اشرف؛ از حماسه ماندگار تا اسطوره جاودان ، روایتی از پایداری، رهبری و انتقال یک اندیشه از نسلی به نسل دیگراز فروغ ایران تا مهدی خانکی؛ چرا مشعل مقاومت خاموش نشد؟: نویسنده شهرام بهزادی

اشرف از حماسه ماندگار تا اسطوره جاودان
تاریخ مبارزات سیاسی ایران، تاریخ پرداخت هزینههای سنگین برای آزادی است. کمتر جریان سیاسی را میتوان یافت که طی بیش از چهار دهه، چنین بهای سنگینی از زندان و شکنجه تا اعدام و جانباختن اعضا و هواداران خود پرداخته باشد و با وجود همه این فشارها، همچنان به حیات خود ادامه دهد و نسلهای تازهای را به میدان مبارزه بکشاند.
ششم و هفتم مرداد ۱۳۸۸ در قرارگاه اشرف، یکی از برجستهترین فصلهای این تاریخ است. یازده تن جان خود را از دست دادند، صدها نفر مجروح شدند و دهها نفر به گروگان گرفته شدند. ساکنان اشرف، بدون سلاح گرم و با تکیه بر پایداری خود، در برابر حملهای ایستادند که هدف آن درهم شکستن مقاومت و پایان دادن به موجودیت اشرف بود.
اما اهمیت این واقعه تنها در شمار کشتهها و مجروحان خلاصه نمیشود. ارزش واقعی آن در پیامی است که به جامعه ایران و افکار عمومی جهان منتقل کرد؛ اینکه مقاومت در برابر سرکوب، حتی هنگامی که بهای آن جان انسانها باشد، میتواند یک آرمان را زنده نگه دارد.
اگر این کارزار تنها یک حادثه مقطعی بود، باید با گذشت زمان به فراموشی سپرده میشد. اما تاریخ مسیر دیگری را پیمود. از اشرف تا لیبرتی، از زندانهای دهه شصت تا قیامهای سالهای اخیر، حلقههای این زنجیره یکی پس از دیگری شکل گرفتند و نشان دادند که اندیشهای که بر پایه فداکاری بنا شده باشد، با حذف فیزیکی افراد از میان نمیرود.
اعدام مهدی خانکی، جوان ۲۶ ساله و فارغالتحصیل رشته حقوق، نمونه دیگری از همین استمرار است. او متعلق به نسلی بود که نه انقلاب ۱۳۵۷ را دیده بود، نه روزهای آغازین دهه شصت را تجربه کرده بود و نه در اشرف حضور داشت. با این حال، به همان آرمانی پیوست که نسلهای پیش از او برای آن زندان رفتند، شکنجه شدند و جان باختند.
همین واقعیت، مهمترین پاسخ به کسانی است که میپرسند چرا این همه فداکاری صورت گرفته و هنوز ادامه دارد. اگر یک اندیشه صرفاً محصول شرایط سیاسی یک مقطع بود، با گذشت زمان و از میان رفتن نسل نخست، باید به پایان میرسید. اما هنگامی که جوانی که سالها پس از آن رویدادها متولد شده است، همان مسیر را برمیگزیند، نشان میدهد که انتقال یک آرمان از نسلی به نسل دیگر همچنان ادامه یافته است.
حکومت ایران در چهار دهه گذشته با اعدام، زندان، شکنجه، تبلیغات گسترده و فشارهای امنیتی کوشیده است هرگونه سازمانیافتگی مخالفان را از میان بردارد. با این حال، تداوم حضور نسلهای تازه در صفوف مخالفان نشان میدهد که سرکوب، اگرچه میتواند انسانها را از میان ببرد، اما الزاماً اندیشهها را نابود نمیکند.
از این منظر، فروغ ایران تنها یادآور یازده جانباخته مرداد ۱۳۸۸ نیست؛ نماد بهایی است که برای حفظ یک آرمان پرداخته شد. بهایی که پیش از آن در دهه شصت پرداخت شده بود و پس از آن نیز در اشکال گوناگون ادامه یافت.
نامهایی چون حنیف، فردین، سیاوش، اصغر، مهرداد، محمدرضا، امیر، شعبان، حسین و علیرضا، در کنار نام مهدی خانکی، حلقههایی از یک زنجیره تاریخی را شکل میدهند؛ زنجیرهای که پیام آن این است که آرمان آزادی، زمانی که به باور و انتخاب انسانها تبدیل شود، با گذر زمان از میان نمیرود، بلکه از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود.
شاید بزرگترین درس این مسیر، نه در شمار شهیدان و زندانیان، بلکه در تداوم آن نهفته باشد؛ اینکه پس از چهار دهه سرکوب، هنوز جوانانی پیدا میشوند که حاضرند برای باور خود سنگینترین هزینه را بپردازند. همین استمرار است که نشان میدهد نبرد بر سر آزادی، صرفاً یک رویداد تاریخی نیست، بلکه روندی است که با وجود همه فراز و نشیبها، همچنان ادامه دارد.
اشرف؛ هنگامی که بهای ایستادگی به فصلی ماندگار در تاریخ ایران تبدیل شد
از حماسه ۶ و ۷ مرداد ۱۳۸۸ تا اعدام مهدی خانکی؛ تأملی بر تداوم یک نسل
مقدمه؛ پرسشی که هنوز پابرجاست
باز خوانی وقایع اشرف ومجاهدین از منظر دیگر
در تاریخ ملتها، همه رویدادها به یک اندازه ماندگار نمیشوند. بسیاری از وقایع، هرچند در زمان خود پرسر و صدا باشند، با گذشت سالها تنها به سطری در کتابهای تاریخ تبدیل میشوند. اما برخی رخدادها، فراتر از یک حادثه، به بخشی از حافظه جمعی یک ملت بدل میشوند؛ زیرا پرسشی را مطرح میکنند که زمان قادر به خاموش کردن آن نیست.
ششم و هفتم مرداد ۱۳۸۸، از همین جنس رویدادهاست.
در آن دو روز، تنها یک درگیری در قرارگاه اشرف رخ نداد. تقابل دو اراده شکل گرفت؛ از یک سو ارادهای که میکوشید با زور و سرکوب، یک تشکیلات سیاسی را از صحنه حذف کند و از سوی دیگر، انسانهایی که تصمیم گرفته بودند برای حفظ آنچه به آن باور داشتند، سنگینترین هزینه را بپردازند.
از همان زمان، پرسشی شکل گرفت که هنوز نیز پاسخ خود را از دست نداده است:
چرا انسانی حاضر میشود جان خود را برای یک آرمان سیاسی یا اجتماعی به خطر بیندازد؟
این پرسش، تنها درباره اشرف نیست. اگر پاسخ آن صرفاً به شرایط سال ۱۳۸۸ محدود میشد، باید با پایان آن واقعه، پرونده آن نیز بسته میشد. اما چنین نشد.
سالها بعد، نام جوانانی بر سر زبانها افتاد که نه دوران انقلاب ۱۳۵۷ را دیده بودند، نه درگیریهای دهه شصت را تجربه کرده بودند و نه در اشرف حضور داشتند. با این حال، آنان نیز مسیر پرهزینهای را برگزیدند که سرانجام برخی از آنان را به زندان، شکنجه و حتی اعدام رساند.
اعدام مهدی خانکی، فارغالتحصیل ۲۶ ساله رشته حقوق، بار دیگر همین پرسش را زنده کرد؛ چگونه ممکن است نسلی که دههها پس از آن رویدادها رشد کرده است، همچنان همان راه را انتخاب کند؟
این کتاب تلاشی است برای بررسی همین پرسش؛ نه از دریچه یک روز یا یک حادثه، بلکه در امتداد بیش از چهار دهه از تاریخ معاصر ایران. تلاشی برای فهم اینکه چگونه برخی رویدادها از مرز یک واقعه عبور میکنند و به بخشی از حافظه تاریخی یک ملت تبدیل میشوند.
در این مسیر، از اشرف آغاز میکنیم؛ اما در اشرف متوقف نمیشویم. زیرا اگر تاریخ چیزی به ما آموخته باشد، این است که هیچ حادثهای را نمیتوان جدا از گذشته و آینده آن فهمید. اشرف، برای فهمیدن، باید در امتداد مسیر طولانیتری دیده شود؛ مسیری که از دهه شصت آغاز شد، از فراز و نشیبهای بسیار گذشت و بازتاب آن را میتوان در سرنوشت نسلهای بعد نیز مشاهده کرد.
این همان پرسشی است که صفحات پیش رو در پی واکاوی آن هستند.
از لحظه ای که انسانهایی تصمیم گرفته بودند برای حفظ آنچه به آن ایمان داشتند، تا آخرین مرز ایستادگی کنند.
از همان لحظه، پرسشی در برابر تاریخ قرار گرفت؛ پرسشی که هنوز نیز پاسخ خود را از دست نداده است:
چه عاملی انسان را به جایی میرساند که آگاهانه سنگینترین هزینهها را برای یک آرمان بپذیرد؟
اگر پاسخ این پرسش تنها در شرایط سال ۱۳۸۸ خلاصه میشد، باید با پایان آن حادثه، همهچیز نیز به پایان میرسید. اما تاریخ مسیر دیگری را انتخاب کرد.
سالها بعد، نام جوانانی بر سر زبانها افتاد که نه انقلاب ۱۳۵۷ را دیده بودند، نه دهه شصت را تجربه کرده بودند و نه روزهای اشرف را با چشم خود دیده بودند. با این حال، همان مسیر را برگزیدند؛ مسیری که برای برخی از آنان به زندان، شکنجه و اعدام انجامید.
اعدام مهدی خانکی، فارغالتحصیل ۲۶ ساله رشته حقوق، بار دیگر همین پرسش را زنده کرد؛ چگونه ممکن است نسلی که دههها پس از آن وقایع متولد شده است، همچنان همان راه را انتخاب کند؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان تنها در زندگی یک فرد یا یک حادثه جستوجو کرد. برای یافتن آن باید به عقب بازگشت؛ به روندی تاریخی که طی بیش از چهار دهه شکل گرفت و نسلهای مختلف را، هر یک به شیوه خود، در برابر انتخابی دشوار قرار داد.
این مقاله نیز تلاشی است برای واکاوی همین روند؛ نه صرفاً روایت یک حادثه، بلکه بررسی مسیر تاریخی که از سالها پیش آغاز شد، در اشرف به نقطهای تعیینکننده رسید و بازتاب آن را هنوز میتوان در سرنوشت نسلهای تازه مشاهده کرد.
فصل اول
اشرف؛ چرا به یک مسئله تاریخی تبدیل شد؟ )تمام شد ( حالا رپال کر به صورت زیر است
فصل دوم
دو اراده در برابر یکدیگر
فضای قبل از ۶ مرداد، اما بیشتر از منظر سیاسی و انسانی، نه گزارش نظامی.
فصل سوم
بهای ایستادگی
یازده شهید، ۵۰۰مجروح، گروگانها، اعتصاب غذا، بازتاب جهانی.
فصل چهارم
اشرف پس از مرداد ۱۳۸۸
این حادثه چه چیزی را تغییر داد؟ در داخل مقاومت، در عراق، در عرصه بینالمللی.
فصل پنجم
از اشرف تا نسل جدید
پیوند تاریخی با جوانانی مانند مهدی خانکی و این پرسش که چرا نسلی که آن دوران را ندیده، همچنان به همان آرمانها گرایش پیدا میکند.
فصل ششم
وقتی تاریخ پایان نمییابد
جمعبندی و نتیجه.
فصل اول
اشرف؛ چرا یک قرارگاه به مسئلهای در تاریخ معاصر ایران تبدیل شد؟
گاهی در تاریخ، یک نقطه کوچک روی نقشه، چنان در مرکز تحولات قرار میگیرد که نام آن از مرزهای جغرافیا فراتر میرود و به نمادی سیاسی و تاریخی تبدیل میشود.
اشرف نیز یکی از همین نقاط بود.
در نگاه نخست، اشرف ۱ مجموعهای از ساختمانها، خیابانها و تأسیسات در استان دیاله عراق بود؛ اما آنچه این مکان را از هزاران نقطه دیگر متمایز کرد، نه موقعیت جغرافیایی آن، بلکه انسانهایی بودند که در آن زندگی میکردند و نقشی که این قرارگاه در یکی از طولانیترین رویاروییهای سیاسی تاریخ معاصر ایران پیدا کرد.
نام اشرف طی سالهای متمادی در گزارشهای سازمانهای بینالمللی، پارلمانهای اروپا، رسانههای جهانی، مذاکرات دیپلماتیک و ادبیات سیاسی مخالفان و موافقان حکومت ولایت فقیه بارها تکرار شد. کمتر قرارگاهی را میتوان یافت که تا این اندازه از محدوده یک محل استقرار خارج شده و به موضوعی با ابعاد منطقهای و بینالمللی تبدیل شده باشد.
اما این جایگاه چگونه شکل گرفت؟
آیا تنها حضور اعضای یک سازمان سیاسی در این قرارگاه، چنین اهمیتی به آن بخشید؟
یا آنکه اشرف به تدریج، در اثر مجموعهای از تحولات سیاسی، امنیتی و بینالمللی، به گرهگاهی تبدیل شد که هر تحول در آن، بر معادلاتی فراتر از مرزهای عراق اثر میگذاشت؟
پاسخ این پرسشها را نمیتوان در مرداد ۱۳۸۸ جستوجو کرد. برای فهم آن روزها، باید چند سال به عقب بازگردیم.
بازگشت به گذشته
بهار ۱۳۸۲، با سقوط بغداد، فصل تازهای در تاریخ عراق و همزمان در سرنوشت اشرف آغاز شد.
با فروپاشی حکومت صدام حسین، همه معادلات پیشین تغییر کرد. ارتش عراق از هم پاشید، نیروهای ائتلاف کنترل کشور را در دست گرفتند و اشرف وارد مرحلهای شد که هیچ شباهتی به گذشته نداشت.
در ماههای نخست، سلاحهای موجود در قرارگاه جمع اوری شد و اشرف عملاً خلع سلاح گردید. از آن پس، این قرارگاه دیگر یک مجموعه نظامی نبود، بلکه محل زندگی هزاران زن و مردی شد که در شرایطی کاملاً متفاوت، آیندهای نامعلوم را پیش روی خود میدیدند.
اما پایان سلاح، آغاز نبردی دیگر بود؛ نبردی که این بار نه با گلوله، بلکه در عرصه آرمان وسیاست، حقوق و دیپلماسی جریان داشت.
در سالهای بعد، اشرف دیگر تنها موضوعی عراقی نبود. نیروهای آمریکایی، دولت عراق، سازمان ملل متحد، نهادهای حقوق بشری، پارلمانهای اروپا و بسیاری از بازیگران منطقهای، هر یک به شکلی در این پرونده نقش پیدا کردند.
در همین دوره، حکومت ولایت فقیه نیز اشرف را صرفاً یک قرارگاه نمیدید، بلکه آن را یکی از مهمترین مراکز سازمانیافته مخالفان خود تلقی میکرد. از این رو، هر تحول در اشرف، بخشی از معادله بزرگتری بود که ابعاد آن از مرزهای عراق فراتر میرفت.
با انتقال مسئولیت حفاظت از اشرف به دولت عراق، مرحله تازهای آغاز شد. فشارها افزایش یافت؛ محدودیتهای رفتوآمد، کنترل ورود کالا و دارو، استقرار نیروهای عراقی در اطراف قرارگاه و مذاکراتی که هر روز پیچیدهتر میشد.
