کتاب اول شهریور؛ جلد ۲ علیاکبر اکبری، دست انتقام تاریخ : نسل دیگری متولد شده بود – علیاکبر اکبری وسیاوش کاوه هائی از نسل پس از انقلاب

اول شهریور علی اکبر اکبری دست انتقام تاریخ جلد ۲نسل دیگری متولد شده بودعلی اکبر اکبری وسیاووش کاوه هائی از نسل انقلاب
مقدمه جلد دوم
از «جلاد اوین» تا نسلی که تاریخ را به ارث برد
جلد اول این کتاب در پی پاسخ به یک پرسش بود: اسدالله لاجوردی که بود و چگونه نام او با یکی از خونینترین دورههای زندان سیاسی در ایران گره خورد؟
از زندان شاه تا دادستانی انقلاب، از اوین تا اعدامهای دهه شصت، از اعترافات اجباری و توابسازی تا اعتراضهایی که حتی درون حکومت علیه وضعیت زندانها شکل گرفت، مسیر زندگی و قدرت لاجوردی را دنبال کردیم. دیدیم که چگونه مردی که بعدها در حافظه بسیاری از زندانیان سیاسی با عنوان «جلاد اوین» شناخته شد، نه در خلأ، بلکه در دل ساختاری سیاسی و قضایی به قدرت رسید؛ ساختاری که او را منصوب کرد، به او اختیار داد و حتی پس از کنارگذاشتنش، سالها بعد دوباره او را به رأس سازمان زندانها بازگرداند.
اما تاریخ در همانجا متوقف نشد.
در همان سالهایی که یک نسل در زندانها، میدانهای اعدام و تبعید بهای مقاومت خود را میپرداخت، نسل دیگری در حال متولدشدن و بزرگشدن بود؛ نسلی که خود در شکلگیری وقایع آغاز دهه شصت نقشی نداشت، بسیاری از قربانیان آن سالها را هرگز ندیده بود و هنگام بخشی از آن اعدامها هنوز کودک بود.
اما حافظه سیاسی همیشه با نسل قربانیان پایان نمییابد.
نامها میمانند.
خاطرهها منتقل میشوند.
داستان زندانیان از نسلی به نسل دیگر میرود.
و پرسشهایی که بیپاسخ ماندهاند، در ذهن جوانانی شکل میگیرند که خود شاهد آغاز آن تاریخ نبودهاند.
یکی از آنان علیاکبر اکبری دهبالایی بود.
او در اول شهریور ۱۳۵۷ در ایلام به دنیا آمد؛ در کودکی جنگ، فقر و اعدام را از نزدیک دید؛ در نوجوانی با مجاهدین آشنا شد و سرانجام در بیستسالگی به نقطهای رسید که گذشته لاجوردی را مسئله شخصی و نسلی خود میدانست.
در کنار او، علیاصغر غضنفرنژاد جلودار قرار داشت؛ جوانی دیگر از همان نسل، با تجربه و انگیزهای متفاوت، اما با نتیجهای مشترک.
این دو نفر لاجوردی را در زندان شاه ندیده بودند.
در اوین دهه شصت زندانی او نبودند.
اما در ذهن آنان، لاجوردی فقط مردی بازنشسته در حجرهای در بازار تهران نبود؛ نماد زنده تاریخی بود که پایان نیافته بود.
جلد دوم از همین نقطه آغاز میشود.
نه از اوین.
نه از دادستانی انقلاب.
بلکه از نسلی که پس از آن همه متولد شد.
از علیاکبر اکبری.
از علیاصغر غضنفرنژاد.
از تصمیمی که آنان خود برای آن اصرار کردند.
از ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اول شهریور ۱۳۷۷.
و از روزی که دو دهه تاریخ، در چند دقیقه در بازار تهران به هم رسید.
اگر جلد اول داستان ساختهشدن یک نماد سرکوب بود، جلد دوم داستان نسلی است که آن نماد را به چالش کشید.
و اگر جلد اول به این پرسش پاسخ میداد که لاجوردی چگونه به «جلاد اوین» تبدیل شد، جلد دوم پرسش دیگری را پیش روی خواننده میگذارد:
چگونه جوانی که هنگام بسیاری از جنایتهای دهه شصت کودک بود، بیست سال بعد خود را وارث حافظه همان قربانیان دانست؟
از همینجا فصل دهم آغاز میشود:
فصل دهم
نسل دیگری متولد شده بود؛ علیاکبر اکبری
این اتصال به نظرم هم برای سایت خیلی خوب است، هم برای نسخه کتاب. جلد دوم از همان لحظه اول هویت مستقل خودش را پیدا میکند، ولی ریشهاش در جلد اول کاملاً روشن میماند.
فصل دهم
نسل دیگری متولد شده بود؛ علیاکبر اکبری
از کودکی در ایلام تا جوانی که نامش با اول شهریور گره خورد
در زندگی بعضی آدمها، تاریخ چنان با تقویم شخصیشان درهم میآمیزد که اگر در یک رمان نوشته شود، شاید خواننده آن را ساخته ذهن نویسنده بداند.
علیاکبر اکبری دهبالایی در اول شهریور ۱۳۵۷ در ایلام متولد شد.
بیست سال بعد، در اول شهریور ۱۳۷۷، نام او با یکی از شناختهشدهترین چهرههای دستگاه سرکوب و زندان در دهه شصت، اسدالله لاجوردی، برای همیشه در تاریخ سیاسی ایران گره خورد.
این تقارن، بهتنهایی زندگی او را توضیح نمیدهد. برای شناخت علیاکبر اکبری باید بیست سال فاصله میان این دو «اول شهریور» را دید؛ بیست سالی که بخش بزرگی از تاریخ معاصر ایران در آن فشرده شده است.
او هنگامی به دنیا آمد که حکومت پهلوی آخرین ماههای خود را میگذراند. هنوز یکسال نداشت که انقلاب ۱۳۵۷ به پیروزی رسید. هنگامی که در تهران جدال قدرت پس از انقلاب آغاز شد، او کودکی خردسال بود. وقتی زندان اوین پر از زندانیان سیاسی شد، وقتی اعدامهای دهه شصت آغاز شد و وقتی نام لاجوردی بر سر زبان خانوادههای زندانیان افتاد، علیاکبر هنوز در سن و سالی نبود که بتواند بازیگر آن حوادث باشد.
این نکته در روایت زندگی او بسیار مهم است.
او از نسل ۱۳۵۷ نبود؛ فرزند آن نسل بود.
او نه در زندان شاه با لاجوردی اختلافی داشت، نه در مجادلات سیاسی سالهای نخست انقلاب نقشی ایفا کرده بود و نه لاجوردی را از نزدیک میشناخت.
اما آنچه نسل پیش از او ساخته و تجربه کرده بود، سرانجام به زندگی او رسید.
کودکی در شهری که جنگ را از نزدیک دید
برای فهم کودکی علیاکبر، باید ایلام دهه شصت را شناخت.
ایلام برای کودکی که در سال ۱۳۵۷ در آن متولد شده بود، فقط یک شهر مرزی روی نقشه نبود. با آغاز جنگ ایران و عراق، استان ایلام در معرض مستقیم پیامدهای جنگ قرار گرفت؛ بمباران، آوارگی، کمبود امکانات، اضطراب و حضور دائمی جنگ بخشی از تجربه زندگی مردم منطقه شد.
علیاکبر تنها حدود دو سال داشت که جنگ آغاز شد.
بنابراین نخستین سالهای شکلگیری حافظه او نه در آرامش، بلکه در فضایی گذشت که جنگ بخشی از زندگی روزمره بود.
نسلی که در چنین محیطی بزرگ شد، معنای مرگ را خیلی زودتر از کودکان بسیاری از نقاط دیگر میشناخت. خبر کشتهشدن، مجروحشدن، بمباران و جابهجایی خانوادهها مفاهیمی دوردست نبود.
اما جنگ تنها خشونتی نبود که این نسل میدید.
در همان سالها، در سراسر کشور سرکوب سیاسی نیز جریان داشت.
در فصلهای پیشین دیدیم که چگونه از سال ۱۳۵۹ و بهویژه پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، دستگیری و اعدام مخالفان سیاسی گسترش یافت. آنچه در تهران در اوین اتفاق میافتاد، محدود به دیوارهای اوین باقی نمیماند. اخبار اعدامها به شهرها میرسید؛ خانوادهها درگیر میشدند و در بسیاری از نقاط کشور، زندان و اعدام به بخشی از حافظه اجتماعی تبدیل شد.
علیاکبر در دل همین ایران بزرگ شد.
فقر؛ بخش دیگری از کودکی
زندگی او فقط با جنگ تعریف نمیشد.
اسنادی که درباره علیاکبر اکبری در اختیار داریم، بر فقر و دشواری زندگی خانوادگی او نیز تأکید دارند.
این نکته را نباید در حد یک جمله زندگینامهای رها کرد.
وقتی از کودکی فقیر در منطقهای جنگزده حرف میزنیم، درباره مجموعهای از محرومیتها سخن میگوییم: محدودیت امکانات، فشار اقتصادی خانواده، آیندهای نامطمئن و کودکیای که بسیار زود با واقعیتهای سخت زندگی روبهرو میشود.
در چنین محیطی علیاکبر بزرگ شد.
نه فرزند یک خانواده صاحب قدرت بود، نه از خانوادهای برخوردار میآمد و نه مسیر زندگیاش از پیش با امکانات اجتماعی و اقتصادی هموار شده بود.
این همان پسزمینهای است که بعدها برای فهم انتخابهای او اهمیت پیدا میکند.
زیرا در روایت تاریخی یک انسان، نباید فقط لحظهای را دید که نام او وارد اخبار میشود.
انسانها در روز حادثه متولد نمیشوند.
علیاکبر اکبری نیز در ظهر اول شهریور ۱۳۷۷ ناگهان از هیچ ظاهر نشد. پشت آن جوان بیستساله، کودکی و نوجوانیای وجود داشت که باید آن را شناخت.
نخستین مواجهه با اعدام
یکی از نقاط تعیینکنندهای که در روایتهای موجود درباره زندگی علیاکبر آمده، مشاهده اعدام است.
برای یک نوجوان، دیدن مرگ انسانی به دست حکومت یک خبر سیاسی نیست.
تصویر است.
صداست.
ترس است.
و پرسشی که ممکن است سالها در ذهن باقی بماند.
در اینجا باید مراقب باشیم چیزی بیش از آنچه اسناد در اختیار ما قرار دادهاند نسازیم. ما نمیتوانیم به جای علیاکبر بگوییم دقیقاً در آن لحظه چه احساسی داشت یا همان واقعه بهتنهایی چه تصمیمی در او ایجاد کرد.
اما میتوانیم یک واقعیت را ثبت کنیم:
اعدام برای او مفهومی نبود که فقط در روزنامه خوانده باشد؛ آن را از نزدیک دیده بود.
این تفاوت کوچکی نیست.
نسلی که پس از انقلاب به دنیا آمده بود، قرار بود ـ دستکم در وعدههای رسمی ـ وارث جامعهای متفاوت باشد. اما بخشی از همین نسل در کودکی و نوجوانی با جنگ، زندان، اعدام و سرکوب آشنا شد.
زندگی علیاکبر اکبری یکی از نمونههای همین نسل است.
او لاجوردی را ندیده بود
در اینجا یکی از مهمترین نکات کتاب آشکار میشود.
علیاکبر اکبری در دوران قدرت لاجوردی در اوین، کودک بود.
لاجوردی در سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳ در اوج قدرت خود در دادستانی و زندان اوین قرار داشت. علیاکبر در آن سالها سه، چهار، پنج و شش ساله بود.
نه زندانی او بود.
نه شکنجهشده او.
نه همبند قربانیان او.
و بنا بر روایتهایی که در اختیار داریم، اساساً هیچگاه لاجوردی را از نزدیک ندیده بود.
این نکته شاید از هر چیز دیگری برای فهم واقعه اول شهریور اهمیت داشته باشد.
اگر مردی از زندانیان سال ۱۳۶۰، پس از آزادی، سالها بعد به سراغ لاجوردی میرفت، میشد واقعه را در چارچوب یک تسویهحساب شخصی تحلیل کرد.
اما علیاکبر متعلق به آن نسل نبود.
پس پرسش عوض میشود:
چه چیزی باعث شد جوانی که هنگام اعدامهای آغاز دهه شصت کودک بود، بیست سال بعد خود را در برابر یکی از نمادهای همان دوره ببیند؟
از این نقطه است که زندگی شخصی علیاکبر به حافظه تاریخی یک نسل پیوند میخورد.
آشنایی با مجاهدین
بر اساس اسنادی که برای این کتاب گرد آوردهایم، علیاکبر در نوجوانی با سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شد و این آشنایی بهتدریج مسیر سیاسی زندگی او را تغییر داد.
این بخش را نیز نباید در یک جمله خلاصه کرد، زیرا برای خواننده جوان امروز ممکن است اصلاً روشن نباشد چنین آشنایی در دهه هفتاد چه معنایی داشت.
آن زمان دیگر فضای باز سیاسی سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ وجود نداشت.
مجاهدین یک سازمان قانونی با دفتر و نشریه و میتینگ عمومی در داخل ایران نبودند. حکومت سالها بود عضویت، هواداری و حتی در مواردی ارتباط با این سازمان را با شدیدترین برخوردهای امنیتی پاسخ میداد.
بنابراین برای جوانی در داخل ایران، نزدیکشدن به چنین جریانی یک انتخاب معمول سیاسی نبود.
خطر داشت.
ممکن بود به بازداشت، زندان و مجازاتهای سنگین منجر شود.
علیاکبر در چنین شرایطی با مجاهدین آشنا شد و بنا بر اسناد موجود، این آشنایی سرانجام به پیوستن او به سازمان انجامید.
از این مرحله به بعد، دیگر با نوجوانی صرفاً ناراضی از وضع موجود روبهرو نیستیم.
زندگی او وارد مرحلهای تازه شده بود.
فاصله میان خشم و انتخاب سیاسی
این نکته برای روایت ما مهم است.
فقر بهتنهایی کسی را مجاهد نمیکند.
جنگ بهتنهایی کسی را به مبارزه سیاسی نمیکشاند.
دیدن اعدام نیز بهتنهایی توضیح کامل یک انتخاب سیاسی نیست.
