وقتی مردم هزینهٔ صدای خود را میپردازند روایت سیامین گلریزان همیاری با سیمای آزادی؛ از فداکاری در داخل ایران تا استقلال یک مقاومت شهرام بهزادی

روایت سی امین گلریزان سیمای آزادی
پیشگفتار
صد هزار تومان، سنگینتر از هزاران یورو
مردی در ایران، زیر فشار فقر و گرانی، تنپوش خود را فروخت.
از فروش آن، ۱۰۰ هزار تومان به دست آورد و همان مبلغ را برای همیاری با سیمای آزادی فرستاد؛ به یاد سوگواران تابستان ۶۷ و برای آنکه صدای دادخواهی خاموش نماند.
صد هزار تومان، در حسابهای مالی رقم بزرگی نیست. با آن نمیتوان هزینهٔ یک ساعت پخش ماهوارهای، تجهیزات فنی، استودیو یا فعالیت شبانهروزی یک شبکهٔ تلویزیونی را تأمین کرد. اما هنگامی که ارزش یک کمک نه با تعداد صفرهای آن، بلکه با بهایی که کمککننده میپردازد سنجیده شود، همان ۱۰۰ هزار تومان میتواند از بسیاری کمکهای چند هزار یورویی سنگینتر باشد.
زیرا آن مرد پول اضافی خود را نبخشید.
بخشی از زندگی خود را فروخت.
او با این کار نگفت: «من پولی برای کمک دارم».
گفت: «من نمیخواهم این صدا خاموش شود».
از همینجا معنای واقعی گلریزان همیاری با سیمای آزادی آغاز میشود.
موضوع فقط پول نیست.
موضوع رابطهای است که در طول سالیان میان یک رسانه، یک مقاومت و مردمی شکل گرفته که در داخل و خارج ایران، ادامهٔ کار آن رسانه را بخشی از مسئولیت خود در مبارزه برای آزادی میدانند.
در همین گلریزان، عضوی از یک کانون شورشی در اصفهان ۱۰ میلیون تومان فرستاد. علی از بانه اعلام کرد که از هزینهٔ غذای روزانهٔ خود میزند تا به سیمای آزادی کمک کند. شش دانشجو از داخل کشور، زیر فشار سانسور و خطرهای امنیتی، شش میلیون تومان اهدا کردند. در خارج ایران نیز گروهی برای تأمین تعهد ۸۰۰۰ یورویی خود، حدود ۵۰۰ کیلو عسل را برای فروش آماده کردند.
مبالغ متفاوت بود.
شرایط متفاوت بود.
فاصلهها متفاوت بود.
اما معنا یکی بود:
هر کس بخشی از آنچه در اختیار داشت، برای زنده نگهداشتن صدایی آورد که آن را صدای خود میدانست.
یکی پول آورد.
دیگری حاصل کار خود را.
یکی از هزینهٔ غذایش زد.
دیگری تنپوشش را فروخت.
یکی تلفن همراهش را به دوربین تبدیل کرد.
دیگری از دل ایران، خبر و تصویر فعالیتهای کانونهای شورشی را فرستاد.
از کنار هم قرار گرفتن این نمونهها میتوان فهمید که گلریزان همیاری، یک برنامهٔ معمول جمعآوری کمک مالی نیست. اگر تنها ظاهر برنامه را ببینیم، با تماسها، پیامها، تعهدهای مالی و اعلام مبالغ روبهرو میشویم. اما در زیر این ظاهر، پدیدهای عمیقتر جریان دارد: جامعهای پراکنده در شهرهای ایران و کشورهای مختلف جهان، برای چند روز در برابر یکدیگر قرار میگیرد، تجربههای خود را بازگو میکند، بر سر ارزشهای مشترک به تفاهم میرسد و مسئولیت ادامهٔ یک مبارزه را میان اعضای خود تقسیم میکند.
در این صحنه، بیننده فقط تماشاگر نیست.
او خود روایتگر میشود.
شاهد میآورد.
خاطره بازمیگوید.
مسئولیت میپذیرد.
تعهد میدهد.
و بخشی از هزینهٔ ادامهٔ راه را بر دوش میگیرد.
این رابطه با تعریف متعارف رسانه تفاوت دارد. در رسانههای تجاری، مخاطب مصرفکنندهٔ برنامه است و هزینهٔ شبکه را آگهیدهندگان، سرمایهداران یا دولتها میپردازند. در رسانههای دولتی، بودجه از همان قدرتی میآید که میتواند مرزهای خبر، تحلیل و حتی سکوت رسانه را تعیین کند.
اما سیمای آزادی خود را رسانهٔ مردم و مقاومت ایران معرفی میکند. چنین رسانهای، اگر بخواهد در تصمیم سیاسی، موضعگیری و انعکاس صدای مردم مستقل بماند، باید هزینهٔ این استقلال را نیز بپردازد.
استقلال، تنها یک شعار سیاسی نیست.
پشتوانهٔ مادی میخواهد.
تلویزیونی که ۲۴ ساعت برنامه پخش میکند، به ماهواره، استودیو، تجهیزات تصویری، نیروی انسانی، ارتباطات، امنیت فنی و شبکهای گسترده برای دریافت خبر از داخل ایران نیاز دارد. هیچیک از اینها با شعار تأمین نمیشود. استقلال سیاسی، هنگامی واقعی است که منابع مالی نیز مستقل باشند.
اینجاست که گلریزان از یک رویداد مالی به یک رخداد سیاسی تبدیل میشود.
هر کمک مردمی، هر قدر کوچک یا بزرگ، بخشی از فاصلهای را پر میکند که سیمای آزادی میخواهد میان خود و دولتها، قدرتها و منابع وابسته نگه دارد. هر تعهد، این پیام را در خود دارد که این رسانه برای ادامهٔ فعالیتش به سفرهٔ دولتهای خارجی تکیه نمیکند؛ پشتوانهٔ آن مردمی هستند که میخواهند صدای اعتراض، دادخواهی و مقاومتشان بدون ملاحظهٔ منافع قدرتها انعکاس یابد.
از این زاویه، همیاری فقط پرداخت هزینهٔ تلویزیون نیست.
همیاری، پرداخت هزینهٔ استقلال است.
مردم کمک نمیکنند تا تنها یک آنتن روشن بماند. کمک میکنند تا صدای زندانی سیاسی در هیاهوی تبلیغات رسمی گم نشود؛ نام اعدامشدگان از حافظهٔ جامعه پاک نشود؛ فریاد خانوادههای دادخواه از مرزهای ایران عبور کند؛ اعتراض کارگران، بازنشستگان، معلمان، زنان، دانشجویان، کولبران و سوختبران دیده شود؛ و فعالیت جوانان و کانونهای شورشی در محاصرهٔ سانسور باقی نماند.
از همین رو، سیمای آزادی برای بسیاری از تماسگیرندگان فقط یک شبکهٔ ماهوارهای نبود. یکی آن را «چراغ روشنگر خانهها» نامید. دیگری آن را صدای حقیقت و امید زندانیان دانست. جوانی از داخل ایران گفت که هیچ شبکهٔ فارسیزبانی به اندازهٔ سیمای آزادی در او و نسلش حس خیزش و قیام ایجاد نکرده است. تماسگیرندهای دیگر خواست خبرهای دادخواهی و اعدامها به زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز پخش شود تا جهان ببیند و بشنود.
این سخنان نشان میدهد که مخاطبان، سیمای آزادی را فقط برای دانستن خبرها نمیبینند. آنان از این رسانه انتظار دارند سه وظیفه را همزمان انجام دهد:
حقیقتهای سانسورشده را ثبت کند؛
صدای مقاومت و اعتراض را گسترش دهد؛
و میان مبارزهٔ داخل ایران و افکار عمومی جهان پل بزند.
بنابراین، پرسش اصلی این نوشته آن نیست که در سیامین گلریزان چه مبلغی جمعآوری شد.
پرسش عمیقتر این است:
چه رابطهای میان مردم و یک رسانه شکل گرفته که انسانی در ایران، زیر فشار فقر و خطر، از خوراک یا پوشاک خود میزند تا آن رسانه خاموش نشود؟
پاسخ را نمیتوان در یک رقم یا یک تماس پیدا کرد. این پاسخ در مجموع صدها پیام، خاطره، فداکاری، تعهد و انتخاب نهفته است. باید از ۱۰۰ هزار تومان احمد تا ۱۰ میلیون تومان کانونهای شورشی، از شش دانشجوی داخل کشور تا فروش ۵۰۰ کیلو عسل در آلمان، و از تلفنهای همراه تظاهرکنندگان پاریس تا آنتن ۲۴ساعتهٔ سیمای آزادی را در امتداد یکدیگر دید.
آنگاه تصویر بزرگتر آشکار میشود:
اینها اجزای جداگانهٔ یک برنامه نیستند. حلقههای یک زنجیرند؛ زنجیری که یک سوی آن در شهرهای ایران، زیر فشار فقر، اعدام و سانسور قرار دارد و سوی دیگرش در میان ایرانیان و آزادیخواهان خارج کشور امتداد یافته است.
گلریزان لحظهای است که این زنجیر دیده میشود.
لحظهای که مردم نهتنها میگویند این تلویزیون صدای ماست، بلکه مسئولیت ادامهٔ آن را نیز میپذیرند.
لحظهای که استقلال سیاسی، شکل مادی پیدا میکند.
لحظهای که دادخواهی، از سوگ و یادآوری فراتر میرود و به تعهد برای حفظ صدای قربانیان تبدیل میشود.
و لحظهای که مخاطب از برابر صفحهٔ تلویزیون برخاسته و خود به بخشی از رسانه، بخشی از مقاومت و بخشی از روایت ایران تبدیل میشود.
این نوشته، روایت همان لحظه است.

گلریزان همیاری با سیمای آزادی؛ حماسهای از تعهد، دادخواهی و استقلال مالی
فصل اول
چهار روزی که یک جامعه خود را روایت کرد
از ۱۶ مرداد تا بامداد ۲۰ مرداد ۱۴۰۵، سیمای آزادی میزبان سیامین گلریزان همیاری بود.
در ظاهر، برنامه هدفی مشخص داشت: فراهم کردن بخشی از هزینههای ادامهٔ فعالیت یک تلویزیون ماهوارهای ۲۴ساعته. اما هرچه تماسها و پیامها بیشتر شد، روشنتر گردید که آنچه در استودیو جریان دارد از یک برنامهٔ جمعآوری کمک بسیار فراتر رفته است.
آنتن سیمای آزادی برای چهار روز به میدان مشترک جامعهای تبدیل شد که اعضای آن از ایران تا اروپا و از آمریکا تا نقاط دیگر جهان پراکندهاند، اما خود را در یک مبارزه، یک تاریخ و یک آرمان مشترک مییابند.
هر تماس، دریچهای به یک زندگی بود.
یکی از زندان و اعدام سخن میگفت.
یکی از قیام و کانونهای شورشی.
یکی از فقر و گرانی.
یکی از تظاهرات پاریس.
یکی خاطرات ۴۷ سال ایستادگی را بازمیگفت.
دیگری از تعهد نسل جوان برای ادامهٔ راه سخن میراند.
بدینگونه، گلریزان به صحنهای تبدیل شد که در آن یک جامعه خود را روایت کرد؛ نه آنگونه که رسانههای حکومتی یا قدرتهای خارجی میخواهند آن را معرفی کنند، بلکه آنگونه که خود زیسته، رنج کشیده، مقاومت کرده و آینده را انتخاب کرده است.
جامعهای با چند نسل و یک آرمان
در تماسهای چهارروزه، یک نسل سخن نمیگفت.
کسانی حضور داشتند که سالهای نخست حاکمیت ولایت فقیه، دستگیریها، اعدامها و مقاومت دههٔ ۶۰ را به یاد داشتند. کسانی بودند که تابستان ۶۷ را نه بهعنوان یک واقعهٔ دور تاریخی، بلکه بهصورت زخمی زنده در خانواده و حافظهٔ خود حمل میکردند. نسلهای بعدی از قیامها، اعتراضهای خیابانی، سرکوب زنان و جوانان، زندان و اعدام سخن میگفتند.
و در کنار آنان، جوانانی از داخل ایران حضور داشتند که بسیاری از آن حوادث را ندیده بودند، اما خود را ادامهٔ همان دادخواهی و مقاومت میدانستند.
این همنشینی نسلها یکی از مهمترین ویژگیهای گلریزان بود.
نسلها فقط خاطرات خود را کنار یکدیگر نگذاشتند؛ تجربه را منتقل کردند. رنج گذشته را به مسئولیت امروز پیوند زدند و نشان دادند که حافظهٔ یک مقاومت چگونه از نسلی به نسل دیگر عبور میکند.
نسل قدیم از بهایی گفت که برای ایستادگی پرداخته شده است.
نسل جدید اعلام کرد که آماده است ادامهٔ آن راه را بر عهده بگیرد.
از همین رو، گلریزان را میتوان کنگرهٔ نانوشتهٔ چند نسل دانست؛ نسلهایی با سن، محل زندگی و تجربههای متفاوت، اما با یک نقطهٔ مشترک: آزادی ایران و نفی هرگونه دیکتاتوری شیخی و شاهی.
آنها برای بزرگداشت گذشته گرد هم نیامده بودند. گذشته را بازگو میکردند تا جایگاه خود را در اکنون مشخص کنند.
خاطره در این برنامه به موزه نرفت.
به مسئولیت تبدیل شد.
برنامهای که احساس را به مسئولیت پیوند زد
در بسیاری از تماسها، صداها با شور، غرور و شادی همراه بود. در برخی تماسها بغض شنیده میشد. گاه دلتنگی برای ایران و گاه خشم از اعدام و سرکوب بر فضای سخنان غلبه میکرد.
این احساسها حاشیهٔ برنامه نبودند.
آنها محصول تاریخی از جدایی، زندان، اعدام، مهاجرت، تبعید و مبارزه بودند. گلریزان فضایی فراهم کرد تا این احساسهای پراکنده در یک مسیر مشترک قرار گیرند.
دلتنگی برای میهن، به کمک برای رساندن صدای مردم تبدیل شد.
اندوه اعدامشدگان، به پشتیبانی از جنبش دادخواهی انجامید.
خشم از سانسور، به تلاش برای روشن ماندن یک رسانه بدل شد.
غرور از ایستادگی کانونهای شورشی، مسئولیت حمایت از آنان را برانگیخت.
در اینجا بود که عاطفه از حالت فردی بیرون آمد و به نیرویی جمعی تبدیل شد.
مردم فقط تحت تأثیر قرار نمیگرفتند.
تصمیم میگرفتند.
تماس نمیگرفتند تا تنها احساسی را بیان کنند. هر احساس، سرانجام به یک تعهد میرسید: مبلغی مالی، وعدهای برای کار، فراخوانی به دیگران، انتقال یک خبر، رساندن یک تصویر یا ادامهٔ فعالیت در داخل ایران.
این همان نقطهای است که گلریزان را از یک برنامهٔ احساسی جدا میکند. احساس، پایان روایت نبود؛ آغاز عمل بود.
ایران در آینهٔ صداهای خودش
تصویری که در این چهار روز از ایران شکل گرفت، تصویر رسمی حکومت نبود.
در روایت رسمی، زندانی سیاسی وجود ندارد؛ اعدامها اجرای عدالت خوانده میشوند؛ اعتراضها توطئهٔ خارجی معرفی میشوند؛ فقر و تبعیض پنهان میمانند و جوان شورشگر یا دیده نمیشود یا با عنوانهای امنیتی معرفی میگردد.
اما تماسها، ایران دیگری را نشان دادند.
ایرانی که در آن مادران هنوز دادخواه فرزندانشان هستند.
زندانیان برای مقابله با اعدام اعتصاب میکنند.
جوانان در شهرها شعار مینویسند.
دانشجویان از دل سانسور پیام میفرستند.
کارگران و زحمتکشان برای حقوق پایمالشدهٔ خود اعتراض میکنند.
و خانوادههایی که خود گرفتار فقرند، برای ادامهٔ صدای اعتراضشان کمک میفرستند.
در این روایت، مردم قربانیان خاموش نبودند.
آنها سخن میگفتند، تحلیل میکردند، انتخاب میکردند و مسئولیت میپذیرفتند.
حتی تماسگیرندگان صرفاً گزارشگر وضعیت شخصی خود نبودند. آنان رابطهٔ حوادث را با یکدیگر توضیح میدادند. از اعدام به ضرورت دادخواهی میرسیدند؛ از سانسور به ضرورت رسانهٔ مستقل؛ از فقر به ماهیت حاکمیت؛ و از کمک مالی به استقلال سیاسی مقاومت.
بدینترتیب، برنامه فقط صدای مردم را پخش نکرد. فرصتی ایجاد کرد تا مردم خود، معنای تجربههایشان را بیان کنند.
آنها موضوع گزارش نبودند.
صاحب روایت بودند.
میان دو جغرافیا، درون یک مبارزه
در چهار روز گلریزان، فاصلهٔ میان داخل و خارج ایران بارها فرو ریخت.
از داخل کشور، پیامهایی در شرایط سانسور و خطر امنیتی میرسید. در خارج ایران، هواداران و اشرفنشانها برای تأمین هزینهها، گسترش پیامها و رساندن صدای داخل به جامعهٔ جهانی تلاش میکردند.
هر سوی این رابطه، کمبود سوی دیگر را جبران میکرد.
داخل ایران، حقیقت زنده و نیروی خیزش را به میدان میآورد.
خارج ایران، امکان انتشار، ترجمه، پشتیبانی و رساندن آن صدا به جهان را فراهم میکرد.
این یک تقسیم جغرافیایی ساده نبود؛ تقسیم مسئولیت بود.
کانون شورشی در ایران، در دل اختناق فعالیت میکرد و خبر و تصویر میفرستاد. هوادار در خارج کشور، امکان پخش همان فعالیت را فراهم میساخت. خانوادهٔ دادخواه صدای خود را بلند میکرد و سیمای آزادی آن را از مرزها عبور میداد. ایرانیان خارج کشور نیز میکوشیدند آن صدا را به زبانهای دیگر به افکار عمومی و نهادهای بینالمللی برسانند.
به همین دلیل، گلریزان تنها پیوند مالی داخل و خارج نبود.
این برنامه، تقسیم کار یک مقاومت در دو جغرافیا بود.
یکی در صحنهٔ خطر ایستاده بود.
دیگری امکان دیده شدن آن ایستادگی را فراهم میکرد.
یکی خبر میساخت.
دیگری راه عبور خبر را باز نگه میداشت.
یکی دیوار شهر را به رسانه تبدیل میکرد.
دیگری آنتن ماهواره را برای رساندن تصویر آن دیوار روشن نگه میداشت.
گلریزان در یک مقطع ویژه
سیامین گلریزان در خلأ سیاسی برگزار نشد.
برنامه پس از قیام دیماه ۱۴۰۴ و در شرایط جنگی و متلاطم منطقه روی آنتن رفت؛ شرایطی که در آن، سانسور، جنگ روایتها و تلاش برای تحمیل آلترناتیوهای وابسته شدت بیشتری یافته بود.
در چنین موقعیتی، پرسش استقلال وزن تازهای پیدا میکرد.
چه کسی هزینهٔ یک رسانه را میپردازد؟
این رسانه در برابر چه کسی پاسخگوست؟
کدام صداها را بازتاب میدهد؟
و در لحظهٔ تعارض میان خواست مردم و مصلحت قدرتها، در کدام سو میایستد؟
تماسگیرندگان بارها به این پرسشها پاسخ دادند. آنان استقلال سیمای آزادی را جدا از استقلال مقاومت نمیدیدند. از نگاه آنان، رسانهای که قرار است صدای سرنگونی، دادخواهی، مخالفت با اعدام و نفی دیکتاتوری شیخی و شاهی باشد، نمیتواند برای ادامهٔ حیات خود به همان قدرتهایی وابسته شود که منافع و معاملاتشان گاه سکوت در برابر مردم ایران را ایجاب میکند.
ازاینرو، هر کمک به سیمای آزادی معنایی فراتر از تأمین یک هزینه داشت. اعلام موضعی بود در دفاع از مقاومت مستقل و سازمانیافته؛ مقاومتی که میخواهد خطمشی خود را نه براساس خواست دولتها، بلکه براساس ضرورت آزادی مردم ایران تعیین کند.
آنچه روی آنتن دیده نمیشود
بیننده، تصویر مجری و استودیو را میبیند. صدای تماسگیرندگان را میشنود و رقم تعهدها را روی صفحه دنبال میکند. اما پشت این تصویر، شبکهای گسترده از تلاشهای نادیده قرار دارد.
پخش شبانهروزی متوقف نمیشود.
خبر باید از داخل دریافت و بررسی شود.
تصویر باید منتقل گردد.
برنامه باید ساخته شود.
ارتباط ماهوارهای باید برقرار بماند.
صداهای پراکنده باید به یک روایت قابل شنیدن تبدیل شوند.
گلریزان برای چند روز، بخشی از این پشت صحنه را آشکار میکند. مردم درمییابند صدایی که هر روز از تلویزیون میشنوند، خودبهخود تولید و منتشر نمیشود. روشن ماندن این آنتن حاصل زنجیرهای از کار، تخصص، هزینه، فداکاری و خطرپذیری است.
اما گلریزان حقیقت دیگری را نیز آشکار کرد: سرمایهٔ اصلی سیمای آزادی تنها تجهیزات آن نیست.
اگر دوربین حرفهای در دسترس نباشد، صدها تلفن همراه در خیابانهای پاریس به دوربین تبدیل میشوند. اگر انتقال خبر از داخل دشوار شود، جوانان و کانونهای شورشی راهی برای عبور از سانسور پیدا میکنند. اگر هزینهها سنگین باشد، خانوادهها، گروهها و افراد با کار بیشتر و ابتکار تازه برای تأمین آن وارد میدان میشوند.
بنابراین، سیمای آزادی تنها یک ساختمان، استودیو یا فرستنده نیست.
پشت آن جامعهای قرار دارد که هرگاه بخشی از امکانات از کار میافتد، خود جای خالی آن را پر میکند.
بازشناسی یک «ما»
مهمترین دستاورد آن چهار روز شاید مبلغ نهایی گلریزان نبود. مهمتر از آن، بازشناسی یک «ما» بود.
هر تماسگیرنده از تجربهٔ خود آغاز میکرد، اما سخنش در تجربهٔ شخصی باقی نمیماند. «من»ها یکی پس از دیگری به «ما» میپیوستند:
ما خانوادههای دادخواه؛
ما زندانیان و یاران زندانیان؛
ما جوانان شورشگر؛
ما دانشجویان؛
ما ایرانیان تبعیدی؛
ما اشرفنشانها؛
ما کسانی که نمیخواهیم صدای مردم ایران خاموش شود.
این «ما» یک جمعیت بیشکل نبود. حول ارزشها و هدفهای مشخصی ساخته میشد: آزادی، دادخواهی، نفی اعدام، استقلال، مقاومت سازمانیافته و استقرار یک جمهوری دموکراتیک.
در این چهار روز، افراد فقط به سیمای آزادی کمک نکردند؛ جای خود را در این «ما» دوباره پیدا کردند.
یکی با مبلغی اندک.
یکی با تعهدی بزرگ.
یکی با روایت یک شهید.
یکی با پیام کانون شورشی.
یکی با حاصل کار و محصول خود.
و دیگری با دعوت از هموطنان برای پیوستن به همیاری.
مجموع این صداها نشان داد که جامعه فقط با زندگی در یک جغرافیای مشترک ساخته نمیشود. گاه یک جامعه در تبعید، زیر سرکوب و در پراکندگی شکل میگیرد؛ با حافظهای مشترک، مسئولیتی مشترک و آیندهای که اعضایش برای تحقق آن هزینه میپردازند.
سیامین گلریزان، تصویر همین جامعه بود.
جامعهای که خود را در آینهٔ سیمای آزادی دید.
رنجهایش را بازگفت.
شهدایش را به یاد آورد.
زندانیانش را صدا زد.
جوانانش را شناخت.
و برای ادامهٔ صدای خود، مسئولیت پذیرفت.
چهار روز برنامه به پایان رسید؛ اما آنچه در آن چهار روز آشکار شد، به پایان نرسید.
گلریزان نشان داد که سیمای آزادی تنها برای این جامعه سخن نمیگوید؛ این جامعه نیز از طریق سیمای آزادی سخن میگوید.
و درست در همین نقطه، پرسش اصلی فصل بعد شکل میگیرد:
سیمای آزادی، صدای کیست؟
سیمای آزادی، صدای کیست؟
فصل دوم
سیمای آزادی، صدای کیست؟
پرسش کوتاه است، اما پاسخ آن را نمیتوان در یک جمله خلاصه کرد.
سیمای آزادی، صدای چه کسی است؟
صدای یک سازمان؟
صدای یک جریان سیاسی؟
صدای ایرانیان خارج کشور؟
یا صدای مردمی که در داخل ایران، زیر سلطهٔ سانسور و سرکوب، امکان سخن گفتن ندارند؟
سیامین گلریزان همیاری، این پرسش را از سطح تعریفهای رسمی بیرون آورد. پاسخ نه در شعارهای تبلیغاتی، بلکه در پیامها و تماسهای کسانی شنیده شد که هر یک سیمای آزادی را از زاویهٔ زندگی، رنج و مبارزهٔ خود تعریف میکردند.
مادر دادخواه، آن را صدای فرزند اعدامشدهاش میدانست.
زندانی سیاسی، روزنهای برای شکستن دیوارهای زندان.
جوان شورشگر، رسانهای برای رساندن پیام خیابان.
کارگر و زحمتکش، بلندگویی برای اعتراضی که رسانههای حکومتی پنهان میکنند.
کانون شورشی، آن را امتداد فعالیت خود در گسترهٔ ایران میدید.
و هوادار خارج کشور، پلی میان مقاومت مردم ایران و افکار عمومی جهان.
این پاسخها در ظاهر متفاوتاند؛ اما همگی در یک نقطه به یکدیگر میرسند:
سیمای آزادی، صدای کسانی است که حاکمیت میخواهد بیصدا، بینام و بیتصویر باقی بمانند.
رسانهای در برابر امپراتوری سانسور
دیکتاتوری تنها با زندان، شکنجه و اعدام حکومت نمیکند. برای تداوم خود به تحریف واقعیت نیز نیاز دارد.
سرکوب، جسم معترض را هدف قرار میدهد؛
سانسور، صدای او را.
نخست فرد را بازداشت میکنند، سپس نامش را از خبرها حذف میکنند. حکم اعدام را صادر میکنند، اما اجازه نمیدهند جامعه داستان زندگی محکوم را بشنود. اعتراض مردم را با خشونت متوقف میکنند و همزمان، رسانههای حکومتی معترضان را اغتشاشگر، دشمن یا عامل بیگانه مینامند.
هدف فقط جلوگیری از انتشار یک خبر نیست.
حاکمیت میخواهد اختیار روایت را نیز در دست داشته باشد؛ یعنی خود تعیین کند چه کسی قربانی است و چه کسی مجرم، چه چیزی اعتراض است و چه چیزی اغتشاش، چه کسی آزادیخواه است و چه کسی دشمن.
در چنین ساختاری، رسانهٔ مستقل صرفاً وسیلهای برای انتقال اطلاعات نیست. بخشی از مقاومت در برابر انحصار روایت است.
هر نامی که از زندان بیرون میآید، بخشی از پروژهٔ فراموشی را درهم میشکند.
هر تصویر از اعتراض خیابانی، تبلیغات حکومتی را با واقعیت روبهرو میکند.
هر صدای دادخواه، اجازه نمیدهد پروندهٔ یک جنایت با دفن قربانی بسته شود.
از این زاویه، رسالت سیمای آزادی فقط خبررسانی نیست. این رسانه میکوشد آنچه را دستگاه سانسور حذف میکند، دوباره به صحنه بازگرداند: نامها، چهرهها، اعتراضها، مقاومتها و روایتهایی که حاکمیت از شنیدهشدنشان هراس دارد.
صدای زندانیان سیاسی
زندان برای دیکتاتوری فقط یک مکان نیست؛ دیواری است میان زندانی و جامعه.
زندانی باید از چشم مردم دور بماند. شکنجهاش دیده نشود. صدایش شنیده نشود. اعتراض و اعتصاب غذایش به بیرون راه پیدا نکند. حتی خطر اعدامش نیز تا آخرین لحظه در سکوت باقی بماند.
در برابر این سیاست، رساندن صدای زندانی بخشی از مبارزه برای حفظ جان اوست.
وقتی نام یک زندانی گفته میشود، او دیگر یک شماره در پروندهٔ امنیتی نیست.
وقتی شرح شکنجه یا وضعیت جسمی او منتشر میشود، دیوار زندان دیگر کاملاً بسته نیست.
وقتی فراخوان نجات یک محکوم به اعدام به مردم و جهان میرسد، حکومت نمیتواند جنایت خود را بهآسانی در تاریکی انجام دهد.
زهرا از داخل ایران، در پیام خود به گلریزان گفت:
«سیمای آزادی صدای حقیقت و چراغی روشن بهسوی پیروزی ایران است. سیمای آزادی صدای امید زندانیان بیگناه در بند، صدای کولبران و سوختبران بیپناه، صدای زحمتکشان و صدای دادخواهی مردم ایران است.»
او از «صدای امید زندانیان» سخن گفت.
این تعبیر دقیق است. زندانی سیاسی تنها به شنیدهشدن نیاز ندارد؛ باید بداند بیرون از دیوارهای زندان فراموش نشده است. بداند نامش زنده است، مقاومتش دیده میشود و کسانی برای نجات او تلاش میکنند.
در این معنا، رسانه میان زندان و جامعه پلی میسازد.
از داخل زندان، خبر و پیام عبور میکند.
در بیرون، جامعه آن را میشنود.
خانوادهها به حرکت درمیآیند.
کارزارهای دادخواهی شکل میگیرد.
و صدای زندانی از مرزهای ایران عبور میکند.
حاکمیت زندانی را محصور میکند؛ اما رسانه میکوشد صدای او را از حصر بیرون بیاورد.
صدای محکومان به اعدام
اعدام فقط گرفتن جان یک انسان نیست. نمایشی از قدرت دولتی برای ترساندن یک جامعه است.
حکومت با هر اعدام میخواهد پیامی به بیرون زندان بفرستد: هزینهٔ مخالفت، ایستادگی و شورش سنگین است.