از اواخر سال ۱۳۸۷، نشانههای یک بحران بزرگ آشکارتر شد. بسیاری احساس میکردند که شرایط به سوی رویارویی پیش میرود، هرچند کسی نمیدانست این تقابل در چه روز و چگونه آغاز خواهد شد.
صبح ششم مرداد ۱۳۸۸، انتظار پایان یافت.
آنچه در آن روز آغاز شد، تنها یک عملیات امنیتی نبود؛ رویدادی بود که نام اشرف را برای همیشه در تاریخ معاصر ایران ثبت کرد.
فصل دوم
شب پیش از طوفان
در تاریخ، هیچ حادثه بزرگی ناگهان آغاز نمیشود.
آنچه مردم در یک روز میبینند، معمولاً آخرین حلقه زنجیرهای است که گاه ماهها و حتی سالها پیش از آن شکل گرفته است.
حمله ششم مرداد ۱۳۸۸ نیز از همین قاعده پیروی میکرد.
اگر تنها به تصاویر خودروهای زرهی، هامویها، بولدوزرها، آبپاشها و نیروهای مسلح نگاه کنیم، شاید تصور شود که تصمیم حمله همان روز گرفته شده بود؛ اما واقعیت چیز دیگری بود.
آن روز، تنها لحظه اجرای تصمیمی بود که مدتها پیش گرفته شده بود.
ماههای انتظار
از اوایل سال ۱۳۸۸، فضای اطراف اشرف دیگر شباهتی به گذشته نداشت.
استقرار نیروهای عراقی در اطراف قرارگاه افزایش یافته بود.
ایستهای بازرسی بیشتر شده بود.
عبور و مرور کنترل میشد.
مذاکرات ادامه داشت، اما هر بار پیچیدهتر از گذشته میشد.
در داخل اشرف نیز همه احساس میکردند که اتفاقی در راه است.
نه زمان آن معلوم بود.
نه شکل آن.
اما کمتر کسی تصور میکرد وضعیت به همان شکل ادامه پیدا کند.
در آن روزها، هر صبح با این احتمال آغاز میشد که شاید امروز روز رویارویی باشد.
اما هر غروب، بدون حادثهای بزرگ به پایان میرسید.
این انتظار فرساینده، خود بخشی از نبرد بود.
آخرین نشانهها
پنجم مرداد، نشانهها آشکارتر شد.
تلویزیون دولتی عراق خبری را منتشر کرد که در ظاهر، تنها یک اطلاعیه اداری به نظر میرسید.
در این اطلاعیه اعلام شد که دولت عراق مسئولیت امنیت داخل اشرف را بر عهده خواهد گرفت و این اقدام در چارچوب توافقات موجود انجام میشود.
در همان اطلاعیه، بر رفتار انسانی و رعایت قوانین بینالمللی نیز تأکید شد.
در ظاهر، این جملات آرامشبخش به نظر میرسید.
اما در بیرون از اشرف، واقعیت دیگری جریان داشت.
در همان ساعتها، جابهجایی خودروهای نظامی افزایش یافت.
نیروهای بیشتری در اطراف قرارگاه مستقر شدند.
ماشینهای مهندسی، بولدوزرها و خودروهای آبپاش نیز در محل دیده میشدند.
این پرسش بهطور طبیعی شکل گرفت:
اگر هدف تنها ایجاد یک ایستگاه پلیس بود، حضور چنین حجمی از تجهیزات برای چه منظوری بود؟
این پرسشی بود که پاسخ آن کمتر از بیست و چهار ساعت بعد روشن شد.
ساعتهای آخر
با فرارسیدن شب، تحرکات شدت گرفت.
راههای اطراف قرارگاه بیش از گذشته تحت کنترل قرار گرفت.
برخی مسیرهای دسترسی محدود شد.
در ورودی اشرف، رفتوآمد خودروهای نظامی ادامه داشت.
گزارشهایی از ایجاد خاکریز و تغییر آرایش نیروها منتشر شد.
در داخل قرارگاه نیز خبرها لحظهبهلحظه دنبال میشد.
فضا آرام بود، اما سکوت، سکوتی عادی نبود.
همه میدانستند که شب متفاوتی آغاز شده است.
بسیاری تا سپیدهدم بیدار ماندند.
نه از ترس.
بلکه از انتظار.
انتظار حادثهای که احساس میکردند دیگر بسیار نزدیک شده است.
آخرین تلاش برای جلوگیری از رویارویی
با طلوع آفتاب ششم مرداد، هنوز گفتوگوها ادامه داشت.
نمایندگان دو طرف در حال مذاکره بودند.
پیشنهادهایی درباره نحوه استقرار نیروهای پلیس مطرح شد.
راهحلهایی ارائه گردید.
اما هرچه ساعتها میگذشت، فاصله میان گفتوگو و واقعیت بیشتر میشد.
در میانه مذاکرات، چند تماس تلفنی از بغداد انجام شد.
فضای جلسه تغییر کرد.
گفتوگوها پایان یافت.
در بیرون، ستون خودروهای نظامی آماده حرکت شده بودند.
تاریخ، وارد یکی از حساسترین ساعتهای خود میشد.
دو اراده در برابر یکدیگر
چرا رویارویی اجتنابناپذیر شد؟
در تاریخ، جنگها همیشه با شلیک نخستین گلوله آغاز نمیشوند.
گاهی سالها پیش از آنکه نخستین تیر شلیک شود، جنگ در عرصه سیاست، دیپلماسی، تبلیغات، محاصره اقتصادی و جنگ روانی آغاز شده است. هنگامی که درگیری نظامی رخ میدهد، در واقع آخرین پرده نمایشی است که نویسندگان آن، مدتها پیش متن خود را نوشتهاند.
ماجرای ششم و هفتم مرداد ۱۳۸۸ نیز از همین جنس بود.
اگر این حادثه تنها از صبح ششم مرداد روایت شود، بخش بزرگی از حقیقت ناگفته میماند. آنچه در آن روز رخ داد، نتیجه روندی بود که طی سالهای قبل بهآرامی شکل گرفت؛ روندی که در هر مرحله، فاصله میان دو طرف را کمتر و امکان دستیابی به راهحلی مسالمتآمیز را دشوارتر میکرد.
در یک سو، حاکمیت ولایت فقیه قرار داشت که از نخستین سالهای استقرار خود، سازمان مجاهدین خلق را اصلیترین تشکیلات سازمانیافته مخالف میدانست. طی سه دهه، این تقابل از عرصه سیاسی به عرصه امنیتی، نظامی و بینالمللی کشیده شده بود و اشرف، به مهمترین نماد این رویارویی تبدیل شده بود.
در سوی دیگر، ساکنان اشرف قرار داشتند؛ کسانی که سالها زندگی، مبارزه، شکستها، امیدها و خاطرات خود را در آن مکان شکل داده بودند. برای آنان، اشرف تنها مجموعهای از ساختمانها نبود؛ بخشی از هویت سیاسی و تاریخیشان محسوب میشد. به همین دلیل، مسئله تنها حفظ یک قرارگاه نبود، بلکه حفظ چیزی بود که آن را میراث سالها مبارزه میدانستند.
همین تفاوت نگاه، نقطه آغاز بحران بود.
برای یک طرف، پایان یافتن اشرف میتوانست به معنای پایان یک نماد سازمانیافته از مخالفت باشد.
برای طرف دیگر، عقبنشینی از اشرف به معنای از دست دادن نمادی بود که برای حفظ آن سالها هزینه پرداخت شده بود.
وقتی هر دو طرف، موضوعی را فراتر از یک مسئله اداری یا امنیتی تعریف کنند، زمینه رویارویی بهتدریج فراهم میشود.
از سال ۱۳۸۷، این روند سرعت بیشتری گرفت.
با انتقال مسئولیت حفاظت از اشرف به دولت عراق، شرایط وارد مرحله تازهای شد. هرچند در بیانیههای رسمی از حاکمیت عراق، اجرای قانون و استقرار نیروهای پلیس سخن گفته میشد، اما در عمل، فضای اطراف قرارگاه هر روز متشنجتر میشد.
ایستهای بازرسی افزایش یافت.
رفتوآمدها محدودتر شد.
ورود برخی امکانات با دشواری روبهرو گردید.
مذاکرات ادامه داشت، اما هر دور گفتوگو بیش از آنکه راهحلی ایجاد کند، عمق اختلافها را آشکارتر میساخت.
از درون اشرف نیز این تغییرات بهدقت دنبال میشد.
ساکنان قرارگاه بهخوبی میدانستند که شرایط دیگر مانند گذشته نیست.
هر روز اخبار جدیدی از تحرکات نظامی، تغییر آرایش نیروها و افزایش فشارها به گوش میرسید.
در ظاهر، هنوز مذاکره ادامه داشت؛ اما در واقع، هر دو طرف خود را برای مرحلهای آماده میکردند که شاید دیگر با گفتوگو پایان نمییافت.
در چنین شرایطی، مفهوم «زمان» نیز تغییر کرده بود.
هر صبح این احتمال وجود داشت که همان روز، روز سرنوشت باشد.
هر شب، این پرسش مطرح میشد که آیا فردا حادثهای رخ خواهد داد یا نه.
این انتظار، خود به بخشی از بحران تبدیل شده بود.
تاریخ نشان داده است که گاه فرسایش روانی، پیش از آغاز هر درگیری، بخشی از راهبرد فشار است. روزها و هفتههایی که با انتظار سپری میشوند، تصمیمگیری را دشوارتر و فضای روانی را سنگینتر میکنند.
در تابستان ۱۳۸۸، اشرف دقیقاً در چنین فضایی قرار داشت.
کمتر کسی میتوانست زمان دقیق رویارویی را پیشبینی کند، اما بسیاری احساس میکردند که مسیر حوادث به نقطهای رسیده است که بازگشت از آن، هر روز دشوارتر میشود.
در این میان، رخدادهای داخل ایران نیز بر فضای منطقه سایه انداخته بود. اعتراضهای گسترده پس از انتخابات ریاستجمهوری سال ۱۳۸۸، نگاه بسیاری از بازیگران سیاسی را متوجه تحولات ایران کرده بود. در چنین فضایی، هر تحول مربوط به اشرف، دیگر تنها یک مسئله محلی در عراق تلقی نمیشد؛ بلکه در بستری گستردهتر از تحولات منطقهای و داخلی معنا پیدا میکرد.
تاریخ گاهی لحظههایی را ثبت میکند که در آن، تصمیمهای کوچک دیگر قادر به تغییر مسیر نیستند؛ زیرا مجموعهای از عوامل، چنان در هم تنیده شدهاند که حرکت به سوی رویارویی تقریباً اجتنابناپذیر میشود.
تابستان ۱۳۸۸، برای اشرف، یکی از همان لحظهها بود.
صبح ششم مرداد، حادثه آغاز نشد؛ بلکه مرحلهای آغاز شد که زمینههای آن سالها پیش شکل گرفته بود و اکنون، به نقطه انفجار رسیده بود.
ادامه فصل دوم: «صبح ششم مرداد؛ هنگامی که انتظار پایان یافت.»
از مطالبه تهران تا اجرای بغداد
رویارویی مرداد ۱۳۸۸ را نمیتوان صرفاً نتیجه یک اختلاف محلی میان دولت عراق و ساکنان اشرف دانست. پیش از حمله، پرونده اشرف در بالاترین سطح روابط تهران و بغداد مطرح شده و خواست برچیدن آن بهصراحت اعلام شده بود.
در ۲۸ فوریه ۲۰۰۹، علی خامنهای در دیدار با جلال طالبانی، رئیسجمهور وقت عراق، اجرای توافق مربوط به اخراج مجاهدین از عراق را مطالبه کرد. گزارش رسمی همان دیدار نیز از قول طالبانی نوشت که دولت عراق برای اخراج آنان تصمیم گرفته و آن را اجرا خواهد کرد. رسانههای بینالمللی این گفتوگو را نشانهای آشکار از فشار تهران بر بغداد برای پایان دادن به حضور مجاهدین در اشرف دانستند.
بنابراین، هنگامی که چند ماه بعد نیروهای عراقی به اشرف یورش بردند، این حمله را نمیتوان تصمیمی ناگهانی یا صرفاً انتظامی تلقی کرد. پیش از آن، تهران بهصراحت خواستار اخراج مجاهدین شده بود و مقامهای عراقی نیز بارها از بستهشدن اشرف و خروج ساکنان آن سخن گفته بودند. روزنامه گاردین نیز در همان روز حمله نوشت که یورش پس از حدود دو سال تلاش تهران برای وادارکردن بغداد به اخراج مجاهدین و شش ماه هشدار مقامهای عراقی صورت گرفت.
قاسم سلیمانی در آن زمان فرمانده نیروی قدس و یکی از اصلیترین طراحان و مجریان نفوذ حاکمیت ولایت فقیه در عراق بود. منابع متعدد، نفوذ تعیینکننده او بر شبکههای سیاسی و شبهنظامی عراق و نقش محوریاش در سیاست منطقهای تهران را ثبت کردهاند.
سازمان مجاهدین و شورای ملی مقاومت، قاسم سلیمانی را از آمران و هدایتکنندگان مستقیم حملات علیه اشرف معرفی کردهاند. این منابع، حملههای سالهای بعد به اشرف و لیبرتی را نیز بخشی از راهبرد نیروی قدس و نیروهای وابسته به آن در عراق میدانند. با این حال، درباره نقش مستقیم و عملیاتی او در حمله مشخص ۲۸ و ۲۹ ژوئیه ۲۰۰۹، اسناد مستقل علنی موجود به اندازه کافی روشن نیستند که بتوان جزئیات فرماندهی او را بدون قید و توضیح، واقعیتی اثباتشده معرفی کرد.اما بعدها که ۱۰ شهریور وقتل عام اشرف تپسط قاسم سلیمانی صورت گرفت واو مستقیم این قتل عام را به خبرگان ارتجاع گزارش کرد بخوبی مخص شد که قاسم سلیمانی مستقیما فرامین خامنه ای را علیه اشرف را فرمانده وبا مزدوران عراقی رژیم اجرا میکرد
آنچه مستقل از این اختلاف روایی قابل اثبات است، نتیجه عملیات است: نیروهای عراقی در ۲۸ و ۲۹ ژوئیه ۲۰۰۹ با خودروهای نظامی، آبپاش، باتوم و سلاح وارد اشرف شدند. سازمان عفو بینالملل گزارش داد که دستکم هشت نفر در حمله اولیه کشته شدند، افراد بسیاری مجروح و ۳۶ نفر بازداشت شدند؛ بازداشتشدگانی که بنا بر گزارش این سازمان، مورد ضربوشتم و شکنجه قرار گرفتند. تصاویر ویدئویی نیز خودروهای نظامی را در حال حرکت به سوی جمعیت معترضان نشان میداد.
از این توالی میتوان نتیجه گرفت که حمله مرداد ۱۳۸۸ نه حادثهای منفرد، بلکه نقطه تلاقی سه روند بود: مطالبه صریح تهران برای پایاندادن به اشرف، تصمیم دولت مالکی برای اعمال آن سیاست، و حضور شبکه نفوذ امنیتی و سیاسی نیروی قدس در ساختار قدرت عراق. این همان بستری بود که رویارویی را از یک احتمال، به تصمیمی اجرایی تبدیل کرد.
صبح ششم مرداد؛ هنگامی که انتظار پایان یافت
صبح ششم مرداد ۱۳۸۸، دیگر نشانهها از مرحله هشدار گذشته بود. آنچه طی ماهها در قالب فشار سیاسی، محاصره، تهدید، مذاکره و آمادهسازی میدانی شکل گرفته بود، اکنون به نقطه اجرا رسیده بود.