میلیونها ایرانی فقر، جنگ یا سرکوب را تجربه کردند و راههای متفاوتی در زندگی برگزیدند.
پس اگر میخواهیم علیاکبر را بهعنوان یک شخصیت تاریخی بشناسیم، نباید زندگی او را به یک فرمول ساده تقلیل دهیم:
فقر + مشاهده اعدام = مبارزه.
تاریخ انسانها اینگونه کار نمیکند.
در میان این تجربهها، یک عنصر دیگر وجود داشت:
انتخاب.
علیاکبر با یک جریان سیاسی آشنا شد، درباره آن شناخت پیدا کرد و در نهایت راهی را انتخاب کرد که خطرات آن برایش قابل تصور بود.
این انتخاب است که او را از یک شاهد حوادث به یکی از بازیگران آن تبدیل کرد.
چرا لاجوردی؟
اما هنوز مهمترین پرسش بیپاسخ مانده است.
چرا اسدالله لاجوردی؟
در ایران آن روز، مقامها و مسئولان فراوانی در دستگاه قضایی، امنیتی و سیاسی حضور داشتند. چرا جوانی بیستساله که خود زندانی دهه شصت نبود، به نقطهای رسید که نامش با لاجوردی گره خورد؟
پاسخ را باید در چیزی فراتر از رابطه دو فرد جستوجو کرد.
تا سال ۱۳۷۷، لاجوردی برای مخالفان حکومت فقط «اسدالله لاجوردی» نبود.
او به یک نماد تبدیل شده بود.
نماد اوین.
نماد دادستانی انقلاب.
نماد اعدامهای دهه شصت.
نماد اعتراف اجباری.
نماد توابسازی.
و برای بسیاری از خانوادههای زندانیان و اعدامشدگان، نامی که یادآور یکی از تاریکترین دورههای زندگیشان بود.
در سوی دیگر، حکومت و هوادارانش تصویری کاملاً متفاوت از او میساختند: مردی قاطع در مبارزه با مخالفان جمهوری اسلامی، کسی که آنان بعدها از او با عنوان «شهید» یاد کردند.
این دو تصویر در برابر هم قرار داشتند.
و علیاکبر اکبری در دل همین شکاف تاریخی رشد کرده بود.
یک نسل، بار نسل پیش از خود را بر دوش گرفت
اینجاست که عنوان این فصل معنای خود را پیدا میکند:
«نسل دیگری متولد شده بود.»
لاجوردی در زندان شاه شکل گرفته بود.
اختلافات او با مجاهدین ریشه در دهه پنجاه داشت.
پس از انقلاب به قدرت رسید.
در آغاز دهه شصت به یکی از چهرههای اصلی دستگاه سرکوب تبدیل شد.
اما علیاکبر اکبری هیچیک از آن تاریخ را نساخته بود.
او پس از آن متولد شده بود.
این شاید یکی از تلخترین ویژگیهای خشونت سیاسی باشد: پیامدهای آن لزوماً با نسلی که آغازش کرده پایان نمییابد.
زندانهای دهه شصت فقط زندانیان همان دهه را تحت تأثیر قرار نداد.
خانوادهها باقی ماندند.
خاطرات باقی ماند.
نام اعدامشدگان باقی ماند.
روایت شکنجهها باقی ماند.
و در سوی مقابل نیز دستگاهی باقی ماند که بسیاری از مسئولان آن دوره نه تنها محاکمه نشدند، بلکه بعضاً سالها در ساختار قدرت ماندند.
لاجوردی یکی از روشنترین نمونهها بود.
در فصل پیش دیدیم که پس از برکناری نیز دوباره به ریاست سازمان زندانها بازگشت و تا سال ۱۳۷۶ در آن مقام باقی ماند.
بنابراین برای نسلی مانند علیاکبر، دهه شصت فقط «گذشته» نبود.
بخشی از آن گذشته هنوز در زمان حال حضور داشت.
دو مرد از دو نسل
اکنون دو سوی واقعه اول شهریور کمکم آشکار میشوند.
در یک سو:
اسدالله لاجوردی؛ مردی حدود شصتوپنج ساله، از فعالان مؤتلفه، زندانی دوران شاه، دادستان انقلاب تهران در خونینترین سالهای آغاز دهه شصت، چهره شناختهشده اوین و بعدها رئیس سازمان زندانهای کشور.
و در سوی دیگر:
علیاکبر اکبری دهبالایی؛ جوانی بیستساله از ایلام، متولد همان سال انقلاب، بزرگشده در دوران جنگ و تنگدستی، متعلق به نسلی که خود در شکلگیری منازعات آغاز انقلاب نقشی نداشت اما با پیامدهای آن روبهرو شد.
میان این دو تقریباً چهلوپنج سال فاصله سنی بود.
یکی بخش بزرگی از عمرش را پشت سر گذاشته بود.
دیگری تازه در آغاز جوانی بود.
یکی از سازندگان و مجریان نظم سیاسی پس از انقلاب بود.
دیگری فرزند همان انقلاب.
این دو نفر ظاهراً هیچ نقطه مشترکی نداشتند.
اما تاریخ آنان را به سوی یک نقطه میبرد:
اول شهریور ۱۳۷۷.
و علیاصغر غضنفرنژاد جلودار؟
اما یک اشتباه تاریخی بزرگ خواهد بود اگر واقعه را تنها به علیاکبر اکبری تقلیل دهیم.
او تنها نبود.
در کنار او جوان دیگری قرار داشت:
علیاصغر غضنفرنژاد جلودار.
نام او در بسیاری از روایتهای مختصر واقعه زیر سایه نام علیاکبر قرار گرفته است؛ در حالی که بدون شناخت او، داستان اول شهریور ناقص میماند.
این دو جوان در یک عملیات مشترک وارد بازار تهران شدند.
سرنوشتشان نیز پس از واقعه یکسان نبود.
یکی در همان واقعه کشته شد و دیگری بازداشت شد؛ و پرونده علیاصغر غضنفرنژاد پس از دستگیری، خود به بخش دیگری از این تاریخ تبدیل شد.
به همین دلیل پیش از آنکه دوباره به ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه ظهر اول شهریور ۱۳۷۷ بازگردیم، باید او را نیز بشناسیم.
بیست سال؛ از تولد تا اول شهریور
زندگی علیاکبر اکبری فقط بیست سال طول کشید.
اما این بیست سال تقریباً با یکی از پرتلاطمترین دورههای تاریخ معاصر ایران منطبق بود:
از ماههای پایانی حکومت شاه تا انقلاب؛
از انقلاب تا جنگ؛
از جنگ تا اعدامهای دهه شصت؛
از پایان جنگ تا دهه هفتاد؛
و از نوجوانی یک کودک ایلامی تا ورود او به مبارزه سیاسی.
و سپس تقویم به همان روزی بازگشت که زندگی او در آن آغاز شده بود.
اول شهریور.
لاجوردی، بنا بر روایت زندانیان سیاسی، بارها جملهای را بر زبان آورده بود که پیشتر در این کتاب آوردیم:
«هنوز کسی که بتواند مرا بکشد، از مادر زاده نشده است.»
طنز تلخ تاریخ در تاریخ تولد علیاکبر نهفته بود.
هنگامی که لاجوردی در دهه شصت در اوین قدرت داشت، آن کسی که بعدها در برابرش قرار گرفت، واقعاً تازه متولد شده و کودکی خردسال بود.
لاجوردی نمیتوانست بداند که پرونده او فقط در حافظه زندانیانی که مقابلش ایستاده بودند باقی نخواهد ماند.
نسل دیگری متولد شده بود.
نسلی که لاجوردی را در اوین ندیده بود، اما نام اوین و آنچه در آن گذشته بود را به ارث برده بود.
و یکی از فرزندان آن نسل، علیاکبر اکبری دهبالایی بود.
در فصل بعد، باید جوان دیگری را از سایه بیرون بیاوریم:
علیاصغر غضنفرنژاد جلودار؛ نیمه دیگر اول شهریور
زیرا پیش از آنکه درباره واقعه بازار تهران داوری کنیم، باید هر دو جوانی را که به آن حجره رفتند، بشناسیم.
فصل یازدهم
علیاصغر غضنفرنژاد جلودار؛ نیمه دیگر اول شهریور
در روایت اول شهریور ۱۳۷۷، نام علیاکبر اکبری بیشتر شنیده شده است. این تا حدی به نقش او در خود واقعه و نیز به جایگاهی برمیگردد که بعدها در روایتهای مربوط به آن روز پیدا کرد.
اما علیاکبر تنها نبود.
در کنار او جوان دیگری قرار داشت:
علیاصغر غضنفرنژاد جلودار.
اگر قرار است اول شهریور بهعنوان یک واقعه تاریخی بازسازی شود، علیاصغر را نه میتوان به حاشیه راند و نه باید برای جبران این حاشیهماندن، او را از جای واقعیاش بزرگتر کرد.
او یکی از دو جوانی بود که مسیرشان در نهایت به یک تصمیم مشترک رسید.
اما آن دو از ابتدا دقیقاً یک هدف را انتخاب نکرده بودند.
این نکته برای شناخت شخصیت هر دو اهمیت دارد.
دو جوان، دو خشم، دو انتخاب اولیه
بر اساس روایت مستقیمی که نویسنده این کتاب از گفتوگوها و تصمیمگیریهای آنان شاهد بوده است، هیچکس از بیرون یک «سوژه عملیاتی» مشخص را به علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد تحمیل نکرده بود.
هر دو خود به مسئله فکر کرده بودند.
هر دو از تجربههای شخصی و برداشت سیاسی خود به نقطهای رسیده بودند که احساس میکردند نمیتوانند بیتفاوت بمانند.
اما در آغاز، انتخابشان یکی نبود.
علیاصغر غضنفرنژاد از تجربهای بسیار شخصیتر سخن میگفت.
او از فقر و محرومیتی که در خانه، مدرسه، محله و شهر خود دیده بود حرف میزد. برای او فقر یک مفهوم اقتصادی در کتابها نبود؛ چیزی بود که در زندگی روزانه لمس کرده بود.
اما بنا بر روایت شاهد، نقطهای که خشم او را از نارضایتی اجتماعی به تصمیمی سیاسی و شخصی تبدیل کرد، خبری بود که درباره نقش یکی از امامان جمعه منطقه در تأیید یا مشروعیتبخشی به برخوردهای شدید با دختران جوان وابسته به نیروهای مخالف شنیده بود.
علیاصغر این موضوع را صرفاً بهعنوان یک تصمیم قضایی یا سیاسی نمیدید.
برای او مسئله به مرز کرامت انسانی و تعرض به دختران و نوجوانان رسیده بود.
در نقل شاهد، او با لحنی بسیار تند از این احساس سخن گفته بود که پس از شنیدن این موضوع، «نفسکشیدن» برایش دشوار شده است و دیگر نمیتواند نسبت به کسی که چنین رفتاری را تأیید میکند بیتفاوت بماند.
اینجا باید یک مرز تاریخی را روشن نگه داشت:
ادعای مربوط به صدور فتوا یا مشروعیتبخشی به تعرض جنسی علیه دختران زندانی، ادعایی بسیار سنگین است و باید در فصلهای مستند کتاب با منبع مستقل و مشخص بررسی شود. اما در این فصل، آنچه اهمیت دارد این است که علیاصغر چنین باوری داشت و همین باور در شکلگیری انگیزه او نقش داشت.
این تفاوت بسیار مهم است.
مورخ میتواند بدون تأیید قطعی یک ادعا، ثبت کند که یک کنشگر سیاسی بر اساس چه تصوری تصمیم گرفته است.
علیاکبر؛ هدفی دیگر
در سوی دیگر، علیاکبر اکبری نگاهش را به اسدالله لاجوردی دوخته بود.
او نیز، بنا بر همان روایت مستقیم، درباره لاجوردی با زبانی بسیار شخصی و احساسی سخن میگفت.
برای علیاکبر، لاجوردی فقط یک مسئول سابق قضایی نبود.
نام او در ذهنش با مجموعهای از تصاویر پیوند خورده بود:
زندان.
شکنجه.
اعدام.
نوجوانان زندانی.
دختران جوان.
اعتراف اجباری.
و آنچه او از دهه شصت و زندان اوین شنیده و آموخته بود.
در روایت شاهد، علیاکبر گفته بود که حتی تصور اینکه لاجوردی آزادانه زندگی میکند و نفس میکشد، برایش غیرقابل تحمل است؛ زیرا هر لحظه حضور او را یادآور جنایتهایی میدانست که به نام او و دستگاهی که نمایندگی میکرد ثبت شده بود.
این جملهها را باید در ظرف زمانی و روانی همان جوان بیستساله فهمید.
او قربانی مستقیم لاجوردی نبود.
اما خود را وارث حافظه قربانیان میدانست.
این همان حلقهای است که فصل پیش درباره آن صحبت کرد:
انتقال حافظه سرکوب از یک نسل به نسل دیگر.
هیچکس هدف را به آنها نداد
این بخش از روایت اهمیت تاریخی ویژهای دارد.
در بسیاری از عملیات سیاسی یا نظامی، تصمیم از بالا گرفته میشود، هدف تعیین میشود و مجریان مأمور اجرای آن میشوند.
اما بنا بر شهادت مستقیم نویسنده، در این مورد ماجرا چنین نبود.
علیاکبر و علیاصغر خودشان درباره هدف بحث کرده بودند.
یکی به امام جمعه مورد نظر خود فکر میکرد.
دیگری لاجوردی را انتخاب کرده بود.
این اختلاف اولیه نشان میدهد که آنها فقط «مجری فرمان» نبودند.
هرکدام از تجربه، خشم و برداشت شخصی خود به یک انتخاب رسیده بود.
سپس بحث میان آنها شکل گرفت.
چه هدفی از نظر سیاسی نمادینتر است؟
کدام فرد در دستگاه سرکوب جایگاه بالاتری دارد؟
کدام انتخاب میتواند پیامی فراتر از حذف یک فرد محلی داشته باشد؟
و در نهایت، مسیر دو انتخاب به یک نقطه رسید:
اسدالله لاجوردی.
چرا لاجوردی؟
در تصمیم نهایی، مسئله فقط شخص لاجوردی نبود.
او به چشم این دو جوان نماد یک دوره دیده میشد.
