کتاب، اول شهریورجلد اول؛ علیاکبر اکبری، دست انتقام تاریخ لاجوردی از قدرت تا جلاد اوین شهرام بهزادی
اول شهریور جلد اول ،علی اکبر اکبری دست انتقام تاریخ ، لاجوردی از قدرت تا جلاد اوین

اول شهریور جلد اول ،علی اکبر اکبری دست انتقام تاریخ ، لاجوردی از قدرت تا جلاد اوین
پیشگفتار
اول شهریور؛ چرا این روز هنوز زنده است؟
اول شهریور ۱۳۷۷، در بازار تهران، حادثهای رخ داد که در ظاهر میشد آن را در چند سطر یک خبر خلاصه کرد: اسدالله لاجوردی، دادستان پیشین انقلاب تهران و رئیس پیشین سازمان زندانها، در محل کسب خود هدف حمله قرار گرفت و کشته شد. دو جوان به نامهای علیاکبر اکبری دهبالایی و علیاصغر غضنفرنژاد جلودار عاملان این واقعه معرفی شدند.
اما اول شهریور در همان چند سطر باقی نماند.
برای بخشی از جامعه ایران، بهویژه زندانیان سیاسی دهه شصت، خانوادههای اعدامشدگان و مخالفان حکومت، نام اسدالله لاجوردی یادآور یک مقام بازنشسته قضایی نبود. پشت این نام، تاریخی از زندان اوین، دادستانی انقلاب، بازجویی، شکنجه، اعتراف اجباری، توابسازی و اعدام قرار داشت. به همین دلیل، برای فهمیدن آنچه در اول شهریور ۱۳۷۷ در بازار تهران اتفاق افتاد، نمیتوان روایت را از همان روز آغاز کرد و همانجا نیز به پایان رساند.
باید نزدیک به دو دهه به عقب بازگشت.
باید به سالهای نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷ رفت؛ به روزهایی که جامعهای بیرونآمده از یک انقلاب بزرگ هنوز سرشار از فعالیت سیاسی بود؛ احزاب و سازمانها فعالیت میکردند، روزنامهها منتشر میشدند، دانشگاهها و خیابانها صحنه بحث و جدال سیاسی بودند و میلیونها ایرانی تصور میکردند با سقوط سلطنت، فصل تازهای از آزادی سیاسی آغاز شده است.
اما این فضای کوتاه بهتدریج جای خود را به حذف مخالفان داد.
نشریات توقیف شدند، اجتماعات مورد حمله قرار گرفتند، گروههای سیاسی یکی پس از دیگری تحت فشار قرار گرفتند و سرانجام در سال ۱۳۶۰، برخورد با مخالفان وارد مرحلهای شد که زندان، اعدام و سرکوب گسترده به یکی از واقعیتهای اصلی سیاست ایران تبدیل شد.
در مرکز بخشی مهم از این تاریخ، نام اسدالله لاجوردی قرار گرفت.
لاجوردی تنها یک مأمور زندان یا یک بازجوی ناشناخته نبود. او در رأس دادستانی انقلاب تهران قرار گرفت و نامش با زندان اوین و برخورد با زندانیان سیاسی گره خورد. شهادت بسیاری از زندانیان سیاسی جانبهدربرده، خاطرات خانوادهها، گزارشهای منتشرشده، سخنان خود لاجوردی و حتی اعتراضهایی که بعدها از درون ساختار جمهوری اسلامی درباره وضعیت زندانها آشکار شد، سبب شد که در حافظه بخش بزرگی از مخالفان حکومت عنوانی بر نام او بنشیند که تا پایان عمر از او جدا نشد:
«جلاد اوین».
اما اگر قرار است تاریخ بنویسیم، همین عنوان بهتنهایی کافی نیست.
کار این کتاب آن نیست که ابتدا حکمی صادر کند و سپس برای اثبات آن به دنبال شاهد بگردد. برعکس، باید ببینیم چه اتفاقی افتاد که چنین نامی بر لاجوردی ماند؟
چه کسانی در دوران مسئولیت او بازداشت شدند؟ با زندانیان چگونه رفتار میشد؟ دادگاهها چگونه تشکیل میشدند؟ اعترافات تلویزیونی چگونه به دست میآمد؟ «تواب» چگونه ساخته میشد؟ اعدامها با چه احکامی صورت میگرفت؟ لاجوردی شخصاً چه میگفت و چه میکرد؟ و حدود مسئولیت فردی او در دستگاهی که بسیار بزرگتر از یک نفر بود تا کجا امتداد داشت؟
این تمایز اهمیت دارد.
زیرا اگر همه آنچه در زندانهای دهه شصت اتفاق افتاد محصول خشونت یک فرد بود، با کناررفتن آن فرد باید آن دستگاه نیز پایان مییافت. چنین نشد. لاجوردی رفت، دیگران آمدند؛ مسئولیتها تغییر کرد و روشها در دورههای مختلف دگرگون شد، اما زندانی سیاسی، اعدام، اعتراف اجباری و برخورد امنیتی و قضایی با مخالفان ادامه یافت.
بنابراین، لاجوردی در این کتاب هم یک فرد است و هم نماد بخشی از یک ساختار.
یکی از نقاط تعیینکننده این تاریخ، ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ است.
پس از تظاهرات آن روز، موج وسیعی از بازداشتها و اعدامها آغاز شد. گزارشهایی از اعدام بازداشتشدگانی وجود دارد که حتی هویت برخی از آنان هنگام اعدام بهدرستی مشخص نشده بود. همزمان، مفاهیمی چون «محارب» در برخورد قضایی با مخالفان سیاسی نقشی تعیینکننده یافت.
اینجا دیگر با اختلاف معمول سیاسی روبهرو نیستیم.
مسئله، تبدیل مخالف سیاسی به دشمنی بود که حذف او میتوانست بهعنوان یک وظیفه شرعی و انقلابی توجیه شود.
زندان نیز تنها محلی برای نگهداری محکومان نبود.
شهادتهای متعدد زندانیان سیاسی دهه شصت از مجموعهای از روشهای فشار جسمی و روانی سخن میگویند که هدف آنها فقط گرفتن اطلاعات نبود؛ شکستن انسان نیز بخشی از سازوکار زندان بود.
شکنجه، انفرادی، بیخوابی، فشار روانی، تحقیر، اعتراف در برابر دیگران، مصاحبه تلویزیونی و سرانجام پدیدهای که با نام «توابسازی» شناخته شد، بخشی از این تاریخ است.
زندانی تنها نباید اطلاعات میداد؛ در شکل افراطی این سیاست، باید گذشته و هویت سیاسی خود را نفی میکرد و گاه در برابر دوستان و همبندان سابق خود قرار میگرفت.
از همین رو، یکی از پرسشهای این کتاب درباره مرز میان بازجویی و درهمشکستن شخصیت انسان است.
پروندههای مشخصی نیز در برابر ما قرار دارند.
محمدرضا سعادتی، سعید سلطانپور، شکرالله پاکنژاد، حسین احمدی روحانی و بسیاری دیگر، فقط نامهایی در فهرست اعدامشدگان نیستند. پشت هر نام انسانی زندگی کرده، خانوادهای انتظار کشیده و سرنوشتی رقم خورده است.
تاریخ هنگامی که انسانها را فقط به عدد تبدیل کند، بخش مهمی از حقیقت خود را از دست میدهد.
به همین دلیل این کتاب در کنار ساختار قدرت، به سرگذشت انسانها نیز بازخواهد گشت.
به ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ خواهیم رسید؛ به حملهای که در جریان آن موسی خیابانی و شماری از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق کشته شدند؛ و به حضور لاجوردی در برابر دوربینها پس از عملیات.
آن واقعه فقط یک عملیات امنیتی نبود. نمایش عمومی نتیجه عملیات، تصویر پیکرهای کشتهشدگان و استفاده تبلیغاتی از واقعه نشان میداد که سرکوب سیاسی یک بعد دیگر نیز پیدا کرده است:
نمایش قدرت.
با این همه، حتی در درون همان حکومت نیز همه چیز بدون اختلاف پیش نرفت.
گزارشهایی درباره وضعیت زندانها تهیه شد، اعتراضهایی شکل گرفت و لاجوردی سرانجام از دادستانی کنار رفت. اما سالها بعد دوباره به یکی از مهمترین مسئولیتهای مرتبط با زندان بازگشت و ریاست سازمان زندانها را برعهده گرفت.
همین رفتوبرگشت یک سؤال اساسی ایجاد میکند:
اگر آنچه در زندانها اتفاق افتاده بود صرفاً نتیجه رفتار یک فرد خودسر بود، چرا چنین فردی دوباره در رأس دستگاه زندان قرار گرفت؟
این پرسش ما را بار دیگر از فرد به ساختار بازمیگرداند.
اما این کتاب فقط درباره اسدالله لاجوردی نیست.
در سوی دیگر این داستان، جوانی قرار دارد که متعلق به نسل دیگری بود:
علیاکبر اکبری دهبالایی.
او در زمانی متولد شد که نسلی دیگر درگیر انقلاب و تحولات پس از آن بود. هنگامی که سرکوبهای آغاز دهه شصت جریان داشت، او هنوز کودک بود. نه زندان شاه را تجربه کرده بود، نه در انقلاب ۱۳۵۷ نقش سیاسی داشت و نه در کشمکشهای نخستین سالهای پس از انقلاب حضور مستقیم داشت.
با این حال، تاریخی که پیش از بلوغ سیاسی او شکل گرفته بود، به نسل او منتقل شد.
این شاید مهمترین حلقهای باشد که اوین دهه شصت را به بازار تهران در اول شهریور ۱۳۷۷ متصل میکند.
چگونه خاطره یک نسل به نسل دیگر منتقل میشود؟
چگونه جوانی که خود شاهد بسیاری از آن وقایع نبوده، آنها را بخشی از زندگی و مسئولیت سیاسی خود تلقی میکند؟
و چه مسیری علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد را سالها بعد به رویارویی با مردی رساند که نامش با سرکوب نسل پیش از آنان پیوند خورده بود؟
پاسخ به این پرسشها را نمیتوان با یک کلمه خلاصه کرد.
نه «ترور» بهتنهایی تمام ماجرا را توضیح میدهد و نه «انتقام».
برای فهم آن باید تاریخ پیش از واقعه را شناخت.
در همین نقطه است که یکی از مشهورترین روایتهای باقیمانده از لاجوردی معنایی متفاوت پیدا میکند.
به گفته شماری از زندانیان سیاسی دهه شصت، لاجوردی که از شدت نفرت مخالفان نسبت به خود آگاه بود، بارها جملهای با این مضمون به زندانیان گفته بود:
«هنوز کسی که بتواند مرا بکشد، از مادر زاده نشده است.»
تا زمانی که منبع مستقیم صوتی یا مکتوبی از خود او برای این عبارت در دست نباشد، این کتاب آن را نه بهعنوان یک نقلقول قطعی، بلکه بهعنوان روایتی مکرر از زندانیان سیاسی آن دوره ثبت میکند.
اما طنز تلخ تاریخ در ادامه همین روایت نهفته است:
کسانی که لاجوردی تصور میکرد هنوز از مادر زاده نشدهاند، زاده شده بودند.
آنها حتی متعلق به نسل قربانیان مستقیم آغاز دهه شصت نبودند.
سالها گذشت.
لاجوردی از دادستانی رفت، به سازمان زندانها بازگشت، از آنجا نیز کنار رفت و سرانجام به بازار تهران و کسبوکار خانوادگی خود بازگشت.
و سپس اول شهریور ۱۳۷۷ فرا رسید.
در آن روز، دو خط تاریخی که سالها جدا از یکدیگر حرکت کرده بودند در بازار تهران به یکدیگر رسیدند.
در یک سوی این تقاطع، اسدالله لاجوردی قرار داشت؛ مردی که نامش با یکی از تاریکترین دورههای زندان سیاسی در ایران پس از انقلاب پیوند خورده بود.
در سوی دیگر، علیاکبر اکبری دهبالایی و علیاصغر غضنفرنژاد جلودار؛ دو جوان از نسلی که هنگام آغاز آن تاریخ هنوز کودک بودند.
از همین جاست که واقعه اول شهریور در حافظه سیاسی مخالفان حکومت معنایی فراتر از کشتهشدن یک مقام سابق پیدا کرد.
حکومت از لاجوردی بهعنوان خدمتگزار و چهرهای وفادار به نظام یاد کرد و مقامات بلندپایه در مرگ او پیام دادند. اما در سوی دیگر، زندانیان سیاسی سابق، خانوادههای قربانیان و مخالفان جمهوری اسلامی تصویر دیگری از همان مرد داشتند.
این دو تصویر را نمیتوان با یکدیگر آشتی داد.
اما میتوان هر دو را در برابر اسناد تاریخی قرار داد.
این همان کاری است که این کتاب میخواهد انجام دهد.
و در همین حافظه مخالفان بود که نام علیاکبر اکبری با یکی از کهنترین نمادهای تاریخ و اسطوره ایران پیوند خورد:
کاوه آهنگر.
کاوه در شاهنامه پادشاه نیست. سردار یک ارتش بزرگ نیز نیست. آهنگری از میان مردم است که فرزندانش قربانی ضحاک شدهاند و سرانجام در برابر او میایستد.
این کتاب نمیخواهد اسطوره را جایگزین تاریخ کند.
کاوه اسطوره است؛ علیاکبر اکبری یک انسان واقعی در یک واقعه واقعی تاریخی.
اما اسطورهها گاهی چیزی را درباره حافظه یک ملت آشکار میکنند که در گزارشهای رسمی دیده نمیشود: اینکه مردم چگونه یک واقعه را معنا میکنند و چرا یک فرد در حافظه آنان به نمادی بزرگتر از زندگی شخصی خود تبدیل میشود.
از همین جا زیرعنوان این کتاب نیز معنا پیدا میکند:
از «جلاد اوین» تا کاوهای از نسل پس از انقلاب
در نوشتن این کتاب یک اصل را از ابتدا تا انتها حفظ خواهیم کرد:
بیطرفی در جستجوی حقیقت، نه بیخیالی در برابر آن.
مورخ نباید برای اثبات باور خود سند بسازد یا روایت مخالف را پنهان کند. هرجا منابع اختلاف دارند، اختلاف را خواهیم گفت. هرجا ادعایی فقط بر شهادت زندانیان استوار است، آن را به همین عنوان معرفی خواهیم کرد. هرجا سند حکومتی وجود دارد، آن سند را نیز خواهیم دید. و هرجا سخنان خود لاجوردی در دسترس باشد، اجازه خواهیم داد خود او سخن بگوید.
اما بیطرفی تاریخی به معنای برابر قراردادن شکنجهگر و شکنجهشده، یا پوشاندن اعدام بدون دادرسی عادلانه پشت عباراتی خنثی نیست.
گاهی یک سند از صد صفت رساتر است.
اگر انسانی بدون احراز هویت اعدام شده، همان را خواهیم نوشت.
اگر اعتراف زیر فشار گرفته شده، سازوکار آن را بررسی خواهیم کرد.
اگر کسی پس از همکاری نیز اعدام شده، خواهیم پرسید چرا.
اگر حتی مسئولانی از درون حکومت به وضع زندانها اعتراض کردهاند، اعتراض آنان نیز بخشی از این تاریخ خواهد بود.
و اگر درباره نقش مستقیم یک فرد در واقعهای سند کافی نداشته باشیم، آن را حقیقت قطعی معرفی نخواهیم کرد.
زیرا این کتاب قرار نیست با اغراق لاجوردی را محکوم کند.
اگر اسناد آن دوران بهدرستی کنار یکدیگر قرار گیرند، تاریخ خود سخن خواهد گفت.
در پایان کتاب دوباره به همان نقطهای بازخواهیم گشت که روایت را از آن آغاز کردیم:
اول شهریور ۱۳۷۷؛ بازار تهران.
اما آن هنگام دیگر با یک خبر چندسطری روبهرو نخواهیم بود.
خواهیم دانست پشت نام اسدالله لاجوردی چه تاریخی قرار داشت؛ پشت دیوارهای اوین چه گذشت؛ چرا نام او چنین جایگاهی در حافظه زندانیان سیاسی پیدا کرد؛ و چگونه نسلی که خود شاهد آغاز آن وقایع نبود، میراث آن را با خود حمل کرد.
آن هنگام شاید بتوان بهتر فهمید که چرا اول شهریور، با گذشت سالها، هنوز در حافظه سیاسی ایران زنده مانده است.
و چرا عنوان این کتاب چنین است:
اول شهریور؛ علیاکبر اکبری، دست انتقام تاریخ
از «جلاد اوین» تا کاوهای از نسل پس از انقلاب
این کتاب روایت یک مرگ نیست.
روایت مسیری است که از زندان به بازار، از یک نسل به نسل دیگر، و از یک واقعه به حافظه تاریخی امتداد یافت.
روایت قربانیان است، اما فقط مرثیه آنان نیست؛ روایت قدرت است، اما فقط زندگینامه صاحبان قدرت نیست؛ و روایت علیاکبر اکبری است، اما برای فهمیدن او باید تاریخی را شناخت که سالها پیش از او آغاز شده بود.
اول شهریور هنوز زنده است، زیرا تاریخی که به اول شهریور انجامید، هنوز در حافظه ایران پایان نیافته است.
فصل اول
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه؛ بازار تهران
روزی که گذشته به بازار برگشت
ظهر اول شهریور ۱۳۷۷، بازار تهران مثل بسیاری از روزهای دیگر در هیاهوی همیشگی خود بود. حجرهها باز بودند، رفتوآمد ادامه داشت و در میان هزاران نفری که از کوچهها و دالانهای بازار میگذشتند، کمتر کسی میتوانست تصور کند که تا دقایقی دیگر نام این روز به یکی از بحثبرانگیزترین صفحات تاریخ سیاسی معاصر ایران گره خواهد خورد.
در میان حجرهداران بازار، مردی حضور داشت که زندگی او سالها پیش از بازار و کسب و تجارت، با یکی از تاریکترین دورههای زندانهای سیاسی ایران پیوند خورده بود: اسدالله لاجوردی.
او دیگر دادستان انقلاب تهران نبود. ریاست سازمان زندانها را نیز پشت سر گذاشته بود. به ظاهر به همان محیط قدیمی بازار بازگشته و در حجره خود مشغول کار بود.
اما گذشتهای که پشت سر او قرار داشت، گذشتهای نبود که با تغییر شغل و بازگشت به بازار پایان یابد.
برای هزاران خانواده، نام لاجوردی نه نام یک بازاری بازنشسته از قدرت، بلکه یادآور اوین بود؛ یادآور دهه شصت، بازجویی، شکنجه، اعتراف اجباری، «توابسازی» و اعدام.
و در همان ظهر، دو جوان وارد صحنه شدند.
علیاکبر اکبری دهبالایی و علیاصغر غضنفرنژاد جلودار.
آن دو متعلق به نسلی دیگر بودند.
همین نکته، یکی از کلیدهای فهم واقعه اول شهریور است.
لاجوردی بخش اصلی قدرت خود را در زمانی اعمال کرده بود که بسیاری از جوانان نسل علیاکبر هنوز کودک بودند یا اساساً فرصت شناخت مستقیم او را نداشتند. علیاکبر اکبری از نسلی بود که بخش بزرگی از آنچه در دهه شصت اتفاق افتاده بود را نه در سلولهای اوین، بلکه از روایت بازماندگان، خانوادهها، خبر اعدامشدگان و حافظه سیاسی جامعه دریافت کرده بود.
به همین دلیل، داستان اول شهریور فقط برخورد دو جوان با یک مقام پیشین حکومت نیست.
دو نسل در آن ظهر به یکدیگر رسیدند.
نسلی که سرکوب دهه شصت را ساخته و اداره کرده بود، و نسلی که آثار آن را به ارث برده بود.
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه
بر اساس گزارشهای منتشرشده از واقعه، حوالی ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه ظهر حادثه در محل کسب لاجوردی در بازار تهران رخ داد.
چند دقیقه کافی بود.
شلیکها انجام شد و مردی که سالها نامش با زندان اوین و دستگاه سرکوب مخالفان سیاسی گره خورده بود، در همان بازار تهران کشته شد.
اما اگر فقط همین چند دقیقه را روایت کنیم، تقریباً هیچچیز از اول شهریور نفهمیدهایم.
چرا دو جوان باید سالها پس از اوج دوران دادستانی لاجوردی سراغ او میرفتند؟
چرا کشتهشدن یک مقام سابق قضایی چنین بازتابی پیدا کرد؟
چرا حکومت بلافاصله کوشید از او چهرهای شهید و خدمتگزار بسازد؟
و چرا در سوی دیگر، گروهی از زندانیان سیاسی سابق و خانوادههای قربانیان، تصویری کاملاً متفاوت از همان مرد ارائه میکردند؟
پاسخ این پرسشها در حجره بازار نیست.
برای یافتن پاسخ باید از سال ۱۳۷۷ عقب برویم؛ به اوین، به سالهای ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰، به دادستانی انقلاب و به روزهایی که حکم زندان و مرگ گاه با سرعتی حیرتآور درباره جوانانی صادر میشد که بعضی از آنان حتی هنگام اعدام بهدرستی شناسایی نشده بودند.
مردی که میدانست منفور است
در میان روایتهای زندانیان سیاسی دهه شصت، جملهای به لاجوردی نسبت داده شده که برای فهم شخصیت سیاسی او و فضای زندان اهمیت ویژهای دارد:
«هنوز کسی که بتواند مرا بکشد، از مادر زاده نشده است.»
این جمله را نباید صرفاً یک رجز شخصی خواند.
اگر روایت زندانیان را مبنا قرار دهیم، پشت آن یک واقعیت مهمتر قرار داشت: لاجوردی خود میدانست که چه میزان نفرت در میان قربانیان و خانوادههای آنان نسبت به او انباشته شده است.
اما تاریخ در اینجا طنزی تلخ داشت.
کسی که قرار بود در اول شهریور ۱۳۷۷ مقابل او قرار گیرد، نه فقط از مادر زاده شده بود، بلکه بنا بر زندگینامههای منتشرشده درباره علیاکبر اکبری، خود در اول شهریور ۱۳۵۷ به دنیا آمده بود.
بیست سال بعد، اول شهریور دوباره به زندگی او بازگشت.
این همزمانی بهتنهایی تاریخ را توضیح نمیدهد، اما به آن واقعه معنایی نمادین بخشید که بعدها در روایت هواداران مجاهدین بارها تکرار شد: جوانی از نسل پس از انقلاب در روز تولد بیستسالگی خود در برابر یکی از شناختهشدهترین چهرههای سرکوب دهه شصت قرار گرفت.
