گرامیداشت قهرمان ملی علیاکبر اکبری (رضا) و همرزم وفادارش علیاصغر غضنفرنژاد(سیاووش)

قهرمانان ایران زمین آموزگاران صدق وفدا در راه خلق ومیهن
علیاکبر اکبری
نامت،
دوشادوش خون سیاوش،
در افسانههای مادران،
در گوش کودکان آیندهٔ ایران
تکرار خواهد شد.
نامت، ای فرزند قهرمان شرف!
تا همیشهٔ انسان
ستارهباران باد!
تاریخ مبارزات آزادیخواهانهٔ مردم ایران سرشار از لحظههایی است که اراده و فداکاری انسانهایی برخاسته از میان مردم، بنبستهای سنگین اختناق را شکافته و نام آنان را از محدودهٔ زندگی فردیشان فراتر برده است. در روایت ما، اول شهریور ۱۳۷۷ یکی از همان روزهاست و علیاکبر اکبری یکی از همان نامها؛ جوانی بیستساله که در حافظهٔ مقاومت ایران بهعنوان «قهرمان ملی» ماندگار شد.
اما برای شناخت علیاکبر نباید داستان او را از بازار تهران و اول شهریور آغاز کرد. باید به سالها پیشتر بازگشت؛ به ایلام، به خانوادهای زحمتکش، به کودکی در منطقهای جنگزده و محروم، و به نوجوانی که پیش از آنکه سیاست را در کتابها بشناسد، آثار آن را در زندگی مردم پیرامون خود میدید.
علیاکبر در اول شهریور ۱۳۵۷ در ایلام به دنیا آمد؛ درست در آستانهٔ انقلابی که یک نسل با امید آزادی به استقبال آن رفت. او خود از نسل انقلاب نبود؛ از نسل پس از انقلاب بود. نسلی که نه زندانهای شاه را دیده بود و نه میدان ژاله و روزهای انقلاب را به یاد داشت، اما با نتایج آنچه پس از انقلاب بر ایران گذشت بزرگ شد.
یکی از خاطرات خود علیاکبر شاید بیش از بسیاری تحلیلها نشان دهد نخستین پرسشهای سیاسی چگونه در ذهن او شکل گرفت.
او از مشاهدهٔ اعدام جوانی در میدان ۲۲ بهمن ایلام سخن گفته است؛ صحنهای که بهشدت متأثرش کرد و پرسشهایی را در ذهن نوجوانش برانگیخت. همین تجربه، بنا بر روایت خودش، یکی از انگیزههای کنجکاوی او برای شناخت مجاهدین شد. بعدها از طریق برنامههای رادیویی و تلویزیونی شناخت بیشتری پیدا کرد و سرانجام راه ارتباط با آنان را یافت.
راه علیاکبر، بنابراین، با یک پاسخ آماده آغاز نشد؛ با یک پرسش آغاز شد.
چرا جوانی را در برابر چشم مردم اعدام میکنند؟
این جوانان چه میخواهند؟
و چرا حکومتی که خود را محصول انقلاب میداند، برای مقابله با مخالفانش به زندان، شکنجه و اعدام روی آورده است؟
این پرسشها برای نوجوان ایلامی آغاز مسیری شد که چند سال بعد تمام زندگیاش را دربرگرفت.
«نه اینکه زندگی کنم؛ بلکه بیاموزم و عمل کنم»
آنچه از نوشتهها و خاطرات همرزمان علیاکبر باقی مانده، جوانی پرتحرک، جستجوگر و تشنهٔ آموختن را نشان میدهد.
از او این مضمون به یادگار مانده است:
«نه اینکه زندگی کنم؛ بلکه بیاموزم و عمل کنم.»
همرزمانش نیز از شور و سرزندگی او و از اصرارش بر آموختن و حل مسائل سخن گفتهاند.
خودش نیز بعدها با صراحت نوشت که پیش از ارتباط با مجاهدین شناخت عمیقی از آنان نداشته و عمدتاً میدانسته که مخالف خمینیاند. اما آشنایی بعدی را تحولی تعیینکننده در زندگی خود میدید؛ تحولی که برای بیان آن از استعارهٔ تولد و پرواز استفاده کرد:
«کاش زودتر به دنیای جدید پا نهاده بودم و متولد شده بودم. ای کاش زودتر پرواز را فرا میگرفتم و بال درمیآوردم…»
این چند کلمه برای شناخت علیاکبر اهمیت بسیاری دارد.