با اینحال، تا واپسین ساعتها هنوز گفتوگو ادامه داشت. نمایندگان ساکنان اشرف با مسئولان عراقی درباره چگونگی حضور پلیس و ترتیبات امنیتی مذاکره میکردند. پیشنهادهایی برای استقرار نیروهای عراقی در ورودی قرارگاه، فراهمکردن محل و امکانات مورد نیاز آنان و جلوگیری از هرگونه درگیری مطرح شده بود.
این واقعیت اهمیت دارد؛ زیرا نشان میدهد اختلاف بر سر پذیرش اصل حضور پلیس نبود. مسئله اصلی، نوع ورود، هدف نهایی و پیامدهای آن بود.
ساکنان اشرف از این بیم داشتند که استقرار محدود پلیس، تنها پوششی برای ورود گستردهتر نیروها، تصرف بخشهایی از قرارگاه، بازداشت افراد و آغاز روندی باشد که در نهایت به متلاشیکردن اشرف بینجامد. تحولات ماههای پیش نیز این نگرانی را تقویت میکرد.
در سوی مقابل، دولت نوری مالکی، اقدام خود را اعمال حاکمیت عراق معرفی میکرد. اما ترکیب نیروها، حجم تجهیزات، لحن تهدیدها و قطع ناگهانی مذاکرات، این پرسش را بهوجود میآورد که آیا واقعاً هدف تنها برپایی یک ایستگاه پلیس بود؟
اگر مسئله صرفاً انتظامی بود، چرا گفتوگو متوقف شد؟
چرا راهحلهای پیشنهادی کنار گذاشته شد؟
و چرا عملیاتی که میتوانست با توافق انجام شود، به ورود خشونتآمیز انجامید؟
پاسخ این پرسشها را باید در فاصله میان عنوان رسمی عملیات و هدف سیاسی آن جستوجو کرد.
از «اعمال حاکمیت» تا تلاش برای شکستن اشرف
دولت عراق، همانند هر دولت دیگری، حق حاکمیت بر خاک خود را مطرح میکرد. اما حاکمیت، مجوز نقض حقوق انسانها نیست. مسئله از جایی آغاز شد که مفهوم حاکمیت به ابزاری برای توجیه خشونت علیه جمعیتی خلع سلاحشده تبدیل گردید.
ساکنان اشرف پس از سال ۱۳۸۲ سلاحهای خود را تحویل داده بودند. آنان در برابر نیرویی قرار گرفتند که از خودروهای نظامی، آبپاش، باتوم، میلههای آهنی و سلاح گرم برخوردار بود. این نابرابری فقط در تجهیزات خلاصه نمیشد؛ یک طرف قدرت دولتی و حمایت ساختارهای امنیتی را در اختیار داشت و طرف دیگر میکوشید با تشکیل صفهای انسانی، از ورود نیروها جلوگیری کند.
از همین نقطه، ماهیت واقعی تقابل آشکار شد.
هدف تنها ورود به چند ساختمان یا تصرف یک بخش از قرارگاه نبود. شکستن صف انسانی اشرف، در معنای سیاسی خود، شکستن اراده جمعی کسانی بود که حاضر نشده بودند در برابر فشارهای پیدرپی تسلیم شوند.
حکومت ولایت فقیه سالها کوشیده بود مجاهدین را میان سه انتخاب محدود کند: تسلیم، بازگشت یا پراکندگی. اشرف در برابر این سه انتخاب، یک پاسخ چهارم ساخته بود: ماندن و حفظ تشکیلات مستقل.
به همین دلیل، اشرف فقط یک محل اقامت نبود. وجود آن، بهخودیخود نفی این ادعا بود که سرکوب، تبعید و محاصره میتواند یک جریان سیاسی را از هم بپاشد.
دو اراده، دو تعریف از آینده
در آن روز، دو طرف نه فقط بر سر زمین، بلکه بر سر آینده میجنگیدند.
برای حکومت ولایت فقیه، برچیدهشدن اشرف میتوانست نشانه پایان یافتن یکی از مهمترین مراکز سازمانیافته مخالفان در منطقه باشد. در محاسبه تهران، اگر اشرف فرو میریخت، پیام آن فراتر از عراق میرفت: مقاومت سازمانیافته را میتوان با فشار منطقهای، محاصره و استفاده از دولتهای همسو از میان برداشت.
برای ساکنان اشرف، عقبنشینی بدون تضمین، تنها جابهجایی مکانی نبود. آنان آن را آغاز فروپاشی تدریجی، پراکندگی نیروها، بازداشت، استرداد احتمالی و از دست رفتن استقلال سیاسی خود میدانستند.
به همین دلیل، هر دو طرف حادثه را بسیار بزرگتر از یک اختلاف محلی میدیدند.
در چنین شرایطی، رویارویی زمانی اجتنابناپذیر شد که یک طرف تصمیم گرفت اراده خود را با زور تحمیل کند و طرف دیگر تصمیم گرفت در برابر آن، حتی با دست خالی، بایستد.
چرا مذاکره به نتیجه نرسید؟
مذاکره زمانی معنا دارد که هر دو طرف در پی یافتن راهحل باشند. اما اگر یکی از طرفها تصمیم نهایی خود را از پیش گرفته باشد، گفتوگو تنها به پوششی برای خرید زمان یا کسب مشروعیت تبدیل میشود.
روایتهای منتشرشده از آن روز نشان میدهد که در جریان مذاکرات، تماسهایی از بغداد برقرار شد و سرانجام دستور پایان گفتوگو و آغاز عملیات صادر گردید. این لحظه، مرز میان یک اختلاف قابلحل و یک تصمیم از پیش تعیینشده بود.
از آن پس، دیگر موضوع این نبود که پلیس کجا مستقر شود یا چه امکاناتی در اختیارش قرار گیرد. عملیات بهسوی هدفی حرکت میکرد که در زبان رسمی گفته نمیشد، اما در عمل آشکار بود: ورود اجباری، شکستن مقاومت، تصرف مواضع و ایجاد زمینه برای برچیدن اشرف.
همینجاست که ارتباط میان سطح سیاسی و سطح میدانی اهمیت پیدا میکند.
ماهها پیشتر، خامنهای در دیدار با جلال طالبانی، رئیسجمهور وقت عراق، بر پایان دادن به حضور مجاهدین تأکید کرده بود. نفوذ گسترده نیروی قدس در ساختار سیاسی و امنیتی عراق نیز واقعیتی شناختهشده بود و فرماندهی آن در دست قاسم سلیمانی قرار داشت. بنابراین، حمله را نمیتوان جدا از راهبرد گستردهتر تهران برای حذف اشرف بررسی کرد.
بغداد ابزار اجرایی بود؛ اما مسئله اشرف در چهارچوب سیاستی وسیعتر تعریف شده بود.
لحظه انتخاب
در برابر این روند، ساکنان اشرف نیز انتخاب خود را کرده بودند.
آنان میتوانستند کنار بروند و اجازه دهند نیروها بدون مانع وارد شوند. میتوانستند به وعدههایی اعتماد کنند که هیچ تضمین عملی برای آنها وجود نداشت. یا میتوانستند با صفهای انسانی در برابر ورود خشونتآمیز بایستند.
آنان راه سوم را انتخاب کردند.
این انتخاب را نمیتوان تنها با محاسبه سود و زیان مادی فهمید. کسی که میداند طرف مقابل به خودروهای نظامی، سلاح و حمایت دولتی مجهز است، اگر باز هم در برابر او میایستد، بر پایه منطق دیگری تصمیم گرفته است؛ منطقی که حفظ کرامت، هویت جمعی و وفاداری به آرمان را بر امنیت فردی مقدم میداند.
اینجا همان نقطهای است که تاریخ از گزارش روزانه فاصله میگیرد و وارد قلمرو معنای انسانی میشود.
در یک گزارش میتوان نوشت که چند خودرو وارد شدند، چند نفر زخمی شدند و چند بخش اشغال شد. اما این اعداد توضیح نمیدهند چرا انسانهای بیسلاح، با آگاهی از خطر، در برابر نیروی مسلح ایستادند.
پاسخ در چیزی نهفته بود که طی سالها در اشرف شکل گرفته بود: جمعی که سرنوشت فردی خود را از سرنوشت مشترک جدا نمیدید.
برای آنان، کناررفتن یک نفر از صف، فقط نجات جان خود نبود؛ شکاف انداختن در دیواری بود که بقای همه به آن وابسته بود.
خشونت برای شکستن یک نماد
حمله هنگامی آغاز شد که قدرت مهاجم دریافت بدون خشونت نمیتواند صفها را کنار بزند. از این لحظه، ابزارهای نظامی و انتظامی برای شکستن مقاومت انسانی بهکار گرفته شد.
اما خشونت دو نتیجه متفاوت داشت.
از نظر مهاجمان، قرار بود ضربهها ترس ایجاد کند، صفها را متلاشی سازد و راه ورود را باز کند.
از نظر ساکنان، هر ضربه دلیلی تازه برای ماندن شد؛ زیرا عقبنشینی در آن لحظه میتوانست به معنای آن باشد که خشونت توانسته است اراده جمعی را بشکند.
این معادله، شدت رویارویی را افزایش داد. هرچه فشار بیشتر میشد، ایستادگی نیز معنای عمیقتری پیدا میکرد.
در پایان آن دو روز، نیروهای عراقی توانسته بودند بخشهایی را تصرف کنند، شماری را بکشند، صدها نفر را مجروح کنند و تعدادی را به گروگان ببرند؛ اما نتوانسته بودند هدف اصلی را محقق کنند: اشرف فرو نپاشید.
این تفاوت میان پیروزی میدانی و شکست سیاسی است.
ممکن است یک نیروی مسلح بتواند از مانع عبور کند، بخشی از زمین را تصرف کند و خسارت وارد سازد؛ اما اگر نتواند اراده طرف مقابل را درهم بشکند، نتیجه تاریخی الزاماً همان چیزی نیست که در نقشه عملیات پیشبینی شده بود.
وقتی ضعف ظاهری به قدرت سیاسی تبدیل شد
ساکنان اشرف از نظر نظامی در موقعیت ضعف کامل بودند. آنان نه سلاح داشتند، نه ارتش پشتیبان و نه دولتی که در لحظه حمله برای دفاع از آنان مداخله کند.
اما همین ضعف ظاهری، در عرصه سیاسی به عاملی اثرگذار تبدیل شد.
تصاویر حمله به افراد بیسلاح، استفاده از خودرو در برابر صفهای انسانی و ضربوشتم مجروحان، مشروعیت ادعای «عملیات انتظامی» را زیر سؤال برد. مسئلهای که قرار بود در سکوت و با عنوان اعمال حاکمیت پایان یابد، به موضوعی بینالمللی تبدیل شد.
در این معنا، اشرف از راه قدرت نظامی دفاع نشد؛ از راه تبدیلکردن بیدفاعی به سندی علیه مهاجمان دفاع شد.
پایداری ساکنان، هزینه سیاسی حمله را بالا برد. اگر آنان بدون مقاومت کنار میرفتند، شاید اشرف در قالب یک اقدام اداری برچیده میشد و جهان تنها با خبری کوتاه روبهرو میشد. اما ایستادگی آنان، حادثه را به صحنهای تبدیل کرد که دیگر نمیشد آن را پنهان کرد.
پاسخ فصل دوم
پرسش محوری این فصل آن بود:
چرا رویارویی اجتنابناپذیر شد؟
زیرا دو اراده بر سر موضوعی روبهروی هم قرار گرفته بودند که هیچیک آن را یک مسئله محدود نمیدانست.
حکومت ولایت فقیه و شبکه نفوذ آن در عراق، اشرف را مانعی سیاسی و نمادی میدیدند که باید برچیده شود. ساکنان اشرف نیز آن را بخشی از هویت، استقلال و تاریخ مبارزه خود میدانستند که نمیتوانستند بدون مقاومت تسلیم کنند.
زمانی که یک طرف راهحل را در حذف و اجبار جستوجو کرد و طرف دیگر تسلیم را نفی نمود، مذاکره جای خود را به رویارویی داد.
اما این رویارویی، تنها با ورود نیروها آغاز نشد و با پایان دو روز نیز خاتمه نیافت. آنچه در ششم و هفتم مرداد رخ داد، بهایی انسانی داشت که آثار آن تا ماهها و سالها ادامه یافت.
نام یازده جانباخته، صدها مجروح، ۳۶ گروگان و اعتصاب غذای طولانی آنان، فصل دیگری را گشود؛ فصلی که پرسش آن دیگر این نبود که چرا رویارویی رخ داد، بلکه این بود:
چرا انسانها حاضر شدند چنین بهای سنگینی برای ایستادگی بپردازند؟
فصل سوم
بهای ایستادگی
پایداری؛ هنگامی که معادله قدرت تغییر کرد
در نگاه نخست، همه چیز به سود مهاجمان بود.
قدرت نظامی، خودروهای زرهی، سلاح، حمایت دولت، امکانات لجستیکی و ابتکار عمل، همگی در اختیار آنان قرار داشت. در مقابل، ساکنان اشرف نه ارتشی داشتند، نه سلاحی و نه دولتی که از آنان دفاع کند.
اگر معیار، تنها توازن قوای نظامی بود، نتیجه باید در همان ساعتهای نخست مشخص میشد.
اما تاریخ، همیشه از معادلات نظامی پیروی نمیکند.
در برخی لحظهها، قدرت واقعی نه در سلاح، بلکه در اراده انسانها نهفته است.
آنچه در اشرف رخ داد، دقیقاً چنین لحظهای بود.
مهاجمان برای تصرف یک قرارگاه آمده بودند، اما ناگهان خود را در برابر پدیدهای یافتند که در محاسبات نظامی جایی نداشت؛ انسانهایی که حاضر نبودند برای حفظ جان خود، از آنچه به آن ایمان داشتند دست بکشند.
از همین لحظه، ماهیت رویارویی تغییر کرد.
دیگر مسئله فقط اشرف نبود.
مسئله این بود که آیا میتوان اراده یک جمع را با زور درهم شکست؟
این پرسشی است که بارها در تاریخ مطرح شده است.
قدرتهای بزرگ، ارتشهای مجهز و حکومتهای مقتدر، بارها توانستهاند شهرها را اشغال کنند، اما نتوانستهاند اراده مردمانی را که تصمیم به ایستادگی گرفتهاند، از میان ببرند.
اشرف نیز به یکی از همین تجربههای تاریخی تبدیل شد.
مهاجمان توانستند وارد قرارگاه شوند.
توانستند انسانهایی را به خاک و خون بکشند.
توانستند صدها نفر را مجروح کنند.
توانستند دهها نفر را بازداشت و به گروگان بگیرند.
اما نتوانستند مهمترین هدف خود را محقق کنند؛ شکستن اراده جمعی.
در سیاست، همیشه پیروزی با کسی نیست که زمین را تصرف میکند.
گاهی پیروزی از آنِ کسی است که معنای حادثه را تعیین میکند.
حملهکنندگان میخواستند پایان اشرف را اعلام کنند.
اما نتیجه، آغاز فصل تازهای از تاریخ اشرف شد.
تصاویر انسانهای بیدفاع که در برابر خودروهای زرهی ایستاده بودند، مرزهای عراق را پشت سر گذاشت.
این تصاویر، در رسانهها، پارلمانها، سازمانهای حقوق بشری و محافل سیاسی جهان منتشر شد.
آنچه قرار بود در چند ساعت پایان یابد، به پروندهای بینالمللی تبدیل شد.
قدرت مهاجمان، اگرچه توانست جسمها را زخمی کند، اما نتوانست روایت خود را بر تاریخ تحمیل کند.
