افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان

افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان
افشاگری‌ها

انتخاب مسئول اول سازمان از «چرا مریم؟» تا «چرا مهناز؟ جلد اول ،از محمد حنیف‌نژاد تا مریم رجوی از بنیانگذاری و اصل مسئولیت تا «چرا مریم؟» نویسنده شهرام بهزادی

انتخاب مسئول اولی از چرا مریم تا جرا مهناز جلد اول از محمد حنیف تا مریم رجوی

پیشگفتار

برای فهم «مسئول اول» باید به آغاز راه بازگشت

داستان این کتاب از روزی آغاز نمی‌شود که مهناز میمنت در شهریور ۱۴۰۵ به‌عنوان مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران انتخاب شد. حتی از ۲۶ مهر ۱۳۶۸، روزی که مریم رجوی در موضع مسئول اول سازمان قرار گرفت، نیز آغاز نمی‌شود.

برای فهم آنچه در فاصله این دو نقطه رخ داده است، باید بسیار عقب‌تر رفت؛ به ۱۵ شهریور ۱۳۴۴، به آغاز سازمانی که در آن روز نه عنوان «مسئول اول» داشت، نه شورای رهبری زنان و نه تجربه شش دهه مبارزه، زندان، اعدام، ضربه، بازسازی، مقاومت و مهاجرت را پشت سر گذاشته بود.

این کتاب می‌خواهد همین مسیر را دنبال کند.

نه برای آن‌که تنها فهرستی از کسانی فراهم کند که در دوره‌های مختلف مسئول اول سازمان بوده‌اند، و نه برای آن‌که انتخابات شهریور ۱۴۰۵ را به‌عنوان واقعه‌ای جداافتاده از گذشته توضیح دهد.

پرسش بسیار بنیادی‌تر است:

«مسئول اول» چگونه به وجود آمد؟

چرا سازمانی که نزدیک به ربع قرن بدون چنین عنوانی فعالیت کرده بود، در مقطعی از تاریخ خود به این نقطه رسید؟

و مهم‌تر:

چرا مریم؟

چرا در سال ۱۳۶۸، در سازمانی که خود در جامعه‌ای مردسالار شکل گرفته و بسیاری از مسئولیت‌های اصلی آن تا سال‌ها در دست مردان بود، یک زن در بالاترین مسئولیت تشکیلاتی قرار گرفت؟

چرا این انتخاب به مریم رجوی ختم نشد؟

چگونه انتخاب یک زن به حضور پی‌درپی زنان در مسئولیت اول سازمان و سپس به ساختاری گسترده‌تر از مسئولیت زنان انجامید؟

مسئول اول چه نسبتی با رهبری دارد؟ چه نسبتی با شورای مرکزی؟ چرا مسئولیت او دوره‌ای است؟ چرا می‌تواند تمدید شود؟ چرا باید روزی واگذار شود؟ و چگونه نزدیک به چهار دهه پس از «چرا مریم؟»، سازمان بار دیگر در برابر انتخابی قرار گرفت که این بار نام مهناز میمنت از آن بیرون آمد؟

اینها پرسش‌های این کتاب‌اند.


یک عنوان؛ پشت سر آن شش دهه تاریخ

اگر تنها به لحظه انتخاب مسئول اول نگاه کنیم، بخش بزرگی از معنا را از دست خواهیم داد.

سازمان مجاهدین خلق ایران در ۱۳۴۴ متولد شد. بنیانگذاران آن در زمانی سازمان را پایه گذاشتند که هنوز حکومت سلطنتی بر ایران حاکم بود. چند سال بعد ضربه شهریور ۱۳۵۰ فرارسید؛ بنیانگذاران و بخش بزرگی از مرکزیت دستگیر شدند؛ اعدام‌ها آمد؛ زندان به یکی از مهم‌ترین صحنه‌های ادامه حیات سازمان تبدیل شد؛ سپس ضربه ایدئولوژیک ۱۳۵۴، بازسازی در زندان، آزادی زندانیان سیاسی، انقلاب ۱۳۵۷ و ورود سازمان به یک صحنه سیاسی کاملاً متفاوت.

بعد فاز سیاسی آمد؛ دورانی که سازمان با گسترش اجتماعی، نشریه، میتینگ، انتخابات، فعالیت علنی و سازماندهی هواداران وارد میدان شد و همزمان تضاد آن با حاکمیت تازه‌تأسیس هر روز عمیق‌تر گردید.

۳۰ خرداد ۱۳۶۰ نقطه پایان آن مرحله بود.

پس از آن، سازمان وارد دورانی شد که دیگر قواعد پیشین برای ادامه راه کافی نبود: سرکوب گسترده، اعدام‌ها، زندگی مخفی، مهاجرت، تشکیل شورای ملی مقاومت، انتقال مرکز ثقل مبارزه به خارج از کشور، تأسیس ارتش آزادیبخش ملی، اشرف و سپس ده‌ها تحول دیگر.

بنابراین وقتی در ۱۳۶۸ عنوان مسئول اول به مریم رجوی منتقل می‌شود، با تصمیمی در خلأ روبه‌رو نیستیم.

پشت آن، ۲۴ سال تجربه یک سازمان قرار دارد.

و وقتی در شهریور ۱۴۰۵ مهناز میمنت مسئول اول می‌شود، پشت آن دیگر نه ۲۴ سال، بلکه ۶۱ سال تاریخ ایستاده است.

موضوع این کتاب همین تاریخ است.


اما چرا یک زن؟

این پرسش را نمی‌توان با یک جمله پاسخ داد.

زیرا موضوع فقط جنسیت فردی نیست که یک مسئولیت سازمانی را پذیرفته است.

انتخاب مریم رجوی در ۲۶ مهر ۱۳۶۸ در جامعه‌ای اتفاق افتاد که مسئله زن و قدرت، پیش از آن نیز مسئله‌ای تاریخی بود؛ اما با استقرار ولایت فقیه، زن‌ستیزی در بسیاری از حوزه‌ها صورت قانونی، حکومتی و ایدئولوژیک پیدا کرده بود.

در چنین زمینه‌ای، قرار گرفتن یک زن در رأس مسئولیت تشکیلاتی اصلی‌ترین نیروی مخالف حکومت ــ آن‌گونه که خود مجاهدین موقعیتشان را تعریف می‌کردند ــ نمی‌توانست صرفاً یک جابه‌جایی اداری باشد.

اما باز هم پاسخ کامل نیست.

چون اگر فقط قرار بود پیامی سیاسی علیه زن‌ستیزی حکومت داده شود، ممکن بود این انتخاب یک‌بار صورت گیرد و تمام شود.

چنین نشد.

پیش از مسئول اول شدن مریم، مرحله «همردیفی مسئول اول» وجود داشت. اسناد موجود، مسئول اول شدن او در ۲۶ مهر ۱۳۶۸ را در امتداد چند سال تجربه در موضع همردیف مسئول اول قرار می‌دهند و آن را با صلاحیت‌های ایدئولوژیک، تشکیلاتی و مدیریتی او توضیح می‌دهند. در معرفی‌نامه مسعود رجوی نیز این انتقال مسئولیت در امتداد تحول درونی سازمان معنا شده است.

بنابراین «چرا مریم؟» را نمی‌توان با پاسخ ساده «چون زن بود» توضیح داد.

اگر چنین کنیم، درست همان بخش مهم تاریخ را حذف کرده‌ایم که باید کشف شود:

چه اتفاقی در درون سازمان افتاده بود که مسئله زن از یک مطالبه برابری به مسئله رهبری و مسئولیت تبدیل شد؟

و این تحول چه تغییری نه فقط در زنان، بلکه در مردان سازمان طلب می‌کرد؟

یکی از اسناد موجود درباره این دوره، از دگرگونی ساختار سازمان و ایجاد فرصت برای حضور زنان در عرصه‌هایی سخن می‌گوید که پیش از آن عمدتاً در اختیار مردان بود؛ همان سند تأکید می‌کند که این تحول، تغییر نگرش مردان نسبت به زنان را نیز ضروری می‌کرد.

اینجاست که موضوع از «انتخاب یک زن» فراتر می‌رود.


مسئله فقط مریم نبود

این شاید یکی از مهم‌ترین نکاتی باشد که در سراسر این کتاب باید دنبال کنیم.

اگر ۲۶ مهر ۱۳۶۸ پایان ماجرا بود، می‌شد درباره یک شخصیت استثنایی و یک تصمیم استثنایی نوشت.

اما بعد از مریم، زنان دیگری آمدند.

مسئولیت منتقل شد.

تجربه تکثیر شد.

فهیمه اروانی، شهرزاد صدر، مهوش سپهری و دیگر مسئولان اول هرکدام در دوره‌ای از تاریخ سازمان این مسئولیت را برعهده گرفتند. ساختارهای تازه‌ای برای مسئولیت زنان شکل گرفت و آنچه در آغاز می‌توانست به‌عنوان یک استثنا دیده شود، در روایت و ساختار سازمان به یک رویه تبدیل شد. یکی از اسناد موجود نیز تصریح می‌کند که با مسئول اول شدن فهیمه اروانی، انتخاب دوره‌ای مسئول اول به یک سنت تشکیلاتی تبدیل شد.

پس سؤال «چرا مریم؟» به سؤال دیگری منتهی می‌شود:

چرا پس از مریم، باز هم زنان؟

و این سؤال، ما را به قلب موضوع کتاب نزدیک‌تر می‌کند.


قدرت یا مسئولیت؟

کلمات گاهی ما را گمراه می‌کنند.

در بسیاری از احزاب و سازمان‌های سیاسی، رسیدن به بالاترین مقام اجرایی نتیجه یک رقابت سیاسی است. نامزد وارد میدان می‌شود تا ثابت کند خودش از رقیب مناسب‌تر است. کمپین تشکیل می‌دهد، برنامه عرضه می‌کند، از کارنامه خود دفاع می‌کند و ضعف رقیب را نشان می‌دهد.