او پیوستن به یک جنبش سیاسی را صرفاً تغییر موقعیت یا عضویت در یک تشکیلات نمیدید؛ آن را تولدی دیگر و یافتن معنایی تازه برای زندگی خود میدانست.
و شاید ریشهٔ عنوانی که بعدها برای او به کار رفت نیز همینجا باشد.
قهرمان ملی، در روایت ما، الزاماً کسی نیست که از خانوادهای نامدار برخاسته یا صاحب قدرت و ثروت بوده باشد. میتواند جوانی گمنام از ایلام باشد که آنچه را حقیقت یافته است با تمام وجود انتخاب کند و حاضر باشد بهای انتخاب خود را نیز بپردازد.
نسلی که حافظهٔ نسل پیش از خود را به ارث برد
علیاکبر در زمان اعدامهای آغاز دههٔ شصت کودک بود. هنگام قتلعام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ تنها ده سال داشت.
اما حافظهٔ یک جامعه فقط از تجربهٔ مستقیم ساخته نمیشود.
اعدامشدگان، زندانیان، خانوادههای داغدار، خاطرات زندان و روایت کسانی که بازگشتند، گذشته را به نسلهای بعد منتقل میکنند.
علیاکبر از همین راه با نسلی پیش از خودش پیوند خورد.
برای او نام اسدالله لاجوردی فقط نام یک مقام سابق حکومتی نبود. لاجوردی در حافظهٔ زندانیان سیاسی دههٔ شصت با اوین، بازجویی، فشار بر زندانیان و اعدام مخالفان سیاسی پیوند خورده بود. به همین دلیل مسئلهٔ او برای علیاکبر به پروندهای متعلق به گذشته محدود نمیشد.
علیاکبر خود را وارث دادخواهی نسلی میدید که بسیاری از افراد آن پیش از آنکه او به سن انتخاب سیاسی برسد، کشته شده بودند.
در سال ۱۳۷۷، هنگامی که تصمیم برای اقدام علیه لاجوردی مطرح شد، اسناد موجود تأکید دارند که علیاکبر به درخواست خود داوطلب آن شد.
از همرزمانش نیز جملهای از او نقل شده که شدت احساس مسئولیتش را نشان میدهد:
«هر یک روزی که میگذرد و این عملیات دیرتر انجام میشود، یک شلاق بیشتر بر پیکر مجاهدین فرود میآید.»
این جمله امروز پیش از هر چیز سندی برای شناخت جهان ذهنی علیاکبر است؛ جوانی بیستساله که سرنوشت کسانی را که بسیاریشان هرگز ندیده بود، مسئلهٔ شخصی خود میدانست.
علیاصغر غضنفرنژاد؛ یار و همرزم وفادار
در این مسیر، جوان دیگری نیز دوشادوش علیاکبر قرار داشت: علیاصغر غضنفرنژاد؛ جوانی برخاسته از شمال ایران، از خطهٔ آمل و بابل، که تجربهها و مشاهدات زندگی خودش او را به همان آرمانی رسانده بود که علیاکبر از ایلام به آن رسیده بود.
یکی از غرب ایران میآمد و دیگری از شمال؛ دو محیط، دو زندگی و دو مسیر که سرانجام در یک نقطه به یکدیگر رسیده بودند.
میان علیاکبر و علیاصغر، علاوه بر همرزمی، اعتماد و رفاقتی شکل گرفته بود که در حساسترین روزهای زندگی آنان نیز ادامه یافت. آنان با یکدیگر گفتوگو میکردند، تجربههایشان را در میان میگذاشتند و از آنچه بر زندانیان، جوانان و بهویژه زنان مبارز گذشته بود سخن میگفتند.
برای علیاصغر نیز اینها خبرهایی متعلق به کتاب تاریخ نبود. آنچه دیده و شنیده بود به بخشی از انگیزهٔ شخصی او تبدیل شده بود.
همین همراهی، آن دو را در اول شهریور ۱۳۷۷ نیز در کنار یکدیگر قرار داد.
آن روز علیاکبر و علیاصغر برای آخرین شناسایی و بررسی مسیرهای خروج به بازار تهران رفتند. اسناد موجود حضور مشترک آنان را در این مرحله ثبت کردهاند.
