌یافته‌ام، همچنان به مطالعه کتاب‌های مختلف ادامه می‌دهم، چون فوتبال تنها راضی‌ام نمی‌کند.
حالا دیگر بزرگ‌شده و به خاطر فوتبال هرکجا می‌روم با استقبال مردم مواجه هستم. توی محله و فامیل همه به چشم احترام و تشویق نگاهم می‌کنند. هما اینک تیم بزرگی شده است اما بازیکنان آن همانند چند سال پیش، دوستان و رفقای جدایی‌ناپذیری باقی‌مانده‌اند. ما یا باهم هستیم یا سرکار و دانشکده.
در همین روزها است که نادر، برادر نعیم صفری لنگرودی، از انگلستان به ایران بازمی‌گردد. من نمی‌دانم او کیست و فقط او را به‌عنوان برادر نعیم می‌شناسم. نادر، اسم اصلی‌اش محمد است و دکترای شیمی از دانشگاه ساسکس انگلستان با درجه ممتاز دارد. کم‌کم باهم آشنا می‌شویم. به دلایلی او با من از بقیه بازیکنان تیم هما نزدیک‌تر می‌شود. علاوه بر دیدارهایی که به‌طور جمعی با او داریم، او گاه‌گاهی چیزهایی به‌من می‌گوید. ازجمله همیشه از این‌که برخی از بازیکنان هما در عین ادعای انقلابی‌گری و روشنفکری، در خوش‌گذرانی زیاده‌روی می‌کنند انتقاد می‌کند و به‌من می‌گوید به آن‌ها بگو انسان روشنفکر و تحصیل‌کرده باید در قبال آگاهی‌اش مسئول باشد و نمی‌تواند مانند افراد عادی که قربانی یک نظام اجتماعی هستند به‌خوشگذرانی و عیاشی بپردازد. من البته زورم به‌بچه‌ها نمی‌رسد و بیشتر از حد یادآوری حرفه‌ای او چیزی نمی‌گویم. شخصیت و رفتار نادر طوری است که همة ما را جذب کرده است. او جوان، تحصیل‌کرده، خوش‌سیما و مهربان و درعین‌حال جدی و سیاسی است و از برخوردهایش معلوم است که با جوان‌های دیگر فرق دارد. اما به ما چیزی نمی‌گوید.
رابطه ما ادامه می‌یابد و تأثیر رفتار و برخوردهای او بر روی ما روزبه‌روز بیشتر می‌شود. بعد از مسافرتی که باهم به شمال و لنگرود و چمخاله می‌رویم، ناگهان خبر دستگیری نادر توسط ساواک همه ما را شوکه می‌کند.
 با دستگیری نادر روال زندگی ما عوض می‌شود. پدر و مادر نعیم و نادر به‌شدت به هم می‌ریزند و کنترل خود را از دست می‌دهند. آن‌ها برای نجات جان نادر به‌هرکاری دست می‌زنند. نادر عزیزکرده تمام خانواده است و اسارتش بسیار دردناک.
ما تا آن زمان از ظلم شاه و ساواک او در مقالات و کتاب‌ها چیزهایی می‌خواندیم، اما حالا آن را در یک‌قدمی خود لمس می‌کنیم. دیگر نمی‌توانیم به دنیای بی‌خیال جوانی و روشنفکری بسنده کنیم. البته هیچ‌کدام ما اهل درگیری و اقدامی علیه رژیم شاه و ساواک نیستیم، اما دیگر روال زندگی عادی و برنامه فوتبال ما به‌هم‌خورده است.
نادر نزدیک به یک سال در زندان وزیر شکنجه می‌ماند. در ۸ شهریور سال ۱۳۵۵، درحالی‌که چند هفته قبل، پدر نعیم خبر خوشحال‌کننده منتفی شدن اعدام نادر را به ما داده بود، روزنامه‌های صبح ایران خبر اعدام نادر را اعلام می‌کنند. همه ما خشکمان می‌زند و فرومی‌ریزیم!
تصمیم می‌گیریم علیه این جنایت رژیم شاه در مسابقه همان هفته که ازقضا با تیم پرسپولیس در ورزشگاه آزادی است، دست به اقدامی بزنیم. قرار می‌گذاریم نعیم، برادر نادر را کاپیتان تیم بگذاریم و همه بازوبند سیاه بزنیم و در ورزشگاه آزادی در برابر صد هزار تماشاگر به میدان بیاییم.

تیم هما- درعکس از سمت راست: حبیب خبیری (نفر اول) –حسن نایب آقا(نفر پنجم)- نعیم صفری–کاپیتان (نفر آخر) دیده می شوند


روز مسابقه به‌محض این‌که با بازوبندهای سیاه از رختکن بیرون می‌آییم، خبرنگاران و عکاس‌ها دوروبرمان می‌ریزند. برخی به ما تذکر می‌دهند، اما گوشمان بدهکار نیست. همگی بغض‌کرده‌ایم و چیزی نمی‌فهمیم. می‌خواهیم به‌عنوان اعتراض با همان وضع وارد زمین‌شویم. به‌محض این‌که از پلکان بالا می‌آییم، مسئولان حفاظت و ساواک جلوی‌مان را می‌گیرند و از ورود به زمین جلوگیری می‌کنند. آن‌ها با اردوان اسفندیاری، رئیس باشگاه هما صحبت می‌کنند و او پیش ما می‌آید و با خواهش و تمنا می‌گوید ساواک اجازة چنین کاری را به شما نمی‌دهد. از ما می‌خواهد که از این کار منصرف شویم. مقداری کوتاه می‌آییم و بازوبندهای سیاه خودمان را درمی‌آوریم، اما بازوبند نعیم را باقی می‌گذاریم. وقتی دوباره می‌خواهیم وارد زمین‌شویم، درست در لحظة ورود به زمین چمن، مأموری روی بازوبند سیاه نعیم یک نوارچسب می‌چسباند تا دیده نشود.

مزار مجاهد شهید محمد صفری لنگرودی


درهرحال با ناراحتی و بغض وارد زمین می‌شویم و در وسط میدان در برابر خبرنگاران و عکاسان به‌یاد نادر یک دقیقه سکوت می‌کنیم. صحنه شگفت‌انگیزی است. بسیاری از عکاسان و خبرنگاران، که از موضوع باخبر هستند عکس و گزارش خود را تهیه می‌کنند. این آغاز اختلاف ما با فدراسیون فوتبال است.
ازقضا حبیب خبیری هم در تیم ما بازی می‌کند و بازی بسیار خوبی ارائه می‌دهد. کوچولوی خوش‌سیمای هما، بر بالای سرطلاییهای پرسپولیس، همة توپ‌ها را می‌زند تا تماشاگران شاهد تولد یک ستاره در فوتبال ایران باشند. آن زمان نمی‌دانستم که نفر بعدی خانواده هما، که گرفتار چنگال ستمگران و دژخیمان خواهد شد، طفل شیرین همة ما، حبیب خواهد بود.
شهادت نادر و فشارهای ساواک روند زندگی و قهرمانی تیم ما را عوض می‌کند. چگونه می‌توانستیم در برابر واقعیت سخت زندگی و سیاست ساکت بمانیم.
(کتاب رؤیاها و ضدرویاها، اتوبیوگرافی حسن نایب آقا، بهار ۱۳۸۸، صفحه ۲۹ تا ۳۲)
نادر نام خانوادگی مجاهد شهید دکتر محمد صفری لنگرودی بود که در سال ۱۳۵۵ توسط رژیم شاه اعدام شد.

در ادامه‌ی راه او، مجاهدانی از لنگرود برخاستند که هر یک صفحه‌ای تابناک در تاریخ مقاومت شدند:

  • خواهر مجاهد منیر (مینو) ترابی: دبیر دبیرستان و زنی قهرمان که در شهریور ۱۳۶۰، در حالی که باردار بود، در یک درگیری با مزدوران رژیم، تا آخرین گلوله جنگید و به شهادت رسید.
  • خواهر مجاهد طیبه شیرازی: در مراسم عقدش دستگیر شد و تنها چندی بعد، توسط دژخیمان رژیم تیرباران گردید.

سه شهید بر چوبه‌های دار، نماد ایستادگی

در ۹ اردیبهشت ۱۳۶۳، مردم لنگرود در یکی از میدان‌های شهر، شاهد صحنه‌ای تکان‌دهنده بودند؛ سه مجاهد پاکباز به نام‌های کاظم زینالی، علی شعبانی و هرمز عزیزی، در مقابل چشمان حیرت‌زده مردم، به دار آویخته شدند. این نمایش جنایت‌کارانه، تلاشی مذبوحانه برای شکستن روحیه‌ی مقاومت بود، اما در حقیقت، تصویری ماندگار از ایستادگی و وفاداری شد.

پیکر مجاهد قهرمان کاظم زینالی، که در لنگرود معلم بود، در روستای زادگاهش «حسنعلی‌ده» به خاک سپرده شد.

گورهای خاموش، فریادهای به‌خون‌نشسته

در حومه لنگرود، بندر کوچک چمخاله در ۶ کیلومتری شهر، یکی از مناطقی‌ست که بنا بر گزارش‌ها، محل دفن جمعی شماری از شهیدان قتل‌عام‌شده در تابستان ۱۳۶۷ است.

فتوای نسل کشی وپاکسازی عقیدتی زندانیان سیاسی توط خمینی در سال ۶۷

بندر چمخاله یکی از محلهای گورهای جمعی قتل عام شدگانی که سال ۶۷ خمینی فرمان نسل کشی وقتل عام مجاهدین را داده بود

شهر لنگرود با جمعیتی حدود ۱۴۰ هزار نفر، یکی از شهرهایی‌ست که شمار زیادی شهید در راه آزادی ایران تقدیم کرده است. یکی از فرزندان این شهر، با گردآوری مشروحی از اطلاعات محلی، اسامی ۱۴۰ شهید مجاهد و مبارز از لنگرود را ثبت کرده است.

قطعه ۱۳، وادی سکوت و صلابت

قطعه ۱۳ مزار مجاهدان سر موضع درقتل عامی که خمینی راه انداخت ،گورستان شهرلنگرود

گورستان عمومی شهر لنگرود (وادی) با غسالخانه‌ای به‌نام «مشهدی اسماعیل‌باغ»، مزار شماری از این شهیدان را در خود جای داده است. بنا بر گفته‌ها، قطعه ۱۳ این گورستان، یکی از مکان‌هایی‌ست که به‌عنوان گور جمعی شماری از شهیدان شناخته می‌شود. بسیاری از این شهدا در فاصله سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ به‌شهادت رسیده‌اند؛ بعضی در جریان مبارزات مسلحانه، و شماری نیز در قتل‌عام زندانیان سیاسی.

رژیم آخوندی طی سالیان، مانع از مرمت یا بازسازی این مزارها شده و عمداً سنگ‌قبرها را در معرض نابودی گذاشته است تا اثری از جنایت خود باقی نماند.

خاطره‌ای که ممنوع است، اما خاموش نمی‌شود

در گزارشی محلی آمده است:

«خانواده‌ها در آن محیط کوچک و خفقان‌زای شهرستان لنگرود، حتی حق ندارند کنار قبر شهیدان جمع شوند یا گریه کنند. اما هر از گاهی، مادری، پدری پیر، یا همسر و فرزندی را می‌بینی که در خلوت خود، آرام و خاموش بر سر گوری اشک می‌ریزند…»

**یادنامه مجاهد قهرمان، سربدار استوار: کاظم زینالی

مجاهد شهید کاظم زینالی در سنگر سرخ مقاومت لنگرود

نام: کاظم | نام خانوادگی: زینالی | محل تولد: تبریز | محل شهادت: لنگرود تاریخ دستگیری: خرداد ۱۳۶۰ | تاریخ شهادت: ۹ اردیبهشت ۱۳۶۳ | مدت زندان: حدود ۳ سال نحوه شهادت: حلق‌آویز در میدان شهر، در برابر چشمان مردم و خانواده‌ها

کاظم زینالی، معلمی محبوب، پدری مقاوم، و رزمنده‌ای سرموضع بود؛ فرزندی از تبریز که در انقلاب ضدسلطنتی با مردم هم‌پیمان شد و در دوران سرکوب، با مردم لنگرود پیمان وفاداری بست. او که در سال ۱۳۳۶ در تبریز متولد شد، پس از پایان تحصیلات متوسطه به‌عنوان عضو سپاه دانش به روستاهای لنگرود آمد و در همانجا، جانش با خاک این خطه پیوند خورد. به‌رغم اصرار خانواده برای بازگشت، گفت: «در اینجا احساس غربت نمی‌کنم، من در دل مردم لنگرود خانه دارم.»

پیش از انقلاب، از طریق کتاب‌های صمد بهرنگی، با جهان سیاست آشنا شد و با مجاهد شهید حسن نیک‌فر به کانون‌های کتاب‌خوانی راه یافت. در تظاهرات ضدشاهی سال ۵۷ فعالانه شرکت کرد و پس از پیروزی قیام، به سازمان مجاهدین خلق پیوست. او مسئول دانش‌آموزی سازمان در لنگرود بود، و از روستا به روستا با نشریه مجاهد، آگاهی می‌پراکند.

کاظم در روزهای منتهی به ۳۰ خرداد ۶۰ از سازمان‌دهندگان راهپیمایی‌ها بود؛ همان روزهایی که فاشیسم مذهبی نقاب برداشت. در یکی از این تجمعات، مجروح شد و پس از مدتی پنهان‌زیستی، دستگیر گردید. او به زندان سپاه در لنگرود منتقل شد، اما روحش را نشکستند. در زندان، تشکیلات درونی سازمان مجاهدین را مدیریت می‌کرد؛ محیط را به کلاس مقاومت و آموزش بدل کرده بود.

کاظم زینالی

او در روستای دهبنه چنان مورد اعتماد مردم بود که در نماز جماعت، مردم به او اقتدا می‌کردند. دژخیمان سپاه مردم را برای شهادت علیه‌اش فراخواندند، اما اهالی وفادار حاضر به این خیانت نشدند. سپاه جنایت‌کار خانه‌اش را مصادره کرد، اموالش را برد، به خانواده‌اش فشار آورد تا تسلیم شود؛ اما کاظم، «مسئول تشکیلات زندان»، در برابر همهٔ این توطئه‌ها ایستاد.

در یک مقطع، تشکیلات زندان لو رفت و کاظم تمام مسئولیت را برعهده گرفت. او را به شکنجه‌گاه مخوف چالوس، معروف به «اوین شمال» بردند، زیر دست دژخیم محمود پزشکی. او را شکنجه کردند، طناب بر گردنش انداختند، اما طناب پاره شد. باز او را بالا کشیدند… و این بار تن رنجورش را در برابر چشم مردم و خانواده‌ها آویختند.

او همان کسی بود که حتی در اتاق شکنجه، به جای ناله، استقامت را زمزمه می‌کرد. همان که در زندان می‌گفت: «ما اگر قرار بود در میانهٔ راه بایستیم، هرگز از آغاز به راه نمی‌افتادیم.»

کاظم زینالی مجاهد پاکباز که لبخند از لبان این مجاهد شرشار وپرداخت گر برای خلق ومیهن نمیافتاد

کاظم زینالی، فریاد تبریز در لنگرود، سربدار شد. او از نسل وفاداران به حنیف، از پیروان مسعود، و از مجاهدانی با اندیشه جامعه بی‌طبقه توحیدی بود. پسر کوچکش، میثم، یادگاری از او و یادآور نسلی‌ست که عشق به خلق را با خون نوشتند.

کاظم زینالی مجاهد سر موضع در میدان شهر خونین لنگرود در سال ۶۳ همراه دو مجاهد پاکباز، علی شعبانی و هرمز عزیزی ، بر دار شقاومت خمینی

پیکر پاکش توسط خانواده به تبریز منتقل شد و در زادگاه ستارخان و سردار موسی خیابانی به خاک سپرده شد.

پیکر پاک کاظم زینالی

۳۵ سال از پروازش می‌گذرد، اما هنوز در جنبش دادخواهی، در قیام ۹۸ و در هر خیزش مردمی، نام اوست که نجوا می‌شود؛ سوگند بر کاظم که تا سرنگونی قاتلان شهیدان، از پای نمی‌نشینیم.

یادش گرامی، راهش پررهرو. نوشته‌ای از مجاهد خلق محمد رحمت‌خواه – ۱۶ دی ۱۴۰۰

یادنامه مجاهد قهرمان، صادق ادیب مرادی لنگرودی

محمد صادق ادیب مرادی که بدست پاسداران خمینی بشهادت رسید از شهر لنگرود

نام: صادق | نام خانوادگی: ادیب مرادی | محل تولد: لنگرود | سال تولد: ۱۳۳۸ | سن: ۲۴ سال تاریخ شهادت: سال ۱۳۶۲ | محل شهادت: تهران | نحوه شهادت: پرش از ساختمان محاصره‌شده توسط پاسداران جهت حفظ اسرار سازمانی

صادق ادیب مرادی، فرزند دلیر مردم لنگرود، نمونه‌ای درخشان از نسل آگاه، فدایی و سرموضع مجاهد خلق بود. او که در سال ۱۳۳۸ در شهر لنگرود چشم به جهان گشود، در سنین جوانی به صفوف مجاهدین خلق ایران پیوست و با تمام وجود در مسیر مبارزه علیه دیکتاتوری ولایت فقیه گام نهاد.

او از آن دست مجاهدانی بود که زندگی‌اش را نه با تردید، که با اطمینان به راه آزادی گره زد. تربیت‌یافته در مکتب صدق و فدا، و پرورش‌یافته در میان مردم ساده‌دل و شریف گیلان، به خوبی می‌دانست که مبارزه علیه استبداد مذهبی بهایی سنگین دارد؛ اما بهای آزادی را با جان پذیرفت.

در سال ۱۳۶۲، در یکی از خانه‌های تیمی سازمان در تهران، توسط پاسداران جنایت‌پیشه محاصره شد. او که مسئولیت و اطلاعات مهمی از تشکیلات و یاران در اختیار داشت، در تصمیمی شجاعانه و آگاهانه، پیش از آنکه به چنگ مزدوران بیفتد و به ابزاری در دست شکنجه‌گران تبدیل شود، خود را از بالای ساختمان به پایین پرتاب کرد. پرشی نه برای مرگ، که برای جاودانگی؛ برای حفظ اسرار سازمان و امنیت یارانش. پرشی به‌سوی آسمانِ عهد و وفا.

صادق در لحظه‌ای کوتاه، با فداکاری مطلق، راهی را به نسل‌ها نشان داد که حتی لحظه‌ای تردید در آرمان، خیانت به خلق است. او می‌توانست زنده بماند، اما زیستن به قیمت لو رفتن همراهان و آرمان، مرگِ بی‌افتخاری‌ست که هیچ مجاهدی زیر بار آن نمی‌رود.

بدنش بر زمین افتاد، اما نامش در حافظه مقاومت و در سینه‌های یاران باقی ماند. صادق، زنده‌ترین مرد آن روز بود؛ همان‌جا که جسمش شکست، روحش در آسمان‌ها اوج گرفت.

یادش گرامی، راهش پررهرو، و نامش در دفتر بلند قهرمانان خلق ماندگار باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادنامه مجاهد قهرمان، حسن نیکفر لنگرودی

مجاهد قهرمان حسن نیکفر از قهرمانان مردم لنگرودوکاندیدای محبوب سازمان مجاهدین خلق ایران در دورا اول مجلس شورا۱ی ملی

نام: حسن | نام خانوادگی: نیکفر | محل تولد: خلیفه‌محله، از توابع رودسر | محل سکونت و فعالیت: شهرستان لنگرود | تحصیلات: لیسانس مدیریت، تکنسین مخابرات تاریخ شهادت: ۴ تیر ۱۳۶۴ | محل شهادت: تهران | نحوه شهادت: پس از یک سال شکنجه، اعدام در زندان رژیم

مجاهد شهید حسن نیکفر، از چهره‌های درخشان مقاومت مردمی در لنگرود بود؛ مردی از مردم، با دلی پر از مهر و ایمانی سرشار از شناخت. در سال‌های پیش از انقلاب، به‌عنوان تکنسین ارشد و رئیس مخابرات لنگرود خدمت می‌کرد. شخصیتی آرام، متین، دوست‌داشتنی و آگاه؛ نه‌تنها اهل سیاست و اندیشه، که عاشق مردم و صدای بی‌صدایان.

خانه‌اش در لنگرود، همواره پناهگاه فقرا، روشنی‌بخش جوانان و کانون روشنگری بود. در دوران فاز سیاسی، با پیوستن به کانون مجاهدین، جان تازه‌ای به تشکل ما داد. اتاقی در طبقه سوم پاساژی کوچک، محل برگزاری بحث‌های سیاسی و خوانش نهج‌البلاغه شد. حسن، نه‌تنها مسئول تشکیلات کانون، بلکه پاسخ‌گوی پرحوصله و رفیق صمیمی جوانان بود.

او هر جا که می‌رفت، قرآن به دست و سخن از پیامبر و ائمه بر زبان داشت؛ و این زبان آشنا، در دل مردم روستاها جا باز می‌کرد. بارها در معرض تهدید و حمله چماقداران بسیجی قرار گرفت، اما با شوخ‌طبعی از آن می‌گفت و باز راهی روستای دیگر می‌شد تا پیام مجاهدین را به خلق برساند.

در ستاد رشت، مسئولیت توزیع نشریه، تدارکات و آموزش با او بود. صدای رسای یارانش که فریاد می‌زدند: «نشریه مجاهد! ارگان سیاسی‌ـ‌نظامی مجاهدین خلق ایران!» در کوچه‌های لنگرود پیچیده بود؛ شهری که دشمن سعی در خاموش کردن آن داشت، اما حسن با حضورش آن را روشن نگه می‌داشت.

در برابر تهدید مستقیم بسیجی‌ها که گفته بودند: «اگر دوباره با حسن ببینیمت، تکه بزرگت گوشت است»، او و یارانش عقب ننشستند. با هوشیاری و شهامت، مسیرشان را ادامه دادند، و پاسخ تهدید را با عمل دادند.

حسن نیکفر، مسئول تشکیلات کانون، محور انسجام فکری و ایدئولوژیک، و فردی مورد احترام و اعتماد کامل یاران بود. همسایه‌ای وفادار، دوستی فداکار و مسئولیتی‌پذیر، که همیشه کار خود را زودتر به پایان می‌رساند تا به دیگران کمک کند. او نمونه‌ی واقعی از یک مجاهد خلق بود؛ هم در میدان مبارزه، هم در میدان اخلاق.

در سال ۱۳۶۴، پس از یک سال شکنجه در زندان‌های رژیم، در تهران اعدام شد. دو برادر دیگرش، احمد و محمدرضا نیز در مسیر مبارزه با رژیم ولایت فقیه به شهادت رسیدند. مردم روستای زادگاهشان، در تجلی قدردانی و افتخار، نام آن را به «مجاهدمحله» تغییر دادند؛ سندی زنده بر راه و خون این خانواده‌ی مقاوم.

نام حسن نیکفر، نه فقط در میان شهدای لنگرود، که در حافظه جمعی مقاومت ایران به‌عنوان «معلم خلق، مبلغ آگاهی، و شهید راه آزادی» ثبت شده است.

یادش گرامی، راهش روشن، و پرچمش بر دوش نسل‌های در راه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادنامه مجاهد دلیر، علی سیروس‌بخت از رودسر

نام: علی | نام خانوادگی: سیروس‌بخت | محل تولد: رودسر | تحصیلات: سال آخر کارشناسی شیمی | محل شهادت: نامعلوم | نحوهٔ شهادت: دستگیری در جریان قرار لو رفته و سپس شهادت

علی سیروس‌بخت، از فرزندان آگاه و مقاوم مردم رودسر، جوانی بود ساکت، آرام، بسیار متین و در عین حال پرکار و استوار. او همسایه و رفیق بی‌صدای شب‌های پرمخاطره ما بود. در همان سال‌های سرنوشت‌ساز، که قدم‌زدن در خیابان هم می‌توانست حکم تیرباران باشد، علی بی‌هیاهو، ولی پرتلاش در صفوف مقاومت می‌درخشید.

در شب واقعه، با مجاهد شهید علی حسینی، به خانه ما آمدند. من آن شب در خانه مخفی بودم. قرار مهمی داشتند: قرار با شمس‌الدین کوشالی، که بعدها مشخص شد لو رفته بوده است. آن شب، برای حفظ امنیت، هر سه‌ نفر به بالای ساختمانی نیمه‌کاره رفتیم. خانه‌ای دوطبقه، خام و سیمان‌نشده، ولی امن از نگاه دشمن. از همانجا بر کوچه و خیابان مشرف بودیم. پدرم که از جنس مردم غیرتمند بود، تا صبح چشم از خواب بست، با چپقی به دست و نگاهی نگران از دور، نگهبان بی‌صدا و بی‌مزد ما بود. مادرم هم، در گرمای محبت، برای‌مان شام آورد و گفت: «شما هم اسماعیل من هستید.»

