کتاب از پرواز بزرگ تا فروغ جاویدان تحولات استراتژیک در سازمان مجاهدین، ایران و عرصه بینالمللی شهرام بهزادی

از ۷مرداد پرواز بزرگ تا عملیات کبیر آرمانی ومیهنی فروغ جاویدان
پیشگفتار
چرا این کتاب نوشته شد؟
تاریخ، تنها مجموعهای از تاریخها، اسامی و رویدادها نیست. آنچه به گذشته معنا میدهد، شناخت نیروهایی است که مسیر حوادث را تغییر دادهاند. گاه یک تصمیم، یک اندیشه یا یک انتخاب، سرنوشت یک ملت را برای دههها دگرگون میکند. اگر این پیوندها دیده نشوند، تاریخ به فهرستی از وقایع پراکنده تبدیل میشود؛ وقایعی که نه علتشان روشن است و نه پیامدشان.
چهار دهه از یکی از پرحادثهترین دورههای تاریخ معاصر ایران گذشته است. در این سالها، درباره انقلاب ۱۳۵۷، جنگ ایران و عراق، حکومت ولایت فقیه، مخالفان سیاسی و تحولات منطقه، هزاران کتاب، مقاله، گزارش و روایت منتشر شده است. با این حال، هنوز بخش مهمی از این تاریخ، یا در سایه سانسور مانده، یا زیر انبوهی از تبلیغات، اتهامها و روایتهای متناقض پنهان شده است.
در میان همه این موضوعات، شاید کمتر جریانی به اندازه سازمان مجاهدین خلق ایران در معرض چنین حجم گستردهای از تخریب، حذف و روایتهای متعارض قرار گرفته باشد. از نخستین سالهای پس از انقلاب تا امروز، دستگاههای تبلیغاتی حکومت، از رسانههای رسمی، کتابهای درسی، منبرها، فیلمها، سریالها، سخنرانیها و تبلیغات خیابانی برای ارائه تصویری خاص از این سازمان بهره گرفتهاند. در سوی دیگر نیز، روایتهای هواداران و اعضای این سازمان، بر تجربه، تحلیل و برداشت متفاوتی از همان رخدادها استوار بوده است.
این کتاب برای داوری میان این روایتها نوشته نشده است، بلکه میکوشد یک پرسش تاریخی را دنبال کند؛ پرسشی که بدون پاسخ به آن، فهم بسیاری از تحولات چهار دهه گذشته ممکن نیست.
چگونه سازمانی که در سال ۱۳۵۴ با یکی از عمیقترین بحرانهای تاریخ خود روبهرو شد، توانست دوباره سازماندهی شود، از سالهای سرنوشتساز پس از انقلاب عبور کند، به یک نیروی سازمانیافته در عرصه ملی و بینالمللی تبدیل شود و در نهایت به عملیات فروغ جاویدان برسد؟
این کتاب از پایان آغاز نمیشود. فروغ جاویدان، نقطه آغاز روایت نیست؛ بلکه نتیجه مجموعهای از تحولات سیاسی، تشکیلاتی، ایدئولوژیک و استراتژیک است که سالها پیش از آن شکل گرفت. برای فهم آن عملیات، باید به عقب بازگشت؛ به روزهایی که بسیاری تصور میکردند سازمان مجاهدین دیگر آیندهای ندارد.
اگر پس از ضربه سال ۱۳۵۴، بازسازی تشکیلاتی صورت نمیگرفت؛ اگر پس از انقلاب ۱۳۵۷ سازمان نمیتوانست دوباره به صحنه سیاسی ایران بازگردد؛ اگر پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ مسیر تازهای انتخاب نمیشد؛ اگر «پرواز بزرگ» در هفتم مرداد ۱۳۶۰ رخ نمیداد؛ اگر شورای ملی مقاومت شکل نمیگرفت؛ اگر ارتش آزادیبخش ملی ایران تأسیس نمیشد، آنگاه عملیات فروغ جاویدان نیز هرگز بهعنوان یک نقطه عطف تاریخی مطرح نمیشد.
از همین رو، این کتاب تنها روایت یک عملیات نظامی نیست. موضوع اصلی آن، تحول استراتژیک است؛ تحولی که از دل بحران زاده شد، در میدان سیاست، دیپلماسی و سازماندهی ادامه یافت و در مقاطع مختلف، شکلهای متفاوتی به خود گرفت.
این اثر همچنین میکوشد نشان دهد که تاریخ را تنها با نتایج نهایی نمیتوان فهمید. گاه حتی رخدادهایی که به اهداف فوری خود نمیرسند، میتوانند آثار بلندمدتی بر مسیر تحولات سیاسی، اجتماعی و فکری برجای بگذارند. از این منظر، بررسی یک رویداد تاریخی تنها به معنای سنجش نتیجه آن در همان روزها نیست، بلکه باید تأثیر آن بر روندهای بعدی نیز مطالعه شود.
از این رو، خواننده در صفحات پیش رو تنها با روایت چند حادثه روبهرو نخواهد شد، بلکه با زنجیرهای از تصمیمها، انتخابها، بحرانها، بازسازیها و دگرگونیهای استراتژیک همراه میشود؛ زنجیرهای که از سالهای دشوار دهه پنجاه آغاز میشود، از پرواز بزرگ و تشکیل ارتش آزادیبخش عبور میکند، به فروغ جاویدان میرسد و بازتابهای آن را در سالهای بعد دنبال میکند.
هدف این کتاب نه اسطورهسازی است و نه تخریب. هدف، بازخوانی یک مسیر تاریخی است؛ مسیری که فهم آن، صرفنظر از هر داوری سیاسی، برای شناخت تاریخ معاصر ایران اهمیت دارد.
شاید پس از پایان این کتاب، همه خوانندگان به یک نتیجه واحد نرسند. اما اگر این اثر بتواند خواننده را به تأمل دوباره درباره یکی از مناقشهبرانگیزترین فصلهای تاریخ معاصر ایران وادارد و او را به دیدن پیوند میان رویدادهایی که معمولاً جدا از هم روایت شدهاند دعوت کند، به هدف خود نزدیک شده است.
زیرا تاریخ، پیش از آنکه میدان داوری باشد، میدان شناخت است؛ و هیچ شناختی بدون طرح پرسشهای بنیادین و بازخوانی مستند گذشته شکل نمیگیرد.
فصل اول
از ۱۳۵۰ تا ضربه ۱۳۵۴؛ پایان یا آغاز؟
سازمانی که رهبرانش را از دست داد
در تاریخ جنبشهای سیاسی، گاه ضربهای بر یک سازمان وارد میشود که در نگاه نخست، نه یک شکست موقت، بلکه پایان قطعی آن به نظر میرسد. بازداشت گسترده اعضا، اعدام بنیانگذاران، قطع ارتباط میان کادرها و از میان رفتن مرکز هدایت، معمولاً برای متلاشی کردن یک تشکیلات کافی است.
سازمان مجاهدین خلق ایران در آغاز دهه پنجاه با مجموعهای از همین ضربات روبهرو شد.
در شهریور ۱۳۵۰، ساواک با شناسایی شبکههای سازمان، شمار زیادی از اعضا و کادرهای آن را بازداشت کرد. سازمانی که سالها در شرایط مخفی شکل گرفته و برای ورود به مرحله تازهای از مبارزه آماده شده بود، ناگهان بخش بزرگی از نیروهای اصلی و رهبری خود را در زندان دید.
ضربه تنها امنیتی نبود.
بازداشتها، شبکه ارتباطی سازمان را گسست، برنامههای آن را مختل کرد و بسیاری از امکاناتی را که طی سالها با دشواری ساخته شده بود، از میان برد. حکومت شاه تصور میکرد با دستگیری رهبران و اعضای اصلی، میتواند پیش از آنکه سازمان به نیرویی اجتماعی تبدیل شود، آن را از ریشه برکند.
کمتر از یک سال بعد، در چهارم خرداد ۱۳۵۱، محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان، سه بنیانگذار اصلی سازمان، همراه با محمود عسکریزاده و رسول مشکینفام تیرباران شدند.
این اعدامها تنها حذف چند رهبر سیاسی نبود. حکومت میخواست سرچشمه فکری، تشکیلاتی و اخلاقی سازمان را از میان ببرد؛ نسلی را که هویت و مبانی نخستین سازمان را ساخته بود، پیش از آنکه فرصت انتقال کامل تجربه خود را پیدا کند، نابود سازد.
از این نقطه، پرسشی بزرگ در برابر اعضای باقیمانده قرار گرفت:
آیا سازمانی که بنیانگذارانش اعدام شدهاند، بخش عمده کادرهایش در زنداناند و شبکههای بیرونی آن زیر ضرب قرار گرفتهاند، هنوز میتواند ادامه پیدا کند؟
در آن روزها، پاسخ قطعی وجود نداشت.
آنچه وجود داشت، مجموعهای از زندانیان، نیروهای پراکنده در بیرون و میراثی بود که بنیانگذاران بر جای گذاشته بودند؛ میراثی که باید در سختترین شرایط حفظ، بازخوانی و به نسل بعد منتقل میشد.
زندان؛ پایان فعالیت یا محل بازسازی؟
حکومت شاه، زندان را محل جداسازی نیروهای سیاسی از جامعه میدانست. هدف این بود که زندانی، هم از میدان مبارزه دور بماند و هم زیر فشار بازجویی، شکنجه، انزوا و فرسایش تدریجی، از باور و تشکیلات خود جدا شود.
اما زندان در عمل، تنها محل خاموش کردن نیروها نبود. برای بسیاری از جریانهای سیاسی، به محیطی برای گفتوگو، بازبینی تجربهها و شکلگیری صفبندیهای تازه تبدیل شد.
برای مجاهدین نیز زندان به یکی از مهمترین میدانهای حفظ هویت سازمانی بدل شد.
مسئله فقط زنده ماندن نام سازمان نبود. پرسش اصلی این بود که پس از اعدام بنیانگذاران، چه کسی میتواند خط فکری و تشکیلاتی آنان را حفظ کند؟ چگونه میتوان میان اعضایی که در زندانهای مختلف پراکندهاند، انسجام ایجاد کرد؟ و چگونه باید با اختلافهایی روبهرو شد که پس از حذف رهبری نخستین، بهتدریج آشکار میشد؟
در این مرحله، نقش مسعود رجوی اهمیت یافت.
سخن گفتن از این نقش، نه ستایش یک شخصیت، بلکه توضیح حلقهای ضروری در زنجیره تاریخ سازمان است. واقعیت این است که پس از اعدام بنیانگذاران، مسئله جانشینی تشکیلاتی و حفاظت از هویت سازمان، دیگر موضوعی نظری نبود؛ به مسئله بقا تبدیل شده بود.
رجوی که از اعضای مرکزیت سازمان بود و حکم اعدامش به حبس ابد تبدیل شده بود، در زندان مسئولیتی را بر دوش گرفت که نتیجه آن تنها در همان سالها دیده نشد. او میبایست از یکسو میراث بنیانگذاران را حفظ کند و از سوی دیگر، سازمان را برای شرایطی آماده سازد که هنوز هیچکس نمیتوانست شکل آن را پیشبینی کند.
حفظ سازمان در این مرحله به معنای اداره یک دستگاه منظم و آماده نبود. تشکیلات بیرون زیر ضرب قرار داشت، ارتباطها محدود بود و زندان نیز میدان برخورد اندیشهها و گرایشهای گوناگون شده بود. بنابراین، نخستین وظیفه، حفظ مرزهای هویتی و جلوگیری از حل شدن سازمان در جریانهای دیگر بود.
ضربه دوم؛ این بار از درون
اگر ضربه سال ۱۳۵۰ از بیرون و بهدست ساواک وارد شد، بحران سال ۱۳۵۴ از درون تشکیلات بیرون از زندان سر برآورد.
بخشی از مرکزیت باقیمانده در بیرون زندان اعلام کرد که ایدئولوژی سازمان را تغییر داده و مارکسیسم را جایگزین اسلام کرده است. این تغییر تنها بازنگری در یک نظریه سیاسی نبود؛ با حذف فیزیکی و تشکیلاتی مخالفان، تصاحب نام و امکانات سازمان و انتشار بیانیه تغییر ایدئولوژی همراه شد.
ضربه ۱۳۵۴ از این جهت خطرناکتر بود که این بار مسئله فقط بازداشت و اعدام اعضا نبود. هویت سازمان، نام آن، پیشینه بنیانگذاران و معنای مبارزهای که آغاز شده بود، در معرض مصادره قرار گرفته بود.
جریانی که بعدها از آن با عنوان «اپورتونیسم چپنما» یاد شد، کوشید چنین وانمود کند که تغییر ایدئولوژی، نتیجه طبیعی تحول سازمان است و سازمان مجاهدین از مبانی اسلامی خود عبور کرده است.
اگر این روایت تثبیت میشد، دیگر تنها یک تشکیلات از میان نمیرفت؛ تاریخ بنیانگذاران نیز بازنویسی میشد. سازمانی که با تلاش محمد حنیفنژاد و یارانش بر پایه برداشتی انقلابی از اسلام شکل گرفته بود، بهعنوان مقدمهای برای یک سازمان مارکسیستی معرفی میشد.
در اینجا، نبرد بر سر بقای فیزیکی سازمان، به نبرد بر سر هویت آن تبدیل شد.
چرا سال ۱۳۵۴ میتوانست پایان باشد؟
برای درک اهمیت این مقطع، باید شرایط را بدون آگاهی از تحولات بعدی دید.
بنیانگذاران اعدام شده بودند.
بخش مهمی از اعضای باتجربه در زندان بهسر میبردند.
تشکیلات بیرون از زندان دچار تغییر ایدئولوژیک و تصفیههای خونین شده بود.
نام و امکانات سازمان در اختیار جریانی قرار گرفته بود که دیگر به مبانی اولیه آن اعتقادی نداشت.
ساواک نیز از این شکاف برای تشدید فشار و بیاعتبار کردن کل جنبش استفاده میکرد.
در چنین وضعیتی، همه عوامل برای پایان یافتن سازمان فراهم بود. حتی اگر تعدادی از اعضا و هواداران همچنان بر هویت پیشین خود پافشاری میکردند، بدون رهبری، مرزبندی روشن، بازسازی تشکیلات و عضوگیری تازه، این وفاداری میتوانست به خاطرهای پراکنده محدود شود.
بسیاری از سازمانها در تاریخ، دقیقاً در چنین نقطهای به پایان رسیدهاند؛ نه لزوماً به این دلیل که همه اعضای آنها کشته یا دستگیر شدهاند، بلکه چون دیگر نیرویی نتوانسته است گذشته را به آینده متصل کند.
این همان خطری بود که سازمان مجاهدین با آن روبهرو شد.
مرزبندیای که سازمان را حفظ کرد
نقطه تعیینکننده، صرفاً مخالفت با مارکسیسم نبود. در فضای آن دوران، گروههای مذهبی و سیاسی متعددی با مارکسیسم اختلاف داشتند. مسئله اصلی این بود که آیا میتوان هویت مستقل سازمان را حفظ کرد، ضربه را تحلیل نمود و از تبدیل آن به فروپاشی کامل جلوگیری کرد؟
در زندان، مسعود رجوی و شماری از اعضای باقیمانده سازمان، تغییر ایدئولوژی اعلامشده از سوی مرکزیت بیرون را نپذیرفتند. آنان میان بنیانگذاران و جریان تازه مرزبندی کردند و تأکید داشتند که آنچه رخ داده، تحول طبیعی سازمان نیست، بلکه کودتایی درونی علیه هویت و موجودیت آن است.
این مرزبندی یک واکنش لفظی نبود.
باید روشن میشد که چه عواملی زمینه ضربه را فراهم کردهاند؛ چرا تشکیلات نتوانسته بود در برابر انحراف و تصفیه داخلی مقاومت کند؛ و چگونه میتوان مانع تکرار چنین بحرانی شد.
در این بازنگری، مسئله فقط «دشمن بیرونی» نبود. ضعفهای درونی، کمبود آموزش، آسیبپذیری تشکیلات و امکان جدا شدن سازمان از مبانی بنیانگذاران نیز باید بررسی میشد.
از همینجا، فرآیند احیای سازمان آغاز شد.
احیا، به معنای بازگرداندن ساده شرایط پیش از سال ۱۳۵۰ نبود. سازمانی که دو ضربه بزرگ، یکی از سوی ساواک و دیگری از درون، تحمل کرده بود، نمیتوانست بدون درس گرفتن از این تجربهها دوباره ساخته شود.
ققنوس از خاکستر
در سالهای پس از ۱۳۵۴، آنچه در زندان شکل گرفت، بیش از حفظ یک نام بود. هستهای ساخته شد که توانست میان گذشته و آینده سازمان پیوند برقرار کند.
میراث حنیفنژاد و دیگر بنیانگذاران باید از نو تبیین میشد. اعضا و هواداران باید میفهمیدند که مرز میان اسلام انقلابی مورد نظر سازمان با برداشتهای سنتی از یکسو و مارکسیسم از سوی دیگر چیست. همچنین لازم بود نسل تازهای آموزش ببیند تا سازمان به جمع محدود بازماندگان گذشته تبدیل نشود.
اینجا بود که مسئولیت بازسازی، از سطح دفاع ایدئولوژیک فراتر رفت و به سازماندهی تازه رسید.
اگر این کار انجام نمیشد، سازمان ممکن بود تنها به نامی محترم در خاطره مبارزات پیش از انقلاب تبدیل شود؛ نامی متعلق به بنیانگذارانی که اعدام شده بودند، اما فاقد نیرویی زنده برای ادامه راه.
آنچه این سرنوشت را تغییر داد، ایجاد دوباره انسجام، آموزش نیروها، تثبیت مرزبندی ایدئولوژیک و آماده کردن سازمان برای بازگشت به جامعه بود.
در این معنا، سازمان مجاهدین پس از ۱۳۵۴ دقیقاً همان سازمان پیش از ضربه نبود. از یک آزمون سخت عبور کرده بود و برای بقا ناگزیر شده بود خود را بازشناسد.
این بازشناسی، بعدها در تحولات پس از انقلاب ۱۳۵۷ اهمیت تعیینکنندهای پیدا کرد. هنگامی که درهای زندانها گشوده شد، آنچه به صحنه بازگشت صرفاً تعدادی زندانی آزادشده نبود؛ هسته سازمانیای بود که در دل شکست، خود را دوباره ساخته بود.
پایان یا آغاز؟
سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۴ را میتوان دوره فروپاشی ظاهری سازمان دانست.
در سال ۱۳۵۰، ساواک ساختار آن را درهم کوبید.
در سال ۱۳۵۱، بنیانگذارانش را تیرباران کرد.
در سال ۱۳۵۴، اپورتونیسم چپنما کوشید هویت و نام آن را مصادره کند.
اما همین دوره، در سطحی عمیقتر، آغاز مرحله تازهای نیز بود.
سازمان برای نخستین بار ناچار شد بدون بنیانگذارانش به حیات ادامه دهد. ناچار شد میان وفاداری عاطفی به گذشته و بازسازی واقعی برای آینده تفاوت بگذارد. ناچار شد ضعفهای خود را بشناسد و هویت خویش را در برابر دو فشار همزمان—سرکوب حکومت و انحراف درونی—حفظ کند.
در این نقطه، نقش مسعود رجوی تنها در مخالفت با تغییر ایدئولوژی خلاصه نمیشد. اهمیت تاریخی او در این بود که مسئولیت اتصال میراث بنیانگذاران به نسل بعد را پذیرفت؛ مسئولیتی که اگر بر زمین میماند، احتمالاً سازمان نیز بهعنوان یک نیروی زنده و منسجم از میان میرفت.
این واقعیت را نباید با شخصیتپرستی اشتباه گرفت.
تاریخنگاری دقیق، نه اشخاص را بیدلیل بزرگ میکند و نه از ترس متهم شدن به ستایش، نقش واقعی آنان را حذف میکند. همانگونه که نمیتوان سازمان مجاهدین را بدون حنیفنژاد و بنیانگذارانش شناخت، نمیتوان عبور آن از بحران ۱۳۵۴ و بازگشت بعدیاش را نیز بدون بررسی نقش رجوی توضیح داد.
از همین رو، پاسخ پرسش عنوان فصل دوگانه است:
ضربههای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۴ میتوانستند پایان سازمان باشند؛ همه عوامل عینی این پایان نیز وجود داشت.
اما درست در همان نقطهای که پایان محتملتر از هر زمان دیگری به نظر میرسید، فرآیند احیا آغاز شد.
سازمان از خاکستر ضربه برخاست، نه به این دلیل که ضربه کوچک بود، بلکه به این دلیل که نیرویی در درون آن مسئولیت حفظ، بازسازی و انتقال راه را بر عهده گرفت.
و همین احیا بود که زمینه بازگشت سازمان به صحنه انقلاب ۱۳۵۷ و همه تحولاتی را فراهم کرد که در فصلهای بعد دنبال خواهیم کرد.
فصل دوم
بازسازی سازمان در زندان؛ از بحران ایدئولوژیک تا احیای تشکیلات
زندان؛ جایی که سازمان باید دوباره تعریف میشد
پس از ضربه ۱۳۵۴، مسئله دیگر فقط حفظ چند عضو یا جلوگیری از پراکندگی نیروها نبود. سازمان مجاهدین با بحرانی روبهرو شده بود که موجودیت، هویت و آینده آن را همزمان هدف گرفته بود.
بنیانگذاران اعدام شده بودند. بخش مهمی از کادرهای اولیه در زندان بهسر میبردند. تشکیلات بیرون از زندان، پس از تغییر ایدئولوژی، نام و امکانات سازمان را در اختیار گرفته و کوشیده بود آنچه رخ داده را «تکامل طبیعی» مجاهدین معرفی کند. در چنین شرایطی، ادامه حیات سازمان دیگر امری خودبهخودی نبود.
سازمان باید دوباره ساخته میشد.
اما این بازسازی در دفتر مرکزی، پایگاه مخفی یا فضایی آزاد صورت نمیگرفت. مرکز ثقل آن در زندان بود؛ جایی که هر ارتباطی زیر نظر قرار داشت، هر تصمیمی با خطر روبهرو بود و هر اختلافی میتوانست به گسست تازهای بینجامد.
در آنجا، پیش از هر اقدام تشکیلاتی، باید به یک پرسش بنیادین پاسخ داده میشد:
سازمان مجاهدین پس از اعدام بنیانگذاران و ضربه ایدئولوژیک ۱۳۵۴، دقیقاً چه چیزی را میخواست حفظ کند؟
تنها نام سازمان کافی نبود.
حفظ چند شعار یا اعلام وفاداری به گذشته نیز نمیتوانست مسئله را حل کند. آنچه باید حفظ میشد، پیوندی زنده میان آرمان بنیانگذاران، آموزش ایدئولوژیک، روش تشکیلاتی و مسئولیت تاریخی سازمان بود.
اگر این پیوند دوباره ساخته نمیشد، مجاهدین ممکن بود به گروهی از زندانیان وفادار به خاطره گذشته تبدیل شوند، بیآنکه توان بازگشت به صحنه سیاسی و اجتماعی را داشته باشند.
بحران ایدئولوژیک؛ فقط تغییر عقیده نبود
برای فهم اهمیت بازسازی سازمان، باید ماهیت ضربه ۱۳۵۴ را دقیقتر دید.
آنچه رخ داده بود، صرفاً این نبود که چند عضو سازمان به مارکسیسم گرایش پیدا کرده باشند. اختلاف فکری در هر جنبش سیاسی ممکن است رخ دهد. بحران هنگامی به ضربهای موجودیتی تبدیل شد که بخشی از مرکزیت بیرون از زندان، تغییر ایدئولوژی خود را به نام کل سازمان اعلام کرد و همزمان کوشید مخالفان این تغییر را حذف کند.
در نتیجه، سه چیز با یکدیگر درآمیخت:
تغییر ایدئولوژی، تصرف سازمان و حذف مخالفان.
به همین دلیل، پاسخ به این بحران نیز نمیتوانست صرفاً یک بحث نظری درباره اسلام و مارکسیسم باشد. باید روشن میشد که چگونه یک انحراف فکری توانسته است به تصرف تشکیلاتی و خشونت درونسازمانی بینجامد.
پرسشها دشوار بودند:
چرا ساختار سازمان نتوانسته بود از خود محافظت کند؟
چرا ارتباط میان اعضا و رهبری بهگونهای آسیبپذیر شده بود که یک جریان بتواند نام و امکانات کل سازمان را در اختیار بگیرد؟
چه ضعفهایی در آموزش، نظارت، روابط تشکیلاتی و مرزبندی ایدئولوژیک وجود داشت؟
و مهمتر از همه، چگونه میشد بدون سقوط به جمود مذهبی یا حل شدن در جریانهای مارکسیستی، هویت مستقل سازمان را بازسازی کرد؟
پاسخ به این پرسشها، آغاز مرحلهای بود که میتوان آن را دوره بازشناسی سازمان نامید.
جداسازی اسلام انقلابی از دو انحراف
بازسازی هویت مجاهدین در زندان، در برابر دو فشار همزمان صورت گرفت.
از یک سو، جریان تغییر ایدئولوژی میکوشید اثبات کند که مبارزه انقلابی سرانجام باید به مارکسیسم برسد و اسلام توان پاسخگویی به ضرورتهای مبارزه را ندارد.
از سوی دیگر، جریانهای مذهبی سنتی نیز میتوانستند از بحران پیشآمده نتیجه بگیرند که ترکیب اسلام با مبارزه انقلابی از ابتدا اشتباه بوده است.
اگر سازمان در برابر فشار اول عقبنشینی میکرد، هویت خود را در مارکسیسم از دست میداد.
اگر در برابر فشار دوم به برداشتهای سنتی و غیرسیاسی از مذهب پناه میبرد، از بنیان فکری حنیفنژاد فاصله میگرفت.
بنابراین، مسئله اصلی حفظ عنوان «اسلامی» نبود؛ حفظ برداشتی از اسلام بود که بنیانگذاران بر پایه آن، سازمان را بنا کرده بودند: اسلامی که مسئولیت اجتماعی، آزادی انسان، مبارزه با استثمار و نفی استبداد را از ایمان جدا نمیدانست.
این مرزبندی، از نظر تشکیلاتی نیز اهمیت داشت. سازمان باید به اعضا و هواداران خود نشان میداد که دفاع از هویت اسلامی مجاهدین، به معنای بازگشت به مذهب سنتی یا پذیرش رهبری روحانیت نیست. همانگونه که مخالفت با مارکسیسم نیز به معنای انکار عدالت اجتماعی یا نفی ضرورت مبارزه انقلابی نبود.
این خط مستقل، اگرچه از زمان بنیانگذاران وجود داشت، پس از ۱۳۵۴ باید دوباره با دقت بیشتری صورتبندی میشد؛ زیرا این بار بقای سازمان به روشنی و استحکام آن وابسته بود.
نقش مسعود رجوی؛ حفظ یک مرز تاریخی
در این مرحله، نقش مسعود رجوی از سطح یک عضو باسابقه فراتر رفت.
او در زندان در برابر این ادعا ایستاد که سازمان مجاهدین بهطور طبیعی تغییر ایدئولوژی داده است. از نگاه او، آنچه در بیرون رخ داده بود نه تکامل سازمان، بلکه انحراف و تصرف آن بود.