این امر به خودی خود نه عجیب است و نه لزوماً نادرست؛ بخشی شناخته‌شده از سازوکار رقابت سیاسی در بسیاری از نظام‌ها و احزاب است.

اما اسنادی که درباره انتخابات مسئول اول در اختیار داریم، مدعی منطق دیگری هستند.

و درست همین‌جا یکی از جذاب‌ترین موضوعات این کتاب آغاز می‌شود.

در انتخابات ۱۴۰۵ سه نام بیش از دیگران از شور نخست بیرون آمد:

مهناز میمنت؛
بدری پورطباخ؛
نرگس عضدانلو.

اما آنچه باید بررسی کنیم تنها درصد آرای آنان نیست.

مهم‌تر این است که خود این زنان درباره یکدیگر چه گفتند.

آیا هرکس کوشید اثبات کند خودش شایسته‌تر است؟

آیا کاندیداها ضعف یکدیگر را برجسته کردند؟

آیا برای کسب کرسی ائتلاف و کمپین تشکیل شد؟

یا سازوکار دیگری در جریان بود؟

مسعود رجوی در پیام ۱۶ شهریور ۱۴۰۵ دقیقاً روی همین ویژگی انگشت می‌گذارد:

«عجبا که در این سازمان کاندیداها به جای نفی به اثبات رقیب می‌پردازند».

این جمله را در این کتاب نه به‌عنوان نتیجه‌ای که باید از پیش پذیرفته شود، بلکه به‌عنوان کلیدی برای ورود به اسناد انتخابات خواهیم گرفت.

سخنان مهناز، بدری پورطباخ و نرگس عضدانلو را خواهیم خواند.

سخنان مهوش سپهری، زهره اخیانی، زهرا مریخی و دیگر کسانی را که در این فرایند حضور داشته‌اند بررسی خواهیم کرد.

و خواهیم دید در عمل چه رخ داده است.


مسئولیتی که باید واگذار شود

یکی دیگر از ویژگی‌های این تاریخ، انتقال مسئولیت است.

در سیاست، رسیدن به رأس معمولاً یک مسئله است و ترک آن مسئله‌ای دیگر.

اما اگر «مسئول اولی» را چنان‌که اسناد سازمان تعریف می‌کنند، یک مسئولیت بدانیم نه مالکیت یک کرسی، آن‌گاه لحظه واگذاری مسئولیت به اندازه لحظه انتخاب اهمیت پیدا می‌کند.

این موضوع را حتی در تحول موقعیت مریم رجوی می‌توان دید.

مصوبه شورای ملی مقاومت در شهریور ۱۳۷۲، هنگام انتخاب او به‌عنوان رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت برای دوران انتقال، تصریح می‌کرد که با تصدی ریاست‌جمهوری در ایران، مریم رجوی از تمامی مسئولیت‌های سازمانی خود استعفا خواهد کرد.

این تفکیک اهمیت دارد.

مریم رجوی می‌توانست شخصیتی محوری باقی بماند، اما «مسئول اولی» قرار نبود به نام او ثبت و متوقف شود.

مسئول بعدی می‌آمد.

و بعد دیگری.

و دیگری.

تا سرانجام به زهرا مریخی و از او به مهناز میمنت رسید.

بنابراین تاریخ مسئول اولی را باید از دو سو خواند:

چگونه مسئولیت را می‌گیرند؟

و:

چگونه آن را واگذار می‌کنند؟


دو ایران در برابر مسئله زن

اما این تاریخ در یک جزیره اتفاق نیفتاده است.

در سوی دیگر، حکومتی قرار دارد که مجاهدین بیش از چهار دهه با آن در جنگ سیاسی، ایدئولوژیک و تشکیلاتی بوده‌اند.

نزاع این دو فقط بر سر تصاحب قدرت سیاسی نیست.

دو برداشت از جامعه، انسان، زن، دین، آزادی و سازمان اجتماعی نیز در برابر یکدیگر قرار گرفته‌اند.

به همین دلیل، مسئله زنان در مجاهدین برای حکومت ایران موضوعی بی‌اهمیت نبوده است.

اگر یک نیروی مخالف صرفاً از «حقوق زنان» سخن بگوید، حکومت می‌تواند آن را در حد یک شعار سیاسی پاسخ دهد. اما اگر همان نیرو بکوشد زنان را در رأس ساختار خود قرار دهد، موضوع از شعار خارج و وارد عرصه ساختار می‌شود.

از همین زاویه باید حجم بزرگی از تبلیغات، حملات و شیطان‌سازی حکومت علیه رهبری زنان و ساختار درونی مجاهدین را نیز فهمید.

اما آنها را هم نادیده نمی‌گیریم.

هرجا برای فهم یک واقعه لازم باشد، خواهیم دید حکومت چه گفته، چه چیزی را هدف قرار داده و چرا.

اگر درباره وابستگی یا ارتباط فردی با دستگاه اطلاعاتی حکومت سخن گفته شود، آن را نیز تنها با سند مشخص مطرح خواهیم کرد.

هدف، بزرگ‌کردن تبلیغات مخالف نیست.

هدف این است که بفهمیم:

حکومت از چه چیزی در این تحول احساس خطر می‌کند؟


از شعار برابری تا مسئله هژمونی

برابری زن و مرد را می‌توان بر کاغذ نوشت.

می‌توان در برنامه سیاسی گنجاند.

می‌توان در سخنرانی از آن دفاع کرد.

اما مسئله دشوارتر از جایی آغاز می‌شود که سؤال قدرت مطرح شود:

چه کسی تصمیم می‌گیرد؟

چه کسی فرماندهی می‌کند؟

چه کسی مسئول بالاتر است؟

چه کسی باید از چه کسی اطاعت کند؟

آیا مردی که تمام عمر در فرهنگی مردسالار زیسته، وقتی زنی در موضع مسئول او قرار می‌گیرد همان رابطه‌ای را برقرار می‌کند که با یک مرد برقرار می‌کرد؟

و خود زن چه؟

آیا صرفاً نشاندن یک زن بر یک صندلی، مناسبات پیشین را تغییر می‌دهد؟

این پرسش‌ها ما را به یکی از عمیق‌ترین لایه‌های تاریخ مورد بررسی می‌رسانند؛ لایه‌ای که در ادبیات مجاهدین با مفاهیمی مانند انقلاب درونی، رهایی زنان، هژمونی زنان، مبارزه با فردیت، کرسی‌طلبی و مناسبات استثماری توضیح داده شده است.

یکی از متون موجود این روند را از مبارزه با نگاه کالایی به زن تا مبارزه با خودخواهی، حسادت، کرسی‌طلبی و هژمونی‌خواهی دنبال می‌کند.

ممکن است خواننده با همه این مفاهیم آشنا نباشد.

قرار هم نیست از او بخواهیم آنها را از ابتدا بپذیرد.

این مفاهیم را از درون تاریخ و تجربه‌ای که آنها را پدید آورده است توضیح دهد.


نه تاریخ یک فرد

در اینجا یک خطر دیگر نیز وجود دارد.

ممکن است وقتی از «چرا مریم؟» سخن می‌گوییم، تاریخ سازمان را به تاریخ یک فرد تقلیل دهیم.

این خطاست.

همان‌طور که وقتی به مهناز میمنت می‌رسیم، نباید ۶۱ سال تاریخ را مقدمه‌ای برای زندگی‌نامه او تصور کنیم.

هیچ سازمانی شش دهه با یک فرد ساخته نمی‌شود.

بنیانگذاران بودند.

نسل زندان بود.

نسل پس از انقلاب بود.

کسانی بودند که در دهه ۶۰ اعدام شدند.

کسانی بودند که در مرزها و ارتش آزادیبخش جنگیدند.

نسل اشرف بود.

نسل لیبرتی بود.

کسانی بودند که مهاجرت کردند و دوباره ساختند.

و نسل‌های تازه‌ای که بعد از بسیاری از آن وقایع وارد این مسیر شدند.

بنابراین اگر در این کتاب از نقش مسعود رجوی، مریم رجوی، مهوش سپهری، زهرا مریخی، مهناز میمنت و دیگران سخن می‌گوییم، آنها را باید در رابطه با یک تشکیلات و یک تاریخ جمعی دید.

رهبری بدون تشکیلات در خلأ وجود ندارد؛ همان‌طور که تشکیلات بدون جهت، انتخاب و مسئولیت نمی‌تواند در برابر بحران‌های تاریخی دوام بیاورد.

این رابطه یکی دیگر از موضوعات اساسی کتاب خواهد بود.


چرا مهناز؟

اکنون می‌توانیم به نقطه‌ای برگردیم که ظاهراً داستان از آن آغاز شده بود.

شهریور ۱۴۰۵.

شصت‌ویکمین سال تأسیس سازمان.

جلسه شورای مرکزی برای انتخاب مسئول اول جدید.

طبق توضیح ارائه‌شده در جلسه، آیین‌نامه مسئول اولی دوره‌ای دوساله را پیش‌بینی می‌کند که امکان تمدید آن وجود دارد.

این بار زهرا مریخی پس از دوره‌ای طولانی در مسئولیت اول قرار است جای خود را به مسئول دیگری بدهد.

نام‌های مختلف مطرح می‌شوند.

شورها آغاز می‌شوند.

رأی‌ها داده می‌شوند.

و در نهایت مهناز میمنت انتخاب می‌شود.

اگر تنها نتیجه را بخوانیم، یک خبر داریم.

اما اگر ۶۱ سال گذشته را پشت آن قرار دهیم، با یک سؤال تاریخی روبه‌رو می‌شویم:

چه چیزی از ۱۳۴۴ تا ۱۴۰۵ تغییر کرده است که سازمانی که در آغاز توسط سه مرد بنیان گذاشته شد، امروز انتخاب یک زن به‌عنوان مسئول اول را نه استثنا، بلکه ادامه طبیعی ساختار خود می‌داند؟

این کتاب برای یافتن پاسخ همین سؤال نوشته شده است.