دو جوان از دو سوی ایران، در بیستسالگی و جوانی، به نقطهای رسیده بودند که مسئولیت خود را نه در تماشای تاریخ، بلکه در انتخاب و عمل میدیدند.
پس از واقعهٔ اول شهریور، مسیر زندگی آن دو برای مدتی از یکدیگر جدا شد.
علیاصغر به راه خود ادامه داد، اما سرانجام در یکی از مناطق مرزی دستگیر شد. بنا بر اسناد موجود، او پس از دستگیری و تحمل شکنجه اعدام گردید.
و بدینسان سرنوشت دو یار بار دیگر در یک نقطه به هم رسید:
علیاکبر، فرزند ایلام؛ علیاصغر، جوان شمال؛ دو یار، دو همرزم و دو زندگی که یک آرمان مشترک آنان را به یکدیگر پیوند زده بود.
اول شهریور؛ بیستمین سالروز تولد
تقارن عجیبی در زندگی علیاکبر وجود دارد.
او اول شهریور ۱۳۵۷ به دنیا آمد.
و درست بیست سال بعد، در اول شهریور ۱۳۷۷، نامش با واقعهای گره خورد که باقی زندگی کوتاهش را تعریف کرد.
آن روز علیاکبر و علیاصغر برای آخرین بررسی به بازار تهران رفته بودند. در همانجا شرایط تغییر کرد و علیاکبر تصمیم گرفت اقدام علیه لاجوردی را در همان روز انجام دهد.
اول شهریور دیگر فقط روز تولد او نبود.
بیستمین سالگرد تولد جوانی بود که انتخاب کرده بود زندگی خود را با سرنوشت کسانی پیوند بزند که پیش از او در زندانها و میدانهای اعدام جان باخته بودند.
دربارهٔ زمان دقیق مرگ علیاکبر در منابع موجود روایتهای متفاوتی وجود دارد؛ برخی آن را پس از انتقال به بیمارستان در همان اول شهریور و برخی منابع وابسته به مقاومت سوم شهریور ذکر کردهاند. یک روایت تاریخی مسئولانه باید این اختلاف را همانگونه که در اسناد وجود دارد ثبت کند.
اما یک واقعیت تغییر نمیکند:
علیاکبر اکبری فقط بیست سال داشت.
وصیتنامه؛ صدای علیاکبر برای فردا
شاید هیچ نوشتهای به اندازهٔ وصیتنامهٔ علیاکبر ما را به دنیای درونی او نزدیک نکند.
در آنجا دیگر دیگران دربارهٔ او حرف نمیزنند؛ خودش سخن میگوید.
وصیتنامه با یاد خدا، مردم ایران و مسعود و مریم آغاز میشود. او مأموریتی را که پذیرفته بود در امتداد تعهدی میدید که از هنگام ورود به سازمان بر دوش خود احساس میکرد.
اهمیت این نوشته فقط در آگاهی او از خطری که پیش رو داشت نیست.
در آن میتوان تعریف علیاکبر از هویت، مسئولیت، وفاداری و انتخاب را دید.
او میدانست ممکن است بازنگردد و به همین دلیل آنچه نوشت، فقط سخنی با همرزمان همان روز نبود؛ ناخواسته به نامهای برای کسانی تبدیل شد که سالها بعد نامش را خواهند خواند.
و در آخرین نوشتههای باقیمانده از او، جملهای کوتاه دیده میشود که شاید بتوان تمام روحیهٔ آن جوان بیستساله را در آن خلاصه کرد:
«میتوانیم و باید.»
سه کلمه.
اما پشت این سه کلمه، سالهای شکلگیری یک انسان قرار داشت: کودک ایلامی، نوجوان پرسشگر، جوان جستجوگر و سرانجام انسانی که راه خود را انتخاب کرده بود.
قهرمان ملی؛ آنگونه که ما او را میشناسیم
حکومت دربارهٔ علیاکبر نامها و تعابیر خودش را به کار برد.
ما نیز نام خودمان را داریم: قهرمان ملی علیاکبر اکبری.
این عنوان را در این کتاب آگاهانه به کار میبریم.
برای ما «قهرمان ملی» به معنای انسانی افسانهای و بیگذشته نیست. اتفاقاً عظمت علیاکبر در واقعیبودن اوست.
جوانی بیستساله بود.
از خانوادهای زحمتکش میآمد.
در یکی از محرومترین مناطق ایران بزرگ شده بود.
