افشاگری‌ها

کانون شورشی از میلیشیا تا هزار اشرف تاریخچه ،بنیان وتولد یک استراتژی جلد۱شهرام بهزادی

کانون شورشی از میلیشیا تا هزار اشرف تاریخچه ،بنیان وتولد یک استراتژی جلد ۱

پیشگفتار

چرا نسل جوان باید کانون شورشی را بشناسد؟

هر نسل، هنگامی که چشم به جهان می‌گشاید، با واقعیتی روبه‌رو می‌شود که خود آن را انتخاب نکرده است؛ اما باید تصمیم بگیرد در برابر آن چه موضعی بگیرد.

نسل جوان امروز ایران، نه در آغاز یک دوران آرام، بلکه در میانهٔ بحرانی تاریخی پا به عرصه گذاشته است: جامعه‌ای برخوردار از ثروت‌های عظیم، اما گرفتار فقر و تبعیض؛ کشوری با میلیون‌ها جوان تحصیل‌کرده، اما در محاصرهٔ بیکاری و بی‌آیندگی؛ مردمی تشنهٔ آزادی، اما زیر حاکمیتی که زندان، سانسور و اعدام را ابزار حفظ قدرت کرده است.

این نسل، بسیاری از وقایع چهار دههٔ گذشته را ندیده است. روزهای انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ را به‌یاد نمی‌آورد؛ سرکوب آزادی‌ها در سال‌های نخست پس از انقلاب، تظاهرات ۳۰خرداد۱۳۶۰، اعدام‌های گسترده، قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال۱۳۶۷، نبردهای ارتش آزادی‌بخش، فروغ جاویدان، سال‌های محاصرهٔ اشرف و لیبرتی و قتل‌عام ۱۰شهریور۱۳۹۲ را تجربه نکرده است. بسیاری از جوانان امروز حتی پس از این وقایع به‌دنیا آمده‌اند.

اما پیامدهای همهٔ آن رخدادها در زندگی روزانهٔ آنان حضور دارد.

جوان ایرانی ممکن است تاریخ آن سال‌ها را نخوانده باشد، اما نتیجهٔ آن را در دانشگاه، محل کار، خیابان، زندان، خانواده و آیندهٔ مسدودشدهٔ خود لمس می‌کند. او با حکومتی مواجه است که از گذشته‌ای سرشار از سرکوب آمده و برای ادامهٔ بقای خود می‌کوشد جامعه را پراکنده، ناتوان و ناامید نگه دارد.

از همین‌جا پرسش اصلی این کتاب شکل می‌گیرد:

در جامعه‌ای که حاکمیت می‌کوشد هر فرد را تنها، بی‌پناه و ناتوان سازد، نیروی تغییر چگونه شکل می‌گیرد؟

پاسخی که این کتاب بررسی می‌کند، در مفهوم «کانون شورشی» نهفته است.


نامی که باید معنای آن را شناخت

«کانون شورشی» برای بسیاری از جوانان نامی آشناست. این عبارت در خبرها، شعارها، شبکه‌های اجتماعی، پیام‌های تصویری و گزارش‌های مربوط به اعتراضات شنیده می‌شود. حکومت نیز بارها با نگرانی و هراس از آن سخن گفته است. با این همه، آشنا بودن یک نام لزوماً به‌معنای شناخت مفهوم، تاریخ و جایگاه آن نیست.

کانون شورشی چیست؟

آیا نام تازه‌ای برای یک حرکت اعتراضی است؟ آیا گروهی موقت و پراکنده است؟ آیا صرفاً به مجموعه‌ای از فعالیت‌های اعتراضی گفته می‌شود؟ چه تفاوتی میان یک فرد معترض، یک جمع خودجوش و یک کانون شورشی وجود دارد؟ چرا مقاومت ایران آن را بخشی از «استراتژی هزار اشرف» می‌داند؟ و چگونه تجربه‌ای که در قرارگاه اشرف شکل گرفت، پس از قتل‌عام ۱۰شهریور۱۳۹۲ به اندیشهٔ تکثیر کانون‌های مقاومت در سراسر ایران پیوند خورد؟

بدون پاسخ به این پرسش‌ها، این اصطلاح ممکن است به شعاری پرشور اما مبهم تبدیل شود. هدف این کتاب، عبور از همین ابهام است.

شناخت کانون شورشی، فقط شناخت یک نام تشکیلاتی نیست؛ شناخت یک پاسخ تاریخی به مسئله‌ای تاریخی است: چگونه می‌توان در برابر یک دیکتاتوری سازمان‌یافته، مقاومت را از حالت اعتراض‌های پراکنده و مقطعی بیرون آورد و به نیرویی آگاه، پیوسته و ماندگار تبدیل کرد؟

این کتاب دربارهٔ همان فاصله‌ای است که میان «نارضایتی» و «تغییر»، میان «اعتراض» و «سازمان‌یافتگی» و میان «منِ تنها» و «ما می‌توانیم» وجود دارد.


نسلی که همه‌چیز را از صفر آغاز نمی‌کند

یکی از بزرگ‌ترین پیروزی‌های هر دیکتاتوری، قطع کردن حافظهٔ تاریخی جامعه است. وقتی نسل تازه نداند نسل‌های پیشین چه آزموده‌اند، چه بهایی پرداخته‌اند، در کجا شکست خورده‌اند و چگونه برخاسته‌اند، ناگزیر بسیاری از راه‌ها را دوباره طی خواهد کرد.

حکومت ولایت فقیه نیز کوشیده است تاریخ مقاومت را یا حذف کند، یا وارونه بنویسد و یا آن را به مجموعه‌ای از برچسب‌ها تقلیل دهد. در روایت رسمی حکومت، جایی برای پرسش از سرنوشت هزاران زندانی سیاسی، مقاومت نسل‌های متوالی، تجربهٔ اشرف و پیدایش استراتژی هزار اشرف باقی نمی‌ماند. جوان باید گذشته را فراموش کند تا باور کند هیچ راهی پیش روی او وجود ندارد.

اما نسل جوان ایران از نقطهٔ صفر آغاز نمی‌کند.

پیش از او، نسل‌هایی ایستاده‌اند، سازمان یافته‌اند، شکست خورده‌اند، دوباره برخاسته‌اند و تجربه‌های خود را به نسل بعد سپرده‌اند. از مقاومت در برابر دو دیکتاتوری شاه و شیخ تا شکل‌گیری میلیشیا؛ از نبردهای سیاسی سال‌های پس از انقلاب تا مقاومت سازمان‌یافته؛ از تشکیل ارتش آزادی‌بخش ملی تا پایداری در اشرف؛ و از قتل‌عام ۱۰شهریور۱۳۹۲ تا طرح «یک، دو، سه، صد و هزار اشرف»، مسیری طولانی و پرهزینه طی شده است.

کانون شورشی محصول یک تصمیم لحظه‌ای یا واکنش مقطعی به یک واقعه نیست. در روایت مقاومت ایران، این استراتژی نتیجهٔ جمع‌بندی چند دهه مبارزه، تجربه و پرداخت بهاست؛ تلاشی برای انتقال مرکز ثقل مقاومت به درون جامعه و تکثیر روحیهٔ اشرف در شهرها، محله‌ها، دانشگاه‌ها و میان نسل جوان.

از این منظر، «هزار اشرف» به‌معنای ساختن هزار قرارگاه جغرافیایی نیست؛ به‌معنای تکثیر ارزش‌هایی است که اشرف نمایندگی می‌کرد: ایستادگی، انضباط، فداکاری، مسئولیت‌پذیری، امید و نپذیرفتن تسلیم.


چرا اعتراض به‌تنهایی کافی نیست؟

جامعهٔ ایران در دهه‌های گذشته بارها به‌پا خاسته است. اعتراض‌های دانشجویی، خیزش‌های کارگران و معلمان، اعتراض‌های بازنشستگان، کشاورزان، زنان، اقوام و ملیت‌های تحت ستم و قیام‌های سراسری نشان داده‌اند که نارضایتی، عمیق و عمومی است.

قیام‌های دی۱۳۹۶، مرداد۱۳۹۷، آبان۱۳۹۸ و خیزش سراسری۱۴۰۱ هر کدام مرحله‌ای از بلوغ اجتماعی را آشکار کردند. شعارها صریح‌تر شدند؛ مرز با هر دو نوع دیکتاتوری ــ شاه و شیخ ــ روشن‌تر شد؛ زنان و جوانان در صف مقدم قرار گرفتند و ترس عمومی در بخش‌هایی از جامعه فرو ریخت.

اما همین تجربه‌ها پرسشی دشوار را نیز پیش روی هر جوان آگاه قرار می‌دهند:

چرا با وجود گستردگی نارضایتی و شجاعت معترضان، حاکمیت هنوز توانسته است خود را حفظ کند؟

پاسخ را نمی‌توان فقط در شدت سرکوب جست‌وجو کرد. دیکتاتوری سازمان‌یافته است. نهادهای اطلاعاتی، قضایی، تبلیغاتی، اقتصادی و نیروهای سرکوب آن در یک ساختار متمرکز عمل می‌کنند. در برابر چنین دستگاهی، خشم پراکنده ــ هر اندازه عمیق و مشروع ــ ممکن است فروکش کند، منزوی شود یا زیر فشار سرکوب قرار گیرد.

اعتراض، آغاز تغییر است؛ اما برای ماندگار شدن به آگاهی، پیوند، استمرار و سازمان‌یافتگی نیاز دارد.

در همین نقطه است که مفهوم کانون شورشی اهمیت پیدا می‌کند. کانون شورشی می‌کوشد میان نارضایتی عمومی و مقاومت سازمان‌یافته ارتباط برقرار کند؛ امید را از یک احساس شخصی به مسئولیتی جمعی تبدیل سازد و اجازه ندهد فرد معترض پس از پایان هر خیزش، دوباره خود را تنها ببیند.


نبرد اصلی؛ نبرد بر سر امکان‌پذیری تغییر

هر دیکتاتوری فقط با زندان و نیروی نظامی حکومت نمی‌کند. سلاح پنهان و گاه مؤثرتر آن، القای ناتوانی است.

حاکمیت می‌خواهد جوان ایرانی به این نتیجه برسد که کاری از دست هیچ‌کس ساخته نیست؛ اعتراض بی‌فایده است؛ همهٔ راه‌ها بسته‌اند؛ هیچ نیروی جایگزینی وجود ندارد و هر تلاشی سرانجام به شکست می‌انجامد. هدف چنین تبلیغی آن است که انسان، پیش از آن‌که در میدان واقعی شکست بخورد، در ذهن خود تسلیم شود.

کانون شورشی پیش از هر چیز در برابر همین منطق قرار می‌گیرد.

پیام بنیادین آن این است که فرد، هرچند به‌تنهایی محدود باشد، در پیوند آگاهانه با دیگران می‌تواند به بخشی از نیروی تغییر تبدیل شود. پراکندگی سرنوشت محتوم مردم نیست. ترس همیشگی نیست و انفعال یک ویژگی ذاتی جامعه به‌شمار نمی‌رود.

به همین دلیل، اهمیت کانون شورشی فقط با اندازه یا شمار اعضای آن سنجیده نمی‌شود. ارزش آن در شکستن فضای یأس، زنده نگه‌داشتن صدای اعتراض، پیوند دادن حافظهٔ تاریخی با مبارزهٔ امروز و نشان دادن امکان سازمان‌یافتگی است.

هرگاه جامعه احساس کند اعتراض‌ها کاملاً خاموش شده‌اند، یک نشانهٔ مقاومت می‌تواند این تصور را درهم بشکند. هرگاه فردی گمان کند تنها مانده است، آگاهی از حضور دیگران می‌تواند تنهایی او را به احساس همبستگی تبدیل کند. به این معنا، کانون شورشی پیش از آن‌که یک واحد فیزیکی باشد، حامل یک پیام اجتماعی است: مقاومت زنده است و امکان تغییر از میان نرفته است.


شورشگری؛ خشم کور یا مسئولیت آگاهانه؟

واژهٔ «شورش» ممکن است در نگاه نخست تنها خشم، طغیان یا واکنشی انفجاری را به ذهن بیاورد. اما شورشگری در مفهوم مورد بحث این کتاب، با خشم کور و رفتار بی‌هدف یکسان نیست.

خشم در برابر ظلم طبیعی است؛ اما اگر به شناخت، هدف و مسئولیت اخلاقی پیوند نخورد، می‌تواند پراکنده شود یا حتی علیه خود جامعه به‌کار گرفته شود. شورشگری آگاهانه یعنی نپذیرفتن وضع موجود، همراه با پذیرش مسئولیت در برابر مردم و آیندهٔ ایران.

از این منظر، یک کانون شورشی با چند معیار شناخته می‌شود: پیوند با رنج و مطالبات مردم، مرزبندی با دیکتاتوری، حفظ امید اجتماعی، انضباط، کار جمعی و مسئولیت‌پذیری. هدف آن نباید آسیب رساندن به مردم یا زندگی عادی آنان باشد. ارزش آن در دفاع از آزادی و مقابله با سازوکارهای سرکوب تعریف می‌شود، نه در بی‌نظمی و خشونت بی‌هدف.

شناخت این تمایز برای نسل جوان ضروری است؛ زیرا حکومت همواره می‌کوشد هر نوع مقاومت را با آشوب، تخریب و ناامنی یکسان جلوه دهد. آموزش تاریخی و سیاسی می‌تواند مرز میان اعتراض مسئولانه و رفتار کور، میان مقاومت سازمان‌یافته و واکنش بی‌هدف، و میان فداکاری برای مردم و ماجراجویی فردی را روشن کند.


پرسش‌هایی که این کتاب دنبال می‌کند

این کتاب نمی‌خواهد فقط مجموعه‌ای از ستایش‌ها یا شعارها باشد. هدف آن، توضیح دادن یک مسیر است.

در فصل‌های آینده بررسی خواهیم کرد که استراتژی کانون‌های شورشی در چه زمینهٔ تاریخی شکل گرفت؛ «اشرف» چگونه از یک مکان به یک الگو و سپس به یک استراتژی تبدیل شد؛ قتل‌عام ۱۰شهریور۱۳۹۲ چه تأثیری بر این تحول داشت؛ مفهوم «هزار اشرف» چیست؛ کانون شورشی چه نسبتی با جامعه، قیام و مقاومت سازمان‌یافته دارد؛ و چرا در ادبیات مقاومت ایران از آن به‌عنوان موتور محرک و سلسله‌اعصاب انقلاب دموکراتیک یاد می‌شود.

همچنین خواهیم پرسید:

چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی میان این تجربه و نظریه‌های مبارزاتی دیگر، از جمله نظریهٔ «کانون انقلابی» یا فوکو در آمریکای لاتین وجود دارد؟ تجربهٔ چه‌گوارا چه آموزه‌هایی داشت و چرا نمی‌توان آن تجربه را بدون توجه به شرایط تاریخی و اجتماعی ایران تکرار کرد؟ نقش زنان و جوانان در این استراتژی چیست؟ رابطهٔ یک کانون با اعتراض‌های صنفی، اجتماعی و سیاسی چگونه تعریف می‌شود؟ و چگونه می‌توان میان شجاعت، عقلانیت، فداکاری و مسئولیت اجتماعی تعادل برقرار کرد؟

این پرسش‌ها زمانی اهمیت بیشتری می‌یابند که بدانیم کانون شورشی صرفاً موضوعی متعلق به گذشته نیست. این مفهوم به یکی از محورهای مناقشهٔ سیاسی امروز ایران تبدیل شده است: مقاومت ایران آن را راهی برای سازمان‌یافتگی و استمرار قیام می‌داند و حاکمیت، آن را تهدیدی علیه نظام کنترل و سرکوب خود معرفی می‌کند. بنابراین، نسل جوان باید بتواند فراتر از تبلیغات دو سوی مناقشه، تاریخ، ادعاها، شواهد و کارکردهای آن را بشناسد و آگاهانه داوری کند.


این کتاب دعوت به شناخت است

شناخت کانون شورشی به‌معنای حفظ کردن چند تعریف یا تکرار چند شعار نیست. شناخت واقعی زمانی آغاز می‌شود که جوان بپرسد:

من در برابر جامعه و زمانهٔ خود چه مسئولیتی دارم؟
چرا اعتراض‌های بزرگ گاه پراکنده می‌شوند؟
چگونه حافظهٔ مقاومت از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود؟
چه چیزی انسان‌های تنها را به یک نیروی جمعی تبدیل می‌کند؟
و چگونه می‌توان برای آزادی مبارزه کرد، بی‌آن‌که ارزش‌های آزادی را زیر پا گذاشت؟

این کتاب می‌کوشد زمینه‌ای برای پاسخ به این پرسش‌ها فراهم کند. قرار نیست به‌جای خواننده تصمیم بگیرد؛ قرار است تاریخ و منطق یک استراتژی را پیش روی او بگذارد تا خود ببیند، مقایسه کند و نتیجه بگیرد.

نسل جوان ایران وارث رنج‌های بزرگی است، اما تنها وارث رنج نیست. او وارث تجربه، مقاومت، فداکاری و آرزوی آزادی نیز هست. شناخت این میراث به او امکان می‌دهد که گذشته را کورکورانه تکرار نکند، فریب روایت‌های تحریف‌شده را نخورد و آینده را صرفاً به انتظار حوادث نسپارد.

کانون شورشی را باید شناخت، زیرا پرسش آن فقط دربارهٔ یک سازمان یا یک دورهٔ تاریخی نیست. پرسش آن دربارهٔ توانایی انسان برای ایستادن در برابر اجبار است؛ دربارهٔ تبدیل تنهایی به همبستگی، خاموشی به صدا و ناامیدی به اراده.

و شاید تمام معنای این کتاب را بتوان در یک گذار خلاصه کرد:

گذار از «من تنها هستم» به «ما می‌توانیم».

درآمد کتاب

مسعود رجوی؛ بنیانگذار استراتژی «هزار اشرف» و کانون‌های شورشی

پیش از آن‌که دربارهٔ کانون شورشی، وظایف آن، تاریخچهٔ شکل‌گیری‌اش و جایگاهش در قیام‌های ایران سخن بگوییم، باید به یک پرسش بنیادی پاسخ دهیم:

بنیانگذار این استراتژی کیست و این راهبرد از دل کدام تاریخ و تجربه بیرون آمده است؟

از نگاه من، نمی‌توان «هزار اشرف» و «کانون‌های شورشی» را شناخت، اما از مسعود رجوی، اندیشهٔ راهنمای او و بیش از نیم‌قرن تجربهٔ مبارزاتی‌اش سخن نگفت. کانون شورشی یک نام تبلیغاتی، یک واکنش گذرا یا محصول شور یک قیام نبود. این استراتژی، حاصل جمع‌بندی یک تاریخ خونین و طولانی است؛ تاریخی که از زندان‌های شاه، مقاومت در برابر دیکتاتوری ولایت فقیه، تشکیل میلیشیا، مقاومت سراسری پس از ۳۰خرداد ۱۳۶۰، تأسیس شورای ملی مقاومت و ارتش آزادی‌بخش ملی ایران عبور کرد؛ در اشرف و لیبرتی از آزمون آتش و خون گذشت و سرانجام در سیمای «هزار اشرف» و کانون‌های شورشی به درون شهرهای ایران بازگشت.

در مرکز این مسیر، نام مسعود رجوی قرار دارد.

از نسل حنیف‌نژاد تا مسئولیت حفظ یک سازمان

مسعود رجوی در سال ۱۳۲۷ در طبس متولد شد، دوران کودکی و نوجوانی را در مشهد گذراند و سپس در رشتهٔ حقوق سیاسی دانشگاه تهران تحصیل کرد. آشنایی او با مبارزهٔ سیاسی به سال‌های جوانی بازمی‌گردد؛ هنگامی که جامعهٔ ایران زیر سلطهٔ دیکتاتوری شاه، ساواک و اختناق سیاسی قرار داشت.

او در سال ۱۳۴۶ به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوست؛ سازمانی که محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان برای مبارزه با دیکتاتوری و استثمار بنیان گذاشته بودند. رجوی در مکتب بنیانگذاران سازمان آموزش دید و به عضویت مرکزیت آن درآمد.

در ضربهٔ ساواک در شهریور ۱۳۵۰، اعضای مرکزیت و کادرهای سازمان دستگیر شدند. مسعود رجوی نیز بازداشت، شکنجه و در دادگاه نظامی شاه به اعدام محکوم شد. کارزار بین‌المللی برادرش، دکتر کاظم رجوی، و اعتراض‌های گستردهٔ جهانی موجب شد حکم اعدام او به حبس ابد تبدیل شود؛ درحالی‌که بنیانگذاران و دیگر اعضای مرکزیت سازمان در چهارم خرداد ۱۳۵۱ تیرباران شدند.

این زنده‌ماندن، برای او امتیاز نبود؛ آغاز مسئولیتی تاریخی بود.

پس از شهادت بنیانگذاران، مسئله فقط حفظ جان چند زندانی یا بقای یک نام نبود. سازمان با خطر نابودی، انحراف و از دست رفتن هویت فکری خود روبه‌رو شده بود. در میانهٔ فشار ساواک و سپس ضربهٔ اپورتونیستی سال ۱۳۵۴، مسعود رجوی برای دفاع از هویت سازمان و مرزبندی با جریانی که قصد تغییر ماهیت آن را داشت، ایستاد. او در زندان به آموزش، بازسازی مناسبات و حفظ وحدت نیروهای مجاهد پرداخت.

به گمان من، نخستین ریشهٔ استراتژی کانون‌های شورشی را باید در همین‌جا جست‌وجو کرد: در این اصل که حتی زیر سنگین‌ترین فشار، یک هستهٔ آگاه، منضبط و برخوردار از مرزبندی روشن می‌تواند هویت یک مقاومت را حفظ کند و راه آینده را باز نگه دارد.

آزادی از زندان و ایستادگی در برابر استبدادی تازه

مسعود رجوی در ۳۰دی ۱۳۵۷، همراه با آخرین گروه زندانیان سیاسی، بر اثر قیام مردم از زندان شاه آزاد شد. اما آزادی از زندان، پایان مبارزه نبود. دیکتاتوری سلطنتی سقوط کرد و خمینی با مصادرهٔ انقلاب مردم، بنای استبدادی تازه را گذاشت.

در آن روزها که بسیاری در فضای عمومیِ حمایت از خمینی حل شده بودند، رجوی از همان آغاز بر آزادی‌ها، حاکمیت مردم، حقوق ملیت‌ها، برابری زنان، آزادی احزاب و مطبوعات و ضرورت برپایی مجلس مؤسسان پافشاری کرد. او حاضر نشد قانون اساسی ولایت فقیه را بپذیرد و به همین دلیل، خمینی مانع نامزدی او در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۳۵۸ شد.

اهمیت آن نامزدی فقط در رقابت انتخاباتی نبود. حمایت طیف گسترده‌ای از نیروهای سیاسی، روشنفکران، دانشجویان، اقلیت‌های مذهبی و گروه‌های قومی از رجوی نشان داد که در برابر استبداد تازه، امکان شکل‌گیری یک جبههٔ دموکراتیک وجود دارد.

رجوی در همان دوران، میلیشیای مجاهد خلق را بنیان گذاشت. میلیشیا ارتشی کلاسیک نبود؛ شبکه‌ای گسترده از جوانان آگاه و سازمان‌یافته بود که نشریه توزیع می‌کردند، در محلات و دانشگاه‌ها فعالیت داشتند، مردم را آگاه می‌کردند و در برابر چماقداری و سرکوب ایستادگی می‌کردند.

می‌توان میان میلیشیای آن دوران و کانون‌های شورشی امروز یک رشتهٔ تاریخی روشن دید: تکیه بر نیروی جوان، سازمان‌یافتگی در متن جامعه، پیوند آگاهی با مسئولیت و تبدیل انسان معترض از تماشاگر حوادث به نیروی فعال تغییر.

از مقاومت سیاسی تا ضرورت یک آلترناتیو

مجاهدین در فاصلهٔ بهمن ۱۳۵۷ تا خرداد ۱۳۶۰، با وجود حمله به دفاتر، ضرب‌وشتم و کشتار هوادارانشان، خط فعالیت سیاسی و مسالمت‌آمیز را ادامه دادند. اما خمینی هیچ صدای مستقلی را تحمل نکرد. در ۳۰خرداد ۱۳۶۰، تظاهرات گستردهٔ مردم تهران به فرمان او به خون کشیده شد و دوران اعدام‌های جمعی و سرکوب تمام‌عیار آغاز گردید.

در چنین شرایطی، مسعود رجوی تنها به اعتراض علیه جنایت اکتفا نکرد. او مسئلهٔ آلترناتیو را در برابر حاکمیت قرار داد. شورای ملی مقاومت ایران در ۳۰تیر ۱۳۶۰ تأسیس شد تا مبارزه برای سرنگونی استبداد مذهبی، صاحب یک جایگزین سیاسی و برنامهٔ روشن برای آینده باشد.

این تصمیم، یکی دیگر از پایه‌های استراتژی بعدی را آشکار کرد: اعتراض بدون افق سیاسی کافی نیست؛ نیروی سرنگون‌کننده باید بداند برای چه آینده‌ای مبارزه می‌کند و چه جایگزینی را در برابر نظم موجود قرار می‌دهد.

رجوی در سال‌های بعد، با ارائهٔ طرح صلح شورای ملی مقاومت، نشان داد که جنگ ایران و عراق برای خمینی وسیلهٔ بقای حکومت است. او درحالی از صلح دفاع کرد که خمینی جنگ را «نعمت» می‌خواند و ادامهٔ آن را تا فتح قدس وعده می‌داد.

از میلیشیا تا ارتش آزادی‌بخش

مسعود رجوی در ۳۰خرداد ۱۳۶۶ تأسیس ارتش آزادی‌بخش ملی ایران را اعلام کرد. تشکیل این ارتش، جمع‌بندی تجربهٔ شکست جنبش‌های پیشین ایران نیز بود؛ جنبش‌هایی که بارها توانستند مردم را به میدان بیاورند، اما به‌دلیل فقدان یک نیروی سازمان‌یافته و پایدار نتوانستند دستاوردهای خود را حفظ کنند.

ارتش آزادی‌بخش قرار بود حلقهٔ مفقوده‌ای را پر کند که از انقلاب مشروطه تا نهضت ملی مصدق و انقلاب ضدسلطنتی بارها جای خالی آن احساس شده بود: نیرویی منسجم که بتواند ارادهٔ آزادی مردم را در برابر دستگاه سازمان‌یافتهٔ سرکوب نمایندگی کند.

اشرف به پایگاه اصلی این ارتش و به‌تدریج به نماد یک مقاومت تبدیل شد. اما ارزش اشرف فقط به ساختمان‌ها، تجهیزات یا موقعیت جغرافیایی آن نبود. اشرف ظرف مناسباتی انسانی و تشکیلاتی بود که در آن، ایستادگی، انضباط، برابری، فداکاری و تقدم منافع جمعی بر آسایش فردی تمرین می‌شد.

تحولات منطقه‌ای، جنگ‌ها، بمباران، خلع سلاح، محاصره و حمله‌های خونین نتوانستند این مقاومت را از میان ببرند. اشرف از یک قرارگاه به یک فرهنگ تبدیل شد؛ فرهنگ ایستادگی در سخت‌ترین شرایط و حفظ سازمان‌یافتگی هنگامی که دشمن پایان مقاومت را اعلام می‌کند.

از اشرف جغرافیایی تا «هزار اشرف» در سراسر ایران

در ۱۰شهریور ۱۳۹۲، نیروهای وابسته به حکومت عراق به قرارگاه اشرف حمله کردند. ۵۲ تن از ساکنان اشرف کشته و هفت تن به گروگان گرفته شدند. هدف این حمله روشن بود: خاموش کردن اشرف و پایان دادن به نمادی که سال‌ها در برابر خواست رژیم ایران برای تسلیم و انحلال ایستاده بود.

اما پاسخ مسعود رجوی، بازگشت به گذشته یا عزاداری منفعلانه نبود. او از دل همان ضربه، راهبرد مرحلهٔ تازه را استخراج کرد:

«یک، دو، سه، صد… هزار اشرف می‌سازیم

این جمله، فقط یک شعار حماسی نبود؛ اعلام یک انتقال استراتژیک بود. دشمن می‌توانست یک مکان را اشغال کند، ساختمان‌ها را ویران سازد و ساکنانش را هدف قرار دهد، اما نمی‌توانست الگویی را نابود کند که قابلیت تکثیر در سراسر ایران داشت.

در این نقطه، اشرف از جغرافیا جدا شد و به یک مفهوم تبدیل گردید. هر هستهٔ مقاوم، هر جمع کوچک و سازمان‌یافته و هر جوانی که در برابر ترس، تسلیم و انفعال می‌ایستاد، می‌توانست حامل ارزش‌های اشرف باشد.

«هزار اشرف» به این معنا بود که تمرکز مقاومت در یک نقطه، جای خود را به تکثیر مقاومت در شهرها، محله‌ها، دانشگاه‌ها و محیط‌های اجتماعی ایران بدهد. در این استراتژی، هر کانون شورشی یک اشرف کوچک است: فشرده‌ای از آگاهی، اراده، تشکل، فداکاری و استمرار.

کانون شورشی؛ پاسخ یک استراتژیست به مسئلهٔ قیام

از نظر من، اهمیت مسعود رجوی در این نیست که صرفاً اصطلاح «هزار اشرف» یا «کانون شورشی» را مطرح کرد. اهمیت اصلی در این است که او مسئلهٔ اساسی قیام‌های ایران را شناخت و برای آن پاسخ سازمان‌یافته ارائه داد.

جامعهٔ ایران از خشم، نارضایتی و آمادگی برای اعتراض کم نداشته است. آنچه همواره رژیم را نجات داده، کمبود خشم مردم نبوده؛ پراکندگی این خشم، فقدان تداوم، سرکوب ارتباط‌ها و نبود نیرویی بوده است که بتواند اعتراض‌های جدا از هم را به یک مسیر مشترک پیوند دهد.

کانون شورشی پاسخ به همین کمبود است.

این کانون، تودهٔ مردم را جانشین خود نمی‌کند؛ محرک و راهگشای حرکت مردم است. مانند آتش‌زنه‌ای است که شعلهٔ قیام را روشن نگه می‌دارد و مانند موتور کوچکی عمل می‌کند که موتور بزرگ اجتماعی را به حرکت درمی‌آورد. در فضای سرکوب، راه مقاومت را نشان می‌دهد؛ در برابر سانسور، حقیقت را گسترش می‌دهد؛ در برابر فراموشی، حافظهٔ شهیدان و زندانیان را زنده نگه می‌دارد و در برابر تنهایی، جوان معترض را به یک مسئولیت جمعی پیوند می‌زند.

این تعریف، حاصل یک عمر تجربه است: تجربهٔ هسته‌های نخستین مجاهدین در دوران شاه؛ تجربهٔ میلیشیای جوان در سال‌های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹؛ تجربهٔ مقاومت پس از ۳۰خرداد؛ تجربهٔ ارتش آزادی‌بخش؛ تجربهٔ اشرف و سرانجام جمع‌بندی ضرورت انتقال مرکز ثقل مبارزه به درون شهرهای ایران.

به همین دلیل، من مسعود رجوی را بنیانگذار استراتژی «هزار اشرف» و کانون‌های شورشی می‌دانم. او مراحل گوناگون سازمان‌یافتگی را به یکدیگر متصل کرد و از مجموعهٔ شکست‌ها، پیروزی‌ها، خون‌ها و تجربه‌های چند نسل، الگویی متناسب با شرایط امروز ایران ساخت.

استراتژی‌ای که در خیابان به آزمون درآمد

ارزش هر استراتژی فقط با سخنرانی و نوشته سنجیده نمی‌شود؛ میدان واقعی آزمون آن، جامعه و قیام است.

قیام‌های دی‌ماه ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و قیام ۱۴۰۱ نشان دادند که جامعهٔ ایران از مرحلهٔ اعتراض‌های محدود و صنفی عبور کرده است. شعارها به‌سرعت سیاسی شدند، شهرهای متعدد به یکدیگر پیوستند و اصل نظام هدف قرار گرفت. شعارهایی که کلیت حاکمیت را نفی می‌کردند، در شهرهای مختلف طنین انداختند.

در همین قیام‌ها، نقش شبکه‌های جوانان شورشی در شکستن فضای اختناق، انتشار خبر و تصویر، زنده نگه‌داشتن شعارهای سرنگونی‌طلبانه و استمرار اعتراض آشکارتر شد. دستگاه تبلیغاتی و امنیتی رژیم نیز بارها نسبت به نفوذ و گسترش سازمان‌یافتگی در میان جوانان هشدار داد. این واکنش‌ها نشان می‌داد که حکومت خطر را نه فقط در تجمع جمعیت، بلکه در حضور عنصر آگاه و سازمان‌دهنده می‌بیند.

کانون شورشی جای مردم قیام‌کننده را نمی‌گیرد؛ در میان آنان حرکت می‌کند. فرماندهی از بیرون و بالای جامعه نیست؛ بخشی از همان جامعهٔ رنج‌دیده و معترض است. نیروی آن نیز از امکانات بزرگ و دستگاه‌های رسمی ناشی نمی‌شود؛ از ایمان به امکان تغییر، ارتباط با یک مقاومت ریشه‌دار و پذیرش مسئولیت سرچشمه می‌گیرد.

بدین ترتیب، راهبردی که پس از قتل‌عام اشرف با شعار «هزار اشرف» صورت‌بندی شد، در خیابان‌ها و قیام‌های ایران صورت مادی پیدا کرد. اشرف دیگر فقط نام قرارگاهی در عراق نبود؛ در ارادهٔ جوانی ادامه یافت که در شهر خود سکوت را شکست، پیام مقاومت را گسترش داد و نشان داد دستگاه سرکوب شکست‌ناپذیر نیست.

مردی در امتداد یک راه، نه جدا از آن

معرفی مسعود رجوی نباید به ساختن تصویری جدا از تاریخ و مردم بینجامد. او خود را همواره ادامه‌دهندهٔ راه بنیانگذاران مجاهدین، شهیدان و نسل‌های پیاپی مقاومت دانسته است. در این نگاه، رهبری نه برخورداری از امتیاز، بلکه پذیرفتن مسئولیت و پرداخت بهای بیشتر است.

سابقهٔ او از زندان شاه تا مقابله با خمینی، از تأسیس شورای ملی مقاومت تا ارتش آزادی‌بخش، از دفاع از اشرف تا اعلام «هزار اشرف»، یک خط پیوسته را نشان می‌دهد: آزادی بدون سازمان‌یافتگی به دست نمی‌آید و سازمان‌یافتگی بدون فداکاری، مرزبندی و استمرار دوام نمی‌آورد.