سحرگاه، با تکه‌ای نان و پنیر و چای گرم، علی و علی حسینی را بدرقه کردیم. دیگر خبری نداشتم تا ظهر، که خواهر علی، خانم وجدان‌پور ــ زنی شریف و هوادار ــ به خانه‌مان آمد. با چشمانی اشک‌آلود و صدایی لرزان، به مادر گفت دنبال اسماعیل کار دارد. مرا شناخت و گفت: «علی دیشب از خانه بیرون رفته و برنگشته…»

ماجرا را برایش گفتم، بی‌آن‌که حرفی از حضورشان در خانه ما بزنم. پنهان‌کاری برای حفظ امنیت بود، اما در دل، دردی عمیق می‌پیچید. غروب آمد. باز هم آمد. این‌بار گریه کرد و گفت: «برادرم علی دیشب پیش شما بود… من هیچ‌کس را خبر نکرده‌ام… حتی شوهرم که پاسبان است. اما علی را از چنگ‌شان درمی‌آورم…»

عزم و جزمش ستودنی بود. در چهره‌اش برق ایمان و شجاعت دیده می‌شد. نه فریاد زد، نه شکایت کرد. فقط تصمیم گرفت و رفت. رفت، تا برادرش را نجات دهد… یا شاید در همان لحظه، برادری را به جنبش آزادی سپرده بود.

چندی بعد، خبر رسید که قرار لو رفته بود و علی سیروس‌بخت، در کنار دیگر یاران، دستگیر و سپس به شهادت رسیده است. اما آن شب و آن صبحگاه، سندی شد بر صداقت و فداکاری این جوان دلیر.

یادش گرامی، نامش جاودانه، و راهش پررهرو باد.

یادنامه مجاهد قهرمان، احمد عزیزی از لنگرود

مجاهد قهرمان احمدی عزیزی از قهرمانان مردم لنگرود

نام: احمد | نام خانوادگی: عزیزی | محل تولد: لنگرود | سال تولد: ۱۳۳۷ | تحصیلات: دیپلم طبیعی

احمد عزیزی، یکی از گوهرهای بی‌بدیل مقاومت لنگرود بود؛ از آنان که زود بالغ شدند، زود شناختند، زود برخاستند و تا آخر ایستادند. او در خانواده‌ای زحمت‌کش و تهیدست چشم به جهان گشود، از همان آغاز با رنج و فقر و نابرابری آشنا شد، و این شناخت درون‌زای طبقاتی، بذر آگاهی را در جانش نشاند.

در سال ۱۳۵۶ دیپلم طبیعی گرفت و به خدمت سربازی اعزام شد. در روستایی از توابع اراک، با درجه گروهبان وظیفه، در پاسگاهی مشغول بود. مصادف با خیزش مردمی علیه سلطنت، احمد نیز بیدار شد. در تظاهرات ضدشاهی شرکت کرد، به تحلیل‌های سازمان گوش سپرد و با خواندن زندگی‌نامه بنیان‌گذاران مجاهدین خلق و قهرمانانی چون مهدی رضایی، جهان او دگرگون شد.

خیلی زود تصمیم گرفت قدمی فراتر بگذارد. در میان سربازان، طرح خلع سلاح پاسگاه را مطرح کرد، اما نقشه لو رفت. از خدمت فرار کرد تا به‌طور تمام‌عیار در انقلاب مردمی علیه شاه شرکت کند.

مجاهد شهید احمد عزیزی از مسئولین نهاد روستا در شهرستان لنگرود که بدست پاسداران شکنجه شد وبه شهادت رسید

پس از پیروزی قیام، احمد با شرکت در کلاس‌های تبیین جهان سازمان، به مجاهدین پیوست. مأموریت سازماندهی هواداران در روستاهای لنگرود به او واگذار شد. به‌دلیل درک عمیقش از مردم، زبان ساده و شیوای انقلابی‌اش، و روحیه مردمی‌اش، خیلی زود به چهره‌ای محبوب بدل شد.

در جریان تبلیغات انتخاباتی برادر مسعود، شبانه تا پاسی از شب، با خطی خوش و پرحرارت، تراکت‌ها می‌نوشت و به همراه یاران، در تاریکی شب آن‌ها را در دیوارهای شهر می‌چسباند. موتورسواری ماهر، نویسنده‌ای توانمند و سخنوری نافذ بود. مردم دل به صداقتش سپرده بودند و فالانژها از نفوذش می‌هراسیدند.

وقتی آخوند فاکر از مشهد به لنگرود آمد تا پروژه لجن‌پراکنی علیه مجاهدین را پیش ببرد، احمد یکی از نخستین کسانی بود که با شجاعت در مقابلش ایستاد. اعتراضات احمد و یاران باعث شد فاکر و چماقدارانش از مسجد رانده شوند. سپاه او را به بهانه اخلال‌گری بازداشت کرد، ۱۵ روز در زندان نگه داشت، سپس آزاد کرد و دوباره بازداشت شد؛ این بار در زندان سپاه رشت، با شکنجه‌های پیاپی.

در این دوران، او یک پا در زندان بود و یک پا در خیابان، اما همواره سرافراز و امیدوار. بعد از مدتی، مسئولیت سازماندهی دانش‌آموزان شهر را برعهده گرفت. در تدارک تظاهرات ۳۰ خرداد، توسط فالانژ فرید (از ساواکی‌های سابق) با دشنه مجروح شد و به بیمارستان منتقل گردید. در ملاقات با خواهرش گفت: «مرا اعدام خواهند کرد، فرارم بده.» ولی او را از بیمارستان ربودند و پیکر زخمی‌اش را به زندان سپاه منتقل کرده، سپس اعدامش کردند.

احمد عزیزی قهرمانی بود که نه با خیال، که با سلاح آگاهی، قدم در راه گذاشت. سال ۵۹ با سفر به زاهدان، اسلحه‌ای تهیه کرد و بارها در اطراف چمخاله برای آزمودن آن، تمرین شلیک کرد. مادرش وقتی کلت را در دست فرزند دید، غش کرد؛ اما احمد می‌دانست این راه به قهر می‌رسد و باید آماده بود.

در خاطرات همرزمانش، احمد همیشه پرشور، مسئول، خوش‌برخورد و ضد چماقداران بود. در دفاع از کشاورزان لیلاکوه، که چماقداران جمهوری اسلامی خرمن‌های‌شان را آتش زده بودند، تحصن را در فرمانداری سازمان داد. بار آخر، در سال ۶۰، در زندان لنگرود دیده شد. وضعیت جسمی‌اش بسیار وخیم بود و چند روز بعد، دیگر بازنگشت.

نام احمد در صفحه ۱۰۳ از کتاب شهدای ۱۲۰۰۰نفره مجاهدین ثبت شده است؛ ستاره‌ای که به خاموشی تن نداد.

آری، از برای همین خون‌هاست که زنده‌ایم و نفس می‌کشیم… و به نام این شهیدان، سوگند خورده‌ایم که تا روز انتقام، تا روز پیروزی، از پای ننشینیم.یادش گرامی، راهش پررهرو باد.

یادنامه مجاهد قهرمان، حسین خداپرستی از لنگرود

مجاهد سر بدار وسرموضع مجاهدی حسین خداپرستی ،که بدست ناصر سرمدی پارسا در چالوس شکنجه شد وسربدار وجاودانه شد

نام: حسین | نام خانوادگی: خداپرستی | محل تولد: لنگرود | سن: ۳۶ سال | تحصیلات: لیسانس | شغل: کارمند

تاریخ شهادت: ۵ مرداد ۱۳۶۷ | محل شهادت: چالوس | محل زندان: مقر سپاه ناحیه ۳ چالوس (زندان ناصر سرمدی پارسا)

مجاهد شهید حسین خداپرستی، از نخستین فرزندان بیدار خلق در لنگرود بود. انسانی متین، آرام، و در عین‌حال آگاه و مسئول، که در دوران فاز سیاسی، مسئولیت سازماندهی در دبیرستان مصدق را برعهده داشت و اولین کسی بود که به بسیاری از یاران جوانش مسئولیت تشکیلاتی را ابلاغ کرد.

او همان کسی‌ست که یکی از همبندانش چنین یاد می‌کند:

 «حسین اولین کسی بود که به من مأموریت داد… و در همان آغاز، معنای اعتماد و مسئولیت را از او آموختم.»

حسین، در سال‌های سرکوب، بی‌هیاهو اما عمیق در متن مبارزه حضور داشت. تا این‌که در یکی از پیچ‌های سرنوشت، توسط سپاه پاسداران دستگیر و به مقر مخوف سپاه ناحیه ۳ چالوس منتقل شد؛ همان‌جایی که ناصر سرمدی پارسا، دژخیم بدنام اطلاعات سپاه و بعدتر وزارت اطلاعات، فرمانده شکنجه و تواب‌سازی بود.

زندان ناحیه ۳ چالوس، مرکز عبور همه فرزندان مقاومت بود؛ جایی که یا در آن می‌شکستند، یا جاودانه می‌شدند. جنگی نانوشته اما بسیار واقعی در این مکان جریان داشت؛ جنگی داخلی که خمینی علیه مجاهد خلق و خلق ایران به راه انداخته بود و حسین، از سربازان بی‌تسلیم این نبرد بی‌امان بود.

از آن زندان، کمتر کسی سالم بیرون آمد. بسیاری، زیر شکنجه جان دادند؛ برخی در هم شکستند و برخی چون حسین، سر به‌دار شدند تا نام‌شان در دفتر پرافتخار صداقت و پایداری ثبت شود. برخی گزارش‌ها حاکی‌ست که حسین خداپرستی در همان‌جا، زیر شکنجه به شهادت رسید؛ برخی دیگر شهادتش را به محل دیگری نسبت داده‌اند. اما بی‌تردید، نام او در زمرهٔ مجاهدانی‌ست که در تابستان ۶۷، هم‌صدا با هزاران تن از یارانش، فریاد «نه» به تسلیم سر داد و بر عهد خود با خدا و خلق وفادار ماند.

او از نسلی بود که با تمام وجود، به جامعه بی‌طبقه توحیدی ایمان داشت. نه برای قدرت، نه برای نام، بلکه برای آرمان.

یادش گرامی، نامش جاودانه، و راه سرخش، پررهرو باد.

یادنامه مجاهد قهرمان، مسعود ادیب مرادی از لنگرود

مسعود ادیب مرادی از شهر لنگرود برادر مجاهد شهید محمد صادق ،ادیب مرادی که بدست پاسداران خمینی جلاد بشهادت رسید

نام: مسعود | نام خانوادگی: ادیب مرادی | محل تولد: تهران | سن: ۲۴ سال | تحصیلات: دیپلم | شغل: قهرمان ورزشی تاریخ شهادت: ۶ شهریور ۱۳۶۲ | محل شهادت: تهران

مسعود ادیب مرادی، فرزند رشید مردم لنگرود، برادری به‌غایت وفادار، فدایی، و بی‌هیاهو بود؛ از همان نسلی که نه فقط برای حق، بلکه در راه حق زیستند و جان دادند. او در تهران به دنیا آمد، اما ریشه‌هایش در خاک لنگرود بود، و قلبش با مردم ستمدیده این دیار می‌تپید.

مسعود، برادر شهید محمد صادق ادیب مرادی، از همان آغاز در مسیر آگاهی و مقاومت رشد کرد. در دوران اوج اختناق سیاسی، وقتی رژیم خمینی با کینه‌توزی، امواجی از دستگیری و سرکوب را به‌راه انداخته بود، مسعود و یارانش هم‌دل با مبارزه برای آزادی، در فعالیت‌های افشاگرانه و عملیاتی علیه دستگاه دروغ و سرکوب شرکت داشتند.

یکی از همرزمانش روایت می‌کند: «دورانی که مجاهد قهرمان محمدرضا سعادتی دستگیر شده بود، با مسعود در یک دوره پراتیک بودیم. کار ما پخش تراکت، شعرنویسی و افشاگری در کوچه‌ها و دیوارهای شهر بود. خمینی و مزدورانش تاب نیاوردند؛ سرانجام سعادتی را شهید کردند، اما ما در همان مسیر ادامه دادیم.»

مسعود ادیب مرادی نه فقط فعال سیاسی، که قهرمان ورزشی بود؛ با بدنی آماده، قلبی مصمم، و ذهنی روشن. او به معنای واقعی کلمه، مسئولیت‌پذیر بود و در صحنه پیکار، نقشی فعال ایفا می‌کرد.

در سال ۱۳۶۲، در یکی از خانه‌های امن یا عملیات شهری، هدف نیروهای امنیتی قرار گرفت و به شهادت رسید. جزئیات نحوه دقیق شهادتش مبهم مانده، اما نامش در شمار دلیرانی‌ست که در پایتخت دیکتاتوری، پرچم مبارزه را با خون خود برافراشت.

او را باید یکی از جلوه‌های روشن جنگ داخلی‌ای دانست که خمینی علیه مردم و مقاومت ایران به راه انداخت؛ جنگی که هیچ‌گاه در مرزهای جغرافیایی خلاصه نشد، بلکه از خانه‌های دانش‌آموزی، کلاس‌های تبیین، تا پست‌های برق، دیوارهای شهر، و درون هر خانه‌ای که صدای آزادی از آن برمی‌خواست، جاری بود.

یاد مسعود، یاد پایداری و انتخابی آگاهانه است. او نیز مانند برادرش صادق، بر عهد با خدا و خلق ماند و جانش را برای آرمان آزادی فدا کرد.

یادش گرامی، راهش جاودانه، و نامش چراغ راه نسل‌های در راه باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادنامه مجاهد قهرمان،محمدصادق ادیب مرادی از لنگرود

محمد صادق ادیب مرادی که بدست پاسداران خمینی بشهادت رسید از شهر لنگرود

نام: مسعود | نام خانوادگی: ادیب مرادی | محل تولد: تهران | سن: ۲۴ سال | تحصیلات: دیپلم | شغل: قهرمان ورزشی
تاریخ شهادت: ۵ شهریور ۱۳۶۲ | محل شهادت: تهران

مسعود ادیب مرادی، برادر کوچک‌تر مجاهد شهید صادق ادیب مرادی، از فرزندان دلیر و متعهد مردم لنگرود بود که در تهران دیده به جهان گشود اما ریشه در خاک سرخ شمال داشت  این مجاهد پاکباز هم بدست پاسداران خمینی جلاد در سال ۶۳ بشهادت رسید .

محمد صادق جوانی ورزشکار، آرام و مقاوم، که به‌ویژه در دوره فعالیت‌های سیاسی سازمان در تهران، در تیم‌های تبلیغی و عملیاتی، حضوری پررنگ و قابل اعتماد داشت.

در دوران فاز سیاسی، با گروهی از یاران، از جمله راوی این خاطره، به فعالیت‌های تبلیغاتی در خیابان‌های تهران مشغول بود. دوره‌ای که دستگیری و شهادت مجاهد شهید محمدرضا سعادتی، فضای سرکوب شدید را در کشور ایجاد کرده بود. مسعود اما در اوج این سرکوب‌ها، در کنار برادرش صادق و دیگر یاران، به پخش تراکت، نوشتن شعار، و سازماندهی افشاگری‌های خیابانی ادامه داد.

او شخصیتی ساکت، اما بسیار مسئول‌پذیر و دقیق داشت. از آن دست مجاهدانی بود که بیشتر عمل می‌کرد تا حرف بزند. همیشه در صف اول، بی‌ادعا اما ثابت‌قدم. در خانه‌های تیمی، کار تبلیغی و ارتباطات، از خود روحیه‌ای بالا و انقلابی نشان می‌داد.

در نهایت، در شهریور سال ۱۳۶۲، در جریان یکی از عملیات‌های مرتبط با کار تبلیغی-سیاسی سازمان در تهران، توسط نیروهای امنیتی رژیم شناسایی و محاصره شد. برای حفظ اطلاعات سازمان و در وفای به پیمان خونینش با خلق، تا آخر ایستاد و جان باخت.

خانواده ادیب مرادی با دو شهید سرافراز – صادق و مسعود – نشان دادند که مسیر رهایی خلق، از دل آگاهی، ایمان و فدا می‌گذرد. یاد مسعود، یاد مردانی‌ست که با سکوتشان فریاد زدند و با رفتن‌شان، هزاران شعله امید برپا کردند.

یادش گرامی، راهش پررهرو، و نامش در کنار دیگر ستارگان مقاومت، جاودانه باد.

موسی استوار؛ فرزند شالیزار، شهید راه آزادی

مجاهد دلیر موسی استوار از میلشیهای اگاه وفدا کار بود که بهمین جرم بدست پاسداران خمینی جلاد بشهادت رسید

در دل شالیزارهای لنگرود، در هوای مه‌آلود شمال، کودکی چشم به جهان گشود که بعدها با نام موسی استوار در تاریخ مقاومت ایران درخشید. او در میان مردم ساده‌دل و زحمتکش خطه‌ی گیلان، در خانواده‌ای کشاورز بزرگ شد؛ نه با نقره و طلا، که با رنج کار و طهارت خاک.

موسی، تنها ۲۰ بهار را دید، اما هر روز زندگی‌اش، به‌سان سالی پربار در مسیر آگاهی و مقاومت بود. او اگرچه جوان بود، اما دلش از کوه‌ستان‌ها محکم‌تر و ایمانش از دریا عمیق‌تر بود. در روزگاری که دیوارهای اختناق رژیم خمینی شهر و روستا را در بر گرفته بود، موسی برخلاف بسیاری، سکوت نکرد. او برخاست، ایستاد و پرچم حق را در میدان ستم بلند کرد.

موسی استوار با پیوستن به سازمان مجاهدین خلق ایران، نه‌تنها راه آگاهانه‌ای را برگزید، بلکه به نسلی پیوست که مرز میان ترس و ایثار را درنوردیده بود. او در قامت یک مجاهد خلق، پیکارگر راه آزادی شد؛ نه با اسلحه، بلکه با آگاهی، ایستادگی و ایمان.

در ۱۴ شهریور ۱۳۶۱، موسی در زادگاهش لنگرود، در همان شهری که از آن برخاسته بود، به‌دست دژخیمان رژیم خمینی به شهادت رسید. آن روز، خاک لنگرود شاهد خون جوانی بود که برای عدالت، آزادی و خلقش جان داد؛ بی‌هیچ تردید، بی‌هیچ بازگشتی.

موسی استوار از آن شهیدانی‌ست که بی‌صدا آمد، بلند ایستاد، و بی‌فغان رفت؛ اما صدای فریادش هنوز از کوچه‌های لنگرود شنیده می‌شود. صدایی که می‌گوید: «من به‌خاطر خلقم زیستم، جنگیدم، و جان دادم.»

امروز، یاد او در کتاب سنگر سرخ مجاهدان لنگرود ثبت می‌شود تا تاریخ بداند که این خاک، چه فرزندان شجاعی پرورانده است؛ فرزندانی که پرچم سرخ هیهات را از زمین برداشته و آن را با خون خود رنگین ساختند.

درود بر موسی استوار، مجاهدی که ایستاد، درخشید و جاودانه شد.

حسن اکبری؛ وفادار تا واپسین روز، شهید عملیات آرمانی میهنی ، فروغ جاویدان

مجاهد شهید حسن اکبری ازشهیدان قتل عام سال ۶۷ که بفرمان خمینی جلاد صورت گرفت لنگرود

در حاشیه‌ی خزر، در دل دیار همیشه‌سبز لنگرود، جوانی پرشور و استوار دیده به جهان گشود که بعدها نامش در زمره‌ی وفاداران به آزادی ثبت شد: حسن اکبری. فرزندی از مردم، از کوچه‌های باران‌خورده‌ی شمال، از دل خانواده‌ای که درد و رنج مردمش را می‌شناخت و با آن زندگی می‌کرد.

حسن، تحصیلات خود را تا دبیرستان ادامه داد، اما دانشگاه واقعی‌اش میدان پیکار و جهاد بود؛ جایی که انتخاب‌های بزرگ شکل می‌گیرد. او پا به راهی نهاد که هر گامی در آن، تعهدی سنگین بر دوش داشت: راه آزادی خلق.

در سال‌های سیاه اختناق، در هنگامه‌ای که بندهای استبداد بر جان مردم ایران بسته شده بود، حسن اکبری به مجاهدین خلق پیوست؛ نه برای نجات خود، که برای نجات مردم. در صفوف مقاومت، چونان قطره‌ای در دریای ایمان، درخشید و خود را وقف آرمان‌های والای خلق کرد.

با آغاز امتحانات خطیر وفاداری به پیمان در مرداد ۱۳۶۷، حسن نیز در کنار هزاران مجاهد سرموضع دیگر، دل به طوفان زد. او می‌دانست که این راه، عبور از مرز مرگ و زندگی‌ست؛ اما ترس برای او مفهومی نداشت. او دل به دریای صدق وفدا زد وبرای رهائی خلق به خمینی نه گفت وفدیه رهائی خلقش گردید والگو آموزگار نسلهای آینده گردید وشهادت را بر گزید که والاتر از حیات جسمانی بود.

در همان روزهای خونین، در مرداد ۱۳۶۷، حسن اکبری در خطه‌ی گیلان، در دیاری که زادگاهش بود، به شهادت رسید؛ بی‌نام و نشان در تقویم رسمی، اما با نقش جاودانه در خاطره‌ی خلق.

نه تاریخ، نه وجدان بیدار نسل‌ها، هیچ‌گاه نام او را از یاد نخواهد برد. حسن اکبری، یک جوان ۲۵ ساله بود که می‌توانست زندگی کند، اما ترجیح داد جاودانه شود. انتخاب کرد که به جای زندگی در بند، جان ببازد تا راهی گشوده شود برای آنانی که خواهند آمد.

سلام بر حسن اکبری؛ مجاهدی که به پیمان خود با خلق وفا کرد و با خون خویش، نهال آزادی را آبیاری نمود.

اسماعیل مرتضی‌نژاد؛ رودسری که در لنگرود جاری شد، تا به دریای آزادی بپیوندد

اسماعیل مرتضی نژاد از جوانان وفادار به عهد وپیمان با خدا وخلق که خودرا فدیه راهی خلقش نمود

از کوهپایه‌های مه‌آلود و درختان تناور رودسر، مردی برخاست که سرنوشت خود را نه در روزمرگی که در شورش علیه ظلم و استبداد جست‌وجو کرد؛ اسماعیل مرتضی‌نژاد، فرزند مقاومت، که بی‌آنکه نام مدرسه یا شغلی از او به‌جای مانده باشد، نامش را بر سینه‌ی تاریخ آزادی ایران حک کرد.

جوانی ۲۵ ساله، ساده و صادق، از مردم و برای مردم. زندگی‌اش شاید مثل هزاران دیگر بی‌هیاهو آغاز شد، اما پایانش پرطنین بود. او نه برای دیده‌شدن، بلکه برای دیده‌شدن خلقش به میدان آمد؛ برای نجات ایران از چنگال ارتجاع.

در سال‌های ابتدایی دهه‌ی ۶۰، هنگامی‌که بیداد رژیم خمینی سراسر گیلان را فرا گرفته بود و خون بهترین فرزندان خلق بر زمین می‌ریخت، اسماعیل با مجاهدین خلق هم‌قسم شد؛ عهدی بست و بر آن عهد استوار ماند.

در جریان عملیات‌ها و فعالیت‌های مقاومت در لنگرود، در میان کوچه‌هایی که به سنگر بدل شده بودند، در دل شهرهایی که دژخیمان رژیم بر آن‌ها چنگ انداخته بودند، او ماند، جنگید، و سرانجام جان داد.

در دی‌ماه سال ۱۳۶۱، در لنگرود – جایی که خون بسیاری از یاران راهش جاری شده بود – اسماعیل نیز شربت شهادت نوشید. او به زادگاه خویش پشت نکرد، اما سرنوشت خود را در شهری دیگر رقم زد؛ شهری که آن روزها چون دژی در برابر رژیم، ایستاده بود.

او در سکوت شهید شد، اما یادش فریاد است. فریادی که هنوز از رودسر تا لنگرود می‌پیچد و به نسل‌های بعد می‌گوید:

«وفاداری، بهایی دارد؛ و اسماعیل، آن بها را با تمام وجود پرداخت.»

سلام بر اسماعیل مرتضی‌نژاد؛ جوانی از شمال ایران، که نامش با فداکاری، وفاداری و ایستادگی گره خورد.

علی اکبر اکبری دهبنه از لنگروددیار سبز و پرغوغای گیلان، که در اوج جوانی، راه سرخ شهیدان را انتخاب کرد

مجاهد قهرمان علی اکبر اکبری دهبنه از استان گیلان واز شهر خونین لنگرود که در اوج جوانی، بدست پاسداران بشهادت رسید

در یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های دهبنه لنگرود، نوجوانی با کتابی در دست و قلبی پُر از رؤیای آزادی، راه مدرسه را در پیش گرفت. او می‌توانست یک دانش‌آموز معمولی بماند، اما تقدیرش را خودش رقم زد: نامش علی‌اکبر اکبری دهبنه‌ای بود؛ فرزندی از دیار سبز و پرغوغای گیلان، که در اوج جوانی، راه سرخ شهیدان را انتخاب کرد.

علی‌اکبر، تنها ۲۰ سال داشت؛ نه برای قدرت، نه برای نان، بلکه برای آزادی، برای میهن، و برای خلق، گام در مسیر پرخطر مجاهدین خلق نهاد. نوجوانی از تبار نور، که دفتر مشقش را بست تا صفحه‌ی تازه‌ای در تاریخ مبارزه بگشاید.

او درس عشق و پایداری را از همان آغاز در سنگفرش‌های ظلم‌ستیز شهر آموخت؛ و در لحظه‌ای که می‌توانست سکوت کند، فریاد شد. در روزگاری که خمینی تیغ سرکوب را بر گلوی جوانان این سرزمین می‌فشرد، علی‌اکبر در برابر وحشی‌گری ایستاد؛ نه از سر هیجان، که از عمق ایمان.

