افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان

افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان
افشاگری‌ها

۵ مهر ۱۳۶۰؛ روز شکستن سکوت ، قیام و خروشی پرهزینه«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده» از دو سال مبارزه سیاسی تا آزمون عنصر اجتماعی و سرکوب خونین ۵ مهر نویسنده شهرام بهزادی

پیش‌درآمد
تهران، یکشنبه ۵ مهر ۱۳۶۰
روز شکستن سکوت
صبح یکشنبه ۵ مهر ۱۳۶۰، برابر با ۲۷ سپتامبر ۱۹۸۱، تهران روز دیگری را آغاز کرد؛ اما پیش از آن‌که آن روز به پایان برسد، خیابان‌های پایتخت به صحنه یکی از خونین‌ترین و مناقشه‌برانگیزترین رویارویی‌های سیاسی ماه‌های نخست پس از ۳۰ خرداد تبدیل شده بود. تطبیق تاریخی روز نیز روشن است: شماره همان روز روزنامه اطلاعات، ۵ مهر ۱۳۶۰ را برابر با ۲۷ سپتامبر ۱۹۸۱ ثبت کرده است.
از نیمه شهریور، نشانه‌های این رویارویی آشکار شده بود. در روایت منتشرشده از سوی مجاهدین، حرکت‌های آن دوره نه مجموعه‌ای از حوادث پراکنده، بلکه حلقه‌های یک آزمایش سیاسی توصیف شده‌اند: از نیمه شهریور تا اوایل مهر، حرکت‌های شهری ادامه یافت تا در ۵ مهر به نقطه اوج برسد. همان روایت تصریح می‌کند که طراحان این حرکت، الگوی سقوط شاه را قابل تکرار نمی‌دانستند، اما می‌خواستند امکان «به میدان آوردن عنصر اجتماعی» را بار دیگر بیازمایند.
پس ۵ مهر را نمی‌توان تنها از لحظه شلیک نخستین گلوله آغاز کرد.
پشت آن صبح، بیش از دو سال کشاکش سیاسی خوابیده بود؛ از روزهای نخست پس از سقوط سلطنت تا منازعه بر سر ولایت فقیه، از دانشگاه‌ها و میتینگ‌ها و انتخابات تا حمله به دفاتر و تجمعات، از بحران بنی‌صدر تا ۳۰ خرداد، و سپس تابستان خونین ۱۳۶۰؛ تابستانی که در آن زبان سیاست هرچه بیشتر جای خود را به زبان اسلحه، بازداشت، زندان و اعدام داد.
اما ۵ مهر یک ویژگی دیگر داشت.
موضوع فقط این نبود که گروهی از هواداران مجاهدین به خیابان بیایند. مسئله این بود که در خیابان چه گفته شود و مخاطب اصلی آن شعار چه کسی باشد.
در سندی که سال‌ها بعد در تشریح استراتژی آن روز منتشر شد، شعارهایی چون «مرگ بر خمینی، زنده باد آزادی» و «شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده» به حرکت ۵ مهر نسبت داده شده است. ۵ مهر سالروز حماسه فروزان پنجم … همین مضمون در منابع بعدی شورای ملی مقاومت نیز به‌عنوان یکی از مشخصه‌های تظاهرات آن روز تکرار شده است.
این نقطه برای فهم ۵ مهر اهمیت اساسی دارد.
زیرا در روایت مجاهدین، هدف فقط مقابله خیابانی نبود. یکی از اهداف اعلام‌شده، شکستن آن چیزی بود که آنان «بت خمینی» می‌نامیدند؛ یعنی عبور از مرحله‌ای که مسئولیت سرکوب عمدتاً متوجه چهره‌های پیرامونی حکومت دانسته شود و شخص خمینی مستقیماً هدف اعتراض سیاسی قرار گیرد. هدف دیگر، همان «آزمون عنصر اجتماعی» بود: آیا جامعه‌ای که تنها دو سال و نیم پیش با حضور میلیونی خود در خیابان به سقوط سلطنت کمک کرده بود، این بار نیز در برابر حکومت تازه به خیابان خواهد آمد؟
این دو پرسش در قلب ۵ مهر قرار داشتند.
و پاسخ خیابان، ساده نبود.


در تهران، نقاط مختلفی به صحنه تجمع و درگیری تبدیل شد. خیابان‌های مرکزی شهر، از جمله محدوده‌های ولیعصر، طالقانی، جمهوری و حافظ، در روایت‌های مربوط به آن روز تکرار می‌شوند. یک مرکز مستقل مستندسازی حقوق بشر، مرکز عبدالرحمن برومند، نیز در شرح پرونده یکی از بازداشت‌شدگان آن روز تأیید می‌کند که ۲۷ سپتامبر ۱۹۸۱ تظاهراتی از سوی مجاهدین برگزار شد و شمار زیادی از هواداران آنان بازداشت شدند. این مرکز، با استناد به روزنامه‌های رسمی وقت، می‌نویسد که در جریان حوادث آن روز افرادی از پاسداران، هواداران مجاهدین و رهگذران کشته شدند. دو روز بعد نیز کیهان خبر اعدام ۵۴ نفر از تظاهرکنندگان را منتشر کرد.
همین واقعیت‌ها نشان می‌دهد که ۵ مهر هم‌زمان خیابان، سرکوب، بازداشت و اعدام را در یک زنجیره به هم پیوند زد.
مجاهدین آن را قیامی علیه اختناق می‌خوانند.
منابع حکومتی آن را عملیات و تظاهرات مسلحانه‌ای معرفی می‌کنند که مردم نیز قربانی آن شدند.
انجمن نجات، دهه‌ها بعد، همچنان ۵ مهر را در امتداد تصمیم سازمان برای «تست عنصر اجتماعی» قرار می‌دهد، اما نتیجه و انگیزه آن را کاملاً متفاوت تفسیر می‌کند.
این کتاب قرار نیست این تفاوت را از میان بردارد. برعکس، قرار است وارد قلب همین اختلاف شود.
در ۵ مهر واقعاً چه گذشت؟


ساعت‌ها جلو می‌روند.
خیابان دیگر فقط محل شعار نیست.
نیروهای مسلح حکومتی وارد درگیری شده‌اند. جوانانی بازداشت می‌شوند. مجروحان به بیمارستان‌ها می‌رسند. آمبولانس‌ها حرکت می‌کنند. خبرها از نقطه‌ای به نقطه دیگر منتقل می‌شود.
و درست در همین‌جا یکی از تکان‌دهنده‌ترین اسناد موجود درباره آن روز وارد روایت می‌شود.
متنی که به‌عنوان مکالمات شبکه بی‌سیم سراسری کمیته و سپاه پاسداران در روز ۵ مهر منتشر شده، زمان مکالمات را از حدود ساعت ۱۰:۳۰ صبح تا ۶ بعدازظهر ذکر می‌کند. در این متن از مجروحانی سخن گفته می‌شود که باید با آمبولانس به اوین منتقل شوند و از بیمارستان‌هایی که باید بررسی شوند. نام بیمارستان‌های سجاد، دکتر شریعتی، حضرت فاطمه، شرکت نفت، فیروزگر و امام خمینی در مکالمات دیده می‌شود.
در بخش دیگری از همین متن، صحبت از بررسی مجروحان بستری، تطبیق پذیرش بیماران و شناسایی کسانی است که با گلوله زخمی شده‌اند.
خیابان → بیمارستان → بازداشتگاه → اوین.
با تاریک‌شدن هوا، داستان ۵ مهر در خیابان تمام نمی‌شد.
در اوین، داستان دیگری آغاز شده بود.
یک شهادت زندانی که سال‌ها بعد در یک تحقیق حقوقی ثبت شده، از شنیدن صدای تیراندازی‌های متناوب در اوین از حدود ساعت هفت شب تا سه بامداد همان شب سخن می‌گوید. این شهادت از تیراندازی‌های متناوب در اوین از حدود هفت شب تا سه بامداد و از موج اعدام‌های همان شب خبر می‌دهد. Iran 1988 Massacre
در همان تاریخ، حسینعلی منتظری نیز نامه‌ای اعتراضی به خمینی نوشت. گزارش‌های منتشرشده از این نامه نشان می‌دهد که او نسبت به اعدام‌ها، از جمله اعدام دختران نوجوان، و وضعیت زندان‌ها اعتراض کرده بود.
بنابراین ۵ مهر فقط تاریخ یک تظاهرات یا درگیری خیابانی نیست. خیابان، بیمارستان، بازداشتگاه و زندان اجزای یک روز واحد شدند.


اما هنوز بزرگ‌ترین پرسش باقی مانده بود:
مردم چه کردند؟
این شاید دشوارترین پرسش تمام کتاب باشد.
اگر یکی از اهداف اعلام‌شده، آزمایش «عنصر اجتماعی» بود، باید دید جامعه در برابر آن چه واکنشی نشان داد. آیا مردم وارد صحنه شدند؟ چه تعداد؟ در کدام نقاط؟ آیا نظاره کردند؟ آیا عقب نشستند؟ آیا بخشی همراه شد و بخش دیگری نه؟ آیا فضای سرکوب اساساً امکان پیوستن گسترده را از میان برده بود؟ و مهم‌تر از همه، خود مجاهدین پس از پایان آن روز چه ارزیابی‌ای از نتیجه این آزمایش ارائه کردند؟
حتی تعداد کشته‌شدگان، بازداشت‌شدگان و اعدام‌شدگان آن روز در منابع مختلف یکسان نیست. بعضی منابع وابسته به مجاهدین ارقام بسیار بزرگی برای کشته‌ها و اعدام‌ها ذکر می‌کنند؛ در مقابل، اسناد قابل ردیابی دیگری از اعدام گروه‌هایی از بازداشت‌شدگان در روزهای پس از واقعه خبر می‌دهند. برای نمونه، مرکز برومند گزارش روزنامه کیهان درباره اعدام ۵۴ نفر را ثبت کرده است. Abdorrahman Boroumand Center بنابراین این کتاب اعداد متفاوت را در جای خود بررسی خواهد کرد و عددی را صرفاً به دلیل تکرار فراوان، واقعیت قطعی تلقی نخواهد کرد.
در این نقطه، شعار به واقعه‌ای عینی در خیابان و زندان پیوند می‌خورد.
اما شعار نیز بخشی از تاریخ است.
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده» فقط چند کلمه بر زبان جوانانی در خیابان نبود. در روایت مجاهدین، این شعار معنای یک عبور سیاسی داشت: انتقال اعتراض از اجزای حکومت به رأس آن و اعلام پایان ملاحظه‌ای که به باور آنان هنوز پیرامون شخص خمینی وجود داشت. در روایت مخالفان مجاهدین، همان روز نمونه‌ای از خطای استراتژیک سازمان و ورود جوانان مسلح به رویارویی‌ای معرفی شده که جامعه به آن نپیوست.
دو روایت، یک خیابان.
دو تفسیر، یک روز.
و در میان آنها انسان‌هایی واقعی که کشته شدند، مجروح شدند، بازداشت شدند یا آن شب به زندان رفتند.