از همینجا، هزینه سیاسی عملیات آغاز شد.
هر ضربهای که بر پیکر یک انسان بیسلاح فرود میآمد، مشروعیت روایت رسمی عملیات را تضعیف میکرد.
هر تصویر تازه، پرسش تازهای در برابر افکار عمومی جهان قرار میداد.
هر زخمی، هر کشته و هر بازداشتی، به سندی تبدیل میشد که دیگر نمیشد آن را از حافظه تاریخ حذف کرد.
به این ترتیب، اشرف از یک قرارگاه به یک نماد تبدیل شد.
نماد این اندیشه که گاه انسان، حتی هنگامی که همه ابزارهای قدرت را از دست داده است، هنوز میتواند با پایداری خود، معادلات سیاسی را تغییر دهد.
شاید مهمترین دستاورد آن دو روز نیز همین بود.
قدرت نظامی، پیروزی سریع را پیشبینی کرده بود؛ اما قدرت پایداری، نتیجه دیگری آفرید.
در ظاهر، اشرف زخمی شد.
اما در عرصه سیاسی، این مهاجمان بودند که ناچار شدند در برابر افکار عمومی جهان پاسخگو شوند.
از آن پس، دیگر بحث تنها بر سر یک قرارگاه نبود.
بحث بر سر این بود که چرا انسانهایی حاضر شدند بدون سلاح بایستند، و چرا قدرتی که همه ابزارهای زور را در اختیار داشت، برای رویارویی با آنان به چنین خشونتی متوسل شد؟
این پرسش، تا امروز نیز زنده مانده است.
پایداری؛ هنگامی که اقلیت، معادلات اکثریت را برهم زد
در سیاست، همه چیز با شمار نفرات یا حجم سلاح تعیین نمیشود.
اگر تاریخ تنها از قانون عدد پیروی میکرد، بسیاری از انقلابها هرگز شکل نمیگرفتند، بسیاری از جنبشهای آزادیخواهانه در همان آغاز نابود میشدند و بسیاری از حکومتهای قدرتمند تا امروز پابرجا میماندند.
اما تاریخ بارها نشان داده است که اراده، گاه از قدرت نظامی پیشی میگیرد.
این همان حقیقتی است که قرنها پیش، در فرهنگ اسلامی نیز با این تعبیر بیان شد:
«چه بسیار گروهی اندک که بر گروهی بسیار، پیروز شدند.»
این آیه، صرفاً درباره یک نبرد تاریخی نیست؛ بیانگر یک قانون اجتماعی است: هنگامی که یک جمع کوچک به آرمان خود ایمان دارد، معیار پیروزی دیگر تنها تعداد افراد یا حجم تجهیزات نیست.
اشرف، در مرداد ۱۳۸۸، یکی از مصادیق همین قانون بود.
در ظاهر، همه عوامل قدرت در اختیار مهاجمان قرار داشت.
در برابر آنان، انسانهایی ایستاده بودند که نه سلاح داشتند، نه نیروی نظامی و نه پشتوانه یک دولت.
اما آنان سرمایه دیگری داشتند؛ تصمیم به عقبنشینی نکردن.
سالها پیش از آن، مسعود رجوی در توصیف جایگاه اشرف گفته بود:
«اگر اشرف بایستد، جهان را به ایستادگی وادار خواهد کرد.»
در زمان بیان این جمله، شاید برای بسیاری تنها یک شعار سیاسی به نظر میرسید.
اما مرداد ۱۳۸۸ معنای دیگری به آن بخشید.
زیرا آنچه در اشرف رخ داد، در محدوده دیاله باقی نماند.
تصاویر آن، در رسانههای جهان منتشر شد.
پارلمانها درباره آن بحث کردند.
سازمانهای حقوق بشری بیانیه صادر کردند.
شخصیتهای سیاسی از کشورهای مختلف واکنش نشان دادند.
کارزارهای بینالمللی برای آزادی گروگانها شکل گرفت.
اعتصاب غذای طولانی، مسئله اشرف را هفتهها و ماهها در صدر توجه افکار عمومی نگاه داشت.
در این معنا، اشرف تنها از خود دفاع نکرد.
اشرف، دیگران را نیز وادار به موضعگیری کرد.
همینجا است که معنای جمله «اگر اشرف بایستد، جهان را به ایستادگی وادار خواهد کرد» روشن میشود.
پایداری، تنها حفظ یک موضع نبود.
پایداری، قدرت تغییر دادن دستور کار سیاسی جهان بود.
اگر اشرف در نخستین ساعات فرو میریخت، شاید خبر آن چند روز بعد از صفحه اول روزنامهها حذف میشد و پروندهاش بسته میشد.
اما ایستادگی، حادثه را از یک درگیری محلی به یک مسئله بینالمللی تبدیل کرد.
این، همان نقطهای است که قدرت پایداری از قدرت سلاح پیشی گرفت.
فصل سوم بخش اول
بدلیل اهمیت میخواهیم با نگاهی دیگر ایستادگی را هم بزنیم
بهای ایستادگی
چرا انسانها حاضر میشوند چنین بهایی بپردازند؟
تاریخ را نمیتوان تنها با شمار کشتهها، مجروحان و زندانیان نوشت.
اگر چنین بود، همه جنگها شبیه یکدیگر بودند و همه شکستها نیز معنایی یکسان داشتند.
آنچه به یک حادثه تاریخی معنا میدهد، نه فقط هزینهای است که پرداخت میشود، بلکه دلیل پرداخت آن هزینه است.
ششم و هفتم مرداد ۱۳۸۸، یازده انسان جان خود را از دست دادند.
صدها نفر مجروح شدند.
دهها نفر دچار آسیبهای جسمی ماندگار شدند.
سیوشش نفر به گروگان گرفته شدند.
اما اگر این رویداد تنها در همین اعداد خلاصه شود، مهمترین بخش آن ناگفته خواهد ماند.
پرسش اصلی این نیست که چند نفر کشته شدند.
پرسش این است که چرا حاضر شدند بایستند؟
پایداری؛ سرمایهای که با پول و سلاح به دست نمیآید
در علوم سیاسی، از قدرت نظامی، قدرت اقتصادی، قدرت رسانهای و قدرت دیپلماتیک سخن گفته میشود.
اما کمتر از قدرت پایداری سخن گفته میشود.
قدرت پایداری، همان نیرویی است که انسان را وادار میکند میان امنیت شخصی و وفاداری به آرمان، دومی را انتخاب کند.
این قدرت، در کارخانه ساخته نمیشود.
در زرادخانه نگهداری نمیشود.
با پول خریدنی نیست.
و با فرمان نیز ایجاد نمیشود.
سالها تجربه، زندگی مشترک، اعتماد متقابل و ایمان به هدف، آن را میسازد.
اشرف، در طول بیش از دو دهه، چنین سرمایهای را اندوخته بود.
به همین دلیل، هنگامی که لحظه انتخاب فرا رسید، تصمیم افراد، واکنشی لحظهای نبود.
نتیجه سالها زندگی، آموزش، تجربه و باور مشترک بود.
چرا خشونت نتوانست پیروز شود؟
در نگاه کلاسیک نظامی، وقتی یک طرف فاقد سلاح است، نتیجه از پیش معلوم است.
اما مرداد ۱۳۸۸ نشان داد که این معادله همیشه درست نیست.
خشونت میتواند بدن انسان را زخمی کند.
میتواند استخوانها را بشکند.
میتواند انسان را به زندان ببرد.
اما یک مرز وجود دارد که عبور از آن، از توان خشونت خارج است.
آن مرز، وجدان انسان است.
وقتی انسانی تصمیم میگیرد بهای باور خود را بپردازد، خشونت تنها میتواند هزینه را افزایش دهد؛ نه الزاماً تصمیم را تغییر دهد.
این همان جایی است که قدرت زور، به محدودیت خود میرسد.
فصل چهارم
شکست واقعی چه بود؟
در ظاهر، مهاجمان وارد اشرف شدند.
در ظاهر، ساختمانهایی را تصرف کردند.
در ظاهر، انسانهایی را کشتند.
اما تاریخ، همیشه ظاهر را ثبت نمیکند.
تاریخ، نتیجه را ثبت میکند.
هدف اصلی عملیات، تنها ورود به اشرف نبود.
هدف، پایان دادن به اشرف بود.
هدف، شکستن ستون فقرات مقاومت بود.
هدف، این بود که پس از آن روز، دیگر نامی از اشرف باقی نماند.
اما آیا چنین شد؟
پاسخ تاریخ، منفی است.
اشرف از میان نرفت.
بلکه به موضوعی تبدیل شد که سالها بعد نیز درباره آن نوشته شد، سخن گفته شد و از آن الهام گرفته شد.
در این معنا، عملیات به هدف نهایی خود نرسید.
زیرا گاه یک شکست ظاهری، آغاز یک پیروزی تاریخی است.
هنگامی که خون، حافظه میآفریند
هر جامعهای حافظهای دارد.
این حافظه، تنها با کتابها ساخته نمیشود.
گاه با خون ساخته میشود.
با رنج ساخته میشود.
با ایستادگی ساخته میشود.
به همین دلیل است که برخی نامها، پس از سالها همچنان زنده میمانند.
نه به خاطر آنکه صاحبان آن نامها قدرتی در دست داشتند.
بلکه به این دلیل که حاضر شدند بهایی را بپردازند که بسیاری از انسانها از پرداخت آن هراس دارند.
در تاریخ ایران، چنین لحظههایی کم نبوده است.
اما اشرف، یکی از روشنترین نمونههای آن در دوران معاصر شد.
از اشرف تا نسلی که آن روزها را ندیده بود
شاید مهمترین آزمون هر اندیشه، نه در نسل بنیانگذاران آن، بلکه در نسلهای بعدی باشد.
اگر یک آرمان، تنها محصول شرایط یک دوره باشد، با پایان آن دوره نیز پایان مییابد.
اما اگر بتواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود، نشان میدهد که به بخشی از حافظه تاریخی تبدیل شده است.
اینجاست که فاصله زمانی میان مرداد ۱۳۸۸ و تیر ۱۴۰۵، دیگر تنها فاصلهای در تقویم نیست.
در این فاصله، نسلی رشد کرد که نه اشرف را دیده بود، نه صدای بولدوزرها را شنیده بود و نه در صفوف انسانی آن روز حضور داشت.
اما هنگامی که نام مهدی خانکی بر صفحه حوادث ایران نشست، این پرسش دوباره زنده شد:
چگونه جوانی بیستوشش ساله، فارغالتحصیل حقوق، که سالها پس از شکلگیری آن حوادث به بلوغ سیاسی رسیده بود، همان راهی را برگزید که نسل پیش از او پیموده بود؟
پاسخ را نمیتوان تنها در زندگی مهدی خانکی جستوجو کرد.
باید آن را در میراثی جست که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است.
اشرف، تنها یک قرارگاه نبود.
اشرف، مدرسهای بود که مهمترین درس آن را نه در کلاسهای درس، بلکه در میدان انتخاب آموخت:
اینکه گاهی ارزش یک آرمان، نه با میزان موفقیتهای کوتاهمدت، بلکه با بهایی که انسانها برای حفظ آن میپردازند، سنجیده میشود.
شاید به همین دلیل بود که اشرف، از محدوده یک قرارگاه فراتر رفت و به یک مفهوم تاریخی تبدیل شد.
در آغاز، سخن از «حفظ اشرف» بود؛ اما با گذشت زمان روشن شد که آنچه حفظ شد، تنها یک مکان نبود. آنچه باقی ماند، تجربهای بود که نشان داد حتی در نابرابرترین شرایط نیز میتوان در برابر قدرت ایستاد و مانع تحقق همه اهداف آن شد.
از این منظر، اشرف دیگر یک نام جغرافیایی نبود؛ به نمادی از پایداری تبدیل شد؛ پایداریای که هرچه هزینه آن سنگینتر شد، تأثیر تاریخی آن نیز عمیقتر گردید.
چهار سال بعد، پس از قتلعام دهم شهریور ۱۳۹۲، مسعود رجوی این دگرگونی را در جملهای خلاصه کرد:
«اشرف حماسهٔ ماندگار تاریخ معاصر ایران بود؛ اکنون اسطورهٔ جاودانی تاریخ ایران و خلقهای جهان شد.»
این جمله، صرفاً توصیف یک حادثه نبود.
تفاوتی میان «حماسه» و «اسطوره» وجود دارد.
حماسه، به یک رویداد تعلق دارد.
اما اسطوره، از مرز زمان عبور میکند.
حماسه را میتوان در یک تاریخ ثبت کرد.
اما اسطوره، در حافظه نسلها زندگی میکند.
اگر مرداد ۱۳۸۸ نشان داد که اشرف میتواند بایستد، شهریور ۱۳۹۲ نشان داد که حتی با ویران شدن یک مکان نیز، آنچه اشرف نمایندگی میکرد از میان نمیرود.
از اینجا بود که اشرف، از یک قرارگاه به یک اندیشه تبدیل شد.
فصل پنجم
از اشرف تا نسل جدید
چگونه یک اندیشه از نسلی به نسل دیگر منتقل شد؟
تاریخ، تنها با گذشت زمان سنجیده نمیشود.
گاهی مهمترین پرسش این نیست که چند سال از یک حادثه گذشته است، بلکه این است که آیا آن حادثه توانسته است از مرز نسلها عبور کند یا نه.
اگر یک اندیشه با رفتن نسل نخست پایان یابد، بیش از آنکه یک جریان تاریخی باشد، محصول شرایط مقطعی زمان خود بوده است.
اما اگر سالها بعد، جوانانی که نه آن دوران را دیدهاند، نه رهبران نخستین آن را از نزدیک شناختهاند و نه در متن آن حوادث حضور داشتهاند، همان مسیر را انتخاب کنند، آنگاه باید پذیرفت که با پدیدهای فراتر از یک رویداد سیاسی روبهرو هستیم.
این همان پرسشی است که اشرف در برابر تاریخ قرار داد.
سالها از مرداد ۱۳۸۸ گذشته بود.
قرارگاه اشرف دیگر وجود خارجی نداشت.
بسیاری از ساکنان آن یا به لیبرتی منتقل شده بودند، یا به کشورهای دیگر رفته بودند و شماری نیز جان خود را از دست داده بودند.
در نگاه بسیاری، پرونده اشرف بسته شده بود.
اما تاریخ، پایان دیگری نوشت.
نسلی که اشرف را ندیده بود
جوانانی وارد صحنه شدند که هنگام حمله به اشرف، نوجوان یا حتی کودک بودند.
آنان نه صفوف انسانی ششم مرداد را دیده بودند.
نه صدای بولدوزرها را شنیده بودند.
نه روزهای محاصره را تجربه کرده بودند.
اما پرسشی که اشرف در برابر تاریخ گذاشته بود، همچنان زنده مانده بود.
آیا میتوان اندیشهای را تنها با حذف حاملان نخستین آن از میان برد؟
اگر پاسخ مثبت بود، دیگر نباید نامی از نسل تازه شنیده میشد.
اما واقعیت مسیر دیگری را نشان داد.
وحید بنیعامریان؛ چهرهای از یک نسل
یکی از این نامها، وحید بنیعامریان بود.
متولد ۱۳۷۱، فارغالتحصیل دانشگاه صنعتی خواجه نصیر و دارای مدرک کارشناسی ارشد مدیریت؛ نسلی که نه انقلاب ۱۳۵۷ را تجربه کرده بود و نه در اشرف زندگی کرده بود.