امام جمعهای در یک شهر میتوانست در نگاه علیاصغر مسئول یا مؤید یک سیاست محلی باشد، اما لاجوردی در ذهن آنان به چیزی بسیار بزرگتر تبدیل شده بود:
نماد اوین.
نماد دادستانی انقلاب.
نماد اعدامهای پس از ۳۰ خرداد.
نماد توابسازی.
نماد شکنجه و اعتراف اجباری.
و مهمتر از همه، نماد دستگاهی که آنان آن را مسئول شکستن یک نسل میدانستند.
در همین نقطه بود که دو انتخاب شخصی به یک تصمیم مشترک تبدیل شد.
نه از سر آنکه کسی به آنان دستور داده باشد، بلکه بر اساس برداشتی که خودشان از نقش لاجوردی در تاریخ سرکوب داشتند.
«شاخ سرکوب»
در روایت شاهد، علیاکبر و علیاصغر پس از بحث و توافق، لاجوردی را فقط یک فرد نمیدیدند.
برای آنان او «شاخ سرکوب» بود؛ چهرهای که با ضربهزدن به او، تصور میکردند میتوانند به نماد دستگاه زندان، اعدام و شکنجه ضربه بزنند.
این تعبیر از نظر تاریخی مهم است، چون انگیزه آنان را از یک انتقام شخصی جدا میکند.
نه علیاکبر فرزند یکی از قربانیان مستقیم لاجوردی بود.
نه علیاصغر پرونده شخصی مستقیمی با او داشت.
آنها در ذهن خود، لاجوردی را نماینده چیزی فراتر از خودش میدانستند.
این همان نقطهای است که در بررسی سیاسی واقعه اول شهریور باید میان هدف فردی و هدف نمادین تفاوت گذاشت.
هدف فیزیکی، یک شخص بود.
اما معنایی که آنان برای اقدام خود قائل بودند، به یک نظام سرکوب مرتبط میشد.
دو شخصیت متفاوت، یک تصمیم مشترک
علیاکبر و علیاصغر را نباید یک شخصیت در دو بدن تصویر کرد.
تجربههایشان یکسان نبود.
زبانشان در بیان انگیزه یکسان نبود.
علیاصغر بیشتر از فقر، تحقیر و آنچه درباره سرنوشت دختران جوان شنیده بود سخن میگفت.
علیاکبر بیشتر بر لاجوردی، اوین و مسئولیت او در سرکوب نسل پیش از خود تمرکز داشت.
اما در نهایت، هر دو به یک نتیجه رسیدند:
آنها تصور میکردند در برابر نمادی از یک دستگاه ایستادهاند، نه صرفاً یک بازاری سالخورده در حجرهای در تهران.
این تفاوت میان «لاجوردیِ بازار» و «لاجوردیِ حافظه سیاسی» برای فهم اول شهریور ضروری است.
از نظر حقوقی و فیزیکی، مردی که در سال ۱۳۷۷ در بازار حضور داشت دیگر دادستان انقلاب نبود و ریاست سازمان زندانها را نیز ترک کرده بود.
اما در حافظه سیاسی این دو جوان، گذشته او بازنشسته نشده بود.
اوین با استعفای لاجوردی از ذهن آنان بیرون نرفته بود.
فاصله میان انگیزه و داوری تاریخی
در اینجا یک وظیفه مهم بر عهده کتاب است.
ما باید انگیزه علیاکبر و علیاصغر را همانگونه که بوده توضیح دهیم، بدون اینکه توضیح انگیزه را با داوری حقوقی درباره هر عمل یکی بگیریم.
این دو موضوع جدا هستند.
اینکه چرا فردی تصمیمی گرفته، یک پرسش تاریخی است.
اینکه آن تصمیم از منظر اخلاقی، حقوقی یا سیاسی چگونه ارزیابی میشود، پرسشی دیگر است.
اگر این دو را مخلوط کنیم، نه شخصیتها را درست میشناسیم و نه واقعه را.
بنابراین در این فصل نه قرار است علیاصغر را «فرشته» کنیم و نه او را به یک نام در حاشیه حادثه تقلیل دهیم.
او یک جوان واقعی بود، با تجربههای واقعی، خشم واقعی و تصمیمی که پیامدهای واقعی داشت.
همانطور که علیاکبر نیز چنین بود.
دو نفر که یکدیگر را کامل کردند
در مرحله نهایی، اختلاف اولیه بر سر هدف کنار رفت.
علیاصغر با انتخاب لاجوردی همراه شد.
علیاکبر نیز دیگر تنها نبود.
این همراهی اهمیت داشت، زیرا آنچه در ذهن هر یک به شکل یک تصمیم فردی آغاز شده بود، به عملی مشترک تبدیل شد.
از همین جا، زندگی این دو نفر دیگر جدا از یکدیگر روایت نمیشود.
تا پیش از این لحظه، دو زندگی داشتیم.
از این لحظه به بعد، یک مسیر مشترک داریم.
مسیر به تهران.
بازار.
حجره لاجوردی.
و ظهر اول شهریور ۱۳۷۷.
چرا نباید علیاصغر فراموش شود؟
تاریخ معمولاً یکی از چهرهها را برجسته و دیگری را به حاشیه میبرد.
گاهی به دلیل مرگ در صحنه.
گاهی به دلیل عکسهای باقیمانده.
گاهی به دلیل ادبیات سیاسی بعدی.
و گاهی فقط به دلیل اینکه یک نام بیشتر تکرار شده است.
در داستان اول شهریور، نام علیاکبر اکبری جایگاه اصلی خود را دارد.
اما این نباید به حذف علیاصغر غضنفرنژاد بینجامد.
او در تصمیم حضور داشت.
در مسیر حضور داشت.
و در واقعه حضور داشت.
سرنوشت او پس از آن روز نیز متفاوت و مهم بود.
پس بهترین تصویر تاریخی شاید همین باشد:
علیاکبر در جلو، اما علیاصغر نه بیرون قاب؛ در کنار او و بخشی از همان واقعه.
نه بالاتر.
نه پایینتر.
در جای واقعی خودش.
حالا میتوانیم به بازار برگردیم
اکنون هر سه شخصیت اصلی واقعه را میشناسیم.
لاجوردی را از بازار و زندان شاه تا دادستانی انقلاب و ریاست سازمان زندانها دنبال کردهایم.
علیاکبر اکبری را از تولد در ایلام، کودکی در جنگ و فقر تا آشنایی با مجاهدین و تصمیم سیاسیاش شناختهایم.
و علیاصغر غضنفرنژاد را نیز از تجربه فقر و خشم اجتماعی تا تصمیمی که او را در کنار علیاکبر قرار داد، از حاشیه بیرون آوردهایم.
حالا دیگر میتوانیم بدون آنکه آدمها را به چند اسم در خبر تقلیل دهیم، دوباره به نقطه آغاز کتاب بازگردیم:
بازار تهران.
اول شهریور ۱۳۷۷.
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه.
این بار اما صحنه برای خواننده همان صحنه فصل اول نیست.
اکنون پشت هر چهره، یک تاریخ وجود دارد.
و فصل بعد باید همان چند دقیقه را، این بار با تمام وزن تاریخیای که تا اینجا ساختهایم، بازسازی کند:
فصل دوازدهم
اول شهریور؛ بازگشت به صحنه آغاز
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه؛ وقتی دو دهه تاریخ در یک حجره به هم رسیدند
فصل دوازدهم
اول شهریور؛ بازگشت به صحنه آغاز
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه؛ وقتی دو دهه تاریخ در یک حجره به هم رسیدند
اکنون میتوانیم دوباره به همان نقطهای بازگردیم که کتاب از آن آغاز شد.
بازار تهران.
اول شهریور ۱۳۷۷.
حوالی ساعت دوازده و چهل دقیقه ظهر.
اما این بار، صحنه دیگر همان صحنه فصل نخست نیست. در آغاز کتاب، خواننده تنها چند نام میشناخت: اسدالله لاجوردی، علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد. اکنون پشت هرکدام از این نامها تاریخی قرار گرفته است.
لاجوردی دیگر فقط مردی نیست که در حجرهای در بازار تهران نشسته بود. اکنون میدانیم از کجا آمده بود؛ از مؤتلفه و زندان شاه، از اختلافات زندانیان مذهبی با مجاهدین، از دادستانی انقلاب، از اوین، از اعدامهای پس از ۳۰ خرداد، از اعترافات اجباری و توابسازی، از ۱۹ بهمن و از سالهایی که دوباره در رأس سازمان زندانها قرار گرفت.
علیاکبر نیز دیگر فقط جوانی نیست که در اول شهریور نامش وارد خبرها شد. او را از تولد در اول شهریور ۱۳۵۷، از کودکی در ایلام جنگزده، از فقر و نوجوانی تا آشنایی با مجاهدین و تصمیمی که در بیستسالگی گرفت، دنبال کردهایم.
و علیاصغر نیز دیگر نامی در حاشیه واقعه نیست. او مسیر خودش را داشت، انگیزه خودش را داشت و در نهایت، پس از بحث و انتخاب، با علیاکبر بر یک هدف مشترک به توافق رسید.
اکنون این سه مسیر در یک نقطه به هم میرسند.
مردی که به بازار برگشته بود
لاجوردی در آن روز دیگر مقام رسمی حکومتی نداشت.
دوران دادستانی انقلاب تهران سالها بود پایان یافته بود. ریاست سازمان زندانها را نیز در اسفند ۱۳۷۶ ترک کرده بود و به بازار بازگشته بود.
در ظاهر، دایره زندگی او بسته شده بود.
از بازار برخاسته بود، وارد مبارزه سیاسی و زندان شاه شده بود، پس از انقلاب به یکی از قدرتمندترین چهرههای دستگاه قضایی و زندان تبدیل شده بود و پس از چند دهه دوباره پشت همان پیشخوان بازار قرار گرفته بود.
اما مشکل اینجا بود که قدرت را میتوان ترک کرد؛ گذشته را نه.
برای کسی که از دور او را میدید، شاید مردی سالخورده بود که در حجره خود به کسبوکار مشغول است.
اما برای بسیاری از کسانی که دهه شصت را تجربه کرده بودند، تصویر دیگری وجود داشت.
مردی که در مقابل آنان قرار داشت هنوز «لاجوردی اوین» بود.
بازنشستگی اداری، حافظه قربانیان را بازنشسته نمیکرد.
و این دقیقاً همان تصویری بود که علیاکبر اکبری از او داشت.
بیست سال در یک روز
تقارن تاریخ زندگی علیاکبر اکبری با روز واقعه چنان آشکار است که نمیتوان از کنار آن گذشت.
اول شهریور ۱۳۵۷ متولد شده بود.
و اکنون تقویم اول شهریور ۱۳۷۷ را نشان میداد.
بیست سال.
در فاصله این دو تاریخ، حکومتی سقوط کرده بود، انقلابی رخ داده بود، حکومتی دیگر شکل گرفته بود، جنگی هشتساله ایران را درنوردیده بود، هزاران مخالف سیاسی زندانی و اعدام شده بودند و نسلی تازه به سن جوانی رسیده بود.
علیاکبر یکی از فرزندان همین فاصله بیستساله بود.
او هنگامی که لاجوردی در اوین در اوج قدرت قرار داشت کودک بود. نه در دادگاههای سال ۱۳۶۰ حاضر بود، نه در راهروهای اوین، نه زیر بازجویی و نه در صف خانوادههایی که پشت در زندان منتظر خبر فرزندانشان بودند.
با این همه، همان تاریخ او را نیز پیدا کرده بود.
این نکته شاید قلب کتاب حاضر باشد:
خشونت سیاسی لزوماً با نسل قربانیان مستقیم خود پایان نمییابد.
اگر دادخواهی صورت نگیرد، اگر حقیقت روشن نشود و اگر مسئولان یک دوره نه تنها پاسخگو نشوند بلکه در ساختار قدرت باقی بمانند، حافظه آن دوره میتواند به نسل بعد منتقل شود.
اول شهریور یکی از لحظات آشکارشدن همین انتقال بود.
دو جوان وارد بازار شدند
علیاکبر و علیاصغر به تهران آمده بودند.
آنان پیشتر درباره انتخاب هدف با یکدیگر صحبت کرده بودند و بر اساس روایت شاهدی که در فصل گذشته آوردیم، تصمیم نهاییشان به لاجوردی رسیده بود.
اینجا باید یک نکته را دوباره روشن کنیم.
هدف آنان فقط جسم یک انسان نبود.
دستکم در ذهن خودشان، لاجوردی را نماینده و نماد دستگاهی میدیدند که با زندان، شکنجه و اعدام مخالفان شناخته میشد.
این برداشت آنان بود.
ثبت این انگیزه به معنای این نیست که مورخ باید هر داوری یا ادعای آنان را بدون بررسی بپذیرد. اما بدون شناخت همین انگیزه، اول شهریور به یک حادثه بیریشه تقلیل پیدا میکند.
آنان به بازار نرفته بودند چون با لاجوردی اختلاف شخصی داشتند.
هیچکدام قربانی مستقیم او نبودند.
هیچ خصومت خانوادگی میان آنها وجود نداشت.
آنها لاجوردی را بهعنوان نمادی سیاسی انتخاب کرده بودند.
و همین است که واقعه را به تاریخ دهه شصت متصل میکند.
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه
بر پایه گزارش رسمی منتشرشده از سوی نیروی انتظامی، حادثه حوالی ۱۲ و ۴۰ دقیقه ظهر روی داد.
دقایقی پیش از آن، بازار به روال عادی خود ادامه میداد.
مردم در رفتوآمد بودند.
کسبه در حجرهها بودند.
و لاجوردی در محل کسب خود حضور داشت.
سپس در فاصلهای کوتاه، همهچیز تغییر کرد.
صدای شلیک در فضای بازار پیچید.
لاجوردی هدف قرار گرفت.
واقعهای که برای اجرای آن هفتهها و ماهها تصمیم و آمادگی ذهنی وجود داشت، در خود صحنه در چند لحظه اتفاق افتاد.
این تضاد همیشه در رویدادهای تاریخی تکاندهنده وجود دارد:
سالها تاریخ در چند ثانیه متراکم میشود.
لاجوردی بر زمین افتاد.
خبر به سرعت در بازار پیچید.
مردمی که تا لحظاتی پیش در حال خرید و فروش بودند، ناگهان خود را در میان یک واقعه سیاسی بزرگ دیدند.