چهل‌وپنج سال بعد، هنوز می‌توان از ۵ مهر با واژه‌های کاملاً متضاد سخن گفت: «قیام»، «حماسه»، «تظاهرات مسلحانه»، «شورش» یا «عملیات تروریستی». هر کدام از این واژه‌ها پیش از آن‌که واقعه را توضیح دهند، جایگاه گوینده را نسبت به آن آشکار می‌کنند.
به اسناد.
به روزنامه‌های همان روزها.
به اعلامیه‌ها.
به سخنان مسئولان حکومت.
به نوشته‌ها و ارزیابی‌های مجاهدین.
به وصیت‌نامه جوانی که شب پیش از واقعه می‌دانست ممکن است فردا زنده بازنگردد.
به مکالمات منتسب به شبکه بی‌سیم.
به بیمارستان‌ها.
به اوین.
به نام کسانی که کشته یا اعدام شدند.
و به مهم‌ترین پرسشی که پس از کنارزدن تمام شعارها باقی می‌ماند:
چه مسیری ایران را از فضای پرجنب‌وجوش سیاسی پس از بهمن ۱۳۵۷، تنها در دو سال و چند ماه، به صبحی رساند که جوانانی با آگاهی از احتمال مرگ به خیابان آمدند و حکومتی که خود محصول یک انقلاب بود، در برابر آنان با گلوله، بازداشت و اعدام ایستاد؟
برای پاسخ به این پرسش باید از تهران ۵ مهر کمی عقب‌تر برویم.
باید به فردای سقوط شاه بازگردیم؛ به روزهایی که هنوز بسیاری تصور می‌کردند انقلاب پایان یک استبداد است، نه آغاز رویارویی دیگری.
آنجاست که داستان واقعی ۵ مهر آغاز می‌شود.
پایان پیش‌درآمدفصل اول
برای فهم ۵ مهر باید به فردای انقلاب برگشت
از سقوط شاه تا استقرار ولایت فقیه
برای فهمیدن آنچه در پنجم مهر ۱۳۶۰ در خیابان‌های تهران روی داد، نمی‌توان تاریخ را از همان صبح آغاز کرد. ۵ مهر محصول یک روز نبود؛ حتی محصول سه ماه فاصله میان ۳۰ خرداد و ۵ مهر هم نبود. ریشه‌های آن را باید در نخستین روزهای پس از سقوط سلطنت جست‌وجو کرد؛ زمانی که هنوز سرنوشت نظام تازه روشن نشده بود و نیروهایی که در مخالفت با شاه در یک جبهه عمومی قرار گرفته بودند، تازه می‌بایست پاسخ دهند که ایران پس از شاه چگونه اداره خواهد شد.
۲۲ بهمن ۱۳۵۷ پایان یک نظام سیاسی بود، اما به‌خودی‌خود پاسخ این پرسش نبود که چه نظامی جای آن را خواهد گرفت.
در خیابان‌هایی که هنوز آثار انقلاب را بر خود داشت، نیروهای گوناگونی حضور داشتند: روحانیان طرفدار خمینی، نیروهای ملی و مذهبی، جبهه ملی، نهضت آزادی، گروه‌های چپ، فداییان و مجاهدین خلق. هر یک گذشته، برنامه و تصوری متفاوت از آینده داشتند. آنچه آنان را در ماه‌های پیش از سقوط شاه در کنار یکدیگر قرار داده بود، مخالفت با سلطنت بود؛ با از میان رفتن سلطنت، اختلاف بر سر آینده به مسئله اصلی تبدیل شد.
خمینی اما با سرمایه سیاسی بسیار بزرگی وارد تهران شده بود. شبکه روحانیت و مساجد، موقعیت او در جریان انقلاب، استقبال گسترده مردمی و خلأ ناشی از فروپاشی ساختار سیاسی پیشین، مجموعه‌ای از امکانات را در اختیار او قرار می‌داد که هیچ نیروی سیاسی دیگری به همان اندازه از آن برخوردار نبود.
پیش از پیروزی نهایی انقلاب نیز شورای انقلاب تشکیل شده بود و در ۵ فوریه ۱۹۷۹، برابر با ۱۶ بهمن ۱۳۵۷، خمینی مهدی بازرگان را به نخست‌وزیری دولت موقت منصوب کرد. مأموریت دولت موقت از جمله برگزاری همه‌پرسی درباره نظام جدید و فراهم‌کردن مقدمات تدوین قانون اساسی بود.
در ظاهر، مرحله انتقال آغاز شده بود.
اما پرسش اساسی همچنان باقی بود:
قدرت نهایی در نظام جدید از کجا سرچشمه خواهد گرفت؟
از رأی مردم؟
از نهادهای انتخابی؟
یا از ولایت فقیهی که بالاتر از این نهادها قرار می‌گرفت؟
این پرسش هنوز در نخستین هفته‌های پس از انقلاب با تمام ابعاد آینده‌اش دیده نمی‌شد. اما خیلی زود به یکی از اصلی‌ترین خطوط اختلاف سیاسی ایران تبدیل شد.
از «جمهوری اسلامی» تا پرسش درباره محتوای جمهوری
در ۱۰ و ۱۱ فروردین ۱۳۵۸ همه‌پرسی تعیین نظام سیاسی برگزار شد. رأی‌دهندگان در برابر یک انتخاب «آری» یا «نه» به «جمهوری اسلامی» قرار گرفتند. منابع تاریخی همچنین ثبت کرده‌اند که خمینی با پیشنهادهایی برای قراردادن اشکال دیگری از حکومت در برابر رأی‌دهندگان موافقت نکرد. نتیجه رسمی، رأی بسیار بالای «آری» بود.
اما نام نظام هنوز همه‌چیز را تعیین نمی‌کرد.
مسئله اصلی در قانون اساسی آشکار شد.
پیش‌نویس اولیه قانون اساسی که در ماه‌های نخست پس از انقلاب تهیه شده بود، ساختاری متفاوت از متنی داشت که سرانجام تصویب شد. پژوهش‌های تاریخی درباره تدوین قانون اساسی نشان می‌دهند که ولایت فقیه در آن پیش‌نویس اولیه جایگاهی را که بعداً در قانون اساسی پیدا کرد نداشت. هنگامی که مجلس خبرگان بررسی نهایی قانون اساسی در تابستان ۱۳۵۸ کار خود را آغاز کرد، اصل ولایت فقیه به محور ساختار تازه تبدیل شد. محمد بهشتی و حسینعلی منتظری از چهره‌های مؤثر در این روند بودند.
این تغییر کوچک نبود.
بحث دیگر فقط بر سر نام حکومت یا چند اصل فرعی قانون اساسی نبود؛ مسئله به سرچشمه اقتدار سیاسی رسیده بود.
در قانون اساسی تازه، رهبری فقیه در ساختار حکومت تثبیت شد و نهادهایی ایجاد شدند که قدرت سیاسی را به مجموعه‌ای از نهادهای انتخابی محدود نمی‌کردند. پژوهش Encyclopaedia Iranica نیز اختلاف اصلی آن دوره را میان طرفداران حاکمیت ولی‌فقیه و مخالفان آن توصیف می‌کند و در میان مخالفان، علاوه بر نهضت آزادی و نیروهای ملی و چپ، صراحتاً از سازمان مجاهدین خلق ایران نام می‌برد.
از همین‌جا یکی از خطوطی شکل گرفت که دو سال بعد به ۵ مهر خواهد رسید.
مجاهدین و مسئله ولایت فقیه
مجاهدین در بهمن ۱۳۵۷ سازمانی نبودند که ناگهان همراه انقلاب پدید آمده باشد. سابقه آنان به سال ۱۳۴۴ بازمی‌گشت؛ بنیانگذاران سازمان در دوره شاه اعدام شده بودند و شمار دیگری از اعضا سال‌های طولانی زندان را پشت سر گذاشته بودند. مسعود رجوی نیز از زندانیانی بود که در آستانه انقلاب از زندان آزاد شد.
در نخستین ماه‌های پس از سقوط شاه، برخورد میان مجاهدین و حاکمیت تازه هنوز به مرحله‌ای که در سال ۱۳۶۰ دیده شد نرسیده بود.
سازمان فعالیت علنی داشت.
دفتر باز کرد.
نشریه منتشر کرد.
جلسه و سخنرانی برگزار کرد.
در دانشگاه‌ها و میان دانش‌آموزان و جوانان فعالیت کرد.
در انتخابات وارد شد.
و در همان حال، اختلاف سیاسی و ایدئولوژیک آن با ساختاری که پیرامون خمینی شکل می‌گرفت عمیق‌تر شد.
یکی از مهم‌ترین نقاط این اختلاف، ولایت فقیه بود.
مجاهدین قانون اساسی مبتنی بر ولایت فقیه را نپذیرفتند و به آن رأی ندادند. همین مسئله چند ماه بعد پیامد سیاسی مستقیمی پیدا کرد.
مسعود رجوی برای نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری نامزد شد. اما خمینی اعلام کرد کسانی که به قانون اساسی رأی نداده‌اند نمی‌توانند رئیس‌جمهور شوند. در نتیجه رجوی از رقابت کنار رفت. گزارش‌های تاریخی بعدی نیز حذف نامزدی او را با رأی ندادن مجاهدین به قانون اساسی مبتنی بر ولایت فقیه مرتبط دانسته‌اند.
این حادثه از یک جهت فراتر از سرنوشت یک نامزد انتخاباتی اهمیت داشت.
برای مجاهدین، مسئله این بود که مخالفت با یکی از بنیادی‌ترین اصول ساختار سیاسی جدید، اکنون می‌توانست به مانعی برای مشارکت در بالاترین سطح همان ساختار تبدیل شود.
با این همه، آنان هنوز مسیر فعالیت سیاسی علنی را ترک نکردند.
این نکته برای فهم حوادث بعدی تعیین‌کننده است.
اگر تاریخ را مستقیماً از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ آغاز کنیم، تصویری ناقص به دست می‌آید؛ گویی دو نیروی مسلح ناگهان در برابر یکدیگر قرار گرفتند. حال آن‌که میان بهمن ۱۳۵۷ و خرداد ۱۳۶۰ بیش از دو سال فعالیت علنی سیاسی وجود داشت؛ دورانی که باید پیش از رسیدن به ۵ مهر به‌دقت دیده شود.
قدرتی که آرام‌آرام نهاد می‌ساخت
در سوی دیگر، ساختار حکومت جدید با سرعت در حال شکل‌گیری بود.
کمیته‌های انقلاب از همان روزهای نخست ایجاد شدند. سپاه پاسداران در بهار ۱۳۵۸ تأسیس شد. دادگاه‌های انقلاب فعالیت می‌کردند. نهادهای تازه‌ای در کنار دستگاه اداری به‌جامانده از دوره پیشین پدید آمدند.
هم‌زمان، حزب جمهوری اسلامی در اسفند ۱۳۵۷ اعلام موجودیت کرد و چهره‌هایی مانند محمد بهشتی، اکبر هاشمی رفسنجانی، علی خامنه‌ای، عبدالکریم موسوی اردبیلی و محمدجواد باهنر در مرکز آن قرار گرفتند.
بنابراین رقابت سیاسی در خلأ صورت نمی‌گرفت.
یک طرف در حال تبدیل نفوذ انقلابی خود به ساختار قدرت بود و طرف‌های دیگر می‌کوشیدند فضای فعالیت سیاسی پس از انقلاب را حفظ کنند یا سهم خود را در نظام جدید به دست آورند.
در تابستان ۱۳۵۸ نشانه‌های محدودشدن این فضا آشکارتر شد. Encyclopaedia Iranica گزارش می‌کند که در اوت ۱۹۷۹، ۲۱ روزنامه متعلق به طیفی از نیروهای ملی، لیبرال و چپ که نسبت به تحولات قانون اساسی انتقاد داشتند توقیف شدند. همان منبع، مناقشه بر سر ماهیت قانون اساسی و ولایت فقیه را یکی از محورهای اصلی شکاف سیاسی آن مقطع می‌داند.
این فقط اختلافی حقوقی بر سر چند ماده قانون اساسی نبود.
نظام سیاسی تازه داشت حدود تحمل خود را تعیین می‌کرد.
و مخالفان نیز داشتند درمی‌یافتند که انقلاب وارد مرحله دیگری شده است.
سفارت آمریکا و تغییر موازنه قدرت
۱۳ آبان ۱۳۵۸ اشغال سفارت آمریکا بحران تازه‌ای ایجاد کرد.
دولت موقت بازرگان استعفا کرد و با کناررفتن آن، یکی از مراکز قدرتی که خارج از شبکه روحانیان نزدیک به خمینی قرار داشت از صحنه اجرایی کنار رفت.
از این پس موازنه قدرت بیش از پیش تغییر کرد.
اما جامعه هنوز جامعه‌ای خاموش نبود.
انتخابات برگزار می‌شد؛ روزنامه‌ها منتشر می‌شدند؛ سازمان‌ها و گروه‌ها اعلامیه می‌دادند؛ دانشگاه‌ها یکی از مهم‌ترین مراکز بحث و سازماندهی سیاسی بودند؛ خیابان هنوز محل رقابت نیروها بود.
مجاهدین نیز درست در همین فضا گسترش یافتند.
دانش‌آموزان و دانشجویان بخش مهمی از نیروهای اجتماعی آنان را تشکیل می‌دادند. نشریه مجاهد منتشر می‌شد و تجمع‌ها و سخنرانی‌های سازمان هزاران نفر را جذب می‌کرد.
همین گسترش، برخورد را نیز افزایش می‌داد.
هرچه حضور مجاهدین در جامعه بیشتر می‌شد، درگیری میان هواداران آنان و نیروهای طرفدار حاکمیت نیز بیشتر به خیابان کشیده می‌شد.
دفاتر مورد حمله قرار می‌گرفتند.
میزهای فروش نشریه برهم زده می‌شدند.
جلسات سیاسی با درگیری روبه‌رو می‌شدند.
و به‌تدریج واژه‌ای که بعدها در ادبیات سیاسی آن سال‌ها بسیار تکرار شد، اهمیت پیدا کرد:
چماقدار.
این عنوانی بود که مخالفان حکومت برای گروه‌هایی از نیروهای طرفدار حاکمیت به کار می‌بردند که به اجتماعات، دفاتر و فعالیت‌های آنان حمله می‌کردند. در ادبیات مجاهدین نیز حزب جمهوری اسلامی و شبکه نیروهای پیرامون آن در همین چارچوب مورد حمله سیاسی قرار می‌گرفتند.
اما هنوز فاصله بزرگی میان این درگیری‌ها و آنچه در تابستان ۱۳۶۰ اتفاق افتاد وجود داشت.
دو قدرت، دو تصور از آینده
اختلاف بنیادی‌تر از نزاع خیابانی بود.
خمینی و نیروهای نزدیک به او در حال تثبیت نظامی بودند که ولایت فقیه در مرکز قانون اساسی آن قرار گرفته بود. در مقابل، مجاهدین نه تنها این اصل را نپذیرفته بودند، بلکه می‌کوشیدند با حضور سیاسی و اجتماعی گسترده، نیروی مستقلی باقی بمانند.
در این مرحله هنوز هر دو طرف از زبان سیاست نیز استفاده می‌کردند، اما قواعد بازی به‌تدریج تغییر می‌کرد.
قانون اساسی جدید در همه‌پرسی آذر ۱۳۵۸ تصویب شد. اصل ولایت فقیه دیگر فقط نظریه‌ای در کتاب یا حوزه نبود؛ به یکی از ارکان حقوقی نظام تبدیل شده بود. منابع پژوهشی مربوط به تدوین قانون اساسی تأکید دارند که متن نهایی با پیش‌نویس اولیه تفاوت اساسی داشت و مهم‌ترین تفاوت، جایگاه رسمی ولایت فقیه بود.
این تحول برای داستان ما اهمیت ویژه‌ای دارد.
زیرا شعاری که دو سال بعد در ۵ مهر شنیده خواهد شد—
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده»
—در خلأ متولد نشد.
پشت آن، نزاعی دو ساله درباره همین «ولایت» قرار داشت.
در سال ۱۳۵۸ نزاع هنوز عمدتاً بر سر قانون اساسی، انتخابات، روزنامه، دانشگاه و حق فعالیت سیاسی بود.
در ۵ مهر ۱۳۶۰ همان نزاع به خیابانی خواهد رسید که در آن اسلحه نیز حضور دارد.
میان این دو نقطه اما حلقه‌های دیگری وجود دارد.
هنوز ۳۰ خرداد نرسیده بود
اگر از فاصله امروز به آن دوران نگاه کنیم، وسوسه بزرگی وجود دارد که همه اتفاقات سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ را صرفاً مقدمه اجتناب‌ناپذیر جنگ سال ۱۳۶۰ ببینیم.
اما تاریخ در لحظه وقوع چنین روشن نبود.
در سال ۱۳۵۸ هنوز مسیر سیاسی کشور به نقطه رویارویی خونین سال ۱۳۶۰ نرسیده بود.
مجاهدین همچنان در انتخابات شرکت می‌کردند.
نامزد معرفی می‌کردند.
نشریه منتشر می‌کردند.
هوادار جذب می‌کردند.
سخنرانی برگزار می‌کردند.
و تلاش می‌کردند حضور خود را در فضای قانونی و اجتماعی کشور گسترش دهند.
در مقابل، دستگاه قدرت تازه نیز هنوز همه مخالفان خود را از صحنه خارج نکرده بود.
اما مسیرها آرام‌آرام از یکدیگر دور می‌شدند.
یک سوی این مسیر، تمرکز روزافزون قدرت پیرامون رهبری خمینی و نهادهای تازه حکومت بود.
سوی دیگر، نیروهایی بودند که نمی‌خواستند در این ساختار حل شوند.
مجاهدین در میان این نیروها موقعیت ویژه‌ای داشتند: تشکیلات داشتند، سابقه مبارزه با شاه داشتند، نیروی جوان جذب می‌کردند و برخلاف بسیاری از جریان‌های دیگر، هم از زبان و نمادهای اسلامی استفاده می‌کردند و هم ولایت فقیه را نمی‌پذیرفتند.
همین ترکیب، برخورد میان آنان و نیروهای حاکم را پیچیده‌تر می‌کرد.
سال ۱۳۵۹ این تضاد را از سطح قانون اساسی به متن زندگی روزمره سیاسی خواهد کشاند.
دانشگاه‌ها به میدان رویارویی تبدیل خواهند شد.
انقلاب فرهنگی آغاز خواهد شد.
درگیری در تجمع‌ها شدت خواهد گرفت.
کشته‌شدن هواداران مجاهدین به بخشی از منازعه تبدیل خواهد شد.
انتخابات مجلس، مسئله حضور سیاسی سازمان را بار دیگر به آزمون خواهد گذاشت.
و در بالاترین سطح حکومت، اختلاف ابوالحسن بنی‌صدر با حزب جمهوری اسلامی و نیروهای نزدیک به خمینی هر روز عمیق‌تر خواهد شد.
هنوز ۳۰ خرداد نرسیده بود.
هنوز ۵ مهر حتی در افق دیده نمی‌شد.
اما زمین سیاسی‌ای که هر دو را ممکن ساخت، داشت شکل می‌گرفت.
برای رسیدن به صبح ۵ مهر، اکنون باید وارد همین فاصله شویم؛ دوره‌ای که سیاست هنوز وجود داشت، اما هزینه فعالیت سیاسی روزبه‌روز بالاتر می‌رفت.
دوره‌ای که نشریه و میتینگ و انتخابات هنوز ادامه داشت، اما در کنار آنها حمله، ضرب‌وشتم، بازداشت و خون نیز بیشتر دیده می‌شد.
پایان فصل اولفصل دوم
دو سال و چهار ماه؛ وقتی هنوز سیاست ممکن بود
نشریه، دانشگاه، انتخابات، میتینگ و خیابان
اگر ۵ مهر ۱۳۶۰ را تنها از صدای گلوله‌های آن روز بشناسیم، بخش بزرگی از داستان را از دست داده‌ایم. پیش از آن‌که خیابان به میدان رویارویی مسلحانه تبدیل شود، خیابان جای دیگری بود: محل فروش نشریه، بحث سیاسی، تبلیغات انتخاباتی، سخنرانی، میتینگ و رقابت برای جلب افکار عمومی.
مجاهدین از فردای انقلاب مستقیماً به ۳۰ خرداد نرسیدند.
میان بهمن ۱۳۵۷ و خرداد ۱۳۶۰ دوره‌ای بیش از دو سال وجود داشت که سازمان می‌کوشید در فضای علنی فعالیت کند. اهمیت این دوره برای کتاب ما دقیقاً در همین است: اگر ندانیم در این فاصله چه راه‌هایی آزموده شد، نمی‌توانیم بفهمیم چرا در پاییز ۱۳۶۰ بخشی از همان نسلی که روزی نشریه در دست داشت، با وضعیت کاملاً متفاوتی در خیابان ظاهر شد.
در این دو سال، سیاست هنوز ممکن بود؛ اما هرچه زمان می‌گذشت، هزینه آن بیشتر می‌شد.
نسلی که از زندان به خیابان آمد
آزادی زندانیان سیاسی در ماه‌های پایانی سلطنت، برای مجاهدین معنایی بیش از آزادی چند عضو باسابقه داشت. سازمانی که بخش بزرگی از رهبری و کادرهایش را در اعدام‌ها، زندان‌ها و تحولات درونی دهه ۱۳۵۰ از دست داده بود، اکنون برای نخستین بار با فضایی روبه‌رو شده بود که می‌توانست مستقیماً با جامعه سخن بگوید.
مسعود رجوی نیز از زندان آزاد شده بود و در مرکز بازسازی تشکیلات قرار گرفت.
دیگر فعالیت در خانه‌های مخفی، ارتباطات محدود و شبکه‌های زیرزمینی تنها امکان موجود نبود. درهای دانشگاه‌ها باز بود، خیابان‌ها سیاسی شده بودند، صدها هزار جوان در جست‌وجوی پاسخ برای آینده انقلاب بودند و تقریباً هر جریان سیاسی می‌کوشید سهمی از این فضای تازه داشته باشد.
مجاهدین نیز وارد همین میدان شدند.
دفترهای سازمان در شهرهای مختلف شکل گرفت. هواداران به توزیع اعلامیه و نشریه پرداختند. جلسات پرسش و پاسخ، سخنرانی‌ها و برنامه‌های سیاسی برگزار شد و دانشگاه‌ها و مدارس به یکی از مهم‌ترین عرصه‌های جذب نسل جوان تبدیل شدند.
نشریه مجاهد یکی از مهم‌ترین ابزارهای این حضور بود.
نخستین شماره دوره جدید آن در تابستان ۱۳۵۸ منتشر شد و خیلی زود از یک نشریه تشکیلاتی صرف فراتر رفت و به ابزار اصلی سازمان برای اعلام مواضع و ارتباط با هواداران تبدیل شد. درباره شمارگان آن ارقام متفاوتی منتشر شده است؛ از ده‌ها هزار تا صدها هزار نسخه. بنابراین عدد دقیق را نمی‌توان بدون تعیین مقطع زمانی و منبع یکسان دانست، اما منابع پژوهشی نیز از گسترش قابل توجه انتشار آن در آستانه سال ۱۳۶۰ سخن گفته‌اند.
اهمیت ماجرا فقط در تیراژ نبود.
هر نسخه‌ای که روی یک میز کتاب قرار می‌گرفت، در واقع یک نقطه تماس سیاسی ایجاد می‌کرد.
و همین میزهای کوچک بعدها خود به یکی از صحنه‌های درگیری تبدیل شدند.
دانشگاه؛ جایی که آینده سیاسی ایران نفس می‌کشید
دانشگاه در سال‌های نخست پس از انقلاب فقط محل درس نبود.
تقریباً همه جریان‌های سیاسی مهم در آن حضور داشتند. گروه‌های چپ، فداییان، مجاهدین، انجمن‌های اسلامی و نیروهای مختلف هوادار حکومت برای نفوذ در میان دانشجویان رقابت می‌کردند.
برای مجاهدین، دانشگاه اهمیت مضاعفی داشت.
زبان سیاسی سازمان، ترکیب مفاهیم اسلامی و انقلابی، سابقه مبارزه با شاه و حضور اعضای جوان، بخشی از دانشجویان و دانش‌آموزان را جذب می‌کرد. منابع مستقل مربوط به انقلاب فرهنگی نیز از نفوذ قابل توجه نیروهای مخالف حکومت، از جمله هواداران مجاهدین، در دانشگاه‌ها سخن گفته‌اند.
بنابراین نبرد بر سر دانشگاه فقط نبرد بر سر ساختمان دانشگاه نبود.
نبرد بر سر نسل بعد از انقلاب بود.
چه کسی می‌توانست با جوانان حرف بزند؟
چه کسی می‌توانست تشکل داشته باشد؟
چه کسی حق داشت در دانشگاه دفتر باز کند؟
و سرانجام، چه کسی تعیین می‌کرد چه اندیشه‌ای اجازه ماندن در دانشگاه دارد؟
در بهار ۱۳۵۹ این کشمکش به نقطه تعیین‌کننده‌ای رسید.
انقلاب فرهنگی؛ بستن یکی از مهم‌ترین میدان‌های سیاست
در فروردین ۱۳۵۹ درگیری در دانشگاه‌ها شدت گرفت.
شورای انقلاب در ۲۹ فروردین به گروه‌های سیاسی سه روز مهلت داد دفاتر خود را از دانشگاه‌ها تخلیه کنند. در روزهای بعد در چند دانشگاه، از جمله تهران، شیراز، مشهد، تبریز و مراکز دیگر، برخوردهای شدید روی داد. گزارش‌های مبتنی بر مطبوعات همان زمان از صدها مجروح و چندین کشته در مجموعه این درگیری‌ها خبر می‌دهند؛ درباره شمار دقیق قربانیان میان منابع اختلاف وجود دارد.
خمینی نیز دانشگاه‌ها را یکی از مسائل اصلی حکومت می‌دانست. او در سخنرانی ۲۹ فروردین ۱۳۵۹ از ضرورت تغییر دانشگاه‌ها و مقابله با نفوذ شرق و غرب سخن گفت و در خرداد همان سال ستاد انقلاب فرهنگی را تشکیل داد. دانشگاه‌ها برای مدتی طولانی تعطیل شدند تا ساختار آموزشی و ترکیب دانشجویان و استادان بازسازی شود.
برای جریان‌های سیاسی‌ای که دانشگاه یکی از مهم‌ترین مراکز فعالیت آنان بود، این فقط تعطیلی یک مرکز آموزشی نبود.
یکی از بزرگ‌ترین میدان‌های سیاست بسته شده بود.
این تحول برای مجاهدین نیز اهمیت مستقیم داشت. سازمان بخش مهمی از نیروی اجتماعی خود را از میان جوانان و دانشجویان می‌گرفت و اکنون یکی از اصلی‌ترین عرصه‌های فعالیت علنی آن محدود شده بود.
اما هنوز سیاست تمام نشده بود.
خیابان جای دانشگاه را می‌گرفت.
انتخابات؛ آزمون دیگری برای فعالیت قانونی
مجاهدین در این دوره انتخابات را نیز ترک نکردند.
مسعود رجوی برای نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری نامزد شد، اما همان‌گونه که در فصل پیش دیدیم، به دلیل موضع سازمان در برابر قانون اساسی مبتنی بر ولایت فقیه از رقابت کنار رفت.
سازمان پس از آن نیز در انتخابات مجلس شرکت کرد.
این مسئله از نظر مسیر تاریخی ما اهمیت دارد. سازمانی که کمتر از یک سال و نیم بعد وارد رویارویی مسلحانه با حکومت شد، در این مقطع هنوز برای کسب کرسی مجلس تبلیغ می‌کرد و از مردم رأی می‌خواست.
پس اختلاف هنوز در چارچوبی جریان داشت که دست‌کم بخشی از آن انتخاباتی و علنی بود.
ولی انتخابات نیز بدون درگیری نبود.
مجاهدین نیروهای نزدیک به حزب جمهوری اسلامی و گروه‌های موسوم به حزب‌الله را متهم می‌کردند که جلسات انتخاباتی آنان را برهم می‌زنند، به فعالانشان حمله می‌کنند و مانع فعالیت آزادانه می‌شوند. در مقابل، طرفداران حکومت سازمان را متهم می‌کردند که از آزادی‌های پس از انقلاب برای گسترش تشکیلاتی استفاده می‌کند که در نهایت در برابر نظام خواهد ایستاد.
این دو روایت از همین زمان در برابر هم شکل گرفتند.
بعدها هر دو طرف تاریخ سال‌های ۵۸ تا ۶۰ را از نقطه پایان آن بازخوانی کردند.
اما در همان زمان، پایان هنوز نوشته نشده بود.
چماق وارد سیاست می‌شود
یکی از واژه‌هایی که در ادبیات سیاسی آن دوره بسیار دیده می‌شود «چماقدار» است.
این عنوان رسمی هیچ سازمانی نبود. مخالفان حکومت آن را برای نیروهایی به کار می‌بردند که با چوب، زنجیر، چاقو یا ابزارهای دیگر به تجمعات و دفاتر سیاسی حمله می‌کردند. در ادبیات مجاهدین، این نیروها اغلب با حزب جمهوری اسلامی و شبکه‌های طرفدار روحانیت حاکم مرتبط دانسته می‌شدند.
اهمیت این پدیده فقط در خشونت فیزیکی نبود.
وقتی یک میز کتاب نمی‌تواند بدون محافظ فعالیت کند، وقتی یک سخنرانی ممکن است با حمله پایان یابد و وقتی شرکت در یک تجمع سیاسی خطر مجروح‌شدن دارد، شکل سیاست آرام‌آرام تغییر می‌کند.
در ابتدا ممکن است چند نفر برای حفاظت از میز کتاب بایستند.
بعد گروهی برای حفاظت از جلسه تشکیل می‌شود.
بعد حفاظت تشکیلاتی سازمان‌یافته‌تر می‌شود.
و اگر این روند متوقف نشود، مرز میان «فعالیت سیاسی» و «حفاظت از فعالیت سیاسی» هر روز پیچیده‌تر می‌شود.
این همان مسیری است که باید قدم‌به‌قدم دنبال کنیم؛ زیرا یکی از خطاهای رایج در روایت ۱۳۶۰ آن است که اسلحه ناگهان در ۳۰ خرداد ظاهر می‌شود، بدون آن‌که سال‌های پیش از آن دیده شود.
امجدیه؛ سیاست در برابر ده‌ها هزار نفر
یکی از مهم‌ترین صحنه‌های این دوره، میتینگ امجدیه در خرداد ۱۳۵۹ بود.
مسعود رجوی در ورزشگاه امجدیه تهران در برنامه‌ای با عنوان «چه باید کرد؟» سخنرانی کرد. شمار شرکت‌کنندگان در منابع متفاوت است و ارقام بسیار بزرگی که منابع هوادار مجاهدین ارائه می‌کنند را باید به همان منابع نسبت داد؛ اما اصل برگزاری تجمع بزرگ و وقوع درگیری در پیرامون آن مستند است. حتی عکس‌های خبری همان زمان، رجوی را در حال سخنرانی در ورزشگاه و درگیری هواداران سازمان با نیروهای طرفدار حکومت در خارج ورزشگاه ثبت کرده‌اند. گتی ایمجز
اهمیت امجدیه فقط در تعداد شرکت‌کنندگان نبود.
عنوان سخنرانی خود گویای وضعیت بود:
«چه باید کرد؟»
این پرسش هنوز پاسخ «جنگ مسلحانه» نگرفته بود.
بحث بر سر آزادی اجتماعات، آزادی بیان و امکان ادامه فعالیت سیاسی بود. منابع هوادار مجاهدین نیز سخنرانی را در همین چارچوب بازگو کرده‌اند و می‌گویند رجوی در آن درباره محدودشدن آزادی‌ها هشدار داد.
درگیری بیرون ورزشگاه اما نشان می‌داد فاصله میان زبان سخنرانی و خشونت خیابانی در حال کوتاه‌شدن است.
یک هوادار مجاهدین، مصطفی ذاکری، در ارتباط با حمله به این تجمع کشته شد؛ منابع نزدیک به سازمان این واقعه را یکی از نمونه‌های زنجیره حملات پیش از ۳۰ خرداد می‌دانند.
و اینجا به موضوعی می‌رسیم که برای مسیر کتاب اهمیت اساسی دارد.
کشته‌ها پیش از آغاز مبارزه مسلحانه
در روایت مجاهدین از حوادث منتهی به ۳۰ خرداد، دائماً بر یک نکته تأکید شده است: پیش از اعلام مبارزه مسلحانه نیز اعضا و هواداران سازمان در درگیری‌ها و حملات کشته شده بودند.
یکی از اسناد مربوط به این دوره، شمار آنان را پیش از ۳۰ خرداد بیش از ۵۰ نفر ذکر می‌کند.
در منبع دیگری که درباره ۵ مهر گردآوری شده، رقم بیش از ۷۰ نفر آمده است.
اصل تاریخی روشن است: پیش از ۳۰ خرداد، خشونت سیاسی قربانی گرفته بود.
نه برای آن‌که یکی را فوراً انتخاب کنیم، بلکه برای اینکه نشان می‌دهد حتی در منابع نزدیک به یک جریان نیز باید تاریخ، محدوده زمانی و تعریف «کشته‌شده» بررسی شود.
اما اصل مسئله روشن است: پیش از ۳۰ خرداد، خشونت سیاسی قربانی گرفته بود.
و هر قربانی، حافظه‌ای در تشکیلات و خانواده‌ها بر جای می‌گذاشت.
هر مراسم تشییع می‌توانست به اعتراض تازه‌ای تبدیل شود.
هر حمله، ضرورت حفاظت بیشتر را مطرح می‌کرد.
و هر بار که مهاجمان بدون مجازات مؤثر باقی می‌ماندند، اعتماد به امکان فعالیت سیاسی کاهش می‌یافت.
جنگ از مرزها آغاز شد؛ بحران در داخل ادامه یافت
در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ عراق به ایران حمله کرد.
کشور وارد جنگی شد که همه معادلات سیاسی را تحت تأثیر قرار داد.
اما جنگ ایران و عراق اختلافات داخلی را متوقف نکرد.
در همان زمان، کشمکش میان ابوالحسن بنی‌صدر، نخستین رئیس‌جمهور، و حزب جمهوری اسلامی و نیروهای نزدیک به خمینی شدت می‌گرفت. اختلاف بر سر اداره جنگ، دولت، مجلس، اختیارات رئیس‌جمهور و جهت‌گیری سیاسی نظام هر روز آشکارتر می‌شد. منابع دانشگاهی نیز تشدید این منازعه را در ماه‌های جنگ و نهایتاً عزل بنی‌صدر در خرداد ۱۳۶۰ ثبت کرده‌اند.
مجاهدین در این شکاف به بنی‌صدر نزدیک‌تر شدند.
نه به این معنا که همه اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک میان آنان از میان رفته بود، بلکه در برابر تمرکز قدرت حزب جمهوری اسلامی و نیروهای نزدیک به خمینی، یک همگرایی سیاسی در حال شکل‌گیری بود.
این تحول بعداً اهمیت تعیین‌کننده پیدا خواهد کرد.
زیرا بحران سال ۱۳۶۰ دیگر صرفاً منازعه «مجاهدین و حکومت» نبود.
رئیس‌جمهور کشور نیز در مرکز بحران قرار گرفته بود.
خیابان هنوز زنده بود
با وجود همه این تحولات، تا ماه‌های نخست ۱۳۶۰ خیابان هنوز کاملاً از سیاست تهی نشده بود.
نشریه منتشر می‌شد.
اعلامیه توزیع می‌شد.
میتینگ برگزار می‌شد.
هواداران سازمان در شهرهای مختلف فعالیت می‌کردند.
مخالفان آنان نیز بسیج می‌شدند.
درگیری رخ می‌داد.
مجروح و کشته برجای می‌ماند.
اما هنوز آن مرز نهایی عبور نشده بود.
این همان نکته‌ای است که در مسیر رسیدن به ۵ مهر نباید گم شود.
بعدها، هنگامی که هر دو طرف وارد جنگی خونین شدند، گذشته نیز از درون همان جنگ بازنویسی شد. حکومت فعالیت‌های پیشین مجاهدین را مقدمه توطئه و مبارزه مسلحانه معرفی کرد؛ مجاهدین نیز آن دوره را مجموعه‌ای از تلاش‌های مسالمت‌آمیز دانستند که حکومت یکی پس از دیگری مسدود کرد.
کار ما این نیست که یکی از این دو روایت را جای سند بنشانیم.
باید روزها را دوباره کنار یکدیگر بگذاریم.
انتخابات.
نشریه.
دانشگاه.
میز کتاب.
میتینگ.
حمله.
کشته.
بازداشت.
اعتراض.
و دوباره انتخابات و تجمع.
وقتی این قطعات کنار هم قرار می‌گیرند، تصویری شکل می‌گیرد که برای فهم ۵ مهر ضروری است:
جامعه یک‌شبه از سیاست به خشونت نرسید.
راهی طی شد.
و در بهار ۱۳۶۰، این راه به سرعت به انتهای خود نزدیک می‌شد.
بهار ۱۳۶۰؛ ساعت سیاسی تندتر می‌شود
در اردیبهشت و خرداد، دیگر بحران را نمی‌شد با اختلافات معمول سیاسی توضیح داد.
کشمکش بنی‌صدر و مخالفانش به مرحله تعیین‌کننده رسیده بود.
حزب جمهوری اسلامی قدرت بیشتری در مجلس و دستگاه‌های حکومتی داشت.
رابطه مجاهدین با حکومت به پایین‌ترین سطح خود از زمان انقلاب رسیده بود.
در خیابان، هر تجمع می‌توانست به درگیری تبدیل شود.
در ادبیات سیاسی طرفین نیز زبان سخت‌تر شده بود.
هر طرف دیگری را خطری برای آینده انقلاب می‌دید.
اما یک سؤال همچنان باقی بود:
آیا هنوز راهی برای ادامه مبارزه سیاسی بدون ورود به رویارویی نهایی وجود داشت؟
پاسخ این سؤال را حوادث چند هفته بعد خواهند داد.
عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا.
حرکت مجلس برای عدم کفایت سیاسی رئیس‌جمهور.
مواضع خمینی.
اعلامیه‌های مجاهدین.
بسیج نیروهای طرفین.
و سرانجام خیابان‌های تهران در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰.
آن روز، دوره‌ای که عنوان این فصل از آن سخن می‌گفت ــ «وقتی هنوز سیاست ممکن بود» ــ به پایان خود نزدیک شد.
اما برای فهمیدن اینکه چرا، باید پیش از رسیدن به ۳۰ خرداد، آخرین حلقه‌های محاصره سیاسی را ببینیم: انقلاب فرهنگی، بحران بنی‌صدر، آرایش حزب جمهوری اسلامی و اسنادی که نشان می‌دهند جدال بر سر حذف نیروهای رقیب پیش از انفجار خیابان آغاز شده بود.
پایان فصل دومفصل سوم
راهی که هر روز باریک‌تر شد
انقلاب فرهنگی، بنی‌صدر، نوار آیت و حرکت به سوی ۳۰ خرداد
در تاریخ، بعضی راه‌ها ناگهان بسته نمی‌شوند. ابتدا باریک می‌شوند. یک روز روزنامه‌ای توقیف می‌شود، روز دیگر میتینگی به درگیری می‌کشد، مدتی بعد دانشگاه از دسترس نیروهای سیاسی خارج می‌شود، سپس رئیس‌جمهور در برابر حزبی قرار می‌گیرد که اکثریت مجلس و بخش مهمی از نهادهای قدرت را در اختیار دارد. هر حادثه به‌تنهایی ممکن است گذرا به نظر برسد، اما وقتی آنها را پشت سر هم می‌گذاریم، مسیر دیگری دیده می‌شود.
مسیر ایران از بهار ۱۳۵۹ تا خرداد ۱۳۶۰ چنین بود.
هنوز سازمان‌ها وجود داشتند. هنوز اعلامیه منتشر می‌شد. هنوز رئیس‌جمهور منتخب در کاخ ریاست‌جمهوری بود. هنوز مجلس جلسه داشت و اختلافات در قالب سخنرانی، روزنامه و مناظره سیاسی بیان می‌شد.
اما فضای میان این نهادها هر روز تنگ‌تر می‌شد.
و درست در همین فاصله بود که سه روند به یکدیگر رسیدند: بسته‌شدن دانشگاه‌ها و انقلاب فرهنگی؛ تشدید نبرد قدرت میان بنی‌صدر و حزب جمهوری اسلامی؛ و افزایش فشار بر مجاهدین و دیگر نیروهای سیاسی مستقل.
برای رسیدن به ۳۰ خرداد باید این سه خط را هم‌زمان دید.
دانشگاه؛ نخستین میدان بزرگی که بسته شد
در فصل پیش دیدیم که دانشگاه پس از انقلاب فقط یک مرکز آموزشی نبود. دانشگاه یکی از اصلی‌ترین میدان‌های سیاست بود. سازمان‌ها در آن دفتر داشتند، نشریه می‌فروختند، جلسه تشکیل می‌دادند، هوادار جذب می‌کردند و با نسل جوان ارتباط مستقیم داشتند.
به همین دلیل، مسئله دانشگاه مسئله چند اتاق و دفتر نبود.
هر کس دانشگاه را در اختیار داشت، با بخشی از فعال‌ترین نسل انقلاب ارتباط داشت.
در بهار ۱۳۵۹، این میدان به صحنه درگیری تبدیل شد. حکومت خواهان تخلیه دفاتر گروه‌های سیاسی از دانشگاه‌ها شد و برخوردهایی در تهران و چند شهر دیگر رخ داد. پس از آن دانشگاه‌ها تعطیل شدند و روندی که با عنوان «انقلاب فرهنگی» شناخته شد آغاز گردید.
این تعطیلی طولانی بود و بازگشایی دانشگاه‌ها با بازسازی ساختار آموزشی و گزینش دانشجویان و استادان همراه شد. در نتیجه یکی از مهم‌ترین فضاهای عمومی فعالیت سیاسی پس از انقلاب از دسترس نیروهای مخالف حکومت خارج شد.
اهمیت این اتفاق برای مجاهدین را نمی‌توان فقط با تعداد دفاتر بسته‌شده سنجید.
بخش بزرگی از نیروی هوادار آنان جوان بود؛ دانشجو، دانش‌آموز یا جوانانی که تازه وارد سیاست شده بودند. دانشگاه برای چنین سازمانی تنها یک محل نبود؛ یک شبکه ارتباط اجتماعی بود.
وقتی دانشگاه بسته شد، سیاست به خیابان، محله، دفتر، انجمن، میز کتاب و خانه منتقل شد.
اما خیابان قواعد دیگری داشت.
در دانشگاه می‌شد ساعت‌ها بحث کرد.
در خیابان، گاهی چند دقیقه کافی بود تا بحث به زد و خورد برسد.
حکومت فقط یک دولت نبود
هم‌زمان، مسئله دیگری آشکارتر می‌شد: قدرت سیاسی در ایران دیگر تنها در دولت متمرکز نبود.
رئیس‌جمهور وجود داشت.
نخست‌وزیر وجود داشت.
مجلس وجود داشت.
اما در کنار آنها، رهبری خمینی، حزب جمهوری اسلامی، سپاه، کمیته‌ها، دادگاه‌های انقلاب، نهادهای انقلابی و شبکه روحانیان نزدیک به حاکمیت نیز وجود داشتند.
این ساختار چندلایه، اختلاف سیاسی را پیچیده می‌کرد.
ابوالحسن بنی‌صدر در بهمن ۱۳۵۸ با رأی عمومی به ریاست‌جمهوری رسیده بود، اما پیروزی انتخاباتی به معنای در اختیار گرفتن تمام قدرت نبود. انتخابات نخستین مجلس موازنه دیگری ایجاد کرد و حزب جمهوری اسلامی و متحدانش موقعیت قدرتمندی در مجلس به دست آوردند. از همان آغاز، اختلاف رئیس‌جمهور و اکثریت مجلس بر سر نخست‌وزیر و کابینه بالا گرفت و بنی‌صدر ناچار شد محمدعلی رجایی را، که از نظر سیاسی با او اختلاف جدی داشت، به نخست‌وزیری بپذیرد.
بنابراین دو مرکز سیاسی هر روز بیشتر از یکدیگر فاصله می‌گرفتند.
در یک سو بنی‌صدر قرار داشت.
در سوی دیگر حزب جمهوری اسلامی و نیروهای نزدیک به آن.
و بالاتر از هر دو، خمینی قرار داشت که موضع او می‌توانست موازنه را تغییر دهد.
در ابتدا خمینی بارها طرفین را به وحدت فراخواند. اما اختلاف‌ها از میان نرفت. آغاز جنگ ایران و عراق در شهریور ۱۳۵۹ برای مدتی شدت این کشمکش را کاهش داد، ولی در بهار ۱۳۶۰ بحران دوباره با قدرت بازگشت. منابع تاریخی نیز همین دوره را مرحله تشدید دوباره اختلاف بنی‌صدر و مخالفانش می‌دانند.
جنگی در جبهه، جنگ قدرتی در تهران
حمله عراق شرایط فوق‌العاده‌ای ایجاد کرده بود.
بنی‌صدر فرماندهی کل قوا را نیز برعهده داشت و بخش مهمی از وقت خود را در جبهه می‌گذراند. در همان حال، مخالفانش عملکرد او در جنگ را مورد حمله قرار می‌دادند و اختلاف بر سر ارتش، سپاه، اداره جنگ و رابطه نهادهای نظامی با دولت به بخشی از کشمکش سیاسی تبدیل شده بود.
در تهران اما نزاع دیگری جریان داشت.
هر طرف دیگری را متهم می‌کرد که انقلاب را از مسیر خود منحرف کرده است.
روزنامه انقلاب اسلامی، متعلق به بنی‌صدر و منعکس‌کننده دیدگاه‌های او، به یکی از مهم‌ترین تریبون‌های این نزاع تبدیل شد. این روزنامه از ۲۹ خرداد ۱۳۵۸ منتشر می‌شد و انتشار آن تا ۱۷ خرداد ۱۳۶۰ ادامه یافت؛ درست در آستانه سقوط سیاسی بنی‌صدر متوقف شد.
این تاریخ به‌تنهایی گویاست:
۱۷ خرداد ۱۳۶۰.
تنها سیزده روز تا ۳۰ خرداد باقی مانده بود.
مجاهدین و بنی‌صدر؛ نزدیکی در سایه یک دشمن مشترک سیاسی
مجاهدین و بنی‌صدر از آغاز متحد طبیعی یکدیگر نبودند.
اختلاف فکری داشتند.
پیشینه‌های متفاوتی داشتند.
پایگاه‌های سیاسی آنان یکسان نبود.
اما از اواخر ۱۳۵۹ و به‌ویژه در ماه‌های نخست ۱۳۶۰، فشار مشترک آنان را به یکدیگر نزدیک کرد.
بنی‌صدر هر روز بیشتر با حزب جمهوری اسلامی و روحانیان نزدیک به خمینی درگیر می‌شد. مجاهدین نیز همان شبکه قدرت را مسئول محدودشدن فعالیت سیاسی و حمله به هواداران خود می‌دانستند.
در چنین وضعی، دو مسیر به هم رسیدند.
منابع پژوهشی نیز از همسویی بنی‌صدر با مجاهدین در مرحله پایانی بحران و حمایت آنان از او در خرداد ۱۳۶۰ سخن می‌گویند.
اما این نزدیکی یک پیامد بسیار مهم داشت.
از آن پس، برخورد با بنی‌صدر و برخورد با مجاهدین بیش از پیش در یک بحران سیاسی واحد قرار گرفت.
اگر بنی‌صدر کنار زده می‌شد، مجاهدین یکی از مهم‌ترین موانع سیاسی در برابر تمرکز قدرت را از دست می‌دادند.
و اگر مجاهدین سرکوب می‌شدند، بنی‌صدر بخش مهمی از نیروی اجتماعی حاضر در خیابان را از دست می‌داد.
هر دو طرف این واقعیت را می‌فهمیدند.
و در همین میان، نوار حسن آیت
در چنین فضایی بود که نام حسن آیت اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد.
آیت از اعضای برجسته حزب جمهوری اسلامی، نماینده مجلس و از مخالفان سرسخت بنی‌صدر بود. او از چهره‌هایی بود که نزاع با رئیس‌جمهور را نه اختلافی گذرا، بلکه مسئله‌ای تعیین‌کننده برای آینده ساختار قدرت می‌دید.
انتشار نواری منسوب به گفت‌وگوی او، یکی از جنجال‌های سیاسی آن دوره شد.
اهمیت نوار برای تاریخ ما فقط در جملات تند آن نیست؛ اهمیتش در زمانی است که منتشر شد.
هنوز بنی‌صدر رئیس‌جمهور بود.
هنوز مجلس او را عزل نکرده بود.
هنوز ۳۰ خرداد رخ نداده بود.
اما در آن گفت‌وگو از آینده‌ای صحبت می‌شد که در آن بنی‌صدر از صحنه کنار خواهد رفت و آرایش سیاسی کشور تغییر خواهد کرد.
در سال‌های بعد، این نوار از سوی مخالفان حزب جمهوری اسلامی به‌عنوان شاهدی بر وجود طرح قبلی برای حذف بنی‌صدر مطرح شد. طرف مقابل، برداشت‌های ارائه‌شده از آن را رد یا متفاوت تفسیر کرد.
نوار آیت فضای سیاسی پیش از ۳۰ خرداد و طرح صریح کنارزدن بنی‌صدر را در درون حزب جمهوری اسلامی نشان می‌دهد.
اهمیت آن در همین فضای سیاسی پیش از ۳۰ خرداد است.
زیرا سندی از فضای سیاسی پیش از ۳۰ خرداد است؛ فضایی که در آن دست‌کم بخشی از نیروهای حزب جمهوری اسلامی، سقوط سیاسی بنی‌صدر را قابل تصور و مطلوب می‌دانستند.
آنچه اکنون برای مسیر روایت اهمیت دارد، چیز دیگری است:
اندیشه کنارزدن بنی‌صدر پیش از ۳۰ خرداد در فضای سیاسی وجود داشت.
و زمان برای تحقق آن به سرعت نزدیک می‌شد.
اسفند ۱۳۵۹؛ دانشگاه تهران و شکافی که علنی شد
۱۴ اسفند ۱۳۵۹، سالگرد درگذشت محمد مصدق، یکی از لحظاتی بود که بحران از پشت درهای نهادهای حکومتی به برابر چشم هزاران نفر آمد.
بنی‌صدر در دانشگاه تهران سخنرانی داشت.
مخالفان او نیز در صحنه حضور داشتند.
درگیری رخ داد.
رئیس‌جمهور از پشت تریبون درباره نیروهایی سخن گفت که برای برهم‌زدن مراسم آمده‌اند و از مردم حاضر خواست در برابر آنان واکنش نشان دهند.
واقعه ۱۴ اسفند از آن جهت مهم بود که نشان داد اختلاف دیگر فقط میان رئیس‌جمهور و چند عضو حزب جمهوری اسلامی در جلسات رسمی نیست.
دو نیروی اجتماعی در برابر یکدیگر ایستاده بودند.
و خیابان و دانشگاه می‌توانستند صحنه تعیین تکلیف این اختلاف شوند.
پس از ۱۴ اسفند، روابط بنی‌صدر و مخالفانش دیگر به وضعیت قبل بازنگشت.
اردیبهشت؛ حلقه دیگری از زنجیر
در اردیبهشت ۱۳۶۰، تنش میان مجاهدین و حکومت نیز شدت بیشتری گرفت.
بیانیه‌ها تندتر شدند.
درگیری‌ها ادامه یافت.
کشته‌شدن هواداران سازمان در شهرهای مختلف در حافظه تشکیلاتی مجاهدین انباشته می‌شد.
همان‌گونه که در فصل پیش دیدیم، منابع خود سازمان درباره تعداد کشته‌شدگان پیش از ۳۰ خرداد ارقام متفاوتی ــ بیش از ۵۰ و در منبعی دیگر بیش از ۷۰ نفر ــ ارائه کرده‌اند. این اختلاف را در جای خود با فهرست اسامی خواهیم سنجید. ۵مهر۱۳۶۰؛ فدای بیکران در مقابل …
اما فارغ از اختلاف عدد، مسئله سیاسی روشن بود:
هر کشته تازه، استدلال کسانی را که هنوز به امکان ادامه فعالیت مسالمت‌آمیز باور داشتند دشوارتر می‌کرد.
و هر حرکت سازمان برای حفاظت از نیروهای خود، از سوی حکومت به‌عنوان نشانه‌ای از آمادگی تشکیلات برای مقابله تعبیر می‌شد.
رویارویی سیاسی به مرحله‌ای رسیده بود که هر طرف، دیگری را تهدیدی مستقیم برای آینده خود می‌دید.
۲۵ خرداد؛ جبهه ملی و یک اخطار تعیین‌کننده
چند روز مانده به ۳۰ خرداد، بحران فقط مجاهدین و بنی‌صدر را دربر نمی‌گرفت.
جبهه ملی در اعتراض به لایحه قصاص فراخوان تجمع داده بود.
خمینی در سخنرانی ۲۵ خرداد ۱۳۶۰ واکنشی بسیار تند نشان داد و موضع جبهه ملی علیه قصاص را ارتداد خواند. منابع تاریخی نیز ثبت کرده‌اند که پس از این موضع، رهبران و فعالان جبهه ملی با فشار و تعقیب روبه‌رو شدند و تجمع برنامه‌ریزی‌شده عملاً از هم پاشید.
این واقعه برای داستان ما اهمیت زیادی دارد.
زیرا تنها پنج روز پیش از ۳۰ خرداد، یکی دیگر از جریان‌های قدیمی سیاسی ایران عملاً از میدان علنی کنار زده می‌شد.
راه باریک‌تر شده بود.
۲۰ خرداد؛ فرماندهی کل قوا از بنی‌صدر گرفته می‌شود
در ۲۰ خرداد ۱۳۶۰، خمینی بنی‌صدر را از فرماندهی کل قوا برکنار کرد.
این فقط گرفتن یک عنوان نظامی نبود.
در کشوری که در حال جنگ بود، فرماندهی کل قوا یکی از مهم‌ترین منابع قدرت رئیس‌جمهور به شمار می‌رفت. با حذف آن، بنی‌صدر بخش بزرگی از موقعیت رسمی خود را از دست داد.
پژوهش‌های تاریخی نیز ترتیب وقایع را ثبت کرده‌اند: بنی‌صدر در ۸ ژوئن/۱۸ خرداد عملاً مردم را علیه آنچه دیکتاتوری می‌دانست به مقاومت فراخواند؛ دو روز بعد خمینی او را از فرماندهی نیروهای مسلح کنار گذاشت؛ و سپس فرایند برکناری او از ریاست‌جمهوری شتاب گرفت.
اکنون دیگر ساعت سیاسی با روز اندازه‌گیری می‌شد.
نه ماه.
نه هفته.
روز.
۲۶ خرداد؛ مجلس وارد مرحله نهایی می‌شود
در مجلس، موضوع عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر به جریان افتاد.
مخالفان رئیس‌جمهور او را به نقض وظایف، ایجاد بحران و مقابله با نهادهای قانونی متهم می‌کردند.
بنی‌صدر و هوادارانش در مقابل، روند جاری را حذف رئیس‌جمهور منتخب و تمرکز قدرت در دست جناح حاکم می‌دانستند.
دیگر امکان مصالحه بسیار محدود شده بود.
و مجاهدین نیز می‌دانستند که سقوط بنی‌صدر موازنه سیاسی را به‌شدت علیه آنان تغییر خواهد داد.
۲۸ خرداد؛ آخرین هشدارها
در روزهای پایانی، زبان طرفین به نقطه‌ای رسید که دیگر کمتر نشانی از سازش در آن دیده می‌شد.
خمینی مجاهدین را به تسلیم در برابر قانون و کنارگذاشتن سلاح فرا می‌خواند و هشدار می‌داد که حکومت در برابر اقدام مسلحانه خواهد ایستاد.
مجاهدین نیز حکومت را مسئول حملات، بازداشت‌ها و کشته‌شدن هواداران خود معرفی می‌کردند و نسبت به ادامه روند سرکوب هشدار می‌دادند.
دو روایت کاملاً در برابر هم قرار گرفته بود.
حکومت می‌گفت سازمانی مسلح در حال آماده‌شدن برای شورش است.
مجاهدین می‌گفتند راه‌های فعالیت قانونی یکی پس از دیگری بسته شده و نیروهایشان بدون امکان دفاع مورد حمله قرار گرفته‌اند.
چند روز دیگر، این اختلاف دیگر روی کاغذ باقی نمی‌ماند.
وقتی همه راه‌ها به یک روز می‌رسید
اگر حوادث این ماه‌ها را جدا از یکدیگر ببینیم، هر کدام داستان خودش را دارد:
انقلاب فرهنگی.
اختلاف رئیس‌جمهور و مجلس.
حزب جمهوری اسلامی.
نوار آیت.
۱۴ اسفند.
جبهه ملی.
برکناری بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا.
فشار بر مجاهدین.
اما وقتی آنها را پشت سر هم می‌گذاریم، تصویر دیگری ظاهر می‌شود.
فضای سیاسی ایران در حال کوچک‌شدن بود.
بعضی نیروها پیش‌تر حذف یا محدود شده بودند.
دانشگاه از میدان رقابت سیاسی خارج شده بود.
مطبوعات زیر فشار قرار گرفته بودند.
جبهه ملی عقب رانده شده بود.
بنی‌صدر در آستانه برکناری قرار داشت.
و مجاهدین در برابر تصمیمی ایستاده بودند که نتیجه آن نه فقط سرنوشت خودشان، بلکه شکل رویارویی سیاسی سال‌های بعد را تغییر می‌داد.
تنها چند روز باقی مانده بود.
روز ۳۰ خرداد، تهران شاهد تظاهراتی شد که به برخورد خونین انجامید. منابع تاریخی مستقل نیز از یک تظاهرات بزرگ سازمان‌یافته توسط مجاهدین و برخورد آن با نیروهای مسلح و غیرمسلح طرفدار حکومت سخن گفته‌اند؛ پس از آن، موج بازداشت و اعدام مخالفان برای ماه‌ها ادامه یافت.
اما آن داستان، داستان فصل بعد است.
زیرا ۳۰ خرداد صرفاً یک روز دیگر در این زنجیره نبود.
پیش از آن، هنوز می‌شد درباره بازگشت از لبه سخن گفت.
پس از آن، قواعد بازی تغییر کرد.
نشریه جای خود را به اعلامیه مخفی خواهد داد.
دفتر جای خود را به خانه تیمی.
میتینگ جای خود را به عملیات.
و زندان‌ها با موج تازه‌ای از بازداشت‌شدگان روبه‌رو خواهند شد.
از دل همین تغییر است که تنها سه ماه بعد، پرسش دیگری متولد خواهد شد:
اگر جامعه از ترس سرکوب به خانه رفته است، آیا می‌توان دوباره آن را به خیابان آورد؟
پاسخ مجاهدین به این پرسش، سرانجام به ۵ مهر ۱۳۶۰ خواهد رسید.
پایان فصل سومفصل چهارم
۳۰ خرداد؛ وقتی قواعد بازی عوض شد
از تظاهرات سیاسی تا آغاز رویارویی مسلحانه
صبح ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، تهران هنوز شهری بود که در آن مجلس درباره عدم کفایت سیاسی نخستین رئیس‌جمهور بحث می‌کرد، سازمان‌های سیاسی اعلامیه می‌دادند و هوادارانشان برای حضور در خیابان فراخوانده می‌شدند. اما وقتی آن روز به پایان رسید، مرزی در تاریخ سیاسی پس از انقلاب پشت سر گذاشته شده بود؛ مرزی که بازگشت از آن هر ساعت دشوارتر می‌شد.
برای کتابی درباره ۵ مهر، ۳۰ خرداد فقط یک واقعه پیشین نیست.
۵ مهر بدون ۳۰ خرداد قابل فهم نیست.
زیرا فاصله میان این دو تاریخ فقط سه ماه تقویمی نبود. در همین فاصله کوتاه، سازمانی که تا آن زمان دفتر و نشریه و میتینگ و نامزد انتخاباتی داشت، وارد مرحله مخفی و مسلحانه شد؛ حکومت نیز موجی از بازداشت‌ها و اعدام‌های سیاسی را آغاز کرد؛ و جامعه‌ای که تا چند هفته قبل شاهد رقابت علنی نیروهای سیاسی بود، با فضایی روبه‌رو شد که در آن هزینه حضور در خیابان می‌توانست زندان یا مرگ باشد.
مرکز عبدالرحمن برومند در شرح وقایع آن روز می‌نویسد که مجاهدین در ۲۰ ژوئن ۱۹۸۱، برابر با ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، در اعتراض به برخورد حکومت با آنان و روند برکناری ابوالحسن بنی‌صدر فراخوان تظاهرات دادند. حکومت تجمع را غیرقانونی اعلام کرد، اما هزاران نفر به خیابان آمدند؛ بخشی از آنان با پاسداران و نیروهای حزب‌اللهی درگیر شدند. همین منبع تأکید می‌کند که شمار دقیق قربانیان آن روز روشن نیست، اما شمار زیادی از تظاهرکنندگان بازداشت شدند و در روزها و هفته‌های بعد اعدام شدند.
آنچه در پایان آن روز باقی ماند فقط خون روی آسفالت نبود.
قواعد بازی سیاسی عوض شده بود.
صبحی که از مجلس آغاز شد
بحران از روزهای قبل به نقطه نهایی رسیده بود.
بنی‌صدر فرماندهی کل قوا را از دست داده بود. روزنامه‌اش توقیف شده بود. نیروهای حزب جمهوری اسلامی و متحدانشان برای برکناری او فشار می‌آوردند و مجلس بررسی عدم کفایت سیاسی رئیس‌جمهور را در دستور کار قرار داده بود.
برای مجاهدین، موضوع فقط سرنوشت بنی‌صدر نبود.
برکناری او معنای سیاسی گسترده‌تری داشت. آخرین شکاف جدی در بالاترین سطوح رسمی قدرت که می‌توانست مانعی در برابر یکدست‌شدن حاکمیت باشد، در حال بسته‌شدن بود.
مجاهدین در روزهای پیش از ۳۰ خرداد مواضع خود را تندتر کرده بودند. در مقابل، خمینی نیز دیگر زبان مصالحه ماه‌های نخست انقلاب را به کار نمی‌برد.
دو طرف به نقطه‌ای نزدیک می‌شدند که هر یک دیگری را نه رقیب سیاسی، بلکه تهدیدی علیه موجودیت خود می‌دید.
در چنین فضایی بود که مردم به خیابان فراخوانده شدند.
خیابان
تهران از بعدازظهر ۳۰ خرداد شاهد تجمع‌های گسترده بود.
۳۰ خرداد با تظاهرات گسترده، حضور نیروهای حکومتی، درگیری، بازداشت و خونریزی به نقطه پایان دوره فعالیت علنی سیاسی مجاهدین تبدیل شد.
اما چند واقعیت را می‌توان با اطمینان بیشتری کنار یکدیگر گذاشت.
تجمع بزرگی شکل گرفت.
نیروهای مجاهدین و هوادارانشان در آن حضور داشتند.
حکومت آن را غیرقانونی می‌دانست.
پاسداران و نیروهای حزب‌اللهی برای مقابله وارد شدند.
درگیری روی داد.
افرادی کشته و مجروح شدند.
و بازداشت‌ها در ابعادی گسترده آغاز شد. مرکز برومند، که پرونده‌های بسیاری از اعدام‌شدگان آن دوره را گردآوری کرده، همین چارچوب را ثبت کرده و در عین حال تصریح می‌کند که شمار دقیق تلفات تظاهرات معلوم نیست.
این احتیاط در اعداد مهم است.
در تاریخ ۳۰ خرداد نیز مانند ۵ مهر، اعداد بخشی از جنگ روایت‌ها شده‌اند. رقم جمعیت، تعداد کشته‌شدگان و تعداد بازداشت‌شدگان در منابع مختلف متفاوت است. آنچه برای مسیر این کتاب اکنون اهمیت بیشتری دارد، نتیجه سیاسی آن روز است.
خیابان دیگر همان خیابان فصل دوم نبود.
از «میز کتاب» تا میدان برخورد
این تحول را اگر از انتهای ماجرا نگاه کنیم، ممکن است ساده به نظر برسد:
یک سازمان سیاسی وارد مبارزه مسلحانه شد و حکومت با آن برخورد کرد.
اما چنین خلاصه‌ای دو سال و چهار ماه پیش از آن را حذف می‌کند.
همان جوانانی که اکنون در خیابان بودند، بخشی از نسلی بودند که پیش‌تر در دانشگاه فعالیت کرده بودند، نشریه فروخته بودند، در انتخابات تبلیغ کرده بودند، در میتینگ‌ها شرکت کرده بودند و در درگیری‌های سیاسی خیابانی حضور داشتند.
این واقعیت البته به معنای آن نیست که همه شرکت‌کنندگان ۳۰ خرداد مسلح بودند. مرکز برومند در پرونده‌های مربوط به قربانیان آن دوره تصریح می‌کند که بسیاری از هواداران مجاهدین آموزش نظامی ندیده بودند، مسلح نبودند و در برخورد مسلحانه شرکت نداشتند.
همین تمایز برای ادامه کتاب ضروری است.
از این پس باید میان چند گروه تفاوت بگذاریم:
کادرهای مسلح سازمان؛
هواداران تشکیلاتی؛
هواداران غیرمسلح؛
تظاهرکنندگان؛
و مردمی که اساساً عضو یا هوادار هیچ‌یک از طرفین نبودند اما در خیابان گرفتار شدند.
اگر همه این گروه‌ها را در یک عنوان حل کنیم، فهم آنچه در تابستان ۱۳۶۰ و سپس ۵ مهر اتفاق افتاد دشوار خواهد شد.
شب ۳۰ خرداد
با تاریک‌شدن هوا، خیابان آرام نشد؛ شکل واقعه تغییر کرد.
بازداشت‌شدگان به مراکز بازداشت و زندان منتقل شدند.
اوین دوباره در مرکز حوادث قرار گرفت.
دادستانی انقلاب و دستگاه قضایی وارد مرحله‌ای شدند که در هفته‌ها و ماه‌های بعد ابعاد بسیار گسترده‌تری پیدا کرد.
از اینجا به بعد، تاریخ ۳۰ خرداد دیگر فقط تاریخ یک تظاهرات نیست.
تاریخ زندان و اعدام نیز هست.
مرکز برومند می‌گوید پس از تظاهرات ۳۰ خرداد، تعداد زیادی از شرکت‌کنندگان در روزها و هفته‌های بعد اعدام شدند و سرکوب اعضا و هواداران مجاهدین به‌شدت گسترش یافت.
گزارش‌های بعدی عفو بین‌الملل درباره دهه ۱۳۶۰ نیز تصویری وسیع‌تر از همین دستگاه سرکوب ارائه می‌کنند: صدها نفر از وابستگان به طیف‌های مختلف مخالفان سیاسی در هر سال، پس از روندهای قضایی شتاب‌زده و خودسرانه و در مواردی بدون تشریفات قضایی، اعدام شدند. عفو بین‌الملل همچنین ثبت کرده است که خانواده‌ها در بسیاری موارد تنها پس از اجرای حکم از اعدام مطلع می‌شدند. Amnesty International
۳۰ خرداد دروازه ورود به این مرحله بود.
فردای ۳۰ خرداد
۳۱ خرداد فقط فردای یک تظاهرات نبود.
مجلس عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر را تصویب کرد و خمینی روز بعد حکم عزل او از ریاست‌جمهوری را صادر کرد.
یک مرکز قدرت از میان رفته بود.
مجاهدین نیز وارد مرحله تازه‌ای شدند که در منابع مختلف با تعابیر متفاوت توصیف شده است: «مقاومت مسلحانه» در ادبیات خود سازمان و «شورش مسلحانه» یا «تروریسم» در ادبیات حکومت و منابع همسو با آن.
برای کار تاریخی، مهم‌تر از انتخاب یکی از این عنوان‌ها، تعیین آن چیزی است که واقعاً تغییر کرد:
مبارزه مسلحانه اکنون به بخشی از استراتژی رسمی مجاهدین تبدیل شده بود.
مرکز برومند نیز تاریخ اعلام مبارزه مسلحانه سازمان را ۲۱ ژوئن ۱۹۸۱، یعنی ۳۱ خرداد، ثبت کرده است.
از این لحظه به بعد، هیچ‌یک از وقایع بعدی را نمی‌توان با معیارهای دوران فعالیت علنی سال‌های ۵۸ و ۵۹ سنجید.
سازمان به سوی فعالیت مخفی رفت.
حکومت به سوی سرکوب گسترده‌تر رفت.
و خشونت با سرعتی هولناک گسترش یافت.
۷ تیر؛ انفجار در مرکز حزب جمهوری اسلامی
تنها یک هفته بعد، ۷ تیر ۱۳۶۰، انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در تهران محمد بهشتی و ده‌ها تن از مسئولان و اعضای حزب را کشت.
این حادثه ضربه‌ای بزرگ به ساختار سیاسی حکومت بود.
حکومت مسئولیت را متوجه مجاهدین کرد. سازمان در آن زمان مسئولیت رسمی انفجار را بر عهده نگرفت؛ منابع و روایت‌های بعدی درباره انتساب و عاملان آن باید هنگام رسیدن به حوادث تیرماه جداگانه بررسی شوند.
اما فارغ از مسئله انتساب، اثر سیاسی انفجار فوری بود.
فضای کشور امنیتی‌تر شد.
بازداشت‌ها شدت گرفت.
اعدام‌ها افزایش یافت.
و فاصله میان دو طرف تقریباً به نقطه‌ای رسید که دیگر زبان مشترکی باقی نمانده بود.
نام‌هایی که روزنامه‌ها چاپ می‌کردند
در تابستان ۱۳۶۰، روزنامه‌های کشور به یکی از اسناد هولناک آن دوره تبدیل شدند.
خبر اعدام گروه‌های متعدد منتشر می‌شد.
گاه نام و مشخصات وجود داشت.
گاه فقط تعداد اعلام می‌شد.
گاه خانواده‌ها پس از انتشار خبر از سرنوشت فرزندشان مطلع می‌شدند.
برای کتاب ۵ مهر، این روزنامه‌ها اهمیت ویژه دارند؛ زیرا وقتی چند ماه بعد به ادعاهای مربوط به تعداد اعدام‌شدگان ۵ مهر می‌رسیم، تنها راه رسیدن به عدد قابل دفاع این است که همین اعلامیه‌ها، اسامی، پرونده‌ها و گزارش‌های مستقل را کنار هم قرار دهیم.
عدد نباید جای انسان را بگیرد.
پشت هر عدد نامی وجود داشت.
سنّی.
شهری.
خانواده‌ای.
و در مواردی حتی خانواده‌ای که هنوز نمی‌دانست فرزندش کجا نگهداری می‌شود.
۸ شهریور؛ ضربه‌ای دیگر
تابستان هنوز تمام نشده بود.
در ۸ شهریور ۱۳۶۰ انفجاری در دفتر نخست‌وزیری، محمدعلی رجایی، رئیس‌جمهور، و محمدجواد باهنر، نخست‌وزیر، را کشت.
تنها طی دو ماه، بنی‌صدر برکنار شده بود، بهشتی و شمار زیادی از اعضای حزب جمهوری اسلامی در انفجار ۷ تیر کشته شده بودند و اکنون رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر جدید نیز جان باخته بودند.
از نگاه حکومت، کشور با یک جنگ سازمان‌یافته داخلی روبه‌رو بود.
از نگاه مجاهدین، مرحله مقاومت در برابر حکومتی آغاز شده بود که آنان راه فعالیت سیاسی مسالمت‌آمیز در آن را بسته‌شده می‌دانستند.