اهمیت این موضع فقط در مخالفت با مارکسیسم نبود. مسئله این بود که آیا نام، تاریخ و مشروعیت بنیانگذاران باید به جریانی واگذار شود که مسیر دیگری برگزیده و برای تحمیل آن، دست به حذف مخالفان زده بود؟
پذیرفتن این ادعا به معنای آن بود که سازمان مجاهدین بهعنوان یک جریان مستقل پایان یافته است.
رد کردن آن، مسئولیت سنگینتری ایجاد میکرد: باید ثابت میشد که سازمان هنوز وجود دارد، هویت آن قابل احیاست و نیرویی هست که میتواند این هویت را به آینده منتقل کند.
رجوی این مسئولیت را پذیرفت.
این پذیرش به معنای صدور یک اعلامیه یا اتخاذ یک موضع نظری نبود. او باید در میان زندانیانی با پیشینهها، تجربهها و گرایشهای متفاوت، انسجام ایجاد میکرد؛ مرزهای سازمان را مشخص میساخت؛ نیروهای وفادار را آموزش میداد و از تبدیل اختلافها به فروپاشی بیشتر جلوگیری میکرد.
در واقع، او باید میان سه زمان پل میزد:
گذشته سازمان با بنیانگذارانش،
حالِ بحرانی پس از ضربه ۱۳۵۴،
و آیندهای که هنوز شکل نگرفته بود.
اگر این اتصال صورت نمیگرفت، گذشته میتوانست به خاطرهای محترم اما بیجان تبدیل شود و آینده نیز در اختیار نیروهایی قرار گیرد که نام سازمان را تصاحب کرده بودند.
احیا از راه نقد، نه پنهان کردن شکست
بازسازی واقعی زمانی ممکن بود که ضربه ۱۳۵۴ بهعنوان یک حادثه اتفاقی یا صرفاً خیانت چند فرد توضیح داده نشود.
البته نقش عاملان تغییر ایدئولوژی و حذف مخالفان روشن بود؛ اما محدود کردن همهچیز به خیانت اشخاص، سازمان را از بررسی ضعفهای درونی خود بینیاز میکرد. چنین توضیحی ممکن بود خشم ایجاد کند، اما مانع تکرار ضربه نمیشد.
احیای سازمان نیازمند آن بود که شکست به موضوع آموزش تبدیل شود.
چگونه تمرکز بیش از حد اطلاعات و اختیار در دست چند نفر، امکان تصرف تشکیلات را فراهم کرده بود؟
چرا آموزش ایدئولوژیک برخی اعضا آنقدر استوار نبود که در برابر فشار و تردید دوام بیاورد؟
چرا ارتباط میان رهبری زندانی و شبکه بیرون تا این اندازه آسیبپذیر شده بود؟
و چگونه میشد انضباط تشکیلاتی را حفظ کرد، بیآنکه اطاعت جای آگاهی و مسئولیت فردی را بگیرد؟
این پرسشها فقط برای شناخت گذشته نبودند. پاسخ به آنها باید در ساختن سازمان آینده به کار گرفته میشد.
به این ترتیب، بحران به مدرسهای سخت تبدیل شد. سازمان از درون ضربه، ضرورت آموزش عمیقتر، مرزبندی روشنتر، مسئولیتپذیری بیشتر و پیوند استوارتر میان ایدئولوژی و تشکیلات را آموخت.
بازسازی، بازگشت ساده به گذشته نبود؛ عبور آگاهانه از شکست بود.
عضوگیری در دل زندان
سازمانی که تنها به حفظ اعضای باقیمانده بسنده میکرد، دیر یا زود فرسوده میشد. زندان، بیماری، اعدام، آزادی تدریجی زندانیان و فشارهای دائمی میتوانستند همان هسته کوچک را نیز از میان ببرند.
بنابراین، احیای تشکیلات بدون جذب و آموزش نیروهای تازه ممکن نبود.
در زندانهای شاه، نسلهای مختلفی از زندانیان سیاسی در کنار یکدیگر قرار گرفته بودند. برخی پیش از ضربه ۱۳۵۰ با سازمان آشنا بودند؛ برخی پس از آن وارد مبارزه شده بودند؛ برخی از گروههای دیگر آمده بودند و برخی نیز در جریان فعالیتهای دانشجویی، سیاسی یا اجتماعی بازداشت شده بودند.
این محیط، با همه محدودیتهایش، عرصهای برای گفتوگو و انتقال تجربه فراهم میکرد.
عضوگیری در چنین شرایطی نمیتوانست به شیوه عادی انجام شود. هر فرد تازه باید از خلال بحث، رفتار، مقاومت در برابر فشار، نوع رابطه با دیگران و میزان پذیرش مسئولیت شناخته میشد.
آموزش نیز فقط انتقال چند متن یا موضع سیاسی نبود. فرد باید تاریخ سازمان، مبانی فکری بنیانگذاران، علل ضربه ۱۳۵۴ و تفاوت میان وفاداری تشکیلاتی و تبعیت بیفکر را میآموخت.
این نسل تازه، قرار نبود نسخهای کمرنگ از اعضای پیشین باشد. باید سازمانی را تحویل میگرفت که رهبران نخستین خود را از دست داده و از یک بحران عمیق عبور کرده بود.
بدینترتیب، زندان از محل نگهداری بازماندگان، به محل پرورش نیروهای تازه تبدیل شد.
سازمانی بدون دفتر، اما با ستون فقرات
در بیرون از زندان، نام سازمان در اختیار جریانی دیگر بود. امکانات مخفی آن آسیب دیده بود و ارتباط با جامعه بسیار محدود بود. با این حال، در زندان هستهای در حال شکلگیری بود که بعدها ستون فقرات بازگشت سازمان شد.
این سازمان هنوز دفتر نداشت.
نشریه علنی نداشت.
تریبون عمومی نداشت.
و حتی نمیتوانست بهطور آزادانه با همه اعضای خود ارتباط برقرار کند.
اما چیزی داشت که برای بقا ضروریتر بود: تعریف روشن از هویت، مرکز مسئولیت، کادرهای آموزشدیده و اراده ادامه دادن.
تشکیلات پیش از آنکه در ساختمانها و شبکههای بیرونی ظاهر شود، در روابط انسانی ساخته میشود. اعتماد، پذیرش مسئولیت، تقسیم کار، انضباط و فهم مشترک از هدف، عناصر اولیه هر سازماناند.
این عناصر در زندان دوباره شکل گرفتند.
به همین دلیل، هنگامی که حکومت شاه در سالهای پایانی خود ناچار به آزاد کردن زندانیان سیاسی شد، آنچه از زندان بیرون آمد جمعی پراکنده از افراد نبود. هستهای بود که میتوانست بهسرعت پیرامون خود نیرو جذب کند و سازمان را به صحنه علنی بازگرداند.
حفظ نام؛ حفظ یک تاریخ
یکی از مهمترین نبردهای این دوره، نبرد بر سر نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» بود.
ممکن است در نگاه نخست، نام موضوعی صوری به نظر برسد؛ اما در اینجا نام حامل یک تاریخ، یک مشروعیت و یک سرمایه اجتماعی بود.
این نام با محمد حنیفنژاد، سعید محسن، علیاصغر بدیعزادگان و نسلی از مبارزان پیوند داشت که برای بنیان گذاشتن سازمان و ادامه مبارزه، زندان و اعدام را پذیرفته بودند.
واگذاری نام به جریان تغییر ایدئولوژی، به معنای واگذاری همه این میراث بود.
از همین رو، اصرار بر اینکه سازمان مجاهدین همچنان بر هویت اولیه خود باقی است، فقط مسئلهای حقوقی یا تشکیلاتی نبود؛ دفاع از حقیقت تاریخی بود.
جریان تغییر ایدئولوژی میتوانست نام تازهای برگزیند و مسیر خود را ادامه دهد. آنچه قابل پذیرش نبود، معرفی آن مسیر بهعنوان سرنوشت قطعی سازمانی بود که بنیانگذارانش برای اندیشه دیگری جان داده بودند.
با حفظ این نام، خطی حفظ شد که بعدها توانست خود را دوباره در جامعه معرفی کند.
اگر این مرزبندی صورت نمیگرفت، نسل جوان سالهای انقلاب ممکن بود سازمان مجاهدین را تنها با روایت تغییر ایدئولوژی بشناسد و میان بنیانگذاران و جریانی که نام آنان را مصادره کرده بود، تفاوتی نبیند.
زندان و شکلگیری رهبری
رهبری در شرایط عادی ممکن است از طریق جایگاه رسمی، انتخابات داخلی یا سلسلهمراتب شناختهشده تعیین شود. اما در دوره بحران، رهبری بیش از هر چیز در عمل شکل میگیرد.
چه کسی مسئولیت سختترین تصمیم را میپذیرد؟
چه کسی در برابر فشار، مرزهای اصلی را حفظ میکند؟
چه کسی میتواند اختلافها را به وحدت عملی تبدیل کند؟
و چه کسی قادر است نیروها را نه فقط برای بقا، بلکه برای مرحله بعد آماده سازد؟
در زندان، پاسخ این پرسشها بهتدریج جایگاه مسعود رجوی را تثبیت کرد.
این جایگاه تنها محصول سابقه او در مرکزیت پیشین نبود. بسیاری سابقه داشتند، اما رهبری به کسی تعلق میگرفت که میتوانست در خلأ پس از بنیانگذاران، مسئولیت سازمان را به دوش بگیرد.
او باید هم حافظ میراث گذشته میبود و هم راه را برای تحولات تازه باز میکرد.
این دو وظیفه همواره آسان با یکدیگر جمع نمیشوند. حفظ گذشته میتواند به جمود بینجامد و توجه به آینده نیز ممکن است به بریدن از ریشهها منجر شود.
بازسازی سازمان زمانی ممکن شد که این دو در یک خط قرار گرفتند: وفاداری به آرمان بنیانگذاران، همراه با بازنگری در روشها و ساختن ظرفیت تازه.
چرا شاه نتوانست سازمان را تمام کند؟
حکومت پهلوی توانسته بود بنیانگذاران را اعدام کند، شبکههای سازمان را درهم بشکند و بخش بزرگی از اعضا را زندانی کند. از نظر امنیتی، ضربه بسیار سنگین بود.
اما حکومت نتوانست رابطه میان زندانیان و اندیشهای را که برای آن مبارزه میکردند، قطع کند.
سرکوب میتواند ارتباط فیزیکی را محدود کند، اما همواره قادر نیست تجربه و معنا را از میان ببرد. در زندان، خاطره بنیانگذاران، تحلیل شکستها و آموزش نیروهای جدید به سرمایهای تبدیل شد که از دسترس ساواک بیرون بود.
تناقض تاریخی همینجا بود.
شاه زندان را برای پایان دادن به سازمان ساخته بود، اما همان زندان به محل بازسازی آن تبدیل شد.
افرادی که باید سالها از جامعه جدا میماندند، در کنار یکدیگر تجربه اندوختند، بحث کردند، مرزبندی ساختند و برای روزی آماده شدند که فضای کشور تغییر کند.
حکومت میتوانست درهای زندان را ببندد، اما نمیتوانست تاریخ را در پشت آن درها متوقف کند.
آستانه انقلاب؛ سازمان آماده بازگشت میشود
از سال ۱۳۵۶ به بعد، بحران سیاسی حکومت شاه آشکارتر شد. اعتراضهای اجتماعی گسترش یافت، فشارهای داخلی و بینالمللی افزایش پیدا کرد و آزادی تدریجی زندانیان سیاسی آغاز شد.
برای بسیاری از زندانیان، آزادی پایان یک دوره سخت بود. اما برای هسته بازسازیشده مجاهدین، آزادی آغاز مرحلهای کاملاً تازه بهشمار میرفت.
آنها باید از محیط بسته زندان وارد جامعهای میشدند که با سرعت در حال انقلاب بود.
زمان اندک بود.
نسل جوانی به میدان آمده بود که بخش بزرگی از آن شناخت مستقیمی از تاریخ سازمان نداشت. نام مجاهدین برای بسیاری با اعدام بنیانگذاران، مبارزه مسلحانه و روایتهای متناقض ضربه ۱۳۵۴ همراه بود.
سازمان باید در مدت کوتاهی خود را دوباره معرفی میکرد، نیروهای پراکنده را گرد میآورد، ساختار بیرونی میساخت و در انقلابی حضور مییافت که هر روز ابعاد تازهای پیدا میکرد.
اگر بازسازی سالهای زندان انجام نشده بود، چنین بازگشتی ممکن نبود.
آزادی زندانیان بهتنهایی سازمان نمیساخت. آنچه سازمان را به صحنه بازگرداند، آمادگیای بود که پیشتر و در سختترین شرایط شکل گرفته بود.
از بحران به سرمایه تاریخی
ضربه ۱۳۵۴ میتوانست سازمان را برای همیشه متلاشی کند. اما بازسازی در زندان، همان بحران را به سرمایهای برای آینده تبدیل کرد.
سازمان آموخت که هویت بدون آموزش عمیق پایدار نمیماند.
آموخت که تشکیلات بدون نقد درونی آسیبپذیر است.
آموخت که نام و سابقه، اگر با نیروی زنده و مسئولیتپذیر همراه نباشد، به میراثی موزهای تبدیل میشود.
و آموخت که بقای یک جنبش، تنها به شجاعت اعضایش وابسته نیست؛ به توان آن در انتقال تجربه، ساختن رهبری و پرورش نسل بعد نیز بستگی دارد.
در این مرحله، نقش مسعود رجوی به حلقه اتصال این عناصر تبدیل شد. او سازمان را از خاطره بنیانگذاران جدا نکرد، اما اجازه نداد آن خاطره جانشین سازمان زنده شود. میراث گذشته باید به نیرویی برای عمل آینده تبدیل میشد.
این همان کاری بود که در زندان آغاز شد.
پاسخ فصل
پرسش محوری این فصل آن بود:
چگونه سازمانی که از بیرون سرکوب و از درون دچار بحران شده بود، توانست دوباره احیا شود؟
پاسخ را نمیتوان در یک عامل خلاصه کرد.
مرزبندی ایدئولوژیک، نقد ضربه، حفظ نام و میراث بنیانگذاران، آموزش و عضوگیری تازه، بازسازی روابط تشکیلاتی و شکلگیری رهبری، همگی اجزای یک روند بودند.
اما این اجزا بدون مرکزی که آنها را به یک مسیر واحد پیوند دهد، میتوانستند پراکنده بمانند.
اهمیت تاریخی زندان در این بود که در دل محدودیت، چنین مرکزی ساخته شد.
وقتی درهای زندانها در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ گشوده شد، سازمان مجاهدین از نقطه صفر آغاز نکرد. پشت سر آن، سالهایی از بحث، مرزبندی، آموزش و بازسازی قرار داشت.
از همین رو، خروج زندانیان سیاسی فقط آزادی افراد نبود.
بازگشت یک سازمان به تاریخ بود.
فصل سوم
انقلاب ۱۳۵۷؛ بازگشت سازمان به صحنه
بازگشت از زندان به جامعهای در حال انفجار
آزادی زندانیان سیاسی در ماههای پایانی حکومت شاه، تنها گشوده شدن درهای زندان نبود. نیرویی که سالها در سلولها، بندها و دادگاههای نظامی محصور شده بود، ناگهان به جامعهای بازمیگشت که با شتاب به سوی انقلاب حرکت میکرد.
برای سازمان مجاهدین خلق ایران، این بازگشت اهمیتی دوچندان داشت.
سازمان نه با همان ساختار پیش از ضربه ۱۳۵۰ بازمیگشت و نه میتوانست صرفاً بر خاطره بنیانگذاران تکیه کند. چهار سال بحران، مرزبندی، آموزش و بازسازی در زندان، هستهای تازه ساخته بود؛ اما این هسته اکنون باید در برابر آزمونی بسیار بزرگتر قرار میگرفت: تبدیل شدن از یک تشکیلات زندانی و مخفی به نیرویی علنی، اجتماعی و سراسری.
جامعه ایران در آستانه انقلاب، جامعهای آرام و آماده پذیرش برنامههای از پیش تنظیمشده نبود. خیابانها هر روز تغییر میکردند. اعتصابها گسترش مییافتند. حکومت شاه انسجام خود را از دست میداد و جریانهای سیاسی، مذهبی و اجتماعی گوناگون برای آینده کشور آماده میشدند.
در چنین فضایی، زمان برای سازمان بسیار محدود بود.
باید خود را دوباره معرفی میکرد.
باید میان سازمان مجاهدین و جریانی که در سال ۱۳۵۴ نام آن را مصادره کرده بود، مرز روشنی میکشید.
باید نسل جوانی را که بیشتر با نام و آوازه مجاهدین آشنا بود تا با مبانی فکری و تاریخ واقعی آنان، سازماندهی میکرد.
و مهمتر از همه، باید در برابر نیرویی موضع میگرفت که با تکیه بر نفوذ گسترده روحانیت و جایگاه خمینی، در حال تصرف همه دستاوردهای انقلاب بود.
از همینجا، مرحلهای آغاز شد که در آن سازمان نه فقط برای بازسازی خود، بلکه برای تعیین جایگاهش در انقلاب و آینده ایران وارد صحنه شد.
نامی که پیش از سازمان آزاد شده بود
پیش از آنکه کادرهای سازمان از زندان آزاد شوند، نام مجاهدین در جامعه زنده بود.
اعدام بنیانگذاران، مقاومت زندانیان، فعالیت نیروهای باقیمانده و محبوبیتی که مبارزه مسلحانه علیه دیکتاتوری شاه در میان بخشی از جوانان پیدا کرده بود، از مجاهدین تصویری ساخته بود که بسیار فراتر از ظرفیت تشکیلاتی موجود آنان بود.
در دانشگاهها، مدارس و محافل روشنفکری، نام حنیفنژاد و یارانش شناخته شده بود. خانوادههای زندانیان و اعدامشدگان، هواداران پراکنده و نسل جوانی که به دنبال الگویی برای مبارزه بود، سازمان را بهعنوان یکی از نمادهای مقاومت علیه شاه میشناخت.
این محبوبیت، هم فرصت بود و هم مسئولیت.
فرصت از آن جهت که سازمان برای معرفی خود از نقطهای ناشناخته آغاز نمیکرد.
مسئولیت از آن رو که میان تصویری که در ذهن جامعه شکل گرفته بود و تشکیلاتی که باید در عمل ساخته میشد، فاصلهای بزرگ وجود داشت.
سازمان در آغاز انقلاب، هزاران هوادار بالقوه داشت؛ اما تعداد کادرهای آموزشدیده و باتجربه آن محدود بود. اگر این موج اجتماعی بدون سازماندهی، آموزش و خط سیاسی روشن رها میشد، همان محبوبیتی که میتوانست نیرویی تاریخی بیافریند، ممکن بود به پراکندگی و آشفتگی بینجامد.
از اینرو، نخستین وظیفه پس از آزادی، تبدیل سرمایه عاطفی و سیاسی سازمان به نیرویی آگاه و متشکل بود.
آزادی مسعود رجوی و آغاز مرحله علنی
با آزادی آخرین گروه زندانیان سیاسی در دیماه ۱۳۵۷، مسعود رجوی و دیگر اعضای زندانی سازمان به جامعه بازگشتند.
این لحظه، از نظر تشکیلاتی، پایان دوران بازسازی در زندان و آغاز مرحلهای تازه بود. مسئولیتی که تا آن زمان در فضای بسته زندان دنبال شده بود، اکنون باید در برابر چشم جامعه و در دل انقلابی بزرگ ادامه پیدا میکرد.
رجوی با سازمانی روبهرو بود که از یکسو میراث و محبوبیت تاریخی داشت و از سوی دیگر، هنوز باید بسیاری از ساختارهای عملی خود را از نو میساخت.
نه دفترهای سراسری آماده بود.
نه شبکه منظم ارتباطی وجود داشت.
نه شمار کافی کادر برای پاسخ به انبوه جوانانی که به سازمان روی میآوردند در دسترس بود.
اما یک عامل تعیینکننده وجود داشت: هستهای که از بحران ۱۳۵۴ عبور کرده و درباره هویت، مرزبندی و ضرورت سازمانیافتگی به جمعبندی رسیده بود.
همین هسته توانست در مدتی کوتاه، فعالیتهای علنی سازمان را پایهگذاری کند.
سازمان از مخفیکاری دوران شاه بیرون آمد، اما منطق تشکیلاتی خود را کنار نگذاشت. فعالیت علنی به معنای تبدیل شدن به یک جمع بیشکل و هیجانی نبود. برعکس، گسترش سریع اجتماعی، نیاز به سازماندهی منظمتر را افزایش میداد.
در این مرحله، نقش رهبری فقط تعیین موضع سیاسی نبود. باید میان سرعت تحولات و ضرورت آموزش، میان گسترش هواداران و حفظ هویت سازمان، و میان حضور در انقلاب و استقلال از قدرت در حال شکلگیری تعادل برقرار میشد.
انقلاب پیش از پیروزی تصاحب شد
انقلاب ۱۳۵۷ حاصل حرکت یک جریان واحد نبود.
کارگران اعتصاب کردند.
دانشجویان و دانشآموزان به خیابان آمدند.
زندانیان سیاسی و خانوادههای آنان سالها هزینه داده بودند.
گروههای مختلف سیاسی، ملی، مذهبی، چپ و انقلابی در مبارزه علیه حکومت شاه حضور داشتند.
مردم از استبداد، وابستگی، فساد و نابرابری به ستوه آمده بودند.
اما در ماههای پایانی، خمینی و شبکه روحانیت توانستند با استفاده از مساجد، منبرها، بازار، شبکههای سنتی و فضای مذهبی جامعه، رهبری سیاسی انقلاب را به دست گیرند. حمایتهای داخلی و محاسبات بینالمللی نیز به تمرکز بیشتر قدرت در دست این جریان کمک کرد.
بدینترتیب، پیش از آنکه درباره ساختار آینده کشور گفتوگویی آزاد و ملی صورت گیرد، یک مرکز قدرت خود را سخنگوی تمام انقلاب معرفی کرد.
این تصاحب در آغاز با شعار وحدت همراه بود.
گفته میشد اکنون زمان سرنگونی شاه است و اختلافها باید به بعد موکول شود. بسیاری از نیروها نیز برای جلوگیری از تفرقه، انتقادهای خود را محدود کردند.
اما مسئله این بود که «بعد» هرگز به شکلی آزاد و برابر فرا نرسید.
از همان نخستین روزهای پس از سقوط شاه، نهادهای تازهای شکل گرفتند که مستقیماً به خمینی و اطرافیان او وابسته بودند. کمیتهها، دادگاههای انقلاب، سپاه پاسداران، بنیادها و شبکههای محلی قدرت، بیرون از هر سازوکار دموکراتیک گسترش یافتند.
دولت موقت وجود داشت، اما قدرت کامل در اختیار آن نبود.
نهادهای رسمی هنوز شکل نگرفته بودند، اما احکام و تصمیمهای تعیینکننده از مرکز دیگری صادر میشد.
انقلاب مردم، بهتدریج درون ساختاری قرار میگرفت که قرار نبود همه نیروهای شرکتکننده در آن، سهمی برابر در آینده داشته باشند.
استقلالی که از همان آغاز هزینه داشت
سازمان مجاهدین در برابر خمینی با مسئلهای دشوار روبهرو بود.
از یک سو، بخش بزرگی از جامعه او را رهبر انقلاب میدانست و هر مخالفت شتابزدهای میتوانست سازمان را در برابر تودههای مردم قرار دهد.
از سوی دیگر، نشانههای تمرکز قدرت، حذف مخالفان و شکلگیری یک استبداد مذهبی از همان ماههای نخست قابل مشاهده بود.
سازمان میتوانست برای کسب موقعیت، خود را با جریان غالب منطبق کند. میتوانست استقلال فکری و سیاسی خود را کاهش دهد و در ساختار تازه قدرت سهمی جستوجو کند.
اما چنین مسیری با هویت تاریخی آن سازگار نبود.
مجاهدین با قرائتی از اسلام وارد صحنه شده بودند که آزادی، عدالت اجتماعی و نفی استثمار را از یکدیگر جدا نمیکرد. آنان نمیتوانستند ولایت سیاسی روحانیت را بهعنوان نتیجه طبیعی انقلاب بپذیرند.
در عین حال، سازمان نمیخواست اختلاف با خمینی را به رویارویی زودرس و جدا شدن از جامعه تبدیل کند. بنابراین، راهی را برگزید که دشوار و پرهزینه بود: حمایت از خواستههای آزادیخواهانه انقلاب، همراه با حفظ استقلال و بیان انتقادهای اصولی.
این سیاست، در ماههای نخست با احتیاط پیش رفت؛ اما هرچه ساختار قدرت انحصاریتر شد، فاصله نیز آشکارتر گردید.
بازسازی تشکیلات در مقیاسی تازه
بازگشت به صحنه فقط با سخنرانی و اعلام موضع تحقق نمییافت. سازمان باید خود را در سراسر کشور بازسازی میکرد.
دفترها و ستادهای علنی در تهران و شهرهای مختلف شکل گرفتند. نیروهای جوان برای فعالیتهای سیاسی، تبلیغی، آموزشی و اجتماعی سازماندهی شدند. نشریات، جزوهها و کتابهای سازمان در مقیاسی گسترده منتشر شد.
نشریه «مجاهد» به یکی از مهمترین ابزارهای ارتباطی سازمان تبدیل گردید. از طریق آن، مواضع سیاسی، تحلیل رویدادها، آموزشهای تشکیلاتی و دیدگاههای سازمان درباره تحولات کشور به جامعه منتقل میشد.
میزهای کتاب در خیابانها، دانشگاهها، محلهها و شهرهای مختلف برپا شد. این میزها فقط محل فروش نشریه نبودند؛ نقطه تماس سازمان با مردم، میدان گفتوگو و گاه صحنه درگیری با نیروهای حکومتی و گروههای فشار بودند.
ستادهای سازمان نیز تنها دفتر اداری محسوب نمیشدند. آنان به مراکز جذب، آموزش، ارتباط و فعالیت اجتماعی تبدیل شدند.
در مدت کوتاهی، سازمان از هستهای محدود از زندانیان آزادشده به شبکهای گسترده در سراسر ایران تبدیل شد.
این گسترش، یکی از مهمترین تحولات تاریخ سازمان بود؛ اما همزمان خطرهای بزرگی نیز در خود داشت.
ورود هزاران نیروی تازه، تفاوت سطح آگاهی، کمبود کادر و شتاب حوادث میتوانست انسجام سازمان را تضعیف کند. بنابراین، مسئله آموزش و انتقال تجربه به یک ضرورت روزمره تبدیل شد.
سازمانی که در زندان با چند ده یا چند صد نیروی شناختهشده کار کرده بود، اکنون باید پاسخگوی نسلی میبود که با انرژی فراوان، اما تجربه محدود، وارد میدان میشد.
دانشگاه، مدرسه و نسل پس از انقلاب
بخش بزرگی از نیروی اجتماعی سازمان را جوانان تشکیل میدادند.
دانشگاهها و مدارس، یکی از اصلیترین میدانهای فعالیت مجاهدین شدند. نسل تازهای که سقوط شاه را دیده و احساس میکرد در ساختن آینده کشور سهم دارد، به دنبال پاسخهایی روشن درباره آزادی، عدالت، استقلال و نوع حکومت بود.
برای بسیاری از این جوانان، مجاهدین ترکیبی متفاوت ارائه میکردند: سابقه مبارزه علیه شاه، هویت اسلامی، مواضع عدالتخواهانه و سازمانیافتگی سیاسی.