نیروهای انتظامی و امنیتی وارد صحنه شدند.
و نامی که سالها با اوین پیوند خورده بود، حالا دوباره به صدر خبرها بازمیگشت.
اما این بار نه بهعنوان دادستان یا رئیس زندانها.
بهعنوان کشتهشده یک عملیات سیاسی.
پایان لاجوردی؛ آغاز یک جدال تازه
مرگ لاجوردی بلافاصله دو روایت کاملاً متفاوت تولید کرد.
برای حکومت، یکی از چهرههای قدیمی و وفادار نظام کشته شده بود.
از همان ساعات نخست، ادبیات رسمی به سمت ساختن تصویر «شهید لاجوردی» حرکت کرد. مقامات حکومتی از سوابق او، مبارزهاش پیش از انقلاب و خدماتش پس از انقلاب سخن گفتند.
اما در سوی دیگر جامعه، حافظه دیگری فعال شد.
برای زندانیان سیاسی سابق و خانوادههای اعدامشدگان، خبر مرگ مردی رسیده بود که نام او را سالها با اوین به یاد آورده بودند.
همینجا یک شکاف بزرگ تاریخی آشکار شد.
یک حکومت برای مردی سوگواری میکرد که بخشی از جامعه او را مسئول یا شریک یکی از تاریکترین دورههای تاریخ زندان سیاسی ایران میدانست.
این تضاد صرفاً اختلاف دو جناح سیاسی نبود.
اختلاف بر سر معنای تاریخ بود.
لاجوردی چه کسی بود؟
«خدمتگزار نظام»؟
یا «جلاد اوین»؟
پاسخ به این سؤال نه با مراسم تشییع جنازه تعیین میشد و نه با شادی مخالفان.
پاسخ در اسناد، پروندهها، شهادت زندانیان، گفتههای خود لاجوردی و تصمیمهایی بود که در دوران مسئولیت او گرفته شده بود.
همان چیزی که این کتاب تا اینجا کوشیده است باز کند.
جملهای که دوباره زنده شد
پس از واقعه اول شهریور، روایتی قدیمی از زندانهای دهه شصت معنایی تازه پیدا کرد.
به گفته زندانیان سیاسی، لاجوردی بارها با اطمینان گفته بود:
«هنوز کسی که بتواند مرا بکشد، از مادر زاده نشده است.»
اگر روزی منبع صوتی یا مکتوب مستقیمی از خود لاجوردی برای این عبارت به دست آید، میتوان انتساب آن را قطعیتر کرد. تا آن هنگام، باید با دقت نوشت که این جمله به روایت زندانیان سیاسی از او نقل شده است.
اما صرفنظر از مسئله انتساب، پس از اول شهریور این جمله به بخشی از حافظه واقعه تبدیل شد.
زیرا آن کسی که سرانجام در برابر لاجوردی قرار گرفت، زمانی که او در اوین قدرت داشت نه فقط متولد شده بود، بلکه کودکی چندساله بیش نبود.
این همان طنز سیاه تاریخ بود.
لاجوردی گمان میکرد دشمنانش همان کسانی هستند که روبهرویش در زندان ایستادهاند.
اما نمیتوانست تضمین کند که حافظه آنان با خود آنان پایان یابد.
نسل دیگری بزرگ شده بود.
علیاکبر؛ پایان در روز تولد
سرنوشت علیاکبر اکبری نیز در همان روز با حادثه گره خورد.
جوانی که بیست سال پیش در همان تاریخ متولد شده بود، زندگیاش نیز در اول شهریور ۱۳۷۷ پایان یافت.
این تقارن بعدها به بخش مهمی از روایت سیاسی او تبدیل شد.
اما نباید اجازه داد زیبایی یا تلخی این تقارن جای شخصیت واقعی او را بگیرد.
علیاکبر یک نماد از پیش ساختهشده نبود.
جوانی واقعی بود که تصمیمی واقعی گرفته بود و بهای نهایی آن تصمیم را نیز پرداخت.
اگر او را فقط به اسطوره تبدیل کنیم، بخشی از حقیقت زندگیاش را از دست میدهیم.
ارزش تاریخی او دقیقاً در این است که انسانی معمولی از نسل پس از انقلاب بود که در نتیجه تجربهها، باورها و انتخابهایش به نقطهای غیرمعمول رسید.
از همین جا تعبیر «کاوه» نیز باید فهمیده شود.
کاوه؛ استعارهای که پس از واقعه معنا گرفت
کاوه آهنگر در حافظه تاریخی و اسطورهای ایران مردی از دربار نیست.
فرمانده منصوبشده یک پادشاه نیست.
مردی از میان مردم است که ظلم ضحاک به زندگی خودش رسیده و سرانجام برمیخیزد.
به همین دلیل بود که در روایت هواداران مجاهدین، علیاکبر اکبری با تصویر کاوه پیوند خورد.
اما همانطور که در پیشگفتار گفتیم، اسطوره را نباید جای سند تاریخی گذاشت.
علیاکبر، کاوه شاهنامه نبود.
کاوه نیز شخصیت سیاسی سال ۱۳۷۷ نبود.
تشبیه در جای دیگری معنا پیدا میکند:
در حافظه یک جامعه.
مردم و جریانهای سیاسی برای فهم وقایع جدید اغلب به نمادهای قدیمی خود بازمیگردند.
وقتی کسی را «کاوه» مینامند، درباره شناسنامه او حرف نمیزنند؛ درباره معنایی حرف میزنند که برای کنش او قائلاند.
و از همین منظر بود که اول شهریور در حافظه مخالفان حکومت، به برخورد «کاوه» و «ضحاک» تشبیه شد.
کار مورخ اما یک قدم بعد از استعاره است.
باید بپرسد چرا چنین استعارهای اصلاً امکان ظهور پیدا کرد.
علیاصغر؛ واقعه برای او تمام نشده بود
اما اول شهریور با کشتهشدن لاجوردی و علیاکبر برای همه پایان نیافت.
علیاصغر غضنفرنژاد جلودار هنوز در این داستان حضور داشت.
سرنوشت او پس از واقعه مسیر دیگری پیدا کرد.
او دستگیر شد و در اختیار همان دستگاهی قرار گرفت که عملیات علیه یکی از چهرههای قدیمی آن انجام شده بود.
از این لحظه، وضعیت کاملاً عوض شد.
پیش از اول شهریور، علیاصغر خود تصمیم میگرفت.
پس از دستگیری، دیگر اختیار زندگیاش در دست خودش نبود.
بازجویی، پرونده قضایی، دادگاه و نهایتاً سرنوشت او در اختیار حکومت قرار گرفت.
و درست در این مرحله است که روایتهای مختلف درباره جزئیات پروندهاش اهمیت پیدا میکنند.
ما نباید خلأهای سند را با داستان پر کنیم.
آنچه قطعی است، باید قطعی نوشته شود.
آنچه در منابع مختلف متفاوت آمده، باید با همان اختلاف ثبت گردد.
زیرا تاریخ اول شهریور فقط درباره انگیزه عاملان نیست؛ درباره واکنش حکومت به آنان نیز هست.
آیا اول شهریور «انتقام» بود؟
عنوان این کتاب از تعبیر «دست انتقام تاریخ» استفاده میکند.
اما اکنون که به خود واقعه رسیدهایم باید درباره این واژه دقیقتر باشیم.
«انتقام» اگر به معنای تسویه حساب شخصی باشد، برای توضیح اول شهریور کافی نیست.
علیاکبر و علیاصغر رابطه شخصی با لاجوردی نداشتند.
لاجوردی اعضای خانواده آنان را شخصاً زندانی نکرده بود.
نزاع خانوادگی یا مالی در کار نبود.
آنچه آنان را به این تصمیم رساند، برداشتی سیاسی و تاریخی از گذشته لاجوردی بود.
بنابراین «انتقام تاریخ» در عنوان کتاب بیش از آنکه اصطلاحی قضایی باشد، یک استعاره تاریخی است.
تاریخ به معنای واقعی دست ندارد.
تاریخ ماشه نمیکشد.
انسانها تصمیم میگیرند.
اما اعمال قدرت پیامدهایی ایجاد میکند که ممکن است سالها بعد و در نسلی دیگر ظاهر شود.
به این معنا، «دست انتقام تاریخ» اشاره به چیزی بزرگتر از یک عملیات دارد:
گذشتهای که حل نشده بود، به زمان حال بازگشت.
و آیا این عدالت بود؟
پرسش دشوارتر همین است.
آیا کشتهشدن کسی که به جنایت و نقض گسترده حقوق انسانها متهم است، خود «عدالت» محسوب میشود؟
پاسخ یک کتاب تاریخی نمیتواند تنها یک شعار باشد.
عدالت، در معنای حقوقی، نیازمند دادگاه مستقل، ارائه اتهام، حق دفاع، بررسی سند و صدور حکم بر اساس قانون است.
لاجوردی هیچگاه در چنین دادگاهی درباره عملکردش در دهه شصت محاکمه نشد.
قربانیان و خانوادههای آنان نیز امکان تشکیل چنین دادگاهی را نداشتند.
این خلأ اهمیت دارد.
زیرا زمانی که راه دادخواهی قضایی بسته باشد، خشم و انتقام میتوانند جای عدالت را بگیرند.
این توضیح یک عمل خشونتآمیز را به حکم قضایی تبدیل نمیکند؛ اما زمینه تاریخی آن را روشن میکند.
و دقیقاً به همین دلیل است که جوامع برای جنایات سیاسی به حقیقتیابی، دادگاه مستقل و پاسخگویی نیاز دارند.
نه فقط برای مجازات عاملان.
برای جلوگیری از آنکه عدالت به دست انتقام سپرده شود.
حکومت میتوانست لاجوردی را محاکمه کند؛ نکرد
این پرسش نیز باید در برابر تاریخ باقی بماند.
در طول سالها، اعتراضهایی درباره عملکرد لاجوردی حتی از درون حکومت مطرح شده بود.
برکنار شده بود.
گزارش وضعیت زندانها به مقامات رسیده بود.
نام او در شهادتهای متعدد زندانیان تکرار شده بود.
اما حکومت هرگز تصمیم نگرفت نقش او در شکنجهها، اعدامها، اعترافات اجباری و نقض حقوق زندانیان را در یک دادگاه مستقل بررسی کند.
برعکس، چند سال بعد دوباره او را به ریاست سازمان زندانها بازگرداند.
این واقعیت برای فهم اول شهریور اهمیت دارد.
وقتی راه قانونی پاسخگویی بسته میشود، پرونده تاریخی از بین نمیرود.
فقط شکل بازگشتش قابل پیشبینی نیست.
در اول شهریور ۱۳۷۷، آن پرونده به یکی از خشنترین شکلهای ممکن بازگشت.
چند دقیقهای که بدون بیست سال قبل فهمیده نمیشود
اکنون میتوان دوباره ساعت را نگاه کرد.
۱۲ و ۴۰ دقیقه.
بازار تهران.
لاجوردی در حجره.
علیاکبر و علیاصغر در صحنه.
شلیک.
لاجوردی کشته میشود.
علیاکبر جان میبازد.
علیاصغر سرنوشت دیگری پیدا میکند.
اگر تمام کتاب را از همین چند دقیقه آغاز و تمام میکردیم، فقط یک واقعه خشونتآمیز داشتیم.
اما پس از طی این دوازده فصل، تصویر متفاوت شده است.
پشت آن چند دقیقه:
زندان شاه وجود دارد.
مؤتلفه وجود دارد.
خمینی وجود دارد.
بهشتی و دادستانی انقلاب وجود دارند.
۳۰ خرداد وجود دارد.
مجهولالهویههایی که اعدام شدند وجود دارند.
سعادتی و سلطانپور و پاکنژاد وجود دارند.
اعتراف اجباری وجود دارد.
توابسازی وجود دارد.
۱۹ بهمن وجود دارد.
موسی خیابانی و اشرف ربیعی وجود دارند.
کودکی مصطفی رجوی وجود دارد.
گزارش هادی خامنهای و اعتراضهای منتظری وجود دارد.
عزل لاجوردی وجود دارد.
بازگشتش به ریاست سازمان زندانها وجود دارد.
و در سوی دیگر، کودکی ایلامی وجود دارد که در فاصله همین وقایع بزرگ شده است.
بدون تمام این تاریخ، اول شهریور قابل فهم نیست.
تاریخ در یک حجره به هم رسید
در ظهر اول شهریور ۱۳۷۷، فقط سه انسان در یک نقطه به هم نرسیدند.
سه دوره تاریخی به یکدیگر برخورد کردند.
لاجوردی گذشته دهه پنجاه و شصت را با خود حمل میکرد.
علیاکبر و علیاصغر نسل بعد از انقلاب را نمایندگی میکردند.
و بازار تهران صحنهای شد که گذشته حلنشده، در زمان حال منفجر شد.
همین است که اول شهریور هنوز مورد بحث قرار میگیرد.
اگر مسئله فقط مرگ یک مقام سابق بود، سالها پیش به پاورقی تاریخ میرفت.
اما چنین نشد.
زیرا پرسشهای پشت آن هنوز زندهاند:
چه بر سر زندانیان دهه شصت آمد؟
چه کسانی مسئول بودند؟
چرا هیچ دادرسی مستقلی صورت نگرفت؟
چرا مسئولان آن دوره به جای پاسخگویی، در بسیاری موارد ارتقا یافتند؟
و چرا نسلی که خود آن وقایع را ندیده بود، بار آنها را بر دوش گرفت؟
مرگ لاجوردی به این پرسشها پاسخ نداد.
فقط دوباره آنها را مقابل جامعه قرار داد.
و اکنون، پس از پایان صدای تیراندازی در بازار، فصل دیگری آغاز میشود:
نبرد بر سر روایت لاجوردی.