این دو برداشت متضاد، تصمیم‌های بعدی هر دو طرف را شکل دادند.
اما جامعه میان این دو قرار داشت.
و درست همین جامعه بود که چند هفته بعد به مسئله مرکزی ۵ مهر تبدیل شد.
سؤال تازه: مردم کجا هستند؟
پس از ۳۰ خرداد و حوادث تیر و مرداد، وضعیت عجیبی شکل گرفته بود.
درگیری در سطح حکومت و سازمان شدت گرفته بود.
عملیات صورت می‌گرفت.
مقام‌های حکومتی کشته می‌شدند.
اعضای مجاهدین بازداشت و اعدام می‌شدند.
خانه‌های تیمی کشف می‌شدند.
اما یک عنصر که در انقلاب ۱۳۵۷ تعیین‌کننده بود، دیگر به همان صورت در خیابان حضور نداشت:
توده مردم.
این مسئله برای استراتژی مجاهدین حیاتی بود.
سازمانی می‌توانست عملیات مخفی انجام دهد.
می‌توانست تشکیلات زیرزمینی داشته باشد.
می‌توانست به نیروهای حکومت ضربه بزند.
اما سؤال دیگری وجود داشت:
آیا می‌توانست جامعه را نیز وارد صحنه کند؟
اگر نه، مبارزه میان یک سازمان مخفی و دستگاه حکومتی باقی می‌ماند.
اگر آری، معادله کاملاً تغییر می‌کرد.
همین پرسش است که ما را مستقیماً از ۳۰ خرداد به ۵ مهر می‌رساند.
فاصله‌ای کوتاه، تحولی عظیم
از ۳۰ خرداد تا ۵ مهر فقط ۹۹ روز فاصله بود.
اما در این ۹۹ روز، ایران به اندازه چند سال تغییر کرد.
رئیس‌جمهور برکنار شد.
رهبری مجاهدین مخفی شد و سپس از کشور خارج شد.
انفجار ۷ تیر رخ داد.
موج بازداشت و اعدام گسترش یافت.
رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر تازه در ۸ شهریور کشته شدند.
درگیری مسلحانه در شهرها ادامه یافت.
و در همان حال، مجاهدین با مسئله‌ای مواجه بودند که عملیات نظامی به‌تنهایی نمی‌توانست پاسخ دهد:
عنصر اجتماعی چه شد؟
در سندی که بعدتر در توضیح استراتژی آن دوره منتشر شد، پاسخ به همین پرسش آشکار است. مجاهدین می‌گویند از نیمه شهریور ۱۳۶۰ تا اوایل مهر، حرکت‌های شهری را برای «آزمایش یک قیام جانانه و راهگشای شهری» دنبال کردند؛ با وجود آنکه الگوی سقوط شاه را قابل تکرار نمی‌دانستند، می‌خواستند امکان «به میدان آوردن عنصر اجتماعی» را بار دیگر بیازمایند. این روند، بنا بر همان روایت، در ۵ مهر به اوج رسید.
این عبارت را باید به خاطر سپرد:
«به میدان آوردن عنصر اجتماعی».
زیرا از اینجا به بعد، داستان ۵ مهر واقعاً آغاز می‌شود.
۳۰ خرداد نشان داده بود که رویارویی سیاسی می‌تواند به برخورد خونین برسد.
تیر و مرداد نشان داده بودند که سازمان می‌تواند وارد جنگ مخفی و عملیات مسلحانه شود و حکومت نیز می‌تواند با بازداشت و اعدام در ابعادی گسترده پاسخ دهد.
اما هنوز یک سؤال بی‌جواب مانده بود:
آیا می‌شد بار دیگر خیابان را از یک صحنه برخورد میان تشکیلات و حکومت، به صحنه حضور گسترده مردم تبدیل کرد؟
برای یافتن پاسخ، باید وارد یکی از خونین‌ترین تابستان‌های تاریخ معاصر ایران شویم.
تابستانی که از ۳۰ خرداد آغاز شد و در فاصله کمتر از صد روز، کشور را به صبح ۵ مهر ۱۳۶۰ رساند.
پایان فصل چهارمفصل پنجم
هشتاد و چند روز تا ۵ مهر
تابستانی که سیاست ایران را به خون کشید
میان ۳۰ خرداد و ۵ مهر ۱۳۶۰، ۹۹ روز فاصله بود.
در تقویم، کمی بیش از سه ماه. اما در تاریخ سیاسی ایران، این ۹۹ روز چنان متراکم از اعدام، انفجار، ترور، بازداشت، اختفا، عملیات مسلحانه و جابه‌جایی قدرت بود که بدون بازکردن آن تقریباً روزبه‌روز، تصمیم ۵ مهر قابل فهم نیست.
۵ مهر از آسمان فرود نیامد.
پشت آن، تابستانی قرار داشت که هر هفته‌اش بخشی از قواعد پیشین را از میان برد. ۳۰ خرداد مرز را شکسته بود؛ تیرماه نشان داد که برخورد قرار نیست محدود به خیابان بماند؛ مرداد ساختارهای سیاسی را بیشتر به زیرزمین برد؛ و شهریور، درست هنگامی که اعدام‌ها به ابعادی بسیار گسترده رسیده بود، پرسشی را در برابر مجاهدین گذاشت که پاسخ آنان سرانجام به ۵ مهر رسید:
آیا در میان این همه سرکوب و هراس، هنوز می‌توان مردم را به خیابان آورد؟
برای رسیدن به آن پرسش، باید از فردای ۳۰ خرداد شروع کرد.
تیرماه؛ وقتی زندان امتداد خیابان شد
پس از درگیری‌های ۳۰ خرداد، موج بازداشت‌ها آغاز شد.
اما مسئله فقط تعداد بازداشت‌شدگان نبود. سرعتی که میان دستگیری، بازجویی، صدور حکم و اجرای اعدام ایجاد شد، ویژگی تازه این دوره بود.
گزارش عفو بین‌الملل که در همان سال ۱۹۸۱ منتشر شد، تصویری کمّی از ابعاد ماجرا به دست می‌دهد. این سازمان اعلام کرد که تنها در سه ماه و نیم پس از ۲۰ ژوئن ۱۹۸۱، یعنی ۳۰ خرداد، بیش از ۱۶۰۰ اعدام شناخته‌شده در ایران ثبت شده است. عفو بین‌الملل تأکید می‌کرد که این رقم حداقل مواردی است که خبر آنها به بیرون رسیده بود، نه لزوماً کل اعدام‌ها.
این نکته برای کتاب ما اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد.
زیرا بعدها در روایت‌های مربوط به ۵ مهر، با ارقامی مانند ۱۸۰۰ یا ۱۸۱۰ اعدام‌شده روبه‌رو خواهیم شد. اما گزارش هم‌زمان عفو بین‌الملل نشان می‌دهد که ارقامی در همین حدود برای یک دوره چندماهه پس از ۳۰ خرداد نیز به کار رفته است. حتی گزارش دیگری از عفو بین‌الملل رقم بیش از ۱۸۰۰ اعدام را برای فاصله ۲۰ ژوئن تا ۱۲ اکتبر ۱۹۸۱ ذکر می‌کند. بنابراین وقتی در فصل مربوط به خود ۵ مهر به عدد ۱۸۰۰ یا ۱۸۱۰ می‌رسیم، باید با دقت بررسی کنیم که آیا عدد مربوط به همان روز است یا در حافظه سیاسی سال‌های بعد با آمار دوره وسیع‌تر درهم آمیخته است. Amnesty International
اما عدد هرچه بود، یک واقعیت را نمی‌شد پنهان کرد:
اعدام به یکی از ابزارهای اصلی برخورد سیاسی تبدیل شده بود.
دادگاه‌هایی که زمان در آنها معنای دیگری داشت
عفو بین‌الملل در گزارش سال ۱۹۸۱ خود فقط درباره تعداد اعدام‌ها هشدار نداد. مسئله نحوه محاکمه نیز بود.
این سازمان گزارش کرد که در مواردی، حکم بلافاصله پس از صدور اجرا می‌شد و فرصت مؤثری برای تجدیدنظر وجود نداشت. حتی نمونه‌ای از شهریور ۱۳۶۰ ثبت شده است که دو نفر ساعت چهار بعدازظهر به اتهام قصد شرکت در تظاهرات خیابانی بازداشت شدند؛ طبق اعلام رسمی رادیو تهران، تا ساعت هشت همان شب حکم اعدام آنان صادر و اجرا شد.
چهار ساعت.
فاصله میان خیابان و مرگ می‌توانست به چند ساعت کاهش یابد.
همین واقعیت است که فضای روانی منتهی به ۵ مهر را توضیح می‌دهد. جوانی که در شهریور ۱۳۶۰ تصمیم می‌گرفت به یک تظاهرات برود، نمی‌توانست خطر را با معیار تظاهرات سال ۱۳۵۸ بسنجد.
اکنون بازداشت می‌توانست معنای دیگری داشته باشد.
۷ تیر؛ انفجار در قلب حزب جمهوری اسلامی
تنها هفت روز پس از ۳۰ خرداد، انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی، محمد بهشتی و ده‌ها نفر از مسئولان و اعضای حزب را کشت.
برای حکومت، ۷ تیر شاهدی بر این بود که کشور وارد مرحله جنگی سازمان‌یافته شده است.
در روایت رسمی، مجاهدین مسئول انفجار معرفی شدند. سازمان در همان مقطع مسئولیت رسمی آن را اعلام نکرد. در این کتاب، وقتی نقش عملیات‌های این دوره را بررسی می‌کنیم، میان انتساب حکومتی، شواهد تاریخی و پذیرش رسمی مسئولیت تفاوت خواهیم گذاشت.
اما فارغ از مناقشه درباره عامل مستقیم انفجار، پیامد سیاسی آن تردیدبردار نیست:
فضای کشور امنیتی‌تر شد و برخورد با شبکه‌های مخالف شدت بیشتری گرفت.
حکومت اکنون نه فقط با تظاهرات، بلکه با دشمنی روبه‌رو می‌دید که می‌توانست در مرکز ساختار سیاسی آن ضربه وارد کند.
و در طرف مقابل، مجاهدین نیز دیگر حکومت را ساختاری نمی‌دیدند که بتوان از طریق رقابت معمول سیاسی با آن مقابله کرد.
زبان دو طرف تغییر کرده بود.
اعدام‌ها دیگر فقط در تهران نبودند
یکی از اشتباهات در بازخوانی تابستان ۱۳۶۰ این است که همه چیز را در تهران و اوین خلاصه کنیم.
اعدام‌ها در شهرستان‌ها نیز جریان داشت.
اسناد بنیاد عبدالرحمن برومند، که گزارش‌های روزنامه‌های همان دوره را نیز گرد آورده است، نمونه‌هایی از اعدام‌ها در شهرهای مختلف ثبت می‌کند. برای مثال، خبر اعدام فرهاد جوادی همراه با فردوس سراج و اسفندیار کامران، سه هوادار مجاهدین در بهشهر، در روزنامه جمهوری اسلامی منتشر شده بود. پرونده‌های دیگری نیز اعدام افراد در تهران، مشهد، آمل، شیراز، ماکو، تبریز و شهرهای دیگر را در مرداد ۱۳۶۰ ثبت کرده‌اند.
یعنی سرکوب جغرافیا پیدا کرده بود.
تهران مرکز بود، اما تنها صحنه نبود.
خبر اعدام از شهری به شهر دیگر می‌رسید.
خانواده‌ها نام‌ها را دنبال می‌کردند.
روزنامه‌ها اطلاعیه دادستانی‌ها را چاپ می‌کردند.
و نسلی که چند ماه پیش در سراسر کشور فعالیت علنی داشت، اکنون می‌دید همان شبکه سراسری به شبکه‌ای از بازداشت و تعقیب تبدیل شده است.
۲۹ تیر؛ تشکیل شورای ملی مقاومت
در همین فضای بسته، مجاهدین و بنی‌صدر گام سیاسی دیگری برداشتند.
شورای ملی مقاومت در تابستان ۱۳۶۰ شکل گرفت و به چارچوب سیاسی ائتلاف مخالف حکومت تبدیل شد. این تحول نشان می‌داد که در کنار مبارزه مخفی و مسلحانه، تلاش برای ایجاد یک آلترناتیو سیاسی نیز در جریان است.
اما عمر حضور بنی‌صدر و مسعود رجوی در ایران رو به پایان بود.
در ۷ مرداد ۱۳۶۰، هواپیمایی از تهران برخاست و بنی‌صدر و رجوی را به فرانسه رساند.
خروج آنان یک نقطه عطف بود.
مرکز رهبری سیاسی از کشور خارج می‌شد، در حالی که شبکه بزرگی از اعضا و هواداران در داخل باقی مانده بود.
از این پس فاصله جغرافیایی تازه‌ای نیز وارد معادله شد:
رهبری در خارج؛
تشکیلات و هواداران در داخل؛
و حکومتی که عملیات شناسایی و سرکوب شبکه داخلی را شدت می‌بخشید.
مرداد؛ جنگ خانه به خانه
در مرداد، تهران و شهرهای دیگر بیش از پیش وارد مرحله امنیتی شدند.
خانه‌های تیمی شناسایی می‌شدند.
افراد تحت تعقیب قرار می‌گرفتند.
بازداشت‌ها ادامه داشت.
درگیری‌های مسلحانه رخ می‌داد.
در سوی دیگر، عملیات علیه مسئولان و نیروهای حکومتی نیز ادامه یافت.
این دیگر همان فضای سیاسی بهار نبود.
مرز میان «فعال سیاسی»، «هوادار»، «عضو تشکیلاتی» و «نیروی عملیاتی» برای دستگاه امنیتی هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شد؛ و همین امر دامنه بازداشت‌ها را گسترده‌تر می‌کرد.
اسناد حقوق بشری مربوط به سال‌های بعد نشان می‌دهند که حتی افرادی که در ۱۳۶۰ به دلیل توزیع اعلامیه یا حضور در تجمع‌های سیاسی بازداشت شده و به حبس محکوم شده بودند، سال‌ها در زندان باقی ماندند و برخی بعدها در معرض اعدام قرار گرفتند. عفو بین‌الملل در ۱۹۸۸ از زندانیانی نام برد که از سال‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۸۱ در زندان بودند و بسیاری از آنان صرفاً هوادار مجاهدین معرفی شده بودند. Amnesty International
بنابراین ماشین بازداشت فقط نیروهای مسلح را دربر نمی‌گرفت.
شبکه اجتماعی سازمان نیز زیر ضرب بود.
۸ شهریور؛ بار دیگر رأس حکومت
۳۰ مرداد هنوز به پایان نرسیده بود که حادثه دیگری ساختار سیاسی حکومت را لرزاند.
در ۸ شهریور انفجار دفتر نخست‌وزیری، محمدعلی رجایی و محمدجواد باهنر را کشت.
حکومتی که در ۷ تیر بهشتی و ده‌ها مسئول خود را از دست داده بود، اکنون رئیس‌جمهور و نخست‌وزیرش را نیز از دست می‌داد.
در فاصله دو ماه، سطح خشونت به رأس ساختار قدرت رسیده بود.
برای دستگاه حکومتی، این حوادث استدلالی برای تشدید برخورد بود.
برای مجاهدین، جنگ وارد مرحله‌ای شده بود که دیگر بازگشت به مناسبات پیش از ۳۰ خرداد در افق دیده نمی‌شد.
اما درست همین‌جا یک تناقض ظاهر می‌شد.
ضربه‌های بزرگی به حکومت وارد شده بود، اما حکومت سقوط نکرده بود.
نهادهای آن همچنان کار می‌کردند.
جانشینان منصوب می‌شدند.
سپاه و کمیته‌ها فعال بودند.
دادستانی‌ها کار می‌کردند.
زندان‌ها پرتر می‌شدند.
و اعدام‌ها ادامه داشت.
پس مسئله‌ای بنیادی‌تر وجود داشت.
شهریور؛ ماهی که اعدام شتاب گرفت
اگر قرار باشد فقط یک شاخص برای نشان‌دادن فضای شهریور ۱۳۶۰ انتخاب کنیم، آمار اعدام‌ها کافی است.
عفو بین‌الملل گزارش کرد که تنها در فاصله ۱۸ تا ۲۰ سپتامبر ۱۹۸۱، برابر با ۲۷ تا ۲۹ شهریور ۱۳۶۰، بیش از ۳۰۰ نفر اعدام شدند.
یعنی تنها چند روز پیش از ۵ مهر.
این هم‌زمانی اهمیت بسیار زیادی دارد.
حرکت‌هایی که در روایت مجاهدین از نیمه شهریور با هدف آزمودن «عنصر اجتماعی» آغاز شده بود، درست در زمانی صورت می‌گرفت که اعدام‌ها به یکی از شدیدترین مقاطع خود رسیده بود.
فضای خیابان را باید با همین واقعیت تصور کرد.
رفتن به خیابان دیگر فقط خطر کتک‌خوردن یا چند روز بازداشت نداشت.
خبر اعدام‌ها در جامعه می‌پیچید.
و سخنان مقام‌های قضایی نیز بر این ترس می‌افزود.
«همان شب»
در ۲۷ شهریور، تنها هشت روز پیش از ۵ مهر، موسی تبریزی، دادستان کل انقلاب، در مصاحبه‌ای که از رادیو تهران پخش شد، درباره کسانی که در تظاهرات مسلحانه یا در حمایت از آنان بازداشت می‌شدند، از محاکمه سریع و اجرای حکم سخن گفت.
عفو بین‌الملل متن این اظهارات را در گزارش همان سال ثبت کرد. مضمون آن روشن بود: کسی که در چنین درگیری‌هایی بازداشت شود نباید ماه‌ها در زندان بماند؛ رسیدگی و صدور حکم می‌تواند همان شب صورت گیرد.
این دیگر فقط یک تهدید سیاسی نبود.
اعدام‌های همان روزها نشان می‌داد که دستگاه قضایی آمادگی اجرای چنین سیاستی را دارد.
پس وقتی چند روز بعد جوانانی برای ۵ مهر آماده می‌شدند، نمی‌توانستند بگویند از خطر بی‌خبر بوده‌اند.
خطر پیش چشم آنان بود.
اما چرا باز هم خیابان؟
همین‌جا سؤال اصلی فصل پدیدار می‌شود.
اگر سرکوب چنین شدید بود، چرا سازمان به فکر تظاهرات خیابانی افتاد؟
چرا نیروهایی را که حفظ آنان برای ادامه مبارزه اهمیت داشت، در معرض چنین خطری قرار داد؟
پاسخ را باید ابتدا از خود طراحان تصمیم شنید.
در سندی که درباره استراتژی آن دوره در اختیار داریم، گفته می‌شود که مجاهدین از نیمه شهریور تا اوایل مهر و سرانجام در اوج آن در ۵ مهر، به «آزمایش یک قیام جانانه و راهگشای شهری» روی آوردند. همان متن تصریح می‌کند که آنان الگوی سقوط شاه را قابل تکرار نمی‌دانستند، اما می‌خواستند «به میدان آوردن عنصر اجتماعی را یک بار دیگر بیازمایند».
این جمله کلید فهم حرکت‌های شهریور است.
موضوع صرفاً اجرای یک عملیات نظامی نبود.
اگر هدف فقط عملیات بود، نیازی به حضور خیابانی و تلاش برای کشاندن جامعه به صحنه وجود نداشت.
پرسش این بود که آیا می‌توان میان نیروی سازمان‌یافته و جامعه پلی برقرار کرد؟
از نیمه شهریور، خیابان دوباره آزمایش می‌شود
منابع مجاهدین از مجموعه‌ای از حرکت‌های شهری از نیمه شهریور سخن می‌گویند که به ۵ مهر منتهی شد. در یکی از اسناد گردآوری‌شده برای همین کتاب آمده است که از نیمه شهریور «تظاهرات» و حرکت‌های خیابانی آغاز شد و ۵ مهر مهم‌ترین آنها بود؛ نیروهای مسلح سازمان نیز بنا بر همان روایت برای حفاظت از تظاهرکنندگان حضور داشتند.
این نقطه‌ای است که روایت‌ها از هم جدا می‌شوند.
منابع مجاهدین از تظاهراتی با «حفاظت مسلحانه» سخن می‌گویند.
منابع حکومتی و نزدیک به حکومت همان پدیده را «تظاهرات مسلحانه» می‌نامند.
تفاوت فقط دو واژه نیست.
اگر اسلحه برای حفاظت از یک حرکت سیاسی حمل شود، یک روایت شکل می‌گیرد.
اگر حرکت خیابانی بخشی از عملیات مسلحانه تلقی شود، روایت دیگری شکل می‌گیرد.
برای همین در فصل مربوط به خود ۵ مهر باید ترکیب نیروها، نحوه حمل سلاح، آغاز تیراندازی و رفتار تیم‌های مختلف را تا حد امکان از منابع مستقل و هم‌زمان بازسازی کنیم.
اما یک نقطه مشترک میان دو روایت وجود دارد:
خیابان دوباره به بخشی از استراتژی تبدیل شده بود.
حتی مخالفان مجاهدین نیز از «تست عنصر اجتماعی» می‌گویند
این نکته در منابع مخالف سازمان نیز دیده می‌شود.
مجموعه مطالب انجمن نجات، با زبانی کاملاً خصمانه نسبت به مجاهدین، ۵ مهر را اقدامی می‌داند که در آن رهبری سازمان در پی آزمودن واکنش جامعه و کشاندن نیرو به خیابان بود. این منبع نتیجه و انگیزه آن را منفی تفسیر می‌کند و از قربانی‌شدن جوانان سخن می‌گوید، اما خود مفهوم «تست عنصر اجتماعی» را نیز در شرح تصمیم ۵ مهر به کار می‌برد.
در بخش دیگری از همین مجموعه، حرکت‌های اواخر شهریور به‌عنوان زمینه تظاهرات بزرگ‌تر توصیف می‌شوند و از افزایش تیم‌های مسلح همراه سخن گفته می‌شود.
این اشتراک واژگانی مهم است.
دو طرف درباره ارزش و نتیجه تصمیم اختلاف بنیادی دارند، اما هر دو روایت نشان می‌دهند که مسئله فقط انجام چند عملیات پراکنده نبود.
پرسش جامعه مطرح بود.
چرا جامعه؟
انقلاب ۱۳۵۷ هنوز خاطره‌ای بسیار نزدیک بود.
همه دیده بودند که حکومت شاه فقط با عملیات چند گروه مسلح سقوط نکرد.
میلیون‌ها نفر به خیابان آمده بودند.
اعتصاب شده بود.
بازار تعطیل شده بود.
دانشگاه و مدرسه درگیر شده بودند.
کارگر، کارمند، دانشجو، روحانی، بازاری و اقشار گوناگون جامعه وارد میدان شده بودند.
بدون آن عنصر اجتماعی، سقوط سلطنت در آن شکل قابل تصور نبود.
اما ۱۳۶۰، ۱۳۵۷ نبود.
این تفاوت را خود منابع مجاهدین نیز تصریح می‌کنند. سندی که برای این کتاب داریم می‌گوید آنان الگوی سقوط شاه را قابل تکرار نمی‌دانستند.
پس تصمیم ۵ مهر بر این تصور ساده استوار نبود که چند هزار نفر به خیابان می‌آیند و حکومت همان روز سقوط می‌کند.
مسئله پیچیده‌تر بود:
آیا جامعه‌ای که ناراضی است، حاضر است هزینه حضور علنی در برابر حکومت را بپردازد؟
و اگر حکومت با خشونت پاسخ دهد، آیا سرکوب مردم بیشتری را وارد صحنه می‌کند یا برعکس آنان را از خیابان دور می‌سازد؟
این پرسش را نمی‌شد در اتاق تشکیلات پاسخ داد.
طراحان تصمیم می‌خواستند آن را در خیابان بیازمایند.
و این آزمایش بهایی داشت که خود آنان نیز می‌دانستند ممکن است بسیار سنگین باشد.
چند روز مانده به ۵ مهر
اکنون تقویم را دوباره نگاه کنیم.
در روزهای ۲۷ تا ۲۹ شهریور، عفو بین‌الملل بیش از ۳۰۰ اعدام را ثبت کرده است.
در ۲۷ شهریور، دادستان کل انقلاب از محاکمه سریع بازداشت‌شدگان تظاهرات مسلحانه سخن گفته بود.
حرکت‌های خیابانی مجاهدین نیز از نیمه شهریور در جریان بود.
پس هیچ‌یک از طرفین نمی‌توانستند ادعا کنند نمی‌دانند مرحله بعدی چه اندازه خطرناک خواهد بود.
حکومت انتظار برخورد داشت.
سازمان نیز انتظار برخورد داشت.
و با وجود این، تصمیم ۵ مهر گرفته شد.
شب قبل از تصمیم نهایی
یکی از اسنادی که از آن دوره باقی مانده و در منابع مجاهدین منتشر شده، نوشته‌ای منسوب به مسعود شکیبانژاد است که تاریخ آن ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه صبح شنبه ۴ مهر ۱۳۶۰، یک روز پیش از واقعه، ذکر شده است.
در این نوشته از «برنامه بسیار گسترده و بسیار مهم» فردا سخن گفته می‌شود و نویسنده آن را دارای خصلت نقطه‌عطف می‌داند؛ متنی که نشان می‌دهد دست‌کم در روایت منتشرشده از سوی سازمان، شرکت‌کنندگان اصلی از خطر بالای عملیات فردا آگاه بودند.
این نوشته را در فصل هفتم، وقتی به شب پیش از ۵ مهر می‌رسیم، کامل‌تر بررسی خواهیم کرد.
اما وجود آن همین‌جا یک نکته را روشن می‌کند:
۵ مهر یک تجمع خودجوش که صبح همان روز ناگهان شکل گرفته باشد نبود.
برنامه‌ریزی شده بود.
برای آن نیرو آماده شده بود.
و دست‌کم برخی از شرکت‌کنندگان می‌دانستند ممکن است بازنگردند.
تابستان چه چیزی را تغییر داده بود؟
در آغاز تابستان، مسئله برکناری بنی‌صدر و سرنوشت یک تظاهرات سیاسی بود.
در پایان تابستان، مسئله بسیار فراتر رفته بود.
رهبران اصلی مخالف در تبعید بودند.
شبکه‌های مخفی شکل گرفته بود.
حکومت مقام‌های بلندپایه خود را در انفجارها از دست داده بود.
مجاهدین صدها عضو و هوادار خود را در بازداشت‌ها، درگیری‌ها و اعدام‌ها از دست داده بودند.
اعدام‌ها در سراسر کشور جریان داشت.
و ترس به یکی از واقعیت‌های زندگی سیاسی تبدیل شده بود.
همین ترس اکنون موضوع یک آزمایش سیاسی بود.
اگر ترس شکسته می‌شد، شاید خیابان دوباره زنده می‌شد.
اگر نمی‌شد، معنایش برای ادامه استراتژی مجاهدین بسیار سنگین بود.
از همین‌جا می‌توان فهمید چرا بعدها در ادبیات سازمان، ۵ مهر فقط با مفهوم «عنصر اجتماعی» توضیح داده نشد.
یک مفهوم دیگر نیز کنار آن قرار گرفت:
شکستن بت خمینی.
از نگاه طراحان حرکت، مسئله فقط آوردن مردم به خیابان نبود. باید هدف سیاسی اعتراض نیز مستقیماً متوجه رأس نظام می‌شد.
دیگر شعار علیه این وزیر و آن حزب و این مقام کافی دانسته نمی‌شد.
قرار بود نام خمینی مستقیماً به مرکز اعتراض آورده شود.
در سند منتشرشده درباره ۵ مهر، شعارهای آن روز چنین ثبت شده‌اند:
«مرگ بر خمینی، زنده باد آزادی»
و:
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده».
این همان عبارتی است که دهه‌ها بعد بر جلد این کتاب نشسته است.
اما چرا رهبری مجاهدین تصور می‌کرد شکستن موقعیت سیاسی خمینی به پرداخت چنین بهایی نیاز دارد؟
چرا «عنصر اجتماعی» باید در شرایطی آزمایش می‌شد که تنها چند روز پیش صدها اعدام گزارش شده بود؟
آیا هدف سرنگونی فوری بود؟
آیا هدف شکستن فضای رعب بود؟
آیا ۵ مهر یک تظاهرات با حفاظت مسلحانه بود یا یک عملیات مسلحانه با پوشش تظاهرات؟
و آن جمله‌ای که بعدها در جمع‌بندی مجاهدین تکرار شد ــ اینکه باید این راه آزموده می‌شد تا نسل‌های بعد نتوانند بگویند مجاهدین فرصتی را از دست داده یا از پرداخت بها مضایقه کرده‌اند ــ دقیقاً در چه چارچوبی گفته شد؟
اکنون به قلب واقعه می‌رسیم.
پنج فصل نخست مسیر رسیدن به ۵ مهر را نشان دادند.
اکنون پرسش اصلی این است:
چرا تصمیم گرفتند ۵ مهر را انجام دهند؟
پاسخ را باید نخست در سخنان و اسناد خود تصمیم‌گیرندگان جست.
پایان فصل پنجمفصل ششم
چرا ۵ مهر؟
«بت خمینی» و آزمون عنصر اجتماعی
تا اینجا پرسیدیم چگونه ایران به ۵ مهر رسید. از این فصل، پرسش دشوارتری آغاز می‌شود:
چرا ۵ مهر؟
چرا پس از ۳۰ خرداد، موج بازداشت‌ها و اعدام‌ها، انفجار ۷ تیر، خروج رهبری مجاهدین از ایران، انفجار ۸ شهریور و شدت‌گرفتن تعقیب شبکه‌های سازمان، تصمیم گرفته شد بار دیگر نیروها به خیابان بیایند؟
چرا درست در شرایطی که حضور علنی می‌توانست ظرف چند ساعت به بازداشت و حتی اعدام منتهی شود، سازمان به جای حفظ نیروهای خود در شبکه مخفی، راه تظاهرات خیابانی را آزمود؟
و مهم‌تر از همه: طراحان این تصمیم انتظار داشتند در خیابان چه اتفاقی بیفتد؟
برای پاسخ، این بار نباید از تفسیر مخالفان مجاهدین آغاز کرد. نخست باید به سراغ توضیح خود تصمیم‌گیرندگان رفت. پس از آن می‌توان پرسید این محاسبه تا چه اندازه با آنچه در خیابان اتفاق افتاد انطباق داشت.
در اسناد و سخنان بعدی مسعود رجوی، برای حرکت‌های نیمه شهریور تا ۵ مهر دو هدف مشخص بیان شده است:
شکستن موقعیت سیاسی و اجتماعی خمینی و بردن شعار مخالفت مستقیم با او به میان مردم؛
و
آزمودن امکان ورود «عنصر اجتماعی» به صحنه.
منبع منتشرشده از سوی مجاهدین این دو هدف را صریحاً از یکدیگر جدا می‌کند: نخست، مطرح‌کردن شعار «مرگ بر خمینی» در عرصه عمومی؛ و دوم، به میدان کشیدن عنصر اجتماعی تا معلوم شود آیا از این مسیر امکان گسترش قیام وجود دارد یا نه. همان منبع نتیجه آزمون دوم را، به علت شدت سرکوب، منفی توصیف می‌کند.
این «جواب منفی» مرز میان هدف اعلام‌شده و نتیجه فوری آن را روشن می‌کند.
زیرا نشان می‌دهد برای فهم ۵ مهر باید میان هدف تصمیم و نتیجه تصمیم تفاوت بگذاریم.
۵ مهر با دو هدف اعلام‌شده‌اش شناخته می‌شود: شکستن هیبت سیاسی خمینی و آزمودن ورود عنصر اجتماعی به میدان.
مسئله نخست؛ خمینی
برای فهم مفهوم «شکستن بت» باید دوباره به سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰ برگردیم.
خمینی پس از انقلاب فقط رئیس یک حکومت یا رهبر یک حزب نبود. موقعیت او در بخش‌هایی از جامعه با سرمایه عظیم مذهبی و انقلابی همراه شده بود. او رهبر انقلابی شناخته می‌شد که سلطنت در جریان آن سقوط کرده بود؛ تصاویرش در تظاهرات حمل شده بود و سخنانش از شبکه مساجد و روحانیت تا رسانه‌های رسمی بازتاب می‌یافت.
این موقعیت با جایگاه محمد بهشتی، هاشمی رفسنجانی، علی خامنه‌ای یا دیگر مسئولان حکومت یکسان نبود.
در تحلیل بعدی مسعود رجوی از ۵ مهر، دقیقاً همین تفاوت برجسته شده است. او می‌گوید نخستین هدف، بردن شعار «مرگ بر خمینی» به میان مردم بود و استدلال می‌کند که تا آن زمان بخش مهمی از نارضایتی اجتماعی بر چهره‌هایی مانند بهشتی متمرکز می‌شد که در تعبیر او برای خمینی نقش «فیلتر» داشتند. او از سنگینی «کاریسما» یا هیبت خمینی بر جامعه سخن می‌گوید و از همین‌جا مفهوم شکستن «بت» را مطرح می‌کند.
در سند منتشرشده درباره ۵ مهر نیز همین مضمون با شعارهای منتسب به ۵ مهر ثبت شده است:
«مرگ بر خمینی، زنده باد آزادی»
و
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده».
این شعار دوم فقط دشنام سیاسی نبود. از نظر سازندگان آن، در خود یک جابه‌جایی مفهومی داشت.
انقلاب ۱۳۵۷ با شعار علیه «شاه» به پایان رسیده بود.
اکنون واژه «سلطان» در کنار «ولایت» قرار می‌گرفت.
پیام سیاسی شعار روشن بود: از نگاه گویندگان، مسئله دیگر فقط عملکرد اطرافیان خمینی نبود؛ خود ساختار ولایت و شخصی که در رأس آن قرار داشت هدف اعتراض بود.
همین شعار، دهه‌ها بعد، به یکی از نشانه‌های حافظه سیاسی ۵ مهر تبدیل شد.
چرا «بت»؟
در یکی از متون منتشرشده به مناسبت ۵ مهر، عبارتی از مسعود رجوی به «جمع‌بندی نخستین سال مقاومت» در تابستان ۱۳۶۱ نسبت داده شده است:
«بت خمینی باید تمام‌عیار شکسته می‌شد…»
و ادامه همان عبارت، شکستن چنین بتی را دشوارتر از شکستن بت شاه توصیف می‌کند.
این مفهوم بعداً بارها در ادبیات مجاهدین تکرار شد.
منظور از «بت» در این ادبیات، بت به معنای حقیقی نبود؛ استعاره‌ای سیاسی از موقعیت خمینی بود: ترکیبی از اقتدار مذهبی، اعتبار ناشی از انقلاب، قدرت حکومتی و تصویری که هنوز در میان بخشی از جامعه وجود داشت.
از نگاه طراحان ۵ مهر، تا زمانی که این موقعیت مستقیماً مورد تعرض سیاسی قرار نمی‌گرفت، مخالفت با اجزای حکومت الزاماً به مخالفت با رأس آن تبدیل نمی‌شد.
بهشتی می‌توانست منفور شود.
حزب جمهوری اسلامی می‌توانست هدف اعتراض قرار گیرد.
یک دادستان یا یک فرمانده سپاه می‌توانست مسئول سرکوب شناخته شود.
اما اگر خمینی همچنان بالاتر از همه این منازعات باقی می‌ماند، ساختار سیاسی هنوز یک مرکز مشروعیت قدرتمند داشت.
پس هدف نخست ۵ مهر، در روایت رجوی، انتقال اعتراض از پیرامون به مرکز بود.
شعار به‌عنوان یک عمل سیاسی
در شرایط عادی، گفتن یک شعار ممکن است کم‌هزینه‌ترین شکل اعتراض باشد.
در شهریور و مهر ۱۳۶۰ چنین نبود.
وقتی بازداشت در جریان یک تظاهرات می‌توانست پیامدهای بسیار سنگینی داشته باشد، بردن یک شعار به خیابان خود به عملی پرخطر تبدیل می‌شد.
از این منظر می‌توان فهمید چرا در ادبیات مجاهدین، اهمیت ۵ مهر تنها با تعداد شرکت‌کنندگان سنجیده نمی‌شود.
آنان مدعی بودند که شعار مخالفت مستقیم با خمینی را به عرصه عمومی برده‌اند.
در روایت مجاهدین، اهمیت این شعار در انتقال مستقیم اعتراض به رأس حکومت بود.
منابع مجاهدین شعارهای مستقیم علیه خمینی را به ۵ مهر نسبت می‌دهند.
در روایت مجاهدین، ۵ مهر نقطه‌ای است که شعار مستقیم علیه خمینی به‌صورت سازمان‌یافته و آشکار به خیابان برده شد.
برای فهم استراتژی ۵ مهر، اما همین کافی است که بدانیم طراحان حرکت، خود چنین اهمیتی برای شعار قائل بودند.
از نگاه آنان، قرار بود چیزی که تا دیروز گفتنش در فضای عمومی تصورناپذیر یا بسیار پرهزینه بود، در خیابان فریاد زده شود.
اما شکستن «بت» کافی نبود
اگر تنها هدف، ثبت یک شعار بود، نیاز به چنین حرکت گسترده و پرهزینه‌ای وجود نداشت.
هدف دوم از نظر استراتژیک مهم‌تر بود:
عنصر اجتماعی.
همین عبارت در اسناد مربوط به ۵ مهر بارها بازمی‌گردد.
مسعود رجوی در توضیح بعدی خود می‌گوید مجاهدین از نیمه شهریور تا اوایل مهر و در اوج آن در ۵ مهر، «آزمایش» یک قیام شهری را دنبال کردند. نکته مهم این است که همان متن می‌گوید آنان الگوی سقوط شاه را قابل تکرار نمی‌دانستند، اما با این همه می‌خواستند امکان به میدان آوردن جامعه را یک بار دیگر بیازمایند.
در منبع دیگری، هدف دوم با صراحت بیشتری بیان شده است: عنصر اجتماعی و مردمی باید به میدان کشیده می‌شد تا اگر از این راه امکانی وجود دارد، آزموده شود؛ و در ارزیابی بعدی رجوی، به دلیل شدت سرکوب پاسخ این آزمایش منفی بود.
اینجاست که ۵ مهر از یک عملیات صرفاً نظامی فاصله می‌گیرد.
هدف، دست‌کم در توضیح رسمی بعدی سازمان، فقط ضربه‌زدن به یک مرکز حکومتی یا ترور یک مقام نبود.
جامعه خود موضوع آزمایش بود.
سایه انقلاب ۵۷
چرا «عنصر اجتماعی» چنین اهمیتی داشت؟
پاسخ در تجربه انقلاب ۱۳۵۷ بود.
مجاهدین، مانند همه نیروهای سیاسی آن نسل، سقوط سلطنت را دیده بودند.
اعتصاب.
تظاهرات.
راهپیمایی.
دانشگاه.
بازار.
کارخانه.
محله.
و در نهایت حضور میلیون‌ها نفر.
هیچ سازمان مخفی به‌تنهایی شاه را ساقط نکرده بود.
آنچه تعادل قدرت را شکست، ورود جامعه به میدان بود.
اما تجربه سال ۱۳۵۷ یک خطر تحلیلی نیز داشت: آیا می‌شد همان الگو را در سال ۱۳۶۰ تکرار کرد؟
منبع مجاهدین خود پاسخ می‌دهد:
نه؛ دست‌کم نه به همان شکل.
متن تصریح می‌کند که الگوی سقوط شاه را قابل تکرار نمی‌دانستند.
پس ۵ مهر، بر اساس این توضیح، نه تکرار ساده ۲۲ بهمن بلکه آزمایش امکان فعال‌کردن یک عامل مشترک با آن تجربه، یعنی حضور اجتماعی مردم بود.
تفاوت ظریف اما تعیین‌کننده است.
پرسشی که نمی‌شد روی کاغذ پاسخ داد
در شهریور ۱۳۶۰ سازمان می‌توانست درباره میزان نارضایتی جامعه تحلیل بنویسد.
می‌توانست گزارش تشکیلاتی جمع کند.
می‌توانست از هواداران درباره وضعیت محله‌ها بپرسد.
اما پاسخ یک پرسش فقط در خیابان روشن می‌شد:
وقتی خطر مرگ واقعی است، چند نفر حاضرند از خانه بیرون بیایند؟
میان نارضایتی و حضور در خیابان فاصله بزرگی وجود دارد.
ممکن است کسی از حکومت ناراضی باشد، اما حاضر نباشد جان خود یا خانواده‌اش را به خطر بیندازد.
ممکن است مخالف باشد، اما از مجاهدین نیز حمایت نکند.
ممکن است هوادار مجاهدین باشد، اما شرایط را برای قیام مناسب نداند.
ممکن است فقط تماشا کند.
و ممکن است در لحظه‌ای خاص، از تماشاگر به شرکت‌کننده تبدیل شود.
این همان مجهولی بود که «آزمون عنصر اجتماعی» می‌خواست پاسخش را در خیابان پیدا کند.
یک عبارت تعیین‌کننده: «مبادا فرصتی از دست برود»
در یکی از اسناد مربوط به ۵ مهر، توضیحی از ارزیابی یک‌ساله مجاهدین نقل شده است که اهمیت ویژه‌ای دارد. در آن گفته می‌شود با وجود اینکه تکرار الگوی سقوط شاه ممکن دانسته نمی‌شد، این راه نیز آزمایش شد؛ با این مضمون که مبادا فرصتی از دست برود و امکان به میدان آوردن عنصر اجتماعی بدون آزمون رها شود.
در روایت دیگری همین منطق با جمله‌ای حتی روشن‌تر بیان شده است:
هدف این بود که عنصر مردمی به میدان آورده شود تا اگر از این راه نیز کاری ممکن است، آیندگان گواهی دهند که مجاهدین مضایقه نکردند.
این شاید مهم‌ترین جمله برای فهم منطق درونی تصمیم باشد.
زیرا تصمیم‌گیرنده فقط به فردای عملیات نگاه نمی‌کرد.
به قضاوت آینده نیز نگاه می‌کرد.
مضمون آن چنین بود:
اگر این امکان آزمایش نشود، بعدها می‌توان پرسید چرا سازمان، با وجود برخورداری از نیروی تشکیلاتی و اجتماعی، برای واردکردن مردم به صحنه تلاش نکرد؟
چرا همه راه‌ها را نرفت؟
چرا پیش از نتیجه‌گیری درباره بسته‌شدن راه قیام شهری، آن را آزمایش نکرد؟
در منطق اعلام‌شده سازمان، ۵ مهر پاسخی بود به همین پرسش.
بهای آزمایش
اما این «آزمایش» روی کاغذ انجام نمی‌شد.
واژه ممکن است سرد به نظر برسد، اما موضوع آزمایش انسان بود.
جوانانی که به خیابان می‌رفتند.
افرادی که ممکن بود کشته شوند.
کسانی که احتمال بازداشتشان بسیار بالا بود.
خانواده‌هایی که ممکن بود دیگر فرزندشان را نبینند.
و این خطر برای سازمان ناشناخته نبود.
درست برعکس.
اسناد خود مجاهدین بر آگاهی از سنگینی بها تأکید می‌کنند. در روایت بعدی رجوی، از پرداخت «سنگین‌ترین بهای خونین» برای این آزمایش سخن گفته شده است.
نوشته منسوب به مسعود شکیبانژاد در روز ۴ مهر نیز از برنامه فردا به‌عنوان برنامه‌ای مهم و نقطه‌عطف یاد می‌کند و نشان می‌دهد دست‌کم در روایت منتشرشده از سوی سازمان، برخی شرکت‌کنندگان می‌دانستند با عملیاتی معمولی روبه‌رو نیستند.
پس پرسش دشوارتر می‌شود:
با آگاهی از همین بهای سنگین، تصمیم اجرا شد؛ زیرا دو هدف برای آن تعیین شده بود: شکستن هیبت سیاسی خمینی و آزمودن عنصر اجتماعی.
پاسخ رسمی سازمان همان دو هدف است:
شکستن هیبت سیاسی خمینی؛
و آزمایش عنصر اجتماعی.
اما مخالفان مجاهدین همین نقطه را دقیقاً از جهت مقابل می‌خوانند.
همان واقعه، تفسیر معکوس
انجمن نجات، که موضعی آشکارا خصمانه نسبت به مجاهدین دارد، اصل وجود محاسبه اجتماعی را انکار نمی‌کند. این منبع نیز از «تست عنصر اجتماعی» سخن می‌گوید، اما تصمیم را نه یک ضرورت سیاسی بلکه محاسبه‌ای خطا از سوی رهبری سازمان معرفی می‌کند که به کشته و بازداشت‌شدن نیروها انجامید.
در بخش دیگری، این منبع مدعی می‌شود در اواخر شهریور طرح تظاهرات گسترده با حضور بیشتر تیم‌های مسلح مطرح شده بود.
هابیلیان نیز روایت مشابهی را از موضع حکومتی ارائه می‌کند: این منبع می‌گوید رجوی انتظار داشت مردم به حرکت بپیوندند و شکست این انتظار را نشانه فقدان پایگاه اجتماعی سازمان معرفی می‌کند.
در میان روایت‌های متخاصم نیز یک نقطه مشترک باقی می‌ماند:
۵ مهر با این انتظار طراحی شده بود که واکنش جامعه سنجیده شود.
۵ مهر با محاسبه واکنش جامعه و امکان ورود مردم به میدان طراحی شده بود.
آیا هدف، سرنگونی در همان روز بود؟
اینجا باید میان دو مسئله تفاوت گذاشت.
یک چیز، استراتژی کلی پس از ۳۰ خرداد بود: سرنگونی حکومت ولایت فقیه.
چیز دیگر، هدف عملیاتی مشخص ۵ مهر بود.
در آموزش‌های بعدی رجوی درباره «استراتژی قیام و سرنگونی»، ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نقطه آغاز استراتژی سرنگونی نظام ولایت فقیه معرفی شده است.
اسناد مجاهدین هدف عملیاتی ۵ مهر را سقوط حکومت در همان روز تعریف نمی‌کنند؛ از آزمون عنصر اجتماعی و شکستن هیبت سیاسی خمینی سخن می‌گویند.
برعکس، سند مربوط به ۵ مهر می‌گوید الگوی سقوط رژیم شاه را قابل تکرار نمی‌دانستند و از «آزمایش» عنصر اجتماعی سخن می‌گوید.
بنابراین بر پایه اسنادی که اکنون در اختیار داریم، تعبیر دقیق‌تر این است:
۵ مهر درون استراتژی سرنگونی قرار داشت، اما هدف اعلام‌شده مشخص آن آزمودن امکان گسترش قیام شهری و شکستن مانع سیاسیِ مخالفت مستقیم با خمینی بود.
این تمایز کوچک نیست.
بعداً در «جنگ روایت‌ها» خواهیم دید که منابع مخالف سازمان گاه ۵ مهر را تلاشی برای تکرار فوری ۲۲ بهمن و سرنگونی حکومت در همان روز تصویر می‌کنند. برای پذیرش چنین ادعایی باید سند مستقیمی از تصمیم‌گیری آن مقطع یافت.
«تظاهرات مسلحانه» یا «تظاهرات با حفاظت مسلحانه»؟
یک مسئله دیگر نیز درست در قلب تصمیم قرار دارد.
خود رجوی در یکی از روایت‌های بعدی از «تظاهرات مسلحانه روز ۵ مهر» سخن گفته است.
در برخی دیگر از منابع سازمان، حرکت به‌صورت تظاهراتی توصیف می‌شود که تیم‌های مسلح وظیفه حفاظت از آن را برعهده داشتند.
اگر قرار بود مردم عادی به حرکت بپیوندند، حضور سلاح چه تأثیری بر آنان داشت؟
آیا سلاح احساس امنیت ایجاد می‌کرد؟
یا برعکس، مردم را از صحنه دور می‌کرد؟
آیا تیم‌های مسلح فقط در برابر حمله نیروهای حکومتی واکنش نشان می‌دادند؟
یا از ابتدا مأموریت عملیاتی دیگری نیز داشتند؟
اما در این فصل باید یک نکته را ثبت کنیم:
سلاح بخشی از محاسبه ۵ مهر بود.
سلاح بخشی از صحنه و محاسبه ۵ مهر بود؛ در روایت مجاهدین، تیم‌های مسلح وظیفه حفاظت از تظاهرات را برعهده داشتند.
آیا واقعاً «بت» شکست؟
مجاهدین در ارزیابی‌های بعدی خود پاسخ مثبت داده‌اند. در ادبیات آنان، ۵ مهر روزی است که هیبت سیاسی خمینی درهم شکست و مخالفت مستقیم با او وارد مرحله تازه‌ای شد. متن تازه منتشرشده درباره سالگرد ۵ مهر نیز این واقعه را با همین مضمون بازخوانی می‌کند و عبارت «بت خمینی باید تمام‌عیار شکسته می‌شد» را به جمع‌بندی سال ۱۳۶۱ رجوی نسبت می‌دهد.
منابع حکومتی تقریباً نتیجه معکوس می‌گیرند.
آنان ۵ مهر را شکست مجاهدین در کشاندن مردم به خیابان معرفی می‌کنند و آن را نشانه انزوای اجتماعی سازمان می‌دانند.
آیا «بت خمینی» شکست؟
دو هدف، دو معیار سنجش
تصمیم ۵ مهر بر دو محور استوار بود.
اگر هدف نخست بردن مخالفت مستقیم با خمینی به خیابان بود، معیار بررسی آن باید این باشد که چه شعارهایی داده شد، در چه نقاطی شنیده شد، چه کسانی آنها را شنیدند و چه بازتابی پیدا کرد.
اگر هدف دوم واردکردن عنصر اجتماعی بود، معیار کاملاً متفاوت است:
چه تعداد از مردم خارج از شبکه سازمان به حرکت پیوستند؟
چه تعداد تماشاگر ماندند؟
واکنش محله‌ها چه بود؟
آیا حرکت گسترش یافت؟
آیا سرکوب فرصت گسترش را از آن گرفت؟
و خود سازمان پس از واقعه چه نتیجه‌ای گرفت؟
در توضیح بعدی رجوی، پاسخ به هدف دوم صریح است:
به علت شدت سرکوب، جواب منفی بود.
زیرا درست در کنار سخنان مربوط به «شکستن بت»، نشان می‌دهد که روایت خود مجاهدین نیز میان دو نتیجه تفاوت می‌گذارد.
همین تمایز، هدف اعلام‌شده و نتیجه فوری ۵ مهر را از یکدیگر جدا می‌کند.
و یک پرسش انسانی باقی می‌ماند
استراتژی را می‌توان با واژه‌هایی مانند «عنصر اجتماعی»، «قیام شهری»، «کاریسما»، «سرنگونی» و «آزمایش» توضیح داد.
اما کسانی که قرار بود آن استراتژی را اجرا کنند، مفهوم نبودند.
انسان بودند.
بسیاری جوان.
برخی دانشجو.
برخی دانش‌آموز.
برخی اعضای تشکیلات.
برخی هوادار.
بعضی مسلح.
بعضی شاید تنها حامل اعلامیه یا شعار.
و هر یک در شب پیش از ۵ مهر باید با پرسشی بسیار شخصی‌تر از «استراتژی قیام» روبه‌رو می‌شد:
فردا اگر بروم، آیا برمی‌گردم؟
یکی از آنان، مسعود شکیبانژاد، در نوشته‌ای که به او نسبت داده شده، یک روز پیش از واقعه از اهمیت برنامه فردا و احتمال پرداخت بهای سنگین سخن گفته است.
اینجا تحلیل سیاسی باید برای لحظه‌ای کنار برود.
زیرا پیش از آنکه صبح ۵ مهر فرا برسد، شبی وجود داشت.
شبی که در آن تصمیم‌های بزرگ سیاسی باید توسط انسان‌های واقعی اجرا می‌شد.
کسی باید آخرین دیدار را انجام می‌داد.
کسی باید از خانه بیرون می‌رفت.
کسی شاید به مادرش توضیح نمی‌داد کجا می‌رود.
کسی وصیت می‌نوشت.
کسی سلاح تحویل می‌گرفت.
کسی مأموریت خود را مرور می‌کرد.
و کسی می‌دانست فردا ممکن است نامش به جای فهرست نیروهای تشکیلاتی، در فهرست کشته‌شدگان قرار گیرد.
برای فهم ۵ مهر، بعد از شناختن چرایی تصمیم، باید به سراغ همین انسان‌ها برویم.
نه هنوز به صبح ۵ مهر.
ابتدا به شب قبل.
پایان فصل ششمفصل هفتم
شب قبل از واقعه
«مادر، من باید بروم»
شب ۴ مهر ۱۳۶۰ را اگر فقط با تقویم اندازه بگیریم، شبی بود مانند هزاران شب دیگر تهران.
چراغ خانه‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شد. جنگ در مرزها ادامه داشت. حکومت از پی انفجارهای ۷ تیر و ۸ شهریور در بالاترین سطح امنیتی قرار داشت. زندان‌ها پر شده بودند و خبر اعدام‌ها دیگر واقعه‌ای استثنایی نبود. تنها چند روز پیش، عفو بین‌الملل بیش از ۳۰۰ اعدام را در فاصله ۲۷ تا ۲۹ شهریور ثبت کرده بود.
اما برای گروهی از جوانان، آن شب معمولی نبود.
آنان می‌دانستند فردا برنامه‌ای در پیش است که ممکن است بازگشتی از آن وجود نداشته باشد.
اینجا، درست در آستانه صبح ۵ مهر، تاریخ سیاسی برای لحظه‌ای از سالن‌های تصمیم‌گیری و تحلیل‌های استراتژیک بیرون می‌آید و وارد خانه می‌شود.
به اتاق یک جوان.
کنار مادرش.
پای نوشته‌ای که ممکن است آخرین نوشته او باشد.
و به همان پرسش ساده و هولناک:
چرا باید بروم؟
نسلی که حکومت با آن وارد جنگ شده بود
بخش بزرگی از نیروهایی که در تابستان ۱۳۶۰ زیر ضرب قرار گرفتند، متعلق به نسلی بسیار جوان بودند.
دانشجو بودند.
دانش‌آموز بودند.
کارگر و کارمند جوان بودند.
کسانی بودند که انقلاب ۱۳۵۷ را دیده و در فضای سیاسی پس از سقوط شاه وارد فعالیت اجتماعی شده بودند.
دو سال پیش از آن، بخشی از همین نسل پشت میزهای کتاب ایستاده بود.
نشریه می‌فروخت.
در دانشگاه بحث می‌کرد.
به میتینگ می‌رفت.
برای انتخابات تبلیغ می‌کرد.
اما در تابستان ۱۳۶۰ همان نسل با بازداشت، زندان، تعقیب و اعدام روبه‌رو شده بود.
این تغییر را نمی‌توان فقط با عبارت «تغییر فاز سیاسی» توضیح داد.
در زندگی یک جوان بیست‌ساله، سه ماه زمان زیادی نیست.
کسی که در اردیبهشت در یک فعالیت علنی سیاسی شرکت کرده بود، ممکن بود در شهریور مخفی باشد و در مهر بداند که اگر دستگیر شود، سرنوشتش می‌تواند ظرف چند ساعت تعیین شود.
۵ مهر در متن همین دگرگونی متولد شد.
دو سوی یک شکاف
در یک سوی این رویارویی، دستگاه حکومتی قرار داشت که پس از ۳۰ خرداد، مخالفان سازمان‌یافته را مسئله‌ای امنیتی و مسلحانه تلقی می‌کرد و برخورد با آنان را با شدت گسترش داده بود.
در سوی دیگر، سازمانی قرار داشت که پس از ۳۰ خرداد راهبرد خود را تغییر داده و وارد مبارزه مسلحانه شده بود و اکنون می‌خواست علاوه بر نبرد تشکیلاتی، امکان بازگرداندن جامعه به خیابان را نیز آزمایش کند.
میان این دو، انسان‌هایی قرار داشتند که باید تصمیم‌های سیاسی را با جان خود اجرا می‌کردند.
همین‌جاست که مفهوم «فدا» در فرهنگ مجاهدین اهمیت پیدا می‌کند.
بدون فهم این مفهوم، رفتار کسانی که با اطلاع از خطر به ۵ مهر رفتند ممکن است از بیرون غیرقابل فهم به نظر برسد.
«وفای به پیمان با فدای بیکران»
سال‌ها بعد، مسعود رجوی در تعریف مجاهدین جمله‌ای گفت که بارها در ادبیات این سازمان تکرار شد:
«وفای به پیمان، با فدای بیکران، در تاریخ ایران». mojahedin.org
این تعریف متعلق به سال‌های بعد از ۵ مهر است؛ بنابراین نباید آن را به‌عنوان جمله‌ای که شرکت‌کنندگان در شب ۴ مهر شنیده بودند وارد واقعه کرد.
اما برای فهم فرهنگی که تجربه‌های آن نسل بعدها در آن صورت‌بندی شد، جمله مهمی است.
«پیمان» در این دستگاه فکری، پیمان با آزادی و مردم تعریف می‌شود و «فدا» پرداخت قیمت حفظ آن پیمان. متن منتشرشده سازمان درباره همین تعریف، آن را مستقیماً به آزادی، حاکمیت مردم و پرداخت بها برای آن پیوند می‌دهد. mojahedin.org
در این فرهنگ، فدا صرفاً کشته‌شدن نیست.
فدا یعنی چیزی را که برای انسان ارزش دارد ــ امنیت، زندگی شخصی، آینده، آزادی و در نهایت جان ــ در برابر آنچه آرمان بزرگ‌تر می‌داند قرار دهد.
ممکن است درباره تصمیم سیاسی ۵ مهر داوری‌های کاملاً متفاوتی وجود داشته باشد؛ اما برای فهم کسانی که آن را اجرا کردند، باید جهان ذهنی آنان را شناخت.
آنان خود را کسانی نمی‌دیدند که برای مردن می‌روند.
خود را کسانی می‌دیدند که برای پیمانی که پذیرفته‌اند، حاضرند بها بدهند.
چاه عمیق‌تر، قله بلندتر
این مفهوم در عبارت دیگری از مسعود رجوی روشن‌تر می‌شود.
او در سخنانی درباره رویارویی با خمینی گفت:
«چاه باطل خیلی عمیق است…»
و در برابر آن نتیجه گرفت که «ستیغ قله حق» نیز باید بلندتر باشد. mojahedin.org
در سخن دیگری همین مضمون با واژگان «قله حق» و «ستیغ صدق و فدا» بازگو شده است: هرچه «چاه باطل» عمیق‌تر باشد، مقابله با آن نیز از نگاه او به سطح بالاتری از فدا نیاز دارد. mojahedin.org
این تصویر ــ چاه و قله ــ برای فهم ۵ مهر گویاست.
یک سوی تصویر، عمق سرکوب است.
سوی دیگر، ارتفاع بهایی که مخالف آن حاضر است بپردازد.
در چنین دستگاه ارزشی، شدت سرکوب الزاماً به عقب‌نشینی منجر نمی‌شود؛ ممکن است برعکس، به استدلالی برای ضرورت فدای بیشتر تبدیل شود.
و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که شب ۴ مهر را از یک شب احساسی به یک مسئله تاریخی تبدیل می‌کند.
مسعود شکیبانژاد؛ ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه صبح
یکی از اسناد انسانی مهمی که از آستانه ۵ مهر در منابع مجاهدین منتشر شده، نوشته‌ای منسوب به مسعود شکیبانژاد است.
زمان ثبت‌شده برای آن دقیق است:
شنبه ۴ مهر ۱۳۶۰، ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه صبح.
یعنی کمتر از یک شبانه‌روز پیش از واقعه.
در این نوشته، شکیبانژاد از برنامه فردا سخن می‌گوید؛ برنامه‌ای که آن را بسیار مهم و دارای ویژگی نقطه‌عطف می‌داند. متن نشان می‌دهد نویسنده دست‌کم بر اساس نسخه منتشرشده از سوی سازمان، از احتمال بهای سنگین آگاه بوده است.
این نوشته از آن جهت اهمیت دارد که بحث را از سطح تحلیل‌های سال‌های بعد پایین می‌آورد و به آستانه خود واقعه می‌رساند.
اینجا دیگر درباره اینکه رجوی ده یا بیست سال بعد ۵ مهر را چگونه تفسیر کرد صحبت نمی‌کنیم.
با نوشته‌ای مواجهیم که تاریخ آن یک روز پیش از واقعه ذکر شده است.
و در آن، انتظار یک رویارویی سنگین وجود دارد.
«مادر، من باید بروم»
در روایت‌های مربوط به ۵ مهر، رابطه جوانان شرکت‌کننده با خانواده‌هایشان جای ویژه‌ای پیدا کرده است.
عنوان این فصل ــ «مادر، من باید بروم» ــ دقیقاً برای همین انتخاب شده است.
اما «باید» در این جمله از «رفتن» مهم‌تر است.
چه چیزی یک جوان را به جایی می‌رساند که در برابر طبیعی‌ترین نیروی بازدارنده زندگی ــ عشق خانواده و میل به زنده‌ماندن ــ بگوید:
من باید بروم؟
پاسخ را نمی‌توان تنها در دستور تشکیلاتی جست.
اگر نسلی حاضر است چنین خطری را بپذیرد، باید دید چه تجربه‌ای پشت سر او قرار گرفته است.
او انقلاب را دیده بود.
آزادی زندانیان سیاسی را دیده بود.
فضای باز خیابان و دانشگاه را تجربه کرده بود.
بعد بسته‌شدن دانشگاه را دیده بود.
حمله به میتینگ‌ها را دیده بود.
کشته‌شدن دوستانش را شنیده یا دیده بود.
۳۰ خرداد را پشت سر گذاشته بود.
خبر اعدام‌ها را خوانده بود.
و اکنون در برابر حکومتی قرار داشت که در ذهن او دیگر حکومت انقلاب ۲۲ بهمن نبود.
در آن نقطه، «رفتن» برای او می‌توانست معنای وفاداری پیدا کند.
اما مادر استراتژی نمی‌شناسد
اینجاست که تاریخ به خانه بازمی‌گردد.
برای یک مادر، «عنصر اجتماعی» وجود ندارد.
«استراتژی قیام شهری» وجود ندارد.
«شکستن بت» وجود ندارد.
فرزندش وجود دارد.
همان کودکی که بزرگ کرده است.
همان جوانی که صبح از خانه بیرون می‌رود.
تمام مفاهیم بزرگ سیاست وقتی به آستانه در خانه می‌رسند، ناگهان کوچک می‌شوند.
مادر ممکن است فقط بپرسد:
کجا می‌روی؟
کی برمی‌گردی؟
و شاید جواب کامل را هم نشنود.
همین تضاد، بار انسانی ۵ مهر را می‌سازد.
نه احساساتی‌کردن تاریخ، بلکه نشان‌دادن قیمت انسانی تصمیم سیاسی.
نسلی که قرار بود بترسد
ماشین سرکوب یک کارکرد آشکار داشت: حذف مخالف.
اما کارکرد دیگری نیز داشت:
ترساندن کسانی که هنوز بازداشت نشده بودند.
وقتی خبر اعدام چند ده نفر در یک روز منتشر می‌شود، مخاطب خبر فقط خانواده اعدام‌شده نیست.
هزاران جوان دیگری هستند که آن را می‌خوانند.
پیام روشن است:
این می‌تواند سرنوشت تو باشد.
به همین دلیل، اعدام‌های شهریور برای فهم ۵ مهر چنین اهمیتی دارند.
آنچه قرار بود روز بعد آزمایش شود فقط قدرت تشکیلات مجاهدین نبود.
قدرت ترس نیز آزمایش می‌شد.
آیا ترس مردم را در خانه نگه خواهد داشت؟
آیا حتی هواداران سازمان حاضر خواهند شد بیرون بیایند؟
و اگر گروهی با آگاهی از خطر بیرون بیاید، آیا حضور آنان دیگران را نیز به حرکت درمی‌آورد؟
۵ مهر پاسخ این پرسش‌ها را در خیابان جست.
فدا؛ نه مرگ برای مرگ
اینجا باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت.
مرگ هدف نبود.
در فرهنگ مجاهدین نیز «فدا» به معنای طلب مرگ تعریف نمی‌شود؛ معنای اعلام‌شده آن آمادگی برای پرداخت بها در راه هدفی است که فرد آن را برتر می‌داند. تعریف رجوی از مجاهد به «وفای به پیمان با فدای بیکران» دقیقاً همین پیوند میان پیمان و پرداخت بها را برقرار می‌کند. mojahedin.org
این تمایز در ۵ مهر مهم است.
شرکت‌کننده‌ای که احتمال مرگ را می‌دانست، برای انجام مأموریتی می‌رفت که مرگ می‌توانست بهای آن باشد.
از همین‌جاست که واژه دیگری در ادبیات آن نسل معنا پیدا می‌کند:
پاکبازی.
یعنی واردشدن به میدان بدون تضمین بازگشت.
۵ مهر؛ جایی که نظریه باید به انسان تبدیل می‌شد
در فصل پیش از «شکستن بت خمینی» و «آزمون عنصر اجتماعی» سخن گفتیم.
اما هیچ استراتژی‌ای خودش به خیابان نمی‌رود.
انسان باید آن را اجرا کند.
برای شکستن آنچه سازمان «بت خمینی» می‌نامید، کسی باید آن شعار را فریاد می‌زد.
برای آزمون عنصر اجتماعی، کسی باید نخستین نفر وارد خیابان می‌شد.
برای اینکه دیگران شاید به حرکت بپیوندند، گروهی باید خطر اولین قدم را می‌پذیرفت.
و برای حفاظت مسلحانه از حرکت، افرادی باید سلاح حمل می‌کردند.
بنابراین شب ۴ مهر، لحظه تبدیل نظریه به انسان بود.
فردا دیگر نمی‌شد پشت کلمات پنهان شد.
خیابان نتیجه را نشان می‌داد.
تهران خوابید؛ آنان آماده شدند
آنچه از نوشته‌ها و وصیت‌نامه‌های باقی‌مانده دیده می‌شود، آگاهی شماری از شرکت‌کنندگان از سنگینی بهای فرداست.
اما اسناد موجود اجازه می‌دهند تصویر کلی را ببینیم.
برنامه از قبل آماده شده بود.
نیروها سازمان یافته بودند.
تیم‌های مسلح حضور داشتند.
شعارها تعیین شده بود.
هدف سیاسی روشن بود.
و دست‌کم برخی از شرکت‌کنندگان از احتمال بسیار بالای کشته‌شدن یا دستگیری آگاه بودند.
فردا قرار بود شعارهایی شنیده شود که منابع مجاهدین آنها را چنین ثبت کرده‌اند:
«مرگ بر خمینی، زنده باد آزادی»
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده».
اما هنوز فردا نرسیده بود.
هنوز مادر می‌توانست صورت فرزندش را ببیند.
هنوز آخرین نوشته را می‌شد تا کرد و جایی گذاشت.
هنوز کسی می‌توانست تصمیم بگیرد نرود.
و کسانی رفتند.
در نگاه سیاسی مجاهدین به تاریخ خود، معنای این انتخاب بعدها در همان تعریف کوتاه مسعود رجوی فشرده شد:
«وفای به پیمان، با فدای بیکران، در تاریخ ایران». mojahedin.org
اگر «چاه باطل» در نگاه آنان با سرکوب، زندان و اعدام عمیق‌تر شده بود، پاسخ مورد ادعای آنان نیز بالاتر بردن «ستیغ قله حق» و «صدق و فدا» بود. mojahedin.org
این دو تصویر را باید کنار هم نگه داشت؛ زیرا بدون یکی، دیگری ناقص می‌شود.
اگر فقط از سرکوب بگوییم، نمی‌فهمیم چرا عده‌ای با آگاهی از خطر رفتند.
اگر فقط از فدا بگوییم، نمی‌فهمیم چه شرایطی آنان را به چنین انتخابی رسانده بود.
شب ۴ مهر، این دو به یکدیگر رسیدند.
یک سوی آن، حکومتی بود که در ماه‌های گذشته صدها مخالف را اعدام کرده و هزاران نفر را به زندان فرستاده بود.
سوی دیگر، جوانانی بودند که دست‌کم بخشی از آنان پذیرفته بودند ممکن است فردا بازنگردند.
میان این دو، تهران قرار داشت.
همان تهران که قرار بود صبح روز بعد پاسخ دهد:
آیا مردم به خیابان خواهند آمد؟
آیا تماشاگر خواهند ماند؟
آیا خواهند ترسید؟
آیا به حرکت خواهند پیوست؟
و حکومت چه خواهد کرد؟
ساعت‌ها می‌گذشت.
۴ مهر تمام می‌شد.
و تقویم ورق می‌خورد.
یکشنبه، ۵ مهر ۱۳۶۰.
از اینجا دیگر تحلیل کافی نیست.
باید وارد خیابان شویم.
ساعت به ساعت.
چهارراه به چهارراه.
از نخستین حرکت‌ها تا نخستین تیراندازی‌ها؛ از شعارها تا واکنش مردم؛ از تیم‌های مجاهدین تا سپاه و کمیته؛ از مجروحان تا آمبولانس‌ها و بیمارستان‌ها؛ و از خیابان تا دروازه‌های اوین.
حالا خود ۵ مهر آغاز می‌شود.
پایان فصل هفتمفصل هشتم
یکشنبه ۵ مهر ۱۳۶۰
تهران؛ ساعت به ساعت، خیابان به خیابان
ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه بامداد یکشنبه ۵ مهر ۱۳۶۰ است.
تهران هنوز در تاریکی سحر است. چند ساعت دیگر خیابان ولیعصر، طالقانی، جمهوری، حافظ و چند نقطه دیگر مرکز شهر به صحنه یکی از خونین‌ترین رویارویی‌های سیاسی آن سال تبدیل خواهند شد.
اما پیش از خیابان، پیش از شعارها، پیش از صدای گلوله و بی‌سیم، یک جوان هجده‌ساله قلم در دست دارد.
حسن سرخوش.
در پایان نوشته‌ای که از او باقی مانده، ساعت را نیز ثبت می‌کند:
«ساعت ۴:۳۰ صبح یکشنبه ۵ مهر ۱۳۶۰».
او می‌داند چه روزی آغاز شده است. در همان نوشته از ۵ مهر به‌عنوان روز رویارویی یاد می‌کند. چند ساعت بعد خودش یکی از کسانی خواهد بود که وارد آن رویارویی می‌شود.
حسن سرخوش متولد ۱۳۴۲ در تبریز بود. پدرش را در کودکی از دست داده و با مادر و برادرش محسن بزرگ شده بود. از نوجوانی وارد فعالیت سیاسی شده و پس از انقلاب به مجاهدین پیوسته بود. برادرش محسن در تیر ۱۳۶۰ اعدام شده بود و حسن در هجده‌سالگی فرمانده یک واحد عملیاتی شده بود. حسن سرخوش از میلیشاهای شهید ۵مه…
در خاطره‌ای که سال‌ها بعد فرمانده افشین از او نوشت، یک جمله حسن بیش از همه برجای مانده است:
«هرگز نگذارید شهر خاموش شود.»
وقتی از او پرسیده بودند منظورش چیست، توضیح داده بود که اگر صدای مقاومت خاموش شود، سرکوب و ارعاب بر شهر مسلط می‌شود؛ نیروی پیشتاز باید این فضا را بشکند. از افشین خاطره ای از حماسه پنجم…
اکنون همان شهر پیش روی او بود.
و قرار بود معلوم شود آیا خاموش خواهد ماند یا نه.