او در سالهای مختلف بازداشت، زندانی و دوباره آزاد شد و بار دیگر بازداشت گردید. در پرونده او، اتهامهایی از جمله عضویت در سازمان مجاهدین خلق، اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی و «بغی» مطرح شد و در نهایت، حکم اعدام برای او صادر گردید.
آنچه در این میان اهمیت دارد، تنها سرنوشت قضایی او نیست.
اهمیت تاریخی این پرونده در پرسشی نهفته است که دوباره در برابر جامعه قرار میگیرد:
چگونه جوانی که سالها پس از وقایع اشرف به بلوغ سیاسی رسیده است، همان مسیر را برمیگزیند؟
این پرسش، دیگر به یک فرد محدود نمیشود.
این پرسش درباره انتقال اندیشه است.
درباره حافظه تاریخی است.
درباره تأثیر تجربه یک نسل بر نسلی دیگر است.
گزارشهای منتشرشده از وضعیت بازداشت و بازجویی او، از اعمال شکنجه و فشارهای شدید حکایت داشت و سازمان عفو بینالملل نیز نسبت به روند دادرسی و خطر اجرای حکم اعدام او ابراز نگرانی کرد و خواستار توقف اجرای حکم و رعایت معیارهای دادرسی عادلانه شد.
صرفنظر از مواضع سیاسی مختلف درباره این پرونده، یک واقعیت تاریخی آشکار است:
پرونده وحید بنیعامریان نشان داد که مسئله به نسل نخست محدود نمانده است.
حافظهای که منتقل شد
حافظه تاریخی، مانند یک سند اداری از نسلی به نسل دیگر منتقل نمیشود.
با کتاب منتقل میشود.
با روایت منتقل میشود.
با تجربه منتقل میشود.
و گاه، با هزینهای که انسانها برای باورهای خود میپردازند.
اشرف، در این معنا، تنها یک مکان نبود.
اشرف به حافظهای تبدیل شد که نسلهای بعد، هرچند آن را از نزدیک ندیده بودند، اما روایت آن را شنیده بودند و درباره آن قضاوت خود را شکل داده بودند.
از همین رو، هنگامی که نام وحید بنیعامریان در کنار احکام سنگین قضایی قرار گرفت، بسیاری این پرونده را نه یک رویداد منفرد، بلکه حلقهای از زنجیرهای طولانیتر تلقی کردند؛ زنجیرهای که از دهههای پیش آغاز شده بود و هنوز ادامه داشت.
از اشرف تا نسل جدید
حافظهای که خاموش نشد
قدرتهای سیاسی معمولاً تصور میکنند با حذف یک تشکیلات، بازداشت رهبران، تخریب یک قرارگاه یا پراکنده کردن اعضای آن، پرونده آن جریان نیز بسته میشود.
این تصور، بارها در تاریخ تکرار شده است.
اما تاریخ نیز بارها نشان داده است که اندیشهها، برخلاف ساختمانها، با بولدوزر و گلوله از میان نمیروند.
آنها یا در همان زمان فراموش میشوند، یا اگر ریشه در یک باور عمیق داشته باشند، در حافظه نسلهای بعد ادامه پیدا میکنند.
اشرف، آزمون همین حقیقت بود.
پس از حمله ششم و هفتم مرداد، بسیاری گمان میکردند که تنها مسئله زمان است؛ چند ماه یا چند سال دیگر و نام اشرف نیز به خاطرهای دور تبدیل خواهد شد.
اما چنین نشد.
چهار سال بعد، در دهم شهریور ۱۳۹۲، حمله دیگری صورت گرفت؛ حملهای که به کشته شدن ۵۲ تن از ساکنان اشرف انجامید.
اگر مرداد ۱۳۸۸، آزمون پایداری بود، شهریور ۱۳۹۲، آزمون وفاداری تا آخرین نفس بود.
از همین رو بود که مسعود رجوی پس از آن واقعه، جملهای را بر زبان آورد که در حقیقت، جمعبندی یک مسیر بود:
«اشرف، حماسهٔ ماندگار تاریخ معاصر ایران بود؛ اکنون اسطورهٔ جاودانی تاریخ ایران و خلقهای جهان شد.»
این جمله، تنها یک توصیف شاعرانه نبود.
میان «حماسه» و «اسطوره» فاصلهای عمیق وجود دارد.
حماسه، به یک واقعه تعلق دارد.
اما اسطوره، از زمان عبور میکند.
حماسه را میتوان در یک سالگرد گرامی داشت.
اما اسطوره، در ذهن نسلهای بعد زندگی میکند.
اشرف، پس از دهم شهریور، دیگر تنها نام یک قرارگاه نبود.
به نمادی تبدیل شده بود که هر نسل، معنای خود را از آن برداشت میکرد.
نسل تازه؛ آزمونی برای تاریخ
در علوم اجتماعی، دوام یک اندیشه را نه با تعداد پیروان نسل اول، بلکه با توانایی آن در جذب نسلهای بعد میسنجند.
اگر اندیشهای تنها در میان بنیانگذاران خود باقی بماند، با رفتن آنان نیز پایان مییابد.
اما اگر جوانانی که نه آن روزگار را دیدهاند و نه در متن آن حوادث زیستهاند، همان راه را برگزینند، آن اندیشه وارد مرحله تازهای از حیات خود شده است.
همین اتفاق در سالهای بعد رخ داد.
جوانانی که هنگام حمله به اشرف، دانشآموز یا نوجوان بودند، سالها بعد خود به متهمان پروندههای سیاسی تبدیل شدند.
آنان نه در اشرف زندگی کرده بودند.
نه در لیبرتی حضور داشتند.
اما همان انتخاب را در برابر خود میدیدند:
تسلیم شدن یا ایستادن.
وحید بنیعامریان؛ روایت یک انتخاب
وحید بنیعامریان، متولد ۱۳۷۱، متعلق به همین نسل بود.
نسلی تحصیلکرده، دانشگاهدیده و برخاسته از جامعهای که با اینترنت، شبکههای اجتماعی و جهان متفاوتی نسبت به دهه شصت رشد کرده بود.
این تفاوت نسلی، یک پرسش مهم را پیش روی پژوهشگر تاریخ قرار میدهد:
اگر همه چیز به گذشته تعلق داشت، چرا جوانی که نه اشرف را دیده بود و نه دهه شصت را تجربه کرده بود، همان مسیر را برگزید؟
پاسخ را باید فراتر از زندگی شخصی او جست.
وحید، تنها یک فرد نبود.
او نشانهای بود از اینکه مسئله، به یک نسل محدود نمانده است.
پروندههای قضایی، بازداشتهای مکرر، سالهای زندان، تبعید، گزارشهای منتشرشده درباره شکنجه و سرانجام صدور حکم اعدام، او را به یکی از چهرههای شناختهشده این نسل تبدیل کرد.
در کنار این پرونده، واکنش نهادهای حقوق بشری نیز اهمیت یافت. سازمان عفو بینالملل نسبت به روند دادرسی و خطر اجرای حکم اعدام او و چند زندانی سیاسی دیگر ابراز نگرانی کرد و خواستار توقف اجرای احکام و رعایت استانداردهای دادرسی عادلانه شد.
اما اهمیت تاریخی وحید، تنها در این رویدادها خلاصه نمیشود.
اهمیت او در این است که نشان میدهد فاصله زمانی، همیشه به معنای گسست تاریخی نیست.
از حافظه تا مسئولیت
هر نسل، میراث نسل پیش از خود را به دو شکل دریافت میکند.
یا آن را کنار میگذارد.
یا آن را بازخوانی میکند و با زبان و شرایط زمانه خود ادامه میدهد.
آنچه در سالهای پس از اشرف دیده شد، از نگاه هواداران این جریان، نمونهای از حالت دوم بود.
از این منظر، اشرف تنها یک مکان نبود؛ مدرسهای بود که مهمترین درس آن، ایستادگی در برابر فشار و وفاداری به انتخاب بود.
به همین دلیل، نامهایی چون وحید بنیعامریان، برای این روایت تاریخی، تنها اسامی یک پرونده قضایی نیستند؛ آنها حلقههایی از زنجیرهای هستند که نویسنده میکوشد آن را از دهه شصت تا امروز دنبال کند.
پیش از آخرین حلقه
اما تاریخ، هنوز آخرین برگ خود را ورق نزده بود.
در حالی که پرونده وحید بنیعامریان و دیگر زندانیان سیاسی همچنان در جریان بود، نام جوان دیگری بر صفحه حوادث ایران نقش بست.
جوانی بیستوشش ساله، فارغالتحصیل رشته حقوق.
نسلی که فاصله زمانی میان دهه شصت و امروز را نه با خاطره، بلکه با انتخاب خود پر کرده بود.
نام او مهدی خانکی بود.
اما پیش از آنکه به زندگی و سرنوشت او بپردازیم، باید به یک پرسش اساسی پاسخ داد:
چه عاملی باعث میشود یک اندیشه، پس از گذشت بیش از چهار دهه، همچنان بتواند نسل تازهای را به انتخابی پرهزینه بکشاند؟
این پرسش، محور فصل پایانی کتاب خواهد بود؛ فصلی که دیگر تنها درباره اشرف یا یک نسل نیست، بلکه درباره نسبت تاریخ، حافظه و انتخاب است.
فصل ششم
تاریخ درباره این مسیر چه خواهد گفت؟
در آغاز این کتاب، پرسشی مطرح شد.
چرا پس از گذشت دههها، هنوز نام اشرف زنده است؟
چرا حادثهای که در نقطهای از خاک عراق رخ داد، همچنان در حافظه سیاسی ایرانیان حضور دارد؟
و مهمتر از همه، چرا جوانانی که آن روزها را ندیدهاند، هنوز خود را در برابر همان انتخاب تاریخی میبینند؟
اکنون، پس از مرور این مسیر، شاید بتوان به پاسخی نزدیکتر شد.
زیرا اشرف، پیش از آنکه یک قرارگاه باشد، یک انتخاب بود.
انتخاب میان تسلیم و ایستادگی.
انتخاب میان مصلحت و آرمان.
انتخاب میان حفظ جان و حفظ آنچه انسان به آن ایمان دارد.
به همین دلیل، با پایان یافتن یک مکان، آن انتخاب نیز پایان نیافت.
تاریخ با ساختمانها نوشته نمیشود
اگر تاریخ را تنها با ساختمانها مینوشتند، اشرف باید در شهریور ۱۳۹۲ پایان مییافت.
اگر تاریخ را تنها با جغرافیا مینوشتند، با بسته شدن دروازههای اشرف، دیگر نباید نامی از آن باقی میماند.
اما تاریخ را انسانها مینویسند.
و انسانها، گاهی آنچه را با جان خود حفظ کردهاند، از هر ساختمان و هر مرزی ماندگارتر میکنند.
از همین رو بود که پس از پایان اشرف، لیبرتی شکل گرفت.
پس از لیبرتی، کانونهای شورشی مطرح شدند.
پس از آن، نسلی پا به میدان گذاشت که دیگر نه ساکن اشرف بود و نه همنسل بنیانگذاران.
اما پرسش همچنان همان بود.
از اشرف تا مهدی خانکی
اگر وحید بنیعامریان نشان داد که آن مسیر در نسل تازه ادامه یافته است، مهدی خانکی، به نوعی، آخرین حلقه شناختهشده این زنجیره در زمان نگارش این کتاب است.
جوانی متولد نسلی دیگر.
فارغالتحصیل رشته حقوق.
نه روزهای اشرف را دیده بود.
نه قتلعام دهم شهریور را تجربه کرده بود.
نه در دهه شصت حضور داشت.
اما هنگامی که نام او در کنار حکم اعدام قرار گرفت، یک پرسش دوباره زنده شد.
آیا میتوان تنها با گذشت زمان، یک اندیشه را از حافظه جامعه حذف کرد؟
اگر پاسخ مثبت بود، دیگر نباید جوانی از نسلی تازه، چنین انتخابی میکرد.
صرفنظر از نگاههای سیاسی گوناگون، خودِ استمرار این پدیده، موضوعی است که ارزش مطالعه تاریخی دارد.
زیرا نشان میدهد که برخی جریانها را نمیتوان تنها با بررسی یک دوره زمانی فهمید؛ باید به روند انتقال تجربه، حافظه و هویت میان نسلها نیز توجه کرد.
آنچه اشرف به تاریخ آموخت
شاید بزرگترین درس اشرف، نه یک پیروزی نظامی بود و نه یک دستاورد سیاسی کوتاهمدت.
بزرگترین درس آن، نشان دادن نیرویی بود که در ادبیات سیاسی کمتر درباره آن سخن گفته میشود:
قدرت پایداری.
قدرتی که نه از سلاح به دست میآید.
نه از ثروت.
نه از رسانه.
و نه از حکومت.
بلکه از باور انسان به انتخابی که حاضر است برای آن هزینه بپردازد.
از این منظر، اشرف را نمیتوان فقط با معیارهای نظامی یا سیاسی سنجید.
ارزش تاریخی آن، در تأثیری است که بر حافظه جمعی گذاشت.
از حماسه تا اسطوره
شاید به همین دلیل بود که پس از قتلعام دهم شهریور ۱۳۹۲، مسعود رجوی از تعبیر تازهای استفاده کرد.
او گفت:
«اشرف، حماسهٔ ماندگار تاریخ معاصر ایران بود؛ اکنون اسطورهٔ جاودانی تاریخ ایران و خلقهای جهان شد.»
اگر این جمله را تنها یک شعار بدانیم، معنای عمیق آن را از دست دادهایم.
زیرا میان «حماسه» و «اسطوره»، تفاوتی بنیادین وجود دارد.
حماسه، متعلق به یک زمان است.
اما اسطوره، از زمان عبور میکند.
حماسه را میتوان روایت کرد.
اما اسطوره، الهامبخش نسلهای بعد میشود.
از نگاه هواداران این جریان، اشرف چنین مسیری را پیمود؛ از یک رویداد تاریخی به نمادی که همچنان در روایت آنان حضور دارد.
پرسشی که همچنان باقی است
این کتاب، در پی آن نبود که آخرین داوری را درباره تاریخ معاصر ایران ارائه کند.
تاریخ، دادگاهی نیست که با یک رأی بسته شود.
تاریخ، گفتوگویی است که هر نسل، از زاویه تجربه خود به آن بازمیگردد.
اما یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت.
از ششم و هفتم مرداد ۱۳۸۸ تا امروز، سالهای بسیاری گذشته است.
نسلها تغییر کردهاند.
چهرهها آمده و رفتهاند.
قرارگاه اشرف دیگر وجود خارجی ندارد.
اما پرسشی که اشرف در برابر تاریخ گذاشت، همچنان زنده است:
آیا قدرت، همیشه میتواند اراده را شکست دهد؟
پاسخ این پرسش را نه نویسنده این کتاب، بلکه تاریخ خواهد نوشت.
اما تا امروز، آنچه دیدهایم، این است که گاه یک گروه اندک، با پایداری خود، معادلاتی را تغییر میدهد که در آغاز، تغییرناپذیر به نظر میرسیدند.
شاید به همین دلیل است که آیهای که قرنها پیش در متن قرآن آمده بود، هنوز در بسیاری از روایتهای تاریخی معنا پیدا میکند:
«چه بسیار گروهی اندک که بر گروهی بسیار چیره شدند.»
نه به دلیل برتری در شمار.
نه به دلیل برتری در سلاح.
بلکه به دلیل نیرویی که از ایمان به انتخاب خود میگرفتند.
این کتاب، روایت یک قرارگاه نیست.
روایت یک نسل نیز نیست.