علیاکبر تنها نبود
در روایت اول شهریور یک خطای تاریخی را نیز نباید تکرار کرد.
تمرکز بر علیاکبر اکبری نباید باعث حذف علیاصغر غضنفرنژاد شود.
او نیمه دیگر این واقعه بود.
نام این دو جوان از لحظه ورود به بازار تا پیامدهای بعدی عملیات به یکدیگر پیوند خورد، هرچند سرنوشت آنها پس از واقعه یکسان نبود. درباره چگونگی تعقیب، دستگیری و سرانجام غضنفرنژاد نیز روایتها و گزارشهایی منتشر شده که در فصل مستقل او بررسی خواهیم کرد.
این کتاب قرار نیست کسی را در حاشیه عکس دیگری قرار دهد.
اگر قرار است تاریخ نوشته شود، هرکس باید در جای واقعی خودش دیده شود.
اما لاجوردی که بود؟
در اینجا عمداً پاسخ را عقب میاندازیم.
زیرا یکی از مشکلات بسیاری از روایتهای مربوط به اول شهریور آن است که واقعه را از انتهای داستان آغاز و همانجا نیز تمام میکنند.
یک طرف میگوید «لاجوردی ترور شد».
طرف دیگر میگوید «جلاد اوین مجازات شد».
اما کار تاریخ با انتخاب یکی از این دو جمله تمام نمیشود.
پرسش مورخ یک مرحله عقبتر است:
چه اتفاقی افتاده بود که نام یک انسان در حافظه بخشی از جامعه با اوین، شکنجه و اعدام مترادف شده بود؟
برای پاسخ، باید پرونده را باز کرد.
باید دید لاجوردی چگونه از یک فعال مذهبی بازار و زندانی دوران شاه، به دادستان انقلاب تهران رسید.
باید دید پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ چه گذشت.
باید به اعدام کسانی پرداخت که نامشان امروز نیز در اسناد آن دوران باقی است.
باید از محمدرضا سعادتی، سعید سلطانپور، شکرالله پاکنژاد و دیگرانی سخن گفت که نباید در میان اعداد گم شوند.
باید مسئله شکنجه، اعتراف اجباری و «تواب» را بررسی کرد.
باید دید چرا حتی از درون ساختار جمهوری اسلامی گزارشهایی درباره وضعیت زندانها و عملکرد لاجوردی مطرح شد و چرا با وجود آن اعتراضها، او سالها بعد دوباره به رأس سازمان زندانها بازگشت.
آنگاه میتوان دوباره به ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اول شهریور برگشت و فهمید در بازار تهران واقعاً چه چیزی به پایان رسید ــ و چه چیزی پایان نیافت.
یک گلوله و چند دهه تاریخ
صدای شلیک در بازار تنها چند لحظه دوام داشت.
اما پشت آن چند لحظه، نزدیک به دو دهه تاریخ قرار داشت.
لاجوردی در همان روز کشته شد؛ ولی پرونده تاریخی او بسته نشد. برعکس، مرگ او بار دیگر پرسش درباره زندانهای دهه شصت را به سطح جامعه آورد.
حکومت برای او مراسم گرفت و از خدماتش سخن گفت.
اما حافظه قربانیان روایت دیگری داشت.
همین تضاد است که اول شهریور را از یک واقعه امنیتی ساده فراتر میبرد.
برای فهمیدن آن روز باید به زمانی بازگردیم که هنوز نه علیاکبر اکبری بیستسالهای در بازار تهران حضور داشت و نه اسدالله لاجوردی «دادستان انقلاب تهران» شده بود.
باید به عقب برگردیم؛ به زندانهای دوران شاه، به اختلافاتی که در میان زندانیان مذهبی شکل گرفت، به مؤتلفه، به انقلاب ۱۳۵۷ و به مسیری که یک زندانی سیاسی دیروز را چند سال بعد در سوی دیگر میلههای زندان قرار داد.
پیش از آنکه بفهمیم چرا لاجوردی در اول شهریور ۱۳۷۷ کشته شد، باید بفهمیم اسدالله لاجوردی چگونه «لاجوردی» شد.
و این، آغاز فصل بعد است:
فصل دوم
مردی که «جلاد اوین» نامیده شد
از زندان شاه تا رأس دستگاه سرکوب
فصل دوم
مردی که «جلاد اوین» نامیده شد
از زندان شاه تا رأس دستگاه سرکوب
برای شناخت اسدالله لاجوردی، نباید از اوین سال ۱۳۶۰ آغاز کرد.
اگر تنها تصویری که از او باقی بماند، مردی با عینک درشت، ریش انبوه و چهرهای آشنا در عکسهای دهه شصت باشد، بخش مهمی از تاریخ نادیده میماند. پرسش اساسی این است که این مرد از کجا آمد؟ در چه محیطی پرورش یافت؟ چه جریان سیاسی و مذهبیای او را ساخت؟ چرا در زندان شاه با بخشی از زندانیان سیاسی به خصومت رسید؟ و مهمتر از همه، چگونه کسی که خود سالهایی را پشت میلههای زندان حکومت پهلوی گذرانده بود، پس از انقلاب در رأس دستگاهی قرار گرفت که هزاران مخالف سیاسی را به همان میلهها سپرد؟
این پرسش فقط درباره شخصیت لاجوردی نیست.
در واقع، سرگذشت او پنجرهای است به یکی از تناقضهای بزرگ انقلاب ۱۳۵۷: بخشی از کسانی که خود طعم زندان، بازجویی و سرکوب سیاسی را چشیده بودند، پس از رسیدن به قدرت نهتنها دستگاه سرکوب را برنچیدند، بلکه در ساختن دستگاهی تازه و بسیار گستردهتر برای برخورد با مخالفان مشارکت کردند.
لاجوردی یکی از روشنترین نمونههای این دگرگونی بود.
از بازار تهران تا سیاست مذهبی
اسدالله لاجوردی در سال ۱۳۱۲ در تهران و در محیطی مذهبی و بازاری متولد شد. تحصیلات رسمی او طولانی نبود و دبیرستان را به پایان نرساند. زندگی اجتماعی و سیاسیاش بیش از آنکه در دانشگاه یا محیط روشنفکری شکل بگیرد، در فضای بازار، هیئتهای مذهبی و شبکه نیروهای مذهبی سنتی تهران ساخته شد.
این نکته برای شناخت او اهمیت دارد.
بازار تهران در دهههای پیش از انقلاب فقط مرکز تجارت نبود. شبکهای از روابط اقتصادی، خانوادگی، مذهبی و سیاسی در آن وجود داشت. مسجد، هیئت مذهبی، روحانی، بازاری و فعال سیاسی میتوانستند در یک شبکه به یکدیگر متصل شوند. بخشی از نیروهایی که بعدها در جمهوری اسلامی به قدرت رسیدند، از همین محیط برخاستند.
لاجوردی نیز در چنین فضایی با نیروهای مذهبی سیاسی ارتباط پیدا کرد و سرانجام به جریان هیئتهای مؤتلفه اسلامی نزدیک شد.
برای جوانی که امروز این نام را میشنود، شاید «مؤتلفه» تنها نام یک حزب سیاسی قدیمی باشد. اما در دهه چهل، ماجرا متفاوت بود.
هیئتهای مؤتلفه از پیوند گروههایی از نیروهای مذهبی و بازاری طرفدار روحانیت شکل گرفته بودند و پس از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، بخشی از آنان به فعالیت مخفی و اقدامات مسلحانه روی آوردند. ترور حسنعلی منصور، نخستوزیر وقت، در بهمن ۱۳۴۳ مهمترین عملیاتی بود که نام این جریان را بر سر زبانها انداخت.
لاجوردی در همین محیط سیاسی رشد کرد.
او به دلیل فعالیتهایش چند بار بازداشت شد و سالهای قابل توجهی را در زندان حکومت شاه گذراند. همین زندان بود که او را با نیروهایی روبهرو کرد که بعدها دشمنان اصلیاش شدند.
در آن سالها در پشت دیوارهای زندان، آینده سیاسی ایران در مقیاسی کوچک در حال شکل گرفتن بود.
زندانیان شاه یک جریان واحد نبودند
وقتی امروز عبارت «زندانی سیاسی زمان شاه» گفته میشود، ممکن است چنین تصور شود که همه زندانیان سیاسی آن دوران یک جبهه واحد بودند و اختلافاتشان پس از انقلاب آغاز شد.
چنین نبود.
در زندانهای شاه، جریانهای سیاسی گوناگونی حضور داشتند: مارکسیستها، چریکهای فدایی خلق، اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق، نیروهای مذهبی سنتی، اعضای مؤتلفه و گروهها و افراد دیگری با گرایشهای متفاوت.
همه با حکومت شاه مخالف بودند، اما درباره جامعه، مذهب، آزادی، انقلاب و آینده ایران یکسان فکر نمیکردند.
این اختلافها گاهی بسیار عمیق بود.
لاجوردی به جناح مذهبی سنتی زندان تعلق داشت؛ جریانی که مرزبندی ایدئولوژیک با مارکسیستها و سپس با مجاهدین برایش اهمیتی اساسی پیدا کرد.
خصوصاً تحولات درونی سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۵۴ و اعلام مارکسیستشدن بخشی از رهبری آن سازمان، شکاف بزرگی در میان زندانیان مذهبی ایجاد کرد.
اما برای فهم ماجرا باید یک تمایز مهم را حفظ کرد.
بخش دیگری از مجاهدین، از جمله مسعود رجوی و شماری از کادرهای زندانی سازمان، تغییر ایدئولوژی را نپذیرفتند و بر مواضع اسلامی خود باقی ماندند. بنابراین نمیتوان تحول سال ۱۳۵۴ را ساده کرد و گفت «مجاهدین مارکسیست شدند». آنچه اتفاق افتاد، یک انشعاب و بحران عمیق در سازمان بود.
در همین فضا، اختلاف میان بخشی از مذهبیهای سنتی زندان و مجاهدین شدت گرفت.
مرزبندیای که بعدها معنای دیگری پیدا کرد
اختلاف فقط بحث نظری نبود.
در زندان مسئلهای به نام «نجاست» مارکسیستها و ضرورت جدایی مسلمانان از آنان مطرح شد. بخشی از زندانیان مذهبی بر مرزبندی شدید در خوردن، آشامیدن و روابط روزمره تأکید میکردند.
این موضوع امروز ممکن است جزئی یا عجیب به نظر برسد، اما در فضای آن روز زندان اهمیت سیاسی پیدا کرده بود.
مسئله اصلی این بود که آیا مبارزه مشترک علیه دیکتاتوری شاه میتوانست زندانیان دارای عقاید متفاوت را در کنار یکدیگر نگاه دارد، یا مرزبندی مذهبی باید حتی در شرایط زندان بر روابط سیاسی غلبه کند؟
لاجوردی در سوی سختگیر این شکاف قرار داشت.
خصومت او با مجاهدین نیز در همین سالها عمیقتر شد.
این سابقه مهم است، زیرا چند سال بعد ورق برگشت.
زندان همچنان زندان بود.
سلول همچنان سلول بود.
اما جای آدمها عوض شده بود.
انقلاب؛ باز شدن درهای زندان
انقلاب ۱۳۵۷ زندانیان سیاسی را آزاد کرد.
لاجوردی نیز مانند بسیاری از زندانیان سیاسی سابق وارد جامعهای شد که نظم پیشین آن در حال فروپاشی بود. شاه رفته بود، دستگاههای حکومتی قدیم متلاشی یا در حال بازسازی بودند و نیروهای مختلف سیاسی تصور متفاوتی از آینده داشتند.
مجاهدین خلق با شبکهای گسترده از هواداران، بهویژه در میان جوانان، دانشجویان و دانشآموزان، وارد فضای علنی شدند.
چریکهای فدایی نیز نیروی اجتماعی قابل توجهی داشتند.
حزب توده دوباره فعالیت میکرد.
گروههای سیاسی در کردستان، ترکمنصحرا و نقاط دیگر فعال بودند.
روزنامهها و نشریات متعددی منتشر میشد.
میتینگها، سخنرانیها و مناظرههای سیاسی بخش مهمی از زندگی جامعه شده بود.
اما در همان زمان، قدرت جدید نیز با سرعت در حال ساختن نهادهای خودش بود: کمیتهها، دادگاههای انقلاب، سپاه پاسداران و مجموعهای از نهادهایی که مستقیماً یا غیرمستقیم زیر نفوذ خمینی و نیروهای نزدیک به او قرار داشتند.
لاجوردی در این ساختار تازه جایی برای خود پیدا کرد.
و این بار او دیگر پشت میلهها نبود.
زندانی دیروز در سوی دیگر میز
در شهریور ۱۳۵۹، اسدالله لاجوردی به دادستانی انقلاب تهران رسید.
این انتصاب نقطه عطف زندگی اوست.
برای فهم اهمیت مقامش باید دانست که «دادستان انقلاب» در آن دوره صرفاً یک مقام قضایی معمولی، شبیه دادستان در یک نظام تثبیتشده حقوقی نبود.
کشور در شرایطی قرار داشت که دادگاههای انقلاب از نخستین روزهای پس از سقوط سلطنت تشکیل شده بودند. محاکمات گاه بسیار سریع برگزار میشد، دادستانها و قضات انقلاب قدرت گستردهای داشتند و مرز میان دستگاه قضایی، امنیتی و سیاسی بسیار کمرنگ بود.
لاجوردی درست در چنین ساختاری قدرت گرفت.
تهران نیز فقط یک حوزه قضایی عادی نبود. مرکز سیاسی کشور بود و زندان اوین، مهمترین زندان سیاسی پایتخت، در حوزه قدرت او قرار داشت.
از اینجا نام لاجوردی به تدریج با اوین یکی شد.
اما هنوز نقطه انفجار اصلی فرا نرسیده بود.
آن نقطه در سال ۱۳۶۰ بود.
سال ۱۳۶۰؛ سیاست به سوی زندان حرکت میکند
فاصله انقلاب ۱۳۵۷ تا خرداد ۱۳۶۰ کمتر از دو سال و نیم بود، اما در همین مدت فضای سیاسی کشور به سرعت بسته شد.
درگیری میان نیروهای حاکم و مخالفان افزایش یافت. دفاتر و اجتماعات سیاسی مورد حمله قرار گرفتند، فشار بر مطبوعات و گروههای مخالف بیشتر شد و نزاع میان ابوالحسن بنیصدر، نخستین رئیسجمهور جمهوری اسلامی، و جناح حاکم به نقطه نهایی رسید.
در این میان، رویارویی حکومت با سازمان مجاهدین خلق جایگاه ویژهای داشت.
سازمانی که پس از انقلاب فعالیت علنی گسترده داشت، به تدریج با محدودیت، حمله به دفاتر و تجمعات و برخورد با هوادارانش روبهرو شد.
سرانجام ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ به یکی از نقاط گسست تاریخ پس از انقلاب تبدیل شد.
تظاهرات گستردهای در تهران و شهرهای دیگر شکل گرفت. حکومت با آن بهشدت برخورد کرد. بازداشتها آغاز شد و در فاصلهای کوتاه، موج اعدام مخالفان سیاسی بالا گرفت.
از این لحظه، نقش لاجوردی دیگر نقش یک مقام اداری در دستگاه قضایی نبود.
نام او در قلب یکی از خونینترین دورههای تاریخ سیاسی معاصر ایران قرار گرفت.
کسانی که حتی نامشان معلوم نبود
یکی از تکاندهندهترین ویژگیهای اعدامهای آغاز دهه شصت، سرعت اجرای برخی احکام بود.
در گزارشها و شهادتهای مربوط به این دوره، مواردی دیده میشود که بازداشت، بازجویی، صدور حکم و اعدام در فاصلهای بسیار کوتاه اتفاق افتاده است.
در مواردی حتی هویت کامل اعدامشدگان هنگام مرگ مشخص نبود.
این مسئله را نباید با یک جمله رد کرد و گذشت.
تصور کنیم انسانی دستگیر شده است؛ هنوز خانوادهاش نمیداند کجاست، فرصت دفاع مؤثر ندارد، روند معمول یک دادرسی علنی طی نشده و حتی نام کامل او برای دستگاهی که جانش را میگیرد روشن نیست.
پس از اعدام، گاه عکس افراد ناشناس منتشر میشد تا خانوادهها آنان را شناسایی کنند.
این دیگر فقط مجازات یک مخالف سیاسی نبود.
این نشانه ورود حکومت به مرحلهای بود که سرعت حذف مخالف بر تشخیص هویت، حق دفاع و روند دادرسی مقدم شده بود.
لاجوردی یکی از چهرههای اصلی همین دستگاه بود.
او در کنار محمد محمدی گیلانی، حاکم شرع، در رسانه حکومتی ظاهر شد و درباره برخورد با شرکتکنندگان در اعتراضات هشدار داد. منطق حاکم روشن بود: شرکت در مقابله با نظام میتوانست تحت عنوان «محاربه» قرار گیرد و مجازات مرگ در پی داشته باشد.
برای جوان امروز شاید باور این سرعت دشوار باشد.
اما برای فهم دهه شصت باید دقیقاً همین نقطه را فهمید: فاصله میان فعال سیاسی، بازداشتی، زندانی و محکوم به مرگ میتوانست بهشدت کوتاه شود.
چرا «جلاد اوین»؟
لقبها به خودی خود سند تاریخی نیستند.
این نکته را باید روشن گفت.
اینکه مخالفان کسی را «جلاد» بنامند، به تنهایی برای یک کتاب تاریخی کافی نیست. کار ما این است که ببینیم چه مجموعهای از اعمال و شهادتها باعث شده چنین لقبی دههها باقی بماند.
درباره لاجوردی، مسئله تنها تعداد اعدامها نبود.
زندانیان سیاسی سابق از حضور مستقیم او در فضای زندان، بازجوییها و فشار بر زندانیان سخن گفتهاند. نام او با سیستم «توابسازی»، اعترافات تلویزیونی، فشار برای شکستن شخصیت سیاسی زندانی و مجموعهای از شیوههای جسمی و روانی گره خورد.
این همان جایی است که باید میان کشتن انسان و شکستن انسان پیش از کشتن او تفاوت گذاشت.
دستگاه زندان تنها نمیخواست مخالف در سلول باشد.
از او میخواست گذشته خود را نفی کند.
سازمانش را محکوم کند.
دوستانش را محکوم کند.
در برابر دوربین سخن بگوید.
گاهی علیه همبندانش همکاری کند.
و در نهایت، نمونهای شود برای کسانی که بیرون زندان بودند.
اصطلاح «تواب» در چنین فضایی معنایی فراتر از توبه مذهبی پیدا کرد.
توابسازی به یک روش سیاسی برای درهمشکستن هویت مخالف تبدیل شد.
و نام لاجوردی در مرکز این نظام قرار گرفت.
اعترافی که نجات نمیداد
یکی از گفتههای منسوب به لاجوردی شاید بیش از دهها صفحه توضیح، منطق این دستگاه را نشان دهد.
از او پرسیده شده بود اگر زندانی همکاری و اعتراف میکند، چرا باز هم اعدام میشود؟
پاسخی که از او نقل شده این مضمون را داشت که همکاری زندانی برای «وضعیت پرونده آن دنیای او» است و الزاماً موجب تخفیف مجازات این دنیا نمیشود.
اگر این منطق را تا انتها دنبال کنیم، به نکته هولناکی میرسیم.
اعتراف دیگر معاملهای برای نجات جان نبود.
زندانی میتوانست بشکند، اعتراف کند، گذشته خود را محکوم کند و اطلاعات بدهد، اما باز هم اعدام شود.
پس چرا اعتراف؟
برای دستگاه سرکوب، اعتراف فقط درباره خود زندانی نبود.
اعتراف یک نمایش سیاسی بود.
قرار بود جامعه ببیند مخالف حکومت شکسته است.
قرار بود هوادارانش ببینند کسی که روزی بر عقیده خود ایستاده بود، اکنون در برابر دوربین از گذشتهاش ابراز ندامت میکند.
و پس از پایان نمایش، ممکن بود همان انسان به سوی مرگ فرستاده شود.
نامها به جای اعداد
در اینجا باید مراقب یک خطر بزرگ در نوشتن تاریخ باشیم.
وقتی میگوییم «اعدامهای دهه شصت»، انسانها به عدد تبدیل میشوند.
صد نفر.
هزار نفر.
چند هزار نفر.
اما هر عدد یک نام داشت.
یک خانواده داشت.
یک زندگی پیش از زندان داشت.
در سالهای مسئولیت لاجوردی، نامهایی چون محمدرضا سعادتی، سعید سلطانپور، شکرالله پاکنژاد و بسیاری دیگر وارد پرونده اعدامهای سیاسی شدند.
این افراد شبیه یکدیگر نبودند.
سعادتی از چهرههای شناختهشده سازمان مجاهدین خلق بود.
سعید سلطانپور شاعر، نمایشنامهنویس و فعال سیاسی چپ بود.
شکرالله پاکنژاد از چهرههای باسابقه جریان چپ و زندانی سیاسی دوران شاه بود.
گرایشهای سیاسیشان متفاوت بود؛ زندگیهایشان متفاوت بود؛ پروندههایشان نیز یکسان نبود.
اما مرگ آنان در یک نقطه مشترک به تاریخ دستگاهی رسید که لاجوردی یکی از چهرههای اصلی آن بود.
به همین دلیل در فصلهای بعد، از کنار این نامها عبور نخواهیم کرد.
هرکدام باید دوباره به یک انسان تبدیل شوند.
۱۹ بهمن؛ زمانی که مرگ به نمایش تبدیل شد
در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، نیروهای حکومتی به محل استقرار بخشی از مرکزیت سازمان مجاهدین خلق حمله کردند.
در این حمله، موسی خیابانی، اشرف ربیعی و شماری دیگر کشته شدند.
اما واقعه با پایان تیراندازی تمام نشد.
لاجوردی در صحنهای تلویزیونی ظاهر شد که بعدها به یکی از تصاویر ماندگار آن دوران تبدیل شد: در کنار پیکر کشتهشدگان و با مصطفی رجوی، فرزند خردسال مسعود رجوی و اشرف ربیعی.
برای فهم اهمیت این تصویر باید از خود پرسید:
چرا یک کودک باید وارد نمایش پیروزی امنیتی حکومت شود؟
چرا پیکر مخالفان کشتهشده باید بخشی از صحنه رسانهای قدرت باشد؟
اینجا سرکوب از محدوده زندان و عملیات امنیتی بیرون آمده و به نمایش عمومی پیروزی بر دشمن تبدیل شده بود.