صبح ۵ مهر؛ واحدها به حرکت درمی‌آیند
۵ مهر یک تجمع ناگهانی نبود.
از روز قبل نیروهایی می‌دانستند که برنامه‌ای بزرگ در پیش است. مسعود شکیبانژاد ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه صبح شنبه ۴ مهر نوشته بود که فردا «برنامه بسیار گسترده و بسیار مهمی» در پیش است و آن را نقطه‌عطف می‌دانست. مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
اکنون آن «فردا» فرا رسیده بود.
حرکتی که از نیمه شهریور در قالب تظاهرات راهگشایانه دنبال شده بود، در ۵ مهر به نقطه اوج خود می‌رسید. در اسناد مجاهدین، این حرکت به‌عنوان تظاهراتی با حفاظت مسلحانه توصیف شده است؛ نیروی سازمان‌یافته در خیابان حضور داشت و هدف، تنها حرکت چند تیم نبود. قرار بود خیابان باز شود و مردم نیز به میدان بیایند.
همان «عنصر اجتماعی» که در فصل ششم درباره‌اش سخن گفتیم، اکنون باید در عمل آزموده می‌شد.
از حدود ساعت ۱۰ صبح حرکت آغاز شد.
مرکز تهران صحنه اصلی بود:
خیابان ولیعصر؛
خیابان طالقانی؛
خیابان جمهوری؛
حافظ و اطراف پل حافظ؛
و خیابان‌ها و تقاطع‌های پیرامون آنها.
۵ مهر باید در قلب شهر اتفاق می‌افتاد.