حکومت او را چگونه معرفی کرد؟
خامنهای، رفسنجانی، خاتمی و دیگر مقامات درباره او چه گفتند؟
زندانیان سیاسی سابق و خانوادههای قربانیان چه واکنشی نشان دادند؟
و چگونه یک انسان میتواند در یک سوی حافظه «شهید» و در سوی دیگر همان جامعه «جلاد» باشد؟
این همان پرسشی است که فصل بعد باید به آن پاسخ دهد:
فصل سیزدهم
پس از لاجوردی؛ دو ایران، دو روایت
از «شهید خدمتگزار» حکومت تا «جلاد اوین» در حافظه زندانیان سیاسی
فصل سیزدهم
پس از لاجوردی؛ دو ایران، دو روایت
از «شهید خدمتگزار» حکومت تا «جلاد اوین» در حافظه زندانیان سیاسی
مرگ اسدالله لاجوردی در اول شهریور ۱۳۷۷، پایان یک زندگی بود، اما پایان یک مناقشه تاریخی نبود. درست از همان لحظهای که خبر واقعه بازار تهران منتشر شد، دو روایت کاملاً متفاوت در برابر یکدیگر قرار گرفتند؛ دو روایت که گویی نه درباره یک فرد، بلکه درباره دو تصویر از تاریخ معاصر ایران سخن میگفتند.
در روایت رسمی حکومت، مردی کشته شده بود که باید «شهید» نامیده میشد؛ مسئولی وفادار به نظام که سالها در دستگاه قضایی و سازمان زندانها خدمت کرده و سرانجام به دست مخالفان جمهوری اسلامی جان باخته بود. در سوی دیگر، برای شمار زیادی از زندانیان سیاسی دهه شصت، خانوادههای اعدامشدگان و مخالفان حکومت، مردی از میان رفته بود که نامش سالها با اوین، بازجویی، شکنجه، اعتراف اجباری، توابسازی و اعدام گره خورده بود؛ مردی که آنان او را نه «خدمتگزار»، بلکه «جلاد اوین» مینامیدند.
فاصله میان این دو تصویر آنقدر زیاد بود که با اختلاف معمول سیاسی توضیح داده نمیشد.
پرسش فصل حاضر دقیقاً همین است: چگونه یک انسان در یک سوی جامعه به مقام «شهید» رسانده شد و در سوی دیگر، نام او به نماد یکی از تاریکترین دورههای زندان سیاسی در ایران تبدیل شد؟
حکومتی که بلافاصله روایت خود را ساخت
پس از کشتهشدن لاجوردی، دستگاه رسمی جمهوری اسلامی کوشید تصویر مشخصی از او در حافظه عمومی تثبیت کند: مبارزی قدیمی علیه حکومت شاه، زندانی سیاسی پیش از انقلاب، دادستان انقلاب تهران، مدیر سازمان زندانها و فردی سادهزیست و وفادار که سرانجام نیز در همان بازار سنتی تهران کشته شد.
این روایت تصادفی نبود.
لاجوردی برای حکومت فقط یک مقام سابق قضایی نبود. دفاع از او، در عمل دفاع از بخشی از تاریخ جمهوری اسلامی در دهه شصت بود. اگر کارنامه لاجوردی بهعنوان مجموعهای از اقدامات شخصی و خودسرانه معرفی میشد، بلافاصله پرسشهای بزرگتری پدید میآمد: چه کسی او را منصوب کرد؟ چه کسانی از عملکردش حمایت کردند؟ احکام اعدام بر چه مبنایی صادر میشد؟ چرا پس از بالاگرفتن اعتراضها به وضع زندانها، مسئله تنها با کنارگذاشتن موقت یک فرد پایان نیافت؟ و مهمتر، چگونه کسی که کارنامهاش محل چنین مناقشهای بود، سالها بعد دوباره در رأس سازمان زندانها قرار گرفت؟
از همینجاست که معنای سیاسی عنوان «شهید لاجوردی» روشنتر میشود.
حکومت با بزرگداشت او، تنها از یک فرد دفاع نمیکرد؛ از روایتی از دهه شصت دفاع میکرد که در آن سرکوب مخالفان نه جنایت، بلکه دفاع از نظام معرفی میشد.
اما آن سوی دیوارهای اوین روایت دیگری وجود داشت
مشکل روایت رسمی این بود که لاجوردی تنها در اسناد اداری و سخنرانی مقامات زندگی نکرده بود.
هزاران نفر او را از جای دیگری میشناختند: زندان.
زندانیانی بودند که نام او را در راهروهای اوین شنیده بودند. کسانی بودند که دوستان، خواهران، برادران یا فرزندانشان پس از بازداشت اعدام شده بودند. کسانی از بازماندگان دهه شصت از بازجویی، شکنجه، فشار برای مصاحبه و اعلام ندامت سخن گفتهاند. برای این بخش از جامعه، تصویر لاجوردی نه از پشت میز دادستانی، بلکه از پشت درهای بسته زندان شکل گرفته بود.
اینجا دیگر سخن از یک لقب سیاسی ساده نبود.
وقتی زندانیان سیاسی و مخالفان، لاجوردی را «جلاد اوین» نامیدند، این تعبیر حاصل حافظهای بود که طی سالها ساخته شده بود؛ حافظهای متشکل از نام انسانها و سرنوشت آنها.
محمدرضا سعادتی فقط یک نام نبود.
سعید سلطانپور فقط یک نام نبود.
شکرالله پاکنژاد فقط یک نام نبود.
و هزاران زندانی ناشناختهتر نیز فقط اعدادی در آمار نبودند.
پشت هر نام خانوادهای وجود داشت، پشت هر اعدام داستانی و پشت بسیاری از زندانیان بازمانده، خاطرهای که با گذشت زمان از میان نرفت.
به همین دلیل، هنگامی که حکومت از «شهید لاجوردی» سخن گفت، بخش دیگری از جامعه به گذشته خود نگاه کرد و پرسید: پس قربانیان چه میشوند؟
آیا لاجوردی یک استثنا بود؟
این پرسش شاید مهمترین مسئلهای باشد که پس از مرگ او باقی ماند.
اگر لاجوردی تنها مأموری خشن و خودسر بود، میشد همه آنچه را رخ داده بود به شخصیت او تقلیل داد. در این صورت تاریخ بسیار ساده میشد: مردی تندرو به قدرت رسید، خشونت کرد و سرانجام کنار گذاشته شد.
اما فصلهای پیشین این کتاب نشان دادند که مسئله به این سادگی نبود.
لاجوردی در خلأ ظهور نکرد.
او به دستگاه قضایی جمهوری اسلامی راه یافت، صاحب اختیار شد و در ساختاری فعالیت کرد که از بالاترین سطوح سیاسی و مذهبی برای برخورد با مخالفان مشروعیت میگرفت. در همان سالهایی که زندانها پر میشد، ادبیات «محارب» و «منافق» نیز زمینه شرعی و سیاسی برخورد با مخالفان را فراهم میکرد.
از همین رو، در بررسی تاریخی باید میان مسئولیت شخصی لاجوردی و مسئولیت ساختاری حکومتی که او در آن عمل میکرد تفاوت گذاشت، اما نباید یکی را به وسیله دیگری پنهان کرد.
لاجوردی مسئول اعمال و تصمیمهای خودش بود؛ اما دستگاهی که او را منصوب کرد، به او اختیار داد، از سیاستهای سرکوب حمایت کرد و بعدها دوباره مسئولیت مهمی به او سپرد نیز از روایت تاریخی حذفشدنی نیست.
اگر او صرفاً یک «خطا» بود، چرا دوباره بازگشت؟
همین پرسش، افسانه «لاجوردی خودسر» را با دشواری جدی روبهرو میکند.
عزل او نیز گذشته را پاک نکرد
اعتراضهایی که حتی از درون ساختار حکومت نسبت به وضعیت زندانها شکل گرفت، سرانجام موقعیت لاجوردی را متزلزل کرد. اما کناررفتن او یک مسئله را حل نکرد: کسانی که کشته شده بودند بازنمیگشتند و کسانی که سالها زندان و شکنجه را تجربه کرده بودند نمیتوانستند با یک تغییر اداری گذشته را فراموش کنند.
بعدها نیز بازگشت لاجوردی به مدیریت سازمان زندانها برای منتقدان معنایی روشن داشت: ساختار سیاسی او را طرد نکرده بود.
این نکته برای فهم واکنشها به اول شهریور ۱۳۷۷ بسیار مهم است.
کسانی که از مرگ او احساس رضایت میکردند الزاماً درباره مردی که در سال ۱۳۷۷ در حجره بازار نشسته بود داوری نمیکردند؛ آنها مردی را به یاد میآوردند که تصویرش در ذهنشان متعلق به اوین دهه شصت بود.
زمان برای آنان پرونده را نبسته بود.
یک خبر، دو واکنش
در چنین بستری بود که خبر اول شهریور به جامعه رسید.
حکومت سوگواری کرد.
مقامات پیام دادند.
رسانههای رسمی از سوابق مبارزاتی و خدمات لاجوردی گفتند و کوشیدند چهرهای وفادار، مردمی و انقلابی از او بسازند.
اما در سوی دیگر، خانوادههایی بودند که همان خبر را از دریچهای کاملاً متفاوت میشنیدند. برای آنان، نام لاجوردی خاطراتی را زنده میکرد که حکومت سالها کوشیده بود روایت دیگری از آنها ارائه کند.
در واقع در اول شهریور فقط یک گلوله به گذشته شلیک نشد؛ گذشته دوباره وارد زمان حال شد.
ناگهان پرسشهای دهه شصت دوباره زنده شدند.
چه کسانی اعدام شدند؟
چه کسانی حکم دادند؟
چه کسانی اجرا کردند؟
چه کسانی میدانستند؟
چه کسانی اعتراض کردند؟
و چه کسانی پس از همه اینها ارتقا یافتند یا دوباره به مسئولیت بازگشتند؟
علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد در میان این دو روایت
اینجاست که دو جوان اول شهریور نیز وارد جنگ روایتها شدند.
در روایت حکومت، آنان «تروریست»هایی بودند که یکی از مسئولان جمهوری اسلامی را کشته بودند.
اما در روایت سازمان مجاهدین و هواداران آن، آنان مجریان مجازات کسی معرفی شدند که مسئولیت سنگینی در سرکوب و اعدام زندانیان سیاسی داشت.
وظیفه کتاب تاریخی آن نیست که این فاصله را با چند کلمه مبهم بپوشاند. برعکس، باید نشان دهد چرا این دو روایت به وجود آمدند و چه تجربه تاریخی پشت هر یک قرار داشت.
علیاکبر اکبری متعلق به نسلی بود که بسیاری از وقایع آغاز دهه شصت را خود تجربه نکرده بود. این نکته اهمیت فراوان دارد. او هنگام بسیاری از اعدامهایی که در فصلهای پیشین بررسی کردیم کودک بود. بنابراین مسئله دیگر فقط انتقام شخصی یک زندانی سابق از زندانبانش نبود.
حافظه از یک نسل به نسل دیگر منتقل شده بود.
همین ویژگی است که ماجرای اول شهریور را از یک حادثه معمول سیاسی فراتر میبرد.
دو ایران
شاید هیچ تعبیری بهتر از «دو ایران، دو روایت» نتواند فضای پس از مرگ لاجوردی را توضیح دهد.
یک ایران، ایران رسمی بود؛ با رسانه، تریبون، مراسم، پیام تسلیت، عنوان «شهید» و دستگاهی که میتوانست روایت خود را ثبت و منتشر کند.
ایران دیگر، در خاطرات زندانیان، خانوادههای اعدامشدگان، تبعیدیان، مخالفان و روایتهایی زندگی میکرد که سالها امکان حضور در رسانههای رسمی نداشتند.
یکی از «خدمت» میگفت.
دیگری از «شکنجه».
یکی از «مبارزه با منافقین» میگفت.
دیگری نام فرزند اعدامشدهاش را به یاد میآورد.
یکی مراسم بزرگداشت برگزار میکرد.
دیگری هنوز دنبال قبر عزیزش میگشت.
این دو روایت را نمیتوان با یک جمله آشتی داد؛ زیرا اختلاف آنها فقط بر سر تفسیر یک شخصیت نیست. اختلاف بر سر ماهیت آنچه در دهه شصت رخ داد است.
تاریخ با حذف یکی از دو روایت نوشته نمیشود
اما یک تفاوت اساسی وجود دارد.
قدرت سیاسی میتواند نام خیابان بگذارد، مراسم رسمی برگزار کند، کتاب منتشر کند و کسی را «شهید» بنامد؛ ولی قدرت سیاسی مالک حافظه مردم نیست.
حافظه تاریخی مسیر دیگری دارد.
گاهی در شهادت یک زندانی باقی میماند.
گاهی در عکس جوانی که اعدام شده است.
گاهی در مادری که دههها نام فرزندش را تکرار میکند.
گاهی در پروندهای که هنوز بسته نشده است.
و گاهی، سالها بعد، در نسلی ظاهر میشود که هنگام وقوع آن حوادث حتی کودک بوده است.
از این منظر، اول شهریور ۱۳۷۷ فقط روز مرگ اسدالله لاجوردی نبود. روزی بود که معلوم شد پرونده دهه شصت، برخلاف تصور صاحبان قدرت، در حافظه بخشی از جامعه بسته نشده است.
لاجوردی از بازار تهران به تاریخ رفت؛ اما آنچه درباره او باقی ماند، دو تصویر کاملاً متفاوت بود:
برای حکومت، «شهید خدمتگزار».
برای بسیاری از زندانیان سیاسی و خانوادههای قربانیان، «جلاد اوین».
از خمینی تا خاتمی؛ تداوم یک روایت
روایت رسمی از اسدالله لاجوردی پس از مرگ او ساخته نشد. ریشه آن را باید بسیار پیشتر و در بالاترین سطح حاکمیت جستوجو کرد.
مرکز اسناد انقلاب اسلامی، در مطلبی که سالها بعد درباره لاجوردی منتشر کرد، از قول روحالله خمینی عبارتی کوتاه اما بسیار معنادار نقل میکند:
«لاجوردی امنیت تهران است.»
اهمیت این جمله فقط در ستایش شخص لاجوردی نیست. اگر این نقل بهدرستی به خمینی منتسب باشد، باید آن را در کنار مسئولیتهایی گذاشت که لاجوردی در همان نظام برعهده داشت. در روایت رسمی حکومت، اقداماتی که مخالفان و بسیاری از زندانیان سیاسی از آنها بهعنوان سرکوب یاد میکنند، بخشی از تأمین «امنیت» تعریف میشد. خود مرکز اسناد نیز در توصیف او تأکید میکند که لاجوردی «تابع محض ولایت فقیه» بود و اوامر خمینی را «صادقانه» اجرا میکرد.