این ویژگیها باعث شد سازمان در میان بخشهایی از دانشجویان، دانشآموزان، کارگران، کارمندان و اقشار شهری نفوذ قابلتوجهی پیدا کند.
اما همین نفوذ، نگرانی نیروهای حاکم را نیز افزایش داد.
حکومتی که در حال یکدست کردن نهادهای سیاسی و اجتماعی بود، نمیتوانست حضور سازمانیافته نیرویی مستقل و رو به گسترش را تحمل کند؛ بهویژه نیرویی که از زبان و فرهنگ اسلامی استفاده میکرد و در نتیجه، انحصار روحانیت بر مذهب و سیاست را به چالش میکشید.
اگر مجاهدین صرفاً یک جریان مارکسیستی یا سکولار بودند، حکومت میتوانست آنان را با برچسبهای رایج از بخش مذهبی جامعه جدا کند. اما سازمان بر پایه اسلام سخن میگفت و در همان حال، ولایت فقیه و انحصار روحانیت را نمیپذیرفت.
این استقلال، خطر سازمان را از نگاه حاکمیت دوچندان میکرد.
رابطه با خمینی؛ احترام بدون تسلیم
در ماههای نخست انقلاب، سازمان کوشید با خمینی وارد رابطهای شود که در آن، احترام به جایگاه او در انقلاب با حفظ استقلال سیاسی همراه باشد.
اما خمینی از سازمان چیزی بیش از احترام میخواست: پذیرش رهبری بیچونوچرای او و حل شدن در ساختار قدرت تازه.
مجاهدین چنین تسلیمی را نپذیرفتند.
اختلاف از همینجا آغاز شد.
برای خمینی، اسلام سیاسی نمیتوانست دو مرکز رهبری و تفسیر داشته باشد. سازمانی که خود را مسلمان، انقلابی و مستقل میدانست و از سابقه مبارزه و پایگاه جوانان برخوردار بود، رقیبی بالقوه برای انحصار مذهبی و سیاسی او محسوب میشد.
در مقابل، سازمان نیز حاضر نبود از میراث بنیانگذاران، استقلال تشکیلاتی و برداشت خود از اسلام دست بردارد تا در ساختار جدید جایی به دست آورد.
این تقابل هنوز علنی و نهایی نشده بود، اما پایههای آن از همان نخستین ماهها شکل گرفت.
مسئله نه اختلافی شخصی میان رجوی و خمینی بود و نه رقابتی ساده بر سر موقعیت. دو برداشت متفاوت از اسلام، انقلاب و قدرت در برابر یکدیگر قرار گرفته بودند.
یک برداشت، مشروعیت سیاسی را در ولایت فقیه و فرمان روحانیت حاکم جستوجو میکرد.
برداشت دیگر، اسلام را با آزادی، مسئولیت انسان و نفی سلطه سیاسی و طبقاتی پیوند میداد و حاضر نبود حکومت روحانیت را نتیجه اجتنابناپذیر ایمان مذهبی بداند.
نخستین نشانههای حذف
روند حذف نیروهای مستقل بهتدریج آغاز شد.
روزنامهها و نشریات منتقد زیر فشار قرار گرفتند.
اجتماعات سیاسی مورد حمله واقع شدند.
دفترهای گروهها و احزاب تهدید یا تصرف شدند.
گروههای موسوم به حزبالله، با حمایت نهادهای حکومتی، به نشستها، میزهای کتاب و مراکز نیروهای مخالف یورش میبردند.
این حملات غالباً بهعنوان واکنشهای خودجوش مردم معرفی میشد، اما تکرار، هماهنگی و مصونیت مهاجمان نشان میداد که با روشی سازمانیافته برای محدود کردن فضای سیاسی روبهرو هستیم.
هواداران مجاهدین در شهرهای مختلف مورد ضربوشتم، بازداشت و گاه قتل قرار گرفتند. با این حال، سازمان همچنان بر فعالیت علنی و مسالمتآمیز تأکید داشت.
این انتخاب آسان نبود.
هر حمله، فشار درونی برای پاسخ متقابل را افزایش میداد. نیروهای جوان سازمان میدیدند که مهاجمان بدون نگرانی از مجازات به آنان حمله میکنند، در حالی که نهادهای رسمی یا سکوت میکنند یا خود در کنار مهاجمان قرار میگیرند.
اما ورود شتابزده به رویارویی مسلحانه میتوانست سازمان را از جامعه جدا کند و به حاکمیت فرصت دهد سرکوب گستردهتری را توجیه کند.
از اینرو، سازمان تلاش کرد تا آخرین امکان، مبارزه را در عرصه سیاسی و اجتماعی نگه دارد.
قانون اساسی و آشکار شدن شکاف
یکی از مهمترین نقاط اختلاف، تدوین قانون اساسی جدید بود.
پس از سقوط شاه، انتظار میرفت مردم درباره ساختار حکومت آینده آزادانه تصمیم بگیرند. اما اصل ولایت فقیه، جایگاهی فراتر از رأی و نظارت عمومی برای روحانیت حاکم ایجاد میکرد.
سازمان مجاهدین با چنین ساختاری موافق نبود.
مسئله تنها یک اصل حقوقی نبود. ولایت فقیه میتوانست تمام نهادهای انتخابی را زیر سلطه یک مقام غیرپاسخگو قرار دهد و راه را برای بازتولید استبداد، این بار با مشروعیت مذهبی، باز کند.
سازمان از آزادیهای سیاسی، حقوق ملیتها، برابری زنان، عدالت اجتماعی و حاکمیت مردم سخن میگفت؛ اصولی که با تمرکز نامحدود قدرت در دست ولی فقیه سازگار نبودند.
مخالفت با قانون اساسی ولایت فقیه، شکاف میان سازمان و حاکمیت را علنیتر کرد.
از این پس، حکومت مجاهدین را نه نیرویی درون انقلاب، بلکه مخالفی میدید که باید منزوی و در نهایت حذف شود.
انتخابات ریاستجمهوری؛ حذف از صندوق رأی
نامزدی مسعود رجوی در نخستین انتخابات ریاستجمهوری، آزمونی تعیینکننده بود.
او با برنامهای وارد صحنه شد که بر آزادیهای سیاسی، حقوق ملیتها، برابری زنان، جدایی نهادهای انتخابی از سلطه روحانیت و دفاع از دستاوردهای انقلاب تأکید داشت.
حمایت شماری از نیروهای سیاسی، ملیتها، اقلیتها و بخشهایی از نسل جوان از این نامزدی، نشان داد که سازمان از ظرفیتی فراتر از یک گروه محدود برخوردار است.
اما خمینی اعلام کرد کسانی که به قانون اساسی رأی ندادهاند، حق نامزدی در انتخابات ریاستجمهوری را ندارند.
با این حکم، رجوی از رقابت حذف شد.
این حذف، فقط جلوگیری از نامزدی یک فرد نبود. نشان داد که حاکمیت حتی رقابت در چارچوب صندوق رأی را نیز تا جایی میپذیرد که نتیجه آن از پیش در محدوده مورد قبول قدرت باقی بماند.
سازمانی که فعالیت مسالمتآمیز میکرد و برای حضور در انتخابات آماده شده بود، با فرمانی خارج از سازوکار انتخاباتی کنار گذاشته شد.
این حادثه، یکی از نخستین نمونههای روشن تبدیل اقتدار مذهبی به ابزار حذف سیاسی بود.
در عین حال، ظرفیت اجتماعی نامزدی رجوی به حاکمیت نشان داد که سازمان میتواند در صورت وجود فضای آزاد، به نیرویی مهم در سیاست ایران تبدیل شود.
از همینرو، مسئله دیگر فقط کنترل فعالیت مجاهدین نبود؛ جلوگیری از تبدیل شدن آنان به یک آلترناتیو سیاسی بود.
میتینگ امجدیه؛ نمایش یک نیروی اجتماعی
گردهمایی بزرگ سازمان در ورزشگاه امجدیه، یکی از نقاطی بود که ابعاد اجتماعی آن را آشکار کرد.
دهها هزار نفر برای شنیدن سخنان مسعود رجوی گرد آمدند. این اجتماع نشان داد که سازمان توانسته است در فاصلهای کوتاه از آزادی زندانیان، پایگاهی گسترده و فعال ایجاد کند.
اما اهمیت میتینگ فقط در شمار شرکتکنندگان نبود.
در آنجا، سازمان مواضع خود را درباره آزادی، حملات گروههای فشار و حق فعالیت سیاسی بیان کرد. رجوی نسبت به ادامه خشونتها هشدار داد و روشن ساخت که صبر و خویشتنداری سازمان نامحدود نیست.
این هشدار در زمانی مطرح میشد که هواداران مجاهدین پیوسته هدف حمله قرار داشتند، اما حکومت مسئولیت روشنی در برابر این خشونتها نمیپذیرفت.
امجدیه نشان داد که دو روند همزمان در جریان است:
از یکسو، گسترش نیروی اجتماعی سازمان؛
و از سوی دیگر، افزایش تصمیم حاکمیت برای مهار و حذف آن.
هرچه پایگاه مجاهدین گستردهتر میشد، امکان سازش بر پایه تسلیم سازمان کمتر و احتمال برخورد بیشتر میگردید.
دو سال فعالیت مسالمتآمیز
فاصله بهمن ۱۳۵۷ تا خرداد ۱۳۶۰، دورهای تعیینکننده در تاریخ سازمان بود.
در این مدت، مجاهدین فعالیت علنی داشتند، نشریه منتشر کردند، در انتخابات شرکت کردند، میتینگ برگزار نمودند، دفتر و میز کتاب برپا کردند و مواضع خود را از طریق ابزارهای سیاسی و اجتماعی پیش بردند.
این واقعیت از آن جهت اهمیت دارد که روایت رسمی حکومت، بعدها کوشید مجاهدین را از ابتدا نیرویی مسلح و در حال توطئه معرفی کند.
اما روند تاریخی نشان میدهد که سازمان، با وجود حملات مکرر و کشته و زخمی شدن هوادارانش، تا مدت طولانی بر فعالیت سیاسی و مسالمتآمیز اصرار ورزید.
این انتخاب فقط یک تاکتیک نبود.
سازمان میخواست امکان آگاهی و انتخاب را برای جامعه حفظ کند. باور داشت که اگر فضای سیاسی باز بماند، مردم میتوانند میان برنامهها و نیروهای مختلف داوری کنند.
حاکمیت درست از همین امکان بیم داشت.
سرکوب مطبوعات، حمله به اجتماعات، حذف انتخاباتی و فشار بر دفترها، گامهایی برای بستن راه انتخاب آزاد جامعه بودند.
در نتیجه، دو سال فعالیت علنی سازمان به آزمونی تبدیل شد که در آن، حدود تحمل حاکمیت در برابر یک مخالف مستقل آشکار گردید.
سازمانی که دوباره ساخته شده بود
در آستانه انقلاب، مجاهدین هستهای بودند که از زندان بیرون آمده بود.
دو سال بعد، به سازمانی گسترده با پایگاه اجتماعی، نشریه پرتیراژ، شبکه سراسری و حضور جدی در دانشگاهها، مدارس، کارخانهها و محلهها تبدیل شده بودند.
این تحول بدون بازسازی زندان ممکن نبود؛ اما تنها تکرار آن تجربه نیز نبود.
سازمان در جامعه گسترش یافته و با مسائل تازهای روبهرو شده بود: فعالیت علنی، رقابت سیاسی، فشار حکومتی، ارتباط با تودههای وسیع و ضرورت تصمیمگیری در شرایطی که هر روز تغییر میکرد.
نقش مسعود رجوی در این مرحله نیز از حفظ هویت سازمان فراتر رفت. او باید سازمان بازسازیشده را به نیرویی سیاسی و اجتماعی تبدیل میکرد، بدون آنکه در قدرت حاکم حل شود یا پیش از پایان راههای سیاسی وارد برخوردی شود که حاکمیت در پی تحمیل آن بود.
در این دوران، رهبری سازمان در عمل با سه وظیفه همزمان روبهرو بود:
گسترش تشکیلات،
حفظ استقلال،
و جلوگیری از کشیده شدن زودرس به رویارویی نهایی.
این تعادل تا زمانی ادامه یافت که حاکمیت تمام راههای فعالیت علنی را یکی پس از دیگری بست.
انقلاب؛ فرصت بازگشت و آغاز تقابل
انقلاب ۱۳۵۷ به سازمان مجاهدین امکان داد از زندان و اختفا به متن جامعه بازگردد.
این بازگشت، یکی از سریعترین گسترشهای سیاسی در تاریخ معاصر ایران را رقم زد. سازمان توانست نام و میراث بنیانگذاران را به نیرویی زنده تبدیل کند و نسل گستردهای را پیرامون خود گرد آورد.
اما همان انقلابی که درهای زندان را گشود، ساختار قدرتی را نیز به صحنه آورد که تحمل استقلال سازمان را نداشت.
خمینی و نیروهای پیرامون او، انقلاب را مقدمه استقرار ولایت فقیه میدانستند.
مجاهدین آن را فرصتی برای تحقق آزادی، حاکمیت مردم و عدالت اجتماعی میدیدند.
تا زمانی که شاه دشمن مشترک بود، این تضاد در سایه قرار داشت. پس از سقوط او، اختلاف درباره معنای انقلاب و آینده کشور به مرکز صحنه آمد.
از این رو، انقلاب ۱۳۵۷ برای سازمان همزمان دو معنا داشت:
بازگشت به جامعه،
و آغاز رویارویی با نیرویی که انقلاب را به انحصار خود درآورده بود.
پاسخ فصل
پرسش این فصل آن بود:
سازمان مجاهدین چگونه پس از سالها زندان و ضربه، به صحنه انقلاب بازگشت؟
پاسخ تنها در سقوط شاه یا آزادی زندانیان خلاصه نمیشود.
بازگشت سازمان حاصل پیوند چند عامل بود: میراث و اعتبار بنیانگذاران، بازسازی سالهای زندان، رهبری منسجم، ظرفیت بالای جذب نسل جوان و استقلال از قدرت تازه.
اما همین عوامل، سازمان را به هدفی اصلی برای حکومت در حال شکلگیری تبدیل کرد.
مجاهدین نه حاضر بودند هویت خود را کنار بگذارند، نه ولایت فقیه را بپذیرند و نه در برابر حملات و حذفهای تدریجی، نقش نیرویی مطیع و بیاثر را ایفا کنند.
بدینترتیب، بازگشت سازمان به صحنه، تنها احیای یک نیروی سیاسی نبود.
آغاز شکلگیری یکی از بنیادیترین تقابلهای تاریخ معاصر ایران بود؛ تقابل میان انحصار ولایت فقیه و نیرویی سازمانیافته که بر استقلال، آزادی و حق انتخاب مردم پای میفشرد.
فصل چهارم
از ۳۰ خرداد تا ۷ مرداد ۱۳۶۰؛ چرا پرواز بزرگ یک نقطه عطف شد؟
نقطهای که همه راههای پیشین بسته شد
۳۰ خرداد ۱۳۶۰ تنها یک روز در تقویم سیاسی ایران نبود. نقطهای بود که در آن، روند دو ساله حذف آزادیها، حمله به نیروهای مخالف، بستن مطبوعات، تعطیلی ستادها، حذف انتخاباتی و سرکوب اجتماعات، به مرحلهای رسید که دیگر ادامه فعالیت علنی و قانونی برای سازمان مجاهدین عملاً ناممکن شد.
تا پیش از آن، سازمان کوشیده بود با وجود حملات، بازداشتها، ضربوشتمها و کشته شدن هوادارانش، در صحنه سیاسی باقی بماند. نشریه منتشر میکرد، در انتخابات شرکت میکرد، میتینگ برگزار میکرد و از ابزارهای علنی برای ارتباط با جامعه بهره میگرفت.
اما حاکمیت ولایت فقیه، حضور نیرویی مستقل، گسترده و برخوردار از پایگاه اجتماعی را تحمل نمیکرد.
مسئله فقط اختلاف سیاسی نبود.
مجاهدین در برابر الگویی از قدرت قرار گرفته بودند که نه برای رقابت، بلکه برای حذف ساخته شده بود. در این الگو، مخالف تا زمانی تحمل میشد که تسلیم شود، از استقلال خود دست بردارد یا به نیرویی بیاثر تبدیل گردد. هر نیرویی که میخواست هویت، تشکیلات و برنامه خود را حفظ کند، دیر یا زود بهعنوان دشمن معرفی میشد.
۳۰ خرداد لحظهای بود که این منطق به صورت عریان خود را نشان داد.
تظاهرات گسترده در تهران و شهرهای دیگر، با سرکوب خونین روبهرو شد. نیروهای حکومتی با شلیک، بازداشت و یورش گسترده پاسخ دادند. همان شب، موج اعدامها و دستگیریها آغاز شد. بسیاری از بازداشتشدگان حتی فرصت برخورداری از محاکمهای شناختهشده و قانونی را پیدا نکردند.
از این نقطه به بعد، سازمان در برابر پرسشی قرار گرفت که دیگر نمیشد آن را به آینده موکول کرد:
چگونه میتوان در شرایطی که همه راههای فعالیت علنی بسته شده است، هم سازمان را حفظ کرد، هم مقاومت را ادامه داد و هم از تبدیل شدن مبارزه به مجموعهای از واکنشهای پراکنده جلوگیری نمود؟
پاسخ به این پرسش، سرنوشت سالهای بعد را رقم زد.
پس از ۳۰ خرداد؛ خطر نابودی در مرکز طوفان
سرکوب پس از ۳۰ خرداد، تنها متوجه هواداران خیابانی نبود. هدف، زدن مرکز هدایت، قطع ارتباط تشکیلاتی و از میان بردن امکان تصمیمگیری سازمان بود.
خانهها و پایگاهها زیر ضرب قرار گرفتند.
ارتباطها محدود شد.
بسیاری از نیروها بازداشت یا کشته شدند.
فضای امنیتی بهگونهای بود که هر تماس، هر جابهجایی و هر قرار میتوانست به شناسایی یک شبکه منجر شود.
حاکمیت میدانست که سازمان بدون مرکز هدایت، بهتدریج به واحدهایی پراکنده تبدیل خواهد شد؛ واحدهایی که هرچند ممکن بود مقاومت کنند، اما دیگر قادر نبودند راهبردی مشترک، سازمانی هماهنگ و جایگزینی سیاسی ارائه دهند.
در این شرایط، حفظ رهبری سازمان به معنای حفظ یک فرد نبود.
موضوع، بقای مرکز تصمیمگیری و حفظ امکان پیوند دادن مبارزه در داخل با یک طرح سیاسی روشن بود.
اگر این مرکز از میان میرفت، حاکمیت میتوانست سازمان را به چند هسته زیرزمینی تقلیل دهد، هر حرکت را جداگانه سرکوب کند و در عرصه سیاسی نیز ادعا کند که هیچ بدیل سازمانیافتهای در برابر آن وجود ندارد.
به همین دلیل، تصمیمهای هفتههای پس از ۳۰ خرداد تنها امنیتی نبودند.
هر تصمیم، همزمان ابعاد تشکیلاتی، سیاسی، ایدئولوژیک و تاریخی داشت.
تأسیس شورای ملی مقاومت؛ نخستین پاسخ سیاسی
در شرایطی که حاکمیت میکوشید همه مخالفتها را به «اقدام علیه نظام» تقلیل دهد، سازمان نیاز داشت نشان دهد مسئله صرفاً تقابل میان حکومت و یک گروه سیاسی نیست.
پرسش اصلی، آینده ایران بود.
آیا پس از بسته شدن راه فعالیت قانونی، پاسخ فقط مقاومت مخفی و دفاع از موجودیت سازمان بود؟
یا باید همزمان، یک بدیل سیاسی نیز در برابر حاکمیت ارائه میشد؟
در همین چارچوب، شورای ملی مقاومت در تهران اعلام موجودیت کرد.
اهمیت تأسیس شورا در این بود که مقاومت را از محدوده دفاع سازمانی فراتر میبرد. سازمان اعلام میکرد که هدف فقط بقای مجاهدین نیست، بلکه ایجاد چارچوبی برای سرنگونی استبداد مذهبی و انتقال قدرت به حاکمیتی مبتنی بر آزادی و حاکمیت مردم است.
این تصمیم، از نظر استراتژیک اهمیت بنیادین داشت.
بدون آلترناتیو سیاسی، مقاومت میتوانست به مبارزهای طولانی تبدیل شود که هدف نهایی و سازوکار انتقال قدرت در آن روشن نیست.
اما اعلام شورای ملی مقاومت، این پیام را منتقل میکرد که مقابله با حاکمیت صرفاً نفی وضع موجود نیست؛ طرحی برای آینده نیز وجود دارد.
با این حال، شورا اگر در محاصره امنیتی داخل کشور باقی میماند، امکان معرفی گسترده، برقراری ارتباط بینالمللی و تبدیل شدن به یک واقعیت سیاسی را پیدا نمیکرد.
اینجا بود که ضرورت تصمیمی بزرگتر آشکار شد.
چرا ماندن دیگر کافی نبود؟
ماندن مسعود رجوی در داخل کشور، از نظر عاطفی و تشکیلاتی قابل فهم بود.
رهبری سازمان در همان صحنهای حضور داشت که هوادارانش تحت سرکوب قرار داشتند. خروج میتوانست از سوی دشمن بهعنوان فرار معرفی شود و از سوی برخی نیروها نیز با پرسش و تردید روبهرو گردد.
اما تصمیم استراتژیک را نمیشد تنها با معیار عاطفی سنجید.
باید پرسید حضور رهبری در داخل، در شرایط محاصره و تعقیب، چه امکانی برای ادامه مسیر فراهم میکرد؟
شبکههای امنیتی بهشدت فعال بودند.
خانهها یکی پس از دیگری کشف میشدند.
امکان حرکت محدودتر میشد.
خطر دستگیری یا کشته شدن رهبری، هر روز افزایش مییافت.
اگر چنین اتفاقی رخ میداد، نه تنها سازمان ضربهای جبرانناپذیر میخورد، بلکه شورای ملی مقاومت نیز پیش از آنکه بتواند در داخل و خارج شناخته شود، با بحران رهبری مواجه میشد.
بنابراین، مسئله میان «ماندن شجاعانه» و «خروج آسان» نبود.
انتخاب میان دو خطر بود:
خطر ماندن و نابودی مرکز هدایت،
یا خطر یک خروج بسیار پیچیده برای انتقال نبرد به عرصهای تازه.
در یکی از روایتهای منتشرشده درباره تصمیمگیری نهایی، آمده است که اعضای مرکزیت، پس از بررسی ریسکها و نقاط آسیبپذیر، قادر نبودند بهآسانی میان ضرورت راهگشایی سیاسی و خطر جانی تصمیم بگیرند. در نهایت، تصمیم به خود مسعود رجوی واگذار شد و او بخشی را انتخاب کرد که بیشترین خطر را متوجه جان خودش میکرد.
این روایت، ماهیت تصمیم را روشن میکند.
پرواز بزرگ محصول یک برنامه سفر یا جابهجایی سیاسی نبود. تصمیمی بود که در شرایطی گرفته شد که کوچکترین خطا میتوانست هم به کشته شدن افراد و هم به نابودی یک مسیر استراتژیک منجر شود.
خروج از کشور یا انتقال مرکز ثقل؟
در نگاه سطحی، پرواز ۷ مرداد را میتوان خروج رهبر یک سازمان سیاسی از ایران دانست.
اما چنین تعریفی، معنای استراتژیک آن را از بین میبرد.
مسعود رجوی از ایران خارج نشد تا از صحنه مبارزه فاصله بگیرد؛ مرکز ثقل بخشی از مبارزه را به عرصهای منتقل کرد که حاکمیت نمیتوانست بهسادگی آن را محاصره کند.
تا پیش از آن، حاکمیت تقریباً همه ابزارهای قدرت در داخل را در اختیار داشت:
نیروهای نظامی و امنیتی،
زندانها،
رسانههای رسمی،
دادگاهها،
تریبونهای مذهبی،
و شبکه گستردهای که مخالفان را در سراسر کشور تعقیب میکرد.
اگر مقاومت فقط در محدوده داخلی باقی میماند، در زمینی میجنگید که دشمن همه قواعد آن را تعیین میکرد.
انتقال رهبری به خارج، امکان ایجاد زمین تازهای را فراهم ساخت:
عرصه دیپلماسی،
رسانههای بینالمللی،
ارتباط با دولتها و پارلمانها،
معرفی شورای ملی مقاومت،
و شکستن انحصار روایت حکومتی درباره وقایع ایران.
بدینترتیب، پرواز بزرگ نه عقبنشینی از سیاست، بلکه گسترش جغرافیای سیاست بود.
مبارزه از فضای خانههای مخفی و خیابانهای محاصرهشده، به صحنهای منتقل میشد که در آن، حکومت دیگر تنها گوینده روایت نبود.
عملیاتی که بازگشت نداشت
اجرای پرواز، خود بخشی از معنای تاریخی آن است.
براساس روایت منتشرشده از این عملیات، انتقال مسعود رجوی و همراهانش به پایگاه یکم شکاری مهرآباد، در شرایطی انجام شد که پس از ورود به پایگاه، عملاً راه بازگشتی وجود نداشت. زمان ورود بهگونهای تنظیم شده بود که تاریکی هوا امکان شناسایی را کاهش دهد و تیمهای حفاظتی و پشتیبانی در مراحل مختلف مستقر شده بودند.
خطر فقط در ورود به پایگاه نبود.
هواپیما باید بدون برانگیختن حساسیت نیروهای مستقر، از باند بلند میشد؛ از فضای هوایی ایران عبور میکرد؛ با امکان تعقیب جنگندههای حکومتی روبهرو میشد؛ و سپس از آسمان چند کشور میگذشت تا در فرانسه فرود آید.
این عملیات از چند جهت استثنایی بود.
نخست آنکه در قلب یکی از حساسترین مراکز نظامی کشور انجام شد.
دوم آنکه شبکهای از نیروهای نظامی، سیاسی و تشکیلاتی باید با دقت کامل هماهنگ میشدند.
سوم آنکه شکست عملیات فقط به بازداشت چند نفر نمیانجامید؛ میتوانست مرکز رهبری مقاومت و طرح شورای ملی مقاومت را یکجا از میان ببرد.
به همین دلیل، نام «پرواز بزرگ» صرفاً یک نامگذاری عاطفی نبود.
بزرگی آن، پیش از هر چیز، در ابعاد خطر و نتیجهای بود که میتوانست بر تاریخ مقاومت بگذارد.
نقش خلبان بهزاد معزی و شکستن محاصره
پرواز بدون همکاری سرهنگ خلبان بهزاد معزی امکانپذیر نبود.
او پیشتر خلبان هواپیمای شاه بود و از تجربه، مهارت و شناخت لازم برای هدایت چنین پرواز حساسی برخوردار بود. اما اهمیت نقش او فقط فنی نبود.
همکاری یک افسر ارشد نیروی هوایی با عملیات خروج رهبر مقاومت، نشان میداد که شکاف در ساختار حکومت و نیروهای نظامی عمیقتر از تصویری است که حاکمیت ارائه میداد.
حکومت میخواست وانمود کند که پس از ۳۰ خرداد، همه نیروهای دولتی، نظامی و اجتماعی در برابر مجاهدین یکپارچهاند.
اما خود پرواز ثابت کرد که حتی در یکی از حساسترین نهادهای نظامی، افرادی وجود داشتند که حاضر بودند برای شکستن محاصره و انتقال رهبری مقاومت، خطر مرگ را بپذیرند.