ساعت ۱۰؛ شعار علیه رأس حکومت
این بار شعار فقط متوجه یک وزیر، یک حزب یا یک مقام قضایی نبود.
شعار مستقیماً رأس نظام ولایت فقیه را هدف قرار می‌داد:
«مرگ بر خمینی، زنده باد آزادی»
«شاه سلطان خمینی، مرگت فرا رسیده»
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده».
آنچه در فصل پیش «شکستن بت» نامیده شد، اکنون در خیابان شکل مادی پیدا می‌کرد.
مسعود رجوی بعدها در توضیح هدف ۵ مهر، همین نقطه را برجسته کرد: اعتراض باید از پیرامون قدرت عبور می‌کرد و مستقیماً متوجه خمینی می‌شد.
اما هدف دوم دشوارتر بود.
شعار را نیروی سازمان‌یافته می‌توانست سر دهد.
مردم را نمی‌شد با فرمان به خیابان آورد.
آنان باید خود تصمیم می‌گرفتند.
و هنوز فرصت چندانی برای آشکارشدن پاسخ این پرسش باقی نمانده بود که ماشین سرکوب وارد عمل شد.


ساعت ۱۰:۳۰؛ صدای بی‌سیم‌ها
از ساعت ۱۰:۳۰ صبح صدای دیگری از ۵ مهر باقی مانده است:
مکالمات شبکه بی‌سیم سراسری کمیته و سپاه پاسداران.
این مکالمات تا ساعت ۶ بعدازظهر ادامه دارد و واقعه را از آن سوی خیابان نشان می‌دهد.
دیگر فقط صدای شعار نیست.
صدای فرمان است.
گزارش موقعیت است.
خبر مجروح است.
نام بیمارستان است.
درخواست نیرو است.
و خیلی زود نام اوین نیز وارد مکالمات می‌شود.
در شبکه از محدوده جمهوری و حافظ گزارش می‌رسد. درباره مجروحان صحبت می‌شود و دستور داده می‌شود کسانی که از مجاهدین هستند با آمبولانس به اوین منتقل شوند.
بعد بیمارستان‌ها وارد شبکه می‌شوند.
سجاد.
دکتر شریعتی.
حضرت فاطمه.
شرکت نفت.
فیروزگر.
امام خمینی.
از بررسی و «پاکسازی» بیمارستان‌ها سخن گفته می‌شود و نیروها مأمور می‌شوند نتیجه را گزارش کنند. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
خیابان و زندان به یکدیگر وصل شده‌اند.
کسی که در خیابان تیر می‌خورد، ممکن است با آمبولانس از صحنه خارج شود؛ اما مجروحیت پایان درگیری با او نیست.
هویت او بررسی می‌شود.
بیمارستان کنترل می‌شود.
و اگر مجاهد تشخیص داده شود، مقصد می‌تواند اوین باشد.


«مجروحان را بگیرید»
شدت برخورد با مجروحان را تنها از بی‌سیم‌ها نمی‌توان دید.
در همان روزها، مقام‌های قضایی حکومت نیز آشکارا درباره شیوه برخورد سخن می‌گفتند.
در مجموعه اسناد مربوط به ۵ مهر، سخنانی از موسوی تبریزی، اسدالله لاجوردی، محمد محمدی گیلانی و علی مشکینی درباره برخورد با مخالفان مسلح و بازداشت‌شدگان ثبت شده است.
در این سخنان از کشتن افراد در جریان درگیری، اجرای سریع حکم، نبردن برخی مجروحان به بیمارستان و صدور حکم اعدام برای کسانی که «قیام مسلحانه» می‌کردند سخن گفته می‌شود. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
در یکی از عبارت‌های ثبت‌شده درباره برخورد آن روزها، منطق سرکوب تا مرز هولناکی پیش می‌رود:
«نیم‌کشته‌ها را تمام‌کش کنید.»
و درباره مجروحان نیز سخن از فرستادن آنان از تخت بیمارستان به محل اعدام است.
این همان فضایی است که مکالمات بی‌سیمی در سطح عملیاتی نشان می‌دهد.
حکم در بالا؛
فرمان در شبکه؛
بازداشت در خیابان؛
جست‌وجو در بیمارستان؛
و انتقال به اوین.


بیمارستان؛ پناهگاهی که دیگر امن نبود
با گسترش درگیری، بیمارستان‌ها بخشی از جغرافیای ۵ مهر شدند.
مجروح را باید جایی برد.
اما نیروهای حکومتی نیز همین را می‌دانستند.
در مکالمات بی‌سیمی، مأموران موظف می‌شوند بیمارستان‌ها را بررسی کنند. از پذیرش مجروحان تیرخورده سؤال می‌شود. هویت آنان اهمیت پیدا می‌کند. گزارش خواسته می‌شود. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
بنابراین جغرافیای سرکوب در همان چند ساعت گسترش یافت:
خیابان → آمبولانس → بیمارستان → شناسایی → بازداشت → اوین.
این زنجیره یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های ۵ مهر است.
درگیری با پایان تیراندازی تمام نمی‌شد.
کسی که زنده از خیابان خارج شده بود هنوز از خطر عبور نکرده بود.


میدان ولیعصر؛ فرمانده افشین از حسن می‌گوید
در میان همه گزارش‌های آن روز، نوشته فرمانده افشین ما را به نقطه‌ای مشخص می‌برد:
اطراف میدان ولیعصر.
او حسن سرخوش را از نزدیک می‌شناخت.
از واحدهای تحت فرمان خود سخن می‌گوید و حسن را یکی از همان جوانانی به یاد می‌آورد که سال‌ها بعد نیز تصویرشان از ذهنش پاک نشده بود. از افشین خاطره ای از حماسه پنجم…
به روایت افشین، حسن در تظاهرات ۵ مهر که مسلحانه حفاظت می‌شد حضور داشت.
در جریان درگیری، او به همراه تعدادی دیگر در ساختمانی در اطراف میدان ولیعصر محاصره شد.
در همان ساختمان زهرا احمدی‌زاده و سه زن دیگر از یک تیم عملیاتی حضور داشتند.
محاصره ادامه یافت.
درگیری ساعت‌ها طول کشید.
نیروهای حکومتی برای درهم‌شکستن مقاومت ساختمان از آرپی‌جی استفاده کردند.
زهرا احمدی‌زاده و سه زن همراهش در همان درگیری جان باختند.
حسن سرخوش به‌شدت مجروح شد.
اما زنده ماند.
و به اسارت درآمد. از افشین خاطره ای از حماسه پنجم…


چهار زن در یک ساختمان
حضور زهرا احمدی‌زاده و سه زن همراه او در این صحنه فقط یک جزئیات نظامی نیست.
یک روز پیش، مسعود شکیبانژاد در آخرین نوشته‌اش از نقش زنان مجاهد سخن گفته بود؛ زنانی که به تعبیر او در مسیر مبارزه «پابه‌پای مردان و در موارد بسیار گامی فراتر» حرکت کرده بودند. مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
یک روز بعد، در ساختمانی محاصره‌شده در اطراف میدان ولیعصر، چهار زن در یک تیم عملیاتی حضور داشتند.
اینجا دیگر آن عبارت یک جمله در وصیت‌نامه نیست.
بخشی از واقعیت صحنه است.
۵ مهر از این جهت نیز تصویر نسلی را نشان می‌دهد که زنان جوان در واحدهای آن حضور مستقیم داشتند.


آرپی‌جی در خیابان تهران
در خاطره افشین، آرپی‌جی برای درهم‌شکستن مقاومت ساختمان به کار می‌رود.
در مکالمات بی‌سیمی همان روز نیز درخواست آرپی‌جی برای یک ساختمان محاصره‌شده ثبت شده است. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
دو سند، یک تصویر را از شدت درگیری آن روز پیش روی ما می‌گذارند:
دیگر صحبت از متفرق‌کردن یک تجمع با باتوم و گاز اشک‌آور نبود.
در مرکز پایتخت، ساختمان محاصره می‌شد و سلاح سنگین درخواست می‌شد.
همین واقعیت نشان می‌دهد فاصله میان تظاهرات سیاسی سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ و خیابان ۵ مهر ۱۳۶۰ تا چه اندازه عمیق شده بود.


حسن سرخوش؛ زنده در دست دشمن
حسن در ساختمان کشته نشد.
این نکته سرنوشت او را از همراهانش جدا کرد.
به روایت افشین، او به‌شدت زخمی شد و زنده به اسارت درآمد. از افشین خاطره ای از حماسه پنجم…
همان جوان هجده‌ساله‌ای که ساعت ۴:۳۰ صبح نوشته‌اش را امضا کرده بود، اکنون مجروح و زندانی بود.
منبع زندگینامه او ادامه مسیر را ثبت کرده است:
اوین.
و سپس اعدام در ۶ مهر ۱۳۶۰. حسن سرخوش از میلیشاهای شهید ۵مه…
یعنی فاصله میان آخرین نوشته حسن و اعدامش حدود دو شبانه‌روز بود.
مسیر زندگی او در این دو روز به فشرده‌ترین شکل ممکن درآمد:
۴:۳۰ صبح؛ آخرین نوشته.
۵ مهر؛ خیابان.
میدان ولیعصر؛ محاصره.
آرپی‌جی.
جراحت.
اسارت.
اوین.
۶ مهر؛ اعدام.
این فقط سرگذشت حسن نیست.
نمونه‌ای از سرعت ماشین سرکوب در آن روزهاست.


از خیابان ویلا؛ بازداشت می‌توانست از یک ایست بازرسی آغاز شود
درگیری تنها کسانی را که در واحدهای عملیاتی بودند دربرنمی‌گرفت.
با گسترش حوادث، ایست‌های بازرسی در نقاط مختلف شهر فعال شدند.
پرونده گیتا علیشاهی نمونه‌ای از فضای همان روز است. او با یکی از همکلاسی‌هایش در خیابان ویلا حرکت می‌کرد که به ایست بازرسی رسیدند. کیف عابران جست‌وجو می‌شد. او از تظاهرات آن روز اطلاع داشت و نگران بود وسایلی که همراه داشت موجب سوءظن شود.
در همان ایست بازرسی بازداشت شد.
این صحنه بخش دیگری از ۵ مهر را نشان می‌دهد.
در یک نقطه ساختمان با آرپی‌جی هدف قرار می‌گیرد.
چند خیابان آن‌طرف‌تر کیف عابران جست‌وجو می‌شود.
یعنی دستگاه سرکوب هم‌زمان در دو سطح کار می‌کرد:
درهم‌شکستن واحدهای درگیر و شکار افراد در سطح شهر.


ظهر و بعدازظهر؛ شبکه‌ای که لحظه‌ای خاموش نمی‌شود
هرچه روز جلوتر می‌رود، مکالمات بی‌سیمی تصویری گسترده‌تر از عملیات نیروهای حکومتی ارائه می‌دهد.
یک نقطه باید کنترل شود.
در نقطه‌ای دیگر مجروح وجود دارد.
از بیمارستان خبر می‌خواهند.
در جایی ساختمان محاصره شده است.
برای نقطه‌ای نیرو درخواست می‌شود.
مجروحان تیرخورده باید شناسایی شوند.
بیمارستان‌ها باید بررسی شوند.
و اوین همچنان در انتهای بسیاری از این مسیرها قرار دارد. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵… مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
این همان چیزی است که متن پیاده‌شده بی‌سیم‌ها به فصل ما اضافه می‌کند:
۵ مهر مجموعه‌ای از چند درگیری پراکنده نبود.
یک عملیات گسترده شهری برای سرکوب و جمع‌کردن صحنه در جریان بود.


فرمان مرگ فقط در بی‌سیم نبود
همزمان، فضای قضایی حکومت نیز مسیر برخورد را روشن کرده بود.
سخنان مقام‌های قضایی که در اسناد آن دوره آمده، فقط درباره مجازات پس از یک روند طولانی قضایی نیست.
از سرعت سخن گفته می‌شود.
از کشتن در صحنه.
از برخورد با مجروح.
از اجرای حکم.
و همین زبان در خیابان و بیمارستان شکل عملی پیدا می‌کند. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
این نکته برای فهم آنچه پس از غروب اتفاق افتاد تعیین‌کننده است.
وقتی خیابان آرام‌تر شد، ماشین سرکوب متوقف نشد.
فقط محل کار آن تغییر کرد.
از خیابان به بازداشتگاه.
از بیمارستان به اوین.
و از اوین به جوخه اعدام.


غروب؛ پایان درگیری، آغاز مرحله دیگر
تا ساعت ۶ بعدازظهر مکالمات بی‌سیمی ادامه دارد. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
مرکز تهران ساعت‌ها درگیر بوده است.
تعدادی کشته شده‌اند.
تعدادی مجروح‌اند.
تعدادی بازداشت شده‌اند.
گروهی به بیمارستان رسیده‌اند.
و گروهی به اوین منتقل شده‌اند.
اما با تاریک‌شدن هوا، ۵ مهر پایان نمی‌یابد.
از این لحظه، دیگر دوربین تاریخ باید از خیابان به پشت دیوار زندان برود.
زیرا کسانی که صبح در خیابان بودند، اکنون در اختیار دستگاهی قرار گرفته‌اند که مقام‌هایش آشکارا از اعدام سریع سخن می‌گویند.


یک روز؛ دو جغرافیا
۵ مهر از صبح تا شب دو نقشه متفاوت ساخت.
نقشه نخست، جغرافیای مقاومت و درگیری بود:
ولیعصر.
طالقانی.
جمهوری.
حافظ.
ساختمان‌های محاصره‌شده.
واحدهایی که حرکت کردند.
جوانانی که شعار دادند.
زنانی که در تیم‌های عملیاتی حضور داشتند.
و حسن سرخوشی که می‌گفت:
«هرگز نگذارید شهر خاموش شود.» از افشین خاطره ای از حماسه پنجم…
نقشه دوم، جغرافیای سرکوب بود:
سپاه.
کمیته.
ایست‌های بازرسی.
آمبولانس.
بیمارستان.
بازداشت.
و در انتهای مسیر:
اوین.
این دو جغرافیا در روز ۵ مهر روی یکدیگر افتادند.


اما یک بازیگر هنوز مانده است
با همه آنچه در این فصل دیدیم، هنوز مهم‌ترین مجهول ۵ مهر را باز نکرده‌ایم.
مردم.
نه مجاهدین.
نه سپاه.
نه کمیته.
نه دادستان.
بلکه همان کسانی که ۵ مهر قرار بود آنان را به میدان بیاورد.
هدف اعلام‌شده فقط این نبود که واحدهای مجاهدین چند ساعت در خیابان مقاومت کنند.
مسعود رجوی بعدها گفت از نیمه شهریور تا ۵ مهر، سازمان می‌خواست یک بار دیگر «به میدان آوردن عنصر اجتماعی» را آزمایش کند.
معنای ۵ مهر فراتر از تعداد درگیری‌ها و مدت مقاومت واحدها بود.
باید دید جامعه چه کرد.
آیا مردم به حرکت پیوستند؟
آیا سرکوب آن‌قدر سریع و سنگین بود که امکان پیوستن را از آنان گرفت؟
آیا بخشی همراه شد و بخشی عقب نشست؟
ترس چه نقشی داشت؟
خبر اعدام‌های شهریور چه اثری گذاشته بود؟
و آیا می‌توان واکنش یک شهر چندمیلیونی را با یک جمله ــ «آمدند» یا «نیامدند» ــ توضیح داد؟
این پرسش، مرکز فصل بعد است.
اما پیش از ترک ۵ مهر، یک تصویر باقی می‌ماند.
تهران شب شده است.
خیابان‌هایی که صبح پر از شعار و صدای تیر بودند آرام‌تر شده‌اند.
آمبولانس‌ها رفته‌اند.
بازداشت‌شدگان منتقل شده‌اند.
و در پشت دیوارهای اوین، مرحله دیگری آغاز شده است.
حسن سرخوش نیز آنجاست.
صبح همان روز نوشته بود.
ظهر جنگیده بود.
بعدازظهر زخمی و اسیر شده بود.
و فردا، ۶ مهر، نام او به فهرست اعدام‌شدگان خواهد پیوست. حسن سرخوش از میلیشاهای شهید ۵مه…
۵ مهر می‌خواست سکوت را بشکند.
حکومت می‌خواست همان روز صدا را خاموش کند.
و میان این دو اراده، تهران یک روز خونین را پشت سر گذاشت.
اکنون باید ببینیم مردم تهران در میان این دو چه کردند.
پایان فصل هشتمفصل نهم
مردم چه کردند؟
بزرگ‌ترین پرسش ۵ مهر
برای فهم ۵ مهر، یک پرسش را باید از همان ابتدا در جای درست خود گذاشت:
مردم چه کردند؟
این پرسش نتیجه‌ای نیست که سال‌ها بعد به واقعه افزوده شده باشد. در منطق خود تصمیم ۵ مهر حضور داشت. در جمع‌بندی مسعود رجوی از حرکت‌های نیمه شهریور تا ۵ مهر، مسئله صریحاً آزمایش «به میدان آوردن عنصر اجتماعی» عنوان شده است. در همان جمع‌بندی تأکید می‌شود که الگوی سقوط شاه دیگر به همان شکل قابل تکرار نبود؛ بااین‌حال، این امکان باید یک بار دیگر تا آخرین حد آزموده می‌شد، «مبادا فرصتی از دست برود».
در سند دیگری، همین تصمیم با مسئولیتی در برابر آینده پیوند می‌خورد: باید برای واردکردن عنصر اجتماعی به میدان تلاش می‌شد تا «آیندگان گواهی بدهند که مجاهدین مضایقه نکردند».
این عبارت، یکی از کلیدهای فهم ۵ مهر است.
موضوع فقط این نبود که یک سازمان سیاسی توان بسیج خیابانی خود را آزمایش کند. در منطق مسعود رجوی، مسئله این بود که اگر هنوز روزنه‌ای برای ورود مردم به صحنه وجود دارد، نباید آن روزنه بدون آزمایش رها شود؛ حتی اگر بهای این آزمایش بسیار سنگین باشد.
اما «به میدان آوردن عنصر اجتماعی» تنها هدف نبود.
پشت آن هدفی بزرگ‌تر قرار داشت:
شکستن بت خمینی.