لاجوردی در چنین صحنههایی فقط دادستان نبود.
او یکی از چهرههای علنی این نمایش قدرت بود.
آیا لاجوردی یک فرد خودسر بود؟
این پرسش از همه مهمتر است.
اگر تمام جنایتها و خشونتهای دهه شصت را به شخصیت خشن یک نفر تقلیل دهیم، در واقع بخش اصلی تاریخ را پاک کردهایم.
لاجوردی در خلأ عمل نمیکرد.
دادستان انقلاب تهران را خودش برای خودش ایجاد نکرده بود.
اوین ملک شخصی او نبود.
احکام اعدام به نام یک نظام قضایی صادر میشد.
حاکمان شرع حضور داشتند.
نهادهای امنیتی فعال بودند.
و بالاتر از همه، ساختاری سیاسی وجود داشت که مخالفان خود را با مفاهیمی چون «محارب»، «منافق» و «ضدانقلاب» تعریف و سرکوب آنان را مشروع میکرد.
حتی وقتی از درون حکومت نسبت به رفتار لاجوردی و وضعیت زندانها اعتراض شد، داستان او پایان نیافت.
او کنار گذاشته شد، اما بعدها دوباره به ساختار زندانها بازگشت و به ریاست سازمان زندانها رسید.
همین واقعیت پرسشی بسیار جدی پیش روی تاریخ میگذارد:
اگر لاجوردی صرفاً یک مأمور متخلف و خودسر بود، چرا دوباره به او مسئولیت اداره زندانهای کشور سپرده شد؟
بنابراین «لاجوردی» را نمیتوان بدون ساختاری که او را برکشید فهمید.
او یک فرد بود، با شخصیت، عقاید و مسئولیت شخصی خودش.
اما همزمان محصول و کارگزار یک دستگاه بود.
این تفاوت بسیار مهم است.
زیرا با مرگ یک فرد، یک دستگاه از میان نمیرود.
زندانیای که زندانبان شد
اینجا دوباره به آغاز فصل بازمیگردیم.
اسدالله لاجوردی روزگاری زندانی حکومت شاه بود.
سالها بعد، هزاران مخالف حکومت تازه در زندانی قرار گرفتند که او یکی از قدرتمندترین مسئولانش بود.
این فقط جابهجایی دو سوی میلهها نبود.
یک پرسش تاریخی بزرگتر پشت آن قرار داشت:
چگونه مبارزه با یک دیکتاتوری میتواند به ساختن دیکتاتوری دیگری منتهی شود؟
و چگونه انسانی که خود زندان سیاسی را تجربه کرده است، هنگامی که قدرت به دست میآورد، میتواند همان زندان را ــ این بار برای مخالفان خودش ــ به ابزار حکومت تبدیل کند؟
پاسخ را نمیتوان فقط در روانشناسی لاجوردی جست.
باید به ساختار قدرتی نگاه کرد که پس از انقلاب شکل گرفت؛ به دادگاه انقلاب، مفهوم محاربه، حذف تدریجی مخالفان و نقطهای که در آن اختلاف سیاسی دیگر اختلاف نبود، بلکه میتوانست به جرمی مستوجب مرگ تبدیل شود.
لاجوردی یکی از مجریان برجسته این دستگاه شد.
و از همینجا بود که در حافظه شمار زیادی از زندانیان سیاسی و خانوادههای قربانیان، نام واقعی او آرامآرام جای خود را به لقبی داد که دههها بعد نیز همراهش ماند:
«جلاد اوین».
اما هنوز به قلب ماجرا نرسیدهایم.
برای رسیدن به آنجا باید وارد تابستان ۱۳۶۰ شویم؛ به روزهایی که زندانها پر شدند، خانوادهها پشت در اوین ماندند و در برخی موارد، پیش از آنکه خانوادهای بفهمد فرزندش در کدام سلول است، حکم مرگ اجرا شده بود.
آنجاست که باید پرسید:
در فاصله بازداشت یک جوان تا اعدام او چه میگذشت؟ چه کسی حکم میداد؟ چه کسی اجرا میکرد؟ و دستگاهی که لاجوردی در مرکز آن قرار گرفته بود، چگونه کار میکرد؟
این پرسش، ما را به فصل بعد میبرد.
فصل سوم
از زندانی شاه تا دادستان انقلاب
وقتی جای زندانی و زندانبان عوض شد
انقلاب بهمن ۱۳۵۷ فقط یک حکومت را سرنگون نکرد؛ جای بسیاری از آدمها را نیز عوض کرد.
کسانی که تا چند ماه پیش تحت تعقیب ساواک بودند، از زندان بیرون آمدند. گروههایی که سالها مخفیانه فعالیت میکردند دفتر و نشریه پیدا کردند. زندانیان سیاسی دیروز در خیابانها سخنرانی میکردند و جامعهای که سالها از فعالیت آزاد سیاسی محروم بود، ناگهان با انبوهی از سازمانها، احزاب، روزنامهها، میتینگها و بحثهای سیاسی روبهرو شد.
اسدالله لاجوردی نیز یکی از زندانیان سیاسی سابق بود.
اما مسیری که او پس از انقلاب طی کرد با مسیر بسیاری از زندانیان دیگر تفاوتی اساسی داشت. او نه فقط از زندان بیرون آمد، بلکه در فاصلهای کوتاه به ساختاری پیوست که خود قرار بود زندانهای سیاسی حکومت جدید را اداره کند.
این جابهجایی، یکی از تناقضهای مهم زندگی اوست:
زندانی دیروز، زندانبان فردا شد.
اما این اتفاق یکشبه رخ نداد.
برای فهم اینکه چگونه لاجوردی به دادستان انقلاب تهران و یکی از قدرتمندترین چهرههای اوین تبدیل شد، باید به نخستین ماههای پس از انقلاب بازگردیم؛ زمانی که هنوز بسیاری از مردم تصور میکردند دوران زندانی سیاسی، شکنجه و دادگاههای فرمایشی با سقوط سلطنت پایان یافته است.
آزادیای که بسیار کوتاه بود
روزهای نخست پس از انقلاب، جامعه ایران یکی از سیاسیترین دورههای تاریخ معاصر خود را تجربه میکرد.
دانشگاهها، کارخانهها، مدارس، محلهها و حتی خیابانها محل بحث سیاسی شده بود. سازمانها و گروههایی که سالها زیرزمینی بودند، علنی فعالیت میکردند.
مجاهدین خلق دفاتر خود را گشودند، نشریه منتشر کردند و اجتماعات گسترده برگزار کردند.
چریکهای فدایی خلق و دیگر جریانهای چپ حضور علنی داشتند.
نیروهای ملی و ملی ـ مذهبی فعالیت میکردند.
کردستان و ترکمنصحرا شاهد جنبشهای سیاسی و اجتماعی بودند.
صدها نشریه با گرایشهای مختلف منتشر میشد.
نسلی که بخش بزرگی از آن نوجوان یا جوان بود، برای نخستین بار سیاست را نه از رادیوی دولتی و اعلامیههای مخفی، بلکه در خیابان و دانشگاه و میتینگ تجربه میکرد.
اما همزمان با این فضای باز، ساختار دیگری نیز با سرعت در حال شکلگیری بود.
ساختار قدرت جدید.
و یکی از نخستین ابزارهای آن، دادگاه انقلاب بود.
دادگاه انقلاب؛ نهادی که قرار نبود موقت بماند
دادگاههای انقلاب در نخستین روزهای پس از سقوط حکومت شاه تشکیل شدند.
در ابتدا چنین القا میشد که این دادگاهها برای محاکمه مقامهای بلندپایه حکومت پیشین، مسئولان ساواک و کسانی هستند که به کشتار و شکنجه مردم متهم بودند.
اما خیلی زود حوزه کار این دادگاهها گسترش یافت.
این نکته در تاریخ جمهوری اسلامی اهمیت بنیادی دارد.
زیرا نهادی که با عنوان رسیدگی به جرایم مسئولان حکومت ساقطشده آغاز به کار کرده بود، به تدریج به یکی از مهمترین ابزارهای برخورد با مخالفان حکومت تازه تبدیل شد.
مفهوم «انقلاب» نیز در این میان کارکرد ویژهای پیدا کرد.
دادگاه انقلاب خود را محدود به قواعد یک دادگاه عادی نمیدید. «حاکم شرع» میتوانست نقشی تعیینکننده داشته باشد، رسیدگیها گاه بسیار کوتاه بود و اتهاماتی چون «محاربه»، «افساد فیالارض» و «اقدام علیه انقلاب» میتوانستند سرنوشت متهم را تعیین کنند.
در چنین دستگاهی، دادستان انقلاب تهران صاحب یک میز اداری معمولی نبود.
او در نقطه اتصال قضاوت، زندان، بازجویی، اطلاعات و سیاست قرار میگرفت.
و این همان جایگاهی بود که لاجوردی به سوی آن حرکت میکرد.
شبکه قدیمی دوباره به هم رسید
لاجوردی پس از انقلاب فردی ناشناخته نبود.
سالهای فعالیت در هیئتهای مؤتلفه، ارتباط با نیروهای مذهبی و روحانیان و سابقه زندان، برای او سرمایه سیاسی مهمی در حکومت تازه بود.
بسیاری از کسانی که یکدیگر را از بازار، هیئتهای مذهبی، مبارزات پیش از انقلاب یا زندان شاه میشناختند، اکنون در دستگاه جدید صاحب مسئولیت شده بودند.
این شبکه را نباید دستکم گرفت.
انقلاب ساختار قدیمی قدرت را شکسته بود و حکومت تازه برای پر کردن هزاران موقعیت سیاسی، قضایی، امنیتی و اجرایی به افرادی نیاز داشت که به آنان اعتماد داشته باشد.
در چنین فضایی، «سابقه مبارزه» و مهمتر از آن، اعتماد ایدئولوژیک و سیاسی اهمیت فراوان داشت.
لاجوردی هر دو را داشت.
اما یک ویژگی دیگر نیز داشت که بعدها اهمیتش آشکار شد: او از سالهای زندان شاه، شناختی مستقیم از برخی جریانهای سیاسی، بهخصوص مجاهدین، داشت.
آدمها را میشناخت.
ادبیات سیاسی آنان را میشناخت.
اختلافات قدیمی را به خاطر داشت.
و نسبت به آنان خصومتی داشت که سابقهاش به پیش از انقلاب میرسید.
هنگامی که رویارویی حکومت با مجاهدین شدت گرفت، چنین فردی برای دستگاه تازهتأسیس تنها یک دادستان نبود.
او دشمن خود را از قبل میشناخت.
اوین آزاد نشد؛ صاحبش عوض شد
یکی از تلخترین نمادهای انقلاب ایران، سرنوشت زندان اوین است.
اوین در ذهن مخالفان شاه نامی آشنا بود. زندانیان سیاسی در آنجا بازجویی و زندانی شده بودند و نام آن با ساواک و سرکوب سیاسی پیوند خورده بود.
انقلاب پیروز شد.
ساواک منحل شد.
زندانیان آزاد شدند.
اما ساختمان اوین باقی ماند.
سلولها باقی ماندند.
دیوارها باقی ماندند.
و خیلی زود زندانیان سیاسی تازهای وارد همان زندان شدند.
این بار حکومت دیگری بر کشور حاکم بود و نام زندانیان نیز تغییر کرده بود.
این نکته شاید برای نسل امروز از هر توضیح نظری گویاتر باشد:
انقلاب قرار بود زندان سیاسی را به تاریخ بسپارد؛ اما زندان سیاسی باقی ماند و فقط زندانیان و زندانبانان تغییر کردند.
لاجوردی یکی از کسانی بود که در این تغییر نقش تعیینکننده پیدا کرد.
شهریور ۱۳۵۹؛ یک انتصاب تعیینکننده
در ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ اسدالله لاجوردی به دادستانی انقلاب تهران رسید.
این تاریخ را باید به خاطر سپرد.
زیرا از این نقطه، زندگی سیاسی لاجوردی وارد مرحلهای میشود که نام او را برای همیشه با زندان اوین پیوند میدهد.
اما یک نکته زمانی نیز بسیار مهم است.
لاجوردی زمانی دادستان تهران شد که هنوز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ رخ نداده بود.
یعنی دستگاهی که چند ماه بعد برای سرکوب گسترده مخالفان به کار گرفته شد، پیش از آن در حال شکلگیری و استقرار بود.
این تفاوت مهمی است.
اگر تاریخ را از ۳۰ خرداد شروع کنیم، ممکن است تصور شود حکومت ناگهان در واکنش به یک بحران سیاسی دستگاه سرکوب ایجاد کرد.
در حالی که بسیاری از ابزارها پیش از آن وجود داشتند.
دادگاه انقلاب وجود داشت.
اوین وجود داشت.
سپاه و کمیتهها وجود داشتند.
ساختارهای اطلاعاتی در حال گسترش بودند.
و لاجوردی نیز ماهها پیش از ۳۰ خرداد در جایگاه دادستان انقلاب تهران قرار گرفته بود.
هنگامی که بحران بزرگ سال ۱۳۶۰ فرا رسید، بخش مهمی از ماشین از پیش ساخته شده بود.
دادستانی که فقط دادستان نبود
در نظام قضایی متعارف، دادستان یک وظیفه تعریفشده دارد. پروندهای تشکیل میشود، پلیس تحقیق میکند، متهم حق دفاع دارد، قاضی مستقل حکم میدهد و زندان نیز دستگاهی جداگانه است.
اما اوین اوایل دهه شصت را نمیتوان با چنین الگویی فهمید.
لاجوردی به تدریج در حوزههایی صاحب نفوذ شد که مرز میان آنها روشن نبود.
دادستانی.
زندان.
بازجویی.
اطلاعات.
برخورد با سازمانهای سیاسی.
و اجرای تصمیماتی که مستقیماً با جان زندانیان ارتباط داشت.
در منابع مربوط به این دوره، از تمرکز چند مسئولیت در دست او سخن گفته شده است: دادستان انقلاب مرکز، سرپرستی زندانها و مسئولیت اطلاعاتی مرتبط با دادستانی.
اهمیت این تمرکز قدرت را باید درست فهمید.
کسی که درباره پرونده مخالفان سیاسی نقش داشت، به دستگاه نگهداری آنان نیز دسترسی داشت.
کسی که با اطلاعات و بازجویی مرتبط بود، از وضعیت زندانیان نیز آگاه بود.
و کسی که در اوین حضور و نفوذ مستقیم داشت، تنها یک مقام دور از زندان نبود که پروندهها روی میزش گذاشته شود.
به همین دلیل است که در خاطرات زندانیان سیاسی آن دوران، لاجوردی نه به عنوان نامی در بالای یک حکم اداری، بلکه به عنوان چهرهای حاضر در زندان ظاهر میشود.
او دشمن سیاسی را چگونه میدید؟
این سؤال کلیدی است.
زیرا نحوه رفتار یک دستگاه با مخالف، تا حد زیادی به این بستگی دارد که آن مخالف را چه مینامد.
اگر او «شهروند مخالف» باشد، هنوز حقوقی دارد.
اگر «رقیب سیاسی» باشد، باید بتواند سخن بگوید و سازمان داشته باشد.
اگر متهم باشد، باید محاکمه شود.
اما اگر به «دشمن خدا»، «محارب»، «منافق» و موجودی که اصل حضورش تهدیدی برای جامعه تلقی میشود تبدیل شود، مرزهای رفتار با او تغییر میکند.
در سالهای نخست پس از انقلاب، زبان رسمی حکومت درباره مخالفان به سرعت تغییر کرد.
مخالف سیاسی کمکم از یک شهروند دارای عقیده متفاوت به یک دشمن تبدیل شد.
واژهها مقدمه اعمال بودند.
وقتی یک جریان سیاسی «منافق» نامیده میشد، این فقط یک ناسزا نبود؛ معنای سیاسی داشت.
وقتی کسی «محارب» شناخته میشد، بحث دیگر فقط درباره مخالفت سیاسی نبود؛ پای مجازات مرگ به میان میآمد.
لاجوردی در قلب دستگاهی قرار گرفت که این زبان را به پرونده، حکم، زندان و اعدام تبدیل میکرد.
خصومت قدیمی، قدرت تازه
اینجاست که سالهای زندان شاه دوباره اهمیت پیدا میکند.
لاجوردی و مجاهدین برای نخستین بار در سال ۱۳۶۰ یکدیگر را ندیدند.
آنها یکدیگر را از زندان شاه میشناختند.
اختلافات ایدئولوژیک و سیاسی میان جریان مذهبی سنتی و مجاهدین سابقه داشت.
اما یک تفاوت بنیادی ایجاد شده بود:
در زندان شاه، هر دو طرف زندانی بودند.
پس از انقلاب، یکی از آنها قدرت حکومتی در اختیار داشت.
اختلاف قدیمی اکنون دیگر اختلاف دو زندانی در بند نبود.
یک طرف میتوانست دستگیر کند.
بازجویی کند.
زندانی کند.
و دستگاهی که او در آن مسئولیت داشت میتوانست حکم مرگ صادر و اجرا کند.
وقتی خصومت سیاسی با قدرت نامحدود دولتی ترکیب شود، ماهیت آن کاملاً تغییر میکند.
این همان چیزی بود که در آغاز دهه شصت اتفاق افتاد.
پیش از ۳۰ خرداد هم زندانها پر میشدند
یک خطای دیگر در روایت این دوره آن است که همه سرکوبها را از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ آغاز کنیم.
۳۰ خرداد نقطه جهش بود، اما آغاز همهچیز نبود.
پیش از آن نیز اجتماعات مخالفان مورد حمله قرار میگرفت.
دفاتر سیاسی هدف قرار میگرفتند.
هواداران گروهها بازداشت میشدند.
فروش نشریات با خشونت روبهرو میشد.
در دانشگاهها و خیابانها درگیری وجود داشت.
و فشار سیاسی به تدریج افزایش مییافت.
این روند نشان میدهد که سرکوب سال ۱۳۶۰ از آسمان فرود نیامد.
زمینه آن طی ماهها ساخته شده بود.
و همزمان دستگاه قضایی و امنیتی لازم برای مرحله بعد نیز در حال آماده شدن بود.
لاجوردی درست در این دوره در جایگاه حساس دادستان انقلاب تهران قرار داشت.
رئیسجمهوری که کنار زده شد
برای نسل جوان امروز، نام ابوالحسن بنیصدر شاید فقط نام نخستین رئیسجمهور جمهوری اسلامی باشد.
اما بحران بنیصدر برای فهم خرداد ۱۳۶۰ ضروری است.
او در بهمن ۱۳۵۸ با رأی مردم رئیسجمهور شده بود، اما خیلی زود اختلافاتش با حزب جمهوری اسلامی و نیروهای نزدیک به خمینی شدت گرفت.
نزاع فقط بر سر یک شخص نبود.
بحث بر سر این بود که قدرت در جمهوری اسلامی چگونه توزیع شود و چه کسی تصمیم نهایی را بگیرد.
در خرداد ۱۳۶۰ این نزاع به مرحله نهایی رسید.
بنیصدر ابتدا از فرماندهی کل قوا کنار گذاشته شد و سپس مجلس روند برکناری او از ریاست جمهوری را پیش برد.
جامعه به نقطه انفجار نزدیک میشد.
مجاهدین نیز که پیش از آن بارها درباره بسته شدن فضای سیاسی هشدار داده بودند، در برابر این روند قرار گرفتند.
روز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ فرا رسید.
تظاهرات گسترده شکل گرفت.
حکومت تصمیم گرفته بود عقب ننشیند.
و از اینجا، دستگاهی که لاجوردی در ماههای گذشته در رأس یکی از حساسترین بخشهای آن قرار گرفته بود، وارد مرحلهای تازه شد.
شبهایی که نامها به شماره تبدیل شدند
پس از ۳۰ خرداد، موج بازداشتها آغاز شد.
دختران و پسران جوان، دانشآموزان، دانشجویان، هواداران سازمانهای سیاسی و کسانی که در تظاهرات حضور داشتند دستگیر شدند.
برخی خانوادهها نمیدانستند فرزندشان کجاست.
به زندانها مراجعه میکردند.
پشت در اوین میایستادند.
نام میپرسیدند.
خبر میخواستند.
اما دستگاه با سرعت دیگری حرکت میکرد.
برخی بازداشتشدگان در فاصلهای بسیار کوتاه به پای جوخه اعدام رفتند.
و یکی از هولناکترین نشانههای آن دوران زمانی آشکار شد که در مورد برخی اعدامشدگان حتی هویت کامل آنان مشخص نبود.
حکومتی که انسانی را اعدام کرده بود، گاه بعداً به دنبال نام او میگشت.
در همین دوره بود که لاجوردی و محمدی گیلانی در تلویزیون ظاهر شدند و درباره شرکتکنندگان در اعتراضات و مفهوم «محاربه» هشدار دادند.
این صحنه اهمیت تاریخی دارد.
زیرا نشان میدهد سرکوب فقط در پشت دیوار اوین انجام نمیشد.
حکومت میخواست جامعه آن را ببیند و پیامش را بفهمد.
پیام روشن بود:
خیابان دیگر فقط محل اعتراض نبود.
رفتن به خیابان میتوانست انسان را از تظاهرکننده به «محارب» و از محارب به محکوم به مرگ تبدیل کند.
لاجوردی دیگر فقط یک نام نبود
از تابستان ۱۳۶۰ به بعد، نام او در میان خانوادههای زندانیان، مخالفان و زندانیان سیاسی با سرعت گسترش یافت.
کسانی که پشت در اوین انتظار میکشیدند نامش را میشنیدند.
زندانیانی که از اوین آزاد میشدند درباره او سخن میگفتند.
نام او در پروندههای اعدامشدگان ظاهر میشد.
و به تدریج تصویر مردی شکل گرفت که دیگر فقط «دادستان انقلاب تهران» نبود.
او به یکی از نمادهای دستگاه سرکوب تبدیل شده بود.
این همان مرحلهای است که عنوان رسمی و نام تاریخی از هم جدا میشوند.
روی کاغذ:
اسدالله لاجوردی ـ دادستان انقلاب تهران.
اما در حافظه شمار زیادی از زندانیان سیاسی و خانوادههای آنان:
لاجوردی ـ جلاد اوین.
این لقب در یک روز ساخته نشد.
پشت آن، پروندهها و نامهایی قرار داشتند.