و برای رسیدن به آن، باید راه را از ابتدا طی کنیم.

باید به حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان بازگردیم.

باید ضربه ۱۳۵۰ را ببینیم.

باید زندان را بفهمیم.

باید از ضربه ۱۳۵۴ عبور کنیم.

باید انقلاب ۵۷ و آن دو سال و نیم پرآشوب فاز سیاسی را بازسازی کنیم؛ دورانی که بدون فهم آن، ۳۰ خرداد قابل فهم نیست.

باید ببینیم پس از ۳۰ خرداد چه شد.

باید به انقلاب ایدئولوژیک برسیم.

باید بپرسیم همردیفی مسئول اول چرا مطرح شد.

و آن‌گاه، تازه می‌توانیم در برابر ۲۶ مهر ۱۳۶۸ بایستیم و سؤال اصلی نیمه نخست کتاب را مطرح کنیم:

چرا مریم؟

و پس از پیمودن تمام مسیری که از آن روز آغاز شد، در انتهای کتاب دوباره سؤال خواهیم کرد:

چرا مهناز؟

فاصله میان این دو سؤال، تاریخ یک کرسی نیست؛ تاریخ یک تحول است.

و روایت این تحول را باید از آغاز آن شروع کرد.

پیش از «مسئول اول»

فصل اول

از بنیانگذاری تا ضربه ۱۳۵۰

وقتی مسئولیت هنوز نام «مسئول اول» نداشت

اگر بخواهیم تاریخ «مسئول اول» در سازمان مجاهدین خلق ایران را فقط از روزی آغاز کنیم که این عنوان رسماً در ساختار سازمان جای گرفت، بخش مهمی از داستان را از دست خواهیم داد. زیرا پیش از آن‌که عنوان «مسئول اول» وجود داشته باشد، مسئله‌ای بنیادی‌تر وجود داشت: چه کسی مسئولیت می‌پذیرد، بر چه اساسی مسئول می‌شود، در برابر چه کسی پاسخگوست و رابطه مسئول با تشکیلات چیست؟

برای یافتن ریشه این مفهوم باید به ۱۵ شهریور ۱۳۴۴ بازگشت؛ به زمانی که محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان هسته سازمانی را بنیان گذاشتند که بعدها «سازمان مجاهدین خلق ایران» نام گرفت. منابع سازمان نیز تأسیس را در همین تاریخ ثبت کرده‌اند و منابع بیرونی نیز بنیانگذاری در سپتامبر ۱۹۶۵ به دست همین سه نفر را تأیید می‌کنند.

باید پرسید آنها چه چیزی می‌خواستند بسازند؟


از تجربه شکست‌های گذشته تا ضرورت تشکیلات

محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان از خلأ سیاسی نیامده بودند. آنان تجربه فعالیت در فضای ملی ـ مذهبی و نهضت آزادی را پشت سر داشتند. سرکوب فعالیت‌های سیاسی و به‌ویژه تجربه پس از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، آنان را به این نتیجه رسانده بود که شیوه‌های پیشین مبارزه قادر نیستند در برابر دستگاه سرکوب حکومت پهلوی راهی به جلو باز کنند. منابع سازمان این جمع‌بندی را صریحاً یکی از زمینه‌های تشکیل تشکیلات جدید معرفی می‌کنند؛ منابع بیرونی نیز اختلاف بنیانگذاران با روش‌های مبارزه مسالمت‌آمیز نیروهای پیشین و گرایش آنان به مبارزه انقلابی سازمان‌یافته را ثبت کرده‌اند.

اما اهمیت تصمیم آنها فقط در انتخاب مبارزه مسلحانه نبود.

پیش از اسلحه، مسئله انسان و سازمان مطرح بود.

قرار نبود چند نفر گرد هم بیایند، عملیاتی انجام دهند و بعد پراکنده شوند. قرار بود تشکیلاتی ساخته شود که بتواند عضو جذب کند، او را آموزش دهد، صلاحیت‌هایش را بسنجد، مسئولیت بسپارد و از مجموعه افرادی با پیشینه‌ها و توانایی‌های متفاوت، نیرویی سازمان‌یافته بسازد.

از همین‌جا مفهومی وارد تاریخ سازمان شد که تا پایان این کتاب بارها به آن بازخواهیم گشت:

مسئولیت.

هنوز عنوان «مسئول اول» وجود نداشت؛ اما بدون فهم معنایی که مسئولیت در نخستین سال‌های سازمان پیدا کرد، مسئول اولی سال‌های بعد نیز درست فهمیده نمی‌شود.


سه بنیانگذار، نه یک فرد تنها

محمد حنیف‌نژاد در تاریخ سازمان جایگاهی محوری دارد. اما اگر تاریخ تأسیس را به داستان یک فرد تبدیل کنیم، دقیقاً یکی از ویژگی‌های تجربه‌ای را که او در پی ساختنش بود از میان برده‌ایم.

در کنار محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان قرار داشتند.

این سه نفر از همان آغاز تقسیم کار داشتند و در ساختن هسته اولیه، آموزش، عضوگیری و گسترش تشکیلات نقش ایفا کردند. درباره علی‌اصغر بدیع‌زادگان، برای نمونه، منابع سازمان بر نقش او در گسترش نیروی انسانی و فراهم‌کردن امکانات طی سال‌های ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۰ تأکید دارند.

این نکته برای موضوع ما مهم است.

اگر قرار بود یک فرد بیندیشد و دیگران فقط اجرا کنند، با نوع دیگری از سازمان روبه‌رو بودیم. اما آنچه در این سال‌ها شکل گرفت، شبکه‌ای از مسئولیت‌ها و آموزش بود.

بنابراین از همان ابتدا میان دو مفهوم باید تفاوت گذاشت:

رهبری فردی و رهبری در درون تشکیلات.

این دو یکی نیستند.

فرد ممکن است به‌دلیل شخصیت، تجربه، توان فکری یا نقش تاریخی خود برجسته شود، اما سازمان زمانی ساخته می‌شود که مسئولیت بتواند از یک نفر به دیگری منتقل شود و هر سطحی از تشکیلات قادر باشد مسئولیت سطح خود را بر دوش بکشد.


شش سالی که تقریباً بی‌نام گذشت

یکی از نکات قابل توجه درباره دوره نخست سازمان این است که تشکیلات برای سال‌ها حتی نامی عمومی برای خود نداشت.

طبق تاریخچه منتشرشده از سوی سازمان، اعضا در دوره مخفی اولیه تشکل خود را عمدتاً «سازمان» می‌نامیدند و عنوان «سازمان مجاهدین خلق ایران» بعدها تثبیت شد. همان روایت می‌گوید حتی هویت بنیانگذاران و مرکزیت نیز برای همه اعضا آشکار نبود و در سال ۱۳۴۸ گروه محدودی که برای بحث درباره خط‌مشی انتخاب شده بودند با تاریخچه و بنیانگذاران آشنا شدند.

این نکته ظاهراً کوچک، از زاویه موضوع کتاب بسیار معنادار است.

سازمانی که هنوز برای معرفی خود به جامعه نامی اعلام نکرده بود، شش سال وقت صرف ساختن درون خود کرد.

یعنی پیش از آن‌که مسئله «دیده‌شدن» مطرح باشد، مسئله «ساخته‌شدن» مطرح بود.

پیش از آن‌که کسی برای جامعه سخنرانی کند، باید آموزش می‌دید.

پیش از آن‌که نامی در رسانه‌ها مطرح شود، باید شبکه‌ای شکل می‌گرفت.

پیش از آن‌که کرسی و عنوانی وجود داشته باشد، باید مسئولیت تعریف می‌شد.

این نقطه در ادامه کتاب اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد. زیرا دهه‌ها بعد، در انتخابات مسئول اول، دوباره با مفهومی روبه‌رو خواهیم شد که در ادبیات سازمان «بی‌نام‌ونشانی» نامیده می‌شود؛ یعنی ارزش فرد نه از شهرت عمومی، بلکه از مسئولیتی که پذیرفته و کاری که انجام داده است سنجیده شود.

البته نباید مفاهیم امروز را مکانیکی به سال ۱۳۴۴ تحمیل کرد. ساختار و ادبیات سازمان در طول دهه‌ها تغییر کرده است. اما می‌توان ریشه یک پرسش مشترک را دید:

آیا تشکیلات برای ساختن نام افراد است، یا افراد برای پیشبرد مسئولیت تشکیلات؟


سازمان پیش از عملیات

یکی دیگر از ویژگی‌های دوره ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۰ این است که بخش بزرگی از آن به مطالعه، آموزش و آماده‌سازی اختصاص یافت.

روایت رسمی سازمان این دوره را شش سال کار مخفی تئوریک، ایدئولوژیک، تشکیلاتی و سازماندهی توصیف می‌کند.

این موضوع مهم است، زیرا ممکن است با نگاه از امروز، سازمان آن دوره فقط با مبارزه مسلحانه شناخته شود. اما اسلحه آخرین حلقه زنجیره‌ای بود که پیش از آن، سال‌ها مطالعه و سازماندهی قرار داشت.

بنیانگذاران باید ابتدا به سؤالاتی پاسخ می‌دادند:

جامعه ایران چگونه است؟

چرا جنبش‌های پیشین شکست خورده‌اند؟

چه نیروی اجتماعی قادر به تغییر جامعه است؟

مذهب در مبارزه اجتماعی چه جایگاهی دارد؟

رابطه اسلام با عدالت اجتماعی چیست؟

عضو یک سازمان انقلابی باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟

چگونه باید عضو گرفت؟

چگونه باید آموزش داد؟

چگونه می‌توان در یک حکومت پلیسی، تشکیلاتی مخفی را حفظ کرد؟

و سرانجام، چگونه باید از مرحله آموزش و تدارک به عمل رسید؟

اینها فقط مباحث نظری نبودند. هر پاسخ، مستقیماً ساختار تشکیلات را تحت تأثیر قرار می‌داد.