به همین دلیل، مبارزه علیه اعدام نیز نمیتواند فقط به پیگیری یک پرونده محدود بماند. باید منطق سیاسی اعدام و هدفی را که حاکمیت از گسترش آن دنبال میکند، آشکار سازد.
فرید از اصفهان در تماس خود، میان اعدام جوانان شورشگر و ضرورت ادامهٔ کار سیمای آزادی رابطهای مستقیم برقرار کرد. او گفت:
«در شرایطی که از شهر من اصفهان صدای اعدام و سرکوب جوانان شورشگر به گوش میرسد و چهار تن از جوانان پروندهٔ میدان علیخانی اعدام شده و هشت تن دیگر در معرض خطر قرار دارند، استمرار سیمای آزادی اهمیت ویژهای دارد. سیمای آزادی باید بتواند واقعیتهای ایران را به گوش مردم و جهان برساند و نگذارد جنایتکاران این جنایات را در سکوت انجام دهند.»
در این سخن، علت همیاری روشن است.
او کمک نمیکند تا فقط برنامهای تلویزیونی ادامه پیدا کند. کمک میکند تا اعدام در سکوت انجام نشود.
در منطق فرید، روشن ماندن آنتن با نجات جان انسانها و گسترش جنبش دادخواهی پیوند دارد. رسانه باید نام محکومان را منتشر کند، خطر را هشدار دهد، خانوادهها را تنها نگذارد و جامعه و جهان را در برابر آنچه در زندانها میگذرد قرار دهد.
بنابراین، صدای محکوم به اعدام بودن تنها گزارش حکم او نیست.
یعنی شکستن سکوت پیش از اعدام؛
دادخواهی پس از آن؛
و افشای نظامی که اعدام را وسیلهٔ بقای خود کرده است.
صدای مادران و خانوادههای دادخواه
دیکتاتوری میکوشد قربانی را دوبار از میان بردارد.
بار نخست، جسم او را با گلوله، شکنجه یا طناب دار میگیرد.
بار دوم، حافظهٔ او را هدف قرار میدهد.
نامها نباید تکرار شوند. چهرهها نباید دیده شوند. خانوادهها باید در تنهایی سوگواری کنند. محل دفنها باید پنهان بماند و پرسش از آمران و عاملان جنایت، جرم تلقی شود.
جنبش دادخواهی در برابر همین مرگ دوم ایستاده است.
مادران و خانوادههای دادخواه نمیگذارند قربانی به یک عدد تبدیل شود. هر نام را به زندگی، آرزو، خانواده و تاریخش بازمیگردانند. آنها میگویند جنایت با دفن پیکر پایان نمییابد و پروندهٔ آن تا شناسایی و محاکمهٔ آمران و عاملان باز خواهد ماند.
یکی از تماسگیرندگان گلریزان، سیمای آزادی را صدای خانوادههای جنبش دادخواهی نامید و خواست خبرهای مربوط به زندانیان و سربداران، افزون بر فارسی، به زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز منتشر شود تا جامعهٔ جهانی ببیند و بشنود.
این درخواست، جایگاه رسانه را در جنبش دادخواهی روشن میکند.
وظیفه فقط رساندن صدای خانوادهها به جامعهٔ ایران نیست. این صدا باید از مرزهای زبان و جغرافیا عبور کند؛ به رسانهها، مدافعان حقوقبشر، نمایندگان پارلمانها و افکار عمومی جهان برسد.
دادخواهی بدون حافظه ممکن نیست.
اری دادخواهی بدون حافظه ممکن نیست .
حافظه بدون ثبت باقی نمیماند.
و ثبت بدون رسانه در محاصرهٔ سانسور ناقص میماند.
از این رو، سیمای آزادی برای خانوادههای دادخواه فقط یک بلندگو نیست؛ بخشی از حافظهٔ جمعی مقاومت در برابر فراموشی است.
صدای تابستان ۶۷
کمک ۱۰۰ هزار تومانی احمد، با یاد سوگواران تابستان ۶۷، یک پیوند تاریخی را آشکار کرد.
قتلعام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ قرار بود در سکوت انجام شود. زندانیان را در فاصلهای کوتاه به هیأتهای مرگ سپردند، خانوادهها را بیخبر نگه داشتند، پیکرها را تحویل ندادند و محل دفن بسیاری را پنهان کردند.
هدف فقط کشتن زندانیان نبود.
میخواستند یک نسل مقاومت را بیصدا از میان بردارند و سپس آثار جنایت را از حافظهٔ جامعه پاک کنند.
اما خانوادهها، بازماندگان، زندانیان جانبهدربرده و مقاومت ایران نگذاشتند این پرونده بسته شود. نامها گردآوری شد. شهادتها ثبت شد. گورهای جمعی شناخته شد و دادخواهی از مرز یک اندوه خانوادگی به خواستی ملی و بینالمللی تبدیل گردید.
هنگامی که احمد حاصل فروش تنپوش خود را به یاد سوگواران تابستان ۶۷ به سیمای آزادی تقدیم میکند، میان آن جنایت و مسئولیت امروز پلی میزند.
او نمیخواهد قربانیان فقط سالی یکبار به یاد آورده شوند.
میخواهد صدایی باقی بماند که نام آنان را تکرار کند، تاریخ جنایت را بازگوید و اجازه ندهد آمران و عاملان قتلعام با تحریف و سکوت از پاسخگویی بگریزند.
در اینجا کمک مالی، شکلی از دادخواهی میشود.
احمد با ۱۰۰ هزار تومان خود اعلام میکند که حافظهٔ تابستان ۶۷ فروختنی، پاککردنی و خاموششدنی نیست.
صدای زنان ایران
دیکتاتوری ولایت فقیه از نخستین روزهای حاکمیت خود، سرکوب زنان را به یکی از ستونهای نظم سیاسی و اجتماعیاش تبدیل کرد.
حجاب اجباری، تبعیض قانونی، محرومیتهای اجتماعی، بازداشت، شکنجه و خشونت سازمانیافته، تنها مجموعهای از سیاستهای پراکنده نبود. هدف، تحمیل جایگاهی فرودست به نیمی از جامعه و کنترل تمام جامعه از طریق سرکوب زنان بود.
اما زنان ایران فقط موضوع سرکوب نماندند.
در اعتراضها، قیامها، زندانها، جنبش دادخواهی، خانوادههای شهیدان و کانونهای شورشی، آنان به نیرویی پیشتاز تبدیل شدند. زنانی که حکومت میخواست خاموش و مطیع باشند، در صف نخست اعتراض و مقاومت قرار گرفتند.
از همین رو، صدای زنان بودن فقط گزارش خشونت علیه آنان نیست.
باید نقش آنان در مقاومت دیده شود.
نام زنان زندانی و اعدامشده زنده بماند.
مادران دادخواه سخن بگویند.
دختران جوان، نه بهعنوان قربانیان بیدفاع، بلکه بهعنوان کنشگران تغییر معرفی شوند.
ستاره، دختر جوانی از داخل ایران، در پیام خود به گلریزان گفت:
«بسیاری از شبکههای فارسیزبان را که برنامه پخش میکنند دیدهام، ولی هیچکدام به اندازهٔ سیمای آزادی در من و نسل ما حس خیزش و قیام ایجاد نکرده است. سیمای آزادی ندای ایران فردا و ما جوانان، و ندای خواهر مریم و برادر مسعود است.»
ستاره فقط یک بیننده نیست.
او پیام خود را با تعهد به عمل ادامه میدهد: نوشتن شعار بر در و دیوار شهر و رساندن فعالیت کانونهای شورشی برای پخش از سیمای آزادی.
در اینجا زن جوان از مخاطب به کنشگر و از کنشگر به تولیدکنندهٔ خبر تبدیل میشود. او منتظر نمیماند تا رسانه دربارهاش سخن بگوید؛ خود بخشی از صدای رسانه میشود.
صدای کارگران، زحمتکشان و فرودستان
سانسور فقط خبرهای سیاسی را حذف نمیکند. رنج اقتصادی مردم نیز تحریف یا کوچک جلوه داده میشود.
کارگری که ماهها حقوق نگرفته، بازنشستهای که مستمریاش کفاف زندگی را نمیدهد، معلمی که برای حق خود به خیابان میآید، کولبری که در مرز هدف گلوله قرار میگیرد و سوختبری که برای زنده ماندن جانش را به خطر میاندازد، در رسانههای حکومتی یا دیده نمیشوند یا مسئول وضعیتی معرفی میشوند که خود قربانی آن هستند.
رسانهای که صدای مردم است باید رابطهٔ فقر با ساختار قدرت را نیز نشان دهد.
گرانی صرفاً حادثهای اقتصادی نیست.
بیکاری فقط یک عدد نیست.
فقر نتیجهٔ طبیعی زندگی مردم نیست.
در کشوری با منابع گسترده، گسترش فقر با غارت سازمانیافته، فساد حکومتی، هزینههای سرکوب و سیاستهای حاکمیت ارتباط دارد. رسانه باید این رابطه را آشکار کند؛ نه آنکه درد مردم را در گزارشهایی بینتیجه خلاصه سازد.
وقتی زهرا، سیمای آزادی را صدای کولبران، سوختبران و زحمتکشان مینامد، در واقع از رسانهای سخن میگوید که باید رنج را به علت و علت را به مسئول آن پیوند دهد.
صدای کارگر بودن، تنها نشان دادن سفرهٔ خالی او نیست؛ بازتاب دادن اعتراض، اعتصاب و خواست تغییر او نیز هست.
مردم فقط نیازمند ترحم نیستند.
آنان حق دارند اعتراضشان شنیده شود.
صدای خیابان
هرگاه اعتراضی در ایران شکل میگیرد، نخستین واکنش حاکمیت قطع یا محدود کردن ارتباطات است.
اینترنت کند یا قطع میشود. خبرنگاران مستقل امکان حضور ندارند. تلفنها کنترل میشوند و انتشار تصویر میتواند برای فرستندهٔ آن به بازداشت، شکنجه یا حتی مرگ منجر شود.
حاکمیت میداند که دیدهشدن اعتراض، آن را از یک رخداد محلی به تجربهای ملی تبدیل میکند.
وقتی مردم یک شهر ببینند که شهری دیگر برخاسته است، احساس تنهایی فرومیریزد. شعارها گسترش مییابد. تجربهها منتقل میشود و اعتراضهای پراکنده امکان پیدا میکنند یکدیگر را بشناسند.
به همین دلیل، تصویر سادهای که با تلفن همراه گرفته و از داخل ایران ارسال میشود، فقط یک قطعه فیلم نیست. پلی میان چند میدان اعتراض است.
سیمای آزادی در قیامها، اعتراضها، تحصنها و اعتصابها میکوشد این تصاویر و صداها را دریافت و منتشر کند. در این چرخه، رسانه صرفاً بیرون از صحنه نایستاده است.
خیابان برای رسانه خبر میفرستد؛
رسانه صدای خیابان را به سراسر کشور بازمیگرداند؛
و بازتاب مقاومت، به دیگران امید و جسارت میدهد.
این رابطهٔ زنده، سیمای آزادی را از یک شبکهٔ یکطرفه متمایز میکند. پیام فقط از استودیو به مخاطب نمیرسد. از خیابان به استودیو و از آنجا دوباره به خیابان بازمیگردد.
صدای کانونهای شورشی
در میان پاسخهایی که طی چهار روز گلریزان به پرسش «سیمای آزادی صدای کیست؟» داده شد، یک پاسخ بارها تکرار گردید:
سیمای آزادی، صدای کانونهای شورشی است.
کانونهای شورشی در شرایطی فعالیت میکنند که کوچکترین اقدام اعتراضی میتواند با تعقیب، بازداشت، شکنجه و اعدام روبهرو شود. آنان در محلهها و شهرهای مختلف، دیوار سانسور را با شعار، تصویر، آتش مقاومت و پیامهای سیاسی میشکنند.
اما یک فعالیت، اگر در همان محل باقی بماند، ممکن است تنها به چشم شمار محدودی برسد. هنگامی که تصویر آن به سیمای آزادی راه پیدا میکند، کنشی محلی به پیامی سراسری تبدیل میشود.
دیوار یک کوچه، در برابر چشمان میلیونها نفر قرار میگیرد.
شعاری که شبانه نوشته شده، صبح در شهرهای دیگر شنیده میشود.
جوانی که در تنهایی و خطر اقدام کرده، درمییابد بخشی از شبکهای گستردهتر است.
از همین رو، رابطهٔ سیمای آزادی و کانونهای شورشی، رابطهٔ رسانه و موضوع خبر نیست. این دو در یک چرخهٔ مشترک قرار دارند.
کانون شورشی دیوار اختناق را در میدان عمل میشکند؛ سیمای آزادی دیوار سانسور را در میدان اطلاعرسانی.
یکی نشانهٔ مقاومت را در شهر میسازد.
دیگری آن را در سراسر ایران تکثیر میکند.
یکی خطر میکند تا پیام شکل بگیرد.
دیگری مسئولیت میپذیرد تا پیام گم نشود.
ستاره از داخل ایران، این رابطه را بهروشنی بیان کرد. او گفت کمک مالیاش ناچیز است، اما قول میدهد با نوشتن شعارهای «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر» و «مرگ بر خامنهای، درود بر رجوی»، دست سیمای آزادی را در پخش فعالیت کانونهای شورشی پر کند.
این جمله، تعریف تازهای از همیاری ارائه میدهد.
همیاری فقط پول نیست.
خبر هم همیاری است.
تصویر هم همیاری است.
شعار هم همیاری است.
خطر کردن برای شکستن سکوت هم همیاری است.
جوان شورشگر از سیمای آزادی حمایت میکند و سیمای آزادی صدای او را گسترش میدهد. هر یک، امکان عمل دیگری را افزایش میدهد.
صدای مقاومت سازمانیافته
سیمای آزادی ادعا نمیکند رسانهای بیجهت و بیموضع است.
این شبکه خود را صدای مردم و مقاومت ایران میداند؛ مقاومتی که هدفش سرنگونی دیکتاتوری ولایت فقیه و استقرار یک جمهوری دموکراتیک است. در برنامههای گلریزان نیز تماسگیرندگان بارها این هویت سیاسی را نه نقطهضعف، بلکه دلیل اعتماد خود دانستند.
آنان میان «استقلال» و «بیموضعی» تفاوت قائل بودند.
رسانهٔ مستقل، رسانهای نیست که در برابر اعدام، شکنجه، سرکوب و دیکتاتوری بیطرف بماند. استقلال یعنی موضعش را دولتها، سرمایهگذاران و قدرتهای خارجی تعیین نکنند.
سیمای آزادی موضع دارد؛ اما بنا بر تعریفی که هوادارانش در گلریزان ارائه کردند، هزینهٔ این موضع را از مردم و پشتیبانان مقاومت میگیرد، نه از قدرتهایی که بخواهند در برابر کمک خود، سکوت یا تغییر خط سیاسی مطالبه کنند.
همین پیوند با مقاومت سازمانیافته است که به برنامههای آن جهت میدهد.
خبرها جدا از هدف آزادی ایران انتخاب نمیشوند.
دادخواهی از مبارزه با نظام اعدام جدا نمیماند.
اعتراضهای اجتماعی از ساختار سیاسی تولیدکنندهٔ فقر تفکیک نمیشوند.
و فعالیت کانونهای شورشی نه حوادثی پراکنده، بلکه نشانههای یک مقاومت پیوسته معرفی میشوند.
سیمای آزادی در این معنا، فقط روایتگر مقاومت نیست؛ یکی از ابزارهای رساندن پیام، تجربه و خطمشی آن به جامعه است.
صدای «نه شاه، نه شیخ»
در پیامهای داخل ایران، یک مرزبندی روشن نیز دیده میشد: آزادی با بازگشت به دیکتاتوری پیشین سازگار نیست.
زهرا پیام خود را با این شعار به پایان رساند:
«مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر.»
ستاره نیز همین شعار را یکی از پیامهایی دانست که بر دیوارهای شهر خواهد نوشت.
این تأکید تصادفی نبود. مردمی که علیه ولایت فقیه مبارزه میکنند، نمیخواهند استبدادی با استبداد دیگر جایگزین شود. تجربهٔ دو دیکتاتوری در تاریخ معاصر ایران، مرزبندی «نه شاه، نه شیخ» را به بخشی از هویت نسل شورشگر تبدیل کرده است.
بنابراین، صدای مردم بودن بهمعنای بازتاب دادن همین انتخاب نیز هست:
نه به ولایت موروثی؛
نه به ولایت فقیه؛
نه به وابستگی؛
و آری به حاکمیت مردم و جمهوری دموکراتیک.
رسانهای که این صدا را بازتاب میدهد، نمیتواند برای جلب رضایت این یا آن قدرت، یکی از دو سوی این مرزبندی را حذف کند. استقلال سیاسی دقیقاً در همین لحظات آزموده میشود؛ آنجا که باید برخلاف موجسازیهای رسانهای و طرحهای ساختهشده در بیرون از ایران، بر انتخاب مردم و مقاومت سازمانیافته پای فشرد.
صدای ایران برای جهان
صدای مردم اگر تنها در داخل مرزهای ایران شنیده شود، بخشی از رسالت خود را انجام داده است.
حکومت برای سرکوب مردم از سکوت و مصلحتجویی بینالمللی نیز بهره میبرد. اعدام، زندان و نقض حقوقبشر هنگامی آسانتر ادامه مییابد که خبر آن دیر، ناقص یا بدون پیگیری به جهان برسد.
از این رو، تماسگیرندهای در گلریزان پیشنهاد کرد خبرهای مربوط به سربداران و جنبش دادخواهی به زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز بهطور جداگانه منتشر شود.
این پیشنهاد از درکی دقیق سرچشمه میگرفت: رسانه باید هم رو به ایران داشته باشد و هم رو به جهان.
رو به ایران، برای پیوند دادن صداهای پراکنده و شکستن سانسور.
رو به جهان، برای تبدیل رنج و مقاومت مردم به موضوعی که دولتها، رسانهها، پارلمانها و افکار عمومی نتوانند از کنار آن بیاعتنا عبور کنند.
در اینجا سیمای آزادی نقش یک پل را بر عهده میگیرد؛ پلی میان زندانی و مدافع حقوقبشر، میان مادر دادخواه و افکار عمومی، میان جوان شورشگر و جهان، و میان مقاومت مردم ایران و نیروهایی که از آزادی و حقوقبشر حمایت میکنند.
آیا یک رسانه میتواند صدای همه باشد؟
هیچ رسانهای نمیتواند ادعا کند صدای تکتک مردم با همهٔ دیدگاهها و خواستههای متفاوت است.
تعبیر «صدای مردم» نیز اگر بدون تعریف باقی بماند، میتواند به شعاری کلی تبدیل شود.
اما تماسهای گلریزان، این مفهوم را مشخصتر کردند. سیمای آزادی مدعی سخن گفتن به جای کسانی نیست که خود صدا و تریبون دارند. رسالتش را در بازتاب دادن صدای بخشهایی از جامعه میبیند که آگاهانه از رسانههای رسمی حذف شدهاند و در برابر دیکتاتوری ایستادهاند.
مردم در این تعریف، تودهای خاموش و بیاراده نیستند.
آنان اعتراض میکنند.
دادخواهی میکنند.
سازمان مییابند.
هزینه میپردازند.
و برای آیندهٔ خود انتخاب سیاسی دارند.
بنابراین، سیمای آزادی هنگامی میتواند خود را صدای مردم بداند که این صداها را نه تزئینی و گزینشی، بلکه پیوسته و در سختترین شرایط بازتاب دهد؛ هنگامی که زندانی هنوز در بند است، معترض هنوز زیر تعقیب قرار دارد و کانون شورشی برای فرستادن یک تصویر جان خود را به خطر میاندازد.
این عنوان، امتیازی دائمی نیست.
مسئولیتی دائمی است.
پاسخ نهایی را چه کسی میدهد؟
پاسخ نهایی به پرسش «سیمای آزادی صدای کیست؟» را نه مدیران شبکه، بلکه همان کسانی دادند که در چهار روز گلریزان تماس گرفتند.
زهرا از صدای زندانیان، کولبران، سوختبران و زحمتکشان گفت.
فرید از ضرورت شکستن سکوت اعدامها سخن گفت.
ستاره آن را ندای نسل جوان و ایران فردا دانست و تعهد کرد برای پخش فعالیت کانونهای شورشی، خود خبر و تصویر بسازد.
احمد تنپوشش را فروخت تا صدای سوگواران تابستان ۶۷ باقی بماند.
کانون شورشی اصفهان از دل خطر ۱۰ میلیون تومان فرستاد.
علی در بانه گفت از غذای روزانهاش میزند تا «صدای شورشیان در زندان و صدای بهار میهن» خاموش نشود.
این افراد فقط دربارهٔ سیمای آزادی سخن نگفتند. با انتخاب و فداکاری خود، معنای آن را ساختند.
از مجموع این صداها، پاسخ روشن میشود:
سیمای آزادی، صدای زندانی در محاصرهٔ دیوارهاست.
صدای محکوم به اعدامی است که حکومت میخواهد بیخبر به دار بیاویزد.
صدای مادری است که نمیگذارد نام فرزندش دفن شود.
صدای زنانی است که از جایگاه قربانی عبور کرده و در صف نخست مقاومت ایستادهاند.
صدای کارگر، معلم، بازنشسته، کولبر و سوختبری است که رنج خود را به اعتراض تبدیل کردهاند.
صدای خیابانی است که حاکمیت اینترنتش را قطع میکند.
صدای کانون شورشی است که با یک شعار، سکوت شهر را میشکند.
صدای نسلی است که دیکتاتوری را نه در شکل شیخی و نه در شکل شاهی نمیپذیرد.
و صدای مقاومت سازمانیافتهای است که میخواهد ایران را با اتکا به مردم، نه با تکیه بر قدرتهای بیگانه، به آزادی برساند.
اما این صدا برای باقی ماندن، فقط به شجاعت گویندگان نیاز ندارد. به ماهواره، تجهیزات، نیروی انسانی، ارتباطات شبانهروزی و هزینههای سنگین نیز نیازمند است.
در همین نقطه، پرسش فصل بعد پدیدار میشود:
اگر سیمای آزادی صدای این مردم است، هزینهٔ استقلال این صدا را چه کسی میپردازد؟
فصل سوم
اگر سیمای آزادی صدای این مردم است، هزینهٔ استقلال این صدا را چه کسی میپردازد؟
پاسخ کوتاه است:
خود همین مردم.
همان زندانی سابقی که هنوز آثار شکنجه را با خود دارد.
همان خانوادهای که عزیزی را در دههٔ ۶۰ یا قتلعام تابستان ۶۷ از دست داده است.
همان کارگری که برای تأمین زندگی خود تلاش میکند.
همان پناهندهای که سالها دور از میهن، بخشی از درآمدش را برای آزادی ایران کنار میگذارد.
همان دانشجویی که از داخل کشور، زیر شدیدترین سانسور، کمک میفرستد.
همان عضو کانون شورشی که با خطر بازداشت و اعدام روبهروست، اما از هزینهٔ غذای خود میزند تا صدای مقاومت خاموش نشود.
و همان ایرانی خارج کشور که برای انجام تعهدش، ساعتهای بیشتری کار میکند، محصول خود را میفروشد و دوستان و خانوادهاش را به همیاری فرا میخواند.
اینان فقط هزینهٔ یک تلویزیون را نمیپردازند.
هزینهٔ استقلال صدای خود را میپردازند.
استقلال رایگان نیست
استقلال واژهای زیباست، اما تحقق آن هزینه دارد.
میتوان از استقلال سیاسی سخن گفت، بدون آنکه توضیح داد یک رسانهٔ ۲۴ساعته چگونه هزینههای ماهواره، استودیو، تجهیزات، ارتباطات، تولید برنامه، دریافت خبر، ترجمه، نگهداری فنی و نیروی انسانی خود را تأمین میکند.
اما استقلال واقعی درست از همین نقطه آغاز میشود.
رسانهای که بودجهٔ خود را از یک دولت میگیرد، نمیتواند نسبت به خواستهها و ملاحظات آن دولت کاملاً بیاعتنا باشد. رسانهای که به سرمایهداران و صاحبان شرکتهای بزرگ وابسته است، ناچار بخشی از فعالیت خود را با منافع آنان تنظیم میکند. رسانهای که ادامهٔ حیاتش به یک منبع خارجی گره خورده، ممکن است در لحظهٔ تعارض میان حقیقت و منافع تأمینکنندهٔ مالی، با انتخابی دشوار روبهرو شود.
ممکن است کمککننده مستقیماً فرمان ندهد.
ممکن است هیچ دستور کتبی وجود نداشته باشد.
اما وابستگی مالی، بهتدریج مرزهای نانوشتهای میسازد:
این موضوع گفته شود.
آن موضوع گفته نشود.
از این دولت انتقاد شود.
با آن قدرت مدارا گردد.
این نیرو برجسته شود.
و آن مقاومت در حاشیه بماند.
بدینگونه، وابستگی مالی میتواند بدون صدور فرمان رسمی، به وابستگی سیاسی و رسانهای تبدیل شود.
به همین دلیل، استقلال سیاسی بدون استقلال مالی کامل نیست.
اگر رسانهای میخواهد در برابر اعدام، سرکوب، معامله و سیاست مماشات بیملاحظه سخن بگوید؛ اگر میخواهد در برابر دیکتاتوری شیخی و طرح بازگرداندن دیکتاتوری شاهی بایستد؛ و اگر نمیخواهد موضع خود را با تغییر سیاست دولتها تغییر دهد، باید پشتوانهای داشته باشد که آزادی تصمیمگیریاش را تضمین کند.
پشتوانهٔ سیمای آزادی، بنا بر آنچه در گلریزان آشکار شد، مردم و هواداران مقاومتاند.
کمک مالی یا اعلام موضع سیاسی؟
در ظاهر، همیاری عملی مالی است.
فرد تماس میگیرد، مبلغی را اعلام میکند و میکوشد آن را تأمین کند. اما در پس این اقدام، یک انتخاب سیاسی قرار دارد.
کسی که به سیمای آزادی کمک میکند، فقط نمیگوید:
«میخواهم این شبکه برنامه پخش کند.»
او همزمان میگوید:
«میخواهم صدایی مستقل از حکومت و قدرتهای خارجی باقی بماند.»
«میخواهم دادخواهی قربانیان خاموش نشود.»
«میخواهم اخبار زندانیان و محکومان به اعدام منتشر شود.»
«میخواهم فعالیت جوانان و کانونهای شورشی در محاصرهٔ سانسور نماند.»
«و میخواهم مقاومت ایران برای ادامهٔ راه خود، ناچار به معامله بر سر اصولش نشود.»
از این زاویه، هر کمک مالی یک رأی است؛ اما نه رأیی که در صندوقی انداخته و فردای انتخابات فراموش شود.
رأیی است که با کار، محرومیت و فداکاری همراه شده است.
کمککننده برای این انتخاب، از دارایی خود میگذرد. به همین دلیل، همیاری را نمیتوان صرفاً «اهدای پول» نامید. این عمل، اعلام مسئولیت در برابر سرنوشت یک رسانه و مسیری است که آن رسانه نمایندگی میکند.
منصور، یکی از تماسگیرندگان گلریزان، این معنا را چنین بیان کرد:
«این همیاری یعنی عهد دوباره، یعنی “ما هستیم” گفتن به آزادی… این مقاومت مستقل است و همیاری ما سند همین استقلال است؛ پیامی روشن به دولتهای اروپایی که مجاهدین خریدنی نیستند.»
در این سخن، رابطهٔ پول و سیاست آشکار است.
تعهد مالی، سند استقلال سیاسی میشود.
کمککننده نمیخواهد با پول خود چیزی برای منافع شخصی بخرد؛ میخواهد ثابت کند مقاومتی که از آن حمایت میکند برای تأمین هزینههای خود محتاج فروش مواضعش نیست.
استقلال از چه کسی؟
وقتی از استقلال سخن میگوییم، باید پرسید استقلال از چه کسی و از چه چیزی؟
استقلال از حکومت ولایت فقیه روشن است. رسانهای که در برابر این حاکمیت ایستاده، نه بودجهاش را از آن میگیرد و نه روایتش را با خطوط قرمز آن تنظیم میکند.
اما استقلال فقط به معنای جدایی از حاکمیت نیست.
استقلال از دولتهای خارجی نیز هست.
دولتها براساس منافع خود تصمیم میگیرند. سیاست آنها ممکن است امروز با بخشی از خواستههای مردم ایران همسو و فردا در مسیر معامله با حاکمیت قرار گیرد. تجربهٔ چند دهه نشان داده است که حقوقبشر، اعدامها و سرکوب مردم ایران بارها در برابر ملاحظات اقتصادی، دیپلماتیک و امنیتی به حاشیه رانده شدهاند.
در چنین شرایطی، مقاومتی که بودجه و امکاناتش به دولتها وابسته باشد، چگونه میتواند هنگام معاملهٔ آنان با رژیم، آزادانه و بیملاحظه موضع بگیرد؟
استقلال از آلترناتیوهای ساختهشده در بیرون از ایران نیز هست؛ جریانهایی که میکوشند با حمایت رسانهای و سیاسی قدرتهای خارجی، خود را جانشین مردم و مقاومت سازمانیافته معرفی کنند.
در برابر این مسیر، شعار «نه شاه، نه شیخ» فقط یک مرزبندی تاریخی نیست. اعلام استقلال از دو شکل استبداد و از پروژههایی است که میخواهند آیندهٔ ایران را بدون ارادهٔ مردم تعیین کنند.
زهرا از داخل ایران در پیام خود به همین نکته اشاره کرد:
«سیمای آزادی به دور از وابستگی به بیگانگان و استعمار، متکی به مردم است. زندهباد آزادی؛ مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر.»
دو بخش این سخن از هم جدا نیستند.
«متکی به مردم» بودن، پشتوانهٔ «نه شاه، نه شیخ» است.
رسانهای که به مردم متکی است، میتواند در برابر هر دو دیکتاتوری و هر پروژهٔ وابستهای بایستد. اما اگر هزینهٔ خود را از قدرتی دریافت کند که یکی از این دو مسیر را ترجیح میدهد، استقلال موضع آن دیر یا زود زیر سؤال خواهد رفت.