نام خانوادگی مشهور، مقام، ثروت و قدرتی نداشت.
میتوانست مانند میلیونها جوان دیگر در اندیشهٔ آیندهٔ شخصی خود باشد.
اما آنچه دیده، شنیده و آموخته بود، او را به انتخاب دیگری رساند.
او رنج نسلی پیش از خودش را مسئلهٔ خودش کرد؛ کسانی را که هرگز ندیده بود همرزم خود دانست و مسئولیتی را پذیرفت که میدانست ممکن است به قیمت زندگیاش تمام شود.
از همین رو، در ادبیات مقاومت نیز از او با عنوان «قهرمان ملی» و نمادی از نسل پس از انقلاب یاد شده است.
قهرمانی او، در نگاه ما، پیش از هر چیز در همین انتخاب آگاهانه و پذیرش بهای انتخاب معنا پیدا میکند.
دو جوان از نسلی دیگر
علیاکبر و علیاصغر متعلق به نسل بنیانگذاران مجاهدین نبودند.
از نسل موسی خیابانی و اشرف رجوی نیز نبودند.
هنگامی که بسیاری از وقایع خونین آغاز دههٔ شصت اتفاق افتاد، آنان هنوز کودک بودند.
اما همین واقعیت به سرگذشتشان معنای تاریخی دیگری میدهد.
حکومتی که تصور میکرد با اعدام یک نسل، مسئله را پایان داده است، سالها بعد با جوانانی روبهرو شد که خود آن اعدامها را ندیده بودند اما خاطرهٔ آنها را از جامعه، خانوادهها و نسل پیش از خود گرفته بودند.
علیاکبر و علیاصغر فرزندان حافظهای بودند که اعدام نتوانسته بود آن را از میان ببرد.
این شاید مهمترین حلقهٔ اتصال آنان به تمام روایت این کتاب باشد.
از مصدق و ۲۸ مرداد تا انقلاب؛ از چماق سلطنتی تا سرکوب ولایی؛ از زندانهای دههٔ شصت تا نسلی که سالها بعد پا به میدان گذاشت، یک پرسش همچنان باقی ماند:
در برابر استبداد چه باید کرد؟
هر نسل پاسخ خودش را داده است.
علیاکبر و علیاصغر نیز پاسخ خود را دادند و مسئولیت آن پاسخ را تا پایان پذیرفتند.
یادشان گرامی باد
سالها از آن روز گذشته است.
علیاکبر دیگر آن جوان بیستسالهای نیست که در کوچههای ایلام به دنبال پاسخ پرسشهایش میگشت.
علیاصغر نیز آن جوان شمالی نیست که در کنار یارش از آینده سخن میگفت.
اما نامها گاهی بیشتر از عمر صاحبانشان زندگی میکنند.
از علیاکبر نوشتهها، وصیتنامه، خاطرات همرزمان و جملههایی باقی مانده است که هنوز صدای جوانی او را با خود دارند.
از علیاصغر نیز خاطرهٔ رفاقت، وفاداری و پیمانی باقی مانده که تا پایان زندگی بر آن ایستاد.
یکی از ایلام آمد.
دیگری از شمال.
در میانهٔ راه به یکدیگر رسیدند.
و سرانجام هر دو زندگی خود را با آرمانی که برگزیده بودند پیوند زدند.
این است آن چیزی که ما میخواهیم برای نسلهای بعد باقی بماند.
نه فقط تاریخ یک روز؛ یاد دو انسان.
نه فقط شرح یک واقعه؛ روایت یک انتخاب.
و نه فقط نامهایی متعلق به گذشته؛ نشانههایی از نسلی که حاضر نشد حافظهٔ پیشینیان خود را به فراموشی بسپارد.
از همین رو، در پایان این روایت، نام آنان را با احترام تکرار میکنیم:
قهرمان ملی علیاکبر اکبری
و همرزم وفادارش علیاصغر غضنفرنژاد
یادشان گرامی و راه آزادی ایران پررهرو باد.
و برای علیاکبر، همان کلماتی که گویی از سالها پیش برای ماندن نام او سروده شدهاند:
نامت،
دوشادوش خون سیاوش،
در افسانههای مادران،
در گوش کودکان آیندهٔ ایران
تکرار خواهد شد.
نامت، ای فرزند قهرمان شرف!
تا همیشهٔ انسان
ستارهباران باد!