این واقعیت، از نظر سیاسی اهمیت داشت.
پرواز فقط عبور یک هواپیما از مرز نبود؛ عبور از تصویری بود که حاکمیت از قدرت مطلق خود ساخته بود.
رسیدن به پاریس؛ آغاز مرحلهای تازه
با فرود هواپیما در فرودگاه اورلی پاریس، یک مرحله پایان یافت و مرحله دیگری آغاز شد.
تا آن لحظه، شورای ملی مقاومت در شرایط سرکوب و اختفا در تهران اعلام شده بود.
اکنون باید به یک واقعیت قابلشناسایی در عرصه بینالمللی تبدیل میشد.
پاریس در آن زمان یکی از مراکز مهم رسانهای، سیاسی و دیپلماتیک جهان بود. حضور مسعود رجوی در فرانسه امکان میداد که حوادث ایران مستقیماً برای افکار عمومی، خبرنگاران، احزاب و دولتها توضیح داده شود.
این موضوع در شرایطی رخ میداد که حکومت تازهتأسیس ولایت فقیه تلاش داشت سرکوب مخالفان را ادامه انقلاب و دفاع از نظام معرفی کند.
در چنین فضایی، اگر صدای مستقلی در خارج وجود نداشت، روایت رسمی حکومت میتوانست بخش بزرگی از فضای بینالمللی را در اختیار بگیرد.
پرواز بزرگ این انحصار را شکست.
از این پس، حکومت با مخالفانی روبهرو بود که نه فقط در داخل مقاومت میکردند، بلکه در خارج نیز دارای رهبری، شورا، سخنگو و برنامه سیاسی بودند.
پیوند مقاومت داخل و دیپلماسی خارج
یکی از خطرهای هر جنبشی که بخشی از رهبری آن به خارج منتقل میشود، گسست میان داخل و خارج است.
خارج میتواند به محیطی جدا از واقعیتهای داخل تبدیل شود و داخل نیز ممکن است احساس کند که بدون پشتیبانی و ارتباط رها شده است.
اهمیت مرحله پس از پرواز در این بود که خروج، به قطع رابطه با داخل منجر نشد؛ بلکه قرار بود کارکردی مکمل پیدا کند.
در داخل، شبکههای مقاومت و تشکیلات سازمان با فشار و سرکوب روبهرو بودند.
در خارج، رهبری میتوانست صدای آنان را منتقل کند، حمایت سیاسی ایجاد نماید و شورای ملی مقاومت را بهعنوان آلترناتیو معرفی کند.
به بیان دیگر، تقسیم کار تازهای شکل گرفت:
مقاومت در داخل، هزینه و واقعیت مبارزه را نمایندگی میکرد؛
و فعالیت در خارج، امکان بازتاب دادن، سازماندهی سیاسی و بینالمللی کردن آن را فراهم میساخت.
اگر این دو از یکدیگر جدا میشدند، هر دو تضعیف میشدند.
داخل بدون صدای بینالمللی میتوانست در سکوت سرکوب شود.
خارج بدون پیوند با مقاومت داخل نیز به فعالیتی تبلیغی و فاقد ریشه تبدیل میشد.
پرواز بزرگ امکان حفظ این پیوند را فراهم کرد.
چرا حکومت از این پرواز ضربه خورد؟
از منظر حکومت، بهترین نتیجه آن بود که رهبران سازمان در داخل شناسایی و حذف شوند.
در آن صورت، رژیم میتوانست اعلام کند که بحران پایان یافته و تنها گروههایی پراکنده باقی ماندهاند.
اما خروج موفقیتآمیز، این سناریو را برهم زد.
نه تنها رهبری از محاصره خارج شده بود، بلکه اکنون در پایتخت یکی از مهمترین کشورهای اروپایی حضور داشت و میتوانست درباره اعدامها، سرکوبها و ماهیت حکومت سخن بگوید.
حاکمیت دیگر نمیتوانست مقاومت را صرفاً مسئلهای امنیتی در داخل معرفی کند.
پرونده ایران وارد عرصه بینالمللی شده بود.
از سوی دیگر، شیوه خروج نیز برای حکومت تحقیرآمیز بود. عملیاتی در قلب پایگاه هوایی تهران انجام شده و هواپیما توانسته بود از کنترل حکومت عبور کند.
این رخداد نشان داد که دستگاهی که مدعی کنترل کامل کشور بود، در همان مرکز قدرت خود نیز آسیبپذیر است.
پرواز و تثبیت آلترناتیو
هر جنبش مخالفی میتواند علیه حکومت بیانیه صادر کند.
اما آلترناتیو زمانی شکل میگیرد که دارای رهبری، برنامه، ائتلاف، استمرار و توان معرفی خود به جامعه و جهان باشد.
پرواز بزرگ یکی از شروط اصلی این گذار را فراهم کرد.
شورای ملی مقاومت دیگر فقط اعلامیهای صادرشده در تهران نبود. اکنون میتوانست نشست برگزار کند، اعضای تازه جذب کند، مواضع خود را منتشر سازد و با نیروهای سیاسی و بینالمللی وارد ارتباط شود.
این تحول برای سازمان نیز اهمیت داشت.
مجاهدین از یک نیروی مخالف تحت تعقیب، به محور شکلدهی یک ائتلاف سیاسی برای آینده ایران تبدیل میشدند.
در این نقطه، مبارزه تنها بر سر بقای سازمان نبود.
مسئله، ساختن بدیلی بود که بتواند در برابر حکومت ولایت فقیه، نماینده امکان دیگری برای ایران باشد.
در روایت منتشرشده درباره پرواز، بر این نکته تأکید شده است که هدف آن معرفی و تثبیت شورای ملی مقاومت بهمثابه جایگزینی دموکراتیک و انتقال مبارزه به پهنه سیاسی و بینالمللی بود.
این هدف، ماهیت واقعی پرواز را مشخص میکند.
معنای ریسک در رهبری
در بسیاری از جنبشها، از فداکاری نیروهای پایین سخن گفته میشود، در حالی که رهبری در فاصلهای امن قرار دارد.
پرواز بزرگ از این جهت نیز معنا داشت که بیشترین ریسک عملیاتی مستقیماً متوجه بالاترین نقطه رهبری بود.
اگر عملیات کشف میشد، مسعود رجوی نخستین هدف بازداشت یا کشته شدن بود.
اگر هواپیما در آسمان متوقف میشد، نتیجه تفاوتی نداشت.
اگر کشور مقصد اجازه فرود نمیداد یا پرواز در مسیر با مانع روبهرو میشد، امکان بازگشت امن وجود نداشت.
پذیرفتن چنین خطری، تصمیم را از یک محاسبه اداری به انتخابی تاریخی تبدیل کرد.
این سخن به معنای نفی نقش همه کسانی نیست که در طراحی و اجرای عملیات حضور داشتند. پرواز حاصل کار جمعی شبکهای از نیروها بود.
اما مسئولیت نهایی تصمیم و خطری که با آن همراه بود، جایگاه رهبری را در مرحله تازه تثبیت کرد.
رهبری در اینجا تنها توانایی تحلیل شرایط نبود؛ آمادگی برای قرار گرفتن در مرکز همان خطری بود که از دیگران خواسته میشد بپذیرند.
آیا خروج، سازمان را در داخل تضعیف کرد؟
این پرسش از همان زمان میتوانست مطرح باشد.
آیا خروج رهبری در حالی که نیروها در داخل زیر فشار بودند، موجب تضعیف روحیه یا تشکیلات نمیشد؟
پاسخ را باید در نتیجه تاریخی جستوجو کرد.
اگر رهبری در داخل میماند و حذف میشد، سازمان احتمالاً با بحرانی بسیار عمیقتر روبهرو میگردید. شبکهها بدون مرکز هدایت باقی میماندند و امکان ایجاد آلترناتیو سیاسی نیز از بین میرفت.
خروج، هزینه و دشواری داشت، اما امکان استمرار را حفظ کرد.
علاوه بر آن، خبر موفقیت پرواز برای بسیاری از هواداران، حتی در زندانها، نشانهای بود که حاکمیت نتوانسته است مقاومت را در محاصره خود نابود کند. در متن مربوط به این رویداد آمده است که خبر پرواز در میان پشتیبانان مقاومت، از جمله در زندانها، با شادی و امید همراه شد؛ زیرا آن را تضمینی برای ادامه مسیر میدیدند.
از این منظر، پرواز فقط انتقال فیزیکی رهبری نبود.
انتقال امید بود؛ این پیام که ضربه ۳۰ خرداد پایان سازمان و مقاومت نشده است.
فاصله ۳۰ خرداد تا ۷ مرداد؛ سیوهشت روز تعیینکننده
تنها سیوهشت روز میان ۳۰ خرداد و ۷ مرداد فاصله بود.
اما در همین فاصله کوتاه، چند تحول بنیادین رخ داد:
فعالیت علنی پایان یافت.
سرکوب سراسری آغاز شد.
شورای ملی مقاومت اعلام موجودیت کرد.
راهبرد بقا و ادامه مقاومت بازتعریف شد.
و رهبری سازمان از محاصره داخلی خارج و به عرصه بینالمللی منتقل گردید.
هر یک از این تحولات بهتنهایی میتوانست موضوع دورهای طولانی باشد، اما شرایط اجازه تأملهای چندماهه و چندساله نمیداد.
تصمیمها باید در دل تعقیب، خطر و فشار گرفته میشدند.
این فشردگی زمانی نشان میدهد که چرا پرواز بزرگ را نمیتوان حادثهای جدا از ۳۰ خرداد دانست.
پرواز، پاسخ مستقیم به شرایطی بود که پس از آن روز به وجود آمد.
اگر ۳۰ خرداد پایان مرحله فعالیت علنی بود، ۷ مرداد آغاز مرحله بینالمللی و آلترناتیوسازی مقاومت شد.
یکی درها را بست؛ دیگری پنجرهای تازه گشود.
نقطه عطف در استراتژی سازمان
تا پیش از ۳۰ خرداد، مرکز اصلی فعالیت سازمان در داخل کشور بود.
سازمان با جامعه از طریق دفاتر، نشریات، میتینگها و شبکههای علنی ارتباط داشت.
پس از سرکوب، این مدل دیگر قابل ادامه نبود.
پرواز بزرگ به معنای پذیرش این واقعیت بود که مبارزه وارد مرحله تازهای شده است.
در این مرحله، سه عرصه باید همزمان پیش میرفت:
مقاومت سازمانیافته در داخل؛
ایجاد و تثبیت آلترناتیو سیاسی؛
و فعالیت بینالمللی برای افشای حکومت و کسب حمایت.
این ترکیب، بعدها زمینهساز تحولات دیگری شد که از شکلگیری گستردهتر شورای ملی مقاومت تا تأسیس ارتش آزادیبخش ملی ایران امتداد یافت.
بدینترتیب، پرواز بزرگ فقط یک پاسخ به بحران نبود؛ بنیان استراتژی مرحله بعد را گذاشت.
پاسخ فصل
پرسش این فصل آن بود:
چرا پرواز بزرگ یک نقطه عطف شد؟
زیرا در لحظهای انجام گرفت که همه راههای پیشین بسته شده بودند، اما هنوز راهبرد تازهای تثبیت نشده بود.
این پرواز:
رهبری سازمان را از خطر حذف فوری نجات داد؛
شورای ملی مقاومت را از یک اعلام داخلی به یک آلترناتیو قابلمعرفی در عرصه بینالمللی تبدیل کرد؛
انحصار تبلیغاتی حکومت را شکست؛
مقاومت داخل را به فعالیت سیاسی و دیپلماتیک خارج پیوند زد؛
و مبارزه را از محدودهای که حاکمیت همه ابزارهای آن را در اختیار داشت، به صحنهای گستردهتر منتقل کرد.
از این رو، ۷ مرداد ۱۳۶۰ را نباید تنها روز پرواز یک هواپیما از تهران به پاریس دانست.
در آن روز، مرکز هدایت مقاومت از محاصره عبور کرد، آلترناتیو سیاسی امکان نفس کشیدن یافت و مبارزهای که حکومت میخواست در خیابانها و زندانهای ایران خاموش کند، به صحنه بینالمللی راه یافت.
۳۰ خرداد پایان یک مرحله بود.
۷ مرداد آغاز مرحلهای دیگر.
و میان این دو تاریخ، سازمان مجاهدین ناچار شد یکی از دشوارترین تصمیمهای تاریخ خود را بگیرد:
برای حفظ مبارزه، باید از محاصره عبور کرد؛ نه برای دور شدن از صحنه، بلکه برای گشودن صحنهای بزرگتر.
فصل پنجم
شورای ملی مقاومت و ورود مقاومت ایران به عرصه بینالمللی
وقتی نبرد از مرزهای ایران عبور کرد
در تاریخ بسیاری از جنبشهای آزادیخواه، لحظهای فرا میرسد که میدان نبرد دیگر به مرزهای یک کشور محدود نمیماند.
این به معنای ترک میهن نیست.
به معنای انتقال بخشی از نبرد به عرصهای است که حکومت دیگر انحصار آن را در اختیار ندارد.
برای مقاومت ایران، این لحظه پس از پرواز بزرگ آغاز شد.
تا پیش از آن، تقریباً تمام صحنه نبرد در داخل کشور جریان داشت.
خیابانها…
دانشگاهها…
کارخانهها…
دادگاهها…
زندانها…
و خانههای تیمی.
اما از مرداد ۱۳۶۰ به بعد، جبههای دیگر نیز گشوده شد.
جبههای که نه با اسلحه، بلکه با سیاست، دیپلماسی، افکار عمومی و مشروعیت بینالمللی سر و کار داشت.
در این مرحله، سازمان مجاهدین خلق به این جمعبندی رسید که اگر حکومت ولایت فقیه بتواند مقاومت را در محدوده مرزهای ایران محصور کند، دیر یا زود روایت خود را نیز بر جهان تحمیل خواهد کرد.
جهان فقط صدای حکومت را خواهد شنید.
اعدامها «برخورد با تروریسم» معرفی خواهند شد.
سرکوب آزادیها «دفاع از انقلاب» نام خواهد گرفت.
و مقاومت، بدون آنکه فرصت دفاع از خود را پیدا کند، در زیر انبوه تبلیغات دفن خواهد شد.
بنابراین شکستن این انحصار، دیگر یک انتخاب نبود.
یک ضرورت استراتژیک بود.
شورای ملی مقاومت؛ فراتر از یک ائتلاف سیاسی
شورای ملی مقاومت، صرفاً برای گرد هم آوردن چند جریان سیاسی تشکیل نشد.
اگر چنین بود، تفاوت چندانی با دهها ائتلافی که در تاریخ ایران شکل گرفته و سپس از میان رفتهاند، نداشت.
ایده اصلی شورا چیز دیگری بود.
این شورا قرار بود پاسخ یک خلأ تاریخی باشد.
در ایران، حکومت همواره تلاش کرده بود چنین القا کند که تنها دو راه وجود دارد:
یا حکومت موجود…
یا هرج و مرج.
شورای ملی مقاومت میخواست راه سومی را به جامعه معرفی کند.
راهی که انتقال قدرت را بدون بازتولید دیکتاتوری ممکن سازد.
از همین رو، شورا از همان آغاز، خود را صرفاً «جبهه مخالفت» معرفی نکرد.
بلکه کوشید تصویری از آینده نیز ارائه دهد.
حکومت موقت.
انتخابات آزاد.
حاکمیت مردم.
جدایی دین و دولت.
حقوق برابر زنان و مردان.
حقوق اقوام و ملیتها.
لغو مجازات اعدام در ایران آینده.
استقلال قوه قضائیه.
و بازگشت حق انتخاب به مردم.
در نتیجه، شورا فقط علیه یک حکومت سخن نمیگفت.
از نوع دیگری از حکومت نیز سخن میگفت.
همین تفاوت، آن را از بسیاری از ائتلافهای صرفاً اعتراضی متمایز میکرد.
انتقال مقاومت از «خبر» به «پرونده سیاسی»
تا پیش از آن، اخبار ایران بیشتر از طریق رسانههای رسمی حکومت یا خبرنگارانی منتشر میشد که دسترسی محدودی به واقعیتهای درون کشور داشتند.
اما حضور شورای ملی مقاومت در اروپا، این وضعیت را تغییر داد.
برای نخستین بار، اعدامها…
بازداشتهای گسترده…
دادگاههای چند دقیقهای…
شکنجهها…
سرکوب زنان…
و حذف مخالفان،
به صورت منظم در اختیار خبرنگاران، پارلمانها، سازمانهای حقوق بشری و شخصیتهای سیاسی جهان قرار گرفت.
این تحول، فقط اطلاعرسانی نبود.
موضوع ایران، به تدریج از یک خبر روزانه، به یک پرونده سیاسی و حقوق بشری در سطح بینالمللی تبدیل شد.
از این پس، حکومت دیگر تنها روایتکننده وقایع ایران نبود.
دیپلماسی؛ جبههای که حکومت انتظارش را نداشت
حکومت ولایت فقیه برای جنگ خیابانی آماده بود.
برای سرکوب داخلی آماده بود.
برای اعدام و زندان آماده بود.
اما با جبههای روبهرو شد که در آن، ابزارها کاملاً متفاوت بودند.
مصاحبههای بینالمللی…
نشستهای پارلمانی…
کنفرانسهای مطبوعاتی…
ارتباط با شخصیتهای سیاسی…
ارتباط با سازمانهای حقوق بشری…
و معرفی برنامه سیاسی مقاومت.
در این میدان، دیگر زندان اوین تعیینکننده نبود.
قزلحصار تعیینکننده نبود.
کمیتهها تعیینکننده نبودند.
اینجا، افکار عمومی جهان وارد معادله میشد.
همین مسئله، به تدریج هزینه سیاسی اقدامات حکومت را افزایش داد.
هر اعدام، دیگر فقط در داخل ایران اتفاق نمیافتاد.
بازتاب آن، در رسانههای جهان نیز دیده میشد.
هر قتل سیاسی، از مرزهای ایران عبور میکرد.
هر موج سرکوب، با واکنش نهادهای بینالمللی روبهرو میشد.
این همان جبههای بود که پرواز بزرگ امکان ایجاد آن را فراهم کرده بود.
چرا حکومت این اندازه برای انزوای مقاومت تلاش کرد؟
پاسخ ساده است.
زیرا هرچه شورای ملی مقاومت بیشتر شناخته میشد، ادعای حکومت مبنی بر «نبود هیچ آلترناتیوی» ضعیفتر میشد.
از همین رو، حکومت فقط به سرکوب داخل کشور اکتفا نکرد.
ماشین تبلیغاتی خود را نیز به حرکت درآورد.
پروندهسازی.
عملیات اطلاعاتی.
تبلیغات رسانهای.
شبکههای نفوذ.
لابیگری.
و تلاش برای منزوی کردن مقاومت.
زیرا حکومت بهخوبی میدانست که جنگ فقط در خیابانهای تهران جریان ندارد.
نبرد بر سر مشروعیت نیز آغاز شده است.
مقاومت؛ از یک سازمان به یک مسئله جهانی
از نیمه دهه شصت به بعد، مسئله مقاومت ایران دیگر صرفاً موضوعی داخلی نبود.
هر تحول مهم در ایران، بازتابی در خارج از کشور پیدا میکرد.
هر موج اعدام، واکنشهایی در پارلمانها برمیانگیخت.
هر گزارش حقوق بشری، نام ایران را دوباره در دستور کار سازمانهای بینالمللی قرار میداد.
این روند، یکشبه ایجاد نشد.
نتیجه سالها کار سیاسی، دیپلماتیک و حقوق بشری بود.
شورای ملی مقاومت کوشید نشان دهد که مسئله ایران فقط اختلاف میان یک حکومت و مخالفانش نیست.
موضوع، حقوق بنیادین یک ملت است.
حق انتخاب.
حق آزادی بیان.
حق تشکل.
حق انتخابات آزاد.
حق حیات.
و حق مقاومت در برابر استبداد.
رهبری؛ پیوند میان داخل و خارج
یکی از مهمترین خطرهایی که هر جنبش تبعیدی را تهدید میکند، جدا شدن از واقعیت داخل کشور است.
اگر رهبری از مردم فاصله بگیرد، فعالیت خارج از کشور به مرور به گفتوگوهای سیاسی محدود میشود.
اما اگر ارتباط با مقاومت داخلی حفظ شود، خارج میتواند به پشتوانهای برای داخل تبدیل گردد.
در این مرحله، نقش مسعود رجوی فقط هدایت سازمان نبود.
او تلاش کرد میان سه جبهه پیوند برقرار کند:
مقاومت در داخل،
فعالیت سیاسی در خارج،
و ارائه یک آلترناتیو برای آینده ایران.
در سالهای بعد، با ورود مریم رجوی به مسئولیتهای بالاتر در مقاومت، این بعد بینالمللی گسترش بیشتری یافت.
او به یکی از چهرههای شناختهشده مقاومت ایران در عرصه جهانی تبدیل شد و بخش مهمی از فعالیتهای سیاسی، حقوق بشری و دیپلماتیک مقاومت را در اروپا و دیگر کشورها پیگیری کرد.
از این مرحله به بعد، مقاومت ایران دیگر تنها با نام یک سازمان شناخته نمیشد.
بلکه با مجموعهای از نهادها، برنامهها، شخصیتها و فعالیتهایی شناخته میشد که هدف مشترک آنها معرفی یک بدیل سیاسی برای آینده ایران بود.
شورا؛ پلی میان امروز و فردای ایران
اگر مقاومت فقط به مبارزه روزمره محدود میشد، ممکن بود در چشم افکار عمومی، صرفاً نیرویی معترض تلقی شود.
اما شورای ملی مقاومت کوشید نشان دهد که مبارزه تنها برای نفی حکومت نیست.
برای ساختن آینده نیز هست.
از این رو، شورا پلی میان امروز و فردای ایران شد.
میان مقاومت و انتقال قدرت.
میان اعتراض و برنامه.
میان نفی استبداد و ارائه جایگزین.
همین ویژگی بود که به مرور، جایگاه آن را در معادلات سیاسی مربوط به ایران تثبیت کرد.
پاسخ فصل
پرسش این فصل چنین بود:
چگونه مقاومت ایران از یک جنبش تحت سرکوب در داخل کشور، به بازیگری شناختهشده در عرصه بینالمللی تبدیل شد؟
پاسخ در یک جمله خلاصه نمیشود.
پرواز بزرگ، امکان این تحول را فراهم کرد.
اما آنچه این امکان را به واقعیت تبدیل ساخت، شکلگیری و گسترش شورای ملی مقاومت، فعالیت مستمر سیاسی و حقوق بشری، ارتباط با افکار عمومی جهان و ارائه یک آلترناتیو سیاسی بود.
اگر فصل پیش، داستان نجات مرکز هدایت مقاومت از محاصره بود، این فصل روایت گشودن جبههای تازه در نبرد برای مشروعیت، آزادی و آینده ایران است.
از این پس، مقاومت دیگر تنها در کوچهها و زندانهای ایران حضور نداشت.
در عرصه سیاست بینالملل نیز به واقعیتی تبدیل شده بود که حکومت ولایت فقیه ناگزیر بود آن را در محاسبات خود در نظر بگیرد.
فصل ششم
از دیپلماسی مقاومت تا تشکیل ارتش آزادیبخش
هنگامی که سیاست بهتنهایی پاسخگو نبود
ورود مقاومت ایران به عرصه بینالمللی، معادلهای را که حکومت ولایت فقیه پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ طراحی کرده بود، بههم زد.
حکومت تصور میکرد با بستن ستادها، سرکوب خیابانها، دستگیری گسترده هواداران و اعدام نیروهای سازمان، میتواند مقاومت را در محدودهای امنیتی محصور کند. پرواز بزرگ، تشکیل و تثبیت شورای ملی مقاومت و گسترش فعالیتهای سیاسی در اروپا، این محاسبه را شکست.
از آن پس، حکومت دیگر تنها با شبکههای مقاومت در داخل کشور روبهرو نبود؛ با نیرویی مواجه بود که میتوانست اعدامها، شکنجهها، جنگطلبی و سرکوب آزادیها را در برابر افکار عمومی جهان قرار دهد و همزمان خود را بهعنوان بدیلی سیاسی معرفی کند.
اما دیپلماسی، هر اندازه ضروری و مؤثر، بهتنهایی نمیتوانست پاسخ همه ضرورتهای آن دوران باشد.
در داخل ایران، ماشین سرکوب همچنان کار میکرد.
زندانها پر میشدند.
اعدامها ادامه داشتند.
شبکههای مقاومت زیر ضرب قرار میگرفتند.
و حکومت، با استفاده از جنگ ایران و عراق، فضای کشور را هرچه بیشتر نظامی و امنیتی میکرد.
از یک سو، مقاومت باید در عرصه سیاسی و بینالمللی مشروعیت و برنامه خود را معرفی میکرد؛ از سوی دیگر، لازم بود نیرویی در برابر دستگاه سرکوب و جنگطلبی حکومت شکل گیرد که بتواند راهبرد سرنگونی را از سطح اعلام سیاسی فراتر ببرد.
در همین نقطه، پرسشی تازه در برابر رهبری مقاومت قرار گرفت:
چگونه میتوان دیپلماسی، آلترناتیو سیاسی و نیروی عملی سرنگونی را در یک راهبرد واحد به یکدیگر پیوند داد؟
پاسخ به این پرسش، به تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران انجامید.
دیپلماسی؛ ابزاری برای صلح، نه جایگزین مقاومت
فعالیت بینالمللی مقاومت از ابتدا دو هدف اصلی داشت.
نخست، شکستن انحصار تبلیغاتی حکومت و رساندن صدای مردم و زندانیان سیاسی ایران به جهان.
دوم، معرفی راهحلی سیاسی برای آینده ایران.
اما مسئله جنگ نیز بهتدریج جایگاهی مرکزی پیدا کرد.
جنگ ایران و عراق که در شهریور ۱۳۵۹ با تهاجم ارتش عراق آغاز شده بود، پس از بازپسگیری خرمشهر در خرداد ۱۳۶۱ وارد مرحلهای متفاوت شد. از آن پس، امکان پایان دادن به جنگ و دستیابی به صلح وجود داشت؛ اما خمینی ادامه جنگ را برگزید.
ادامه جنگ، برای حکومت فقط مسئلهای نظامی یا مرزی نبود.
جنگ به ابزاری برای تثبیت قدرت تبدیل شده بود.
حکومت میتوانست به نام شرایط جنگی، اعتراضها را سرکوب کند، جامعه را نظامی سازد، نیروهای جوان را به جبهه بفرستد و هر مخالفتی را به خیانت در زمان جنگ نسبت دهد.
در داخل کشور، جنگ فضای تنفس سیاسی را از میان میبرد.
در خارج، حکومت میکوشید خود را قربانی تجاوز و مدافع تمامیت ارضی ایران معرفی کند، حتی در دورهای که نیروهایش وارد خاک عراق شده و شعار تصرف کربلا و قدس سر میدادند.
مقاومت ایران در برابر این سیاست، شعار صلح را مطرح کرد.
اما صلح در اینجا به معنای سازش با حکومت یا کنار گذاشتن مبارزه نبود. هدف آن بود که جنگ خارجی پایان یابد تا جنگ اصلی میان مردم ایران و استبداد حاکم، پشت خاکریزهای جنگ ایران و عراق پنهان نماند.
از این منظر، فعالیت دیپلماتیک مقاومت برای صلح، بخشی از راهبرد سرنگونی بود.