اگر مبارزه کاری حرفه‌ای است، عضو نیز نمی‌تواند فقط هواداری باشد که گاهی در فعالیتی شرکت می‌کند.

اگر تشکیلات باید در برابر پلیس سیاسی دوام بیاورد، انضباط دیگر توصیه اخلاقی نیست؛ مسئله بقاست.

اگر مسئول تصمیمی می‌گیرد که ممکن است جان افراد را در معرض خطر قرار دهد، مسئولیت دیگر یک امتیاز تشکیلاتی نیست؛ تعهدی بسیار سنگین است.

به همین دلیل مفهوم «مسئول» در چنین سازمانی معنایی متفاوت از یک عنوان اداری پیدا می‌کرد.


مسئولیت؛ امتیاز یا بار؟

در سازمان‌های معمول اداری، ارتقای مقام غالباً با افزایش اختیار، اعتبار و امتیاز همراه است.

اما در یک سازمان مخفی که اعضایش با خطر دستگیری، شکنجه و اعدام مواجه‌اند، بالاتر رفتن در مسئولیت می‌تواند معنایی معکوس داشته باشد:

اطلاعات بیشتر؛
خطر بیشتر؛
پاسخگویی بیشتر؛
و در صورت ضربه، هزینه بیشتر.

از همین زاویه است که باید مفهوم مسئولیت در سال‌های نخست را دید.

مسئول بودن پیش از آن‌که به معنای «بالا بودن» باشد، به معنای بیشتر بر دوش گرفتن بود.

اگر مسئولیت امتیاز نیست، پس چرا باید برای آن رقابت کرد؟

و اگر قرار نیست برای تصاحب آن رقابت شود، مسئول چگونه انتخاب می‌شود؟

پاسخ سال ۱۴۰۵ را نمی‌توان به سال ۱۳۴۴ نسبت داد. اما سؤال از همین‌جا ریشه می‌گیرد.


آموزش؛ ساختن کسی که بتواند مسئول شود

تشکیلات فقط با فرمان از بالا ساخته نمی‌شود.

اگر تمام تصمیم‌گیری و شناخت در رأس متمرکز باشد و دیگران صرفاً مجری باشند، حذف رأس می‌تواند همه ساختمان را فرو بریزد.

از این رو آموزش در سال‌های نخست جایگاهی فراتر از انتقال معلومات داشت.

آموزش باید عضو را به کسی تبدیل می‌کرد که بتواند فکر کند، تصمیم بگیرد و مسئولیت بپذیرد.

اینجا تفاوت میان «پیرو» و «کادر» ظاهر می‌شود.

پیرو می‌تواند با یک جریان همدلی کند.

کادر باید بتواند بخشی از آن را اداره کند.

این تفاوت بعداً در تمام تاریخ سازمان تعیین‌کننده خواهد شد. زیرا هر انتقال مسئولیت فقط زمانی واقعی است که پیش از آن کسانی ساخته شده باشند که توان پذیرش آن را داشته باشند.

در غیر این صورت، انتقال مسئولیت چیزی جز تغییر نام‌ها نیست.

از این زاویه، یکی از میراث‌های مهم دوره بنیانگذاری را می‌توان نه در یک عنوان، بلکه در یک روش جست‌وجو کرد: ساختن انسان‌هایی که بتوانند مسئول شوند.


محمد حنیف‌نژاد و مسئله «صلاحیت»

اینجا دوباره به محمد حنیف‌نژاد بازمی‌گردیم.

چرا او در میان بنیانگذاران چنین جایگاهی یافت؟

اگر پاسخ فقط «چون بنیانگذار بود» باشد، سؤال را دور زده‌ایم.

بنیانگذاری خود نتیجه یک فرایند بود: تجربه سیاسی، مطالعه، جمع‌بندی شکست‌های گذشته، توان ایجاد رابطه، آموزش و قدرت سازماندهی.

در منطق تشکیلاتی که در حال شکل‌گیری بود، مسئولیت نمی‌توانست صرفاً از سن، سابقه اجتماعی یا شهرت ناشی شود.

باید نوعی صلاحیت وجود می‌داشت.

همین مفهوم «صلاحیت» سال‌ها بعد با زبان و معیارهای دیگری دوباره ظاهر خواهد شد. هنگامی که به «چرا مریم؟» برسیم، یکی از پرسش‌های ما دقیقاً همین خواهد بود:

مریم رجوی بر اساس چه معیاری در موضع مسئول اول قرار گرفت؟

چرا او؟

پس «چرا مریم؟» و «چرا مهناز؟» در عمق خود به پرسشی قدیمی‌تر متصل‌اند:

چرا این فرد برای این مسئولیت؟


تشکیلاتی که قرار نبود به بنیانگذار محدود بماند

هر سازمانی در آغاز به بنیانگذاران خود وابستگی زیادی دارد.

آنها اندیشه اولیه را ساخته‌اند، روابط نخستین را ایجاد کرده‌اند و بیشترین شناخت را از کلیت پروژه دارند.

این وابستگی طبیعی است.

اما در عین حال یکی از خطرناک‌ترین نقاط یک تشکیلات نیز هست.

اگر همه چیز به بنیانگذار وابسته بماند، مرگ یا دستگیری او می‌تواند پایان سازمان باشد.

بنابراین یکی از معیارهای موفقیت بنیانگذار، paradoxically، این است که آیا تشکیلاتی ساخته است که پس از خودش نیز قادر به ادامه باشد یا نه.

محمد حنیف‌نژاد در سال ۱۳۴۴ نمی‌توانست بداند دقیقاً چه زمانی و چگونه چنین آزمونی فراخواهد رسید.

اما تنها شش سال بعد، آزمون آمد.

و بسیار سخت‌تر از آن بود که شاید کسی انتظار داشت.


شهریور ۱۳۵۰؛ لحظه‌ای که همه‌چیز آزمایش شد

اول شهریور ۱۳۵۰ ساواک موج گسترده دستگیری اعضای سازمان را آغاز کرد.

منابع سازمان می‌گویند تقریباً تمامی اعضای مرکزیت و بیش از ۹۰درصد کادرها و اعضا در جریان ضربه‌ها و دستگیری‌های آن دوره گرفتار شدند. یک روایت دیگر سازمان از دستگیری مرکزیت و حدود ۹۰درصد کادرها سخن می‌گوید.

در جزئیات درصدها و زمان دقیق همه دستگیری‌ها ممکن است میان روایت‌ها تفاوت‌هایی وجود داشته باشد؛ اما در اصل واقعه تردیدی نیست:

تشکیلات مخفی‌ای که شش سال ساخته شده بود، با ضربه‌ای تقریباً سراسری مواجه شد.

سعید محسن در همان موج نخست دستگیر شد. علی‌اصغر بدیع‌زادگان نیز در ادامه دستگیری‌ها گرفتار شد و محمد حنیف‌نژاد مدتی بعد به دست ساواک افتاد.

اکنون دیگر نظریه سازمان باید در برابر واقعیت آزمایش می‌شد.

خانه‌ها از دست رفته بودند.

ارتباطات ضربه خورده بود.

اعضای مرکزیت در زندان بودند.

ساواک اطلاعات گسترده‌ای به دست آورده بود.

و کسانی که تا دیروز مسئول آموزش و هدایت دیگران بودند، خود زیر بازجویی و شکنجه قرار داشتند.

اینجا بود که مفهوم مسئولیت معنای دیگری پیدا کرد.


ضربه به افراد بود یا به سازمان؟

ساواک می‌توانست افراد را دستگیر کند.

اما آیا با دستگیری افراد، سازمان نیز تمام می‌شد؟

پاسخ این سؤال در شهریور ۱۳۵۰ هنوز معلوم نبود.

اگر همه آنچه طی شش سال ساخته شده بود در ذهن سه بنیانگذار خلاصه می‌شد، با دستگیری آنان باید سازمان پایان می‌یافت.

اگر آموزش فقط انتقال فرمان بود، با قطع فرمان باید اعضا سرگردان می‌شدند.

اگر مسئولیت فقط عنوان بود، با زندانی‌شدن مسئولان باید مناسبات از هم می‌پاشید.

اما اگر طی شش سال چیزی عمیق‌تر ساخته شده بود، ضربه می‌توانست تشکیلات را زخمی کند، اما لزوماً آن را نابود نمی‌کرد.

همین‌جا اولین آزمون تاریخی آن چیزی آغاز شد که سال‌ها بعد در قالب‌های تازه درباره‌اش سخن خواهیم گفت:

آیا مسئولیت قابل انتقال است؟


از خانه‌های مخفی تا سلول زندان

ضربه ۱۳۵۰ جغرافیای سازمان را تغییر داد.

تا پیش از آن، خانه‌های مخفی، جلسات آموزشی و شبکه‌های سازمانی محل اصلی فعالیت بودند.

اکنون بخش مهمی از کادرها در زندان قرار داشتند.

زندان که برای حکومت ابزار قطع ارتباط و پایان فعالیت بود، در ادامه به یکی از مهم‌ترین میدان‌های تعیین تکلیف هویت سازمان تبدیل شد.

پیش از آن دادگاه‌ها فرا رسیدند.

اعضای سازمان باید در برابر دستگاه قضایی حکومت پهلوی قرار می‌گرفتند؛ و محاکمه‌ای که می‌توانست صرفاً پایان کار چند زندانی باشد، به بخشی از شناخته‌شدن سازمان در جامعه تبدیل شد. منابع سازمان بر بازتاب گسترده دفاعیات اعضای مرکزیت در این دادگاه‌ها تأکید دارند.

تشکیلاتی که شش سال تقریباً بی‌نام فعالیت کرده بود، اکنون درست در لحظه‌ای که بزرگ‌ترین ضربه را خورده بود، نامش در جامعه مطرح می‌شد.