او در هر مرحله کوشید شکل متناسب سازمان‌یافتگی را پیدا کند. در یک دوره، حفظ سازمان در زندان ضرورت داشت؛ در دوره‌ای دیگر، میلیشیا پاسخ حضور گستردهٔ نسل جوان بود؛ پس از آغاز سرکوب تمام‌عیار، تشکیل مقاومت سراسری و آلترناتیو ضرورت یافت؛ در مرحله‌ای دیگر ارتش آزادی‌بخش شکل گرفت؛ و هنگامی که شرایط تاریخی و جغرافیایی تغییر کرد، «هزار اشرف» و کانون‌های شورشی به‌عنوان پاسخ مرحلهٔ جدید مطرح شدند.

این توانایی در تغییر شکل مبارزه، بدون رها کردن هدف، یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های رهبری استراتژیک اوست. شکل‌ها تغییر کردند، اما هدف ثابت ماند: سرنگونی دیکتاتوری و استقرار حاکمیت مردم.

چرا این کتاب با نام او آغاز می‌شود؟

این کتاب دربارهٔ کانون شورشی است؛ اما کانون شورشی بدون شناخت تاریخی که آن را پدید آورد، به مفهومی ناقص و سطحی تبدیل می‌شود. جوان امروز باید بداند این استراتژی ناگهان از آسمان فرود نیامده و محصول یک لحظهٔ هیجانی نیست. پشت آن بیش از نیم‌قرن مبارزه، آموزش، شکست، بازسازی، ایستادگی و پرداخت بها قرار دارد.

من این صفحات را برای آن ننوشته‌ام که یک زندگی‌نامهٔ کامل از مسعود رجوی ارائه دهم. زندگی، اندیشه و مبارزهٔ او به کتابی مستقل نیاز دارد. هدف من در اینجا روشن کردن جایگاه او در موضوع اصلی این کتاب است: بنیانگذاری و صورت‌بندی استراتژی هزار اشرف و کانون‌های شورشی.

این استراتژی می‌گوید در برابر حکومتی که برای بقای خود از یک دستگاه عظیم سرکوب، سانسور و ایجاد یأس استفاده می‌کند، مردم نیز به شبکه‌ای از هسته‌های آگاه، مسئول و پایدار نیاز دارند. هزار اشرف یعنی مقاومت را نمی‌توان با نابودی یک پایگاه، دستگیری چند نفر یا قطع یک ارتباط از میان برد. هر اشرف می‌تواند اشرفی دیگر بیافریند و هر کانون می‌تواند شعله‌ای را به کانونی دیگر برساند.

از نگاه من، مسعود رجوی بنیانگذار این استراتژی است؛ نه فقط به این دلیل که نام آن را اعلام کرد، بلکه چون تجربهٔ نسل‌های مختلف مبارزه را در آن فشرده ساخت، مبانی آن را آموزش داد و آن را به نقشهٔ راهی برای پیوند میان نیروی سازمان‌یافته و قیام مردم تبدیل کرد.

سرانجام، خیابان دربارهٔ هر اندیشه‌ای داوری می‌کند. قیام‌های ایران نشان دادند جامعه خواهان عبور از تمامیت نظام ولایت فقیه است؛ نشان دادند جوانان آماده‌اند ترس را بشکنند و نشان دادند هرجا عنصر سازمان‌یافته، امید، جسارت و استمرار حضور دارد، دستگاه سرکوب با مانعی جدی‌تر روبه‌رو می‌شود.

از این‌رو، پیش از ورود به فصل‌های کتاب و شناخت دقیق کانون شورشی، باید نام بنیانگذار این استراتژی را در جای شایستهٔ آن ثبت کرد:

مسعود رجوی؛ مبارزی برخاسته از نسل حنیف‌نژاد، زندانی مقاوم دو دیکتاتوری، بنیانگذار شورای ملی مقاومت و ارتش آزادی‌بخش ملی ایران و طراح استراتژی «هزار اشرف» و کانون‌های شورشی؛ استراتژی‌ای که از دل تاریخ مقاومت برخاست و در خیابان‌ها و قیام‌های ایران راه خود را گشود.

فصل اول

چرا خشم و اعتراض، به‌تنهایی برای پیروزی کافی نیست؟

خشم؛ آغاز بیداری، نه پایان راه

هیچ جامعه‌ای بدون نارضایتی از وضع موجود به حرکت درنمی‌آید. خشم، واکنش طبیعی انسان در برابر تحقیر، تبعیض و ستم است. هنگامی که کارگر ماه‌ها دستمزد نمی‌گیرد، معلم زیر خط فقر زندگی می‌کند، بازنشسته برای تأمین دارو سرگردان است، دانشجو از حق انتخاب و آزادی بیان محروم می‌شود، زنان با تبعیض سازمان‌یافته روبه‌رو هستند و خانواده‌ای فرزند خود را در زندان یا پای چوبهٔ دار می‌بیند، خشم نه یک ضعف اخلاقی، بلکه نشانهٔ زنده بودن وجدان انسانی است.

خشم می‌تواند سکوت را بشکند، ترس را عقب براند و هزاران انسان پراکنده را به خیابان بکشاند. بسیاری از جنبش‌های بزرگ اجتماعی با همین لحظه آغاز شده‌اند: لحظه‌ای که انسان می‌گوید «دیگر کافی است».

اما تاریخ نشان می‌دهد که میان خشمگین شدن یک جامعه و پیروزی آن فاصله‌ای بزرگ وجود دارد.

خشم می‌تواند جرقه بزند، اما برای روشن نگه‌داشتن آتش تغییر کافی نیست. اعتراض می‌تواند خیابان را برای مدتی به مردم بازگرداند، اما اگر نتواند خود را حفظ کند، گسترش دهد و به نیرویی پایدار تبدیل شود، دستگاه حاکم فرصت می‌یابد آن را سرکوب، منحرف یا فرسوده کند.

بنابراین باید از نخستین توهم عبور کرد:

خشم، نیروی آغاز حرکت است؛ اما به‌خودی‌خود نقشهٔ راه، سازمان و تضمین پیروزی نیست.


جامعه‌ای سرشار از نارضایتی

در ایران امروز، مسئله کمبود نارضایتی نیست. اعتراض محدود به یک قشر، شهر یا مطالبهٔ مشخص نمانده است. کارگران، معلمان، بازنشستگان، پرستاران، کشاورزان، دانشجویان، زنان، بیکاران، مالباختگان و خانواده‌های دادخواه، هر یک به‌شکلی با ساختار حاکم درگیر شده‌اند.

فقر و گرانی، فساد ساختاری، بیکاری، نابودی محیط‌زیست، سرکوب زنان، تبعیض علیه اقوام و ملیت‌ها، سانسور، زندان و اعدام، زمینه‌های گوناگون این نارضایتی را ساخته‌اند. در ظاهر، این مطالبات با یکدیگر متفاوت‌اند؛ اما در عمق، بسیاری از آنها به یک مانع مشترک می‌رسند: ساختاری که پاسخ‌گو نیست و برای حفظ قدرت، خواسته‌های مردم را یا نادیده می‌گیرد یا سرکوب می‌کند.

این واقعیت را می‌توان در پیوستگی خیزش‌های دو دههٔ اخیر دید؛ از اعتراض‌های دانشجویی و صنفی تا قیام‌های سراسری دی۱۳۹۶، مرداد۱۳۹۷، آبان۱۳۹۸ و خیزش۱۴۰۱.

در دی۱۳۹۶، اعتراض از مسائل اقتصادی آغاز شد، اما با سرعت به شعارهای سیاسی علیه کلیت حاکمیت رسید. در آبان۱۳۹۸، افزایش ناگهانی قیمت بنزین جرقه‌ای شد که خشم انباشته‌شده را در ده‌ها شهر شعله‌ور کرد. در سال۱۴۰۱، مرگ مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد، جنبشی را برانگیخت که با شعار «زن، زندگی، آزادی» به رویارویی گسترده با تبعیض و استبداد انجامید.

این خیزش‌ها نشان دادند که جامعهٔ ایران نه خاموش است و نه تسلیم. همچنین نشان دادند که نسل تازه، در بسیاری از موارد، از مرز ترس عبور کرده است.

اما پرسش همچنان باقی ماند:

چرا با وجود این گستردگی، شجاعت و فداکاری، دستگاه حاکم توانست بار دیگر خیابان را زیر کنترل بگیرد؟


چرا حکومت سازمان‌یافته، از مردم پراکنده نیرومندتر به‌نظر می‌رسد؟

یک دیکتاتوری صرفاً مجموعه‌ای از چند مقام سیاسی نیست. قدرت آن از یک شبکهٔ سازمان‌یافته می‌آید: نهادهای امنیتی و اطلاعاتی، نیروهای انتظامی و نظامی، دستگاه قضایی، زندان‌ها، رسانه‌های حکومتی، منابع اقتصادی و شبکه‌های اداری.

این اجزا با وجود رقابت‌ها و اختلافات درونی، هنگام احساس خطر برای بقای نظام، در یک جهت عمل می‌کنند. اطلاعات گردآوری می‌شود، فرمان صادر می‌گردد، نیرو جابه‌جا می‌شود، روایت رسمی ساخته می‌شود و دستگاه قضایی برای ایجاد وحشت وارد میدان می‌شود.

در سوی دیگر، معترضان اغلب یکدیگر را نمی‌شناسند. ممکن است هزاران نفر در شهرهای مختلف یک شعار مشترک بدهند، اما میان آنان پیوند پایدار، تقسیم مسئولیت و امکان ادامهٔ هماهنگی وجود نداشته باشد. حکومت از مرکز فرمان می‌دهد، اما مردم به‌صورت پراکنده واکنش نشان می‌دهند.

در چنین وضعیتی، برتری حکومت لزوماً از حمایت اجتماعی یا حقانیت آن ناشی نمی‌شود؛ بخش مهمی از این برتری، نتیجهٔ سازمان‌یافتگی در برابر پراکندگی است.

ممکن است میلیون‌ها نفر از حاکمیت ناراضی باشند و نیروی سرکوب در مقایسه با آنان اقلیتی کوچک باشد؛ اما اگر آن اقلیت سازمان‌یافته و اکثریت پراکنده باشد، تعادل عملی به سود اقلیت باقی می‌ماند.

پس مسئله فقط شمار افراد نیست. پرسش تعیین‌کننده این است:

چه کسی می‌تواند نیروی خود را به‌صورت پیوسته، هماهنگ و هدفمند وارد صحنه کند؟


اعتراض خودجوش؛ قدرت‌ها و محدودیت‌ها

خودجوش بودن اعتراض، نشانهٔ واقعی بودن رنج اجتماعی است. وقتی مردم بدون فرمان رسمی و بر اثر تجربهٔ مشترک به خیابان می‌آیند، حکومت نمی‌تواند به‌آسانی ادعا کند که نارضایتی ساختهٔ یک عامل بیرونی است.

اعتراض خودجوش چند قدرت مهم دارد: سریع گسترش می‌یابد، پیش‌بینی آن برای حکومت دشوار است، اقشار گوناگون را وارد میدان می‌کند و ترس عمومی را می‌شکند. لحظه‌ای که مردم می‌بینند دیگران نیز همان خشم و خواسته‌ها را دارند، احساس تنهایی جای خود را به همبستگی می‌دهد.

اما همین حرکت، اگر فاقد پیوند و استمرار باشد، با محدودیت‌هایی روبه‌رو می‌شود.

اعتراض ممکن است با یک حادثه آغاز شود، ولی پس از فروکش کردن آن حادثه، مرکز ثقل خود را از دست بدهد. ممکن است یک شهر به‌پا خیزد، در حالی که شهر مجاور هنوز از ابعاد واقعه اطلاع کافی ندارد. ممکن است مردم در روزهای نخست با قدرت وارد میدان شوند، اما پس از بازداشت‌ها، قطع اینترنت و ایجاد فضای امنیتی، راهی برای حفظ ارتباط و ادامهٔ حرکت نداشته باشند.

خودجوش بودن می‌تواند مزیت آغازین یک خیزش باشد؛ ولی اگر به بلوغ، شبکهٔ اعتماد و سازمان‌یافتگی نرسد، به نقطه‌ضعف آن تبدیل می‌شود.

سازمان‌یافتگی به‌معنای از میان بردن ابتکار مردم نیست. برعکس، وظیفهٔ آن حفظ و گسترش همین ابتکار و جلوگیری از هدر رفتن نیرویی است که جامعه با پرداخت بهای سنگین آزاد کرده است.


وقتی انفجار اجتماعی جای راهبرد را می‌گیرد

جامعه‌ای که سال‌ها امکان بیان آزادانهٔ اعتراض نداشته باشد، مانند ظرفی تحت فشار است. یک واقعهٔ ظاهراً محدود می‌تواند ناگهان فشار انباشته‌شده را آزاد کند. افزایش قیمت سوخت، مرگ یک زندانی، تعرض به یک زن، صدور یک حکم اعدام یا انتشار خبر یک فساد بزرگ ممکن است جرقهٔ انفجاری سراسری شود.

این انفجار می‌تواند حاکمیت را غافلگیر کند؛ اما غافلگیری حکومت با شکست آن یکسان نیست.

اگر پس از جرقهٔ نخست، هدف‌ها روشن نباشند، پیوندها دوام نیاورند و نیروی اجتماعی نتواند مراحل بعدی را تشخیص دهد، حکومت می‌تواند زمان بخرد. ابتدا با سکوت یا وعده، سپس با تبلیغات و ایجاد تفرقه، و سرانجام با سرکوب، حرکت را مهار می‌کند.

انفجار اجتماعی لحظه می‌آفریند؛ راهبرد باید آن لحظه را به مسیر تبدیل کند.

این تمایز در فهم کانون شورشی اهمیت اساسی دارد. کانون شورشی در روایت مقاومت ایران، برای جایگزین کردن خود به‌جای خیزش مردم شکل نگرفته است؛ قرار است به تداوم، جهت‌گیری و سازمان‌یافتگی نیروی اجتماعی یاری برساند. خیزش بدون جامعه ممکن نیست و کانون بدون پیوند با جامعه معنا ندارد. یکی گستره و انرژی حرکت را می‌سازد و دیگری می‌کوشد حافظه، ارتباط و استمرار آن را حفظ کند.


حافظه‌ای که پس از هر خیزش پراکنده می‌شود

هر اعتراض، انبوهی از تجربه تولید می‌کند. مردم درمی‌یابند چه شعارهایی آنان را به یکدیگر نزدیک می‌کند، حکومت چگونه اطلاع‌رسانی را مختل می‌سازد، چه نیروهایی در کنار مردم می‌ایستند و چه کسانی در لحظهٔ خطر عقب می‌کشند. جامعه همچنین قدرت همبستگی، نقش زنان، توان نسل جوان و اهمیت ارتباط میان شهرها را تجربه می‌کند.

اما اگر این تجربه‌ها ثبت، تحلیل و منتقل نشوند، بخش بزرگی از آنها با پایان خیزش از میان می‌رود. افراد بازداشت، مهاجرت یا منزوی می‌شوند؛ ارتباط‌ها قطع می‌گردد و نسل بعد ناچار می‌شود همان درس‌ها را دوباره با پرداخت هزینه بیاموزد.

یک جنبش سازمان‌یافته، حافظه دارد.

تجربهٔ هر مرحله را به مرحلهٔ بعد منتقل می‌کند؛ پیروزی‌ها و شکست‌ها را بررسی می‌کند؛ از اشتباه‌ها درس می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد تاریخ مقاومت به مجموعه‌ای از لحظات جدا از یکدیگر تبدیل شود.

در این نگاه، کانون‌های شورشی حلقه‌هایی برای حفظ حافظهٔ مقاومت‌اند. ارزش آنها فقط در آنچه امروز انجام می‌دهند نیست؛ در توانایی پیوند دادن گذشته، حال و آینده نیز هست. آنان قرار است تجربهٔ یک نسل را به نسل دیگر و تجربهٔ یک شهر را به شهر دیگر منتقل کنند.

بدون حافظه، هر خیزش نقطهٔ آغاز است. با حافظه، هر خیزش ادامهٔ مرحلهٔ پیشین خواهد بود.


مشکل «منِ تنها»

دیکتاتوری می‌کوشد مسئله‌ای سیاسی را به تجربه‌ای شخصی تبدیل کند. جوان بیکار تصور می‌کند شکست خورده است؛ خانوادهٔ فقیر گمان می‌کند نتوانسته زندگی خود را اداره کند؛ زن تحت تبعیض ممکن است فشار واردشده را سرنوشت فردی خود بداند و زندانی سیاسی طوری منزوی می‌شود که جامعه صدای او را نشنود.

در حالی که میلیون‌ها نفر تجربه‌ای مشابه دارند، هر فرد احساس می‌کند تنهاست.

این تنهایی ساختگی یکی از پایه‌های قدرت استبداد است. انسانی که خود را تنها ببیند، توان خود را کوچک و دستگاه حاکم را شکست‌ناپذیر تصور می‌کند. حتی اگر ناراضی باشد، ممکن است به این نتیجه برسد که اعتراض او هیچ اثری ندارد.

اعتراض جمعی برای لحظاتی این دیوار را می‌شکند. مردم در خیابان درمی‌یابند که تنها نیستند. اما اگر ارتباط شکل‌گرفته موقت باشد، پس از پایان اعتراض، فرد دوباره به همان تنهایی بازمی‌گردد.

سازمان‌یافتگی می‌کوشد این کشف را پایدار کند: «من تنها نیستم.»

در این معنا، کانون پیش از آن‌که با تعداد اعضایش تعریف شود، با کیفیت رابطهٔ میان انسان‌ها شناخته می‌شود؛ رابطه‌ای مبتنی بر اعتماد، هدف مشترک، احساس مسئولیت و تداوم. نقطهٔ آغاز آن، عبور از فردگرایی منفعل و رسیدن به این درک است که آزادی نه محصول انتظار، بلکه نتیجهٔ مسئولیت مشترک است.


خشم بدون هدف، آسیب‌پذیر است

خشم اگر هدف روشنی نداشته باشد، می‌تواند به جهات متفاوت کشیده شود. حاکمیت ممکن است نارضایتی مردم را متوجه گروه‌های اجتماعی دیگر کند، شکاف‌های قومی و مذهبی را گسترش دهد یا با ساختن دشمنان دروغین، علت اصلی بحران را پنهان سازد.

نیروهای فرصت‌طلب نیز ممکن است در لحظهٔ خیزش، با شعارهای مبهم وارد صحنه شوند و بکوشند اعتراض مردم را به سود بازگشت شکلی دیگر از استبداد مصادره کنند.

تجربهٔ انقلاب۱۳۵۷ هشدار بزرگی در این زمینه است. مردم ایران علیه دیکتاتوری سلطنتی به‌پا خاستند و آزادی و استقلال می‌خواستند، اما به‌دلیل ضعف نیروهای دموکراتیک سازمان‌یافته و غلبهٔ جریان خمینی، انقلاب آنان ربوده شد. سلطنت سقوط کرد، ولی حاکمیتی مستبدتر جای آن را گرفت.

این تجربه نشان داد که نفی یک دیکتاتوری، خودبه‌خود به آزادی منتهی نمی‌شود. اگر نیروی آگاه و سازمان‌یافته‌ای برای دفاع از حاکمیت مردم، برابری و حقوق دموکراتیک وجود نداشته باشد، یک قدرت ارتجاعی می‌تواند بر موج نارضایتی سوار شود.

به همین دلیل، شعار «نه شاه، نه شیخ» صرفاً مخالفت با دو نام یا دو دوره نیست؛ بیان یک درس تاریخی است: مردم نباید میان استبداد گذشته و استبداد حاکم یکی را انتخاب کنند. هدف، عبور از هر دو و رسیدن به جمهوری دموکراتیک و حاکمیت مردم است.

خشم باید بداند چه چیزی را نمی‌خواهد؛ اما برای پیروزی، باید بداند چه می‌خواهد و چگونه از ربوده شدن نتیجهٔ مبارزه جلوگیری کند.


فضای مجازی؛ صدای بلند، سازمان محدود

نسل جوان ایران در دورانی زندگی می‌کند که یک تلفن همراه می‌تواند تصویر یک اعتراض را در چند دقیقه به جهان برساند. شبکه‌های اجتماعی انحصار خبری حکومت را شکسته‌اند، امکان دادخواهی را گسترش داده‌اند و ارتباط میان شهرها را آسان‌تر کرده‌اند.

این ظرفیت، تحولی بزرگ است؛ اما نباید رسانه را با سازمان اشتباه گرفت.

دنبال‌کننده، عضو سازمان‌یافته نیست؛ پسندیدن یک پیام، تعهد پایدار ایجاد نمی‌کند و فراگیر شدن یک هشتگ به‌تنهایی تعادل قوا را تغییر نمی‌دهد. فضای مجازی می‌تواند احساس حضور جمعی ایجاد کند، اما این احساس گاه با قطع اینترنت یا تغییر فضای خبری به‌سرعت فروکش می‌کند.

از سوی دیگر، همین فضا در معرض شایعه، خبر جعلی، عملیات روانی، نفوذ و موج‌سازی‌های مصنوعی قرار دارد. حکومت و جریان‌های فرصت‌طلب می‌توانند با حساب‌های ناشناس، اطلاعات نادرست یا برجسته کردن اختلاف‌ها، اعتماد عمومی را هدف قرار دهند.

شبکهٔ مجازی زمانی به نیروی اجتماعی تبدیل می‌شود که با روابط واقعی، اعتماد انسانی، حافظهٔ مشترک و مسئولیت‌پذیری همراه باشد. فناوری می‌تواند ابزار ارتباط باشد؛ اما جای اندیشه، ارزش و سازمان را نمی‌گیرد.


اعتراض صنفی و ضرورت پیوند مطالبات

اعتراض کارگر برای دستمزد، معلم برای آموزش و معیشت، بازنشسته برای حقوق، زن برای برابری و دانشجو برای آزادی، همگی مشروع‌اند. هر یک از این جنبش‌ها از تجربه‌ای واقعی و فوری سرچشمه می‌گیرند.

حاکمیت می‌کوشد آنها را از یکدیگر جدا نگه دارد. به کارگر می‌گوید مشکلش فقط با مدیریت کارخانه است؛ به معلم می‌گوید مسئله به بودجهٔ وزارتخانه مربوط می‌شود؛ به زنان می‌گوید تبعیض، حکمی مذهبی و تغییرناپذیر است؛ و به اقوام تحت ستم القا می‌کند که درد آنان هیچ ارتباطی با سرنوشت سراسر ایران ندارد.

اما هنگامی که مطالبات گوناگون به ساختار واحد قدرت، فساد و سرکوب می‌رسند، جدایی کامل آنها مصنوعی می‌شود.

سازمان‌یافتگی می‌تواند میان این دردهای پراکنده، آگاهی مشترک ایجاد کند؛ بی‌آن‌که هویت و خواستهٔ ویژهٔ هیچ گروهی را انکار کند. چنین پیوندی، اعتراض‌های جداگانه را به جنبشی عمومی برای تغییر ساختاری تبدیل می‌کند.

کانون شورشی، در تعریف سیاسی مورد بحث این کتاب، زمانی معنا می‌یابد که خود را با درد واقعی مردم پیوند بزند، نه آن‌که از بیرون برای جامعه نسخه بنویسد. مقاومت اگر از سفرهٔ خالی مردم، دادخواهی خانواده‌ها، تبعیض علیه زنان و رنج محرومان جدا شود، محتوای اجتماعی خود را از دست می‌دهد.


امید؛ احساس نیست، توانایی ساختن است

بسیاری امید را حالتی روحی می‌دانند: اینکه انسان باور داشته باشد روزهای بهتری فرا خواهد رسید. اما امید سیاسی فراتر از خوش‌بینی است.

امید زمانی واقعی می‌شود که جامعه نشانه‌ای از توانایی خود برای تغییر ببیند. انسانی که هیچ راه، پیوند و امکان عملی پیش روی خود نمی‌بیند، با سخنرانی امیدوار نمی‌شود. او باید دریابد که مقاومت ادامه دارد، تجربه‌ها انباشته می‌شوند و افراد دیگری نیز مسئولیت پذیرفته‌اند.

در اینجاست که یک جمع کوچک می‌تواند وزنی بزرگ‌تر از تعداد خود پیدا کند. نه به این دلیل که به‌تنهایی قادر به تغییر همه‌چیز است، بلکه چون وجود آن، دروغ «هیچ‌کس مقاومت نمی‌کند» را باطل می‌سازد.

دیکتاتوری برای حفظ خود به سکون نیاز دارد. هر نشانه‌ای از تداوم مقاومت، ادعای ثبات آن را زیر سؤال می‌برد. از این نظر، مهم‌ترین کارکرد یک کانون آگاه می‌تواند زنده نگه‌داشتن امکان تغییر در ذهن جامعه باشد.

امید در این تعریف، انتظار کشیدن نیست؛ شناختن توان جمعی و قبول سهم خویش در ساختن آینده است.


سازمان‌یافتگی به چه معناست؟

سازمان‌یافتگی را نباید فقط در سلسله‌مراتب، نام‌گذاری یا ساختارهای رسمی خلاصه کرد. پیش از هر شکل بیرونی، سازمان‌یافتگی دارای یک محتوای انسانی و سیاسی است:

شناخت هدف؛ اعتماد متقابل؛ تقسیم مسئولیت؛ استمرار؛ توانایی یادگیری؛ انضباط؛ و پاسخ‌گویی در برابر جامعه.

جمعی که صرفاً در یک لحظهٔ هیجانی کنار هم قرار می‌گیرد، ممکن است با پایان آن لحظه از هم بپاشد. اما جمعی که می‌داند چرا شکل گرفته، از چه ارزش‌هایی دفاع می‌کند و چه مسئولیتی در برابر مردم دارد، می‌تواند فراز و فرودها را پشت سر بگذارد.

این اصل فقط به مبارزهٔ سیاسی محدود نیست. در هر فعالیت جمعی ــ از یک انجمن اجتماعی تا یک جنبش بزرگ ــ نیروی پایدار از رابطهٔ میان آگاهی و سازمان پدید می‌آید.

با این نگاه، کانون شورشی را می‌توان حلقه‌ای کوچک از یک ارادهٔ بزرگ دانست؛ حلقه‌ای که ارزش خود را از اتصال به هدفی عمومی و شبکه‌ای گسترده‌تر می‌گیرد. نه جای مردم را می‌گیرد، نه خود را مالک اعتراض می‌داند و نه می‌تواند بدون اعتماد جامعه دوام بیاورد.


سه فاصله‌ای که باید پر شوند

برای تبدیل اعتراض به نیروی تغییر، سه فاصلهٔ اساسی باید کاهش یابد.

نخست، فاصلهٔ میان نارضایتی و آگاهی است. مردم ممکن است از وضعیت موجود ناراضی باشند، اما تا علت‌های ساختاری آن را نشناسند، خشم آنان می‌تواند منحرف یا موقت شود.

دوم، فاصلهٔ میان آگاهی و سازمان‌یافتگی است. دانستن اینکه حکومت منشأ بحران است، به‌تنهایی نیروی تغییر نمی‌سازد. افراد آگاه باید بتوانند اعتماد، همبستگی و استمرار ایجاد کنند.

سوم، فاصلهٔ میان سازمان‌یافتگی و یک بدیل دموکراتیک است. هدف فقط کنار زدن حاکمیت موجود نیست؛ باید از آزادی، برابری، جدایی دین و دولت، حقوق زنان، حقوق ملیت‌ها و انتخاب آزاد مردم دفاع شود تا نتیجهٔ مبارزه بار دیگر به‌دست استبدادی تازه نیفتد.

هرگاه یکی از این حلقه‌ها مفقود باشد، حرکت آسیب‌پذیر می‌شود:

خشم بدون آگاهی ممکن است منحرف شود.
آگاهی بدون سازمان ممکن است منزوی بماند.
سازمان بدون ارزش‌های دموکراتیک ممکن است خود به ابزار سلطه تبدیل شود.

پیروزی زمانی معنا پیدا می‌کند که هر سه حلقه در کنار یکدیگر قرار گیرند.


از موج‌های جداگانه تا رودخانه‌ای پیوسته

اعتراض‌های پراکنده را می‌توان به موج‌هایی تشبیه کرد که هریک برای مدتی بالا می‌آیند و سپس عقب می‌نشینند. قدرت حکومت در این است که منتظر عقب‌نشینی هر موج می‌ماند؛ سپس بازداشت می‌کند، روایت‌ها را تغییر می‌دهد و می‌کوشد حافظهٔ جامعه را پاک کند.

اما اگر موج‌ها به یکدیگر متصل شوند، به رودخانه تبدیل می‌شوند.

سازمان‌یافتگی همان پیوندی است که تجربهٔ امروز را به فردا، اعتراض یک شهر را به شهر دیگر و مطالبهٔ یک قشر را به خواستهٔ عمومی آزادی متصل می‌کند. در چنین وضعیتی، پایان یک اعتراض به‌معنای پایان حرکت نیست؛ هر مرحله، تجربه و نیرویی برای مرحلهٔ بعد باقی می‌گذارد.

کانون‌های شورشی در استراتژی مقاومت ایران، برای ایجاد و حفظ همین پیوستگی تعریف شده‌اند. آنان قرار است نشانه‌های مقاومت را در فاصلهٔ میان خیزش‌ها زنده نگه دارند، حافظهٔ قیام را حفظ کنند و پیام امکان‌پذیر بودن تغییر را به جامعه انتقال دهند.

این ادعا در فصل‌های آینده، با تاریخچه، تجربه‌ها و نقدهای مربوط به آن بررسی خواهد شد. در اینجا هدف، روشن کردن ضرورت پیدایش چنین پاسخی است: هنگامی که خشم گسترده اما پراکنده است، مسئلهٔ اصلی چگونگی تبدیل آن به نیرویی پایدار می‌شود.


نتیجهٔ فصل؛ پیروزی به چیزی بیش از شجاعت نیاز دارد

مردم ایران در قیام‌های گوناگون نشان داده‌اند که شجاعت کم ندارند. هزاران کشته، زخمی، زندانی و آواره، گواه بهایی است که جامعه برای آزادی پرداخته است. مشکل را نمی‌توان به ترس یا بی‌تفاوتی مردم تقلیل داد.

اما شجاعت فردی، هر اندازه بزرگ، جای سازمان‌یافتگی جمعی را نمی‌گیرد.

خشم می‌تواند سکوت را بشکند.
اعتراض می‌تواند ترس را عقب براند.
فداکاری می‌تواند وجدان جامعه را بیدار کند.
اما برای پیروزی، این نیروها باید به آگاهی، پیوند، استمرار و چشم‌انداز دموکراتیک متصل شوند.

نقطهٔ ضعف دیکتاتوری، اقلیت بودن آن است؛ نقطهٔ قوتش، سازمان‌یافتگی. نقطهٔ قوت مردم، اکثریت بودن آنان است؛ نقطهٔ ضعفشان، پراکندگی. معادلهٔ تغییر زمانی دگرگون می‌شود که جامعهٔ معترض بر پراکندگی خود غلبه کند.

از همین ضرورت تاریخی است که پرسش فصل بعد زاده می‌شود:

اگر اعتراض به‌تنهایی کافی نیست و اگر سازمان‌یافتگی حلقهٔ گمشدهٔ پیروزی است، این سازمان‌یافتگی در تجربهٔ مقاومت ایران چگونه شکل گرفت؟

برای پاسخ، باید به گذشته بازگردیم؛ به مسیری که از میلیشیا و مقاومت سازمان‌یافته آغاز شد، از ارتش آزادی‌بخش و اشرف گذشت و سرانجام به اندیشهٔ «هزار اشرف» و کانون‌های شورشی رسید.

Top of Form

فصل دوم

از میلیشیا تا ارتش آزادی‌بخش؛ ریشه‌های تاریخی سازمان‌یافتگی

هیچ استراتژی از خلأ متولد نمی‌شود

کانون شورشی ناگهان و بدون گذشته پدید نیامد. این مفهوم، نتیجهٔ یک تصمیم لحظه‌ای، واکنش به یک قیام مشخص یا تقلید ساده از تجربه‌های دیگر کشورها نبود. در پشت آن، بیش از چهار دهه تجربهٔ مبارزه، سرکوب، سازمان‌دهی، شکست، بازسازی و پایداری قرار دارد.

برای فهم کانون شورشی باید این زنجیره را شناخت؛ زنجیره‌ای که از سازمان‌یافتگی نسل میلیشیا آغاز شد، از مقاومت پس از ۳۰خرداد۱۳۶۰ گذشت، به تشکیل ارتش آزادی‌بخش ملی ایران رسید، در اشرف به یک تجربهٔ پایدار جمعی تبدیل شد و پس از انتقال مرکز ثقل مبارزه به داخل ایران، در قالب «هزار اشرف» و کانون‌های شورشی بازتعریف گردید.

صورت‌های این مقاومت در طول زمان تغییر کردند، زیرا شرایط سیاسی، اجتماعی و جغرافیایی یکسان نماند. اما در میان همهٔ این تغییرات، یک اصل ثابت باقی ماند:

مقاومت در برابر یک حاکمیت سازمان‌یافته، بدون نیروی آگاه، متشکل و دارای استمرار نمی‌تواند به نتیجه برسد.


تولد یک نسل سیاسی پس از انقلاب ضدسلطنتی

انقلاب سال۱۳۵۷ میلیون‌ها ایرانی را وارد عرصهٔ سیاست کرد. دانشگاه‌ها، مدارس، کارخانه‌ها، محله‌ها و ادارات به میدان گفت‌وگو دربارهٔ آزادی، عدالت، استقلال و آیندهٔ کشور تبدیل شدند. نسلی که سال‌ها زیر سانسور و اختناق سلطنتی زندگی کرده بود، ناگهان امکان یافت آزادانه‌تر سخن بگوید، نشریه منتشر کند، گردهمایی برگزار کند و در فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی مشارکت داشته باشد.

سازمان مجاهدین خلق ایران که بنیان‌گذاران و شمار زیادی از کادرهای آن در زندان‌های شاه اعدام یا زندانی شده بودند، پس از انقلاب با استقبال بخشی از جوانان روبه‌رو شد. تجربهٔ مقاومت در برابر دیکتاتوری سلطنتی، سابقهٔ زندان و اعدام بنیان‌گذاران و تأکید بر آزادی‌های سیاسی، از عوامل این گرایش بود.