علی اکبر اکبری دهبنه از لنگرودکه بدست پاسداران خمینی جلاد بشهادت رسید

سرانجام در روز ۲۷ مهر ۱۳۶۰، علی‌اکبر در همان لنگرودی که دوستش می‌داشت، به خون خود آغشته شد. شهادتش تنها مرگ یک دانش‌آموز نبود؛ انفجار نوری بود در تاریکی، اعلام تولد نسل فدائی که درس زندگی را از حماسه آموخت.

شهادت او، سنگ‌بنای مقاومت در لنگرود شد. او از دهبنه برخاست و به بلندای تاریخ پیوست؛ به کاروانی که با «هیهات من‌الذله» راه می‌رفتند، بی‌هیچ سازشی با ظلم.

سلام بر علی‌اکبر اکبری دهبنه‌ای؛ دانش‌آموزی که برای خلق، برای وطن، برای آزادی، قلم را زمین گذاشت و جان داد، تا مشق فردا با واژه «آزادی» آغاز شود.

با یاد مجاهد شهید محمود باطنی

مجاهد سرموضع وشهیدمردو دلاور لنگرود در قتل عام سال ۶۷ محمود باطبی از لنگرود

دبیر فیزیک، آموزگار آگاهی، شهید نسل‌کشی انقلابیون


زادگاه: لنگرود
محل شهادت: رشت – مرداد ۱۳۶۷
سن هنگام شهادت: ۲۷ سال

تحصیلات: فوق دیپلم

در روزگار حاکمیت جهل و سرکوب، محمود باطنی نه‌تنها در کلاس درس، بلکه درمیدانمبارزه نیز آموزگار بود. او از نسل جوانانی بود که از دل معلمی و دغدغه آموزش، به آگاهی سیاسی و سپس به انتخاب آگاهانه‌اش برای پیوستن به جنبش انقلابی مجاهدین خلق ایران رسید.

او به‌عنوان یک معلم فیزیک، با ذهنی منظم، قلبی روشن، و روحی سرکش، مسیر آزادی را برگزید و در برابر ارتجاع سیاه و سرکوب خونین خمینی، سر خم نکرد. سال ۱۳۶۷، در اوج نسل‌کشی زندانیان سیاسی و در جریان کشتار بزرگ، محمود را نیز به‌دلیل پافشاری بر «خط سرخ مجاهدین» به جوخه اعدام سپردند.

نه سلاح داشت، نه میدان نبردی، نه دادگاهی، نه وکیلی… تنها جرمش این بود که «مجاهد باقی ماند»؛ و همین برای خمینی کافی بود تا حکم قتلش را صادر کند.

محمود باطنی، در زمره‌ی ده‌ها هزار گل سرخ آزادی بود که در آن فاجعه تاریخی، در زندان‌های گیلان، همراه دیگر هم‌سنگرانش، شهید شد.

او از جمله قربانیان سیاست نسل‌کشی سیاسی و عقیدتی بود که خمینی با نام «پاکسازی زندان‌ها» و «تصفیه سر موضعی‌ها» به اجرا گذاشت. محمود باطنی نیز چون دیگر شهیدانمجاهد سرموضع ، شهادت را پذیرفت، ولی تن به تسلیم نداد، توبه نکرد، و پرچم سرخ مجاهد خلق را زمین نگذاشت.

یادش گرامی، راهش ادامه دارد، و خون پاکش چون فانوسی بر تارک «سنگر سرخ مجاهدان لنگرود» می‌درخشد.

با یاد مجاهد شهید مهران شبرنگ

میلیشای دلاور شهید مهران شبرنگ از شهدای پاکبازمجاهد خلق لنگرود

نوجوان ۱۷ ساله، دانش‌آموز آرمان‌خواه، شهید قیام خونین لنگرود
محل شهادت لنگرود– ۲۲تیر ۱۳۶۰
تحصیلات: متوسطه

در روزهایی که خمینی شمشیر خون‌بار خود را برای تصفیه‌ی نسل انقلاب از نیام برکشیده بود، نوجوانی ۱۷ ساله از شهر لنگرود نام خود را در فهرست جاودانگان ثبت کرد. مهران شبرنگ، دانش‌آموزی ساده از دل کوچه‌های شمال، اما با قلبی بزرگ و روحی شورشگر، از همان آغاز بیداد، جانب خلق را گرفت.

او نه تشکیلات عظیمی پشت سر داشت، نه پناهگاهی جز ایمان به راه. اما هنگامی که فریادهای مظلومیت خلق در گلوی تاریخ خفه می‌شد، مهران نیز همان راه را انتخاب کرد؛ راه ایستادن، راه نه گفتن، راه پایداری در برابر دیکتاتور.

در بحبوحه‌ی قیام تیرماه ۱۳۶۰، در لنگرود، پاسداران ارتجاع با فرمان مستقیم بیت خمینی، خانه‌به‌خانه دنبال نسل مقاومت بودند. مهران، تنها به‌دلیل هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران و ایستادگی در مقابل استبداد، هدف گلوله قرار گرفت.

او را کشتند، چون نمی‌خواست به عبودیت خمینی درآید. او را شهید کردند، چون هنوز فریاد آزادی از گلویش بلند بود. او از نسل نوجوانانی بود که تاریخ را در خون نوشتند و با قامت‌های کوچک اما اراده‌ای بزرگ، راه فردا را ساختند.

شهادت مهران شبرنگ در ۱۷ سالگی، سندی است از جنایتِ نسلی‌کُشی و پاکسازی عقیدتی که رژیم خمینی با سبعیت علیه فرزندان مردم به‌راه انداخت. اما همان خون‌های پاک بود که سرانجام آن دجال خون‌ریز را از ماه به چاه کشاند.

مهران، یکی از نخستین مشعل‌داران «سنگر سرخ لنگرود» شد؛ سنگری که امروز با نام و یاد او و یاران شهیدش، سرفراز ایستاده است

با یاد مجاهد شهید کامبیز بذری

جوان ۲۱ ساله، مظلوم حلق‌آویز شده در قتل‌عام خاموش ۱۳۶۳
محل شهادت: لنگرود


تاریخ شهادت: ۱۹ فروردین ۱۳۶۳

نامش در فهرست ۲۸۲ قربانی‌ای آمده است که سازمان ملل، در گزارش رسمی ۱۳ نوامبر ۱۹۸۵، آن‌ها را «افرادی که خودسرانه یا بدون محاکمه در جمهوری اسلامی اعدام شده‌اند» نامیده است. یکی از آن نام‌ها، کامبیز بذری است؛ جوانی از لنگرود، بی‌صدا حلق‌آویز شد، بی‌دادگاه، بی‌اتهام، بی‌دفاع، اما نه بی‌گناه.

رژیم خمینی، در سال‌های خون‌بار دهه‌ی ۶۰، با تسویه‌حساب‌های گسترده با نسل جوان و مقاوم، موجی از اعدام‌های پنهان، بدون حکم، بدون محاکمه، و بدون اعلام رسمی به خانواده‌ها را به راه انداخت. کامبیز یکی از صدها نفری بود که نه در نبرد، نه در دادگاه، بلکه در خاموشی و بی‌نامی، قربانی سیاست «نسل‌کشی خزنده» شد؛ همان سیاستی که تحت عنوان «پاکسازی امنیتی» بر شهرها و روستاهای شمال ایران سایه انداخته بود.

از اتهامش خبری نیست. از محاکمه‌اش سندی در دست نیست. از دفاعش اثری باقی نمانده. تنها چیزی که باقی مانده، طنابی‌ست که او را از زندگی به مرگ کشاند و سندی در گزارش سازمان ملل که شهادت می‌دهد، عدالت در مورد او هرگز اجرا نشد.

کامبیز بذری، به‌مثابه بخشی از نسل مظلوم انقلاب، یکی از ده‌ها فرزند گیلان است که خون‌شان بی‌محاکمه ریخته شد تا تخت دیکتاتوری پابرجا بماند.

امروز نام او، در کنار هزاران شهید گمنام، در دل «سنگر سرخ لنگرود» می‌درخشد.

در جنگ داخلی دهه ۶۰، در پاکسازی قومی و مذهبی، در سرکوب انقلابیون، نام کامبیز بذری، سندی بر یک جنایت حکومتی‌ست که فراموش نخواهد شد.

با یاد مجاهد شهید مجتبی دواچی لنگرودی

مجاهد شهید مجتبی دواچی لنگرودی که در بجنورد بدست پاسداران جهل وجنگ وجنایت خمینی بشهادت رسید

فرزندی از لنگرود، صدایی در خراسان، تپشی در قلب مقاومت

مجتبی دواچی، دانشجوی مهندسی ساختمان، از فرزندان آگاه و شورشگر شهر لنگرود بود. جوانی ۲۲ ساله با رویایی بلند برای ساختن ایرانی آزاد، آباد، و رها از چنگال ارتجاع. او از همان سال‌های نوجوانی در مسیر حق‌طلبی و ایستادگی پا گذاشت و با آگاهی و انتخاب، راه پرافتخار سازمان مجاهدین خلق ایران را برگزید.

در دورانی که دیکتاتوری ولایت فقیه، سرکوب‌ را به اوج رسانده بود و جنگ داخلی را به‌قصد نسل‌کشی و پاک‌سازی عقیدتی علیه مجاهدان و آزادی‌خواهان تحمیل کرده بود، مجتبی نیز به صفوف مقاومت پیوست. او نه برای بقا، که برای آزادی زندگی کرد. نه به زندگی در سایه ظلم رضایت داد و نه به سازش و تسلیم تن داد.

در سال ۱۳۶۰، هنگامی که فریاد خلق در زیر خاکستر خون و شکنجه فرو می‌رفت، مجتبی در بجنورد به دست جلادان رژیم خمینی به شهادت رسید. پیکری افتاد، اما ستاره‌ای در آسمان لنگرود و بجنورد طلوع کرد.

شهادت او، بخشی از سمفونی خون‌هایی‌ست که با آن، تاریخ مقاومت مردم ایران نگاشته شد. یادش در دل همهٔ فرزندان وفادار این میهن، زنده و جوشان خواهد ماند؛ سنگری از جنس ایمان، در قلب نسل‌های آینده.

او رفت تا پرچم برافراشته بماند.

با یاد مجاهد شهید اکبر جعفری

مجاهد قهرمان علی اکبر جعفری که بدست پاسدساران جنایتکار خمینی بشهادت رسید

شهید راه آزادی از لنگرود، صدایی خاموش‌ناشدنی از خیزش گیلان

اکبر جعفری، فرزند لنگرود، فرزند رنج و شور،
جوانی تنها ۲۳ ساله بود؛ اما عمر کوتاهش را با رسالتی بزرگ پر کرد: مقاومت علیه دیکتاتوری دینی.
او از همان دیاری برخاسته بود که خاکش هنوز گام‌های اشرف‌گونه، صدای گلوله، و فریاد «نه» به ارتجاع را در حافظه دارد.

در سال‌های سرکوب و تاریکی، زمانی که رژیم خون‌ریز خمینی، فرزندان آزادی را یکی‌یکی به چوبه‌های دار می‌سپرد، اکبر جعفری نیز چون هزاران مجاهد صدیق، به جرم ایستادگی در برابر اختناق، به شهادت رسید.

محل شهادتش: رشت
تاریخ شهادت: ۵ مرداد ۱۳۶۷
در میانه‌ی همان فاجعه‌ای که جهان بعدها آن را با شرمی تلخ به‌یاد آورد:
قتل‌عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷

مجاهد پاکباز اکبر جعفری از لنگرود

او در هیچ دادگاهی محاکمه نشد، و دفاعیه‌اش تنها سکوتی بود سرشار از فریاد.
نام او را در هیچ کتاب رسمی ننوشتند، اما هر برگ این جنگل، هر سنگ این گورستان، و هر شعله‌ی مقاومت، نامش را زمزمه می‌کند:


اکبر جعفری – شهید بی‌داد، سربلند در تاریخ

با یاد مجاهد شهید علی حامدی

مجاهد شهید علی حامدی ازفرزندان رشید مردم مجاهد پرور لنگرود

از نسل دیپلمه‌های شورش، از جان‌باختگان لنگرود، از شهیدان بهمن ۱۳۶۰

نامش علی بود؛ جوانی از همان نسلی که با دیپلم در دست و آرمان در دل، در خیابان‌های خونین پس از انقلاب،
به جای شغل دولتی، مسیر مبارزه با دیکتاتوری ولایت فقیه را برگزید.

او در زمانی به پا خاست که رژیم تازه‌قدرت‌گرفته خمینی، در حال پایه‌گذاری وحشیانه‌ترین نوع سرکوب پس از سلطنت بود.
و در همان روزهایی که شهرها، یکی‌یکی به خون نشستند،
لنگرود نیز سکوت نکرد… و علی حامدی، صدای فریادش شد.

او در ۱۲ بهمن ۱۳۶۰، درست در سالگرد بازگشت خمینی به ایران،
در همان شهری که کودکی‌هایش را در آن سپری کرده بود، به دست پاسداران ارتجاع به شهادت رسید.

او تنها ۲۳ سال داشت، اما راهی را برگزید که مردان بسیار، جرئت گام‌زدن در آن را نداشتند.
نه در زندان، نه پشت میله، بلکه در میدان مبارزه‌ای نابرابر و نابرخاسته،
به خون افتاد تا شهادتش، گواهی باشد بر مشروعیت مبارزه‌ای که سرکوب نمی‌شود، بلکه شعله می‌گیرد.

علی حامدی، یکی از نخستین خون‌هایی بود که در لنگرود بر زمین ریخت،
اما بذر آگاهی و ایستادگی کاشت.
یادش، نه فقط در خاطره‌ها، که در شریان «خروش جنگل» جاری‌ست.

با یاد مجاهد شهید رضا حامدی

رضا حامدی از شهیدان سرفراز وپاکباز مجاهد خلق از لنگرود

دانش‌آموزی ۱۶ ساله، اما مردی در نبرد با ظلم

رضا حامدی تنها ۱۶ سال داشت.
نه حتی رأی داشت، نه سلاح، نه دفاعیه‌ای در دادگاه،
اما دشمنش خمینی بود؛ و همین کافی بود تا با گلوله پاسخ بگیرد.

او فرزند همان نسلی بود که در کوچه‌های لنگرود،
به‌جای بازی، سرود آزادی زمزمه می‌کرد.
کودکی بود، اما با قلبی بزرگ‌تر از میدان‌های جنگ،
و با رویایی روشن‌تر از هر آفتاب سوزانی که بر گورستان‌های لنگرود تابیده است.

در روز ۲۱ مرداد ۱۳۶۰،
او را – بی محاکمه، بی مدرک، بی دفاع –
در همین شهر تیرباران کردند.
جرمش؟
هیچ‌کس نگفت.
ولی همه می‌دانیم که جرمش، فقط «اندیشیدن» بود.
فقط «مجاهد بودن» بود.
فقط نه گفتن به خمینی بود.

نه جلسه‌ی دادگاهی، نه وکیل، نه حق دفاع،
حتی نشریات بین‌المللی حقوق بشر نیز به این پرونده در حیرت ماندند.
نامش، یکی از ۱۲٬۰۲۸ نامی‌ست که در ضمیمه شماره ۲۶۱ نشریه مجاهد ثبت شده:
فهرستی از خون‌های ناحق‌ریخته، از مقاومت‌های بی‌صدا،
از زندگی‌هایی که فقط به‌دلیل «ایستادن»
به جوخه‌های مرگ سپرده شدند.

رضا حامدی، نماد آن کودکان مقاومی‌ست
که در جمهوری اعدامی خمینی، زودتر از آن‌که به بلوغ جسم برسند،
به بلوغ سیاسی و قهرمانی رسیدند.

نامش را در گورستان لنگرود دفن کردند
اما راهش را تاریخ فراموش نخواهد کرد.

با یاد مجاهد شهید علی حسینی

دیپلمه‌ای از نسل آگاهی، از پیشتازان قیام ۳۰ خرداد ۱۳۶۰

او «علی حسینی» بود؛ جوانی از نسل دیپلم‌گرفته‌های شور،
نسلی که به‌جای نشستن پای میزهای ادارات، سلاح آگاهی برداشت
و در برابر نخستین تهاجم خون‌بار ارتجاع ایستاد.

در همان روزی که تاریخ به دو نیم شد،
در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰،
زمانی که خمینی فرمان شلیک به مردم داد
و خیابان‌های ایران به خون نشست،
علی حسینی نیز در لنگرود به شهادت رسید.

سن دقیقش ثبت نشده،
اما گواهی شهادتش در حافظه‌ی خونین شهر زنده است:
جوانی با دیپلم، با رؤیای آزادی،
با نفرت از ولایت مطلقه،
و با جرئتی که او را در صف نخست قربانیان روز «شروع مقاومت» نشاند.

او نه در دادگاه محکوم شد،
نه مجالی برای دفاع یافت.
او در میدانی دیگر، در خیابانی در لنگرود،
با گلوله‌های مستقیم پاسداران،
به صف شهیدان تاریخ پیوست.

علی حسینی، از شهیدان گمنام اما آشناست؛
چرا که هر وجب از خاک گیلان،
نام او و یارانش را زیر لب زمزمه می‌کند.
او یکی از آن هزاران ستاره‌ای‌ست
که در روز نخستِ شبِ بزرگ،
برای همیشه درخشان ماند.

با یاد مجاهد شهید قاسم ناطقی

مجاهد شهید قاسم ناطقی مجاهد سر موضع قتل عام خمینی در سال ۶۷ از لنگرود

ما سر می‌دهیم، اما سر خم نمی‌کنیم

جوان ۲۴ ساله‌ای از لنگرود که در قتل‌عام ۱۳۶۷ در رشت، سر به دار شد

قاسم ناطقی، نامی آشنا برای شهر باران‌خورده‌ی لنگرود،
جوانی ۲۴ ساله، با تحصیلات دبیرستانی،
که نه در میدان جنگ، بلکه در زندان،
در برابر هیئت مرگ ایستاد و به «نه» گفتن ادامه داد.

او از آن نسل بود که زندان را پایان راه نمی‌دانست،
بلکه آن را میدان پایداری می‌دید.
و در آن تابستان سیاه ۱۳۶۷،
وقتی رژیم خمینی تصمیم به حذف فیزیکی همه مجاهدین زندانی گرفت،
قاسم ناطقی در زندان رشت، بی‌محاکمه و بی‌دفاع، سربدار شد.

مجاهد شهید قاسم ناطقی مجاهد پاکباز واز فرزندان رشید مردم دلاور لنگرود

نه نامی در روزنامه‌ها،
نه گوری مشخص،
فقط زمزمه‌ای در دل زندان‌ها و فریادی در تاریخ:
«
ما سر می‌دهیم، اما سر خم نمی‌کنیم«.

قتل‌عام ۶۷ تنها یک فاجعه نبود،
بلکه آزمونی تاریخی برای انسانیت بود.
و قاسم، از آنانی بود که سربلند از این آزمون گذشت.
نه به قیمت زندگی، که به قیمت جاودانگی در قلب مقاومت.

اکنون، هر بار که نامی از دادخواهی می‌آید،
و هر بار که شعار «نه می‌بخشیم، نه فراموش می‌کنیم» تکرار می‌شود،
یاد قاسم ناطقی، این فرزند وفادار لنگرود،
در کنار هزاران شهید قتل‌عام، در ذهن‌ها زنده می‌شود.

با یاد مجاهد شهید علی حسن‌زاده

مجاهد سر موضع علی حسن زاده شهید قتل عام سال ۶۷ خمینی جلاد

ما سر می‌دهیم، اما سر خم نمی‌کنیم
یکی از هزاران سربدارِ قتل‌عام ۱۳۶۷؛ شهیدی گمنام اما آشنا

درباره‌اش چیزی در پرونده‌ها نیست:
نه سن، نه شغل، نه محل تولد،
و حتی نه محل شهادت…
اما آنچه هست، نامی‌ست حک‌شده بر سنگرگاه خون‌آلود مقاومت؛
علی حسن‌زاده – مجاهدی که در مرداد ۱۳۶۷ به‌دست جلادان ولایت، جان داد اما تسلیم نشد.

او یکی از آن هزاران گل پرپر در تابستان سیاه بود،
یکی از همان‌هایی که وقتی «هیئت مرگ» تنها یک سؤال می‌پرسید:
–
آیا هنوز بر سر موضع خود هستی؟
با سکوت، با نگاه، یا با صدای بلند پاسخ داد:
بله!

و همین «بله»
برایشان حکم اعدام بود.

آن‌ها می‌خواستند علی را خاموش کنند،
اما خون او،
و نام او،
در ردیف طویل مجاهدان سر به‌دار،
جاودانه شد.

قتل عامی که خمینی از قبل زمینه سازی کرده بود ولی سال ۶۷ به اجرای کاما دست زد

مجاهد شهید علی حسن‌زاده، اگرچه بی‌جزئیات،
اما پر از معناست.
او سندی است بر این حقیقت روشن:
که در برابر مرگ، می‌توان ایستاد.
که در برابر جلاد، می‌توان انسان ماند.
که در برابر خیانت، می‌توان با وفاداری جان داد.

با یاد مجاهد شهید زهره‌السادات حدادزاده

زهره السادات حداد زاده از شهیدان سرفرازمردم مجاهد پرور لنگرود

ما را ز مرگ مترسانید – ما زائران جنگل سرویم، و در برابر دژخیم سر خم نمی‌کنیم
دختر ۲۲ ساله‌ای از لنگرود، که در لاهیجان سرافرازانه به شهادت رسید

زهره‌السادات حدادزاده، تنها ۲۲ سال داشت،
دخترکی با دیپلم در دست، اما دلی بزرگ‌تر از دریاهای شمال،
از همان فرزندان لنگرود که آوازشان نه در جشن، که در میدان نبرد با ظلم طنین می‌انداخت.

مجاهد شهید زهره السادات حدادزادهکه در دی ماه سال ۶۰ بدست پاسداران خمینی بشهادت رسید

در سال ۱۳۶۰، در همان سال آغاز کشتار و تیرباران و شلیک به نسلی که «نه» گفت،
زهره در لاهیجان، شهر چای و خون،
در برابر گلوله‌های پاسداران خمینی،
ایستاد و فرو ریخت،
نه به زانو، بلکه به قله‌ی افتخار.

او زنی از نسل اشرف بود،
نسلی که اگرچه جوان، اما بی‌باک،
و اگرچه بی‌سلاح، اما پرصلابت بود.

دژخیمان خواستند اورا بترسانند،
اما فریادش تا امروز در شعرها مانده:

ما را ز مرگ مترسانید
این آیه‌های نور،
رنگ گرفته از
برکه‌برکه خونِ نسلِ سَروْقَدان است
ما را ز مرگ مترسانید
ما زائرانِ جنگلِ سرویم
و در برابر دژخیم
سر خم نمی‌کنیم

زهره حدادزاده، نه‌تنها یک شهید،
که نماد زنانی‌ست که در راه آزادی
نه گریختند، نه سکوت کردند،
بلکه به دیدار مرگ رفتند،
با لبخند، با ایمان، با نام «مقاومت«.

با یاد مجاهد شهید زینب محمودی

زینب محمودی شیر زن مجاهد لنگرودی که بدست پاسداران بشهادت رسید

دختری از روستای کهنه‌رود، زنی خروج کرده علیه ارتجاع وحشیمجاهدی از از تبارآکاهی و شوروشعور، سربداری در سی‌خرداد لنگرود
در آتش گلوله‌ها ایستاد و خم نشد، که از خونش مشعل‌ آزادی شعله کشید…

زینب محمودی، متولد سال ۱۳۳۹، از دل خاکی برخاست که داس و بیل، آغوش روزی مردم بود.
در روستای کهنه‌رود پشت چشم گشود؛ جایی‌که دست‌های پینه‌بسته، نان درمی‌آوردند و دختران با صبوری، صلابت را تمرین می‌کردند.

قهرمان شهید خلق زینب محمودی از لنگرود

تا کلاس چهارم ابتدایی در همان روستا درس خواند و سپس به همراه خانواده‌اش به لنگرود آمد؛
شهری که بعدها، آینه‌ی خون شهیدان و شعله‌های اعتراض شد.

در روزهای انقلاب، زینب یکی از همان دخترانی بود که با قدم‌های محکم،
در صفوف راهپیمایی‌ها حضور داشت، فریاد می‌زد، نشریه می‌خواند،
و هیچ‌گاه در برابر دروغ و قدرت، سکوت نکرد.

زینب محمودی مجاهد دلاوروپاکبازی از خطه میرزا کوچک خان و لنگرود

اما آن روز،
سی خرداد ۱۳۶۰
وقتی که خروش مردم لنگرود به منطقه‌ای به‌نام «پاسگاه» رسید،
پاسداران، با سلاح ژ۳ از پنجره‌ها و پشت بام‌ها آتش گشودند.
گلوله‌ای مستقیم به سر زینب اصابت کرد.
او در جا شهید شد.

اما زینب، نباخته بود؛
او پیروز میدان شده بود،
با خون خود، مهر «آری» بر انقلاب مردم و «نه» بر ولایت‌فقیه زد.

مردم، خشمگین و جسور،
پیکر بی‌جان زینب را در حلقه‌ی جمعیت گرفتند.
به دشمن اجازه‌ی نزدیک‌شدن ندادند.
بر بدنش گل ریختند، او را روی دست بردند،
و با شکوهی که در شأن او بود، به روستای کهنه‌رود پشت بازگرداندند.

