از دار تا خیابان؛چرا رژیم از «تکثیر مجاهد» وحشت دارد؟

از دار تا خیابان؛ چرا رژیم از تکثیر مجاهد میترسد
هر دیکتاتوری یک کابوس دارد؛
کابوسی که نه موشک میتواند متوقفش کند، نه زندان، نه طناب دار.
کابوس ولایت، امروز نه در مرزها، بلکه در رگهای شهر جریان دارد؛ در چشمان نسلی که دیگر نه فریب وعدهها را میخورد و نه از مرگ میترسد.
رژیم خوب میداند چرا با این شتاب اعدام میکند.
اعدام فقط مجازات نیست؛ اعتراف به ترس است.
ترس از نسلی که از میان فقر، تحقیر، سرکوب و خون، به این نتیجه رسیده که هیچ راهی جز ایستادگی باقی نمانده است.
وقتی پویا قبادی با لبخند به استقبال چوبه دار میرود، فقط یک زندانی اعدام نمیشود؛ بلکه تصویری متولد میشود که در حافظه هزاران جوان حک میگردد.
همین است راز وحشت حکومت:
هر مجاهد برافتاده، میتواند به صدها شورشگر دیگر تبدیل شود.
حاکمیت سالها تلاش کرد مقاومت را دفن کند؛
با قتلعام،
با شکنجه،
با تبلیغات،
و با جنگ روانی.
اما آنچه دفن نشد، «ایده ایستادگی» بود.
امروز دیگر مسئله فقط یک سازمان یا چند چهره شناختهشده نیست؛ مسئله، تکثیر یک روحیه است؛ روحیهای که میگوید:
«زندگی بدون آزادی، ادامه اسارت است.»
به همین دلیل است که حکومت از کانونهای شورشی بیش از هر چیز میترسد.
زیرا میداند شورش وقتی خطرناک میشود که از حالت اعتراض پراکنده خارج گردد و به اراده سازمانیافته تبدیل شود.
نسلی که امروز در خیابانهای ایران رشد کرده، نسل ترسخورده دهههای گذشته نیست.
این نسل:
- سرکوب را دیده،
- دروغ را تجربه کرده،
- فقر را لمس کرده،
- و آینده ربودهشده خود را با گوشت و پوست حس کرده است.
برای همین، دیگر به وعده اصلاح و انتظار دل نبسته است.
امروز، جنگ واقعی نه فقط جنگ گلوله، بلکه جنگ ارادههاست:
اراده حکومتی که میخواهد با طناب دار بماند،
و اراده نسلی که تصمیم گرفته زانو نزند.
شاید به همین دلیل باشد که هر اعدام، بهجای خاموش کردن آتش، خاکسترها را کنار میزند و شعلههای تازهای را آشکار میکند.
تاریخ بارها نشان داده:
دیکتاتوریها زمانی سقوط میکنند که مردم دیگر از هزینه آزادی نترسند.
و شاید بزرگترین شکست ولایت همین باشد:
اینکه نسلی را بهوجود آورده که مرگ را پایان نمیبیند، بلکه پلی برای ادامه راه میداند.
از همینجاست که کابوس واقعی آغاز میشود؛
کابوس «تکثیر شدن».
شهرام بهزادی