این یکی از تناقض‌های تاریخی آن دوره است:

سازمان در لحظه‌ای شناخته شد که دستگاه امنیتی تصور می‌کرد آن را نابود کرده است.


مسئولیت در آستانه مرگ

تا پیش از دستگیری، مسئولیت را می‌شد در آموزش، سازماندهی، عضوگیری و تصمیم‌گیری دید.

پس از دستگیری، معیار دیگری وارد میدان شد:

ایستادن بر سر انتخابی که فرد کرده بود، حتی وقتی هزینه آن جان بود.

این نقطه را نمی‌توان در فهم فرهنگ بعدی سازمان نادیده گرفت.

برای نسلی که رهبران اولیه‌اش با حکم اعدام روبه‌رو شدند، مفهوم «مسئولیت» دیگر صرفاً رابطه سازمانی میان بالا و پایین نبود.

با مسئله فدا درهم آمیخت.

کسی که مسئولیت بیشتری داشت، در لحظه شکست تشکیلاتی نمی‌توانست فقط امتیازات گذشته را داشته باشد و هزینه را به دیگران واگذار کند.

این تجربه بعدها در ادبیات سازمان به اشکال مختلف بازتولید شد و «فدا» به یکی از مفاهیم محوری آن تبدیل گردید.


چهارم خرداد ۱۳۵۱؛ بنیانگذاران می‌روند، سازمان می‌ماند؟

پس از محاکمات، حکم اعدام تعدادی از اعضای مرکزیت اجرا شد.

در ۴ خرداد ۱۳۵۱، محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان همراه با محمود عسگری‌زاده و رسول مشکین‌فام تیرباران شدند.

برای سازمانی که فقط هفت سال از تولدش می‌گذشت، این واقعه می‌توانست پایان باشد.

سه بنیانگذار دیگر وجود نداشتند.

بخش بزرگی از کادرها در زندان بودند.

تشکیلات بیرون ضربه سنگینی خورده بود.

و حکومتی که آنان علیه آن مبارزه کرده بودند همچنان برقرار بود.

از این لحظه، یک سؤال دیگر نظری نبود:

آیا سازمانی که بنیانگذارانش کشته شده‌اند می‌تواند بدون آنها ادامه پیدا کند؟

این پرسش، نقطه اتصال فصل اول به تمام کتاب است.


بنیانگذار چه چیزی از خود باقی می‌گذارد؟

گاهی میراث یک بنیانگذار، نام اوست.

گاهی کتاب‌ها و سخنان او.

گاهی خاطره‌ای تاریخی.

اما برای یک سازمان، میراث مهم‌تری وجود دارد:

انسان‌ها و مناسباتی که ساخته است.

اگر محمد حنیف‌نژاد فقط اندیشه‌هایی گفته بود اما کسانی را برای ادامه راه تربیت نکرده بود، اعدام او می‌توانست پایان آن اندیشه در قالب یک سازمان باشد.

اگر سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان فقط همکاران یک رهبر بودند و نه سازندگان یک تشکیلات، حذف سه نفر می‌توانست همه ساختمان را فرو بریزد.

اما سازمان ادامه یافت.

این به معنای آن نیست که ادامه راه ساده، مستقیم یا بدون بحران بود.

برعکس.

تنها سه سال بعد، در ۱۳۵۴، بحرانی از درون سازمان پدید آمد که موجودیت و هویت آن را بار دیگر در معرض پرسشی بنیادی قرار داد.

و این بار دیگر ساواک تنها مسئله نبود.


نخستین انتقال بزرگ؛ بدون مراسم و بدون عنوان

در تاریخ مسئول اولی، بعدها با انتخابات، شورا، رأی و انتقال رسمی مسئولیت روبه‌رو خواهیم شد.

اما نخستین انتقال بزرگ تاریخ سازمان هیچ‌یک از این ظواهر را نداشت.

بنیانگذاران اعدام شده بودند.

نسل بعد باید مسئولیت را ادامه می‌داد.

هیچ مراسمی وجود نداشت که در آن محمد حنیف‌نژاد مسئولیت خود را به دیگری تحویل دهد.

هیچ صندوق رأیی در کار نبود.

هیچ عنوان «مسئول اول» نیز وجود نداشت.

اما واقعیت انتقال مسئولیت وجود داشت.

کسانی باید آنچه را باقی مانده بود حفظ می‌کردند.

کسانی باید تشخیص می‌دادند کدام بخش از تجربه گذشته اصل است و کدام بخش قابل تغییر.

کسانی باید در برابر بحران‌های آینده تصمیم می‌گرفتند.

و از همه دشوارتر، باید ثابت می‌شد که سازمان با مرگ بنیانگذاران به پایان نمی‌رسد.

این شاید نخستین حلقه زنجیره‌ای باشد که دهه‌ها بعد به مسئله انتقال دوره‌ای مسئول اول می‌رسد؛ نه به این معنا که ساختار ۱۴۰۵ در ۱۳۵۱ وجود داشت، بلکه به این معنا که بقای یک تشکیلات از همان آغاز به توانایی آن در انتقال مسئولیت وابسته بود.


اما انتقال به چه کسی؟

زیرا پاسخ آن ساده نیست.

بعد از اعدام بنیانگذاران، یک خلأ تاریخی پدید آمده بود. در بیرون زندان بخشی از سازمان می‌کوشید فعالیت را ادامه دهد و در زندان نیز کادرهایی حضور داشتند که باید نسبت خود را با میراث بنیانگذاران و تحولات بیرون تعیین می‌کردند.

در میان آنان مسعود رجوی قرار داشت.

و بدتر از آن، نتیجه را جای فرایند نشانده‌ایم.

باید ببینیم چه اتفاقی افتاد.

چرا مسعود رجوی زنده ماند؟

در زندان چه گذشت؟

پس از اعدام بنیانگذاران چه کسانی و با چه دیدگاه‌هایی در سازمان حضور داشتند؟

ضربه ۱۳۵۴ چگونه شکل گرفت؟

تغییر ایدئولوژی بخشی از مرکزیت بیرون زندان چه معنایی برای سازمان داشت؟

چرا مسئله دیگر فقط «بقای تشکیلات» نبود، بلکه بقای هویت مطرح شد؟

و مسعود رجوی در این میان چه کرد؟


پایان فصل اول

از بنیانگذاری یک اصل باقی ماند

در فاصله ۱۵ شهریور ۱۳۴۴ تا ۴ خرداد ۱۳۵۱، سازمان مجاهدین خلق ایران از هسته‌ای سه‌نفره به تشکیلاتی رسید که ساواک برای متلاشی‌کردن آن عملیات گسترده‌ای به راه انداخت.

سه بنیانگذار، محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان، دیگر نبودند.

اما چیزی باقی مانده بود که با تیرباران آنان از بین نرفت:

تشکیلات.

و درون آن، مسئله‌ای که موضوع این کتاب است:

مسئولیت.

هنوز «مسئول اول» وجود نداشت.

هنوز هیچ زنی در رأس سازمان قرار نگرفته بود.

هنوز «چرا مریم؟» بیش از هفده سال با تاریخ فاصله داشت.

و «چرا مهناز؟» بیش از نیم قرن دورتر بود.

اما نخستین پرسش مشترک همه این دوره‌ها متولد شده بود:

وقتی یک مسئول از صحنه خارج می‌شود، چه چیزی باید باقی بماند تا دیگری بتواند مسئولیت را ادامه دهد؟

بنیانگذاران با مرگ خود پاسخ نهایی این پرسش را ندادند.

آنها آن را به نسل بعد سپردند.

نسلی که خیلی زود با بحرانی روبه‌رو شد که شاید از ضربه ساواک نیز برای هویت سازمان خطرناک‌تر بود.

سال ۱۳۵۴ در راه بود.

و این بار پرسش فقط این نبود که سازمان چگونه زنده بماند.

پرسش این بود:

کدام سازمان باید زنده بماند؟


فصل دوم

۱۳۵۱ تا ۱۳۵۷؛ از زندان تا بازسازی

ضربه ۱۳۵۴؛ وقتی بقای نام دیگر کافی نبود

فصل دوم

۱۳۵۱ تا ۱۳۵۷؛ از زندان تا بازسازی

ضربه ۱۳۵۴؛ وقتی بقای نام دیگر کافی نبود

در پایان فصل پیشین، سازمان مجاهدین خلق ایران را در یکی از دشوارترین لحظات نخستین سال‌های حیاتش رها کردیم. سه بنیانگذار ــ محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان ــ اعدام شده بودند؛ بخش بزرگی از کادرها در زندان به‌سر می‌بردند؛ تشکیلات بیرون از زندان زیر ضربات ساواک قرار داشت و نسلی که باقی مانده بود باید بدون بنیانگذاران راهی برای ادامه پیدا می‌کرد.

اما هنوز یک پرسش بی‌پاسخ مانده بود:

وقتی بنیانگذاران دیگر حضور ندارند، چه چیزی تعیین می‌کند که سازمانِ باقی‌مانده همان سازمان پیشین است؟

نام آن؟

اعضای آن؟

مرکزیت آن؟

ایدئولوژی آن؟

برنامه سیاسی آن؟

یا مجموعه‌ای از اصول، مناسبات و ارزش‌هایی که اعضا خود را به آنها متعهد می‌دانند؟

این پرسش در سال ۱۳۵۱ هنوز بیشتر یک مسئله نظری به نظر می‌رسید. سه سال بعد، در ۱۳۵۴، به بحرانی واقعی تبدیل شد.

آنچه در آن سال رخ داد، فقط اختلافی میان چند عضو یا تغییر عقیده تعدادی از کادرهای سازمان نبود. بخشی از مرکزیت موجود در بیرون زندان اعلام کرد که ایدئولوژی خود را تغییر داده است. نام، امکانات، شبکه‌ها و بخشی از ساختار سازمان همچنان مورد استفاده قرار می‌گرفت، اما محتوای ایدئولوژیکی که بنیانگذاران سازمان را بر اساس آن بنا کرده بودند مورد نفی قرار گرفته بود.