در اطراف سازمان، نسلی از هواداران جوان شکل گرفت که «میلیشیا» نامیده شد.

این واژه ممکن است امروز تنها مفهومی نظامی را تداعی کند، اما میلیشیای آن دوران، پیش از هر چیز یک شبکهٔ گستردهٔ سیاسی و اجتماعی بود. بسیاری از اعضای آن دانش‌آموز، دانشجو، کارگر، کارمند یا جوانان محله‌ها بودند. آنان نشریه توزیع می‌کردند، کتاب و جزوه می‌خواندند، در میزهای خیابانی با مردم گفت‌وگو می‌کردند، گردهمایی برگزار می‌کردند و از آزادی‌های سیاسی دفاع می‌کردند.

در این تجربه، هزاران جوان برای نخستین‌بار آموختند که فعالیت سیاسی فقط داشتن یک عقیده نیست؛ مسئولیت، مطالعه، ارتباط با جامعه، کار جمعی، تقسیم وظیفه و پرداخت هزینه نیز هست.


میلیشیا؛ نخستین مدرسهٔ سازمان‌یافتگی عمومی

اهمیت میلیشیا تنها در شمار هواداران آن نبود. ارزش تاریخی آن را باید در تبدیل علاقهٔ سیاسی به مشارکت سازمان‌یافته جست‌وجو کرد.

یک هوادار ممکن بود با یک سخنرانی یا مقاله تحت تأثیر قرار گیرد؛ اما عضویت در یک جمع منظم، او را با مسئولیت‌های تازه‌ای روبه‌رو می‌کرد. باید می‌آموخت چگونه با دیگران همکاری کند، چگونه به پرسش‌های مردم پاسخ دهد، چگونه اختلاف‌ها را مدیریت کند و چگونه میان شور سیاسی و انضباط جمعی تعادل برقرار سازد.

این تجربه برای نسلی که از یک جامعهٔ بسته بیرون آمده بود اهمیت بسیاری داشت. دیکتاتوری سلطنتی، فعالیت مستقل سیاسی را سرکوب کرده و جامعه را از تجربهٔ تشکل‌یابی آزاد محروم ساخته بود. پس از انقلاب، جوانان باید بسیاری از اصول مشارکت سیاسی را در عمل می‌آموختند.

میلیشیا به این معنا، نخستین مدرسهٔ گستردهٔ سازمان‌یافتگی برای هواداران مجاهدین بود. این مدرسه در کلاس‌های رسمی شکل نگرفت؛ در خیابان، دانشگاه، کارخانه، محله و ارتباط روزانه با مردم ساخته شد.

یکی از درس‌های ماندگار آن دوران این بود که اندیشه، اگر به انسان‌های مسئول و روابط پایدار متصل نشود، در محدودهٔ سخن باقی می‌ماند. برای تأثیرگذاری اجتماعی، باید ایده را به شبکه‌ای انسانی تبدیل کرد.

همین اصل، دهه‌ها بعد در بحث کانون‌های شورشی دوباره ظاهر شد: انسان‌هایی که ممکن است اندک باشند، اما به‌دلیل آگاهی، پیوند و استمرار، تأثیری فراتر از تعداد خود پیدا می‌کنند.


آزادی‌هایی که کوتاه‌مدت بودند

فضای نسبتاً باز پس از انقلاب دوام چندانی نداشت. روح‌الله خمینی و نیروهای تابع او، گام‌به‌گام برای حذف رقیبان و استقرار حاکمیت انحصاری حرکت کردند. حمله به گردهمایی‌ها، ضرب‌وشتم فروشندگان نشریه، اشغال مراکز سیاسی، محدود کردن مطبوعات و بازداشت فعالان، به‌تدریج گسترده‌تر شد.

مسئله فقط اختلاف میان چند گروه سیاسی نبود. جدالی بر سر آیندهٔ انقلاب در جریان بود: آیا مردم پس از سقوط سلطنت از حق انتخاب، آزادی بیان و تشکل برخوردار خواهند شد یا قدرت تازه‌ای با استفاده از مذهب، انحصار دیگری را مستقر خواهد کرد؟

مجاهدین در انتخابات نخستین دورهٔ ریاست‌جمهوری و مجلس شرکت کردند، اما نامزدهایشان با محدودیت‌ها و حذف سیاسی مواجه شدند. مسعود رجوی پس از مخالفت خمینی با نامزدی کسانی که به قانون اساسی ولایت فقیه رأی نداده بودند، از رقابت ریاست‌جمهوری کنار گذاشته شد. با افزایش حملات و فشارها، فعالیت علنی روزبه‌روز دشوارتر گردید.

در این دوره، هواداران جوان مجاهدین بهای سنگینی پرداختند. شماری در حملات نیروهای حکومتی کشته یا مجروح شدند و بسیاری بازداشت شدند. با این حال، سازمان تا مدت قابل‌توجهی بر فعالیت سیاسی و افشاگرانهٔ علنی تأکید داشت.

این تجربه یک درس اساسی برجای گذاشت: آزادی سیاسی، اگر از ساختار و نیرویی برای دفاع از آن برخوردار نباشد، می‌تواند به‌آسانی توسط قدرتی انحصارطلب از میان برود.


۳۰خرداد۱۳۶۰؛ پایان فعالیت علنی

در بهار۱۳۶۰، بحران سیاسی به نقطهٔ تعیین‌کننده‌ای رسید. ابوالحسن بنی‌صدر، نخستین رئیس‌جمهور، پس از بالا گرفتن اختلاف با جناح خمینی، از فرماندهی کل قوا برکنار شد و روند حذف او از ریاست‌جمهوری آغاز گردید.

روز ۳۰خرداد۱۳۶۰، مجاهدین تظاهرات گسترده‌ای در تهران و چند شهر دیگر برگزار کردند. نیروهای حکومتی با تیراندازی، بازداشت‌های گسترده و سپس اعدام‌های شتاب‌زده پاسخ دادند. این روز در روایت مجاهدین، پایان مرحلهٔ مبارزهٔ مسالمت‌آمیز و آغاز مقاومت در برابر حاکمیتی دانسته می‌شود که همهٔ راه‌های قانونی و علنی را بسته بود.

پس از ۳۰خرداد، شرایط با شتاب تغییر کرد. هزاران فعال و هوادار تحت تعقیب قرار گرفتند. بسیاری بازداشت، شکنجه یا اعدام شدند. خانه‌ها و ارتباط‌های علنی از بین رفت و شبکه‌ای که در فضای نیمه‌باز سیاسی فعالیت کرده بود، ناچار شد در شرایط سرکوب کامل خود را بازسازمان‌دهی کند.

این گذار، یکی از سخت‌ترین مراحل تاریخ مجاهدین بود. ساختاری که برای فعالیت اجتماعی، توزیع نشریه، تبلیغ سیاسی و گردهمایی شکل گرفته بود، باید در زمانی کوتاه با شرایط مخفی و سرکوب گسترده سازگار می‌شد.

نسل میلیشیا وارد آزمونی شد که با تجربه‌های پیشین آن تفاوت داشت. اکنون مسئله فقط دفاع از یک موضع سیاسی نبود؛ مسئلهٔ بقا، حفظ ارتباط‌ها و جلوگیری از نابودی کامل یک جنبش مطرح بود.


ضرورت تمایز میان روایت‌ها

وقایع پس از ۳۰خرداد۱۳۶۰ از مناقشه‌برانگیزترین فصل‌های تاریخ معاصر ایران است. حکومت، مجاهدین را مسئول آغاز خشونت معرفی می‌کند؛ در مقابل، مجاهدین استدلال می‌کنند که حاکمیت پیش از آن با حذف آزادی‌ها، حمله به اجتماعات، بازداشت و کشتار هواداران، راه فعالیت مسالمت‌آمیز را بسته بود.

این کتاب از منظر تاریخ و استراتژی مقاومت ایران نوشته می‌شود، اما برای نسل جوان مهم است بداند با رویدادی روبه‌روست که روایت‌های متضادی دربارهٔ آن وجود دارد. شناخت جدی تاریخ، نه با حذف این اختلاف‌ها، بلکه با بررسی ترتیب رویدادها، اسناد، آمار قربانیان و سخنان بازیگران آن دوره ممکن می‌شود.

پرسش محوری این فصل نیز صدور حکم دربارهٔ تک‌تک حوادث آن دوران نیست. مسئله این است که پس از بسته شدن فضای سیاسی، یک جنبش چگونه کوشید نیروی انسانی، تشکیلات و چشم‌انداز خود را حفظ کند و تجربهٔ آن دوره چه تأثیری بر استراتژی‌های بعدی گذاشت.


مقاومت پس از ۳۰خرداد؛ آزمون بقا

سرکوب سال‌های۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ بسیار گسترده بود. شمار زیادی از کادرهای شناخته‌شده و هواداران جوان مجاهدین دستگیر یا کشته شدند. بسیاری از بازداشت‌شدگان در دادگاه‌های کوتاه و فاقد معیارهای دادرسی عادلانه به اعدام محکوم شدند.

در چنین شرایطی، ساختارهای مقاومت پی‌درپی ضربه خوردند. خانه‌های جمعی شناسایی می‌شدند، ارتباط‌ها قطع می‌گردیدند و مسئولان و اعضای باسابقه از دست می‌رفتند. ضربهٔ ۱۹بهمن۱۳۶۰ و کشته‌شدن موسی خیابانی و اشرف ربیعی، از سنگین‌ترین این ضربه‌ها بود. پس از آن نیز در ۱۲اردیبهشت و ۱۰مرداد۱۳۶۱، شمار دیگری از مسئولان و اعضای قدیمی جان باختند.

حکومت گمان می‌کرد با از میان بردن کادرهای اصلی، سازمان فروخواهد پاشید. بسیاری از جنبش‌ها پس از وارد آمدن چنین ضرباتی، یا متلاشی می‌شوند یا به گروه‌هایی بی‌ارتباط با یکدیگر تبدیل می‌گردند.

اما مجاهدین، با وجود ضربات بسیار سنگین، توانستند موجودیت تشکیلاتی خود را حفظ کنند. این بقا به‌معنای نبود اشتباه، بحران یا شکست نبود؛ بلکه نشان می‌داد میان اعضا، رهبری، سنت سازمانی و هدف مشترک پیوندی وجود دارد که با حذف چند مرکز فیزیکی از میان نمی‌رود.

از همین دوره، یک اصل در حافظهٔ مقاومت برجسته شد:

دشمن می‌تواند یک پایگاه یا جمع مشخص را از میان ببرد، اما اگر تجربه، آرمان و روابط سازمان‌یافته منتقل شده باشند، مقاومت می‌تواند در شکل دیگری ادامه یابد.

این اصل بعداً در گذار از اشرف به «هزار اشرف» نقشی تعیین‌کننده پیدا کرد.


از حفظ تشکیلات تا ساختن جایگزین سیاسی

مقاومت فقط با حفظ نیروهای خود نمی‌توانست ادامه یابد. اگر هدف، تغییر حاکمیت بود، باید چشم‌اندازی سیاسی برای آینده نیز ارائه می‌شد.

در تیر۱۳۶۰، شورای ملی مقاومت ایران اعلام موجودیت کرد. تشکیل شورا تلاشی برای ایجاد یک ائتلاف سیاسی و معرفی بدیلی در برابر ولایت فقیه بود. در برنامه‌های اعلام‌شدهٔ آن، بر جمهوری، انتخابات آزاد، جدایی دین و دولت، حقوق زنان و ملیت‌ها و لغو تبعیض تأکید شد.

اهمیت این اقدام در آن بود که مقاومت را از واکنشی صرفاً اعتراضی فراتر می‌برد. نفی حاکمیت موجود باید با طرحی برای دوران پس از آن همراه می‌شد. تجربهٔ انقلاب۱۳۵۷ نشان داده بود که سقوط یک دیکتاتوری، بدون وجود بدیلی روشن و سازمان‌یافته، می‌تواند راه را برای استبدادی تازه باز کند.

بنابراین دو مسیر در کنار یکدیگر پیش رفتند:

یکی حفظ و گسترش مقاومت در برابر سرکوب؛
و دیگری ساختن یک آلترناتیو سیاسی برای انتقال حاکمیت به مردم.

این پیوند میان مقاومت و چشم‌انداز سیاسی، بعدها در تعریف کانون شورشی نیز اهمیت یافت. کانون، در این نگاه، یک حرکت جداافتاده و بی‌آینده نیست؛ بخشی از مسیری است که هدف اعلام‌شدهٔ آن استقرار جمهوری دموکراتیک و حاکمیت مردم است.


جنگ ایران و عراق؛ زمینه‌ای پیچیده و مناقشه‌برانگیز

یکی از مهم‌ترین زمینه‌های تحول بعدی، جنگ ایران و عراق بود. این جنگ که با حملهٔ ارتش عراق در شهریور۱۳۵۹ آغاز شد، خسارت‌های انسانی و اقتصادی عظیمی بر دو کشور تحمیل کرد.

پس از عقب‌نشینی نیروهای عراقی از بخش عمدهٔ خاک ایران و آزادسازی خرمشهر در خرداد۱۳۶۱، امکان پایان دادن به جنگ بیش از گذشته مطرح شد. اما خمینی سیاست ادامهٔ جنگ را در پیش گرفت. شعار «راه قدس از کربلا می‌گذرد» و ادامهٔ عملیات در خاک عراق، جنگ را سال‌ها طولانی‌تر کرد.

مجاهدین این مرحله را «جنگ ضدمیهنی» نامیدند و استدلال کردند که ادامهٔ آن پس از رفع اشغال، دیگر دفاع از تمامیت ارضی نبود، بلکه ابزاری برای سرکوب داخلی، صدور بنیادگرایی و حفظ حاکمیت شده بود.

منتقدان مجاهدین، حضور آنان در عراق و همکاری سیاسی و نظامی با دولت صدام حسین را مورد انتقاد قرار داده‌اند و آن را در متن همان جنگ ارزیابی می‌کنند. مجاهدین در پاسخ گفته‌اند که پس از خروج نیروهای عراقی از خاک ایران، جنگ ماهیتی متفاوت یافته بود و آنان با استقلال سیاسی و تشکیلاتی، از خاک عراق برای مقابله با حکومت ایران استفاده کردند.

برای فهم منصفانهٔ این فصل تاریخی، باید هر دو واقعیت را در نظر گرفت: نخست، حساسیت عمیق جامعهٔ ایران نسبت به جنگ و تمامیت ارضی؛ دوم، سیاست خمینی در ادامه دادن جنگ پس از آزادی خرمشهر و استفاده از آن برای تثبیت قدرت.

فارغ از داوری‌های متفاوت، انتقال مرکز فعالیت مجاهدین به عراق، زمینهٔ شکل‌گیری مرحله‌ای تازه از سازمان‌یافتگی آنان را فراهم کرد: تشکیل ارتش آزادی‌بخش ملی ایران.


تأسیس ارتش آزادی‌بخش ملی ایران

ارتش آزادی‌بخش ملی ایران در ۳۰خرداد۱۳۶۶ اعلام موجودیت کرد. تشکیل آن، تغییری مهم در ساختار مقاومت بود. نیروهایی که پیش‌تر در شبکه‌های سیاسی، اجتماعی یا واحدهای پراکنده فعالیت می‌کردند، در یک سازمان منظم‌تر گرد آمدند.

ارتش آزادی‌بخش برای مجاهدین صرفاً مجموعه‌ای نظامی نبود؛ ظرفی برای یکپارچه کردن نیروی انسانی، آموزش، فرماندهی، تقسیم مسئولیت و حفظ استمرار استراتژیک به‌شمار می‌رفت. اعضای آن از پیشینه‌های مختلف آمده بودند، اما باید در چارچوب هدف، انضباط و زندگی جمعی مشترکی عمل می‌کردند.

در سال‌های۱۳۶۶ و ۱۳۶۷، این ارتش چند عملیات نظامی علیه نیروهای حکومت ایران انجام داد که عملیات‌های «آفتاب»، «چلچراغ» و سپس «فروغ جاویدان» از مهم‌ترین آنها بودند.

این کتاب وارد جزئیات نظامی یا شیوه‌های عملیاتی نمی‌شود. اهمیت این مرحله برای بحث ما در تجربه‌ای است که از ساختن و ادارهٔ یک نیروی منظم به‌دست آمد: تصمیم‌گیری جمعی، فرماندهی، آموزش، پذیرش مسئولیت، پایداری در شرایط سخت و حفظ وحدت در لحظات شکست و پیروزی.


مهران؛ تغییر احساس تعادل قوا

در خرداد۱۳۶۷، ارتش آزادی‌بخش در عملیات چلچراغ کنترل شهر مهران را برای مدتی در دست گرفت. شعار «امروز مهران، فردا تهران» در همان دوره به نمادی از اعتماد به امکان پیشروی تبدیل شد.

اهمیت روانی این واقعه برای مقاومت، فراتر از تصرف موقت یک شهر بود. حکومت سال‌ها تلاش کرده بود مخالفان را شکست‌خورده، منزوی و فاقد قدرت معرفی کند. عملیات مهران این تصویر را در میان هواداران مقاومت به چالش کشید و این باور را تقویت کرد که می‌توان در برابر دستگاه نظامی حکومت نیز ابتکار عمل به‌دست آورد.

اما اعتماد به امکان تغییر، اگر با ارزیابی دقیق شرایط همراه نباشد، می‌تواند به تصمیم‌های بسیار پرهزینه منجر شود. چند هفته بعد، پذیرش قطعنامهٔ۵۹۸ شورای امنیت از سوی خمینی، شرایط سیاسی و نظامی را ناگهان تغییر داد. ارتش آزادی‌بخش در این وضعیت وارد عملیات فروغ جاویدان شد.


فروغ جاویدان؛ آرمان، فداکاری و ضرورت نقد تجربه

عملیات فروغ جاویدان در مرداد۱۳۶۷ یکی از بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین رویارویی‌های ارتش آزادی‌بخش با نیروهای جمهوری اسلامی بود. نیروهای مقاومت از مرز عبور کردند و تا نزدیکی کرمانشاه پیش رفتند، اما با تمرکز گستردهٔ نیروهای حکومتی مواجه شدند. عملیات با شکست نظامی و تلفات سنگین پایان یافت.

در حافظهٔ مجاهدین، فروغ جاویدان نماد فداکاری نسلی است که برای سرنگونی حکومت خطر بزرگی را پذیرفت. حکومت، در مقابل، آن را برای تبلیغات گسترده علیه مجاهدین به‌کار گرفت و همچنان روایت رسمی خود را بر آن بنا می‌کند.

شناخت تاریخی این واقعه تنها با ستایش یا محکوم کردن ممکن نیست. باید پرسید: ارزیابی تعادل قوا تا چه اندازه واقع‌بینانه بود؟ چه عواملی در تصمیم‌گیری نقش داشتند؟ نیروها با چه انگیزه‌ای وارد میدان شدند؟ چرا پیشروی اولیه نتوانست به نتیجهٔ نهایی برسد؟ و این تجربه چه درس‌هایی برای مراحل بعدی برجای گذاشت؟

جنبشی که از شکست خود نیاموزد، آن را تکرار می‌کند. وفاداری به جان‌باختگان نیز به‌معنای پرهیز از بررسی انتقادی تصمیم‌ها نیست. ارزش تجربهٔ تاریخی دقیقاً در این است که آرمان، فداکاری، خطا و نتیجه، همگی دیده شوند.

یکی از درس‌های مهم این مرحله آن بود که یک نیروی منظم، هر اندازه فداکار و آموزش‌دیده، بدون گسترش هم‌زمان مقاومت اجتماعی در داخل کشور نمی‌تواند به‌تنهایی مسئلهٔ تغییر حاکمیت را حل کند.

این درس بعدها در شکل‌گیری استراتژی کانون‌های شورشی اهمیت یافت: مرکز ثقل تغییر باید با جامعه و نیروی برخاسته از داخل ایران پیوند بخورد.


قتل‌عام زندانیان سیاسی؛ رویارویی با حافظهٔ مقاومت

هم‌زمان با پیامدهای جنگ و عملیات فروغ، حکومت در تابستان۱۳۶۷ هزاران زندانی سیاسی را اعدام کرد. بسیاری از آنان دورهٔ محکومیت خود را می‌گذراندند و برخی در آستانهٔ آزادی بودند. هیئت‌هایی که بعدها به «هیئت‌های مرگ» مشهور شدند، در بازجویی‌های کوتاه دربارهٔ عقیده و وفاداری سیاسی زندانیان تصمیم می‌گرفتند.

بخش بزرگی از قربانیان، اعضا و هواداران مجاهدین بودند. زندانیانی که سال‌ها شکنجه، انفرادی و فشار را تحمل کرده بودند، در برابر پرسشی قرار گرفتند که هدف آن شکستن هویت و پیوند سیاسی‌شان بود.

قتل‌عام۱۳۶۷ فقط کشتار انسان‌ها نبود؛ تلاشی برای قطع حافظه و تداوم مقاومت محسوب می‌شد. حکومت می‌خواست نسلی را که تجربهٔ انقلاب، فعالیت سیاسی و ایستادگی در زندان داشت، از میان بردارد.

اما همان‌گونه که سرکوب سال‌های۱۳۶۰ نتوانست همهٔ شبکه‌ها و آرمان‌ها را نابود کند، قتل‌عام نیز نتوانست خاطرهٔ زندانیان را دفن کند. دادخواهی خانواده‌ها، انتشار اسناد و انتقال روایت‌ها به نسل‌های بعد، این واقعه را به یکی از پرونده‌های باز تاریخ ایران تبدیل کرد.

برای بحث این کتاب، این تجربه یک معنای مهم دارد: سازمان‌یافتگی فقط در ساختار بیرونی خلاصه نمی‌شود. هنگامی که یک ارزش در حافظهٔ جمعی ریشه می‌گیرد، حتی کشتار گسترده نیز نمی‌تواند آن را به‌طور کامل حذف کند.


اشرف؛ از قرارگاه نظامی تا جامعه‌ای سازمان‌یافته

پس از پایان جنگ ایران و عراق، قرارگاه اشرف به مرکز اصلی استقرار مجاهدین و ارتش آزادی‌بخش تبدیل شد. با گذشت زمان، اشرف از یک پایگاه صرفاً نظامی فراتر رفت و به جامعه‌ای با ساختارهای اداری، آموزشی، ارتباطی و فرهنگی تبدیل شد.

هزاران نفر با سن، تحصیلات، تجربه و پیشینه‌های متفاوت باید در یک محیط مشترک زندگی و کار می‌کردند. ادارهٔ چنین جامعه‌ای نیازمند تقسیم مسئولیت، آموزش مداوم، انضباط، حل تعارض‌ها و مشارکت گسترده بود.

در روایت مجاهدین، اشرف «شهر شرف و پایداری» و نمونه‌ای از زندگی جمعی مبتنی بر فداکاری بود. منتقدان، در مقابل، ساختار درونی و مناسبات تشکیلاتی آن را مورد مناقشه قرار داده‌اند. نسل جوان برای رسیدن به شناخت مستقل باید این ادعاهای متعارض را نیز با اسناد و شهادت‌های قابل‌ارزیابی بررسی کند.

اما صرف‌نظر از این اختلاف‌ها، یک واقعیت تاریخی روشن است: اشرف برای چند دهه مرکز مادی، تشکیلاتی و نمادین مقاومت مجاهدین بود. تمرکز نیروی انسانی و تجربه در آن، امکان حفظ ساختار، آموزش نسل‌های تازه و انتقال حافظهٔ سازمانی را فراهم ساخت.

اشرف، مدرسهٔ پایداری در یک مکان معین بود؛ اما همین تمرکز جغرافیایی بعدها به آسیب‌پذیری بزرگ آن تبدیل شد.


تغییر شرایط پس از سال۲۰۰۳

با حملهٔ آمریکا به عراق در سال۲۰۰۳، شرایطی که ارتش آزادی‌بخش در آن شکل گرفته و فعالیت کرده بود، دگرگون شد. نیروهای مجاهدین خلع سلاح شدند و قرارگاه اشرف در معرض فشارها و تهدیدهای فزاینده قرار گرفت.

دولت عراق، به‌ویژه پس از انتقال مسئولیت حفاظت از اشرف، روابط نزدیکی با حکومت ایران داشت. محاصره، محدودیت‌های پزشکی، فشارهای روانی و حملات مسلحانه، زندگی ساکنان اشرف را به بحرانی دائمی تبدیل کرد.

حملات سال‌های۱۳۸۸ و ۱۳۹۰ و سپس انتقال اجباری بخش عمدهٔ ساکنان به کمپ لیبرتی نشان داد که شکل پیشین حضور متمرکز دیگر قابل‌دوام نیست. سرانجام در حملهٔ ۱۰شهریور۱۳۹۲ به اشرف، ۵۲ تن از اعضای باقی‌مانده کشته شدند و هفت نفر به گروگان گرفته شدند که سرنوشت آنان همچنان محل مطالبه و پیگیری است.

حکومت ایران و متحدانش تصور می‌کردند با تخلیه و نابودی اشرف، ستون اصلی مقاومت را از میان برده‌اند. زیرا استراتژی پیشین به یک مرکز جغرافیایی، ساختار متمرکز و نیروی مستقر وابسته به‌نظر می‌رسید.

اما درست در همین نقطه، تجربهٔ چند دهه به پرسشی تازه منتهی شد:

اگر نگه داشتن یک اشرف در یک نقطه ممکن نباشد، آیا می‌توان ارزش‌ها و کارکردهای آن را در سراسر ایران تکثیر کرد؟


از تمرکز جغرافیایی تا تکثیر اجتماعی

پاسخ مقاومت ایران به از دست رفتن اشرف، کنار گذاشتن اصل سازمان‌یافتگی نبود؛ تغییر شکل آن بود.

در استراتژی پیشین، هزاران نیروی سازمان‌یافته در یک مکان متمرکز بودند. در شرایط تازه، اندیشهٔ «هزار اشرف» مطرح شد: انتقال ویژگی‌های بنیادی اشرف ــ پایداری، تشکل، مسئولیت و روحیهٔ فداکاری ــ به هسته‌های کوچک و پراکنده در داخل جامعه.

این تحول، فقط کوچک کردن اندازهٔ واحدها نبود. جابه‌جایی مرکز ثقل استراتژی محسوب می‌شد: از قرارگاه مرزی به شهر؛ از تمرکز در یک نقطه به گسترش در سراسر کشور؛ و از ارتشی با ساختار کلاسیک به شبکه‌ای اجتماعی که با قیام‌ها و نسل جوان پیوند می‌خورد.

در ظاهر، میان یک ارتش منظم و یک کانون کوچک فاصله‌ای بسیار بزرگ وجود دارد. اما در منطق تاریخی مقاومت، این دو با یک رشتهٔ مشترک به هم متصل می‌شوند: اهمیت انسان سازمان‌یافته.

در ارتش آزادی‌بخش، ساختار گسترده به افراد پراکنده انسجام می‌داد. در استراتژی کانون‌های شورشی، هسته‌های کوچک قرار است همان انسجام را در محیط اجتماعی و متناسب با شرایط اختناق بازتولید کنند.

فرم تغییر کرد، اما اصل باقی ماند.


چه چیزهایی از گذشته به استراتژی تازه منتقل شد؟

تجربهٔ میلیشیا نشان داد که جوانان عادی می‌توانند از تماشاگر سیاست به کنشگران مسئول تبدیل شوند.

سرکوب پس از ۳۰خرداد نشان داد که ساختارهای آشکار، در برابر دیکتاتوری تمامیت‌خواه به‌شدت آسیب‌پذیرند و مقاومت باید توان انطباق و بازسازی داشته باشد.

ضربات سال‌های۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ نشان دادند که اگر تجربه و پیوندهای سازمانی منتقل شده باشند، از میان رفتن یک مرکز لزوماً پایان جنبش نیست.

تشکیل شورای ملی مقاومت، ضرورت پیوند مبارزه با یک چشم‌انداز سیاسی و دموکراتیک را برجسته کرد.

ارتش آزادی‌بخش اهمیت انضباط، آموزش، مسئولیت، هماهنگی و ارادهٔ جمعی را نشان داد.

فروغ جاویدان آشکار کرد که فداکاری و تمرکز نظامی، بدون پیوند گسترده و فعال با نیروی اجتماعی داخل کشور، برای تغییر نهایی کافی نیست.

اشرف نشان داد که پایداری طولانی‌مدت می‌تواند یک مکان را به نماد تبدیل کند؛ اما تجربهٔ محاصره و حملات نیز ثابت کرد که تمرکز جغرافیایی، خطر نابودی یک‌باره را افزایش می‌دهد.

قتل‌عام ۱۰شهریور نشان داد که حفظ ارزش‌های یک مرکز، لزوماً به حفظ ساختمان‌ها و زمین آن وابسته نیست. یک مکان می‌تواند از میان برود، اما تجربه‌اش در صدها و هزاران نقطه بازتولید شود.

این درس‌ها، مواد اولیهٔ استراتژی تازه بودند.


سازمان‌یافتگی؛ میراثی که شکل عوض کرد

اگر مسیر تاریخی را در یک نگاه ببینیم، با چند مرحلهٔ متمایز روبه‌رو می‌شویم:

نسل میلیشیا، سازمان‌یافتگی اجتماعی و سیاسی را تجربه کرد.

مقاومت پس از ۳۰خرداد، بقا در شرایط سرکوب و فعالیت مخفی را آموخت.

ارتش آزادی‌بخش، تمرکز، انضباط و ساختار منظم را به بالاترین سطح خود رساند.

اشرف، سازمان‌یافتگی را به زندگی روزانه و پایداری طولانی‌مدت پیوند زد.

استراتژی هزار اشرف، این تجربه‌ها را از یک مرکز جدا کرد و به درون جامعه بازگرداند.

این تحول را نمی‌توان خطی، بی‌اشتباه و بدون بحران تصور کرد. در هر مرحله، تصمیم‌هایی گرفته شد که برخی نتیجه دادند و برخی هزینه‌های سنگینی بر جای گذاشتند. اما راهبرد تازه از جمع‌بندی همین کامیابی‌ها و ناکامی‌ها به‌وجود آمد.

تاریخ برای یک جنبش، هنگامی ارزشمند است که به موزه تبدیل نشود. تجربهٔ گذشته باید بتواند به پرسش‌های تازه پاسخ دهد. کانون شورشی، در ادبیات مقاومت ایران، پاسخ به شرایطی بود که در آن دیگر نه فعالیت گستردهٔ علنی نسل میلیشیا ممکن بود و نه ادامهٔ شکل متمرکز ارتش آزادی‌بخش در یک قرارگاه.


تفاوت نسل‌ها و وحدت تجربه

جوانی که امروز در ایران زندگی می‌کند، از جهات بسیاری با نسل میلیشیای سال۱۳۵۸ تفاوت دارد. او در جهان اینترنت، شبکه‌های اجتماعی و ارتباطات فوری رشد کرده است. زبان، فرهنگ و تجربهٔ زندگی‌اش تغییر کرده و با مسائل تازه‌ای روبه‌روست.

با این همه، مسئله‌ای مشترک میان این نسل‌ها وجود دارد: چگونه می‌توان در برابر دیکتاتوری، از فرد ناراضی به انسان مسئول و از انسان‌های پراکنده به نیرویی جمعی تبدیل شد؟

نسل‌های پیشین نمی‌توانند به‌جای نسل امروز تصمیم بگیرند. تجربه نیز نباید به فرمانی برای تکرار بی‌چون‌وچرای گذشته تبدیل شود. وظیفهٔ تاریخ، تحمیل کردن شکل‌های قدیمی نیست؛ فراهم کردن امکان انتخاب آگاهانه است.

نسل جوان باید بداند چه مسیری پیموده شده، چه بهایی پرداخت شده و کدام بن‌بست‌ها تجربه شده‌اند. سپس باید بتواند این میراث را با شرایط زمان خود بسنجد.

پیوند نسل‌ها زمانی زنده است که گذشته، ابزار فهم آینده شود؛ نه مانعی در برابر نوآوری.


نتیجهٔ فصل؛ از یک ساختار به یک استراتژی

کانون شورشی، ادامهٔ ظاهری میلیشیا یا نسخهٔ کوچک‌شدهٔ ارتش آزادی‌بخش نیست. شرایط، ساختار و میدان عمل آنها متفاوت است. اما رشته‌ای تاریخی این تجربه‌ها را به یکدیگر متصل می‌کند.

این رشته، ایمان مجرد یا شور لحظه‌ای نیست؛ تجربهٔ سازمان‌یافتگی است.

از نسل میلیشیا، مشارکت اجتماعی و تبدیل هوادار به مسئولیت‌پذیر باقی ماند.
از سال‌های سرکوب، توان بقا و بازسازی منتقل شد.
از ارتش آزادی‌بخش، انضباط و کار جمعی به‌جا ماند.
از فروغ، ضرورت پیوند نیروی سازمان‌یافته با جامعه آموخته شد.
از اشرف، پایداری و هویت جمعی برجای ماند.
و از ۱۰شهریور، اندیشهٔ تکثیر اشرف در سراسر ایران زاده شد.

بنابراین، استراتژی تازه بر ویرانه‌های گذشته ساخته نشد؛ از جمع‌بندی آن برخاست.

اما هنوز پرسش اصلی بی‌پاسخ مانده است:

چگونه «اشرف»، که سال‌ها نام یک مکان و قرارگاه بود، به اندیشه‌ای قابل‌تکثیر تبدیل شد؟ چرا قتل‌عام ۱۰شهریور۱۳۹۲ به‌جای پایان دادن به تجربهٔ اشرف، زمینهٔ تولد «هزار اشرف» را فراهم کرد؟

فصل بعد، روایت همین دگرگونی است:

از یک اشرف تا هزار اشرف؛ هنگامی که یک مکان به استراتژی تبدیل شد.

فصل سوم

اشرف؛ هنگامی که یک قرارگاه به نماد پایداری تبدیل شد

مکانی که معنایی فراتر از جغرافیا یافت

برخی مکان‌ها فقط با مساحت، ساختمان‌ها و مختصات جغرافیایی خود شناخته نمی‌شوند. حوادثی که در آنها روی می‌دهد، انسان‌هایی که در آن زندگی می‌کنند و بهایی که برای حفظ یک آرمان پرداخته می‌شود، می‌تواند یک مکان را به نماد تبدیل کند.

اشرف یکی از این مکان‌ها بود.

قرارگاه اشرف در استان دیالی عراق، در نزدیکی شهر خالص و حدود هشتاد کیلومتری مرز ایران قرار داشت. این قرارگاه از میانهٔ دههٔ۱۳۶۰ به مرکز اصلی استقرار اعضای سازمان مجاهدین خلق و ارتش آزادی‌بخش ملی ایران تبدیل شد. اما معنایی که بعدها با نام اشرف پیوند خورد، تنها از موقعیت جغرافیایی یا نقش نظامی آن ناشی نمی‌شد.