دو هدف در یک تصمیم
این دو را نباید از یکدیگر جدا کرد.
در اسناد مربوط به ۵ مهر، مسعود رجوی توضیح می‌دهد که پس از انقلاب، خمینی هنوز از نوعی هیبت و کاریزمای سیاسی ـ مذهبی برخوردار بود و حتی هنگامی که رویارویی سیاسی شدت گرفته بود، عبور مستقیم از شخص او مرزی بسیار دشوار محسوب می‌شد. در این روایت، تا مدتی بهشتی و دیگر مسئولان حکومت در خط مقدم حملات سیاسی قرار می‌گرفتند، اما خود خمینی در پشت این حائل باقی می‌ماند.
۵ مهر قرار بود این مرز را بشکند.
شعار دیگر فقط علیه حزب جمهوری، دادستان، سپاه یا یک مقام حکومتی نبود:
«مرگ بر خمینی، زنده باد آزادی»
«شاه سلطان خمینی، مرگت فرا رسیده»
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده».
در جمع‌بندی رجوی، این عبور مستقیم از خمینی به‌عنوان شکستن یک «بت» توضیح داده می‌شود؛ بتی که برای شکستن آن باید از «آتش و خون» عبور کرد و سنگین‌ترین بها را پرداخت.
بنابراین ۵ مهر دو هدف بی‌ارتباط نداشت.
شکستن بت خمینی، برای بازکردن راه سیاسی و روانی جامعه؛ و آزمایش عنصر اجتماعی، برای دیدن اینکه آیا مردم از این شکاف عبور خواهند کرد یا نه.
یکی بدون دیگری معنای کامل ۵ مهر را نمی‌دهد.


چرا باید «عنصر اجتماعی» آزمایش می‌شد؟
برای پاسخ، باید دوباره به روزهای پیش از ۳۰ خرداد بازگردیم.
دو سال و چهار ماه فعالیت سیاسی پشت سر گذاشته شده بود؛ دوره‌ای از نشریه و دانشگاه تا انتخابات، میتینگ و تظاهرات. اما از ۲۵ خرداد به بعد، فضای سیاسی با سرعتی بی‌سابقه بسته شد و ۳۰ خرداد نقطه تعیین‌کننده این تغییر بود.
بعد از آن، انتخاب‌های پیش روی مخالفان هر روز محدودتر شد.
در روایت مجاهدین، مسئله دیگر رقابت معمول سیاسی نبود. حکومتی که تا دیروز مخالف را تحمل می‌کرد یا ناچار بود حضورش را تحمل کند، اکنون از او بازگشت، تسلیم و توبه می‌خواست.
برای بسیاری، راه ساده‌تر وجود داشت:
کنارکشیدن.
خاموش‌شدن.
قطع فعالیت.
اعلام برائت.
توبه و بازگشت.
پذیرفتن زندگی‌ای که در آن دیگر نباید هزینه مخالفت سیاسی را پرداخت.
اما برای نسلی که طی دو سال گذشته سیاست را نه شغل، بلکه تعهد خود به آزادی می‌دانست، مسئله به این سادگی نبود.
از همین‌جاست که ۵ مهر را باید دید.


میان «توبه» و ایستادن
بعد از ۳۰ خرداد، مسئله توبه فقط یک مفهوم مذهبی نبود؛ به ابزاری سیاسی و قضایی برای تعیین تکلیف مخالف تبدیل شده بود.
کسی که از گذشته خود اعلام برائت می‌کرد، از سازمان و مبارزه فاصله می‌گرفت و به شرایط حکومت تن می‌داد، راهی متفاوت از کسی پیدا می‌کرد که بر موضع خود باقی می‌ماند.
این همان دو راهی بود که بخشی از نیروهای سیاسی با آن مواجه شدند.
بسیاری کنار کشیدند.
بسیاری فعالیت خود را متوقف کردند.
بعضی راه خروج از کشور را انتخاب کردند.
بعضی نیز پذیرفتند که برای حفظ زندگی، دیگر وارد این میدان نشوند.
این انتخاب‌ها در متن سرکوب خونین تابستان ۱۳۶۰ شکل گرفت.
اما انتخاب مجاهدین چیز دیگری بود.
در منطق آنان، پذیرفتن چنین شرطی فقط نجات جان نبود؛ کنارگذاشتن مبارزه‌ای بود که خود را در برابر مردم نسبت به آن متعهد می‌دانستند.
و همین‌جا مفهوم «فدا» وارد تصمیم ۵ مهر می‌شود.


«فردا نگویند می‌توانستند و نکردند»
این شاید مهم‌ترین جمله برای فهم آزمون عنصر اجتماعی باشد.
پیوستن گسترده مردم از پیش تضمین‌شده نبود؛ درست به همین دلیل «عنصر اجتماعی» موضوع آزمون قرار گرفت.
اتفاقاً جمع‌بندی رجوی نشان می‌دهد چنین تضمینی وجود نداشت.
او می‌گوید مدل سقوط شاه دیگر تکرارشدنی نبود؛ بااین‌حال، دوباره آن را آزمایش کردند تا مبادا فرصتی از دست برود و امکان به میدان آوردن عنصر اجتماعی امتحان‌نشده باقی بماند.
و در بیان دیگر، این مسئولیت تا آینده امتداد پیدا می‌کند:
آیندگان نباید بتوانند بگویند مجاهدین می‌توانستند برای ورود مردم به میدان کاری بکنند، اما دریغ کردند.
این نکته، تفاوت بزرگی ایجاد می‌کند.
۵ مهر فقط بر مبنای پیش‌بینی «پیروزی حتمی» طراحی نشده بود.
در منطق اعلام‌شده آن، انجام‌دادن آزمایش خود بخشی از مسئولیت بود.
ممکن بود مردم بیایند.
ممکن بود سرکوب اجازه گسترش حرکت را ندهد.
ممکن بود حرکت در همان نیروهای اولیه محدود بماند.
اما از نگاه طراحان آن، یک چیز نباید اتفاق می‌افتاد:
این‌که سال‌ها بعد بتوان پرسید:
اگر آن روز امکان به میدان آوردن مردم وجود داشت، چرا آن را امتحان نکردید؟


بهای این پاسخ از پیش معلوم بود
همین‌جا نوشته مسعود شکیبانژاد معنای دیگری پیدا می‌کند.
او ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه صبح ۴ مهر، یک روز پیش از واقعه، نوشت:
«فردا برنامه بسیار گسترده و بسیار مهمی داریم که حالت نقطه عطف را در جنبش دارد…»
و بلافاصله آن نقطه عطف را با خون و پرداخت بها پیوند زد. مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
این نوشته متعلق به کسی نیست که پس از واقعه برای آن معنایی ساخته باشد.
او پیش از ۵ مهر نوشته است.
یعنی دست‌کم برای بخشی از نیروهایی که قرار بود فردا وارد خیابان شوند، بزرگی خطر ناشناخته نبود.
آنان می‌دانستند ممکن است بازنگردند.
و همین واقعیت، پرسش «چرا؟» را مهم‌تر می‌کند.
چرا جوان بیست‌ساله‌ای که احتمال بازنگشتنش را می‌داند، باز هم می‌نویسد:
«مادر، من باید بروم»؟ مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
پاسخ را باید در همان دستگاه فکری جست که ۵ مهر را «آزمون عنصر اجتماعی» و «شکستن بت» می‌نامید.


شکستن بت؛ هدف بزرگ‌تر
اگر تنها هدف ۵ مهر این بود که چند هزار نفر دیگر به تظاهرات بپیوندند، پرداخت چنین بهایی دشوارتر قابل فهم می‌شد.
اما در تبیین بعدی مسعود رجوی، هدف بزرگ‌تری وجود دارد.
خمینی باید از جایگاهی که مخالفت مستقیم با او را به یک تابوی سیاسی تبدیل کرده بود پایین کشیده می‌شد.
در روایت مجاهدین، تا پیش از آن حتی بسیاری از مخالفان حکومت نیز هنوز حاضر نبودند مستقیماً از شخص خمینی عبور کنند. فشار حوادث ۲۵ تا ۳۰ خرداد نیز بسیاری را عقب رانده بود.
۵ مهر قرار بود این مرز را درهم بشکند.
نه در یک جزوه مخفی.
نه در یک جلسه تشکیلاتی.
بلکه در خیابان تهران:
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده».
این همان چیزی است که رجوی بعدها با مفهوم شکستن بت خمینی با فدیه‌های سنگین توضیح داد.
از این زاویه، عنصر اجتماعی و شکستن بت دو مرحله از یک منطق بودند:
تا زمانی که هیبت خمینی شکسته نشود، انتظار برخاستن جامعه علیه او دشوارتر است.
پس نیروی پیشتاز باید نخست آن مرز را بشکند.
و سپس جامعه باید فرصت پیدا کند که تصمیم خود را بگیرد.


۵ مهر قرار نبود ارزان باشد
اینجاست که واژه «فدیه» در ادبیات مجاهدین درباره ۵ مهر جای خود را پیدا می‌کند.
فدیه به این معنا نبود که جان‌دادن خود هدف باشد.
هدف، شکستن مانعی بود که از دید آنان بدون پرداخت بها شکسته نمی‌شد.
در همان فرهنگ سیاسی، تعریفی که مسعود رجوی از «مجاهد» ارائه می‌کند، بر همین مفهوم استوار است:
«وفای به پیمان، با فدای بی‌کران، در تاریخ ایران».
وقتی این تعریف را کنار نوشته شب قبل مسعود شکیبانژاد، نوشته حسن سرخوش و تصمیم ۵ مهر قرار دهیم، منطق درونی واقعه آشکارتر می‌شود.
آنها برای مرگ بیرون نیامده بودند.
برای هدفی بیرون آمده بودند که مرگ را یکی از هزینه‌های ممکن آن می‌دانستند.
این تفاوت کوچک نیست.


مردم در برابر چه انتخابی قرار گرفتند؟
اکنون می‌توان دوباره به پرسش عنوان فصل برگشت:
مردم چه کردند؟
اما این بار سؤال کامل‌تر شده است.
مردم به یک تظاهرات عادی دعوت نشده بودند.
پیش روی آنان خیابانی بود که یک سویش جوانانی شعار «مرگ بر خمینی» می‌دادند و سوی دیگرش سپاه، کمیته و دستگاهی قرار داشت که در همان دوره از مجازات فوری مخالفان سخن می‌گفت.
از ساعت ۱۰:۳۰ صبح، مکالمات بی‌سیمی نشان می‌دهد عملیات کنترل خیابان، مجروحان، بیمارستان‌ها و انتقال افراد در جریان بوده است. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
در ادامه همان مکالمات، بیمارستان‌ها بررسی می‌شوند، مجروحان تیرخورده مورد شناسایی قرار می‌گیرند، ساختمان‌ها محاصره می‌شوند و حتی درخواست آرپی‌جی مطرح می‌شود. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
پس عنصر اجتماعی باید در چنین میدانی تصمیم می‌گرفت.


چند دقیقه برای انتخاب
فرض کنیم یک شهروند عادی آن روز در ولیعصر حضور دارد.
شعار را می‌شنود.
جمعیت را می‌بیند.
برای نخستین بار در برابر او کسانی ایستاده‌اند که مستقیم رأس حکومت را هدف گرفته‌اند.
اما تقریباً هم‌زمان صدای تیراندازی نیز می‌آید.
نیروهای حکومتی وارد می‌شوند.
دستگیری آغاز می‌شود.
خیابان بسته می‌شود.
در چنین لحظه‌ای، پیوستن به تظاهرات دیگر فقط بیان یک عقیده نیست.
ممکن است تصمیمی درباره زندگی و مرگ باشد.
یکی جلو می‌رود.
دیگری می‌ایستد.
یکی فرار می‌کند.
یکی پشت پنجره می‌ماند.
یکی مجروحی را کمک می‌کند.
یکی در مغازه را می‌بندد.
و دیگری ممکن است اساساً با مجاهدین موافق نباشد.
اینها همه «مردم» هستند.


مردم یک نفر نبودند
پاسخ خیابان چندلایه بود.
منابع هابیلیان می‌گویند مردم به مجاهدین نپیوستند و ۵ مهر پایان تصور آنان درباره پایگاه اجتماعی‌شان بود.
انجمن نجات نیز «تست عنصر اجتماعی» را می‌پذیرد، اما آن را آزمایشی شکست‌خورده معرفی می‌کند. در عین حال، در همان مجموعه مطالب از تظاهراتی با هزاران شرکت‌کننده سخن گفته می‌شود.
اما «مردم» فقط دو دسته نبودند که یا به مجاهدین بپیوندند یا طرف حکومت باشند.
میان این دو، جامعه‌ای بزرگ وجود داشت.
مردمی که از حکومت ناراضی بودند اما حاضر نبودند وارد درگیری مسلحانه شوند.
مردمی که می‌ترسیدند.
مردمی که خانواده داشتند.
مردمی که نتیجه را نامعلوم می‌دیدند.
کسانی که با مجاهدین موافق نبودند.
کسانی که شاید موافق بودند اما وارد میدان نشدند.
و کسانی که وارد شدند.
۵ مهر همه این واکنش‌ها را در چند ساعت کنار یکدیگر قرار داد.


نیامدن، الزاماً انتخاب حکومت نبود
این تمایز برای فهم تاریخ ۵ مهر ضروری است.
کسی که در آن شرایط وارد تظاهرات نشد، لزوماً حکومت را انتخاب نکرده بود.
همان‌طور که حضور در محل نیز لزوماً به معنای همراهی با مجاهدین نبود.
در یک فضای آزاد، می‌توان حضور یا عدم حضور را نشانه‌ای روشن‌تر از انتخاب سیاسی دانست.
اما ۵ مهر در چنین فضایی رخ نداد.
مردم نتیجه سه ماه سرکوب پس از ۳۰ خرداد را دیده بودند.
اعدام‌ها آغاز شده بود.
نام اعدام‌شدگان در روزنامه‌ها منتشر می‌شد.
و همان روز نیز برخورد مسلحانه با سرعت آغاز شد.
سکوت بخشی از جامعه در فضای سرکوب، به‌خودی‌خود نشانه رضایت از حکومت نبود.
اما از سوی دیگر، واقعیت صحنه نیز باید همان‌گونه که بود باقی بماند:
موجی عمومی در مقیاس تهران که بتواند توازن خیابان را تغییر دهد، شکل نگرفت.
این همان پاسخی بود که «آزمون عنصر اجتماعی» در آن روز دریافت کرد.


اما آیا این تمام پاسخ بود؟
اگر ۵ مهر را فقط با تعداد مردمی که همان روز به خیابان پیوستند بسنجیم، نیمی از منطق آن را حذف کرده‌ایم.
زیرا همان اسنادی که از آزمون عنصر اجتماعی سخن می‌گویند، از ابتدا می‌دانستند که تکرار ۲۲ بهمن آسان نیست.
پس پرسش دیگری نیز وجود داشت:
اگر مردم امروز نتوانند وارد میدان شوند، آیا می‌توان دیوار ترسی را شکست که فردا مانع ورود آنان است؟
اینجاست که هدف دوم ــ یا به تعبیر دقیق‌تر، هدف بزرگ‌تر ــ دوباره ظاهر می‌شود:
شکستن بت خمینی.
در منطق مجاهدین، ۵ مهر فقط برای نتیجه ساعت شش بعدازظهر طراحی نشده بود.
قرار بود مرزی را بشکند که اثر آن می‌توانست از عمر همان روز طولانی‌تر باشد.


فدیه برای یک روز یا برای شکستن یک مرز؟
حسن سرخوش هجده سال داشت.
مسعود شکیبانژاد بیست ساله بود.
سودابه پازاج هجده سال داشت.
و بسیاری دیگر نیز در همین نسل بودند.
اگر تنها سؤال این باشد که آیا تا غروب ۵ مهر حکومت سقوط کرد، سرنوشت این جوانان به یک نتیجه کوتاه‌مدت تقلیل پیدا می‌کند.
اما خود آنان واقعه را چنین تعریف نکرده بودند.
شکیبانژاد پیش از حرکت نوشته بود که فردا برنامه‌ای در حد یک «نقطه عطف» در پیش است. مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
حسن سرخوش بر این باور بود که نباید گذاشت شهر خاموش شود؛ و فرمانده افشین سال‌ها بعد توضیح داد که مقصود از این خاموشی، مسلط‌شدن فضای ارعاب بر جامعه بود. از افشین خاطره ای از حماسه پنجم…
پس از نگاه شرکت‌کنندگان، مسئله بزرگ‌تر از نتیجه چند ساعت بود.
آنان می‌خواستند چیزی را بشکنند.


۵ مهر و مسئولیت در برابر آینده
شاید عمیق‌ترین وجه تصمیم ۵ مهر همین باشد:
داوری آیندگان.
در بسیاری از تصمیم‌های سیاسی، رهبران به این فکر می‌کنند که امروز چه نتیجه‌ای می‌گیرند.
اما در استدلالی که برای ۵ مهر ارائه شده، پرسش دیگری نیز وجود دارد:
فردا چه خواهند گفت؟
آیا خواهند گفت امکان دیگری وجود داشت و امتحان نشد؟
آیا خواهند گفت نیرویی که خود را مدافع آزادی می‌دانست، هنگامی که باید بهای گشودن راه مردم را می‌پرداخت، عقب نشست؟
پاسخ رجوی در اسناد ۵ مهر این است که چنین چیزی نباید گفته شود.
باید آزمایش می‌شد.
حتی اگر نتیجه منفی باشد.
حتی اگر بها سنگین باشد.
تا یک راه نا‌آزموده در تاریخ باقی نماند.
اینجاست که «عنصر اجتماعی» از یک اصطلاح تشکیلاتی فراتر می‌رود و به مسئله مسئولیت سیاسی در برابر مردم تبدیل می‌شود.


مردم چه کردند؟
اکنون می‌توان پاسخ را دقیق‌تر بیان کرد.
نیروی سازمان‌یافته مجاهدین و بخشی از هواداران وارد میدان شدند.
شعار مستقیم علیه خمینی به خیابان آمد.
درگیری به‌سرعت گسترش یافت.
دستگاه حکومت با سپاه، کمیته، ایست‌های بازرسی، بیمارستان و بازداشتگاه وارد عمل شد.
بخشی از مردم شاهد بودند.
بخشی دور شدند.
بخشی همراه شدند.
اما آن موج وسیع اجتماعی که بتواند حرکت را به یک قیام عمومی شهری تبدیل کند، در همان روز شکل نگرفت.
این پاسخ فوری آزمون عنصر اجتماعی بود.
هدف بزرگ‌تر، یعنی شکستن هیبت سیاسی خمینی، در حافظه و پیامدهای سیاسی ۵ مهر معنا پیدا کرد.
زیرا پرسش «آیا بت خمینی شکست؟» پرسشی درباره یک روز نیست.
برای پاسخ به آن باید بعدتر را دید.
باید دید شعارهایی که در ۵ مهر هزینه مرگ داشتند، در سال‌ها و نسل‌های بعد چه سرنوشتی پیدا کردند.
باید دید مرز مخالفت مستقیم با رأس ولایت فقیه چگونه تغییر کرد.
و باید دید آیا آنچه مجاهدین «شکستن بت» نامیدند، در تحولات بعدی جامعه ایران امتداد پیدا کرد یا نه.
این پرسش به فصل دوازدهم تعلق دارد.


اما ۵ مهر یک پاسخ قطعی داشت
در یک نقطه، پاسخ همان روز روشن شد.
پس از ۳۰ خرداد، حکومت راه بازگشت، توبه و کنارکشیدن را در برابر مخالفان گذاشته بود و بسیاری نیز از میدان خارج شدند.
مجاهدینی که ۵ مهر وارد خیابان شدند، راه دیگری انتخاب کردند.
انتخاب آنان این بود که حتی در شرایطی که نتیجه تضمین‌شده نیست، امکان ورود مردم به میدان را آزمایش کنند و برای شکستن هیبت سیاسی خمینی بها بپردازند.
از این منظر، جمله «مردم چه کردند؟» فقط پرسشی درباره مردم نیست.
پرسشی درباره کسانی نیز هست که برای به میدان آمدن مردم، خود پیشاپیش وارد میدان شدند.
و درست در همین‌جا، آن جمله مسعود رجوی وزن کامل خود را پیدا می‌کند:
آیندگان نباید بگویند می‌توانستند و دریغ کردند.
۵ مهر، در منطق طراحان و شرکت‌کنندگانش، پاسخ به همین داوری آینده بود.
آنان آزمایش کردند.
بهایش را نیز پرداختند.
و از فردای آن روز، پرسش دیگری آغاز شد:
با کسانی که این بها را پرداختند چه کردند؟
پاسخ در خیابان نبود.
پشت دیوارهای اوین بود.
پایان فصل نهمفصل دهم
وقتی خیابان به اوین رسید
بازداشت، تیرباران و اعدام پس از ۵ مهر
غروب ۵ مهر، خیابان آرام‌تر شد؛ اما کشتار پایان نیافت.
برای بخشی از کسانی که صبح آن روز وارد خیابان شده بودند، ۵ مهر تازه وارد مرحله دوم خود می‌شد. مجروحان، بازداشت‌شدگان و کسانی که در محاصره‌ها به اسارت درآمده بودند، از جغرافیای خیابان خارج و وارد جغرافیای دیگری می‌شدند:
آمبولانس، بیمارستان، کمیته، بازداشتگاه و سرانجام اوین.
در همان حال، پشت دیوارهای زندان کسانی بودند که اصلاً در تظاهرات آن روز دستگیر نشده بودند. هفته‌ها و حتی ماه‌ها پیش بازداشت شده بودند؛ اما موج اعدام پس از ۵ مهر آنان را نیز دربرگرفت و نام بعضی از آنان در فهرست‌هایی قرار گرفت که حکومت به حوادث ۵ مهر مرتبط می‌کرد.
بنابراین برای فهم آنچه پس از ۵ مهر اتفاق افتاد، باید دو مسیر را هم‌زمان دنبال کرد:
کسانی که از خیابان به زندان رسیدند؛
و کسانی که از قبل در زندان بودند و ۵ مهر به تاریخ مرگشان تبدیل شد.
این دو مسیر در اوین به یکدیگر رسیدند.


خیابان هنوز تمام نشده بود که اوین وارد صحنه شد
برای دیدن این اتصال لازم نیست تا شب صبر کنیم.
در همان ساعات درگیری، نام اوین در مکالمات بی‌سیمی سپاه و کمیته شنیده می‌شود.
از محدوده جمهوری و حافظ درباره مجروحان گزارش می‌دهند. آمبولانس در حرکت است و درباره انتقال مجروحانی که از مجاهدین تشخیص داده می‌شوند به اوین صحبت می‌شود.
کمی بعد بیمارستان‌ها وارد شبکه می‌شوند:
سجاد، دکتر شریعتی، حضرت فاطمه، شرکت نفت، فیروزگر و امام خمینی.
پرسش دیگر فقط این نیست که در کدام خیابان درگیری ادامه دارد؛ باید معلوم شود چه کسی زخمی شده، به کدام بیمارستان رفته و هویت او چیست. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
در بخش دیگری از مکالمات، دستور بررسی پذیرش بیمارستان‌ها داده می‌شود. درباره مجروحان تیرخورده سؤال می‌شود. افراد مشکوک به عضویت یا هواداری مجاهدین باید شناسایی و منتقل شوند. در میان همین گفت‌وگوها، فرمان محاصره یک ساختمان و درخواست آرپی‌جی نیز شنیده می‌شود. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
این زنجیره از همان روز شکل گرفته بود:
خیابان ← جراحت ← آمبولانس ← بیمارستان ← شناسایی ← بازداشت ← اوین.
پس اوین ادامه ۵ مهر بود، نه واقعه‌ای پس از آن.


مجروح هم از تعقیب خارج نبود
در یک وضعیت معمول، مجروح از میدان درگیری به بیمارستان منتقل می‌شود تا درمان شود.
اما در ۵ مهر، بیمارستان نیز وارد شبکه امنیتی شده بود.
در مکالمات بی‌سیمی، مجروح فقط «بیمار» نیست. هویت سیاسی او اهمیت دارد. مأموران می‌خواهند بدانند چه کسی در بیمارستان بستری شده، چه کسی تیر خورده و کدام مجروح «منافق» تشخیص داده شده است.
در بخش دیگری از همان مکالمات حتی گفته می‌شود:
«اگر گلوله خورده باشه، از منافقینه.» مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
یعنی گلوله‌ای که بدن مجروح را شکافته بود، می‌توانست خود به نشانه‌ای برای شناسایی سیاسی او تبدیل شود.
این فقط یک عملیات برای بازکردن خیابان نبود.
تعقیب از خیابان عبور کرده و تا تخت بیمارستان رسیده بود.


«نیم‌کشته‌ها را تمام‌کش کنید»
این رفتار را باید کنار زبان سیاسی و قضایی همان دوره گذاشت.
در اسناد مربوط به ۵ مهر عبارتی ثبت شده است که شاید یکی از عریان‌ترین توصیف‌های فضای آن روزها باشد:
«نیم‌کشته‌ها را تمام‌کش کنید؛ مجروحین را از روی تخت بیمارستان به قتلگاه بفرستید.» مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
و این تنها یک عبارت منفرد نیست.
مجموعه‌ای از سخنان مقام‌های حکومت در همان اسناد کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند.
از موسوی تبریزی نقل شده است:
«اسیرش را باید کشت، زخمی‌اش را باید زخمی‌تر کرد که کشته شود…»
از لاجوردی:
«ظرف مدت دو ساعت که از دستگیری می‌گذرد، محاکمه پایان می‌یابد و حکم صادر می‌شود و اجرا می‌گردد.»
از محمد محمدی گیلانی سخنانی درباره تیراندازی به کسانی که در تظاهرات مسلحانه شرکت می‌کنند و کشتن مجروح «باغی» ثبت شده است.
از علی مشکینی نیز حکم اعدام برای کسی که علیه حکومت قیام کند نقل شده است.
و در همان مجموعه، از هاشمی رفسنجانی نیز سخنانی درباره مجازات مجاهدین و این‌که اگر در ابتدای انقلاب دویست نفر از آنان اعدام شده بودند، وضعیت به اینجا نمی‌رسید، آمده است. مکالمه بی سیمی سپاه وکمیته در ۵…
وقتی این سخنان را کنار مکالمات بی‌سیمی بیمارستان‌ها قرار می‌دهیم، زنجیره روشن‌تر می‌شود:
در بالا، زبان مرگ؛
در خیابان، تیراندازی و بازداشت؛
در بیمارستان، شناسایی مجروح؛
و در انتهای مسیر، اوین.


اوین؛ جایی که ۵ مهر با زندانیان قدیمی تلاقی کرد
اما پشت دیوارهای اوین فقط دستگیرشدگان تازه نبودند.
پیش از آن روز، صدها زندانی سیاسی در اوین و دیگر زندان‌ها نگهداری می‌شدند. بعضی پیش از ۳۰ خرداد بازداشت شده بودند و بعضی در موج بازداشت‌های تابستان ۱۳۶۰.
۵ مهر اکنون این دو جمعیت را به هم می‌رساند:
زندانیان پیشین و بازداشت‌شدگان جدید.
سند «جنبش دادخواهی» برای فهم این نقطه اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا در میان انبوه نام‌ها و تاریخ‌ها، مواردی را ثبت کرده که نشان می‌دهد چگونه اعدام‌های پیرامون ۵ مهر از محدوده دستگیرشدگان همان روز فراتر رفت.
نمونه روشن آن جمشید غیاثی است.


جمشید غیاثی؛ ۱۱۰ روز پیش از ۵ مهر در زندان بود
جمشید غیاثی، دانشجوی مهندسی ساختمان، روز ۵ مهر در خیابان دستگیر نشد.
طبق زندگینامه منتشرشده در مجموعه «جنبش دادخواهی»، او در ۲۰ خرداد ۱۳۶۰ همراه تعدادی از یارانش بازداشت شده بود.
۴۵ روز در کمیته پارک شهر و سپس ۶۵ روز در اوین زندانی بود.
یعنی وقتی صبح ۵ مهر تظاهرات در تهران آغاز شد، جمشید مدت‌ها بود زندانی بود.
بااین‌حال، فردای ۵ مهر، یعنی ۶ مهر، تیرباران شد.
و سپس اتفاقی افتاد که برای فهم موج اعدام‌های پس از ۵ مهر بسیار مهم است:
نام جمشید و تعدادی از همرزمانش در روزنامه کیهان ۷ مهر ۱۳۶۰ در میان اعدام‌شدگان مرتبط با تظاهرات مجاهدین در ۵ مهر اعلام شد؛ حال آن‌که او حدود ۱۱۰ روز پیش از واقعه در زندان بود.
این مورد مرز میان «اعدام دستگیرشدگان ۵ مهر» و «اعدام‌های پس از ۵ مهر» را روشن می‌کند.
این دو یکی نیستند.
موجی که پس از واقعه به راه افتاد، زندانیان قبلی را نیز دربرگرفت.


یک خانواده در برابر جوخه اعدام
در همان مجموعه، تاریخ ۵ مهر ۱۳۶۰ با نام سه عضو یک خانواده ثبت شده است:
دکتر مرتضی شفایی،
عفت خلیفه‌سلطانی،
مجید شفایی.
پدر، مادر و فرزند.
هر سه در یک روز تیرباران شدند.
و سرگذشت این خانواده با ۵ مهر پایان پیدا نکرد.
در سند آمده است که فرزند دیگر خانواده، جواد شفایی، دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف، در ۲۵ فروردین ۱۳۶۱ جان باخت؛ و زهرا ـ مریم ـ شفایی، دانشجوی دانشگاه تهران، در ۱۹ اردیبهشت همان سال همراه همسرش حسین جلیلی پروانه جان باخت.
در اینجا عدد دیگر نمی‌تواند آنچه اتفاق افتاده را بیان کند.
اگر بنویسیم «سه اعدام در ۵ مهر»، یک خانواده را به یک رقم تبدیل کرده‌ایم.
اما وقتی نام‌ها کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، ماهیت واقعه تغییر می‌کند:
پدر؛ مادر؛ فرزند؛ یک روز؛ یک جوخه اعدام.
سند «جنبش دادخواهی» دقیقاً در همین نقطه ارزش خود را نشان می‌دهد؛ آمار را دوباره به انسان تبدیل می‌کند.


ثریا ابوالفتحی؛ ۵ مهر
در همان مجموعه، نام ثریا ابوالفتحی نیز در زیر تاریخ ۵ مهر ۱۳۶۰ آمده است.
از او جمله‌ای باقی مانده است:
«تنها آرزوی من این است که تا آخرین قطره خونم در این میدان بجنگم.»
و در نوشته‌ای دیگر:
«این رسالتی بود که من می‌باید انجام می‌دادم… امیدوارم که خدا و خلق از من راضی باشند.»
این جمله‌ها در کنار نوشته مسعود شکیبانژاد و حسن سرخوش، ما را دوباره به نسل جوانی بازمی‌گرداند که در فصل قبل درباره‌اش سخن گفتیم.
اما اکنون دیگر در آستانه حرکت نیستیم.
اکنون با نتیجه روبه‌رو هستیم.


حسن سرخوش؛ یک روز از خیابان تا اعدام
حسن سرخوش نمونه دیگری است؛ با مسیری متفاوت.
او از قبل زندانی نبود.
در ۵ مهر در صحنه بود.
فرمانده افشین نوشته است که حسن در تظاهراتی که با حفاظت مسلحانه همراه بود شرکت داشت و در ساختمانی حوالی میدان ولیعصر، همراه تعدادی دیگر، ساعت‌ها در محاصره قرار گرفت.
حسن به‌شدت زخمی شد و زنده به اسارت درآمد. از افشین خاطره ای از حماسه پنجم…
در زندگینامه منتشرشده او، تاریخ اعدامش ۶ مهر ۱۳۶۰ ثبت شده است. حسن سرخوش از میلیشاهای شهید ۵مه…
فاصله بسیار کوتاه است:
۵ مهر: درگیری.
۵ مهر: جراحت.
۵ مهر: اسارت.
اوین.
۶ مهر: اعدام.
در مورد حسن، مسیر خیابان تا جوخه اعدام را تقریباً می‌توان ساعت‌به‌ساعت دنبال کرد.


۶ مهر؛ کسانی که از قبل منتظر مرگ بودند
اما در همان روزی که حسن سرخوش اعدام شد، جمشید غیاثی نیز تیرباران شد؛ کسی که هیچ‌گاه در خیابان ۵ مهر دستگیر نشده بود.
همین هم‌زمانی اهمیت دارد.
۶ مهر دو مسیر به یک نقطه رسیده بودند:
حسن، از خیابان ۵ مهر؛
جمشید، از زندانی که ماه‌ها پیش آغاز شده بود.
هر دو به جوخه اعدام.
تاریخ اعدام‌های مرتبط با ۵ مهر از شمار بازداشت‌شدگان همان تظاهرات فراتر رفت.
۵ مهر به یک شتاب‌دهنده برای ماشین اعدام تبدیل شده بود.