آنجا، تا روز هفتم،
روستا مملو از جمعیت بود؛
نه برای سوگواری،
بلکه برای پیمان دوباره با راه زینب.

زینب رفت،
اما صدای تیر ژ۳ هرگز نتوانست صدای او را خاموش کند.
او یکی از اولین شهیدان زن سی‌خرداد لنگرود بود،
و نامش، تا همیشه، در کنار اشرف، در کنار ناهید، در کنار زهره، خواهد ماند.

مجاهد شهید معصومه راسخی لنگرودی

معصومه راسخی لنگرودی از استادان پیشتاز وپاکباز مجاهد خلق از لنگرود

معصومه راسخی، زنی که در کلاس دانشگاه آموخت، در سلول ایستاد، و در تاریخ جاودانه شد.

استاد دانشگاه – اعدام در تهران، مرداد ۱۳۶۱
زنی از لنگرود، اما معلمی برای تمام نسل‌های آینده
ما سر می‌دهیم، اما سر خم نمی‌کنیم

در تاریک‌ترین شب‌های تاریخ ایران،
روشنایی‌هایی از قلب دانشگاه برخاستند که هرگز خاموش نشدند؛
یکی از آن روشنایی‌ها، معصومه راسخی لنگرودی بود.

استاد جوانی که از لنگرود برخاست،
اما نامش در پایتخت، در سلول‌های مرگ، بر فراز چوبه‌ی دار،
در تاریخ مقاومت ماندگار شد.

او ۲۵ سال بیشتر نداشت،
اما دانایی‌اش، روشنگری‌اش، و پیوند آگاهانه‌اش با سازمان مجاهدین خلق ایران،
او را به هدف مستقیم رژیمی بدل کرد که از دانشگاه می‌ترسید،
و از زنان آگاه بیشتر.

خمینی خود گفته بود:

ما از این دانشگاه‌ها می‌ترسیم!

و آنگاه که با شعار «انقلاب فرهنگی» به جان دانشگاه‌ها افتاد،
ده‌ها هزار دانشجو، استاد و پژوهشگر را اخراج،
و صدها تن را زندانی یا اعدام کرد.

معصومه راسخی یکی از همان استادانی بود که تسلیم نشد.
نه توبه کرد، نه برید،
نه از پیوندش با سازمان عقب نشست.

او را در مرداد ۱۳۶۱، در تهران،
در سکوت و بی‌محاکمه،
به جوخه‌های تیرباران سپردند.
نه اتهامی اعلام شد،
نه دفاعی پذیرفته،
و نه حتی قبری مشخص به او اختصاص یافت.

اما نامش در ضمیمه‌ی شماره ۲۶۱ نشریه مجاهد ثبت شد،
در کنار ۱۲٬۰۲۸ ستاره‌ی سرخ دیگر،
که همگی سندی شدند علیه جنایتی بزرگ:
جنگ کثیف رژیم با نسل آگاه ایران.

او تنها نبود.
در کاروان «سوخته‌قلمان»،
در کنار استادانی چون محمدصادق سجادی، مسعود حریری،
و فرهنگیانی چون محمدکاظم بازیارپور، طاهره وزیری، و حسین یگانه،
نام معصومه می‌درخشد؛
چرا که اینان قلم داشتند،


و خمینی از همین قلم‌ها بیشتر از هر تفنگی می‌ترسید.

با یاد مجاهد شهید مهدی راسخی گیلانی

مهدی راسخی گیلانی از میلیشیاهای پاکباز شهر لنگرود سنگر سرخ مقاومت

دانش‌آموز ۱۹ ساله‌ای از لنگرود که با قلبی آگاه و دستانی خالی، اما مقاوم، در برابر دژخیم ایستاد
ما نوجوان بودیم، اما سرباز نبودن را انتخاب نکردیم… ما مجاهد شدیم.

مهدی، نوجوانی ۱۹ ساله از لنگرود بود،
از همان نسل طلایی دهه شصت،
نسلی که هنوز دیپلم نگرفته،
در کلاس دیگری پذیرفته شد:
کلاس آگاهی،
کلاس شورش علیه ولایت‌فقیه،
و کلاس جان‌دادن برای آزادی.

او دانش‌آموز متوسطه بود،
اما فهم و جسارتش فراتر از سال‌های تحصیل بود.
به‌جای نشستن در کنج ترس و انتظار،
برخاست و پیوست به مقاومت سازمان‌یافته‌ای که در خیابان‌ها فریاد می‌زد:
مرگ بر استبداد، زنده‌باد آزادی!

در سال ۱۳۶۱،
و در همان شهر زادگاهش، لنگرود،
دژخیمان رژیم او را هدف گرفتند.
یا در خیابان، یا در سلول، یا بی‌نام و نشان،
اما بی‌شک، در همان جنگ نابرابر،
مهدی جان باخت…
اما تسلیم نشد.

از جزئیات دستگیری، دادگاه یا لحظه شهادتش خبری نیست.
اما همین سکوت گواهی‌ست بر بی‌داد؛
و همین بی‌داد، سند حقانیت راهی‌ست که او پیمود.

معصومه راسخی لنگرودی از استادان پیشتاز وپاکباز مجاهد خلق از لنگرود

او مانند خواهرش، معصومه راسخی لنگرودی – استاد دانشگاه شهید –
در همان خط بود:
خط آگاهی،
خط ایستادگی،
خطی که اگرچه گلوله از آن عبور کرد،
اما خم نشد.


آری در کوتاه سخن

مهدی راسخی، دانش‌آموزی بود که زود بزرگ شد، زود ایستاد، و زود شهید شد… اما هرگز فراموش نخواهد شد.

مجاهد شهید محمود رهبر

مجاهد شهید محمود رهبر که بدست پاسداران جنایتکار خمینی در رشت بشهادت رسید

شهیدی از لنگرود، خاموش در رشت، فریاد در تاریخ

در سرزمینی که نام «رهبر»‌ را دزدیدند تا برای استبداد تاج زرین بسازند، نام «محمود رهبر» برای ما یادآور رهبری در سکوت، فریاد در شکنجه، و وفاداری تا آخرین نفس است.

محمود رهبر، یکی از فرزندان شهر مقاوم لنگرود بود؛ شهری که از پس کوچه‌هایش، فریادهای «آزادی» برخاسته بود، و در هر خانواده‌اش، نشانی از درد و داغ و دلاوری بود. اطلاعات دقیق از دوران تولد و نوجوانی‌اش در دست نیست، اما آن‌چه مسلم است این‌که او از همان نسلی بود که راه را با قلب شناخت، نه با تبلیغات رسمی؛ نسلی که وقتی رادیوی سازمان را شنید، قلبش تکان خورد، و وقتی سرکوب مردم را دید، تصمیم گرفت که خاموش نباشد.

محمود، در دوران سرکوب، در شهر رشت حضور داشت. در همان سال‌های سیاه، وقتی دستگیری‌ها و شکنجه‌ها و اعدام‌های فله‌ای، دیگر حتی نیاز به حکم هم نداشت، او نیز همچون صدها مجاهد دیگر، زیر تیغ سکوت و سانسور، به شهادت رسید.

تاریخ دقیق شهادتش در برخی منابع، اردیبهشت ۱۳۶۷ آمده است؛ یعنی تنها چند ماه پیش از فاجعه قتل‌عام ۶۷. این تقارن شاید بی‌دلیل نباشد. چه‌بسا او نیز از قربانیان مقدمه‌چینی‌های اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات برای کشتار بزرگ بود؛ یا شاید در ضربه‌ای موضعی، با لب‌هایی بسته و سری افراشته، جان داد؛ بی‌نام در روزنامه‌ها، اما ثبت‌شده در دفتر آزادی.

اطلاعات رسمی در مورد شغل، تحصیلات، و زندان او در دست نیست. اما شاید همین بی‌اطلاعی، خود سندی از شدت سرکوب باشد؛ وقتی رژیم حتی نخواست نامش را جایی بنویسد، چون از یاد شدن نام‌ها، بیشتر از گلوله می‌ترسد.

اما ما فراموش نمی‌کنیم.

محمود رهبر، شهیدی‌ست که با نامش، راهی را در تاریکی روشن کرد؛ بی‌نیاز از عنوان و عکس، با خود وجودش، بخشی از وجدان معاصر ایران شد.

امروز، نسل دیگری در خیابان‌ها نام آزادی را فریاد می‌زند. آن‌ها شاید محمود را نشناسند، اما بر شانه‌های او ایستاده‌اند.

مجاهد شهید محمدرضا شریعتی

مجاهد شهید محمد رضا شریعتی مجاهد سرموضع و از قهرمانان پاکباز مردم دلاور لنگرود در قتل عام ۶۷

از لنگرود تا سرخی دیوارهای سلول؛ دیپلمی برای آزادی

محمدرضا شریعتی، یکی از فرزندان مؤمن و مصمم شهر لنگرود بود؛ شهری که در دهه شصت، نه فقط خانه‌ها، بلکه خودِ تاریخ را به صحنه مقاومت تبدیل کرده بود.

محمدرضا، جوانی ۲۶ ساله با مدرک دیپلم بود؛ نسلی از جوانان انقلابی که هنوز مدرک دانشگاهی نگرفته بودند، اما مدرک انسانیت و شجاعت‌شان، پیش چشم خلق بود.
او نه سیاستمدار حرفه‌ای بود، نه رهبر حزبی؛ یک جوان ساده اما آگاه، از دل همان مردمی که فهمیده بودند اگر سکوت کنند، بهای آن، زندگی یک ملت خواهد بود.

از جزئیات فعالیت‌های سیاسی‌اش در سال‌های پیش از شهادت، سند دقیقی در دست نیست. اما معلوم است که او نیز، چون هزاران تن از نسل انقلاب، هدف سیستماتیک سرکوب قرار گرفت.
در همان سال ۱۳۶۷، سالی که به نام قتل‌عام خاموش مجاهدین خلق در سراسر کشور شناخته می‌شود، محمدرضا نیز در شهر زادگاهش، لنگرود، به شهادت رسید.

مجاهد سرموضع از شهیدان قتل عام ۱۳۶۷ که با فرمان خمینی جلاد صورت گرفت

او نه در صحنه نبرد، نه در درگیری خیابانی، بلکه در همان حلقه خفقان و گمنامی‌ای که رژیم ولایت فقیه برای حذف نسلی از حقیقت ساخته بود، خاموش شد، اما تمام‌قد ایستاد.

سن او، ۲۶ سال، دقیقاً در میان «نسل‌سوخته‌ای» بود که نه به‌دنیا آمدنش را انتخاب کرده بود، و نه شکنجه‌شدنش را؛ اما ایستادگی را با اراده‌ی آگاهانه برگزید.

شغلش را نمی‌دانیم، نام زندانش ثبت نشده، محل خاکسپاری‌اش شاید گمنام باشد، اما او در وجدان ما زنده است.
زیرا امروز، بیش از هر زمان دیگری، ما به یاد کسانی نیاز داریم که نه به‌خاطر قدرت، بلکه برای آزادی و انسانیت کشته شدند.

مزار پاک مجاهد شهید محمد رضا شریعتی از مجاهدان سرموضع قتل عام ۱۳۶۷ که با فرمان خمبنب وبدست پاسداران خونریز صورت گرفت


محمدرضا شریعتی، شهیدی‌ست بی‌ادعا، بی‌ نام ونشان و بی‌تریبون، اما پرطنین.
از لنگرود برخاست، با خون خود، حقیقت را امضا کرد، و رفت تا آیندگان بدانند، در آن سال‌ها، جوانانی بودند که آزادی را با خون نوشتند، نه با شعار.

مجاهد شهید علی شعبانی

مجاهد شهید علی شعبانی از لنگرود واز مجاهدان سرموضع مجاهدی که به خمینی با پرچم هیهات مناالذله نه گفت وجاودانه شد

سربازی که از فرمان سرپیچی کرد تا فرمان وجدان را اطاعت کند

نامش «علی» بود، اما برای ما، او یادآور علی‌هایی‌ست که نه شمشیر به‌دست ظلم، بلکه سپر در برابر استبداد بودند.

علی شعبانی، فرزند شهر خون‌دیده و بیدار لنگرود بود؛ شهری که در دهه‌ی شصت، تبدیل به یکی از کانون‌های مقاومت و ایستادگی در برابر دیکتاتوری ولایت فقیه شده بود.
او جوانی ۲۴ ساله بود، با مدرک دیپلم، و شغلش در شناسنامه، «سرباز» ثبت شده است.

اما در نظامی که «سربازی» یعنی خدمت به ولی‌فقیه، علی راه دیگری را انتخاب کرده بود:
نه فرمانده‌اش خمینی بود، و نه سنگرش پادگان. او در جبهه‌ای دیگر می‌جنگید؛ جبهه‌ای که در آن، دشمن نه کشور بیگانه، بلکه حکومت جبار داخلی بود.

شاید از بیرون، سربازی ساده بود؛ اما در دل، مجاهدی سرفراز.
و این درست همان چیزی‌ست که رژیم نمی‌توانست تحمل کند: سربازی که سر خم نکند، جوانی که حقیقت را به اطاعت کور ترجیح دهد.

در سال ۱۳۶۷، در همان روزهایی که طوفان قتل‌عام در راه بود، علی شعبانی نیز در لنگرود، خاموش شد؛
نه در میدان جنگ، بلکه در سایه‌ی شکنجه‌گاه‌ها و دستورهای پنهانی اعدام؛
نه با حکم دادگاه، بلکه با «فتوای مرگ» ولایت فقیه.

هیچ گزارشی از دادگاهش، هیچ اعترافی، هیچ دفاعیه‌ای در دست نیست. تنها چیزی که داریم، نامی‌ست بر سنگ، و نوری در تاریخ.
شاید رژیم حتی سعی کرده او را یک «سرباز مرده» نشان دهد؛ اما ما می‌دانیم که علی، در حقیقت سرباز خلق بود، نه جلاد خلق.


علی شعبانی، در ۲۴ سالگی رفت، اما پیامی برای تمام نسل‌ها گذاشت:
اگر سربازی به‌معنای اطاعت کور است،
من نافرمانم.
اگر زندگی زیر سایه ظلم است،
من مرده‌ام، اما آزاد.

مجاهد شهید سهراب شهدی

مجاهد سر موضع سهراب شهدی از لنگرودکه در سال ۶۷ همراه ۳۰۰۰۰مجاهدبشهادت رسید

سهرابِ لنگرود؛ ایستاده بر آرمان، آویخته بر دار

نامش «سهراب» بود؛
و همان‌گونه که شایستهٔ این نام است، در میدان شرف ایستاد، نه به زانو درآمد، و با سینه‌ی باز به استقبال دار رفت.
اما سهرابِ ما، برخلاف آن افسانه‌ی کهن، نیازی به شمشیر و زره نداشت.
او تنها با یک چیز رفت: ایمان به راه آزادی.

سهراب شهدی، مجاهد خلق از شهر بیدار لنگرود، جوانی بود ۲۱ ساله؛
جوانی از نسلی که نخواست در برابر دروغ و دیکتاتوری، خاموش بماند.
اطلاعاتی از شغل و تحصیلاتش در دست نیست، اما حقیقت روشن است:
او مجاهد بود.
نه صرفاً یک هوادار، نه ساکتی در گوشه‌خانه.
بلکه مجاهدی سر موضع که تا آخر، نام سازمان، آرمان مسعود ، و پرچم سرخ آزادی را بر زبان داشت.

در مرداد ۱۳۶۷، درست در آغاز قتل‌عام زندانیان سیاسی مجاهد خلق، سهراب در رشت به‌دار کشیده شد.
نه به‌دلیل پرونده، نه برای جرم حقوقی، بلکه به‌خاطر اعتقاد و هویت سیاسی‌اش.

بازجویان و هیئت مرگ، از او خواسته بودند که «اعلام برائت کند»؛ که بگوید «دیگر مجاهد نیست»، که نام «سازمان» را خط بزند، و آرم آن را انکار کند.
اما سهراب، مثل هزاران مجاهد دیگر، گفت:
«
مجاهد بودم، هستم، و خواهم بود.»
و همین سه واژه، حکم اعدامش را امضا کرد.

او یکی از نخستین کسانی بود که بر طناب‌های قتل‌عام بالا رفت؛
طناب‌هایی که به فرمان مستقیم روح‌الله خمینی، برای پاک‌سازی نسل مجاهدین آویخته شدند.


سهراب شهدی را هیچ‌گاه در اخبار رسمی رژیم نخواهید یافت؛
اما نامش در حافظه‌ی ما، و در صفوف زندگان آزادی، تا همیشه باقی خواهد ماند.

او پیام روشن و پرصلابتی برای همهٔ نسل‌ها داشت:
اگر ایستادن بر آرمان، بهایش مرگ است،
پس مردن بهتر از زیستن در انکار است

الموت اولی من رکوب العار

مجاهد شهید طیبه شیرازی

مجاهد سرموضع طیبه شیرازی از لنگرود که سال ۶۷ با فتوای خمینی وبدست پاسداران بشهادت رسید

دختری رزمنده ومجاهد پاکبار از لنگرود، که در لاهیجان به‌خاطر آرمان، بر دار شد

در کشوری که زن را «ناموس سکوت» می‌خواستند، طیبه شیرازی تصمیم گرفت فریاد باشد؛
در نظامی که دختر را برای تمکین و توبه می‌خواست، او انتخاب کرد که مجاهد بماند.
و این، جرم بزرگی بود؛ جرم ایستادگی.

طیبه، دختری از لنگرود بود؛ شهری که در قلب آن، مقاومت، نه شعار، که زیستن بود.
او در لحظه‌ی شهادت، تنها ۲۳ ساله بود؛ دانش‌آموزی که در حالی‌که می‌توانست مانند بسیاری از هم‌سن‌وسالانش، زیر سایه سکوت، به زندگی ادامه دهد،
راهی دیگر را برگزید: راه آگاهی، راه آرمان، راه مبارزه.

تحصیلاتش تا سطح دبیرستان بود؛ اما سطح فهم و انتخابش، به بلندای تاریخ آزادی ایران.
او از آن نسل دخترانی بود که با نام مسعود و اشرف رشد کردند، با واژه‌های «خلق»، «رهایی» و «برابری» بزرگ شدند، و فهمیدند که زن بودن، اگر با ایستادگی همراه نباشد، اسارت است.

در مرداد ۱۳۶۷، همان ماه شومی که هزاران زندانی سیاسی مجاهد، در سراسر ایران به‌دستور مستقیم خمینی قتل‌عام شدند، طیبه شیرازی در لاهیجان به شهادت رسید.

او را به اتاق «توبه» بردند؛ همان اتاق‌هایی که به دختران و زنان زندانی می‌گفتند اگر فقط بگویی «اشتباه کردم»، اگر فقط بگویی «دیگر مجاهد نیستم»، رها می‌شوی.
اما طیبه، این صحنه را تبدیل کرد به میدان مقاومت.
او نگفت «اشتباه کردم»؛
او نگفت «دیگر مجاهد نیستم»؛
او فقط گفت:
«
من طیبه‌ام، مجاهد خلقم، و تا آخر ایستاده‌ام.»

و طناب را به گردنش انداختند، همان‌گونه که به گردن هزاران زن دیگر در آن فاجعه.


طیبه شیرازی، شهید شد، اما تسلیم نشد.
در اوج جوانی، در گرمای مرداد، با دستانی بسته و دلی روشن،
رفت تا به نسل آینده بگوید:
زن بودن، دلیل ضعف نیست؛آنهم زن مجاهد دلیل انتخاب وقدرت بی همتاست.

و ما امروز، در میان تاریکی‌های این تاریخ،
نام او را چون چراغی بلند،
در سینه‌هامان نگاه می‌داریم.

مجاهد شهید مهران صادقی

مجاهد شهید مهران صادقی که در سال ۶۰ بدست پاسداران خمینی بشهادت رسید

نوجوانی با قلبی بزرگ‌تر از سنش، و ایمانی که از گلوله نمی‌ترسید

مهران صادقی، یکی از کم‌سن‌ترین ستارگان آسمان مقاومت مردم ایران است؛ نوجوانی که در آتش سرکوب خونین تابستان ۱۳۶۰، در شهر لنگرود، جانش را برای آرمانی فراتر از سن و سالش فدا کرد.

او تنها ۱۷ سال داشت.
تحصیلاتش در مقطع متوسطه بود؛ هنوز در حال تحصیل، هنوز در آغاز زندگی، اما به بلوغی سیاسی و فکری رسیده بود که بسیاری در تمام عمر به آن نمی‌رسند.

مهران از آن نوجوانانی بود که فریاد مسعود  را شنیده بود و خاموش نماند.
در سال ۱۳۶۰، هنگامی که خمینی با فرمان سرکوب و کشتار، «جنگ داخلی علیه مردم» را آغاز کرد، هزاران نوجوان مانند مهران، به‌جای سکوت، به مقاومت پیوستند.
و همین کافی بود تا اسم‌شان وارد لیست مرگ شود.

مهران در همان سال نخست قتل‌عام، در شهر لنگرود به شهادت رسید.
هیچ اطلاعی از زندان یا بازجویی و محاکمه‌اش در دست نیست.
اما همین بی‌ردپایی، خود گویاترین سند است:
او را در سکوت کشتند. بی‌محاکمه، بی‌جرم. تنها به جرم هواداری. تنها به جرم بیداری.

آری، رژیم ولایت فقیه، حتی از دانش‌آموزان دبیرستان هم نگذشت.
در چشم خمینی، نوجوانی که نام «مجاهد» را بلد بود، خطرناک‌تر از یک ارتش بود.
و همین بود که مهران را کشتند.


مهران صادقی، نه به جرم آنچه کرده بود، بلکه به‌خاطر آنچه می‌توانست بشود، به قتل رسید.
آن‌ها آینده را در او دیدند و نابودش کردند.
اما تاریخ، نام او را در لیست جاودانه‌های خود ثبت کرده است.

او برای نسل امروز ایران، یک پیام دارد:
«
آن‌که می‌فهمد و می‌ایستد، بزرگ‌تر از سنش است.»
و مهران، در ۱۷ سالگی، قد کشید تا قامت آزادی را بلندتر کند

مجاهد شهید داریوش (دارا) عرفانی

داریوش عرفانی دارا درست یکماه بعد از ۳۰ خرداد توسط پاسداران به کمین افتاد وبدست پاسداران بشهادت رسید

جوانی که دارا بود؛ دارنده شرافت، آگاهی و پایداری

نامش داریوش بود، اما در میان یاران، به دارا شناخته می‌شد؛ و چه نام برازنده‌ای.
او دارا بود از آن‌چه دشمن نداشت:
آگاهی، وجدان، و انتخاب.

داریوش عرفانی، جوانی بود ۲۲ ساله، با مدرک دیپلم،
از همان نسل جوانانی که در فضای پرامید پس از انقلاب ضدسلطنتی، به جای صعود شخصی، به روشنگری و عدالت‌خواهی روی آوردند.

سال ۱۳۶۰، سال خون و خیانت بود؛ سالی که خمینی شمشیر را از رو بست و آتش «جنگ داخلی علیه خلق» را رسماً آغاز کرد.
در تیرماه آن سال، مجاهدین خلق به‌دنبال سرکوب سراسری، مبارزه مسلحانه برای دفاع از مردم را آغاز کردند.
و درست در این بزنگاه تاریخی،که خمینی جنگ داخلی علیه خلق ومجاهد خلق براه انداخته بود ومجاهدین را بین مرگ وزندگی مخیر نموده بود داریوش عرفانی، در لنگرود، یکی از همان جوانانی بود که به میدان آمد.

او نه در پشت میز و تریبون، که در متن خیابان و درگیری، راه خود را انتخاب کرد.
در ۲۳ تیر ۱۳۶۰، تنها کمتر از یک ماه پس از ۳۰ خرداد، داریوش به شهادت رسید؛
نه در غفلت، بلکه در روشن‌ترین نقطهٔ انتخاب.
او جانش را فدای راهی کرد که با چشم باز برگزیده بود.

از جزئیات لحظهٔ شهادتش اطلاعات رسمی در دست نیست، اما بی‌تردید، رژیم در همان ایام ده‌ها جوان انقلابی را در کوچه و خیابان، یا در پایگاه‌های مخفی، بی‌محاکمه اعدام کرد.
دارا، در همان موج نخستینِ سرکوب، هدف قرار گرفت تا صدای مقاومت خاموش شود.

اما نشد.


داریوش (دارا) عرفانی در ۲۲ سالگی، استوار بر عهد وپیمان ایستاد،
تا نسلی بداند که انتخاب راه، همیشه با خطر همراه است،
اما نجات خلق، بدون فدا، ممکن نیست.

او رفت، اما راهی را به نسل‌های بعد نشان داد؛
که باید دارا باشی…
نه از ثروت،
بلکه از شرافت.

مجاهد شهید سیدابوالقاسم میرناطقی لنگرودی

سیدی از لنگرود، که در مرداد خونین، با نام مجاهد خلق بر دار رفت

در طول تاریخ، چه بسیار کسانی که «سید» بودند، اما سرافکنده از خلق خود گذشتند.
و چه اندک‌اند آنانی که چون سیدابوالقاسم میرناطقی، نه با شجره، بلکه با شرف و پایداری، نسب به حسین بستند.