اشرف در طول نزدیک به سه دهه، چند مرحلهٔ کاملاً متفاوت را پشت سر گذاشت: قرارگاهی برای یک ارتش منظم، محل زندگی هزاران عضو مقاومت، شهری با ساختارهای اجتماعی و فرهنگی، مرکزی در محاصره و سرانجام صحنهٔ چند حملهٔ خونین.

در هر مرحله، شکل ظاهری اشرف تغییر کرد؛ اما یک ویژگی در آن باقی ماند: سازمان‌یافتگی.

همین ویژگی سبب شد که اشرف، پس از خلع سلاح و از دست دادن موقعیت نظامی پیشین، نه‌تنها اهمیت خود را از دست ندهد، بلکه به نماد تازه‌ای از پایداری تبدیل شود.


از قرارگاه نظامی تا یک جامعهٔ سازمان‌یافته

در نخستین سال‌های شکل‌گیری، اشرف مرکز استقرار و آموزش نیروهای ارتش آزادی‌بخش ملی ایران بود. ساختار قرارگاه، طبیعتاً متناسب با نیازهای یک نیروی نظامی طراحی شده بود: واحدهای مشخص، تقسیم مسئولیت، آموزش، فرماندهی و امکانات پشتیبانی.

اما با گذشت زمان و به‌ویژه پس از پایان جنگ ایران و عراق، اشرف ابعاد دیگری پیدا کرد. هزاران نفر باید در آن زندگی روزانهٔ خود را اداره می‌کردند. تأمین آب و برق، درمان، آموزش، نگهداری ساختمان‌ها، حمل‌ونقل، ارتباطات و برنامه‌های فرهنگی، به مجموعه‌ای از ساختارهای مدنی و تخصصی نیاز داشت.

به‌تدریج، اشرف از یک قرارگاه صرفاً نظامی به جامعه‌ای سازمان‌یافته تبدیل شد؛ جامعه‌ای که اعضای آن بخش بزرگی از نیازهای خود را با تقسیم کار و مشارکت جمعی اداره می‌کردند.

در اشرف، زن و مرد در مسئولیت‌های گوناگون حضور داشتند. زنان در سطوح مختلف مدیریتی و تشکیلاتی نقشی برجسته یافتند؛ موضوعی که مجاهدین آن را بخشی از مبارزه با فرهنگ مردسالار و تحقق برابری می‌دانستند. در مقابل، منتقدان سازمان ساختار درونی و مناسبات تشکیلاتی اشرف را محل پرسش و مناقشه قرار داده‌اند.

برای یک بررسی تاریخی جدی، این ادعاهای متفاوت باید دیده و با اسناد مستقل، شهادت‌ها و شرایط زمانی سنجیده شوند. اما فارغ از این اختلاف‌ها، نمی‌توان انکار کرد که اشرف توانسته بود برای سال‌هایی طولانی، جمعیتی چند هزار نفره را در قالب ساختاری منظم حفظ کند.

اهمیت این تجربه برای موضوع کتاب ما در همین نکته است: سازمان‌یافتگی فقط در لحظهٔ عملیات یا بحران معنا ندارد؛ باید بتواند زندگی روزمره، روابط انسانی، آموزش، فرهنگ و استمرار را نیز در بر بگیرد.


اشرف؛ حافظه‌ای زنده از چند نسل

ساکنان اشرف تنها متعلق به یک نسل نبودند. در میان آنان، زندانیان سیاسی زمان شاه، فعالان سیاسی پس از انقلاب، اعضای نسل میلیشیا، بازماندگان سال‌های سرکوب۱۳۶۰، اعضای ارتش آزادی‌بخش و کسانی حضور داشتند که در سال‌های بعد به مقاومت پیوسته بودند.

به این ترتیب، اشرف به محل انباشت تجربهٔ چند نسل تبدیل شد.

تجربهٔ زندان‌های شاه و رژیم ولایت فقیه، فعالیت سیاسی علنی، زندگی مخفی، مبارزهٔ سازمان‌یافته، مهاجرت، عملیات نظامی، شکست‌ها، فقدان‌ها و بازسازی‌های پی‌درپی، در حافظهٔ ساکنان آن جمع شده بود.

این حافظه فقط در کتاب‌ها و سخنرانی‌ها نگهداری نمی‌شد. در روابط روزانه، آموزش اعضای تازه، یادآوری جان‌باختگان و سنت‌های جمعی حضور داشت. هر نسل، بخشی از تجربهٔ خود را به نسل دیگر انتقال می‌داد.

دیکتاتوری‌ها می‌کوشند مخالفان را نه‌تنها از نظر فیزیکی، بلکه از نظر تاریخی نیز نابود کنند. اگر تجربهٔ هر نسل با حذف اعضای آن از میان برود، نسل بعد مجبور است مبارزه را از ابتدا آغاز کند. وجود اشرف، از نگاه مقاومت ایران، مانع چنین گسستی بود.

در این معنا، اشرف فقط محل استقرار افراد نبود؛ مخزن حافظهٔ یک جنبش به‌شمار می‌رفت.


سال۲۰۰۳؛ پایان یک دوران

حملهٔ نیروهای ائتلاف به عراق در سال۲۰۰۳، تمام معادلات منطقه را تغییر داد. حکومت صدام حسین سقوط کرد و ارتش آزادی‌بخش ملی ایران نیز در برابر شرایطی کاملاً تازه قرار گرفت.

پس از مذاکرات با نیروهای آمریکایی، سلاح‌های ارتش آزادی‌بخش گردآوری شد. به این ترتیب، ساختاری که برای سال‌ها با هویت نظامی شناخته می‌شد، خلع سلاح گردید.

این رویداد می‌توانست پایان اشرف باشد. قرارگاهی که در شرایط جنگی و برای یک ارتش شکل گرفته بود، اکنون بدون سلاح و در کشوری اشغال‌شده قرار داشت؛ کشوری که آیندهٔ سیاسی آن روشن نبود و نفوذ حکومت ایران در ساختارهای تازهٔ آن رو به افزایش بود.

اما اشرف پس از خلع سلاح فرو نپاشید.

این نخستین آزمون بزرگ برای روشن شدن تفاوت میان «ابزار» و «ساختار» بود. سلاح یک ابزار بود؛ اما آنچه هزاران نفر را در کنار یکدیگر نگه می‌داشت، فقط ابزار نظامی نبود. روابط تشکیلاتی، هدف مشترک، حافظهٔ جمعی و شیوهٔ ادارهٔ جامعه همچنان وجود داشت.

اشرف با از دست دادن سلاح، از یک نیروی نظامی به جامعه‌ای غیرمسلح تبدیل شد که بقای خود را در چارچوب حقوق بین‌المللی و پایداری جمعی دنبال می‌کرد.


تعهدهای حفاظتی و آغاز یک ابهام خطرناک

در سال۲۰۰۴، ایالات متحده وضعیت ساکنان اشرف را در چارچوب کنوانسیون چهارم ژنو به‌رسمیت شناخت و حفاظت از آنان را برعهده گرفت. این وضعیت، برای مدتی سپری حقوقی و امنیتی در برابر تهدیدهای بیرونی ایجاد کرد.

اما با تغییر شرایط عراق و انتقال تدریجی مسئولیت‌های امنیتی به دولت آن کشور، آیندهٔ اشرف مبهم‌تر شد. دولت‌های پس از صدام، به‌ویژه دولت نوری مالکی، روابط نزدیکی با جمهوری اسلامی برقرار کردند. حکومت ایران نیز به‌طور مستمر خواهان تعطیلی اشرف و اخراج یا تحویل اعضای مجاهدین بود.

در پایان سال۲۰۰۸ و آغاز سال۲۰۰۹، مسئولیت حفاظت از اشرف از نیروهای آمریکایی به دولت عراق منتقل شد. مقاومت ایران و حامیان بین‌المللی آن بارها هشدار دادند که این انتقال، بدون تضمین‌های مؤثر، جان ساکنان را در معرض خطر قرار می‌دهد.

رخدادهای بعدی نشان داد که این نگرانی بی‌دلیل نبود.


چرا حکومت ایران اشرف را خطر می‌دانست؟

در نگاه نخست، اشرف پس از سال۲۰۰۳ دیگر تهدید نظامی پیشین را نداشت. ساکنان آن خلع سلاح شده بودند و در محدوده‌ای محصور زندگی می‌کردند. پس چرا حکومت ایران برای تعطیلی و نابودی آن چنین فشار گسترده‌ای وارد می‌کرد؟

پاسخ را باید در معنای نمادین و تشکیلاتی اشرف جست‌وجو کرد.

حکومت فقط از سلاح نمی‌ترسد؛ از الگویی می‌ترسد که نشان دهد انسان‌ها می‌توانند در برابر سرکوب طولانی‌مدت، هویت جمعی و سازمان خود را حفظ کنند. اشرف برای حکومت یادآور جنبشی بود که با وجود اعدام هزاران عضو و هوادار، قتل‌عام زندانیان، فشارهای منطقه‌ای و بین‌المللی و ضربات متعدد، از میان نرفته بود.

تا زمانی که اشرف پابرجا بود، جمهوری اسلامی نمی‌توانست پایان مقاومت سازمان‌یافته را اعلام کند. تصاویر گردهمایی‌ها، برنامه‌های فرهنگی و زندگی جمعی ساکنان، روایت رسمی حکومت دربارهٔ فروپاشی مجاهدین را به چالش می‌کشید.

اشرف علاوه بر ارزش نمادین، مرکز انباشت تجربه و ارتباط تشکیلاتی بود. بنابراین، از نگاه حکومت ایران، نابودی آن فقط حذف یک اردوگاه نبود؛ اقدامی برای قطع حافظه، انسجام و تداوم یک آلترناتیو سازمان‌یافته محسوب می‌شد.

هدف راهبردی این بود که پس از نابودی اشرف، افراد پراکنده شوند، پیوندها از میان برود و هویت جمعی جای خود را به درماندگی فردی بدهد.


حملهٔ ۶ و ۷مرداد۱۳۸۸؛ نخستین یورش بزرگ

در روزهای ۶ و ۷مرداد۱۳۸۸، نیروهای عراقی وارد اشرف شدند. حمله در شرایطی صورت گرفت که ساکنان غیرمسلح بودند. در جریان این یورش، ۱۱ تن از ساکنان جان باختند، صدها نفر مجروح و ۳۶ نفر بازداشت شدند.

تصاویر منتشرشده، صحنه‌هایی از استفاده از خودروهای زرهی، تیراندازی و ضرب‌وشتم ساکنان را نشان می‌داد. مقاومت ایران این حمله را اقدامی هماهنگ با حکومت ایران برای درهم شکستن اشرف دانست. مقام‌های عراقی، در مقابل، ورود نیروها را اعمال حاکمیت دولت عراق معرفی کردند.

۳۶ بازداشت‌شده پس از هفته‌ها اعتصاب غذا و کارزارهای بین‌المللی آزاد شدند و به اشرف بازگشتند.

این حمله نقطهٔ عطفی بود. روشن شد که خلع سلاح و تعهدهای پیشین، به‌تنهایی امنیت ساکنان را تضمین نمی‌کند. اشرف وارد مرحله‌ای شد که در آن، ابزار اصلی دفاع نه قدرت نظامی، بلکه مقاومت جمعی، ثبت وقایع، ارتباط با افکار عمومی و پیگیری حقوقی و سیاسی بود.

پایداری اشرف، از اینجا معنای تازه‌ای پیدا کرد: ایستادن بدون برخورداری از ابزارهای پیشین.


محاصره‌ای که زندگی روزانه را هدف گرفت

فشار بر اشرف فقط در حملات مستقیم خلاصه نمی‌شد. محاصرهٔ پزشکی و لجستیکی، محدودیت رفت‌وآمد، جلوگیری از ورود برخی داروها و تجهیزات و ایجاد مانع در انتقال بیماران، به بخشی از زندگی روزانه تبدیل شد.

در یک محاصرهٔ فرسایشی، هدف همیشه کشتن فوری نیست. گاه هدف آن است که زندگی به‌تدریج دشوار، طاقت‌فرسا و ناامیدکننده شود؛ تا افراد احساس کنند ادامه دادن ممکن نیست.

دارو، درمان، دسترسی به بیمارستان و جابه‌جایی بیماران، نباید ابزار فشار سیاسی باشند. گزارش‌های متعدد مقاومت و شماری از نهادها و شخصیت‌های بین‌المللی، دربارهٔ محدودیت‌های درمانی ساکنان هشدار دادند. مقاومت ایران شماری از مرگ‌ها را نتیجهٔ مستقیم یا غیرمستقیم همین محاصره می‌داند.

پیام محاصره روشن بود: اگر حملهٔ مستقیم نتواند ارادهٔ جمعی را درهم بشکند، فرسایش تدریجی شاید بتواند آن را از پا درآورد.

اما اشرف تلاش کرد با تقسیم امکانات، مراقبت جمعی و حفظ فعالیت‌های روزانه، در برابر این فرسایش ایستادگی کند. به همین دلیل، پایداری در اشرف فقط در لحظهٔ حمله دیده نمی‌شد؛ در ادارهٔ هر روز زندگی زیر فشار نیز معنا پیدا می‌کرد.


۳۲۰ بلندگو؛ جنگی علیه ذهن و اراده

از سال۱۳۸۹، گروه‌هایی وابسته به حکومت ایران و نیروهای عراقی، مجموعه‌ای از بلندگوها را در اطراف اشرف مستقر کردند. شمار این بلندگوها به بیش از ۳۰۰ دستگاه رسید و بنا بر گزارش‌های مقاومت، جنگ روانی برای ۶۷۷ روز ادامه یافت.

از این بلندگوها، در ساعت‌های مختلف شبانه‌روز، تهدید، توهین و پیام‌های آزاردهنده پخش می‌شد. هدف فقط انتقال یک پیام سیاسی نبود؛ محروم کردن ساکنان از آرامش، خواب و تمرکز و ایجاد فشار روانی مداوم بود.

جنگ روانی زمانی مؤثر است که فرد را از جمع جدا کند. پیام‌های تکرارشونده می‌کوشند تردید، ترس و احساس بی‌پناهی ایجاد کنند. اگر هر فرد تصور کند دیگری نیز در حال شکستن است، اعتماد جمعی تضعیف می‌شود.

پاسخ اشرف به این فشار، حفظ برنامهٔ جمعی و تأکید بر ارتباط درونی بود. ساکنان می‌کوشیدند اجازه ندهند صدای بلندگوها به واقعیت غالب زندگی آنان تبدیل شود.

این تجربه یکی از درس‌های مهم اشرف را آشکار کرد:

در یک رویارویی طولانی، حفظ روحیه و اعتماد متقابل به‌اندازهٔ حفظ ساختمان‌ها و امکانات اهمیت دارد.

جنگ روانی دقیقاً به همین دلیل به یکی از ابزارهای محاصره تبدیل شده بود. حکومت و عواملش می‌خواستند پیش از تخریب فیزیکی اشرف، انسجام روانی و انسانی آن را درهم بشکنند.


۱۹فروردین۱۳۹۰؛ حمله‌ای برای درهم شکستن اشرف

در ۱۹فروردین۱۳۹۰، برابر با ۸آوریل۲۰۱۱، نیروهای عراقی حملهٔ دیگری به اشرف انجام دادند. در این یورش، ده‌ها نفر از ساکنان کشته و صدها نفر مجروح شدند. تصاویر و گزارش‌های منتشرشده، استفاده از گلوله و خودروهای زرهی علیه ساکنان غیرمسلح را نشان می‌داد.

حمله در برابر دیدگان جهانیان رخ داد و واکنش‌هایی را در سطح بین‌المللی برانگیخت. مقام‌ها، پارلمانترها و مدافعان حقوق‌بشر خواهان تحقیق مستقل و حفاظت از ساکنان شدند.

برای اشرف، این واقعه فقط یک تلفات سنگین نبود؛ آزمایشی برای بقای جمعی محسوب می‌شد. هر حمله می‌توانست روابط درونی را متلاشی کند، احساس امنیت را از بین ببرد و افراد را به انتخاب راه نجات شخصی سوق دهد.

اما ساختار اشرف بر اصلی متفاوت استوار بود: هیچ‌کس نباید در لحظهٔ خطر تنها گذاشته شود. رسیدگی به مجروحان، حفظ نظم، ثبت اسامی و وقایع و ادامهٔ فعالیت جمعی، بخشی از پاسخ ساکنان بود.

اشرف در این مرحله بیش از گذشته از یک قرارگاه به «مدرسهٔ پایداری» تبدیل شد؛ مدرسه‌ای که آموزش آن نه در شرایط عادی، بلکه زیر محاصره و تهدید انجام می‌گرفت.


فداکاری؛ انتخاب آگاهانه یا واژه‌ای احساسی؟

در ادبیات مقاومت، واژهٔ «فدا» بارها برای توصیف اشرف به‌کار رفته است. اما اگر این واژه فقط به ستایش رنج و مرگ تقلیل یابد، معنای عمیق خود را از دست می‌دهد.

فداکاری به‌معنای بی‌ارزش دانستن زندگی نیست. زندگی زمانی می‌تواند موضوع فداکاری قرار گیرد که انسان برای چیزی فراتر از منفعت شخصی خود ــ آزادی، کرامت دیگران یا آیندهٔ یک جامعه ــ مسئولیت بپذیرد.

در اشرف، فداکاری در شکل‌های مختلف دیده می‌شد: ماندن در کنار بیماران و مجروحان، تقسیم امکانات محدود، پذیرفتن کارهای دشوار، حفظ مسئولیت در شرایط اضطراب و مقدم دانستن امنیت جمع بر آسایش فردی.

این مفهوم البته باید همواره با حق انتخاب و مسئولیت رهبری همراه باشد. هیچ سازمانی نمی‌تواند صرفاً با تکیه بر واژهٔ فداکاری، از پاسخ‌گویی دربارهٔ تصمیم‌های خود معاف شود. ارزش فداکاری هنگامی حفظ می‌شود که آگاهانه باشد و انسان به ابزار تبدیل نشود.

برای نسل جوان، درس اشرف نباید تقدیس رنج باشد. درس آن، توانایی عبور از خودمحوری و قبول مسئولیت در برابر دیگران است؛ همراه با پرسشگری، آگاهی و حفظ حرمت جان انسان.


زنان در ساختن چهرهٔ تازهٔ اشرف

یکی از ویژگی‌های برجستهٔ اشرف، حضور گستردهٔ زنان در مسئولیت‌های مدیریتی و تشکیلاتی بود. در جامعه‌ای که حاکمیت آن تبعیض علیه زنان را به قانون تبدیل کرده است، مقاومت ایران تلاش کرد حضور زنان را به یکی از نشانه‌های هویتی خود تبدیل کند.

زنان در اشرف فقط در فعالیت‌های جانبی حضور نداشتند؛ در مدیریت بخش‌ها، آموزش، برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری نقش داشتند. در جریان حملات نیز بسیاری از آنان در صفوف مقاومت مدنی، رسیدگی به مجروحان و حفظ ساختار جمعی حضور یافتند.

مقاومت ایران این تجربه را نتیجهٔ تحولاتی می‌داند که از میانهٔ دههٔ۱۳۶۰ با محوریت رهایی زنان و تغییر مناسبات درونی آغاز شد و در دههٔ۱۳۷۰ به گسترش مسئولیت زنان انجامید.

این تجربه نیز مانند دیگر بخش‌های تاریخ درونی مجاهدین، موضوع بحث و نقد است. اما از منظر شکل‌گیری کانون‌های شورشی، یک نتیجه اهمیت ویژه دارد: زن نه نیروی حاشیه‌ای و نه صرفاً قربانی سرکوب، بلکه کنشگری در مرکز مقاومت تلقی شد.

حضور چشمگیر زنان در خیزش‌های بعدی ایران نشان داد که این مسئله محدود به یک سازمان نیست. زنان به یکی از نیروهای اصلی تغییر اجتماعی تبدیل شده‌اند. کانون شورشی نیز بدون حضور و رهبری زنان نمی‌تواند مدعی نمایندگی آینده‌ای آزاد و برابر باشد.


انتقال به لیبرتی؛ جابه‌جایی یا انحلال؟

پس از حملات و فشارهای مداوم، طرح انتقال ساکنان اشرف به کمپ لیبرتی در نزدیکی فرودگاه بغداد مطرح شد. سازمان ملل و دولت آمریکا این انتقال را مرحله‌ای برای تعیین وضعیت و انتقال ساکنان به کشورهای ثالث معرفی کردند.

از سال۱۳۹۰، گروه‌های مختلف ساکنان اشرف به لیبرتی منتقل شدند. مقاومت ایران دربارهٔ شرایط کمپ، محدودیت فضا، نبود زیرساخت‌های کافی و فقدان امنیت هشدار می‌داد. لیبرتی که نام رسمی آن «کمپ حریه» بود، بارها هدف حملات موشکی قرار گرفت و شماری از ساکنان در این حملات کشته یا مجروح شدند.

انتقال به لیبرتی فقط جابه‌جایی چند هزار نفر نبود. هدف سیاسی گسترده‌تری در پس آن دیده می‌شد: تخلیهٔ اشرف و پایان دادن به موجودیت مکانی که برای سال‌ها نماد مقاومت شده بود.

بخش اصلی ساکنان منتقل شدند، اما گروهی محدود برای حفاظت از اموال و انجام امور مربوط به تحویل قرارگاه در اشرف باقی ماندند. حضور آنان، آخرین رشتهٔ فیزیکی میان مقاومت و قرارگاهی بود که نزدیک به سه دهه تاریخ را در خود جای داده بود.

حکومت ایران پایان اشرف را نزدیک می‌دید؛ اما هنوز می‌خواست آخرین نشانهٔ آن نیز از میان برود.


۱۰شهریور۱۳۹۲؛ قتل‌عام آخرین ساکنان

بامداد ۱۰شهریور۱۳۹۲، برابر با اول سپتامبر۲۰۱۳، اشرف هدف حمله‌ای خونین قرار گرفت. در این حمله، ۵۲ تن از ساکنان کشته شدند. تصاویر منتشرشده نشان می‌داد شماری با دست‌های بسته یا از فاصلهٔ نزدیک هدف قرار گرفته‌اند. هفت تن نیز ناپدید شدند و مقاومت ایران اعلام کرد آنان به گروگان گرفته شده‌اند.

دولت عراق مسئولیت مستقیم را نپذیرفت و روایت‌های متفاوتی دربارهٔ عاملان حمله مطرح شد. مقاومت ایران، دولت نوری مالکی و نیروهای وابسته به حکومت ایران را مسئول دانست. سازمان ملل و نهادهای بین‌المللی خواهان تحقیق شدند؛ اما پروندهٔ حقیقت و مسئولیت این کشتار همچنان برای خانواده‌ها و جنبش دادخواهی باز مانده است.

از نظر طراحان حمله، هدف روشن به‌نظر می‌رسید: پایان فیزیکی اشرف.

ساختمان‌ها تخلیه شدند، ساکنان باقی‌مانده کشته یا ربوده شدند و قرارگاهی که نزدیک به سی سال مرکز مقاومت بود، از اختیار مجاهدین خارج شد.

از نظر جغرافیایی، اشرف پایان یافته بود.

اما آیا یک نماد با تخلیهٔ زمین و تخریب ساختمان‌هایش از میان می‌رود؟


چرا قتل‌عام نتوانست اشرف را تمام کند؟

اگر اشرف فقط مجموعه‌ای از ساختمان‌ها بود، ۱۰شهریور باید پایان آن محسوب می‌شد. اما در طول سال‌های محاصره، معنای اشرف تغییر کرده بود.

اشرف دیگر تنها محل استقرار نبود؛ نامی برای مجموعه‌ای از ارزش‌ها شده بود: ایستادن در شرایط نابرابر، حفظ جمع در برابر فشار، تبدیل رنج به مسئولیت و نپذیرفتن تسلیم.

حملهٔ نهایی، به‌جای آن‌که این معنا را از بین ببرد، آن را فشرده‌تر کرد. جان‌باختگان ۱۰شهریور در حافظهٔ مقاومت به آخرین نگهبانان اشرف تبدیل شدند. خون آنان، نام اشرف را از زمین عراق جدا کرد و به روایت مبارزه منتقل ساخت.

این همان نقطه‌ای بود که یک مکان امکان یافت به الگویی قابل‌تکثیر تبدیل شود.

حکومت می‌توانست یک قرارگاه را تصرف کند؛ اما نمی‌توانست تعیین کند بازماندگان و نسل‌های بعد چه معنایی از آن خواهند ساخت. اگر تجربهٔ اشرف در افراد، حافظه و سازمان مقاومت حفظ می‌شد، نابودی فیزیکی آن الزاماً به شکست راهبردی منجر نمی‌گردید.

در اینجا، یکی از قوانین تاریخ مقاومت آشکار شد:

گاهی نابودی یک نماد، اگر روایت و ارزش‌های آن زنده بمانند، به تکثیر همان نماد می‌انجامد.


اشرف به‌مثابه مدرسهٔ پایداری

چرا در ادبیات مقاومت، از اشرف به‌عنوان «مدرسهٔ پایداری» یاد می‌شود؟

مدرسه جایی است که تجربه در آن به شناخت تبدیل می‌شود. اشرف نیز مجموعه‌ای از درس‌ها برجای گذاشت:

پایداری فقط ایستادن در لحظهٔ حمله نیست؛ ادامه دادن زندگی و مسئولیت در روزهای طولانی محاصره است.

سازمان‌یافتگی فقط فرمان و ساختار نیست؛ اعتماد، مراقبت متقابل و تقسیم مسئولیت نیز هست.

مقاومت فقط به ابزار وابسته نیست؛ پس از خلع سلاح نیز می‌تواند در شکل سیاسی، حقوقی و اجتماعی ادامه یابد.

فشار روانی زمانی شکست می‌خورد که فرد خود را جزئی از جمعی آگاه بداند.

یک مرکز سازمان‌یافته می‌تواند حافظهٔ چند نسل را حفظ کند؛ اما برای ماندگاری، باید بتواند تجربهٔ خود را از جغرافیا جدا و به جامعه منتقل سازد.

و سرانجام، هیچ شکل تشکیلاتی ابدی نیست. اگر شرایط تغییر کند، سازمان نیز باید بدون کنار گذاشتن اصول بنیادین خود، شکل تازه‌ای پیدا کند.

این درس آخر، مستقیم به پیدایش استراتژی هزار اشرف منتهی شد.


مسئلهٔ نقد و حقیقت تاریخی

ساختن یک روایت تاریخی مسئولانه، فقط با زبان حماسی ممکن نیست. اشرف باید هم‌زمان موضوع احترام، تحقیق و پرسشگری باشد.

باید دربارهٔ تصمیم‌هایی که به ماندن ساکنان در شرایط خطر انجامید پرسید. باید مسئولیت دولت عراق، حکومت ایران، نیروهای آمریکایی و نهادهای بین‌المللی بررسی شود. باید روایت بازماندگان، خانواده‌ها، اعضای پیشین، مدافعان و منتقدان شنیده و با اسناد سنجیده شود.

پایداری هنگامی ارزش تاریخی بیشتری پیدا می‌کند که از بررسی انتقادی نترسد. اگر اشرف واقعاً مدرسه بوده است، یکی از درس‌های آن باید توان آموختن از تصمیم‌های دشوار و پیامدهای آنها باشد.

این نگاه انتقادی، به‌معنای نادیده گرفتن قربانیان یا برابر دانستن مهاجم و قربانی نیست. مسئولیت حمله، محاصره، محرومیت درمانی و کشتار باید روشن شود. اما احترام به جان انسان‌ها اقتضا می‌کند که تجربهٔ آنان را فقط به اسطوره تبدیل نکنیم؛ باید از آن برای جلوگیری از تکرار خطاها و کاهش هزینه‌های آینده نیز بیاموزیم.

نسل جوان حق دارد هم فداکاری را بشناسد و هم پرسش کند. این دو در برابر یکدیگر نیستند.


چرا رژیم در محاسبهٔ خود شکست خورد؟

راهبرد حکومت ایران بر یک فرض استوار بود: مجاهدین بدون اشرف پراکنده و نابود خواهند شد.

این فرض، اشرف را فقط یک مرکز فیزیکی می‌دید. حکومت تصور می‌کرد انسجام مقاومت به ساختمان‌ها، خاک و تمرکز جغرافیایی وابسته است. بنابراین، با محاصره، حمله، تخلیه و قتل‌عام می‌توان آن را پایان داد.

اما در سال‌های فشار، خود اشرف تغییر کرده بود. هرچه امکان نقش‌آفرینی نظامی آن کمتر شد، وزن نمادینش افزایش یافت. هر حمله، آن را بیشتر به موضوع افکار عمومی و حافظهٔ مقاومت تبدیل کرد.

پس از انتقال اعضای مجاهدین از عراق به آلبانی، حکومت نتوانست هدف اصلی خود ــ نابودی تشکیلات ــ را محقق کند. ساکنان لیبرتی از عراق خارج شدند و جامعهٔ مقاومت بار دیگر در مکان تازه‌ای خود را بازسازی کرد.

مهم‌تر از آن، اندیشهٔ اشرف به داخل ایران بازگشت.

آنچه قرار بود با نابودی یک مرکز پایان یابد، در قالب شعار «هزار اشرف» به راهبرد تکثیر مقاومت تبدیل شد. به این ترتیب، حمله به تمرکز جغرافیایی، به پیدایش الگویی پراکنده انجامید که مهار آن برای حکومت دشوارتر بود.


از اشرف جغرافیایی تا اشرف اجتماعی

تفاوت میان «یک اشرف» و «هزار اشرف» فقط در عدد نیست.

یک اشرف، مرکز مشخصی با جمعیتی متمرکز، فرماندهی معلوم و محدوده‌ای قابل‌شناسایی بود. محاصره و حمله به آن، هرچند پرهزینه، برای دشمن امکان‌پذیر بود.

اما هزار اشرف، به‌معنای انتقال روح سازمان‌یافتگی به نقاط متعدد جامعه است. در این مفهوم، هر جمع آگاه و مسئول می‌تواند حامل بخشی از تجربهٔ اشرف باشد؛ بی‌آن‌که ساختمان، اردوگاه یا نشانی آشکار داشته باشد.

اشرف اجتماعی در میان مردم معنا پیدا می‌کند. باید با رنج و خواسته‌های آنان پیوند داشته باشد و اعتبار خود را نه فقط از گذشته، بلکه از مسئولیت امروز به‌دست آورد.

این تحول، اشرف را از یک «قرارگاه» به یک «روش اندیشیدن» تبدیل کرد:

در برابر پراکندگی، پیوند؛
در برابر فراموشی، حافظه؛
در برابر یأس، امید سازمان‌یافته؛
در برابر تسلیم، پایداری؛
و در برابر نابودی یک مرکز، تکثیر صدها و هزاران کانون.


نتیجهٔ فصل؛ اشرف را گرفتند، اما نتوانستند تکثیر آن را متوقف کنند

اشرف در طول تاریخ خود، چند بار معنای تازه‌ای یافت. ابتدا قرارگاهی برای ارتش آزادی‌بخش بود؛ سپس به جامعه‌ای سازمان‌یافته تبدیل شد؛ پس از خلع سلاح، نمونه‌ای از پایداری غیرمسلحانه گردید؛ در سال‌های محاصره، به مدرسهٔ فداکاری و استقامت بدل شد؛ و پس از قتل‌عام ۱۰شهریور، از جغرافیا فراتر رفت.

حکومت ایران نابودی اشرف را هدفی راهبردی می‌دانست، زیرا آن را حافظه، مرکز انسجام و نشانهٔ بقای مقاومت می‌دید. می‌خواست با حذف این مکان، به هواداران مقاومت و جامعهٔ ایران بگوید که ایستادگی بی‌نتیجه است.

اما نتیجه کاملاً مطابق این محاسبه پیش نرفت.

زمین اشرف از دست رفت، ساختمان‌هایش تخلیه شد و آخرین نگهبانانش جان باختند؛ اما تجربهٔ آن به پایان نرسید. اشرف از یک نقطهٔ قابل‌محاصره جدا شد و در مفهوم «هزار اشرف» امکان حضور در سراسر جامعه را یافت.

از اینجا، مرحله‌ای تازه آغاز شد.

دیگر پرسش این نبود که چگونه یک قرارگاه حفظ شود. پرسش این بود که چگونه می‌توان ویژگی‌های آن را در ابعادی کوچک‌تر، انعطاف‌پذیرتر و نزدیک‌تر به متن جامعه بازتولید کرد.

فصل بعد به لحظهٔ تولد همین استراتژی می‌پردازد:

فصل چهارم

۱۰ شهریور ۱۳۹۲؛ از قتل‌عام اشرف تا تولد «هزار اشرف»

روزی که قرار بود پایان اشرف باشد

بامداد یکشنبه ۱۰شهریور۱۳۹۲، برابر با اول سپتامبر۲۰۱۳، قرارگاه اشرف هدف حمله‌ای سازمان‌یافته قرار گرفت. در آن زمان، بیشتر ساکنان اشرف به کمپ لیبرتی منتقل شده بودند و تنها حدود یک‌صد نفر برای حفاظت از اموال و پیگیری امور باقی‌مانده در قرارگاه حضور داشتند.

مهاجمان با اطلاع از موقعیت بخش‌های مختلف وارد اشرف شدند. بر اساس تصاویر، گزارش‌های بازماندگان و اسناد منتشرشده، شماری از قربانیان از فاصلهٔ نزدیک هدف قرار گرفتند و برخی در حالی کشته شدند که دست‌هایشان بسته بود. مرکز درمانی نیز از حمله مصون نماند و تعدادی از مجروحان و نیروهای امدادی در همان محل جان باختند.

در پایان حمله، ۵۲ تن از ساکنان اشرف به‌شهادت رسیدند. هفت تن، شامل شش زن و یک مرد، ناپدید شدند. مقاومت ایران اعلام کرد آنان به گروگان گرفته شده‌اند و به نیروهای وابسته به دولت عراق تحویل داده شده‌اند. با وجود فراخوان‌های بین‌المللی، سرنوشت این هفت گروگان هیچ‌گاه به‌طور شفاف روشن نشد.