از همین‌جا مسئله‌ای به وجود آمد که برای موضوع این کتاب اهمیتی بسیار فراتر از خود واقعه ۱۳۵۴ دارد:

آیا داشتن موقعیت تشکیلاتی به‌تنهایی برای تغییر هویت یک سازمان کفایت می‌کند؟

و اگر پاسخ منفی است، مرجع تشخیص چیست؟

این پرسش ما را مستقیماً به مسئله «مسئولیت» بازمی‌گرداند.


زندان؛ جایی که قرار بود سازمان پایان یابد

حکومت پهلوی زندان را برای جداکردن مخالفان از جامعه ساخته بود. زندانی سیاسی از شبکه خود جدا می‌شد، ارتباطش با بیرون محدود می‌شد و تحت کنترل دستگاه امنیتی قرار می‌گرفت. از این منظر، زندان باید نقطه توقف فعالیت تشکیلاتی می‌بود.

اما در مورد مجاهدین، اتفاق دیگری نیز افتاد.

بخش مهمی از اعضا و کادرهایی که در ضربه ۱۳۵۰ دستگیر شده بودند در کنار یکدیگر قرار گرفتند. آنان نه‌تنها با مسئله بازجویی، شکنجه، دادگاه و حکم مواجه بودند، بلکه پس از اعدام بنیانگذاران باید با مسئله‌ای دشوارتر نیز دست‌وپنجه نرم می‌کردند: حفظ آنچه از سازمان باقی مانده بود.

دیگر محمد حنیف‌نژاد حضور نداشت که در هر اختلافی نظر او پرسیده شود.

سعید محسن نبود.

علی‌اصغر بدیع‌زادگان نبود.

نسل بعدی ناگزیر بود خودش تصمیم بگیرد.

در میان این نسل، نام مسعود رجوی به‌تدریج اهمیتی ویژه پیدا کرد.

اما برای فهم این جایگاه نباید از نتیجه به عقب نگاه کنیم. اینکه مسعود رجوی بعدها به چهره محوری سازمان تبدیل شد نباید ما را وادار کند تصور کنیم این موقعیت بلافاصله پس از اعدام بنیانگذاران و بدون فرایند، اختلاف و آزمون شکل گرفته بود.

تاریخ واقعی پیچیده‌تر بود.


چرا مسعود رجوی زنده ماند؟

این سؤال در روایت تاریخ سازمان ناگزیر مطرح می‌شود، زیرا بسیاری از اعضای مرکزیت اعدام شدند، اما حکم اعدام مسعود رجوی به حبس ابد تبدیل شد.

در طول سال‌های بعد، درباره علت این امر روایت‌های سیاسی متفاوت و گاه کاملاً متضادی ساخته شد. بنابراین در این کتاب نباید به یک جمله تبلیغاتی ــ چه از سوی موافقان و چه مخالفان ــ بسنده کنیم.

آنچه باید انجام دهیم بازسازی مستند ماجراست: حکم اولیه چه بود؟ چه تلاش‌های داخلی و بین‌المللی برای جلوگیری از اعدام صورت گرفت؟ خانواده و وکلای او چه کردند؟ شخصیت‌ها و نهادهای بین‌المللی چه نقشی داشتند؟ و اسناد موجود درباره تبدیل حکم چه می‌گویند؟

این مسئله اهمیت دارد، اما اهمیت آن فقط زندگی یک فرد نیست.

زیرا زنده‌ماندن مسعود رجوی باعث شد یکی از اعضای مرکزیت پیش از ضربه ۱۳۵۰، که آموزش و مناسبات دوره بنیانگذاران را از نزدیک تجربه کرده بود، در زندان باقی بماند.

چند سال بعد، هنگامی که بحران ۱۳۵۴ فرا رسید، همین استمرار تاریخی اهمیت خود را نشان داد.


۱۳۵۴؛ ضربه‌ای که این بار از درون آمد

ضربه ۱۳۵۰ منشأیی روشن داشت: ساواک.

دشمن بیرونی شناخته‌شده بود.

افراد دستگیر شده بودند و تشکیلات زیر ضربه دستگاه امنیتی قرار گرفته بود.

اما بحران ۱۳۵۴ ماهیتی متفاوت داشت.

این بار کسانی که در بخشی از مرکزیت و تشکیلات بیرون از زندان قرار داشتند به این نتیجه رسیده بودند که ایدئولوژی پیشین سازمان را کنار بگذارند و مارکسیسم را مبنای ایدئولوژیک خود قرار دهند.

نام تقی شهرام در مرکز این تحول قرار گرفت.

اما اگر تمام واقعه را به شخصیت تقی شهرام تقلیل دهیم، باز هم از مسئله اصلی دور شده‌ایم.

پرسش مهم‌تر این است:

چه شرایطی امکان داد که بخشی از مرکزیت یک سازمان، در غیاب بنیانگذاران و در حالی که بسیاری از کادرهای باسابقه در زندان بودند، نه فقط عقیده خود، بلکه هویت اعلام‌شده سازمان را تغییر دهد؟

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که «ساختار» و «مسئولیت» دوباره به مرکز بحث ما بازمی‌گردند.


تغییر عقیده یک فرد یا تغییر هویت یک سازمان؟

هر فرد حق دارد اندیشه خود را تغییر دهد.

یک مسلمان می‌تواند مارکسیست شود؛ یک مارکسیست می‌تواند از مارکسیسم فاصله بگیرد؛ یک فعال سیاسی می‌تواند نتیجه بگیرد که راه پیشین او اشتباه بوده است.

اگر مسئله ۱۳۵۴ فقط همین بود، شاید در تاریخ سازمان چنین جایگاهی پیدا نمی‌کرد.

بحران از جایی عمیق‌تر شد که تغییر ایدئولوژی افراد با ادعای تغییر ایدئولوژی سازمان درهم آمیخت.

اینجا دو حق متفاوت در برابر هم قرار می‌گرفت:

حق فرد برای تغییر عقیده؛

و حق یک مرکزیت برای تغییر بنیادی هویت سازمانی که پیش از آن ساخته شده بود.

آیا عضویت در مرکزیت به فرد اختیار می‌دهد اصول بنیادین سازمان را نیز به نام همه تغییر دهد؟

اگر پاسخ مثبت باشد، پس مرز اختیار مسئول کجاست؟

اگر پاسخ منفی باشد، پس چه چیزی بالاتر از موقعیت تشکیلاتی او قرار دارد؟

این پرسش در ظاهر متعلق به ۱۳۵۴ است، اما تا آخر کتاب همراه ما خواهد بود.

زیرا وقتی دهه‌ها بعد درباره مسئول اول سخن می‌گوییم، دوباره با همان مسئله روبه‌رو خواهیم شد:

آیا مسئول، مالک سازمان است یا امانت‌دار یک مسئولیت؟

تفاوت این دو، بنیادی است.


وقتی «مرکزیت» به‌تنهایی پاسخ نبود

تا پیش از بحران، ممکن بود چنین تصور شود که مرکزیت بالاترین مرجع تشکیلاتی است و تصمیم آن، تصمیم سازمان است.

اما ۱۳۵۴ یک تناقض بزرگ را آشکار کرد.

اگر بخشی از مرکزیت چیزی را اعلام کند که بخش دیگری از اعضا آن را نفی هویت سازمان می‌دانند، تکلیف چیست؟

آیا باید صرفاً به جایگاه تشکیلاتی افراد نگاه کرد؟

یا محتوا و مشروعیت تصمیم نیز اهمیت دارد؟

این تجربه برای سازمانی که بعدها درباره «صلاحیت مسئول» بسیار سخن خواهد گفت، نقطه‌ای تعیین‌کننده بود.

مسئولیت بدون صلاحیت می‌تواند به ضد خود تبدیل شود.

کسی ممکن است اختیار تشکیلاتی داشته باشد، اما آیا هر استفاده‌ای از آن اختیار مشروع است؟

همین پرسش بود که بحران را از اختلاف ایدئولوژیک فراتر برد و آن را به مسئله موجودیت سازمان تبدیل کرد.


مجید شریف‌واقفی؛ اختلافی که به خون رسید

در بررسی سال ۱۳۵۴ نمی‌توان از مجید شریف‌واقفی عبور کرد.

او با تغییر ایدئولوژی سازمان مخالفت کرد و در کشاکش درونی همان بحران کشته شد.

کشته‌شدن مجید شریف‌واقفی نشان داد اختلاف دیگر در سطح بحث نظری باقی نمانده است. نزاع بر سر هویت و کنترل تشکیلات به خشونت درونی رسیده بود.

برای کتاب ما، این واقعه اهمیت دوگانه دارد.

نخست، به‌عنوان یکی از تلخ‌ترین حوادث تاریخ سازمان پیش از انقلاب که باید با جزئیات و اسناد خودش بررسی شود و نه با چند عبارت کلی.

دوم، به‌دلیل پرسشی که پشت آن قرار دارد:

وقتی مسئولیت تشکیلاتی از پاسخگویی جدا شود، چه اتفاقی ممکن است رخ دهد؟

این سؤال فقط درباره گذشته نیست. یکی از دلایلی که بعدها در ساختار سازمان بر مناسبات جمعی، شورا، حسابرسی تشکیلاتی و انتقال مسئولیت تأکید شد را باید در مجموعه تجربه‌هایی از همین دست نیز جست‌وجو کرد؛ البته رابطه دقیق این تجربه تاریخی با ساختارهای بعدی باید با اسناد خود سازمان نشان داده شود و نباید آن را صرفاً فرض گرفت.


دو مسیر؛ بیرون زندان و درون زندان

از این نقطه، برای فهم ادامه تاریخ باید دو صحنه را همزمان ببینیم.

در بیرون زندان، سازمان با بحران تغییر ایدئولوژی و پیامدهای آن دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

در داخل زندان، اعضایی که تغییر ایدئولوژی را نپذیرفته بودند باید تعیین می‌کردند که موضعشان چیست.