سیدابوالقاسم از فرزندان بیدار و مقاوم شهر لنگرود بود؛ شهری که در دهه شصت، به یکی از کانون‌های مقاومت علیه دیکتاتوری مذهبی تبدیل شد.
او نیز همچون دیگر فرزندان شورشی این شهر، از نسل انقلاب بود؛ نسلی که با شنیدن نام «خلق»، سر خم نکرد، و با دیدن سیمای «خمینی»، شمشیر سکوت را شکست.

از سن و شغل و محل زندانش، اطلاع دقیقی در دست نیست؛ اما آنچه روشن است، ایستادگی او تا لحظه آخر بر هویت مجاهد خلق بودن است.
در تابستان ۱۳۶۷، خمینی، ولی‌فقیه مرگ، با صدور فتوای کشتار دسته‌جمعی زندانیان مجاهد، فرمان قتل‌عام نسلی از آگاه‌ترین فرزندان این میهن را صادر کرد.
در این میان، سیدابوالقاسم نیز، یکی از هزارانی بود که به‌جرم نپذیرفتن توبه، و فقط با یک پرسش مرگبار روبه‌رو شد: «آیا هنوز بر سر موضعی؟»

و پاسخ او، پاسخی بود که جان می‌طلبید:
آری، من مجاهدم.

همین سه کلمه، برای رژیم کافی بود تا به چوبه دار بسپاردش.
نه نیاز به پرونده بود، نه جرم خاص، نه وکیل و نه محاکمه؛
در مرداد ۱۳۶۷، تنها «وفاداری» جرم بود، و سیدابوالقاسم، تا آخرین لحظه بر این وفاداری ایستاد.


سیدابوالقاسم میرناطقی، تنها به‌خاطر نام «مجاهد خلق»،
در سکوت زندان، در هیاهوی «هیئت مرگ»،
بر طناب رفت؛
اما از تاریخ پایین نیامد.


و در حافظه‌ خلق، همیشه زنده خواهد ماند.

او در کنار دیگر شهیدان قتل‌عام، تندیس پایداری شد؛

مجاهد شهید ناهید فرهادیان

دختری ۲۳ ساله که در آبان ۱۳۶۰ با گلوله‌ای بر جان، نام آزادی را فریاد زد

در تاریخ سرکوب زنان در ایران، نام‌هایی هستند که هرگز در کتاب‌های درسی نمی‌آیند، اما در دل نسل‌ها باقی می‌مانند.
یکی از آن نام‌ها، ناهید فرهادیان است؛
زنی جوان، تنها ۲۳ ساله،
مجاهد خلق،
مسلمان،
و از آن نسلی که «زن بودن» را نه‌تنها مانع مبارزه نمی‌دانست، بلکه بزرگ‌ترین تعهد به آزادی می‌دید.

ناهید از اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران بود. اطلاعات کامل دربارهٔ محل تولد و فعالیت روزمره‌اش در دست نیست، اما نامش در یکی از مهم‌ترین و مستندترین اسناد تاریخی سازمان آمده است:
📜 ضمیمهٔ شماره ۲۶۱ نشریه مجاهد، منتشرشده در شهریور ۱۳۶۴.

در این سند، نام ناهید در میان بیش از ۱۲ هزار شهید مجاهد و مبارز آمده که از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ تا آن تاریخ، یا در میدان درگیری یا در اسارتگاه‌های جمهوری اسلامی، جانشان را از دست داده‌اند.
ناهید، به جرم عضویت در مجاهدین خلق، یا هواداری از آنان، در بازه‌ای میان مهر تا آبان ۱۳۶۰، در استان تهران، با گلولهٔ تیرباران اعدام شد.

از محل دقیق دفن او خبری نیست. از محل زندانش نیز اطلاع دقیقی در دست نیست.
اما این سکوت، نشانهٔ «گم بودن» او نیست، بلکه نشانه‌ی عمق فاجعه‌ای‌ست که حتی سند و پیکر شهیدان را پنهان کردند، تا تاریخ چیزی یادش نماند.

اما ما به‌یاد داریم.


ناهید فرهادیان، یک چهره استثنایی در صف شهیدان زن دهه شصت بود؛
دختری که می‌توانست مانند هزاران هم‌نسلش، بترسد، بگریزد، یا تسلیم شود؛
اما انتخاب کرد که در برابر گلوله بایستد،
و با همان بدن نحیف،
رو‌به‌روی ماشینی بایستد که همه چیز را له می‌کرد جز ایمان.

او رفت، اما نه در تاریکی؛
رفت، اما به روشنی تاریخ پیوست.


ناهید فرهادیان، دختر ۲۳ ساله‌ای که نشان داد زن بودن،ومجاهد بودن می‌تواند نام دیگر شجاعت باشد.
و امروز، نسل زنان شورشگر ایران،
نام او را از سنگ بیرون می‌کشند،
و از سکوت، فریاد می‌سازند.

مجاهد شهید فیروز فرهادیان

از پیشگامان راه خون، که در۱۶ مرداد ۱۳۶۰، نامش را با گلوله در تاریخ ثبت کرد

در آن تابستان داغ و پرشور سال ۱۳۶۰، زمانی‌که خمینی با صدور فرمان «قتل مخالفان»، عملاً پرده از چهرهٔ دیکتاتوری مذهبی برداشت، هزاران تن از جوانان مجاهد خلق، در سراسر ایران آماج گلوله و شکنجه و اعدام شدند.

یکی از آن پیشتازان، مجاهد شهید فیروز فرهادیان بود؛ نامی که شاید اطلاعات دقیق از تولد، تحصیلات یا شغل او در دست نباشد، اما تنها یک تاریخ و یک مکان، برای جاودانه شدن کافی‌ست:

🗓 تاریخ شهادت: ۱۶ مرداد ۱۳۶۰
محل شهادت: تهران

این تاریخ، تنها ۴۷ روز پس از قیام خونین ۳۰ خرداد است؛

دورانی که اعدام‌ها به‌شکل روزانه، بدون محاکمه، و بدون اطلاع خانواده‌ها صورت می‌گرفت
فیروز نیز، در همین شرایط، احتمالاً در خیابان یا در یک پایگاه دستگیر شده، یا پیش‌تر در اسارت بوده و در زندان‌های اوین یا قزل‌حصار، به‌سرعت و بدون طی روند قضایی، تیرباران شده است.

هیچ اطلاع مستندی از دفاعیات او در دادگاه نیست، چرا که دادگاهی در کار نبود.
در آن روزها، حکم همهٔ مجاهدان خلق، از پیش توسط پاسداران و نمایندگان خمینی صادر شده بود:
«
مفسد فی‌الارض» – و مجازات: مرگ.

اما آن‌ها که این احکام را صادر کردند، مردند یا فراموش شدند؛
و نام فیروز، زنده ماند.


فیروز فرهادیان، نه چهره‌ای رسانه‌ای بود، نه فرمانده‌ای نامدار؛
او یکی از هزاران قهرمان گمنام بود که چراغ این مسیر را با خون خود روشن کردند.
او در اوج سرکوب، در پایتخت وحشت،
با سربلندی به استقبال گلوله رفت
و با همان سکوت، پرچم فریاد شد.


او و خواهر یا همرزم همنامش، ناهید فرهادیان، هر دو نشان می‌دهند که این خانواده، این نسل، این ایمان،
از ریشه در راه آزادی رفته بود؛
و اگر دشمن خواست آن‌ها را حذف کند،
تاریخ خواست که جاودانه شوند.

مجاهد شهید امین کیایی

مجاهد شهیدامین کیائی از جوانان مجاهد لنگرود بود که در سال ۶۴ توسط پاسداران خمینی به دام افتاد وبشهادت رسید

جوانی از لنگرود که در سکوت دهه سرکوب، آتش آرمان را زنده نگاه داشت

امین کیایی از دل شهر مقاوم لنگرود برخاست؛ شهری که در دهه ۶۰، یکی از دژهای استوار مقاومت مردمی علیه دیکتاتوری ولایت فقیه بود.
او در سال شهادتش، تنها ۲۴ سال داشت، با تحصیلات در سطح متوسطه؛
نه سیاستمداری برجسته بود، نه چهره‌ای شناخته‌شده در رسانه‌های آن زمان، اما در خط مقدم صداقت و ایستادگی ایستاده بود.

او از آن دسته جوانانی بود که حتی پس از موج اصلی اعدام‌های سال ۶۰، همچنان بر عهد خود با سازمان، با آرمان خلق، و با راه شهیدان ایستاد.
تا سال ۱۳۶۴، رژیم گمان می‌کرد با سرکوب و کشتار، همه‌چیز را خاموش کرده است، اما امین و یارانش نشان دادند که مقاومت، نه با تبلیغات، بلکه با وفاداری زنده می‌ماند.

در ۱۲ فروردین ۱۳۶۴، در همان روزهایی که دهه‌ی دوم سرکوب آغاز شده بود و حکومت در خفا، اما بی‌رحمانه‌تر، به شکار بازماندگان مقاومت ادامه می‌داد، امین در لنگرود به شهادت رسید.

از جزئیات نحوهٔ شهادتش اطلاعاتی در دست نیست.
اما با توجه به تاریخ و محل، می‌توان چنین برداشت کرد که او یا در یک ضربه امنیتی، و یا در درگیری یا عملیات شناسایی و لو رفته، به دست مزدوران سپاه یا اطلاعات به قتل رسیده است.
محل زندان او مشخص نیست، زیرا احتمالاً در همان مرحله دستگیری یا در کمترین بازجویی، حکم مرگ اجرا شده است.


امین کیایی از آن نسل‌هایی بود که در میان زبانه‌های آتش،
نه سوخت،
بلکه روشن ماند.

او شهیدی‌ست بی‌نام در پرونده‌های رسمی،
اما بلندآوازه در دل خلق.
نامش در زمرهٔ وفادارترین‌هاست؛
آنان که پس از موج نخستین سرکوب،
هنوز پای در میدان داشتند،
و به دشمن نشان دادند که مجاهد،
در هر نسل، از نو زاده می‌شود.

با یاد مجاهد شهید قاسم حسن‌زاده

مجاهد شهید قاسم حسن زاده ازمجاهدان سرموضع مجاهدی که در قتل عام ۶۷ در لنگرودبشهادت رسید


از فرزندان لنگرود؛ سربداری در قتل‌عام ۱۳۶۷

ما سر می‌دهیم، اما سر خم نمی‌کنیم

قاسم حسن‌زاده، دیپلمه‌ای ۲۷ ساله از لنگرود بود.
جوانی که در سال‌های پرآشوب دهه ۶۰،
به‌جای ساختن زندگی شخصی،
راهی را برگزید که پر از خار و خون بود: مبارزه برای آزادی.

او از همان نسلی بود که خمینی می‌خواست نسلش را ریشه‌کن کند؛
نسلی که نه سرسپرده بود، نه توبه‌کار،
و نه تسلیم.

در مرداد ۱۳۶۷،
وقتی فرمان قتل‌عام زندانیان سیاسی با دستخط خونین ولی‌فقیه صادر شد،
قاسم حسن‌زاده نیز در لنگرود به صف سربداران پیوست؛
بی‌دادگاه، بی‌اتهام روشن،
تنها به جرم ایستادگی بر موضع.

نه حکمش را اعلام کردند،
نه جسدش را تحویل دادند،
و نه حتی گور مشخصی برایش باقی گذاشتند.

اما یادش در دل مردم لنگرود،
و نامش در لیست افتخار‌آفرینان سازمان مجاهدین خلق،
تا همیشه زنده خواهد ماند.

او نیز مانند هزاران هم‌رزمش،
با صدای آرام اما استوار گفت:

ما سر می‌دهیم، اما سر خم نمی‌کنیم

با یاد مجاهد شهید سکینه ذبیحیان لنگرودی

مجاهد شهید سکینه ذبیحیان لنگرودی که در سال ۶۰ در تهران بدست پاسداران خمینی جلاد بشهادت رسید

زنی از شمال، کارمند دانشگاه، سربلند در برابر دژخیم
ما را ز مرگ مترسانید، ما زائران سرویم…

سکینه، زنی ۳۶ ساله بود؛
با زندگی‌ای آرام، شغلی رسمی،
و آینده‌ای قابل‌پیش‌بینی در مسیر یک کارمند دانشگاه.
اما او از آن زنانی نبود که در حصار روزمرگی بماند.
او برخاست، آگاه شد، و آگاهانه انتخاب کرد:
پیوستن به صفوف مقاومت سازمان‌یافته علیه ارتجاع و سرکوب.

در ۹ آذر ۱۳۶۰،
در همان ماه‌های نخست سرکوب خونین،
در تهران، پایتخت ترور و جوخه‌های مرگ،
سکینه ذبیحیان به دست پاسداران رژیم به شهادت رسید.

هیچ دادگاهی برایش تشکیل نشد،
و نه دفاعیه‌ای از او باقی مانده.
اما همین سکوت، بلندترین فریاد اوست؛
فریاد زنی که نشان داد ایستادگی جنس ندارد.

او هم از همان نسل اشرف‌گون بود،
زنان پیشتازی که فهمیدند آزادی،
با خون به‌دست می‌آید،
و ارزش آن از جان بالاتر است.

نام کاملش «سکینه ذبیحیان لنگرودی» است؛
متولد تنکابن،
اما با ریشه‌هایی در لنگرود که نامش را با افتخار به دو شهر پیوند می‌زند.

او در خاک نیست، در حافظه ماست.

با یاد مجاهد شهید مکرم پوررضا

مجاهد شهید مکرم پوررضا

مکرم پور رضا از فرهنگیان ودبیران پیشتاز والو وراهنمای زنان مجاهد در رودسر ولنگرود که در سال اسفند سال ۶۰ در تهران بدست پاسداران بشهادت رسید

محل تولد: رودسر

شغل: استاد ، فیزیکدان

سن: 28

تحصیلات: لیسانس – دبیر

محل شهادت: تهران

تاریخ شهادت: 7-12-1360

محل زندان: –

زندگینامه شهید


مکرم متولد شهر رودسر و از خانواده نسبتا مرفه بود. او با درد و رنج مردمش آشنا و همدرد بود. به‌رغم مخالفت خانواده‌اش به فعالیت سیاسی روی آورد و در جریان انقلاب ضدسلطنتی شرکت داشت و پس از مطالعه کتاب راه حسین با آرمان سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شده و آنرا انتخاب کرد و برای دفاع از انقلاب و آرمان آزادی به انجمن جوانان رودسر پیوست. در جریان حمله چماقداران وحشی خمینی به انجمن رودسر قهرمانانه مقاومت کرد و رذیلانه‌ترین تهمتها و افترائات را به‌جان خرید و در برابر ارتجاع و ولایت سفیانی خمینی ایستاد.

با مادران شهر رشت فعالیت می‌کرد و مادران از رابطه‌هایی که با آنها برقرار می‌کرد به وی علاقمند بودند وقتی مکرم برای مأموریت از رشت به تهران می‌رفت همرزمانش که با وی فعالیت می‌کردند ناراحت بودند.

در زمستان سال۶۰ پایگاهشان ناگهان مورد حمله مزدوران جنایتکار خمینی قرار گرفت. درگیری طوری بود که نتوانسته بودند خبر سلامتی را بردارند و همسر مکرم که در حال آمدن به پایگاه بود با پاسداران مسلح درگیر می‌شود و بشهادت می‌رسد و مکرم در این صحنه دستگیر می‌گردد.

مکرم را به‌شدت شکنجه می‌کنند. بدون لباس گرم و امکانات گرمایشی در یک سلول سرد انفرادی می‌اندازند. اما او مقاوم و استوار ایستاد.

یکی از زندانیان که در بند دیگر زندان بوده در مورد مکرم می‌نویسد در فرصتهایی که می‌توانستم تماس هر چند کوتاه به‌دور از چشم زندانبانان بگیرم. مکرم خواست دستمان را زیر درب سلولش ببریم که دست ما را لمس کند. یکبار که اینکار را کردم دستش از شدت سرمای زمستان در سلول، سرد و یخ زده بود. اما صدای گرمش را می‌شنیدیم که سرود شهادت و سرود آزادی را آرام و متین می‌خواند.

یکروز به‌ما گفت: «شهید می‌شوم شما بعد از ما می‌مانید ارزش خود را بدانید مسئولیت سنگینی بدوش دارید و این مسئولیت را تا به آخر به سرانجام برسانید» صدایش آن‌قدر مطمئن و آرامش بخش بود که با هر کلامش نیرو می‌گرفتیم. متأسفانه همان زمان زندانبان سر رسید و متوجه این ارتباط شد و بعد از تهدید و عتاب و خطاب گفت سر کارتان با بازجوهاست…

روز بعد جای زندانیان و بندها را عوض کردند.

قهرمانی که هرگز چهره‌اش را ندیدم ولی یاد و خاطره‌اش برای همیشه در ضمیرم نقش بسته است.

مکرم قهرمان بعد از عاشورای مجاهدین در ۱۹بهمن۶۰ جزو مجاهدان جسور و شجاعی بود که با نشان‌دادن پیکر سردار شهید خلق موسی خیابانی به زندانیان، به لاجوردی و پاسداران شب اعتراض کرده و به شهیدان ۱۹بهمن ادای احترام می‌کند.

مکرم پس از شکنجه‌ها و اذیت و آزار در زندان در اسفند۶۰ به‌شهادت می‌رسد. وی هنگام شهادت ۶ماهه باردار بوده است. و با خون پاکش شقاوت و قساوت خمینی و نظام ارتجاعی و ضدبشری‌اش را به نمایش می‌گذارد و به الگو و گواهی برای فدای همه چیز برای آرمان آزادی و رهایی خلق ستمدیده می‌گردد.

مجاهد پاکباز مکرم پور رضا همسر وهمرزم مجاهد قهرمان مهدی سا صاحب ذبیحیان لنگرودی بود

نامش گرامی و جاودان و راهش پر رهرو باد

بیاد مجاهد شهید صاحب ذبی‌حیان لنگرودی

مجاهد قهرمان صحب یا مهدی ذبیحیان لنگرودی از پیشتازان نبرد علیه دو دیکتاتوری شاه وشیخ

مجاهد شهید صاحب ذبی‌حیان لنگرودی

محل تولد: تهران

شغل: کارمند

سن: 28

تحصیلات: دانشجو

محل شهادت: تهران

تاریخ شهادت: 8-9-1360

محل زندان: –

زندگینامه شهید


زندانی زمان شاه: از سال ۵۴ تا ۵۷ نزدیک به سه سال

نحوه شهادت: تیرباران

صاحب (مهدی) ذبیحیان لنگرودی در سال۱۳۳۲ در تهران متولد شد. پس از طی دوران ابتدایی و متوسطه وارد دانشگاه شد. او که با مسایل سیاسی طی دوران دبیرستان آشنا شده و دریافته بود که تمام بدبختی و فقر و اختلاف طبقاتی وحشتناک در جامعه ریشه در حاکمیت وابسته و فاسد شاه دارد، در دانشگاه وارد فعالیت‌های سیاسی علیه دیکتاتوری حاکم شد. فعالیتهایی بعد از علنی شدن سازمان مجاهدین خلق ایران پس از ضربه سال۵۰ و آشنایی وی با مشی و آرمان سازمان در کسوت یک هوادار سازمان، افزایش یافت. تکثیر و توزیع اطلاعیه‌ها و دفاعیات مجاهدین در بیداگاههای شاه خائن از جمله فعالیتهایی بود که وی به همراه دانشجویان هوادار سازمان انجام می‌داد.

مهدی در این مسیر توانست در ارتباط با سازمان قرار گیرد و در مسئولیت پشتیبانی از فعالیت‌های سازمان ایفای مسئولیت کند. تا آن که به‌دنبال این فعالیت‌ها در سال۵۴ توسط ساواک دستگیر و به شکنجه‌گاه کمیته مشترک برده شد. با توجه به لو رفتن فعالیت‌هایش، زیر بازجویی و شکنجه‌های سنگین قرار گرفت اما وی توانست از این دوران سخت سرفرازانه عبور کند. پس از آن بود که در بیدادگاه شاه خائن به ۱۲سال زندان محکوم و به زندان قصر منتقل شد و در ارتباط نزدیک با تشکیلات مجاهدین قرار گرفت.

وی در زندان به‌دنبال آموزشهایی که گرفت در برابر جریان ضربه اپورتونیستی سال۵۴ به سازمان مجاهدین و جریان راست ارتجاعی وابسته به خمینی، قاطعانه مرزبندی کرد و از مواضع اصولی سازمان که توسط برادر مجاهد مسعود رجوی هدایت می‌شد پیروی و دفاع می‌نمود.

در جریان قیام خلق علیه رژیم شاه خائن و آزادی زندانیان سیاسی از بند و زندان شاه، مهدی نیز در آبان ۵۷ از زندان آزاد شد، و در ارتباط با تشکیلات سازمان در خارج زندان فعالیت‌های انقلابی‌اش را علیه رژیم شاه با پیوستن به صفوف قیام مردم ادامه داد.

مجاهد پاکبار مهدی ذبیحیان لنگرودی از زنداینان سیاسی زمان شاه واز کادر ها ومسئولین سازمان مجاهدین خلق ایران

مهدی چه دوران زندان و چه پس از آن با ویژگیهای انقلابی سرزندگی، صمیمیت، فروتنی، صبوری و متانت،

مسئولیت‌پذیری بالا و بی‌نام و نشان کار کردن، در میان همرزمان مجاهدش شناخته می‌شد.

پس از قیام بهمن‌ماه ۵۷ و دوره مبارزه سیاسی علیه رژیم خمینی عهده‌دار مسئولیتهای مختلف سازمانی شد، ابتدا وی در ستاد تهران فعالیت می‌کرد. سپس در فروردین ۱۳۵۸ به شاخه گیلان منتقل شد و در آنجا به‌عنوان یکی از مسئولان شورای استان نقش به سزایی در راه‌اندازی جنبش ملی مجاهدین و شکل‌گیری و سازماندهی هواداران سازمان در استان گیلان ایفا کرد.

رفتار و اخلاق انقلابی او در رابطه با مردم و جوانان و ظرفیت بالای وی در حل مشکلات آنها محبوبیت وی را در میان آنها بالا برده بود.

مهدی در نیمه اول سال۵۹ مجدداً به ستاد سازمان در تهران منتقل شد و آخرین مسئولت او فعالیت در نهاد خدمات نشریه مجاهد در بخش شهرستانهای سازمان بود.

پس از ۳۰خرداد مهدی نیز مانند سایر همرزمان مجاهدش زندگی مخفی را برگزید و در این دوره به‌خوبی از پس مسئولیتهای انقلابی‌اش برآمد.

سرانجام در آذرماه سال۶۰ در جریان یک تردد در درگیری با مزدوران خمینی جلاد در تهران به‌شهادت رسید.

خواهر مجاهد مکرم پوررضا قمیجانی، همسر مهدی قهرمان از شهدای سرفراز مجاهد خلق است که به دست دژخیمان خمینی تیرباران شد.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

با یاد مجاهد شهید ناصر توکلی

مجاهد شهید ناصر توکلی افسر ارتش آزادیبخش شهید در عملیات آرمانی عقیدتی فروغ جاویدان از لنگرود

مجاهد شهید ناصر توکلی

محل تولد: لنگرود

شغل:

سن: 32

تحصیلات: فوق دیپلم

محل شهادت: کرمانشاه

تاریخ شهادت: 5-5-1367

محل زندان: –

زندگینامه شهید


 ناصر توکلی

تاریخ تولد: 1335

محل تولد: لنگرود

تحصیلات: فوق‌دیپلم

سابقه مبارزاتی: 9سال

زندانی سیاسی: 5سال

«… من در ذره‌ذره نبرد مجاهدین با خمینی ضدبشر، کمکها و یاری خدا را دیدم. همان وعده‌یی که او همیشه در کتابش قرآن برای یاری مؤمنین می‌دهد، وقتی که زمینش را ظالمان و سدکنندگان راه تکامل در زیر سم ستوران خود می‌گیرند…

مجاهد خلق ناصر توکلی افسر ارتش آزادیبخش ملی ایران که در عملیات آرمانی وعقیدتی فروغ جاویدان بشهادت رسید

 خدایا تو خود شاهدی که مال وجان خلقت ملعبه دست پلیدترین عنصر روی زمین خمینی دجال شده، یاریم فرما که با

تمام توان و ظرفیتم در رکاب مسعود و مریم با این پلید ضدبشر بجنگم.

خدایا رهبریمان را برای خلق ما و بشریت حفظ کن، خدایا به من صد جان بده تا صد‌بار در رکاب آنها بجنگم و به‌شهادت برسم.

خدایا از تو چیزی نمی‌خواهم جز اجرای تمام و کمال دستورات و فرامین راهبران عقیدتیم. خدایا تو خود شاهدی من این وصیت‌نامه را در کمال آگاهی و با اشتیاق کامل می‌نویسم». وصیت‌نامه ‌ـ‌ 8آذر66

ناصر توکلی در سال58 با مجاهدین آشنا شد و در بهار59 با انجمن دانشجویان مسلمان رودسر ارتباط برقرار کرد.

در شهریور59 دستگیر و بعد از دو ماه آزاد شد،  پس از آزادی دوباره  فعالیتهایش را شروع کرد اما در شهریور60 دوباره  دستگیر شد.

اسفند سال65 بلافاصله بعد از آزادی از زندان خود را به منطقه رساند، و  در عملیات گرماب، پیرانشهر، آفتاب، چلچراغ و سرانجام در فروغ جاویدان شرکت داشت.

در جریان یکی از نبردهای فروغ جاویدان، ناصر دلیر پس از سالها مبارزه و مجاهدت، قهرمانانه به‌شهادت رسید وخون پاکش را فدیه راه رهایی خلق و میهن ساخت.