۷ مهر؛ سیدعباس فاطمی، هجده‌ساله
سند «جنبش دادخواهی» در تاریخ ۷ مهر نام سیدعباس فاطمی را ثبت کرده است.
هجده سال داشت و اهل ساوه بود.
در شرح زندگی او آمده است که روز ۵ مهر ۱۳۶۰ در تظاهرات تهران دستگیر شد و ۷ مهر، بدون محاکمه، تیرباران شد.
دو روز.
از خیابان تا اعدام.
مزارش در بهشت زهراست.
این بار دیگر با زندانی قدیمی روبه‌رو نیستیم.
این همان خط مستقیم ۵ مهر است:
تظاهرات → بازداشت → اعدام.


سودابه پازاج؛ «فردا می‌رویم»
همان ۷ مهر، نام دختر هجده‌ساله دیگری نیز ثبت شده است:
فاطمه، معروف به سودابه پازاج.
در خانواده‌ای کارگری متولد شده بود. پس از ۳۰ خرداد وارد یکی از انجمن‌های محلات شرق تهران شد و مسئولیت تعدادی از دختران میلیشیا را برعهده گرفت.
یک روز پیش از تظاهرات به یکی از همرزمانش گفته بود:
«فردا نشان خواهیم داد که با چه کسانی طرف هستند. در ابتدای این راه و آرمان عهد بستیم که باید تا آخرش رفت و فردا می‌رویم.»
روز ۵ مهر همراه ایران حاتم‌پور قیاسی دستگیر شد.
سحرگاه ۷ مهر تیرباران شد.
هجده سال داشت.
در فصل قبل پرسیدیم چرا کسانی با دانستن بهای احتمالی وارد خیابان شدند.
سودابه یکی از پاسخ‌های انسانی آن پرسش است.
و فصل حاضر نشان می‌دهد آن «بها» چه شکلی پیدا کرد.


اعدام برای ایجاد سکوت
اگر ۵ مهر برای شکستن سکوت و آزمودن عنصر اجتماعی طراحی شده بود، پاسخ حکومت نیز فقط نابودی واحدهای حاضر در خیابان نبود.
باید هزینه حضور به جامعه نشان داده می‌شد.
به همین دلیل، انتشار اسامی اعدام‌شدگان اهمیت پیدا می‌کند.
جوخه اعدام فقط فرد زندانی را هدف قرار نمی‌داد.
خبر اعدام نیز کارکرد داشت.
کسی که صبح ۵ مهر از پنجره شعارها را شنیده بود، دو روز بعد می‌توانست روزنامه را باز کند و فهرست اعدام‌شدگان را ببیند.
پیام روشن بود:
آنچه در خیابان دیدید، می‌تواند به اینجا ختم شود.
از این منظر، اعدام ادامه همان نبرد بر سر «عنصر اجتماعی» بود.
مجاهدین می‌خواستند مردم از سد ترس عبور کنند.
حکومت می‌خواست هزینه عبور از آن سد را به نمایش بگذارد.
خیابان تمام شده بود، اما نبرد بر سر ترس ادامه داشت.


یک شهادت از داخل اوین
«جنبش دادخواهی» سند دیگری را نیز حفظ کرده است:
گواهی محمد زند، زندانی سیاسی که از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۱ در اوین، قزل‌حصار و گوهردشت زندانی بود.
موضوع شهادت او مشخصاً کشتار مجاهدین در زندان اوین در ۵ مهر ۱۳۶۰ است.
اهمیت این شهادت در زاویه دید آن است.
تا اینجا بیشتر از بیرون به اوین رسیده‌ایم:
بی‌سیم‌ها مجروح را به اوین می‌فرستند؛
بازداشت‌شدگان منتقل می‌شوند؛
روزنامه‌ها بعداً نام اعدام‌شدگان را منتشر می‌کنند.
اما شهادت یک زندانی، واقعه را از داخل زندان می‌بیند.
همین بخش از اسناد «جنبش دادخواهی» در ادامه بررسی اسامی و شهادت‌ها اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند، زیرا نشان می‌دهد ۵ مهر در حافظه زندانیان آن دوره فقط یک واقعه بیرون زندان نبود.
آن روز درون اوین نیز تاریخ خود را داشت.


از ۵۴ تا ۱۸۰۰؛ مسئله چیست؟
اکنون به یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌های تاریخ ۵ مهر می‌رسیم:
تعداد قربانیان.
در منابع مربوط به ۵ مهر اعداد مختلفی دیده می‌شود.
در برخی اعلام‌های رسمی روزهای بعد، ده‌ها نام به‌عنوان اعدام‌شدگان منتشر شد.
در منابع مجاهدین از اعداد بسیار بزرگ‌تری سخن گفته شده است؛ از حدود ۱۲۰۰ تا ۱۸۰۰ و در برخی بزرگداشت‌های بعدی ۱۸۱۰ نفر.
اما پرونده جمشید غیاثی یک کلید مهم برای فهم این اعداد به دست می‌دهد.
همه کسانی که حکومت اعدام آنان را به وقایع ۵ مهر پیوند می‌داد، الزاماً در همان روز دستگیر نشده بودند.
پس وقتی از «قربانیان ۵ مهر» سخن گفته می‌شود، چند دایره روی هم قرار می‌گیرند:
کشته‌شدگان خیابان؛
دستگیرشدگان همان روز که بعداً اعدام شدند؛
مجروحانی که به زندان منتقل شدند؛
زندانیان قبلی که در موج پس از ۵ مهر تیرباران شدند؛
و اعدام‌هایی که در تهران و شهرستان‌ها در روزها و هفته‌های پیرامون واقعه صورت گرفت.
مسئله، دامنه موج اعدام و سرنوشت انسان‌هایی است که پشت این اعداد قرار دارند.
مسئله تعریف محدوده کشتار است.
و همین نکته است که باید در بازسازی آماری ۵ مهر مبنا قرار گیرد.


نام‌ها پیش از عددها
سند «جنبش دادخواهی» در اینجا یک امکان مهم در اختیار ما قرار می‌دهد.
به‌جای آنکه کار را از عدد ۱۸۰۰ آغاز کنیم، می‌توانیم از نام‌ها شروع کنیم.
نام.
سن.
شهر.
تاریخ بازداشت.
تاریخ اعدام.
زندان.
اعضای دیگر خانواده.
و رابطه فرد با واقعه ۵ مهر.
وقتی این اطلاعات کنار یکدیگر قرار بگیرند، آمار خودش شروع به سخن‌گفتن می‌کند.
جمشید غیاثی می‌گوید بخشی از اعدام‌شدگان پیش از ۵ مهر زندانی بودند.
حسن سرخوش مسیر مجروح و اسیرشده ۵ مهر را نشان می‌دهد.
سیدعباس فاطمی فاصله دو روزه بازداشت تا تیرباران را نشان می‌دهد.
سودابه پازاج همان مسیر را از زاویه یک دختر هجده‌ساله نشان می‌دهد.
خانواده شفایی نشان می‌دهد کشتار چگونه می‌توانست چند عضو یک خانواده را در یک روز دربرگیرد.
اینها دیگر عددهای بی‌چهره نیستند.
اینها اجزای یک ساختارند.


تهران مرکز بود، اما مرز واقعه نبود
در همان مجموعه «جنبش دادخواهی»، مورد دیگری نیز ثبت شده است:
حسین موسوی در ۵ مهر ۱۳۶۰ در ارومیه دستگیر شد و بنا بر این روایت، پس از بیست روز زندان و شکنجه تیرباران گردید.
این مورد یک نکته اساسی را یادآوری می‌کند:
مرکز حادثه تهران بود، اما سرکوب سال ۱۳۶۰ فقط تهرانی نبود.
۵ مهر در تهران رخ داد، ولی زندان‌ها، کمیته‌ها و جوخه‌های اعدام در سراسر کشور فعال بودند.
از همین روست که وقتی در اسناد بعدی از موج اعدام‌های پیرامون ۵ مهر سخن گفته می‌شود، شهرستان‌ها نیز وارد جغرافیای آن می‌شوند.
این همان الگویی است که در بررسی وسیع‌تر دهه ۶۰ بارها تکرار می‌شود:
مرکز تصمیم می‌گیرد؛ اما جغرافیای مرگ سراسری می‌شود.


خانواده؛ واحد پنهان آمار
اسامی «جنبش دادخواهی» یک ویژگی دیگر نیز دارند.
وقتی آنها را جداگانه بخوانیم، هرکدام یک پرونده‌اند.
اما وقتی روابط خانوادگی را دنبال کنیم، تصویر دیگری ظاهر می‌شود.
یک برادر اعدام شده است.
چند ماه بعد خواهر.
سال بعد پسرعمو.
در خانواده‌ای پدر، مادر و فرزند.
در خانواده‌ای دیگر چند برادر.
در نمونه جمشید غیاثی، سند از سه پسرعموی او نیز نام می‌برد که در سال‌های بعد کشته شدند.
بنابراین واحد واقعی سرکوب همیشه «یک فرد» نبود.
گاهی خانواده بود.
پشت هر عدد، نام و سرنوشت انسانی قرار دارد.


از خیابان تا خانواده
حالا مسیر ۵ مهر کامل‌تر دیده می‌شود.
گلوله در خیابان به بدن یک جوان می‌خورد.
آمبولانس او را منتقل می‌کند.
بیمارستان هویتش را ثبت می‌کند.
نیروهای امنیتی سراغش می‌آیند.
اوین مقصد بعدی است.
حکم در زمانی کوتاه صادر می‌شود.
اعدام انجام می‌شود.
نام در روزنامه منتشر می‌شود.
و خبر به خانه می‌رسد.
در انتهای ماشین سرکوب، همیشه یک خانواده ایستاده است.
مادری که منتظر است.
پدری که دنبال زندان می‌گردد.
خواهری که نام را در روزنامه می‌بیند.
و خانه‌ای که یک صندلی آن برای همیشه خالی می‌شود.
اینجاست که خیابان واقعاً به اوین می‌رسد ــ و اوین دوباره به خانه بازمی‌گردد.


۵ مهر؛ یک روز یا یک موج؟
اگر ۵ مهر را از ساعت ۱۰ صبح تا ۶ بعدازظهر تعریف کنیم، بخش بزرگی از واقعه ناپدید می‌شود.
۵ مهر یک روز بود.
اما پیامد آن یک روز نبود.
۵ مهر در ۶ مهر ادامه یافت، وقتی حسن سرخوش و جمشید غیاثی به جوخه اعدام رسیدند.
در ۷ مهر ادامه یافت، وقتی سیدعباس فاطمی و سودابه پازاج تیرباران شدند.
در روزنامه‌هایی ادامه یافت که نام اعدام‌شدگان را منتشر کردند.
در خانواده‌هایی ادامه یافت که دنبال فرزندانشان می‌گشتند.
و در زندان‌هایی ادامه یافت که بازداشت‌شدگان جدید را تحویل می‌گرفتند.
پس شاید دقیق‌تر باشد بگوییم:
۵ مهر یک واقعه یک‌روزه بود، اما موج سرکوب آن از مرز تقویم عبور کرد.


آنچه «جنبش دادخواهی» به ۵ مهر اضافه می‌کند
ارزش این مجموعه فقط در افزایش تعداد نام‌ها نیست.
این سند به ما اجازه می‌دهد ساختار واقعه را ببینیم.
اگر فقط گزارش خیابان را داشتیم، ۵ مهر با پایان تیراندازی تمام می‌شد.
اگر فقط بی‌سیم‌ها را داشتیم، مسیر مجروح تا بیمارستان و اوین را می‌دیدیم.
اگر فقط سخنان مقام‌های حکومت را داشتیم، منطق قضایی و سیاسی سرکوب را می‌دیدیم.
اما وقتی اسامی و سرنوشت افراد نیز اضافه می‌شود، این اجزا به یکدیگر متصل می‌شوند:
فرمان؛
خیابان؛
گلوله؛
مجروح؛
بیمارستان؛
بازداشت؛
اوین؛
اعدام؛
اعلام نام؛
خانواده.
این، ماشین سرکوب ۵ مهر است.


همان پرسش، این بار از سوی دیگر
در فصل قبل پرسیدیم:
مردم چه کردند؟
اما ۵ مهر یک پرسش متقابل نیز داشت:
حکومت با کسانی که آمدند چه کرد؟
اسناد این فصل بخشی از پاسخ را می‌دهند.
برخی در خیابان کشته شدند.
برخی مجروح شدند.
برخی از خیابان یا بیمارستان به بازداشتگاه رفتند.
برخی ظرف یک یا دو روز اعدام شدند.
و هم‌زمان، زندانیانی که پیش از واقعه در اختیار حکومت بودند نیز در موج اعدام قرار گرفتند.
فدیه ۵ مهر تنها پیکرهای افتاده در خیابان نبود؛ بازداشت، زندان، اعدام و رنج خانواده‌ها نیز ادامه همان بها بود.
بخشی از آن پشت دیوارهای اوین پرداخت شد.


شب، دوباره بر تهران
چند روز از ۵ مهر گذشته است.
خیابان ولیعصر دوباره پر از اتومبیل است.
مغازه‌ها باز شده‌اند.
مردم از همان پیاده‌روهایی عبور می‌کنند که چند روز پیش صدای تیر در آنها پیچیده بود.
اما برای خانواده حسن سرخوش، ۵ مهر تمام نشده است.
برای خانواده سیدعباس فاطمی تمام نشده است.
برای خانواده سودابه پازاج تمام نشده است.
برای خانواده شفایی تمام نشده است.
برای خانواده جمشید غیاثی نیز تمام نشده است.
هرکدام اکنون نامی دارند که باید حفظ شود.
و شاید همین‌جا مفهوم دادخواهی آغاز می‌شود:
از لحظه‌ای که حکومت می‌خواهد انسان را به یک شماره در فهرست اعدام تبدیل کند و خانواده، همرزم و تاریخ دوباره نام او را بازمی‌گردانند.


از کشتار به جنگ روایت‌ها
اکنون اجزای اصلی ۵ مهر در برابر ما قرار گرفته است.
دیدیم چرا تصمیم گرفته شد.
دیدیم «عنصر اجتماعی» چه معنایی داشت.
دیدیم «شکستن بت خمینی» چرا هدف بزرگ‌تر معرفی شد.
خیابان را دنبال کردیم.
واکنش مردم را دیدیم.
و سپس مسیر بازداشت‌شدگان را تا اوین و جوخه اعدام دنبال کردیم.
اما از همان روز، نبرد دیگری نیز آغاز شد.
نبردی که گلوله نداشت، اما بیش از چهار دهه ادامه پیدا کرد:
نبرد بر سر نام‌گذاری واقعه.
آیا ۵ مهر «قیام» بود؟
آیا «تظاهرات مسلحانه» بود؟
آیا «حماسه» بود؟
یا آن‌گونه که منابع حکومتی بعدها بارها نوشتند، «عملیات تروریستی»؟
پاسخ هر طرف فقط انتخاب یک واژه نیست.
پشت هر واژه، روایتی کامل از هدف، مردم، خشونت، قربانی و مسئولیت قرار دارد.
اکنون وقت آن است که این روایت‌ها را روبه‌روی یکدیگر بگذاریم.
نه با شعار.
بلکه با همان اسنادی که هر طرف برای اثبات روایت خود برجای گذاشته است.
پایان فصل دهمفصل یازدهم
۵ مهر در آینه دو روایت
از «قیام و شکستن بت» تا «تروریسم»؛ نبرد بر سر حافظه یک روز
درگیری خیابانی ۵ مهر چند ساعت بیشتر طول نکشید.
اما جنگ بر سر معنای آن، دهه‌ها ادامه پیدا کرد.
از یک سو، مجاهدین ۵ مهر را با واژه‌هایی چون قیام، حماسه، فدا، آزمون عنصر اجتماعی و شکستن بت خمینی به حافظه خود سپردند.
از سوی دیگر، حکومت و منابع نزدیک به آن، همان واقعه را با واژه‌هایی چون تروریسم، آشوب، کودتا، خشونت کور و حمله به مردم بازسازی کردند.
این نام‌گذاری‌ها دو روایت سیاسی متضاد از یک واقعه را بازتاب می‌دهند.
دو روایت، از همان ابتدا درباره تقریباً همه چیز اختلاف دارند:
هدف چه بود؟
چه کسی خشونت را آغاز کرد؟
مردم چه کردند؟
چرا سلاح در خیابان بود؟
چرا حکومت چنین گسترده واکنش نشان داد؟
و مهم‌تر از همه:
۵ مهر در تاریخ ایران چه معنایی پیدا کرد؟
برای پاسخ، دیگر لازم نیست وقایع آن روز را دوباره تعریف کنیم. خیابان، بی‌سیم‌ها، بیمارستان، اوین و اعدام‌ها را دیده‌ایم.
اکنون مسئله این است که ببینیم چگونه از همان مواد تاریخی، دو تصویر تقریباً متضاد ساخته شده است.


نخست جنگ بر سر نام
نام‌گذاری هیچ‌گاه بی‌اهمیت نیست.
وقتی یک واقعه «قیام» نامیده می‌شود، درون همان کلمه مفاهیمی چون اعتراض، مقاومت و شورش علیه قدرت نهفته است.
وقتی همان واقعه «عملیات تروریستی» نامیده می‌شود، نقطه عزیمت کاملاً تغییر می‌کند: خشونت علیه مردم و ایجاد رعب در مرکز تصویر قرار می‌گیرد.
در اسناد مجاهدین، ۵ مهر «تظاهرات با حفاظت مسلحانه» و نقطه اوج سلسله حرکت‌هایی معرفی می‌شود که از نیمه شهریور آغاز شده بود. هدف اعلام‌شده، شکستن فضای اختناق و آزمایش امکان ورود مردم به صحنه بود.
اما هابیلیان از همان واقعه با تعابیری چون حرکت مسلحانه، ایجاد وحشت و تلاش برای کشاندن مردم به رویارویی یاد می‌کند و آن را ادامه تحولات پس از ۳۰ خرداد، ۷ تیر و ۸ شهریور قرار می‌دهد.
ایرنا نیز در بازخوانی بعدی خود، ۵ مهر را «حمله» سازمان‌یافته معرفی می‌کند و از تیراندازی، آتش‌زدن و کشته‌شدن مردم در حوالی طالقانی، ولیعصر، جمهوری و پل حافظ سخن می‌گوید. ایرنا ۵مهر ۱۳۶۰
یک روز است.
یک شهر است.
حتی بسیاری از خیابان‌ها مشترک‌اند.
اما واژگان از همان ابتدا خواننده را به دو جهان متفاوت می‌برند.


نقطه‌ای که دو روایت ناخواسته به هم می‌رسند
با وجود این تضاد، یک نقطه بسیار مهم وجود دارد که هر دو سوی روایت درباره اصل آن سخن می‌گویند:
عنصر اجتماعی.
مجاهدین می‌گویند یکی از اهداف حرکت، آزمودن امکان «به میدان آوردن عنصر اجتماعی» بود.
انجمن نجات نیز همین مفهوم را در بازخوانی خود به کار می‌برد و ۵ مهر را «تست عنصر اجتماعی» سازمان معرفی می‌کند؛ هرچند نتیجه و معنای آن را کاملاً متفاوت تفسیر می‌کند.
همین اشتراک اهمیت دارد.
زیرا نشان می‌دهد اختلاف اصلی بر سر وجود این هدف نیست.
اختلاف بر سر معنای آن است.
در روایت مجاهدین، تلاش برای آوردن مردم به میدان، ادای مسئولیتی تاریخی است: حتی اگر الگوی سقوط شاه تکرارشدنی نباشد، باید این امکان آزموده شود تا فرصتی فروگذار نشده باشد و نسل‌های بعد نتوانند بگویند مجاهدین می‌توانستند راهی را بیازمایند و دریغ کردند.
در روایت انجمن نجات و هابیلیان، همین تصمیم به‌عنوان محاسبه‌ای برای کشاندن مردم به یک رویارویی مسلحانه و نمایش پایگاه اجتماعی سازمان بازتعریف می‌شود.
پس دو روایت حتی هنگامی که یک واقعیت مشترک را می‌پذیرند، از آن دو نتیجه کاملاً متفاوت می‌سازند.


جنگ بر سر سلاح
اختلاف دوم بر سر ماهیت خود تظاهرات است.
اسناد مجاهدین حضور سلاح را انکار نمی‌کنند.
در آنها از «تظاهرات با حفاظت مسلحانه» سخن گفته می‌شود. منطق این روایت آن است که پس از ۳۰ خرداد و موج سرکوب تابستان، دیگر امکان برگزاری تظاهراتی مانند سال‌های ۵۸ و ۵۹ وجود نداشت و تیم‌های مسلح برای حفاظت از حرکت حضور داشتند.
در خاطره فرمانده افشین نیز درباره حضور حسن سرخوش صریحاً گفته می‌شود که تظاهرات ۵ مهر «مسلحانه حفاظت می‌شد». از افشین خاطره ای از حماسه پنجم…
اما در روایت حکومت، همین عنصر به مرکز تعریف واقعه تبدیل می‌شود.
دیگر «تظاهراتی با حفاظت مسلحانه» در کار نیست؛ خود واقعه یک «عملیات مسلحانه» یا «تروریستی» معرفی می‌شود.
این تفاوت ظاهراً کوچک، تمام تصویر را تغییر می‌دهد.
در روایت نخست، تظاهرات اصل است و سلاح وسیله حفاظت.
در روایت دوم، عملیات مسلحانه اصل است و عنوان تظاهرات پوشش آن.
بخش بزرگی از جنگ روایت‌های ۵ مهر در همین جابه‌جایی نهفته است.


مردم؛ میدان اصلی نزاع روایی
اما شدیدترین اختلاف درباره همان طرف سومی است که فصل نهم به آن اختصاص داشت:
مردم.
هابیلیان می‌نویسد مردم به حرکت نپیوستند و ۵ مهر نشان داد تصور مجاهدین از پایگاه اجتماعی خود نادرست بوده است.
انجمن نجات نیز همین خط را دنبال می‌کند.
اما در برخی نوشته‌های همان مجموعه، از حرکت چند هزار نفر و حتی «تظاهرات مسلحانه ۱۰هزار نفره» سخن گفته می‌شود.
این تناقض ظاهری فقط با یک تمایز حل می‌شود:
شرکت‌کنندگان سازمان‌یافته و هواداران موجود، با موج تازه و خودجوش اجتماعی یکی نیستند.
می‌توان هزاران نفر در یک حرکت حضور داشته باشند و در عین حال آن حرکت نتواند بخش بسیار بزرگ‌تری از جامعه را با خود وارد صحنه کند.
در واقع، همین تمایز یکی از کلیدهای فهم ۵ مهر است.


«مردم نیامدند»؛ جمله‌ای که همه چیز را توضیح نمی‌دهد
اگر فقط بگوییم «مردم نیامدند»، بخش دیگری از واقعیت حذف می‌شود:
شرایطی که مردم باید در آن تصمیم می‌گرفتند.
گزارش‌های مستقل درباره سال ۱۳۶۰ تصویر بسیار سنگینی از موج اعدام‌ها ارائه می‌کنند. عفو بین‌الملل بعدها گزارش کرد که فقط در فاصله ۲۰ ژوئن تا ۱۲ اکتبر ۱۹۸۱، بیش از ۱۸۰۰ اعدام در ایران ثبت کرده بود. این سازمان همچنین در گزارش سالانه خود از محاکمات سریع، محدودیت شدید حق دفاع و صدها گزارش شکنجه زندانیان سیاسی در سال ۱۹۸۱ سخن گفت. Amnesty International
این رقم، نکته‌ای را که در فصل‌های قبل درباره عدد ۱۸۰۰ داشتیم نیز روشن‌تر می‌کند: عددی در این حدود در اسناد عفو بین‌الملل وجود دارد، اما مربوط به مجموع اعدام‌های ثبت‌شده در ایران از ۲۰ ژوئن تا ۱۲ اکتبر ۱۹۸۱ است، نه صرفاً کسانی که در خیابان ۵ مهر دستگیر شدند. Amnesty International
پس جامعه‌ای که در ۵ مهر تصمیم می‌گرفت وارد خیابان شود یا نشود، نتیجه سه ماه گذشته را نیز پیش چشم داشت.


جنگ بر سر قربانی
روایت‌ها فقط بر سر عامل خشونت اختلاف ندارند.
بر سر این‌که چه کسی باید در حافظه تاریخی به‌عنوان قربانی دیده شود نیز نزاع دارند.
در روایت حکومت، تأکید بر پاسداران و شهروندانی است که در درگیری‌ها کشته شدند. هابیلیان و ایرنا این بخش را در مرکز بازخوانی خود قرار می‌دهند. ۵مهر هابیلیان ایرنا ۵مهر ۱۳۶۰
در روایت مجاهدین، مرکز ثقل بر جوانانی قرار دارد که در خیابان کشته، زخمی یا بازداشت شدند و سپس موج اعدام‌ها آنان و دیگر زندانیان سیاسی را دربرگرفت.
اسناد دیگری بیرون از این دو روایت نیز نشان می‌دهند که اعدام‌های سریع پس از ۵ مهر واقعیت داشت. بنیاد عبدالرحمن برومند، با استناد به روزنامه‌های دولتی، ثبت کرده است که دو روز پس از تظاهرات، کیهان خبر اعدام ۵۴ نفر را با عنوان «عاملین تظاهرات» منتشر کرد. Abdorrahman Boroumand Center پرونده‌های دیگر این بنیاد از انتشار خبر اعدام ۵۳ نفر در روزنامه جمهوری اسلامی ۸ مهر و اعدام گروه‌های دیگری در همان روزها خبر می‌دهند.
بنابراین جنگ روایت‌ها نمی‌تواند واقعیت موج اعدام را از تاریخ ۵ مهر حذف کند.
همان‌طور که وجود قربانیان غیرمجاهد در درگیری خیابانی نیز نباید از روایت حذف شود.
تاریخ وقتی کامل‌تر می‌شود که قربانی را بر اساس هویت سیاسی‌اش انتخاب نکند.


از «منافق» تا «داعش»
اما جنگ روایت‌ها یک ویژگی دیگر نیز دارد:
زبان آن در طول زمان تغییر می‌کند.
در اسناد سال ۱۳۶۰ حکومت، واژه «منافقین» محور اصلی نام‌گذاری مجاهدین بود.
دهه‌ها بعد، در مطالب انجمن نجات، واژگان تازه‌ای وارد می‌شود: «فرقه»، «مغزشویی»، «موجودات وحشی» و حتی مقایسه با «داعش».
داعش در سال ۱۳۶۰ وجود نداشت.
پس ورود این واژه به بازخوانی ۵ مهر، اطلاعاتی درباره خود واقعه ۱۳۶۰ به ما نمی‌دهد؛ اطلاعاتی درباره شیوه بازتعریف واقعه برای مخاطب امروز می‌دهد.
یک دشمن قدیمی با بدنام‌ترین تصویرهای سیاسی عصر جدید مقایسه می‌شود تا خواننده امروز پیش از ورود به جزئیات تاریخی، جایگاه اخلاقی خود را انتخاب کند.
اینجا دیگر با گزارش تاریخ روبه‌رو نیستیم.
با سیاست حافظه روبه‌رو هستیم.


و در سوی دیگر؛ «حماسه» و «فدیه»
همین قاعده را باید درباره ادبیات مجاهدین نیز به کار برد.
واژه‌های «حماسه»، «فدیه»، «پاکبازی»، «شکستن بت» و «روز شکستن سکوت» نیز واژه‌های خنثی تاریخ‌نگاری نیستند.
آنها معنایی هستند که مجاهدین برای تجربه خود قائل شده‌اند.
وقتی از حسن سرخوش یا مسعود شکیبانژاد سخن گفته می‌شود، این افراد فقط شرکت‌کنندگان یک واقعه سیاسی معرفی نمی‌شوند؛ در حافظه مجاهدین به نمونه‌های وفای به پیمان و فدا تبدیل می‌شوند.
این نیز بخشی از ساختن حافظه است.
تفاوت در این است که برای فهم تاریخ، باید بتوانیم هم واقعه را ببینیم و هم معنایی را که بازیگران به واقعه داده‌اند.
پشت این دو نام‌گذاری، دو روایت متضاد از هدف، شیوه و معنای ۵ مهر قرار دارد.
باید پرسید زیر هر واژه چه واقعیتی قرار گرفته است.


سندی که میان دو روایت ایستاده است
اینجاست که اسناد مستقل اهمیت ویژه پیدا می‌کنند.
عفو بین‌الملل در گزارش‌های خود درباره ۱۹۸۱ از شمار بسیار بالای اعدام‌ها، محاکمات سریع و گزارش‌های گسترده شکنجه سخن گفته است. Amnesty International
سال‌ها بعد نیز این سازمان در گزارشی درباره کشتار زندانیان سیاسی، نمونه فاطمه مصباح ۱۳ساله را یادآوری کرد که در ۱۶ سپتامبر ۱۹۸۱ در تظاهراتی در تهران بازداشت و چهار روز بعد تیرباران شد؛ همان گزارش سخنی منسوب به لاجوردی در ۲۰ سپتامبر ۱۹۸۱ را نیز نقل می‌کند که حتی شرکت‌کننده دوازده‌ساله در تظاهرات مسلحانه می‌تواند تیرباران شود. Amnesty International
این اسناد به ما اجازه می‌دهند از جنگ واژه‌ها عبور کنیم و ساختار سیاسی آن دوره را ببینیم:
بازداشت گسترده؛
اعدام سریع؛
محاکمه‌های فاقد تضمین‌های معمول دفاع؛
و فضای خشونت سیاسی شدید.
۵ مهر در چنین محیطی اتفاق افتاد.


چرا جنگ روایت‌ها هنوز ادامه دارد؟
اگر ۵ مهر فقط یک درگیری چندساعته بود، شاید سال‌ها پیش به یک پاورقی در تاریخ تبدیل می‌شد.
اما چنین نشد.
برای مجاهدین، ۵ مهر به یکی از نقاط مهم روایت مقاومت علیه خمینی تبدیل شد.
برای حکومت و نهادهای نزدیک به آن نیز ۵ مهر به یکی از نمونه‌های اصلی برای روایت «خشونت مجاهدین» تبدیل شد.
علت ماندگاری نزاع را باید در همان پرسشی جست که از آغاز کتاب همراه ما بوده است:
مشروعیت مقاومت در برابر قدرتی که فضای سیاسی را بسته بود از کجا آغاز می‌شود و مرز آن کجاست؟
هر روایت برای این پرسش پاسخ متفاوتی دارد.
و به همین دلیل، جنگ بر سر ۵ مهر در واقع جنگ بر سر یک روز نیست.
جنگ بر سر معنای مقاومت، خشونت، سرکوب و حق مخالفت است.


آنچه از زیر دو روایت بیرون می‌آید
وقتی واژه‌های تبلیغاتی هر دو طرف را کنار بزنیم، چند واقعیت اصلی باقی می‌ماند:
مجاهدین پس از ۳۰ خرداد وارد مرحله مبارزه مسلحانه شده بودند.
۵ مهر حرکت برنامه‌ریزی‌شده‌ای بود که نیروهای مسلح سازمان در آن حضور داشتند.
یکی از اهداف اعلام‌شده آن، آزمون عنصر اجتماعی بود.
هدف دیگر در روایت مجاهدین، شکستن هیبت و تابوی مخالفت مستقیم با خمینی بود.
حرکت به قیام عمومی تهران تبدیل نشد.
حکومت با نیروی گسترده مسلحانه آن را سرکوب کرد.
بازداشت‌ها و اعدام‌های سریع در پی آن صورت گرفت و موج اعدام‌های سیاسی در همان دوره بسیار گسترده بود.
اینها نقاطی هستند که می‌توان تاریخ را بر آنها بنا کرد.
اما هنوز مهم‌ترین ادعای ۵ مهر باقی مانده است.
آیا آن «بت» واقعاً شکست؟
این پرسش دیگر متعلق به جنگ روایت‌ها نیست.
برای پاسخ باید از خود ۵ مهر عبور کنیم و به تاریخ پس از آن نگاه کنیم.
پایان فصل یازدهم


فصل دوازدهم
آیا «بت خمینی» شکست؟
از نتیجه فوری ۵ مهر تا معنای تاریخی آن
اگر پاسخ را در غروب ۵ مهر جست‌وجو کنیم، نتیجه ساده به نظر می‌رسد.
حکومت سقوط نکرد.
مردم تهران در مقیاسی که توازن خیابان را تغییر دهد وارد صحنه نشدند.
سپاه و کمیته خیابان‌ها را در کنترل گرفتند.
بازداشت آغاز شد.
اوین پرتر شد.
و جوخه‌های اعدام در روزهای بعد کار خود را ادامه دادند.
پس اگر معیار فقط نتیجه فوری قدرت باشد، ۵ مهر نتوانست حکومت را عقب براند.
اما طراحان ۵ مهر هدف دیگری را نیز برای آن تعریف کرده بودند.
هدف این نبود که فقط در چند ساعت حکومت را سرنگون کنند.
در روایت مسعود رجوی، باید بت خمینی شکسته می‌شد.
این هدف در عبور آشکار از حریم سیاسی خمینی و بردن شعار مستقیم علیه او به خیابان تعریف می‌شد.


«بت» چه بود؟
منظور از «بت خمینی» یک مجسمه یا یک عنوان رسمی نبود.
منظور، جایگاهی سیاسی و مذهبی بود که مخالفت مستقیم با شخص خمینی را برای بخش بزرگی از جامعه بسیار دشوار کرده بود.
در روایت مجاهدین، حتی با تشدید اختلاف‌ها، بسیاری از حملات سیاسی ابتدا متوجه اطرافیان خمینی ــ به‌ویژه بهشتی و حزب جمهوری ــ می‌شد و شخص خمینی همچنان پشت یک حائل سیاسی و مذهبی باقی می‌ماند.
مسعود رجوی بعدها ۵ مهر را عبور از همین حائل توصیف کرد: باید شعار مستقیماً متوجه رأس قدرت می‌شد و این عبور، از نگاه او، بدون پرداخت بهایی سنگین ممکن نبود.
پس «شکستن بت» در منطق این روایت یعنی:
شکستن ممنوعیت سیاسی و روانیِ مخالفت مستقیم با خمینی.