هرچه امکان ادامه جنگ محدودتر میشد، یکی از مهمترین ابزارهای حکومت برای سرکوب داخلی و بسیج اجباری جامعه نیز تضعیف میگردید.
طرح صلح؛ آزمون استقلال سیاسی
ارائه طرح صلح از سوی شورای ملی مقاومت، فقط موضعگیری علیه ادامه جنگ نبود. این اقدام باید نشان میداد که مقاومت، در برابر یکی از پیچیدهترین بحرانهای ملی، برنامهای مستقل دارد.
حکومت تلاش میکرد هر مخالفتی با ادامه جنگ را به حمایت از عراق یا تضعیف ایران نسبت دهد.
اما مقاومت استدلال میکرد که پس از عقبنشینی نیروهای عراقی از بخش عمده خاک ایران و بازپسگیری خرمشهر، ادامه جنگ دیگر دفاع از میهن نبود. جنگ به سیاستی برای حفظ حکومت، صدور بنیادگرایی و سرکوب جامعه تبدیل شده بود.
در این چارچوب، شورای ملی مقاومت بر صلحی عادلانه تأکید میکرد؛ صلحی که استقلال و تمامیت ارضی ایران را حفظ کند و در عین حال، به جنگی پایان دهد که هر روز جان و دارایی مردم دو کشور را میبلعید.
این موضع، مقاومت را در برابر آزمونی دشوار قرار میداد.
از یکسو باید با جنگطلبی خمینی مرزبندی میکرد.
از سوی دیگر، نباید اجازه میداد حکومت، مخالفت با جنگ را به مخالفت با ایران تبدیل کند.
به همین دلیل، در ادبیات مقاومت میان «میهن» و «حکومت» تفاوتی روشن گذاشته شد.
دفاع از ایران به معنای دفاع از سیاستهای خمینی نبود.
همانگونه که مخالفت با حکومت نیز به معنای چشمپوشی از استقلال و تمامیت ارضی کشور محسوب نمیشد.
این مرزبندی، بعدها در شکلگیری ارتش آزادیبخش اهمیت بنیادی یافت.
ارتشی که قرار بود نه ارتش یک دولت خارجی، بلکه نیرویی ایرانی با هدف پایان دادن به جنگ و سرنگونی استبداد مذهبی معرفی شود.
سالهای پاریس؛ گسترش سیاست و محدودیتهای آن
استقرار مرکز سیاسی مقاومت در پاریس، امکانات تازهای فراهم کرد.
کنفرانسهای مطبوعاتی برگزار شد.
اسناد نقض حقوق بشر منتشر گردید.
با احزاب، نمایندگان پارلمانها و شخصیتهای سیاسی گفتوگو شد.
شورای ملی مقاومت گسترش یافت و برنامههای آن برای آینده ایران بیشتر معرفی شد.
اما فعالیت در فرانسه محدودیتهایی نیز داشت.
مقاومت در کشوری فعالیت میکرد که سیاست خارجی و منافع دولتی خود را داشت. رابطه دولتهای اروپایی با تهران بر پایه حقوق بشر یا حمایت از آزادی مردم ایران تنظیم نمیشد؛ منافع اقتصادی، روابط دیپلماتیک، بحران گروگانها و مناسبات منطقهای نیز در تصمیمگیری آنان نقش داشت.
تا زمانی که حضور مقاومت با سیاستهای دولت میزبان تعارض جدی پیدا نمیکرد، امکان فعالیت وجود داشت. اما هرگاه حکومت ایران امتیازی برای محدود کردن مقاومت پیشنهاد میکرد یا مناسبات دولتها تغییر مییافت، فشارها افزایش پیدا میکرد.
این واقعیت، مسئلهای اساسی را آشکار ساخت:
مقاومت نمیتوانست آینده خود را فقط به تحمل یا حمایت دولتهای غربی وابسته کند.
دیپلماسی ضروری بود، اما نمیتوانست جای استقلال استراتژیک را بگیرد.
پناهگاه سیاسی، هر اندازه امن به نظر برسد، ممکن بود در نتیجه یک معامله دیپلماتیک به محیطی محدودکننده تبدیل شود.
بنابراین، مقاومت باید برای مرحلهای آماده میشد که فعالیت آن تنها به کنفرانس، بیانیه و دیدار سیاسی محدود نباشد.
سرکوب داخل و ضرورت بازسازی نیروی عملی
در داخل ایران، حکومت پس از ضربات گسترده سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ توانسته بود بخش بزرگی از شبکههای علنی و مخفی سازمان را زیر ضرب ببرد.
اعدام موسی خیابانی و اشرف رجوی و شمار زیادی از اعضای مرکزیت و کادرهای سازمان در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، یکی از سنگینترین ضربات این دوره بود.
در ماههای بعد نیز پایگاهها و شبکههای دیگری هدف قرار گرفتند.
این ضربات نشان داد که تداوم مقاومت تنها بر پایه ساختارهای پراکنده شهری، در برابر دستگاه اطلاعاتی و سرکوب متمرکز حکومت، با محدودیتهای جدی روبهرو است.
هستههای مقاومت میتوانستند عملیات انجام دهند و حضور سیاسی و اجتماعی سازمان را حفظ کنند، اما امکان ایجاد توازن پایدار با نیروهای نظامی و امنیتی حکومت را نداشتند.
در نتیجه، ضرورت ایجاد ساختاری تازه مطرح شد؛ ساختاری که بتواند:
نیروها را در مقیاسی بزرگتر سازمان دهد؛
آموزش نظامی منظم فراهم کند؛
از پراکندگی جلوگیری نماید؛
و مبارزه را از عملیات محدود و دفاعی به راهبردی برای درهم شکستن ماشین جنگ و سرکوب ارتقا دهد.
این تغییر، تصمیمی ساده نبود.
سازمان مجاهدین تا آن زمان تجربه مبارزه مخفی، مقاومت شهری و فعالیت سیاسی بینالمللی را داشت؛ اما تشکیل یک ارتش منظم، نیازمند تغییر در سازماندهی، آموزش، فرماندهی و نگاه استراتژیک بود.
عراق؛ انتخابی در دل جنگ
انتقال مرکز فعالیت نظامی مقاومت به عراق، یکی از بحثبرانگیزترین و تعیینکنندهترین تصمیمهای تاریخ سازمان بود.
حکومت ولایت فقیه از همان آغاز کوشید این تصمیم را به همکاری با دشمن خارجی تقلیل دهد.
اما برای فهم آن، باید شرایط تاریخی و استراتژیک زمان را در نظر گرفت.
جنگ ایران و عراق ادامه داشت.
خمینی صلح را رد کرده بود.
نیروهای حکومت در خاک عراق عملیات میکردند.
فضای داخل ایران بهشدت بسته بود.
فعالیت در فرانسه نیز هر روز بیشتر تحت تأثیر معاملات سیاسی دولتها قرار میگرفت.
در چنین شرایطی، مرز عراق تنها جغرافیایی بود که نیروی سازمانیافته مقاومت میتوانست در نزدیکی خاک ایران شکل بگیرد و مستقیماً با نیروهای نظامی حکومت روبهرو شود.
اما حضور در عراق خطری جدی داشت: مقاومت باید استقلال خود را از دولت عراق حفظ میکرد و اجازه نمیداد به بخشی از منازعه دو دولت تبدیل شود.
اگر این مرز از میان میرفت، ارتش آینده نمیتوانست خود را ارتش آزادیبخش یک ملت معرفی کند. به نیروی وابسته به جنگ دیگری تبدیل میشد و مشروعیت ملی خود را از دست میداد.
از اینرو، بنیان نظری این انتقال بر تفکیک دو جنگ قرار گرفت:
جنگ ایران و عراق، که مقاومت خواهان پایان آن بود؛
و جنگ مردم ایران با حکومت ولایت فقیه، که از نگاه مقاومت باید تا سرنگونی ادامه مییافت.
این تفکیک، اساس هویت ارتش آزادیبخش شد.
خروج از فرانسه؛ پایان یک مرحله
فشارهای سیاسی بر مقاومت در فرانسه بهتدریج افزایش یافت.
حکومت ایران، حضور مسعود رجوی و مرکز مقاومت در پاریس را مانعی جدی در برابر روابط خود با فرانسه میدید. همزمان، پرونده گروگانهای فرانسوی در لبنان و مذاکرات پنهان و آشکار میان دولتها، فضای فعالیت مقاومت را محدودتر کرد.
در نهایت، مسعود رجوی در خرداد ۱۳۶۵ فرانسه را ترک کرد و به عراق رفت.
این انتقال، همانند پرواز بزرگ ۷ مرداد ۱۳۶۰، فقط جابهجایی یک فرد یا مقر نبود.
مرکز ثقل استراتژی دوباره تغییر میکرد.
در سال ۱۳۶۰، انتقال از تهران به پاریس برای شکستن محاصره داخلی و تثبیت آلترناتیو سیاسی صورت گرفته بود.
در سال ۱۳۶۵، انتقال از پاریس به مرزهای ایران برای عبور از محدودیت دیپلماسی و شکل دادن به نیروی عملی سرنگونی انجام میشد.
در هر دو نقطه، شرایط مرحله قبلی به سقف خود رسیده بود.
فعالیت سیاسی و بینالمللی همچنان ادامه مییافت، اما دیگر قرار نبود تنها ستون راهبرد باشد.
از این پس، دیپلماسی باید با نیروی نظامی سازمانیافته پیوند میخورد.
تأسیس ارتش آزادیبخش ملی ایران
در ۳۰ خرداد ۱۳۶۶، تأسیس ارتش آزادیبخش ملی ایران اعلام شد.
انتخاب این تاریخ تصادفی نبود.
۳۰ خرداد یادآور روزی بود که حکومت راه فعالیت مسالمتآمیز را با گلوله بست و سرکوب سراسری مجاهدین و دیگر مخالفان را آغاز کرد.
شش سال بعد، در همان تاریخ، مقاومت اعلام میکرد که از مرحله دفاع پراکنده عبور کرده و نیرویی منظم برای سرنگونی حکومت تشکیل داده است.
ارتش آزادیبخش، از نظر سازمانی و استراتژیک، تحول بزرگی بود.
نیروهای پراکنده باید در یگانهای مشخص سازماندهی میشدند.
فرماندهی، آموزش، پشتیبانی، ارتباطات، بهداری و لجستیک باید شکل میگرفت.
افرادی که پیشتر در فعالیتهای سیاسی، اجتماعی یا مخفی حضور داشتند، باید برای کار جمعی در ساختاری نظامی آماده میشدند.
مهمتر از همه، ارتش باید هویت خود را روشن میکرد.
این ارتش برای تصرف خاک یا ادامه جنگ ایران و عراق تشکیل نشده بود. هدف اعلامشده آن، درهم شکستن ماشین جنگ و سرکوب حکومت و گشودن مسیر قیام و آزادی مردم ایران بود.
به همین دلیل، عنوان «ملی» در نام آن اهمیت داشت.
قرار بود این نیرو نه ارتش سازمان برای حفظ خود، بلکه بازوی مسلح مقاومت مردم ایران معرفی شود.
ارتش صلح در دل جنگ
در نگاه نخست، ممکن است تعبیر «ارتش صلح» متناقض به نظر برسد.
ارتش با سلاح و نبرد تعریف میشود؛ صلح با پایان دادن به جنگ.
اما مقاومت استدلال میکرد که در شرایط آن روز ایران، مانع اصلی صلح خود حکومت ولایت فقیه است. تا زمانی که خمینی ادامه جنگ را شرط بقای حکومت میدانست، درخواستهای سیاسی و دیپلماتیک بهتنهایی قادر به پایان دادن به آن نبودند.
بر این اساس، ارتش آزادیبخش باید با ضربه زدن به ماشین جنگی حکومت، هزینه ادامه جنگ را بالا ببرد و نشان دهد که نیرویی ایرانی در برابر جنگطلبی ایستاده است.
مهدی ابریشمچی بعدها در توصیف این مفهوم تأکید کرد که ارتش آزادیبخش، هم «ارتش صلح» و هم «ارتش آزادی» بود؛ زیرا از یک سو در پایان دادن به جنگ نقش ایفا میکرد و از سوی دیگر، هدف سرنگونی حکومت را دنبال مینمود.
این تعریف، برای تمایز ارتش آزادیبخش از ارتش عراق اهمیت داشت.
ارتش عراق برای منافع دولت عراق میجنگید.
ارتش آزادیبخش مدعی بود برای آزادی ایران و پایان دادن به جنگی میجنگد که حکومت آن را به مردم دو کشور تحمیل کرده است.
درستی این ادعا باید نه با شعار، بلکه با عملکرد عملی ارتش سنجیده میشد.
ارتش؛ پاسخ به پراکندگی
یکی از مهمترین کارکردهای تشکیل ارتش آزادیبخش، پایان دادن به پراکندگی نیروهای مقاومت بود.
پس از سالها سرکوب، مهاجرت و جابهجایی، نیروهای سازمان در کشورهای مختلف و در واحدهای متفاوت پراکنده بودند.
بخشی از آنان در فعالیتهای سیاسی و تبلیغی شرکت داشتند.
بخشی تجربه زندان و مقاومت شهری داشتند.
بخشی از هواداران نیز از ایران یا کشورهای دیگر به صفوف سازمان میپیوستند.
ارتش، این نیروها را در ساختاری مشترک گرد آورد.
در این ساختار، پیشینه اجتماعی و جایگاه پیشین فرد نباید تعیینکننده میبود. معیار، پذیرش مسئولیت، انضباط، آموزش و آمادگی برای پرداخت بها بود.
این تحول فقط نظامی نبود.
تشکیل ارتش نوعی بازسازی اجتماعی و تشکیلاتی نیز محسوب میشد. افراد باید از زندگی فردی، پراکندگی و شیوههای پیشین فعالیت عبور میکردند و وارد مناسباتی میشدند که در آن، موفقیت هر فرد به عملکرد جمع وابسته بود.
در این مرحله، سازمان مجاهدین بیش از پیش از شکل یک سازمان سیاسی کلاسیک فاصله گرفت و به ساختاری تبدیل شد که سیاست، تشکیلات و نیروی نظامی را در یک راهبرد واحد به هم پیوند میداد.
حضور زنان؛ تغییری فراتر از سازمان نظامی
تشکیل ارتش آزادیبخش، زمینه حضور گسترده و سازمانیافته زنان در مسئولیتهای نظامی و فرماندهی را نیز فراهم کرد.
زنان پیش از آن در مبارزه سیاسی، مقاومت شهری، زندان و تشکیلات سازمان نقش داشتند؛ اما ارتش، عرصهای تازه بود که در جامعه سنتی و مردسالار ایران معمولاً حوزهای مردانه تلقی میشد.
ورود زنان به یگانهای رزمی و سپس مسئولیتهای فرماندهی، تنها اقدامی نمادین نبود. این تحول با روندی درونی در سازمان پیوند داشت که به بازنگری در مناسبات جنسیتی و نقش زنان منجر میشد.
در عملیاتهای بعدی، زنان نه در حاشیه، بلکه در صفوف عملیاتی و فرماندهی حضور یافتند. روایتهای مرتبط با عملیات فروغ جاویدان نیز حضور گسترده زنان و نمونههایی مانند طاهره طلوع را برجسته کردهاند.
این حضور نشان میداد که ارتش آزادیبخش تنها ساختاری برای تمرکز سلاح و نیرو نبود؛ قرار بود تصویری از جامعه و مناسبات متفاوتی را نیز در درون خود تجربه کند.
رهبری و تبدیل یک امکان به ساختار
ایجاد ارتش آزادیبخش تنها با فراهم شدن خاک، تجهیزات و نیروی انسانی ممکن نبود.
نیازمند تصمیمی بود که همه سرمایه سیاسی و تشکیلاتی مقاومت را وارد مرحلهای تازه کند.
این تصمیم خطرهای فراوان داشت.
اگر ارتش شکل نمیگرفت یا در نخستین عملیاتها از هم میپاشید، اعتبار سازمان و شورای ملی مقاومت آسیب میدید.
اگر به نیرویی وابسته به دولت عراق تبدیل میشد، استقلال مقاومت زیر سؤال میرفت.
اگر نتوانست نیروهای پراکنده را در ساختاری منظم گرد آورد، هزینه انتقال از اروپا به مرزهای ایران بینتیجه میماند.
مسعود رجوی در این مرحله مسئولیت طراحی و هدایت راهبردی را بر عهده گرفت که باید سه عنصر را همزمان حفظ میکرد:
استقلال سیاسی شورا؛
هویت ایرانی ارتش؛
و ارتباط آن با هدف سرنگونی.
اهمیت رهبری در اینجا، فقط فرماندهی نظامی نبود. مسئله تبدیل یک ضرورت سیاسی به سازمانی واقعی بود.
ایده ارتش آزادیبخش زمانی ارزش تاریخی پیدا میکرد که بتواند در میدان عمل نشان دهد نیرویی منظم، متحرک و دارای قدرت ابتکار است.
نخستین عملیاتها؛ آزمون موجودیت
ارتش آزادیبخش نمیتوانست فقط با اعلام تأسیس، جایگاه خود را تثبیت کند.
باید وارد میدان میشد.
عملیاتهای نخستین، از این جهت اهمیت داشتند که توان سازماندهی، فرماندهی و تحرک یگانها را آزمایش میکردند.
هر عملیات فرصتی بود برای شناخت ضعفها، افزایش هماهنگی و تبدیل نیروهایی با تجربههای متفاوت به ارتشی منظمتر.
در آغاز، عملیاتها محدودتر بودند.
اما با گذشت زمان، دامنه و جسارت آنها افزایش یافت.
ارتش باید نشان میداد که میتواند نه فقط از خود دفاع کند، بلکه ابتکار عمل را در نقاطی از جبهه در دست بگیرد، مواضع نیروهای حکومت را هدف قرار دهد، اسیر بگیرد و سالم به پایگاههای خود بازگردد.
هر موفقیت، دو پیام داشت:
به نیروهای مقاومت نشان میداد که راهبرد تازه قابلیت پیشروی دارد؛
و به حکومت هشدار میداد که نیرویی سازمانیافته در مرزهای ایران شکل گرفته است.
از عملیات محدود تا فتح مهران
نقطه اوج مرحله نخست فعالیت ارتش آزادیبخش، عملیات چلچراغ و تصرف مهران در خرداد ۱۳۶۷ بود.
تا پیش از آن، حکومت میتوانست عملیاتهای ارتش آزادیبخش را حملاتی محدود و فاقد تأثیر استراتژیک معرفی کند.
اما تصرف یک شهر و درهم شکستن یگانهای حکومتی، این تصویر را تغییر داد.
عملیات مهران نشان داد که ارتش آزادیبخش قادر است در مقیاسی بزرگتر عمل کند، خطوط دفاعی را بشکند و نیروی قابلتوجهی را وارد میدان سازد.
شعار «امروز مهران، فردا تهران» از همینجا برخاست.
این شعار فقط بیان هیجان پس از یک پیروزی نبود؛ خلاصه استراتژیای بود که ارتش آزادیبخش برای خود تعریف کرده بود: حرکت از نبردهای مرزی به سوی گشودن مسیر سرنگونی در داخل کشور.
مقامات حکومت بعدها نیز به تأثیر عملیات مهران و ارتباط آن با تصمیمهای بعدی اعتراف کردند. در روایت احمدیمقدم از وقایع فروغ جاویدان نیز به عملیات مهران و سرعت پیشروی ستونهای ارتش آزادیبخش اشاره شده است.
مهران، توازن روانی جنگ را تغییر داد.
حکومتی که سالها خود را نیروی مهاجم و مسلط معرفی کرده بود، اکنون با ارتشی ایرانی روبهرو شده بود که میتوانست مواضع آن را درهم بشکند و به داخل خاک ایران وارد شود.
ارتش آزادیبخش و جام زهر آتشبس
پس از فتح مهران، فشار نظامی و روانی بر حکومت افزایش یافت.
خمینی سالها صلح را رد کرده و پذیرش آتشبس را خیانت معرفی کرده بود. شعارهای حکومت بر ادامه جنگ تا رسیدن به کربلا و قدس تأکید داشت.
اما وضعیت جبههها تغییر کرده بود.
نیروهای عراق ابتکار عمل را بازپس گرفته بودند.
ارتش آزادیبخش نیز ضربات مستقلی بر نیروهای حکومت وارد میکرد.
اقتصاد و جامعه ایران از ادامه جنگ فرسوده شده بودند.
توان بسیج حکومت کاهش یافته و نارضایتی در داخل افزایش پیدا کرده بود.
در چنین شرایطی، خمینی در ۲۷ تیر ۱۳۶۷ قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفت؛ تصمیمی که خود او آن را به نوشیدن «جام زهر» تشبیه کرد.
مقاومت، عملیاتهای ارتش آزادیبخش و بهویژه فتح مهران را یکی از عوامل مؤثر در تحمیل این عقبنشینی میدانست.
از این منظر، ارتش آزادیبخش توانسته بود نخستین هدف بزرگ خود بهعنوان «ارتش صلح» را محقق کند: کمک به شکستن سیاست جنگطلبی حکومت و وادار کردن آن به پذیرش آتشبس.
اما پذیرش قطعنامه، پرسشی تازه ایجاد کرد.
اگر جنگ ایران و عراق پایان مییافت، آیا مأموریت ارتش آزادیبخش نیز پایان یافته بود؟
یا درست در همین لحظه، ماهیت مستقل و هدف اصلی آن باید به آزمون گذاشته میشد؟
زائده جنگ یا نیروی مستقل سرنگونی؟
از نخستین روزهای تشکیل ارتش آزادیبخش، حکومت ادعا میکرد که این نیرو محصول جنگ ایران و عراق است و با پایان جنگ از میان خواهد رفت.
پذیرش قطعنامه ۵۹۸، امکان آزمودن این ادعا را فراهم کرد.
اگر ارتش آزادیبخش تنها به دلیل جنگ و حمایت عراق شکل گرفته بود، با پایان یافتن جنگ باید فعالیت آن نیز متوقف میشد.
اما رهبری مقاومت تحلیل دیگری داشت.
از نگاه آن، جنگ ایران و عراق تنها یکی از شرایطی بود که امکان شکلگیری ارتش را فراهم کرده بود؛ علت وجودی آن، استبداد ولایت فقیه و ضرورت سرنگونی بود.
پایان جنگ خارجی، پایان جنگ مردم ایران با حکومت نبود.
برعکس، حکومت میتوانست با پذیرش آتشبس، خود را از بحران نظامی نجات دهد، نیروهایش را به داخل بازگرداند و سرکوب مقاومت را تشدید کند.
در چنین شرایطی، ارتش آزادیبخش با انتخابی تاریخی روبهرو شد.
میتوانست پایان جنگ را پایان مرحله نظامی خود بداند و به فعالیتهای سیاسی بازگردد.
یا میتوانست در همان لحظهای که حکومت تصور میکرد خطر اصلی را پشت سر گذاشته است، عملیات بزرگتری را برای سرنگونی آغاز کند.
انتخاب دوم، به عملیات فروغ جاویدان انجامید.
در روایتهای سازمان، تأکید شده است که بزرگترین عملیات ارتش آزادیبخش پس از پذیرش آتشبس انجام شد و همین امر نشان داد که این ارتش «زائده جنگ» نبود.
تحول استراتژیک در یک دهه
اگر مسیر طیشده از پرواز بزرگ تا تشکیل ارتش آزادیبخش را کنار هم بگذاریم، با مجموعهای از واکنشهای پراکنده روبهرو نیستیم.
یک روند استراتژیک شکل گرفته بود.
در ۱۳۶۰، رهبری مقاومت از محاصره داخل خارج شد تا آلترناتیو سیاسی را تثبیت کند.
در سالهای بعد، شورای ملی مقاومت فعالیت بینالمللی و طرح صلح را گسترش داد.
وقتی محدودیتهای فعالیت صرفاً دیپلماتیک آشکار شد، مرکز ثقل به مرزهای ایران منتقل گردید.
در ۱۳۶۶، ارتش آزادیبخش تشکیل شد.
در ۱۳۶۷، این ارتش توانست مهران را تصرف کند و حکومت را با خطری جدی روبهرو سازد.
هر مرحله، پاسخ به سقف مرحله پیشین بود.
دیپلماسی بدون نیروی عملی نمیتوانست حکومت را سرنگون کند.
نیروی نظامی بدون آلترناتیو سیاسی، میتوانست به شورشی فاقد چشمانداز آینده تبدیل شود.
و هر دو بدون سازمان و رهبری منسجم، در برابر فشارهای داخلی و بینالمللی پراکنده میشدند.
ویژگی راهبرد مقاومت، در پیوند دادن این سه عنصر بود:
آلترناتیو سیاسی، مشروعیت بینالمللی و نیروی سازمانیافته سرنگونی.
پاسخ فصل
پرسش این فصل آن بود:
چگونه مقاومت از فعالیت سیاسی و دیپلماتیک به تشکیل ارتش آزادیبخش رسید؟
این تحول نتیجه کنار گذاشتن دیپلماسی نبود.
نتیجه شناخت محدودیتهای آن بود.
مقاومت دریافته بود که افشای حکومت، کسب حمایت بینالمللی و ارائه برنامهای برای آینده ضروری است؛ اما حکومتی که بر سپاه، زندان، جنگ و اعدام تکیه دارد، تنها با محکومیت سیاسی از قدرت کنار نمیرود.
از همین رو، ارتش آزادیبخش بهعنوان بازوی عملی راهبرد سرنگونی شکل گرفت.
این ارتش میخواست همزمان سه واقعیت را اثبات کند:
صلح با پایان دادن به جنگطلبی حکومت ممکن است؛
مقاومت ایران دارای نیروی سازمانیافته و مستقل است؛
و پایان جنگ ایران و عراق، پایان مبارزه برای آزادی ایران نیست.
در فاصله پرواز بزرگ تا تشکیل ارتش آزادیبخش، مقاومت از محاصره داخلی به عرصه بینالمللی رفت و از آنجا دوباره، با ساختاری تازه، به مرزهای ایران بازگشت.
نه برای بازگشت به مرحله گذشته، بلکه برای ورود به مرحلهای که همه دستاوردهای سیاسی، تشکیلاتی و نظامی پیشین را در یک تصمیم سرنوشتساز جمع میکرد.
این مرحله، نامی داشت:
فروغ جاویدان.
فصل هفتم
از مهران تا فروغ جاویدان
پیروزیای که معادله را تغییر داد
در خرداد ۱۳۶۷، تصرف مهران بهدست ارتش آزادیبخش ملی ایران تنها یک موفقیت نظامی در امتداد رشتهای از عملیات مرزی نبود. این عملیات، تصویری را که حکومت ولایت فقیه از مقاومت و توان نظامی آن ساخته بود، درهم شکست.
تا پیش از آن، دستگاه تبلیغاتی حکومت میکوشید ارتش آزادیبخش را نیرویی محدود، فاقد توان تصرف و نگهداری مواضع و وابسته به ادامه جنگ ایران و عراق نشان دهد. عملیات چلچراغ و تصرف مهران، این ادعا را در میدان عمل با پرسشی جدی روبهرو کرد.
ارتش آزادیبخش توانسته بود خطوط دفاعی حکومت را بشکند، وارد یک شهر مهم مرزی شود، مراکز نظامی را در اختیار بگیرد، شمار قابلتوجهی از نیروهای حکومت را اسیر کند و حجم بزرگی از تجهیزات نظامی را به غنیمت بگیرد. این عملیات نشان داد نیرویی که یک سال پیش اعلام موجودیت کرده بود، از مرحله عملیات محدود عبور کرده و به سازمانی با قابلیت طراحی، فرماندهی و اجرای نبردی گستردهتر تبدیل شده است.