با یاد مجاهد شهید سیدیحیی سیدی

سید یحیی سیدی جاودانه فروغ آزادی از افسران ارتش آزادیبخش که در عملیات کبیر آرمانی عقیدتی فروغ جاویدان بشهادت رسید

مجاهد شهید سیدیحیی سیدی

محل تولد: لنگرود

شغل: کارگر

سن: 24

تحصیلات: ابتدایی

محل شهادت: کرمانشاه

تاریخ شهادت: 5-5-1367

محل زندان: –

زندگینامه شهید


سیدیحیی سیدی

تاریخ تولد: ۱۳۴۳

محل تولد: لنگرود

تحصیلات: ابتدایی

«… این‌جانب یحیی سیدی با اعتقاد به مبارزه مسلحانه انقلابی، به‌عنوان تنها راه سرنگونی رژیم خمینی و با اعتقاد به این‌که ساقط کردن خمینی جز از طریق به‌دست گرفتن اسلحه و جنگیدن در زیر چتر سازمان مجاهدین خلق ایران امکان‌پذیر نیست.

از سازمان مجاهدین خلق تقاضا دارم امکان حضور مرا در خط مقدم جبهه در نوار مرزی ایران و عراق فراهم بکند، تا بتوانم در زیر چتر سازمان مجاهدین به‌عنوان یک رزمنده با پاسداران و مزدوران خمینی بجنگم.

هیچ توقع و انتظار دیگری جز این‌که هر‌چه زودتر مرا به خط مقدم نبرد رهائیبخش منتقل بکند ندارم، تا بتوانم دینم را نسبت به رهایی میهنم و سرنگونی خمینی ادا کنم…». تقاضانامه ـ ۲۲تیر۶۶

یحیی سیدی یکی از انبوه جوانانی بود که به‌زور به سربازی و جبهه‌های جنگ ضد‌میهنی اعزام شده بود.

در سال۶۶ پاسداران او را دستگیر و روانه جبهه کردند، او چندین‌بار فرار کرد اما باز هم دستگیر و به‌زور به جبهه فرستاده شد.

آخرین‌بار در تیرماه۶۶ پس از فرار از جبهه به اردوگاه پناهندگان در عراق رفت، سپس خواستار پیوستن به ارتش آزادی شد و درخواستش برای ورود به مناسبات ارتش آزادیبخش مورد پذیرش قرار گرفت.

یحیی در عملیات مریوان، پیرانشهر و آفتاب شرکت داشت. سرانجام در فروغ جاویدان در نبردی دلیرانه با مزدوران دشمن جنگید و با نثار خون پاکش به کهکشان جاودانه‌فروغهای آزادی پیوست.

مجاهد شهید فرزانه اورمزدی دختر پاک مام وطن

مجاهد شهید فرزانه اورمزدی

محل تولد: تهران

شغل: رئیس کشاورزی

سن: 23

تحصیلات: –

محل شهادت: تهران

تاریخ شهادت: 3-8-1361

محل زندان: –

زندگینامه شهید


مجاهد شهید فاطمه اورمزدی در ۷ اسفند سال ۱۳۳۶ در تهران متولد شد، دوران دبستان را در شهرستان لنگرود و دوران دبیرستان را در دبیرستان هدف تهران و در رشته ریاضی به‌پایان رساند. بعد از شرکت در کنکور سراسری دانشگاهها در مدرسه عالی غزالی در شهر قزوین در رشته مدیریت کشاورزی پذیرفته شد و هم‌زمان با اوج گیری قیامهای مردمی علیه شاه از دانشکده فارغ التحصیل شد. بعد از سقوط رژیم دیکتاتوری شاه، تحت تأثیر فضای آزاد به‌وجود آمده با اندیشه‌های سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد و همین آشنایی مقدمه ای برای تغییر مسیر زندگی او بود. مجاهد شهید فاطمه اورمزدی مدتی در رابطه با انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه دهخدای قزوین فعالیت می‌کرد و سپس به‌عضویت انجمن جوانان مسلمان چهارم خرداد در آمد. فاطمه در تمام میتینگها و سخنرانیهای سازمان مجاهدین خلق ایران شرکت داشت و هم‌زمان با شرکت فعال در کلاسهای تبیین جهان برادرمجاهد مسعود رجوی، درک و شناخت خودش از ایدئؤلوژی سازمان مجاهدین خلق ایران را هر چه بیشتر تعمیق می‌کرد. بعد از سی خرداد سال ۱۳۶۰، فاطمه هم مانند هزاران هزار میلیشیای مجاهد خلق به‌زندگی مخفی روی آورد و گام به‌پهنه جدیدی در زندگی مبارزاتی خودش گذاشت. وی در همان سال ۶۰ توسط پاسداران خون آشام در خیابان شناسایی شده و درحالی‌که قصد فرار داشت مورد اصابت گلوله‌ای در ناحیه ساق پا قرار گرفت. فاطمه درحالی‌که بیهوش بود توسط پاسداران خمینی دستگیر شد و به‌دلیل جراحت سنگین، به‌بیمارستان نامداران تهران منتقل شد و تا روز هفدهم اسفند در همان بیمارستان تحت نظر قرار می‌گیرد. میزان جراحت وی به‌حدی بوده که مداوای پزشکان مؤثر واقع نشد و پاسداران فاطمه را با پای گچ گرفته به‌بهداری کارآموزی کرج که قبل از انقلاب محل نگهداری معتادین بود و از اونجا به‌زندان اوین منتقل کردند. فاطمه بیست و سه ساله، نه ماه تمام در زندان اوین تحت وحشیانه ترین شکنجه‌ها قرار گرفت. جلادان رژیم آخوندی تلاش می‌کردند به‌هر شکل ممکن فاطمه را وادار به‌ندامت و بازگشت از مسیری که برگزیده بود بکنند. اما فاطمه ایستاد و از اصولش کوتاه نیامد. نه مرعوب شکنجه شد و نه مقهور تعادل قوای پوشالی موجود در زندان. فاطمه از نسل پایداران بود، سیرابِ چشمه مقاومت و ایستادگی بود. تا لحظه آخر دم بر نیاورد و جانانه جنگید و سر انجام در شب سوم آبانماه سال ۱۳۶۱ به‌همراه هفتاد مجاهد دیگر تیرباران شد. در زندان، فاطمه به‌خاطر جراحت پا، قادر به‌راه رفتن نبود و با ویلچیر جابه جا می‌شد. اما راستی چه سرفرازانه بر پای اراده اش ایستاد و چه جسورانه راه پر فراز ونشیب آزادی را در نوردید. ایستاده مردن را به‌زندگی ذلت‌بار ترجیح داد. رفت تا نشانه‌ی و سمبلی بشود از نسلی که افتخارش سر خم نکردن و زانو نزدن در برابر ظلمات ارتجاع است. رفت تا آنهایی که ماندند استوار و بی تردید، راهش را ادامه بدهند. اما شب آخر شهادت فاطمه. شبترین شبها بود. پاسداران رذل خمینی درحالی‌که فتوای تجاوز به‌ناموس مجاهدین را در دست داشتند به‌سراغ فاطمه آمدندتا در منتهای دنائت و پستی حکم حیوانی خمینی را به‌اجرا در آورند.. ولی راستی که این جنایت هولناک و جنایات مشابه آن، چیزی جز سند افتخار و پاکدامنی زنان پیشتاز میهن ما نیست. زنان و دخترانی که اینهمه قساوت را تاب آوردند تا حافظان شرافت یک خلق باشند. فاطمه دختر پاک مام وطن بود. او از روزی که گام در این مسیر گذاشت سختیها و رنجهای مسیر را به‌جان خریده بود و با خون پاکش بر تمامت تجاوز و بی عدالتی تاخت. پس سلام برفاطمه روزی که زاده شد، روزی که درکسوت مجاهد خلق سلاح شرف را علیه پلیدترین دشمن خدا و خلق به‌دست گرفت و روزی که دراوج سرفرازی دامن محبت به‌خون رنگین کرد. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادنامه مجاهد قهرمان، مسعود قلی‌زاده از لنگرود

نام: مسعود | نام خانوادگی: قلی‌زاده | محل تولد: فومن | سن: ۲۸ سال | تحصیلات: دیپلم
تاریخ شهادت: مرداد ۱۳۶۷ | محل شهادت: تهران

مسعود قلی‌زاده از دلیران گمنام مقاومت لنگرود بود که همچون بسیاری از یاران صدیق مجاهد خلق، در سکوت و بی‌ادعا، اما با قلبی آتشین، در خط مقدم مبارزه ایستاد.

در یکی از دوره‌های پرفشار، به‌ویژه پس از دستگیری مجاهد شهید محمدرضا سعادتی، مسعود در یک تیم دونفره تبلیغاتی همراه راوی، در توزیع اعلامیه‌ها نقش کلیدی داشت. در آن عملیات شبانه، او مأمور حفاظت و پشتیبانی بود؛ آرام در سایه حرکت می‌کرد، اما تمام حواسش به تأمین امنیت رفیقش بود. همان شب‌ها بود که می‌گفت: «اگر یکی از ما افتاد، دیگری باید کار را تا آخر ببرد.»

از جمله مجاهدانی بود که با آرامش و دقت بالا، کار تبلیغی را همچون یک عملیات نظامی جدی می‌گرفت. در رفتار و سکوتش، صلابتی بود که دلگرمی می‌داد.

در نهایت، در مرداد ۱۳۶۷، در یکی از یورش‌های سراسری به خانه‌های تیمی مجاهدین در تهران، دستگیر شد و در موج اعدام‌های دسته‌جمعی آن سال، مظلومانه اما سرافراز، به کاروان شهیدان پیوست.

نامش ثبت شده در تاریخ پایداری خلق، یادش روشنایی مسیر همه رهروان آزادی، و راهش، هم‌چنان در میان ما جاری است.

یادنامه مجاهد قهرمان، محمود قلی‌زاده مقدم از رشت افسر ارتش آزادیبخش و از جاودانه فروغ های عملیات آرمانی میهنی فروغ جاویدان

نام: محمود | نام خانوادگی: قلی‌زاده مقدم | محل تولد: رشت | سن: ۳۴ سال | تحصیلات: دیپلم
تاریخ شهادت: ۷ تیر ۱۳۶۷ | محل شهادت: عراق

محمود قلی‌زاده مقدم از پیشتازان قهرمان ارتش آزادی‌بخش ملی ایران بود؛ مردی از دیار سبز رشت که راه سرخ فدا را در سرزمین اشرف ادامه داد. او با ایمان به آرمان آزادی و سرنگونی دیکتاتوری، به ارتش آزادی‌بخش پیوست و در صفوف مقدم، در کنار دیگر همرزمان مجاهدش، به نبرد با پاسداران و مزدوران رژیم پرداخت.

محمود از زمره آن دلاورانی بود که در عملیات بزرگ، آرمانی و میهنی فروغ جاویدان، با تمام وجود و تا آخرین نفس جنگید. او از نخستین ساعات عملیات، با رشادتی مثال‌زدنی، در خط مقدم یورش بود. در میانه رزم بی‌امان با نیروهای اجیرشده ولایت فقیه، در خاک میهن، سینه‌اش را سپر کرد تا راه آزادی باز بماند.

در همان میدان نبرد، در آتش و خون، وفاداری‌اش را با خون امضا کرد و جان خود را فدیه خلق و میهن نمود. شهادتش، گواه تعهد بی‌چون‌وچرایش به آزادی و نشانی از شرف و غیرت یک نسل بود که در برابر دیکتاتوری، ایستادند و جان دادند اما تسلیم نشدند.

نام او در کارنامه زرین فداکاری ارتش آزادی، همچون ستاره‌ای درخشان ثبت شده است؛ و خون پاکش، همچنان در رگ‌های مقاومت جاری‌ست.

یادش گرامی، راهش پررهرو، و صدایش، در میان فریادهای خلق، طنین‌انداز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادنامه مجاهد قهرمان، حامد عرب‌زاده بحری از لنگرود

نام: حامد | نام خانوادگی: عرب‌زاده بحری | محل تولد: لنگرود | سن: ۱۶ سال | تحصیلات: دوم نظری (احتمالاً رشته طبیعی)

مجاهد شهید حامد عرب‌زاده بحری، از فرزندان غیرتمند مردم لنگرود، از نوجوانی گام در راه آزادی گذاشت. در خانواده‌ای مذهبی و متوسط پرورش یافت که احترام زیادی برای او قائل بودند. خانواده‌اش، به‌ویژه مادرش، چهره‌ای شناخته‌شده و متدین در شهر بودند، و حامد با رفتار و منش والایش، جایگاه ویژه‌ای نزد خانواده و مردم داشت.

در جریان قیام ضدسلطنتی، حامد نوجوان در تظاهرات شرکت می‌کرد. اما پس از استقرار دیکتاتوری ولایت فقیه، مسیر خود را آگاهانه تغییر داد و به صفوف سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست. از همان ابتدا، به‌عنوان ملیشیای پرشور و فعال، در محله‌اش، مسئول دانش‌آموزی شد و با رفتارهای متین و انقلابی‌اش، الگوی جوانان بسیاری گردید.

در فعالیت‌های آموزشی و فرهنگی، از جمله خواندن کتاب «استثمار» سعید محسن، به‌عنوان سرگروه نقش‌آفرینی می‌کرد. در کارهای تبلیغی، توزیع تراکت، و عملیات‌های میدانی، همیشه پیش‌قدم بود. در یک نمونه، با شجاعتی کم‌نظیر، دو مزدور بسیجی را که قصد دستگیری‌اش را داشتند، با انداختن موتورسیکلت‌شان به رودخانه، زمین‌گیر کرد و خود گریخت.

در سال ۱۳۶۰، در جریان یک عملیات، شبانه برای رفع خستگی به ایوان خانه‌ای رفته و در خواب، توسط نیروهای سپاه دستگیر شد. محل نگهداری او، ساختمان مصادره‌شده دانشسرای دخترانه لنگرود بود که به زندان سپاه تبدیل شده بود. در همان‌جا، با روحیه‌ای بالا و اراده‌ای محکم، با دوستانش ارتباط می‌گرفت و خبر از دیدار با مادرش می‌داد.

شبی که اعدام شد، با شور و شوق وصف‌ناپذیری، بند کفشش را محکم می‌بست و می‌گفت: «ذره‌ای نباید سستی نشان دهم.» در حالی‌که حکم رسمی‌اش ده سال زندان بود، اما به‌دستور مستقیم فرمانده سپاه لنگرود، پاسدار جنایت‌کار هادی بلوکی، اعدام شد. دلیل این اقدام، کینهٔ عمیق سپاه از مقاومت و محبوبیت گسترده او در میان مردم بود.

مردم لنگرود، با وجود تهدیدهای رژیم، برای او مراسم باشکوهی برگزار کردند. خواهر کوچک‌اش، مهتاب، در سن ده‌سالگی، وصیت‌نامه و زندگی‌نامه‌اش را قرائت کرد و جمع را به گریه انداخت. مقبره‌اش در قبرستان خانوادگی، در بنای اختصاصی، همواره محل ادای احترام مردم شهر است.

نام حامد، یا د آور، آگاهی ، شهامت وپاکبازیست ؛ او آگاهانه انتخاب کرد، مبارزه کرد، شکنجه شد، و سرافراز ایستاد تا در ۱۶سالگی، الگوی پایداری برای یک نسل گردد. یادش گرامی، راهش پررهرو، و نامش، در کتاب زرین مقاومت مردم لنگرود، جاودانه باد.

یادنامه مجاهد قهرمان، علی کیابی از لنگرود

نام: علی | نام خانوادگی: کیابی | محل تولد: – | سن: ۲۵ سال | تحصیلات: – | شغل: – | محل شهادت: تهران | تاریخ شهادت: ۱۳۶۲ | محل زندان: –

مجاهد شهید علی کیابی، از فرزندان دلیر مردم لنگرود، در صفوف فاز سیاسی مقاومت سازمان مجاهدین خلق، یکی از مسئولین فعال انجمن‌های مقاومت بود. او فرمانده مستقیم هسته‌ای بود که مجاهد شهید حامد عرب‌زاده بحری نیز در آن عضویت داشت و از تربیت‌یافتگان او به شمار می‌رفت.

علی کیابی با روحیه‌ای انقلابی، متعهد و شجاع، نقشی کلیدی در سازماندهی جوانان و دانش‌آموزان ایفا کرد و به‌عنوان یک مسئول تشکیلاتی متعهد، در سخت‌ترین شرایط سیاسی، از سازمان و آرمان آزادی خلق ایران دفاع می‌کرد. اطلاعات موجود از نحوهٔ دستگیری و شهادت او اندک است، اما آن‌چه مسلّم است اینکه در تهران و در سال ۱۳۶۲، در مسیر مبارزه برای آزادی، جاودانه شد.

نام علی کیابی در حافظه جمعی مقاومت مردم لنگرود به‌عنوان سمبل پایداری و تعهد باقی مانده است. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

یادنامه مجاهد قهرمان، مهدی راسخی از لنگرود

نام: مهدی | نام خانوادگی: راسخی | محل تولد: لنگرود | سن: ۲۰ سال | تحصیلات: دبیرستان | محل شهادت: لنگرود | تاریخ شهادت: ۵ مرداد ۱۳۶۰ | محل دفن: مخفیانه در باغات اطراف شهر

مجاهد شهید مهدی راسخی، از قهرمانان دلیر لنگرود، یکی از پرشورترین ملیشیای مجاهد خلق بود که در دوران فاز سیاسی، نقش فعالی در بخش دانش‌آموزی و انجمن‌های مقاومت داشت. او در کنار مجاهدان شهیدی چون محمد نجفی، منیره ترابی، رضا حامدی و حامد عرب‌زاده بحری، در عملیات‌ها و مراسم‌ها حضور فعال داشت و مسئولیت انتظامات و حفاظت را در تیم‌های مختلف برعهده می‌گرفت.

در شب ۵ مرداد ۱۳۶۰، در جریان یک عملیات جسورانه علیه خانه پاسدار جنایت‌کار محمود بلوکی، در حالی که قصد پرتاب سه‌راهی به داخل حیاط خانه را داشت، نارنجک به سقف خانه برخورد کرد و برگشت، در نزدیکی او منفجر شد و باعث شهادت مهدی گردید.

پس از شهادت، پاسداران کینه‌توز، نه‌تنها پیکر او را تحویل ندادند، بلکه خانواده‌اش را دستگیر و شکنجه کردند. پس از آزادی خانواده، پیکر مهدی را در بشکه‌ای انداخته و پشت درب خانه‌شان رها کردند. مادر مهدی با صحنه‌ای دردناک مواجه شد و در شوک فرو رفت. فشار و تهدید پاسداران مانع دفن او در گورستان شهر شد، تا آنجا که مادر دلیرش مجبور شد پنهانی، با کمک یکی از همسایه‌ها، او را در باغات اطراف شهر به خاک بسپارد.

مهدی، نوجوانی پرانرژی، شاد، محبوب و وفادار به مسعود و سازمان بود. سخنش در شب عملیات خطاب به خواهرش که گفته بود: «اگر شهید شدم، نام کوچه‌مان را مهدی رضایی بگذارید»، سندی از بینش، ایمان و باور عمیق او به راه مقاومت است.

خون مهدی، همانند خون هزاران شهید سربدار، امروز در رگ‌های کانون‌های شورشی جاری‌ست و فریاد سرنگونی را در جای‌جای ایران طنین‌انداز می‌کند. یادش گرامی، راهش پررهرو، و نامش بر تارک افتخار لنگرود و مقاومت ایران جاودانه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادنامه مجاهدان قهرمان، منیره و منیژه ترابی از لنگرود

نام‌ها: منیره (مینو) ترابی، منیژه ترابی | نام خانوادگی: ترابی | محل تولد: لنگرود | تحصیلات: لیسانس | سن: حدود ۲۳ تا ۲۵ سال | شغل: دبیر | محل شهادت: منیره – بابل، منیژه – لنگرود | تاریخ شهادت: منیره – ۱۷ شهریور ۱۳۶۰، منیژه – ۳۰ مهر ۱۳۶۰

مجاهدان شهید منیره و منیژه ترابی، دو خواهر تنی از زنان آگاه و مبارز لنگرود بودند که در صفوف سازمان مجاهدین خلق ایران، به‌عنوان خواهران مسئول، نقشی چشم‌گیر در پیشبرد مبارزه ایفا کردند. آنان با تحصیلات دانشگاهی، شغل فرهنگی، و روحیه‌ای پرصلابت، در مسیر آزادی مردم ایران، فداکاری و پایداری را به‌نحو شایسته معنا کردند.

خواهر شهید منیره ترابی در مراسم ازدواج تشکیلاتی با مجاهد شهید محمد نجفی شرکت داشت. این مراسم در شرایط امنیتی خاص برگزار شد و منیره در کنار محمد نجفی، دوشادوش همسنگرانش، به آرمان آزادی وفادار ماند. خود راوی نیز از اعضای تیم حفاظت آن مراسم بوده است.

منیره و منیژه، با ایمان راسخ، مسئولیت‌پذیری، و فداکاری، به‌عنوان نماد زنان پیشتاز در مبارزه، یادشان همواره در حافظه مقاومت لنگرود زنده است. آنان با خون خود، درخت آزادی را آبیاری کردند و مسیر زنان انقلابی را در تاریخ مقاومت ایران هموار ساختند.

یادشان گرامی، راه‌شان پررهرو، و نام‌شان در صفحه زرین شهدای لنگرود جاودانه باد.

یادنامه مجاهد قهرمان، داریوش فانی از لنگرود

نام: داریوش | نام خانوادگی: فانی | محل تولد: لنگرود | سال تولد: حدود ۱۳۳۹ | سن: – | سال دستگیری: ۱۳۶۰ | مدت زندان: حدود یک تا دو ماه | محل زندان: زندان سپاه لنگرود | تاریخ شهادت: سال ۱۳۶۰ | محل شهادت: احتمالاً چمخاله، لنگرود | نحوه شهادت: تیرباران | ارگان اعدام‌کننده: سپاه پاسداران لنگرود

مجاهد شهید داریوش فانی، از فرزندان دلیر مردم لنگرود، در خانواده‌ای هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران پرورش یافت. خود او نیز از هواداران فعال و آگاه سازمان بود که در مسیر مبارزه، بی‌هیچ تزلزلی ایستاد و جان بر سر پیمان آزادی گذاشت.

طبق روایت شاهدان، زمانی‌که نیروهای سرکوبگر رژیم به خانه خانواده یا بستگان او یورش بردند، داریوش با غیرت و شجاعت تمام، از آنان دفاع کرد و با مزدوران درگیر شد. پس از دستگیری، به زندان سپاه لنگرود منتقل و تحت شکنجه‌های شدید قرار گرفت. مدتی بعد، بدون برگزاری دادگاه عادلانه یا ارائه حکمی رسمی،در یک بیدادگاه رژیمچند دقیقه ای بإصلاح محاکمه شد و توسط دژخیمان سپاه، تیرباران شد و به شهادت رسید.

پیکر پاک او را، به‌احتمال زیاد، در ساحل چمخاله، یکی از مناطق حاشیه‌ای لنگرود به خاک سپردند. هیچ‌گاه محل دفن او به‌طور رسمی اعلام نشد؛ گواهی دیگر بر خشونت و پنهان‌کاری رژیم در برابر شهدای مقاومت.

داریوش، با وجود سکوت تحمیل‌شده، صدای رسای آزادی بود؛ برای دفاع از شرف، خانواده، و آرمان خلق، جان باخت. او یکی از هزاران جوانی بود که در تاریک‌ترین روزهای میهن، خورشید وفاداری و ایستادگی شدند. راهش پررهرو و نامش جاودانه باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 با یاد مجاهد شهید حسن نیکفر

مجاهد شهید حسن نیکفر

محل تولد: رودسر

شغل:

سن: 32

تحصیلات: لیسانس مدیریت

محل شهادت: تهران

تاریخ شهادت: 28-8-1364

محل زندان: –

زندگینامه شهید


زندگینامه مجاهد شهید حسن نیکفر

کاندید سازمان در سال ۱۳۵۸در شهرستان لنگرود

حسن در روستای خلیفه محله از توابع شهرستان رودسر در یک خانواده کشاورز و مذهبی در سال ۱۳۳۲ بدنیا آمد و ازدوران کودکی با درد و رنج مردم بخوبی آشنا بود حسن با این‌که مشغول خواندن درس بود در کلیه کارهای کشاورز ی شرکت داشت وی دردوران تحصیلاتش یکی از شاگردان ممتاز مدرسه بود و استعداد فوق‌العاده ای داشت و تحصیلات خود تا دپیلم را در شهرستان لنگرود و سپس تحصیلاتش را در یکی از دانشگاههای تهران با اخذ فوق لیسانس به پایان رساند .