چرا مقاومت سازمانیافته به استقلال مالی نیاز دارد؟
استقلال مالی فقط برای حفظ یک شبکهٔ تلویزیونی نیست؛ بخشی از استقلال مقاومت سازمانیافته است.
یک مقاومت برای ادامهٔ فعالیت خود به امکانات نیاز دارد. باید پیام خود را منتشر کند، از زندانیان و خانوادههای دادخواه دفاع کند، فعالیتهای داخل ایران را بازتاب دهد، با افکار عمومی و نهادهای بینالمللی ارتباط برقرار سازد و در برابر دستگاه عظیم تبلیغاتی حاکمیت پاسخگو باشد.
همهٔ این فعالیتها هزینه دارند.
اگر این هزینه را قدرتهای خارجی بپردازند، همان قدرتها میتوانند در مقاطع حساس انتظار تأثیرگذاری بر جهت سیاسی مقاومت را داشته باشند. اما هنگامی که هزینه از جانب مردم و هواداران تأمین میشود، رابطهای متفاوت شکل میگیرد.
در آن رابطه، مقاومت در برابر مردم مسئول است، نه در برابر دولت تأمینکنندهٔ بودجه.
این تفاوتی بنیادی است.
دولتها کمک میکنند تا نفوذ به دست آورند.
مردم کمک میکنند تا صدای خود را حفظ کنند.
دولتها ممکن است براساس تغییر منافعشان حمایت را متوقف کنند.
مردم براساس پیوندشان با آرمان آزادی، مسئولیت را ادامه میدهند.
دولتها از بالا تصمیم میگیرند.
همیاری مردمی از پایین شکل میگیرد.
به همین دلیل، گلریزان صرفاً یک روش تأمین بودجه نیست. بخشی از سازوکار حفظ استقلال مقاومت است.
«مردمی بودن» چگونه اثبات میشود؟
بسیاری از جریانها خود را مردمی مینامند.
این واژه در ادبیات سیاسی آنقدر تکرار شده که گاه معنای واقعی خود را از دست میدهد. هر جریان، حتی اگر پشتوانهاش دولتها، ثروتهای انباشته یا شبکههای قدرت باشد، میتواند در سخن خود را نمایندهٔ مردم معرفی کند.
اما مردمی بودن را نمیتوان فقط با ادعا اثبات کرد.
باید دید چه کسی هزینهها را میپردازد.
باید دید در لحظهٔ نیاز، چه کسانی وارد میدان میشوند.
باید دید آیا رابطهٔ مردم با آن جریان، رابطهٔ تماشاگر با صحنه است یا رابطهٔ صاحب مسئولیت با سرنوشت یک مبارزه.
گلریزان یکی از صحنههایی است که این رابطه را قابل مشاهده میکند.
در آنجا تنها سرمایهداران و صاحبان ثروتهای بزرگ حضور ندارند. دانشجو، کارگر، پناهنده، زندانی سیاسی سابق، عضو کانون شورشی، خانوادهٔ شهید، زن خانهدار و حامی غیرایرانی، هر یک به اندازهٔ توان خود وارد میشوند.
یکی ۱۰۰ هزار تومان میآورد.
یکی ۱۰ میلیون تومان.
یکی هزاران یورو تعهد میکند.
دیگری برای تأمین تعهدش محصول میفروشد.
تفاوت مبالغ، وحدت معنا را از میان نمیبرد.
برعکس، همین گستردگی نشان میدهد که پشتوانه تنها در یک طبقه، یک کشور یا یک گروه محدود خلاصه نشده است. شبکهای از انسانها، با شرایط اقتصادی متفاوت، مسئولیت مشترکی را پذیرفتهاند.
مردمی بودن در اینجا با تعداد شعارها سنجیده نمیشود.
با تعداد کسانی سنجیده میشود که حاضرند بخشی از زندگی خود را برای ادامهٔ یک صدا به میدان بیاورند.
یکصد هزار تومان احمد
احمد از ایران گفت مشکلات اقتصادی را از نزدیک لمس میکند. او میدانست زندگی در آن شرایط چقدر دشوار است. با این حال تصمیم گرفت تنپوش خود را بفروشد و ۱۰۰ هزار تومان حاصل از آن را به یاد سوگواران تابستان ۶۷ به همیاری اختصاص دهد.
اگر مبالغ را صرفاً در یک جدول مالی قرار دهیم، کمک احمد در میان رقمهای بزرگ تقریباً دیده نمیشود.
اما گلریزان دفتر حسابداری نیست.
ارزش هر کمک را باید با شرایط صاحب آن سنجید.
برای کسی که پول فراوانی دارد، بخشیدن مبلغی بزرگ ممکن است تغییری در زندگی ایجاد نکند. اما کسی که تنپوش خود را میفروشد، چیزی را میبخشد که به آن نیاز دارد.
فداکاری از نقطهای آغاز میشود که انسان از مازاد دارایی خود عبور میکند و بخشی از نیاز خویش را به مسئولیتی بزرگتر پیوند میزند.
احمد نمیخواست کمکش مشکل مالی یک تلویزیون را بهتنهایی حل کند. میخواست سهم خود را از مسئولیت ادا کند.
او با ۱۰۰ هزار تومان، یک معیار تازه وارد گلریزان کرد:
مبلغ کمک را نبینید؛ بهای آن را ببینید.
در این معیار، ۱۰۰ هزار تومان او سنگین است؛ زیرا با محرومیت همراه شده و به حافظهٔ قتلعامشدگان تابستان ۶۷ گره خورده است.
ده میلیون تومان از هزینهٔ غذا
علی، عضو یک کانون شورشی در بانه، پیام داد که رسانهٔ ملی و میهنی نباید خاموش شود. او اعلام کرد ۱۰ میلیون تومان از هزینهٔ غذای روزانهٔ خود کم میکند و به سیمای آزادی میفرستد.
اینجا نیز کمک از دارایی اضافی نمیآید.
از سفره میآید.
این جمله را نباید تنها تعبیری احساسی دانست. در شرایطی که مردم ایران زیر فشار تورم، گرانی و کاهش قدرت خرید زندگی میکنند، کنار گذاشتن چنین مبلغی از هزینهٔ خوراک، تصمیمی ساده نیست.
افزون بر آن، علی تنها با تنگنای اقتصادی روبهرو نیست. او خود را عضو کانون شورشی معرفی میکند؛ یعنی پیام و کمکش در شرایطی فرستاده میشود که آشکار شدن هویتش میتواند پیامدهای امنیتی سنگینی داشته باشد.
بنابراین، کمک او دو بها دارد:
بهای معیشتی و بهای امنیتی.
او هم از نیاز روزانهاش میزند و هم خطر میکند تا حمایت خود را اعلام کند.
در چنین شرایطی، همیاری به عملی شورشی تبدیل میشود. حاکمیت میخواهد فقر، مردم را به نیازهای فوری خود محدود کند و سرکوب، آنان را به سکوت وادارد. علی از میان همین دو محاصره عبور میکند.
او با کمک خود میگوید:
فقر نتوانسته انتخاب سیاسی مرا بگیرد.
ترس نتوانسته رابطهٔ مرا با مقاومت قطع کند.
و سانسور نتوانسته صدای مرا خاموش سازد.
شش دانشجو، شش میلیون تومان
شش دانشجو از داخل ایران، شش میلیون تومان به گلریزان کمک کردند.
ممکن است کسی این مبلغ را میان تعهدهای بزرگ ناچیز بداند. اما دانشجو در ایران غالباً درآمد ثابت و امکانات مالی گسترده ندارد. افزون بر آن، ارتباط با رسانهٔ مقاومت و ارسال کمک، زیر چشم دستگاه سرکوب صورت میگیرد.
بنابراین، اقدام این شش دانشجو فقط یک مشارکت مالی نبود.
اعلام حضور یک نسل بود.
نسلی که حکومت میخواهد آن را یا گرفتار ناامیدی و مهاجرت کند یا در چارچوب اصلاحات بیحاصل و آلترناتیوهای وابسته سرگردان سازد، با این کمک اعلام کرد که مسیر دیگری را شناخته است.
شش دانشجو با شش میلیون تومان نگفتند که هزینههای سیمای آزادی را تأمین میکنند.
گفتند:
ما نیز در تأمین هزینهٔ آزادی سهم داریم.
ارزش این کمک در همین «ما نیز هستیم» نهفته است. هر یک از آنان، حلقهای از پیوند نسل جوان با مقاومت سازمانیافته را نمایندگی میکرد.
ده میلیون تومان از اصفهان
عضوی از کانون شورشی اصفهان با افتخار اعلام کرد ۱۰ میلیون تومان برای همیاری سازمان تقدیم میکند؛ با آرزوی آزادی ایران و تحقق آن توسط مقاومت ایران.
این پیام کوتاه، سه عنصر را در کنار هم قرار داد:
هویت، فداکاری و هدف.
او خود را پنهان نکرد، هرچند ناگزیر نام واقعیاش را نمیگفت. هویت سیاسی خود را آشکار ساخت: عضو یک کانون شورشی.
کمک را صرفاً به یک شبکهٔ تلویزیونی نسبت نداد؛ آن را همیاری با سازمان و مقاومت دانست.
و هدف را نیز روشن کرد: آزادی ایران از مسیر مقاومت ایران.
در اینجا استقلال مالی از یک مفهوم انتزاعی بیرون میآید. انسانی در اصفهان، زیر سلطهٔ همان حکومتی که مقاومت برای سرنگونی آن مبارزه میکند، بخشی از دارایی خود را برای ادامهٔ صدای آن مقاومت میفرستد.
این کمک، رأیی مخفی در صندوقی امن نیست.
رأیی است که در قلب دیکتاتوری و با پذیرش خطر داده میشود.
از پول تا محصول؛ ۵۰۰ کیلو عسل
در خارج کشور نیز همیاری همیشه به معنای برداشت مبلغی آماده از حساب بانکی نبود.
امیر از آلمان برای انجام تعهد ۸۰۰۰ یورویی خود، از تجربهٔ مقاومت جمعی الهام گرفت. او و همراهانش حدود ۵۰۰ کیلو عسل از محصول خود را برای فروش آماده کردند تا درآمد آن را به سیمای آزادی تقدیم کنند.
این نمونه، بُعد دیگری از همیاری را آشکار میکند.
آنان پول آماده نداشتند که فقط منتقل کنند. امکان مالی را با کار جمعی خلق کردند.
محصول باید تولید میشد.
بستهبندی میشد.
مشتری پیدا میکرد.
فروخته میشد.
و درآمد آن به تعهد تبدیل میگردید.
در این فرآیند، همیاری از یک لحظهٔ پرداخت فراتر میرود و به دورهای از کار، سازماندهی و همکاری تبدیل میشود.
امیر گفت از یگانهای چندنفرهٔ زندان و ایستادگی کسانی الهام گرفته که سر خم نکردند و تا پای دار رفتند. او از همان تجربه به این نتیجه رسید که یک دست صدا ندارد، اما وقتی دستها کنار هم قرار گیرند، میتوان کوه را جابهجا کرد.
این پیوند مهم است.
فداکاری شهیدان و زندانیان فقط موضوع ستایش باقی نمیماند. به الگوی کار امروز تبدیل میشود. تجربهٔ مقاومت در زندان، الهامبخش تشکیل گروه برای تأمین یک تعهد مالی میگردد.
بدینترتیب، عسل تنها یک کالا نیست.
حاصل کار جمعی است که به رسانه، مقاومت و آزادی پیوند خورده است.
تعهدهای بزرگ چگونه شکل میگیرند؟
در گلریزان، تعهدهای چند هزار و چند دههزار یورویی نیز اعلام شد.
ممکن است از بیرون چنین تصور شود که یک فرد ثروتمند تلفن میکند و مبلغ بزرگی میپردازد. اما روایتهای برنامه نشان داد که بسیاری از این تعهدها حاصل تلاش جمعی خانوادهها، دوستان و شبکهای از هواداران است.
مسعود از فرانسه از تعهد ۲۰ هزار یورویی جمعآوریشده سخن گفت و آن را «یک ایستادگی مشترک» و «حاضر گفتن به آیندهٔ ایران» نامید.
واژهٔ «جمعآوریشده» اهمیت دارد.
این مبلغ از یک جیب نیامده است. افراد متعددی سهم گذاشتهاند. یکی مبلغی بیشتر و دیگری کمتر. کسی دوستانش را فراخوانده، دیگری مسئولیت پیگیری را پذیرفته و فردی با کار بیشتر سهم خود را تأمین کرده است.
در چنین تعهدهایی، رقم نهایی تنها نتیجهٔ یک محاسبه نیست.
نقشهٔ یک شبکهٔ انسانی است.
پشت هر عدد، تماسها، گفتوگوها، توضیح دادن ضرورت، جلب مشارکت و تقسیم مسئولیت قرار دارد. مبلغ نهایی نشان میدهد چند ارادهٔ پراکنده توانستهاند حول هدفی مشترک سازمان یابند.
به همین دلیل، یک تعهد بزرگ را نباید فقط با واحد یورو خواند.
باید آن را با تعداد دستهایی خواند که برای ساختنش کنار هم قرار گرفتهاند.
تفاوت اعانه با همیاری
واژهها در اینجا اهمیت دارند.
«اعانه» معمولاً رابطهای یکطرفه میسازد: فردی دارد و به فرد یا نهادی نیازمند میبخشد. کمککننده پس از پرداخت، ممکن است دیگر مسئولیتی برای خود نبیند.
اما «همیاری» معنایی دیگر دارد.
همیار خود را بیرون از موضوع نمیبیند. او به نهادی بیگانه کمک نمیکند؛ بخشی از مسئولیت مشترک خود را انجام میدهد.
در گلریزان، تماسگیرندگان کمتر از رابطهٔ بخشنده و دریافتکننده سخن گفتند. آنها از «تلویزیون ما»، «صدای ما»، «مقاومت ما» و «عهد ما» گفتند.
این ضمیر جمعی، ماهیت همیاری را توضیح میدهد.
کسی به سیمای آزادی صدقه نمیدهد.
او برای حفظ چیزی که متعلق به خود میداند، سهم میپردازد.
همین احساس مالکیت سیاسی و اخلاقی است که فرد را وامیدارد تنها مبلغی اعلام نکند، بلکه برای تأمین آن برنامه بریزد، کار کند، دیگران را به میدان بیاورد و تا تحقق تعهد پیگیری نماید.
گلریزان در این معنا، تجدید قرارداد میان مردم و رسانه است.
مردم میگویند: ما هزینهٔ استقلالت را میپردازیم.
رسانه نیز در برابر این حمایت، وظیفه دارد صدای آنان، زندانیان، دادخواهان، معترضان و کانونهای شورشی باقی بماند.
رسانهای که خریدار ندارد
استقلال مالی یک پیام خارجی نیز دارد.
پیام به دولتها، قدرتها و جریانهایی که تصور میکنند هر نیروی سیاسی را میتوان با بودجه، امتیاز، فشار یا وعده در مسیر مورد نظر خود قرار داد.
وقتی هزینهٔ مقاومت و رسانهٔ آن را مردم میپردازند، امکان خریدن تصمیم سیاسی کاهش مییابد.
این به آن معنا نیست که فشار خارجی وجود ندارد یا استقلال بهسادگی حفظ میشود. برعکس، استقلال در هر مقطع با آزمونهای تازه روبهروست: ممنوعیت، محدودیت، پروندهسازی، فشار دیپلماتیک، جنگ روانی و تلاش برای بستن راههای مالی و ارتباطی.
اما پشتوانهٔ مردمی به مقاومت امکان میدهد در برابر این فشارها بایستد.
منصور به همین دلیل گفت:
«همیاری ما سند همین استقلال است؛ پیامی روشن به دولتهای اروپایی که مجاهدین خریدنی نیستند.»
«خریدنی نبودن» یک شعار اخلاقی صرف نیست.
زیرساخت مالی میخواهد.
جریانی که برای ادامهٔ کار خود به کمک خریدار احتمالی محتاج باشد، حفظ استقلال برایش دشوار میشود. اما هر اندازه پایهٔ مردمی گستردهتر باشد، قدرت مقاومت در برابر فشار و معامله نیز افزایش مییابد.
هر ۱۰۰ هزار تومان، هر ۱۰ میلیون تومان و هر تعهد چند هزار یورویی، بخشی از همین زیرساخت است.
آیا کمک مالی برای استقلال کافی است؟
استقلال فقط با جمعآوری پول تضمین نمیشود.
ممکن است رسانهای از مردم کمک بگیرد، اما صدای آنان را بازتاب ندهد. ممکن است نام مردم را به کار ببرد، اما در عمل پاسخگوی حلقهای بسته باشد. بنابراین، پشتوانهٔ مردمی تنها یک سوی رابطه است.
سوی دیگر، مسئولیت رسانه است.
سیمای آزادی باید هر روز نشان دهد که کمکها را برای همان رسالتی به کار میگیرد که مردم به خاطر آن فداکاری کردهاند:
برای شکستن سانسور؛
برای رساندن صدای زندانیان؛
برای مقابله با اعدام؛
برای گسترش جنبش دادخواهی؛
برای بازتاب اعتراضهای اجتماعی؛
برای رساندن فعالیت کانونهای شورشی؛
و برای دفاع از آلترناتیوی مستقل و دموکراتیک.
همیاری یک چک سفیدامضا نیست.
عهدی دوطرفه است.
مردم هزینهٔ استقلال رسانه را میپردازند و رسانه باید استقلال، صداقت و وفاداری خود به صدای آنان را حفظ کند.
این رابطه، هر سال در گلریزان تجدید میشود. تماسگیرندگان تنها مبلغ اعلام نمیکنند؛ دربارهٔ برنامهها نظر میدهند، ضرورتها را یادآوری میکنند و حتی پیشنهاد میدهند که اخبار دادخواهی به زبانهای دیگر پخش شود.
آنان خود را مشتری تلویزیون نمیدانند.
خود را صاحب مسئولیت و دارای حق مطالبه میدانند.
این رابطه، استقلال را از یک مفهوم مالی به یک تعهد اخلاقی و سیاسی ارتقا میدهد.
ترازویی متفاوت برای سنجش کمکها
در پایان یک برنامهٔ مالی، معمولاً مبلغ کل را اعلام میکنند. این عدد برای سنجش توان تأمین هزینهها ضروری است؛ اما برای فهم گلریزان کافی نیست.
اگر فقط مبلغ نهایی را ببینیم، بخش اصلی ماجرا پنهان میماند.
باید پرسید:
این پول از کجا آمده است؟
برای به دست آوردنش چند ساعت کار شده؟
چند نفر از نیازهای شخصی خود گذشتهاند؟
چه کسی از هزینهٔ غذا زده است؟
چه کسی محصولش را فروخته؟
چه کسی در داخل ایران خطر کرده تا کمک خود را برساند؟
چه کسی برای جلب چند دوست، ساعتها ضرورت همیاری را توضیح داده است؟
چه خانوادهای یاد شهید خود را به تعهدی تازه تبدیل کرده است؟
با این معیار، کمکها دیگر فقط عدد نیستند.
هر کدام یک روایتاند.
۱۰۰ هزار تومان احمد، روایت وفاداری به سوگواران تابستان ۶۷ است.
۱۰ میلیون تومان علی، روایت فداکاری از دل سفره و خطر است.
کمک شش دانشجو، روایت اعلام حضور یک نسل است.
۱۰ میلیون تومان کانون شورشی اصفهان، روایت پیوند میدان عمل با رسانهٔ مقاومت است.
۸۰۰۰ یورو حاصل فروش عسل، روایت کار و سازماندهی جمعی است.
۲۰ هزار یورو جمعآوریشده در فرانسه، روایت شبکهای از انسانهاست که مسئولیت را میان خود تقسیم کردهاند.
جمع حسابداری این مبالغ یک عدد میشود.
اما جمع سیاسی و انسانی آنها، استقلال است.
مردمی که هزینه میپردازند، صاحب صدا میشوند
در بسیاری از رسانهها، مخاطب کالا است.
رسانه برنامه تولید میکند تا توجه او را جلب کند و سپس این توجه را به آگهیدهنده یا قدرت سیاسی بفروشد. مخاطب تصور میکند برنامهای را رایگان میبیند، اما در واقع توجه، اطلاعات و قدرت تأثیرپذیری او بخشی از معامله است.
در گلریزان، رابطهای معکوس شکل میگیرد.
مخاطب آگاهانه هزینه میپردازد تا صدایش فروخته نشود.
او میگوید: من سهم خود را میدهم تا رسانهام مجبور نباشد برای ادامهٔ حیات، حقیقت را با مصلحت صاحبان ثروت و قدرت معامله کند.
به این ترتیب، همیاری به شکلی از مالکیت جمعی تبدیل میشود؛ نه مالکیت حقوقی و تجاری، بلکه مالکیت اخلاقی و سیاسی.
مردم به این دلیل خود را صاحب سیمای آزادی میدانند که هزینهٔ آن را فقط با پول نپرداختهاند.
با خبر و تصویر پرداختهاند.
با کار و محصول پرداختهاند.
با خطر و محرومیت پرداختهاند.
با خاطرهٔ شهیدان و انتظار زندانیان پرداختهاند.
و گاه با بخشی از خوراک و پوشاک خود.
از چنین رابطهای است که عبارت «تلویزیون مردم و مقاومت ایران» معنای مادی پیدا میکند.
هزینهٔ استقلال را چه کسی میپردازد؟
اکنون میتوان به پرسش آغاز فصل بازگشت.
اگر سیمای آزادی صدای زندانیان، خانوادههای دادخواه، زنان، جوانان، زحمتکشان، کانونهای شورشی و مقاومت سازمانیافته است، هزینهٔ استقلال این صدا را چه کسی میپردازد؟
نه یک دولت خارجی.
نه یک سرمایهدار صاحب نفوذ.
نه نهادی که در برابر بودجه، حق تعیین خط سیاسی بخواهد.
هزینه را همان مردمی میپردازند که میخواهند صدایشان بدون تحریف و معامله شنیده شود.
یکی با فروش تنپوشش.
یکی با کاستن از غذای روزانهاش.
یکی با کمک دانشجویی.
یکی با تعهد یک گروه.
یکی با فروش ۵۰۰ کیلو عسل.
یکی با گردآوری کمک از خانواده و دوستان.
و هزاران تن دیگر، هر یک به اندازهٔ توان خود.
اما سهم همه یکسان است، حتی اگر مبلغشان یکسان نباشد. همه در ساختن استقلال شریکاند.
این همان حقیقتی است که سیامین گلریزان بار دیگر آشکار کرد:
استقلال سیاسی مقاومتی که به مردم تکیه دارد، بر روی فداکاریهای کوچک و بزرگ همان مردم بنا میشود.
هیچ کمک بهتنهایی هزینهٔ یک رسانهٔ ۲۴ساعته را تأمین نمیکند. اما هنگامی که کمکها، کارها و ارادهها کنار هم قرار میگیرند، نیرویی ساخته میشود که میتواند در برابر فشار، ممنوعیت و محاصره بایستد.
بااینهمه، در میان تمام کمکها، پیامهایی که از داخل ایران رسید معنایی ویژه داشت. آنجا کمککننده تنها با دشواری اقتصادی روبهرو نبود. هر تماس، هر انتقال و هر اعلام هویت میتوانست خطر امنیتی داشته باشد.
آنان فقط از دارایی خود نمیگذشتند.
از دیوار ترس عبور میکردند.
و این ما را به قلب تپندهٔ گلریزان میرساند:
فصل چهارم
از دل فقر و خطر؛ وزن واقعی کمکهای داخل ایران
فصل چهارم
از دل فقر و خطر؛ وزن واقعی کمکهای داخل ایران
در گلریزان، همهٔ کمکها ارزشمند بودند؛ اما کمکهایی که از داخل ایران رسیدند، وزنی دیگر داشتند.
این تفاوت نه از میزان پول، بلکه از شرایطی ناشی میشد که پول، پیام و تعهد از میان آن عبور کرده بود.
در خارج کشور، یک همیار برای کمککردن باید از بخشی از درآمد، وقت یا امکانات خود بگذرد. ممکن است بیشتر کار کند، محصولی بفروشد یا خانواده و دوستانش را برای تأمین یک تعهد به میدان بیاورد. این تلاشها واقعی و گاه بسیار سنگیناند.
اما در داخل ایران، مانع فقط تنگنای مالی نیست.
کمک باید از دل اقتصادی عبور کند که سفرههای مردم را هر روز کوچکتر کرده است؛ از میان دستگاه سانسوری که ارتباط با رسانهٔ مقاومت را جرم میداند؛ و از برابر نیروهای امنیتی که یک پیام، تماس یا انتقال مالی را میتوانند نشانهٔ ارتباط با سازمان مجاهدین و مقاومت ایران تلقی کنند.
ازاینرو، یک کمک از داخل ایران سه بها را همزمان در خود دارد:
بهای اقتصادی؛
بهای امنیتی؛
و بهای انتخاب سیاسی.
کمککننده بخشی از دارایی خود را میبخشد، خطر شناسایی را میپذیرد و آشکارا اعلام میکند در کدام سوی نبرد ایستاده است.
به همین دلیل، کمکهای داخل ایران را نمیتوان تنها در ستون مبالغ ثبت کرد.
هر کدام، یک عمل مقاومت بود.
هنگامی که فقر باید به سکوت منجر شود
فقر در حاکمیت ولایت فقیه فقط پیامد یک سیاست اقتصادی شکستخورده نیست. فقر گسترده، جامعه را درگیر زندهماندن میکند.
وقتی بخش بزرگی از نیروی انسان صرف تأمین خوراک، مسکن، دارو و نیازهای اولیه شود، فرصت و توان کمتری برای اندیشیدن به مسئولیتهای اجتماعی و سیاسی باقی میماند. فرد باید تمام روز بدود تا تنها بخشی از هزینههای زندگی را تأمین کند.
چنین انسانی، از نگاه حاکمیت، باید به تدریج در نیازهای روزمره محصور شود.
باید با خود بگوید:
من توان تغییر چیزی را ندارم.
مسئلهٔ من فقط نان امشب است.
مبارزه وظیفهٔ دیگران است.
و کمک به یک رسانه یا مقاومت، در این شرایط تجملی غیرممکن است.
اما پیامهای رسیده به گلریزان، همین محاسبه را درهم شکستند.
کسانی که خود زیر فشار اقتصادی بودند، از دل همان فشار اعلام کردند که فقر نتوانسته انتخاب سیاسی آنان را از میان ببرد. آنها اجازه ندادند حکومت با خالیکردن سفره، تمام اندیشه و ارادهشان را نیز تصاحب کند.
یکی از خوراک روزانهاش کاست.
دیگری تنپوش خود را فروخت.
شش دانشجو از امکانات محدودشان سهمی کنار گذاشتند.
عضوی از کانون شورشی در اصفهان مبلغی فرستاد که تأمین آن در وضعیت اقتصادی امروز ایران ساده نبود.
این کمکها یک پیام مشترک داشتند:
ما گرفتار فقر هستیم، اما تسلیم آن نشدهایم.
احمد؛ هنگامی که تنپوش به پرچم دادخواهی تبدیل شد
پیام احمد از داخل ایران، یکی از تکاندهندهترین لحظات گلریزان بود.
او نگفت زندگی راحتی دارد. برعکس، تصریح کرد که مانند بسیاری از هموطنانش مشکلات اقتصادی را از نزدیک لمس کرده و میکند و دشواری زندگی در این شرایط را میشناسد.
سپس گفت:
«ما همراه سیمای آزادی بوده و هستیم، چرا که سیمای آزادی متعلق به همهٔ مردم ایران است. من با وجود همهٔ سختیهای زندگی و مشکلات اقتصادی، تصمیم گرفتم تنپوشم را بفروشم و حاصل ۱۰۰ هزار تومانی آن را برای کمک به سوگواران تابستان ۶۷ به برنامهٔ همیاری اختصاص دهم. شاید این کمک از نظر مالی بزرگ نباشد، اما برای من نشان پایبندی به آرمانها و ارزشهایی است که برای این برنامه قائل هستم.»
در این پیام، هر جمله معنایی فراتر از ظاهر خود دارد.
او ابتدا سیمای آزادی را «متعلق به همهٔ مردم ایران» میداند. همین احساس تعلق است که او را از جایگاه بیننده بیرون میآورد و در جایگاه مسئول قرار میدهد. اگر این تلویزیون متعلق به اوست، روشنماندن آن نیز مسئولیت اوست؛ حتی اگر امکان مالی اندکی داشته باشد.
سپس از فروش تنپوش میگوید.
تنپوش، دارایی تجملی نیست. از نیازهای اولیهٔ انسان است. احمد چیزی را فروخت که خود به آن احتیاج داشت. بدینترتیب، ارزش کمک او از مبلغ ۱۰۰ هزار تومان جدا شد و در بهایی قرار گرفت که برای تأمین آن پرداخت.
اما بخش سوم، معنای کمک را کامل میکند: او پول را به یاد سوگواران تابستان ۶۷ تقدیم کرد.
در دست احمد، یک تنپوش به پول تبدیل شد؛ پول به همیاری رسید؛ و همیاری به دادخواهی پیوند خورد.
این زنجیره نشان میدهد که چرا کمک او یک انتقال مالی ساده نبود. احمد با آنچه در اختیار داشت، در برابر پروژهٔ فراموشی ایستاد. گفت قربانیان قتلعام ۶۷ هنوز در حافظه و مسئولیت نسلهای بعد حضور دارند. گفت صدای خانوادههای آنان باید باقی بماند. گفت رسانهای که نام قتلعامشدگان را زنده نگه میدارد، متعلق به اوست و برای ادامهاش باید سهمی بپردازد.
شاید ۱۰۰ هزار تومان نتواند یکی از هزینههای فنی تلویزیون را بهتنهایی تأمین کند؛ اما یک حقیقت را بهتنهایی اثبات کرد:
فقر میتواند لباس انسان را از او بگیرد، اما نمیتواند حافظه و شرافتش را بخرد.
علی از بانه؛ همیاری از سفره
علی، عضو یک کانون شورشی در بانه، کمک خود را با سخن از ضرورت روشنماندن صدای مردم آغاز کرد:
«انعکاس صدای مردم سرکوبشده در سیاهترین ادوار تاریخ میهن، صدای شورشیان در زندان و صدای بهار میهن نباید خاموش شود.»