این توصیف برای یک پژوهش تاریخی اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا تصویری که حکومت از لاجوردی ارائه میکند، برخلاف این ادعا که او صرفاً مأموری خودسر و جدا از ساختار بوده، او را مجری وفادار خط رهبری نظام معرفی میکند.
حتی پس از مرگ خمینی نیز این روایت از میان نرفت.
اول شهریور ۱۳۷۷، هنگامی که خبر کشتهشدن لاجوردی منتشر شد، محمد خاتمی رئیسجمهور وقت ــ چهرهای که ریاستجمهوری او با شعار قانونگرایی و اصلاحات شناخته میشد ــ در پیام رسمی خود نهتنها از عنوان «شهادت» برای مرگ لاجوردی استفاده کرد، بلکه او را:
«یکی از سربازان سختکوش انقلاب و خدمتگزاران مردم و نظام»
نامید.
خاتمی عاملان واقعه را «آدمکشان بداندیش و زشتکردار» خواند و از دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی خواست آنان را هرچه سریعتر شناسایی کنند تا «به جزای کردار زشت خود برسند».
این پیام برای فهم «دو ایران، دو روایت» سندی بسیار گویاست.
زیرا در همان زمانی که رئیسجمهور جمهوری اسلامی از «خدمتگزار مردم» سخن میگفت، شمار زیادی از زندانیان سیاسی سابق و خانوادههای اعدامشدگان، از شخصیتی سخن میگفتند که نامش در حافظه آنان با اوین، اعدام و شکنجه پیوند خورده بود.
در این نقطه دیگر نمیتوان اختلاف را صرفاً نزاعی میان «اصلاحطلب» و «اصولگرا» توضیح داد.
از خمینی که بنا بر روایت رسمی گفته بود «لاجوردی امنیت تهران است»، تا خاتمی که پس از مرگ او از «سرباز سختکوش انقلاب و خدمتگزار مردم و نظام» سخن گفت، یک رشته مشترک دیده میشود: هنگامی که پای ارزیابی یکی از چهرههای اصلی دستگاه سرکوب دهه شصت به میان آمد، روایت رسمی حکومت همچنان از او دفاع کرد.
و درست در برابر همین روایت، حافظه دیگری ایستاده بود.
حافظه محمدرضا سعادتی.
حافظه سعید سلطانپور.
حافظه شکرالله پاکنژاد.
حافظه زندانیانی که از شکنجه و اعتراف اجباری سخن گفتهاند.
و حافظه خانوادههایی که هنوز درباره سرنوشت فرزندانشان سؤال داشتند.
بنابراین پرسش تاریخی را میتوان بسیار روشن مطرح کرد:
اگر لاجوردی فقط یک مأمور خودسر بود، چرا بنیانگذار جمهوری اسلامی او را «امنیت تهران» میخوانْد و نزدیک به دو دهه بعد، رئیسجمهور اصلاحطلب جمهوری اسلامی او را «خدمتگزار مردم و نظام» مینامید؟
این پرسش از خود پاسخ مهمتر است؛ زیرا ما را از زندگی یک فرد بیرون میآورد و به ساختاری میرساند که لاجوردی در درون آن قدرت گرفت، عمل کرد، کنار رفت، دوباره بازگشت و سرانجام پس از مرگ نیز مورد تجلیل رسمی قرار گرفت.
و میان این دو تصویر، هزاران پرونده، هزاران خاطره و هزاران پرسش بیپاسخ قرار داشت.
همین شکاف است که ما را به آخرین و دشوارترین بخش این کتاب میرساند. زیرا پس از شناختن لاجوردی، زندانهای دهه شصت، علیاکبر اکبری، علیاصغر غضنفرنژاد و واقعه اول شهریور، هنوز یک پرسش باقی است:
آنچه در بازار تهران رخ داد را تاریخ چگونه باید نامگذاری کند؟
انتقام؟
مجازات؟
یک عملیات سیاسی؟
یا حلقهای از زنجیرهای بسیار طولانیتر که آغاز آن را باید نه در ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اول شهریور ۱۳۷۷، بلکه سالها پیش، پشت دیوارهای اوین جستوجو کرد؟
پاسخ به این پرسش، موضوع فصل بعد است.
فصل چهاردهم
کاوه آهنگر؛ تاریخ، اسطوره و دادخواهی
از ضحاک شاهنامه تا علیاکبر اکبری در حافظه یک نسل
در تاریخ ملتها لحظههایی وجود دارد که مرز میان تاریخ و اسطوره باریک میشود. نه از آن رو که افسانه جای واقعیت را میگیرد، بلکه از آن رو که یک واقعه واقعی، تصویری را که قرنها در حافظه یک ملت زندگی کرده است دوباره زنده میکند.
در فرهنگ ایرانی یکی از ماندگارترین این تصاویر، کاوه آهنگر است.
کاوه شاه نبود. شاهزاده نبود. فرمانده سپاه نبود. از خاندان قدرت نیز برنخاسته بود. در روایت شاهنامه، او مردی از میان مردم است؛ آهنگری که دستگاه ضحاک فرزندانش را یکی پس از دیگری گرفته و قربانی کرده است. آنچه او را از میان جمعیت بیرون میآورد نه قدرت، ثروت یا منصب، بلکه رسیدن به نقطهای است که دیگر نمیتواند در برابر دستگاهی که قربانی میگیرد خاموش بماند.
همین ویژگی است که کاوه را از یک شخصیت داستانی فراتر برده و در حافظه تاریخی ایرانیان به نماد شورش علیه بیداد تبدیل کرده است.
اما این کتاب درباره شاهنامه نیست.
درباره ضحاک افسانهای نیز نیست.
این کتاب درباره ایران معاصر است؛ درباره زندانهایی واقعی، انسانهایی با نام و نشان، احکام واقعی، اعدامهای واقعی و سرانجام واقعهای واقعی در ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اول شهریور ۱۳۷۷ در بازار تهران.
پس چرا در آخرین فصل کتاب، نام کاوه آهنگر ظاهر میشود؟
پاسخ را باید در فاصله میان اسطوره و حافظه تاریخی جستوجو کرد.
کاوه؛ هنگامی که رنج خصوصی به اعتراض عمومی تبدیل میشود
در داستان ضحاک، کاوه زمانی وارد صحنه میشود که از او میخواهند گواهی دهد ضحاک پادشاهی دادگر است.
همین نقطه اهمیت دارد.
کاوه فقط قربانی نیست. از او خواسته میشود روایت قدرت را نیز تأیید کند؛ یعنی دستگاهی که فرزندانش را گرفته است، اکنون میخواهد خود قربانی شهادت دهد که دستگاه عادل است.
کاوه نمیپذیرد.
اعتراض میکند، آن گواهی را میدرد و از دستگاه قدرت جدا میشود.
از این لحظه، رنج شخصی او دیگر فقط رنج یک پدر نیست؛ به اعتراض علیه ساختاری تبدیل میشود که قربانی تولید میکند و در همان حال برای خود مشروعیت میسازد.
این وجه از داستان کاوه، برای موضوع کتاب ما معنای خاصی دارد.
در فصل پیش دیدیم که درباره اسدالله لاجوردی نیز دو حافظه در برابر یکدیگر قرار گرفتند.
یک طرف، روایت رسمی حکومت بود: «امنیت تهران»، «سرباز سختکوش انقلاب»، «خدمتگزار مردم و نظام» و پس از مرگ، «شهید».
طرف دیگر، حافظه زندانیانی بود که نام دیگری برای او داشتند:
«جلاد اوین».
همین تضاد، مسئله را از اختلاف بر سر یک شخص فراتر میبرد. سؤال این بود که چه کسی حق دارد گذشته را تعریف کند؟ حکومت؟ قربانی؟ زندانی؟ خانواده اعدامشده؟ یا اسناد و شهادتهایی که پس از سالها باقی ماندهاند؟
اسطوره را نباید جای تاریخ نشاند
در اینجا یک مرز باید کاملاً روشن بماند.
علیاکبر اکبری، کاوه شاهنامه نیست.
لاجوردی نیز ضحاک شاهنامه نیست.
مورخ حق ندارد شخصیتهای واقعی را به شخصیتهای افسانهای تبدیل کند و سپس بر اساس آن افسانه درباره تاریخ حکم بدهد.
لاجوردی را باید با اسناد، مسئولیتها، گفتهها، تصمیمها و شهادتهای مربوط به دوران فعالیتش شناخت. علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد نیز باید بر اساس زندگی و تصمیم واقعی خودشان بررسی شوند.
پس تشبیه کاوه برای چیست؟
برای فهمیدن مکانیسم حافظه یک ملت.
جامعه گاهی برای بیان تجربهای که بسیار بزرگتر از زندگی یک فرد است، به نمادهای فرهنگی خود بازمیگردد. کاوه در این معنا نه یک شخصیت برای تطبیق مکانیکی با علیاکبر، بلکه زبانی برای توضیح یک پدیده است:
چگونه رنج یک نسل میتواند به نسل دیگری منتقل شود و در آن نسل به کنش تبدیل گردد؟
علیاکبر؛ فرزند دهه شصت نبود، اما وارث حافظه آن شد
یکی از شگفتانگیزترین وجوه زندگی علیاکبر اکبری همینجاست.
او در اول شهریور ۱۳۵۷ متولد شد.
هنگامی که بسیاری از وقایعی که در فصلهای گذشته این کتاب خواندیم رخ میداد، او کودکی بیش نبود.
وقتی محمدرضا سعادتی اعدام شد، علیاکبر هنوز کودکی خردسال بود.
وقتی سعید سلطانپور از مراسم عروسی بازداشت و سپس اعدام شد، او کودکی بیش نبود.
وقتی شکرالله پاکنژاد کشته شد، علیاکبر نه زندانی سیاسی بود و نه فعال شناختهشده سیاسی.
وقتی اوین به یکی از مراکز اصلی سرکوب مخالفان تبدیل شده بود، او پشت دیوارهای آن زندان حضور نداشت.
پس میان او و لاجوردی خصومت شخصی ناشی از شکنجه مستقیم وجود نداشت.
لاجوردی بازجوی او نبود.
زندانبان او نبود.
او را شکنجه نکرده بود.
و درست همین نکته، اول شهریور را از یک تسویهحساب شخصی متمایز میکند.
آنچه به علیاکبر رسیده بود، حافظه یک نسل پیش از خودش بود.
حافظه چگونه منتقل میشود؟
جنایت سیاسی فقط در لحظه وقوعش زندگی نمیکند.
یک اعدام ممکن است در چند دقیقه پایان یابد، اما اثر آن در خانواده دههها باقی بماند.
یک زندانی ممکن است آزاد شود، اما آنچه در زندان دیده است با او از در زندان بیرون بیاید.
مادری که فرزندش را از دست داده، داستان او را برای دیگران تعریف میکند.
همبندی، نام همبندی اعدامشدهاش را حفظ میکند.
نامهای باقی میماند.
عکسی باقی میماند.
خاطرهای نقل میشود.
و نسلی که هنگام وقوع حادثه کودک بوده است، روزی میپرسد:
چه اتفاقی افتاد؟
از همین سؤال، حافظه تاریخی آغاز میشود.
به این ترتیب، قربانی میتواند کشته شود، اما روایت او الزاماً کشته نمیشود.
این همان چیزی بود که در مورد دهه شصت اتفاق افتاد. بسیاری از کسانی که سالها بعد درباره آن دوران سخن گفتند، خود در زمان وقوع آن حوادث زندانی نبودند. آنها تاریخ را از بازماندگان، خانوادهها، اسناد، روایتها و تجربه سیاسی نسل پیش از خود دریافت کردند.
علیاکبر نیز متعلق به چنین نسلی بود.
شهادت نویسنده؛ انتخابی که از بیرون تحمیل نشد
در اینجا لازم است میان اسناد عمومی و آنچه نویسنده شخصاً شاهد آن بوده است تفاوت گذاشته شود.
آنچه در ادامه میآید، نه ادعای یک سند دولتی و نه گزارشی از رسانههای آن روز، بلکه روایت شخصی نویسنده از شناخت مستقیم این دو جوان است و باید به همین عنوان خوانده شود.
من شاهد بودم که علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد، بدون آنکه کسی سوژه عملیاتی مشخصی به آنان تحمیل کند، خود درباره آنچه میخواستند انجام دهند بحث و اصرار میکردند.
انتخاب اولیه آنان حتی یکسان نبود.
علیاصغر از تجربه دیگری سخن میگفت. او فقر و محرومیت را در خانه، مدرسه، محله و شهر خود لمس کرده بود و خشمش را به نقش روحانیون و مسئولان حکومتی در سرکوب جوانان پیوند میداد. در روایت او، مسئله بهویژه هنگامی به نقطه غیرقابل تحمل رسیده بود که درباره برخورد با دختران جوان و زندانیان سیاسی مطالبی شنیده و باور کرده بود.
برای او این دیگر بحثی دوردست و نظری نبود.
اما علیاکبر نام دیگری را مطرح میکرد:
اسدالله لاجوردی.
در روایت شخصی من، علیاکبر درباره لاجوردی با احساسی سخن میگفت که نشان میداد موضوع برایش صرفاً انتخاب یک مقام حکومتی نیست. او لاجوردی را نماد دستگاهی میدید که با اعدام، شکنجه و سرکوب جوانان دهه شصت پیوند خورده بود.
دو جوان از دو تجربه به یک نقطه رسیده بودند.
و سرانجام بر لاجوردی توافق کردند.
این روایت برای فهم اول شهریور اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد در نگاه خود آنان، مسئله نه خصومت شخصی با مردی در بازار تهران، بلکه رویارویی با نمادی از دستگاه سرکوب بود.
این البته توضیح انگیزه آنان است؛ نه جایگزین داوری حقوقی درباره عملی که انجام دادند. تاریخ باید بتواند انگیزه یک کنشگر را بفهمد، بیآنکه فهمیدن را با صدور حکم حقوقی یکی بداند.
جملهای که سالها باقی ماند
در میان روایتهای زندانیان سیاسی درباره لاجوردی، جملهای وجود دارد که در این کتاب چند بار به آن بازگشتهایم.
بنا بر این روایتها، لاجوردی گفته بود:
«هنوز کسی که بتواند مرا بکشد، از مادر زاده نشده است.»