و بعضی از آن نامها چنان مهماند که بدون شناخت آنها نمیتوان فهمید دستگاهی که لاجوردی در رأس بخشی از آن قرار گرفته بود چگونه عمل میکرد. محمدرضا سعادتی از چهرههای شناختهشده سازمان مجاهدین خلق بود که پرونده بازداشتش از همان سال ۱۳۵۸ به یک بحران سیاسی تبدیل شد. او نزدیک به دو سال در زندان ماند و بر اساس منابعی که در اختیار داریم، پس از شدتگرفتن اعدامها در سال ۱۳۶۰، لاجوردی و محمدی گیلانی در تصمیم به اعدام او نقش داشتند. در یکی از روایتها حتی آمده است که لاجوردی در تماس تلفنی با یکی از مقامات، دستور اجرای فوری حکم را داد و دقایقی بعد خبر اجرای اعدام را اعلام کرد.
سعید سلطانپور شاعر، نمایشنامهنویس و از چهرههای شناختهشده چپ بود که در اواخر اردیبهشت ۱۳۶۰، در شب مراسم ازدواجش بازداشت شد. بر اساس اسناد موجود، او بدون محاکمه قانونی در زندان نگه داشته شد و پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ به دستور لاجوردی تیرباران شد.
شکرالله پاکنژاد نیز از مبارزان باسابقه و از چهرههای مرتبط با «گروه فلسطین» بود که در دوران شاه زندان را تجربه کرده بود و پس از انقلاب در صف مخالفان حکومت قرار گرفت. در منابع موجود آمده است که لاجوردی او را از دوران زندان شاه میشناخت و پس از بازداشتش برای وادار کردن او به ندامت، فشار و شکنجه بر او اعمال شد. چون پاکنژاد حاضر به تسلیم و ندامت نشد، در مدتی کوتاه پس از بازداشت اعدام شد.
این سه پرونده را میتوان در فصل سوم بهعنوان سه نمونه کوتاه آورد تا خواننده بداند وقتی از «دادستان انقلاب» و «قدرت لاجوردی» حرف میزنیم، درباره چه نوع قدرتی سخن میگوییم.
.
و فهرست بسیار طولانیتر از این سه نام بود.
ما به آنها خواهیم رسید.
نه به عنوان چند اسم در میان هزاران اسم، بلکه به عنوان انسانهایی که هرکدام داستانی داشتند.
مسئله فقط لاجوردی نبود
اما پیش از پایان این فصل باید نکتهای را روشن کنیم که در سراسر این کتاب همراه ما خواهد بود.
اگر همه آنچه رخ داد به «قساوت لاجوردی» تقلیل داده شود، نتیجه شاید از نظر احساسی ساده و قابل فهم باشد، اما از نظر تاریخی ناقص است.
لاجوردی قدرت خود را از کجا آورده بود؟
چه کسی او را منصوب کرده بود؟
دادگاههای انقلاب را چه کسی ایجاد کرده بود؟
حاکمان شرع بر اساس کدام ساختار حکم میدادند؟
سپاه و کمیتهها بازداشتها را برای چه دستگاهی انجام میدادند؟
چرا احکام اجرا میشدند؟
چرا پس از انتشار گزارشها و اعتراضهایی درباره وضعیت زندانها، دستگاه سیاسی از هم نپاشید و روند سرکوب متوقف نشد؟
و از همه مهمتر:
چرا لاجوردی، حتی پس از کنار رفتن از دادستانی، سالها بعد دوباره به مقام مدیریت سازمان زندانهای کشور بازگشت؟
این پرسشها اجازه نمیدهند تاریخ را به داستان یک «فرد خشن» تبدیل کنیم.
لاجوردی مسئول اعمال خودش بود، اما لاجوردی بدون ساختار قدرتی که پشت او ایستاده بود نمیتوانست «لاجوردی» شود.
او نه بیرون حکومت، بلکه درون حکومت و با اختیارات حکومت عمل میکرد.
به همین دلیل، بررسی او در حقیقت بررسی بخشی از سازوکار جمهوری اسلامی در نخستین سالهای استقرار آن است.
و حالا درِ اوین باز میشود
تا اینجا از بیرون زندان حرکت کردیم.
دیدیم چگونه یک زندانی سیاسی سابق آزاد شد، به ساختار قدرت پیوست، به دادستانی انقلاب تهران رسید و در فاصلهای کوتاه چند حوزه حساس قدرت در اطراف او متمرکز شد.
اما آنچه لاجوردی را به «جلاد اوین» تبدیل کرد، پشت عنوانهای اداری او پنهان است.
برای دیدن آن باید از در زندان عبور کنیم.
باید بدانیم جوانی که در تابستان ۱۳۶۰ دستگیر میشد، از لحظه ورود به اوین با چه جهانی روبهرو بود.
بازجویی چگونه انجام میشد؟
«تعزیر» چه بود؟
چرا اعتراف اهمیت داشت؟
«تواب» چگونه ساخته میشد؟
چرا برخی زندانیان پس از اعتراف نیز اعدام شدند؟
و چگونه زندان از مکانی برای نگهداری محکوم، به مکانی برای شکستن شخصیت و هویت سیاسی انسان تبدیل شد؟
پاسخ این پرسشها ما را از اتاق دادستان به سلولهای اوین میبرد.
آنجا دیگر تاریخ فقط تاریخ مقامها و سازمانها نیست.
تاریخ، صدای انسانی است که پشت یک در بسته مانده است.
و فصل بعد باید از همانجا آغاز شود:
فصل چهارم
سی خرداد؛ وقتی اعتراض با اعدام پاسخ گرفت
از خیابانهای تهران تا جوخههای اعدام اوین
فصل چهارم
سی خرداد؛ وقتی اعتراض با اعدام پاسخ گرفت
از خیابانهای تهران تا جوخههای اعدام اوین
برای فهمیدن اسدالله لاجوردی، نمیتوان از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ عبور کرد. اگر فصلهای پیشین نشان دادند که او چگونه از زندان دوران شاه به دادستانی انقلاب تهران رسید، این فصل نقطهای است که باید دید این قدرت تازه بهدستآمده در عمل چگونه به کار گرفته شد.
۳۰ خرداد فقط یک تاریخ در تقویم درگیریهای سیاسی دهه شصت نیست. این روز نقطهای است که در آن برخورد حکومت با بخش بزرگی از مخالفان سیاسی، از محدودکردن، حمله به اجتماعات، بستن دفاتر و دستگیری، به مرحلهای دیگر وارد شد: بازداشت گسترده، محاکمههای شتابزده و اعدام.
و در مرکز دستگاهی که این سیاست را در تهران اجرا میکرد، نامی قرار داشت که نسل آن روز بهسرعت با اوین شناخت:
اسدالله لاجوردی.
پیش از سی خرداد چه گذشته بود؟
برای نسل جوانی که امروز این کتاب را میخواند، باید ابتدا فضای آن روزها را توضیح داد. انقلاب ضدسلطنتی تنها دو سال و چند ماه پیش پیروز شده بود. جامعهای که دهها سال زیر حکومت سلطنتی امکان فعالیت آزاد سیاسی نداشت، ناگهان شاهد حضور گسترده احزاب، سازمانها، روزنامهها، نشریات، میزهای کتاب، سخنرانیها و اجتماعات سیاسی شده بود.
اما این فضای سیاسی بهتدریج محدودتر شد.
اختلاف میان حاکمیت و نیروهای مخالف، بهخصوص سازمان مجاهدین خلق، هر روز شدیدتر میشد. دفاتر مورد حمله قرار میگرفت، اجتماعات به خشونت کشیده میشد و هواداران گروههای مخالف بازداشت میشدند. در سطح بالای حکومت نیز بحران میان ابوالحسن بنیصدر، نخستین رئیسجمهور، و نیروهای نزدیک به خمینی به نقطه انفجار رسیده بود.
در چنین فضایی ۳۰ خرداد فرا رسید.
مجاهدین مردم را به تظاهرات در تهران فراخواندند. آنچه در خیابان آغاز شد، با برخورد نیروهای حکومتی، تیراندازی، کشته و مجروح شدن افراد و دستگیریهای گسترده ادامه یافت.
اما بخش تعیینکننده داستان برای این کتاب پس از پایان تظاهرات آغاز میشود.
زیرا خیابان به زندان وصل شد.
و زندان به جوخه اعدام.
زندانیانی که حتی نامشان معلوم نبود
یکی از تکاندهندهترین ویژگیهای اعدامهای پس از ۳۰ خرداد این بود که مسئله فقط سرعت اجرای احکام نبود.
در مواردی حتی هویت اعدامشدگان مشخص نشده بود.
بر اساس گزارشهایی که بعدها درباره نقش لاجوردی منتشر شد، بیش از بیست نفر از بازداشتشدگان مرتبط با تظاهرات ۳۰ خرداد، حتی بدون احراز کامل هویت، اعدام شدند.
معنای این عبارت را نباید با سرعت از مقابل چشم گذراند.
یک انسان بازداشت شده است؛ نام کاملش معلوم نیست؛ خانوادهاش شاید هنوز نمیداند او کجاست؛ امکان دفاع مؤثر ندارد؛ و دستگاهی که لاجوردی یکی از چهرههای اصلی آن است، میتواند پیش از آنکه حتی هویت او بهطور کامل مشخص شود، زندگیاش را پایان دهد.
همین واقعیت نشان میدهد که با چه تغییری روبهرو شدهایم.
مسئله دیگر صرفاً مجازات فردی نبود که پس از یک دادرسی عادی جرم مشخصی درباره او اثبات شده باشد. خودِ حضور در یک اعتراض سیاسی میتوانست فرد را در معرض سنگینترین مجازات قرار دهد.
این همان نقطهای است که لاجوردی در آن فقط در پشت دیوارهای اوین باقی نماند.
او به تلویزیون آمد.
«از این پس هرکس…»
لاجوردی در کنار محمد محمدی گیلانی، حاکم شرع، در تلویزیون ظاهر شد.
پیامی که از این حضور تلویزیونی منتقل میشد، ابهامی نداشت: شرکت در تظاهرات علیه حکومت میتوانست تحت عنوان محاربه قرار گیرد و مجازات آن اعدام باشد.
این حضور تلویزیونی اهمیت تاریخی ویژهای دارد.
در یک نظام قضایی متعارف، دادستان درباره فرد مشخص، اتهام مشخص و پرونده مشخص سخن میگوید. اما در اینجا دستگاه قضایی عملاً داشت برای یک رفتار سیاسی عمومی ــ شرکت در اعتراض ــ پیام مرگ میفرستاد.
این فقط اعلام حکم چند زندانی نبود.
هشدار به یک جامعه بود.
پیام ساده بود: آنچه امروز در خیابان انجام میدهید، ممکن است امشب در اوین درباره آن تصمیم گرفته شود.
به همین دلیل، اعدامهای نخستین روزهای پس از ۳۰ خرداد را نباید صرفاً مجموعهای از پروندههای قضایی جدا از یکدیگر دید. آنها بخشی از ایجاد فضای هراس در جامعه بودند.
خبر اعدام باید شنیده میشد.
مردم باید میفهمیدند که قواعد عوض شده است.
شبهایی که فاصله بازداشت تا مرگ کوتاه شد
در روزها و هفتههای بعد، اوین دیگر فقط زندانی برای نگهداری مخالفان نبود.
بازداشتگاه، بازجویی، دادستانی و محل اجرای حکم در یک چرخه به یکدیگر متصل شده بودند.
بسیاری از بازداشتشدگان جوان بودند. برخی دانشجو یا دانشآموز، برخی کارگر و کارمند و برخی هوادار سیاسی بودند. همه آنها نیز از کادرهای اصلی یا مسئولان سازمانهای سیاسی نبودند.
این نکته مهم است.
زیرا اگر خواننده امروز تصور کند که زندانهای سال ۱۳۶۰ فقط محل نگهداری رهبران تشکیلاتهای مسلح بوده، تصویر آن دوران را نفهمیده است.
دامنه سرکوب بسیار وسیعتر بود.
گاهی داشتن نشریه، شرکت در تظاهرات، ارتباط با یک تشکیلات سیاسی یا فعالیت هواداری میتوانست فرد را وارد مسیری کند که پایان آن معلوم نبود.
در چنین شرایطی، سرعت رسیدگی به پروندهها خود به بخشی از مسئله تبدیل شد.
دادگاههایی کوتاه، دسترسی بسیار محدود یا فقدان دسترسی واقعی به وکیل، فشار بازجویی و سپس صدور حکم سنگین، تصویری است که بارها در خاطرات زندانیان آن دوره تکرار شده است.
و در تهران، نام لاجوردی بر بالای بخش مهمی از این دستگاه قرار داشت.
وقتی اعدام خودش پیام سیاسی شد
اعدام در آن مقطع فقط حذف فرد نبود.
کارکرد نمایشی نیز پیدا کرده بود.
انتشار اسامی اعدامشدگان، اعلام احکام و سخنان مسئولان قضایی همه یک پیام را منتقل میکردند: حکومت تصمیم گرفته است هزینه مخالفت را به بالاترین حد ممکن برساند.
حتی انتشار عکس یا مشخصات بازداشتشدگان مجهولالهویه معنایی هولناک داشت: خانوادهای ممکن بود از طریق رسانه بفهمد فرزندش بازداشت شده یا حتی دیگر زنده نیست.
در اینجا باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت: «قانون» و «ایجاد رعب با استفاده از قانون».
وقتی حکم مرگ به ابزاری برای ترساندن دیگران تبدیل شود، دستگاه قضایی دیگر تنها درباره متهم موجود در پرونده تصمیم نمیگیرد؛ مخاطب واقعی حکم، میلیونها نفری هستند که بیرون زندان زندگی میکنند.
لاجوردی این منطق را بهخوبی میشناخت.
سه نام در میان هزاران نام
در همین دوره است که پروندههایی مانند محمدرضا سعادتی، سعید سلطانپور و شکرالله پاکنژاد معنای بیشتری پیدا میکنند.
این سه نفر از سه مسیر متفاوت آمده بودند.
سعادتی از چهرههای شناختهشده مجاهدین بود و پرونده بازداشت او از سال ۱۳۵۸ خود به موضوعی سیاسی تبدیل شده بود.
سلطانپور شاعر، نویسنده، نمایشنامهنویس و فعال چپ بود؛ مردی که دستگیریاش در شب مراسم ازدواجش، یکی از تصاویر ماندگار سرکوب آن سالها شد.
پاکنژاد نیز مبارزی باسابقه از دوران شاه، مرتبط با «گروه فلسطین» و از مخالفان حکومت جدید بود.
تفاوت زندگی و گرایش سیاسی این سه نفر مهم است.
زیرا نشان میدهد دامنه برخورد فقط به یک سازمان محدود نمیشد.
مجاهد، چپ، روشنفکر و مخالف سیاسی میتوانستند در برابر یک دستگاه مشترک قرار گیرند.
از همین جاست که شناخت لاجوردی دیگر مسئله شناخت یک فرد نیست؛ مسئله شناخت دستگاهی است که او در آن اختیار یافت.
لاجوردی؛ مأمور خودسر یا محصول یک سیاست؟
این پرسش را باید همینجا مطرح کرد، زیرا تا پایان کتاب بارها به آن بازخواهیم گشت:
آیا آنچه در اوین رخ داد نتیجه خشونت شخصی اسدالله لاجوردی بود، یا لاجوردی مجری سیاستی بود که در سطوح بالاتر حکومت شکل گرفته بود؟
شواهدی که در فصلهای بعد خواهیم دید، پاسخ ساده «یک مأمور خودسر» را دشوار میکند.
لاجوردی دادستان انقلاب تهران بود. احکام در ساختاری صادر میشد که حاکمان شرع در آن حضور داشتند. مفهوم «محارب» از سوی مقامات قضایی و سیاسی حکومت به کار گرفته میشد. اعدامها پنهان از حکومت انجام نمیشدند؛ بسیاری از آنها رسماً اعلام میشدند.
از سوی دیگر، شخصیت لاجوردی نیز قابل حذف از این معادله نیست.
ساختار سیاسی به او قدرت داده بود، اما شیوه استفاده او از این قدرت، نقش شخصیاش در زندان، برخوردش با زندانیان و اصرارش بر شکستن مخالفان، بخشی از شخصیت تاریخی خود اوست.
بنابراین نه میتوان همهچیز را به «لاجوردی» تقلیل داد و نظامی را که او را در آن جایگاه قرار داد کنار گذاشت، و نه میتوان مسئولیت فردی او را پشت عبارت کلی «ساختار» پنهان کرد.
لاجوردی هم محصول یک دستگاه بود و هم یکی از سازندگان و مجریان خشن آن.
دشمن فقط نباید شکست میخورد؛ باید شکسته میشد
اما هنوز یک بخش مهم از شخصیت لاجوردی را ندیدهایم.
اگر هدف فقط اعدام مخالفان بود، بسیاری از آنچه بعدها در اوین رخ داد قابل توضیح نیست.
چرا زندانی را ماهها تحت فشار قرار میدادند؟
چرا اعتراف تلویزیونی اهمیت داشت؟
چرا زندانی باید گذشته سیاسی خود را محکوم میکرد؟
چرا «تواب» ساخته میشد؟
چرا بعضی زندانیان مجبور میشدند در برابر دوستان سابق خود قرار بگیرند؟
پاسخ در تفاوت میان کشتن انسان و درهمشکستن انسان نهفته است.
لاجوردی تنها زندانی مطیع نمیخواست.
او در پی زندانیای بود که از هویت گذشته خود جدا شود، آن را انکار کند و در شکل مطلوب دستگاه زندان بازسازی شود.
از همین جا واژهای وارد تاریخ زندانهای دهه شصت شد که برای فهم آن دوران بسیار مهم است:
«تواب».
کسی که فقط توبه نکرده بود؛ قرار بود اثبات کند شکسته شده است.
و برای رسیدن به چنین انسانی، اوین باید از یک زندان معمولی فراتر میرفت.
در پشت دیوارهای آن، شیوههایی شکل گرفت که بسیاری از زندانیان نجاتیافته سالها بعد هنوز با وحشت از آنها سخن گفتند: بازجوییهای طولانی، شکنجه جسمی، فشار روانی، انفرادی، محرومیت، تحقیر، اعتراف اجباری و تلاش سیستماتیک برای شکستن شخصیت زندانی.
بنابراین ۳۰ خرداد پایان این فصل نیست.
دروازه ورود به فصل بعد است.
خیابان مخالفان را به اوین فرستاد؛ اما آنچه در اوین بر سر آنان آمد، داستان دیگری است.
فصل پنجم
اوین؛ کارخانه درهمشکستن انسان
از شکنجه و انفرادی تا اعتراف اجباری و «توابسازی»
فصل پنجم
اوین؛ کارخانه درهمشکستن انسان
از شکنجه و انفرادی تا اعتراف اجباری و «توابسازی»
اگر اعدامهای پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ یک روی دستگاه سرکوب بود، روی دیگر آن در پشت دیوارهای زندان شکل گرفت؛ جایی که مسئله دیگر فقط بازداشت، بازجویی و حتی گرفتن جان یک مخالف نبود. هدفی پیچیدهتر دنبال میشد: درهمشکستن شخصیت زندانی و واداشتن او به نفی گذشته، عقیده، سازمان، دوستان و حتی هویت خودش.
برای نسلی که اوین دهه شصت را ندیده است، شاید دشوار باشد تصور کند چرا در خاطرات بسیاری از زندانیان سیاسی آن دوره، شکنجه فقط با کابل، شلاق و بازجویی تعریف نمیشود. آنان از مجموعهای از فشارهای جسمی و روانی سخن گفتهاند که قرار بود انسان را قدمبهقدم به نقطهای برساند که دیگر همان فردی نباشد که وارد زندان شده بود.
در این دستگاه، اسدالله لاجوردی جایگاهی محوری داشت.
او دادستان انقلاب تهران بود، اما حضور و نفوذش در زندان به وظایف اداری یک دادستان محدود نمیشد. نام او با اوین، بازجوییها، اعدامها، اعترافات تلویزیونی و بهویژه پدیدهای گره خورد که در ادبیات زندانهای جمهوری اسلامی با واژه «تواب» شناخته شد.
برای فهم لاجوردی، باید این واژه را فهمید.
زندانیای که باید گذشته خود را انکار میکرد
«توبه» در معنای معمول مذهبی، امری میان انسان و اعتقاد اوست؛ فرد از عملی پشیمان میشود و تصمیم میگیرد آن را تکرار نکند.
اما «تواب» در زندان سیاسی دهه شصت معنایی بسیار فراتر پیدا کرد.
کافی نبود زندانی بگوید دیگر فعالیت سیاسی نمیکند. در مواردی از او انتظار میرفت سازمان یا گروهی را که به آن وابسته بوده محکوم کند، دوستان و همفکران سابق خود را نفی کند، اطلاعات بدهد، در برنامههای تبلیغاتی زندان شرکت کند و گاه برای اثبات تغییر موضع خود در برابر دیگر زندانیان قرار گیرد.
به این ترتیب، دستگاه زندان در پی چیزی بیش از سکوت بود:
تسلیم باید دیده میشد.
زندانی باید نشان میداد که گذشتهاش را شکسته است.
همین جاست که تفاوت زندان عادی با آنچه در اوین آن سالها شکل گرفت روشن میشود. زندان دیگر فقط مکانی برای محروم کردن فرد از آزادی نبود؛ به محیطی برای تغییر اجباری هویت سیاسی تبدیل میشد.
چرا اعتراف اینقدر اهمیت داشت؟
لاجوردی درباره همکاری و اعتراف زندانی جملهای گفته بود که شاید یکی از روشنترین کلیدها برای شناخت نگاه او باشد. مضمون سخنش این بود که همکاری زندانی الزاماً موجب تخفیف مجازات دنیوی او نمیشود و ممکن است فقط به درد «پرونده آن دنیای» او بخورد.
این سخن معنای بسیار مهمی دارد.
اگر اعتراف لزوماً جان زندانی را نجات نمیداد، پس چرا دستگاه زندان اینهمه برای گرفتن اعتراف تلاش میکرد؟
زیرا اعتراف فقط برای تکمیل پرونده قضایی نبود.
اعتراف کارکرد سیاسی و روانی داشت.
تصور کنید جوانی که تا چند ماه پیش در دانشگاه، کارخانه، مدرسه یا محله خود از یک جریان سیاسی دفاع میکرد، اکنون در برابر دوربین تلویزیون قرار گرفته و همان جریان را محکوم میکند.
حکومت از این تصویر دو استفاده میکرد.
به جامعه میگفت: «مخالفان خودشان اعتراف کردهاند که اشتباه کردهاند.»