او سپس اعلام کرد:
«من بهعنوان کانون شورشی مبلغ ۱۰ میلیون تومان از هزینهٔ غذای روزانهٔ خود میزنم و به سیمای آزادی کمک میکنم.»
در اینجا نیز مبلغ بدون شناخت منبع آن، معنای واقعی خود را نشان نمیدهد.
این پول از پساندازی آسوده یا دارایی اضافی نیامده بود.
از سفره آمده بود.
علی میان نیاز روزانهٔ خود و نیاز یک مبارزه، دیواری نمیدید. او نمیگفت ابتدا باید تمام مشکلات زندگی شخصی حل شود و سپس نوبت مسئولیت سیاسی فرا برسد. میدانست در حاکمیتی که خود تولیدکنندهٔ فقر و سرکوب است، انتظار برای پایان مشکلات میتواند به انتظار بیپایان تبدیل شود.
از همین رو، از درون همان تنگنا عمل کرد.
او با کمک خود فقر را انکار نکرد؛ برعکس، سنگینی آن را پذیرفت. اما اجازه نداد فقر تصمیمگیرندهٔ نهایی زندگیاش شود.
این انتخاب، معنای شورش را از یک اقدام خیابانی فراتر میبرد.
شورش فقط نوشتن شعار، آتشزدن نمادهای سرکوب یا شکستن فضای اختناق نیست. گاه شورش، در تصمیمی خاموش شکل میگیرد: انسانی از سفرهٔ خود میزند تا رسانهای که صدای شورش را بازتاب میدهد، زنده بماند.
حاکمیت میخواهد مردم آنقدر درگیر معاش باشند که چیزی جز نجات فردی نبینند.
علی، مسئولیت جمعی را برگزید.
حاکمیت میخواهد هر شهر و هر معترض در تنهایی خود محصور بماند.
علی کمک کرد تا صدای بانه به سراسر ایران برسد.
حاکمیت میخواهد میان زندگی روزانه و مبارزه جدایی بیندازد.
علی بخشی از هزینهٔ همان زندگی را به هزینهٔ آزادی تبدیل کرد.
کانون شورشی اصفهان؛ رأیی از قلب اختناق
پیام عضو کانون شورشی اصفهان کوتاه بود:
«من از شهر دلاورخیز اصفهان برای شما پیام میفرستم. من با افتخار یکی از اعضای کوچک کانون شورشی در اصفهان هستم که مبلغ ۱۰ میلیون تومان برای همیاری سازمان تقدیم میکنم؛ با آرزوی آزادی برای ایران و تحقق آن توسط مقاومت ایران.»
اما همین پیام کوتاه، بیش از یک کمک مالی در خود داشت.
او گفت «با افتخار» عضو کانون شورشی است.
در کشوری آزاد، اعلام وابستگی سیاسی یا حمایت از یک جریان مخالف حکومت میتواند حقی عادی باشد. در ایران تحت حاکمیت ولایت فقیه، همین اعلام هویت ممکن است به بازداشت، شکنجه و صدور احکام سنگین منجر شود.
به همین دلیل، افتخار در این جمله در برابر ترس قرار میگیرد.
دستگاه سرکوب میکوشد عضویت در مقاومت را به اتهام تبدیل کند. این جوان آن را هویت افتخارآمیز خود معرفی میکند.
حاکمیت میکوشد رابطهٔ جامعه با مجاهدین را با اعدام، زندان و تبلیغات قطع کند. او از داخل اصفهان کمک خود را نه مبهم، بلکه آشکارا «برای همیاری سازمان» تقدیم میکند.
و در پایان، هدف را نیز روشن میسازد: آزادی ایران و تحقق آن توسط مقاومت ایران.
بنابراین، ۱۰ میلیون تومان او حامل یک انتخاب کامل سیاسی بود.
او فقط به ادامهٔ پخش یک تلویزیون رأی نداد. به مقاومت سازمانیافته، به مسیر سرنگونی و به آیندهای که برای ایران انتخاب کرده بود رأی داد.
این رأی در محیطی امن و پشت پردهٔ یک صندوق داده نشد.
از قلب اختناق فرستاده شد.
فرید از اصفهان؛ کمک برای آنکه اعدام در سکوت انجام نشود
فرید از اصفهان، کمک و فراخوان خود را به یکی از فوریترین واقعیتهای ایران پیوند زد: اعدام.
او از شهری سخن میگفت که سایهٔ اعدام و سرکوب جوانان شورشگر بر آن سنگینی میکرد. به اعدام چهار تن از جوانان پروندهٔ میدان علیخانی و خطر پیش روی هشت تن دیگر اشاره کرد. همزمان، اعتصاب غذای زندانیان قزلحصار و اعتراض آنان به اعدامها را یادآور شد.
سپس گفت:
«سیمای آزادی باید بتواند واقعیتهای ایران را به گوش مردم و جهان برساند و نگذارد جنایتکاران این جنایات را در سکوت انجام دهند.»
در سخن فرید، کمک مالی از ابتدا هدفی روشن دارد.
او برای سرگرمی بهتر، افزایش کیفیت تصویر یا گسترش یک شبکهٔ معمولی کمک نمیکند. میخواهد حکومت نتواند انسانها را در سکوت اعدام کند.
این تفاوت اساسی است.
در پروندههای اعدام، زمان اهمیت حیاتی دارد. گاه فاصلهٔ صدور یا تأیید حکم تا اجرای آن کوتاه است. خانوادهها زیر فشار قرار میگیرند. اخبار ناقص میرسد. زندانی به انفرادی منتقل میشود و حکومت میکوشد پیش از شکلگیری واکنش اجتماعی و بینالمللی، حکم را اجرا کند.
در چنین وضعیتی، رسانه باید سریع عمل کند.
نام را منتشر کند.
خطر را هشدار دهد.
صدای خانواده را برساند.
جامعه را به حرکت فرا بخواند.
و مانع شود طناب دار در تاریکی آماده گردد.
فرید رابطهٔ این ضرورت با هزینهٔ رسانه را فهمیده بود. آنتنی که باید شبانهروز آمادهٔ دریافت و انتشار چنین خبرهایی باشد، بدون امکانات مالی نمیتواند به وظیفهٔ خود ادامه دهد.
از همینرو، او با وجود گرانی سرسامآور و وضعیت نامناسب مالی، اعلام کرد باید در حد توان قدمی بردارد و از دیگر هموطنان نیز خواست هر کس به اندازهٔ توان خود در همیاری سهیم شود.
در اینجا، مبلغ هر فرد مهم است؛ اما مهمتر از آن گسترش حلقهٔ مسئولیت است.
اگر هر کس بگوید سهم من کوچک است و اثری ندارد، سکوت باقی میماند.
اگر هر کس سهم خود را بیاورد، صدایی شکل میگیرد که حکومت دیگر نمیتواند بهآسانی نادیده بگیرد.
شش دانشجو؛ شش صدا از نسل آینده
کمک شش دانشجوی داخل ایران به مبلغ شش میلیون تومان، از باارزشترین نمونههای سیامین گلریزان بود.
این شش نفر نامشان را نمیتوانستند اعلام کنند. چهرههایشان روی صفحه ظاهر نشد. شهر و دانشگاهشان شاید برای حفظ امنیت ناگفته ماند. اما همین بینامی اجباری نیز بخشی از واقعیتی بود که پیامشان از میان آن عبور کرده بود.
حاکمیت دانشگاه را زیر کنترل امنیتی قرار داده است. دانشجو بهدلیل یک شعار، حضور در تجمع، انتشار یک نوشته یا ارتباط با رسانههای مخالف میتواند احضار، تعلیق، اخراج و بازداشت شود.
در چنین محیطی، شش دانشجو تصمیم گرفتند در همیاری با سیمای آزادی شرکت کنند.
آنان تنها شش میلیون تومان نفرستادند.
شش اعلام حضور فرستادند.
به حکومتی که میخواهد نسل جوان را بیتفاوت، ناامید و جدا از مقاومت معرفی کند، گفتند: ما هستیم.
به نسلی که پیش از آنان بهای زندان و اعدام داده بود، گفتند: راه به پایان نرسیده است.
به دانشجویان دیگر گفتند: حتی در محاصرهٔ سانسور میتوان سهمی در شکستن سکوت داشت.
و به سیمای آزادی گفتند: صدایی که از آن سوی آنتن میفرستید، در داخل ایران دریافت میشود و بیپاسخ نمیماند.
مجریان برنامه نیز هنگام اعلام این کمک، بر همین معنا تأکید کردند: ارزش اقدام در آن بود که شش دانشجو زیر سانسور، سرکوب و خطر شکنجه جرئت کرده بودند عهد خود را اعلام کنند.
مبلغ میان شش نفر تقسیم میشد؛ اما مسئولیت آنان را به یکدیگر پیوند میداد.
این کمک نمونهای کوچک از کاری بزرگتر بود: شکلگیری جمعهایی که فرد را از تنهایی بیرون میآورند. هنگامی که شش دانشجو کنار هم تصمیم میگیرند، ترس فردی به جرئت جمعی تبدیل میشود.
شش نفر شاید هنوز یک سازمان بزرگ نباشند.
اما دیگر شش فرد پراکنده نیز نیستند.
آنان یک «ما» ساختهاند.
و هر «ما»ی کوچک در دل اختناق، امکان آغاز حرکتی بزرگتر است.
زهرا؛ تعریف استقلال از داخل ایران
زهرا از ایران مبلغ کمک را در مرکز پیام خود قرار نداد. او پیش از هر چیز توضیح داد چرا سیمای آزادی باید باقی بماند:
«سیمای آزادی صدای حقیقت و چراغی روشن بهسوی پیروزی ایران است. سیمای آزادی صدای امید زندانیان بیگناه در بند، صدای کولبران و سوختبران بیپناه، صدای زحمتکشان و صدای دادخواهی مردم ایران است.»
سپس مشخصهای را برجسته کرد که تمام گلریزان حول آن شکل گرفته بود:
«سیمای آزادی به دور از وابستگی به بیگانگان و استعمار، متکی به مردم است.»
این جمله از داخل ایران اهمیت ویژهای دارد.
زهرا نمیخواهد صدای مردم ایران از بودجه و سیاست قدرتهایی تغذیه شود که ممکن است آیندهٔ ایران را با منافع خود بسنجند. او رابطهای مستقیم میان استقلال رسانه و اتکای آن به مردم برقرار میکند.
پیامش نیز با مرزبندی روشنی پایان مییابد:
«زندهباد آزادی؛ مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر.»
در اینجا، استقلال مالی، استقلال تاریخی و سیاسی را ممکن میکند.
رسانهای که به مردم تکیه دارد، میتواند هم در برابر دیکتاتوری حاکم بایستد و هم بازگشت دیکتاتوری پیشین را رد کند. میتواند بدون ملاحظهٔ پروژههای دولتها و قدرتهای خارجی، بر شعار «نه شاه، نه شیخ» پای بفشارد.
زهرا با پیام خود توضیح داد که چرا همیاری مردمی یک مسئلهٔ حسابداری نیست.
اگر هزینه را مردم نپردازند، ممکن است دیگری بپردازد.
و آن دیگری، دیر یا زود، برای خود حق تأثیرگذاری قائل خواهد شد.
ستاره؛ وقتی کمک مالی به تعهد میدانی تبدیل شد
پیام ستاره، دختر جوانی از داخل ایران، مرز میان مخاطب، همیار و کنشگر را از میان برداشت.
او گفت شبکههای فارسیزبان بسیاری را دیده است، اما هیچکدام به اندازهٔ سیمای آزادی در او و نسلش حس خیزش و قیام ایجاد نکردهاند. سپس سیمای آزادی را ندای ایران فردا، جوانان و ندای خواهر مریم و برادر مسعود نامید.
اما مهمترین بخش پیام او پس از اعلام کمک مالی آمد.
ستاره گفت میداند کمکش ناچیز است، ولی قول میدهد با نوشتن شعارهای «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر» و «مرگ بر خامنهای، درود بر رجوی» بر در و دیوار شهر، دست سیمای آزادی را در پخش فعالیت کانونهای شورشی پر کند.
در اینجا، مفهوم همیاری گسترش مییابد.
ستاره میگوید اگر پول اندکی دارم، میدان عمل دارم.
اگر نمیتوانم تعهد مالی بزرگی بدهم، میتوانم خبر و تصویر بسازم.
اگر سیمای آزادی برای بازتاب فعالیت کانونهای شورشی به محتوا نیاز دارد، من در شهر خود بخشی از آن را فراهم میکنم.
این رابطه، یکطرفه نیست.
سیمای آزادی در ستاره حس خیزش ایجاد کرده است؛ ستاره نیز با فعالیت خود به سیمای آزادی امکان میدهد نشانههای خیزش را به جامعه بازگرداند.
رسانه به عمل انگیزه میدهد.
عمل برای رسانه خبر میسازد.
خبر منتشرشده به جوان دیگری امید و انگیزه میدهد.
و چرخه دوباره آغاز میشود.
ستاره فقط برای زندهماندن یک تلویزیون کمک نکرد.
او خود به یکی از اجزای زندهٔ آن تبدیل شد.
دوربین سیمای آزادی لزوماً در استودیو یا دست خبرنگار حرفهای نیست. گاه در تلفن همراه جوانی است که شبانه تصویری از شعار نوشتهشده بر دیوار شهر میگیرد.
خبرنگار لزوماً کارت رسمی ندارد. گاه عضو کانون شورشی است که هم صحنه را میسازد و هم تصویر آن را از محاصرهٔ سانسور عبور میدهد.
در داخل ایران، خودِ تماس یک اقدام است
در کشورهای آزاد، تماس با یک شبکهٔ تلویزیونی یا کمک به یک جریان سیاسی عملی عادی و قانونی است.
در ایران، موضوع متفاوت است.
حاکمیت تماس با رسانههای مخالف، بهویژه رسانهٔ مقاومت، را زیر نظر دارد. ارتباطات کنترل میشوند. ارسال تصویر و خبر میتواند رد امنیتی بر جای بگذارد. کمک مالی ممکن است بهعنوان مدرک ارتباط تشکیلاتی تفسیر شود. حتی شنیدن یا دیدن برخی شبکهها سالها موضوع تهدید و پارازیت بوده است.
در چنین شرایطی، پیش از آنکه مبلغ کمک بررسی شود، باید خود عمل ارتباط را دید.
فرد باید بر ترس غلبه کند.
راهی برای تماس پیدا کند.
هویت خود و دیگران را محفوظ نگه دارد.
پیام را به مقصد برساند.
و با وجود خطر، اعلام کند از چه کسی و چه مسیری حمایت میکند.
بنابراین، کمککنندگان داخل ایران فقط پول نفرستادند.
حصار امنیتی را شکستند.
هر پیام اثبات میکرد که حکومت، با همهٔ امکانات اطلاعاتی و تبلیغاتی خود، نتوانسته ارتباط جامعه با مقاومت را قطع کند.
هر تماس، شکافی در دیوار سانسور بود.
هر اعلام کمک، شکست دیگری برای سیاست ترساندن و منزویکردن مقاومت بود.
سه وزن برای سنجش یک کمک
برای فهم ارزش کمکهای داخل ایران باید از ترازوی معمول حسابداری فاصله گرفت.
این کمکها را باید با سه وزن سنجید.
وزن نخست، محرومیت است.
کسی که از خوراک، پوشاک یا امکانات محدود دانشجویی خود میگذرد، بخشی از نیاز واقعیاش را به میدان آورده است. ارزش کمک او با درصدی از زندگیاش سنجیده میشود، نه با نرخ تبدیل تومان به یورو.
وزن دوم، خطر است.
هر تماس، پیام، انتقال پول و اعلام وابستگی به مقاومت میتواند پیامد امنیتی داشته باشد. فرد نهتنها دارایی، بلکه امنیت و آزادی خود را نیز در معرض خطر قرار میدهد.
وزن سوم، معنای سیاسی است.
کمککننده اعلام میکند که با وجود ۴۷ سال اعدام، زندان، شکنجه، سانسور و تبلیغات، رابطهاش با مقاومت قطع نشده است. او با نامبردن از کانون شورشی، سازمان، رهبری مقاومت و شعار «نه شاه، نه شیخ»، انتخاب خود را روشن میسازد.
هنگامی که این سه وزن کنار یکدیگر قرار گیرند، دیگر نمیتوان کمک ۱۰۰ هزار تومانی احمد را کوچک دانست.
آن مبلغ با محرومیت تأمین شده، از مسیر خطر عبور کرده و حامل یک انتخاب سیاسی و یک دادخواهی تاریخی است.
کمک کوچک وجود ندارد
در گلریزان ممکن است کسی با شرمندگی بگوید: «کمکم ناچیز است.»
این جمله در چند پیام تکرار شد؛ اما واقعیت درست در نقطهٔ مقابل آن قرار داشت.
کمکی که از دل نیاز میآید، ناچیز نیست.
کمکی که برای رساندن آن باید خطر کرد، ناچیز نیست.
کمکی که رابطهٔ یک نسل با مقاومت را اعلام میکند، ناچیز نیست.
و کمکی که نمیگذارد صدای یک زندانی، خانوادهٔ دادخواه یا کانون شورشی خاموش شود، با رقم سنجیده نمیشود.
در حساب بانکی، ۱۰۰ هزار تومان از ۱۰ میلیون تومان کمتر است.
اما در حساب فداکاری، ممکن است انسانی با ۱۰۰ هزار تومان بخش بزرگی از آنچه دارد ببخشد و دیگری با مبلغی بسیار بیشتر، تنها بخشی کوچک از داراییاش را.
این مقایسه برای کمارزشکردن کمکهای بزرگ نیست. تعهدهای بزرگ برای ادامهٔ کار یک تلویزیون ۲۴ساعته ضروریاند. سخن این است که معیار انسانی گلریزان با معیار بازار تفاوت دارد.
در بازار، ارزش پول به قدرت خرید آن است.
در گلریزان، ارزش کمک به میزان تعهدی است که در آن متجلی میشود.
از همین رو، کمک کوچک وجود ندارد؛ سهمهای متفاوت وجود دارد.
هر کس به اندازهٔ توانش میآورد و گاه بیش از توان ظاهریاش.
فداکاری، یک پیام به جامعه
کمکهای داخل ایران تنها برای تأمین هزینهٔ سیمای آزادی نبودند. آنها برای دیگر مردم نیز پیام داشتند.
احمد با فروش تنپوش خود به کسی که میگوید «من چیزی ندارم» پاسخ داد: هر کس میتواند سهمی داشته باشد.
علی از بانه به کسی که فقر را مانع مطلق میداند نشان داد: حتی از دل سفره میتوان تصمیمی برای آزادی گرفت.
شش دانشجو به جوانی که خود را تنها میبیند گفتند: در دانشگاهها کسان دیگری نیز همین انتخاب را دارند.
عضو کانون شورشی اصفهان به کسانی که تبلیغات حکومت را دربارهٔ قطع رابطهٔ مردم و مقاومت شنیدهاند گفت: این پیوند در قلب شهرها زنده است.
فرید نشان داد همیاری میتواند مستقیماً با کارزار علیه اعدام پیوند بخورد.
و ستاره ثابت کرد کسی که پول چندانی ندارد، میتواند با فعالیت میدانی، خبر، تصویر و شکستن سکوت همیار باشد.
بدینترتیب، هر کمک خود به یک پیام تبلیغی و انگیزاننده تبدیل شد.
مردم فقط به رسانه کمک نکردند؛ از طریق رسانه یکدیگر را نیز به حرکت فراخواندند.
از فرد به جمع
حاکمیت میکوشد هر معترض را تنها نگه دارد.
فرد تنها، آسیبپذیرتر است. ممکن است تصور کند هیچکس مانند او نمیاندیشد، هیچ راهی برای تغییر وجود ندارد و مقاومت از جامعه دور افتاده است.
گلریزان این تصویر را درهم میشکند.
فردی از بانه صدای جوانی از اصفهان را میشنود.
دانشجویی در یک شهر درمییابد شش دانشجوی دیگر در نقطهای دیگر دست به همیاری زدهاند.
خانوادهٔ دادخواه میبیند کسی که شاید هرگز او را ندیده، تنپوشش را به یاد قربانیان تابستان ۶۷ فروخته است.
عضو کانون شورشی میفهمد فعالیتش تنها در یک کوچه و محله دیده نشده، بلکه ایرانیان سراسر جهان آن را دیده و برای ادامهاش مسئولیت پذیرفتهاند.
در این لحظه، فرد تنها دیگر تنها نیست.
هر پیام نقطهای است که به نقاط دیگر وصل میشود. از پیوند این نقاط، تصویر یک جامعهٔ مقاوم پدید میآید؛ جامعهای که حکومت میکوشد وجودش را انکار کند.
گلریزان به این جامعه امکان داد خود را ببیند.
و دیدن یکدیگر، نخستین گام برای تبدیل پراکندگی به نیروی جمعی است.
فقر نتوانست انتخاب را بگیرد
حکومت میتواند قیمتها را بالا ببرد.
میتواند دستمزدها را سرکوب کند.
میتواند خانوادهها را زیر بار هزینهٔ مسکن، خوراک و درمان خم کند.
میتواند اینترنت را محدود و ارتباطات را کنترل کند.
میتواند زندان بسازد، حکم اعدام صادر کند و برای ایجاد ترس، جوانان را در ملأ عام به دار بیاویزد.
اما پیامهای داخل ایران در سیامین گلریزان نشان دادند که حتی این مجموعهٔ فشارها نیز نتوانسته یک چیز را بهطور کامل از مردم بگیرد:
قدرت انتخاب.
احمد انتخاب کرد حافظهٔ تابستان ۶۷ را زنده نگه دارد.
علی انتخاب کرد از سفرهٔ خود برای صدای مقاومت سهم بگذارد.
شش دانشجو انتخاب کردند از دل سانسور اعلام حضور کنند.
کانون شورشی اصفهان انتخاب کرد هویت و آرمانش را با افتخار بیان کند.
فرید انتخاب کرد در برابر اعدام، سکوت نکند.
و ستاره انتخاب کرد از مخاطب به کنشگر تبدیل شود.
این انتخابها شاید در ظاهر کوچک و پراکنده باشند. اما تاریخ جنبشهای مقاومت از همین لحظهها ساخته میشود؛ لحظهای که فرد در برابر فشار میگوید:
هنوز میتوانم تصمیم بگیرم.
هنوز میتوانم سهمی بپردازم.
هنوز میتوانم «نه» بگویم.
و هنوز میتوانم به آیندهای متفاوت «آری» بگویم.
سنگینترین بخش گلریزان
کمکهای داخل ایران شاید از نظر مجموع مالی، با تعهدهای بزرگ خارج کشور قابل مقایسه نباشند. اما از نظر سیاسی و انسانی، سنگینترین بخش گلریزان را تشکیل میدهند.
زیرا اثبات میکنند سیمای آزادی تنها از سوی جامعهای در تبعید حمایت نمیشود. پیوند آن با جوانان، دانشجویان، خانوادههای دادخواه و کانونهای شورشی در داخل کشور زنده است.
اثبات میکنند فقر نتوانسته مردم را به موجوداتی گرفتار در نیازهای فردی تقلیل دهد.
اثبات میکنند دستگاه سانسور نتوانسته ارتباط را بهطور کامل قطع کند.
اثبات میکنند ۴۷ سال سرکوب و تبلیغات نتوانسته نام مقاومت سازمانیافته را از جامعه حذف کند.
و اثبات میکنند کسانی در داخل ایران حاضرند برای ادامهٔ این صدا، نهفقط پول، بلکه امنیت خود را نیز به مخاطره بیندازند.
این کمکها یک پیام به سیمای آزادی داشتند:
ما از داخل ایران صدایتان را میشنویم.
یک پیام به هواداران خارج کشور داشتند:
پشتوانهای که برای آن تلاش میکنید، در داخل میهن پاسخ دارد.
و یک پیام به حاکمیت داشتند:
با همهٔ زندانها، اعدامها، پارازیتها و سانسورها، نتوانستهاید این رابطه را قطع کنید.
اما این رابطه تنها با فداکاری داخل ایران زنده نمیماند. صدایی که از دل اختناق بیرون میآید باید در جایی دریافت، تقویت و به ایران و جهان بازگردانده شود. اینجا مسئولیت ایرانیان خارج کشور آغاز میشود؛ کسانی که امنیت و امکانات بیشتری دارند و به همین نسبت، سهم سنگینتری از کار و پشتیبانی را بر دوش میگیرند.
کمکهای داخل ایران مشعل را از دل تاریکی عبور دادند.
اکنون باید دید در آن سوی مرزها، چگونه هزاران دست برای روشن نگهداشتن آن به حرکت درآمدند.
فصل پنجم
آنسوی مرزها؛ کار، خلاقیت و مسئولیت جمعی
فصل پنجم
آنسوی مرزها؛ کار، خلاقیت و مسئولیت جمعی
اگر کمکهای داخل ایران از دل فقر، سانسور و خطر امنیتی عبور میکرد، همیاری در خارج کشور شکل دیگری از مسئولیت را آشکار ساخت.
ایرانی خارج کشور دیگر در محاصرهٔ مستقیم دستگاه سرکوب زندگی نمیکند. میتواند آزادانه تماس بگیرد، از مقاومت دفاع کند، برنامه برگزار کند و کمک مالی بفرستد. اما رهایی از خطر مستقیم، مسئولیت او را کمتر نمیکند.
برعکس، برخورداری از آزادی و امکانات بیشتر، وظیفهای سنگینتر بر دوش او میگذارد.
صدایی که با خطر از داخل ایران بیرون میآید، باید در خارج دریافت شود.
خبری که جوان شورشگر با پذیرش خطر میفرستد، باید منتشر گردد.
فریاد خانوادهٔ دادخواه باید از مرز زبان فارسی عبور کند.
نام زندانی و محکوم به اعدام باید به رسانهها، پارلمانها و نهادهای بینالمللی برسد.
و تلویزیونی که این ارتباط را شبانهروز برقرار نگه میدارد، باید هزینههای سنگین خود را تأمین کند.
همیاری ایرانیان خارج کشور در چنین بستری معنا پیدا میکند. آنان فقط از دور به مردم داخل کمک نمیکنند. بخشی از تقسیم کار یک مقاومت را بر عهده میگیرند.
داخل ایران، صحنهٔ اصلی مبارزه است.
خارج کشور، عقبهای است که باید صدای آن مبارزه را تقویت کند، امکانهای مالی و سیاسی فراهم آورد و اجازه ندهد سانسور و سرکوب، مقاومت داخل را در تنهایی محصور کند.
تبعید؛ پایان مسئولیت یا آغاز شکلی دیگر از آن؟
بسیاری از ایرانیانی که امروز در اروپا، آمریکا و دیگر نقاط جهان زندگی میکنند، با انتخابی آزاد و در شرایطی عادی وطن خود را ترک نکردهاند.
برخی زندانی سیاسی سابقاند.
برخی اعضای خانوادهشان را در اعدامهای دههٔ ۶۰ یا قتلعام تابستان ۶۷ از دست دادهاند.
برخی پس از شرکت در فعالیتهای سیاسی، اعتراضها یا حمایت از مقاومت ناچار به خروج از ایران شدهاند.
برخی نیز سالهاست زندگی خود را در تبعید ساختهاند، اما خاطرهٔ زندان، شهیدان و میهن را با خود حمل میکنند.
تبعید برای آنان تنها تغییر محل زندگی نبود.
فاصلهای دردناک میان انسان و سرزمینی بود که برای آزادی آن مبارزه کرده بود. اما همین فاصله میتوانست به دو مسیر متفاوت منجر شود.
یک مسیر، فرو رفتن کامل در زندگی شخصی و جدا شدن تدریجی از مسئولیت سیاسی بود.
مسیر دیگر، تبدیل امکانات تازه به پشتوانهای برای ادامهٔ مبارزه.
گلریزان نشان داد که بخش بزرگی از همیاران، مسیر دوم را برگزیدهاند.
آنان امکان کار در کشوری آزاد را فقط برای ساختن زندگی فردی خود به کار نگرفتند. بخشی از درآمد، وقت، تخصص و روابطشان را در اختیار صدایی گذاشتند که از مردم و مقاومت ایران سخن میگوید.
به این ترتیب، تبعید پایان مسئولیت نشد.
شکل مسئولیت تغییر کرد.
کسی که دیگر نمیتوانست در خیابانهای ایران فعالیت کند، در خیابانهای پاریس، برلین، لندن و شهرهای دیگر به میدان آمد.
کسی که نمیتوانست مستقیماً در کنار خانوادههای دادخواه باشد، صدای آنان را به زبان کشور محل اقامت خود رساند.
کسی که از زندان و سرکوب جان به در برده بود، تجربهاش را به سندی علیه فراموشی تبدیل کرد.
و کسی که درآمدی به دست آورده بود، بخشی از آن را برای حفظ استقلال مقاومت کنار گذاشت.
همیاری از باقیماندهٔ زندگی نبود
کمکهای خارج کشور را نباید به اشتباه حاصل رفاه و پول اضافی دانست.
زندگی در تبعید برای بسیاری از ایرانیان با کار سخت، هزینههای سنگین مسکن، درمان، رفتوآمد و مسئولیت خانواده همراه است. شماری از آنان در سالهای نخست مهاجرت، زبان کشور میزبان را نمیدانستند، مدرک تحصیلی یا سابقهٔ شغلیشان به رسمیت شناخته نمیشد و ناچار بودند زندگی را از نقطهای بسیار پایین آغاز کنند.
بااینحال، بخشی از همان درآمدی که با زحمت به دست میآمد، به مقاومت و سیمای آزادی اختصاص یافت.
این کمکها غالباً از «پول باقیمانده» نبود.
از برنامهریزی، صرفهجویی و کار بیشتر میآمد.
فرد پیش از آنکه مبلغی برای همیاری داشته باشد، تصمیم میگرفت آن را به وجود بیاورد. گاه تعهدی فراتر از امکان نقدی همان لحظه میپذیرفت و سپس برای تحقق آن راهی مییافت.
همینجا تفاوت میان پرداخت ساده و تعهد آشکار میشود.
پرداخت از آنچه موجود است انجام میشود.
تعهد، انسان را وامیدارد آنچه هنوز موجود نیست خلق کند.
همیار ابتدا رقم را بهعنوان مسئولیت میپذیرد؛ سپس کار، زمان و خلاقیت خود را برای تحقق آن به میدان میآورد.