یک شعار که هزینه‌اش جان بود
امروز خواندن عبارت
«مرگ بر خمینی»
روی کاغذ ساده است.
اما ارزش تاریخی یک شعار را باید در زمان خودش سنجید.
در ۵ مهر ۱۳۶۰، همان حکومت درگیر موج گسترده اعدام مخالفان بود. عفو بین‌الملل شمار اعدام‌های ثبت‌شده از ۲۰ ژوئن تا ۱۲ اکتبر ۱۹۸۱ را بیش از ۱۸۰۰ نفر اعلام کرد و بعدتر برای نیمه دوم سال ۱۹۸۱ رقم ۲۴۴۴ اعدام را ثبت کرد. Amnesty International
در چنین فضایی، شعار مستقیم علیه رأس حکومت صرفاً یک عبارت تند سیاسی نبود.
می‌توانست به بازداشت و مرگ منتهی شود.
به همین دلیل است که در روایت مجاهدین، شکستن این مرز با مفهوم «فدیه» پیوند خورده است.


فدیه برای چه؟
این پرسش باید صریح پرسیده شود.
چرا چنین بهایی؟
چرا حسن سرخوش؟
چرا مسعود شکیبانژاد؟
چرا سودابه پازاج؟
چرا جوانانی که می‌دانستند ممکن است بازنگردند؟
پاسخی که اسناد مجاهدین ارائه می‌کنند دو بخش دارد.
بخش نخست:
باید امکان به میدان آوردن مردم تا آخرین حد آزمایش می‌شد.
بخش دوم:
باید هیبت خمینی شکسته می‌شد.
در جمع‌بندی رجوی، حتی با علم به اینکه مدل سقوط شاه عیناً تکرار نمی‌شود، «عنصر اجتماعی» باید آزمایش می‌شد تا فرصتی از دست نرفته باشد.
و در سند دیگر، دلیل به آینده پیوند می‌خورد:
«آیندگان گواهی بدهند که مجاهدین مضایقه نکردند.»
این شاید عمیق‌ترین توضیحی باشد که خود طراحان حرکت درباره تصمیمشان داده‌اند.


نتیجه فوری و نتیجه تاریخی یکی نیست
برای داوری تاریخی درباره ۵ مهر، باید این دو را از یکدیگر جدا کرد.
نتیجه فوری قابل مشاهده است:
حرکت به قیام عمومی تهران تبدیل نشد.
حکومت کنترل خیابان را حفظ کرد.
بازداشت و اعدام ادامه یافت.
اما نتیجه تاریخی ادعاشده چیز دیگری است:
آیا پس از آن، مخالفت مستقیم با خمینی دیگر آن ممنوعیت پیشین را داشت؟
آیا شکافی در تصویر قدسی و دست‌نیافتنی رهبر حکومت ایجاد شده بود؟
آیا نسلی از مخالفان از مرزی عبور کرده بود که بازگشت از آن ممکن نبود؟
پاسخ این پرسش‌ها در روند سیاسی پیش و پس از ۵ مهر دیده می‌شود.


اولین شکاف، آخرین شکاف نبود
در روایت مجاهدین، ۵ مهر نقطه علنی و سازمان‌یافته شکستن حریم سیاسی خمینی بود؛ روندی که پس از آن در تحولات سیاسی ایران ادامه یافت.
جنگ ایران و عراق ادامه یافت.
بحران‌های داخلی ادامه یافت.
اختلافات درون حکومت گسترش پیدا کرد.
اعدام‌ها و زندان‌ها ادامه یافت.
و تجربه سیاسی نسل‌های بعد نیز به این تاریخ افزوده شد.
بنابراین آنچه ۵ مهر می‌توانست بشکند، نه حکومت در یک روز، بلکه یک مرز در زبان مخالفت بود.
این تمایز اهمیت دارد.


از «شاه سلطان ولایت» تا نسل‌های بعد
یکی از شعارهای ۵ مهر چنین بود:
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده».
در این شعار یک انتخاب زبانی مهم وجود داشت.
خمینی نه فقط به‌عنوان یک رهبر مذهبی یا رئیس نظام سیاسی، بلکه در قامت «سلطان» قرار داده می‌شد.
یعنی همان انقلابی که سلطنت را سرنگون کرده بود، اکنون از نگاه مخالفانش در حال ساختن نوع دیگری از قدرت فردمحور بود.
در حافظه مجاهدین، اهمیت ۵ مهر دقیقاً در عبور علنی از این قدرت قرار گرفت.
دهه‌ها بعد، ادبیات مخالفت با اصل ولایت فقیه در بخش‌های مختلف جامعه ایران بسیار آشکارتر شد؛ اما نسبت‌دادن همه این تحولات بعدی به یک واقعه در ۱۳۶۰ تاریخ را بیش از اندازه ساده می‌کند.
۵ مهر یکی از حلقه‌های این تاریخ است؛ حلقه‌ای که مجاهدین برای آن معنای بنیان‌شکن قائل‌اند.


«شکستن بت» یک ادعای سیاسی است؛ اثر آن یک پرسش تاریخی
اینجا باید میان دو چیز تمایز گذاشت.
اینکه مجاهدین ۵ مهر را «شکستن بت خمینی» نامیده‌اند، بخشی از اسناد و حافظه سیاسی آنان است.
اما اینکه این حرکت چه اندازه در تغییر نگرش کل جامعه نسبت به خمینی نقش داشته، پرسشی تاریخی درباره جامعه‌ای بسیار بزرگ‌تر از یک سازمان است.
آنچه می‌توان با اطمینان از اسناد این کتاب دید، این است که ۵ مهر برای شرکت‌کنندگانش تلاشی آگاهانه برای عبور از مرز مخالفت غیرمستقیم و رساندن اعتراض به شخص خمینی بود.
و بهای این تصمیم نیز واقعی بود.
اعدام‌های گسترده ۱۹۸۱ را اسناد مستقل حقوق بشری نیز ثبت کرده‌اند. Amnesty International
پس «شکستن بت» را می‌توان به‌عنوان هدف و معنای اعلام‌شده حرکت مستند کرد؛ میزان اثر اجتماعی بلندمدت آن را باید در امتداد تاریخ سنجید.


آنچه حکومت نتوانست با اعدام پایان دهد
اعدام یک کارکرد فوری دارد:
حذف انسان.
اما حکومت‌ها معمولاً از اعدام سیاسی هدف دیگری نیز دنبال می‌کنند:
بازداشتن دیگران.
عفو بین‌الملل در گزارشی درباره ایران نوشت که در نیمه دوم ۱۹۸۱، ۲۴۴۴ اعدام را ثبت کرده و اعدام‌های سریع را بخشی از سیاستی برای حذف مخالفان و بازداشتن هواداران بالقوه توصیف کرده است. Amnesty International
از این زاویه، مسئله ۵ مهر شکل دیگری پیدا می‌کند.
مجاهدین می‌خواستند ترس را بشکنند.
حکومت با سرکوب و اعدام می‌کوشید هزینه شکستن ترس را بالا ببرد.
این کشمکش بسیار فراتر از یک روز ادامه یافت.


حسن سرخوش دوباره به متن بازمی‌گردد
اکنون جمله حسن سرخوش را می‌توان در جای تاریخی خودش گذاشت:
«هرگز، هرگز نگذارید شهر به خاموشی فرو رود.» حسن سرخوش از میلیشاهای شهید ۵مه…
در فصل هشتم این جمله صدای یک جوان پیش از درگیری بود.
در فصل دهم، سرنوشت گوینده آن را دیدیم.
اکنون در فصل دوازدهم، جمله معنای دیگری پیدا می‌کند.
«خاموش‌نشدن شهر» الزاماً به این معنا نیست که همان روز میلیون‌ها نفر وارد خیابان شوند.
در فرهنگ سیاسی‌ای که حسن نمایندگی می‌کرد، یعنی اجازه ندادن به سرکوب که مخالفت را از زبان و حافظه جامعه حذف کند.
حسن کشته شد.
اما جمله باقی ماند.


مسعود شکیبانژاد و مسئله انتخاب
مسعود شکیبانژاد نیز پیش از ۵ مهر می‌دانست فردا ممکن است آخرین روز زندگی‌اش باشد.
او ساعت ۱۰:۱۰ روز ۴ مهر از برنامه‌ای «بسیار گسترده و بسیار مهم» سخن گفت که می‌تواند «نقطه عطف» باشد و تحقق آن را با پرداخت خون پیوند زد. مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
و سپس آن جمله ساده و دردناک:
«مادر، من باید بروم…» مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
در اینجا ۵ مهر از سطح استراتژی پایین می‌آید و به انتخاب یک انسان می‌رسد.
او می‌توانست نرود.
اما رفت.
همین «رفتن» چیزی است که مفهوم فدا بدون آن تبدیل به یک واژه انتزاعی می‌شود.


انتخاب دیگر هم وجود داشت
بعد از ۳۰ خرداد، همه همان انتخاب را نکردند.
بسیاری کنار کشیدند.
بسیاری فعالیت سیاسی را رها کردند.
عده‌ای کشور را ترک کردند.
عده‌ای با حکومت کنار آمدند.
و زندانیانی نیز زیر فشار به توبه و اعلام برائت کشانده شدند.
اسناد عفو بین‌الملل درباره زندانیان دهه ۶۰ نیز از فشار و شکنجه برای واداشتن زندانیان به پس‌گرفتن عقاید سیاسی و اعلام توبه سخن گفته‌اند. Amnesty International
بنابراین انتخاب شرکت‌کنندگان ۵ مهر تنها انتخاب ممکن نبود.
دقیقاً به همین دلیل انتخاب بود.
آنان راه دیگری را برگزیدند و خودشان معنای آن را فدا برای آزادی تعریف کردند.


پس آیا بت شکست؟
اکنون می‌توان به پرسش عنوان فصل بازگشت.
اگر «شکستن بت» را به معنای سقوط فوری حکومت یا قیام عمومی مردم در همان روز بگیریم، ۵ مهر چنین نتیجه‌ای نداشت.
اما اگر منظور، عبور سازمان‌یافته و علنی از حرمت سیاسی مخالفت مستقیم با خمینی باشد، ۵ مهر در حافظه و اسناد مجاهدین دقیقاً برای همین طراحی و اجرا شد و شعارهای آن نیز این عبور را آشکار می‌کنند.
۵ مهر در کنار رخدادهای بعدی، بخشی از حافظه طولانی مقاومت و سرکوب سیاسی در ایران شد.
اما یک چیز را می‌توان دید:
مرزی شکسته شده بود که شرکت‌کنندگان حاضر بودند برای عبور از آن جان بدهند.
و این همان معنایی است که آنان از «شکستن بت» مراد می‌کردند.


۵ مهر در برابر داوری آینده
اکنون دوباره به آن جمله اصلی بازمی‌گردیم.
چرا باید چنین بهایی پرداخت می‌شد؟
چرا باید عنصر اجتماعی آزمایش می‌شد، وقتی نتیجه تضمین‌شده نبود؟
پاسخی که در اسناد مسعود رجوی آمده، از خود روز ۵ مهر فراتر می‌رود:
تا فردای تاریخ گفته نشود می‌توانستند و دریغ کردند.
این جمله، ۵ مهر را از یک محاسبه صرفاً نظامی خارج می‌کند و در دستگاه فکری طراحان آن به مسئله تعهد در برابر مردم تبدیل می‌کند.
می‌توان درباره نتیجه آن تصمیم بحث کرد.
می‌توان هزینه آن را بررسی کرد.
می‌توان واکنش مردم را مطالعه کرد.
می‌توان روایت‌های متضاد را کنار یکدیگر گذاشت.
اما برای فهم خود تصمیم، باید آن را با همان پرسشی خواند که تصمیم‌گیرندگان برای خود مطرح کرده بودند:
اگر راهی، هرچند باریک و پرهزینه، برای به میدان آمدن مردم باقی مانده باشد، آیا می‌توان بدون آزمودنش از آن عبور کرد؟
پاسخ آنان در ۵ مهر «نه» بود.


از یک روز به یک معیار
۵ مهر حکومت را در یک روز سرنگون نکرد.
عنصر اجتماعی در ابعادی که حرکت را به قیام عمومی تبدیل کند به میدان نیامد.
هزینه انسانی بسیار سنگین بود.
بازداشت و اعدام ادامه پیدا کرد.
اینها نتیجه‌های فوری واقعه‌اند.
اما ۵ مهر در حافظه مجاهدین با معیار دیگری باقی ماند:
آیا در لحظه‌ای که عقب‌نشینی، توبه و خاموشی راه‌های کم‌هزینه‌تر بودند، حاضر بودند برای شکستن ترس و بازکردن راه مردم بهای تصمیم خود را بپردازند؟
پاسخ آنان را باید در زندگی کسانی جست که نامشان در این کتاب آمد.
در حسن سرخوش.
در مسعود شکیبانژاد.
در سودابه پازاج.
در سیدعباس فاطمی.
و در کسان دیگری که هنوز باید نام‌هایشان از میان اسناد بیرون آورده شود.


آنچه از ۵ مهر باقی ماند
از آن یکشنبه بیش از چهار دهه گذشته است.
خیابان‌ها تغییر کرده‌اند.
نسل‌ها عوض شده‌اند.
بسیاری از کسانی که آن روز تصمیم گرفتند، دیگر زنده نیستند.
اما پرسش‌های ۵ مهر هنوز قابل طرح‌اند:
قدرت سیاسی چگونه ترس می‌سازد؟
مرز میان اعتراض و مبارزه مسلحانه کجاست؟
وقتی فضای سیاسی بسته می‌شود، مخالف چه انتخاب‌هایی دارد؟
مردم در چه شرایطی وارد میدان می‌شوند؟
یک نیروی سیاسی تا کجا حق دارد برای شکستن بن‌بست خطر کند؟
و چه کسی بهای آن تصمیم را می‌پردازد؟
هیچ شعار واحدی پاسخ همه این پرسش‌ها نیست.
اما ۵ مهر همه آنها را در یک روز کنار هم قرار داد.


از شکستن سکوت تا داوری تاریخ
این کتاب از یک سؤال آغاز شد:
۵ مهر چه بود؟
اکنون پاسخ در مجموعه اسناد، نام‌ها، خیابان و زندان روشن‌تر شده است.
نه فقط «تظاهرات».
نه فقط «قیام».
نه فقط «عملیات مسلحانه».
نه فقط «سرکوب».
۵ مهر نقطه تلاقی چند روند بود:
بسته‌شدن راه سیاست پس از انقلاب؛
۳۰ خرداد؛
مبارزه مسلحانه؛
تصمیم به آزمودن عنصر اجتماعی؛
تلاش برای شکستن هیبت خمینی؛
حضور جوانانی که آماده پرداخت بهای تصمیم خود بودند؛
واکنش جامعه؛
سرکوب خیابانی؛
و اعدام‌هایی که خیابان را به اوین متصل کرد.
همین مجموعه است که ۵ مهر را به یک مسئله تاریخی تبدیل می‌کند.
اما هنوز یک کار باقی مانده است.
پس از همه تحلیل‌ها، باید دوباره به انسان‌ها بازگردیم.
به کسانی که شب ۴ مهر نامه نوشتند.
به کسانی که صبح ۵ مهر از خانه بیرون رفتند.
به مادرانی که منتظر ماندند.
به زندانیانی که صدای تیرهای اوین را شنیدند.
و به نسلی که تصمیم گرفت برای آنچه آزادی می‌نامید، بهایی بپردازد که می‌دانست ممکن است تمام زندگی‌اش باشد.
از اینجا دیگر فصل تاریخی پایان می‌یابد.
و فرجام آغاز می‌شود.
پایان فصل دوازدهمفرجام
فدیه سنگین یک پرسش
«آیا می‌توانستیم و دریغ کردیم؟»
شب ۴ مهر ۱۳۶۰، مسعود شکیبانژاد هنوز زنده بود.
بیست سال داشت. می‌توانست به مادر فکر کند، به خانه، به برادر، به دانشگاه، به زندگی‌ای که هنوز بخش بزرگش پیش روی او بود.
ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه صبح شنبه ۴ مهر قلم برداشت و نوشت که فردا برنامه‌ای «بسیار گسترده و بسیار مهم» در پیش است؛ برنامه‌ای که آن را دارای «حالت نقطه عطف» می‌دانست و می‌فهمید که چنین نقطه‌ای بدون پرداخت خون شکل نخواهد گرفت. مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
و جایی دیگر، همه استدلال‌های سیاسی، همه بحث‌های استراتژیک و همه واژه‌های بزرگ در چند کلمه انسانی خلاصه شد:
«مادر، من باید بروم…» مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
شاید برای پایان این کتاب هیچ نقطه‌ای مناسب‌تر از همین جمله نباشد.
زیرا پس از صدها نام و تاریخ، پس از ۳۰ خرداد و تابستان خونین ۶۰، پس از بحث «عنصر اجتماعی»، پس از شعارهای ۵ مهر، پس از صدای بی‌سیم‌ها، بیمارستان‌ها، بازداشتگاه‌ها و اوین، سرانجام همه چیز به یک انسان می‌رسد که باید تصمیم بگیرد:
برود یا نرود.


«باید بروم»
چرا باید برود؟
این کتاب برای یافتن پاسخ همین پرسش نوشته شد.
اگر ۵ مهر را فقط از نتیجه نهایی آن بخوانیم، پاسخ دشوار می‌شود.
حکومت در آن روز سقوط نکرد.
خیابان به یک قیام عمومی در سراسر تهران تبدیل نشد.
نیروی اجتماعی در ابعادی که بتواند توازن قوا را تغییر دهد وارد صحنه نشد.
سرکوب آغاز شد و بازداشت و اعدام در پی آمد.
پس چرا باید رفت؟
پاسخی که از اسناد خود مجاهدین بیرون می‌آید، نه در ادعای پیروزی فوری، بلکه در مفهوم مسئولیت قرار دارد.
مسعود رجوی در جمع‌بندی آن تجربه می‌گوید با وجود این ارزیابی که مدل سقوط شاه دیگر به همان صورت تکرارشدنی نیست، باز هم باید امکان به میدان آوردن «عنصر اجتماعی» آزمایش می‌شد؛ مبادا فرصتی از دست برود.
و در بیان دیگری، این مسئولیت رو به آینده دارد:
«آیندگان گواهی بدهند که مجاهدین مضایقه نکردند.»
اینجاست که عنوان این فرجام معنای خود را پیدا می‌کند.
فدیه سنگین یک پرسش.
پرسش این نبود که آیا پیروزی تضمین شده است.
پرسش این بود:
اگر هنوز امکانی برای به میدان آمدن مردم وجود داشته باشد، آیا می‌توان آن را نیازمود و کنار کشید؟


نسلی که می‌توانست نرود
هیچ‌کس مجبور نبود مسعود شکیبانژاد باشد.
هیچ‌کس مجبور نبود حسن سرخوش باشد.
هیچ‌کس مجبور نبود سودابه پازاج باشد.
بعد از ۳۰ خرداد، راه‌های دیگری نیز وجود داشت.
می‌شد فعالیت را کنار گذاشت.
می‌شد سکوت کرد.
می‌شد از تشکیلات فاصله گرفت.
می‌شد از کشور خارج شد.
و برای زندانی، فشار برای توبه و اعلام برائت نیز وجود داشت.
بسیاری چنین کردند.
و دقیقاً وجود همین راه‌های دیگر است که انتخاب کسانی را که ماندند قابل فهم می‌کند.
انتخاب فقط وقتی معنا دارد که راه دیگری هم وجود داشته باشد.


«توبه کنید»
در آن سوی این انتخاب، دستگاهی قرار داشت که از مخالف می‌خواست از گذشته خود عبور کند.
توبه در اینجا فقط یک مفهوم دینی نبود.
می‌توانست به معنای اعلام بریدن از سازمان، محکوم‌کردن گذشته، پذیرفتن نظم سیاسی موجود و کنارگذاشتن مقاومت باشد.
برای کسی که فقط می‌خواست زنده بماند، این راه می‌توانست دری به ادامه زندگی باشد.
اما برای کسانی که مبارزه را پیمانی با مردم می‌دیدند، مسئله فقط زنده‌ماندن نبود.
زندگی با چه قیمتی؟
و این همان دو راهی است که بسیاری از نوشته‌های به‌جامانده از آن نسل را قابل فهم می‌کند.
آنها مرگ را دوست نداشتند.
زندگی‌ای را نمی‌خواستند که به بهای شکستن پیمانی باشد که خود پذیرفته بودند.


از «چاه باطل» تا ستیغ انتخاب
در فرهنگ سیاسی مجاهدین، این انتخاب بعدها با تصویر دو مسیر بیان شد:
یک سو، فروغلتیدن در «چاه باطل»؛
و سوی دیگر، رفتن به سوی قله‌ای که با حق، حقیقت، پاکبازی و فدا تعریف می‌شد.
در چنین دستگاه فکری است که تعریف مسعود رجوی از مجاهد معنا پیدا می‌کند:
«وفای به پیمان، با فدای بی‌کران، در تاریخ ایران».
اگر «فدا» را از «وفای به پیمان» جدا کنیم، معنای آن ناقص می‌شود.
فدا، مرگ برای مرگ نیست.
در این تعریف، فدا هزینه وفادارماندن به انتخابی است که فرد پیش‌تر کرده است.
و ۵ مهر یکی از شدیدترین آزمون‌های همین انتخاب بود.


اما پیمان با چه کسی؟
پاسخ در اسناد ۵ مهر بارها تکرار می‌شود:
با مردم.
«عنصر اجتماعی» اگر فقط یک اصطلاح استراتژیک بود، شاید ۵ مهر را می‌شد به یک آزمایش تشکیلاتی تقلیل داد.
اما وقتی رجوی می‌گوید باید این امکان آزمایش شود تا فردا گفته نشود مجاهدین «مضایقه کردند»، عنصر اجتماعی دیگر یک متغیر در محاسبات سیاسی نیست.
همان مردم‌اند.
مردمی که شاید آن روز نیایند.
مردمی که شاید بترسند.
مردمی که شاید هنوز خمینی را کنار نگذاشته باشند.
مردمی که شاید با مجاهدین موافق نباشند.
اما در منطق این تصمیم، مسئولیت نسبت به آنان با نیامدنشان از بین نمی‌رود.
این یکی از عمیق‌ترین لایه‌های ۵ مهر است:
تعهد به مردمی که حضورشان تضمین‌شده نبود.


فدا برای مردمی که شاید نیایند
این تناقض ظاهری، قلب واقعه است.
اگر مردم حتماً می‌آمدند، تصمیم ساده‌تر بود.
اگر پیروزی حتمی بود، پرداخت بها معنای دیگری داشت.
اما وقتی خود تحلیل می‌گوید مدل ۲۲ بهمن به همان شکل تکرارشدنی نیست و بااین‌حال تصمیم گرفته می‌شود امکان حضور مردم یک بار دیگر آزمایش شود، عنصر خطر وارد تصمیم می‌شود.
پس شرکت‌کننده ۵ مهر فقط برای مردمی که در کنار او ایستاده‌اند فدا نمی‌کند.
در منطق خودش برای امکان برخاستن مردمی که هنوز نیامده‌اند نیز بها می‌پردازد.
همین است که جمله «آیندگان گواهی بدهند…» را از یک عبارت تبلیغاتی فراتر می‌برد و آن را به توضیحی درباره منطق تصمیم تبدیل می‌کند.


هدف بزرگ‌تر
اما هنوز چیزی باقی می‌ماند.
اگر تنها هدف، آزمودن مردم بود، همه معنای ۵ مهر توضیح داده نمی‌شد.
در روایت مسعود رجوی، هدف بزرگ‌تر شکستن بت خمینی بود.
تا آن هنگام، خمینی فقط حاکم کشور نبود.
در فضای پس از انقلاب، برای بخش‌هایی از جامعه در جایگاهی قرار گرفته بود که مخالفت مستقیم با او از مخالفت با دولت، حزب جمهوری، بهشتی، دادستان یا سپاه متفاوت بود.
در روایت مجاهدین، این حریم باید شکسته می‌شد.
نه در خلوت.
نه در اعلامیه‌ای که مخفیانه دست‌به‌دست شود.
بلکه در خیابان:
«مرگ بر خمینی، زنده باد آزادی»
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده».
رجوی بعدها همین عبور را با مفهوم شکستن بت و پرداخت سنگین‌ترین بها توضیح داد.
پس فدیه فقط برای آوردن مردم به خیابان نبود.
برای شکستن مانعی بود که از نگاه طراحان ۵ مهر، پیش از برخاستن مردم باید شکسته می‌شد.


یک صبح، چند جوان
حالا دوباره به چهره‌ها نگاه کنیم.
نه به عددها.
مسعود شکیبانژاد، بیست‌ساله، روز قبل می‌نویسد که فردا ممکن است نقطه عطف باشد. مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
حسن سرخوش، هجده‌ساله، جمله‌ای را پشت سر خود باقی می‌گذارد:
«هرگز، هرگز نگذارید شهر به خاموشی فرو رود…» حسن سرخوش از میلیشاهای شهید ۵مه…
در خاطره فرمانده افشین، معنای این جمله روشن‌تر می‌شود: اگر صدای مقاومت خاموش شود، فضای ارعاب بر شهر مسلط خواهد شد و وظیفه نیروی پیشتاز شکستن این فضاست. از افشین خاطره ای از حماسه پنجم…
سودابه پازاج، هجده‌ساله، یک روز پیش از واقعه می‌گوید:
«فردا می‌رویم.»
سه جوان.
سه عبارت.
و یک فعل مشترک:
رفتن.


رفتند؛ اما مردم؟
همین‌جا باید صادقانه به همان پرسش بزرگ کتاب بازگردیم.
آن موج اجتماعی گسترده‌ای که بتواند ۵ مهر را به قیامی عمومی در تهران تبدیل کند، شکل نگرفت.
این واقعیت تاریخی پابرجاست.
اما این نیز همه تاریخ نیست.
زیرا خود تصمیم ۵ مهر بر این فرض بنا نشده بود که نتیجه از پیش تضمین شده است.
آزمایش دقیقاً برای این بود که پاسخ معلوم نبود.
و پاسخ فوری آن روز این شد:
نیروی اجتماعی در اندازه مورد انتظار وارد میدان نشد.
اما پاسخ به هدف بزرگ‌تر ــ شکستن بت ــ قرار نبود در ساعت شش بعدازظهر همان روز تمام شود.


شهر خاموش شد؟
شاید این پرسش از «آیا حکومت سقوط کرد؟» به روح ۵ مهر نزدیک‌تر باشد.
آیا شهر خاموش شد؟
در آن روز، حکومت توانست خیابان را کنترل کند.
افراد را کشت.
بازداشت کرد.
مجروحان را تعقیب کرد.
بیمارستان‌ها را زیر نظر گرفت.
زندانیان را اعدام کرد.
روزنامه‌ها نام اعدام‌شدگان را منتشر کردند.
از نظر قدرت مادی، دست بالا با حکومت بود.
اما حسن سرخوش درباره قدرت مادی حرف نمی‌زد.
می‌گفت:
«نگذارید شهر خاموش شود.»
خاموشی در اینجا فقط نبود صدای گلوله یا تظاهرات نیست.
خاموشی یعنی ترس چنان بر جامعه غلبه کند که دیگر کسی حتی امکان مخالفت را تصور نکند.
از این منظر است که ۵ مهر در حافظه مجاهدین معنایی فراتر از نتیجه همان روز پیدا کرد.


اوین نتوانست نام‌ها را ببلعد
ماشین سرکوب کار خود را کرد.
حسن به اوین رسید و در زندگینامه‌اش اعدام او در ۶ مهر ثبت شد. حسن سرخوش از میلیشاهای شهید ۵مه…
سیدعباس فاطمی که در ۵ مهر دستگیر شده بود، دو روز بعد تیرباران شد.
سودابه پازاج نیز سحرگاه ۷ مهر اعدام شد.
جمشید غیاثی که از مدت‌ها قبل زندانی بود، فردای ۵ مهر تیرباران شد و نامش در میان اعدام‌شدگان مرتبط با واقعه منتشر شد.
دکتر مرتضی شفایی، عفت خلیفه‌سلطانی و مجید شفایی در ۵ مهر تیرباران شدند.
عددها زیاد شدند.
اما چیزی که «جنبش دادخواهی» پس از دهه‌ها انجام می‌دهد، درست عکس کاری است که ماشین اعدام می‌خواست انجام دهد:
عدد را دوباره به نام تبدیل می‌کند.
نام را به چهره.
چهره را به خانواده.
و خانواده را به حافظه.


دادخواهی؛ ادامه همان پرسش
از این زاویه، جنبش دادخواهی فقط درباره گذشته نیست.
وقتی نام کسی پس از چهل سال دوباره نوشته می‌شود، یک پرسش زنده می‌ماند:
چه کسی او را بازداشت کرد؟
چه کسی حکم داد؟
چگونه محاکمه شد؟
چه زمانی اعدام شد؟
پیکرش کجا رفت؟
خانواده چه فهمید؟
و چرا؟
دادخواهی درست از جایی آغاز می‌شود که قدرت می‌خواهد پرونده را ببندد اما خانواده و حافظه اجتماعی می‌گویند:
هنوز تمام نشده است.
از همین رو روایت ۵ مهر از خیابان به اوین و از اوین به خانه‌ها امتداد یافت.
باید به اوین می‌رفتیم.
باید دوباره به خانه‌ها بازمی‌گشتیم.


دو جغرافیا و یک حافظه
در پایان این مسیر، نقشه ۵ مهر روشن‌تر است.
یک جغرافیا، جغرافیای حرکت بود:
ولیعصر.
طالقانی.
جمهوری.
حافظ.
میدان ولیعصر.
ساختمان‌های محاصره‌شده.
شعارها.
واحدها.
مردم.
و جغرافیای دوم، جغرافیای سرکوب:
سپاه.
کمیته.
ایست بازرسی.
آمبولانس.
بیمارستان.
اوین.
جوخه اعدام.
و در پایان، جغرافیای سومی نیز شکل گرفت:
جغرافیای حافظه.
خانه‌هایی که عکس‌ها را نگه داشتند.
مادرانی که نام‌ها را فراموش نکردند.
زندانیانی که آنچه دیده بودند بازگفتند.
و نسلی که نام کشته‌شدگان را از فهرست‌ها بیرون کشید و دوباره به تاریخ بازگرداند.


نه فقط اینکه چه شد؛ چرا چنین شد؟
کتاب از ابتدا نمی‌خواست فقط بگوید در ۵ مهر چه اتفاقی افتاد.
اگر چنین بود، چند صفحه برای ذکر ساعت و خیابان و تعداد کشته‌ها کافی بود.
پرسش بزرگ‌تر این بود:
چرا جوانانی که می‌دانستند ممکن است بازنگردند، رفتند؟
اسناد پاسخ خود را داده‌اند.
برای آزمایش آخرین امکان ورود مردم به میدان.
برای اینکه فردای تاریخ گفته نشود می‌توانستند و دریغ کردند.
برای شکستن هیبتی که آن را مانع آزادی مردم می‌دانستند.
و در فرهنگ خودشان، برای وفادارماندن به پیمانی که با مردم بسته بودند.
این پاسخ آنان است.
همان‌گونه که روایت حکومت پاسخ دیگری ساخته است.
و تاریخ، هر دو روایت را در کنار اسناد، نام‌ها و نتایج واقعی آن روز نگه می‌دارد.


«آیا می‌توانستیم و دریغ کردیم؟»
اکنون عنوان این فرجام را می‌توان دوباره خواند.
این جمله پرسشی درباره موفقیت نیست.
نمی‌پرسد:
آیا حتماً پیروز می‌شدیم؟
نمی‌پرسد:
آیا مردم حتماً می‌آمدند؟
حتی نمی‌پرسد:
آیا هزینه زیاد بود؟
پرسش سخت‌تری دارد:
اگر امکانی برای مردم و آزادی وجود داشت، آیا حق داشتیم بدون آزمودنش از کنار آن عبور کنیم؟
پاسخی که مسعود رجوی برای ۵ مهر ارائه کرد روشن بود:
نباید فردای تاریخ گفته شود مجاهدین می‌توانستند و مضایقه کردند.
این پاسخ، دلیل همه چیز را توضیح نمی‌دهد.
اما عمق تصمیم را نشان می‌دهد.


فدیه سنگین
و فدیه واقعاً سنگین بود.
نه استعاره.
نه شعار.
انسان.
جوان هجده‌ساله.
دانشجوی بیست‌ساله.
دختر نوجوان.
مادر.
پدر.
برادر.
خواهر.
مجروحی روی تخت بیمارستان.
زندانی پشت در سلول.
خانواده‌ای مقابل اوین.
نامی در روزنامه.
قبری در بهشت زهرا.
و گاه حتی قبری که خانواده نمی‌دانست کجاست.
وقتی از «فدیه» حرف می‌زنیم، درباره همین‌ها حرف می‌زنیم.


و دوباره، مادر
پس در آخرین صفحه کتاب، بهتر است به همان خانه‌ای برگردیم که از آن شروع کردیم.
نه به دفتر یک رهبر سیاسی.
نه به ساختمان سپاه.
نه به اتاق دادستان.
نه حتی به خیابان ولیعصر.
به خانه.
جوانی قرار است فردا برود.
مادر می‌داند خطری هست.
فرزند نیز می‌داند.
تمام تاریخ سیاسی ایران برای چند لحظه کنار می‌رود.
دیگر «عنصر اجتماعی» نیست.
«استراتژی» نیست.
«توازن قوا» نیست.
فقط مادر است و فرزند.
و جمله‌ای که شاید از صدها صفحه تحلیل بیشتر درباره معنای انتخاب بگوید:
«مادر، من باید بروم…» مجاهد شهیدمسعود شکیبا نژادقهرما…
او رفت.
بسیاری دیگر نیز رفتند.
برخی بازنگشتند.
مردم در آن روز آن‌گونه که طراحان حرکت انتظار داشتند به میدان نیامدند.
حکومت خیابان را گرفت.
بازداشت کرد.
تیرباران کرد.
و کوشید با ترس، همان سکوتی را بازگرداند که ۵ مهر برای شکستن آن برخاسته بود.
اما پرسشی که آن جوانان با خود به خیابان بردند باقی ماند:
اگر می‌توانستیم راهی برای آزادی باز کنیم، آیا می‌توانستیم از پرداخت بهایش دریغ کنیم؟
پاسخ آنان را نباید از زبان ما نوشت.
آن را پیش از رفتن نوشته بودند.
در وصیت‌نامه‌ها.
در نامه‌ها.
در تصمیمشان.
و در همان چند کلمه:
«مادر، من باید بروم.»


پایان
۵ مهر ۱۳۶۰؛ روز شکستن سکوت
قیام و خروشی پرهزینه
«شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده»
شهرام بهزادی

Leave a Reply

Discover more from افشای یاران شیطان

Subscribe now to keep reading and get access to the full archive.

Continue reading