و به زندانیان دیگر پیام میداد: «او را شکستیم؛ شما نیز خواهید شکست.»
بنابراین دوربین تلویزیون میتوانست ادامه بازجویی باشد؛ فقط این بار بازجویی از اتاق بسته بیرون آمده و مخاطب آن یک جامعه شده بود.
اعترافی که پایان شکنجه نبود
یکی از تلخترین تناقضهای این سیستم همینجا ظاهر میشود.
در یک نظام قضایی، همکاری متهم ممکن است از عوامل تخفیف مجازات باشد. اما در منطقی که لاجوردی بیان میکرد، زندانی میتوانست همکاری کند، اعتراف کند، اطلاعات بدهد و حتی گذشته خود را محکوم کند، اما همچنان اعدام شود.
این یعنی اعتراف الزاماً قرارداد نجات نبود.
گاهی آخرین مرحله پیش از مرگ بود.
زندانی ابتدا باید شکسته میشد؛ سپس آن شکست در برابر دیگران نمایش داده میشد؛ و پس از آن، دستگاه درباره زندهماندن یا اعدام او تصمیم میگرفت.
از این منظر، اعتراف اجباری فقط وسیله کشف حقیقت نبود؛ در مواردی بخشی از مجازات بود.
پیش از گرفتن جان فرد، هویت سیاسی او نیز باید در برابر جامعه تخریب میشد.
شکنجه؛ فقط برای گرفتن اطلاعات؟
طبیعی است که در نخستین روزهای بازداشت، بازجو در پی اطلاعات باشد: نامها، آدرسها، ارتباطات، قرارها و شبکههای تشکیلاتی.
اما روایتهای زندانیان سیاسی دهه شصت نشان میدهد فشار همیشه در همین نقطه متوقف نمیشد.
پرسش مهم همین است:
وقتی اطلاعات گرفته شده، چرا شکنجه و فشار باید ادامه پیدا کند؟
اینجاست که کارکرد دوم شکنجه آشکار میشود.
شکستن مقاومت.
زندانی باید به نقطهای میرسید که نه فقط اطلاعات بدهد، بلکه درباره خودش نیز همان چیزی را بگوید که بازجو میخواست.
فشار جسمی، بیخوابی، چشمبند، انتظار طولانی، انفرادی، تهدید به اعدام، شنیدن صدای شکنجه دیگران، خبر اعدام دوستان و فشار روانی میتوانستند در کنار یکدیگر عمل کنند.
در چنین شرایطی، زندانی فقط با درد جسمی نمیجنگید.
با فرسایش زمان میجنگید.
نمیدانست چند ساعت گذشته است.
نمیدانست شب است یا روز.
نمیدانست فردا زنده خواهد بود یا نه.
و شاید مهمتر از همه، نمیدانست خبری که بازجو درباره اعدام یا دستگیری دوستان و خانوادهاش میدهد حقیقت دارد یا برای شکستن او ساخته شده است.
انفرادی؛ شکنجهای بدون کابل
سلول انفرادی یکی از مهمترین ابزارهای این دستگاه بود.
برای فهم تأثیر آن باید فراموش کنیم که «انفرادی» فقط یعنی یک نفر در یک اتاق.
مسئله، قطع ارتباط انسان با جهان است.
زندانی از زمان، خبر، خانواده، دوست و ارتباط عادی انسانی محروم میشود. اگر چشمبند و سکوت و بازجوییهای نامنظم نیز به آن افزوده شود، ذهن انسان بهتدریج مرجعهای عادی خود را از دست میدهد.
در شکنجه جسمی، زندانی میداند چه چیزی به او درد میدهد.
اما فشار روانی میتواند مرز میان واقعیت و تصور را هدف قرار دهد.
آیا دوستم اعدام شده؟
آیا خانوادهام بازداشت شدهاند؟
آیا همه اطلاعات را دادهاند؟
آیا من تنها ماندهام؟
بازجو میتوانست از همین بیخبری استفاده کند.
و درست به همین دلیل، انفرادی را نباید صرفاً یک شیوه نگهداری زندانی دانست.
در چنین ساختاری، انفرادی خود بخشی از بازجویی بود.
«قبر»، «تابوت» و روشهای شکستن روان
در روایت زندانیان دهه شصت، نامهایی دیده میشود که خودشان بخشی از تاریخ زندان شدهاند: «قبر»، «تابوت»، «قیامت» و شیوههای مشابهی که هدف آنها محدودکردن شدید حرکت، ارتباط و ادراک زندانی بود.
نامها ممکن است در زندانها و روایتهای مختلف متفاوت باشند، اما منطق مشترک بود:
انسان باید از محیط، دیگری و حتی حرکت طبیعی بدن محروم شود.
زندانی ساعتها یا مدتهای طولانی در فضایی محدود قرار میگرفت؛ ارتباطش با دیگران قطع میشد و سکوت و بیحرکتی به ابزار فشار تبدیل میشد.
این شکل از شکنجه اهمیت خاصی داشت، زیرا ممکن بود آثار آشکار کابل و ضربوشتم را نداشته باشد، اما هدف آن مستقیماً روان انسان بود.
دستگاه زندان به تجربه دریافته بود که برای شکستن یک زندانی همیشه لازم نیست بدن او را تا مرز مرگ کتک زد.
گاهی باید او را با خودش تنها گذاشت.
آنقدر طولانی که سکوت نیز به شکنجه تبدیل شود.
«واحد مسکونی»؛ نامی آرام برای واقعیتی دیگر
یکی از تناقضهای زبان زندان همین بود.
برای برخی شیوهها و مکانها نامهایی انتخاب میشد که در ظاهر هیچ ارتباطی با خشونت نداشت.
«واحد مسکونی» یکی از آنها بود.
نامی که در بیرون زندان میتوانست یادآور خانه و زندگی باشد، در خاطرات برخی زندانیان سیاسی با فشارهای شدید روانی و جسمی پیوند خورده است.
این تغییر معنای واژهها خود بخشی از جهان زندان بود.
در آن جهان، کلمات نیز معنای عادی خود را از دست میدادند.
«مصاحبه» الزاماً گفتوگو نبود.
«توبه» الزاماً تصمیم آزادانه مذهبی نبود.
«همکاری» الزاماً به معنی نجات نبود.
و «واحد مسکونی» الزاماً جایی برای زندگی نبود.
تواب؛ قربانیای که باید به ابزار تبدیل میشد
اما دستگاه توابسازی یک مرحله از اعتراف نیز جلوتر میرفت.
موفقیت کامل زمانی بود که زندانی شکستهشده فقط سکوت نکند، بلکه در خدمت سازوکار زندان قرار گیرد.
در برخی روایتهای زندانیان سیاسی آمده است که توابان در کنترل دیگر زندانیان، شناسایی افراد، انتقال اطلاعات یا فشار روانی بر همبندیهای سابق به کار گرفته میشدند.
اینجا یکی از پیچیدهترین تراژدیهای زندان آغاز میشود.
فردی که خود قربانی بازداشت و فشار بوده، ممکن است تحت همان فشار به ابزاری علیه قربانی دیگری تبدیل شود.
این وضعیت را نمیتوان بدون توجه به میزان اجبار و شکنجه فهمید.
همه کسانی که در زندان شکستند، از ابتدا همکار دستگاه نبودند. برخی پس از فشارهای طاقتفرسا به نقطهای رسیدند که توان مقاومتشان فرو ریخت.
به همین دلیل، تاریخنگاری مسئولانه باید میان طراح دستگاه توابسازی و انسانی که زیر شکنجه شکسته شده تفاوت بگذارد.
مسئولیت اصلی متوجه سیستمی است که چنین انتخابی را بر زندانی تحمیل میکند.
چرا لاجوردی به تواب نیاز داشت؟
زیرا تواب برای او سه کار انجام میداد.
نخست، منبع اطلاعات بود.
دوم، ابزار کنترل داخل زندان بود.
اما سومین کار شاید از همه مهمتر بود:
اثبات ظاهری پیروزی ایدئولوژیک حکومت.
کشتن مخالف نشان میداد حکومت توان حذف او را دارد.
اما واداشتن مخالف به محکوم کردن گذشته خودش، قرار بود نشان دهد حکومت توانسته است فکر او را نیز شکست دهد.
از این منظر، پروژه توابسازی را باید بخشی از جنگ سیاسی حکومت با مخالفان دانست.
جنگی که از خیابان آغاز شده بود، اکنون در ذهن زندانی ادامه پیدا میکرد.
وقتی زندانی باید علیه خودش شهادت میداد
اعتراف تلویزیونی در چنین بستری معنای دیگری پیدا میکند.
مرد یا زنی مقابل دوربین مینشست و از «اشتباهات» گذشته سخن میگفت.
بیننده بیرون زندان اما چیزی را نمیدید:
شبهای بازجویی را.
کابل را.
انفرادی را.
تهدید را.
بیخوابی را.
ترس از اعدام را.
و مدت زمانی را که زندانی پیش از رسیدن به آن صندلی پشت سر گذاشته بود.
تلویزیون فقط محصول نهایی را نشان میداد.
انسانی نشسته در برابر دوربین.
اما پشت آن تصویر، ممکن بود ماهها فشار وجود داشته باشد.
همین است که اعترافات زندانیان سیاسی را نمیتوان جدا از شرایط تولید آنها خواند. پرسش فقط این نیست که فرد چه گفت؛ باید پرسید:
در چه شرایطی گفت؟
لاجوردی و تصویر «پدر زندانیان»
در سالهای بعد، طرفداران لاجوردی کوشیدند تصویری کاملاً متفاوت از او ارائه دهند: مردی که با زندانیان صحبت میکرد، آنان را به اردو میبرد، در کنار برخی زندانیان جوان مینشست و میخواست آنان را «هدایت» کند.
عکسهایی نیز از چنین صحنههایی باقی مانده است.
اما همین تصاویر بدون شناخت نظام توابسازی میتوانند گمراهکننده باشند.
پرسش این نیست که آیا لاجوردی هر ساعت از شبانهروز شخصاً در حال ضربوشتم زندانی بود یا نه.
پرسش تاریخی مهمتر این است:
این رابطه ظاهراً پدرانه پس از چه فرایندی شکل گرفته بود؟
اگر زندانی پس از بازداشت، بازجویی، فشار، شکستن و اعلام ندامت به مرحلهای رسیده باشد که اکنون در کنار مسئول زندان لبخند بزند، عکس نهایی بهتنهایی چیزی درباره مسیر رسیدن او به آن نقطه نمیگوید.
در واقع همین ترکیب خشونت و «محبت» یکی از ویژگیهای پیچیده نظام توابسازی بود.
پیام چنین بود:
مقاومت کن، با دستگاه سخت زندان روبهرو میشوی.
تسلیم شو، میتوانی وارد جهان دیگری شوی.
«پدر» یا زندانبان؟
از همینجا دو تصویر کاملاً متضاد از لاجوردی در حافظه سیاسی ایران باقی مانده است.
در روایت رسمی و مدافعانش، او مردی قاطع، مؤمن و حتی مهربان با زندانیانی بود که «هدایت» شده بودند.
اما در خاطرات شمار زیادی از زندانیان سیاسی و خانوادههای قربانیان، نام دیگری بر او ماند:
«جلاد اوین».
این فاصله را نمیتوان با انتخاب یکی از دو تصویر و حذف دیگری توضیح داد.
مورخ باید بپرسد چرا چنین دوگانگیای اصلاً به وجود آمده است.
و پاسخ را باید در همان نظامی جست که هدفش فقط نگهداری زندانی نبود.
لاجوردی زندانی «تغییرکرده» را دوست داشت؛ اما مسئله این است که این تغییر چگونه به دست آمده بود.
اگر انسان ابتدا در برابر فشار قرار گیرد و سپس به شرط نفی گذشتهاش امکان برخورد بهتر پیدا کند، آنچه رخ داده تربیت آزادانه نیست.
قدرت دارد انسانی مطلوب خودش تولید میکند.
اما همه نشکستند
این شاید مهمترین قسمت داستان باشد.
با وجود شکنجه، اعدام، انفرادی، تهدید و دستگاه توابسازی، همه زندانیان تسلیم نشدند.
بسیاری سالها زندان را تحمل کردند و بر عقیده خود باقی ماندند.
برخی با حکمهای سنگین روبهرو شدند.
برخی اعدام شدند.
و برخی پس از سالها زندان بیرون آمدند و آنچه دیده بودند روایت کردند.
اگر این شاهدان باقی نمیماندند، بخش بزرگی از آنچه امروز درباره زندانهای دهه شصت میدانیم، پشت دیوارهای اوین دفن میشد.
از همین رو خاطرات زندانیان فقط خاطرات شخصی نیستند.
آنها بخشی از حافظه تاریخی یک دوره هستند.
انسانی که باید پیش از مرگ شکست میخورد
اکنون میتوان منطق این دستگاه را روشنتر دید.
بازداشت کافی نبود.
زندان کافی نبود.
گرفتن اطلاعات کافی نبود.
حتی در مواردی اعدام نیز بهتنهایی کافی نبود.
مخالف باید پیش از حذف، از درون شکست میخورد.
اعتراف میکرد.
گذشتهاش را محکوم میکرد.
در برابر دوربین مینشست.
و گاه پس از همه اینها باز هم حکم مرگ دربارهاش اجرا میشد.
اینجاست که جمله منسوب به لاجوردی درباره همکاری زندانی معنای هولناک خود را پیدا میکند: همکاری ممکن بود برای «آن دنیا» مفید باشد، اما الزاماً مجازات این دنیا را تغییر نمیداد.
پس زندانی با معاملهای روشن روبهرو نبود که «اعتراف کن تا زنده بمانی».
گاهی پیام بسیار بیرحمانهتر بود:
اعتراف کن؛ حتی اگر قرار است بمیری.
و این ما را به یکی از تاریکترین پرسشهای این کتاب میرساند.
اگر زندانی اعتراف کرده بود، اگر اطلاعات داده بود، اگر در برابر دوربین گذشتهاش را محکوم کرده بود، چرا باز هم اعدام میشد؟
پاسخ این پرسش را باید در پروندههای مشخص جست؛ در انسانهایی که نام و زندگی داشتند و نباید در عددهای بزرگ دهه شصت گم شوند.
از اینجا کتاب از «سیستم» دوباره به سراغ «انسان» میرود.
زیرا پشت هر آمار، یک نام وجود داشت.
و برخی از آن نامها، حتی چهار دهه بعد، هنوز پرسشهای سنگینی در برابر تاریخ گذاشتهاند.
فصل ششم
اعتراف کن، اما زنده نمیمانی
از «پرونده آن دنیا» تا اعترافات اجباری و جوخه اعدام
فصل ششم
اعتراف کن، اما زنده نمیمانی
از «پرونده آن دنیا» تا اعترافات اجباری و جوخه اعدام
در فصل پیش دیدیم که دستگاه زندان در دهه شصت فقط به دنبال اطلاعات نبود. زندانی باید شکسته میشد، از گذشتهاش فاصله میگرفت، سازمان یا جریان سیاسی خود را محکوم میکرد و در مواردی این شکست را در برابر دیگران نیز به نمایش میگذاشت.
اما در اینجا با پرسشی دشوارتر روبهرو میشویم:
اگر زندانی اعتراف میکرد، اگر همکاری میکرد و حتی اگر از گذشته سیاسی خود اعلام ندامت میکرد، آیا جانش نجات پیدا میکرد؟
پاسخ همیشه مثبت نبود.
در منطق حاکم بر بخشی از دستگاه قضایی و زندان آن دوره، اعتراف و همکاری الزاماً راهی برای نجات نبود. گاه زندانی باید اطلاعاتش را میداد، باید درهم میشکست، باید اعتراف میکرد و سپس همان حکم از پیش تعیینشده دربارهاش اجرا میشد.
جملهای که از اسدالله لاجوردی نقل شده، این منطق را شاید بهتر از دهها صفحه توضیح دهد:
«کسانی که همکاری میکنند برای وضعیت پرونده آن دنیایشان است و تأثیر و تخفیفی در مجازات این دنیای آنها داده نخواهد شد.»
این جمله را نباید تنها نمونهای از ادبیات مذهبی آن دوران دانست. پشت آن یک نگاه به زندانی سیاسی قرار داشت.
تو ممکن است اعتراف کنی، اما اعترافت الزاماً تو را زنده نگه نمیدارد.
«پرونده آن دنیا»؛ یک جمله و یک جهان فکری
کمی در همین عبارت توقف کنیم.
لاجوردی از دو پرونده سخن میگفت: یکی پروندهای که دستگاه قضایی جمهوری اسلامی درباره زندانی تشکیل داده بود و دیگری «پرونده آن دنیا».
اما چه کسی درباره هر دو سخن میگفت؟
دادستان.
همین نکته اهمیت دارد.
او فقط از جایگاه یک مقام قضایی که باید جرم و مجازات را بر اساس قانون بررسی کند سخن نمیگفت؛ زبان او به حوزه نجات و عذاب اخروی نیز وارد میشد.
به این ترتیب مرز میان قاضی، دادستان، بازجو و مرجع تشخیص حق و باطل کمرنگ میشد.
زندانی نه فقط متهم به ارتکاب یک جرم، بلکه انسانی معرفی میشد که از نظر اعتقادی نیز در مسیر باطل قرار گرفته و باید «هدایت» یا «توبه» کند.
اما تناقض هولناک همینجا بود:
ممکن بود توبه کنی و باز هم کشته شوی.
اعتراف برای نجات جسم تو نبود؛ ممکن بود فقط برای «آن دنیا» ثبت شود.
این منطق، قدرتی تقریباً مطلق به دستگاه زندان میداد. زندانی حتی نمیتوانست مطمئن باشد که همکاری، پایان شکنجه یا تضمین زندگی اوست.
اعتراف برای چه؟
در نظام قضایی عادی، اعتراف یکی از عناصر پرونده است؛ آن هم عنصری که باید آزادانه و بدون شکنجه و اجبار به دست آمده باشد.
اما وقتی اعتراف زیر فشار گرفته شود، کارکرد آن تغییر میکند.
در زندان سیاسی، اعتراف میتوانست چند هدف همزمان داشته باشد.
بازجو اطلاعات شبکه سیاسی را میخواست. دستگاه امنیتی به دنبال افراد دیگر بود. دادستانی برای پرونده مدرک میخواست. حکومت نیز به چیزی فراتر نیاز داشت: نمایش شکست مخالف.
اینجاست که اعتراف از اتاق بازجویی بیرون میآمد.
زندانی در مقابل دوربین قرار میگرفت.
از گذشته خود میگفت.
از «اشتباه» خود سخن میگفت.
گاهی سازمان یا دوستان سابق خود را محکوم میکرد.
و بعد این تصاویر از تلویزیون پخش میشد.
برای بینندهای که بیرون زندان نشسته بود، فقط چند دقیقه تصویر وجود داشت.
اما پشت آن چند دقیقه چه گذشته بود؟
این همان چیزی بود که دوربین نشان نمیداد.
آنچه دوربین نشان نمیداد
دوربین کابل را نشان نمیداد.
شبهای بازجویی را نشان نمیداد.
سلول انفرادی را نشان نمیداد.
تهدید به اعدام را نشان نمیداد.
خبر واقعی یا ساختگی بازداشت اعضای خانواده را نشان نمیداد.
صدای اعدام دیگران را نشان نمیداد.
انتظار زندانی برای شنیدن نام خودش را نشان نمیداد.
و از همه مهمتر، دوربین به بیننده نمیگفت این فرد با چه میزان اختیار مقابل آن نشسته است.
بنابراین برای یک مورخ، سؤال اصلی درباره اعتراف تلویزیونی فقط این نیست که:
«زندانی چه گفت؟»
بلکه باید پرسید:
«در چه شرایطی آن را گفت؟»
بدون پاسخ به سؤال دوم، جملههای زندانی بهتنهایی سند آزادی اراده او نیستند.
دادگاهی که ممکن بود چند دقیقه طول بکشد
برای نسل امروز، واژه «محاکمه» تصویری مشخص دارد: پرونده، وکیل، دادستان، دفاع متهم، ارائه اسناد، بررسی شهادتها و امکان اعتراض به حکم.
اما روایتهای فراوانی از محاکمات سیاسی دهه شصت تصویری بسیار متفاوت ارائه میکنند.
جلساتی بسیار کوتاه؛ پرسشهایی درباره وابستگی سیاسی؛ پرسش درباره موضع فرد نسبت به سازمان یا حکومت؛ و سپس صدور حکم.
در چنین فضایی، مرز میان «اتهام قضایی» و «موضع سیاسی» میتوانست از میان برود.
فرد ممکن بود نه بر اساس عملی که شخصاً انجام داده، بلکه بر اساس تعلق، هواداری یا موضع سیاسیاش ارزیابی شود.
پس از ۳۰ خرداد، استفاده گسترده از عنوان «محارب» این وضعیت را بسیار خطرناکتر کرد.
زیرا وقتی شرکت در یک جریان سیاسی یا تظاهرات در چارچوب محاربه تعریف شود، فاصله میان فعالیت سیاسی و حکم مرگ بهشدت کوتاه میشود.
مجهولالهویههایی که اعدام شدند
یکی از سیاهترین نشانههای آن دوران همان نکتهای است که در فصل پیش به آن اشاره کردیم: گزارشهایی درباره اعدام بازداشتشدگانی که حتی هویت کامل آنان مشخص نشده بود.
در اینجا دیگر مسئله فقط «محاکمه کوتاه» نیست.
اگر هویت فرد هنوز احراز نشده باشد، چگونه میتوان گذشته او، مسئولیت شخصی او و اتهام مشخصش را با معیارهای یک دادرسی واقعی بررسی کرد؟
همین پرسش ساده، عمق فاجعه را نشان میدهد.
خانوادهای ممکن بود فرزندش شب به خانه برنگردد.
از زندانها سراغش را بگیرد.
نامش در فهرستها نباشد.
و بعد بفهمد انسانی که حتی هنگام اجرای حکم نام کاملش ثبت نشده بود، دیگر وجود ندارد.
در این نقطه، مجازات از فرد عبور میکند و به ایجاد وحشت اجتماعی تبدیل میشود.
مرگ پیش از آنکه دستور توقف برسد
پرونده حسین احمدی روحانی یکی از نمونههایی است که در روایتهای بعدی درباره شیوه عمل لاجوردی مطرح شد.
مصطفی تاجزاده سالها بعد در گفتوگویی با حسین دهباشی روایت کرد که با توجه به تغییر موضع احمدی روحانی، موافقت خمینی برای تبدیل حکم اعدام او به حبس ابد گرفته شده بود.