۵۰۰ کیلو عسل؛ تعهدی که باید ساخته میشد
روایت امیر از آلمان یکی از روشنترین نمونههای این شکل از همیاری بود.
او تعهد ۸۰۰۰ یورویی پذیرفت؛ اما این مبلغ بهصورت آماده در اختیارش نبود. برای تأمین آن، همراه با گروهی از یاران، حدود ۵۰۰ کیلو عسل از محصولشان را برای فروش آماده کردند تا درآمد آن به سیمای آزادی اختصاص یابد.
در ظاهر، ماجرا ساده به نظر میرسد:
عسل فروخته میشود و پول آن به همیاری میرسد.
اما پشت این جمله، زنجیرهای از کار قرار دارد.
زنبورها باید نگهداری شوند.
عسل باید برداشت شود.
محصول باید آماده و بستهبندی گردد.
خریدار باید پیدا شود.
فروش باید سازمان یابد.
و تعهد باید تا آخرین مرحله پیگیری شود.
به این ترتیب، ۸۰۰۰ یورو نه از یک حساب آماده، بلکه از صدها ساعت کار و همکاری جمعی شکل میگرفت.
هر ظرف عسل، بخشی از تعهد بود.
هر فروش، گامی برای روشن ماندن آنتن.
و هر کسی که در تولید، بستهبندی یا عرضهٔ آن مشارکت میکرد، حتی اگر مستقیماً پشت خط برنامه ظاهر نمیشد، به حلقهای از همیاری تبدیل میگردید.
این نمونه نشان داد که پول پایان کار نیست؛ شکل فشردهشدهٔ کار انسان است.
پشت یک مبلغ میتوان ساعتهای زندگی، تلاش جسمی، خلاقیت، روابط انسانی و سازماندهی را دید.
وقتی حاصل این کار به سیمای آزادی تقدیم میشود، انسان فقط پولش را نمیبخشد.
بخشی از عمر و نیروی کارش را به مقاومت میسپارد.
الهام از زندان برای یک کار اقتصادی
امیر در توضیح ابتکار خود گفت از یگانهای چندنفره در زندان، از ایستادگیها و سر خم نکردنها تا پای دار الهام گرفته است:
«آنها به ما یاد دادند که یک دست صدا ندارد، اما وقتی کنار هم میایستیم، میشود کوه را جابهجا کرد.»
این سخن، میان دو صحنه که در ظاهر از یکدیگر دورند، رابطه برقرار میکند:
زندان و فروش عسل.
در زندان، مقاومت جمعی راهی برای شکستن تنهایی و حفظ روحیه بود. زندانیان میآموختند که فرد تنها در برابر دستگاه سرکوب آسیبپذیرتر است، اما وقتی مسئولیت، امکانات و ارادهها در یک یگان جمع میشود، توان تازهای شکل میگیرد.
سالها بعد، همان منطق در صحنهای دیگر به کار میآید.
تعهد ۸۰۰۰ یورویی برای یک فرد ممکن است بسیار سنگین باشد. اما هنگامی که چند نفر کنار هم قرار میگیرند، یکی محصول فراهم میکند، دیگری فروش را سازمان میدهد، فردی مشتری پیدا میکند و دیگری مسئولیت پیگیری را میپذیرد، کار ناممکن به برنامهای عملی تبدیل میشود.
در اینجا، خاطرهٔ زندان فقط برای تجلیل بازگو نمیشود.
به روش کار تبدیل میگردد.
فداکاری پیشینیان تنها اشک و احساس برنمیانگیزد.
الگوی سازماندهی امروز میشود.
این یکی از عمیقترین وجوه گلریزان بود: تاریخ مقاومت در آن به گذشته محدود نمیماند. تجربههای قدیمی در شکلهای تازه بازتولید میشوند.
یگان زندان، در یک تعهد اقتصادی زنده میشود.
روحیهٔ «یک دست صدا ندارد» به تشکیل گروه همیاری میانجامد.
و پایداری تا پای دار، الهامبخش کاری میشود که هدفش زنده نگهداشتن صدای همان پایداری است.
از «من میپردازم» تا «ما تأمین میکنیم»
در کمک فردی، یک نفر مسئول مبلغ خود است.
در کار گروهی، ماهیت مسئولیت تغییر میکند. افراد نهفقط پول، بلکه تواناییهای متفاوت خود را در کنار هم میگذارند.
شاید یکی توان مالی بیشتری داشته باشد.
دیگری وقت بیشتری دارد.
کسی روابط گستردهای دارد و میتواند خریدار یا کمککننده پیدا کند.
فردی در توضیح ضرورت همیاری توانمندتر است.
دیگری در برنامهریزی، بستهبندی، حملونقل یا پیگیری دقیقتر عمل میکند.
هنگامی که این تواناییها به یکدیگر متصل شوند، نتیجه از مجموع سادهٔ اجزا بزرگتر میشود.
این همان نقطهای است که همیاری به سازمانیافتگی میرسد.
فرد دیگر نمیگوید: «من چه اندازه میتوانم بپردازم؟»
پرسش به این شکل تغییر میکند:
ما چگونه میتوانیم این تعهد را محقق کنیم؟
این تغییر ضمیر، کوچک نیست.
«من» امکانات محدود خود را میبیند.
«ما» امکان ساختن ظرفیت تازه را پیدا میکند.
در سیامین گلریزان، تعهدهای بزرگ اغلب از همین «ما»ها شکل گرفته بودند؛ خانوادهها، دوستان و گروههایی که هر یک سهمی را پذیرفتند و مبلغ نهایی را ساختند.
۲۰ هزار یورو؛ عددی با چندین صاحب
مسعود از فرانسه از تعهد ۲۰ هزار یورویی جمعآوریشده سخن گفت و تأکید کرد:
«در این روزهای حساس که انزوای رژیم برای همه آشکار شده، همیاری ما فقط یک کمک مالی نیست؛ یک ایستادگی مشترک است، یک حاضر گفتن به آیندهٔ ایران.»
عبارت «جمعآوریشده» کلید فهم این تعهد است.
۲۰ هزار یورو فقط عددی نیست که یک فرد از حساب خود انتقال داده باشد. پشت آن، شبکهای از انسانها قرار دارد.
کسی نخستین مبلغ را تعهد کرده است.
دیگری با خانوادهاش صحبت کرده.
فردی دوستان و آشنایان را به همیاری فراخوانده.
کسی چند ساعت کار بیشتر انجام داده.
دیگری بخشی از هزینههای شخصی را کاهش داده.
و فرد یا افرادی مسئولیت جمعآوری، هماهنگی و رساندن کمک را بر عهده گرفتهاند.
عدد نهایی، صورت مالی این فعالیتهاست؛ اما حقیقت انسانی آن را بیان نمیکند.
برای خواندن واقعی ۲۰ هزار یورو باید پرسید:
چند نفر در ساختن آن مشارکت کردند؟
هر کدام از چه چیزی گذشتند؟
چند گفتوگو برای جلب مشارکت انجام شد؟
چه خاطره، تعهد یا امیدی آنان را به یکدیگر پیوند داد؟
وقتی این پرسشها مطرح شود، مبلغ دیگر یک عدد بیچهره نیست.
به تصویری از یک جامعهٔ سازمانیافته تبدیل میشود.
جامعهای که منتظر نمیماند یک ثروتمند، دولت یا نهاد خارجی مشکلش را حل کند. توانهای پراکندهٔ خود را جمع میکند و امکان مورد نیاز را میسازد.
از همین رو مسعود آن را «ایستادگی مشترک» نامید.
او نگفت ما فقط پولی جمع کردیم.
گفت ما در یک نبرد، «حاضر» گفتیم.
خانواده؛ نخستین هستهٔ همیاری
در بسیاری از تعهدها، خانواده نخستین حلقهٔ شکلگیری مسئولیت جمعی بود.
گفتوگو از خانه آغاز میشد.
هر عضو خانواده به اندازهٔ توان خود سهمی میپذیرفت. گاه فرزندان در کنار پدر و مادر وارد میشدند. گاه نام شهیدی از خانواده، انگیزهٔ تعهد را شکل میداد. گاه خاطرهٔ زندان یا مهاجرت، اعضایی را که تجربههای متفاوت داشتند حول یک مسئولیت مشترک به هم پیوند میزد.
در این فرآیند، همیاری به انتقال ارزش میان نسلها تبدیل میشد.
نسل نخست شاید زندان، اعدامها و سالهای آغاز مقاومت را با چشم خود دیده بود.
نسل بعد در خارج ایران بزرگ شده و ایران را بیشتر از خلال روایت خانواده، اخبار و سیمای آزادی شناخته بود.
گلریزان فرصتی میشد تا این دو نسل بر سر یک عمل مشخص به یکدیگر برسند.
نسل قدیم فقط خاطره تعریف نمیکرد.
نسل جدید فقط شنونده نمیماند.
هر دو در ساختن یک تعهد سهیم میشدند.
بدینترتیب، کمک مالی به مدرسهای کوچک برای انتقال مسئولیت تبدیل میگردید. فرزند میآموخت که آزادی مفهومی انتزاعی نیست؛ هزینه دارد و هر کس باید سهمی از آن را بر عهده بگیرد.
همیاری با دعوت از دیگری گسترش مییابد
بسیاری از همیاران به کمک شخصی خود بسنده نکردند.
آنان با دوستان، همکاران، همسایگان و آشنایان گفتوگو کردند. دربارهٔ نقش سیمای آزادی توضیح دادند، ضرورت استقلال مالی را مطرح کردند و دیگران را به مشارکت فراخواندند.
این کار همیشه ساده نبود.
کسی که سالها از تحولات ایران فاصله گرفته، ممکن است اهمیت یک رسانهٔ ۲۴ساعته را نداند.
فردی ممکن است زیر تأثیر تبلیغات رژیم یا رسانههای وابسته قرار گرفته باشد.
دیگری شاید بگوید کمک کوچک من چه اثری دارد.
و کسی ممکن است تصور کند مقاومت باید از جایی دیگر بودجه دریافت کند.
همیار باید به این پرسشها پاسخ دهد.
باید توضیح دهد چرا استقلال مالی با استقلال سیاسی پیوند دارد.
باید نشان دهد یک کمک کوچک در کنار هزاران کمک دیگر میتواند زیرساختی بزرگ بسازد.
باید روشن کند که سیمای آزادی فقط برای یک سازمان برنامه پخش نمیکند؛ صدای زندانی، دادخواه، معترض و کانون شورشی را به ایران و جهان میرساند.
به این ترتیب، فرایند جمعآوری کمک خود به فعالیت روشنگرانه تبدیل میشود.
همیار فقط پول جمع نمیکند.
گفتوگو میسازد.
ابهامها را پاسخ میدهد.
تبلیغات را کنار میزند.
و انسان دیگری را از تماشاگر به صاحب مسئولیت تبدیل میکند.
گاه ارزش این تغییر از مبلغی که همان لحظه جمع میشود بیشتر است؛ زیرا کسی که امروز با یک کمک کوچک وارد شده، فردا میتواند خود حلقهای برای گسترش همیاری شود.
کار بیشتر؛ سهمی از زندگی
بخشی از کمکهای خارج کشور از راه کار بیشتر تأمین میشود.
انسان ممکن است ساعت اضافهای کار کند، بخشی از تعطیلاتش را به فعالیت اختصاص دهد، محصولی تولید کند یا درآمد یک کار مشخص را برای همیاری کنار بگذارد.
وقتی مبلغی از این راه فراهم میشود، نباید تنها به نتیجهٔ نهایی نگاه کرد.
پشت آن، زمانی قرار دارد که دیگر بازنمیگردد.
هر ساعت کار، قطعهای از عمر انسان است.
اگر فرد درآمد آن ساعت را به سیمای آزادی میبخشد، در واقع بخشی از زمان زندگی خود را به ادامهٔ این صدا اختصاص داده است.
این نگاه، معنای پول را تغییر میدهد.
پول دیگر فقط کاغذ، عدد یا موجودی حساب نیست.
زمان فشردهشدهٔ انسان است.
نیروی جسمی و فکری اوست.
ساعتهایی است که میتوانست برای استراحت، خانواده یا نیازهای شخصی صرف شود، اما آگاهانه به مسئولیتی جمعی اختصاص یافته است.
ازاینرو، تعهد مالی با فداکاری زمانی پیوند دارد.
همیار تنها از چیزی که دارد نمیبخشد.
از بخشی از زندگیاش میبخشد.
مسئولیت خارج کشور در برابر خطر داخل
رابطهٔ داخل و خارج زمانی عادلانه و زنده میماند که هر سو مسئولیت متناسب با شرایط خود را بپذیرد.
جوان داخل ایران با خطر بازداشت و شکنجه شعار مینویسد، تصویر میگیرد و خبر میفرستد.
عضو کانون شورشی از هزینهٔ غذای خود میزند و با عبور از کنترل امنیتی کمک میرساند.
دانشجو زیر سانسور اعلام حضور میکند.
خانوادهٔ دادخواه، با وجود تهدید، نام عزیزش را زنده نگه میدارد.
در برابر چنین خطرهایی، ایرانی خارج کشور نمیتواند تنها تحسینکننده باشد.
امنیت بیشتر باید به فعالیت بیشتر تبدیل شود.
آزادی بیان باید برای رساندن صدای کسانی به کار رود که در ایران از آن محروماند.
امکان درآمد باید پشتوانهٔ استقلال مقاومت باشد.
دسترسی به زبان، رسانه و نهادهای کشور میزبان باید برای گسترش دادخواهی و مقابله با اعدام به کار گرفته شود.
در این تقسیم مسئولیت، کسی جای دیگری را نمیگیرد.
خارج کشور نمیتواند به جای جوان داخل ایران صحنهٔ اصلی نبرد را بسازد.
داخل ایران نیز بهتنهایی نمیتواند صدای خود را از محاصرهٔ کامل سانسور به افکار عمومی جهان برساند.
هر دو به یکدیگر نیاز دارند.
داخل، واقعیت زندهٔ مقاومت را تولید میکند.
خارج، امکان انتشار، پشتیبانی و گسترش آن را فراهم میسازد.
گلریزان نقطهای است که این دو مسئولیت به یکدیگر میرسند.
کمک از داخل ایران میگوید: ما در میدان هستیم.
همیاری خارج کشور پاسخ میدهد: شما تنها نیستید.
آزادیهای کشور میزبان؛ امکان یا فراموشی؟
زندگی در یک جامعهٔ آزاد، خطر دیگری نیز دارد: عادتکردن.
انسان بهتدریج به امنیت، امکان سفر، حق اعتراض و دسترسی آزاد به رسانه خو میگیرد. آنچه برای مردم داخل ایران آرزو و موضوع مبارزه است، برای او به بخشی عادی از زندگی روزانه تبدیل میشود.
اگر پیوند با ایران و مقاومت ضعیف شود، همین امکانات میتوانند به فراموشی بینجامند.
اما همیاران سیمای آزادی تلاش کردند آزادیهای کشور میزبان را از امتیازی شخصی به امکان سیاسی تبدیل کنند.
اگر میتوان آزادانه تجمع کرد، برای زندانیان و علیه اعدام تجمع میکنند.
اگر میتوان با نمایندگان پارلمان ارتباط گرفت، صدای خانوادههای دادخواه را به آنان میرسانند.
اگر میتوان انجمن تشکیل داد، فعالیت جمعی را سازمان میدهند.
اگر میتوان آزادانه کار کرد و درآمد داشت، بخشی از آن را به رسانهای میدهند که برای مردم داخل چنین امکانهایی فراهم میکند.
اگر اینترنت آزاد در دسترس است، خبرهای مقاومت را بازنشر میکنند.
بدینگونه، آزادی در خارج کشور از مصرف شخصی بیرون میآید و در خدمت آزادی ایران قرار میگیرد.
این شاید یکی از عمیقترین معانی مسئولیت در تبعید باشد:
انسان آزاد است، اما آزادیاش را تنها برای خود نمیخواهد.
مشارکت حامیان غیرایرانی
گلریزان تنها صحنهٔ حضور ایرانیان نبود. حامیان غیرایرانی و دوستان مقاومت نیز در این همیاری مشارکت داشتند.
این همراهی اهمیت ویژهای دارد.
یک حامی غیرایرانی الزاماً خاطرهٔ شخصی از زندانهای ایران، قتلعام ۶۷ یا مهاجرت اجباری ندارد. پیوند او از تجربهٔ خانوادگی آغاز نشده است. او از مسیر شناخت، وجدان انسانی و همبستگی با مبارزهای برای آزادی وارد میشود.
چنین مشارکتی نشان میدهد پیام مقاومت توانسته از مرزهای ملی عبور کند.
مبارزه با اعدام، دفاع از زندانی سیاسی، برابری زنان و مردان، جدایی دین و دولت و حق مردم برای انتخاب حکومت، ارزشهایی نیستند که فقط به ایرانیان تعلق داشته باشند.
وقتی یک حامی غیرایرانی در همیاری شرکت میکند، در واقع اعلام میکند آزادی ایران مسئلهای منزوی و داخلی نیست. بخشی از مبارزهٔ جهانی انسان برای رهایی از دیکتاتوری است.
افزون بر کمک مالی، حضور این حامیان میتواند راههایی تازه باز کند:
رساندن پیام به جامعهٔ کشور میزبان؛
ارتباط با نهادهای مدنی و حقوقبشری؛
ترجمه و انتشار اخبار؛
و مقابله با روایتهایی که حکومت برای خارج کشور تولید میکند.
در اینجا، همیاری به همبستگی بینالمللی گسترش مییابد.
از پاریس تا استودیو؛ پیوند دو صحنه
یکی از مهمترین نمونههای مسئولیت جمعی خارج کشور در تظاهرات بزرگ پاریس دیده شد.
برگزاری تجمعی با حضور گستردهٔ ایرانیان و بیش از ۱۰۰ شخصیت از پنج قاره، تنها به ارادهٔ سیاسی نیاز نداشت. پشت آن، شبکهای عظیم از تدارکات و هزینه قرار داشت.
حملونقل جمعیتی که از شهرها و کشورهای مختلف به سوی پاریس میآمدند؛
امکانات صوتی و تصویری؛
آب، غذا و خدمات بهداشتی؛
هماهنگی داوطلبان؛
مدیریت جمعیت؛
و آمادگی برای گرمای ۳۵ درجه.
حتی تریلیهای مخزندار برای پاشیدن پودر آب بر جمعیت در نظر گرفته شده بود.
این جزئیات شاید در تصویر نهایی تظاهرات دیده نشوند. بیننده جمعیت، پرچمها، شعارها و سخنرانیها را میبیند. اما پشت هر تصویر، صدها مسئولیت کوچک و بزرگ وجود دارد.
یکی وسیلهٔ حملونقل فراهم کرده است.
دیگری آب توزیع میکند.
فردی تجهیزات را نصب کرده.
کسی هماهنگی ورود گروهها را بر عهده گرفته.
و افراد بسیاری بخشی از هزینه را پرداختهاند.
همان منطقی که در گلریزان عمل میکرد، در تظاهرات پاریس نیز دیده میشد:
توان فردی محدود است؛
اما سازماندهی جمعی، امکان بزرگ میسازد.
استقلال فقط پول نیست؛ توان سازماندهی است
اگر همهٔ مبالغ گلریزان فراهم شود، اما شبکهای انسانی برای تبدیل منابع به عمل وجود نداشته باشد، استقلال کامل نمیشود.
پول باید به برنامه، خبر، ارتباط، تصویر و حضور سیاسی تبدیل گردد.
این کار به سازماندهی نیاز دارد.
سیامین گلریزان نشان داد که پشتوانهٔ سیمای آزادی فقط مجموعهای از کمککنندگان پراکنده نیست. جامعهای وجود دارد که میتواند نیروهای خود را گرد آورد، وظایف را تقسیم کند و برای تحقق هدفی مشترک برنامه بسازد.
گروهی ۵۰۰ کیلو عسل را برای فروش آماده میکند.
شبکهای در فرانسه تعهد ۲۰ هزار یورویی را گرد میآورد.
خانوادهها مشارکت نسلهای مختلف را شکل میدهند.
هواداران، دوستان و همکاران خود را وارد میدان میکنند.
تظاهرکنندگان در پاریس، هنگام ایجاد محدودیت، تلفنهای همراهشان را به ابزار پوشش رسانهای تبدیل میکنند.
این ظرفیت، از خود مبلغ مهمتر است.
پول ممکن است یکبار خرج شود.
اما جامعهای که توان سازماندهی دارد، میتواند بارها منابع تازه بسازد و در برابر موقعیتهای پیشبینینشده راهحل پیدا کند.
به همین دلیل، استقلال مالی را نباید تنها با موجودی حساب سنجید.
استقلال واقعی در وجود انسانهایی است که هنگام بستهشدن یک راه، راه دیگری میسازند.
خلاقیت؛ پاسخ به کمبود امکانات
همیاری مردمی همیشه با منابع نامحدود روبهرو نیست.
مردم به اندازهٔ دولتها و شرکتهای بزرگ پول و تجهیزات ندارند. اما آنچه کمبود منابع را جبران میکند، خلاقیت است.
تعهدی با فروش عسل تأمین میشود.
گروهی به جای انتظار برای یک کمک بزرگ، دهها کمک کوچک را کنار هم قرار میدهد.
فردی به جای آنکه بگوید پول ندارم، وقت و مهارت خود را عرضه میکند.
خانوادهای از یک مناسبت برای جمعآوری کمک بهره میگیرد.
و هنگامی که تجهیزات حرفهای تصویربرداری با مانع روبهرو میشود، صدها تلفن همراه جای آنها را میگیرند.
خلاقیت در اینجا یک فن جانبی نیست.
روش بقای یک مقاومت مستقل است.
جریانی که به منابع قدرتهای بزرگ تکیه ندارد، باید از هر امکان کوچک بیشترین ظرفیت را بسازد. باید نیروی انسانی را به مهمترین سرمایه تبدیل کند و محدودیت را به انگیزهای برای یافتن راه تازه بدل سازد.
هر ابتکار موفق، دامنهٔ استقلال را گسترش میدهد.
هر فرد یک حلقه از زنجیر
در ساختارهای بزرگ، فرد ممکن است تصور کند نقش او ناچیز است.
یک شبکهٔ تلویزیونی ۲۴ساعته، تظاهراتی با دهها هزار شرکتکننده یا تعهدی چند دههزار یورویی آنقدر بزرگ به نظر میرسد که فرد بگوید حضور یا کمک من چه تغییری ایجاد میکند؟
اما هیچیک از این کارهای بزرگ، بدون انباشت نقشهای کوچک ساخته نمیشوند.
اگر یک راننده نباشد، گروهی به تظاهرات نمیرسد.
اگر یک مترجم نباشد، پیامی به جامعهٔ میزبان منتقل نمیشود.
اگر یک فیلمبردار یا صاحب تلفن همراه تصویر نگیرد، بخشی از واقعه ثبت نمیشود.
اگر یک نفر با دوستانش دربارهٔ همیاری صحبت نکند، چند کمک به میدان نمیآید.
اگر صدها نفر بگویند سهم من کوچک است، شکافی بزرگ ایجاد میشود.
برعکس، هنگامی که هر فرد سهم کوچک خود را جدی بگیرد، کاری شکل میگیرد که هیچ فردی بهتنهایی قادر به انجام آن نبود.
همیاری این حقیقت را به تجربهای قابل مشاهده تبدیل میکند.
فرد میبیند مبلغ او در کنار مبلغ دیگران قرار گرفته است.
میشنود کسی در داخل ایران از خوراکش زده و دیگری در اروپا محصولش را فروخته است.
درمییابد سهم او هرچند کوچک، حلقهای از همان زنجیر است.
زنجیر با حلقههای عظیم ساخته نمیشود.
قدرتش به پیوند همهٔ حلقههاست.
تبدیل احساس به ساختار
در گلریزان احساس فراوان بود: اشک، شوق، دلتنگی، غرور و خشم.
اما ویژگی مهم همیاری خارج کشور این بود که احساس در همان لحظه باقی نمیماند.
دلتنگی برای ایران به تشکیل گروه تبدیل میشد.
خاطرهٔ شهید به تعهد مالی میرسید.
تحسین کانونهای شورشی به پشتیبانی از رسانهٔ آنان میانجامید.
خشم از اعدام به کارزار و ارتباط با نهادهای بینالمللی تبدیل میگردید.
و شادی از حضور جمعی، نیروی تازهای برای ادامهٔ کار ایجاد میکرد.
این تبدیل احساس به ساختار، تفاوت میان همدردی گذرا و تعهد پایدار است.
انسان ممکن است از شنیدن یک روایت متأثر شود، اما چند ساعت بعد به زندگی عادی بازگردد. مقاومت زمانی ساخته میشود که تأثر به تصمیم، تصمیم به برنامه و برنامه به عمل منظم تبدیل شود.
همیاری همین مسیر را طی میکند:
شنیدن؛
احساس مسئولیت؛
پذیرفتن تعهد؛
یافتن راه تأمین آن؛
سازماندهی دیگران؛
و تحقق عملی تعهد.
در پایان، آنچه باقی میماند فقط هیجان چهار روز نیست.
شبکهای گستردهتر و مسئولتر است.
عقبهای که فرمان نمیدهد؛ پشتیبانی میکند
رابطهٔ خارج کشور با داخل ایران باید بر یک اصل روشن استوار باشد:
صحنهٔ اصلی تغییر در داخل ایران است.
ایرانیان خارج کشور نمیتوانند برای مردم داخل تعیین کنند چگونه مبارزه کنند یا چه بهایی بپردازند. نقش آنان جایگزینکردن خود با نیروی داخل نیست.
وظیفهٔ آنها ایجاد عقبهای سیاسی، مالی، رسانهای و بینالمللی برای همان نیرویی است که در میدان اصلی ایستاده است.
این تفاوت میان حمایت و قیمومت است.
قدرتهای خارجی غالباً وقتی کمک میکنند، برای خود حق تعیین مسیر قائل میشوند.
اما همیار مقاومت، خود را بخشی از همان مبارزه میداند. او پشتیبانی میکند تا صدای داخل تقویت شود، نه آنکه صدای خود را جایگزین آن سازد.
به همین دلیل، سیمای آزادی نقطهٔ اتصال این دو سوی جغرافیاست.
خبر و پیام از داخل میآید.
امکانات و پشتیبانی از خارج فراهم میشود.
رسانه این دو را به یک چرخهٔ مشترک تبدیل میکند.
هیچیک بدون دیگری کامل نیست.
آنسوی مرزها، اما نه بیرون از میدان
جغرافیا تغییر کرده است، اما میدان مبارزه پایان نیافته.
همیار خارج کشور ممکن است هزاران کیلومتر با ایران فاصله داشته باشد، اما وقتی حاصل کارش را برای ادامهٔ سیمای آزادی میفرستد، در شکستن سانسور نقش میگیرد.
وقتی صدای خانوادهای دادخواه را ترجمه و منتشر میکند، در جنبش دادخواهی حضور دارد.
وقتی برای یک محکوم به اعدام کارزار به راه میاندازد، بخشی از نبرد برای نجات جان اوست.
وقتی در تظاهرات شرکت میکند و هزینههای آن را میپردازد، ارادهٔ مردم ایران را در برابر دولتها و سیاست مماشات نمایندگی میکند.
و وقتی برای حفظ استقلال مالی مقاومت از نیازهای خود میگذرد، از حق آن مقاومت برای تصمیمگیری مستقل دفاع میکند.
بنابراین، «خارج کشور» بیرون از میدان نیست.
بخش دیگری از همان میدان است؛ با ابزارها، امکانات و مسئولیتهای متفاوت.
در داخل، خطر مستقیم سنگینتر است.
در خارج، امکان عمل گستردهتر.
و عدالت این تقسیم کار در آن است که هر کس به اندازهٔ امکان و موقعیت خود مسئولیت بپذیرد.
سرمایهٔ واقعی سیمای آزادی
ماهواره ضروری است.
استودیو، دوربین، صدا، ارتباط و تجهیزات فنی ضروریاند.
بودجهٔ مالی نیز بدون تردید ضروری است.
اما هیچیک از اینها سرمایهٔ اصلی سیمای آزادی نیستند.
تجهیزات را میتوان خرید.
فناوری را میتوان جایگزین کرد.
استودیو را میتوان دوباره ساخت.
اما آنچه با پول ساخته نمیشود، انسان متعهد است.
انسانی که از داخل ایران خطر میکند تا خبری بفرستد.
انسانی که در خارج بیشتر کار میکند تا تعهدش را انجام دهد.
انسانی که محصولش را میفروشد.
خانوادهای که مسئولیت را میان نسلها منتقل میکند.
دوستی غیرایرانی که صدای مقاومت را به جامعهٔ خود میرساند.
و هواداری که در لحظهٔ بستهشدن یک راه، راه دیگری پیدا میکند.
این انسانها سرمایهٔ واقعی سیمای آزادیاند.
اگر آنان باشند، کمبود تجهیزات جبران میشود.
اگر آنان نباشند، پیشرفتهترین تجهیزات نیز تنها مجموعهای از دستگاههای خاموش خواهند بود.
پاریس؛ هنگامی که جامعه جای تجهیزات را گرفت
این حقیقت در تظاهرات پاریس به روشنترین شکل دیده شد.
برای پوشش آن تجمع گسترده، تجهیزات پیشرفتهٔ فنی و تصویربرداری تدارک دیده شده بود. اما ممنوعیتها و محدودیتهای ناگهانی مانع شدند آن امکانات رسالت کامل خود را انجام دهند.
در چنین لحظهای، یک رسانهٔ معمولی ممکن بود پوشش خود را از دست بدهد.
اما جامعهٔ پیرامون سیمای آزادی وارد عمل شد.
صدها نفر تلفن همراه خود را بالا آوردند.
هر تلفن به یک دوربین تبدیل شد.
هر شرکتکننده بخشی از مسئولیت ثبت و انتقال واقعه را بر عهده گرفت.
فناوری حرفهای محدود شده بود؛ اما ارادهٔ مردمی جای خالی آن را پر کرد.
تصاویر شاید از نظر فنی با تولید یک گروه حرفهای یکسان نبودند، اما حقیقتی بزرگتر را ثبت کردند:
سیمای آزادی فقط کارکنان و تجهیزات رسمی خود نیست.
هر همیار میتواند در لحظهٔ نیاز به چشم و گوش آن تبدیل شود.
در آن روز، مردم تنها موضوع تصویر نبودند.