تلاشی است برای فهم این حقیقت که در تاریخ ملتها، گاه ارزش یک اندیشه را نه با روزهای آرام، بلکه با بهایی که پیروان آن برای حفظش پرداختهاند، میسنجند.
ممکن است درباره برداشتها، تحلیلها و نتایج این کتاب دیدگاههای متفاوتی وجود داشته باشد؛ و همین، بخشی از ماهیت پژوهش تاریخی است. اما امید آن است که این اثر، فارغ از موافقت یا مخالفت خواننده، بتواند او را به تأمل درباره یکی از مناقشهبرانگیزترین فصلهای تاریخ معاصر ایران و نسبت میان قدرت، پایداری، حافظه و انتخاب دعوت کند.
تاریخ با ساختمانها نوشته نمیشود
اگر تاریخ را تنها با ساختمانها مینوشتند، اشرف باید در دهم شهریور ۱۳۹۲ پایان مییافت.
اگر تاریخ را تنها با جغرافیا مینوشتند، با بسته شدن دروازههای اشرف، دیگر نباید نامی از آن باقی میماند.
اما تاریخ، منطق دیگری دارد.
تاریخ را انسانها مینویسند.
و انسانها، گاه آنچه را با جان خود حفظ کردهاند، از هر ساختمان، هر شهر و هر قرارگاهی ماندگارتر میکنند.
نگاهی به مسیر چند دهه گذشته، همین واقعیت را نشان میدهد.
در سالهای نخست پس از انقلاب، مجاهدین در شهرها فعالیت میکردند. ستادهای علنی آنان در تهران، انزلی، مشهد، شیراز، تبریز، اصفهان و دهها شهر دیگر، یکی پس از دیگری مورد حمله قرار گرفت، بسته شد و از میان رفت.
اما با بسته شدن ستادها، فعالیت پایان نیافت.
صحنه مبارزه تغییر کرد.
مقاومت از ساختمانها به خیابانها رفت.
وقتی خیابانها نیز به میدان سرکوب گسترده تبدیل شد، بخشی از نیروها راه کوهستان، جنگل، کردستان، سیستان و بلوچستان و دیگر مناطق را در پیش گرفتند.
آن مرحله نیز پایان راه نبود.
با تغییر شرایط، مرکز ثقل فعالیت به عراق منتقل شد و قرارگاه اشرف شکل گرفت.
سالها بعد، اشرف نیز آماج محاصره، حمله و سرانجام تخلیه قرار گرفت.
اما با پایان اشرف، مقاومت پایان نیافت.
لیبرتی، مرحلهای دیگر از همان مسیر شد.
پس از آن، اشرف ۳ در آلبانی شکل گرفت.
و امروز، آنچه بیش از هر مکان جغرافیایی مورد توجه قرار گرفته، راهبردی است که در ادبیات سازمان از آن با عنوان کانونهای شورشی یاد میشود.
اگر این مسیر را از آغاز تا امروز کنار هم بگذاریم، یک نکته روشن میشود:
در این روایت، ستاد، شهر، جنگل، روستا، قرارگاه و حتی کشور، هدف نهایی نبودهاند؛ بلکه ظرفهایی بودهاند که یک راهبرد در آنها ادامه یافته است.
آنچه استمرار پیدا کرده، ساختمان نبوده است.
اندیشه سازمانیافتگی و استمرار مبارزه بوده است.
از همین رو، هر بار که یک مکان از دست رفته، مکان دیگری جای آن را گرفته است؛ اما رشته اصلی، گسسته نشده است.
شاید به همین دلیل است که اشرف را نمیتوان تنها با مختصات جغرافیایی تعریف کرد.
اشرف، پیش از آنکه نام یک قرارگاه باشد، نام یک انتخاب بود.
انتخابی که از ستادهای نخستین سالهای پس از انقلاب آغاز شد، از خیابانها و کوهستانها و اشرف و لیبرتی گذشت و در شکلهای تازهای ادامه یافت.
در این معنا، اشرف یک مکان نیست؛ یک مفهوم تاریخی است.
و شاید راز ماندگاری آن نیز همین باشد.
اینجا یک جمله طلایی میتواند امضای کتاب شود:
«در این روایت، ساختمانها تغییر کردند، مرزها تغییر کردند، کشورها تغییر کردند؛ اما آنچه تغییر نکرد، انتخابی بود که نسلهای پیدرپی آن را به دوش کشیدند.»
اشرف؛ یک جغرافیا یا یک راهبرد؟
شاید بزرگترین اشتباه بسیاری از تحلیلگران، این بود که اشرف را تنها یک قرارگاه دیدند.
وقتی به یک پدیده صرفاً از دریچه جغرافیا نگاه شود، طبیعی است که تصور شود با از بین رفتن آن جغرافیا، خود پدیده نیز پایان مییابد.
اما تجربه چند دهه گذشته، روایت دیگری را پیش روی ما میگذارد.
تاریخ این مسیر، بارها نشان داده است که هرگاه یک مکان از دست رفته، اندیشه خود را در مکانی دیگر بازسازی کرده است.
ستادهای علنی بسته شدند؛ فعالیت به خیابانها رفت.
خیابانها به میدان سرکوب تبدیل شد؛ بخشی از نیروها راه کوهستان، جنگل، کردستان و مناطق دیگر را در پیش گرفتند.
آن مرحله نیز پایان نیافت.
مرکز ثقل به عراق منتقل شد.
اشرف شکل گرفت.
سالها بعد، اشرف محاصره شد.
حمله شد.
قتلعام شد.
تخلیه شد.
اما مقاومت در اشرف متوقف نماند.
لیبرتی، حلقه بعدی این زنجیره شد.
پس از آن، اشرف ۳ در آلبانی شکل گرفت.
اما حتی آلبانی نیز پایان راه نبود.
در این مرحله، تغییری مهمتر رخ داد.
برای نخستین بار، جغرافیا جای خود را به راهبرد داد.
کانونهای شورشی، دیگر یک شهر، یک ساختمان یا یک قرارگاه نبودند.
آنها یک شیوه عمل بودند.
در این نقطه، اشرف از یک مکان به یک استراتژی تبدیل شد.
این، مهمترین تحول در تاریخ این جریان بود.
زیرا اگر دشمن بتواند یک ساختمان را ویران کند، تکلیف ساختمان روشن است.
اگر بتواند یک قرارگاه را محاصره کند، تکلیف قرارگاه نیز روشن است.
اما چگونه میتوان یک اندیشه را محاصره کرد؟
چگونه میتوان یک راهبرد را تخلیه کرد؟
چگونه میتوان یک انتخاب را بمباران کرد؟
از همینجا بود که معادله تغییر کرد.
در گذشته، نبرد بر سر تصرف یک نقطه جغرافیایی بود.
اکنون، نبرد بر سر نفوذ یک اندیشه در جامعه است.
اگر اشرف در آغاز، نماد مقاومت سازمانیافته در یک قرارگاه بود، در مرحله بعد، به نماد مقاومتی تبدیل شد که دیگر برای ادامه حیات خود، وابسته به یک نقطه روی نقشه نبود.
شاید به همین دلیل است که هر بار سخن از پایان این مسیر به میان آمده، تاریخ پاسخی متفاوت داده است.
زیرا آنچه ادامه یافته، ساختمانها نبودهاند.
فرهنگ ایستادگی بوده است.
فرهنگی که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده و هر بار، خود را با شرایط تازه بازآفرینی کرده است.
به همین دلیل، اگر امروز از اشرف سخن میگوییم، در واقع از یک قرارگاه در استان دیاله عراق سخن نمیگوییم.
از تجربهای سخن میگوییم که از ستادهای کوچک شهرها آغاز شد، از زندانها و تبعیدها گذشت، در اشرف به اوج رسید، در لیبرتی ادامه یافت، در اشرف ۳ سازمان یافت و در نگاه هواداران این جریان، در قالب کانونهای شورشی به مرحلهای تازه وارد شد.
این همان چیزی است که به گمان من، راز ماندگاری اشرف را توضیح میدهد.
نه دیوارهایش.
نه خیابانهایش.
نه ساختمانهایش.
بلکه اندیشهای که توانست از همه اینها عبور کند.
و اجازه بده این بخش را با جملهای تمام کنم که فکر میکنم اگر خوب پرداخت شود، سالها در ذهن خواننده میماند:
«اشرف را میشد محاصره کرد؛ اما اندیشهای را که در اشرف شکل گرفته بود، نه میشد محاصره کرد، نه میشد در مرزهای عراق نگه داشت. از همان روزی که اشرف از یک قرارگاه به یک فرهنگ تبدیل شد، جغرافیا دیگر تعیینکننده نبود؛ تاریخ، راه خود را انتخاب کرده بود.»
چرا اشرف شکست نخورد؟
این پرسش شاید در نگاه نخست عجیب به نظر برسد.
مگر اشرف محاصره نشد؟
مگر دهها نفر کشته نشدند؟
مگر ساکنان آن ناچار به ترک قرارگاه نشدند؟
مگر در نهایت، اشرف تخلیه نشد؟
پس چگونه میتوان از «شکست نخوردن» سخن گفت؟
پاسخ، در تفاوت میان شکست نظامی و شکست تاریخی نهفته است.
تاریخ، این دو را یکسان نمیداند.
بارها ارتشهایی پیروز میدان شدند، اما در حافظه ملتها شکست خوردند.
و بارها گروههایی میدان را ترک کردند، اما اندیشهشان ماندگار شد.
اشرف نیز باید با همین معیار سنجیده شود.
اگر هدف عملیات، تنها ورود به یک قرارگاه بود، شاید بتوان گفت این هدف تحقق یافت.
اما اگر هدف، پایان دادن به اشرف بهعنوان یک اندیشه، یک سازمان و یک الهام تاریخی بود، آنگاه باید نتیجه را در سالهای بعد جستوجو کرد، نه در همان دو روز.
تاریخ، نتیجه عملیات را نه در عصر هفتم مرداد، بلکه در سالهای بعد نوشت.
اگر قرار بود اشرف پایان یابد، چرا پس از آن لیبرتی شکل گرفت؟
اگر قرار بود لیبرتی پایان راه باشد، چرا اشرف ۳ به وجود آمد؟
اگر قرار بود انتقال به آلبانی آخرین فصل باشد، چرا مفهوم «کانونهای شورشی» مطرح شد؟
و اگر قرار بود همه این مراحل پایان یابد، چرا هنوز جوانانی پیدا میشوند که نامشان در پروندههای سیاسی دیده میشود؟
این پرسشها، بیش از هر تحلیل دیگری، نتیجه تاریخی آن رویارویی را روشن میکند.
تفاوت میان پیروزی و ماندگاری
پیروزی، همیشه ماندگار نیست.
شکست نیز همیشه پایان نیست.
گاه آنچه در یک روز، پیروزی به نظر میرسد، چند سال بعد معنای دیگری پیدا میکند.
و گاه آنچه در ظاهر شکست است، به نقطه آغاز مرحلهای تازه تبدیل میشود.
اشرف، از این منظر، نمونهای قابل تأمل در تاریخ معاصر است.
زیرا آنچه از آن باقی ماند، نه دیوارهایش بود و نه خیابانهایش.
آنچه باقی ماند، تجربهای بود که به نسلهای بعد منتقل شد.
تجربهای که میگفت:
«میتوان همه چیز را از انسان گرفت، اما اگر انتخابش را نتوان گرفت، هنوز شکست نخورده است.»
شاید راز ماندگاری بسیاری از جنبشهای تاریخی نیز همین باشد.
آنها پیش از آنکه در جغرافیا زندگی کنند، در حافظه انسانها زندگی میکنند.
و حافظه، برخلاف ساختمان، با بولدوزر و آتش و گلوله ویران نمیشود.
اشرف؛ از مکان تا مکتب
اینجا شاید بتوان مهمترین تحول این مسیر را دید.
در آغاز، اشرف یک محل استقرار بود.
اندکاندک، به مرکز سازماندهی تبدیل شد.
پس از آن، به نماد پایداری بدل شد.
و سرانجام، به یک مکتب تبدیل گردید.
مکتب، یعنی تجربهای که دیگر وابسته به مکان نیست.
نسلها میآیند و میروند.
ساختمانها ساخته و ویران میشوند.
مرزها تغییر میکنند.
اما آنچه به «مکتب» تبدیل شده است، با تغییر مکان از میان نمیرود.
شاید به همین دلیل بود که مسعود رجوی، پس از قتلعام دهم شهریور، از تعبیر «اسطوره اشرف» استفاده کرد.
او در واقع، از یک تحول تاریخی سخن میگفت.
اشرف دیگر فقط یک قرارگاه نبود.
به مرحلهای رسیده بود که در آن، نامش بیش از آنکه یک جغرافیا را تداعی کند، یک فرهنگ را تداعی میکرد.
فرهنگ وفاداری.
فرهنگ پرداخت بها.
فرهنگ ترجیح آرمان بر آسایش.
فرهنگی که موافقان آن، آن را سرمایه اصلی خود میدانند و منتقدان نیز ناگزیرند به تأثیر تاریخی آن اذعان کنند، هرچند برداشت متفاوتی از آن داشته باشند.
و این شاید مهمترین درس تاریخ باشد
قدرتها معمولاً برای تصرف زمین برنامهریزی میکنند.
اما تاریخ را کسانی مینویسند که بر زمان اثر میگذارند.
زمین را میتوان اشغال کرد.
ساختمان را میتوان ویران کرد.
قرارگاه را میتوان تخلیه کرد.
اما اگر اندیشهای بتواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود، وارد قلمرو تاریخ شده است.
و آنچه وارد قلمرو تاریخ شد، دیگر با معیارهای یک نبرد نظامی سنجیده نمیشود.
«قدرت، اشرف را از ساکنانش گرفت؛ اما نتوانست اشرف را از تاریخ بگیرد. زیرا آنچه در تاریخ ماند، نه دیوارهای اشرف، بلکه انسانهایی بودند که حاضر شدند برای آنچه حقیقت میدانستند، بهای آن را بپردازند.»
فصل هفتم
وقتی تاریخ پایان نمییابد
اندیشهای که از مرزها عبور کرد
در تاریخ، گاه اتفاقی رخ میدهد که از همان روز نخست، همه نگاهها را به خود جلب میکند. اما رخدادهایی نیز هستند که اهمیت واقعی آنها، سالها بعد آشکار میشود.
اشرف از دسته دوم بود.
در مرداد ۱۳۸۸، بسیاری این رویارویی را نبردی بر سر یک قرارگاه میدانستند.
در شهریور ۱۳۹۲، بسیاری تصور کردند با قتلعام ۵۲ تن از ساکنان اشرف، آخرین صفحه این پرونده نیز بسته شده است.
اما زمان، روایت دیگری نوشت.
هر سال که گذشت، روشنتر شد که موضوع، تنها یک قرارگاه یا یک گروه از انسانها نبود.
آنچه در اشرف شکل گرفته بود، آرامآرام از مرزهای جغرافیا عبور میکرد.
در آغاز، اشرف یک مکان بود.
سپس، به نماد پایداری تبدیل شد.
پس از آن، به حافظهای جمعی بدل گردید.
و سرانجام، به فرهنگی رسید که دیگر برای ادامه حیات خود، وابسته به هیچ ساختمان، هیچ شهر و هیچ کشوری نبود.
در اینجاست که تاریخ، از جغرافیا جدا میشود.
کشورها تغییر میکنند.
مرزها جابهجا میشوند.
قرارگاهها ساخته و ویران میشوند.
اما اگر اندیشهای بتواند از این همه عبور کند، دیگر متعلق به یک نقطه روی نقشه نیست.
متعلق به تاریخ است.