اگر این روایت را مبنا قرار دهیم، اتفاق بعدی بسیار مهم است.
پیش از آنکه تغییر حکم به مرحلهای برسد که دیگر قابل بازگشت نباشد، احمدی روحانی اعدام شد.
طبق همین روایت، فاصله زمانی بسیار کوتاه بود؛ کمتر از ۴۸ ساعت.
چرا چنین شتابی؟
همین پرسش تاریخی اهمیت دارد.
اگر حتی درون ساختار حکومت تصمیمی برای جلوگیری از اعدام یک زندانی در حال شکلگیری بود، چرا باید اجرای حکم چنان سریع صورت گیرد که آن تصمیم بیاثر شود؟
اینجا دوباره با تصویری از لاجوردی روبهرو میشویم که در پروندههای دیگر نیز دیده میشود:
شتاب در اجرای حکم میتوانست امکان مداخله بعدی را از میان ببرد.
سعادتی؛ «اشتباه»ی که بعدها یادآوری شد
پرونده محمدرضا سعادتی نیز از همین جهت اهمیت تاریخی دارد.
سعادتی از چهرههای شناختهشده مجاهدین بود و بازداشت او در سال ۱۳۵۸ از همان ابتدا جنجال سیاسی بزرگی ایجاد کرد. پرونده او پیش از بحران ۳۰ خرداد تشکیل شده بود و مدت قابل توجهی نیز در زندان بود.
اما پس از ورود کشور به فضای خونین تابستان ۱۳۶۰، سرنوشت او تغییر کرد.
در روایت مصطفی تاجزاده آمده است که اعدام سعادتی با مخالفت برخی مسئولان بلندپایه حکومت، از جمله محمدعلی رجایی، روبهرو بوده است؛ با این حال حکم اجرا شد.
اهمیت ماجرا فقط به خود سعادتی محدود نمیشود.
سالها بعد، وقتی سعید شاهسوندی در جریان عملیات فروغ جاویدان/مرصاد دستگیر شد، بنا بر همین روایت، علی خامنهای برای جلوگیری از اعدام او یادداشتی با این مضمون فرستاد:
«اشتباه سعادتی تکرار نشود.»
اگر این روایت دقیق باشد، عبارت بسیار گویاست.
زیرا نشان میدهد حتی در درون حاکمیت نیز پرونده سعادتی بعدها به عنوان نمونهای مطرح شده که اجرای سریع حکم درباره آن محل مناقشه بوده است.
سعید سلطانپور؛ از مراسم ازدواج تا تیرباران
اما شاید یکی از تکاندهندهترین سرگذشتها متعلق به سعید سلطانپور باشد.
شاعر بود.
نمایشنامهنویس بود.
فعال سیاسی چپ بود.
و سابقه زندان در حکومت شاه را نیز داشت.
در اردیبهشت ۱۳۶۰، مأموران به مراسم ازدواج او رفتند.
تصویر صحنه را باید در ذهن آورد.
مراسم ازدواج؛ خانواده؛ دوستان؛ شبی که در زندگی معمول انسان باید آغاز فصل تازهای باشد.
سلطانپور همان شب بازداشت شد.
چند هفته بعد ۳۰ خرداد فرا رسید.
فضای سیاسی کشور بهسرعت دگرگون شد و موج اعدامها آغاز گردید.
سلطانپور نیز در همان تابستان تیرباران شد.
داستان او از این جهت مهم است که نشان میدهد دستگاه سرکوب تنها به یک جریان سیاسی محدود نبود. سلطانپور مجاهد نبود. او از طیف چپ میآمد.
اما در برابر دستگاهی که مخالف سیاسی را دشمن میدید، تفاوتهای ایدئولوژیک مخالفان همیشه به معنای تفاوت در سرنوشت آنان نبود.
شکرالله پاکنژاد؛ آشناییای از زندان شاه
شکرالله پاکنژاد داستان دیگری داشت.
او از مبارزان شناختهشده دوران شاه و از چهرههای مرتبط با «گروه فلسطین» بود. سالها پیش از تشکیل جمهوری اسلامی زندان و محاکمه سیاسی را تجربه کرده بود و نامش در میان مخالفان حکومت پهلوی شناخته شده بود.
لاجوردی نیز از دوران زندان شاه او را میشناخت.
اما اکنون جای دو زندانی سابق تغییر کرده بود.
یکی دوباره زندانی شده بود.
دیگری بر رأس دستگاه دادستانی و زندان قرار گرفته بود.
در روایتهایی که از سرنوشت پاکنژاد باقی مانده، بر فشار برای واداشتن او به ندامت تأکید شده است.
پاکنژاد حاضر نشد گذشته سیاسی خود را انکار کند.
سرانجام اعدام شد.
در اینجا تاریخ تصویری تلخ ساخته بود: کسانی که زمانی هر دو زندانی حکومت شاه بودند، اکنون در دو سوی دیوار زندان جمهوری اسلامی ایستاده بودند؛ یکی صاحب قدرت و دیگری محکوم به مرگ.
چرا این سه نام مهماند؟
محمدرضا سعادتی، سعید سلطانپور و شکرالله پاکنژاد را نباید فقط به عنوان سه نام در فهرست اعدامشدگان دید.
هرکدام دریچهای به بخشی از آن دورهاند.
سعادتی، مجاهد شناختهشدهای بود که پروندهاش پیش از ۳۰ خرداد آغاز شده بود.
سلطانپور از جریان چپ و عرصه فرهنگ و هنر آمده بود.
پاکنژاد مبارزی باسابقه از دوران شاه بود.
سه مسیر متفاوت.
سه پیشینه متفاوت.
اما هر سه در نهایت با دستگاهی روبهرو شدند که لاجوردی یکی از قدرتمندترین چهرههای آن بود.
همین تنوع نشان میدهد که برای شناخت اعدامهای دهه شصت نباید تاریخ را فقط از دریچه منازعه حکومت با یک سازمان سیاسی خواند.
دایره حذف بسیار وسیعتر بود.
اعتراف و اعدام؛ دو حلقه یک زنجیر
اکنون میتوانیم به پرسش ابتدای فصل برگردیم.
چرا اعتراف، وقتی ممکن بود زندانی پس از آن نیز اعدام شود؟
زیرا دستگاه از زندانی دو چیز متفاوت میخواست.
اطلاعات او را برای امروز میخواست و شکست او را برای فردا.
اطلاعات میتوانست به دستگیری دیگران کمک کند.
اعتراف میتوانست برای تبلیغات استفاده شود.
ندامت میتوانست روحیه همفکرانش را هدف قرار دهد.
و اعدام میتوانست پیام ترس را به جامعه منتقل کند.
بنابراین تناقضی وجود نداشت.
از نگاه این دستگاه، زندانی میتوانست ابتدا مورد استفاده قرار گیرد و سپس حذف شود.
همین است که جمله «پرونده آن دنیا» تا این اندازه اهمیت پیدا میکند.
لاجوردی عملاً میگفت:
همکاری تو ممکن است سرنوشت اخرویات را تغییر دهد؛ اما درباره زندگیات در این دنیا، ما تصمیم میگیریم.
چه کسی درباره مرگ تصمیم میگرفت؟
اما اینجا نباید در دام دیگری افتاد.
اگر همه آنچه رخ داد صرفاً به «خشونت لاجوردی» نسبت داده شود، بخش مهمی از حقیقت تاریخی ناپدید میشود.
لاجوردی قدرت خود را از کجا آورده بود؟
چه کسی دادستان انقلاب تهران را منصوب کرده بود؟
حاکمان شرع با چه مبنایی حکم صادر میکردند؟
چگونه صدها حکم اجرا میشد؟
زندان، دادستانی، سپاه، کمیتهها و دستگاه قضایی چگونه با یکدیگر کار میکردند؟
و مهمتر از همه، چرا با وجود اعتراضهایی که بعدها حتی از درون حکومت نسبت به عملکرد زندانها مطرح شد، این ساختار برای سالها ادامه یافت؟
لاجوردی چهرهای برجسته و دارای مسئولیت فردی بود، اما او در خلأ عمل نمیکرد.
پشت دست دادستان، یک ساختار قدرت قرار داشت.
این نکته برای داوری تاریخی بسیار مهم است.
کتابی که تمام جنایت را بر گردن یک فرد بگذارد، ناخواسته میتواند همان ساختاری را که به او قدرت داده بود از مسئولیت خارج کند.
مرگ، آخرین مرحله نبود
حتی پس از اعدام نیز داستان پایان نمییافت.
خانوادهها باقی میماندند.
مادرانی که دنبال محل دفن فرزندشان میگشتند.
پدرانی که نمیدانستند آخرین ساعات زندگی فرزندشان چگونه گذشته است.
همسرانی که فرصت آخرین دیدار پیدا نکرده بودند.
خواهران و برادرانی که سالها بعد هنوز درباره جزئیات مرگ عزیزشان تحقیق میکردند.
و نسلی که نامهایی را از دهه شصت با خود حمل کرد.
این همان چیزی بود که دستگاه اعدام نمیتوانست نابود کند:
حافظه.
حکومت میتوانست یک زندانی را اعدام کند.
میتوانست نامش را از روزنامهها حذف کند.
میتوانست روایت رسمی خودش را منتشر کند.
اما نمیتوانست تضمین کند که بیست یا چهل سال بعد، کسی دوباره همان پرونده را باز نکند و نپرسد:
چه کسی دستور داد؟
چه کسی حکم داد؟
چه کسی اجرا کرد؟
و چرا؟
از اتاق بازجویی به صحنه نمایش
لاجوردی به اهمیت تصویر آگاه بود.
در دوران او، سرکوب فقط در زیرزمین زندان باقی نماند. بخشی از آن به صحنه عمومی آمد.
اعترافات تلویزیونی یک نمونه بود.
اما یکی از تکاندهندهترین نمونههای این پیوند میان مرگ، تبلیغات و نمایش قدرت، چند ماه بعد رخ داد.
۱۹ بهمن ۱۳۶۰.
در آن روز، نیروهای حکومتی به محل استقرار بخش مهمی از مرکزیت سازمان مجاهدین در تهران حمله کردند. موسی خیابانی، اشرف ربیعی و تعدادی دیگر کشته شدند.
برای دستگاه امنیتی این یک عملیات مهم بود.
اما ماجرا با پایان درگیری تمام نشد.
دوربینها آمدند.
پیکرهای کشتهشدگان وجود داشتند.
و اسدالله لاجوردی در صحنهای ظاهر شد که سالها در حافظه سیاسی مخالفان حکومت باقی ماند.
در کنار او کودکی بود:
مصطفی رجوی، فرزند خردسال مسعود رجوی.
این بار دیگر زندانی زندهای نبود که در برابر دوربین اعتراف کند.
پیکر کشتهشدگان و یک کودک، خود به اجزای نمایش پیروزی تبدیل شدند.
و از همینجا وارد فصل دیگری از شناخت لاجوردی و دستگاهی میشویم که او نمایندگی میکرد.
فصل هفتم
۱۹ بهمن؛ نمایش قدرت بر پیکر کشتهشدگان
از کشتهشدن موسی خیابانی و اشرف ربیعی تا تصویر مصطفی رجوی در آغوش لاجوردی
فصل هفتم
۱۹ بهمن؛ نمایش قدرت بر پیکر کشتهشدگان
از کشتهشدن موسی خیابانی و اشرف ربیعی تا تصویر مصطفی رجوی در آغوش لاجوردی
اگر در فصل پیش دیدیم که چگونه اعتراف اجباری میتوانست به بخشی از نمایش سیاسی حکومت تبدیل شود، در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ با مرحلهای دیگر روبهرو میشویم: این بار نه زندانیِ زنده، بلکه پیکر کشتهشدگان و کودکی که از میان آن صحنه بیرون آورده شده بود به اجزای نمایش پیروزی تبدیل شدند.
۱۹ بهمن فقط روز کشتهشدن چند تن از اعضای سازمان مجاهدین خلق نبود. این روز یکی از نقاط عطف رویارویی حکومت با سازمانی بود که پس از ۳۰ خرداد به مبارزه مسلحانه روی آورده بود. در میان کشتهشدگان، دو نام وزن ویژهای داشتند: موسی خیابانی و اشرف ربیعی.
برای نسلی که امروز این نامها را نمیشناسد، باید ابتدا توضیح داد چرا کشتهشدن آنها برای حکومت آن اندازه اهمیت داشت که بلافاصله به یک واقعه تبلیغاتی بزرگ تبدیل شد.
موسی خیابانی که بود؟
موسی خیابانی از اعضای قدیمی و برجسته سازمان مجاهدین خلق بود؛ از نسلی که فعالیت سیاسی و تشکیلاتیاش به سالهای پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بازمیگشت.
او زندان حکومت شاه را تجربه کرده بود و پس از انقلاب، در کنار مسعود رجوی به یکی از شناختهشدهترین چهرههای رهبری مجاهدین تبدیل شد.
پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و ورود تقابل میان حکومت و مجاهدین به مرحله مسلحانه، موقعیت خیابانی اهمیت بیشتری یافت. با خروج مسعود رجوی از ایران در تابستان ۱۳۶۰، موسی خیابانی در رأس بخش مهمی از تشکیلات سازمان در داخل کشور قرار گرفت.
بنابراین برای دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی، یافتن محل استقرار او تنها دستگیری یا از میان برداشتن یک عضو سازمان نبود.
هدف، ضربهزدن به مرکز فرماندهی مجاهدین در داخل ایران بود.
به همین دلیل نیز حکومت پس از عملیات ۱۹ بهمن، کشتهشدن خیابانی را بهعنوان یک پیروزی امنیتی بزرگ معرفی کرد.
اما در همان خانه، نام دیگری نیز وجود داشت که ۱۹ بهمن را از یک عملیات صرفاً امنیتی فراتر برد.
اشرف ربیعی؛ زنی در مرکز یک نبرد سیاسی
اشرف ربیعی، همسر مسعود رجوی، خود از اعضای باسابقه سازمان مجاهدین بود.
او را نباید صرفاً با عنوان «همسر مسعود رجوی» معرفی کرد؛ زیرا پیشینه سیاسی و تشکیلاتی مستقل داشت و از سالهای پیش از انقلاب در فعالیتهای سازمان حضور یافته بود.
او نیز مانند بسیاری از اعضای آن نسل، تجربه زندان و سرکوب حکومت شاه را پشت سر گذاشته بود.
پس از انقلاب و در جریان تشدید رویارویی حکومت با مجاهدین، اشرف ربیعی در ایران باقی ماند.
در ۱۹ بهمن، او در همان محل حضور داشت.
و همراه با موسی خیابانی و شماری دیگر کشته شد.
اما یک نفر از اعضای خانواده رجوی در آن خانه زنده ماند:
مصطفی رجوی.
یک کودک.
همین کودک چند ساعت بعد به مرکز یکی از بحثبرانگیزترین تصاویر آن روز تبدیل شد.
صبح ۱۹ بهمن؛ حلقه محاصره بسته میشود
عملیات با محاصره محل استقرار آغاز شد.
نیروهای امنیتی و سپاه توانسته بودند به محل حضور موسی خیابانی و شماری از اعضای اصلی تشکیلات مجاهدین در تهران دست پیدا کنند.
برای فهم اهمیت ماجرا باید فضای آن ماهها را به یاد آورد.
از تابستان ۱۳۶۰ تا زمستان همان سال، تهران و بسیاری از شهرهای ایران صحنه یک درگیری خونین و فزاینده بود. حکومت بهشدت در جستجوی شبکهها و خانههای مخفی مجاهدین بود؛ بازداشتها ادامه داشت و اعدامها تقریباً به بخشی از اخبار روزانه تبدیل شده بود.
از سوی دیگر، مجاهدین نیز پس از ورود به مبارزه مسلحانه، فعالیت زیرزمینی خود را گسترش داده بودند.
در چنین فضایی، کشف محل موسی خیابانی برای دستگاه امنیتی یک هدف درجه اول محسوب میشد.
خانه محاصره شد.
درگیری آغاز گردید.
این عملیات کوتاه و کماهمیت نبود. تیراندازی و درگیری سنگینی صورت گرفت و سرانجام نیروهای حکومتی توانستند وارد محل شوند.
موسی خیابانی کشته شده بود.
اشرف ربیعی کشته شده بود.
تعدادی دیگر از اعضای مجاهدین نیز جان باخته بودند.
از دید حکومت، یکی از مهمترین عملیاتهای امنیتی آن دوره با موفقیت پایان یافته بود.
اما آنچه بعد اتفاق افتاد، برای شناخت شیوه برخورد اسدالله لاجوردی اهمیت ویژهای دارد.
جنگ تمام شده بود؛ نمایش آغاز شد
در یک نظام قضایی متعارف، پس از پایان چنین عملیاتی صحنه باید حفظ شود.
اجساد باید شناسایی شوند.
پزشکی قانونی باید وارد عمل شود.
درباره چگونگی مرگ افراد تحقیق شود.
بازماندگان باید تحت حمایت قرار گیرند.
و اگر کودکی در محل حضور داشته باشد، نخستین مسئله باید امنیت جسمی و روانی او باشد.
اما ۱۹ بهمن به سرعت به صحنه نمایش پیروزی حکومت تبدیل شد.
خبر کشتهشدن موسی خیابانی و دیگر اعضای مرکزیت مجاهدین منتشر شد و رسانههای حکومتی به پوشش گسترده آن پرداختند.
اسدالله لاجوردی نیز وارد صحنه شد.
این همان مردی بود که در فصلهای گذشته شناختیم: دادستان انقلاب تهران و یکی از قدرتمندترین مسئولان برخورد با زندانیان سیاسی.
اما این بار تصویر او نه در دفتر دادستانی بود و نه در راهروی اوین.
لاجوردی در کنار پیکر کشتهشدگان ظاهر شد.
و در آغوشش مصطفی رجوی قرار داشت.
یک کودک در میان اجساد
اینجا باید لحظهای از تمام اختلافات سیاسی فاصله گرفت.
مصطفی رجوی یک فعال سیاسی نبود.
فرمانده نظامی نبود.
زندانی نبود.
بازجو یا دادستان هم نبود.
او یک کودک بود.
مادرش، اشرف ربیعی، همان روز کشته شده بود.
افرادی که کودک تا چند ساعت پیش در کنار آنان زندگی میکرد، اکنون روی زمین افتاده بودند.
و سپس او در آغوش دادستان انقلاب تهران مقابل دوربین قرار گرفت.
همین تصویر، مستقل از هر داوری سیاسی درباره مجاهدین، یکی از صحنههایی است که برای شناخت فرهنگ سیاسی آن دوران ارزش تاریخی دارد.
زیرا حکومت فقط نمیخواست اعلام کند:
«موسی خیابانی کشته شد.»
میخواست پیروزی خود را نشان دهد.
و لاجوردی یکی از چهرههای اصلی این نمایش بود.
چرا لاجوردی کودک را در آغوش گرفت؟
این پرسش ساده نیست.
ممکن است روایت رسمی آن زمان چنین تصویری را نشانه «رأفت» معرفی کرده باشد: کودکی که از صحنه درگیری نجات یافته و اکنون در آغوش یک مقام حکومتی است.
اما وقتی تصویر در کنار سایر عناصر صحنه قرار میگیرد، معنای سیاسی دیگری نیز پیدا میکند.
پیکر رهبران کشتهشده یک سازمان مخالف در برابر دوربین قرار دارد.
یکی از مهمترین مقامات سرکوب آن سازمان در کنار آنان ایستاده است.
و فرزند خردسال رهبر سازمان در آغوش همان مقام دیده میشود.
پیام تصویری بسیار قدرتمند بود:
ما به مرکز شما رسیدهایم.
فرمانده شما کشته شده است.
خانواده شما نیز در اختیار ماست.
حتی اگر هیچکس این جملات را بر زبان نیاورد، تصویر میتوانست چنین معنایی را منتقل کند.
این همان نقطهای است که تبلیغات سیاسی از کلمات عبور میکند و به تصویر میرسد.
پیکر دشمن بهعنوان سند پیروزی
نمایش پیکر دشمن کشتهشده در تاریخ حکومتها سابقهای طولانی دارد.
در دورانهای قدیم، سر فرمانده شکستخورده را بر نیزه میکردند.
در دورههای جدید، دوربین جای نیزه را گرفت.
کارکرد اما گاه مشابه باقی ماند:
اثبات مرگ دشمن و نمایش قدرت پیروز.
در ۱۹ بهمن نیز انتشار تصاویر کشتهشدگان فقط برای اطلاعرسانی نبود.
حکومت نیاز داشت نشان دهد که ضربه واقعاً وارد شده است.
موسی خیابانی صرفاً یک نام نبود. او در آن هنگام مهمترین چهره تشکیلات مجاهدین در داخل کشور به شمار میرفت.
بنابراین پیکر او خود به یک «سند پیروزی» تبدیل شد.
اما در این میان، حضور لاجوردی اهمیت دیگری داشت.
دادستانی که وظیفه حقوقیاش باید رسیدگی قضایی باشد، اکنون در صحنهای ظاهر میشد که مرز میان قضاوت، امنیت، سرکوب و تبلیغات در آن تقریباً از میان رفته بود.
۱۹ بهمن و مسئلهای بزرگتر از لاجوردی
اگر تمام این فصل را فقط درباره شخصیت لاجوردی بنویسیم، بار دیگر در همان خطری میافتیم که پیشتر درباره آن هشدار دادیم.
۱۹ بهمن حاصل تصمیم و عملکرد یک نفر نبود.
برای یافتن یک خانه، شبکه اطلاعاتی لازم بود.
برای محاصره آن، نیروی مسلح لازم بود.
برای عملیات، فرماندهی لازم بود.
برای پوشش خبری، رسانه لازم بود.
برای تبدیل نتیجه عملیات به روایت رسمی، دستگاه تبلیغاتی لازم بود.
و برای آنکه لاجوردی بتواند در چنین جایگاهی ظاهر شود، ساختار سیاسی و قضایی پشت سر او قرار داشت.
پس لاجوردی را باید در مرکز تصویر دید، اما نباید ساختاری را که تصویر را ممکن کرد از قاب بیرون گذاشت.
جنگی که فقط با گلوله پیش نمیرفت
از سال ۱۳۶۰، جنگ حکومت با مخالفان فقط در خیابان، زندان و خانههای مخفی جریان نداشت.
یک جنگ دیگر نیز وجود داشت:
جنگ بر سر روایت.
حکومت میخواست مخالف را شکستخورده، پشیمان، منزوی و فاقد آینده نشان دهد.