خود، تصویر را ساختند.
تنها در برابر دوربین شعار ندادند.
خود دوربین شدند.
همان جامعهای که هزینهٔ رسانه را میپرداخت، هنگام ضرورت ابزار رسانه نیز شد.
و این لحظه، تعریف همیاری را یک گام دیگر گسترش داد:
همیار کسی نیست که فقط پول میدهد.
همیار کسی است که هرچه در اختیار دارد—پول، کار، محصول، زبان، ارتباط یا تلفن همراه—در لحظهٔ نیاز به امکان ادامهٔ صدا تبدیل میکند.
آنچه در پاریس رخ داد، حادثهای فرعی در حاشیهٔ گلریزان نبود. تصویری فشرده از ماهیت سیمای آزادی بود.
وقتی دوربینها با مانع روبهرو شدند، صدها انسان دوربین شدند.
وقتی یک راه بسته شد، جامعه راه دیگری گشود.
و هنگامی که قرار بود صدای تظاهرات خاموش بماند، هر فرد به یک رسانهٔ مستقل تبدیل شد.
این نقطه، ما را به فصل بعد میرساند:
فصل ششم
وقتی هر فرد به یک رسانه تبدیل شد
فصل ششم
وقتی هر فرد به یک رسانه تبدیل شد
در تظاهرات بزرگ پاریس، قرار بود تجهیزات حرفهای صدا و تصویر، حضور گستردهٔ ایرانیان و پیام سیاسی آنان را ثبت و به جهان منتقل کنند.
تدارک لازم دیده شده بود.
دوربینها، تجهیزات فنی، امکانات صوتی و شبکهٔ انتقال تصویر آماده بودند تا رویدادی بزرگ را پوشش دهند؛ تجمعی با حضور گستردهٔ ایرانیان و بیش از ۱۰۰ شخصیت سیاسی و بینالمللی از پنج قاره.
اما ممنوعیت و محدودیتهای ناگهانی، بخشی از این امکانات را از کار انداخت.
هدف روشن بود: اگر نتوان حضور مردم را متوقف کرد، باید تصویر حضورشان را محدود ساخت. اگر شعارها در خیابان شنیده میشدند، نباید به خانههای مردم ایران و افکار عمومی جهان میرسیدند. اگر تجمع برگزار میشد، باید تا حد ممکن محلی و محصور باقی میماند.
در این نقطه، قرار بود قطع امکانات حرفهای به قطع روایت منجر شود.
اما چنین نشد.
صدها تلفن همراه بالا رفت.
تظاهرکنندگان به فیلمبردار تبدیل شدند.
هر فرد، گوشهای از صحنه را ثبت کرد.
و مردمی که قرار بود فقط موضوع گزارش باشند، خود مسئولیت ساختن گزارش را بر عهده گرفتند.
دوربین حرفهای محدود شد؛
اما جامعه به دوربین تبدیل شد.
ممنوعیت؛ اعتراف به اهمیت یک تصویر
هیچ حکومتی از تصویری بیاثر نمیترسد.
هیچ قدرتی برای خاموشکردن صدایی که شنونده ندارد، هزینهٔ سیاسی و امنیتی نمیپردازد.
هنگامی که برای محدودکردن پوشش یک تظاهرات مانع ایجاد میشود، خود این ممانعت نشان میدهد که تصویر و پیام آن تظاهرات دارای وزن است.
جمعیت فقط مجموعهای از افراد در یک میدان نیست.
وقتی تصویر آن منتشر میشود، به سندی سیاسی تبدیل میگردد.
سندی از وجود یک نیروی اجتماعی؛
توان سازماندهی آن؛
گسترهٔ بینالمللی حمایت از آن؛
و ظرفیتش برای ایستادن در برابر فشار.
از همین رو، نزاع فقط بر سر برگزاری تظاهرات نبود.
نزاع بر سر دیدهشدن آن بود.
ممنوعیت میخواست میان واقعه و تصویر آن فاصله بیندازد. تظاهرات شاید رخ دهد، اما جامعهٔ ایران آن را نبیند. شخصیتهای بینالمللی شاید حضور یابند، اما بازتاب حضورشان محدود بماند. شعار «نه به اعدام» و خواست سرنگونی شاید در خیابانی از پاریس طنینانداز شود، اما به میدان بزرگتر افکار عمومی راه پیدا نکند.
مردم با تلفنهای همراه خود، همین فاصله را از میان بردند.
از تماشاگر تا سازندهٔ روایت
در ساختار معمول رسانه، نقشها از پیش تعیین شدهاند.
خبرنگار میپرسد.
فیلمبردار تصویر میگیرد.
شبکه آن را تدوین و منتشر میکند.
و مخاطب در خانه میبیند.
اما در پاریس، این مرزبندی فرو ریخت.
مخاطب دیروز، خبرنگار امروز شد.
تظاهرکننده، همزمان فیلمبردار بود.
بینندهٔ سیمای آزادی، برای سیمای آزادی تصویر تولید کرد.
و دریافتکنندهٔ پیام، خود به فرستندهٔ پیام تبدیل شد.
این تغییر فقط نتیجهٔ پیشرفت تلفنهای همراه نبود. میلیونها نفر تلفن دوربیندار دارند، اما هر صاحب تلفن لزوماً به رسانه تبدیل نمیشود.
ابزار بهتنهایی کافی نیست.
آنچه فرد را به رسانه تبدیل میکند، احساس مسئولیت در برابر حقیقتی است که باید ثبت و منتقل شود.
شخص باید بداند اگر او تصویر نگیرد، ممکن است بخشی از واقعه ناپدید شود. اگر او پیام را نفرستد، دیگران از آن باخبر نشوند. اگر او مسئولیت را به دیگری واگذار کند، شاید «دیگری»ای در کار نباشد.
در آن لحظه، تلفن همراه دیگر وسیلهای شخصی نبود.
به ابزار یک مأموریت جمعی تبدیل شد.
هر تلفن، یک پنجره
یک دوربین حرفهای میتواند تصویری منظم، باکیفیت و یکپارچه ارائه دهد. اما صدها تلفن همراه، واقعه را از صدها زاویه ثبت میکنند.
یکی جمعیت را از دور نشان میدهد.
دیگری چهرهٔ شرکتکنندگان را.
یکی شعارها را ثبت میکند.
دیگری سخنان یک شخصیت سیاسی را.
فردی تصویری از موانع و محدودیتها میگیرد.
و فردی دیگر لحظهای را ثبت میکند که شاید از چشم دوربین اصلی پنهان مانده باشد.
هر تلفن، پنجرهای به بخشی از واقعیت میشود.
وقتی این تصاویر کنار یکدیگر قرار میگیرند، قدرتی شکل میگیرد که مهار آن دشوار است. دیگر نمیتوان با متوقفکردن یک دوربین یا بستن یک مسیر انتقال، تمام واقعه را خاموش کرد.
رسانه از یک نقطه به یک شبکه تبدیل میشود.
یک دوربین را میتوان متوقف کرد.
صدها دوربین را نه.
یک خبرنگار را میتوان از محل دور کرد.
اما نمیتوان همهٔ شرکتکنندگان را از ثبت آنچه خود در آن حضور دارند بازداشت.
این پراکندگی، ضعف نبود.
شکل تازهای از قدرت بود.
رسانهای بدون کارت خبرنگاری
کسانی که در پاریس تصویر گرفتند، لزوماً آموزش حرفهای فیلمبرداری ندیده بودند. کارت خبرنگاری نداشتند و مأمور رسمی یک شبکه محسوب نمیشدند.
اما حقیقتی را ثبت میکردند که در برابر چشمانشان جریان داشت.
در این معنا، خبرنگاری پیش از آنکه یک عنوان اداری باشد، قبول مسئولیت در برابر واقعه است.
کسی که میبیند و میداند دیدن او میتواند به دانستن دیگران بینجامد، در برابر ثبت و انتقال آنچه دیده مسئول میشود.
البته خبرنگاری حرفهای قواعد، مهارتها و ضرورتهای خود را دارد. بررسی صحت خبر، شناخت زمینه، کیفیت فنی و حفاظت از منابع را نمیتوان نادیده گرفت. تلفن همراه جای تمام تخصصهای رسانهای را نمیگیرد.
اما در لحظهای که تجهیزات حرفهای با مانع روبهرو میشوند، شهروند مسئول میتواند مانع نابودی اصل واقعه شود.
او شاید گزارش کامل نسازد؛ اما سند اولیه را حفظ میکند.
شاید تحلیل ارائه ندهد؛ اما تصویر لازم برای تحلیل را میرساند.
شاید صدای او کیفیت استودیویی نداشته باشد؛ اما اجازه نمیدهد سکوت جای حقیقت را بگیرد.
در پاریس، ارزش اصلی تلفنها در همین بود: واقعه را از ناپدیدشدن نجات دادند.
سرمایهای که در انبار نگهداری نمیشود
تجهیزات فنی را میتوان فهرست کرد.
تعداد دوربینها، دستگاههای صدا، رایانهها و امکانات ارتباطی مشخص است. میتوان برای هر یک قیمت تعیین کرد و هزینهٔ تعمیر یا جایگزینی آن را محاسبه نمود.
اما مهمترین سرمایهٔ سیمای آزادی در هیچ انباری نگهداری نمیشود.
آن سرمایه، آمادگی انسانها برای ورود به صحنه است.
انسان متعهد را نمیتوان همانند یک دستگاه خرید. نمیتوان در لحظهٔ بحران سفارش داد و تحویل گرفت. او در طول سالیان، از مسیر شناخت، تجربه، اعتماد و پیوند با یک آرمان ساخته میشود.
وقتی محدودیت پدید میآید، تفاوت میان رسانهای که فقط تجهیزات دارد و رسانهای که جامعهای متعهد پشت آن ایستاده آشکار میشود.
رسانهٔ نخست با از کار افتادن تجهیزات فلج میشود.
رسانهٔ دوم از مردم خود نیروی جایگزین میسازد.
در پاریس، صدها تلفن همراه ثابت کردند که پشت سیمای آزادی فقط مجموعهای از دستگاهها و متخصصان قرار ندارد. جامعهای وجود دارد که رسالت رسانه را از آنِ خود میداند و در لحظهٔ نیاز، بخشی از آن را بر عهده میگیرد.
این جامعه قابل خریداری نیست.
در انبار ذخیره نمیشود.
و با ممنوعیت یک ابزار از کار نمیافتد.
از گلریزان تا خیابان پاریس
در نگاه نخست، گلریزان و تظاهرات دو رویداد جداگانهاند.
در یکی، مردم تماس میگیرند و کمک مالی اعلام میکنند.
در دیگری، در خیابان گرد میآیند، پرچم در دست میگیرند و شعار میدهند.
اما در لایهٔ عمیقتر، هر دو از یک رابطه سرچشمه میگیرند.
در گلریزان، مردم میگویند:
ما هزینهٔ این رسانه را میپردازیم.
در پاریس، هنگامی که تجهیزات محدود میشود، میگویند:
ما خود ابزار این رسانه میشویم.
در گلریزان، پول و حاصل کار خود را به آنتن تبدیل میکنند.
در پاریس، تلفن همراه و حضور خود را به تصویر تبدیل میکنند.
در هر دو صحنه، فرد از جایگاه مصرفکننده بیرون میآید.
او فقط برنامه نمیبیند.
در ساختن امکان پخش برنامه مشارکت میکند.
فقط تصویر تظاهرات را تماشا نمیکند.
خود تصویر را ثبت و منتقل میسازد.
این پیوند نشان میدهد چرا همیاری را نمیتوان در پرداخت پول خلاصه کرد. همیاری نوعی آمادگی دائمی برای پرکردن جای خالی است.
هر جا کمبودی وجود دارد، فرد میپرسد:
من چه دارم که میتواند به امکان تبدیل شود؟
اگر پول دارد، کمک میکند.
اگر محصول دارد، میفروشد.
اگر وقت دارد، کار میکند.
اگر زبان کشور میزبان را میداند، ترجمه میکند.
اگر ارتباط دارد، پیام را به سیاستمدار و رسانه میرساند.
و اگر در صحنه فقط یک تلفن همراه دارد، همان را به دوربین تبدیل میکند.
صدای داخل ایران نیز همینگونه ساخته میشود
آنچه در پاریس آشکارا دیده شد، سالهاست در داخل ایران با خطری بسیار بیشتر جریان دارد.
سیمای آزادی در هر شهر دفتر و خبرنگار رسمی ندارد. در شرایط دیکتاتوری، حضور علنی خبرنگار یک رسانهٔ مقاومت ممکن نیست. حکومت اجازه نمیدهد گروهی حرفهای آزادانه در خیابانها حرکت کند، اعتراضها را پوشش دهد و با خانوادههای زندانیان مصاحبه کند.
بنابراین، بخش بزرگی از تصویر واقعی ایران را خود مردم تولید میکنند.
کارگری از اعتصاب فیلم میگیرد.
معلمی تصویری از تجمع همکارانش میفرستد.
خانوادهای خبر انتقال زندانی به انفرادی را میرساند.
جوانی صحنهٔ اعتراض یا شعارنویسی را ثبت میکند.
عضو کانون شورشی تصویر فعالیت خود را از میان کنترلهای امنیتی عبور میدهد.
و شهروندی عادی، سندی از سرکوب را پیش از آنکه مأموران پاک کنند، حفظ میکند.
هر یک در همان لحظه به بخشی از شبکهٔ رسانهای مردم تبدیل میشوند.
تفاوت آنجاست که در پاریس، فیلمبرداری با تلفن همراه حق قانونی فرد است؛ در ایران، همین عمل میتواند به بازداشت و شکنجه بینجامد.
در نتیجه، یک تصویر چندثانیهای از داخل ایران ممکن است بهایی بسیار سنگینتر از یک گزارش حرفهای داشته باشد.
پشت آن تصویر، تنها زاویه و نور و صدا نیست.
خطر قرار دارد.
تصویر، سند مقاومت
تصاویر ارسالی از داخل ایران فقط برای پرکردن زمان خبر نیستند.
آنها سندند.
سندی در برابر تکذیب حکومت.
وقتی رسانههای رسمی میگویند اعتراضی رخ نداده، تصویر جمعیت وجود آن را ثابت میکند.
وقتی نیروهای حکومتی خشونت را انکار میکنند، فیلم لحظهٔ سرکوب باقی میماند.
وقتی تبلیغات رسمی میکوشد جامعه را آرام و تسلیم نشان دهد، شعارهای نوشتهشده بر دیوارها تصویر دیگری ارائه میکنند.
و وقتی حکومت مدعی میشود مقاومت سازمانیافته در داخل ایران پایگاهی ندارد، تصاویر فعالیت کانونهای شورشی این ادعا را به چالش میکشند.
تصویر، حافظهٔ دیداری مبارزه است.
ممکن است شاهدان پراکنده شوند.
حکومت ممکن است محل واقعه را تغییر دهد.
شعار روی دیوار پاک شود.
آثار گلوله و خون از خیابان شسته شود.
اما تصویری که ثبت و از محاصره خارج شده، باقی میماند.
به همین علت، کسی که در داخل ایران دوربین تلفن خود را روشن میکند، تنها برای امروز فیلم نمیگیرد.
برای تاریخ سند میسازد.
از یک دیوار تا سراسر ایران
ستاره از داخل ایران گفته بود که با نوشتن شعار بر در و دیوار شهر، دست سیمای آزادی را در پخش فعالیت کانونهای شورشی پر خواهد کرد.
این جمله، سازوکار تبدیل یک اقدام محلی به پیام ملی را توضیح میدهد.
یک شعار ابتدا روی دیواری در یک کوچه نوشته میشود.
در لحظهٔ نخست شاید فقط چند رهگذر آن را ببینند.
ممکن است مأموران ساعتی بعد آن را پاک کنند.
اگر تصویری ثبت نشود، اثر اقدام به همان زمان و مکان محدود میماند.
اما عضو کانون شورشی تصویر میگیرد و آن را میفرستد.
سیمای آزادی تصویر را پخش میکند.
مردم در شهرهای دیگر آن را میبینند.
جوانی در نقطهای دیگر درمییابد کسی مانند او، با همان خواست و شعار، در شهری دیگر فعال است.
او نیز اقدام میکند.
تصویر تازهای ساخته میشود.
و چرخه ادامه پیدا میکند.
بدینترتیب، یک دیوار محلی به صفحهای سراسری تبدیل میشود.
شعار پاک میشود؛ اما تصویرش در هزاران خانه باقی میماند.
حکومت یک نشانه را از دیوار حذف میکند؛ رسانه آن را در حافظهٔ جامعه تکثیر میکند.
این همان نقطهای است که عمل و رسانه یکدیگر را تقویت میکنند.
بدون عمل، رسانه تصویری برای بازتاب ندارد.
بدون رسانه، عمل ممکن است در محدودهای کوچک محصور بماند.
کانون شورشی و سیمای آزادی، دو بخش از یک چرخهاند: یکی مقاومت را در صحنه میسازد و دیگری آن را در گسترهٔ جامعه منتشر میکند.
رسانهای که از پایین ساخته میشود
رسانههای دولتی از بالا به پایین عمل میکنند.
بودجه، مدیریت و خط سیاسی از رأس قدرت میآید. مخاطب در پایین قرار دارد و آنچه برایش انتخاب شده دریافت میکند.
اما شبکهای که مردم در تولید خبر، تأمین هزینه و گسترش پیام آن مشارکت دارند، از پایین نیز ساخته میشود.
مرکز رسانه برنامه را تنظیم میکند، صحت خبرها را میسنجد، تحلیل ارائه میدهد و پخش را سازمان میدهد؛ اما مواد زندهٔ بخش بزرگی از روایت، از سوی جامعه میآید.
یک تماس؛
یک پیام؛
یک تصویر؛
یک شهادت؛
یک سند؛
یا گزارشی کوتاه از یک شهر.
این اجزای کوچک در مرکز به یک روایت سراسری تبدیل میشوند و دوباره به جامعه بازمیگردند.
از این رو، رابطهٔ سیمای آزادی با مخاطبانش خطی نیست.
دایرهای است.
جامعه خبر و تجربه میفرستد.
رسانه آن را بررسی، تنظیم و منتشر میکند.
جامعه نتیجه را میبیند، خود را در آن بازمیشناسد و برای عمل بعدی انگیزه میگیرد.
سپس خبر و تصویر تازهای تولید میشود.
این گردش دائمی، رسانه را زنده نگه میدارد.
هر فرد یک رسانه؛ اما نه هر خبر یک حقیقت
تبدیل هر فرد به رسانه، مسئولیتی تازه نیز ایجاد میکند.
امکان ثبت و انتشار سریع تصویر، همانقدر که سانسور را میشکند، میتواند راه را برای خطا، شایعه و اطلاعات نادرست نیز باز کند.
حکومت و دستگاههای اطلاعاتی از همین فضا برای تولید خبر جعلی، ایجاد آشفتگی و بیاعتمادکردن جامعه استفاده میکنند. تصویری قدیمی با تاریخ تازه منتشر میشود. فیلمی از کشوری دیگر به ایران نسبت داده میشود. خبری تأییدنشده دربارهٔ زندانی یا اعتراض گسترش مییابد و پس از تکذیب، اعتبار منابع واقعی نیز آسیب میبیند.
بنابراین، «هر فرد یک رسانه» به معنای کنارگذاشتن مسئولیت حرفهای نیست.
فرد باید تا حد امکان زمان و مکان تصویر را مشخص کند.
امنیت چهرهها و هویت افراد در خطر را در نظر بگیرد.
از افزودن ادعاهای تأییدنشده خودداری کند.
و اجازه دهد رسانه، پیش از انتشار گسترده، خبر را با منابع دیگر بررسی کند.
سرعت مهم است؛ اما حقیقت مهمتر.
تصویری که قرار است در برابر دستگاه دروغ بایستد، خود باید قابل اعتماد باشد.
اینجاست که نقش یک رسانهٔ سازمانیافته آشکار میشود. شهروند سند اولیه را میفرستد؛ رسانه مسئولیت بررسی، تطبیق، حفاظت از منبع و ارائهٔ درست آن را بر عهده میگیرد.
مشارکت مردمی جای کار حرفهای را نمیگیرد.
آن را ممکن و گسترده میکند.
حفاظت از کسی که تصویر را میسازد
در داخل ایران، خبر فقط محتوا نیست؛ رد امنیتی نیز میتواند باشد.
یک تصویر ممکن است ساختمان، پلاک، صدا، چهره یا نشانهای داشته باشد که محل و هویت فرستنده را آشکار کند. زمان ارسال، شیوهٔ ارتباط یا جزئیات پیام نیز میتواند برای دستگاه امنیتی قابل استفاده باشد.
بنابراین، مسئولیت رسانه فقط دریافت و پخش سریع تصویر نیست.
باید پیش از هر چیز از انسانی حفاظت کند که آن تصویر را با خطر ساخته و فرستاده است.
گاهی لازم است چهره پوشانده شود.
صدا تغییر کند.
جزئیات محل حذف شود.
نام واقعی گفته نشود.
یا انتشار تا زمانی مناسب به تعویق افتد.
ممکن است یک تصویر جذابتر و کاملتر، خطر بیشتری برای منبع ایجاد کند. در اینجا، حفاظت از انسان بر امتیاز رسانهای تقدم دارد.
کسی که برای سیمای آزادی تصویر میفرستد، نباید به مادهٔ مصرفی خبر تبدیل شود.
او بخشی از مقاومت است.
سرمایهای انسانی است که باید حفظ شود.
اعتماد میان منبع و رسانه نیز از همین حفاظت ساخته میشود. وقتی مردم بدانند خبر و هویتشان مسئولانه نگهداری میشود، امکان ارتباط پایدارتر و گستردهتر خواهد شد.
تلفن همراه؛ ابزار زندگی یا ابزار آزادی؟
تلفن همراه در زندگی روزمره وسیلهای برای گفتوگو، سرگرمی، کار و ارتباط شخصی است.
اما در لحظهٔ اعتراض، کارکردش تغییر میکند.
به دوربین تبدیل میشود.
به دستگاه ضبط شهادت.
به وسیلهٔ ارسال خبر.
به پل ارتباطی میان خیابان و رسانه.
و گاه به تنها ابزار ثبت خشونتی که حکومت قصد انکار آن را دارد.
همان وسیلهای که برای زندگی عادی ساخته شده، در دست انسان مسئول به ابزار آزادی تبدیل میشود.
اما این تغییر را فناوری بهتنهایی ایجاد نمیکند.
تصمیم انسان است که ابزار را معنا میبخشد.
یک تلفن میتواند ساعتها برای سرگرمی مصرف شود یا چند ثانیهٔ سرنوشتساز از یک اعتراض را ثبت کند.
میتواند وسیلهٔ انزوا باشد یا پلی برای پیوند انسانها.
میتواند چشم را از واقعیت دور کند یا چشم جامعه را به واقعیت باز نماید.
در پاریس، صدها نفر انتخاب دوم را برگزیدند.
در شهرهای ایران نیز جوانان و کانونهای شورشی همین انتخاب را با خطری بسیار سنگینتر انجام میدهند.
شکست انحصار تصویر
در گذشته، حکومتها میتوانستند با کنترل چند شبکهٔ رادیویی و تلویزیونی، بخش بزرگی از روایت عمومی را در اختیار بگیرند. اگر دوربین رسمی در صحنه نبود، واقعه گویی رخ نداده بود.
اما گسترش تلفن همراه این انحصار را شکسته است.
اکنون هر جمعیت، صدها چشم دارد.
هر خیابان میتواند چندین شاهد تصویری داشته باشد.
و هر اقدام سرکوبگرانه ممکن است پیش از آنکه مأموران صحنه را پاک کنند، ثبت و منتشر شود.
این تحول بهخودیخود به معنای پیروزی حقیقت نیست. حکومت نیز از فناوری برای نظارت، شناسایی، تبلیغات و انتشار اطلاعات جعلی استفاده میکند. نبرد میان آزادی و سرکوب به فضای دیجیتال گسترش یافته است.
اما یک تغییر بنیادین رخ داده:
حکومت دیگر تنها صاحب دوربین نیست.
مردم نیز میتوانند تصویر بسازند.
و هنگامی که این تصاویر به رسانهای سراسری و قابل اعتماد راه پیدا کنند، توان آنها چند برابر میشود.
شهروند تصویر را از انحصار حکومت خارج میکند.
رسانه آن را از پراکندگی بیرون میآورد.
و جامعه از خلال آن، واقعیتی را میبیند که قرار بود پنهان بماند.
از صد دوربین تا یک روایت
انبوه تصویر بهتنهایی یک روایت روشن نمیسازد.
صدها فیلم کوتاه ممکن است پراکنده، تکراری یا بدون زمینه باشند. بیننده نداند هر تصویر در چه زمان و مکانی گرفته شده و چه رابطهای با دیگر بخشهای واقعه دارد.
اینجا نقش مرکز رسانهای ضروری میشود.
سیمای آزادی باید تصاویر را دریافت کند، دستهبندی نماید، زمان و محل را تا حد امکان بررسی کند و آنها را در زمینهٔ سیاسی و اجتماعیشان قرار دهد.
از صدها زاویه، یک تصویر جامعتر بسازد.
از صداهای پراکنده، یک روایت قابل فهم بیرون بیاورد.
و درعینحال، تفاوتها و استقلال شهادتها را از میان نبرد.
در پاریس، هر تلفن بخشی از حقیقت را ثبت کرد؛ اما این سیمای آزادی بود که میتوانست آن بخشها را کنار هم قرار دهد و به مخاطب نشان دهد در مجموع چه رخ داده است.
در داخل ایران نیز همین وظیفه سنگینتر میشود. رسانه باید میان تصویر حقیقی و عملیات اطلاعاتی تفاوت بگذارد، اخبار را به یکدیگر مرتبط کند و نشان دهد رخدادهای ظاهراً پراکنده چگونه به یک واقعیت سراسری تعلق دارند.
هر فرد میتواند یک رسانه باشد.
اما برای تبدیل هزاران رسانهٔ فردی به حافظه و صدای مشترک، سازمانیافتگی لازم است.
ممنوعیت چگونه به ضد خود تبدیل شد؟
ممنوعیت قرار بود تصویر را محدود کند.
اما نتیجهای دیگر نیز بهوجود آورد: صدها نفر دریافتند که مسئولیت پوشش واقعه بر دوش خود آنها افتاده است.
اگر تجهیزات حرفهای بدون مانع کار میکردند، بسیاری شاید تنها شرکتکننده باقی میماندند. دوربینهای اصلی تصویر میگرفتند و دیگران در قاب قرار میگرفتند.
محدودیت، آنان را از داخل قاب بیرون آورد و پشت دوربین قرار داد.
بدینترتیب، مانعی که برای کاهش توان رسانه ساخته شده بود، ظرفیت تازهای را فعال کرد.
مردم تجربه کردند که میتوانند جای خالی تجهیزات را پر کنند.
آموختند هر تلفن میتواند بخشی از یک شبکهٔ تصویری باشد.
و نشان دادند وابستگی سیمای آزادی به جامعه فقط مالی نیست.
این یکی از ویژگیهای مقاومت زنده است:
فشار، لزوماً آن را متوقف نمیکند.
گاهی ظرفیت پنهانی را آشکار میسازد؛ البته نه به این دلیل که فشار سازندهٔ مقاومت است، بلکه چون رهبری، سازمانیافتگی، آمادگی و مسئولیتپذیری انسانها امکان میدهد مانع را به میدان ابتکار تبدیل کنند.
ممنوعیت دوربینها را محدود کرد.
اما نتوانست ارادهٔ دیدن و نشاندادن را از میان ببرد.
مردم جای خالی فناوری را پر کردند
بهزاد نظیری در ارزیابی آن صحنه گفت:
«اگرچه تجهیزات پیشرفتهٔ فنی نتوانستند رسالت کامل خود را به انجام برسانند، ولی همیاران و اشرفنشانها صدها تلفن همراه خود را به دوربینهای سیمای آزادی تبدیل کردند. تصویری که پخش شد، گواهی بر این حقیقت بود که سرمایهٔ واقعی سیمای آزادی همین انسانهای شریف، متعهد و وفاداری هستند که جای خالی پیشرفتهترین تکنولوژیها را با ایثار و مسئولیتپذیری خود پر میکنند.»
نکتهٔ مرکزی این سخن، ستایش کمبود تجهیزات نیست.
فناوری حرفهای ضروری است و گلریزان نیز برای تأمین و ادامهٔ همین امکانات برگزار میشود. رسانه نمیتواند برای فعالیت ۲۴ساعته فقط بر تلفنهای شخصی تکیه کند.
اما فناوری بدون انسان کاری نمیکند.
پیشرفتهترین دوربین اگر کسی مسئولیت روشنکردنش را نپذیرد، خاموش میماند.
گرانترین سامانهٔ انتقال اگر جامعهای برای رساندن حقیقت وجود نداشته باشد، چیزی برای پخش ندارد.
آنچه به ابزار معنا میدهد، انسان و هدف اوست.
در پاریس، وقتی بخشی از فناوری با مانع روبهرو شد، انسانهای متعهد اجازه ندادند رسالت نیز متوقف شود.
آنها جای فناوری را برای همیشه نگرفتند.
در لحظهٔ ضرورت، خلأ آن را پر کردند.
سیمای آزادی؛ یک ساختمان یا یک شبکهٔ انسانی؟
اگر سیمای آزادی را فقط یک ساختمان، استودیو و آنتن بدانیم، مرز آن مشخص است. کارکنان در داخل مجموعهاند و مخاطبان بیرون آن قرار دارند.
اما تجربهٔ گلریزان و پاریس تعریف دیگری ارائه میکند.
مرز سیمای آزادی تا هر جایی امتداد مییابد که انسانی برای ساختن و رساندن حقیقت مسئولیت میپذیرد.
تا تلفن جوانی در اصفهان.
تا دیواری در بانه.
تا جمع شش دانشجو.
تا خانوادهای دادخواه.
تا محصول عسل در آلمان.
تا گروه همیاری در فرانسه.
و تا صدها تلفن همراه در خیابانهای پاریس.
در این تعریف، استودیو مرکز شبکه است، اما تمام شبکه نیست.
آنتن نقطهٔ انتشار است، اما سرچشمهٔ همهٔ صداها نیست.
سرچشمه در جامعهای است که خبر، تصویر، پول، تجربه و ارادهٔ خود را وارد این جریان میکند.