اینجا نقش مسعود رجوی برجسته‌تر می‌شود.

نه به این دلیل که باید تاریخ را از پیش به سمت نتیجه‌ای که امروز می‌شناسیم هدایت کنیم، بلکه به این دلیل که اسناد و روایت‌های آن دوره نشان می‌دهند مسئله حفظ هویت سازمان در زندان به موضوعی محوری تبدیل شد.

مسعود رجوی و همراهانش باید با دو خطر متفاوت مرزبندی می‌کردند:

از یک سو، تغییر ایدئولوژی بخشی از سازمان؛

و از سوی دیگر، نیروهایی که می‌توانستند از بحران برای نفی کلی سازمان، نفی مبارزه یا بازگشت به مناسبات سیاسی پیشین استفاده کنند.

یعنی حفظ هویت فقط گفتن «ما مسلمان باقی مانده‌ایم» نبود.

باید پاسخ داده می‌شد:

کدام اسلام؟

کدام سازمان؟

کدام مبارزه؟

و چه نسبتی با بنیانگذاران؟


حفظ نام کافی نبود

اینجاست که عنوان این فصل معنای خود را پیدا می‌کند.

بقای نام دیگر کافی نبود.

ممکن بود دو جریان هر دو خود را ادامه سازمان بدانند.

ممکن بود هر دو از گذشته سخن بگویند.

ممکن بود هر دو اعضایی از همان تشکیلات اولیه را در صفوف خود داشته باشند.

پس چه چیزی تعیین می‌کرد کدام مسیر ادامه سازمان بنیانگذاران است؟

در پاسخ سازمان پس از ۱۳۵۴، مسئله «هویت» اهمیت اساسی پیدا کرد.

یعنی سازمان نه فقط مجموعه‌ای از افراد و نه فقط یک نام، بلکه ترکیبی از آرمان، ایدئولوژی، خط‌مشی، تاریخ و مناسبات تشکیلاتی تلقی شد.

این تجربه یک نتیجه مهم داشت:

موقعیت تشکیلاتی به خودی خود منشأ حق نامحدود نیست.

این نکته را باید نگه داریم.

زیرا وقتی سال‌ها بعد به «مسئول اول» برسیم، خواهیم دید که مسئله فقط این نیست که چه کسی در بالاترین موضع اجرایی قرار دارد؛ مسئله این است که مسئولیت او در چه ساختاری تعریف شده و چه رابطه‌ای با جمع و نهادهای سازمان دارد.


بازسازی؛ دشوارتر از بقا

پس از یک ضربه، می‌توان فقط تلاش کرد زنده ماند.

اما بازسازی چیز دیگری است.

بازسازی یعنی دوباره تعریف‌کردن مرزها، آموزش نیروها، بازگرداندن اعتماد و روشن‌کردن اینکه سازمان چه هست و چه نیست.

بحران ۱۳۵۴ دقیقاً چنین ضرورتی ایجاد کرد.

در زندان، این کار اهمیتی مضاعف داشت. اعضا در فضایی بسته با جریان‌های مختلف سیاسی و ایدئولوژیک در تماس بودند. اختلافات بیرون به زندان منتقل می‌شد و هر موضعی می‌توانست بر آینده سازمان تأثیر بگذارد.

در چنین شرایطی، نقش مسئول دیگر فقط صدور دستور نبود.

باید تبیین می‌کرد.

باید قانع می‌کرد.

باید مرزبندی می‌کرد.

باید انسجام ایجاد می‌کرد.

و باید پاسخ می‌داد چرا راهی که پیشنهاد می‌کند ادامه راه بنیانگذاران است.

این همان جایی است که مسئولیت از «اداره» فراتر می‌رود و به رهبری نزدیک می‌شود.


مسعود رجوی؛ از عضو مرکزیت تا محور بازسازی

این تحول را نیز نباید در یک جمله خلاصه کرد.

مسعود رجوی در سال‌های بعد به مهم‌ترین چهره سازمان تبدیل شد، اما برای فهم چرایی آن باید مسیر ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۷ را دید.

او یکی از اعضای مرکزیت پیش از ضربه بود.

از حکم اعدام جان به در برده بود.

سال‌های بنیانگذاران را تجربه کرده بود.

بحران ۱۳۵۴ را در زندان از سر گذراند.

و در روند مرزبندی با تغییر ایدئولوژی و بازسازی مناسبات مجاهدین در زندان نقش محوری پیدا کرد.

اما اینجا نیز سؤال کتاب ما نباید فقط این باشد:

مسعود رجوی چه کرد؟

سؤال مهم‌تر این است:

چرا دیگران مسئولیت او را پذیرفتند؟

این تفاوت ظریف اما بسیار مهم است.

رهبری فقط ادعای کسی برای رهبر بودن نیست.

تا زمانی که یک جمع، صلاحیت فردی را برای مسئولیت نپذیرد، مناسبات رهبری واقعی شکل نمی‌گیرد.

بنابراین در ادامه این فصل باید با اسناد نشان دهیم که این صلاحیت چگونه شکل گرفت و چگونه در میان نیروهای باقی‌مانده سازمان پذیرفته شد.


۱۳۵۶ و ۱۳۵۷؛ زندان دیگر دیوار بسته نبود

در نیمه دوم دهه ۱۳۵۰ فضای سیاسی ایران آرام‌آرام تغییر کرد.

فشارهای داخلی و خارجی بر حکومت پهلوی افزایش یافت. اعتراض‌های اجتماعی و سیاسی گسترش پیدا کرد و زندانیان سیاسی نیز بیش از گذشته در مرکز توجه جامعه قرار گرفتند.

اکنون سازمانی که پس از ضربه ۱۳۵۰ و بحران ۱۳۵۴ برای حفظ هویت خود جنگیده بود، با پرسش تازه‌ای مواجه شد:

اگر درهای زندان باز شود، چه چیزی از زندان بیرون خواهد آمد؟

چند زندانی پراکنده؟

گروهی که فقط خاطره بنیانگذاران را با خود حمل می‌کند؟

یا هسته‌ای که خود را ادامه سازمان می‌داند و برای ورود دوباره به جامعه آماده است؟

این پرسش در سال ۱۳۵۷ پاسخ گرفت.


۳۰ دی ۱۳۵۷؛ خروج از زندان، ورود به تاریخی دیگر

با اوج‌گیری انقلاب ضدسلطنتی و آزادی آخرین گروه‌های زندانیان سیاسی، مسعود رجوی و شماری دیگر از زندانیان سیاسی از زندان آزاد شدند.

این لحظه برای تاریخ مورد بررسی ما اهمیت اساسی دارد.

مسعود رجوی دیگر همان جوانی نبود که در ۱۳۵۰ دستگیر شده بود.

در فاصله دستگیری تا آزادی:

بنیانگذاران اعدام شده بودند؛
سازمان ضربه خورده بود؛
بحران ۱۳۵۴ اتفاق افتاده بود؛
بخشی از تشکیلات تغییر ایدئولوژی داده بود؛
مرزبندی‌ها شکل گرفته بود؛
و مسئله بازسازی سازمان در زندان تجربه شده بود.

اکنون درهای زندان باز شده بود و نسلی که این تجربه را پشت سر داشت وارد جامعه‌ای می‌شد که خود در آستانه انفجار بود.

اما بزرگ‌ترین آزمون هنوز آغاز نشده بود.


از حفظ سازمان تا گسترش اجتماعی

تا اینجا مسئله اصلی بقا بود.

از ۱۳۵۷ به بعد، مسئله تغییر کرد.

سازمان باید از فضای محدود و مخفی و زندان وارد جامعه‌ای چندده‌میلیونی می‌شد.

باید علنی فعالیت می‌کرد.

نشریه منتشر می‌کرد.

دفتر باز می‌کرد.

میتینگ برگزار می‌کرد.

با دانشگاه، کارخانه، مدرسه و محله ارتباط می‌گرفت.

در انتخابات شرکت می‌کرد.

موضع سیاسی می‌گرفت.

و از همه مهم‌تر، باید هزاران و سپس شمار بسیار بیشتری از هوادارانی را که با سرعت به آن نزدیک می‌شدند سازمان می‌داد.

این دیگر سازمان سال ۱۳۴۴ نبود.

مسئله فقط حفظ چند هسته مخفی نبود.

مسئله تبدیل یک تشکیلات کادری به یک نیروی اجتماعی بود.

و همین تحول، شکل مسئولیت و رهبری را نیز تغییر می‌داد.


پایان فصل دوم

سازمانی که از زندان بیرون آمد

از ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۷، سازمان مجاهدین خلق ایران دو آزمون متفاوت را پشت سر گذاشت.

آزمون نخست، حذف بنیانگذاران بود.

آزمون دوم، بحران هویت ۱۳۵۴.

در اولی سؤال این بود:

آیا سازمان بدون بنیانگذاران زنده می‌ماند؟

در دومی سؤال دشوارتر شد:

اگر نام باقی بماند اما هویت تغییر کند، چه چیزی واقعاً باقی مانده است؟

این دو تجربه، مسئله مسئولیت را یک مرحله جلوتر بردند.

دیگر کافی نبود کسی در جایگاه مسئول قرار داشته باشد.

مسئولیت باید با صلاحیت، هویت و پاسخگویی همراه می‌شد.

در این دوران، مسعود رجوی از یکی از اعضای مرکزیت پیش از ضربه به چهره‌ای محوری در حفظ و بازسازی سازمان تبدیل شد؛ فرایندی که برای فهم مراحل بعدی باید بسیار دقیق‌تر از یک انتقال ساده قدرت دیده شود.

اما آزادی از زندان پایان این مسیر نبود.

در واقع آغاز مرحله‌ای بود که از هر آنچه پیش از آن گذشته بود متفاوت‌تر بود.

سازمانی که سال‌ها مخفی بود، باید علنی می‌شد.