دولت وقت عراق مسئولیت حمله را نپذیرفت. مقاومت ایران، حکومت جمهوری اسلامی و دولت نوری مالکی را مسئول طراحی و اجرای آن دانست. نهادهای بین‌المللی خواستار تحقیق شدند، اما حقیقت کامل واقعه، عاملان مستقیم و سرنوشت گروگان‌ها همچنان موضوع دادخواهی است.

هدف حمله فقط کشتن گروهی از اعضای مقاومت نبود. از نگاه طراحان آن، باید آخرین فصل تاریخ اشرف نوشته می‌شد. قرارگاهی که سال‌ها مرکز سازمان‌یافتگی مجاهدین بود، باید با قتل‌عام آخرین ساکنانش به نماد شکست و پایان تبدیل می‌گردید.

اما نتیجهٔ سیاسی واقعه، آن چیزی نشد که مهاجمان انتظار داشتند.


چرا ۱۰شهریور یک حملهٔ عادی نبود؟

حملات پیشین به اشرف نیز خونین و گسترده بودند. در ۶ و ۷مرداد۱۳۸۸ و ۱۹فروردین۱۳۹۰، شماری از ساکنان کشته و صدها نفر مجروح شده بودند. محاصرهٔ پزشکی، محدودیت‌های لجستیکی و جنگ روانی چندساله نیز زندگی را به‌شدت دشوار کرده بود.

با این حال، حملهٔ ۱۰شهریور ویژگی متفاوتی داشت.

در حملات قبلی، هدف عمدتاً وادار کردن ساکنان به عقب‌نشینی، تسلیم یا ترک قرارگاه بود. اما در ۱۰شهریور، بخش اصلی ساکنان پیش‌تر به لیبرتی منتقل شده بودند. افراد باقی‌مانده نیرویی نبودند که بتوانند تهدید نظامی به‌شمار آیند. آنان گروهی محدود و غیرمسلح بودند که در چارچوب توافق‌های صورت‌گرفته برای حفاظت از اموال در اشرف مانده بودند.

از این رو، حمله بیش از آن‌که کارکرد نظامی داشته باشد، حامل پیامی سیاسی بود:

اشرف باید نه‌فقط تخلیه، بلکه تحقیر و نابود شود. آخرین مدافعان آن باید کشته شوند تا حکومت بتواند اعلام کند که دوران مقاومت سازمان‌یافته پایان یافته است.

شلیک از فاصلهٔ نزدیک، بستن دست برخی قربانیان و ربودن هفت تن، در صورت تأیید نهایی یک تحقیق مستقل، نشان‌دهندهٔ عملیاتی برای حذف هدفمند انسان‌هاست، نه یک درگیری اتفاقی.

۱۰شهریور قرار بود مراسم پایان اشرف باشد.


۵۲ نام؛ فراتر از یک آمار

در گزارش‌های تاریخی، قربانیان اغلب به عدد تبدیل می‌شوند: ۵۲ کشته، هفت گروگان، ده‌ها بازمانده. اما هر عدد، زندگی انسانی مشخصی را در خود پنهان کرده است.

در میان ۵۲ شهید اشرف، زنان و مردانی از نسل‌ها و پیشینه‌های متفاوت حضور داشتند. برخی از سال‌های مبارزه با دیکتاتوری شاه آمده بودند؛ برخی زندان‌های حکومت خمینی را تجربه کرده بودند؛ برخی در ارتش آزادی‌بخش حضور داشتند و شماری بخش بزرگی از زندگی خود را در اشرف گذرانده بودند.

آنان فقط نگهبان ساختمان‌ها و اموال نبودند؛ آخرین حلقهٔ زندهٔ پیوند میان سه دهه تاریخ و مکانی بودند که خاطرهٔ هزاران عضو مقاومت را در خود داشت.

کشته‌شدن آنان، برای مجاهدین فقدانی بزرگ بود؛ اما هم‌زمان یک پرسش بنیادی را نیز ایجاد کرد:

آیا ارزش یک تجربه با جان‌باختن حاملان آن پایان می‌یابد، یا می‌تواند به نسل‌ها و مکان‌های دیگر منتقل شود؟

پاسخ به این پرسش، سرنوشت آیندهٔ مقاومت را تعیین می‌کرد.


هفت گروگان؛ پرونده‌ای که بسته نشد

ربوده‌شدن هفت تن از ساکنان اشرف، بعد دیگری از حملهٔ ۱۰شهریور بود. مقاومت ایران تصاویر و اطلاعاتی منتشر کرد که به‌گفتهٔ آن نشان می‌داد گروگان‌ها پس از حمله زنده بوده‌اند. کارزارهای گسترده‌ای برای آزادی آنان شکل گرفت و اعتصاب غذاهایی در لیبرتی و شهرهای مختلف جهان برگزار شد.

خانواده‌ها و حامیان مقاومت از دولت عراق، ایالات متحده، سازمان ملل و نهادهای حقوق‌بشری خواستند محل نگهداری و سرنوشت گروگان‌ها را روشن کنند. با این حال، پاسخ قطعی و قابل‌راستی‌آزمایی ارائه نشد.

فراموش نکردن گروگان‌ها بخشی از مقاومت در برابر هدف اصلی حمله بود. عاملان کشتار فقط به‌دنبال حذف فیزیکی افراد نبودند؛ آنان بر سکوت و فراموشی پس از جنایت نیز حساب می‌کردند.

دادخواهی، این محاسبه را به چالش می‌کشید. تکرار نام‌ها، انتشار اسناد و طرح مداوم پرسش دربارهٔ سرنوشت ناپدیدشدگان، مانع بسته شدن پرونده شد.

از همین منظر، دادخواهی نیز شکلی از پایداری است: مقاومت در برابر حذف قربانی از حافظهٔ عمومی.


لحظهٔ انتخاب؛ سوگواری یا بازسازی؟

پس از یک ضربهٔ سنگین، هر جنبش با دو خطر روبه‌رو می‌شود.

خطر نخست، فروپاشی درونی است. فقدان اعضای باسابقه، احساس شکست، نگرانی از حملات بعدی و نامعلوم بودن آینده می‌تواند اعتماد و انسجام را از میان ببرد.

خطر دوم، گرفتار شدن در گذشته است. گاه یک جنبش تمام نیروی خود را صرف سوگواری و بازگویی حماسه‌ها می‌کند، بی‌آن‌که بتواند از آنها راهی برای ادامهٔ مبارزه استخراج کند.

سوگواری برای قربانیان ضروری است؛ اما اگر به تصمیم و مسئولیت تازه منتهی نشود، هدف مهاجمان را تغییر نمی‌دهد. آنان می‌خواستند مقاومت در فقدان اشرف متوقف شود.

پاسخ راهبردی باید از جنس دیگری می‌بود: تبدیل ضربه به آغاز مرحله‌ای تازه.

شعار «یک، دو، سه، صد… هزار اشرف می‌سازیم» در همین زمینه معنا پیدا کرد. این شعار نمی‌گفت اشرف جغرافیایی بازخواهد گشت یا همان ساختار پیشین در نقطه‌ای دیگر تکرار خواهد شد. معنای آن این بود که تجربه و ارزش‌های اشرف نباید در یک زمین محصور بماند.

اگر یک اشرف قابل‌محاصره و نابودی بود، باید هزار اشرف در سراسر ایران شکل می‌گرفت.


«هزار اشرف»؛ شعار یا تغییر استراتژی؟

در نگاه نخست، عبارت «هزار اشرف» ممکن است یک شعار انگیزشی به‌نظر برسد؛ پاسخی عاطفی به قتل‌عامی دردناک. اما در ادبیات مقاومت، این عبارت به‌تدریج به مفهوم یک تحول راهبردی تبدیل شد.

یک اشرف بر تمرکز استوار بود: هزاران انسان در یک مکان، زیر یک ساختار و در محدوده‌ای مشخص.

هزار اشرف بر تکثیر استوار است: هسته‌های کوچک، پراکنده و متصل به جامعه در نقاط مختلف ایران.

یک اشرف از امکانات و زیرساخت‌های گسترده برخوردار بود.

هزار اشرف باید با امکانات محدود، انعطاف‌پذیری و اتکا به نیروی انسانی عمل می‌کرد.

یک اشرف برای دشمن قابل‌شناسایی، محاصره و هدف‌گیری بود.

هزار اشرف قرار بود الگویی باشد که با حذف یک نقطه، تمام آن از میان نرود.

بنابراین، تفاوت فقط در مقیاس نبود؛ منطق سازمان‌یافتگی تغییر کرده بود. مقاومت از ساختاری متمرکز به الگویی شبکه‌ای و اجتماعی حرکت می‌کرد.

این تغییر، پاسخی به شرایط تازه بود. دیگر نه امکان نگهداری ارتشی کلاسیک در مرز وجود داشت و نه مرکز جغرافیایی پیشین قابل‌بازسازی بود. مرکز ثقل تغییر باید به داخل ایران و میان مردم منتقل می‌شد.


اشرف چگونه قابلیت تکثیر پیدا کرد؟

یک ساختمان را نمی‌توان تکثیر کرد؛ یک ارزش، تجربه و روش را می‌توان.

اگر اشرف فقط جاده، سالن، بیمارستان، ساختمان و زمین بود، پایان جغرافیایی آن پایان همه‌چیز محسوب می‌شد. اما اشرف در سال‌های محاصره به مجموعه‌ای از ویژگی‌های انسانی تبدیل شده بود:

پایداری در برابر فشار؛
حفظ جمع در شرایط خطر؛
تقسیم مسئولیت؛
توانایی ادامه دادن پس از ضربه؛
اعتماد متقابل؛
حفظ حافظهٔ جان‌باختگان؛
و باور به امکان تغییر.

همین ویژگی‌ها قابلیت انتقال داشتند. برای بازتولید آنها نیازی به ساختن شهری دیگر نبود. یک جمع کوچک نیز می‌توانست در محیط خود، بخشی از این فرهنگ را نمایندگی کند.

به این معنا، «اشرف» از اسم خاص به یک مفهوم تبدیل شد. دیگر فقط پاسخ پرسش «کجا؟» نبود؛ پاسخی برای پرسش «چگونه ایستادن؟» شد.

وقتی یک مکان به روش، ارزش و الگوی رفتار جمعی تبدیل شود، می‌تواند در هزاران نقطه حضور یابد.


یک، دو، سه… منطق رشد از هسته‌های کوچک

ترتیب «یک، دو، سه، صد و هزار» حامل یک معنای مهم است. هیچ شبکهٔ اجتماعی از هزار واحد آغاز نمی‌شود. نقطهٔ آغاز همیشه انسان‌های محدود و رابطه‌های کوچک است.

اما کوچک بودن با بی‌اثر بودن یکسان نیست.

یک جمع کوچک اگر آگاه، مسئول و ماندگار باشد، می‌تواند اعتماد ایجاد کند، تجربه منتقل کند و الگویی برای دیگران شود. جمع دوم و سوم لزوماً نسخهٔ کاملاً مشابه نخستین جمع نیستند؛ هر کدام در محیط اجتماعی خود شکل می‌گیرند، اما به هدف و ارزش‌هایی مشترک متصل‌اند.

رشد واقعی نیز صرفاً افزایش عدد نیست. اگر تعداد جمع‌ها بیشتر شود، اما شناخت، مسئولیت و پیوند اجتماعی ضعیف باشد، کمیت جای کیفیت را نمی‌گیرد. «هزار اشرف» فقط به‌معنای هزار نام یا هزار پیام نیست؛ به‌معنای گسترش فرهنگ سازمان‌یافتگی و پایداری است.

این فرایند باید از درون جامعه رشد کند. هیچ ساختاری نمی‌تواند صرفاً با فرمان بیرونی، اعتماد اجتماعی ایجاد کند. کانون زمانی ریشه می‌گیرد که درد و خواستهٔ مردم را بشناسد، با آنان رابطه داشته باشد و مسئولیت خود را در برابر امنیت و کرامت جامعه جدی بگیرد.


از قرارگاه مرزی تا قلب شهرها

ارتش آزادی‌بخش در مرحله‌ای از تاریخ خود در منطقهٔ مرزی مستقر بود. میدان اصلی فعالیت آن نیز با ساختار یک ارتش متمرکز تناسب داشت. اما تحولات پس از سال۲۰۰۳ و خیزش‌های اجتماعی داخل ایران، نشان دادند که آیندهٔ تغییر در شهرها، دانشگاه‌ها، کارخانه‌ها، محله‌ها و میان اقشار ناراضی رقم خواهد خورد.

این به‌معنای کنار گذاشتن تجربهٔ ارتش آزادی‌بخش نبود؛ به‌معنای ترجمهٔ آن به شرایطی تازه بود.

انضباط باید بدون پادگان معنا پیدا می‌کرد.
همبستگی باید بدون هم‌زیستی در یک قرارگاه حفظ می‌شد.
مسئولیت باید در دل زندگی روزمره شکل می‌گرفت.
و پایداری باید در محیطی ادامه می‌یافت که افراد با فشارهای خانوادگی، اجتماعی و امنیتی روبه‌رو بودند.

به‌عبارت دیگر، استراتژی تازه می‌خواست «اشرف» را از مرز به متن جامعه منتقل کند.

در این تحول، جوانی که در شهر خود زندگی می‌کرد، دیگر فقط مخاطب اخبار مقاومت نبود. او می‌توانست خود را بخشی از روندی بداند که پیش‌تر در مکانی دور جریان داشت. اشرف از جغرافیایی خارج از ایران، به امکانی درون جامعهٔ ایران تبدیل می‌شد.


پیوند «هزار اشرف» با خیزش‌های اجتماعی

استراتژی کانون‌های شورشی در خلأ اجتماعی رشد نکرد. از دی۱۳۹۶ به بعد، ایران شاهد موج‌های پیاپی اعتراض و قیام بود. شعارها به‌سرعت از مطالبات اقتصادی به نفی کلیت حاکمیت رسیدند. شهرهایی که پیش‌تر کمتر در اعتراضات سیاسی دیده می‌شدند، وارد میدان شدند.

این خیزش‌ها چند واقعیت را آشکار کردند:

نارضایتی به شهرهای بزرگ محدود نیست؛ اقشار محروم و شهرهای کوچک نیز بخشی از نیروی تغییرند.

نسل جوان از بسیاری مرزهای ترس عبور کرده است.

شعارهای مردم، ساختار اصلی قدرت را هدف قرار می‌دهد و به تغییرات محدود درون حکومت قانع نیست.

اما در کنار این ظرفیت، همان مشکل فصل نخست نیز وجود داشت: پراکندگی، نبود استمرار و دشواری حفظ پیوند میان موج‌های اعتراضی.

در روایت مقاومت ایران، کانون‌های شورشی باید میان استراتژی «هزار اشرف» و نیروی خودجوش جامعه ارتباط برقرار کنند. آنان جایگزین قیام نیستند؛ قرار است در فاصلهٔ میان خیزش‌ها، نشانه‌های مقاومت و حافظهٔ اعتراض را زنده نگه دارند و در زمان خیزش، به انسجام و استمرار اجتماعی یاری رسانند.

اهمیت این ادعا باید بر پایهٔ شواهد سنجیده شود. افزایش گزارش‌های فعالیت کانون‌ها، نگرانی رسانه‌ها و مقام‌های حکومتی و حضور مفاهیم مرتبط با آنان در تبلیغات رسمی، نشان می‌دهد حکومت این پدیده را جدی تلقی می‌کند. با این حال، برای ارزیابی دقیق دامنه و تأثیر آن باید میان آمارهای اعلام‌شده، شواهد قابل‌راستی‌آزمایی و تبلیغات سیاسی تمایز گذاشت.

یک کتاب آموزشی نباید ادعا را جایگزین بررسی کند.


کانون شورشی؛ اشرف کوچک یا مفهومی تازه؟

آیا هر کانون شورشی یک «اشرف کوچک» است؟

پاسخ هم آری است و هم نه.

آری، از این جهت که قرار است ارزش‌هایی چون پیوند جمعی، انضباط، مسئولیت، فداکاری و پایداری را بازتاب دهد.

اما نه، زیرا کانون شورشی نمی‌تواند نسخهٔ کوچک‌شدهٔ یک قرارگاه نظامی باشد. محیط، هدف‌های کوتاه‌مدت، امکانات و رابطهٔ آن با جامعه کاملاً متفاوت است. اعضای یک کانون در متن زندگی عادی مردم حضور دارند و اعتبارشان به رفتار آنان در همان جامعه وابسته است.

اشرف می‌توانست بخش بزرگی از نیازهای خود را در درون مجموعه تأمین کند؛ اما یک کانون اجتماعی بدون اعتماد و همراهی محیط پیرامون خود نمی‌تواند دوام بیاورد.

بنابراین، تکثیر اشرف به‌معنای تکثیر ساختمان‌ها یا شکل‌های قدیمی نیست. آنچه باید منتقل شود، جوهر سازمان‌یافتگی است؛ و آنچه باید متناسب با شرایط جدید تغییر کند، شکل و شیوهٔ حضور اجتماعی است.

اگر این تمایز فراموش شود، شعار «هزار اشرف» می‌تواند به تقلید مکانیکی از گذشته تبدیل گردد. اما اگر درست فهمیده شود، به معنای زنده نگه‌داشتن ارزش‌های گذشته در قالبی متناسب با نسل و جامعهٔ امروز خواهد بود.


از عضو تشکیلات تا شهروند مسئول

در الگوی کلاسیک یک سازمان، فرد ممکن است خود را پیش از هر چیز عضو یک ساختار بداند. اما کانون شورشی در درون جامعه زمانی معنا پیدا می‌کند که عضویت و مسئولیت شهروندی در برابر یکدیگر قرار نگیرند.

یک جوان، پیش از هر عنوان سیاسی، عضوی از خانواده، محله، دانشگاه، محل کار و جامعهٔ خود است. رفتار او بر امنیت و اعتماد دیگران اثر می‌گذارد. اگر در نام مقاومت، مردم نادیده گرفته شوند یا زندگی و کرامت آنان آسیب ببیند، مفهوم کانون از هدف اعلام‌شدهٔ خود دور می‌شود.

از این رو، انتقال اشرف به جامعه باید با انتقال حس مسئولیت همراه باشد. پایداری فقط مقاومت در برابر حکومت نیست؛ وفاداری به مردم نیز هست.

کانونی که درد مردم را نمی‌فهمد، از آنان فاصله می‌گیرد.
کانونی که پاسخ‌گو نیست، اعتماد ایجاد نمی‌کند.
کانونی که اخلاق را کنار می‌گذارد، نمی‌تواند حامل آینده‌ای آزاد باشد.

«هزار اشرف» زمانی معنای دموکراتیک پیدا می‌کند که هر کانون، آزادی و کرامت انسانی را نه فقط در هدف نهایی، بلکه در رفتار امروز خود رعایت کند.


دشمنی که دیگر با یک نقطه روبه‌رو نبود

در مدل متمرکز، حکومت می‌دانست مرکز مقاومت کجاست. می‌توانست برای محاصره، فشار دیپلماتیک، عملیات روانی و حمله به آن برنامه‌ریزی کند.

اما یک شبکهٔ اجتماعی پراکنده، مسئله‌ای متفاوت ایجاد می‌کند. حکومت نمی‌تواند همهٔ نارضایتی‌ها را در یک نقطه محصور کند. هر دانشگاه، کارخانه، محله و خانواده‌ای که در آن پرسش و مقاومت زنده باشد، می‌تواند به بخشی از چالش سیاسی تبدیل شود.

این همان تغییری بود که شعار «هزار اشرف» اعلام می‌کرد: دشمن دیگر نباید با یک اشرف مشخص روبه‌رو باشد، بلکه با امکان ظهور مقاومت در نقاط متعدد جامعه مواجه شود.

قدرت چنین الگویی فقط در پراکندگی نیست؛ در امکان بازسازی است. اگر یک حلقه از میان برود، تمام شبکه لزوماً نابود نمی‌شود. تجربه می‌تواند در جای دیگری ادامه پیدا کند.

اما پراکندگی چالش‌هایی نیز دارد. حفظ انسجام فکری، اعتماد، دقت اطلاعات و مسئولیت اخلاقی در ساختاری گسترده دشوارتر است. خطر انحراف، نفوذ، جعل هویت و اقدامات خودسرانه نیز افزایش می‌یابد. بنابراین، انعطاف‌پذیری باید با آگاهی و اصول روشن همراه باشد.

شبکه‌ای بودن به‌معنای بی‌قاعدگی نیست.


۱۰شهریور؛ شکست نظامی یا نقطهٔ چرخش؟

از نظر فیزیکی، حملهٔ ۱۰شهریور ضربه‌ای سهمگین بود. ۵۲ انسان جان باختند، هفت تن ناپدید شدند و آخرین حضور مجاهدین در اشرف پایان یافت.

اگر نتیجه فقط با حفظ زمین سنجیده شود، مقاومت شکست خورده بود.

اما تاریخ همیشه با معیار جغرافیا داوری نمی‌کند. گاه نیرویی زمین را از دست می‌دهد، ولی معنای سیاسی تازه‌ای به‌دست می‌آورد. گاه مهاجم در هدف فوری خود موفق می‌شود، اما نتیجهٔ بلندمدت اقدامی معکوس تولید می‌کند.

۱۰شهریور، اشرف را از یک مکان به یک خاطرهٔ مشترک تبدیل کرد. مقاومت نیز تلاش کرد این خاطره را از حالت سوگواری خارج و به راهبرد تبدیل کند.

این تغییر خودبه‌خود اتفاق نیفتاد. نیازمند تصمیم سیاسی و بازتعریف مفهوم اشرف بود. شعار «هزار اشرف» چارچوب این بازتعریف را فراهم کرد.

از این منظر، ۱۰شهریور هم‌زمان دو واقعه بود:

پایان قطعی اشرف به‌عنوان یک قرارگاه جغرافیایی؛
و آغاز اشرف به‌عنوان الگویی قابل‌تکثیر.


دادخواهی و استراتژی؛ دو مسیر هم‌زمان

تبدیل اشرف به یک راهبرد تازه، نباید به فراموشی مسئولیت عاملان قتل‌عام منجر شود. آینده‌نگری و دادخواهی در تعارض با یکدیگر نیستند.

یک مسیر، روشن کردن حقیقت ۱۰شهریور است: چه کسانی فرمان دادند؟ چه نیروهایی وارد اشرف شدند؟ چرا حفاظت وعده‌داده‌شده عمل نکرد؟ هفت گروگان به کجا منتقل شدند؟ و چرا تحقیقات مستقل به نتیجه‌ای روشن نرسید؟

مسیر دوم، جلوگیری از تحقق هدف سیاسی مهاجمان است: ادامه دادن مقاومت و تکثیر تجربهٔ اشرف.

اگر فقط دادخواهی باشد و نیروی مقاومت از حرکت بازبماند، مهاجمان به هدف سیاسی خود نزدیک می‌شوند. اگر فقط حرکت آینده مطرح شود و قربانیان فراموش شوند، حافظه و معیار اخلاقی مقاومت آسیب می‌بیند.

«هزار اشرف» باید هر دو را در خود نگه دارد: یاد جان‌باختگان و مسئولیت زندگان.


تفاوت تکثیر با تکرار

یکی از مهم‌ترین درس‌های استراتژیک این مرحله، تفاوت میان «تکثیر» و «تکرار» است.

تکرار یعنی بازسازی همان شکل قدیمی، بدون توجه به تغییر شرایط. اگر مقاومت می‌کوشید قرارگاهی مشابه اشرف را با همان کارکردها در نقطه‌ای دیگر ایجاد کند، احتمالاً دوباره با همان آسیب‌پذیری‌های جغرافیایی و سیاسی روبه‌رو می‌شد.

تکثیر یعنی استخراج جوهر یک تجربه و بازآفرینی آن در شکل‌های متناسب با شرایط تازه.

در هزار اشرف، ساختمان‌های اشرف تکرار نمی‌شوند؛ روحیهٔ پایداری آن تکثیر می‌شود.

ارتش کلاسیک تکرار نمی‌شود؛ انضباط و مسئولیت جمعی آن در شبکه‌های اجتماعی بازآفرینی می‌شود.

زندگی قرارگاهی تکرار نمی‌شود؛ پیوند، اعتماد و مراقبت متقابل در محیط‌های گوناگون معنا پیدا می‌کند.

گذشته هنگامی زنده می‌ماند که بتواند تغییر شکل دهد. تقلید خشک، حتی از پرافتخارترین تجربه‌ها، می‌تواند به ناتوانی منجر شود.


معیار موفقیت هزار اشرف چیست؟

موفقیت این استراتژی را نمی‌توان فقط با تعداد پیام‌ها، تصاویر یا فعالیت‌های اعلام‌شده سنجید. شمار، تنها یکی از معیارهاست.

معیارهای عمیق‌تری وجود دارد:

آیا توانسته است احساس تنهایی را در میان جوانان کاهش دهد؟

آیا میان اعتراض‌های جداگانه پیوند فکری و اجتماعی ایجاد کرده است؟

آیا حافظهٔ خیزش‌ها و قربانیان را زنده نگه داشته است؟

آیا به گسترش امید واقع‌بینانه کمک کرده است؟

آیا زنان و جوانان را به کنشگران مسئول تبدیل کرده است؟

آیا مرز خود را با آسیب رساندن به مردم و خشونت بی‌هدف حفظ کرده است؟

آیا توانسته است اعتماد اجتماعی ایجاد کند؟

و آیا ارزش‌های دموکراتیکی را که برای آینده وعده می‌دهد، در روابط امروز خود نیز رعایت کرده است؟

اگر پاسخ این پرسش‌ها مثبت باشد، اشرف واقعاً تکثیر شده است. اگر نه، ممکن است فقط نام آن تکرار شده باشد.


«هزار»؛ عددی نمادین برای یک ضرورت سراسری

هزار در عبارت «هزار اشرف»، بیش از آن‌که عددی دقیق باشد، نشانهٔ فراگیری است. معنای آن این است که مقاومت نباید محدود به یک شهر، طبقه، قوم، جنسیت یا نسل بماند.

ایران جامعه‌ای متنوع است. کرد، بلوچ، عرب، ترک، لر، فارس و ترکمن؛ زنان و مردان؛ کارگران، معلمان، دانشجویان و بازنشستگان، هر یک تجربه‌ها و مطالبات ویژه‌ای دارند. یک استراتژی سراسری نمی‌تواند این تنوع را نادیده بگیرد.

هزار اشرف، اگر بخواهد واقعاً سراسری باشد، باید وحدت را با پذیرش تفاوت‌ها پیوند دهد. هدف مشترک، حذف هویت‌های گوناگون نیست؛ ایجاد چارچوبی است که همه بتوانند در آن برای آزادی، برابری و حاکمیت مردم مشارکت کنند.

در این معنا، «هزار» یعنی مقاومت به‌اندازهٔ تنوع ایران چهره داشته باشد و در عین حال، بر اصولی مشترک استوار بماند.


نتیجهٔ فصل؛ اشرف دیگر یک نشانی نبود

۱۰شهریور۱۳۹۲ روزی بود که قرارگاه اشرف، به‌معنای مادی و جغرافیایی، پایان یافت. ۵۲ تن به‌شهادت رسیدند، هفت تن به گروگان گرفته شدند و آخرین حضور سازمان‌یافتهٔ مجاهدین در آن مکان از میان رفت.

اما همان روز، پرسشی به‌وجود آمد که نتیجهٔ سیاسی حمله را تغییر داد:

آیا اشرف باید همراه با ساکنانش دفن شود، یا در شکل‌های تازه ادامه یابد؟

پاسخ مقاومت، شعار و سپس استراتژی «یک، دو، سه، صد… هزار اشرف می‌سازیم» بود.

این پاسخ، اشرف را از زمین جدا کرد و به جامعه سپرد؛ از یک مرکز متمرکز، به امکان شکل‌گیری هسته‌های متعدد رسید؛ و از خاطرهٔ پایداری، طرحی برای سازمان‌یافتگی نسل تازه ساخت.

هدف مهاجمان، پایان دادن به اشرف بود. آنان در تخلیهٔ جغرافیایی آن موفق شدند، اما نتوانستند تعیین کنند اشرف در حافظه و استراتژی مقاومت چگونه ادامه پیدا کند.

از آن پس، اشرف دیگر فقط نام نقطه‌ای در استان دیالی عراق نبود.

هرجا انسان‌هایی می‌کوشیدند تنهایی را به پیوند، ترس را به مسئولیت و پراکندگی را به ارادهٔ جمعی تبدیل کنند، مفهوم اشرف می‌توانست دوباره متولد شود.

اما برای فهم دقیق این مرحله، باید از شعار عبور کرد و به تعریف رسید:

کانون شورشی دقیقاً چیست؟
چه ویژگی‌هایی دارد؟
چه کارکرد اجتماعی و سیاسی برای آن تعریف شده است؟
و چه مرزی میان مقاومت آگاهانه، اعتراض خودجوش و خشونت بی‌هدف وجود دارد؟

این پرسش‌ها موضوع فصل بعد است:

فصل ششم

کانون شورشی چیست؟

از نام تا معنا

پس از بررسی مسیر تاریخی سازمان‌یافتگی ــ از نسل میلیشیا و مقاومت پس از ۳۰خرداد تا ارتش آزادی‌بخش، اشرف و استراتژی هزار اشرف ــ اکنون می‌توان به پرسش مرکزی کتاب پاسخ داد:

کانون شورشی چیست؟

در ساده‌ترین تعریف:

کانون شورشی، هسته‌ای کوچک، آگاه، مسئول، منضبط و پایدار از جوانان و نیروهای معترض است که خود را جزئی از مقاومت سازمان‌یافته می‌داند؛ در برابر یأس و تسلیم می‌ایستد، حقیقت را گسترش می‌دهد، حافظهٔ مبارزه را زنده نگه می‌دارد و میان اعتراض‌های پراکنده و هدف آزادی پیوند ایجاد می‌کند.

این تعریف چند بخش دارد و هر بخش، یکی از ویژگی‌های اساسی کانون را توضیح می‌دهد. اگر یکی از این ویژگی‌ها حذف شود، ممکن است تنها نام کانون باقی بماند، بی‌آن‌که محتوای واقعی آن وجود داشته باشد.

کانون شورشی صرفاً چند انسان خشمگین نیست. یک جمع هیجانی و موقت نیز نیست. با انجام یک حرکت نمادین یا انتشار یک پیام به‌تنهایی شکل نمی‌گیرد. هویت آن با آگاهی، تشکل، استمرار، مسئولیت و پیوند با مردم شناخته می‌شود.

برای فهم کامل این مفهوم باید هم بدانیم کانون شورشی چیست و هم روشن کنیم چه چیزهایی کانون شورشی نیست.


چرا «کانون»؟

واژهٔ کانون به مرکزی کوچک اما اثرگذار اشاره دارد؛ نقطه‌ای که در آن انرژی، اندیشه یا رابطه‌ای انسانی متمرکز می‌شود و سپس می‌تواند بر محیط پیرامون خود اثر بگذارد.

کانون لازم نیست از نظر تعداد بزرگ باشد. اهمیت آن به کیفیت رابطهٔ میان اعضا، میزان آگاهی آنان و توانایی‌شان برای حفظ مسئولیت در طول زمان وابسته است.

جامعهٔ معترض ممکن است از میلیون‌ها انسان ناراضی تشکیل شده باشد، اما اگر هر فرد خود را تنها ببیند، این نارضایتی عظیم نمی‌تواند تمام قدرت خود را آشکار کند. کانون، نقطه‌ای است که در آن تنهایی شکسته می‌شود.

در کانون، فرد درمی‌یابد که درد او شخصی و جدا از دیگران نیست. بیکاری، فقر، تبعیض، سرکوب زنان، زندان، اعدام و سانسور، فقط مشکلات منفرد نیستند؛ اجزای یک ساختار سیاسی و اجتماعی‌اند.

این آگاهی مشترک، نخستین گام برای تبدیل نارضایتی پراکنده به نیروی جمعی است.

کانون را می‌توان کوچک‌ترین واحد زندهٔ سازمان‌یافتگی دانست؛ نه از آن جهت که همهٔ اعضا باید یکسان بیندیشند، بلکه زیرا میان آنان هدف، اعتماد و مسئولیتی مشترک وجود دارد.


چرا «شورشی»؟

در اینجا، شورش به‌معنای خشم کور، آشفتگی یا آسیب رساندن بی‌هدف نیست. شورشگری، نپذیرفتن آگاهانهٔ نظمی است که بر ظلم، تبعیض و سلب حاکمیت مردم استوار شده است.

انسان شورشی می‌پرسد چرا باید وضع موجود را اجتناب‌ناپذیر دانست. او در برابر تبلیغاتی که دیکتاتوری را ابدی و مردم را ناتوان معرفی می‌کند، تسلیم نمی‌شود.

بنابراین، «شورشی» پیش از آن‌که یک توصیف عملی باشد، بیانگر یک موضع سیاسی و اخلاقی است:

نپذیرفتن استبداد؛
نپذیرفتن تحقیر انسان؛
نپذیرفتن خاموشی در برابر جنایت؛
و نپذیرفتن این دروغ که هیچ تغییری امکان‌پذیر نیست.

شورشگری آگاهانه با مسئولیت همراه است. اگر خشم از شناخت، اخلاق و هدف جدا شود، ممکن است به رفتارهایی منجر گردد که نه‌تنها به آزادی کمک نمی‌کنند، بلکه به مردم آسیب می‌زنند و زمینهٔ تبلیغات حکومت را فراهم می‌سازند.

کانون شورشی با ویرانگری بی‌هدف تعریف نمی‌شود. معیار آن، ایستادگی در برابر استبداد و گشودن راه برای آزادی مردم است.


نخستین ویژگی: آگاهی

کانون شورشی با آگاهی آغاز می‌شود، نه با هیجان.

آگاهی یعنی شناخت تاریخ، ساختار قدرت، خواسته‌های جامعه و هدفی که برای آن مبارزه می‌شود. فرد آگاه فقط نمی‌داند با چه چیزی مخالف است؛ می‌داند چه آینده‌ای می‌خواهد.

در این تعریف، مخالفت با حاکمیت ولایت فقیه باید با دفاع از اصولی روشن همراه باشد: حاکمیت مردم، انتخابات آزاد، برابری زن و مرد، جدایی دین و دولت، حقوق ملیت‌ها و اقوام، آزادی بیان و تشکل، لغو شکنجه و نفی مجازات اعدام.

بدون چنین چشم‌اندازی، مخالفت ممکن است به جابه‌جایی یک قدرت سرکوبگر با قدرتی دیگر منجر شود.