شاید به همین دلیل باشد که پس از اشرف، لیبرتی پایان راه نشد.
اشرف ۳ نیز پایان راه نشد.
زیرا آنچه ادامه یافت، ساختمان نبود.
فرهنگ مقاومت بود.
فرهنگی که هر نسل، آن را با زبان و شرایط زمان خود بازتعریف کرد.
در این معنا، انتقال از اشرف به اشرف ۳، تنها انتقال از عراق به آلبانی نبود.
انتقال از یک جغرافیا به یک تجربه تاریخی بود.
و هنگامی که راهبرد کانونهای شورشی مطرح شد، این تحول به مرحله تازهای رسید.
دیگر قرار نبود یک قرارگاه، مرکز ثقل همه چیز باشد.
این بار، اندیشه میتوانست در هر شهر، هر محله و هر نقطهای که انسانی آن را انتخاب کند، حضور داشته باشد.
این، شاید مهمترین تفاوت میان یک سازمان و یک مکتب باشد.
سازمان، برای فعالیت خود به تشکیلات نیاز دارد.
اما مکتب، زمانی که در حافظه انسانها جای گرفت، دیگر تنها در ساختمانها زندگی نمیکند.
در انتخاب انسانها زندگی میکند.
نسلها میروند، انتخاب میماند
شاید بزرگترین خطای همه حکومتهایی که با مخالفان خود وارد نبردی طولانی میشوند، این باشد که تصور میکنند با پایان یافتن نسل نخست، اندیشه نیز پایان مییابد.
تاریخ، بارها خلاف این را نشان داده است.
نسلها تغییر میکنند.
چهرهها عوض میشوند.
اما اگر تجربهای بتواند به حافظه جمعی راه پیدا کند، نسل تازه آن را نه به عنوان یک خاطره، بلکه به عنوان یک انتخاب دوباره کشف میکند.
در همین نقطه است که باید به سراغ آخرین حلقه این زنجیره رفت.
نسلی که نه اشرف را دیده بود، نه لیبرتی را تجربه کرده بود و نه در سالهای نخست این رویارویی حضور داشت.
اما هنگامی که در برابر انتخاب خود قرار گرفت، پاسخ دیگری به تاریخ داد.
در فصل پایانی، از وحید بنیعامریان آغاز خواهیم کرد و در مهدی خانکی به پایان خواهیم رسید؛ نه به عنوان دو پرونده قضایی، بلکه به عنوان دو نمونه از پرسشی که این کتاب از نخستین صفحه در پی پاسخ دادن به آن بوده است:
چگونه یک انتخاب تاریخی، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود؟
استمرار؛ محصول اتفاق یا محصول سازمان؟
در تاریخ، هیچ جریان سازمانیافتهای تنها با انگیزه فردی دوام نمیآورد.
شور و فداکاری، اگر با سازمان، آموزش، انضباط و رهبری همراه نشود، هرچند درخشان باشد، معمولاً در برابر فشارهای طولانیمدت فرسوده میشود.
این نکته، درباره همه جنبشهای ماندگار تاریخ صادق است.
از این منظر، استمرار مسیری که از ستادهای علنی آغاز شد، از زندانها و کوهستانها گذشت، به اشرف و لیبرتی رسید، سپس در اشرف ۳ بازسازمان یافت و در قالب کانونهای شورشی ادامه پیدا کرد، صرفاً با اراده افراد قابل توضیح نیست.
در پس این استمرار، یک تشکیلات، یک نظم سازمانی و یک رهبری قرار داشت که توانست در هر مرحله، راهبرد خود را با شرایط جدید منطبق کند، بدون آنکه هدف اصلی خود را تغییر دهد.
در این روایت، رهبری و سازمان، حلقه اتصال نسلها هستند.
اگر این حلقه وجود نداشت، فداکاریهای هر نسل، هرچند بزرگ، میتوانست به خاطرهای پراکنده تبدیل شود.
آنچه این تجربهها را به یک رشته تاریخی پیوند زد، وجود ساختاری بود که توانست حافظه، تجربه و راهبرد را از نسلی به نسل دیگر منتقل کند.
از همین رو، در روایت هواداران این جریان، نقش رهبری سازمان مجاهدین خلق صرفاً در هدایت مقطعی یک تشکیلات خلاصه نمیشود؛ بلکه به عنوان عامل حفظ انسجام، بازسازی سازمان پس از هر ضربه و استمرار راهبرد در دورههای مختلف تبیین میشود.
اگر امروز از اشرف، لیبرتی، اشرف ۳ و کانونهای شورشی به عنوان حلقههای یک زنجیره سخن گفته میشود، از این منظر، نخ تسبیحی که این حلقهها را به هم پیوند میدهد، سازمان و رهبری آن است.
رهبری؛ حلقه اتصال راهبرد و نسلها
در تاریخ هیچ جریان سازمانیافتهای تنها با فداکاری فردی دوام نمیآورد. شور، ایمان و ازخودگذشتگی، اگر با سازمان، آموزش، انضباط و هدایت مستمر همراه نباشد، در برابر فشارهای طولانیمدت فرسوده میشود.
از این منظر، استمرار مسیری که از ستادهای علنی آغاز شد، از خیابان و زندان و کوهستان گذشت، به اشرف و لیبرتی رسید، در اشرف ۳ بازسازمان یافت و در قالب کانونهای شورشی ادامه پیدا کرد، فقط با تصمیمهای فردی توضیح داده نمیشود.
در پس این استمرار، سازمان مجاهدین و رهبری آن، مسعود رجوی و مریم رجوی، قرار داشتند؛ رهبریای که در هر مرحله، وظیفهای متفاوت اما مکمل بر عهده گرفت.
مسعود رجوی، در این روند، نقش تدوین و حفظ خط راهبردی را ایفا کرد؛ تبیین اینکه چرا اشرف باید بایستد، چرا عقبنشینی بدون تضمین به فروپاشی میانجامد و چگونه یک قرارگاه میتواند به الگویی برای پایداری تبدیل شود. جملههایی مانند:
«اگر اشرف بایستد، جهان را به ایستادگی وادار خواهد کرد»
در این چارچوب، نه صرفاً یک شعار، بلکه بیان فشرده یک راهبرد بود؛ راهبردی که میخواست پایداری محلی را به فشار سیاسی و بینالمللی تبدیل کند.
در کنار آن، مریم رجوی نقش دیگری را بر عهده داشت: حفظ انگیزه، نمایندگی سیاسی و تبدیل مقاومت به یک زبان قابل فهم برای جامعه ایران و افکار عمومی جهان.
اگر مسعود رجوی خط پایداری را تبیین میکرد، مریم رجوی این پایداری را به نیرویی برای بسیج حمایت، امید و استمرار نسلها تبدیل میکرد. حضور او در کارزارهای بینالمللی، سخن گفتن از قربانیان، حفظ پیوند میان مقاومت درون اشرف و پشتیبانی بیرونی، و ارائه تصویری انسانی و سیاسی از این مبارزه، بخشی از همان سازوکاری بود که مانع منزویشدن اشرف شد.
به همین دلیل، وقتی از انتقال تجربه از یک نسل به نسل دیگر سخن میگوییم، فقط با انتقال خاطره روبهرو نیستیم. با انتقال سازمانیافته معنا، انگیزه و راهبرد روبهرو هستیم.
نسل تازه، تنها نام اشرف را نشنید؛ تفسیری از اشرف دریافت کرد:
- اشرف بهعنوان نماد ایستادگی،
- فداکاری بهعنوان انتخاب آگاهانه،
- تشکیلات بهعنوان وسیله استمرار،
- و رهبری بهعنوان عامل پیوند میان آرمان، سازمان و عمل.
از همینرو، نقش مسعود و مریم رجوی را نمیتوان از تاریخ اشرف حذف کرد، همانگونه که نمیتوان اشرف را بدون ساکنانش یا پایداری را بدون تشکیلات توضیح داد.
حذف این دو نام، نه بیطرفی، بلکه ناقصکردن زنجیره علت و معلولی تاریخ است.
زیرا مسئله فقط این نبود که انسانهایی ایستادند؛ مسئله این بود که چرا ایستادند، چگونه توانستند بایستند و چه نیرویی این پایداری را از یک حادثه به یک سنت سازمانیافته تبدیل کرد.
در اینجا، رهبری تنها در معنای صدور دستور نیست.
رهبری یعنی:
- حفظ هدف در دورههای شکست و جابهجایی،
- بازتعریف راهبرد پس از هر ضربه،
- جلوگیری از پراکندگی تشکیلات،
- تبدیل رنج به انگیزه،
- و پیوند دادن فداکاری یک نسل با مسئولیت نسل بعد.
در این معنا، مسعود رجوی و مریم رجوی دو چهره جدا از هم در متن نیستند؛ دو بخش از یک سازوکار تاریخیاند:
یکی، خط و راهبرد را حفظ کرد؛ دیگری، امید، مشروعیت سیاسی و نیروی ادامهدادن را زنده نگه داشت.
و شاید بتوان این بخش را با این جمله جمعبندی کرد:
«اشرف تنها با دیوار انسانی ساکنانش نایستاد؛ با راهبردی ایستاد که مسعود رجوی آن را صورتبندی کرد و با انگیزه و پشتیبانی سیاسیای ادامه یافت که مریم رجوی آن را به نسلها و جهان منتقل کرد.»
این جمله میتواند بهطور طبیعی ما را به وحید بنیعامریان، ویگان و در پایان مهدی خانکی برساند؛ نسلی که نه فقط یک خاطره، بلکه یک خط سازمانیافته، یک رهبری شناختهشده و یک انتخاب روشن را پیش روی خود داشت.
فصل هشتم (پایانی)
چرا این راه ادامه یافت؟
یا حتی بهتر:
بهای آزادی؛ چرا این مسیر همچنان ادامه دارد؟
این فصل دیگر روایت حادثه نیست.
این فصل، فلسفه کتاب است.
اینجا باید از اشرف، وحید بنیعامریان و مهدی خانکی عبور کنیم و به این پرسش برسیم:
چرا انسانی حاضر میشود:
- زندان را بپذیرد؟
- شکنجه را بپذیرد؟
- تبعید را بپذیرد؟
- مرگ را بپذیرد؟
اگر فقط بگوییم «به خاطر عقیده»، سطحی است.
باید عمیقتر شویم.وبهمین خواهیم پرداخت
بهای آزادی
چرا این راه همچنان ادامه دارد؟
وقتی تاریخ از کنار یک حادثه عبور میکند، تنها یک پرسش باقی میماند:
آیا آن همه رنج، ارزشش را داشت؟
این پرسش را نمیتوان با آمار پاسخ داد.
نه با تعداد کشتهها.
نه با شمار زندانیان.
نه با تعداد سالهای مقاومت.
پاسخ این پرسش، در جایی دیگر نهفته است.
در اینکه چرا، با وجود همه هزینهها، هنوز انسانهایی پیدا میشوند که همان راه را انتخاب میکنند.
اگر اشرف تنها یک قرارگاه بود، باید با تخلیه آن پایان مییافت.
اگر مقاومت تنها محصول شرایط دهه شصت بود، باید با تغییر نسل پایان مییافت.
اگر همه چیز به یک مکان وابسته بود، نباید پس از عراق، اشرف ۳ شکل میگرفت.
اگر همه چیز به یک نسل وابسته بود، دیگر نباید نامهایی چون وحید بنیعامریان و مهدی خانکی در برابر ما قرار میگرفت.
اما تاریخ، مسیر دیگری را ثبت کرده است.
در این مسیر، آنچه منتقل شد، نه ساختمان بود.
نه خاک.
نه مرز.
بلکه انتخاب بود.
انتخابی که هر نسل، باید خود آن را دوباره انجام دهد.
هیچکس نمیتواند آن را به ارث ببرد.
هر انسان، باید یکبار، شخصاً، میان امنیت و آزادی، میان آسایش و مسئولیت، میان سکوت و اعتراض، تصمیم بگیرد.
شاید راز ماندگاری همه جنبشهای تاریخی نیز همین باشد.
آنها انسان را مجبور به پیروی نمیکنند.
او را در برابر یک انتخاب قرار میدهند.
یگان وحید؛ وقتی زندان نیز به صحنه ایستادگی تبدیل شد
انتقال یک آرمان از نسلی به نسل دیگر، تنها در پیوستن افراد تازه خلاصه نمیشود. گاه این انتقال در لحظهای آشکار میشود که چند زندانی، در آستانه مرگ، بهجای فروپاشی و تسلیم، به یک اراده واحد تبدیل میشوند.
«یگان وحید بنیعامریان» از همین زاویه اهمیت پیدا میکند؛ نه فقط بهعنوان چند زندانی محکوم به اعدام، بلکه بهعنوان جمعی که سرنوشت مشترک خود را آگاهانه پذیرفت و در واپسین مرحله، با خواندن سرود، پاسخ خود را به شکنجه، زندان و حکم مرگ بیان کرد.
سرود خواندن در زندان، آن هم در آستانه اعدام، تنها یک واکنش عاطفی نبود. اعلام این حقیقت بود که زندانبان میتواند بدنها را در سلول نگه دارد، اما هنوز نتوانسته است اراده آنان را در اختیار بگیرد.
در چنین لحظهای، فرد از تنهایی بیرون میآید و به بخشی از یک «ما» تبدیل میشود. همین «ما» است که مفهوم یگان را میسازد: انسانهایی با زندگیها و پیشینههای متفاوت که در نقطه نهایی، انتخابی مشترک را نمایندگی میکنند.
اهمیت تاریخی یگان وحید نیز در همینجاست. اگر پایداری اشرف، مقاومت جمعی در برابر حملهای بیرونی بود، پایداری این زندانیان، مقاومت جمعی در دل دستگاه سرکوب و در فاصلهای کوتاه تا چوبه دار بود.
یکی در برابر خودروهای زرهی و سلاح ایستاد؛ دیگری در برابر سلول، شکنجه و حکم اعدام. ابزارها و مکانها متفاوت بودند، اما جوهر انتخاب یکی بود: نپذیرفتن تسلیم بهعنوان آخرین کلمه زندگی.
از این منظر، یگان وحید پلی طبیعی میان اشرف و مهدی خانکی است. این پل نشان میدهد که فرهنگ پایداری تنها از یک مکان به مکان دیگر منتقل نشد؛ از یک شکل مبارزه به شکلی دیگر انتقال یافت. از قرارگاه به زندان، از صف انسانی به جمع محکومان، و از نسل اشرف به جوانانی که سالها بعد در شهرهای ایران به همان مسیر پیوستند.
سپس، با معرفی دقیق افراد این یگان و سرنوشت آنان، به آخرین حلقه میرسیم:
مهدی خانکی نه نامی جداافتاده در پایان این روایت، بلکه ادامه مسیری بود که در اشرف با ایستادگی جمعی، در یگان وحید با سرود در آستانه اعدام، و در نسل او با انتخاب آگاهانه دوباره متولد شد.
فصل نهم
از یگان وحید تا مهدی خانکی؛ ادامه یک انتخاب
اگر اشرف تنها یک قرارگاه بود، با بسته شدن دروازههایش باید همه چیز پایان مییافت.
اگر اشرف فقط مجموعهای از ساختمانها بود، با ویران شدن دیوارهایش دیگر نباید نامی از آن باقی میماند.
اما سالهای بعد نشان داد که آنچه در اشرف شکل گرفته بود، نه در سیمان و آهن، بلکه در انسانها ریشه داشت.
این حقیقت، بار دیگر در زندانهای ایران خود را نشان داد.