در استفاده تاریخی از این جمله باید همان احتیاطی را داشت که درباره هر نقل شفاهی لازم است. تا هنگامی که سند مستقیم صوتی یا مکتوب از خود لاجوردی در دست نباشد، باید آن را همانگونه معرفی کرد که هست: روایتی منقول از زندانیان سیاسی.
اما آنچه پس از آن اتفاق افتاد، دیگر روایت نیست.
یک واقعیت تقویمی عجیب در برابر ما قرار دارد:
علیاکبر اکبری در اول شهریور ۱۳۵۷ متولد شد.
و بیست سال بعد:
در اول شهریور ۱۳۷۷، او در واقعهای شرکت کرد که به مرگ اسدالله لاجوردی انجامید.
اول شهریور، در آغاز زندگی او ثبت شده بود و بیست سال بعد به مهمترین روز زندگی سیاسیاش تبدیل شد.
همین تقارن است که بعدها به روایت اول شهریور معنایی نمادین بخشید.
اگر آن جمله منقول از لاجوردی را کنار این دو تاریخ بگذاریم، طنز تلخ تاریخ آشکار میشود:
کسی که گفته بود قاتلش هنوز از مادر زاده نشده، با جوانی روبهرو شد که دقیقاً بیست سال پیش از آن روز، در همان تاریخ اول شهریور، متولد شده بود.
چرا «کاوه»؟
اکنون میتوان به پرسش آغاز فصل پاسخ داد.
چرا کاوه آهنگر؟
نه برای آنکه یک عملیات سیاسی معاصر را به افسانه تبدیل کنیم.
نه برای آنکه خشونت را بهعنوان شیوه عمومی دادخواهی تجویز کنیم.
و نه برای آنکه تاریخ را به داستان خیر مطلق و شر مطلق تقلیل دهیم.
«کاوه» در این کتاب نام یک الگوی حافظه تاریخی است.
کاوه زمانی به نماد تبدیل میشود که رنج دیگر فقط مسئله یک فرد نیست.
وقتی قربانیان متعددند.
وقتی قدرت روایت خودش را میسازد.
وقتی از قربانی خواسته میشود روایت قدرت را بپذیرد.
و وقتی فردی از میان جامعه در برابر آن روایت میایستد.
به همین دلیل است که فرهنگ سیاسی ایران بارها به کاوه بازگشته است. هر نسل، هنگامی که با مسئله استبداد و مقاومت روبهرو شده، بخشی از زبان خود را از این حافظه کهن گرفته است.
اما دادخواهی با انتقام یکی نیست
اینجا درست همان نقطهای است که مورخ نباید بیخیال باشد، اما نباید از تاریخ نیز جلو بزند.
شناخت کارنامه لاجوردی یک مسئله است.
فهم انگیزه علیاکبر و علیاصغر مسئلهای دیگر.
و تعیین اینکه قتل یک متهم بدون محاکمه «عدالت» محسوب میشود یا نه، مسئلهای حقوقی و اخلاقی است که نمیتوان فقط با نفرت از جنایتهای منتسب به مقتول پاسخ داد.
اگر دادگاهی مستقل وجود داشت؛ اگر خانوادههای اعدامشدگان امکان شکایت داشتند؛ اگر زندانیان میتوانستند آزادانه شهادت دهند؛ اگر اسناد زندانها گشوده میشد؛ اگر متهمان حق دفاع داشتند؛ و اگر قاضی مستقل درباره مسئولیت هر فرد حکم میداد، آن مسیر دادخواهی قضایی بود.
اما پرسش تاریخی درباره ایران آن سالها دقیقاً از جایی دشوار میشود که چنین سازوکاری برای رسیدگی مستقل به اتهامات علیه مقامات قدرتمند وجود نداشت.
در نتیجه دو حقیقت را باید همزمان دید:
نبود عدالت مستقل، خشونت را خودبهخود به عدالت تبدیل نمیکند؛ اما نبود عدالت مستقل میتواند توضیح دهد چرا بخشی از جامعه به این نتیجه میرسد که راه رسمی دادخواهی بسته است.
این تفاوت کوچک نیست.
برای کتابی که میخواهد «مورخ بیطرف، اما نه بیخیال» باشد، همین مرز اهمیت دارد.
حکومت توانست مراسم بگیرد؛ نتوانست حافظه را یکدست کند
لاجوردی پس از مرگ مورد تجلیل رسمی قرار گرفت.
عنوان «شهید» گرفت.
مقامات از او ستایش کردند.
خاتمی او را «سرباز سختکوش انقلاب و خدمتگزار مردم و نظام» خواند.
و در روایتهای رسمی، جمله منسوب به خمینی که «لاجوردی امنیت تهران است» بار دیگر تکرار شد.
حکومت ابزار ساختن حافظه رسمی را داشت.
اما فصل پیش نشان داد که حافظه رسمی تنها حافظه موجود نبود.
در سوی دیگر، زندانیان سیاسی و خانوادههای قربانیان روایت خود را حفظ کردند.
همینجاست که کاوه دوباره معنا پیدا میکند.
درفش کاویانی در شاهنامه ابتدا چیزی باشکوه نیست؛ پیشبند چرمی یک آهنگر است. اهمیتش از جنس و قیمت آن نمیآید. آنچه آن را به نماد تبدیل میکند، معنایی است که مردم به آن میدهند.
در تاریخ معاصر نیز نمادها همینگونه ساخته میشوند.
نه با فرمان.
نه با بخشنامه.
و نه الزاماً در همان روز واقعه.
گاهی سالها لازم است تا معلوم شود یک حادثه در حافظه جامعه چه جایگاهی پیدا کرده است.
اول شهریور؛ برخورد دو نسل
اکنون میتوان تمام مسیر کتاب را از فاصلهای دورتر دید.
یک سوی آن مردی بود که در دوران شاه زندانی شد، پس از انقلاب وارد دستگاه قدرت شد، به دادستانی انقلاب تهران رسید، نامش با اوین و سرکوب دهه شصت گره خورد، کنار گذاشته شد، دوباره به رأس سازمان زندانها بازگشت و سرانجام در بازار تهران زندگی میکرد.
سوی دیگر، جوانی بود که در آستانه انقلاب متولد شد، بسیاری از وقایع نخستین دهه جمهوری اسلامی را نه بهعنوان بازیگر مستقیم، بلکه بهعنوان میراث تاریخی نسل پیش از خود شناخت و سرانجام نامش با پایان زندگی همان مقام سابق گره خورد.
این دو زندگی قرار نبود بهطور طبیعی به هم برسند.
اما تاریخ آنها را در یک نقطه به هم رساند:
بازار تهران.
اول شهریور ۱۳۷۷.
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه.
از این منظر، آن حجره فقط چند متر از بازار تهران نبود.
دو نسل در آن به یکدیگر رسیده بودند.
یک سوی آن، بخشی از تاریخ دهه شصت ایستاده بود.
و سوی دیگر، نسلی که حافظه آن دهه را با خود حمل میکرد.
کاوهای از نسل پس از انقلاب
پس تعبیر «کاوه» در عنوان این کتاب را باید در همین معنا فهمید.
نه یکسانانگاری انسان واقعی با قهرمان افسانهای؛ بلکه بیان این واقعیت که حافظه تاریخی برای سخن گفتن از مقاومت، زبان و نمادهای خودش را میسازد.
در شاهنامه، کاوه زمانی وارد تاریخ اسطورهای ایران میشود که دیگر حاضر نیست روایت ضحاک را امضا کند.
در ایران معاصر نیز نبرد بر سر حافظه همچنان ادامه دارد: چه کسی قربانی بود؟ چه کسی مسئول بود؟ چه کسی حق دارد گذشته را روایت کند؟ و آیا قدرت سیاسی میتواند با نامگذاری رسمی، حافظه کسانی را که آن دوره را از پشت میلههای زندان تجربه کردهاند پاک کند؟
اول شهریور نشان داد که پاسخ دستکم به پرسش آخر منفی است.
میتوان یک روایت را ممنوع کرد.
میتوان سالها درباره قربانیان سکوت کرد.
میتوان برای صاحبان قدرت مراسم رسمی گرفت.
اما نمیتوان تضمین کرد که نسل بعد همان روایت را بپذیرد.
زیرا حافظه، برخلاف زندانی که دیوار و در دارد، همیشه در همانجا که قدرت تعیین کرده باقی نمیماند.
از نسلی به نسل دیگر میرود.
نامها را حمل میکند.
پرسشها را منتقل میکند.
و گاهی در زمانی که صاحبان قدرت تصور میکنند گذشته تمام شده است، دوباره ظاهر میشود.
در اول شهریور ۱۳۷۷، این گذشته در بازار تهران ظاهر شد.
اما هنوز یک پرسش باقی مانده است؛ پرسشی بزرگتر از لاجوردی و بزرگتر از علیاکبر اکبری:
اگر جامعه نتواند درباره جنایتهای سیاسی گذشته در یک دادگاه مستقل حقیقت را روشن کند، با حافظه آن جنایتها چه خواهد کرد؟
اینجاست که اسطوره پایان مییابد و مسئله واقعی یک جامعه آغاز میشود.
و درست به همین دلیل، پایان این کتاب نمیتواند پایان زندگی اسدالله لاجوردی باشد.
پایان کتاب باید درباره چیزی باشد که پس از او باقی ماند:
حافظه، حقیقت و دادخواهی.
فرجام
اول شهریور فقط یک روز نبود
از حافظه جنایت تا پرسش عدالت
اول شهریور فقط یک روز نبود
از حافظه جنایت تا پرسش عدالت
این کتاب از یک روز آغاز شد.
اول شهریور ۱۳۷۷.
از ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه، از بازار تهران، از حجرهای که در آن اسدالله لاجوردی نشسته بود و از دو جوانی که وارد آن شدند: علیاکبر اکبری دهبالایی و علیاصغر غضنفرنژاد جلودار.
اما هرچه در صفحات این کتاب پیش رفتیم، روشنتر شد که اول شهریور را نمیتوان تنها با آن چند دقیقه فهمید.
برای رسیدن به آن حجره باید سالها به عقب بازمیگشتیم؛ به زندانهای شاه، به انقلاب ۱۳۵۷، به برآمدن دستگاه قضایی جدید، به اوین، به سی خرداد ۱۳۶۰، به اعدامها، شکنجهها، اعترافات اجباری و «توابسازی»؛ به محمدرضا سعادتی، سعید سلطانپور، شکرالله پاکنژاد و بسیاری نامهای دیگر؛ به ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ و آن نمایش تلویزیونی بر پیکر کشتهشدگان؛ به اعتراضهایی که حتی از درون حکومت نسبت به وضع زندانها برخاست؛ و سرانجام به مردی که از دادستانی کنار رفت، اما سالها بعد دوباره به رأس سازمان زندانها بازگشت.
وقتی همه این قطعات کنار یکدیگر قرار میگیرند، اول شهریور دیگر یک خبر چندسطری در صفحه حوادث نیست.
اول شهریور انتهای یک خط طولانی تاریخی بود.
و شاید آغاز خطی دیگر.
آن حجره از اوین جدا نبود
اگر فقط آخرین صحنه را ببینیم، داستان بسیار ساده است: دو جوان وارد محل کسب یک مقام سابق حکومتی شدند و او را کشتند.
اما تاریخ وظیفهاش همین است که آنچه پیش از آخرین صحنه اتفاق افتاده است فراموش نشود.
لاجوردی در اول شهریور ۱۳۷۷ فقط مردی سالخورده در بازار تهران نبود. او گذشتهای سیاسی و قضایی با خود حمل میکرد؛ گذشتهای که حکومت و مخالفان درباره آن دو روایت کاملاً متضاد داشتند.
برای حکومت، او کسی بود که بنا بر روایت رسمی، خمینی دربارهاش گفته بود:
«لاجوردی امنیت تهران است.»
و هنگامی که کشته شد، محمد خاتمی، رئیسجمهور وقت، او را:
«یکی از سربازان سختکوش انقلاب و خدمتگزاران مردم و نظام»
نامید.
اما برای شمار زیادی از زندانیان سیاسی دهه شصت و خانوادههای اعدامشدگان، همان مرد نام دیگری داشت:
«جلاد اوین».
این دو تصویر را نمیتوان با بازی با کلمات به یکدیگر نزدیک کرد.
یکی از «امنیت» سخن میگفت و دیگری از سرکوب.
یکی «خدمتگزار مردم» میدید و دیگری نام کسانی را به یاد میآورد که از زندان بازنگشتند.
یکی از «شهادت» سخن میگفت و دیگری از مسئولیت در برابر قربانیان.
همین شکاف نشان میدهد که مسئله لاجوردی با مرگ او تمام نشد؛ زیرا اختلاف اصلی درباره زندگی یا مرگ یک فرد نبود.
اختلاف بر سر روایت یک دوره از تاریخ ایران بود.
اگر لاجوردی فقط یک فرد بود…
یکی از پرسشهایی که در سراسر این کتاب تکرار شد این بود که آیا میتوان همه آنچه در زندانهای دهه شصت رخ داد به اسدالله لاجوردی نسبت داد؟
پاسخ تاریخی نمیتواند مثبت باشد.
لاجوردی مسئول اعمال و تصمیمهای خودش بود، اما او حکومت نبود.
پشت سر او دستگاهی وجود داشت؛ دادستانی، دادگاههای انقلاب، قضات شرع، زندانها، نهادهای اطلاعاتی و امنیتی و بالاتر از همه، ساختاری سیاسی و فقهی که برخورد با مخالفان را مشروعیت میبخشید.
لاجوردی را کسانی منصوب کردند.
به او اختیار داده شد.
در ساختاری مشخص عمل کرد.
حتی هنگامی که اعتراض به عملکرد او بالا گرفت، مسئله با محاکمه او پایان نیافت.
و مهمتر اینکه سالها بعد دوباره به مدیریت سازمان زندانها بازگشت.
پس اگر این کتاب تنها با این نتیجه پایان یابد که «لاجوردی مرد خشنی بود»، تقریباً مهمترین نتیجه تاریخی خود را از دست داده است.
پرسش واقعی این است:
چه ساختاری امکان ظهور و استمرار لاجوردی را فراهم کرد؟
و از آن مهمتر:
چرا همان ساختار پس از مرگش نیز از کارنامه او دفاع کرد؟
تعبیر منسوب به خمینی ــ «لاجوردی امنیت تهران است» ــ در اینجا معنایی فراتر از ستایش یک فرد پیدا میکند.