در دوران جوانی با این‌که مشغول خواندن درس بود پدرش در یکی از بیمارستانهای تهران به‌دلیل بیماری که داشت فوت می‌کند و سرپرستی خانواده، مادر و چهار برادر دیگرش که همه مشغول خواندن درس بودند به عهده وی بود و حتی زمانیکه زندگی مستقلی و دارای همسر و دو فرزند بنامهای سمیه و یاسر بود کماکان مسؤلیت اداره خانواده به عهده وی بود و هیچ وقت از مادر و دیگر بردارنش جدا نشد. حسن در دانشگاه با مدرک فوق لیسانس و در رشته تکنسیین فارغ‌التحصیل شد و به‌عنوان تکنسیین تا سال ۱۳۵۵در مخابرات شهرستان لنگرود کار میکرد و سپس به‌عنوان رئیس مخابرات تا سال ۱۳۵۹مشغول به‌کار شد و در زمانی که دانشجو در تهران بود در اکثر جلسات سخنرانی دکتر علی شریعتی که در حسینه ارشاد برگزار میشد شرکت میکرد و کلیه نوارهای صوتی شریعتی را داشت و همین امر باعث فعالیتهای سیاسی وی شد طوریکه کلیه برادرنش و دیگر دوستانش از امکانات حسن بهرمند میشدند؛ حسن دارای فضیلت خاصی بود هرکس در اولین برخوردش شیفته اخلاق و محبت و سادگی وی میشد و به‌خاطر همین خصایص انقلابی بود که حسن نفوذی زیادی بین مردم روستا و شهرستان لنگرود داشت اکثر مردم وی را می‌شناختند و دارای احترام خاصی بود خیلی آرام و خونسرد صحبت میکرد همه در اولین برخورد شیفته وی میشدند. .

روستایی که وی زندگی میکرد در زمان انقلاب و سال۵۸ یکی از فعالترین روستاها بود. لازم به یادآوری است که وی در سال ۱۳۵۵ تا سال ۱۳۵۷ در شهرستان لنگرود اقدام به برگزاری کلاس آموزش قران و کلاسهای روشنگری دیگر در محافل سیاسی و مذهبی کرد و به‌خاطر همین هم دارای نفوذ زیادی در بین جوانان و روشنفکران و حتی بازاریان شهرستان بود و اکثراً احترام خاصی به وی می‌گذاشتند و هر کجا قدم می‌گذاشت در قلب مردم آنجا تاثیر می‌گذاشت از هیچ کمکی به هر کس که به وی مراجعه میکرد فروگذار نمیکرد و به فقرا که وضع مادی خوبی نداشتند کمکی زیادی میکرد و به مادر و دیگر برادرانش سفارش این کار را زیاد میکرد و کلیه اعضا خانواده‌اش از وی تاثیر پذیرفته بودند.

بخاطرهمین هم در روستا خانه آنها محل تجمع اهالی خصوصاً جوانان با هر طرز فکری تا قبل از انقلاب و هم‌چنین بعد از انقلاب خصوصاً در فاز سیاسی خصوصاً هواداران سازمان بود. حسن در زمان انقلاب ضدسلطنتی در آگاهی مردم شهرستان لنگرود و روستای خود نقش اصلی داشت و جوانان را در شرکت در تظاهرات علیه شاه بسیج میکرد. هم‌چنین بعد از انقلاب در روستا اقدام به تشکیل شورای محل از بزرگان محل و چهره‌های شناخته شده کرد و حل و فصل کلیه امورات روستا از طریق همین شورا اداره میشد و هم‌چنین خودش سخنرانی های زیادی در مناسباتها و روز شهدای سازمان در روستا میکرد در هر جلسه ای که صحبت یا سخنرانی میکرد همیشه از ا ائمه و پیامبران و امامان شروع میکرد و مثالهای زیادی از آنها برای مردم تعریف میکرد و در زمینه اسلام و اسلام شناسی معلومات زیادی به‌دلیل مطالعات و تحقیقات زیادی داشت و فعالیتهای وی خیلی چشم گیر بود ومورد علاقه همه مردم روستا بود حسن خیلی باسواد بود کتابهای زیادی خوانده بود و نوارهای زیادی از شخصیتهای ملی آنزمان گوش کرده بود و در هیچ زمینه کمبودی در وی احساس نمی‌شد و خیلی مهربان و خونسرد بود.

و هم‌چنین در زمان انقلاب فعالیتهای زیادی داشت و از سال ۵۸ وقتی صف بندی بین نیروها و گروه‌ها شکل گرفت به‌طور حرفه‌ای با سازمان رابطه برقرار کرد تا جاییکه ابتدا در شهرستان لنگرود ستاد جوانان که همه هواداران سازمان بودند تشکیل داد و در این مقطع بود که وی به‌عنوان کاندید سازمان معرفی شد و برای کارهای تبلیعاتی خودش برای سخنرانی از طرف سازمان به روستاهای دوردست و مناطق کوهستانی می‌رفت حسن در بسیج هواداران سیاسی شهرستان لنگرود با کمک دیگر مسولین نقش بسزایی داشت و در این هنگام اقدام به تشکیل ستادانجمن جوانان شهرستان در مرکز شهر و طبقه سوم  پاساژ اصلی شهر بود کرد  و کلیه فعالیتها از آنجاهدایت میشد تا اینکه چماقداران به این ستاد حمله کردند و آنجا بسته شد حسن برای ادامه نشستها و پیگیری کارهای تبلیغاتی و سیاسی سازمان ستاد را به محل کارش یعنی به اداره مخابرات لنگرود منتقل کرد و کارها از آنجا هدایت میشد. از آنجایکه چماقداران تحمل فعالیتهای وی را نداشتند اقدام به حملاتی علیه وی کردند و دریکی از این حملات که منجر به تظاهرات شد و درگیری که بین هواداران و چماقداران انجامید .

در این درگیری یکی از چماقداران کشته می‌شود و تقصیر به گردن حسن انداخته می‌شود که مردم را تحریک کرده و از آن زمان وی تحت تعقیب قرار میگرد و مخفیانه و شبانه از منطقه فرار می‌کند و به تهران می‌رود در حالی‌که همسر و دو فرزندش همراه وی بودند در این مدت بارها برای گرفتن اخبار مخفیانه از تهران به شهرستان لنگرود و روستای خلیفه محله که زادگاهش بود می‌رفت

درمدت ۴سال یعنی تا سال ۶۴وی فراری بود حسن در دوران فراری بودن خود که تهران مخفیانه زندگی میکرد به یکی ازشاخه های سازمان وصل می‌شود که برای ادامه فعالیت به وی پیشنهاد خروج از کشور را می‌دهند که برای اجرای همین قرار وی به زاهدن در هتلی مستقر می‌شود تا رابط مربوطه وی را برای خروج از کشور توجیه کند ولی وی متوجه می‌شود که هتل از طرف سپاه محاصره شده است و با همسر و دوفرزندش خدا حافظی می‌کند و در حین فرار به طرف وی تیر اندازی میکنند که تیر به شکم و پهلو وی اصابت می‌کند و شدیدامجروح می‌شود قسمتی از روده‌هایش بیرون ریخته می‌شود و سپس وی را دستگیر میکنند و به همان وضعیت به زندان اوین منتقل میکنند و بعد از یک عمل جراحی موقتاً برای گرفتن اطلاعات وی را به همان وضعیت در حالی‌که یک کیسه به پهلو بسته بود به مدت قریب یک سال نگه می‌دارند و در این مدت همسر و دوفرزند و مادرش هر ماه به ملاقات وی می‌رفتند و شاهد روز بروز ضعیف شدنش بودند و مشاهده میکردند تا جایی که قادر به راه رفتن نبود و وقتی مزدوران از وی در رابطه با گرفتن اطلاعات مایوس می‌شوند وی را در سال ۱۳۶۴ در حالیکه فقط ۳۲سال داشت تیرباران میکنند و بدون این‌که به خانواده‌اش اطلاعی بدهند پیکر پاکش را برا ی دفن به بهشت زهرا می‌برند.

آنموقع احمد برادر کوچکترش که فراری در تهران بود و در بهشت زهرا کار خطاطی روی سنگ قبرها میکرد و مشخصات حسن را به وی برای نوشتن روی سنگی به ابعاد نیم متر می‌دهد که به‌محض دیدن یادداشت حالش دگرکون می‌شود طوری که بقیه نفراتی که آنجا کار میکردند متوجه وضعیت غیرعادی وی می‌شود و احمد بعد از نوشتن مشخصات حسن روی سنگ‌قبر از آن تاریخ به بعد از رفتن سر کار به بهشت زهرا مبادا از این‌که مورد شناسایی قرار بگیرد دستگیر شود خودداری می‌کند .

خانواده اش از طریق احمد متوجه دفن وی در بهشت زهرا می‌شوند و این‌چنین بود که خلق قهرمان ایران و خصوصاً اهالی منطقه و روستای خلیفه محله یکی از محبوب‌ترین یار مظلومین ویکی از اسطوره های تاریخ را از دست می‌دهند.

یادش گرامی باد از این فرصت استفاده میکنم وبخاطراینکه به افتخارات این خانواده اضافه کرده باشم و برای ثبت در تاریخ سه برادر دیگر حسن بنامهای احمد دانشجو با چهار سال فراری و محمدرضا با چهارسال زندان در کرج و بعد از آزادی در سال ۱۳۶۴ به‌عنوان پیک سازمان  در قتل‌عام سال ۱۳۶۷ در زندان رشت اعدام شدند روحشان شاد باشد.

 حال گوش کنیم وضع و حال حسن را از زبان یکی از همبندانش در زندان اوین

مجاهد شهید حسن نیکفر اهل لنگرود و کاندیدای سازمان مجاهدین خلق ایران در سال ۵۸ در اولین دوره مجلس شورای ملی در شهر لنگرود بود. در آن زمان او در اداره مخابرات شهر لنگرود کار می‌کرد.

او در سال ۶۲یا ۶۴ موقع دستگیری توسط پاسداران جنایتکار از ناحیه شکم مورد اصابت گلوله قرار گرفت. به‌شدت مجروح و روده‌هایش به بیرون ریخته بود. در همان وضعیت او را به زیر شکنجه‌های وحشیانه برده بودند که آثار شکنجه تا لحظه شهادت به‌خصوص در ناحیه پا کاملاً آشکار بود. حسن از ناحیه شکم درد بسیاری را تحمل می‌کرد. به جای روده به او کیسه‌یی در ناحیه شکم که کاملاً متلاشی شده بود قرار داده بودند تا عمل دفع از آن جا انجام شود و به همین خاطر بوی نامطبوع او را آزار می‌داد. با وجودی که موقع خوابیدن با مشکلات فراوانی روبه‌رو بود، اما هر بار که او را می‌دیدی خنده برلبانش بود وبا برخوردهای گرم و جذابش به همه هم زنجیرانش روحیه می‌داد و هرگز درد طاقت‌فرسا را به روی خود نمی‌آورد. یادم هست که در سال ۶۳که ما را برای بازجویی از قزلحصار به اوین آورده بودند و هفته‌ها در راهروهای دفترمرکزی در پشت شعبه‌های بازجویی بودیم. طی این مدت صدای ۲کودک توجهمان را جلب می‌کرد. از صدایشان تشخیص می‌دادیم که ۳یا ۴سال بیشتر ندارند. آنها یاسر ویاسمن بودند که روزها در راهروهای شعبات بازجویی می‌بایست صدای شکنجه شدن همه و از جمله پدر یا مادرشان را بشنوند و تحمل کنند. گریه و بی‌تابی آنها روحمان را می‌فشرد. یک روز وقتی در سالن ۶اوین با حسن هم بند شدیم متوجه شدم یاسر و یاسن فرزندان کوچک او هستند. با یکدیگر به ملاقات می‌رفتیم وغالباً در کابینهای مجاور یکدیگر بودیم. نگاهم همیشه متوجه کابین آنها بود که چطور یاسر ویاسمن دوست داشتنی و شیرین زبان با چشمانی آبی دوان دوان به سمت حسن می‌رفتند. ما نیز هر بار از فرصت استفاده کرده و آنها را در بغل می‌گرفتیم و می‌بوسیدیم و به‌علت علاقه‌یی که به حسن داشتیم با آنها چفت شده بودیم. حسن به‌دلیل ارزشهای انقلابی و مجاهدی بسیاری که در خود داشت هر کسی را در اولین برخورد مجذوب خود می‌کرد و چنان با آدم صمیمی می‌شد که گویی سالهاست یکدیگر را می‌شناسیم. بسیار خونگرم و خاکی بود. در نزد زندانیان جایگاه بسیار والایی داشت و مورد احترام همگان بود.

یک روز در ۷آبان سال ۱۳۶۴حسن را صدا کردند وحکم اعدام را به او ابلاغ کردند. با توجه به تجارب قبلی معلوم بود که حسن را فقط برای ساعتهایی در جمع خود داریم وبا توجه به این که فردایش روز ملاقات بود شکی نداشتیم که بعد از ملاقات حسن را برای اعدام خواهند برد واین را خود حسن نیز به خوبی می‌دانست.

هیچ گاه خاطرات آن روز وشب قبل از شهادت او را فراموش نکرده‌ام. حسن بعدازظهر که برگشت خیلی عادی به‌اصطلاح شامی را که داده بودند خورد و نیمه‌شب به حمام رفت و غسل شهادت کرد. من آن شب تا صبح بیدار بودم و خوابم نمی‌برد. با این که او در اتاق کناری ما بود ولی تمامی لحظات او را دنبال می‌کردم. بعد از خواندن چند رکعت نماز استراحت کرد. نمی‌دانم در آن لحظات به چه چیزی فکر می‌کرد اما یقیناً جز وفای به عهد و راه و آرامانش سودای دیگر در سر نداشت.

صبح روز ۸آبان ۶۴فرا رسید. آن روز من و حسن برای ملاقات رفتیم و در کابینهای مجاور یکدیگر بودیم. همسر و فرزندانش برای ملاقات آمده بودند. مثل همیشه یاسر ویاسمن دوان دوان به سمت حسن آمدند و در آغوش او جای گرفتند. صحنه‌ها بسیارتکاندهنده اما بسیار شورانگیز بود. من ملاقات و صحبت با پدر و مادرم را فراموش کرده بودم و به‌طور مستمر کابین کناری را نگاه می‌کردم.

در آن طرف شیشه همسر حسن می‌گریست و بچه‌ها در آغوش پدر بودند. حسن به همسرش گفته بود که این آخرین دیدار است. آن چنان آرام و متین مثل همیشه بچه‌ها را در بغل گرفته بود که باورش برایم سخت می‌نمود. بچه‌ها در عالم کودکانه خود خبر نداشتند که این آخرین دیدار با پدرشان هست و نمی‌دانستند که دیگر از فردا همین دیدارهای کوتاه ماهانه را نخواهند داشت.

حتی الآن بعد از گذشت ۲۲سال هم که خاطرات آن را می‌نویسم نمی‌توانم جلوی سیلاب اشک و بغض در گلویم را بگیرم و صحنه‌ها از جلوی چشمانم می‌گذرد. وقت ملاقات من به پایان رسید مانند همیشه یاسر و یاسمن را بغل کردم و حسابی بوسیدم چرا که دیگر من هم آنها را نمی‌دیدم. چون حسن را دیگر در میان خود نداشتیم. بعد از بوسیدن بچه‌ها با حسن آخرین وداع را کردم حسن یک بار دیگر ۱۰دقیقه‌یی ملاقات داشت. ما را از سالن خارج کردند و به بند برگرداندند. در حین بازگشت یاد حسن و روحیه بسیار بالا و استوار او در ذهنم نقش بسته بود و آرامش بی‌نظیر او در حالی که همسرش می‌گریست ذهنم را پر کرده بود.

 در همین افکار بودم که به بند رسیدیم و با نعره گوشخراش پاسداری از مینی بوس پیاده شدیم و به بند برگشتیم. همین که وارد بند شدیم پاسداری نعره زد وسایل حسن نیکفر را بدهید به اتاقم رفتم وبا بچه‌ها صحنه‌های آخرین دیدار حسن را با خانواده‌اش را در میان گذاشتم. ساعتهایی همه در غم از دست دادن یک مجاهد والا مقام بودیم و تحمل نبودن او برایمان سخت بود.

حسن تا لحظات یا شاید دقایقی دیگر به کاروان شهدای سازمان پرافتخار مجاهدین خلق می‌پیوست. او شاهد و گواه دیگری از فداکاری و از جان گذشتگی و دست شستن از همه چیز خود در راه آزادی و وفای به عهد و پیمان خویش با خدا و خلق بود. برگ زرین دیگری به کارنامه مجاهدین خلق افزوده شد. حسن با خون خود گواه آن شد که این مقاومت و این خلق و نسل حنیف و مسعود تا رسیدن به آزادی از هیچ فدایی فروگذار نخواهد کرد و از همه چیز خود دست خواهد شست و هیچ مانع دریش پای او متصور نیست.

حسن اشعار و نوشته‌های بسیار داشت که قبل از شهادتش آنها را به مجاهد شهید مجید فریفته سپرده بود ولی متأسفانه مجید نیز در قتل‌عام زندانیان در سال ۶۷به‌شهادت رسید و نمی‌دانم که آن دستنوشته‌ها چه شد. بعد از آزادی از زندان در سال ۶۵به بهشت زهرا رفتم واز روی تاریخ شهادت حسن مزار او را پیدا کردم. در قطعه ۱۰۶بهشت زهرا نام حسن و تاریخ شهادت او بر سنگ مزارش نوشته شده بود.

بعد از گذشت ۲۲سال از شهادت حسن هنوز یادآوری آن لحظات برایم انگیزاننده و خاطره انگیز است. این گونه است که بقول قران: کسانی که در راه خدا کشته شده و به‌شهادت رسیده‌اند زندگانند و نزد خدا روزیشان داده می‌شوند. آنان با شهادت خود روح مبارزه و پایداری را زنده نگه داشته و آن را تداوم می‌بخشند.

روحی که هم اینک در مجاهدان شهر شرف متبلور است و خون جوشان و گرم آن شهیدان در رگهای مجاهدان جاری است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادنامه  مجاهد قهرمان، محمدرضا نیک‌فرد از خلیف‌محله رودسر

نام: محمدرضا | نام خانوادگی: نیک‌فرد | محل تولد: خلیفه‌محله، شهرستان رودسر | سال تولد: ۱۳۴۱ | سن: ۲۵ | تحصیلات: متوسطه | محل شهادت: رشت | تاریخ شهادت: ۱۳۶۷

مجاهد شهید محمدرضا نیک‌فرد در سال ۱۳۴۱ در روستای خلیفه‌محله از توابع شهرستان رودسر در خانواده‌ای سیاسی و مذهبی به دنیا آمد. پدرش در دوران کودکی او از دنیا رفت و سرپرستی خانواده بر عهدهٔ مادر و برادر بزرگ‌ترش حسن (مجاهد شهید و کاندید سازمان در سال ۱۳۵۸) قرار گرفت.

محمدرضا از نوجوانی به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و در دوران دبیرستان، یکی از فعال‌ترین و آگاه‌ترین دانش‌آموزان مدرسهٔ امیرکبیر لنگرود بود. از سال ۱۳۵۶، فعالیت سیاسی را آغاز کرد و در جریان انقلاب ضدسلطنتی، شبانه با دیگر جوانان روستا شعارنویسی و تظاهرات را سازماندهی می‌کرد.

با پیروزی انقلاب، به‌سرعت به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست و به‌صورت حرفه‌ای در شهرستان لنگرود فعالیت کرد. او از پایه‌گذاران ستاد جوانان هوادار سازمان در منطقه بود و خانه‌شان به مرکزی برای جلسات و کمک‌های مالی تبدیل شد.

در سال ۱۳۵۸ به‌دلیل فعالیت‌های گسترده‌اش، توسط سپاه دستگیر و بعد از اعتراض گسترده همکلاسی‌هایش آزاد شد. بار دیگر در سال ۱۳۵۹ دستگیر و به چهار سال زندان محکوم شد و به گوهردشت کرج منتقل گردید. پس از آزادی مشروط در سال ۱۳۶۴، علی‌رغم الزام معرفی هفتگی به سپاه، مخفیانه با نیروهای سازمان ارتباط گرفت و با دو همرزم دیگر به تهران، سپس از مرز زاهدان به پاکستان رفت و از آنجا به‌عنوان پیک به داخل بازگشت.

در مسیر بازگشت، هنگام اعزام چند هوادار دیگر به خارج، توسط نیروهای رژیم دستگیر و به زندان سپاه رشت منتقل شد. در آنجا با برادرش احمد نیک‌فرد (دیگر مجاهد شهید خانواده) هم‌بند بود. مادر آن‌ها، با وجود یک فرزند اعدام‌شده و دو فرزند در انتظار اعدام، با روحیه‌ای ستودنی، الهام‌بخش دیگران بود.

در تابستان ۱۳۶۷ و در جریان نسل‌کشی زندانیان سیاسی به فرمان مستقیم خمینی، محمدرضا نیک‌فرد در سن ۲۵ سالگی در زندان رشت تیرباران شد؛ در ادامه همان جنگ داخلی‌ای که خلیفه ارتجاع، خمینی خون‌ریز، برای نابودی مجاهدین و خلق به‌راه انداخته بود.

محمدرضا یکی از ستون‌های مقاومت در لنگرود و رودسر بود، پیک ارتباطی با سازمان، و پیام‌آور تعهد، ایمان و وفاداری. خانواده نیک‌فرد، با چندین شهید، نماد ایثار و صداقت در راه آزادی‌اند. نام محمدرضا و خون پاکش، سند زنده‌ای است بر جنایت خمینی و افتخار مجاهدین.

راهش پررهرو باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خلیفه‌محله؛ روستای بیدار در متن مقاومت

خلیفه‌محله، یکی از روستاهای آگاه و پرتپش در شهرستان لنگرود از توابع استان گیلان، در دل منطقه‌ای حاصل‌خیز و طبیعی میان شهرهای رودسر، شلمان، کومله و املش قرار دارد. این روستا در میان باغات چای و مرکبات، جنگل‌های انبوه، رودخانه‌ها و کوهپایه‌های آرام گرفته است؛ اما از همان سال‌های نخست انقلاب، به یکی از دژهای مقاومت علیه دیکتاتوری تبدیل شد.

جوانان این روستا، ازجمله فرزندان خانواده نیک‌فرد، با پیوستن به صفوف سازمان مجاهدین خلق ایران، راه روشنی را در برابر تاریکی ارتجاع برگزیدند. خانه‌هایی در این روستا، به کانون‌های روشنگری و ارتباط تشکیلاتی تبدیل شدند و مقاومت در برابر یورش سرکوب، با فداکاری ساکنان آن معنا گرفت.

خلیفه‌محله، به‌ویژه با نام خانواده شهیدپرور نیک‌فرد گره خورده است؛ خانواده‌ای که با تقدیم سه مجاهد شهید — حسن، محمدرضا و احمد — گواه وفاداری و پایداری در سخت‌ترین شرایط تاریخی شد.

این روستا، دیگر فقط یک نقطه روی نقشه نیست؛ بلکه نمادی است از نسلی که در برابر جنگ سرکوب و نسل‌کشی عقیدتی خمینی ایستاد و صدای آزادی شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه برادر، سه پرچم ایستادگی؛ یادمان خانواده شهیدپرور نیک‌فرد

در هنگامه‌ای که خمینی، جنگی داخلی را علیه مردم و فرزندان آزادی این میهن به راه انداخت، خانوادهٔ نیک‌فرد، سه فرزند برومند خود را فدای آرمان مجاهدت و آزادی کرد. این جنگ نه میان ایران و عراق، که میان ارتجاع و خلق، میان استبداد و آزادی بود. خمینی جنگ با شاه را تمام نکرد، جنگ با مردم را آغاز کرد؛ و نسل‌کشی کرد.

✦ حسن نیک‌فرد، کاندیدای سازمان در لنگرود، پرچمدار مبارزه در فاز سیاسی، معلم ایمان و آگاهی برای نسل انقلاب.

✦ محمدرضا نیک‌فرد، شهید قتل‌عام ۶۷ در زندان رشت، الگویی از تشکیلات‌گرایی، فداکاری و شور مقاومت.

✦ احمد نیک‌فرد، مجاهد فراری، مقاوم در زندان، تسلیم‌ناپذیر در برابر شکنجه و سیاهی، که چونان برادرش، با گلوله استبداد به خاک افتاد.

مجاهد دلیر، حسن نیک‌فرد از خلیف‌محله لنگرود

مجاهد شهید حسن نیک‌فرد، از مسئولین سازمان مجاهدین خلق ایران در شهرستان لنگرود، از همان آغاز انقلاب ضدسلطنتی تا سال‌های سخت سرکوب، نقشی تأثیرگذار و پرافتخار ایفا کرد. در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹، یکی از چهره‌های برجسته مقاومت در منطقه بود و به‌عنوان کاندیدای رسمی سازمان معرفی شد.

در یکی از تجمعات بزرگ مجاهدین در سالن ورزشی لاهیجان، با حضور برادر مجاهد حبیب، فهرست کاندیداهای سازمان معرفی شد که یکی از آن‌ها، حسن نیک‌فرد بود؛ نمادی از اعتماد و افتخار.

او از جمله مسئولین سازمان در منطقه شرق گیلان به‌حساب می‌آمد و در برگزاری جلسات، توزیع اعلامیه‌ها، سازماندهی هواداران، و پیش‌برد خط سیاسی مقاومت، نقش محوری داشت. حسن از دل روستای انقلابی خلیف‌محله برخاسته بود؛ روستایی که بعدها نیز شهدای دیگری را تقدیم جنبش آزادی‌خواهی کرد.

از خانواده‌ای شریف، مقاوم و مبارز برخاسته بود. گفته می‌شود که دست‌کم سه یا چهار تن از برادران او نیز در مسیر مبارزه و مقاومت، به شهادت رسیدند؛ از جمله مجاهد شهید محمدرضا نیک‌فرد که در قتل‌عام ۱۳۶۷ در زندان رشت تیرباران شد و مجاهد شهید احمد نیک‌فرد که پس از سال‌ها فراری بودن، در اسارت رژیم به شهادت رسید. خانواده نیک‌فرد یکی از کانون‌های مقاومت شرق گیلان بود.