در سلولهایی که قرار بود اراده انسان را بشکنند، جوانانی برخاستند که نه اشرف را دیده بودند و نه روزهای آغازین این مقاومت را تجربه کرده بودند؛ اما همان فرهنگ را با خود حمل میکردند.
یکی از روشنترین نمونههای آن، یگان وحید بنیعامریان بود.
جمعی از زندانیان سیاسی که با وجود حکم اعدام، در واپسین روزهای زندگی، به جای سکوت و انزوا، در کنار یکدیگر سرود خواندند.
در نگاه نخست، شاید این تنها یک صحنه عاطفی به نظر برسد.
اما تاریخ، این صحنه را به گونهای دیگر میبیند.
سرود خواندن در آستانه اعدام، اعلام این حقیقت است که قدرت میتواند جسم انسان را در بند کند، اما هنوز نتوانسته است اختیار وجدان او را به دست گیرد.
در آن لحظه، زندان دیگر فقط محل نگهداری زندانی نبود.
به صحنه رویارویی دو اراده تبدیل شده بود.
یک اراده که میخواست با ترس، پایان یک اندیشه را رقم بزند.
و ارادهای دیگر که میخواست حتی در واپسین لحظات زندگی، حق انتخاب خود را حفظ کند.
در اینجا، فاصله میان اشرف و زندان از میان برداشته میشود.
در اشرف، صفوف انسانی در برابر خودروهای زرهی ایستادند.
در زندان، صفوف انسانی در برابر طناب دار و حکم اعدام ایستادند.
ابزارها تغییر کرده بود.
اما انتخاب، همان انتخاب بود.
و سپس مهدی خانکی
اگر یگان وحید، نشان داد که فرهنگ پایداری هنوز زنده است، مهدی خانکی نشان داد که این فرهنگ، همچنان توانایی زایش نسلهای تازه را دارد.
جوانی بیستوشش ساله.
فارغالتحصیل حقوق.
نسلی که نه دهه شصت را دیده بود.
نه اشرف را تجربه کرده بود.
نه لیبرتی را.
اما هنگامی که در برابر انتخاب خود قرار گرفت، همان راهی را برگزید که نسلهای پیش از او پیموده بودند.
همین نقطه است که این کتاب را از روایت یک حادثه فراتر میبرد.
زیرا دیگر سخن از یک فرد نیست.
سخن از انتقال یک فرهنگ است.
فرهنگی که از ستادهای کوچک سالهای نخست آغاز شد.
از خیابانهای تهران و شهرستانها گذشت.
از جنگلها، کردستان و مرزها عبور کرد.
در اشرف سازمان یافت.
در لیبرتی بهای تازهای پرداخت.
در اشرف ۳ بازسازی شد.
و در نگاه هواداران این جریان، امروز در قالب کانونهای شورشی و نسل تازه ادامه یافته است.
راز ماندگاری
در طول این مسیر، یک پرسش همواره مطرح بوده است:
چرا این جریان، با وجود این همه فشار، حذف، زندان، اعدام، تبعید و جابهجایی، از میان نرفت؟
پاسخ را نمیتوان تنها در فداکاری افراد جستوجو کرد.
فداکاری، اگر در یک چارچوب فکری و سازمانی قرار نگیرد، هرچند بزرگ باشد، به خاطرهای پراکنده تبدیل میشود.
آنچه این رشته را به هم پیوند زد، از نگاه این روایت، سه عنصر بود:
نخست، آرمانی که نسلهای مختلف خود را در برابر آن مسئول میدانستند.
دوم، تشکیلاتی که توانست تجربهها را حفظ و از نسلی به نسل دیگر منتقل کند.
و سوم، رهبری سازمان مجاهدین، مسعود رجوی و مریم رجوی که یکی در تبیین راهبرد استمرار و دیگری در حفظ انگیزه، امید و پیوند سیاسی و انسانی این مسیر، نقشی تعیینکننده ایفا کردند.
از این منظر، اشرف تنها با دیوار انسانی ساکنانش نایستاد.
با اندیشهای ایستاد که مسعود رجوی آن را صورتبندی کرد، با پشتیبانی و تداومی که مریم رجوی آن را زنده نگه داشت، و با نسلی که هر بار، آن را دوباره انتخاب کرد.
سخن آخر
شاید سالها بعد، پژوهشگران تاریخ درباره بسیاری از رویدادهای این کتاب، برداشتهای متفاوتی داشته باشند.
شاید درباره تصمیمها، راهبردها و پیامدها، داوریهای گوناگونی نوشته شود.
این، طبیعت تاریخ است.
اما صرفنظر از این داوریها، یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت.
از ستادهای کوچک آغاز انقلاب…
تا خیابانها…
از زندانها…
تا اشرف…
از اشرف تا لیبرتی…
از لیبرتی تا اشرف ۳…
و از آنجا تا یگان وحید بنیعامریان و مهدی خانکی…
رشتهای وجود دارد که هرگز گسسته نشد.
در این روایت، ساختمانها تغییر کردند.
مرزها تغییر کردند.
کشورها تغییر کردند.
نسلها تغییر کردند.
اما آنچه تغییر نکرد، انتخابی بود که نسلهای پیدرپی آن را بر دوش کشیدند.
و شاید راز ماندگاری برخی فصلهای تاریخ نیز همین باشد.
تاریخ، بیش از آنکه حافظ پیروزیها باشد، حافظ انسانهایی است که برای آنچه حقیقت میدانستند، بهای آن را پرداختند.
سخن آخر
راز پایداری؛ انقلابی که از درون انسان آغاز شد
در پایان این مسیر، هنوز یک پرسش اساسی باقی میماند:
چه نیرویی انسانها را قادر ساخت که از ستادهای علنی تا زندان، از خیابان تا جنگل، از اشرف تا لیبرتی و از آنجا تا نسلهای تازه، چنین بهای سنگینی را بپذیرند و باز هم راه را ادامه دهند؟
پاسخ را نمیتوان تنها در مخالفت سیاسی با حکومت ولایت فقیه جستوجو کرد. مخالفت سیاسی، بهتنهایی نمیتواند دههها زندان، شکنجه، اعدام، تبعید، محاصره، جابهجایی و از دست دادن نزدیکترین وابستگیهای انسانی را توضیح دهد.
برای فهم این پایداری، باید به عامل عمیقتری رسید؛ به آنچه در ادبیات مجاهدین «انقلاب درونی» نام گرفته است.
این انقلاب، پیش از آنکه متوجه ساختار قدرت بیرونی باشد، انسان را به رویارویی با موانع درونی خود فرا میخواند: خودخواهی، فردیتِ جداکننده، مالکیت بر دیگری، مناسبات جنسیتی، وابستگی به آسایش شخصی و میل به مقدم دانستن منافع خود بر مسئولیت جمعی.
در این نگرش، مبارزه با استبداد بیرونی بدون مبارزه با سلطهجویی درونی ناقص میماند. کسی که خواهان آزادی یک ملت است، باید ابتدا از زندان خودپرستی، تعلقات بازدارنده و مناسباتی که انسان دیگر را به وسیلهای برای آسایش خود تبدیل میکند، عبور کند.
از همینرو، انقلاب درونی یک تصمیم یکباره نبود؛ فرایندی مداوم بود که میبایست هر روز بازبینی و تجدید شود. نشستها و حسابرسیهای روزانه، از جمله آنچه «عملیات جاری» نامیده میشود، برای همین منظور شکل گرفت: اینکه فرد پیوسته رفتار، انگیزه، ضعفها و تقدم دادن «خود» بر جمع را در معرض نقد قرار دهد و اجازه ندهد فردیتِ مهارنشده، پیوند او را با مسئولیت مشترک از میان ببرد.
در این دستگاه فکری، شکستن فردیت به معنای نابودی شخصیت انسان نیست؛ به معنای عبور از فردگراییای است که همهچیز را با منفعت، آسایش و نجات شخصی میسنجد. فرد قرار نیست بیاراده شود؛ قرار است اراده خود را آگاهانه در خدمت آزادی دیگران قرار دهد.
به همین دلیل، اصل مرکزی این انقلاب را میتوان در یک عبارت خلاصه کرد:
خواستن همهچیز برای دیگران و نخواستن امتیازی ویژه برای خود.
این اصل، هنگامی معنا پیدا میکند که از سطح سخن فراتر رود و به انتخابی واقعی تبدیل شود. بسیاری از مجاهدین برای ادامه این مسیر، از خانه، زندگی آرام، موقعیت اجتماعی، ثروت، همسر، فرزند و نزدیکترین وابستگیهای خود گذشتند. نه به این دلیل که این پیوندها بیارزش بودند، بلکه به این دلیل که در لحظه انتخاب، آزادی یک ملت را بر آسایش شخصی مقدم دانستند.
این گذشتن، اگر تنها یکبار و در یک مقطع رخ میداد، میتوانست واکنشی احساسی یا محصول شرایط ویژه باشد. اما هنگامی که دههها ادامه یافت و نسلهای بعد نیز به شکلهای تازه آن را تکرار کردند، به بخشی از فرهنگ سازمانی تبدیل شد.
از همینجاست که پایداری اشرف معنای کاملتری پیدا میکند.
صفوف انسانی ششم و هفتم مرداد، تنها با دستور یا انضباط ظاهری شکل نگرفتند. پشت آن صفها، انسانهایی ایستاده بودند که سالها خود را برای لحظهای تربیت کرده بودند که باید میان نجات فردی و مسئولیت جمعی یکی را انتخاب کنند.
اگر هر کس تنها به امنیت خود میاندیشید، آن صف در نخستین ضربه فرو میریخت.
اگر هر فرد جان خود را جدا از سرنوشت دیگری میدید، دیوار انسانی اشرف ساخته نمیشد.
و اگر اصل، حفظ خود به هر قیمت بود، پایداری در برابر خودروهای زرهی، گلوله، تبر و میله آهنی قابل توضیح نبود.
قدرت اشرف دقیقاً از جایی آغاز شد که «من» در برابر «ما» عقب نشست؛ نه با حذف آگاهی فرد، بلکه با انتخاب آگاهانه مسئولیت مشترک.
به همین دلیل، اشرف فقط محصول یک راهبرد سیاسی نبود. حاصل انسانی بود که پیش از ایستادن در برابر دشمن بیرونی، سالها با ضعفها، وابستگیها و تمایل به حفظ خود جنگیده بود.
رهبری سازمان مجاهدین، مسعود رجوی و مریم رجوی، در شکلگیری و استمرار این مسیر نقشی محوری داشتند. مسعود رجوی، انقلاب درونی را با راهبرد مبارزه و ضرورت حفظ تشکیلات پیوند زد و مریم رجوی، بهویژه با قرار دادن زنان در مواضع مسئولیت و رهبری، مبارزه با مناسبات جنسیتی و مردسالارانه را به بخشی از ساختار و فرهنگ تشکیلات تبدیل کرد.
از این منظر، حضور گسترده زنان در صفوف نخست اشرف یا مسئولیتهای کلیدی سازمان، اتفاقی فرعی نبود. تجسم همان اندیشهای بود که میخواست رابطه سنتی قدرت، جنسیت و مالکیت را درهم بشکند و انسان را نه بر اساس جنسیت، بلکه بر پایه آگاهی، مسئولیت و توان انتخاب بسنجد.
اما اهمیت این فرهنگ در آن است که در محدوده اشرف باقی نماند.
این نگرش، از قرارگاهها عبور کرد و به زندانها و داخل ایران رسید. نسل تازهای که نه در اشرف زندگی کرده بود و نه در نشستهای آن حضور داشت، از خلال پیامها، سرگذشتها، تشکیلات و حافظه مبارزه با همین ارزشها آشنا شد: مقدم دانستن دیگران بر خود، وفاداری به انتخاب، پذیرش آگاهانه بها و نپذیرفتن تسلیم حتی در آخرین لحظه.
یگان وحید بنیعامریان یکی از نمودهای روشن همین انتقال بود.
زندانیانی که در آستانه اعدام، بهجای فرو رفتن در انزوای فردی، کنار هم ایستادند و سرود خواندند، تنها شجاعت شخصی خود را نشان ندادند. آنان در آخرین لحظات نیز خود را مجموعهای واحد میدیدند؛ جمعی که مرگ هر عضو آن از سرنوشت دیگران جدا نبود.
سرود آنان، صدای پیروزی بر ترسی بود که قرار بود هر زندانی را در تنهایی خود فرو ببرد. دستگاه سرکوب میخواست آنان را یکبهیک به پای چوبه دار ببرد؛ اما آنان در واپسین لحظات نیز بهصورت یک «یگان» باقی ماندند.
در اینجا، انقلاب درونی از محدوده تشکیلات به زندان رسیده بود: فرد بهجای فرو رفتن در هراس شخصی، در جمع و آرمان مشترک معنا پیدا میکرد.
مهدی خانکی نیز ادامه همین روند بود.
جوانی ۲۶ ساله، تحصیلکرده حقوق و متعلق به نسلی که نه دهه شصت را دیده بود، نه اشرف را تجربه کرده بود و نه در فضای نسل نخست مجاهدین رشد کرده بود. با این حال، انتخاب او نشان داد که آن فرهنگ میتواند از مرز زمان عبور کند.
مهدی تنها به یک سازمان نپیوست؛ به مجموعهای از ارزشها پاسخ داد: فداکاری، مسئولیت، نفی زندگی برای خود و انتخاب زندگی و مرگ در خدمت آزادی دیگران.
از همینرو، پیوند میان اشرف، یگان وحید و مهدی خانکی، تنها پیوندی سیاسی یا تشکیلاتی نیست. پیوندی انسانی و ارزشی است؛ پیوند میان نسلهایی که هر یک در زمان و مکان متفاوت، با یک پرسش مشترک روبهرو شدند:
آیا انسان میتواند از زندان «خود» عبور کند و زندگیاش را به آزادی دیگران پیوند بزند؟
پاسخی که این نسلها دادند، در ساختمانها باقی نماند.
در اشرف متوقف نشد.
با انتقال به لیبرتی پایان نیافت.
در آلبانی محصور نماند.
و در زندانها نیز خاموش نشد.
در این روایت، ساختمانها تغییر کردند، مرزها تغییر کردند، کشورها و نسلها تغییر کردند؛ اما آنچه تغییر نکرد، انتخابی بود که انسانها پس از عبور از وابستگیهای شخصی، آگاهانه بر دوش گرفتند.
بنابراین، راز پایداری را نمیتوان فقط در قدرت سازمان، هوشمندی راهبرد یا استحکام رهبری جستوجو کرد؛ هرچند هر سه نقشی بنیادی داشتند.
ریشه نهایی آن در انسانی بود که میخواست پیش از تغییر جهان، خود را تغییر دهد؛ فردیت خودمحور را بشکند، از مناسبات جنسیتی و مالکانه عبور کند، وابستگیهای بازدارنده را پشت سر بگذارد و همهچیز را برای آزادی دیگران بخواهد.
و شاید پاسخ نهایی کتاب نیز همین باشد:
اشرف تنها به این دلیل ماندگار نشد که ساکنانش در برابر دشمن ایستادند؛ ماندگار شد زیرا پیش از آن، در درون خود با هر آنچه آنان را به تسلیم، آسایشطلبی و نجات فردی فرامیخواند، جنگیده بودند. پایداری بیرونی، نتیجه انقلابی بود که نخست در درون انسان آغاز شده بود.
از ششم و هفتم مرداد تا یگان وحید و مهدی خانکی، این همان رشتهای است که حوادث را به یکدیگر پیوند میدهد:
انسانی که برای خود نمیخواهد؛ برای آزادی دیگران میایستد و بهای انتخابش را آگاهانه میپردازد.