به همین دلیل اعتراف تلویزیونی اهمیت داشت.
به همین دلیل نمایش «تواب» اهمیت داشت.
به همین دلیل انتشار تصاویر اجساد اهمیت داشت.
و به همین دلیل تصویر کودک بازمانده در آغوش یکی از مهمترین دشمنان سیاسی خانوادهاش میتوانست ارزش تبلیغاتی پیدا کند.
در فصل پیش زندانی باید مقابل دوربین میگفت که شکست خورده است.
در ۱۹ بهمن دیگر موسی خیابانی نمیتوانست چیزی بگوید.
پیکرش به جای او سخن میگفت.
اما تاریخ فقط تصویر فاتح را نگه نمیدارد
حکومتها معمولاً هنگامی که تصاویر پیروزی خود را منتشر میکنند، تصور میکنند معنای آن تصویر را نیز برای همیشه تعیین کردهاند.
اما چنین نیست.
تصاویر تاریخی عمرشان از سازندگانشان طولانیتر است.
همان عکس ممکن است در روز نخست نشانه قدرت حکومت باشد و چند دهه بعد به سندی برای مطالعه فرهنگ سیاسی همان حکومت تبدیل شود.
تصویر مصطفی رجوی در آغوش لاجوردی نیز چنین سرنوشتی پیدا کرد.
در سال ۱۳۶۰ قرار بود قدرت حکومت را نشان دهد.
اما نسلهای بعد میتوانند سؤال دیگری از آن بپرسند:
چرا یک کودک داغدار باید در چنین صحنهای مقابل دوربین قرار میگرفت؟
این سؤال دیگر درباره مجاهدین یا جمهوری اسلامی نیست.
درباره مرزهای انسانی قدرت است.
از ۱۹ بهمن تا اوین
عملیات ۱۹ بهمن یک نتیجه دیگر نیز داشت.
حکومت تصور میکرد ضربهای تعیینکننده به ساختار داخلی مجاهدین وارد کرده است. شمار زیادی از نیروهای سازمان در ماههای قبل و بعد بازداشت یا کشته شدند و زندانها همچنان پرتر شدند.
و هرچه تعداد زندانیان افزایش مییافت، قدرت دستگاهی که در فصلهای پیش توصیف کردیم نیز بیشتر میشد.
بازجویی.
شکنجه.
اعدام.
اعتراف.
توابسازی.
و تلاش برای استخراج اطلاعاتی که به خانه بعدی برسد.
در این چرخه، زندان و عملیات خیابانی از یکدیگر جدا نبودند. اطلاعاتی که در بازجویی گرفته میشد میتوانست به کشف یک خانه منجر شود؛ بازداشتشدگان آن خانه دوباره به زندان منتقل میشدند و بازجویی تازهای آغاز میشد.
زندان بخشی از میدان نبرد شده بود.
و لاجوردی در مرکز یکی از مهمترین بخشهای این چرخه قرار داشت.
آیا لاجوردی فقط مجری بود؟
اینجا پرسشی مطرح میشود که در ادامه کتاب اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد.
لاجوردی تا چه اندازه خود تصمیمگیر بود و تا چه اندازه مجری سیاستی بود که از سطوح بالاتر تعیین میشد؟
شواهد مربوط به سالهای بعد نشان میدهد که حتی در درون حکومت نیز درباره روشهای او اختلاف وجود داشت.
گزارشهایی از وضعیت زندانها به مقامات بالاتر رسید.
اعتراضهایی شکل گرفت.
برخی مسئولان حکومتی با شیوه برخورد او با زندانیان مشکل داشتند.
کار به جایی رسید که مسئله کنارگذاشتن او مطرح شد.
این نقطه از تاریخ بسیار مهم است.
زیرا اگر هیچکس در حکومت از آنچه در زندانها میگذشت خبر نداشت، یک نوع پرسش درباره مسئولیت مطرح میشود.
اما اگر گزارشها رسیده بود، اعتراض شده بود، مسئولان بالاتر اطلاع یافته بودند و با این همه دستگاه ادامه پیدا کرد، پرسش مسئولیت بسیار گستردهتر میشود.
«جلاد اوین» چگونه دوام آورد؟
این شاید یکی از مهمترین پرسشهای کتاب باشد.
چگونه فردی که نامش در میان شمار زیادی از زندانیان و خانوادههای آنان با شکنجه و اعدام گره خورده بود، توانست سالها در ساختار قدرت باقی بماند؟
اگر لاجوردی فقط یک مأمور خودسر بود، باید پس از نخستین گزارشهای جدی کنار گذاشته میشد.
اگر روشهای او سیاست رسمی حکومت نبود، چرا قدرت گستردهای در اختیارش قرار گرفت؟
و اگر بخشی از حکومت با عملکرد او مخالف بود، چرا کنارزدنش چنین دشوار شد؟
پاسخ این پرسشها ما را از زندگی شخصی لاجوردی عبور میدهد و به ساختار قدرت در جمهوری اسلامی دهه شصت میرساند.
همینجاست که داستان هادی خامنهای اهمیت پیدا میکند.
گزارشی که به بالا رسید
در روایتهای مربوط به اختلافات درون حکومت بر سر زندانها، نام سید هادی خامنهای مطرح میشود؛ کسی که برای بررسی وضعیت زندانها مأموریت یافت و گزارشهایی درباره آنچه در زندان میگذشت ارائه کرد.
بر اساس روایتهایی که در منابع این کتاب آمده، گزارش او چنان جدی بود که مسئله برکناری لاجوردی مطرح شد و حتی دستور کنارگذاشتن او صادر گردید.
اما ماجرا به همین سادگی پایان نیافت.
طرفداران لاجوردی وارد شدند.
فشارها آغاز شد.
و او دوباره به موقعیت خود بازگشت.
این رفتوبرگشت از خود برکناری مهمتر است.
زیرا نشان میدهد لاجوردی یک فرد تنها نبود.
او پشتوانه داشت.
جریانی در ساختار قدرت روش او را نه انحراف از نظام، بلکه ابزاری ضروری برای حفظ نظام میدانست.
به همین دلیل، مسئله دیگر فقط این نبود که:
«لاجوردی چه کرد؟»
پرسش تاریخی مهمتر این بود:
چه کسانی میخواستند لاجوردی بماند و چرا؟
از یک عکس به یک ساختار
اکنون اگر دوباره به عکس ۱۹ بهمن نگاه کنیم، شاید معنای آن روشنتر شود.
در یک سوی تصویر، کشتهشدگان قرار دارند.
در سوی دیگر، نماینده دستگاهی که آنان را دشمن میدانست.
و میان این دو، کودکی که هیچ نقشی در آن جنگ نداشت.
اما پشت قاب عکس، چیزهای بیشتری وجود دارد:
دادستانی انقلاب،
سپاه،
بازجویان،
زندان اوین،
حاکمان شرع،
رسانه رسمی،
و ساختاری سیاسی که این دستگاه را اداره میکرد.
به همین دلیل ۱۹ بهمن را نباید فقط روز کشتهشدن موسی خیابانی و اشرف ربیعی دانست.
این روز یکی از لحظاتی است که ساختار سرکوب خود را مقابل دوربین نشان داد.
یک صحنه و دو حافظه
برای حکومت، ۱۹ بهمن «پیروزی» بود.
برای مجاهدین و خانوادههای کشتهشدگان، روزی از فقدان و مقاومت.
این دو روایت دههها در برابر یکدیگر باقی ماندند.
کار مورخ این نیست که این اختلاف را با چند واژه خنثی پاک کند. کار او این است که واقعه را بازسازی کند، بازیگران را بشناسد، اسناد و روایتهای متعارض را کنار یکدیگر بگذارد و اجازه دهد خواننده بفهمد چه اتفاقی افتاد و چرا اهمیت پیدا کرد.
در این کتاب نیز هدف همین است.
نه تبدیل تاریخ به فهرست اسامی.
نه فروکاستن آن به چند شعار.
بلکه بازگرداندن انسانها، تصمیمها و مسئولیتها به متن تاریخ.
زیرا آنچه در ۱۹ بهمن پایان یافت، فقط زندگی چند انسان نبود.
آن روز همچنین بخشی از شیوه حکمرانی یک نظام آشکار شد:
دشمن را تنها شکست نده؛ شکست او را نمایش بده.
اما برای لاجوردی، روزهایی در راه بود که دیگر دوربین فقط تصویر پیروزی او را ثبت نمیکرد.
گزارشهایی از پشت دیوارهای اوین بیرون آمده بود.
صدای اعتراض حتی از درون حاکمیت شنیده میشد.
کسانی که خود از پایههای جمهوری اسلامی بودند، درباره آنچه در زندان میگذشت سؤال میکردند.
و برای نخستین بار این پرسش جدیتر مطرح شد:
با مردی که در اوین چنین قدرتی یافته بود، چه باید کرد؟
پشت سر لاجوردی چه کسانی ایستاده بودند؟
در روایت ۱۹ بهمن یک خطر وجود دارد: آنقدر تصویر لاجوردی برجسته شود که خواننده تصور کند با مردی خودسر روبهروست که دستگاهی را به میل شخصی خود ساخته بود.
چنین تصویری ناقص است.
لاجوردی قدرتمند بود؛ اما لاجوردی خود، قدرت را خلق نکرده بود.
پشت سر او نامها و نهادهای مشخصی قرار داشتند.
روحالله خمینی.
محمد بهشتی.
حزب جمهوری اسلامی و شبکه سیاسی ـ قضایی برآمده از آن.
دادستانی انقلاب.
حاکمان شرع.
سپاه و دستگاههای امنیتی.
و در مقام صدور حکم انتصاب، علی قدوسی، دادستان کل انقلاب.
حتی منابع مدافع جمهوری اسلامی نیز پنهان نمیکنند که لاجوردی در ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ با نظر مساعد خمینی و بهشتی به دادستانی انقلاب تهران رسید. بنابراین وقتی از لاجوردی سخن میگوییم، درباره کسی حرف نمیزنیم که تصادفاً وارد اوین شد و بعد بهطور خودسرانه قدرت گرفت. او انتخاب شده بود و انتخابکنندگانش در بالاترین سطوح قدرت قرار داشتند.
این نکته برای فهم ۱۹ بهمن تعیینکننده است.
زیرا آنچه لاجوردی در کنار پیکر موسی خیابانی و اشرف ربیعی نمایندگی میکرد، فقط شخصیت خودش نبود؛ او نماینده دستگاهی بود که پیش از آن، دشمن سیاسی خود را از نظر ایدئولوژیک تعریف کرده و سپس ابزارهای قضایی و امنیتی مقابله با آن را ساخته بود.
پیش از ۳۰ خرداد؛ فرمان سیاسی صادر شده بود
یکی از خطاهای رایج در بازگویی تاریخ دهه شصت این است که همهچیز از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ آغاز شود؛ گویی تا آن روز حکومت و مجاهدین در یک فضای عادی سیاسی فعالیت میکردند و ناگهان درگیری مسلحانه آغاز شد و پس از آن سرکوب نیز شروع شد.
توالی زمانی پیچیدهتر از این است.
پیش از ۳۰ خرداد، دفاتر و اجتماعات مجاهدین با حملات و محدودیت روبهرو شده بودند و هواداران آنان بازداشت میشدند. تنش در سال ۱۳۵۹ چنان بالا گرفته بود که پس از گردهمایی امجدیه در ۲۲ خرداد، مسئله برخورد با مجاهدین به سطح شخص خمینی رسید.
و سپس ۴ تیر ۱۳۵۹ فرا رسید.
خمینی در سخنرانی خود عبارتی گفت که در تاریخ رابطه او با مجاهدین اهمیت اساسی دارد:
«منافقها هستند که بدتر از کفارند.»
این فقط یک دشنام سیاسی نبود.
وقتی رهبر یک حکومت دینی، مخالف سیاسی را نه صرفاً «مخالف»، بلکه «منافق» و بدتر از کافر تعریف میکند، این واژه در دستگاه فقهی و سیاسی پیرامون او میتواند پیامدهایی بسیار فراتر از یک مجادله لفظی داشته باشد.
بهویژه آنکه این سخنان تقریباً یک سال پیش از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ بیان شده بود.
بنابراین هنگامی که لاجوردی در شهریور همان سال بر مسند دادستانی انقلاب تهران نشست، زمینی که او بر آن قدم میگذاشت از پیش آماده شده بود.
خمینی دشمن را تعریف کرده بود.
بهشتی یکی از چهرههای اصلی ساختار سیاسی و قضایی جدید بود.
قدوسی حکم انتصاب را صادر کرد.
و لاجوردی به جایی رفت که قرار بود یکی از مهمترین مراکز برخورد با همان دشمن باشد:
دادستانی انقلاب و زندان اوین.
لاجوردی؛ محصول یک انتخاب، نه یک حادثه
اینجاست که باید میان «مسئولیت فردی» و «مسئولیت سیاسی» تفاوت گذاشت.
مسئولیت فردی لاجوردی را نباید کمرنگ کرد. شهادت زندانیان درباره رفتار او، شیوه اداره اوین، بازجوییها، اعدامها و توابسازی باید جداگانه بررسی شود.
اما پرسش دوم حتی مهمتر است:
چه کسی چنین فردی را انتخاب کرد؟
و پس از روشنشدن روشهای او:
چه کسانی از او حمایت کردند؟
اگر بهشتی در انتخاب او نقش داشت، باید نام بهشتی نوشته شود.
اگر قدوسی حکم انتصابش را صادر کرد، باید نام قدوسی نوشته شود.
اگر خمینی از خط سیاسیای حمایت میکرد که مجاهدین را «بدتر از کفار» معرفی میکرد، باید نام خمینی در مرکز این روایت باشد.
تاریخ را نمیتوان با عبارت مبهم «ساختار حکومت» نوشت و سپس از کنار نام سازندگان آن ساختار گذشت.
ساختار، آدم دارد.
فرمان دارد.
انتصاب دارد.
فتوا و زبان ایدئولوژیک دارد.
و مسئولیت دارد.
اوین و جماران؛ مسئلهای که باید مستند دنبال شود
در خاطرات و روایتهای زندانیان سیاسی ادعاهایی وجود دارد که لاجوردی گزارش اعدامها، بازداشتها و وضعیت اوین را مرتباً به رأس حکومت منتقل میکرد و حتی از ارائه مکرر گزارش به شخص خمینی سخن گفته شده است.
اگر روایت مشخص مورد اشاره شما ــ اینکه خمینی صبح یا هنگام غذا گزارش «بگیر و ببند و اعدام» اوین را از لاجوردی دریافت میکرد ــ در یکی از اسنادی که داریم آمده باشد، حتماً باید وارد کتاب شود؛ اما با نام راوی و مأخذ.
چرا این وسواس لازم است؟
چون ما برای اثبات نقش سیاسی خمینی اصلاً نیازی به اغراق نداریم.
سند بسیار مهمتری در دست داریم:
خمینی پیش از ورود به فاز مسلحانه، در ۴ تیر ۱۳۵۹، مجاهدین را در قالب «منافق» دشمنی بدتر از کفار معرفی کرده بود.
و چند ماه بعد، لاجوردی با حمایت رأس همین ساختار به دادستانی تهران رسید. حتی روایت مدافعان لاجوردی نیز انتصاب او را با نظر مساعد خمینی و بهشتی ثبت کرده است.
این دو واقعه را وقتی کنار یکدیگر میگذاریم، دیگر نمیتوان تاریخ اوین را صرفاً به «تندروی یک دادستان» فروکاست.
از خمینی تا لاجوردی؛ زنجیره مسئولیت
بنابراین تصویر ۱۹ بهمن را باید یک بار دیگر دید.
لاجوردی کودک خردسال را در آغوش گرفته است.
پیکر موسی خیابانی و اشرف ربیعی در همان صحنه قرار دارد.
اما پشت سر لاجوردی، هرچند در قاب دوربین دیده نمیشوند، تصمیمها و صاحبان تصمیم ایستادهاند.
لاجوردی بدون دادستانی انقلاب، لاجوردی اوین نمیشد.
دادستانی انقلاب بدون دستگاه قضایی تازهتأسیس چنین اختیاری نداشت.
آن دستگاه بدون حمایت سیاسی حزب جمهوری اسلامی و چهرههایی چون بهشتی چنین موقعیتی پیدا نمیکرد.
و در رأس هرم، خمینی قرار داشت؛ همان کسی که پیش از ۳۰ خرداد، مخالفان مورد نظر خود را در قالب یک دشمن دینی تعریف کرده بود و درباره «منافقها» گفته بود:
«بدتر از کفارند.»
از این زاویه، ۱۹ بهمن دیگر داستان یک دادستان خشن و چند کشته نیست.
داستان زنجیرهای از قدرت و مسئولیت است.
از رأس هرم سیاسی و ایدئولوژیک،
تا حزب و دستگاه قضایی،
از دادستانی و سپاه،
تا بازجو و زندانبان،
و سرانجام تا سلولی در اوین که انسانی در آن منتظر بود بفهمد آیا فردا زنده خواهد ماند یا نه.
لاجوردی یکی از خشنترین چهرههای این زنجیره بود.
اما آغاز زنجیره نبود.
و همین نکته ما را به فصل بعد میرساند؛ جایی که دیگر فقط زندانیان و خانوادههایشان نبودند که درباره آنچه در اوین میگذشت سخن میگفتند. گزارشها به داخل خود حاکمیت رسیده بود و اختلاف بر سر لاجوردی آشکارتر میشد.
پرسش فصل بعد دیگر این نیست که لاجوردی چه میکرد؛ پرسش این است: وقتی بالاترین مقامات میدانستند چه میکند، چرا توانست ادامه دهد؟
فصل هشتم
حتی درون حکومت هم اعتراض بالا گرفت
گزارش زندانها، هادی خامنهای، عزل لاجوردی و بازگشت دوباره او
فصل هشتم
حتی درون حکومت هم اعتراض بالا گرفت
گزارش زندانها، هادی خامنهای، عزل لاجوردی و بازگشت دوباره او
تا اینجا، اگر روایت را فقط از دریچه زندانیان سیاسی و خانوادههای آنان دنبال کنیم، ممکن است مدافعان لاجوردی یک پاسخ آماده داشته باشند: اینها روایت مخالفان حکومت است؛ کسانی که خود قربانی دستگاه قضایی بودهاند و طبیعی است که تصویری سیاه از دادستان اوین ارائه کنند.
اما پرونده لاجوردی در همین نقطه پیچیدهتر میشود.
زیرا اعتراض به آنچه در زندانها میگذشت، فقط از پشت دیوارهای اوین بیرون نیامد. گزارشهایی از درون خود حکومت نیز بالا رفت؛ گزارشهایی که نشان میداد مسئله آنقدر جدی شده است که دیگر نمیشد همهچیز را به «تبلیغات مخالفان» نسبت داد.
نام سید هادی خامنهای در این نقطه از تاریخ اهمیت پیدا میکند.
او نه عضو مجاهدین بود، نه مخالف جمهوری اسلامی و نه یک زندانی سیاسی که بعدها خاطراتش را نوشته باشد. او برادر سیدعلی خامنهای و از روحانیان درون حاکمیت بود و بنا بر روایتهای منتشرشده، در مأموریتی برای بررسی وضعیت زندانها و برخورد با زندانیان قرار گرفت. گزارش حاصل از این بررسی به خمینی رسید و عملکرد لاجوردی نیز در کانون اعتراض قرار گرفت.
این همان جایی است که یک پرسش اساسی در برابر روایت رسمی قرار میگیرد:
اگر آنچه درباره اوین گفته میشد صرفاً «دروغ منافقین» بود، چرا مسئله زندانها در داخل خود حکومت به موضوع بررسی و اختلاف تبدیل شد؟
دیوار اوین دیگر نمیتوانست همهچیز را پنهان کند
در سالهای نخست دهه شصت، اوین تنها یک زندان نبود. بخشی از مهمترین پروندههای سیاسی کشور در آن متمرکز شده بود. بازداشت، بازجویی، محاکمه، صدور حکم، اعدام و آنچه در فصلهای پیش درباره فشار برای شکستن شخصیت زندانی و «توابسازی» دیدیم، اجزای یک مجموعه بودند.
خانوادهها بیرون زندان سرگردان بودند. بسیاری نمیدانستند فرزندشان کجاست، چه حکمی گرفته و حتی زنده است یا نه. خبر اعدام گاه پس از اجرای حکم به خانواده میرسید. از سوی دیگر، زندانیانی که آزاد میشدند، آنچه دیده بودند با خود به بیرون میآوردند.
دامنه گزارشها سرانجام از جامعه و خانواده زندانیان فراتر رفت و به داخل حکومت رسید.
در روایت منتشرشده درباره لاجوردی آمده است که گزارش هادی خامنهای درباره وضعیت زندانها به خمینی رسید و در پی آن دستور برکناری لاجوردی صادر شد؛ اما با مداخله و پادرمیانی حامیان او، لاجوردی بار دیگر به موقعیت خود بازگشت.
همین رفتوبرگشت، فارغ از اختلافهایی که درباره جزئیات زمانی آن در منابع وجود دارد، برای فهم موقعیت لاجوردی بسیار مهم است.
زیرا نشان میدهد او فقط یک مأمور اجرایی ساده نبود.
او حامیان قدرتمند داشت.
اگر لاجوردی «خودسر» بود، چرا بازگردانده شد؟
این شاید مهمترین سؤال این فصل باشد.
فرض کنیم همه مسئولیت آنچه در اوین رخ میداد بر عهده شخص لاجوردی بود.
فرض کنیم سیاست عمومی حکومت چیز دیگری بود و او از حدود اختیارات خود تجاوز کرده بود.
در این صورت، هنگامی که گزارش تخلفات به بالاترین سطح حکومت رسید، راهحل ساده بود: برکناری، تحقیق درباره عملکرد او و جلوگیری از بازگشتش.
اما آنچه در عمل اتفاق افتاد، با این تصویر ساده سازگار نیست.
لاجوردی کنار رفت، اما پرونده سیاسی او بسته نشد. کسانی در درون نظام از او دفاع کردند و نفوذ این جریان به اندازهای بود که مسئله بازگشت او مطرح شد و فعالیتش ادامه یافت.
بنابراین اختلاف بر سر لاجوردی را نباید الزاماً اختلاف میان «حامیان حقوق زندانیان» و «طرفداران شکنجه» تصور کرد. در درون حاکمیت نیز اختلافهای سیاسی، قضایی و مدیریتی وجود داشت. برخی ممکن بود با روشهای او مخالف باشند، برخی میزان خشونت را زیانآور بدانند، برخی بر سر حدود اختیارات دادستانی اختلاف داشته باشند و گروهی نیز دقیقاً به دلیل همان قاطعیتی که منتقدان آن را سرکوب مینامیدند، از لاجوردی دفاع کنند.