سیمای آزادی بیش و پیش از آنکه مجموعهای فنی باشد، یک شبکهٔ انسانی است.
تجهیزات، این شبکه را قادر به سخنگفتن میکنند.
اما انسانها به آن صدا، محتوا و جهت میدهند.
هر فرد یک رسانه؛ هر فرد یک مسئولیت
عبارت «هر فرد یک رسانه» ممکن است در نگاه نخست تنها به قدرت تلفن همراه اشاره کند.
اما معنای عمیقتر آن، توزیع مسئولیت است.
اگر هر فرد میتواند رسانه باشد، دیگر نمیتواند همیشه منتظر بماند کسی دیگر حقیقت را ثبت کند.
اگر ظلمی را میبیند، در برابر حفظ سند آن مسئول است؛ البته با رعایت امنیت خود و دیگران.
اگر خبری را دریافت میکند، مسئول است پیش از بازنشر به درستی آن بیندیشد.
اگر امکان ترجمه دارد، میتواند صدایی را از مرز زبان عبور دهد.
اگر در کشوری آزاد زندگی میکند، میتواند تصویر و پیام مردم ایران را به جامعه و مسئولان آن کشور برساند.
اگر توان مالی دارد، میتواند زیرساخت ادامهٔ این گردش خبر را تقویت کند.
و اگر در میدان حضور دارد، میتواند چشم کسانی شود که از آن دورند.
رسانهشدن امتیاز نیست.
تعهد است.
قدرت انتشار بدون مسئولیت، میتواند شایعه و آسیب بسازد. اما قدرت انتشار همراه با صداقت، دقت و هدف، دیوار سانسور را میشکند.
در سیامین گلریزان و تظاهرات پاریس، این مسئولیت جمعی خود را نشان داد.
از رسانهشدن تا صاحب رسانهشدن
کسی که تصویر میفرستد، تنها با سیمای آزادی همکاری نمیکند.
کسی که هزینه میپردازد، فقط حامی مالی نیست.
کسی که برنامه را بازنشر میکند، تنها تبلیغکننده نیست.
همهٔ آنان در ساختن رسانه مشارکت دارند.
و مشارکت، احساس تعلق میآفریند.
فرد بهتدریج نمیگوید «آن تلویزیون».
میگوید «تلویزیون ما».
این تغییر ضمیر، حاصل تبلیغ نیست. از تجربه میآید.
او دیده است تصویرش پخش شده.
صدای خانوادهٔ دادخواه شنیده شده.
کمکش در ادامهٔ آنتن سهم داشته.
پیشنهادش دربارهٔ گسترش اخبار به زبانهای دیگر مطرح شده.
و در لحظهٔ محدودیت، تلفن همراهش بخشی از پوشش سیمای آزادی شده است.
به همین دلیل، خود را بیرون از رسانه نمیبیند.
احساس میکند در برابر آن حق و مسئولیت دارد.
حق دارد انتظار داشته باشد صدای مردم، زندانیان و کانونهای شورشی بازتاب یابد.
و مسئول است برای ادامهٔ این صدا، سهم خود را بپردازد.
در این نقطه، رابطهٔ رسانه و مخاطب به مرحلهای تازه میرسد.
مخاطب از دریافتکننده به مشارکتکننده، و از مشارکتکننده به صاحب اخلاقی و سیاسی رسانه تبدیل میشود.
صدایی که هزاران گلو و هزاران چشم دارد
سیمای آزادی از یک آنتن پخش میشود، اما یک سرچشمه ندارد.
صدای آن از هزاران گلو میآید.
از زندانی که پیامی را از پشت دیوارها بیرون میفرستد.
از مادری که نام فرزندش را تکرار میکند.
از کارگری که اعتراض همکارانش را گزارش میدهد.
از جوانی که شعار مینویسد.
از کانون شورشی که تصویر فعالیتش را میفرستد.
از پناهندهای که روایت زندان را به زبان کشور میزبان بازگو میکند.
و از تظاهرکنندهای در پاریس که تلفنش را بالا میگیرد تا کسی نتواند حضور جمعیت را انکار کند.
چشمهای این رسانه نیز متعددند.
هر تلفن، هر دوربین و هر شاهد مسئول میتواند چشم آن باشد.
به همین دلیل، خاموشکردن چنین رسانهای فقط با بستن یک استودیو یا محدودکردن یک دوربین ممکن نیست.
تا زمانی که شبکهٔ انسانی آن زنده است، صدا میتواند از راه دیگری برخیزد.
اما همین گستردگی، یک رابطهٔ متقابل میسازد.
هزاران انسان از سیمای آزادی انتظار دارند امانتدار صدایشان باشد.
سیمای آزادی نیز برای ادامهٔ رسالت خود به مسئولیت، حمایت و مشارکت آنان نیاز دارد.
این رابطه نه یک قرارداد تجاری است و نه یک پیوند کوتاهمدت در روزهای گلریزان.
عهدی نانوشته است:
مردم حقیقت، تصویر، خبر، کار و هزینه را به میدان میآورند؛
رسانه متعهد میشود صدای آنان را بدون وابستگی و معامله بازتاب دهد.
این همان موضوع فصل بعد است:
فصل هفتم
از مخاطب تا صاحب رسانه؛ یک قرارداد نانوشته
فصل هفتم
از مخاطب تا صاحب رسانه؛ یک قرارداد نانوشته
میان سیمای آزادی و مردمی که آن را میبینند، رابطهای شکل گرفته که در تعریف معمول «رسانه و مخاطب» نمیگنجد.
مخاطب، در معنای رایج، دریافتکننده است.
تلویزیون برنامه تولید میکند؛ او میبیند.
خبر منتشر میشود؛ او میشنود.
تحلیل ارائه میشود؛ او میپذیرد، نقد میکند یا شبکه را تغییر میدهد.
در این رابطه، مرزی روشن وجود دارد: رسانه در یک سو قرار دارد و مخاطب در سوی دیگر. یکی تولید میکند و دیگری مصرف.
اما سیامین گلریزان همیاری نشان داد که این مرز در رابطهٔ سیمای آزادی با بخشی از مخاطبانش فروریخته است.
آنان فقط برنامه دریافت نمیکنند.
خبر میفرستند.
تصویر میسازند.
پیشنهاد میدهند.
از رسانه مطالبه دارند.
هزینههای آن را تأمین میکنند.
و هنگامی که تجهیزات حرفهای با مانع روبهرو میشود، تلفنهای همراه خود را به دوربینهای آن تبدیل میکنند.
چنین انسانی دیگر فقط مخاطب نیست.
شریک رسانه است.
و هنگامی که برای ادامه، جهت و رسالت آن مسئولیت میپذیرد، خود را صاحب اخلاقی و سیاسی آن میداند.
نه صاحب سهام تجاری.
صاحب یک صدا.
قرارداد کجا نوشته شد؟
هیچ برگهای میان مردم و سیمای آزادی امضا نشده است.
هیچ دفترخانهای این رابطه را ثبت نکرده.
هیچ بند حقوقی تعیین نمیکند که مردم چه اندازه کمک کنند و رسانه در برابر آن چه خدمتی ارائه دهد.
بااینحال، قراردادی وجود دارد.
قراردادی که نه با جوهر، بلکه با تجربه نوشته شده است.
در سالهای قیام و سرکوب، مردم دیدهاند که صدای اعتراضشان از سیمای آزادی پخش شده است.
خانوادههای زندانیان و اعدامشدگان دیدهاند که نام عزیزانشان در محاصرهٔ سکوت باقی نمانده است.
کانونهای شورشی دیدهاند تصویری که با خطر از یک کوچه یا شهر فرستادهاند، از آنتن به سراسر ایران بازگشته است.
و سیمای آزادی نیز دیده است که مردم برای روشن ماندن آنتن، از پول، محصول، وقت و نیازهای شخصی خود گذشتهاند.
اعتماد از همین رفتوبرگشت ساخته شده است.
رسانه صدا را بازتاب داده.
مردم از رسانه پشتیبانی کردهاند.
رسانه در لحظهٔ سرکوب کنار آنان ایستاده.
مردم در لحظهٔ نیاز مالی کنار رسانه ایستادهاند.
این تکرار، قراردادی نانوشته ساخته است؛ قراردادی که هر گلریزان آن را دوباره آشکار و تجدید میکند.
سوی نخست قرارداد: مردم چه میآورند؟
مردم در این رابطه فقط پول نمیآورند.
نخست، حقیقت زندهٔ جامعه را میآورند.
خبر اعتصاب.
تصویر اعتراض.
پیام زندانی.
فریاد خانوادهٔ دادخواه.
شعار نوشتهشده بر دیوار.
و فعالیت کانون شورشی.
بدون این جریان، رسانه شاید تجهیزات داشته باشد، اما از واقعیت زندهٔ داخل ایران فاصله میگیرد.
دوم، حافظه را میآورند.
نام اعدامشدگان.
خاطرات زندان.
روایت قتلعام تابستان ۶۷.
شرح سالهای پایداری.
و تجربههایی که دستگاه حاکم میخواهد حذف یا تحریف کند.
سوم، هزینه را میآورند.
از ۱۰۰ هزار تومان حاصل فروش تنپوش تا ۱۰ میلیون تومان کنار گذاشتهشده از هزینهٔ خوراک؛ از کمک شش دانشجو تا تعهدهای هزاران یورویی و فروش ۵۰۰ کیلو عسل.
چهارم، کار میآورند.
تولید و فروش محصول.
سازماندهی جمعی.
ترجمه.
ارتباط با رسانهها و نهادهای بینالمللی.
تدارک تظاهرات.
و ساعتهایی که میتوانست صرف زندگی شخصی شود، اما به ادامهٔ این صدا اختصاص یافته است.
پنجم، خطر را میآورند.
در داخل ایران، یک تماس یا ارسال تصویر میتواند امنیت فرد را به خطر بیندازد. عضو کانون شورشی فقط خبر نمیفرستد؛ بخشی از امنیت خود را نیز در معرض خطر قرار میدهد.
و سرانجام، انتخاب سیاسی خود را میآورند.
وقتی کسی سیمای آزادی را صدای مقاومت سازمانیافته مینامد، از خواهر مریم و برادر مسعود سخن میگوید، یا شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر» را تکرار میکند، فقط حمایت مالی اعلام نکرده است. آیندهای را انتخاب کرده و جای خود را در مبارزه مشخص ساخته است.
اینها آوردههای مردم در قرارداد نانوشتهاند:
حقیقت؛
حافظه؛
هزینه؛
کار؛
خطر؛
و انتخاب.
سوی دیگر قرارداد: رسانه چه تعهدی دارد؟
اگر مردم چنین سرمایهای به میدان میآورند، رسانه در برابر آنان چه مسئولیتی دارد؟
نخستین تعهد، امانتداری در برابر حقیقت است.
سیمای آزادی باید آنچه را مردم با خطر میفرستند، دقیق، مسئولانه و بدون تحریف بازتاب دهد. اعتماد زمانی پایدار میماند که فرستنده بداند پیام او برای هدفی دیگر مصرف نمیشود و معنای سخنش تغییر نمیکند.
تعهد دوم، حفاظت از منبع است.
هیچ تصویر جذاب و هیچ خبر فوری نباید جان انسانی را که آن را فرستاده به خطر اندازد. هویت، صدا، چهره و نشانههای محل باید هرجا ضروری است حفاظت شوند. انسان بر خبر تقدم دارد.
تعهد سوم، شکستن سانسور است.
رسانه باید صدای کسانی را بازتاب دهد که آگاهانه از رسانههای رسمی حذف شدهاند: زندانیان سیاسی، محکومان به اعدام، خانوادههای دادخواه، زنان مبارز، کارگران، معلمان، بازنشستگان، کولبران، سوختبران، جوانان و کانونهای شورشی.
تعهد چهارم، حفظ حافظه است.
نام شهیدان نباید به مناسبتهای تقویمی محدود شود. قتلعام ۶۷، اعدامها، شکنجهها و مقاومت زندانیان باید ثبت و به نسلهای بعد منتقل شود. رسانه بخشی از حافظهٔ تاریخی یک جامعه است.
تعهد پنجم، رساندن صدای ایران به جهان است.
اگر مادری دادخواه یا خانوادهٔ محکومی به اعدام سخن میگوید، صدای او نباید پشت مرز زبان فارسی متوقف بماند. ترجمه، ارتباط با افکار عمومی و بازتاب بینالمللی بخشی از رسالت رسانه است.
تعهد ششم، استقلال است.
پول مردم برای آن پرداخت میشود که رسانه مجبور نباشد حقیقت را با مصلحت دولتها، سرمایهداران و قدرتهای خارجی معامله کند. بنابراین استقلال فقط حقی برای رسانه نیست؛ دِینی در برابر مردم است.
و تعهد هفتم، وفاداری به هدف است.
سیمای آزادی خود را تلویزیون مردم و مقاومت ایران میداند. پشتیبانی مردم نیز برای ادامهٔ مسیری است که به سرنگونی دیکتاتوری ولایت فقیه، نفی بازگشت دیکتاتوری شاهی و استقرار یک جمهوری دموکراتیک میانجامد.
مردم هزینهٔ بیجهتی نمیپردازند.
آنها برای صدایی فداکاری میکنند که موضع، هدف و سمتوسوی روشنی دارد.
کمک مالی، خرید برنامه نیست
در رسانههای تجاری، پرداخت پول غالباً در برابر دریافت کالا یا خدمت انجام میشود.
فرد اشتراک میخرد تا به برنامه دسترسی داشته باشد.
آگهیدهنده پول میدهد تا محصولش دیده شود.
سرمایهگذار هزینه میکند تا سود یا نفوذ به دست آورد.
اما همیاری با سیمای آزادی هیچیک از این روابط نیست.
احمد با ۱۰۰ هزار تومان برنامهای برای خود نخرید.
علی از بانه در برابر ۱۰ میلیون تومان انتظار امتیاز شخصی نداشت.
شش دانشجو برای دیدهشدن نامشان کمک نکردند؛ حتی نامشان را نمیتوانستند اعلام کنند.
گروه فروش عسل نیز سهمی از مالکیت تجاری شبکه مطالبه نکرد.
آنان چیزی برای خود نمیخریدند.
امکانی برای همه میساختند.
کمککننده نمیگوید چون من پول دادهام، رسانه باید خواست شخصی مرا اجرا کند. او میگوید من سهمی میدهم تا رسانه بتواند به تعهد جمعی خود وفادار بماند.
ازاینرو، مالکیت در اینجا با فرماندادن فردی معنا نمیشود.
با مسئولیتپذیری جمعی معنا پیدا میکند.
صاحب رسانه بودن یعنی مراقبت از استقلال و رسالت آن، نه خرید حق سلطه بر آن.
حمایت، چک سفیدامضا نیست
بااینهمه، همیاری به معنای چشمپوشی از حق پرسش و مطالبه نیست.
مردمی که هزینه میپردازند، حق دارند بدانند رسانه چه رسالتی را دنبال میکند.
حق دارند پیشنهاد دهند.
اولویتها را یادآوری کنند.
دربارهٔ کمبودها سخن بگویند.
و انتظار داشته باشند صدایی که متعلق به آنان معرفی میشود، به نیازهای واقعی جامعه پاسخ دهد.
در گلریزان، این مطالبهگری دیده شد.
تماسگیرندهای پیشنهاد کرد خبرهای مربوط به دادخواهی، زندانیان و سربداران به زبانهای فرانسه و انگلیسی نیز بهطور جداگانه پخش شود تا جامعهٔ جهانی آنها را ببیند و بشنود.
این سخن صرفاً تعریف از سیمای آزادی نبود.
درخواستی روشن برای گسترش مسئولیت رسانه بود.
او نگفت چون از شبکه حمایت میکنم، هرچه انجام میدهد کافی است. گفت این صدا باید دورتر برود و جهانیتر شنیده شود.
چنین نقد و پیشنهادی بخشی از قرارداد است.
رسانهای که مردم را فقط هنگام نیاز مالی به رسمیت بشناسد، اما در برابر نظر و مطالبهٔ آنان بسته باشد، نمیتواند بهطور کامل خود را رسانهٔ آنان بداند.
همیار، صندوق پول نیست.
انسانی آگاه و صاحبنظر است.
اعتماد؛ سرمایهای بزرگتر از پول
یک رسانه میتواند در چند روز مبلغی جمعآوری کند؛ اما اعتماد را نمیتوان با فراخوان ساخت.
اعتماد محصول سالها رفتار است.
مردم باید دیده باشند که رسانه در لحظهٔ دشوار عقب ننشسته است.
باید تجربه کرده باشند که نام زندانی و شهیدشان فراموش نشده.
باید مطمئن باشند خبری که با خطر میفرستند، مسئولانه استفاده میشود.
باید دریافته باشند کمکشان به حفظ استقلالی میانجامد که برای آن فداکاری کردهاند.
و باید احساس کنند سیمای آزادی فقط هنگام گلریزان به آنان نیاز ندارد؛ در تمام سال صدایشان را بخشی از هویت خود میداند.
بدون این اعتماد، کمک ممکن است یکبار انجام شود.
با اعتماد، همیاری به سنتی پایدار تبدیل میشود.
سیامینبودن گلریزان خود نشانهای از همین تداوم است. یک برنامهٔ جمعآوری کمک میتواند یک یا چند بار با هیجان برگزار شود؛ اما تکرار آن طی سی دوره نیازمند رابطهای است که از موجهای کوتاه عاطفی فراتر رفته باشد.
پول نتیجهٔ قابل اندازهگیری این اعتماد است.
اما خود اعتماد، سرمایهای بسیار بزرگتر است.
استقلال، بدهی رسانه به مردم
وقتی مردم هزینهٔ استقلال را میپردازند، استقلال دیگر فقط افتخار رسانه نیست.
تعهد آن است.
رسانه نمیتواند از کمک مردمی سخن بگوید و سپس در برابر فشار دولتها، جریانهای پرقدرت یا موجهای ساختهشده در رسانههای دیگر، موضع خود را تغییر دهد.
هر عقبنشینی از استقلال، تنها یک تصمیم تحریریهای نیست.
نادیدهگرفتن بهایی است که مردم پرداختهاند.
احمد تنپوش خود را نفروخت تا رسانه در روز معامله سکوت کند.
علی از غذای خود نزد تا خط سیاسی از سفرهٔ دیگری تعیین شود.
دانشجویان از دل سانسور کمک نفرستادند تا صدای نسلشان زیر صدای آلترناتیوهای تبلیغشده از بیرون گم شود.
و گروههای خارج کشور هزاران یورو تأمین نکردند تا مقاومت در برابر دولتها قدرت «نه» گفتن نداشته باشد.
ازاینرو، هر کمک به یک مطالبه تبدیل میشود:
مستقل بمان.
حقیقت را با مصلحت معامله نکن.
در برابر دیکتاتوری شیخی و شاهی مرزبندی را حفظ کن.
و صدای کسانی باش که پشتوانهٔ تو هستند.
مردم، صاحب حق و صاحب مسئولیت
مالکیت اخلاقی یکسویه نیست.
کسی که خود را صاحب رسانه میداند، فقط حق مطالبه ندارد؛ مسئولیت حمایت نیز دارد.
نمیتوان گفت «سیمای آزادی باید ۲۴ساعته صدای مردم باشد»، اما هزینه و کار آن را مسئلهٔ دیگران دانست.
نمیتوان انتظار داشت خبر زندانی، اعتراض و فعالیت کانون شورشی بلافاصله منتشر شود، اما زیرساخت لازم برای این کار را نادیده گرفت.
نمیتوان استقلال رسانه را ستود، ولی تأمین مالی آن را به منبعی ناشناخته یا قدرتی خارجی واگذار کرد.
صاحببودن یعنی پذیرفتن هر دو سوی رابطه:
حق پرسش و مسئولیت پشتیبانی.
این همان چیزی است که گلریزان آشکار میکند. مردم تنها برای تشویق شبکه تماس نمیگیرند. سهم خود را نیز اعلام میکنند.
میگویند:
این صدای ماست؛ پس هزینهاش نیز مسئولیت ماست.
اما همزمان، از رسانه میخواهند:
این هزینه را برای همان صدایی به کار بگیر که به خاطرش پرداخت شده است.
رسانه، مردم را نمایندگی میکند یا مردم رسانه را میسازند؟
پاسخ این پرسش، یکی از دو سوی آن نیست.
هر دو درست است.
سیمای آزادی میکوشد صدای بخشهایی از مردم ایران و مقاومت آنان را نمایندگی کند.
اما همین مردم نیز سیمای آزادی را میسازند.
با پول خود.
با خبر و تصویر.
با شهادت و خاطره.
با پیشنهاد و نقد.
با فعالیت داخل کشور.
با کارزار در خارج.
و با شبکهای از اعتماد که میان صحنهٔ مقاومت و آنتن ایجاد شده است.
اگر مردم فقط موضوع گزارش باشند، رابطه ناقص است.
اگر رسانه فقط بلندگوی تماسگیرندگان باشد و مسئولیت بررسی، جهت و سازماندهی نداشته باشد، باز هم رابطه ناقص است.
رسانهٔ زنده از پیوند این دو ساخته میشود:
جامعه مادهٔ زنده، تجربه و پشتیبانی را میآورد.
رسانه آنها را به خبری دقیق، حافظهای مشترک و روایتی سراسری تبدیل میکند.
سپس این روایت به جامعه بازمیگردد و امکان شناخت و عمل تازهای میسازد.
هیچیک بهتنهایی کامل نیست.
قراردادی که در بحران آزموده میشود
قراردادها در روزهای آرام آساناند.
رسانه میتواند از مردم سخن بگوید و مردم نیز آن را تحسین کنند.
اما حقیقت رابطه در بحران آشکار میشود.
وقتی اعدامها افزایش مییابد، آیا رسانه نامها را بیوقفه منتشر میکند؟
وقتی دولتها بهدنبال معاملهاند، آیا مقاومت و رسانهٔ آن بر استقلال خود میایستند؟
وقتی تظاهرات با ممنوعیت روبهرو میشود، آیا جامعه عقب مینشیند یا راه تازهای پیدا میکند؟
وقتی هزینهها سنگین میشود، آیا مردم میگویند این مسئله به ما مربوط نیست یا از نیاز خود میزنند؟
سیامین گلریزان، پاسخهایی روشن ارائه کرد.
از داخل ایران، انسانهایی در دل فقر و خطر کمک فرستادند.
در خارج کشور، گروهها با کار و خلاقیت تعهدهای بزرگ ساختند.
در پاریس، هنگامی که تجهیزات محدود شد، مردم تلفنهای خود را به دوربین تبدیل کردند.
در همهٔ این نمونهها، قرارداد از سطح سخن به عمل رسید.
مردم نشان دادند در لحظهٔ دشوار کنار رسانه میایستند.
و از رسانه انتظار دارند در لحظهٔ دشوار کنار مردم بماند.
از چهار روز گلریزان تا ۳۶۵ روز مسئولیت
گلریزان چهار روز ادامه داشت؛ اما قرارداد به چهار روز محدود نمیشود.
همیاری اگر فقط در روزهای برنامه زنده باشد، به موجی گذرا تبدیل میشود.
رسانه ۲۴ساعته و در تمام سال فعالیت میکند.
اعدام و سرکوب تقویم گلریزان را رعایت نمیکنند.
اعتراض ممکن است در هر روز و هر ساعت آغاز شود.
زندانی ممکن است نیمهشب به انفرادی منتقل شود.
اینترنت ممکن است ناگهان قطع شود.
و خبر یک فعالیت یا جنایت، در لحظهای برسد که تأخیر در انتشار آن جبرانناپذیر باشد.
بنابراین، پشتیبانی نیز باید از هیجان چندروزه به مسئولیتی پایدار تبدیل شود.
این پشتیبانی فقط مالی نیست.
ارسال منظم خبر و تصویر.
بازنشر برنامهها.
ترجمهٔ مطالب.
پیگیری وضعیت زندانیان.
گسترش کارزارهای دادخواهی.
آشناکردن نسل جوان و جامعهٔ کشور میزبان با مقاومت.
و آمادهبودن برای لحظههایی که محدودیت یا بحران راههای معمول را میبندد.
گلریزان نقطهٔ تمرکز و نمایش این مسئولیت است.
اما خود مسئولیت در تمام سال جریان دارد.
نسلی که رسانه را به ارث نمیبرد؛ دوباره میسازد
هر نسل نمیتواند فقط به فداکاری نسل پیشین تکیه کند.
ممکن است رسانهای با تلاش زندانیان سابق، خانوادههای شهیدان و مبارزان قدیمی ساخته شده باشد؛ اما برای باقیماندن باید در تجربه و مسئولیت نسل تازه دوباره متولد شود.
کمک شش دانشجو و پیام ستاره از داخل ایران از همین جهت اهمیت داشت.
آنان فقط وارثان مخاطب سیمای آزادی نبودند.
در ساختن ادامهٔ آن وارد شدند.
نسل جدید هنگامی رسانه را از آنِ خود میکند که نقشی واقعی در آن داشته باشد؛ خبر بفرستد، فعالیت کند، کمک کند، پیشنهاد بدهد و خود را در صدای آن بازشناسد.
اگر رابطه تنها بر خاطرات نسل پیشین بنا شود، با گذر زمان ضعیف خواهد شد.
اما اگر آرمان گذشته به مسئولیت امروز تبدیل گردد، رسانه نیز جوان میماند.
نسل پیشین تجربه و حافظه را میآورد.
نسل تازه زبان، ابزار، خلاقیت و نیروی عمل جدید را.
قرارداد نانوشته میان این نسلها نیز برقرار است: گذشته نباید فراموش شود و آینده نباید در گذشته متوقف بماند.
صاحب رسانه بودن، یعنی چه؟
اکنون میتوان معنای «صاحب رسانه» را دقیقتر بیان کرد.
صاحب رسانه بودن یعنی:
وقتی صدای زندانی را میشنوی، آن را به دیگری برسانی.
وقتی خبری از داخل داری، مسئولانه و با رعایت امنیت منبع منتقل کنی.
وقتی امکان مالی داری، سهمی در حفظ استقلال بپردازی.
وقتی کمبود یا خطایی میبینی، پیشنهاد و نقد خود را صادقانه بیان کنی.
وقتی در کشور آزادی زندگی میکنی، از امکانات آن برای رساندن صدای مردم ایران بهره بگیری.
وقتی راهی بسته میشود، منتظر نمانی و راه تازهای بیابی.
و هنگامی که حکومت، قدرتها یا موجهای تبلیغاتی میخواهند صدای مستقل را منزوی کنند، پشت آن بایستی.
صاحب رسانه بودن به معنای مالکیت یک دستگاه نیست.
به معنای مالکیت بر یک مسئولیت است.
یک قرارداد با آینده
قرارداد نانوشته فقط میان مردم امروز و سیمای آزادی امروز نیست.
طرف سوم آن، ایران فرداست.
هر خبری که ثبت میشود، بخشی از حافظهٔ آینده است.
هر نامی که از فراموشی نجات مییابد، سندی برای دادخواهی فرداست.
هر تجربهٔ مقاومت که منتقل میشود، سرمایهای برای نسل بعد است.
و هر روزی که یک رسانهٔ مستقل بدون تکیه بر دولتها ادامه مییابد، نمونهای از امکان ساختن نهادهایی متکی به مردم است.
همیاران برای حال کمک میکنند، اما تنها امروز را نمیسازند.
آنها برای روزی سرمایهگذاری میکنند که مردم ایران به رسانههایی آزاد، مستقل، مسئول و پاسخگو نیاز خواهند داشت.
رسانهای که امروز در برابر دیکتاتوری میایستد، باید از همین امروز فرهنگ پاسخگویی به مردم را در خود پرورش دهد.
و مردمی که امروز هزینهٔ استقلال را میپردازند، تجربه میکنند که آزادی تنها با انتظار از دیگران به دست نمیآید؛ با قبول مسئولیت مشترک ساخته میشود.
عهدی که هر سال تجدید میشود
سیامین گلریزان، مراسم امضای دوبارهٔ همین قرارداد بود.
هر تماس یک امضا.
هر کمک یک تعهد.
هر پیام از داخل ایران یک اعلام حضور.
هر تعهد جمعی در خارج کشور یک پذیرش مسئولیت.
هر پیشنهاد، نشانهٔ حق مطالبه.
و هر تلفن همراه در پاریس، اثبات آمادگی برای پرکردن جای خالی.
هیچیک از امضاها روی کاغذ نبودند.
بر زندگی انسانها نوشته شده بودند.
احمد با تنپوشش امضا کرد.
علی با بخشی از سفرهاش.
شش دانشجو با عبور از سانسور.
کانون شورشی اصفهان با پذیرش خطر.
گروه آلمان با کار و فروش عسل.
همیاران فرانسه با ساختن یک تعهد جمعی.
و صدها اشرفنشان در پاریس با تبدیل تلفنهایشان به دوربین.
سوی دیگر این عهد نیز روشن است:
سیمای آزادی باید صدای آنان بماند.
صدای زندانیان و دادخواهان.
صدای زنان، جوانان و زحمتکشان.
صدای خیابان و کانونهای شورشی.
صدای «نه شاه، نه شیخ».
و صدای مقاومتی که استقلال خود را با اتکا به مردم حفظ کرده است.
این قرارداد تا زمانی زنده است که هر دو سوی آن به مسئولیت خود وفادار بمانند.
مردم، رسانه را تنها نگذارند.
رسانه، صدای مردم را تنها نگذارد.
از قرارداد تا یک حقیقت تاریخی
چهار روز گلریزان پایان یافت.
تماسها متوقف شدند.
مبالغ جمعبندی شد.
استودیو به برنامههای عادی بازگشت.
اما قرارداد نانوشته با پایان برنامه پایان نیافت.
برعکس، اکنون باید در تمام روزهای سال آزموده شود.
هر بار که خبر اعدامی منتشر میشود.
هر بار که زندانی پیامی از پشت دیوارها میفرستد.
هر بار که کانون شورشی تصویری از فعالیت خود میرساند.
هر بار که خانوادهای برای دادخواهی فریاد میزند.
و هر بار که فشار، ممنوعیت یا کمبود امکانات میخواهد راه این صدا را ببندد.
در همهٔ این لحظهها، آن قرارداد دوباره فعال میشود.
مردم میگویند: این صدای ماست.