آگاهی همچنین به‌معنای شناخت تجربه‌های تاریخی است. اعضای یک کانون باید بدانند انقلاب۱۳۵۷ چگونه ربوده شد، آزادی‌های سیاسی چگونه از میان رفت، چه بر سر مخالفان آمد و چرا نبود یک بدیل دموکراتیک و سازمان‌یافته می‌تواند نتیجهٔ قیام مردم را در معرض مصادره قرار دهد.

آگاهی، فرد را از واکنش لحظه‌ای به کنش مسئولانه می‌رساند.


آگاهی، تکرار کردن نیست

آگاه بودن به‌معنای حفظ کردن چند شعار یا پذیرفتن بی‌پرسش یک روایت نیست. انسان آگاه سؤال می‌کند، اسناد را می‌سنجد و میان خبر، ادعا و واقعیت تفاوت می‌گذارد.

حکومت با سانسور و خبر جعلی عمل می‌کند؛ اما مقاومت نیز برای حفظ اعتبار خود باید از اغراق، اطلاعات تأییدنشده و تحریف پرهیز کند. حقیقت نباید فقط زمانی ارزشمند باشد که به سود ماست.

کانونی که هر مطلبی را بدون بررسی بازنشر کند، ممکن است ناخواسته به گسترش شایعه کمک کند. کانونی که نقد را دشمنی بداند، توان یادگیری خود را از دست می‌دهد.

آگاهی واقعی سه پرسش را همواره زنده نگه می‌دارد:

این ادعا بر چه سندی استوار است؟
این رفتار چه اثری بر مردم دارد؟
و آیا وسیله‌ای که به‌کار می‌بریم با هدف آزادی سازگار است؟

توانایی پرسیدن، نشانهٔ ضعف نیست؛ شرط جلوگیری از اشتباه و تکرار استبداد است.


دومین ویژگی: تشکل

کانون، جمعی اتفاقی نیست. ممکن است یک جمع دوستانه یا اعتراضی در اثر رویدادی شکل بگیرد؛ اما تا زمانی که میان اعضای آن هدف مشترک، اعتماد و تقسیم مسئولیت وجود نداشته باشد، نمی‌توان آن را ساختاری پایدار دانست.

تشکل یعنی افراد فقط در کنار یکدیگر حضور نداشته باشند، بلکه بتوانند به یکدیگر اعتماد کنند، گفت‌وگو داشته باشند، تصمیم جمعی بگیرند و مسئولیت رفتار خود را بپذیرند.

در یک جمع هیجانی، همه در لحظه‌ای پرشور فعال‌اند، اما با پایان آن لحظه ارتباط از میان می‌رود. در یک جمع متشکل، رابطه فقط به هیجان وابسته نیست؛ شناخت و مسئولیت آن را حفظ می‌کنند.

تشکل همچنین به‌معنای از بین رفتن شخصیت فردی نیست. جمع سالم، انسان را به ابزار تبدیل نمی‌کند. هر عضو باید بداند چرا مسئولیتی را پذیرفته و حق دارد دربارهٔ اهداف، روش‌ها و پیامدها سؤال کند.

قدرت تشکل از اعتماد آگاهانه می‌آید، نه از فرمان‌برداری بی‌چون‌وچرا.


سومین ویژگی: تداوم

شاید مهم‌ترین تفاوت میان یک جمع موقت و کانون شورشی، استمرار باشد.

اعتراض‌های بزرگ معمولاً با موجی از هیجان، امید و حضور گسترده همراه‌اند. اما پس از سرکوب، بازداشت یا فروکش کردن واقعهٔ آغازین، بسیاری از رابطه‌ها قطع می‌شوند. حکومت نیز دقیقاً بر همین فرسایش حساب می‌کند.

کانون قرار است در فاصلهٔ میان خیزش‌ها باقی بماند.

باقی ماندن به‌معنای تکرار دائمی یک شکل فعالیت نیست. شرایط تغییر می‌کند و روش‌ها نیز باید متناسب با آن تغییر کنند. آنچه باید ادامه یابد، احساس مسئولیت، حفظ حافظه و پیوند انسانی است.

تداوم یعنی شکست موقت را پایان راه ندانستن.
یعنی پس از فروکش کردن یک اعتراض، تجربهٔ آن را حفظ کردن.
یعنی اجازه ندادن نام زندانیان و جان‌باختگان فراموش شود.
و یعنی آماده ماندن برای ایفای مسئولیت اجتماعی در مرحلهٔ بعد.

کانونی که فقط در روزهای پرهیجان دیده شود و در دوران دشوار ناپدید گردد، هنوز پایداری لازم را به‌دست نیاورده است.


چهارمین ویژگی: انضباط

انضباط گاهی با اطاعت کور اشتباه گرفته می‌شود. در حالی که انضباط مسئولانه، پیش از هر چیز توانایی مهار هیجان، رعایت تصمیم جمعی و سنجیدن پیامد رفتار است.

انسان منضبط هر اقدامی را فقط به‌دلیل خشم یا فشار لحظه‌ای انجام نمی‌دهد. می‌اندیشد که نتیجهٔ آن بر جامعه، همراهان و هدف بلندمدت چه خواهد بود.

انضباط یعنی:

هیجان جای واقع‌بینی را نگیرد؛
شایعه جای خبر تأییدشده ننشیند؛
رفتار فردی به دیگران تحمیل نشود؛
امنیت و کرامت مردم نادیده گرفته نشود؛
و هیچ‌کس نام مقاومت را مجوز بی‌مسئولیتی نداند.

در یک ساختار دموکراتیک، انضباط با پاسخ‌گویی همراه است. مسئولیت بیشتر، حق بیشتری برای بی‌پاسخ ماندن ایجاد نمی‌کند؛ برعکس، تعهد بیشتری برای توضیح دادن و پذیرفتن پیامد تصمیم‌ها به‌وجود می‌آورد.

هدف انضباط، خاموش کردن اندیشه نیست؛ تبدیل اراده‌های پراکنده به توان جمعی است.


پنجمین ویژگی: فداکاری

هیچ مبارزهٔ جدی بدون پرداخت بها پیش نمی‌رود. انسان ممکن است بخشی از زمان، آسایش، امکانات یا فرصت‌های شخصی خود را برای هدفی عمومی اختصاص دهد. این عبور از منفعت فردی، یکی از معانی فداکاری است.

اما فداکاری نباید با بی‌ارزش دانستن جان انسان یا جست‌وجوی رنج اشتباه گرفته شود. جان، سلامت و کرامت انسان‌ها ارزشمندند. پرداخت بها زمانی معنا دارد که آگاهانه، مسئولانه و در خدمت آزادی مردم باشد.

در فرهنگ کانون شورشی، فداکاری از کارهای به‌ظاهر کوچک آغاز می‌شود: شنیدن درد دیگران، کنار نماندن در برابر بی‌عدالتی، اختصاص دادن وقت برای شناخت حقیقت، دفاع از انسانی که صدایش شنیده نمی‌شود و مقدم دانستن یک مسئولیت جمعی بر راحتی شخصی.

فداکاری مسابقهٔ رنج نیست. هیچ‌کس نباید برای اثبات وفاداری خود، به اقدامی بی‌محاسبه و پرخطر رانده شود. ارزش آن به آگاهی و نتیجهٔ انسانی‌اش وابسته است.

اشرف به‌عنوان مدرسهٔ پایداری، این معنا را برجسته کرد: فرد در برابر جمع مسئول است؛ اما جمع نیز در برابر جان و حرمت فرد مسئولیت دارد.


ششمین ویژگی: مسئولیت در برابر مردم

کانون شورشی برای مردم است و نمی‌تواند خود را بالاتر از مردم بداند.

هر رفتار آن باید با یک معیار ساده سنجیده شود:

آیا این رفتار به آزادی، امنیت، آگاهی و اعتماد مردم کمک می‌کند یا به آنان آسیب می‌زند؟

کانونی که از دردهای واقعی جامعه فاصله بگیرد، به جمعی بسته تبدیل می‌شود. اگر نتواند صدای کارگر، معلم، زن تحت ستم، زندانی، دادخواه، کولبر، سوخت‌بر و خانوادهٔ محروم را بشنود، عنوان پیشتاز معنای خود را از دست می‌دهد.

پیشتازی به‌معنای فرمان دادن به مردم نیست. پیشتاز کسی است که زودتر مسئولیت می‌پذیرد، بیشتر بها می‌دهد و کمتر از جامعه طلبکار است.

اعتماد اجتماعی با شعار ساخته نمی‌شود. مردم رفتار را می‌بینند: صداقت، احترام، رعایت کرامت انسان، پرهیز از تحمیل و آمادگی برای پاسخ‌گویی.

کانون شورشی زمانی صاحب اعتبار می‌شود که مردم آن را بخشی از خود ببینند، نه نیرویی جدا از زندگی و خواسته‌هایشان.


هفتمین ویژگی: پیوند با مقاومت سازمان‌یافته

یک کانون شورشی خود را حلقه‌ای منفرد و بی‌ارتباط نمی‌داند. هویت آن با یک تاریخ، هدف و مقاومت سازمان‌یافته پیوند دارد.

این پیوند چند امکان ایجاد می‌کند:

تجربهٔ نسل‌های گذشته منتقل می‌شود؛
فعالیت امروز در چشم‌اندازی بلندمدت قرار می‌گیرد؛
مرزبندی‌های سیاسی روشن می‌مانند؛
و هر جمع کوچک خود را مسئول بخشی از یک حرکت بزرگ‌تر می‌بیند.

اما وابستگی تشکیلاتی نباید جای آگاهی فردی را بگیرد. پیوند واقعی زمانی وجود دارد که فرد، تاریخ و هدف مقاومت را شناخته و آزادانه مسئولیت پذیرفته باشد.

کانون شورشی از این نظر با یک جمع اعتراضی موقت تفاوت دارد. یک جمع موقت ممکن است فقط دربارهٔ مطالبه‌ای مشخص توافق داشته باشد؛ اما کانون، خود را در مسیر تغییر کلی ساختار سیاسی و برقراری یک جمهوری دموکراتیک تعریف می‌کند.

همین پیوند است که یک عمل محدود را به حافظه و هدفی گسترده‌تر متصل می‌سازد.


هشتمین ویژگی: امید سازمان‌یافته

امید در کانون شورشی، خوش‌بینی ساده یا انتظار برای وقوع معجزه نیست.

امید سازمان‌یافته یعنی باور به امکان تغییر، بر پایهٔ شناخت نیروی مردم و پذیرش مسئولیت. انسانی که فقط منتظر است دیگران کاری انجام دهند، امیدوار نیست؛ منتظر است. امید هنگامی به نیروی سیاسی تبدیل می‌شود که فرد سهم خود را در ساختن آینده بپذیرد.

حکومت می‌کوشد دو تصور را هم‌زمان گسترش دهد:

نخست، اینکه نظام شکست‌ناپذیر است؛
دوم، اینکه مردم پراکنده‌اند و هیچ جایگزین سازمان‌یافته‌ای وجود ندارد.

وجود یک جمع پایدار، هرچند کوچک، هر دو ادعا را زیر سؤال می‌برد. این جمع نشان می‌دهد که مقاومت خاموش نشده و انسان‌های تنها می‌توانند یکدیگر را پیدا کنند.

کانون همهٔ جامعه نیست، اما وجودش می‌تواند نشانه‌ای از ظرفیت نهفتهٔ جامعه باشد.

به همین دلیل، وزن سیاسی کانون همیشه با تعداد اعضای آن برابر نیست. گاهی اهمیت یک جمع کوچک در پیامی است که به دیگران می‌رساند: «تو تنها نیستی و تسلیم، تنها انتخاب موجود نیست.»


کانون شورشی چه چیزی نیست؟

برای جلوگیری از ابهام، باید مرزهای این مفهوم را روشن کرد.

کانون شورشی، جمع خشمگین و بی‌هدف نیست

خشم می‌تواند نقطهٔ آغاز باشد، اما اگر به شناخت و مسئولیت نرسد، کانون شکل نگرفته است. رفتار بی‌هدف ممکن است انرژی جامعه را هدر دهد یا به مردم آسیب برساند.

کانون شورشی، گروهی برای ماجراجویی فردی نیست

اقدامی که فقط برای نمایش شجاعت، جلب توجه یا اثبات خود انجام شود، با مسئولیت جمعی تفاوت دارد. معیار، اثر اجتماعی و سیاسی رفتار است، نه میزان هیجان آن.

کانون شورشی، جایگزین مردم نیست

هیچ گروه کوچکی نمی‌تواند به‌جای جامعه تصمیم بگیرد یا خود را مالک قیام بداند. نیروی اصلی تغییر مردم‌اند و کانون تنها بخشی از این نیروی اجتماعی است.

کانون شورشی، شبکه‌ای برای آسیب‌رساندن به شهروندان نیست

مرز آن با خشونت بی‌هدف باید روشن باشد. آسیب رساندن به مردم، اموال شخصی، مراکز درمانی و خدمات ضروری با ادعای دفاع از مردم سازگار نیست.

کانون شورشی، جمعی بدون نقد و پرسش نیست

اگر اعضا نتوانند سؤال کنند، اطلاعات را بسنجند یا دربارهٔ پیامد تصمیم‌ها گفت‌وگو کنند، آگاهی جای خود را به اطاعت می‌دهد.

کانون شورشی، نامی برای فعالیت مجازی صرف نیست

فضای مجازی ابزار مهم اطلاع‌رسانی است، اما پسندیدن، بازنشر کردن و نوشتن شعار به‌تنهایی سازمان‌یافتگی ایجاد نمی‌کند. کانون با رابطهٔ انسانی، اعتماد و تداوم شناخته می‌شود.

کانون شورشی، عنوانی برای هر عمل اعتراضی نیست

هر اعتراض شجاعانه‌ای محترم است، اما کانون ویژگی‌های مشخصی چون هدف مشترک، استمرار، تشکل و پیوند راهبردی دارد. به‌کار بردن این عنوان برای هر حرکت، معنای آن را مبهم می‌کند.


تفاوت کانون شورشی با جمع خودجوش

یک جمع خودجوش معمولاً در واکنش به حادثه‌ای مشخص شکل می‌گیرد: بازداشت یک دانشجو، پرداخت نشدن دستمزد، صدور حکم اعدام یا وقوع یک جنایت حکومتی. اعضای آن ممکن است پیش‌تر یکدیگر را نشناسند و فقط برای همان مطالبه کنار هم قرار گیرند.

چنین جمعی می‌تواند بسیار مهم و شجاع باشد. بسیاری از جنبش‌های بزرگ از همین نقطه آغاز شده‌اند.

اما کانون شورشی ویژگی‌های افزوده‌ای دارد:

حضورش به یک واقعه محدود نمی‌شود؛
تجربه را حفظ و منتقل می‌کند؛
هدف سیاسی گسترده‌تری دارد؛
اعضای آن مسئولیت‌های خود را می‌شناسند؛
و خود را بخشی از مسیری طولانی‌تر می‌دانند.

این تفاوت به‌معنای برتری اخلاقی کانون بر معترضان خودجوش نیست. هر دو می‌توانند نقش‌های مهمی داشته باشند. تفاوت در سطح سازمان‌یافتگی و تداوم است.

کانون اگر ارتباط خود را با حرکت‌های خودجوش از دست بدهد، منزوی می‌شود. اعتراض خودجوش نیز اگر هیچ حافظه و سازمانی تولید نکند، ممکن است پس از مدتی پراکنده گردد. رابطهٔ درست میان این دو، رابطهٔ یادگیری و تقویت متقابل است.


تفاوت کانون شورشی با حزب سیاسی

حزب سیاسی معمولاً دارای عضویت رسمی، برنامهٔ تفصیلی، ساختار علنی، سخنگو، نهادهای تصمیم‌گیری و هدف مشارکت در قدرت سیاسی است. در یک نظام آزاد، احزاب در انتخابات شرکت می‌کنند و برای جلب رأی مردم فعالیت دارند.

اما در یک دیکتاتوری که فعالیت مستقل سیاسی را تحمل نمی‌کند، امکان تشکیل آزادانهٔ احزاب بسیار محدود یا ناممکن است. کانون شورشی در چنین شرایطی به‌عنوان واحدی کوچک و انعطاف‌پذیر تعریف می‌شود.

با این حال، کانون جای حزب، شورا، اتحادیه یا دیگر نهادهای جامعهٔ مدنی را نمی‌گیرد. ایران آزاد به انواع تشکل‌های مستقل نیاز خواهد داشت. کانون پاسخی به شرایط اختناق است، نه الگویی دائمی برای ادارهٔ جامعه.

این تمایز ضروری است. ساختاری که در دوران سرکوب شکل می‌گیرد، نباید پس از رسیدن به آزادی، خود را جایگزین نهادهای انتخابی مردم بداند.

هدف مقاومت، ایجاد شرایطی است که شهروندان بتوانند آزادانه حزب، انجمن، رسانه و اتحادیهٔ خود را تشکیل دهند و حکومت را با رأی خویش انتخاب یا برکنار کنند.


تفاوت کانون شورشی با نظریهٔ «فوکو»

در تجربهٔ جنبش‌های آمریکای لاتین، نظریه‌ای با عنوان «فوکو» یا کانون انقلابی مطرح شد که نام چه‌گوارا و رژی دبره با آن پیوند خورده است. بر اساس برداشت رایج از این نظریه، گروهی کوچک از چریک‌ها می‌توانست با آغاز مبارزه در مناطق روستایی، شرایط ذهنی و سیاسی انقلاب را شتاب بخشد و توده‌ها را به حرکت درآورد.

میان این مفهوم و کانون شورشی شباهتی ظاهری وجود دارد: هر دو برای گروه کوچک و پیشتاز اهمیت قائل‌اند. اما تفاوت‌های مهمی نیز وجود دارد.

فوکو عمدتاً در محیط روستایی و با محوریت مبارزهٔ چریکی شکل گرفت. کانون شورشی مورد بحث این کتاب، در جامعه‌ای شهری، متصل به ارتباطات جدید و در پیوند با خیزش‌های گستردهٔ اجتماعی تعریف می‌شود.

در نظریهٔ فوکو، گروه چریکی گاه آغازکنندهٔ شرایط انقلابی تصور می‌شد. اما در استراتژی کانون‌های شورشی، زمینهٔ انفجاری جامعه، اعتراض‌های واقعی مردم و بحران ساختاری از پیش وجود دارند. کانون قرار نیست از بیرون برای جامعه انقلاب بسازد؛ می‌کوشد نیروی موجود را به آگاهی، پیوند و استمرار نزدیک کند.

بررسی دقیق‌تر اندیشهٔ چه‌گوارا، کامیابی‌ها و شکست‌های نظریهٔ فوکو در فصلی مستقل انجام خواهد شد. در اینجا کافی است بدانیم هر شباهت ظاهری به‌معنای یکسان بودن دو تجربه نیست.


کانون و آزادی فردی

ممکن است پرسیده شود: آیا پیوستن به یک جمع سازمان‌یافته، فردیت انسان را محدود نمی‌کند؟

پاسخ به کیفیت آن سازمان‌یافتگی وابسته است.

اگر جمع از فرد بخواهد اندیشه، وجدان و قدرت پرسشگری خود را کنار بگذارد، سازمان‌یافتگی می‌تواند به سلطه تبدیل شود. اما اگر همکاری جمعی بر انتخاب آگاهانه، گفت‌وگو و مسئولیت متقابل استوار باشد، فردیت را نابود نمی‌کند؛ توان آن را افزایش می‌دهد.

فرد تنها ممکن است اندیشه‌های بزرگی داشته باشد، اما قدرت تأثیرگذاری‌اش محدود است. در یک جمع سالم، توانایی‌های متفاوت انسان‌ها به یکدیگر متصل می‌شوند. یکی بهتر می‌نویسد، دیگری بهتر تحلیل می‌کند، فردی توان ارتباط بیشتری دارد و دیگری در حفظ آرامش و انسجام مؤثرتر است.

جمع، زمانی آزادی فرد را گسترش می‌دهد که انسان بتواند استعداد خود را در خدمت هدفی انتخاب‌شده به‌کار گیرد و در عین حال، کرامت و حق داوری خویش را حفظ کند.

کانون دموکراتیک باید تصویری کوچک از ارزش‌هایی باشد که برای آینده می‌خواهد.


کانون و برابری زن و مرد

در حکومت ولایت فقیه، تبعیض علیه زنان ساختاری و قانونی است. بنابراین، مبارزه برای آزادی ایران نمی‌تواند مسئلهٔ زنان را موضوعی فرعی بداند.

زنان در خیزش‌های مختلف نشان داده‌اند که نه‌تنها بخشی از جنبش، بلکه از نیروهای پیشتاز آن هستند. حضور آنان در اعتراض‌ها، دانشگاه‌ها، جنبش دادخواهی و مقاومت مدنی، تصور سنتی از رهبری مردانه را به چالش کشیده است.

در تعریف کانون شورشی، زن نباید به نقش پشتیبان یا حاشیه‌ای محدود شود. برابری باید در تقسیم مسئولیت، حق تصمیم‌گیری و امکان رهبری دیده شود.

اگر جمعی در شعار از آزادی زنان دفاع کند، اما در روابط درونی خود همان فرهنگ مردسالار را بازتولید نماید، تناقضی اساسی دارد.

آینده از رفتار امروز ساخته می‌شود. کانونی که برابری را برای ایران فردا می‌خواهد، باید آن را در روابط امروز خود جدی بگیرد.


کانون و مرزبندی «نه شاه، نه شیخ»

کانون شورشی خود را در برابر دو شکل تاریخی دیکتاتوری در ایران تعریف می‌کند: سلطنت موروثی و ولایت فقیه.

شعار «نه شاه، نه شیخ» فقط بیان مخالفت با دو فرد یا خاندان نیست؛ دفاع از اصل حاکمیت مردم است. هیچ فردی نباید به‌دلیل نسب خانوادگی، مقام مذهبی یا ادعای رسالت تاریخی، صاحب کشور و بالاتر از رأی شهروندان باشد.

این مرزبندی برای جلوگیری از تکرار تجربهٔ سال۱۳۵۷ اهمیت دارد. مردمی که علیه دیکتاتوری شاه قیام کردند، خواهان آزادی بودند؛ اما خمینی با تمرکز قدرت و حذف نیروهای دیگر، انقلاب را به استبداد مذهبی تبدیل کرد.

نسل امروز نباید بار دیگر میان گذشته و حالِ استبداد یکی را انتخاب کند. هدف، ساختن آینده‌ای است که در آن هیچ قدرتی مادام‌العمر، موروثی یا مقدس نباشد.

کانون شورشی با حفظ این مرزبندی، می‌کوشد اعتراض را به هدفی دموکراتیک متصل کند.


کانون و حقیقت

دیکتاتوری برای بقای خود به دروغ نیاز دارد: انکار قربانیان، تحریف اعتراض‌ها، کوچک نشان دادن نارضایتی و ساختن دشمنان خیالی.

یکی از کارکردهای بنیادی کانون، دفاع از حقیقت است. اما دفاع از حقیقت فقط انتشار مطالب علیه حکومت نیست؛ تعهد به دقت، امانت و پرهیز از جعل نیز هست.

تصویر قدیمی نباید به‌عنوان واقعه‌ای تازه منتشر شود.
عدد تأییدنشده نباید واقعیت قطعی معرفی گردد.
شایعه نباید به‌دلیل هماهنگی با خواستهٔ ما پذیرفته شود.
و اشتباه، پس از روشن شدن، نباید پنهان بماند.

اعتبار، سرمایه‌ای است که به‌کندی ساخته و به‌سرعت نابود می‌شود. حکومت ممکن است از یک خطای کوچک برای بی‌اعتبار کردن مجموعه‌ای بزرگ از واقعیت‌ها استفاده کند.

بنابراین، صداقت یک اصل اخلاقی و در عین حال یک ضرورت سیاسی است.


کانون به‌عنوان حامل حافظه

حکومت می‌کوشد هر اعتراض را رویدادی جدا و بی‌ارتباط با گذشته نشان دهد. جان‌باختگان فراموش شوند، زندانیان در سکوت بمانند و خانواده‌های دادخواه منزوی گردند.

کانون شورشی، در برابر این سیاست فراموشی می‌ایستد.

نام قربانیان را حفظ می‌کند، روایت خانواده‌ها را منتقل می‌سازد و نشان می‌دهد میان سرکوب‌های دههٔ۱۳۶۰، قتل‌عام۱۳۶۷، حملات به اشرف و کشتار معترضان در قیام‌های اخیر، رشته‌ای تاریخی وجود دارد.

حافظه فقط برای سوگواری نیست. جامعه از طریق حافظه، الگوهای سرکوب را می‌شناسد و از تکرار اشتباه‌ها جلوگیری می‌کند.

اما حافظه باید دقیق باشد. تبدیل جان‌باختگان به نام‌هایی بدون زندگی و شخصیت، حق آنان را ادا نمی‌کند. حفظ حافظه یعنی روایت انسان‌ها، انتخاب‌ها، آرزوها و شرایطی که در آن قرار گرفتند.

کانون در این معنا، کتابخانه‌ای زنده از مقاومت است.


از «من» به «ما»

عمیق‌ترین معنای کانون شورشی شاید در همین گذار نهفته باشد.

دیکتاتوری به فرد می‌گوید:

تو تنهایی.
قدرتی نداری.
دیگران سکوت کرده‌اند.
هر تلاشی بی‌نتیجه است.
و بهترین راه، نجات شخصی و کنار آمدن است.

کانون، پاسخ دیگری می‌سازد:

من تنها نیستم.
درد من با درد دیگران پیوند دارد.
تجربهٔ نسل‌های گذشته در اختیار ماست.
مسئولیت من هرچند محدود، بی‌معنا نیست.
و آینده فقط چیزی نیست که اتفاق می‌افتد؛ چیزی است که انسان‌ها در ساختنش نقش دارند.

این گذار، ساده اما بنیادی است. قدرت یک کانون پیش از هر چیز از تغییر هویت فرد ناشی می‌شود: از تماشاگر به کنشگر، از قربانی منفعل به شهروند مسئول و از «من نمی‌توانم» به «ما می‌توانیم».


آیا هرکس می‌تواند عضو کانون شورشی باشد؟

پاسخ را نباید فقط با معیار سن، جنسیت، تحصیلات یا طبقهٔ اجتماعی داد. کانون شورشی در تعریف اجتماعی خود، به قشر خاصی محدود نیست.

اما عضویت یا همراهی واقعی نیازمند ویژگی‌هایی است:

شناخت و انتخاب آگاهانه؛
پذیرش مسئولیت؛
توان همکاری با دیگران؛
احترام به مردم و کرامت انسانی؛
پایداری در برابر دشواری؛
و آمادگی برای نقد خود و یادگیری.

شجاعت مهم است، اما شجاعت بدون عقلانیت کافی نیست. شور مهم است، اما شور بدون استمرار زود فروکش می‌کند. وفاداری مهم است، اما وفاداری بدون آگاهی می‌تواند به اطاعت کور تبدیل شود.

کانون به انسانی نیاز دارد که هم ایستادگی کند و هم بیندیشد.


معیار شناخت یک کانون واقعی

نام‌گذاری آسان است. هر جمعی می‌تواند خود را کانون بنامد. اما عنوان به‌تنهایی واقعیت نمی‌سازد.

برای شناخت یک کانون واقعی باید به رفتار و استمرار آن نگاه کرد:

آیا هدف روشنی دارد؟
آیا اعضایش می‌دانند چرا کنار یکدیگرند؟
آیا اطلاعات را مسئولانه بررسی می‌کنند؟
آیا در برابر مردم پاسخ‌گو هستند؟
آیا پس از فروکش کردن هیجان باقی می‌مانند؟
آیا برابری و احترام را در روابط خود رعایت می‌کنند؟
آیا از آسیب رساندن به مردم و رفتارهای بی‌هدف فاصله می‌گیرند؟
آیا به حفظ امید، حقیقت و حافظهٔ مبارزه کمک می‌کنند؟
و آیا فعالیتشان به پیوند اجتماعی می‌انجامد یا به انزوا؟

پاسخ عملی به این پرسش‌ها، کانون واقعی را از نام و ادعا جدا می‌کند.


تعریف نهایی

اکنون می‌توان تعریف آغاز فصل را کامل‌تر کرد:

کانون شورشی، هسته‌ای کوچک و پایدار از انسان‌های آگاه و مسئول است که با انتخابی داوطلبانه و در پیوند با مقاومت سازمان‌یافته، برای شکستن فضای یأس، حفظ حقیقت و حافظهٔ مبارزه، تقویت همبستگی اجتماعی و پیوند دادن اعتراض‌های پراکنده با چشم‌انداز آزادی و حاکمیت مردم تلاش می‌کند.

این کانون:

با آگاهی آغاز می‌شود؛
با اعتماد شکل می‌گیرد؛
با انضباط دوام می‌آورد؛
با مسئولیت در برابر مردم اعتبار پیدا می‌کند؛
با فداکاری از منفعت فردی عبور می‌کند؛
و با پیوند به یک هدف دموکراتیک، از اعتراض موقت به بخشی از یک مسیر تاریخی تبدیل می‌شود.

کانون شورشی نام دیگری برای خشم نیست؛ سازمان‌یافتگیِ خشم آگاهانه است.

نام دیگری برای جمع شدن نیست؛ تبدیل جمع به مسئولیت مشترک است.

و نام دیگری برای قهرمان‌سازی فردی نیست؛ عبور از قهرمان تنها و رسیدن به قدرت «ما» است.


نتیجهٔ فصل؛ تعریف باید در کارکرد دیده شود

اکنون می‌دانیم کانون شورشی چیست؛ اما یک تعریف، تا زمانی که در رفتار و اثر اجتماعی دیده نشود، کامل نیست.

یک کانون چگونه فضای ترس را می‌شکند؟
چگونه امید را زنده نگه می‌دارد؟
چگونه صدای زندانیان، دادخواهان، زنان، کارگران و اقشار معترض را منتقل می‌کند؟
چگونه در برابر سانسور از حقیقت دفاع می‌کند؟
چگونه اعتراض‌های پراکنده را به چشم‌اندازی مشترک پیوند می‌دهد؟
و چگونه فرد تنها را به عضوی مسئول از یک حرکت جمعی تبدیل می‌سازد؟

پاسخ این پرسش‌ها، ما را از تعریف به کارکرد می‌رساند.

فصل هفتم

کانون شورشی چه می‌کند؟

از تعریف تا اثر اجتماعی

در فصل گذشته، کانون شورشی را به‌عنوان هسته‌ای کوچک، آگاه، مسئول، منضبط و پایدار تعریف کردیم که خود را بخشی از مقاومت سازمان‌یافته می‌داند. اما هیچ تعریف سیاسی فقط با واژه‌ها کامل نمی‌شود. ارزش یک کانون را باید در رفتار، استمرار و اثری سنجید که بر محیط اجتماعی خود باقی می‌گذارد.

کانون شورشی چه تغییری ایجاد می‌کند؟

آیا وظیفهٔ آن فقط انتشار چند شعار و تصویر است؟ آیا تنها در روزهای اعتراض و قیام معنا دارد؟ آیا باید به‌جای مردم عمل کند یا نقش دیگری برعهده دارد؟

پاسخ را باید از یک اصل آغاز کرد:

کانون شورشی جایگزین مردم نیست؛ وظیفهٔ آن کمک به آشکار شدن، پیوند یافتن و استمرار نیرویی است که در خود جامعه وجود دارد.

کارکرد کانون را نباید به یک اقدام مشخص محدود کرد. شرایط سیاسی، اجتماعی و امنیتی تغییر می‌کند و شکل فعالیت‌ها نیز یکسان نمی‌ماند. آنچه ثابت است، هدف و جهت عمومی است: شکستن فضای ترس، دفاع از حقیقت، حفظ حافظهٔ مقاومت، تقویت همبستگی و پیوند دادن اعتراض‌های پراکنده با چشم‌انداز آزادی.


نخستین کارکرد: شکستن فضای ترس

دیکتاتوری فقط با نیروی سرکوب حکومت نمی‌کند؛ با تصویری که از قدرت خود در ذهن مردم می‌سازد نیز حکومت می‌کند.

حاکمیت می‌خواهد در ذهن هر فرد این باور شکل بگیرد که همه‌جا تحت کنترل است، هیچ صدای مخالفی وجود ندارد و کوچک‌ترین اعتراضی بلافاصله نابود خواهد شد. بازداشت، شکنجه و اعدام، علاوه بر حذف مستقیم مخالفان، برای ترساندن میلیون‌ها انسانی به‌کار می‌روند که هنوز وارد میدان نشده‌اند.

ترس زمانی بیشترین قدرت را دارد که فرد خود را تنها تصور کند.

ممکن است میلیون‌ها نفر از حکومت ناراضی باشند، اما هرکس در خانهٔ خود گمان کند دیگران سکوت را پذیرفته‌اند. این فاصله میان «نارضایتی واقعی» و «تصور تنهایی» یکی از پایه‌های بقای استبداد است.

نخستین کارکرد کانون شورشی، شکستن همین تصور است.

وجود نشانه‌ای از مقاومت، انتشار صدای اعتراض یا یادآوری حضور نیروهای مخالف می‌تواند نشان دهد که سکوت ظاهری به‌معنای رضایت عمومی نیست. هنگامی که فرد درمی‌یابد دیگران نیز معترض‌اند، ترس او لزوماً از میان نمی‌رود، اما دیگر تنها نیروی تصمیم‌گیرنده نخواهد بود.

کانون نمی‌تواند از مردم بخواهد بی‌محابا خطر کنند. شکستن ترس با بی‌ارزش دانستن امنیت و جان انسان‌ها تفاوت دارد. هدف، تبدیل ترس از نیروی فلج‌کننده به خطری شناخته‌شده و قابل‌مدیریت در سطح مسئولانه است.

شجاعت به‌معنای نترسیدن نیست؛ به‌معنای تسلیم نشدن در برابر ترس است.


ترس چگونه جمعی شکسته می‌شود؟

ترس معمولاً در تنهایی رشد می‌کند و در همبستگی کاهش می‌یابد. فردی که احساس کند در صورت بازداشت، فشار یا محرومیت فراموش خواهد شد، بیشتر در معرض انفعال قرار می‌گیرد. اما اگر بداند جامعه نام او را حفظ می‌کند و صدایش را منتقل می‌سازد، احساس بی‌پناهی کاهش می‌یابد.

به همین دلیل، دفاع از زندانیان، یاد کردن از جان‌باختگان و همراهی با خانواده‌های دادخواه، فقط اقدامی عاطفی نیست؛ بخشی از مقابله با سیاست ترس است.

حکومت می‌خواهد هر قربانی نمونه‌ای برای وحشت دیگران باشد. مقاومت می‌کوشد همان قربانی را به نشانه‌ای از دادخواهی و همبستگی تبدیل کند.