این تمایز برای یک کتاب تاریخی مهم است.
اما نتیجهای که نمیتوان از کنار آن گذشت این است:
عملکرد لاجوردی در داخل حکومت ناشناخته نبود.
یک اختلاف مهمتر: منتظری و مسئله زندانها
در اینجا باید یک نام دیگر را نیز وارد روایت کرد: حسینعلی منتظری.
منتظری در آن زمان یک مخالف بیرون از حکومت نبود؛ او در بالاترین سطوح نظام قرار داشت و بعدها قائممقام رهبری شد. اعتراضهای او به وضعیت زندانها و رفتار دستگاه قضایی به یکی از مهمترین اسناد اختلاف درونی حکومت بر سر سرکوب دهه شصت تبدیل شد.
اهمیت منتظری برای روایت ما در این نیست که او را از مسئولیت سیاسی آن دوره مبرا کنیم. مسئله چیز دیگری است: وقتی اعتراض به رفتار با زندانیان از یکی از عالیترین مقامات خود نظام شنیده میشود، دیگر نمیتوان اصل وجود مسئله را صرفاً محصول تبلیغات مخالفان دانست.
منتظری بعدها در نامهها، خاطرات و مواضع خود درباره اعدامها، شکنجه، رفتار با زندانیان و عملکرد برخی مسئولان قضایی سخن گفت. اختلاف او با این روشها سرانجام در سال ۱۳۶۷، هنگام قتلعام زندانیان سیاسی، به برخوردی بسیار بزرگتر با خمینی انجامید.
اما ریشه اختلاف سالها پیشتر شکل گرفته بود.
و لاجوردی یکی از نامهای مهم این منازعه بود.
لاجوردی فقط یک دادستان نبود
علت مقاومت حامیان لاجوردی در برابر کنارگذاشتن او را باید در نقشی دید که طی چند سال برای دستگاه سرکوب پیدا کرده بود.
او زندانی سیاسی زمان شاه بود.
از بازار و مؤتلفه آمده بود.
به جریان روحانیت نزدیک به حزب جمهوری اسلامی پیوند داشت.
با حمایت چهرههایی در رأس نظام وارد دادستانی انقلاب تهران شده بود.
و مهمتر از همه، در سختترین دوره رویارویی حکومت با مخالفان، یکی از مجریان اصلی سیاست زندان و دادستانی شده بود.
برای حامیانش، کنارگذاشتن چنین فردی صرفاً تعویض یک مدیر نبود.
ممکن بود به معنای زیر سؤال رفتن شیوهای باشد که با آن هزاران پرونده سیاسی اداره شده بود.
اگر لاجوردی متهم میشد که از حدود قانونی عبور کرده است، پرسش بعدی بلافاصله مطرح میشد:
احکامی که در دوره او صادر و اجرا شد چه میشود؟
اگر شیوه بازجویی و اعترافگیری او نادرست بود، اعترافات تلویزیونی چه اعتباری داشت؟
اگر رفتار با زندانیان غیرقانونی بود، مسئولیت حاکمان شرع، بازجویان، دادستانی و مقامات بالاتر چه بود؟
و اگر همه اینها از عملکرد یک فرد ناشی نمیشد، مسئولیت به کجا ختم میشد؟
هر پاسخ جدی به این پرسشها، پرونده را از اتاق لاجوردی بیرون میبرد و به طبقات بالاتر قدرت میرساند.
برکناری؛ اما نه پایان لاجوردی
لاجوردی سرانجام در سال ۱۳۶۳ از دادستانی انقلاب تهران کنار رفت. اما این پایان داستان نبود.
این نکته را باید با خط درشت در تاریخ زندگی او نوشت:
نظامی که از عملکرد لاجوردی اطلاع داشت، برای همیشه او را از دستگاه زندان کنار نگذاشت.
چند سال گذشت.
خمینی درگذشت.
ساختار قدرت تغییر کرد.
علی خامنهای رهبر شد و محمد یزدی به ریاست قوه قضاییه رسید.
و لاجوردی دوباره به همان حوزهای بازگشت که نامش با آن گره خورده بود:
زندان.
او در سال ۱۳۶۸ به ریاست سازمان زندانها و اقدامات تأمینی و تربیتی کشور رسید.
این بازگشت از نظر تاریخی بسیار مهمتر از آن است که در یک جمله از کنارش عبور کنیم.
اگر لاجوردی فقط یک عنصر افراطی و خودسر بود که نظام در اوایل دهه شصت متوجه خطاهایش شده و برکنارش کرده بود، چرا چند سال بعد دوباره مسئولیت اداره سازمان زندانهای کشور به او سپرده شد؟
این بار دیگر نمیشد گفت شرایط بحرانی سال ۱۳۶۰ بود.
دیگر نمیشد گفت تصمیمی لحظهای در میانه جنگ خیابانی گرفته شده است.
سال ۱۳۶۸ بود.
یک دهه از انقلاب گذشته بود.
و کارنامه لاجوردی برای مقامات حکومت ناشناخته نبود.
با وجود این، او بازگشت.
مسئله دیگر شخص لاجوردی نبود
اینجاست که فصل پیش و این فصل به یکدیگر میرسند.
در پایان فصل هفتم پرسیدیم پشت سر لاجوردی چه کسانی ایستاده بودند.
اکنون پاسخ تاریخی روشنتر میشود.
لاجوردی میتوانست عزل شود؛ اما سیاستی که او نمایندگی میکرد با عزل یک فرد پایان نمییافت.
او میتوانست از اوین خارج شود؛ اما اوین باقی میماند.
دادستان میتوانست تغییر کند؛ اما دادستانی انقلاب، حاکمان شرع، دستگاه اطلاعاتی و سازوکار برخورد با مخالفان همچنان وجود داشتند.
به همین دلیل، تقلیل همه جنایات و نقض حقوق زندانیان دهه شصت به شخصیت لاجوردی، paradoxically میتواند مسئولیت دیگران را پنهان کند.
اگر همهچیز کار «جلاد اوین» بود، پس دیگران چه؟
آمران چه؟
قاضیانی که حکم صادر کردند چه؟
بازجویانی که پرونده ساختند چه؟
مقاماتی که گزارشها را دریافت کردند چه؟
و بالاتر از همه، رهبری سیاسی و فقهی نظام که چارچوب برخورد با «منافق» و «محارب» را تعیین کرده بود چه؟
این پرسشها اهمیت لاجوردی را کم نمیکنند؛ درست برعکس، جای واقعی او را در تاریخ مشخص میکنند.
او نه یک پیچ بیاهمیت دستگاه بود و نه تمام دستگاه.
او یکی از مهمترین مجریان دستگاهی بود که بسیار بزرگتر از خودش بود.
گزارش رسید؛ آگاهی وجود داشت
شاید مهمترین نتیجه این فصل همین باشد.
بعدها نمیشد گفت:
نمیدانستیم.
خانوادهها اعتراض کرده بودند.
زندانیان روایت کرده بودند.
اختلاف در دستگاه قضایی پدید آمده بود.
گزارشهایی از داخل نظام تهیه شده بود.
هادی خامنهای در پرونده بررسی زندانها ظاهر شده بود.
منتظری درباره رفتار با زندانیان اعتراض کرده بود.
و مسئله لاجوردی حتی به سطح خمینی رسیده بود.
بنابراین مسئله فقط این نبود که در اوین چه میگذشت.
مسئله دوم این بود که چه کسانی از آنچه میگذشت باخبر بودند و پس از باخبرشدن چه کردند؟
برای تاریخ، این پرسش گاه از پرسش نخست نیز سنگینتر است.
زیرا جنایتی که در اتاق بسته رخ دهد یک مسئله است؛ اما هنگامی که گزارش آن از اتاق بیرون میآید، از راهروها عبور میکند، به مقامات بالاتر میرسد و باز هم سازوکار اصلی ادامه پیدا میکند، دیگر نمیتوان مسئولیت را در همان اتاق محبوس کرد.
لاجوردی در ۱۳۶۳ از دادستانی رفت.
اما چند سال بعد بازگشت.
و همین بازگشت، شاید از دهها دفاعیه سیاسی درباره او گویاتر باشد.
کسی که قرار بود محصول یک «انحراف فردی» باشد، دوباره از سوی همان نظام برای اداره زندانها انتخاب شد.
این بار دیگر پرسش ما این نیست که چرا لاجوردی برکنار شد.
پرسش مهمتر این است:
چرا دوباره به او احتیاج پیدا کردند؟
و پاسخ به این پرسش، ما را به فصل بعد میبرد؛ به سالهایی که «جلاد اوین» دیگر دادستان انقلاب تهران نبود، اما رابطهاش با زندان و دستگاه سرکوب هنوز تمام نشده بود.
.
فصل نهم
بازگشت «جلاد اوین» به زندانها
از عزل سال ۱۳۶۳ تا ریاست سازمان زندانها؛ چرا لاجوردی دوباره بازگردانده شد؟
برکناری اسدالله لاجوردی در سال ۱۳۶۳ میتوانست پایان یک دوره باشد.
اگر مسئله زندانهای سالهای نخست دهه شصت صرفاً نتیجه تندروی یک دادستان بود، انتظار طبیعی این بود که با کناررفتن او، پرونده سیاسیاش نیز بسته شود. مردی که نامش با اوین، اعدام، اعتراف اجباری و «توابسازی» گره خورده بود، از دستگاه قضایی کنار گذاشته شده بود و به بازار بازگشته بود.
اما تاریخ لاجوردی در همان نقطه تمام نشد.
پنج سال بعد، در ۱۳۶۸، او دوباره به دستگاه زندانهای کشور بازگشت؛ این بار نه فقط بهعنوان دادستان تهران، بلکه در رأس سازمان زندانها و اقدامات تأمینی و تربیتی کشور.
منابعی با مواضع کاملاً متفاوت درباره لاجوردی، در اصل این توالی اتفاق نظر دارند: او در ۱۳۶۳ کنار گذاشته شد، در ۱۳۶۸ دوباره به مدیریت زندانها بازگشت و تا اسفند ۱۳۷۶ ریاست سازمان زندانها را برعهده داشت.
این بازگشت یک جزئیات اداری در زندگی لاجوردی نیست.
یکی از کلیدهای فهم کل پرونده اوست.
پنج سال غیبت؛ آیا نظام از لاجوردی عبور کرده بود؟
از دی ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۸، لاجوردی دیگر آن قدرت سابق را نداشت. شورای عالی قضایی او را کنار گذاشته بود و او به بازار بازگشته بود. برخی منابع حتی تأکید میکنند که تا زمان مرگ خمینی، منصب دولتی دیگری نگرفت.
در نگاه نخست، این میتواند نشانه شکست خط لاجوردی به نظر برسد.
اما درون حکومت، داستان به این سادگی نبود.
حتی درباره علت برکناری او اختلاف وجود داشت. مخالفان لاجوردی آن را نتیجه اعتراض به عملکرد او و وضعیت زندانها میدیدند؛ در مقابل، مدافعانش مدعی بودند که خمینی از برکناری او ناراضی بوده است. در منابع نزدیک به حکومت حتی از قول برخی مسئولان وقت نقل شده که برکناری لاجوردی از نظر خمینی اقدامی نامطلوب تلقی شده بود.
همین اختلاف روایت، نکتهای مهم را روشن میکند:
لاجوردی پس از عزل نیز در درون حاکمیت یک پرونده بستهشده نبود.
عدهای خواهان رفتنش بودند و عدهای همچنان از او دفاع میکردند.
۱۳۶۸؛ همهچیز تغییر کرده بود
سال ۱۳۶۸ سال معمولیای در تاریخ جمهوری اسلامی نبود.
خمینی درگذشته بود.
علی خامنهای به رهبری رسیده بود.
اکبر هاشمی رفسنجانی رئیسجمهور شده بود.
و در رأس دستگاه قضایی نیز تغییر صورت گرفت و محمد یزدی ریاست قوه قضاییه را برعهده گرفت.
در همین ساختار تازه، لاجوردی دوباره احضار شد.
پیش از او، مجید انصاری و سپس اسماعیل شوشتری در مدیریت سازمان زندانها قرار گرفته بودند. با انتقال شوشتری به وزارت دادگستری، لاجوردی در سال ۱۳۶۸ به ریاست سازمان زندانها منصوب شد. گزارشهای مربوط به تاریخ مدیران این سازمان نیز دوره ریاست او را ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۶ ثبت کردهاند.
اینجا باید مکث کرد.
مردی که پنج سال پیش از دستگاه قضایی کنار گذاشته شده بود، اکنون مسئول یک زندان یا یک دادستانی محلی نمیشد.
او در رأس سازمان زندانهای کشور قرار میگرفت.
چرا دوباره لاجوردی؟
این پرسش را نباید با یک پاسخ ساده از سر گذراند.
چرا از میان مدیران متعدد قضایی و امنیتی، دوباره کسی انتخاب شد که نامش تا آن اندازه با زندانهای سیاسی سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳ پیوند خورده بود؟
این بار حکومت نمیتوانست بگوید کارنامه او را نمیشناسد.
سالها از اوین گذشته بود.
اختلاف بر سر او به شورای عالی قضایی رسیده بود.
گزارشهایی درباره زندانها مطرح شده بود.
منتقدانی در داخل حکومت پیدا شده بودند.
و سرانجام خودش نیز برکنار شده بود.
بنابراین انتصاب سال ۱۳۶۸، انتصاب یک چهره ناشناخته نبود.
لاجوردی با کارنامهاش بازگردانده شد.
این تمایز بسیار مهم است.
حکومت چه چیزی را در لاجوردی میپسندید؟
پاسخ را تا اندازهای میتوان در روایت خود مدافعان او پیدا کرد.
آنچه مخالفان لاجوردی «سرکوب»، «شکستن زندانی» و «توابسازی» مینامیدند، هوادارانش اغلب با زبان دیگری توصیف میکردند: «قاطعیت»، «مبارزه با نفاق»، «اصلاح زندانی» و «بازسازی شخصیت».
همین تفاوت واژگان، دو تصویر کاملاً متفاوت از یک تجربه تاریخی ساخته است.
برای خانواده زندانی سیاسی، «توابسازی» میتوانست یادآور شکنجه، فشار روانی، اعتراف اجباری و شکستن شخصیت باشد.
برای دستگاهی که زندانی سیاسی را نه صرفاً یک محکوم، بلکه حامل یک فکر دشمن میدید، تغییر عقیده زندانی میتوانست «اصلاح» تلقی شود.
به همین دلیل، بازگشت لاجوردی را فقط با مناسبات شخصی او و محمد یزدی نمیتوان توضیح داد.
او حامل یک نگرش به زندانی بود.
نگرشی که مسئله را صرفاً در نگهداری فرد محکوم خلاصه نمیکرد؛ هدف، تغییر او نیز بود.
از «تواب» دهه شصت تا «تربیت» در سازمان زندانها
نام کامل نهادی که لاجوردی در رأس آن قرار گرفت نیز قابل توجه است:
سازمان زندانها و اقدامات تأمینی و تربیتی کشور.
کلمه «تربیتی» در ظاهر معنایی انسانی دارد. هر نظام زندانبانی مدرن نیز میتواند اصلاح و بازگشت زندانی به جامعه را هدف خود بداند.
اما در مورد زندانی سیاسی، پرسش بسیار حساستر است:
اصلاح یعنی چه؟
آیا یعنی رعایت قانون و آمادهکردن زندانی برای بازگشت آزادانه به جامعه؟
یا تغییر عقیده سیاسی او؟
اگر زندانی هنوز به سازمان یا اندیشه سیاسی خود وفادار بود، آیا «اصلاح نشده» محسوب میشد؟
این پرسشها وقتی نام لاجوردی در میان باشد اهمیت دوچندان پیدا میکند، زیرا تجربه سالهای اوین نشان داده بود که او میان پرونده قضایی فرد و هویت سیاسی و ایدئولوژیک او فاصله چندانی نمیگذاشت.
حتی سخنان منسوب و منتشرشده از خود او پس از برکناری نیز نشان میدهد که مخالفتش با حضور «منافق» و «کمونیست» در دانشگاه و دستگاه دولتی صرفاً مسئله زندان نبود؛ او مخالف سیاسی را مسئلهای فراتر از ارتکاب یک جرم مشخص میدید.
این همان ذهنیتی بود که اکنون دوباره به رأس سازمان زندانها بازگشته بود.
اما لاجوردیِ ۱۳۶۸ همان لاجوردیِ ۱۳۶۰ نبود
در اینجا نباید دو دوره را مکانیکی با یکدیگر یکی کنیم.
این برای اعتبار تاریخی کتاب بسیار مهم است.
لاجوردی در مقام دادستان انقلاب تهران در اوایل دهه شصت، در متن برخورد خونین حکومت با مخالفان سیاسی قرار داشت و قدرت و موقعیت او با ریاست سازمان زندانها در دهه هفتاد یکسان نبود.
ساختارهای امنیتی نیز تغییر کرده بودند.
وزارت اطلاعات تشکیل شده بود.
تقسیم وظایف قضایی و امنیتی نسبت به سالهای نخست انقلاب متفاوت شده بود.
بنابراین نباید بنویسیم که بازگشت او در ۱۳۶۸ به معنای بازگشت دقیق همان «اوین ۱۳۶۰» بود.
اما مسئله تاریخی ما چیز دیگری است:
بازگشت شخص لاجوردی نشان میدهد کارنامه گذشتهاش مانعی برای سپردن دوباره یک مسئولیت عالی در نظام زندانبانی کشور به او نبود.
این گزاره، بهتنهایی بسیار سنگین است.
هشت سال دیگر در رأس زندانها
لاجوردی نزدیک به هشت سال دیگر در این مقام باقی ماند.
۱۳۶۸.
۱۳۶۹.
۱۳۷۰.
۱۳۷۱.
۱۳۷۲.
۱۳۷۳.
۱۳۷۴.
۱۳۷۵.
و سرانجام ۱۳۷۶.
این دیگر یک انتصاب موقت نبود.
منابع رسمی و حکومتی نیز دوره ریاست او را تا اسفند ۱۳۷۶ ثبت کردهاند.
در این دوره، مدافعانش از برنامههای اشتغال، فعالیتهای فرهنگی، ورزشی و شیوههای موسوم به اصلاح و تربیت زندانیان سخن گفتهاند. برای یک روایت تاریخی منصفانه، وجود این روایت رسمی را نباید حذف کرد.
اما آوردن این روایت به معنای پذیرفتن آن نیست.
وظیفه ما این است که هر دو سوی سند را ببینیم و سپس سؤال کنیم:
آیا تصویر «مدیر اصلاحگر زندانها» میتواند گذشته ثبتشده او در اوین را پاک کند؟
و مهمتر:
چرا دستگاه قضایی اساساً چنین فردی را برای نمایش سیاست اصلاح و تربیت انتخاب کرد؟
۱۳۷۶؛ این بار پایان واقعی مسئولیت حکومتی
در اسفند ۱۳۷۶ دوران ریاست لاجوردی بر سازمان زندانها پایان یافت.
درباره نحوه رفتن او نیز روایتها یکسان نیست.
برخی منابع میگویند رئیس دفتر رئیس قوه قضاییه از او خواست استعفا کند. حسین لاجوردی، فرزند او، بعدها روایت کرده که محمد یزدی پیشتر چند بار با استعفای پدرش موافقت نکرده بود و درخواست نهایی از سوی رئیس دفتر یزدی مطرح شد. منابع نزدیک به لاجوردی نیز فشارهایی برای کناررفتن او را تأیید میکنند، هرچند درباره نقش مستقیم یزدی روایت متفاوتی دارند.
بنابراین در اینجا بهتر است چیزی بیش از سند نگوییم:
در اسفند ۱۳۷۶ لاجوردی از ریاست سازمان زندانها کنار رفت و مرتضی بختیاری جانشین او شد.
این بار بازگشتی در کار نبود.
لاجوردی دوباره به بازار رفت.
همان محیطی که دههها پیش از آن از آن برخاسته بود.
از اوین به بازار؛ دایرهای که بسته میشد
تصویر عجیب است.
مردی که زمانی یکی از قدرتمندترین چهرههای دادستانی انقلاب تهران بود، دوباره پشت دخل و در حجره بازار قرار داشت.
دیگر نه دادستان بود.
نه رئیس سازمان زندانها.
نه حکم اعدام در حوزه مسئولیتش قرار داشت.
نه در رأس زندانهای کشور بود.
اما گذشته همراه او به بازار آمده بود.
پشت آن حجره فقط یک بازاری سالخورده ننشسته بود.
برای هواداران حکومت، او «شهید لاجوردی» و مردی بود که در برابر مخالفان نظام کوتاه نیامده بود.
اما برای شمار زیادی از زندانیان سیاسی سابق و خانوادههای اعدامشدگان، نام دیگری داشت:
«جلاد اوین».
دو حافظه کاملاً متضاد درباره یک انسان در جامعه باقی مانده بود.
و کمتر از شش ماه پس از خروج او از سازمان زندانها، این دو حافظه در یک نقطه به هم رسیدند:
بازار تهران.
اما برای فهم آنچه در اول شهریور ۱۳۷۷ اتفاق افتاد، هنوز یک شخصیت اصلی کتاب را بهدرستی نشناختهایم.
تا اینجا بیشتر درباره مردی نوشتهایم که کشته شد.
اکنون باید به سراغ جوانی برویم که در سوی دیگر آن واقعه ایستاده بود.
جوانی که هنگام بسیاری از اعدامهای آغاز دهه شصت هنوز کودک بود؛ نسلی که نه در زندان شاه حضور داشت، نه اختلافات زندانیان مذهبی دهه پنجاه را دیده بود و نه در شکلگیری حوادث سال ۱۳۶۰ نقشی داشت.
با این همه، تاریخ آن سالها به زندگی او رسید.
نامش علیاکبر اکبری دهبالایی بود.
و یک تقارن تاریخی عجیب، از همینجا آغاز میشود:
او در اول شهریور ۱۳۵۷ به دنیا آمده بود.
و درست بیست سال بعد، در اول شهریور ۱۳۷۷، نام او و اسدالله لاجوردی برای همیشه در یک واقعه به یکدیگر گره خوردند.
فصل بعد، داستان لاجوردی نیست.
داستان نسلی است که پس از انقلاب به دنیا آمد، اما میراث خونین سالهای پیش از خود را به ارث برد.
Bottom of Form