پیام مهران روشن بود:
ارتش آزادیبخش دیگر فقط نیرویی برای ضربه زدن و عقبنشینی نبود. میتوانست خطوط را درهم بشکند، شهر تصرف کند و ابتکار عمل را برای مدتی از نیروهای حکومت بگیرد.
شعار «امروز مهران، فردا تهران» نیز از همین تجربه برخاست. این شعار بیش از آنکه پیشبینی یک زمانبندی نظامی باشد، بیان فشرده یک راهبرد بود: ارتش آزادیبخش، مهران را مقصد نهایی نمیدانست؛ آن را گامی در مسیر انتقال نبرد از مرز به عمق ایران تلقی میکرد.
حکومت نیز اهمیت این تحول را فهمید. بعدها حتی فرماندهان آن اذعان کردند که عملیات مهران، تصور حرکت بعدی ارتش آزادیبخش به سوی تهران را در ذهن آنان جدی کرده بود. در روایت احمدیم
پیام مهران روشن بود: ارتش آزادیبخش دیگر فقط نیرویی برای ضربه زدن و عقبنشینی نبود. میتوانست خطوط را درهم بشکند، شهر تصرف کند و ابتکار عمل را برای مدتی از نیروهای حکومت بگیرد. شعار «امروز مهران، فردا تهران» نیز از همین تجربه برخاست. این شعار بیش از آنکه پیشبینی یک زمانبندی نظامی باشد، بیان فشرده یک راهبرد بود: ارتش آزادیبخش، مهران را مقصد نهایی نمیدانست؛ آن را گامی در مسیر انتقال نبرد از مرز به عمق ایران تلقی میکرد. حکومت نیز اهمیت این تحول را فهمید. بعدها حتی فرماندهان آن اذعان کردند که عملیات مهران، تصور حرکت بعدی ارتش آزادیبخش به سوی تهران را در ذهن آنان جدی کرده بود. در روایت احمدیم بحث شما .نوشتن متوقف شد
درست است، جمله ناتمام مانده بود. ادامه فصل را بدون وقفه و در همان سبک ادامه میدهم.
حکومت نیز اهمیت این تحول را فهمید. بعدها حتی فرماندهان آن اذعان کردند که عملیات مهران، احتمال حرکت بعدی ارتش آزادیبخش به سوی عمق ایران را به یک نگرانی جدی در محاسبات نظامی آنان تبدیل کرده بود.
اما درست در همین نقطه، حادثهای رخ داد که همه معادلات را دگرگون کرد.
جام زهر؛ تغییری که همه را غافلگیر کرد
در ۲۷ تیر ۱۳۶۷، آیتالله خمینی ناگهان قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را پذیرفت.
همان رهبری که سالها شعار «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از عالم» و «راه قدس از کربلا میگذرد» را تکرار میکرد و هر سخن از صلح را نشانه ضعف و سازش میدانست، این بار پذیرش آتشبس را به «نوشیدن جام زهر» تشبیه کرد.
این تغییر، تنها یک تصمیم نظامی یا دیپلماتیک نبود.
در واقع، ستون اصلی استراتژی حکومت فرو ریخته بود.
جنگ برای حکومت ولایت فقیه فقط رویارویی با عراق نبود؛ ابزاری برای حفظ انسجام داخلی، سرکوب مخالفان، بسیج نیروها، توجیه فضای امنیتی و جلوگیری از انفجار تضادهای اجتماعی بود.
اکنون این ابزار در حال از دست رفتن بود.
برای مقاومت نیز این تحول پرسشهای تازهای ایجاد کرد.
اگر جنگ پایان مییافت، آیا حکومت فرصت پیدا نمیکرد همه نیروهای خود را از جبههها به داخل کشور منتقل کند و سرکوبی بهمراتب گستردهتر از سالهای ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ را آغاز نماید؟
آیا ارتش آزادیبخش باید منتظر میماند تا حکومت، پس از رهایی از جنگ، با همه توان متوجه نابودی آن شود؟
یا اینکه درست در فاصلهای که حکومت هنوز در شوک پذیرش آتشبس قرار داشت، باید ابتکار عمل را به دست میگرفت؟
این پرسش، اساس بحثهای استراتژیکی شد که به عملیات فروغ جاویدان انجامید.
فرصت تاریخی یا آخرین فرصت؟
در تحلیل رهبری مقاومت، پذیرش قطعنامه فقط پایان یک جنگ نبود.
آغاز یک وضعیت کاملاً جدید بود.
از یک سو، روحیه بخش مهمی از نیروهای حکومت بر اثر عقبنشینی از شعارهای چندساله آسیب دیده بود.
از سوی دیگر، بخش مهمی از یگانهای نظامی هنوز در حال جابهجایی، سازماندهی مجدد و تطبیق با شرایط پس از آتشبس بودند.
در داخل کشور نیز جامعهای وجود داشت که هشت سال جنگ، صدها هزار کشته و مجروح، بحران اقتصادی و محدودیتهای گسترده سیاسی را تحمل کرده بود.
در چنین شرایطی، رهبری مقاومت به این جمعبندی رسید که پنجرهای تاریخی، هرچند بسیار کوتاه، گشوده شده است.
پنجرهای که ممکن بود تنها چند روز یا چند هفته دوام داشته باشد.
اگر از دست میرفت، حکومت با فراغت از جنگ، همه امکانات خود را برای نابودی ارتش آزادیبخش و سرکوب هرگونه مقاومت متمرکز میکرد.
از این منظر، مسئله فقط انجام یک عملیات نظامی نبود.
بحث بر سر استفاده از فرصتی بود که شاید دیگر هرگز تکرار نمیشد.
تصمیمی که سرنوشت یک مرحله را تعیین کرد
در نشستهای فرماندهی، دیگر بحث بر سر انجام یا عدم انجام یک عملیات معمولی نبود.
سؤال این بود:
آیا ارتش آزادیبخش باید در جایگاه یک نیروی مرزی باقی بماند و به عملیاتهای محدود ادامه دهد؟
یا اینکه فلسفه وجودی خود را به آزمایش بگذارد و نشان دهد برای تحقق هدفی که از نخستین روز تأسیس اعلام کرده بود، آماده پرداخت هر بهایی است؟
پاسخ، عملیاتی بود که نام آن «فروغ جاویدان» گذاشته شد.
این نام، تنها عنوان یک عملیات نظامی نبود.
بیانگر این باور بود که سرنوشت یک جنبش، فقط با پیروزی یا شکست در یک نبرد سنجیده نمیشود؛ بلکه با تأثیری که بر روند تاریخ میگذارد، معنا پیدا میکند.
از همینجا، ارتش آزادیبخش وارد بزرگترین و سرنوشتسازترین عملیات تاریخ خود شد؛ عملیاتی که نه فقط آینده ارتش آزادیبخش، بلکه مسیر بعدی مقاومت ایران را نیز برای دهههای بعد تحت تأثیر قرار داد.
فصل هشتم
فروغ جاویدان؛ یک نبرد نظامی یا یک تحول استراتژیک؟
مقدمه
در تاریخ جنگها، عملیاتهای بسیاری انجام شدهاند که از نظر نظامی موفق یا ناموفق بودهاند، اما تنها تعداد اندکی از آنها از مرز یک عملیات نظامی عبور کرده و به پدیدهای تاریخی تبدیل شدهاند.
دلیل این تفاوت چیست؟
زیرا ارزش تاریخی یک نبرد، تنها با تعداد کیلومترهای پیشروی، تعداد کشتهها یا نتیجه نهایی آن سنجیده نمیشود.
گاهی یک نبرد، معادلات سیاسی یک کشور را تغییر میدهد.
گاهی اندیشه یک نسل را دگرگون میکند.
و گاهی حتی شکست نظامی، آغاز پیروزی تاریخی میشود.
فروغ جاویدان از همین دست رویدادهاست.
بیش از سه دهه است که درباره آن نوشته میشود.
طرفداران مقاومت آن را نقطه اوج ارتش آزادیبخش میدانند.
حکومت ایران آن را «مرصاد» مینامد و از آن بهعنوان بزرگترین شکست مجاهدین یاد میکند.
اما اگر فروغ فقط یک پیروزی یا شکست نظامی بود، چرا هنوز پس از دههها درباره آن کتاب نوشته میشود؟
چرا هنوز فرماندهان حکومت از آن سخن میگویند؟
چرا هنوز در ادبیات مقاومت، جایگاهی استثنایی دارد؟
پاسخ این پرسش، موضوع این فصل است.
جنگها چگونه قضاوت میشوند؟
تاریخ نظامی نشان میدهد که نتیجه یک عملیات، همیشه معیار نهایی قضاوت نیست.
ناپلئون در واترلو شکست خورد.
اما اندیشه و اصلاحات او اروپا را برای دههها تحت تأثیر قرار داد.
قیام ورشو در سال ۱۹۴۴ سرکوب شد.
اما به یکی از نمادهای مقاومت مردم لهستان تبدیل گردید.
قیام مجارستان در ۱۹۵۶ شکست خورد.
بهار پراگ در ۱۹۶۸ شکست خورد.
جنبش همبستگی لهستان سالها سرکوب شد.
اما هر یک، روند تاریخ را تغییر دادند.
بنابراین، میان نتیجه نظامی و اثر تاریخی تفاوت وجود دارد.
اگر این اصل را بپذیریم، فروغ جاویدان نیز باید در هر دو سطح بررسی شود.
نگاه حکومت؛ پایان مجاهدین؟
از نخستین ساعات پایان عملیات، دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی کوشید یک روایت مشخص را تثبیت کند.
این روایت بسیار ساده بود.
«مجاهدین نابود شدند.»
اما اگر واقعاً چنین بود، چند پرسش اساسی باقی میماند.
چرا پس از فروغ، بزرگترین موج اعدام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ آغاز شد؟
چرا هزاران زندانی که سالها در زندان بودند، ناگهان به پای چوبههای دار برده شدند؟
اگر خطر پایان یافته بود، این همه شتاب برای کشتار چه ضرورتی داشت؟
چرا سپاه و وزارت اطلاعات در سالهای بعد، همچنان بزرگترین بخش توان اطلاعاتی خود را صرف مقابله با مجاهدین کردند؟
چرا دهها فیلم، سریال، کتاب، نمایشگاه، برنامه تلویزیونی و هزاران ساعت تبلیغات علیه آنان تولید شد؟
اگر فروغ پایان مجاهدین بود، این حجم از تبلیغات برای چه بود؟
تاریخ معمولاً درباره دشمنان شکستخورده، این اندازه انرژی صرف نمیکند.
نگاه مقاومت؛ پایان یک عملیات، آغاز یک مرحله
در سوی دیگر، مقاومت نیز فروغ را صرفاً با معیار پیشروی نظامی ارزیابی نکرد.
تحلیل رهبری مقاومت این بود که فروغ، هرچند به هدف نهایی خود نرسید، اما چند واقعیت تاریخی را تثبیت کرد.
نخست آنکه ارتش آزادیبخش ثابت کرد توان انجام عملیاتی در مقیاس یک ارتش کلاسیک را دارد.
دوم آنکه حکومت مجبور شد تقریباً همه ظرفیت نظامی خود را برای مقابله با آن بسیج کند.
سوم آنکه پذیرش آتشبس، برخلاف تصور حکومت، پایان تهدید مقاومت نبود.
و چهارم آنکه پس از فروغ، نبرد میان حکومت و مقاومت وارد مرحلهای تازه شد.
از این منظر، فروغ پایان یک عملیات بود، اما پایان یک استراتژی نبود.
قتلعام ۱۳۶۷؛ بزرگترین سند اهمیت فروغ
شاید مهمترین سند تاریخی درباره اهمیت فروغ، نه در میدان نبرد، بلکه در زندانهای جمهوری اسلامی نوشته شد.
چند روز پس از پایان عملیات، هیئتهای مرگ تشکیل شدند.
هزاران زندانی سیاسی که بسیاری از آنان سالها دوران محکومیت خود را میگذراندند، دوباره مورد بازجویی قرار گرفتند.
پرسش اصلی، درباره گذشته آنان نبود.
درباره امروز آنان بود.
آیا همچنان بر مواضع خود ایستادهاند؟
پاسخ مثبت، برای بسیاری، حکم اعدام بود.
اگر حکومت فروغ را پایان مجاهدین میدانست، این قتلعام چه توجیهی داشت؟
واقعیت آن است که حکومت، بیش از هر زمان دیگری، از استمرار این اندیشه بیم داشت.
در واقع، پاسخ حکومت به فروغ، نه فقط در چهارزبر، بلکه در قتلعام زندانها نیز داده شد.
این دو رویداد را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد.
اعترافهای طرف مقابل
در سالهای بعد، بسیاری از فرماندهان سپاه، از محسن رضایی تا علی شمخانی، رحیم صفوی، احمدیمقدم و دیگران، در خاطرات و مصاحبههای خود بارها به فروغ بازگشتند.
آنچه این روایتها را ارزشمند میکند، نه موافقت آنان با مقاومت، بلکه اعتراف به اهمیت عملیات است.
تقریباً همه آنان بر چند نکته مشترک تأکید دارند.
غافلگیری اولیه.
سرعت پیشروی ستونهای ارتش آزادیبخش.
بحران در فرماندهی اولیه سپاه.
لزوم انتقال فوری یگانها از جبهه جنوب.
استفاده گسترده از هوانیروز.
و بسیج همه امکانات موجود.
این اعترافها نشان میدهد که حکومت، فروغ را هرگز یک عملیات عادی تلقی نکرد.
چرا فروغ هنوز زنده است؟
اگر فروغ فقط یک نبرد نظامی بود، باید با پایان آن، در کتابهای تاریخ نظامی باقی میماند.
اما چنین نشد.
امروز نیز موافقان و مخالفان مقاومت درباره آن مینویسند.
دانشجویان تاریخ آن را مطالعه میکنند.
فرماندهان سپاه درباره آن سخن میگویند.
و مقاومت، آن را بخشی از هویت تاریخی خود میداند.
این استمرار، نشان میدهد که فروغ از سطح یک عملیات عبور کرده است.
فروغ؛ نقطه پایان یا نقطه آغاز؟
شاید مهمترین اشتباه در تحلیل فروغ، آن باشد که آن را فقط با روزهای سوم تا پنجم مرداد ۱۳۶۷ بسنجیم.
فروغ، در واقع پایان روندی بود که از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ آغاز شده بود.
و آغاز روندی شد که از قتلعام ۱۳۶۷، اشرف، لیبرتی، اشرف ۳، کانونهای شورشی و نسل جدید مقاومت عبور کرد.
به همین دلیل، فروغ را باید حلقه اتصال دو دوره دانست.
دوره نخست، مقاومت برای بقا.
و دوره دوم، مقاومت برای استمرار تاریخی.
پاسخ فصل
پرسش این فصل چنین بود:
آیا فروغ جاویدان فقط یک نبرد نظامی بود؟
پاسخ این کتاب منفی است.
اگر معیار قضاوت تنها نتیجه نظامی باشد، بخش مهمی از حقیقت نادیده گرفته میشود.
اما اگر تأثیرات سیاسی، اجتماعی، تشکیلاتی، روانی و تاریخی آن نیز در نظر گرفته شود، فروغ جاویدان به رویدادی تبدیل میشود که فراتر از یک عملیات نظامی قرار میگیرد.
از یک سو، توان و ظرفیت ارتش آزادیبخش را در بزرگترین مقیاس خود به نمایش گذاشت.
از سوی دیگر، حکومت را به واکنشهایی واداشت که مهمترین آنها قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ بود.
و در نهایت، نشان داد که نبرد میان حکومت ولایت فقیه و سازمان مجاهدین خلق، صرفاً نزاعی نظامی بر سر یک جاده یا یک شهر نبود؛ رویارویی دو راهبرد، دو برداشت از آینده ایران و دو اراده بود که هر یک خود را نماینده آینده کشور میدانست.
به همین دلیل، فروغ جاویدان را باید نه فقط در نقشههای نظامی، بلکه در تاریخ سیاسی معاصر ایران مطالعه کرد.
اسناد، روایتها و بازتابهای طرف مقابل؛ وقتی دشمن نیز ابعاد عملیات را ثبت میکند
برای سنجش اهمیت فروغ جاویدان، تنها رجوع به روایتهای مجاهدین کافی نیست. هر روایت درونسازمانی، هر اندازه صادقانه و پرجزئیات باشد، از زاویه تجربه نیروهایی نوشته میشود که خود در عملیات حضور داشتهاند. وزن تاریخی این فصل زمانی بیشتر میشود که اسناد و گفتههای طرف مقابل نیز کنار آن قرار گیرد.
اهمیت این منابع در آن نیست که حکومت ناگهان روایت مقاومت را تأیید کرده باشد. برعکس، این اسناد با زبان تحقیرآمیز، امنیتی و تبلیغاتی نوشته شدهاند. اما درست در میان همین زبان خصمانه، اطلاعاتی دیده میشود که شدت غافلگیری، دامنه پیشروی، نگرانی از جذب نیرو، اهمیت سیاسی عملیات و استمرار هراس حکومت از نام فروغ جاویدان را آشکار میکند.
گزارش محرمانه؛ نگرانی فقط از یک ستون نظامی نبود
یکی از مهمترین اسناد، گزارشی است که فرماندهی کمیتههای حکومت حدود دو ماه پس از عملیات برای مقامات بالاتر تهیه کرد. عنوان انتخابشده برای آن، خود معنادار بود: «خطر بزرگ».
این گزارش فقط به بررسی خطوط جبهه یا تعداد تجهیزات نمیپردازد. بخش مهمی از نگرانی نویسندگان آن، به توان سازمان در حفظ هواداران، جذب نیروهای تازه، پیوند دوباره زندانیان آزادشده و جلب سربازان فراری و دانشجویان مربوط میشود.
به بیان دیگر، نهاد امنیتی حکومت پس از پایان نبرد، مسئله را تمامشده نمیدید. نگرانی اصلیاش این بود که عملیات نظامی میتواند با یک موج اجتماعی و تشکیلاتی پیوند بخورد.
گزارش اذعان میکند که تبلیغات روانی حکومت بر بخشی از هواداران قدیمی اثر مطلوب نگذاشته و «امکان گسستن» پیوند آنان با سازمان، از دید تهیهکنندگان گزارش، بسیار دشوار بوده است. همین سند به تشکیل ارتش آزادیبخش، جذب نیرو از داخل و خارج کشور و نقش فعالیتهای شورای ملی مقاومت در اروپا و آمریکا اشاره میکند. حتی حضور و جذب گسترده زنان را نیز بهعنوان یکی از مسائل نگرانکننده بررسی میکند.
ارزش این سند در آن است که تصویر عملیات را از جاده اسلامآباد و چهارزبر فراتر میبرد. حکومت با یک ستون زرهی صرف روبهرو نشده بود؛ با سازمانی مواجه بود که از دید نهادهای امنیتی آن، توانسته بود پس از سالها سرکوب، همچنان نیرو جذب کند، هواداران را حفظ کند و یک ساختار نظامی تازه بسازد.
اگر فروغ صرفاً یک حمله نظامی شکستخورده بود، چرا گزارش محرمانه پس از آن، به جای اعلام پایان خطر، درباره عضوگیری، زنان، زندانیان آزادشده، سربازان فراری و ارتباط تشکیلاتی هشدار میداد؟
پاسخ روشن است: طرف مقابل نیز خطر را فقط در تانک و ستون نمیدید؛ در استمرار سازمان و امکان بازتولید نیروی انسانی آن میدید.
روایت احمدیمقدم؛ غافلگیری، سرعت و ازهمگسیختگی اولیه
روایت احمدیمقدم، یکی دیگر از اسناد مهم طرف مقابل است. اهمیت گفته او در این است که از درون ساختار حکومتی و درباره ساعات نخست پیشروی سخن میگوید.
او توضیح میدهد که فرماندهان ابتدا باور نمیکردند ستون ارتش آزادیبخش با آن سرعت از پاتاق و کرند عبور کرده باشد. در روایت او، یک گردان احتیاط نتوانسته خود را به جاده برساند، ستون با سرعت عبور کرده و نیروهای حکومتی حتی در تشخیص ماهیت نیروی در حال حرکت دچار سردرگمی شدهاند. او از «بهت» فرماندهان سخن میگوید و میافزاید که هنگام ورود به اسلامآباد، شهر در حال سقوط و نیروها فاقد انسجام بودند.
این اعتراف چند نکته را روشن میکند:
نخست، پیشروی اولیه ارتش آزادیبخش واقعی و سریع بود، نه صرفاً ادعایی تبلیغاتی.
دوم، دستگاه فرماندهی حکومت در ساعات نخست تصویر روشنی از صحنه نداشت.
سوم، خطوط دفاعی و نیروهای مستقر در منطقه برای چنین عملیاتی آماده نبودند.
چهارم، حکومت برای متوقف کردن ستون ناچار شد از مرحله سردرگمی اولیه عبور کرده و یگانها، هوانیروز و فرماندهی متمرکزتری را وارد میدان کند.
در چنین روایتی، طرف مقابل خود نشان میدهد که فروغ از آغاز، عملیاتی کماهمیت یا محدود نبود. اگر چنین بود، فرماندهان ارشد در «بهت» نمیماندند و اسلامآباد در ساعات نخست با فروپاشی انسجام نیروهای مدافع روبهرو نمیشد.
اسناد تلویزیونی حکومت؛ ابعاد بسیج برای مقابله
سالها بعد، برنامهها و مستندهای رسمی حکومت جزئیات بیشتری را منتشر کردند. در این روایتها، فرماندهان و خلبانان حکومتی از انتقال گسترده نیرو، استفاده از هوانیروز، صدها نوبت پرواز، نبردهای نزدیک و خانهبهخانه، و اهمیت سرنوشتساز مقابله سخن گفتهاند.
در یکی از این روایتها، یک فرمانده حکومتی میگوید اگر عملیات مقابله موفق نمیشد، نتیجه هشت سال جنگ از دست میرفت. فرماندهای دیگر از «سرنوشت نظام» در وضعیت خطرناک سخن میگوید. خلبانان هوانیروز نیز از بهکارگیری دهها بالگرد و صدها ساعت پرواز عملیاتی حرف میزنند. همچنین از انتقال نیرو با شینوک، حملات کبرا و نقش تعیینکننده عوارض زمین و تنگهها در متوقف کردن ستون یاد میشود.
این اطلاعات، دو نتیجه مهم دارد.
نخست اینکه متوقف کردن عملیات، حاصل یک برخورد محدود محلی نبود. حکومت ناچار شد مجموعهای از یگانهای سپاه، ارتش، هوانیروز و نیروهای تازهنفس را وارد میدان کند.
دوم اینکه تنگه چهارزبر بهتنهایی معجزه نکرد. جغرافیا زمانی به مانع تبدیل شد که حکومت توانست نیروی هوایی، هلیبرد، توپخانه و نیروهای زمینی را بر آن نقطه متمرکز کند.
بنابراین، روایت رسمی حکومت ناخواسته تأیید میکند که فروغ به مرحلهای رسیده بود که برای متوقف کردن آن، بسیجی فراتر از نیروهای محلی ضرورت داشت.
کرند و اسلامآباد؛ آنچه روایتهای حکومتی تأیید میکنند
در برنامههای رسمی حکومت، فرمانداران، نیروهای محلی و فرماندهان نظامی به سقوط سریع کرند و اسلامآباد اشاره کردهاند. یکی از روایتها میگوید هر دو شهر در مدت کوتاهی از کنترل حکومت خارج شدند. روایت دیگری از حضور نیروهای ایرانی ارتش آزادیبخش در خیابانها و ساختمانها سخن میگوید و توضیح میدهد که مدافعان برای ورود دوباره به شهر، با تانکها و تیربارهای مستقر روبهرو بودند.
این گفتهها برای بازسازی تاریخی عملیات اهمیت دارند، زیرا با تصویر رسمی سادهشدهای که همهچیز را به یک «کمین» و نابودی فوری ستون تقلیل میدهد، سازگار نیستند.
پیش از چهارزبر، چند مرحله واقعی رخ داده بود:
عبور از مرز؛
گذشتن از قصرشیرین و سرپلذهاب؛
عبور سریع از پاتاق؛
تصرف کرند؛
ورود و استقرار در اسلامآباد؛
و سپس حرکت به سوی کرمانشاه.
این مسیر نشان میدهد که عملیات پیش از توقف، عمق قابلتوجهی در خاک ایران پیمود و چند مرکز شهری را از کنترل حکومت خارج کرد.
روایتهای مجاهدین؛ تصمیم، تجربه و بهای انسانی
در کنار اسناد طرف مقابل، روایتهای نیروهای شرکتکننده، بعد انسانی و درونی عملیات را روشن میکنند.
روایت نشست توجیهی نشان میدهد که تصمیم با آگاهی از خطر بسیار بالا گرفته شد. در آن نشست، مسئله فقط احتمال پیروزی نبود؛ بحث بر سر آن بود که پس از پذیرش آتشبس، نرفتن چه پیامد استراتژیکی برای موجودیت و اعتبار ارتش آزادیبخش خواهد داشت. متن روایت، تصمیم را «خطاب به خدا، خلق و تاریخ» توصیف میکند و بر این نکته تأکید دارد که فرصت بسیار کوتاه و غیرقابل تکرار تلقی میشد.
روایتهای میدانی نیز چهرهای متفاوت از عملیات ارائه میدهند: انتقال مجروحان، مقاومت واحدها، عقبنشینیهای منظم یا دشوار، نبرد در ارتفاعات و تصمیم فرماندهانی که برای باز کردن راه دیگران باقی ماندند. روایت طاهره طلوع، فارغ از زبان حماسی آن، نمونهای از همین تجربه میدانی است؛ فرماندهی که ابتدا نیروها و مجروحان را به عقب میفرستد و خود برای پوشش آنان در موضع میماند.
این روایتها برای تاریخنگاری کافی نیستند، اما حذف آنها نیز تصویر عملیات را ناقص میکند. سند نظامی میتواند مسیر ستون و حجم آتش را توضیح دهد؛ روایت انسانی نشان میدهد افراد حاضر در آن صحنه، تصمیم و بهای خود را چگونه فهمیدهاند.
جنگ روایتها؛ چرا حکومت هنوز فروغ را بازتولید میکند؟
یک رویداد نظامی ممکن است چند سال موضوع تبلیغات رسمی باقی بماند. اما استمرار سازمانیافته آن در طول دههها، خود نیازمند توضیح است.
در یک بازه دهروزه از سالگرد عملیات در سال ۱۳۹۳، گزارش گردآوریشده از رسانههای حکومتی از ۲۷۸ خبر و گزارش سخن میگوید؛ همراه با دهها فیلم و مستند، کتاب، نرمافزار، ویژهنامه، ماکت، مراسم، نامگذاری خیابان و میدان، برنامه تلویزیونی و فعالیت در مساجد و ادارات. در همان گزارش، از انتشار نرمافزاری با ۹۹ مقاله، ۲۷ مصاحبه، معرفی ۳۷ کتاب، ۷۰ خاطره و دهها ساعت فیلم و صوت یاد شده است.
این حجم از بازتولید تبلیغاتی را نمیتوان صرفاً بزرگداشت یک پیروزی نظامی دانست.