در این رویارویی، مسئله بر سر معنای یک واقعه است. حکومت می‌گوید: «ببینید چه بر سر معترض می‌آید.» جامعهٔ مقاوم پاسخ می‌دهد: «ببینید که معترض تنها و فراموش‌شده نمی‌ماند.»

کانون شورشی، حامل این پاسخ جمعی است.


دومین کارکرد: زنده نگه‌داشتن امید به امکان تغییر

یأس یکی از مؤثرترین ابزارهای سیاسی دیکتاتوری است. حکومتی که نتواند مردم را به خود وفادار کند، تلاش می‌کند آنان را متقاعد سازد که هیچ جایگزینی وجود ندارد و هیچ تلاشی نتیجه نخواهد داد.

این تبلیغ معمولاً با چند جمله تکرار می‌شود:

همهٔ اعتراض‌ها سرکوب می‌شوند.
هیچ‌کس حاضر به پرداخت بها نیست.
مخالفان پراکنده‌اند.
تغییر ایران ناممکن است.
و هر بدیلی از وضع موجود بدتر خواهد بود.

امید واقعی با پاسخ‌های احساسی ساخته نمی‌شود. مردم زمانی به امکان تغییر باور می‌کنند که نشانه‌هایی از توان جمعی، استمرار و سازمان‌یافتگی ببینند.

کانون شورشی می‌کوشد چنین نشانه‌ای باشد.

وجود یک جمع پایدار نشان می‌دهد که مقاومت با پایان یک اعتراض از میان نرفته است. انتقال پیام زندانیان، حفظ نام جان‌باختگان و ادامهٔ فعالیت اجتماعی نشان می‌دهد که حکومت نتوانسته همهٔ صداها را خاموش کند.

کانون وعدهٔ پیروزی آسان و فوری نمی‌دهد. چنین وعده‌ای، پس از نخستین شکست، خود به یأس بیشتری تبدیل می‌شود. امید سازمان‌یافته بر واقعیت استوار است: تغییر دشوار است، هزینه دارد و ممکن است طولانی باشد؛ اما جامعهٔ آگاه و متشکل می‌تواند تعادل قوا را دگرگون کند.


امید با تبلیغ تفاوت دارد

تبلیغ می‌تواند تصویری اغراق‌آمیز از قدرت خود و ضعف حریف بسازد. امید، اگر بر چنین تصویری استوار شود، شکننده خواهد بود.

کانون مسئول باید میان امیدآفرینی و واقعیت‌گریزی مرز بگذارد. نباید هر اعتراض محدود را آغاز قطعی سرنگونی معرفی کند یا هر اختلاف حکومتی را فروپاشی نهایی بداند. اعتماد مردم با پیش‌بینی‌های پی‌درپی و نادرست از میان می‌رود.

امید پایدار از صداقت می‌آید:

شناخت موانع؛
پذیرش شکست‌ها؛
یادگیری از اشتباه‌ها؛
دیدن ظرفیت واقعی مردم؛
و نشان دادن مسیر رشد از حرکت‌های کوچک به تغییرات بزرگ.

امید، انکار دشواری نیست؛ باور آگاهانه به امکان عبور از آن است.


سومین کارکرد: دفاع از حقیقت در برابر سانسور

حکومت ولایت فقیه فقط اعتراض‌ها را سرکوب نمی‌کند؛ روایت آنها را نیز تغییر می‌دهد. شمار معترضان کوچک نشان داده می‌شود، قربانیان انکار می‌شوند، کشته‌شدگان «اغتشاشگر» معرفی می‌گردند و مسئولیت نیروهای حکومتی پنهان می‌ماند.

قطع یا محدود کردن اینترنت نیز بخشی از همین سیاست است. هنگامی که ارتباط‌ها مختل شوند، حکومت فرصت می‌یابد روایت رسمی خود را پیش از آشکار شدن واقعیت منتشر کند.

در چنین شرایطی، ثبت و انتقال درست خبر، تصویر و شهادت اهمیت زیادی دارد. اگر جنایتی ثبت نشود، انکار آن آسان‌تر خواهد بود. اگر نام قربانیان منتشر نشود، آنان به عددهایی بی‌هویت تبدیل می‌شوند. اگر صدای خانواده‌ها شنیده نشود، دستگاه سرکوب می‌تواند آنان را در تنهایی تحت فشار قرار دهد.

کانون شورشی می‌تواند حلقه‌ای در زنجیرهٔ حفاظت از حقیقت باشد؛ اما شرط اساسی آن دقت است.

هدف، تولید بیشترین حجم خبر نیست؛ انتقال معتبرترین اطلاعات ممکن است. انتشار شتاب‌زدهٔ مطلب نادرست نه‌تنها کمکی به مردم نمی‌کند، بلکه اعتماد عمومی را آسیب‌پذیر می‌سازد.


حقیقت؛ امانتی در دست مقاومت

دفاع از حقیقت چند مسئولیت دارد.

باید میان مشاهدهٔ مستقیم، شنیده‌ها و تحلیل شخصی تفاوت گذاشت. مطلب تأییدنشده نباید به‌عنوان واقعیت قطعی منتشر شود. تصویر و ویدئو باید از نظر زمان، مکان و زمینه بررسی شوند. هویت افراد آسیب‌پذیر نباید بدون رضایت و ملاحظهٔ امنیت آنان آشکار گردد.

رنج قربانیان نیز نباید به ابزار نمایش تبدیل شود. تصویر مجروح، زندانی یا خانوادهٔ داغدار، بخشی از کرامت انسانی اوست و انتشار آن باید مسئولانه باشد.

یک کانون آگاه می‌داند حقیقت فقط «اطلاعات علیه حکومت» نیست. حقیقت یک تعهد اخلاقی است. اگر اشتباهی رخ داد، اصلاح صریح آن نشانهٔ ضعف نیست؛ نشانهٔ صداقت است.

دیکتاتوری با دروغ، مردم را بی‌اعتماد می‌کند. مقاومت نباید با بی‌دقتی به همان بی‌اعتمادی دامن بزند.


چهارمین کارکرد: رساندن صدای بی‌صدایان

جامعه فقط در روزهای قیام رنج نمی‌کشد. بسیاری از ستم‌ها آرام، روزمره و دور از دوربین‌ها رخ می‌دهند.

کارگری که دستمزدش پرداخت نشده است؛
معلمی که به‌دلیل اعتراض صنفی بازداشت می‌شود؛
بازنشسته‌ای که توان خرید دارو ندارد؛
زنی که با تبعیض قانونی روبه‌روست؛
زندانی‌ای که زیر حکم اعدام قرار دارد؛
کولبری که هدف تیراندازی قرار می‌گیرد؛
سوخت‌بری که برای تأمین زندگی جان خود را به‌خطر می‌اندازد؛
خانواده‌ای که برای دانستن محل دفن فرزندش دادخواهی می‌کند؛
و قومی که هم‌زمان با فقر، تبعیض و سرکوب امنیتی مواجه است.

حکومت می‌کوشد این دردها را از یکدیگر جدا نشان دهد. هر گروه باید تصور کند مسئلهٔ او خاص و بی‌ارتباط با دیگران است.

کانون شورشی با بازتاب دادن این صداها، پیوند مشترک میان آنها را آشکار می‌کند. هدف، مصادرهٔ مطالبات صنفی یا اجتماعی نیست؛ نشان دادن ساختاری است که بسیاری از این رنج‌ها را تولید و بازتولید می‌کند.

رساندن صدای مردم به‌معنای سخن گفتن به‌جای آنان نیست. باید اجازه داد کارگر، زن، زندانی و خانوادهٔ دادخواه با زبان و تجربهٔ خود سخن بگویند. نقش کانون، گشودن راه شنیده شدن است، نه جایگزین شدن با صاحبان اصلی درد.


پنجمین کارکرد: حفظ حافظهٔ مبارزه

دیکتاتوری با فراموشی نیز حکومت می‌کند.

اگر جامعه فراموش کند در دههٔ۱۳۶۰ چه گذشت، قتل‌عام زندانیان سیاسی چگونه رخ داد، چه کسانی در اعتراض‌های دانشجویی، دی۱۳۹۶، آبان۱۳۹۸ و خیزش۱۴۰۱ جان باختند و چه کسانی همچنان در زندان‌اند، هر سرکوب می‌تواند مانند حادثه‌ای جداگانه جلوه کند.

حافظه، رشتهٔ اتصال این حوادث است.

کانون شورشی نام‌ها، روایت‌ها و تجربه‌ها را زنده نگه می‌دارد. یادکردن از یک جان‌باخته، بازخوانی یک مقاومت در زندان یا یادآوری یک قیام، فقط نگاه به گذشته نیست. این کار نشان می‌دهد که مبارزهٔ امروز از هیچ آغاز نشده است.

نسل تازه باید بداند پیش از او چه کسانی ایستادند، چه راه‌هایی پیموده شد و چه اشتباه‌هایی رخ داد. بدون این حافظه، هر نسل ناچار است همان هزینه‌ها را دوباره بپردازد.

اما حافظه نباید فقط فهرست جان‌باختگان باشد. انسان‌ها باید با زندگی، آرزو، انتخاب و شخصیت خود شناخته شوند. هدف، ساختن اسطوره‌هایی دور از دسترس نیست؛ نشان دادن این واقعیت است که مقاومت را انسان‌های عادی با تصمیم‌هایی غیرعادی ساخته‌اند.


از سوگواری تا مسئولیت

حفظ یاد قربانیان اگر فقط به مراسم سالانه محدود شود، از نیروی سیاسی خود کاسته می‌شود. دادخواهی باید پرسش مسئولیت را زنده نگه دارد:

چه کسی فرمان داد؟
چه نهادی اجرا کرد؟
چه ساختاری امکان تکرار جنایت را فراهم ساخت؟
و چگونه می‌توان از تکرار آن جلوگیری کرد؟

کانون شورشی، حافظه را به مسئولیت امروز پیوند می‌دهد. جان‌باختگان فقط متعلق به گذشته نیستند؛ پرسشی دربارهٔ رفتار زندگان‌اند.

آیا جامعه اجازه می‌دهد نام آنان حذف شود؟
آیا خانواده‌هایشان تنها می‌مانند؟
آیا عاملان جنایت بدون پاسخ‌گویی به قدرت ادامه می‌دهند؟
و آیا نسل تازه از تجربهٔ آنان می‌آموزد؟

در این معنا، دادخواهی یک حرکت رو به آینده است. هدف آن فقط مجازات عاملان نیست؛ ساختن جامعه‌ای است که در آن تکرار چنین جنایتی ممکن نباشد.


ششمین کارکرد: پیوند دادن اعتراض‌های پراکنده

یکی از توانایی‌های حکومت، جدا نگه داشتن گروه‌های معترض از یکدیگر است. اعتراض کارگر باید فقط مسئلهٔ کارخانه تلقی شود؛ مشکل معلم فقط به وزارت آموزش‌وپرورش محدود بماند؛ تبعیض علیه زنان موضوعی جدا معرفی گردد و اعتراض‌های مناطق محروم، مسئله‌ای محلی نشان داده شود.

این جداسازی، قدرت هر حرکت را محدود می‌کند.

کانون شورشی می‌کوشد بدون نادیده گرفتن تفاوت مطالبات، ریشه‌های مشترک را آشکار سازد. فساد، تبعیض، نبود پاسخ‌گویی و سرکوب سیاسی، بسیاری از اعتراض‌ها را به ساختار اصلی قدرت متصل می‌کنند.

پیوند دادن به‌معنای تحمیل یک شعار واحد بر همه نیست. جنبش‌های اجتماعی حق دارند زبان، اولویت و خواستهٔ مستقل خود را داشته باشند. وحدت واقعی با حذف تفاوت‌ها ساخته نمی‌شود؛ با شناخت هدف‌ها و موانع مشترک شکل می‌گیرد.

یک کارگر ممکن است از دستمزد آغاز کند، یک زن از تبعیض و یک دانشجو از آزادی دانشگاه؛ اما هر سه می‌توانند به این نتیجه برسند که بدون تغییر ساختار قدرت، مطالبات بنیادی آنان دائماً سرکوب یا عقب رانده می‌شود.

کانون می‌کوشد این آگاهی مشترک را تقویت کند.


هفتمین کارکرد: حفظ مرزبندی «نه شاه، نه شیخ»

هر دورهٔ بحرانی، زمینه‌ای برای بازگشت نیروهایی است که می‌خواهند اعتراض مردم را به سود خود مصادره کنند. در ایران، دو تجربهٔ استبدادی بر تاریخ معاصر سایه انداخته‌اند: سلطنت و ولایت فقیه.

حکومت موجود می‌کوشد جامعه را میان دو انتخاب محدود کند: یا پذیرش ولایت فقیه، یا ترس از هرج‌ومرج و بازگشت گذشته. در مقابل، جریان سلطنت‌طلب می‌کوشد نارضایتی از حکومت کنونی را به پذیرش دوبارهٔ قدرت موروثی تبدیل کند.

شعار «نه شاه، نه شیخ» این دوگانهٔ ساختگی را رد می‌کند.

این مرزبندی می‌گوید مردم ایران مجبور نیستند میان دو نوع استبداد یکی را انتخاب کنند. جایگزین دیکتاتوری مذهبی، بازگشت به سلطنت نیست؛ جمهوری دموکراتیکی است که مشروعیت خود را از رأی آزاد مردم می‌گیرد.

نقش کانون در حفظ این مرزبندی، جلوگیری از گم شدن هدف اصلی در میانهٔ هیجان‌های سیاسی است. نفی حکومت حاکم باید با دفاع از اصول آینده همراه باشد:

هیچ مقام موروثی؛
هیچ رهبر مادام‌العمر؛
هیچ قدرت مقدس و فراتر از رأی مردم؛
و هیچ نهاد غیرانتخابی بالاتر از شهروندان.

بدون چنین مرزبندی‌ای، نیروی اعتراض ممکن است بار دیگر ابزاری برای بازسازی استبداد در لباسی تازه شود.


هشتمین کارکرد: مقابله با تحریف و جنگ روانی

حکومت فقط از سانسور استفاده نمی‌کند؛ اطلاعات جعلی، شخصیت‌کشی، ایجاد اختلاف و ساختن روایت‌های متناقض نیز بخشی از جنگ روانی است.

هدف این عملیات همیشه متقاعد کردن مردم به حقانیت حکومت نیست. گاه هدف ساده‌تر است: مردم به هیچ‌کس اعتماد نکنند، حقیقت را تشخیص‌ناپذیر بدانند و از هر فعالیت جمعی فاصله بگیرند.

پیام پنهان چنین فضایی این است:

همه دروغ می‌گویند؛
هیچ تفاوتی میان نیروها وجود ندارد؛
هر جمعی نفوذی است؛
و بهترین کار، کناره‌گیری از سیاست است.

کانون آگاه باید بدون گرفتار شدن در بدبینی مطلق، نسبت به اطلاعات و منابع محتاط باشد. پاسخ به جنگ روانی، تولید جنگ روانی معکوس نیست؛ افزایش سواد رسانه‌ای، دقت و شفافیت است.

اتهام بی‌سند، حتی علیه مخالف سیاسی، به فرهنگ دموکراتیک آسیب می‌زند. اختلاف باید با استدلال و مدرک بررسی شود. نقد را نباید همواره نتیجهٔ توطئه دانست و در عین حال، نباید از امکان نفوذ و جعل هویت غافل شد.

تعادل میان هوشیاری و عقلانیت، یکی از دشوارترین مسئولیت‌های یک جمع سیاسی است.


نهمین کارکرد: تبدیل تماشاگر به کنشگر مسئول

یکی از ویژگی‌های عصر رسانه، تبدیل انسان‌ها به تماشاگر دائمی است. هر روز انبوهی از تصاویر سرکوب، فقر و اعتراض دیده می‌شود. فرد ممکن است خشمگین یا اندوهگین شود، اما پس از مدتی تصویر بعدی جای قبلی را می‌گیرد.

تماشای مداوم رنج، بدون امکان مشارکت، می‌تواند به بی‌حسی منجر شود.

کانون شورشی می‌کوشد میان شناخت و مسئولیت رابطه ایجاد کند. هدف این نیست که هر فرد کاری یکسان انجام دهد. توانایی، شرایط و میزان خطر برای انسان‌ها متفاوت است. مسئولیت اجتماعی نیز شکل‌های گوناگون دارد: یادگیری، نوشتن، حمایت از دادخواهی، مقابله با شایعه، همراهی با آسیب‌دیدگان و کمک به حفظ حافظهٔ عمومی.

مهم، عبور از این تصور است که «هیچ کاری از من ساخته نیست».

کنشگر مسئول، پیش از عمل می‌اندیشد؛ توان خود را می‌شناسد؛ جان و امنیت دیگران را محترم می‌شمارد و رفتار خود را با هدف آزادی می‌سنجد.

جامعه‌ای که از میلیون‌ها تماشاگر تشکیل شده باشد، تغییر نمی‌کند. جامعه زمانی حرکت می‌کند که انسان‌ها، متناسب با شرایط خود، مسئولیت بپذیرند.


دهمین کارکرد: ساختن اعتماد

هیچ حرکت جمعی بدون اعتماد دوام نمی‌آورد. دیکتاتوری نیز با گسترش سوءظن می‌کوشد شکل‌گیری این اعتماد را ناممکن سازد.

اعتماد با سخن به‌وجود نمی‌آید. حاصل رفتار تکرارشونده است: صداقت، حفظ حرمت دیگران، انجام دادن مسئولیت، پذیرفتن اشتباه و پرهیز از استفادهٔ ابزاری از انسان‌ها.

یک کانون ممکن است از نظر سیاسی مواضع درستی داشته باشد، اما اگر در روابط انسانی خود قابل‌اعتماد نباشد، نمی‌تواند محیط پیرامون را جذب کند.

اعتماد چند سطح دارد:

اعتماد اعضا به یکدیگر؛
اعتماد جامعه به کانون؛
و اعتماد کانون به توان مردم.

اگر اعضا دائماً از یکدیگر بترسند، جمع فرسوده می‌شود. اگر مردم رفتار کانون را مبهم یا بی‌مسئولیت ببینند، از آن فاصله می‌گیرند. و اگر کانون مردم را ناآگاه و نیازمند فرمان تصور کند، پیوند اجتماعی از بین می‌رود.

اعتماد متقابل است. پیشتاز نیز باید از جامعه بیاموزد.


یازدهمین کارکرد: پیوند نسل‌ها

نسل جوان امروز بسیاری از وقایع دهه‌های گذشته را ندیده است. فاصلهٔ زمانی، زبان متفاوت و تجربه‌های تازه می‌تواند میان نسل‌ها شکاف ایجاد کند.

گاهی نسل قدیمی انتظار دارد جوانان همهٔ روایت‌ها و نتیجه‌گیری‌های گذشته را بدون پرسش بپذیرند. در سوی دیگر، بخشی از نسل جوان ممکن است تصور کند هرچه متعلق به گذشته است، دیگر ارزشی برای امروز ندارد.

هر دو نگاه، بخشی از حقیقت را از دست می‌دهند.

کانون شورشی می‌تواند محل انتقال دوسویهٔ تجربه باشد. نسل پیشین، تاریخ، بهای پرداخت‌شده و درس‌های مبارزه را منتقل می‌کند. نسل جوان نیز زبان تازه، فناوری، حساسیت‌های اجتماعی و شیوه‌های نوین ارتباط را وارد میدان می‌سازد.

انتقال تجربه نباید به تکرار مکانیکی تبدیل شود. نسل امروز حق دارد سؤال کند چرا تصمیمی گرفته شد، چه نتیجه‌ای داشت و آیا در شرایط تازه معتبر است.

پیوند زندهٔ نسل‌ها زمانی شکل می‌گیرد که گذشته، معلم باشد نه فرمانروا؛ و نوآوری، به‌معنای فراموشی تاریخ نباشد.


دوازدهمین کارکرد: برجسته کردن نقش زنان

زنان در ایران هم‌زمان با سرکوب سیاسی و تبعیض ساختاری روبه‌رو هستند. قوانین مربوط به پوشش، خانواده، اشتغال و حقوق اجتماعی، نابرابری را بازتولید می‌کنند. با این حال، زنان در بسیاری از اعتراض‌ها و جنبش‌های دادخواهی در صف مقدم قرار داشته‌اند.

کانون شورشی نمی‌تواند نقش زنان را به حضور نمادین محدود کند. اگر برابری هدف آینده است، باید در مسئولیت، تصمیم‌گیری و رهبری امروز نیز دیده شود.

نقش کانون فقط دعوت زنان به مشارکت نیست؛ مقابله با فرهنگ مردسالاری در درون روابط خود نیز هست. زنی که وارد فعالیت اجتماعی می‌شود نباید مجبور باشد علاوه بر مقابله با حکومت، با تبعیض همراهانش نیز بجنگد.

تجربهٔ مقاومت ایران بر نقش پیشتاز زنان تأکید کرده است. ارزیابی این ادعا نیز باید در رفتار واقعی، میزان اختیار و امکان نقد و تصمیم‌گیری زنان سنجیده شود.

یک جمع، با شمار زنان حاضر در آن دموکراتیک نمی‌شود؛ با برابری واقعی در قدرت و احترام دموکراتیک می‌شود.


سیزدهمین کارکرد: دفاع از همبستگی ملی و تنوع ایران

حکومت‌های استبدادی گاه از تفاوت‌های قومی، مذهبی و زبانی برای ایجاد ترس و تفرقه استفاده می‌کنند. مطالبات مردم کردستان، بلوچستان، خوزستان و دیگر مناطق، به‌جای پاسخ سیاسی و عادلانه، با برچسب‌های امنیتی مواجه می‌شود.

در سوی دیگر، نادیده گرفتن حقوق و هویت‌های متنوع نیز می‌تواند شکاف‌ها را عمیق‌تر کند.

کانون شورشی، اگر خود را بخشی از یک انقلاب دموکراتیک بداند، باید میان دو اصل پیوند برقرار کند:

حفظ همبستگی و یکپارچگی سرزمینی ایران؛
و به‌رسمیت شناختن حقوق برابر اقوام، ملیت‌ها، مذاهب و زبان‌ها.

وحدت با اجبار ساخته نمی‌شود. جامعه‌ای متحد است که شهروندان آن احساس کنند هویت، زبان و حقوقشان محترم شمرده می‌شود.

رساندن صدای مردم مناطق محروم و مقابله با تبعیض، بخشی از مسئولیت ملی است؛ نه مسئله‌ای حاشیه‌ای یا منطقه‌ای.


چهاردهمین کارکرد: حفظ معیارهای اخلاقی مقاومت

هدف آزادی نمی‌تواند هر وسیله‌ای را توجیه کند. اگر برای رسیدن به جامعه‌ای آزاد، کرامت انسان، حقیقت و مسئولیت کنار گذاشته شوند، بذر استبداد آینده از امروز کاشته شده است.

کانون شورشی باید میان هدف و وسیله رابطه‌ای اخلاقی ببیند.

مردم نباید ابزار باشند.
دروغ نباید به‌دلیل مفید بودن مجاز شود.
انتقاد نباید با حذف پاسخ داده شود.
آسیب رساندن بی‌هدف نباید شجاعت نام گیرد.
و جان انسان نباید مادهٔ تبلیغاتی تلقی شود.

این اصول ممکن است در شرایط فشار دشوار باشند؛ اما ارزش آنها دقیقاً در همان شرایط آشکار می‌شود. رعایت اخلاق در زمان آرامش آسان است. معیار واقعی، رفتار در لحظهٔ خشم، خطر و قدرت است.

کانون، اگر خود را پیش‌نمونه‌ای از آینده می‌داند، باید نشان دهد آزادی فقط هدف نهایی نیست؛ شیوهٔ رابطه با انسان‌ها نیز هست.


پانزدهمین کارکرد: حفظ استقلال فکری

پیوند با مقاومت سازمان‌یافته به‌معنای کنار گذاشتن قدرت اندیشیدن نیست. یک کانون زنده باید بتواند تجربه‌ها را بررسی کند، اشتباه‌ها را ببیند و از جامعه بازخورد بگیرد.

استقلال فکری با بی‌نظمی و خودسری تفاوت دارد. فرد می‌تواند در چارچوب هدف مشترک، پرسشگر و مسئول باقی بماند.

جنبشی که نقد درونی نداشته باشد، خطر تکرار خطاها را افزایش می‌دهد. همچنین ممکن است به‌تدریج فاصلهٔ میان ادعا و واقعیت را نبیند.

پرسشگری دموکراتیک چند شرط دارد: نقد باید مشخص، مستند و مسئولانه باشد؛ و پاسخ به نقد نیز باید با استدلال صورت گیرد، نه با برچسب‌زنی.

نسل جوان به‌ویژه باید بداند که وفاداری واقعی، چشم بستن بر واقعیت نیست. وفاداری به یک آرمان، گاه در پرسیدن دشوارترین سؤال‌ها آشکار می‌شود.


آیا کارکرد کانون فقط در زمان قیام است؟

خیر. اگر کانون فقط در روزهای قیام حضور داشته باشد، یکی از مهم‌ترین وظایف خود را از دست داده است.

زمان میان دو خیزش، دورهٔ آماده شدن جامعه از نظر فکری و اخلاقی است. حکومت در همین فاصله تلاش می‌کند حافظه را پاک کند، زندانیان را در سکوت نگه دارد، روایت‌ها را تغییر دهد و مردم را به زندگی فردی بازگرداند.

کانون در این دوره، با حفظ حقیقت، دادخواهی، تقویت همبستگی و انتقال تجربه، مانع بازگشت کامل جامعه به نقطهٔ صفر می‌شود.

هنگام خیزش نیز نقش کانون نباید فرمان دادن به مردم یا مالکیت بر اعتراض باشد. جامعه دارای ابتکار، خلاقیت و تجربهٔ خود است. کانون باید با مردم حرکت کند، از آنان بیاموزد و به حفظ جهت دموکراتیک و پیوند مطالبات کمک نماید.

پس از فروکش کردن خیزش نیز کار پایان نمی‌یابد. باید نام بازداشت‌شدگان حفظ شود، تجربه‌ها بررسی شوند و شکست‌ها و کامیابی‌ها به حافظهٔ جمعی منتقل گردند.

کانون پیش از قیام، هنگام قیام و پس از آن مسئولیت دارد؛ اما شکل این مسئولیت در هر مرحله متفاوت است.


مرز میان اثرگذاری و نمایش

فضای مجازی می‌تواند فعالیت سیاسی را به رقابت بر سر دیده شدن تبدیل کند. تعداد بازدید، پسند و بازنشر گاهی جای اثر واقعی اجتماعی را می‌گیرد.

اما آنچه بیشتر دیده می‌شود، لزوماً مهم‌تر یا مؤثرتر نیست.

یک فعالیت نمایشی ممکن است برای مدتی توجه جلب کند، اما هیچ اعتماد، پیوند یا آگاهی پایداری نسازد. در مقابل، کاری آرام و کم‌صدا ممکن است به حفظ یک خانوادهٔ دادخواه، جلوگیری از فراموشی یک زندانی یا تقویت رابطه‌ای انسانی کمک کند.

کانون باید از خود بپرسد:

آیا هدف، دیده شدن ماست یا دیده شدن حقیقت؟
آیا فعالیت به مردم قدرت می‌دهد یا فقط تصویری از ما تولید می‌کند؟
آیا اثر آن پس از پایان موج رسانه‌ای باقی می‌ماند؟

نمایش گاهی بخشی از رساندن پیام است؛ اما اگر جای هدف را بگیرد، فعالیت از معنا تهی می‌شود.


از کانون شورشی تا جامعهٔ شورشی

هدف نهایی، افزایش بی‌پایان شمار هسته‌های جداگانه نیست. کانون‌ها زمانی به نتیجهٔ تاریخی خود نزدیک می‌شوند که فرهنگ مقاومت، مسئولیت و سازمان‌یافتگی در بخش‌های گسترده‌تری از جامعه ریشه بدواند.

«جامعهٔ شورشی» جامعه‌ای نیست که در هر لحظه در آشوب باشد. جامعه‌ای است که ظلم را عادی نمی‌داند، در برابر دروغ بی‌تفاوت نمی‌ماند، قربانیان را فراموش نمی‌کند و سرنوشت خود را به قدرت‌های بالا واگذار نمی‌سازد.

در چنین جامعه‌ای:

کارگر، درد معلم را بیگانه نمی‌داند؛
مرکز کشور نسبت به رنج بلوچستان و کردستان بی‌تفاوت نیست؛
مردان، آزادی زنان را مسئله‌ای فرعی تلقی نمی‌کنند؛
نسل جوان از تجربهٔ نسل پیشین می‌آموزد؛
و دادخواهی یک خانواده به خواستی عمومی تبدیل می‌شود.

کانون، نقطهٔ آغاز این فرهنگ است؛ نه نقطهٔ پایان آن.

هرچه مسئولیت اجتماعی گسترده‌تر شود، فاصلهٔ میان «پیشتاز» و «مردم» کاهش می‌یابد. هدف آن است که جامعه خود به حامل آگاهی، همبستگی و ارادهٔ تغییر تبدیل شود.


چگونه عملکرد یک کانون را بسنجیم؟

کارنامهٔ یک کانون را نمی‌توان فقط با تعداد فعالیت‌های اعلام‌شده ارزیابی کرد. سنجش جدی به معیارهای عمیق‌تری نیاز دارد:

آیا توانسته است اعتماد ایجاد کند؟

آیا حقیقت را دقیق و مسئولانه منتقل کرده است؟

آیا صدای گروه‌های تحت ستم را بدون مصادره کردن آنان رسانده است؟

آیا در برابر یأس، امیدی واقع‌بینانه ساخته است؟

آیا حافظهٔ قربانیان و خیزش‌ها را زنده نگه داشته است؟

آیا مردم را به هم نزدیک کرده یا اختلاف‌های غیرضروری را افزایش داده است؟

آیا مرز آزادی با استبداد شاه و شیخ را روشن نگه داشته است؟

آیا رفتار آن با کرامت و امنیت مردم سازگار بوده است؟

آیا زنان در آن از حق واقعی تصمیم‌گیری برخوردار بوده‌اند؟

آیا از اشتباه‌های خود آموخته و در برابر نقد پاسخ‌گو بوده است؟

و سرانجام، آیا افراد را آگاه‌تر و مسئول‌تر کرده یا فقط از آنان خواسته است دستورها را تکرار کنند؟

ارزش یک کانون در اثر انسانی، سیاسی و اجتماعی آن است؛ نه فقط در نام و شمار اقداماتش.


مسئولیت در برابر پیامدها

هر اقدام سیاسی پیامدی دارد؛ برخی پیش‌بینی‌پذیر و برخی ناخواسته. مسئولیت‌پذیری یعنی پیش از هر تصمیم، فقط به نیت خود نگاه نکنیم.

ممکن است نیت فرد شجاعانه باشد، اما رفتار او به دیگری آسیب برساند، فضای سرکوب را تشدید کند یا اعتماد عمومی را کاهش دهد. نیت خوب، به‌تنهایی نتیجهٔ خوب را تضمین نمی‌کند.

کانون مسئول باید همواره تناسب میان هدف، روش، احتمال نتیجه و هزینهٔ انسانی را بسنجد. این اصل، دستورالعمل عملیاتی نیست؛ یک معیار اخلاقی عمومی برای همهٔ کنش‌های اجتماعی است.

همچنین پس از وقوع پیامد ناخواسته، نباید مسئولیت انکار شود. بررسی صادقانهٔ خطا، احترام به آسیب‌دیدگان و اصلاح روش، بخشی از بلوغ سازمانی است.

جنبشی که فقط موفقیت‌ها را به خود نسبت دهد و مسئولیت شکست‌ها را همیشه به دیگران واگذار کند، توان یادگیری ندارد.


کارکرد نهایی: ساختن توان جمعی

تمام کارکردهایی که گفته شد، در یک هدف بزرگ‌تر به هم می‌رسند: ساختن توان جمعی مردم.

شکستن ترس، بدون پیوند اجتماعی پایدار نمی‌ماند.
امید، بدون سازمان به انتظار تبدیل می‌شود.
حقیقت، بدون شبکهٔ انتقال در سانسور گم می‌شود.
اعتراض، بدون حافظه هر بار از ابتدا آغاز می‌گردد.
و فداکاری فردی، بدون هدف مشترک ممکن است هدر رود.

کانون این عناصر را به یکدیگر متصل می‌کند.

وظیفهٔ اصلی آن انجام دادن کاری به‌جای مردم نیست؛ کمک به این است که مردم توان خود را بشناسند، تجربه‌ها را به هم پیوند دهند و از پراکندگی عبور کنند.

هرگاه فردی بفهمد درد او بخشی از مسئله‌ای عمومی است، نخستین گام برداشته شده است.

هرگاه چند انسان بر پایهٔ شناخت و اعتماد مسئولیت مشترک بپذیرند، یک کانون انسانی شکل گرفته است.

و هرگاه این کانون‌ها با خواسته‌های جامعه و چشم‌انداز آزادی پیوند بخورند، امکان پیدایش نیرویی گسترده‌تر فراهم می‌شود.


نتیجهٔ فصل؛ کانون، یک عمل نیست؛ یک تعهد مداوم است

کانون شورشی با یک لحظه، یک شعار یا یک تصویر تعریف نمی‌شود. فعالیت‌های آشکار می‌توانند نشانه‌های حضور آن باشند، اما هویت اصلی‌اش در چیزی عمیق‌تر قرار دارد: تعهد مداوم به آزادی و مسئولیت در برابر مردم.

کانون شورشی:

فضای ترس را می‌شکند؛
امید به امکان تغییر را زنده نگه می‌دارد؛
از حقیقت در برابر سانسور دفاع می‌کند؛
صدای زندانیان، دادخواهان، زنان، کارگران و محرومان را می‌رساند؛
حافظهٔ مبارزه را حفظ می‌کند؛
اعتراض‌های پراکنده را به یکدیگر پیوند می‌دهد؛
مرزبندی «نه شاه، نه شیخ» را روشن نگه می‌دارد؛
میان نسل‌ها پل می‌سازد؛
و فرد تنها را به شهروندی آگاه و مسئول تبدیل می‌کند.

اما همهٔ اینها زمانی ارزشمند است که با صداقت، آگاهی، احترام به جان انسان و پاسخ‌گویی همراه باشد.

کانون شورشی قرار نیست جامعه را از بیرون هدایت یا به‌جای مردم تصمیم‌گیری کند. باید درون جامعه، همراه مردم و پاسخ‌گو به آنان باشد.