رسانه پاسخ میدهد: من امانتدار این صدا هستم.
و هر دو در عمل ثابت میکنند که رابطهشان نه رابطهٔ فروشنده و مشتری، بلکه پیوند اجزای یک مقاومت است.
اکنون همهٔ خطوط روایت به یک نقطه رسیدهاند:
از مردی که تنپوش خود را فروخت؛
تا جوانی که از هزینهٔ غذایش زد؛
از شش دانشجو؛
تا فروش ۵۰۰ کیلو عسل؛
از خانوادههای دادخواه؛
تا صدها تلفن همراه در پاریس.
اینها حوادث جداگانه نبودند.
اجزای یک حقیقت بودند:
مردمی که هزینهٔ صدای خود را میپردازند، فقط یک تلویزیون را روشن نگه نمیدارند؛ حق روایتکردن سرنوشت خویش را حفظ میکنند.
و این حقیقت، ما را به فرجام این نوشته میرساند:
فرجام
تلویزیونی که باید تا روز آزادی روشن بماند
فرجام
تلویزیونی که باید تا روز آزادی روشن بماند
چهار روز گلریزان به پایان رسید.
تماسها قطع شد.
تعهدها ثبت شد.
مبالغ در کنار یکدیگر قرار گرفت.
و استودیو به برنامههای عادی خود بازگشت.
اما آنچه در این چهار روز دیده شد، یک رویداد موقت نبود که با پایان برنامه به پایان برسد.
گلریزان پرده را برای لحظهای کنار زد و جامعهای را نشان داد که در تمام روزهای سال پشت سیمای آزادی ایستاده است؛ جامعهای پراکنده در داخل و خارج ایران، با زندگیها و امکانات متفاوت، اما با یک انتخاب مشترک:
این صدا باید روشن بماند.
نه فقط تا پایان یک برنامه.
نه فقط تا تحقق یک تعهد مالی.
بلکه تا روزی که مردم ایران بتوانند بدون سانسور، زندان، شکنجه و اعدام دربارهٔ سرنوشت خود سخن بگویند.
تا روز آزادی.
یک آنتن در برابر دستگاه خاموشی
حاکمیت ولایت فقیه تنها بر خاک، زندانها و نهادهای حکومتی مسلط نیست. میکوشد بر آنچه مردم میبینند، میشنوند و به یاد میآورند نیز مسلط باشد.
سرکوب فقط در خیابان رخ نمیدهد.
در حذف خبر نیز رخ میدهد.
در نگفتن نام زندانی.
در پنهانکردن حکم اعدام.
در تحریف اعتراض مردم.
در پاککردن شعار از دیوار.
در تهدید خانوادهٔ دادخواه.
و در ساختن روایتی که در آن، سرکوبگر صاحب حقیقت و قربانی متهم جلوه داده میشود.
این دستگاه عظیم خاموشی، تنها با یک شبکهٔ تلویزیونی روبهرو نیست.
با امکان شنیدهشدن صدایی روبهروست که برای حذف آن ۴۷ سال زندان، اعدام، شکنجه و تبلیغات به کار گرفته است.
هر بار که سیمای آزادی نام زندانی را میگوید، بخشی از این خاموشی شکسته میشود.
هر بار که تصویر اعتراضی را از داخل ایران پخش میکند، انحصار روایت حکومت آسیب میبیند.
هر بار که خانوادهای دادخواه سخن میگوید، پروژهٔ فراموشی شکست میخورد.
و هر بار که فعالیت کانون شورشی از یک کوچه و شهر به سراسر ایران میرسد، حاکمیت درمییابد که پاککردن یک شعار از دیوار، برای پاککردن معنای آن کافی نیست.
از این رو، روشنماندن آنتن فقط مسئلهای فنی نیست.
بخشی از نبرد بر سر حقیقت است.
تلویزیونی برای خبر یا برای تغییر؟
سیمای آزادی تنها برای آن روشن نمیماند که مردم از حوادث باخبر شوند.
دانستن ضروری است، اما کافی نیست.
ممکن است انسان هر روز خبر اعدام، فقر، سرکوب و اعتراض را بشنود، بیآنکه رابطهٔ میان آنها را درک کند یا راهی برای تغییر ببیند. انبوه خبرها حتی میتواند به عادت و بیحسی منجر شود؛ به جایی که جنایت تازه تنها جای جنایت پیشین را در صفحهٔ خبر بگیرد.
رسانهٔ مقاومت باید کاری فراتر انجام دهد.
باید رخدادها را به یکدیگر پیوند دهد.
نشان دهد اعدام، حادثهای جدا از ماهیت حکومت نیست.
فقر را از غارت و ساختار سیاسی جدا نکند.
اعتراض کارگر، زن، دانشجو، معلم و بازنشسته را مجموعهای از نارضایتیهای بیارتباط نشان ندهد.
و فعالیت کانونهای شورشی را نه کنشهایی پراکنده، بلکه حلقههایی از مقاومت سازمانیافته معرفی کند.
چنین رسانهای فقط آینهٔ واقعیت موجود نیست.
به مردم کمک میکند امکان واقعیتی دیگر را ببینند.
از این زاویه، سیمای آزادی نه تلویزیونی برای تماشای ایران، بلکه رسانهای برای تغییر ایران است.
تا هنگامی که یک زندانی بیصداست
روشنماندن این تلویزیون تا روز آزادی، یک شعار کلی نیست. مجموعهای از وظایف روزانه و مشخص است.
تا هنگامی که زندانی سیاسی در سلولی محصور است، باید راهی برای رساندن صدای او وجود داشته باشد.
تا هنگامی که محکومی در خطر اعدام است، باید آنتنی باشد که نام او را پیش از طناب دار فریاد بزند.
تا هنگامی که خانوادهای از سرنوشت عزیز خود بیخبر است، باید رسانهای باشد که پرسش او را به پرسش جامعه تبدیل کند.
تا هنگامی که مادری نام فرزندش را در برابر دستگاه فراموشی تکرار میکند، باید صدایی باشد که آن نام را از خانهٔ او به سراسر ایران و جهان برساند.
تا هنگامی که کارگری برای دستمزدش، معلمی برای حقش و بازنشستهای برای زندگی شرافتمندانه به خیابان میآید، باید رسانهای باشد که اعتراض آنان را از سکوت و انزوا بیرون آورد.
و تا هنگامی که جوانی در دل اختناق شعاری مینویسد یا کانون شورشی دست به فعالیت میزند، باید راهی وجود داشته باشد که نشانهٔ مقاومت او در یک کوچه محصور نماند.
تا آن روز، خاموششدن آنتن فقط خاموششدن یک دستگاه نیست.
خاموششدن راه عبور این صداهاست.
تا هنگامی که دادخواهی به عدالت نرسیده است
تابستان ۶۷ هنوز پایان نیافته است.
نه به این معنا که زمان در همان تابستان متوقف شده، بلکه از آن رو که حقیقت کامل جنایت آشکار نشده، همهٔ آمران و عاملان آن محاکمه نشدهاند و خانوادهها هنوز به عدالت نرسیدهاند.
اعدامهای دههٔ ۶۰، قتلعام زندانیان سیاسی، کشتار معترضان در قیامها و اعدام جوانان شورشگر، فصلهای جداگانهای نیستند که بتوان هر یک را بست و به بایگانی سپرد.
حلقههای یک نظاماند.
نظامی که برای ادامهٔ حاکمیت خود، گرفتن جان مخالف و خاموشکردن حافظهٔ جامعه را مشروع میداند.
در برابر این ساختار، دادخواهی فقط یادآوری قربانیان نیست.
مبارزه برای جلوگیری از تکرار جنایت است.
سیمای آزادی باید روشن بماند تا نامها ثبت شوند، شهادتها از بین نروند، اسناد گردآوری شوند و نسل بعد بداند چه کسانی، با چه فرمانی و در خدمت کدام نظام، فرزندان ایران را به زندان، شکنجه و اعدام سپردند.
کمک احمد، که تنپوشش را فروخت و حاصل آن را به سوگواران تابستان ۶۷ تقدیم کرد، دقیقاً در همین معنا جای میگیرد.
او فقط به گذشته ادای احترام نکرد.
برای ادامهٔ دادخواهی امروز هزینه پرداخت.
تا زمانی که عدالت محقق نشده است، حافظه باید روشن بماند.
و رسانه، یکی از چراغهای این حافظه است.
تا هنگامی که دو دیکتاتوری آینده را تهدید میکنند
آزادی ایران تنها با نفی حاکمیت ولایت فقیه تعریف نمیشود.
مردمی که تجربهٔ دیکتاتوری شاه و شیخ را پشت سر دارند، نمیخواهند از یک استبداد خارج شوند تا در شکلی دیگر از همان مناسبات گرفتار گردند.
شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر» که در پیامهای داخل ایران تکرار شد، مرزبندی با دو گذشته نیست؛ دفاع از آینده است.
آیندهای که در آن، هیچ ولایت موروثی یا مذهبی بالاتر از رأی مردم قرار نگیرد.
هیچ قدرت خارجی برای ایران آلترناتیو نسازد.
هیچ فرد یا خاندان، مالک سرنوشت کشور تلقی نشود.
و آزادی، عدالت و حاکمیت مردم قربانی معاملههای سیاسی نگردد.
در میدان نبرد روایتها، رسانههای پرهزینهای میکوشند بازگشت به گذشته را بهعنوان آینده عرضه کنند. چهرهای وابسته را مستقل، میراث یک دیکتاتوری را آزادیخواه و نبود سازمانیافتگی را امتیاز معرفی کنند.
در چنین شرایطی، سیمای آزادی باید روشن بماند تا صدای انتخاب سوم را بازتاب دهد:
نه شاه؛
نه شیخ؛
بلکه جمهوری دموکراتیک و حاکمیت مردم.
این مرزبندی، یکی از دلایل نیاز به استقلال مالی است. رسانهای که هزینهاش را قدرتها و دولتهای ذینفع بپردازند، در برابر پروژههای آنان آزادی کامل نخواهد داشت.
اما صدایی که مردم هزینهاش را میپردازند، میتواند در برابر هر دو دیکتاتوری بایستد.
تا هنگامی که مقاومت سازمانیافته در میدان است
رژیم در تمام این سالها کوشیده است مقاومت را از جامعه جدا، منزوی و بیریشه نشان دهد.
اعدام کرده است تا پیوند را با ترس قطع کند.
زندان ساخته است تا کادرها و هواداران را از میدان بیرون ببرد.
تبلیغات گسترده به راه انداخته است تا نام مجاهدین را با دروغ و تحریف بپوشاند.
و در خارج کشور نیز از عملیات اطلاعاتی، فشار سیاسی، پروندهسازی و سیاست مماشات برای محدودکردن مقاومت بهره گرفته است.
اما سیامین گلریزان تصویری دیگر نشان داد.
عضو کانون شورشی از اصفهان با افتخار هویت خود را اعلام کرد.
علی از بانه از هزینهٔ غذای خود برای سیمای آزادی سهم گذاشت.
شش دانشجو از داخل کشور اعلام حضور کردند.
ستاره خود را نه یک بیننده، بلکه بخشی از نسل خیزش و قیام معرفی کرد.
هواداران خارج کشور محصول، کار و درآمدشان را برای حفظ استقلال مقاومت به میدان آوردند.
و اشرفنشانها در پاریس، هنگام محدودشدن امکانات حرفهای، صدها تلفن همراه را به دوربینهای سیمای آزادی تبدیل کردند.
اینها نشانههای یک پیوند زندهاند.
مقاومت سازمانیافته فقط در بیانیهها و اجلاسها وجود ندارد.
در تصمیم فردی است که از نیاز خود میزند.
در گروهی است که برای تأمین یک تعهد شکل میگیرد.
در جوانی است که بر دیوار شهر شعار مینویسد.
و در جامعهای است که با کار و فداکاری، ابزارهای مقاومت را زنده نگه میدارد.
سیمای آزادی رسانهٔ این مقاومت است و همزمان، یکی از پلهای پیوند آن با جامعه.
تا هنگامی که این مبارزه ادامه دارد، این پل باید برقرار بماند.
روشن ماندن، حاصل یک تصمیم روزانه است
تلویزیون با آرزو روشن نمیماند.
ماهواره هزینه دارد.
تجهیزات فرسوده میشوند و باید تعمیر یا جایگزین شوند.
سامانههای ارتباطی نیازمند نگهداریاند.
برنامهٔ ۲۴ساعته به نیروی انسانی، تخصص، امنیت فنی، ترجمه، تدوین، دریافت و بررسی خبر نیاز دارد.
هر تصویر رسیده از داخل باید ارزیابی شود.
هر پیام زندانی باید با دقت و حفاظت از منبع منتشر گردد.
هر کارزار دادخواهی باید استمرار یابد.
و هر حملهٔ سایبری یا تلاش برای قطع ارتباط، به آمادگی و پاسخ نیاز دارد.
بنابراین، عبارت «این تلویزیون باید روشن بماند» بدون پذیرش هزینههای آن ناقص است.
گلریزان همین فاصله میان خواستن و ساختن را پر میکند.
مردم نمیگویند امیدواریم کسی این هزینه را بپردازد.
میگویند:
ما میپردازیم.
یکی با مبلغی بزرگ.
دیگری با کمکی کوچک.
یکی با پول.
دیگری با محصول.
یکی با کار.
دیگری با خبر، تصویر یا ترجمه.
روشنماندن سیمای آزادی نتیجهٔ یک تصمیم بزرگ و یکباره نیست.
حاصل هزاران تصمیم روزانه است.
از صد هزار تومان تا آنتن ۲۴ساعته
در نگاه حسابداری، فاصلهٔ عظیمی میان کمک ۱۰۰ هزار تومانی احمد و هزینهٔ فعالیت یک شبکهٔ بینالمللی ۲۴ساعته وجود دارد.
اما گلریزان نشان داد که راه تأمین یک امکان بزرگ، از جمعشدن همین سهمهای ظاهراً کوچک میگذرد.
صد هزار تومان احمد، بهتنهایی آنتن را روشن نگه نمیدارد.
۱۰ میلیون تومان علی نیز بهتنهایی کافی نیست.
کمک شش دانشجو، فروش عسل و تعهد ۲۰ هزار یورویی فرانسه نیز هر یک تنها بخشی از نیاز را پوشش میدهد.
اما هنگامی که این کمکها کنار هم قرار میگیرند، فقط مبلغی بزرگتر ساخته نمیشود.
اعتمادی جمعی ساخته میشود.
هر فرد با دیدن سهم دیگری درمییابد که تنها نیست.
کمک داخل ایران به خارج کشور میگوید این صدا در میهن شنونده و پشتوانه دارد.
تعهد خارج کشور به جوان داخل میگوید برای رساندن صدای تو، عقبهای بیدار ایستاده است.
کمک کوچک به صاحب تعهد بزرگ یادآوری میکند که معیار اصلی فداکاری است.
و تعهد بزرگ امکان میدهد فداکاریهای کوچک در زیرساختی پایدار به کار گرفته شوند.
از این پیوند است که ۱۰۰ هزار تومان به آنتن ۲۴ساعته متصل میشود.
نه بهتنهایی؛
بلکه در کنار هزاران سهم دیگر.
نه صدقه، نه خرید؛ سهم آزادی
کسانی که در گلریزان شرکت کردند، به نهادی درمانده صدقه ندادند.
محصولی نیز برای مصرف شخصی نخریدند.
آنان سهم آزادی خود را پرداختند.
این تفاوت، ماهیت رابطه را تغییر میدهد.
در صدقه، بخشنده بیرون از مسئله میایستد و به نیازمند کمک میکند.
در خرید، فرد پول میدهد تا کالا یا خدمتی دریافت کند.
اما در همیاری، فرد خود را بخشی از مسئله و بخشی از راهحل میداند.
او میگوید اگر این تلویزیون صدای من، زندانیان، دادخواهان و مقاومت من است، ادامهٔ آن نیز به من مربوط است.
به همین دلیل، کمککنندگان از «تلویزیون ما» سخن گفتند.
احمد سیمای آزادی را متعلق به همهٔ مردم ایران دانست.
ستاره قول داد دست آن را در پخش فعالیتهای کانونهای شورشی پر کند.
همیاران خارج کشور برای تحقق تعهدها گروه ساختند.
و مردم در پاریس هنگام بستهشدن راه حرفهای، خود به ابزار رسانه تبدیل شدند.
این احساس تعلق با سند مالکیت ایجاد نشده است.
با پرداخت بها ایجاد شده است.
هر کس به اندازهٔ سهم خود، بخشی از مسئولیت آزادی را بر دوش گرفته است.
رسانه باید شایستهٔ این فداکاری بماند
فداکاری مردم فقط افتخاری برای سیمای آزادی نیست.
معیاری است که این رسانه باید هر روز خود را با آن بسنجد.
وقتی انسانی از خوراک خود میزند، رسانه حق ندارد یک لحظه استقلالش را سبک بشمارد.
وقتی جوانی از داخل ایران با خطر تصویر میفرستد، رسانه موظف است از امنیت او حفاظت کند.
وقتی خانوادهای دادخواه صدایش را به آنتن میسپارد، رسانه باید امانتدار رنج و حقیقت او باشد.
وقتی مردم هزینه را میپردازند، حق دارند انتظار داشته باشند امکانات در خدمت همان رسالتی قرار گیرد که برای آن فداکاری کردهاند.
این حمایت، چک سفیدامضا نیست.
عهدی دوطرفه است.
مردم میگویند:
ما نمیگذاریم صدایت خاموش شود.
و رسانه باید پاسخ دهد:
من نیز نمیگذارم صدای شما خاموش بماند.
مردم هزینهٔ استقلال را میپردازند.
رسانه باید مستقل بماند.
مردم خبر را از دل خطر بیرون میآورند.
رسانه باید حقیقت را دقیق و مسئولانه منتشر کند.
مردم حافظهٔ شهیدان را میسپارند.
رسانه باید در برابر فراموشی بایستد.
فقط با وفاداری دو سوی این عهد است که عبارت «تلویزیون مردم و مقاومت ایران» معنای واقعی خود را حفظ میکند.
گلریزان؛ نمایش یک جامعهٔ جایگزین
سیامین گلریزان فقط دربارهٔ مبارزه با وضع موجود نبود.
تصویری کوچک از جامعهای را نیز نشان داد که مقاومت برای آن مبارزه میکند.
جامعهای که در آن، انسانها منتظر فرمان از بالا نمیمانند.
هر کس سهم و مسئولیت خود را میشناسد.
تفاوت امکانات، به حذف انسان کمبضاعت نمیانجامد.
کمک ۱۰۰ هزار تومانی در کنار تعهد ۲۰ هزار یورویی با احترام شنیده میشود.
فرد تنها به جمع میپیوندد.
نسلها تجربه و مسئولیت را منتقل میکنند.
ایرانی و غیرایرانی بر سر ارزشهای انسانی مشترک کنار هم قرار میگیرند.
و استقلال نه با انزوا، بلکه با همکاری آزادانهٔ انسانهای مسئول ساخته میشود.
در این جامعه، ارزش انسان به میزان ثروتش نیست.
به سهمی است که آگاهانه در مسئولیت مشترک میپذیرد.
یکی پول بیشتری دارد.
دیگری خطر بیشتری میکند.
یکی محصول میآورد.
دیگری خبر.
یکی تجربهٔ زندان را.
دیگری توان و جسارت نسل جوان را.
و از کنار هم قرارگرفتن این تفاوتها، یک توان مشترک ساخته میشود.
گلریزان در مقیاسی محدود نشان داد که آزادی فقط تغییر حاکمیت نیست.
ساختن فرهنگی است که در آن مردم تماشاگر نباشند؛ صاحب حق، صاحب صدا و صاحب مسئولیت باشند.
هیچکس بهتنهایی این تلویزیون را روشن نگه نمیدارد
نه یک فرد ثروتمند.
نه یک دولت.
نه یک سازمان بدون پشتوانهٔ اجتماعی.
و نه حتی مجموعهای از متخصصان رسانهای.
سیمای آزادی هنگامی روشن میماند که زنجیرهٔ انسانی پیرامون آن زنده باشد.
خبر از داخل برسد.
منبع حفاظت شود.
تحریریه آن را بررسی کند.
کارشناس زمینه را توضیح دهد.
مترجم آن را به زبان دیگر برساند.
فردی هزینهٔ ماهواره را تأمین کند.
گروهی تجهیزات را نگهداری کند.
هواداری برنامه را بازنشر دهد.
و انسانی دیگر آن را در خانهای در ایران ببیند و تصمیم بگیرد خود به حلقهٔ بعدی این زنجیر تبدیل شود.
هیچ حلقهای تمام زنجیر نیست.
اما نبود هر حلقه میتواند راه عبور صدا را دشوار کند.
این همان معنای مسئولیت جمعی است.
هر کس نمیتواند همهٔ کارها را انجام دهد.
اما هر کس میتواند کاری انجام دهد.
صدایی که به مردم بازمیگردد
روند از مردم آغاز میشود و به مردم بازمیگردد.
مردم در داخل ایران خبر، تصویر، رنج و مقاومت خود را میفرستند.
سیمای آزادی آن را دریافت، بررسی و منتشر میکند.
همیاران خارج کشور امکان مالی و سیاسی گسترش آن را فراهم میکنند.
صدای منتشرشده دوباره به خانهها، زندانها، خیابانها و شهرهای ایران بازمیگردد.
فردی آن را میشنود و درمییابد تنها نیست.
خانوادهای میبیند نام عزیزش فراموش نشده است.
زندانی میفهمد صدایش از دیوارها عبور کرده است.
جوانی فعالیت کانون شورشی شهری دیگر را میبیند و برای عمل تازهای جسارت مییابد.
سپس خبر و تصویر دیگری ساخته میشود.
این چرخه، سیمای آزادی را از یک فرستندهٔ یکطرفه به بخشی از حیات مقاومت تبدیل میکند.
صدا از مردم گرفته نمیشود تا در استودیو باقی بماند.
تقویت میشود و به خود آنان بازمیگردد.
روزی که مأموریت تغییر میکند
عبارت «تا روز آزادی» به معنای آن نیست که با سقوط دیکتاتوری، نیاز به رسانهٔ مستقل پایان مییابد.
در آن روز، مأموریت تغییر خواهد کرد.
رسانهای که امروز برای شکستن سانسور و رساندن صدای مقاومت فعالیت میکند، در ایران آزاد وظیفهای دیگر خواهد داشت: پاسداری از حق مردم برای دانستن، پرسیدن، نقدکردن و نظارت بر قدرت.
آزادی فقط با رفتن یک حاکمیت تضمین نمیشود.
قدرت جدید نیز باید پاسخگو باشد.
هیچ رهبری نباید فراتر از نقد قرار گیرد.
هیچ دولت و نهادی نباید مالک حقیقت شود.
و هیچ رسانهای نباید از مردم بخواهد فقط شنونده و تابع بمانند.
تجربهٔ همیاری امروز میتواند پایهٔ این فرهنگ فردا باشد: مردمی که هزینهٔ رسانه را میپردازند، آن را متعلق به خود میدانند و از آن استقلال و پاسخگویی میخواهند.
بنابراین، روشنماندن تا روز آزادی پایان یک راه نیست.
آمادگی برای آغاز مسئولیتی تازه است.
آنچه سیامین گلریزان ثابت کرد
این گلریزان چند حقیقت را بار دیگر آشکار ساخت.
نخست آنکه سیمای آزادی تنها یک شبکهٔ ماهوارهای نیست؛ محل تلاقی صدای داخل ایران، مقاومت سازمانیافته و پشتیبانی ایرانیان و آزادیخواهان در سراسر جهان است.
دوم آنکه استقلال سیاسی بدون استقلال مالی دوام نمیآورد؛ و هزینهٔ این استقلال را مردمی میپردازند که نمیخواهند صدایشان به دولتها و قدرتهای خارجی وابسته باشد.
سوم آنکه ارزش کمک با رقم آن سنجیده نمیشود. باید دید هر مبلغ از کدام نیاز، کار و خطر عبور کرده است.
چهارم آنکه ایرانیان خارج کشور فقط حامیان دور از میدان نیستند؛ عقبهای هستند که با کار، خلاقیت، ارتباط و سازماندهی، صدای داخل را تقویت میکنند.
پنجم آنکه مخاطب سیمای آزادی تنها مصرفکننده نیست. میتواند خبرساز، تصویرساز، همیار و صاحب مسئولیت رسانه باشد.
و سرانجام، این گلریزان نشان داد سرمایهٔ اصلی سیمای آزادی نه ماهواره، استودیو و دوربین، بلکه انسانهایی هستند که در لحظهٔ نیاز، هرچه دارند به امکان ادامهٔ صدا تبدیل میکنند.
از تنپوش احمد تا صدها تلفن پاریس
تمام روایت را میتوان میان دو تصویر خلاصه کرد.
تصویر نخست، احمد در ایران است.
انسانی زیر فشار اقتصادی که تنپوش خود را میفروشد و ۱۰۰ هزار تومان حاصل آن را به یاد سوگواران تابستان ۶۷ برای همیاری میفرستد.
تصویر دوم، صدها اشرفنشان در خیابانهای پاریساند.
هنگامی که تجهیزات حرفهای با مانع روبهرو میشود، تلفنهای همراه خود را بالا میآورند و هر یک به دوربین سیمای آزادی تبدیل میشوند.
در تصویر نخست، انسان از نیاز شخصی خود میگذرد تا رسانه باقی بماند.
در تصویر دوم، انسان خود به ابزار رسانه تبدیل میشود تا تصویر باقی بماند.
یکی از دل فقر میآید.
دیگری از دل ممنوعیت.
یکی حافظهٔ قتلعامشدگان را حمل میکند.
دیگری حضور زندهٔ مقاومت را ثبت میسازد.
اما هر دو یک جمله میگویند:
اگر راهی را ببندید، راه دیگری میسازیم.
تا روز آزادی
سیمای آزادی باید روشن بماند؛ زیرا هنوز زندانیانی هستند که صدایشان پشت دیوارها مانده است.
باید روشن بماند؛ زیرا طنابهای دار هنوز برای ترساندن جامعه برپا میشوند.
باید روشن بماند؛ زیرا مادران و خانوادههایی هنوز در انتظار حقیقت و عدالتاند.
باید روشن بماند؛ زیرا زنان و جوانان ایران در برابر حکومتی ایستادهاند که میخواهد آیندهٔ آنان را مصادره کند.
باید روشن بماند؛ زیرا کارگر، معلم، بازنشسته، کولبر و سوختبر برای شنیدهشدن اعتراضشان به صدایی مستقل نیاز دارند.
باید روشن بماند؛ زیرا کانونهای شورشی در شهرهای ایران دیوار اختناق را میشکنند و نشانههای مقاومتشان باید تکثیر شود.
باید روشن بماند؛ زیرا مردم ایران نه دیکتاتوری شیخی را میخواهند و نه بازگشت دیکتاتوری شاهی را.
باید روشن بماند؛ زیرا مقاومت سازمانیافته برای رساندن پیام، خطمشی و آلترناتیو دموکراتیک خود به مردم و جهان به رسانهای مستقل نیاز دارد.
و باید روشن بماند؛ زیرا خاموشی آن فقط سکوت یک شبکه نیست؛ گستردهترشدن میدان سانسور است.
آخرین پاسخ
در آغاز این نوشته پرسیدیم:
چه چیزی انسانی زیر فشار فقر و خطر را وامیدارد از خوراک یا پوشاک خود بزند تا یک تلویزیون ۲۴ساعته خاموش نشود؟
اکنون پاسخ روشنتر است.
او فقط از یک تلویزیون حمایت نمیکند.
از حق مردم برای روایت تاریخ خود دفاع میکند.
از حافظهٔ شهیدان و دادخواهی خانوادهها.
از صدای زندانیان و محکومان به اعدام.
از حق جوان شورشگر برای دیدهشدن.
از استقلال مقاومتی که نمیخواهد ارادهاش را به قدرتهای خارجی بفروشد.
و از آیندهای که در آن مردم ایران خود دربارهٔ سرنوشتشان تصمیم بگیرند.
به همین دلیل، احمد تنپوشش را فروخت.
علی از سفرهاش زد.
شش دانشجو از دل سانسور سهم خود را فرستادند.
کانون شورشی اصفهان از قلب اختناق اعلام حضور کرد.
گروهی در آلمان ۵۰۰ کیلو عسل را برای تحقق تعهد آماده کرد.
همیاران فرانسه یک مسئولیت جمعی ۲۰ هزار یورویی ساختند.
و صدها نفر در پاریس، تلفنهای همراهشان را به دوربین تبدیل کردند.
اینها کمکهایی جداگانه نبودند.
پاسخهای متعدد به یک نیاز مشترک بودند:
صدای مردم و مقاومت ایران نباید خاموش شود.
سیامین گلریزان همیاری نشان داد که سیمای آزادی تنها از طریق ماهواره به مردم نمیرسد؛ بر شانههای خود آنان ایستاده است.
هر کمک، بخشی از پایههای آن است.
هر خبر، بخشی از محتوای آن.
هر فداکاری، بخشی از استقلال آن.
و هر انسان مسئول، بخشی از خود آن رسانه.
از دل شهرهای ایران تا خیابانهای پاریس؛
از ۱۰۰ هزار تومان تا تعهدهای هزاران یورویی؛
از یک تنپوش تا ۵۰۰ کیلو عسل؛
و از یک تلفن همراه تا آنتنی که شبانهروز به سوی ایران روشن است؛
یک عهد تکرار شد:
مردم، سیمای آزادی را تنها نمیگذارند؛
و سیمای آزادی، صدای مردم را تنها نخواهد گذاشت.
این تلویزیون باید روشن بماند.
تا آخرین زندانی آزاد شود.
تا آخرین طناب دار فروافتد.
تا دادخواهی به عدالت برسد.
تا دیکتاتوری شیخی و شاهی برای همیشه از تاریخ ایران کنار زده شود.
و تا روزی که مردم ایران، آزاد و حاکم بر سرنوشت خویش، صدای پیروزی را از رسانهای بشنوند که هزینهٔ استقلالش را خود پرداختهاند.
تا روز آزادی شهرام بهزادی.

وقتی مردم هزینهٔ صدای خود را میپردازند
روایت سیامین گلریزان همیاری با سیمای آزادی؛ از فداکاری در داخل ایران تا استقلال یک مقاومت شهرام بهزادی