حکومت میخواهد نسلهایی را که نه جنگ را دیدهاند و نه عملیات را، با تفسیر رسمی خود از فروغ تربیت کند. تأکید مقامهای حکومتی بر انتقال روایت «مرصاد» به نسلهای سوم و چهارم نیز همین نگرانی را آشکار میکند.
در واقع، جنگ در چهارزبر پایان یافت، اما جنگ بر سر معنای فروغ ادامه پیدا کرد.
یک سوی این جنگ میکوشد فروغ را به ماجرای «نابودی کامل» تقلیل دهد.
سوی دیگر آن را بیمهنامه استمرار استراتژی سرنگونی و اثبات استقلال ارتش آزادیبخش از جنگ ایران و عراق میداند.
همین منازعه طولانی نشان میدهد که مسئله فقط نتیجه یک عملیات نیست؛ مسئله معنایی است که آن عملیات برای آینده دو طرف پیدا کرده است.
نتیجه اسناد متقاطع
وقتی روایتهای مجاهدین، گزارش محرمانه کمیتهها، اعترافهای فرماندهان سپاه، گفتههای خلبانان هوانیروز و حجم تبلیغات چند دهه بعد کنار یکدیگر قرار میگیرند، چند واقعیت مشترک آشکار میشود:
فروغ حکومت را در ساعات نخست غافلگیر کرد.
پیشروی اولیه سریع و عمیق بود.
کرند و اسلامآباد برای مدتی از کنترل حکومت خارج شدند.
متوقف کردن ستون نیازمند بسیج گسترده زمینی و هوایی بود.
حکومت خطر را فقط نظامی نمیدید؛ از جذب اجتماعی، تشکیلات، حضور زنان و استمرار پیوند هواداران نیز نگران بود.
و سرانجام، با وجود اعلام پیروزی، حکومت هرگز این رویداد را به بایگانی نسپرد.
بنابراین، اسناد طرف مقابل فقط برای اثبات چند جزئیات نظامی به کار نمیآیند. آنها نشان میدهند که حکومت خود فروغ را بهعنوان تهدیدی همزمان نظامی، سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیک فهمیده است.
همینجاست که پاسخ پرسش فصل روشنتر میشود:
فروغ جاویدان یک نبرد نظامی بود؛ اما طرف مقابل نیز با رفتار، اسناد محرمانه، بسیج نظامی و تبلیغات چنددهساله خود گواهی داده است که پیامد آن به میدان نظامی محدود نماند.
فصل نهم
پیامدهای داخلی، منطقهای و بینالمللی فروغ
عملیاتی که با پایان نبرد پایان نیافت
عملیات فروغ جاویدان در میدان نظامی چند روز بیشتر ادامه نداشت، اما پیامدهای آن به همان چند روز محدود نماند. پایان درگیری در تنگه چهارزبر، پایان مسئلهای نبود که این عملیات در برابر حکومت ولایت فقیه، مقاومت ایران و نیروهای منطقهای و بینالمللی قرار داده بود.
فروغ در حساسترین لحظه ممکن اتفاق افتاد؛ زمانی که خمینی پس از هشت سال جنگ، برخلاف همه شعارهای پیشین خود، قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفته بود. حکومت میخواست با پایان دادن به جنگ خارجی، از بحران فرساینده جبههها خارج شود، نیروهای خود را بازسازی کند و بار دیگر همه توان سرکوب را متوجه جامعه و مخالفان داخلی سازد.
اما عملیات فروغ جاویدان این گذار را آرام و بیهزینه باقی نگذاشت.
حکومت ناگهان دریافت که پذیرش آتشبس، نه تنها خطر مقاومت را از میان نبرده، بلکه ارتش آزادیبخش درست پس از پایان جنگ، بزرگترین عملیات خود را آغاز کرده است. بنابراین، ادعای دیرینه حکومت مبنی بر اینکه ارتش آزادیبخش صرفاً محصول جنگ ایران و عراق است، در همان نخستین روزهای پس از پذیرش قطعنامه با یک واقعیت مخالف روبهرو شد.
در روایتهای مقاومت نیز بر همین معنا تأکید شده است: عملیات اصلی ارتش آزادیبخش پس از پذیرش آتشبس صورت گرفت و از این منظر، پایان جنگ خارجی به پایان مأموریت آن منجر نشد.
از این نقطه، فروغ دیگر صرفاً یک عملیات نظامی نبود. به حادثهای تبدیل شد که پیامدهای آن را باید در سه سطح بررسی کرد:
داخل ایران؛
منطقه؛
و عرصه بینالمللی.
پیامد نخست؛ فروپاشی افسانه پایان خطر
حکومت پس از پایان عملیات، آن را «نابودی نهایی مجاهدین» معرفی کرد. این روایت برای مصرف تبلیغاتی ضروری بود؛ زیرا پذیرش این واقعیت که ارتش آزادیبخش توانسته است پس از عبور از چند شهر تا نزدیکی کرمانشاه پیشروی کند، میتوانست تصویری را که حکومت از کنترل کامل کشور ساخته بود، مخدوش سازد.
اما رفتار حکومت پس از عملیات با ادعای پایان خطر سازگار نبود.
اگر سازمان از میان رفته بود، چرا دستگاههای امنیتی بلافاصله بررسی گستردهای درباره هواداران، زندانیان آزادشده، سربازان فراری، دانشجویان و شیوههای عضوگیری آن آغاز کردند؟
چرا در گزارشهای محرمانه، از توان تشکیلاتی، پیوند هواداران با رهبری و امکان جذب نیرو بهعنوان «خطر» یاد شد؟
چرا حکومت به جای کاستن از فشار امنیتی، دامنه بازداشت، بازجویی و اعدام را افزایش داد؟
گزارش محرمانه فرماندهی کمیتههای حکومت که پس از عملیات تهیه شد، نگرانی را فقط متوجه توان نظامی ارتش آزادیبخش نمیدانست. نویسندگان گزارش از مقاومت هواداران در برابر تبلیغات حکومتی، ارتباط تشکیلاتی آنان و امکان پیوستن گروههای تازه سخن میگفتند.
بنابراین، نخستین پیامد داخلی فروغ این بود که حکومت دریافت مسئله مجاهدین را نمیتوان با پایان یافتن یک نبرد نظامی تمامشده فرض کرد.
ستونهای ارتش آزادیبخش را میشد متوقف کرد؛ اما ساختار سیاسی، تشکیلاتی و اجتماعی پشت آن همچنان باقی بود.
قتلعام زندانیان سیاسی؛ پاسخ حکومت به خطر ماندگار
سنگینترین پیامد داخلی فروغ را باید در زندانهای سراسر ایران جستوجو کرد.
در تابستان ۱۳۶۷، هزاران زندانی سیاسی در روندی شتابزده و پنهانی به هیئتهایی سپرده شدند که بعدها به «هیئتهای مرگ» شهرت یافتند. بسیاری از این زندانیان پیشتر محاکمه شده و در حال گذراندن محکومیت خود بودند؛ برخی حتی دوران حکمشان پایان یافته بود.
آنان در عملیات فروغ حضور نداشتند.
بسیاری سالها بود که در زندان بهسر میبردند.
اما پرسشی که در برابرشان قرار گرفت، نشان میداد حکومت آنان را نه بر اساس گذشته قضایی، بلکه بر اساس موضع سیاسی و پیوند هویتیشان با سازمان میسنجد.
آیا هنوز بر موضع خود باقی ماندهاند؟
آیا سازمان را قبول دارند؟
آیا حاضرند از هویت و باور خود اعلام جدایی کنند؟
برای شمار بزرگی از آنان، پاسخ نامطلوب از نگاه حکومت، به صدور حکم مرگ انجامید.
این قتلعام را نمیتوان بهصورت مکانیکی فقط نتیجه عملیات فروغ دانست؛ تصمیم به حذف زندانیان سیاسی در متن بحرانهای عمیقتر حکومت، شکست سیاست جنگی، هراس از آینده و سابقه چندساله سرکوب شکل گرفته بود. اما زمانبندی و شیوه اجرای آن نشان میدهد که فروغ، عامل شتابدهنده و آشکارکننده ترس حکومت از ظرفیت سازمانیافته مقاومت بود.
حکومت نمیخواست پس از پایان جنگ، هزاران زندانی سیاسی با هویت حفظشده و تجربه سالها زندان، به جامعه بازگردند.
میترسید این نیروها در شرایط بحران پس از جنگ، به حافظه، تجربه و شبکه اجتماعی مقاومت تبدیل شوند.
از این رو، پاسخ حکومت به فروغ فقط در میدان چهارزبر داده نشد. در راهروهای زندان، اتاقهای پرسش و سالنهای اعدام نیز ادامه یافت.
پیام روشن بود:
حکومت ستون نظامی را متوقف کرده بود، اما از اندیشه و امکان بازتولید مقاومت همچنان هراس داشت.
جامعهای که دریافت حکومت آسیبپذیر است
در تبلیغات رسمی، حکومت میکوشید خود را ساختاری یکپارچه و شکستناپذیر نشان دهد. اما پیشروی سریع ارتش آزادیبخش، عبور از چند منطقه، تصرف کرند و اسلامآباد و سردرگمی اولیه نیروهای حکومتی، تصویری متفاوت به جامعه منتقل کرد.
حتی روایتهای فرماندهان حکومتی بعدها نشان داد که در ساعات نخست، نیروهای مستقر در منطقه انسجام کافی نداشتند و سرعت پیشروی موجب بهت و آشفتگی شده بود. احمدیمقدم در روایت خود از عبور سریع ستون، سقوط کرند و وضعیت آشفته اسلامآباد سخن گفته است.
برای جامعهای که سالها زیر فشار تبلیغات یکجانبه قرار داشت، همین واقعیت اهمیت داشت:
حکومت آسیبپذیر بود.
خطوط آن میتوانست شکسته شود.
نیروهایش میتوانستند غافلگیر شوند.
و دستگاهی که خود را مسلط بر همهچیز نشان میداد، ناچار شده بود برای جلوگیری از پیشروی، یگانهای متعدد زمینی و هوایی را با شتاب بسیج کند.
این برداشت لزوماً به حمایت فوری و عمومی از عملیات منجر نشد. جامعه ایران پس از سالها جنگ، سرکوب، تبلیغات و فقدان اطلاعات آزاد، یکدست نبود. اما فروغ در حافظه سیاسی کشور شکافی ایجاد کرد: تصور قدرت مطلق حکومت دیگر بدون خدشه باقی نماند.
انتقال بحران از جبهه خارجی به داخل کشور
پذیرش قطعنامه قرار بود حکومت را از بحران جنگ خارجی خارج کند. فروغ نشان داد که پایان جنگ با عراق، بحران اصلی حکومت را حل نمیکند.
از این پس، تضاد اصلی آشکارتر میشد:
نه جنگ ایران با عراق، بلکه رویارویی حکومت با مردم و مقاومت سازمانیافته.
در سالهای جنگ، خمینی بسیاری از مشکلات داخلی را زیر عنوان «شرایط جنگی» پنهان کرده بود. ناکارآمدی اقتصادی، سرکوب آزادیها، فقدان انتخابات واقعی، اعدام مخالفان و نظامی کردن جامعه، همگی با ضرورت حفظ جبههها توجیه میشدند.
با پایان جنگ، این پوشش تضعیف شد.
فروغ درست در همین لحظه، جنگ اصلی را به حکومت یادآوری کرد. حتی در نوشتههای مربوط به ارتش آزادیبخش، بر این نکته تأکید شده است که عملیات پس از آتشبس، استقلال نبرد مقاومت از جنگ میان دو دولت را نشان داد.
حکومت از جنگ خارجی بیرون میآمد، اما به مرحلهای وارد میشد که باید با بحران مشروعیت، جامعه ناراضی و نیروی مخالفی سازمانیافته روبهرو شود.
پیامد تشکیلاتی برای مجاهدین؛ بهای سنگین و بازنگری عمیق
فروغ برای سازمان مجاهدین نیز حادثهای بیهزینه نبود.
شمار زیادی از کادرها، فرماندهان و اعضای باتجربه در عملیات جان باختند. بخشی از نیرویی که طی سالها شکل گرفته و آموزش دیده بود، در فاصلهای کوتاه از دست رفت. تجهیزات فراوانی نابود شد و ساختار ارتش آزادیبخش با یکی از بزرگترین آزمونهای تاریخ خود مواجه گردید.
این خسارت را نمیتوان با زبان کلی یا صرفاً حماسی پوشاند.
هر یک از جانباختگان، بخشی از تجربه، رابطه و توان تشکیلاتی سازمان بود. از دست دادن آنان فقط یک عدد در تلفات نظامی محسوب نمیشد؛ خلأهایی در فرماندهی، سازماندهی و روابط انسانی ایجاد میکرد که جبران آنها به زمان نیاز داشت.
پس از عملیات، سازمان باید به چند پرسش دشوار پاسخ میداد:
چه بخشهایی از محاسبه درست بود؟
کدام فرضها تحقق نیافت؟
سرعت حرکت چه فرصتها و چه آسیبهایی ایجاد کرد؟
میزان همراهی اجتماعی چگونه ارزیابی شده بود؟
نقش جغرافیا، هوانیروز و انتقال سریع نیروهای حکومت چه بود؟
و چگونه باید ارتشی که چنین بهای سنگینی داده بود، بار دیگر بازسازی میشد؟
اهمیت سازمانی فروغ در همینجا آشکار شد. این عملیات میتوانست ارتش آزادیبخش را به فروپاشی روانی و تشکیلاتی بکشاند. اگر نیروها نتیجه را تنها با معیار وصول فوری به تهران میسنجیدند، عدم تحقق هدف نهایی میتوانست همه مسیر پیشین را زیر سؤال ببرد.
رهبری سازمان کوشید عملیات را در چارچوبی گستردهتر تفسیر کند: تصمیم به رفتن، اثبات استقلال ارتش از جنگ ایران و عراق، پرداخت بها برای حفظ استراتژی سرنگونی و جلوگیری از تبدیل شدن صلح به طنابی علیه مقاومت.
در روایت نشست توجیهی، تصمیم به عملیات بهعنوان گذاشتن تمام سرمایه سازمان در یک آزمون تاریخی توصیف شده است.
این تفسیر، فقط برای بزرگداشت جانباختگان نبود؛ ابزاری برای حفظ انسجام و عبور سازمان از ضربه نیز محسوب میشد.
فروغ و تثبیت نقش زنان در سازمان
یکی از پیامدهای درونی فروغ، برجستهتر شدن جایگاه زنان در ساختار نظامی و تشکیلاتی مجاهدین بود.
زنان پیش از آن نیز در مبارزه، زندان، فعالیت سیاسی و عملیاتهای سازمان حضور داشتند. اما در فروغ، آنان در شمار قابلتوجهی در یگانها، فرماندهیها و خطوط درگیری شرکت کردند.
روایتهای سازمان از زنانی مانند طاهره طلوع، این حضور را به یکی از نمادهای عملیات تبدیل کرد. در این روایتها، زنان نه صرفاً پشتیبان یا نیروی خدماتی، بلکه فرمانده و رزمندهای معرفی میشوند که در حساسترین صحنهها مسئولیت میپذیرند.
پس از فروغ، این تجربه به زمینهای برای تحولات عمیقتر در ساختار رهبری و مناسبات درونی سازمان تبدیل شد. حضور زنان دیگر نمیتوانست استثنایی یا تبلیغاتی تلقی شود؛ آنان در یکی از بزرگترین عملیاتهای سازمان، توانایی و بهای خود را در عمل نشان داده بودند.
به این ترتیب، فروغ علاوه بر پیامد نظامی، بر مسیر تحولات جنسیتی و تشکیلاتی سازمان نیز اثر گذاشت.
فروغ و تغییر مفهوم «ارتش آزادیبخش»
پیش از فروغ، ارتش آزادیبخش با عملیاتهای مرزی، فتح مهران و ضربه زدن به ماشین جنگی حکومت تعریف میشد.
پس از فروغ، معنای آن تغییر کرد.
دیگر نمیشد ارتش را فقط بر اساس پیروزیهای موضعی یا تصرف یک شهر سنجید. فروغ نشان داده بود که ارتش، برای مأموریت نهایی خود وارد میدان شده و حاضر است همه موجودیتش را در یک تصمیم استراتژیک به آزمون بگذارد.
در این معنا، عملیات مرز میان دو مرحله بود:
ارتش بهعنوان نیروی عملیاتکننده در مرز؛
و ارتش بهعنوان نیرویی که مأموریت خود را گشودن مسیر سرنگونی در عمق ایران تعریف میکرد.
هرچند هدف فوری تحقق نیافت، هویت تازهای تثبیت شد. از این پس، ارتش آزادیبخش در فرهنگ درونی سازمان با «فدا کردن همهچیز برای هدف نهایی» پیوند خورد.
همین برداشت در سالهای بعد، هنگام محاصره اشرف، حملات عراق، انتقال به لیبرتی و حفظ سازمان در شرایط خلع سلاح، به سرمایهای روانی و تاریخی تبدیل شد.
پیامدهای منطقهای
پایان یک جنگ و آغاز معادلهای تازه
در سطح منطقه، فروغ درست در فاصله میان پذیرش قطعنامه و اجرای کامل آتشبس رخ داد. منطقه در حال عبور از جنگی هشتساله بود که توازن قدرت، اقتصاد و سیاست امنیتی خاورمیانه را دگرگون کرده بود.
دولت عراق عملیات را در چارچوب محاسبات خود میدید.
حکومت ایران آن را امتداد جنگ و همکاری دشمن خارجی معرفی میکرد.
اما مجاهدین میکوشیدند میان دو جنگ تمایز بگذارند:
جنگ ایران و عراق، که باید پایان مییافت؛
و جنگ مردم ایران با ولایت فقیه، که به باور آنان مستقل از منازعه دو دولت ادامه داشت.
اجرای بزرگترین عملیات ارتش آزادیبخش پس از پذیرش آتشبس، برای تثبیت همین تمایز اهمیت داشت. اگر عملیات پیش از پذیرش قطعنامه انجام میشد، حکومت آسانتر میتوانست آن را بخشی از جنگ عراق علیه ایران معرفی کند. اما انجام آن پس از اعلام پذیرش قطعنامه، پیام دیگری داشت: مأموریت ارتش آزادیبخش با پایان جنگ میان دو کشور پایان نمییابد.
این واقعیت در روایتهای سازمان بارها بهعنوان اثبات «زائده جنگ نبودن» ارتش آزادیبخش مطرح شده است.
نگرانی حکومتهای منطقه از تغییر موازنه
پیشروی سریع یک نیروی مخالف ایرانی به عمق خاک کشور، برای دولتهای منطقه نیز حادثهای قابل چشمپوشی نبود.
اگر عملیات به گسترش قیامهای شهری یا شکاف در ساختار نظامی حکومت منجر میشد، موازنه منطقهای ممکن بود بهسرعت تغییر کند. حکومت ولایت فقیه در آن زمان، با وجود فرسودگی جنگ، یکی از بازیگران اصلی خاورمیانه بود و سقوط یا تضعیف جدی آن پیامدهایی فراتر از ایران داشت.
کشورهای منطقه با چند پرسش روبهرو بودند:
آیا حکومت ایران پس از پذیرش قطعنامه وارد دوره فروپاشی میشود؟
آیا ارتش آزادیبخش میتواند به نیرویی تعیینکننده در داخل ایران تبدیل شود؟
آیا تغییر قدرت در تهران، جنگ را واقعاً پایان میدهد یا بحران تازهای ایجاد میکند؟
و جایگاه عراق در این تحول چه خواهد بود؟
اگرچه دولتها لزوماً از مجاهدین حمایت سیاسی نمیکردند، عملیات آنان را ناچار ساخت مقاومت ایران را بهعنوان عاملی واقعی در محاسبات منطقهای ببینند.
رابطه با عراق؛ فرصتی که همزمان آسیبپذیری بود
استقرار ارتش آزادیبخش در عراق امکان تشکیل نیروی منظم و انجام عملیات در نزدیکی مرز ایران را فراهم کرده بود. بدون این جغرافیا، عملیاتهایی مانند آفتاب، چلچراغ و فروغ در آن مقیاس ممکن نبود.
اما همین موقعیت، آسیبپذیری مهمی نیز ایجاد میکرد.
حکومت ایران میتوانست هر فعالیت ارتش آزادیبخش را به سیاست دولت عراق پیوند بزند و هویت مستقل آن را زیر سؤال ببرد. این اتهام، بهویژه در جامعهای که هشت سال جنگ و خسارتهای سنگین را تحمل کرده بود، از قدرت تبلیغاتی بالایی برخوردار بود.
پس از فروغ، این تناقض برجستهتر شد.
از یک سو، حضور در عراق امکان عمل نظامی را فراهم کرده بود.
از سوی دیگر، سازمان باید بیش از پیش استقلال سیاسی، فرماندهی و هدف ایرانی خود را توضیح میداد.
در سالهای بعد، همین وابستگی جغرافیایی به خاک عراق، با تغییر حکومت بغداد و نفوذ فزاینده تهران، به تهدیدی مستقیم علیه اشرف تبدیل شد. به بیان دیگر، امکانی که در دهه شصت پایگاه عملیات بود، در دهههای بعد به محیط محاصره و حمله تبدیل گردید.
از این منظر، فروغ نقطه اوج استفاده از فرصت جغرافیایی عراق بود؛ اما همزمان محدودیت تاریخی آن را نیز آشکار کرد.
پیام برای نیروهای بنیادگرا و سیاست صدور بحران
حکومت ولایت فقیه در طول جنگ، صدور نفوذ سیاسی و مذهبی خود را در منطقه گسترش داده بود. شعار فتح قدس از راه کربلا، تنها شعار جنگی نبود؛ بازتاب راهبردی برای توسعه نفوذ فراتر از مرزهای ایران محسوب میشد.
پذیرش قطعنامه و سپس عملیات فروغ، این سیاست را با ضربهای دوگانه روبهرو کرد.
حکومت ناچار شد از ادامه جنگی که آن را مقدمه گسترش منطقهای معرفی کرده بود عقبنشینی کند.
همزمان، یک نیروی مخالف سازمانیافته نشان داد که میتواند در نزدیکترین جغرافیا به ایران، ماشین نظامی حکومت را به چالش بکشد.
اگر فروغ به هدف نهایی میرسید، نهتنها ساختار قدرت در ایران، بلکه شبکه نفوذ منطقهای ولایت فقیه نیز با بحرانی بنیادین روبهرو میشد.
به همین دلیل، فروغ برای حکومت تنها تهدیدی داخلی نبود؛ تهدیدی علیه پروژه منطقهای آن نیز محسوب میشد.
پیامدهای بینالمللی
مقاومت ایران بهعنوان عامل نظامی و سیاسی
تا پیش از تشکیل ارتش آزادیبخش، بسیاری از دولتها و رسانههای خارجی، مقاومت ایران را بیشتر از دریچه فعالیت سیاسی، تبعید، حقوق بشر و مخالفت با حکومت میدیدند.
فروغ این تصویر را تغییر داد.
اکنون روشن شده بود که مقاومت فقط دارای شورا، سخنگو و شبکه سیاسی نیست؛ نیرویی نظامی نیز دارد که قادر است عملیاتی وسیع در خاک ایران انجام دهد.
این تحول، هم فرصت بود و هم خطر.
فرصت از آن جهت که مقاومت دیگر نمیتوانست بهعنوان گروهی حاشیهای و بیاثر نادیده گرفته شود.
خطر از آن رو که دولتها ممکن بود بیش از برنامه سیاسی، بر بعد نظامی تمرکز کنند و سازمان را از دریچه مناسبات امنیتی و جنگی ارزیابی نمایند.
به این ترتیب، پس از فروغ، فعالیت بینالمللی مقاومت باید دو وظیفه را همزمان انجام میداد:
توضیح منطق و ضرورت عملیات؛
و حفظ تصویر شورای ملی مقاومت بهعنوان آلترناتیوی سیاسی برای آینده ایران.
جنگ روایتها در عرصه جهانی
حکومت عملیات را بهعنوان حمله نیرویی وابسته به عراق علیه خاک ایران معرفی کرد.
مقاومت آن را قیام مسلحانه ارتشی ایرانی علیه استبداد مذهبی و پس از پذیرش آتشبس توصیف کرد.
این دو روایت در رسانهها، محافل سیاسی و افکار عمومی بینالمللی با یکدیگر رقابت کردند.
حکومت از احساسات ملی ناشی از جنگ بهره گرفت و کوشید همه مخالفتها را با مفهوم «همکاری با دشمن» یکسان کند.
مقاومت در پاسخ بر چند نکته تأکید داشت:
ارتش آزادیبخش از ایرانیان تشکیل شده بود؛
هدف آن تصرف خاک برای یک دولت خارجی نبود؛
پس از اعلام پذیرش آتشبس وارد عملیات شد؛
و مأموریت اعلامشده آن سرنگونی حکومت و انتقال قدرت به مردم ایران بود.
این منازعه روایی، تنها به سال ۱۳۶۷ محدود نماند. دههها بعد نیز همچنان یکی از اصلیترین محورهای تبلیغات حکومت و دفاع سیاسی مقاومت باقی ماند.
حجم گسترده کتابها، فیلمها، مستندها، نمایشگاهها و برنامههای حکومتی درباره «مرصاد» نشان میدهد که حکومت هنوز تثبیت روایت خود را ضروری میداند. در یک گزارش مربوط به سالگرد عملیات، تنها طی ده روز از انتشار صدها خبر و گزارش و تولید انواع محصولات تبلیغاتی سخن گفته شده است.
این استمرار، خود یکی از پیامدهای بینالمللی و داخلی فروغ است: نبرد نظامی پایان یافت، اما جنگ بر سر معنای آن پایان نیافت.
حقوق بشر؛ سایه قتلعام بر تصویر حکومت
قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، بهتدریج به یکی از مهمترین پروندههای حقوق بشری ایران تبدیل شد.
در زمان وقوع، حکومت تلاش کرد خبرها را پنهان نگه دارد. خانوادهها از محل دفن عزیزان خود بیخبر ماندند و گورهای جمعی مانند خاوران به نشانهای از این پنهانکاری تبدیل شدند.
اما در سالهای بعد، شهادت زندانیان جانبهدربرده، گزارش خانوادهها، اسناد داخلی و فعالیت سازمانهای حقوق بشری، ابعاد کشتار را آشکارتر کرد.
پیوند زمانی فروغ و قتلعام سبب شد عملیات در حافظه بینالمللی فقط بهعنوان نبردی نظامی باقی نماند؛ به زمینهای برای فهم هراس حکومت و تصمیم آن به حذف گسترده زندانیان نیز تبدیل شد.
از آن پس، هر بحث درباره فروغ، بهطور اجتنابناپذیر به پرسش دیگری میرسید:
چرا حکومت پس از اعلام پیروزی، هزاران زندانی بیدفاع را اعدام کرد؟
این پرسش، روایت رسمی «پایان کامل خطر» را تضعیف میکرد و مسئله را از جغرافیای نبرد به حوزه جنایت دولتی و حقوق بشر میکشاند.
تغییر نگاه دولتها به ثبات حکومت
پیشروی ارتش آزادیبخش تا نزدیکی کرمانشاه، نشان داد حکومت پس از هشت سال جنگ تا چه اندازه فرسوده و در برابر یک ضربه سریع آسیبپذیر شده است.
دولتهای خارجی، حتی اگر با مقاومت همراه نبودند، ناچار شدند ثبات حکومت را دوباره ارزیابی کنند.