هدف نهایی نیز قهرمان ساختن از چند فرد نیست؛ گسترش توانایی جمعی است. آنچه با یک کانون آغاز می‌شود، باید به فرهنگی فراگیر تبدیل گردد: فرهنگی که در آن انسان‌ها از کنار ظلم بی‌تفاوت عبور نکنند، حقیقت را تنها نگذارند و آزادی را مسئولیت مشترک خود بدانند.

در یک جمله:

کانون شورشی، خشم پراکنده را به آگاهی، آگاهی را به پیوند و پیوند را به توان جمعی برای آزادی تبدیل می‌کند.


کانون شورشی؛ آتش‌زنهٔ قیام

کانون شورشی فقط هسته‌ای برای حفظ ارتباط، انتقال خبر یا زنده نگه‌داشتن حافظهٔ مبارزه نیست. در تعریف راهبردی مقاومت ایران، کانون شورشی آتش‌زنهٔ قیام و موتور کوچکی است که می‌کوشد موتور بزرگ جامعه را به حرکت درآورد.

این تعبیر به‌معنای آن نیست که یک جمع کوچک می‌تواند به‌جای مردم انقلاب کند. هیچ کانونی جانشین جامعه نیست و هیچ نیروی پیشتازی نمی‌تواند بدون حضور میلیون‌ها انسان ناراضی، تغییر تاریخی ایجاد کند.

معنای «آتش‌زنه» این است که یک اقلیت آگاه و سازمان‌یافته می‌تواند در لحظه‌ای که خشم و نارضایتی در جامعه انباشته شده است، نخستین نشانهٔ امکان ایستادگی را آشکار کند، راه را نشان دهد و سکون و ترس را بشکند.

جامعه، موتور بزرگ قیام است؛ زیرا نیروی اصلی تغییر را مردم تشکیل می‌دهند. اما این موتور ممکن است زیر فشار سرکوب، سانسور، بی‌اعتمادی و پراکندگی خاموش یا متوقف به‌نظر برسد. کانون شورشی موتور کوچک و پیشتازی است که با حضور مستمر خود اعلام می‌کند:

دیکتاتوری شکست‌ناپذیر نیست؛
اعتراض بی‌فایده نیست؛
مردم تنها نیستند؛
و تغییر، اگر آگاهانه و سازمان‌یافته دنبال شود، امکان‌پذیر است.


موتور کوچک، جای موتور بزرگ را نمی‌گیرد

در این تشبیه، باید نسبت میان کانون و جامعه را دقیق فهمید.

موتور کوچک، نیروی اصلی حرکت نیست. وظیفهٔ آن روشن کردن و فعال ساختن نیروی بزرگ‌تری است که از پیش وجود دارد. خشم مردم، بحران‌های اجتماعی، خواست آزادی و آمادگی نسل جوان، انرژی اصلی قیام را تشکیل می‌دهند.

کانون نمی‌تواند این انرژی را از بیرون تولید کند. اگر جامعه از درد، نارضایتی و خواست تغییر برخوردار نباشد، فعالیت یک گروه کوچک به‌تنهایی قیامی عمومی نمی‌سازد.

اما هنگامی که جامعه در وضعیت انفجاری قرار دارد، کانون می‌تواند میان انرژی نهفته و حرکت آگاهانه پیوند ایجاد کند. نقش آن، آغاز کردن به‌جای مردم نیست؛ کمک به آشکار شدن قدرت خود مردم است.

از همین رو، کانون شورشی نه «فرمانده مردم»، بلکه آغازگر، راه‌گشا و تسهیل‌کنندهٔ سازمان‌یافتگی اجتماعی است.


راه نشان دادن با عمل

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های کانون شورشی این است که فقط دربارهٔ مقاومت سخن نمی‌گوید؛ می‌کوشد با «پراتیک» یا کنش عینی و مسئولانه نشان دهد که مقاومت امکان‌پذیر است.

پراتیک یعنی تبدیل شناخت و موضع سیاسی به رفتاری اجتماعی و قابل‌مشاهده. این رفتار می‌تواند در شکستن سانسور، رساندن صدای زندانیان، دفاع از خانواده‌های دادخواه، زنده نگه‌داشتن نام جان‌باختگان، مقابله با تبلیغات دروغین و یادآوری مطالبات مردم نمایان شود.

ارزش چنین کنشی در آن است که فاصلهٔ میان «دانستن» و «عمل کردن» را کاهش می‌دهد.

میلیون‌ها نفر ممکن است بدانند که حکومت فاسد و سرکوبگر است؛ اما هرکس منتظر بماند دیگری نخستین گام را بردارد. کانون با حضور و کنش خود نشان می‌دهد که می‌توان از تماشاگر بودن عبور کرد و مسئولیت پذیرفت.

راه نشان دادن به‌معنای صادر کردن فرمان نیست. مردم باید آزادانه تصمیم بگیرند و متناسب با شرایط خود عمل کنند. کانون فقط امکان حرکت را قابل‌دیدن می‌کند.


آشکار کردن مظاهر استبداد

استبداد یک مفهوم مجرد نیست. در زندگی روزانه، چهره‌ها و نشانه‌های مشخصی دارد:

زندان و شکنجه؛
اعدام و سرکوب؛
سانسور و قطع اینترنت؛
تبعیض سازمان‌یافته علیه زنان؛
تیراندازی به کولبران و سوخت‌بران؛
غارت دارایی‌های عمومی؛
فساد حکومتی؛
سرکوب کارگران و معلمان؛
تحمیل فقر؛
و نهادهایی که برای کنترل و ارعاب مردم به‌کار گرفته می‌شوند.

یکی از وظایف کانون شورشی، نشان دادن رابطهٔ میان این مظاهر و ساختار اصلی قدرت است.

حکومت می‌کوشد هر بحران را حادثه‌ای جداگانه معرفی کند. فقر را نتیجهٔ تحریم، فساد را خطای چند مدیر، اعدام را اجرای قانون و سرکوب را حفظ امنیت می‌نامد. به این ترتیب، علت سیاسی مسائل در پشت واژه‌ها پنهان می‌شود.

کانون با آگاهی‌رسانی و کنش اجتماعی نشان می‌دهد که این مشکلات از یکدیگر جدا نیستند. سرکوب زن، زندانی کردن معلم، کشتار معترض، فقر کارگر و ثروت نهادهای حکومتی، اجزای یک ساختار واحدند.

پس «نشان دادن مظاهر استبداد» یعنی تبدیل رنج‌های پراکنده به شناختی مشترک از منشأ آنها.


شکستن هیبت دروغین حاکمیت

دیکتاتوری برای حفظ خود به تصویری از اقتدار مطلق نیاز دارد. دوربین، زندان، گشت امنیتی، تبلیغات رسمی و مجازات‌های سنگین، همگی باید این احساس را ایجاد کنند که حکومت در همه‌جا حضور دارد و هیچ مقاومتی ممکن نیست.

کانون شورشی با حضور مستمر و مسئولانه، این هیبت ساختگی را به چالش می‌کشد.

اهمیت یک کنش همیشه به اندازهٔ ظاهری آن نیست. گاه یک نشانهٔ مقاومت، از نظر روانی اثری فراتر از ابعاد خود دارد؛ زیرا نشان می‌دهد دستگاه کنترل نتوانسته همهٔ صداها را خاموش کند.

این همان نقش آتش‌زنه است. آتش‌زنه خود تمام آتش نیست؛ اما نشان می‌دهد مادهٔ آمادهٔ شعله‌ور شدن وجود دارد. کانون نیز تمام قیام نیست؛ اما حضورش می‌تواند وجود نیروی نهفتهٔ جامعه را آشکار سازد.

هر بار که سکوت مطلق شکسته می‌شود، ادعای کنترل مطلق حکومت نیز ترک برمی‌دارد.


تبدیل نارضایتی به جهت سیاسی

نارضایتی همیشه به تغییر دموکراتیک منتهی نمی‌شود. انسان ممکن است از فقر و فساد خشمگین باشد، اما هنوز منشأ ساختاری آن را نشناسد یا نداند چه جایگزینی می‌خواهد.

کانون شورشی می‌کوشد میان درد روزانه و علت سیاسی آن ارتباط ایجاد کند.

وقتی کارگر دستمزد نمی‌گیرد، مسئله فقط ضعف مدیریت یک کارخانه نیست؛ باید شبکهٔ فساد و ساختار غیرپاسخ‌گوی حاکم نیز دیده شود.

وقتی زن به‌دلیل پوشش تحت فشار قرار می‌گیرد، مسئله فقط رفتار یک مأمور نیست؛ باید قانونی دیده شود که تبعیض را به سیاست رسمی تبدیل کرده است.

وقتی خانواده‌ای برای جلوگیری از اعدام فرزندش دادخواهی می‌کند، مسئله فقط یک پرونده نیست؛ باید نقش اعدام در ایجاد وحشت اجتماعی شناخته شود.

کانون با این پیوندها، اعتراض را از واکنشی محدود به شناختی سیاسی نزدیک می‌کند. به این ترتیب، مردم درمی‌یابند که دردهای متفاوت آنان به مانعی مشترک می‌رسد.


آغازگر بودن، نه مالک قیام

عنوان «آتش‌زنهٔ قیام» ممکن است به‌اشتباه این تصور را ایجاد کند که کانون صاحب یا فرمانده قیام است. چنین برداشتی با ماهیت یک جنبش مردمی سازگار نیست.

قیام متعلق به مردم است. خلاقیت، شعارها و شکل‌های حضور آن نیز از متن جامعه برمی‌خیزند. هیچ سازمان یا کانونی حق ندارد فداکاری میلیون‌ها نفر را به مالکیت خود درآورد.

پیشتازی یعنی زودتر دیدن ضرورت، زودتر پذیرفتن مسئولیت و بیشتر بها دادن؛ نه بیشتر طلبکار بودن.

کانون راه را با رفتار خود نشان می‌دهد، اما مردم آزادند راه، سرعت و شکل مشارکت خویش را انتخاب کنند. اگر یک کانون نتواند از جامعه بیاموزد و فقط بخواهد به آن فرمان دهد، از نقش پیشتاز به نیرویی جدا از مردم تبدیل خواهد شد.

رابطهٔ درست، یک‌طرفه نیست: کانون بر جامعه اثر می‌گذارد و هم‌زمان از تجربه و ابتکار جامعه می‌آموزد.


آتش‌زنه، نه آتش بی‌هدف

«آتش‌زنهٔ قیام» یک استعارهٔ سیاسی است و نباید با ایجاد آتش فیزیکی یا خشونت بی‌هدف یکی گرفته شود.

منظور از آن، برافروختن آگاهی، امید، شجاعت و ارادهٔ جمعی است. هر فعالیت باید با تأثیرش بر مردم و هدف آزادی سنجیده شود.

رفتاری که به شهروندان، اموال شخصی، مراکز درمانی یا خدمات ضروری مردم آسیب برساند، نمی‌تواند صرفاً با استفاده از نام شورشگری توجیه شود. کنش پیشتاز باید مرز خود را با ماجراجویی، انتقام‌گیری و تخریب بی‌هدف روشن نگه دارد.

کانون آتش‌زنهٔ ارادهٔ مردم است، نه آتش‌افروز زندگی آنان.

این تمایز، هم اخلاقی و هم سیاسی است. حکومتی که می‌کوشد مقاومت را با ناامنی یکسان جلوه دهد، از هر رفتار بی‌هدف برای ترساندن جامعه استفاده می‌کند. کانون مسئول نباید ابزار چنین تبلیغاتی را فراهم سازد.


تعریف تکمیل‌شدهٔ کانون شورشی

با افزودن نقش راه‌گشای کانون، تعریف فصل ششم را می‌توان این‌گونه تکمیل کرد:

کانون شورشی، هسته‌ای کوچک، آگاه، سازمان‌یافته، منضبط و پایدار از نیروهای معترض است که در پیوند با مقاومت سازمان‌یافته، نقش آتش‌زنهٔ قیام را ایفا می‌کند. کانون، موتور کوچکی است که با شکستن ترس، افشای مظاهر استبداد، نشان دادن امکان مقاومت و پیوند دادن دردهای پراکنده، به فعال شدن موتور بزرگ جامعه یاری می‌رساند. این کانون جای مردم را نمی‌گیرد؛ راه را روشن می‌کند تا نیروی اصلی تغییر، یعنی خود مردم، توان و امکان حرکت جمعی خویش را بازیابند.

و در عبارتی کوتاه‌تر:

کانون شورشی، آتش‌زنهٔ قیام و موتور کوچکِ روشن‌کنندهٔ موتور بزرگ جامعه است؛ راه را با آگاهی، پایداری و کنش مسئولانه نشان می‌دهد، اما قیام را مردم به سرانجام می‌رسانند.

این تعریف، دو وجه کانون را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد:

  • در درون، هسته‌ای آگاه، منضبط و پایدار است.
  • در جامعه، آتش‌زنه، راه‌گشا و برانگیزانندهٔ نیروی قیام است.

بنابراین، کانون فقط حافظهٔ مقاومت را نگه نمی‌دارد؛ می‌کوشد آن حافظه را به حرکت امروز تبدیل کند. فقط از آزادی سخن نمی‌گوید؛ امکان ایستادگی را در برابر جامعه قابل‌مشاهده می‌سازد. فقط ظلم را محکوم نمی‌کند؛ مظاهر و ریشه‌های آن را نشان می‌دهد.

اگر مردم موتور بزرگ تاریخ‌اند، کانون شورشی جرقه‌ای آگاه است که می‌گوید: این موتور می‌تواند روشن شود. فصل هشتم

از «فوکو» تا کانون شورشی؛ از جرقهٔ پیشتاز تا استراتژی هزار اشرف

یک پرسش تاریخی

هنگامی که کانون شورشی را «آتش‌زنهٔ قیام» و «موتور کوچکِ روشن‌کنندهٔ موتور بزرگ جامعه» می‌نامیم، با اندیشه‌ای شناخته‌شده در تاریخ جنبش‌های رهایی‌بخش روبه‌رو می‌شویم: اقلیتی آگاه و پیشتاز می‌تواند سکون ظاهری را بشکند، امکان مقاومت را نشان دهد و نیروی نهفتهٔ مردم را به حرکت درآورد.

این اندیشه در انقلاب کوبا و نوشته‌های ارنستو چه‌گوارا با مفهوم «فوکو» یا کانون انقلابی شناخته شد. با این حال، استراتژی کانون‌های شورشی در ایران تکرار همان تجربه نیست. مقاومت ایران مضمون آتش‌زنه را از یک کانون محدود جغرافیایی بیرون آورد، آن را با تجربهٔ چند دهه مبارزهٔ سازمان‌یافته پیوند زد و در قالب «هزار اشرف» به یک راهبرد شهری، اجتماعی و سراسری ارتقا داد.

برای نسل جوان، شناخت این پیوند اهمیت دارد: چه‌گوارا نشان داد جرقهٔ پیشتاز می‌تواند افسانهٔ شکست‌ناپذیری دیکتاتوری را درهم بشکند؛ تجربهٔ ایران نشان داد این جرقه هنگامی به نیرویی ماندگار تبدیل می‌شود که در هزاران نقطه تکثیر و به یک مقاومت سازمان‌یافته متصل شود.


چه‌گوارا؛ از مشاهدهٔ فقر تا انتخاب مبارزه

ارنستو چه‌گوارا در سال۱۹۲۸ در آرژانتین متولد شد و پزشکی خواند. سفر در کشورهای آمریکای لاتین، او را با چهرهٔ واقعی فقر، نابرابری، سلطهٔ شرکت‌های بزرگ و دیکتاتوری‌های وابسته روبه‌رو کرد. او دریافت که محرومیت میلیون‌ها انسان، حادثه‌ای طبیعی یا نتیجهٔ ضعف فردی آنان نیست؛ محصول ساختاری است که ثروت و قدرت را در دست اقلیتی کوچک متمرکز کرده است.

کودتای سال۱۹۵۴ علیه دولت ژاکوبو آربنز در گواتمالا، این شناخت را عمیق‌تر کرد. چه‌گوارا دید که قدرت‌های مسلط و نیروهای ارتجاعی، حتی اصلاحات قانونی و مسالمت‌آمیز را نیز هنگامی که منافعشان را تهدید کند، تحمل نمی‌کنند. از همین‌جا، زندگی او از مشاهدهٔ رنج به پذیرش مسئولیت برای تغییر آن عبور کرد.

او در مکزیک به فیدل کاسترو و جنبش ۲۶ژوئیه پیوست و در سال۱۹۵۶ همراه گروه کوچکی از انقلابیون با کشتی گرانما وارد کوبا شد. نیروی اولیه پس از ورود با ضربه‌ای سنگین روبه‌رو شد؛ اما هستهٔ باقی‌مانده در سیرا مائسترا دوباره سازمان یافت، با مردم ارتباط برقرار کرد و به نقطهٔ تمرکز مقاومت علیه دیکتاتوری باتیستا تبدیل شد.

این کانون کوچک، در پیوند با مبارزهٔ شهرها، دانشجویان، کارگران، اعتصاب‌ها و نارضایتی عمومی گسترش یافت. در ژانویه۱۹۵۹، دیکتاتوری باتیستا سقوط کرد. کوبا نشان داد قدرت یک گروه پیشتاز را نباید فقط با شمار اولیهٔ افراد آن سنجید؛ اثر آن در اراده‌ای است که آزاد می‌کند و راهی است که پیش پای جامعه می‌گشاید.


سه دستاورد نظری چه‌گوارا

چه‌گوارا از تجربهٔ کوبا سه نتیجهٔ تاریخی استخراج کرد.

نخست، نیروی مردمی می‌تواند بر ارتشی که ظاهراً برتر و شکست‌ناپذیر به‌نظر می‌رسد، غلبه کند. دیکتاتوری با تجهیزات خود قدرتمند دیده می‌شود، اما از نبود مشروعیت، فساد، جدایی از مردم و ترس دائمی از قیام رنج می‌برد.

دوم، پیشتاز انقلابی فقط منتظر آماده شدن همهٔ شرایط نمی‌ماند. با حضور، فداکاری و عمل خود، شرایط ذهنی تغییر را می‌سازد، ترس را می‌شکند و به جامعه نشان می‌دهد که مقاومت ممکن است.

سوم، در آمریکای لاتین آن دوران، مناطق روستایی و کوهستانی می‌توانستند به یکی از میدان‌های اصلی آغاز و گسترش مبارزه تبدیل شوند.

برای بحث کانون‌های شورشی، دستاورد دوم اهمیت ویژه دارد. جامعه ممکن است از استبداد، فقر و تبعیض به ستوه آمده باشد، اما ماشین سرکوب چنان تصویری از اقتدار خود ساخته باشد که هر فرد گمان کند تنهاست. کانون پیشتاز این طلسم را می‌شکند. عمل او می‌گوید:

رژیم همه‌جا را در اختیار ندارد؛
مقاومت زنده است؛
و امکان ایستادن وجود دارد.


فوکو؛ کانونی که سکون را می‌شکند

«فوکو» در زبان اسپانیایی به‌معنای کانون، مرکز یا نقطهٔ اشتعال است. در نظریهٔ انقلابی آمریکای لاتین، فوکو جمع کوچکی از مبارزان آگاه و فداکار بود که با آغاز مقاومت، به جامعه امکان حرکت را نشان می‌داد و نیروی گسترده‌تری را پیرامون خود برمی‌انگیخت.

قدرت فوکو در تعداد اولیهٔ آن نبود؛ در شکستن معادلهٔ ترس بود. دیکتاتوری می‌کوشید مردم را متقاعد کند که هیچ راهی جز تسلیم وجود ندارد. کانون با پراتیک خود این دروغ را درهم می‌شکست و فاصلهٔ میان نارضایتی و اقدام را کاهش می‌داد.

فوکو آتش تمام قیام نبود؛ آتش‌زنهٔ آن بود. نقطه‌ای بود که در آن شناخت به اراده و اراده به عمل تبدیل می‌شد. از همین‌رو، مفهوم «موتور کوچک» پدید آمد: نیروی پیشتازی که موتور بزرگ جامعه را روشن می‌کند.


موتور کوچک و موتور بزرگ

موتور بزرگ قیام، توده‌های مردم‌اند. کارگران، زنان، جوانان، دانشجویان، معلمان، بازنشستگان، محرومان و همهٔ کسانی که از دیکتاتوری به ستوه آمده‌اند، نیروی اصلی تغییر را می‌سازند.

این نیروی بزرگ، زیر فشار سانسور و سرکوب، گاه خاموش و پراکنده به‌نظر می‌رسد. انرژی در جامعه وجود دارد، اما ترس و بی‌اعتمادی مانع اتصال آن شده است. موتور کوچک، یعنی نیروی پیشتاز، با شکستن سکون و نشان دادن راه، این انرژی را فعال می‌کند.

رابطهٔ این دو، رابطهٔ جایگزینی نیست؛ رابطهٔ اتصال است. کانون از متن مردم برمی‌خیزد، نیروی آنان را نمایندگی می‌کند و آن را به هدفی روشن پیوند می‌دهد. مردم موتور قیام‌اند و کانون، جرقه، حافظه و سازمان‌دهندهٔ پیشتاز آن است.

در استراتژی هزار اشرف، این رابطه یک گام جلوتر رفت. موتور کوچک دیگر یک نقطهٔ منفرد نبود؛ صدها و هزاران هستهٔ سازمان‌یافته بودند که در سراسر ایران، موتور بزرگ قیام را پیوسته تغذیه می‌کنند.


از تجربهٔ کوبا تا یک اصل ماندگار

انقلاب کوبا فقط از یک میدان ساخته نشد. کانون سیرا مائسترا با جنبش شهری، فعالیت دانشجویان، اعتصاب کارگران و نارضایتی گستردهٔ مردم پیوند خورد. این پیوند، نقطهٔ آغاز را به نیرویی ملی تبدیل کرد.

اصل ماندگار همین است: کانون پیشتاز، انرژی پراکنده را متمرکز می‌کند و میان میدان‌های مختلف مبارزه پیوند می‌سازد.

در ایران نیز اعتراض کارگر، معلم، دانشجو، زن تحت ستم، بازنشسته، کولبر، سوخت‌بر و خانوادهٔ دادخواه، رودخانه‌های جدا از هم نیستند. همهٔ آنها با ساختار واحدی از سرکوب، غارت و تبعیض روبه‌رو هستند.

کانون شورشی این رشتهٔ مشترک را آشکار می‌کند. از یک مطالبهٔ محدود، راه را به شناخت سیاسی باز می‌کند و نشان می‌دهد حل نهایی دردهای مردم در عبور از تمامیت نظام ولایت فقیه و برقراری حاکمیت مردم است.


تجربهٔ بولیوی؛ ضرورت تکثیر و پیوند سراسری

چه‌گوارا پس از کوبا، تجربهٔ کانون انقلابی را در کنگو و سپس بولیوی دنبال کرد. در بولیوی، گروه او نتوانست آن پیوند گسترده‌ای را که در کوبا میان کانون، شهرها، نیروهای سیاسی و جامعه شکل گرفته بود، بازسازی کند. چه‌گوارا در اکتبر۱۹۶۷ دستگیر و کشته شد.

این تجربه ارزش اصل کانون را نفی نکرد؛ ضرورت تکمیل آن را نشان داد. یک جرقه برای ماندگار شدن، به شبکه، عقبهٔ سیاسی، سازمان رهبری‌کننده و امکان تکثیر نیاز دارد. همان پرسشی که در بولیوی بی‌پاسخ ماند، در تجربهٔ مقاومت ایران به یکی از پایه‌های استراتژی هزار اشرف تبدیل شد.

کانون شورشی ایران جزیره‌ای در منطقه‌ای دورافتاده نیست. جزئی از یک شبکهٔ سراسری و متصل به مقاومتی با سابقه، رهبری، برنامهٔ سیاسی و آلترناتیو دموکراتیک است. از این جهت، تجربهٔ ایران نه بازگشت به فوکو، بلکه عبور تکامل‌یافته از آن است.


تفاوت نخست؛ از روستا و کوهستان به شهر و محله

فوکو در جامعهٔ عمدتاً روستایی آمریکای لاتین نیمهٔ قرن بیستم شکل گرفت. کانون شورشی در ایران امروز در متن جامعه‌ای عمدتاً شهری، تحصیل‌کرده و برخوردار از شبکه‌های ارتباطی به‌وجود آمده است.

شهر، دانشگاه، مدرسه، کارخانه، اداره، بازار و محله، میدان‌های زندهٔ تضاد جامعه با رژیم‌اند. فقر، بیکاری، تبعیض علیه زنان، اعدام، سانسور و غارت در همین فضاها لمس می‌شوند. بنابراین، کانون شورشی در قلب زندگی روزمرهٔ مردم قرار دارد.

این انتقال از کوهستان به شهر، مفهوم کانون را اجتماعی‌تر و فراگیرتر کرده است. کانون با درد مردم نفس می‌کشد، صدای آنان را بازتاب می‌دهد و مظاهر استبداد را در همان محیطی نشان می‌دهد که مردم هر روز با آن روبه‌رو هستند.


تفاوت دوم؛ از یک کانون به هزار اشرف

فوکوی کلاسیک معمولاً با یک یا چند مرکز محدود آغاز می‌شد. استراتژی هزار اشرف از ابتدا بر تکثیر بنا شده است. دشمن دیگر با یک قرارگاه یا یک نقطهٔ قابل‌محاصره روبه‌رو نیست؛ با کانون‌هایی مواجه است که در شهرها و استان‌های مختلف سر برمی‌آورند.

قتل‌عام ۱۰شهریور۱۳۹۲ قرار بود آخرین صفحهٔ اشرف باشد. پاسخ مقاومت، جدا کردن اشرف از زمین و تکثیر آن در سراسر ایران بود:

«یک، دو، سه، صد… هزار اشرف می‌سازیم

در این تحول، اشرف به یک الگوی سازمان‌یافتگی تبدیل شد. هر کانون، حامل بخشی از فرهنگ اشرف است: آگاهی، انضباط، فداکاری، پایداری و پیوند با رهبری مقاومت. از میان رفتن یک نقطه، جریان را متوقف نمی‌کند؛ زیرا تجربه و اراده در نقاط دیگر ادامه می‌یابد.


تفاوت سوم؛ پشتوانهٔ یک مقاومت سازمان‌یافته

کانون شورشی ایران از نقطهٔ صفر آغاز نمی‌کند. پشت سر آن، تجربهٔ نسل میلیشیا، مقاومت پس از ۳۰خرداد۱۳۶۰، شورای ملی مقاومت، ارتش آزادی‌بخش ملی، فروغ جاویدان، اشرف، لیبرتی و هجرت بزرگ به آلبانی قرار دارد.

این پیوستگی تاریخی به کانون هویت، جهت و حافظه می‌دهد. هر کانون می‌داند بخشی از کدام مسیر است، در برابر چه دشمنی ایستاده و برای چه آینده‌ای مبارزه می‌کند.

کانون همچنین به آلترناتیوی متصل است که برنامهٔ خود را برای جمهوری دموکراتیک، جدایی دین و دولت، برابری زن و مرد، خودمختاری ملیت‌های تحت ستم، لغو شکنجه و اعدام و انتخابات آزاد اعلام کرده است. به همین دلیل، فعالیت کانون فقط نفی رژیم نیست؛ حرکت به‌سوی بدیلی روشن است.


تفاوت چهارم؛ زن در مرکز نیروی پیشتاز

در بسیاری از جنبش‌های کلاسیک قرن بیستم، نقش زنان به حاشیه رانده می‌شد. مقاومت ایران، به‌ویژه پس از انقلاب درونی، رهایی و هژمونی زنان را به یکی از پایه‌های ساختاری خود تبدیل کرد.

این تجربه در کانون‌های شورشی نیز بازتاب یافت. زن، تنها قربانی حجاب اجباری و تبعیض نیست؛ فرمانده، سازمان‌دهنده و پیشتاز تغییر است. خیزش۱۴۰۱ این حقیقت را در ابعاد اجتماعی آشکار کرد: نیرویی که رژیم بیش از چهار دهه برای مهار آن کوشیده بود، در مرکز خیزش قرار گرفت.

حضور زنان در کانون‌ها، فقط افزایش شمار شرکت‌کنندگان نیست؛ نشانهٔ تغییری عمیق در فرهنگ مبارزه و آیندهٔ ایران است. جامعه‌ای که زنانش پیشتاز رهایی‌اند، پایه‌های دیکتاتوری مذهبی و فرهنگ مردسالار را هم‌زمان به چالش می‌کشد.


تفاوت پنجم؛ پراتیک در عصر سانسور و ارتباطات

در دوران چه‌گوارا، انتقال خبر محدود و کند بود. امروز رژیم هم‌زمان از سانسور، قطع اینترنت، دوربین، بازداشت و ارتش سایبری استفاده می‌کند. کانون شورشی نیز در چند میدان به مصاف اختناق می‌رود.

پراتیک کانون، سکوت را می‌شکند؛ نمادهای مقاومت را در برابر تبلیغات رسمی قرار می‌دهد؛ صدای زندانیان، کارگران، زنان، دادخواهان و اقشار محروم را می‌رساند؛ نام شهیدان را زنده نگه می‌دارد؛ و نشان می‌دهد که رژیم قادر به خاموش کردن جامعه نیست.

هر پراتیک، فراتر از اندازهٔ ظاهری خود، یک پیام سیاسی دارد: مقاومت حضور دارد، اختناق مطلق نیست و نیروی قیام در حال سازمان یافتن است. تکرار و گسترش همین نشانه‌هاست که هیبت پوشالی رژیم را فرسوده و اعتماد مردم به امکان تغییر را تقویت می‌کند.


کانون شورشی؛ آتش‌زنهٔ شرایط ذهنی قیام

شرایط عینی قیام در ایران از دل بحران‌های انباشته شکل گرفته است: فقر، تورم، بیکاری، سرکوب زنان، اعدام، فساد، تبعیض و انسداد سیاسی. جامعه بارها با قیام‌های سراسری نشان داده است که آمادهٔ انفجار است.

وظیفهٔ کانون شورشی، تکمیل شرایط ذهنی و سازمانی این انفجار است. کانون، باور به امکان تغییر را گسترش می‌دهد، راه مقابله با یأس را نشان می‌دهد و خشم را به هدف سرنگونی پیوند می‌زند.

به این معنا، کانون فقط محصول شرایط انقلابی نیست؛ خود در رشد و بلوغ آن نقش دارد. هر کانون با پراتیک و استمرار خود، فضای بیشتری برای ورود مردم به میدان می‌گشاید و هر قیام، زمینهٔ گسترش کانون‌های تازه را فراهم می‌کند. این رابطه، فرایندی زنده و رو به رشد است.


از قهرمان تنها تا پیشتازان تکثیرشده

چه‌گوارا به نمادی جهانی از انتخاب آگاهانه و فداکاری تبدیل شد. تصویر او نشان داد یک انسان می‌تواند از زندگی شخصی خود فراتر رود و مسئولیت رهایی دیگران را بپذیرد.

استراتژی هزار اشرف این روحیه را از یک قهرمان به یک نسل منتقل می‌کند. هدف، انتظار برای ظهور یک منجی نیست؛ تکثیر هزاران انسان مسئول و پیشتاز است. هر جوان می‌تواند از تماشاگر به کنشگر و از فرد تنها به عضوی از یک ارادهٔ جمعی تبدیل شود.

قهرمان این استراتژی، یک فرد دوردست نیست؛ نسل جوانی است که در شهرها و محله‌های ایران، ترس را کنار می‌زند و مسئولیت آزادی را برعهده می‌گیرد.


آنچه از چه‌گوارا به کانون شورشی می‌رسد

از تجربهٔ چه‌گوارا چند اصل روشن به استراتژی کانون شورشی راه یافته است:

دیکتاتوری شکست‌ناپذیر نیست.

نیروی پیشتاز می‌تواند سکون را بشکند و راه را بگشاید.

شرایط ذهنی قیام با انتظار ساخته نمی‌شود؛ با پراتیک، فداکاری و حضور مستمر شکل می‌گیرد.

انسان معمولی می‌تواند به مبارزی مسئول برای آزادی دیگران تبدیل شود.

یک کانون کوچک، هنگامی که با نیروی مردم پیوند بخورد، اثری بسیار بزرگ‌تر از شمار خود ایجاد می‌کند.

مقاومت ایران این اصول را با تجربهٔ خود کامل کرد: رهبری، سازمان سراسری، آلترناتیو سیاسی، هژمونی زنان، تکثیر کانون‌ها و پیوند مستقیم با قیام‌های مردم ایران.


تعریف تکامل‌یافته

فوکو، نقطهٔ اشتعالی بود که راه مقاومت را نشان می‌داد.

کانون شورشی، نقطهٔ اشتعالی است که در شبکهٔ هزار اشرف تکثیر شده، از یک مقاومت تاریخی نیرو می‌گیرد و مستقیماً به قیام مردم و چشم‌انداز جمهوری دموکراتیک متصل است.

در این تعریف:

مردم، موتور بزرگ قیام‌اند؛

کانون شورشی، موتور کوچک و آتش‌زنهٔ آن است؛

مقاومت سازمان‌یافته، حافظه، جهت و پیوند این موتورهاست؛

و هزار اشرف، نقشهٔ گسترش آنها در سراسر ایران است.


نتیجهٔ فصل؛ از یک جرقه به هزار کانون

چه‌گوارا نشان داد که یک جمع کوچک می‌تواند افسانهٔ قدرت مطلق دیکتاتوری را درهم بشکند و امکان مقاومت را در برابر جامعه قرار دهد. انقلاب کوبا نشان داد موتور کوچک پیشتاز می‌تواند موتور بزرگ مردم را روشن کند.

تجربهٔ مقاومت ایران، این اندیشه را به مرحله‌ای تازه رساند. کانون دیگر یک نقطهٔ منفرد در کوهستان نیست؛ هسته‌ای شهری، اجتماعی، متصل و قابل‌تکثیر است. پشت سر آن چند دهه تجربه و پیش روی آن آلترناتیوی روشن برای ایران آزاد قرار دارد.

کانون شورشی به مردم نمی‌گوید منتظر بمانید تا دیگری تاریخ را بسازد. با حضور خود می‌گوید نیروی تغییر در جامعه وجود دارد و می‌توان آن را سازمان داد.

اگر فوکو جرقهٔ یک انقلاب بود، هزار اشرف شبکهٔ جرقه‌هایی است که سراسر ایران را برای روشن شدن موتور بزرگ قیام آماده می‌کند.

Leave a Reply

Discover more from افشای یاران شیطان

Subscribe now to keep reading and get access to the full archive.

Continue reading