سؤال این است که امنیت برای چه کسی و به چه قیمت؟
اگر اعدام مخالف، درهمشکستن زندانی و خاموشکردن اعتراض بخشی از تعریف «امنیت» باشد، مسئله دیگر شخصیت یک دادستان نیست؛ مسئله تعریف قدرت از امنیت است.
قربانی میمیرد؛ حافظه الزاماً نمیمیرد
دیکتاتوریها معمولاً یک خطای تاریخی را بارها تکرار میکنند: تصور میکنند حذف انسان به معنای حذف داستان اوست.
اعدام میتواند زندگی را پایان دهد.
اما لزوماً حافظه را پایان نمیدهد.
زندانی اعدام میشود، اما مادرش زنده است.
مادر میمیرد، اما خواهر یا برادرش داستان او را میداند.
همبندی آزاد میشود و آنچه دیده است تعریف میکند.
نامهای از زندان باقی میماند.
عکسی در کشویی حفظ میشود.
نامی بر زبانها میماند.
و سالها بعد، جوانی که هنگام وقوع آن حادثه کودک بوده، آن نام را میشنود و میپرسد:
چه بر سر او آمد؟
این همان پلی است که دهه شصت را به اول شهریور ۱۳۷۷ متصل میکند.
علیاکبر اکبری خود از زندانیان سیاسی سال ۱۳۶۰ نبود.
لاجوردی او را در اوین شکنجه نکرده بود.
محمدرضا سعادتی همنسل او نبود.
سعید سلطانپور همنسل او نبود.
شکرالله پاکنژاد همنسل او نبود.
اما تاریخ آنان به نسل علیاکبر رسیده بود.
این یکی از مهمترین حقایقی است که اول شهریور آشکار کرد:
حافظه سیاسی میتواند از عمر قربانی و حتی از عمر عامل جنایت طولانیتر باشد.
مردی که گفته بود هنوز زاده نشده است
و اینجا دوباره به آن جمله مشهور منقول از لاجوردی میرسیم.
بنا بر روایت شماری از زندانیان سیاسی، او بارها گفته بود:
«هنوز کسی که بتواند مرا بکشد، از مادر زاده نشده است.»
در این کتاب تأکید کردیم که تا هنگامی که سند مستقیمی از خود او برای این عبارت در دست نباشد، باید آن را همان چیزی معرفی کرد که هست: نقل زندانیان سیاسی از لاجوردی.
اما تاریخ، تقارنی واقعی و انکارناپذیر در برابر آن جمله قرار داد.
علیاکبر اکبری در:
اول شهریور ۱۳۵۷
متولد شده بود.
و درست بیست سال بعد، در:
اول شهریور ۱۳۷۷
در واقعهای شرکت کرد که به پایان زندگی لاجوردی انجامید.
شاید اگر این تقارن در یک رمان نوشته میشد، خواننده آن را بیش از اندازه نمادین میدانست.
اما تاریخ گاهی از ادبیات نیز شگفتانگیزتر است.
آیا آنچه رخ داد عدالت بود؟
و اکنون به دشوارترین پرسش کتاب میرسیم.
آیا کشتهشدن لاجوردی را باید عدالت نامید؟
اگر عدالت را در معنای حقوقی آن به کار ببریم، پاسخ روشن است: عدالت قضایی مستلزم دادگاه مستقل، ارائه اسناد، شنیدن شاهدان، حق دفاع متهم و صدور حکم بر اساس قانون است.
لاجوردی در اول شهریور ۱۳۷۷ در چنین دادگاهی محاکمه نشد.
بنابراین مورخ نمیتواند عملی را که خارج از فرایند قضایی صورت گرفته، صرفاً با تغییر نام به «عدالت قضایی» تبدیل کند.
اما پاسخ در همینجا نیز تمام نمیشود.
زیرا بلافاصله پرسش دوم پدید میآید:
آیا قربانیان و خانوادههای آنان امکان داشتند لاجوردی را در برابر دادگاهی مستقل قرار دهند؟
آیا زندانی سابق میتوانست از دادستان قدرتمند دهه شصت شکایت کند و انتظار داشته باشد نهادی مستقل پرونده او را بررسی کند؟
آیا اسناد زندانها در اختیار خانوادههای قربانیان قرار میگرفت؟
آیا امکان تحقیق مستقل درباره اعدامها، شکنجهها و اعترافات اجباری وجود داشت؟
و اگر چنین سازوکاری وجود داشت، چرا هیچ محاکمه مستقلی درباره کارنامه لاجوردی برگزار نشد و چرا او بعدها بار دیگر مسئولیت مهم حکومتی گرفت؟
این پرسشها عمل اول شهریور را خودبهخود به «عدالت» تبدیل نمیکنند.
اما توضیح میدهند که چرا در جامعهای که مسیر دادخواهی بسته میشود، مرز میان دادخواهی، مجازات و انتقام به میدان نزاع سیاسی تبدیل میشود.
این تمایز برای فهم تاریخ ضروری است.
نبود عدالت، خشونت را عدالت نمیکند؛ اما بستن راه عدالت، پیامد تاریخی دارد.
علیاکبر و علیاصغر؛ نه فرشته، نه نامی در حاشیه
همین اصل باید درباره علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد نیز رعایت شود.
اگر آنان را فقط به دو نام در گزارش یک عملیات تقلیل دهیم، تاریخ را ناقص نوشتهایم.
اگر از سوی دیگر آنان را از انسانهای واقعی به شخصیتهای افسانهای بیخطا تبدیل کنیم، باز هم تاریخ را ناقص نوشتهایم.
آنها انسانهایی واقعی بودند؛ با زندگی، تجربه، خشم، باور، انتخاب و تصمیم.
در روایت شخصی نویسنده که در فصل پیش آمد، هیچکس سوژه مشخصی را به آنان تحمیل نکرده بود. هر یک از مسیری متفاوت به مسئله سرکوب رسیده بود و سرانجام بر لاجوردی بهعنوان نمادی از آن دستگاه توافق کردند.
این نکته برای فهم انگیزه آنان مهم است.
آنها لاجوردی را صرفاً یک کاسب سالخورده در بازار نمیدیدند.
در ذهن آنان، مردی که در آن حجره نشسته بود حامل گذشته اوین بود.
میتوان درباره تصمیم آنان داوریهای متفاوت داشت؛ اما نمیتوان برای فهم آن تصمیم، تاریخی را که آنان خود به آن استناد میکردند حذف کرد.
کاوه آهنگر؛ چرا این نام باقی میماند؟
در فصل پیش از کاوه سخن گفتیم.
نه برای آنکه علیاکبر را عیناً به جای کاوه شاهنامه بنشانیم و نه برای آنکه لاجوردی را شخصیت افسانهای دیگری بنامیم.
کاوه در فرهنگ ایران نماد لحظهای است که انسانی عادی حاضر نمیشود روایت قدرت را امضا کند.
درفش او ابتدا پرچم سلطنت نبود.
پیشبند یک آهنگر بود.
اما وقتی اعتراض فردی به حافظه جمعی پیوند خورد، آن پیشبند به نماد تبدیل شد.
از همین منظر است که میتوان فهمید چرا در حافظه بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، علیاکبر اکبری از یک نام در واقعه اول شهریور فراتر رفت.
نمادها را فرمان حکومتی خلق نمیکند.
گاهی حتی سازمانها نیز نمیتوانند آنها را از پیش بسازند.
زمان و حافظه جمعی است که تعیین میکند چه کسی و چه واقعهای به نماد تبدیل شود.
دو ایران همچنان باقی ماندند
حکومت توانست برای لاجوردی مراسم برگزار کند.
او را «شهید» بنامد.
رسانههایش را در اختیار داشت.
توانست از «خدمت» و «امنیت» سخن بگوید.
اما نتوانست حافظه زندانیان سیاسی را با بخشنامه تغییر دهد.
در سوی دیگر نیز مخالفان روایت خود را ساختند و انتقال دادند.
به همین دلیل، بیش از آنکه با یک اختلاف درباره لاجوردی روبهرو باشیم، با دو برداشت از عدالت، امنیت، قدرت و قربانی روبهرو هستیم.
و شاید تراژدی اصلی تاریخ معاصر ایران دقیقاً همینجاست:
حقیقت بسیاری از پروندههای آن دوره هرگز در فضایی آزاد، با اسناد گشوده و در برابر دادگاهی مستقل مورد رسیدگی قرار نگرفت تا جامعه بتواند به جای دو حافظه متخاصم، به حقیقتی مستند و قابل داوری نزدیک شود.
دادخواهی یعنی چه؟
دادخواهی، فراموشکردن نیست.
اما انتقام بیپایان نیز نمیتواند جای عدالت را بگیرد.
دادخواهی یعنی حقیقت روشن شود.
قربانی نام داشته باشد.
عامل و آمر مشخص شوند.
اسناد پنهان نمانند.
خانواده حق پرسیدن داشته باشد.
متهم حق دفاع داشته باشد.
قاضی وابسته به طرفین نباشد.
و هیچکس ــ نه به نام انقلاب، نه به نام دین، نه به نام امنیت و نه به نام مصلحت ــ بالاتر از پاسخگویی قرار نگیرد.
اگر چنین سازوکاری وجود داشته باشد، جامعه برای پاسخ به جنایت نیازی به تکرار منطق جنایت ندارد.
اما اگر همه درها بسته شوند، پروندهها نابود یا پنهان شوند، قربانی از سخن گفتن محروم شود و عاملان به جای پاسخگویی مورد ستایش قرار گیرند، نباید انتظار داشت حافظه جامعه نیز به فرمان حکومت خاموش شود.
حافظه راه خودش را پیدا میکند.
این شاید مهمترین درس اول شهریور باشد.
این کتاب حکم دادگاه نیست
این کتاب نیز دادگاه نیست.
نویسنده قاضی نیست و تاریخ جای دادگاه را نمیگیرد.
وظیفه این صفحات چیز دیگری بود: کنارزدن فاصلهای که میان یک گلوله در سال ۱۳۷۷ و تاریخ پشت آن وجود داشت.
خواستیم نشان دهیم اسدالله لاجوردی که بود.
چگونه به قدرت رسید.
چه جایگاهی در دستگاه قضایی و زندانها پیدا کرد.
زندانیان درباره او چه گفتهاند.
حکومت چگونه از او دفاع کرده است.
چرا حتی درون حکومت درباره عملکردش اختلاف ایجاد شد.
چگونه دوباره به مدیریت زندانها بازگشت.
علیاکبر اکبری و علیاصغر غضنفرنژاد چه کسانی بودند.
و چرا دو جوان از نسلی دیگر، گذشته لاجوردی را مسئله خود دانستند.
خواننده پس از دانستن این تاریخ، حق دارد داوری کند.
اما دیگر نمیتواند اول شهریور را فقط در چند دقیقه بازار تهران خلاصه کند.
و باز به ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه برمیگردیم
اکنون برای آخرین بار به همان جایی برگردیم که کتاب از آن آغاز شد.
بازار تهران.
اول شهریور ۱۳۷۷.
ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه.
لاجوردی در حجره است.
علیاکبر و علیاصغر وارد میشوند.
چند دقیقه بعد همهچیز تمام شده است.
اگر کتاب را از همانجا میبستیم، فقط پایان زندگی یک مرد را نوشته بودیم.
اما اکنون میدانیم پشت آن چند دقیقه، نزدیک به دو دهه تاریخ ایستاده بود.
اوین آنجا بود.
سی خرداد آنجا بود.
نام اعدامشدگان آنجا بود.
خاطره زندانیان آنجا بود.
روایت حکومت نیز آنجا بود.
خمینی و تعبیری که از «امنیت تهران» داشت آنجا بود.
و نسل جوانی که آن گذشته را به ارث برده بود نیز به آن حجره رسیده بود.
به همین دلیل است که عنوان این فرجام را نمیتوان فقط «مرگ لاجوردی» گذاشت.
زیرا موضوع کتاب هرگز فقط مرگ لاجوردی نبود.
اول شهریور فقط یک روز نبود
اول شهریور، برخورد گذشته و آینده بود.
برخورد حافظه رسمی با حافظه قربانیان.
برخورد نسلی که دهه شصت را ساخته بود با نسلی که پیامدهای آن را به ارث برد.
و بیش از همه، یادآور پرسشی بود که هنوز از تاریخ معاصر ایران حذف نشده است:
با جنایتی که دادخواهی نشده چه باید کرد؟
نه گذشت زمان بهتنهایی پاسخ این پرسش است.
نه مرگ عاملان.
نه حذف اسناد.
نه تبدیل مسئولان به قهرمانان رسمی.
و نه حتی انتقام.
پاسخ پایدار فقط از مسیری میگذرد که بسیاری از قربانیان هرگز فرصت آن را پیدا نکردند:
حقیقت، مسئولیت و عدالت.
حقیقت، تا معلوم شود چه اتفاقی افتاد.
مسئولیت، تا روشن شود چه کسی دستور داد، چه کسی اجرا کرد و چه کسی پاسخگوست.
و عدالت، تا هیچ قربانی مجبور نباشد میان فراموشکردن و انتقام یکی را انتخاب کند.
لاجوردی رفت.
علیاکبر اکبری نیز رفت.
علیاصغر غضنفرنژاد نیز رفت.
اما پرسشی که زندگی آنان را در یک روز به یکدیگر گره زد هنوز باقی است.
و شاید همین ماندگاری پرسش، معنای واقعی «دست انتقام تاریخ» باشد؛ نه اینکه تاریخ خود دادگاه یا جوخه مجازات باشد، بلکه اینکه آنچه حلنشده باقی میماند، میتواند سالها بعد دوباره در برابر یک جامعه ظاهر شود.
قدرت میتواند انسانی را زندانی کند.
میتواند او را اعدام کند.
میتواند روایت رسمی بنویسد.
میتواند برای عاملان خود عنوان بسازد.
اما یک چیز بسیار دشوارتر است:
وادار کردن تاریخ به فراموشی.
اول شهریور ۱۳۷۷ این حقیقت را دوباره یادآوری کرد.
و از همین رو،
اول شهریور فقط یک روز نبود.
روزی بود که گذشته، پس از سالها، دوباره درِ زمان حال را زد.
Top of Form
Bottom of Form