آیا پذیرش قطعنامه نشانه یک عقبنشینی موقت بود یا آغاز ضعف ساختاری؟
آیا شکاف در نیروهای نظامی و اجتماعی میتواند گسترش یابد؟
آیا اپوزیسیون دارای ظرفیت واقعی برای تغییر قدرت است؟
عملیات در نهایت به سرنگونی منجر نشد و حکومت توانست نیروهای خود را بازسازمان دهد. اما همان چند روز کافی بود تا نشان دهد ثبات نظام مطلق و تضمینشده نیست.
در سیاست بینالمللی، همین امکان اهمیت دارد. دولتها فقط بر اساس وضعیت موجود تصمیم نمیگیرند؛ احتمال تغییر آینده را نیز میسنجند.
فروغ برای مدتی این احتمال را به شکلی عینی وارد محاسبات کرد.
شدت گرفتن تلاش برای انزوای مقاومت
پس از فروغ، حکومت دریافت که مقابله نظامی بهتنهایی کافی نیست. باید مقاومت را در عرصه بینالمللی نیز منزوی کرد.
این سیاست در سالهای بعد شکلهای مختلفی پیدا کرد:
فشار دیپلماتیک بر دولتها؛
پروندهسازی امنیتی؛
عملیات اطلاعاتی؛
ترور مخالفان در خارج؛
تولید گسترده محتوا علیه سازمان؛
استفاده از جداشدگان و شبکههای پوششی؛
و تلاش برای محدود کردن فعالیت شورای ملی مقاومت.
هدف آن بود که پیامد سیاسی فروغ مهار شود و مقاومت، نه بهعنوان آلترناتیو، بلکه بهعنوان مسئلهای امنیتی معرفی گردد.
بنابراین، یکی از پیامدهای بینالمللی فروغ، انتقال بخشی از جنگ از میدان نظامی به عرصه اطلاعاتی، حقوقی، رسانهای و دیپلماتیک بود.
فروغ و استمرار مسئله آلترناتیو
مهمترین پیامد سیاسی عملیات این بود که مسئله آلترناتیو را از دستور کار خارج نکرد.
حکومت امیدوار بود با متوقف کردن عملیات و تبلیغ نابودی مجاهدین، ادعا کند هیچ نیروی سازمانیافتهای در برابر آن باقی نمانده است.
اما سازمان و شورای ملی مقاومت پس از فروغ ادامه یافتند.
ساختارهای خود را بازسازی کردند.
فعالیت بینالمللی را گسترش دادند.
ارتش آزادیبخش و سپس قرارگاه اشرف را حفظ کردند.
و در سالهای بعد، در برابر موجهای متعدد فشار، حمله و جابهجایی باقی ماندند.
به همین دلیل، فروغ هرچند به انتقال قدرت منجر نشد، نتوانست از سوی حکومت به نقطه پایان مقاومت تبدیل شود.
برعکس، به آزمونی تبدیل شد که بقای سازمان پس از آن، خود بخشی از معنای تاریخی عملیات گردید.
از فروغ تا اشرف؛ انتقال میراث
فروغ برای نسل بعدی مجاهدین فقط خاطره یک عملیات نبود. به معیار فدا، تصمیم و پذیرش مسئولیت تبدیل شد.
در اشرف، هنگامی که ساکنان در برابر حمله، محاصره و فشار برای تسلیم یا ترک سازمان قرار گرفتند، بارها به همان سنت رجوع شد: ماندن بر تصمیم، حتی هنگامی که نتیجه فوری تضمینشده نیست.
در لیبرتی نیز، در شرایط حملات موشکی و محدودیتهای شدید، این حافظه تشکیلاتی نقش داشت.
بعدها، با انتقال اعضا به آلبانی، ساختار نظامی و جغرافیایی تغییر کرد؛ اما فروغ بهعنوان بخشی از سرمایه هویتی سازمان باقی ماند.
در این معنا، پیامد فروغ از مرز نظامی فراتر رفت و به فرهنگ درونی مقاومت منتقل شد.
ارزیابی نهایی پیامدها
فروغ جاویدان نتوانست هدف فوری خود، یعنی پیشروی تا تهران و سرنگونی حکومت، را محقق کند.
این واقعیت باید بدون پوشاندن یا تغییر معنا پذیرفته شود.
اما تاریخ یک رویداد فقط از هدف فوری آن ساخته نمیشود.
در داخل ایران، عملیات:
آسیبپذیری حکومت را آشکار کرد؛
به تشدید هراس امنیتی آن انجامید؛
در کنار عوامل دیگر، زمینه شتاب گرفتن قتلعام زندانیان سیاسی را فراهم کرد؛
و جنگ اصلی میان حکومت و مقاومت را پس از پایان جنگ خارجی برجسته ساخت.
برای سازمان مجاهدین:
بهای انسانی و تشکیلاتی بسیار سنگینی داشت؛
نیاز به بازسازی و بازنگری را ایجاد کرد؛
نقش زنان را در ساختار سازمانی برجستهتر ساخت؛
و هویت ارتش آزادیبخش را به پذیرش ریسک نهایی برای سرنگونی پیوند زد.
در سطح منطقه:
استقلال مأموریت ارتش آزادیبخش از جنگ ایران و عراق را به آزمون گذاشت؛
مقاومت ایران را وارد محاسبات جدیتر دولتها کرد؛
و نشان داد تغییر قدرت در تهران میتواند توازن منطقهای را دگرگون کند.
در عرصه بینالمللی:
مقاومت را بهعنوان نیرویی سیاسی و نظامی مطرح کرد؛
جنگ روایتها را تشدید نمود؛
قتلعام ۱۳۶۷ را به یکی از پروندههای ماندگار حقوق بشری تبدیل کرد؛
و حکومت را به گسترش عملیات دیپلماتیک و اطلاعاتی برای منزوی کردن مقاومت واداشت.
پاسخ فصل
پرسش این فصل چنین بود:
فروغ جاویدان پس از پایان نبرد چه چیزی را تغییر داد؟
پاسخ آن است که فروغ به هدف فوری خود نرسید، اما هیچیک از طرفین را به وضعیت پیش از عملیات بازنگرداند.
حکومت پس از فروغ، حکومتی بود که از پایان جنگ خارجی جان سالم به در برده، اما از امکان خیزش و بازگشت مقاومت بهشدت هراسان شده بود.
سازمان مجاهدین پس از فروغ، سازمانی بود که یکی از سنگینترین بهاهای تاریخ خود را پرداخته، اما ناچار شده بود معنای بقا، ارتش، فدا و استراتژی را در سطحی تازه بازتعریف کند.
منطقه پس از فروغ دریافت که مسئله ایران فقط به جنگ تهران و بغداد محدود نیست.
و جهان با این واقعیت روبهرو شد که در برابر ولایت فقیه، مقاومتی وجود دارد که برای ورود مستقیم به صحنه تغییر قدرت، نیروی سازمانیافته فراهم کرده است.
از این رو، فروغ در چهارزبر متوقف شد؛ اما پیامدهایش در زندانها، ساختار حکومت، سازمان مجاهدین، مناسبات منطقهای و عرصه بینالمللی ادامه یافت.
نبرد پایان یافته بود؛ اما لرزهای که ایجاد کرده بود، در همان جاده متوقف نماند.
سخن آخر
از پرواز بزرگ تا فروغ؛ چگونه یک مسیر استراتژیک شکل گرفت؟
در پایان این کتاب، اگر بخواهیم همه رویدادهایی را که مرور کردیم در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت:
از پرواز بزرگ تا فروغ جاویدان، داستان یک عملیات نظامی یا چند تصمیم سیاسی نیست؛ داستان شکلگیری یک استراتژی است.
بسیاری از کتابهایی که درباره سازمان مجاهدین خلق، شورای ملی مقاومت یا ارتش آزادیبخش نوشته شدهاند، هر بخش را جدا از دیگری بررسی کردهاند.
پرواز بزرگ، رویدادی مستقل.
شورای ملی مقاومت، موضوعی دیگر.
ارتش آزادیبخش، مرحلهای دیگر.
فروغ جاویدان نیز صرفاً یک عملیات نظامی.
اما اگر این حلقهها از هم جدا شوند، حقیقت اصلی دیده نمیشود.
هدف این کتاب نیز دقیقاً نشان دادن همین پیوستگی بود.
پرواز بزرگ، فرار از میدان نبود.
حفظ مرکز فرماندهی یک مقاومت بود.
شورای ملی مقاومت، خروج از مبارزه نبود.
انتقال نبرد به عرصه مشروعیت سیاسی و بینالمللی بود.
تشکیل ارتش آزادیبخش، نفی دیپلماسی نبود.
تکمیل دیپلماسی با نیروی عملی بود.
و فروغ جاویدان، یک عملیات جدا از این مسیر نبود.
آخرین حلقه منطقی همین روند به شمار میرفت.
به همین دلیل، اگر کسی فروغ را بدون شناخت پرواز بزرگ مطالعه کند، بخش مهمی از منطق آن را نخواهد فهمید.
و اگر پرواز بزرگ را بدون شناخت فروغ بخواند، اهمیت واقعی آن را درک نخواهد کرد.
این دو، آغاز و پایان یک مسیر واحدند.
استراتژی؛ هنر پاسخ دادن به شرایط
یکی از سوءتفاهمهای رایج آن است که گویی استراتژی، مجموعهای از تصمیمهای از پیش تعیینشده است.
اما تاریخ مبارزات سیاسی چیز دیگری میگوید.
استراتژی، پاسخ زنده به شرایط زنده است.
در هر مقطع، مقاومت با مسئلهای تازه روبهرو شد.
پس از ۳۰ خرداد، مسئله بقا بود.
پاسخ آن، پرواز بزرگ شد.
پس از استقرار در خارج کشور، مسئله مشروعیت و آلترناتیو بود.
پاسخ آن، شورای ملی مقاومت شد.
پس از بسته شدن راههای صرفاً سیاسی، مسئله ایجاد نیروی عملی بود.
پاسخ آن، ارتش آزادیبخش شد.
پس از پذیرش آتشبس، مسئله این بود که آیا مقاومت به پایان جنگ گره خورده است یا نه.
پاسخ آن، فروغ جاویدان شد.
در این نگاه، هیچیک از این مراحل تصادفی نبود.
هر مرحله، پاسخ مرحله پیشین بود.
و همین پیوستگی، معنای استراتژی را میسازد.
چرا این کتاب بر «تحول استراتژیک» تأکید کرد؟
زیرا در بسیاری از روایتها، هر حادثه بهصورت جزیرهای بررسی شده است.
اما اگر به فاصله سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ نگاه کنیم، میبینیم که مقاومت ایران پیوسته در حال تغییر شکل بود؛ نه برای تغییر هویت، بلکه برای حفظ هدف.
گاهی مبارزه در خیابان بود.
گاهی در زندان.
گاهی در عرصه دیپلماسی.
گاهی در میدان نظامی.
گاهی در اشرف.
گاهی در لیبرتی.
و بعدها در اشرف ۳.
آنچه تغییر نکرد، هدف بود.
آنچه تغییر کرد، شیوه رسیدن به آن بود.
همین تفاوت میان هدف ثابت و روش متغیر، جوهر هر استراتژی است.
آنچه حکومت هرگز نفهمید
حکومت ولایت فقیه، در تمام این سالها، بیشتر با شکل مبارزه جنگید تا با منطق آن.
ستادها را بست.
مجاهدین به خانههای تیمی رفتند.
خانههای تیمی را درهم شکست.
مقاومت به خارج کشور منتقل شد.
فعالیت سیاسی را محدود کرد.
ارتش آزادیبخش شکل گرفت.
اشرف را محاصره کرد.
لیبرتی به وجود آمد.
لیبرتی را موشکباران کرد.
اشرف ۳ شکل گرفت.
امروز کانونهای شورشی در داخل کشور فعالاند.
در هر مرحله، حکومت تصور میکرد با از میان بردن یک «شکل»، مقاومت پایان مییابد.
اما تجربه چهار دهه گذشته نشان داد که آنچه استمرار یافت، ساختمان نبود.
جغرافیا نبود.
پادگان نبود.
شکل نبود.
آنچه باقی ماند، سازمان، رهبری، تشکیلات و استراتژی بود.
این همان نکتهای است که شاید مهمترین درس این کتاب باشد.
نقش رهبری؛ حلقه پیوند همه مراحل
در سراسر این کتاب، از پرواز بزرگ تا فروغ جاویدان، یک عنصر همواره حضور دارد.
رهبری.
نه به معنای یک فرد صرف.
بلکه به معنای مرکز تصمیمگیری، حفظ انسجام، تشخیص شرایط و انتخاب مسیر.
اگر پس از ضربه سال ۱۳۵۴، بازسازی تشکیلات صورت نمیگرفت، سازمانی باقی نمیماند.
اگر در ۷ مرداد ۱۳۶۰، مرکز هدایت مقاومت از محاصره خارج نمیشد، استمرار مبارزه با دشواری بسیار روبهرو میشد.
اگر شورای ملی مقاومت شکل نمیگرفت، آلترناتیو سیاسی پدید نمیآمد.
اگر ارتش آزادیبخش تشکیل نمیشد، استراتژی سرنگونی وارد مرحله عملی نمیشد.
و اگر پس از فروغ، سازمان توان بازسازی خود را نداشت، همه آن تجربهها به گذشته تعلق پیدا میکرد.
در این مسیر، نقش مسعود رجوی در طراحی و حفظ این پیوستگی استراتژیک، و نقش مریم رجوی در استمرار، گسترش و حفظ انسجام مقاومت در مراحل بعد، بخشی از روایت تاریخی این کتاب است. بیان این نقش، نه از سر شخصیتپردازی، بلکه برای توضیح سازوکار تداوم یک جنبش است؛ زیرا بدون شناخت جایگاه رهبری، فهم پیوستگی این مسیر ممکن نیست.
از پرواز تا امروز
شاید هنگامی که هواپیمای ۷ مرداد ۱۳۶۰ تهران را ترک میکرد، کمتر کسی تصور میکرد که آن پرواز، سرآغاز مسیری باشد که به شورای ملی مقاومت، ارتش آزادیبخش، فروغ جاویدان، اشرف، لیبرتی، اشرف ۳ و نسلهای بعدی مقاومت برسد.
اما تاریخ، همیشه با دانستههای امروز آغاز نمیشود.
تاریخ، با تصمیمهایی آغاز میشود که در لحظه، آینده آنها روشن نیست.
پرواز بزرگ، یکی از همان تصمیمها بود.
این کتاب قصد نداشت ثابت کند که همه تصمیمهای این مسیر بیخطا بودهاند.
هیچ جنبش سیاسی یا نظامی در تاریخ، از خطا، هزینه و آزمونهای دشوار مصون نبوده است.
هدف این کتاب چیز دیگری بود.
نشان دادن این حقیقت که از پرواز بزرگ تا فروغ جاویدان، مجموعهای از تصمیمهای پراکنده وجود نداشت؛ بلکه رشتهای پیوسته از تحولات استراتژیک شکل گرفت که هر مرحله، پاسخ مرحله پیشین بود.
اما این استراتژی بر چه چیزی استوار بود؟
پاسخ این کتاب آن است که ستونهای اصلی آن را باید در پنج عنصر بههمپیوسته جستوجو کرد:
- آرمان آزادی که جهت حرکت را تعیین میکرد.
- انقلاب ایدئولوژیک که به باور سازمان، انسان لازم برای این مسیر را میساخت؛ انسانی که میکوشید بر خودمحوری، وابستگیها و منافع فردی غلبه کند و مسئولیت را بر آسایش شخصی مقدم بداند.
- رهبری که این نیروی انسانی را در مسیر واحدی هدایت میکرد و در بزنگاههای تاریخی تصمیم میگرفت.
- تشکیلات که این تصمیمها را به قدرت سازمانیافته تبدیل میکرد و مانع پراکندگی میشد.
- آمادگی برای پرداخت بها که به همه این عناصر معنا و دوام میبخشید.
بدون شناخت این پنج عنصر، نه احیای سازمان پس از بحران ۱۳۵۴ قابل فهم است، نه پرواز بزرگ، نه تشکیل شورای ملی مقاومت، نه ارتش آزادیبخش، نه فروغ جاویدان و نه استمرار این جریان در دهههای بعد.
اگر این کتاب بتواند یک نکته را روشن کرده باشد، آن نکته این است که قدرت اصلی یک جنبش، پیش از آنکه در سلاح، جغرافیا یا امکانات مادی باشد، در انسانهایی نهفته است که آن جنبش میپروراند.
از این منظر، انقلاب ایدئولوژیک در روایت این کتاب، صرفاً یک بحث نظری یا تشکیلاتی نیست؛ حلقهای است که میکوشد توضیح دهد چگونه سازمان، میان رهبری، تشکیلات، استراتژی و آمادگی برای پرداخت بالاترین بها، پیوند برقرار کرده است. بدون توجه به این حلقه، زنجیره تحولات از پرواز بزرگ تا فروغ جاویدان بهطور کامل فهمیده نمیشود.
پیوست تحلیلی
راز پایداری؛ سرچشمه تواناییها و داراییهای مجاهدین
کلید فهم این کتاب
پس از مرور این مسیر طولانی، هنوز یک پرسش اساسی باقی میماند.
چگونه ممکن است سازمانی که بنیانگذارانش در سال ۱۳۵۰ تیرباران شدند، در سال ۱۳۵۴ با بحران ایدئولوژیک و انشعاب روبهرو شد، پس از انقلاب ۱۳۵۷ دوباره به صحنه بازگشت، از سرکوب خونین ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ گذشت، پرواز بزرگ را پشت سر گذاشت، شورای ملی مقاومت را بنیان نهاد، ارتش آزادیبخش را تشکیل داد، عملیات فروغ جاویدان را انجام داد، اشرف و لیبرتی را از سر گذراند و سرانجام در اشرف ۳ دوباره سازمان یافت، همچنان به حیات خود ادامه دهد؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان تنها در توان نظامی، امکانات مالی، حمایت خارجی یا مهارت تشکیلاتی جستوجو کرد.
این عوامل، در هر جنبش سیاسی یا نظامی اهمیت دارند، اما هیچکدام بهتنهایی نمیتوانند توضیح دهند که چرا گروهی از انسانها حاضر میشوند دههها زندان، شکنجه، اعدام، تبعید، محاصره، دوری از خانواده و حتی مرگ را بپذیرند و همچنان بر انتخاب خود باقی بمانند.
اگر این کتاب یک «تز» داشته باشد، آن تز این است که راز پایداری مجاهدین را باید پیش از هر چیز در نوع انسانسازی آنان جستوجو کرد.
پیش از ساختن ارتش، باید انسان ساخته میشد
ارتش را میتوان با آموزش نظامی ساخت.
تشکیلات را میتوان با نظم و مقررات اداره کرد.
رهبری را میتوان با تجربه و دانش سیاسی شکل داد.
اما هیچیک از اینها کافی نیست اگر انسانی که باید بار این مسئولیت را بر دوش بکشد، در همان مدار معمول زندگی فردی باقی بماند.
تاریخ نشان داده است که بسیاری از سازمانها، نه به دلیل کمبود سلاح یا امکانات، بلکه به دلیل فرسایش درونی از میان رفتهاند.
وابستگیهای فردی، رقابت بر سر قدرت، منافع شخصی، ترس از پرداخت بها و غلبه خواستههای فردی بر هدف جمعی، بارها جنبشهای بزرگ را از درون متلاشی کرده است.
به باور مجاهدین، پیش از هر تحول سیاسی و نظامی، باید این مسئله حل میشد.
پاسخ آنان به این نیاز، انقلاب ایدئولوژیک بود.
انقلاب ایدئولوژیک؛ از نگاه این کتاب
در این کتاب، انقلاب ایدئولوژیک نه بهعنوان یک شعار و نه صرفاً یک رویداد تشکیلاتی بررسی شده است.
بلکه بهعنوان تلاشی برای پاسخ به یک پرسش بنیادین:
چگونه میتوان انسانی ساخت که آرمان را بر منفعت شخصی مقدم بداند؟
در برداشت سازمان، بزرگترین مانع در مسیر یک مبارزه طولانی، فقط دشمن بیرونی نیست.
دشمن درونی نیز وجود دارد.
خودمحوری.
فردیت.
وابستگیهایی که انسان را در لحظههای دشوار به عقب میکشانند.
از اینرو، انقلاب ایدئولوژیک تلاشی بود برای مبارزه با آنچه سازمان «فردیت» مینامید؛ یعنی محور قرار گرفتن «من» به جای «ما».
در این نگاه، مبارزه تنها در میدان سیاست یا جنگ رخ نمیدهد.
نخستین میدان نبرد، درون خود انسان است.
از فردیت تا مسئولیت
مجاهدین این تحول را با مجموعهای از مفاهیم و روشهای درونی دنبال کردند.
عملیات جاری.
عملیات روزانه.
انتقاد از خود.
پذیرش مسئولیت.
تلاش برای شکستن خودمحوری.
مبارزه با میل به قدرت، برتریجویی و امتیازطلبی.
ممکن است درباره شیوهها، نتایج یا تفسیر این تجربه، دیدگاههای متفاوتی وجود داشته باشد؛ اما برای فهم این کتاب، نکته اصلی چیز دیگری است:
سازمان بر این باور بود که بدون تغییر درونی انسان، هیچ تحول پایداری در بیرون امکانپذیر نیست.
چرا این بحث برای فهم تاریخ ضروری است؟
ممکن است کسی بپرسد:
این مباحث چه ارتباطی با پرواز بزرگ، ارتش آزادیبخش یا فروغ جاویدان دارد؟
پاسخ این است:
اگر این حلقه حذف شود، بسیاری از رویدادهای این کتاب قابل توضیح نخواهند بود.
چرا پس از ضربه سال ۱۳۵۴، سازمان از نو ساخته شد؟
چرا پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، با وجود آن حجم از اعدام و سرکوب، تشکیلات از هم نپاشید؟
چرا پرواز بزرگ به پایان مبارزه تبدیل نشد؟
چرا هزاران نفر زندگی عادی را رها کردند و به ارتش آزادیبخش پیوستند؟
چرا اشرف، سالها در برابر محاصره و حمله ایستاد؟
چرا پس از اشرف، لیبرتی شکل گرفت؟
چرا پس از لیبرتی، اشرف ۳ ساخته شد؟
و چرا امروز نیز نسل تازهای از جوانان، با وجود آنکه نه بنیانگذاران را دیدهاند، نه انقلاب ۱۳۵۷ را تجربه کردهاند و نه اشرف را، همچنان همین مسیر را انتخاب میکنند؟
به باور نویسنده، پاسخ همه این پرسشها را نمیتوان تنها در تحلیلهای سیاسی یا نظامی یافت.
باید به سرچشمهای بازگشت که این توان استمرار را پدید آورد.
رهبری، تشکیلات و انقلاب ایدئولوژیک
در فصلهای این کتاب، بارها از نقش رهبری و تشکیلات سخن گفته شد.
اما اکنون میتوان رابطه این سه را روشنتر دید.
رهبری، جهت را مشخص میکند.
تشکیلات، آن جهت را به عمل جمعی تبدیل میکند.
اما انقلاب ایدئولوژیک، انسانی را میسازد که بتواند این راه را تا پایان ادامه دهد.
اگر یکی از این سه عنصر حذف شود، دو عنصر دیگر نیز بهتدریج کارکرد خود را از دست میدهند.
رهبری بدون انسانهای آماده، تنها میماند.
تشکیلات بدون تحول درونی، به یک سازمان اداری تبدیل میشود.
و انقلاب ایدئولوژیک، اگر به عمل جمعی و رهبری پیوند نخورد، در حد یک تجربه فردی باقی میماند.
از نگاه این کتاب، راز استمرار مجاهدین را باید در پیوند این سه عنصر جستوجو کرد.
از پرواز بزرگ تا فروغ؛ یک مسیر واحد
اکنون میتوان به نقطه آغاز کتاب بازگشت.
پرواز بزرگ، انتقال چند نفر از ایران به خارج کشور نبود.
تلاش برای حفظ رهبری و استمرار مبارزه بود.
تشکیل شورای ملی مقاومت، فقط ایجاد یک ائتلاف سیاسی نبود.
تلاشی برای ارائه آلترناتیوی در برابر حکومت بود.
تشکیل ارتش آزادیبخش، صرفاً ایجاد یک نیروی نظامی نبود.
کوششی برای تبدیل اراده سیاسی به توان عملی بود.
فروغ جاویدان نیز فقط یک عملیات نظامی نبود.
آزمون بزرگ همه آنچه طی سالها ساخته شده بود.
و پس از آن، اشرف، لیبرتی و اشرف ۳ نیز صرفاً جابهجایی جغرافیایی نبودند.
ادامه همان استراتژی در شرایطی تازه بودند.
بنابراین، آنچه این کتاب «تحولات استراتژیک» مینامد، مجموعهای از تصمیمهای جداگانه نیست.
رشتهای پیوسته است که در هر مقطع، شکل خود را تغییر داده، اما هدف خود را حفظ کرده است.
نسلهای بعد؛ استمرار یک انتخاب
شاید مهمترین آزمون هر اندیشه، آن باشد که آیا با نسل بنیانگذاران پایان مییابد یا نه.
اگر یک اندیشه فقط به نسل نخست وابسته باشد، با رفتن آن نسل، تاریخش نیز پایان مییابد.
اما اگر بتواند خود را به نسلهای بعد منتقل کند، وارد قلمرو تاریخ میشود.
از این منظر، فاصله میان بنیانگذاران، پرواز بزرگ، فروغ جاویدان، اشرف، لیبرتی، اشرف ۳ و چهرههایی چون وحید بنیعامریان، یاران همرزم او و مهدی خانکی صرفاً فاصلهای زمانی نیست.
اینها حلقههای یک زنجیرهاند.
زنجیرهای که میکوشد تجربه، آرمان و مسئولیت را از نسلی به نسل دیگر منتقل کند.
ممکن است هر نسل شکل مبارزه خود را داشته باشد، اما آنچه استمرار مییابد، همان انتخابی است که نسل پیشین برای آن بهای سنگینی پرداخته است.
سخن پایانی
شاید بسیاری راز ماندگاری یک جنبش را در سلاح، ثروت، حمایت خارجی یا شرایط سیاسی جستوجو کنند.
این کتاب کوشید نشان دهد که دستکم در تجربهای که بررسی کرده، پاسخ را باید جای دیگری جست.
قدرت واقعی یک جنبش، پیش از آنکه در امکانات مادی باشد، در انسانهایی است که آن جنبش میپروراند.
اگر این انسانها بتوانند از مرز منفعت شخصی عبور کنند، مسئولیت را بر آسایش ترجیح دهند و آرمان را بر مصلحت فردی مقدم بدارند، آنگاه تشکیلات معنا پیدا میکند، رهبری اثرگذار میشود، استراتژی تداوم مییابد و تاریخ مسیر تازهای میگشاید.
شاید بتوان همه آنچه را در این کتاب آمد، در یک جمله خلاصه کرد:
پرواز بزرگ، شورای ملی مقاومت، ارتش آزادیبخش، فروغ جاویدان، اشرف، لیبرتی و اشرف ۳، فصلهای گوناگون یک کتاب بودند؛ اما آنچه همه این فصلها را به یکدیگر پیوند داد، باور به ساختن انسانی بود که بتواند پیش از تغییر جامعه، در نبرد با خویشتن پیروز شود.
و شاید راز ماندگاری هر جنبش تاریخی نیز، پیش از آنکه در بیرون جستوجو شود، در همین نقطه نهفته باشد.
شهرام بهزادی