اگرچه جزئیات بیشتری از تاریخ یا نحوه شهادت حسن در دست نیست، اما همین‌قدر روشن است که حسن نیک‌فرد، فریاد آزادی و افتخار خطه لنگرود بود؛ کاندیدایی که به‌جای پارلمان ارتجاع، با خون خود سند وفاداری‌اش به خلق را امضا کرد.

یادنامه  مجاهد قهرمان، محمدرضا نیک‌فرد از خلیف‌محله رودسر

[… متن کامل موجود حفظ شود …]

یادنامه مجاهد شهید احمد نیک‌فرد از خانواده‌ای مقاوم در شرق گیلان

[… متن کامل موجود حفظ شود …]

این خانواده، در جنگی که رژیم برای «پاک‌سازی سیاسی و عقیدتی» به‌راه انداخته بود، با خون سه فرزندش سند وفاداری به آزادی و آرمان مجاهدین را امضا کرد. یادشان، شراره‌ای از آگاهی و ایستادگی‌ست؛ و راهشان، ادامه دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادنامه مجاهد شهید رضا حامدی، نوجوان دلیر لنگرود

نام: رضا | نام خانوادگی: حامدی | محل تولد: – | شغل: دانش‌آموز | سن: ۱۶ سال | محل شهادت: لنگرود | تاریخ شهادت: ۲۱ مرداد ۱۳۶۰

مجاهد شهید رضا حامدی، نوجوانی پرشور و دلیر از مردم آگاه لنگرود بود که در اوج شکوفایی سیاسی و اجتماعی دوران پس از انقلاب، دل به آرمان‌های آزادی‌خواهانه سازمان مجاهدین خلق ایران سپرد. او با وجود سن کم، در صفوف تظاهرات، پخش اعلامیه و فعالیت‌های اجتماعی، حضوری مؤثر داشت.

رضا، مانند بسیاری از هم‌نسلانش، قربانی ماشین سرکوب رژیم خمینی شد که برای تثبیت دیکتاتوری دینی خود، حتی از سرکوب نوجوانان و دانش‌آموزان نیز ابایی نداشت. او در روز ۲۱ مرداد ۱۳۶۰، در یکی از مقاطع خونین جنگ سرکوبگرانه رژیم علیه خلق، در شهر لنگرود به‌شهادت رسید.

نام او در کنار ده‌ها نوجوان شهید دیگر، سندی‌ست بر جنایت خمینی علیه نسل جوان ایران.

یادش گرامی، راهش پررهرو باد.

یادنامه مجاهد شهید قاسم حسن‌زاده، از دیاران آتش و خون

نام: قاسم | نام خانوادگی: حسن‌زاده | محل تولد: لنگرود | سن: ۲۷ سال | تحصیلات: دیپلم | محل شهادت: لنگرود | تاریخ شهادت: مرداد ۱۳۶۷

مجاهد شهید قاسم حسن‌زاده، از فرزندان آگاه و مقاوم مردم لنگرود، در شرایطی به مبارزه با دیکتاتوری برخاست که طنین جنگ خمینی علیه خلق، سراسر ایران را در بر گرفته بود. او، همانند دیگر همرزمانش در سازمان مجاهدین خلق ایران، ایستادگی را در برابر جنگ داخلی تحمیل‌شده از سوی ولایت فقیه، برگزید.

قاسم از جوانی به صفوف مقاومت پیوست و با پایبندی به آرمان آزادی، در صفوف هواداران و یاران خلق، لحظه‌ای از مجاهدت بازنایستاد. سرانجام در مرداد سال ۱۳۶۷، در بحبوحهٔ قتل‌عام مجاهدان در سراسر ایران، در شهر لنگرود به‌دست دژخیمان ولایت به‌شهادت رسید.

نام او چون پرچمی بر فراز تاریخ لنگرود خواهد ماند؛ گواه نسلی که به جنگ تحمیلی خمینی «نه» گفت و با خون خویش از شرف و آزادی مردم دفاع کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادنامه مجاهد شهید امین کیایی، جوان مقاوم لنگرود

نام: امین | نام خانوادگی: کیایی | محل تولد: لنگرود | سن: ۲۴ سال | تحصیلات: متوسطه | محل شهادت: لنگرود | تاریخ شهادت: ۱۲ فروردین ۱۳۶۴

مجاهد شهید امین کیایی، از جوانان متعهد و مبارز لنگرود، در کوران جنگ سرکوبگرانهٔ رژیم ولایت‌فقیه علیه مردم ایران، دل به آرمان آزادی و مقاومت سپرد. او که از نوجوانی با فضای سیاسی شهر و فعالیت‌های مجاهدین خلق آشنا شده بود، در مسیر پیوستن به تشکیلات مقاومت، پا در راهی نهاد که سرانجام آن، شهادت در راه خلق و آزادی بود.

در شرایطی که مردم لنگرود، همچون دیگر شهرهای ایران، زیر فشار فضای اختناق و ترور دولتی قرار داشتند، امین کیایی یکی از چهره‌های فعال و الهام‌بخش در میان جوانان شهر بود. او با فعالیت‌های پنهانی، پخش اطلاعیه و شرکت در جلسات تشکیلاتی، وفاداری خود را به سازمان نشان داد و در ۱۲ فروردین ۱۳۶۴، در مسیر پایداری، جان بر سر عهد خود گذاشت.

نام امین کیایی نیز در کنار دیگر شهیدان لنگرود، سندی‌ست از حضور خستگی‌ناپذیر نسل جوان در برابر ارتجاع.

یادش گرامی و راهش ادامه‌دار باد.

یادنامه مجاهد شهید مهران شبرنگ، نوجوان فدایی آزادی از لنگرود

نام: مهران | نام خانوادگی: شبرنگ | سن: ۱۷ سال | تحصیلات: متوسطه | محل شهادت: لنگرود | تاریخ شهادت: ۲۲ تیر ۱۳۶۰

مجاهد شهید مهران شبرنگ، نوجوانی از تبار آگاه و بیدار لنگرود بود که با وجود سن کم، قلبی بزرگ و عزمی راسخ برای مبارزه با ظلم داشت. او از همان آغاز سرکوب خونین پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، در صفوف مقاومت مردمی قرار گرفت.

مهران، چون دیگر نوجوانان پرشور آن دوران، با تمام وجود به آرمان‌های آزادی‌خواهانه مجاهدین دل بست و در راه پخش اطلاعیه‌ها، شعارنویسی و برهم‌زدن فضای رعب و وحشت رژیم، حضوری خستگی‌ناپذیر داشت. او تنها ۱۷ سال داشت که در تابستان ۱۳۶۰، در اوج یورش‌های خمینی به نسل انقلاب، به‌دست پاسداران ولایت در شهر لنگرود به‌شهادت رسید.

یاد مهران، نشانه‌ای‌ست از آن نسل پاکباز که حتی نوجوانانش نیز در برابر دیکتاتوری ایستادند و با خون خویش، پرچم آزادی را برافراشتند.

یادش گرامی و نامش ماندگار.

یادنامه مجاهد شهید منیژه مسیحا (لنگرودی)، بانوی پایداری ومقاومت از لنگرود

نام: منیژه | نام خانوادگی: مسیحا (لنگرودی) | سن: ۲۸ سال | تحصیلات: دیپلم | محل تولد و شهادت: لنگرود | تاریخ شهادت: مرداد ۱۳۶۷

مجاهد شهید منیژه مسیحا، بانویی مقاوم از دیار لنگرود بود که با ایمان و شجاعتی مثال‌زدنی، به صفوف پیشتازان مقاومت علیه دیکتاتوری مذهبی پیوست. او در جریان سرکوب وحشیانه و قتل‌عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، جان خود را فدای آرمان آزادی مردم ایران کرد.

منیژه، نمونه‌ای از زنان آگاه و فداکار نسل انقلاب بود؛ با آگاهی سیاسی عمیق، شور مبارزاتی، و ایمان به راه مسعود . او سال‌ها در برابر فشارهای طاقت‌فرسا و سرکوب بی‌امان ایستادگی کرد و سرانجام، در جریان نسل‌کشی بزرگ خمینی، در زندان لنگرود به‌شهادت رسید.

نامش در کنار دیگر زنان قهرمان این سرزمین خواهد درخشید؛ زنانی که نه تنها فریاد عدالت شدند، که خود عدالت را زیستند   یادش جاودان و راهش پررهرو.

یادنامه مجاهد شهید موسی روستایی ناصرکیاده، آموزگار مقاومت از لنگرود

نام: موسی | نام خانوادگی: روستایی ناصرکیاده | سن: ۲۹ سال | شغل: دبیر، شغل آزاد | محل تولد: لنگرود | محل شهادت: کرمانشاه | تاریخ شهادت: مرداد ۱۳۶۷

مجاهد شهید موسی روستایی ناصرکیاده از معلمان شریف و مقاوم شهر لنگرود بود که در دوران پر التهاب دهه ۶۰، با تمام وجود به مبارزه با دیکتاتوری مذهبی پرداخت. او که هم به آموزش و هم به فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی اشتغال داشت، در صفوف هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران، نقشی پررنگ و آگاهانه ایفا می‌کرد.

موسی از جمله مبارزانی بود که در جریان قتل‌عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، در زندان‌های رژیم خمینی به‌شهادت رسید. مقاومت او، همچون دیگر مجاهدان قتل‌عام، پاسخی صریح به جنگ داخلی اعلام‌نشده‌ای بود که خمینی علیه مردم ایران و به‌ویژه نسل انقلاب و مجاهدین به‌راه انداخته بود. جنگی که هدف آن نه «اصلاح» یا «نجات»، بلکه پاکسازی عقیدتی و نسل‌کشی سیاسی بود.

نام موسی روستایی، در کنار سایر شهیدان لنگرود، همچون مشعلی از آگاهی و ایستادگی می‌درخشد. آموزگاری که با خون خود درس آزادی را ماندگار ساخت.

یادش گرامی و راهش پررهرو.

با یاد مجاهد شهید رضا علی نیا شلمانی0

تاریخ تولد: ۱۳۴۵

محل تولد: لنگرود

تحصیلات: متوسطه

سابقه مبارزاتی: ۹سال

زندانی سیاسی: ۱سال

محل شهادت کرماشاه در عملیات آرمانی میهنی فروغ جاویدان

رضا علی‌نیا از سال۵۸ با مجاهدین آشنا شد و در پخش نشریه و شرکت در تجمعهای هواداران سازمان فعالانه شرکت داشت.

پس از مدتی قطع ارتباط اواخر سال۶۱ در لنگرود دوباره به تشکیلات وصل شد، و شروع به فعالیت برای جمع‌آوری کمکهای مالی و تدارکاتی کرد.

در سال۶۳ دستگیر شد و مدت یک سال در زندان بود، مهرماه۶۶ به کمک سازمان از ایران خارج شد و به منطقه رفت.

پس از ورود به قرارگاههای مجاهدین، در یکانهای رزمی سازماندهی شد و در عملیات آفتاب و چلچراغ شرکت کرد.

سرانجام آخرین نبرد حماسیش را در فروغ جاویدان رقم زد و در اوج سرفرازی و افتخار به کاروان شهیدان راه آزادی پیوست.

برادر بزرگش مجاهد دلیر رمضانعلی علی‌نیا نیز در جریان عملیات کبیر فروغ جاویدان به‌شهادت رسید.

شهید رضا در وصیت نامه اش نوشت: «… من با اعتقاد به مکتب رهایی‌بخش و توحیدی اسلام راستین که مجاهدین خلق پرچم تاریخی خونرنگ آن را با خون سرخ خویش حراست می‌کنند، سلاح به دست گرفتم و در صفوف مقدم نبرد به رهبری این سازمان به مبارزه می‌پردازم.

مواضع و خط مشی سازمان مجاهدین خلق ایران را ستایش می‌کنم و با تمام وجود از این دستآوردهای درخشان دفاع می‌کنم و در جهت پیشبرد آن کوشا خواهم بود.

آری خلق قهرمان ایران هم‌چون آتشفشان خاموش است و آنگاه که به فعالیت افتد، سیل مذابش هر نیروی ضدتکاملی را در خود ذوب و خاکستر خواهد نمود و این داستان انفجار خشم خلق است که خصم ستمگر را از آن گریزی نیست…». وصیت‌نامه ـ اول آذر۶۶

یادنامه مجاهد شهید منیره (مینو) ترابی لنگرودی

نام: منیره (مینو) | نام خانوادگی: ترابی لنگرودی | سن: ۲۳ سال | شغل: دبیر | محل تولد: لنگرود | محل شهادت: لنگرود | تاریخ شهادت: ۳۰ مهر ۱۳۶۰

در میان بانوان پیشتاز گیلان، نام مجاهد شهید مینو ترابی لنگرودی، به‌عنوان یکی از معلمان آگاه، پرشور و انقلابی که جان خویش را در مسیر آزادی و رهایی مردم فدای آرمان کرد، می‌درخشد.

او از نوجوانی با مسائل اجتماعی و رنج مردم آشنا بود. در دوران پس از انقلاب ضدسلطنتی، به‌سرعت به صفوف پیشتازان پیوست و با پذیرش مسئولیت‌های تبلیغی، آموزشی و فرهنگی، خود را در معرض مستقیم تهدیدات و حملات نیروهای سرکوبگر قرار داد. مینو، از اعضای فعال هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران در لنگرود بود که در سنگر روشنگری و آموزش، به‌ویژه در میان دختران و نوجوانان، حضوری الهام‌بخش و پرنفوذ داشت.

با آغاز فاز سرکوب و قتل‌عام پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، و با بالا گرفتن موج دستگیری، شکنجه و اعدام جوانان آزادی‌خواه، مینو نیز زیر ذره‌بین مزدوران رژیم افتاد. اما او تسلیم نشد. در حالی که بسیاری یا پنهان شدند یا بریده، مینو تا آخرین لحظه به پیمانش با خلق و سازمان وفادار ماند.

در روز ۳۰ مهر ۱۳۶۰، نیروهای سرکوبگر رژیم خمینی، مینو را در لنگرود دستگیر کردند. هیچ دادگاهی، هیچ دفاعی، هیچ وکیلی در کار نبود. تنها جرم او «اندیشه» بود، تنها سلاحش «آگاهی»، و تنها آرزویش «آزادی»  خلق ومیهن بود. در همان روز، در یکی از کوچه‌های لنگرود، پیکر زخمی‌اش را به خاک سپردند، بی‌نام و بی‌صدا، اما با فریادی که در تاریخ ماند.

مینو ترابی لنگرودی، معلمی بود که به شاگردانش درس زندگی، امید و مقاومت آموخت. نامش، نه تنها در میان فهرست شهدای شهرش، که در دل تاریخ مقاومت زنان ایران حک شده است.

یادش گرامی، راهش پررهرو، و پیامش همیشه زنده باد.

یادنامه مجاهد شهید مجتبی (قاسم) دواچی لنگرودی
ـــ

نام: مجتبی (قاسم)
نام خانوادگی: دواچی لنگرودی
سن: ۲۲ سال
شغل: دانشجوی مهندسی ساختمان
محل تولد: لنگرود
محل شهادت: بجنورد
تاریخ شهادت: ۱۹ مرداد ۱۳۶۰

مجاهد شهید مجتبی دواچی، جوانی آگاه، متعهد و پرشور از شهر لنگرود بود که در کوران انقلاب و سرکوب، راه آگاهی را برگزید و با تمام وجود به آرمان آزادی مردم ایران وفادار ماند. او دانشجوی مهندسی ساختمان بود؛ اما دانشگاه او تنها کلاس‌های درس نبود، بلکه خیابان، دانشگاه، مردم و پیکار با دیکتاتوری نیز دروس بزرگ زندگی‌اش را رقم می‌زدند.

مجتبی از نسل پرشور و مؤمن به آزادی بود که با ایمان به راه سازمان مجاهدین خلق ایران، مسیر خطرناکی را برگزید؛ مسیری که پایانش نه زندگی در رفاه، بلکه مرگ در میدان نبرد نابرابر یا زیر شکنجه و اعدام در زندان‌های رژیم خمینی بود.

در مردادماه ۱۳۶۰، زمانی که آتش سرکوب تمام کشور را در بر گرفته بود، مجتبی در بجنورد دستگیر شد. پاسداران نظام که از ایستادگی و روحیه آتشین او به خشم آمده بودند، بدون هیچ محاکمه‌ای، او را به جوخه اعدام سپردند.

شهادت مجتبی، گواه دیگری بر جنایات سازمان‌یافتهٔ رژیم خمینی است که حتی دانشجویان بی‌دفاع را، فقط به جرم باور و آرمان، به قتل می‌رساند.

نام مجتبی دواچی در ردیف نام‌هایی‌ست که افتخار را نه با ثروت و قدرت، که با ایثار و خون معنا کردند. او یکی از ستارگان خاموش‌نشدنی آسمان لنگرود است.

با یاد مجاهد شهید سکینه عابدی دیوشلی

مجاهد شهید سکینه عابدی دیوشلی

محل تولد: لنگرود

شغل: دیپلم

سن: 25

تحصیلات: –

محل شهادت: کرمانشاه

تاریخ شهادت: 5-5-1367

محل زندان: –

زندگینامه شهید


تاریخ تولد: ۱۳۴۲

محل تولد: لنگرود

تحصیلات: دیپلم

سابقه مبارزاتی: ۹سال

زندانی سیاسی: ۵

سال سکینه عابدی میلیشیای پرشوری بود که از سال۵۸ فعالیت خود را با مجاهدین آغاز کرد. او در بخشهای دانشجویی و محلات فعالیت می‌کرد.

در ۲۸آبان۶۰ توسط مزدوران کمیته دستگیر شد و تا خرداد سال۶۵ در اسارت بود، پس از آزادی در جستجوی وصل به سازمان بود.

در دیماه سال۶۶ ارتباط او وصل شد و در همین زمان عازم قرارگاههای ارتش آزادیبخش شد. در تقاضانامه‌اش نوشت: «…‌با پیش رو داشتن عاشورای حسینی و با ایمان و اعتقاد راسخ به‌عنوان تنها پیروان راستین و ادامه‌دهندگان این نهضت عاشورایی در شرایط کنونی تاریخ خونبار میهن در‌زنجیرمان، و در اوج آگاهی و اختیار درخواست رفتن به منطقه و پیوستن به ارتش آزادیبخش ملی که ارتش صلح و رهایی و آزادی است را دارم، تا همگام با سایر خواهران و برادران مجاهدم، سلاح به دوش گرفته و با مزدوران جنگ و سرکوب خمینی بجنگم، و در این مسیر جانم را فدیه رهایی خلق دربند میهنم و انقلاب نمایم. باشد که خون من منادی جامعه بی‌طبقه توحیدی گردد». تقاضا‌نامه ـ ۶بهمن ۶۶

این مجاهد قهرمان از همان ابتدای ورود به قرارگاه در تیپهای رزمی سازماندهی شد و در عملیات آفتاب و چلچراغ شرکت داشت.

عشق و علاقه او به رهبری و مبارزه و هم‌چنین کینه عمیقی که از مزدوران خمینی به‌دل داشت، از او عنصری رزمنده و سخت‌کوش ساخته بود.

در عملیات فروغ جاویدان شرکت کرد و در نبردهای ورودی اسلام‌آباد در نزدیکی پمپ‌بنزین تا آخرین گلوله خود را به‌سوی دژخیمان خمینی شلیک کرد و سرانجام به‌شهادت رسید و خون پاکش مشعلی فروزان، در راه رهایی خلق قهرمان ایران شد.

فرجام‌نامه: نسل فدا، پرچمدار آزادی

آنان که از لنگرود برخاستند، نه صرفاً فرزندان یک شهر، که شعله‌های یک آرمان بودند؛ آرمانی ریشه‌دار در عدالت، ایمان، آزادی و فدای آگاهانه. آن‌ها مسلمانانی آگاه و انقلابی بودند که در صفوف پیشتاز سازمان مجاهدین خلق ایران، پرچم سرخ عاشورا را بر دوش کشیدند و در برابر سلطه‌ی نعلین و گلوله، قامت راست کردند.

جنگی که خمینی آغاز کرد، نه دفاع از دین، که تلاشی تمام‌عیار برای «نسل‌کشی عقیدتی» و «پاک‌سازی سیاسی»  بود. اما مجاهد خلق، سر تعظیم فرود نیاورد. بر صراط آگاهی ایستاد، ایمان خود را به میدان آورد، و خون داد تا راه بماند.

شهیدان لنگرود، با پایداری خود از زندان تا میدان اعدام، از گمنامی تا جاودانگی، تاریخ را نوشتند. آن‌ها نشان دادند که ایمان بدون آزادی، تزویر است؛ و آزادی بدون فدا، رؤیایی محال.

و امروز، پرچم همان نسل، بر بام جهان برافراشته است. شصت سال پایداری، فدا، و آرمان‌خواهی، پرچم سرخ مجاهدین را به پرچمی جهانی برای ایران آزاد بدل کرده است. اگر خمینی از ماه آمد و به چاه رفت، این نسل فدا بود که او را فرو کشید، و این مردم و مقاومت سازمان‌یافته‌اند که راه پیروزی را هموار می‌کنند.

راه این شهیدان، نه در حسرت گذشته، که در خروش آینده معنا دارد. خروشی برای خلقی که از دل خاکستر ظلم، شعله‌ی رهایی را برمی‌افروزد.

در آخرین این شعر را از فیسبوک اعدام لنگرودی ها به امانت گرفته ایم

پل خشتی

با یاد عبدی ( زین العابیدن کاظمی)

سراینده : علی صبوری

روی قوس پل ایستاده‌ام

با داغ روزگاران بر پیشانی،

با عبور پابرهنگان، بر خشت خشت چهار گوش پل، دندان فشرده، خم شده، در دو سوی رود

با سه ستون در آب

که چکمه‌های قزلباشان خون ریز را در پای دارند

رود چاقویی که رنج و گرسنگی را،

بی هیچ مضایقه‌ای نصف می‌کند

پشت به چمخاله، که مثل نهنگی به جان آمده،

به خشکی زده،

و چشمان رنج آلودش

به گدایان، تبعیدیان، تورهای تهی و دلدادگان دریا خیره مانده است

رو به لیلاکوه، که امواج بلند گیسوانش

گویی کپل اسبی را به تازیانه می‌گیرد،

با شلال یالش در باد.

و چین مواج دامنش شتابان به سمت دیلمان

تازان و گدازان.

ایستاده‌ام

چشم دوخته

به بازار ماهی‌فروشان،

نفرین شدگان والیان خدایان بر زمین

_ چوب داران _

که عربده کشان، ماهیان مرده را چوب می‌زنند.

و به پاچه‌ی گرسنگان تهی دست می‌گذارند

زیر پایم مورچگان گرسنه

لاشه‌ی عنکبوتی را

در حفره‌های تاریک پنهان می‌کنند

در روزگار تاریک،

سیاه، هولناک

آی دهان پنهان پل!

آی لنگرود هزاران زخم!

آی لنگرود اندوه بی پایان

آی میراثِ رنج و شوکت و شیدایی

با ما بگویید

پهلوان عبدی

چند تابستان ایستاده، بر این پل؟

دستان بلندش را، رو به لیلاکوه سایبان کرده است

چند بهار از این پل عبور کرده؟

چند پاییز بر آن گریسته

و چند زمستان، برف‌ها را از شانه‌هایش تکانده؟

و از یلدای بلند رویاهایش قصه بافته است؟

در کدام قرار در پناه این پل، با رفیقان جان باخته‌اش

کپسول سیانور، زیر جهان پنهان زبانش

با مهربانی و چای و آدمی

با مهربانی و نان و عاشقی

شعله ور مانده است؟

چند دریا بر این رطوبت بی پایان اشک ریخته است؟

چند بهار دستان بزرگش را در باد پرچم کرده؟

و به مردمان گرسنه،

با چشمان، با لبان و با رخسارش لبخند زده است؟

کدام برقع پوش؟ کدام ناپاک؟

در خفیه گاه پل بیتوته کرده، و او را به دام انداخته است؟

کدام دشداشه پوش حقیر، او را رگ زده است؟

یا حلقه‌ی طناب را به گردنش انداخته

به دارش کشیده است؟

و پول گلوله را به حسابش گذاشته و ساکش را، گروگان گرفته است

اینان کیانند که اینگونه در خون کشتگان پارو می‌کشند؟

رودخانه، تباه شده،

تب زده

خونالوده

سراسیمه

سمت دریاهای سوگوار مشت می‌کوبد

و سینه کشان با دهان پل سخن گفته

و گدازان دور می‌شود

سوگواران، ستارگان و ماه،

با یاد کشتگان آن سال‌ها

بر پای پل، زانو زده،

سر بر سینه لنگرود

در اشک فرو می‌ریزند

و دنیا به هیئت قابی،

تمثال کشتگان را در آغوش می‌کشد

آی لنگرود هزاران زخم!

آی قصیده ناتمام لیلاکوه!

از میان استخوان‌های شعله‌ور خزر

سر برآرید و رستگارمان کنید!

علی صبوری

۹ر۴ر۱۴۰۰

Leave a Reply

Discover more from افشای یاران شیطان

Subscribe now to keep reading and get access to the full archive.

Continue reading