سازمانی که برای حفظ چندصد عضو جنگیده بود، با موج گسترده جوانان روبه‌رو می‌شد.

و رهبری‌ای که در زندان برای حفظ هویت آزموده شده بود، اکنون باید در برابر قدرتی قرار می‌گرفت که از دل انقلاب ۱۳۵۷ بیرون آمده بود.

از اینجا دیگر نمی‌توان از زندان مستقیماً به ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ پرید.

میان این دو، حدود دو سال و نیم فاز سیاسی قرار دارد؛ دوره‌ای که برای فهم همه آنچه بعداً اتفاق افتاد، تعیین‌کننده است.

فصل سوم

از آزادی زندان تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰

فاز سیاسی؛ دو سال و نیم گسترش، رقابت و رویارویی

در این فصل باید آهسته حرکت کنیم؛ زیرا این بار باید انقلاب ۱۳۵۷، بازسازی علنی سازمان، دانشگاه و نسل جوان، نشریه مجاهد، انتخابات، سخنرانی‌های مسعود رجوی، رابطه با روح‌الله خمینی، مسئله قانون اساسی، انتخابات ریاست‌جمهوری، حملات نیروهای حزب‌اللهی، بسته‌شدن فضای سیاسی، بنی‌صدر و سرانجام روندی که به ۳۰ خرداد رسید را به ترتیب و با سند باز کنیم.

فصل سوم

از آزادی زندان تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰

فاز سیاسی؛ دو سال و نیم گسترش، رقابت و رویارویی

اگر فاصله آزادی زندانیان سیاسی در دی ۱۳۵۷ تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ را در چند صفحه خلاصه کنیم، یکی از مهم‌ترین حلقه‌های تاریخ سازمان مجاهدین خلق ایران را از دست داده‌ایم. این دوره صرفاً فاصله میان «زندان» و «مبارزه مسلحانه» نبود. در همین حدود دو سال و نیم بود که سازمان برای نخستین بار در مقیاسی وسیع در برابر جامعه قرار گرفت؛ از تشکیلاتی که سال‌ها در اختفا و زندان زیسته بود، به نیرویی علنی با نشریه، دفتر، میتینگ، تشکیلات دانشجویی و دانش‌آموزی، نامزد انتخاباتی و شبکه گسترده هواداران تبدیل شد.

در همین دوره بود که رابطه سازمان با روح‌الله خمینی و حاکمیت تازه، از فاصله و اختلاف سیاسی به تعارضی روزافزون رسید.

و در همین دوره بود که مسعود رجوی از زندانی سیاسی آزادشده و یکی از چهره‌های بازسازی سازمان، به سخنگو و چهره اصلی سیاسی آن در جامعه تبدیل شد.

بنابراین ۳۰ خرداد را نمی‌توان بدون این دو سال و نیم فهمید.

همان‌طور که نمی‌توان پرسید «چرا مریم؟» اگر پیش از آن ندانیم سازمانی که مریم رجوی سال‌ها بعد در رأس مسئولیت آن قرار گرفت، در این دوره چگونه گسترش یافت، چه نسلی را جذب کرد، زنان و دختران جوان چگونه وارد آن شدند، و مفهوم مسئولیت تشکیلاتی چگونه از یک سازمان محدود کادری به سازماندهی یک نیروی اجتماعی انتقال یافت.

این فصل داستان همین تحول است.


۳۰ دی ۱۳۵۷؛ درهای زندان باز شد، اما سؤال اصلی بیرون زندان بود

وقتی مسعود رجوی و آخرین گروه‌های زندانیان سیاسی در آستانه سقوط سلطنت از زندان آزاد شدند، جامعه ایران دیگر جامعه سال ۱۳۵۰ نبود.

حکومت پهلوی در حال فروپاشی بود.

خیابان به میدان اصلی سیاست تبدیل شده بود.

اعتصاب‌ها، تظاهرات و اعتراض‌های سراسری پایه‌های نظام سلطنتی را متزلزل کرده بود و روح‌الله خمینی از تبعید به مهم‌ترین کانون رهبری انقلاب تبدیل شده بود.

برای مجاهدین، آزادی از زندان با یک تناقض بزرگ همراه بود.

از یک طرف، حکومتی که بنیانگذاران سازمان را اعدام کرده و اعضای آن را سال‌ها زندانی کرده بود در آستانه سقوط قرار داشت.

از طرف دیگر، خود سازمانی که از زندان بیرون می‌آمد هنوز باید بازسازی می‌شد.

سازمان نام داشت.

تاریخ داشت.

شهید داشت.

زندانیان شناخته‌شده داشت.

اما آیا تشکیلاتی متناسب با شرایط جدید داشت؟

ساختاری که برای مبارزه مخفی ساخته شده بود، چگونه باید در فضای علنی عمل می‌کرد؟

عضوی که آموخته بود هویت سازمانی خود را پنهان کند، اکنون چگونه باید در دانشگاه و خیابان پشت میز کتاب بایستد و آشکارا بگوید «من هوادار مجاهدین هستم»؟

و مهم‌تر از همه:

سازمانی که سال‌ها وظیفه اصلی‌اش بقا بود، اکنون با آزادی چه می‌کرد؟

این تغییر از آنچه در ظاهر به نظر می‌رسد عمیق‌تر بود.


۲ اسفند ۱۳۵۷؛ نخستین اعلام حضور

کمتر از دو هفته پس از سقوط سلطنت، مسعود رجوی در دانشگاه تهران سخنرانی کرد. تاریخچه منتشرشده سازمان، ۲ اسفند ۱۳۵۷ را نخستین سخنرانی او پس از آزادی ثبت کرده است.

انتخاب دانشگاه تهران نیز بی‌معنا نبود.

دانشگاه در آن روزها یکی از مهم‌ترین مراکز سیاسی کشور بود. گروه‌ها و جریان‌های مختلف در آن حضور داشتند و نسلی که انقلاب را در خیابان تجربه کرده بود، اکنون به دنبال پاسخ این پرسش بود که بعد از شاه چه خواهد شد.

مجاهدین نیز باید خود را دوباره معرفی می‌کردند.

نسل جوان نام محمد حنیف‌نژاد را شنیده بود.

از اعدام بنیانگذاران می‌دانست.

نام سازمان در دوران انقلاب و زندان بر سر زبان‌ها افتاده بود.

اما سازمانی که اکنون در برابر آنان قرار داشت، چه می‌گفت؟

این دیگر تشکیلات مخفی سال ۱۳۴۴ نبود.

و جامعه نیز دیگر جامعه آن سال نبود.

یک مرحله تاریخی پایان یافته بود و مرحله دیگری آغاز می‌شد.


پیروزی انقلاب، اما پایان تضادها نبود

سقوط سلطنت در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ برای بسیاری می‌توانست نقطه پایان مبارزه تلقی شود.

شاه رفته بود.

ساواک فروپاشیده بود.

زندانیان سیاسی آزاد شده بودند.

فضای سیاسی باز شده بود.

ده‌ها حزب، سازمان، روزنامه و نشریه فعالیت می‌کردند.

اما پرسش اصلی تازه آغاز شده بود:

نظام جدید چه خواهد بود؟

چه کسی قدرت را در دست خواهد گرفت؟

آیا نیروهایی که در سرنگونی سلطنت مشارکت داشتند حق فعالیت آزاد خواهند داشت؟

قانون اساسی جدید چه ساختاری خواهد داشت؟

آیا حاکمیت از صندوق رأی و نهادهای انتخابی بیرون خواهد آمد یا قدرتی بالاتر از آنها شکل خواهد گرفت؟

مسئله مجاهدین با روح‌الله خمینی نیز باید در همین بستر فهمیده شود.

اختلاف از روز ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ ناگهان متولد نشد.

قدم‌به‌قدم شکل گرفت.


سازمانی که باید دوباره ساخته می‌شد

یکی از اشتباهات در روایت این دوره آن است که گویی سازمان مجاهدین خلق ایران در روز آزادی زندانیان با یک تشکیلات کامل و آماده وارد صحنه شد.

واقعیت پیچیده‌تر بود.

ضربه ۱۳۵۰، اعدام بنیانگذاران، ضربه ایدئولوژیک ۱۳۵۴ و سال‌های زندان، پیوستگی تشکیلات را به‌شدت تحت تأثیر قرار داده بود.

بنابراین یکی از نخستین وظایف پس از انقلاب بازسازی سازمان بود.

اما این بار بازسازی در شرایط مخفی انجام نمی‌شد.

هزاران جوانی که پیش از انقلاب شاید فقط نام مجاهدین را شنیده بودند، اکنون می‌توانستند مستقیماً با آنان ارتباط برقرار کنند.

دفاتر سازمان شکل گرفت.

جلسات برگزار شد.

کتاب‌ها و جزوات در دسترس قرار گرفت.

هواداران در دانشگاه‌ها، مدارس، محلات و محیط‌های کار فعالیت کردند.

در مدت کوتاهی مسئله سازمان دیگر فقط «بازسازی کادرهای گذشته» نبود.

نسلی تازه پشت در ایستاده بود.


نسل انقلاب

این نسل برای فهم تاریخ بعدی مجاهدین اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد.

بخش بزرگی از جوانانی که پس از انقلاب به سازمان نزدیک شدند، در دوران بنیانگذاران عضو سازمان نبودند.

بسیاری حتی در زمان ضربه ۱۳۵۰ نوجوان یا کودک بودند.

آنها سازمان را از زندان نمی‌شناختند؛ در فضای پس از انقلاب با آن آشنا شدند.

دانشگاه یکی از مهم‌ترین مراکز این جذب بود.

مدرسه نیز چنین بود.

محلات و محیط‌های کار نیز.

و در میان این نسل، شمار زیادی از دختران و زنان جوان حضور داشتند.

این نکته برای موضوع کتاب ما حاشیه‌ای نیست.

زیرا اگر قرار است سال‌ها بعد به «چرا مریم؟» برسیم، باید بدانیم زنانی که بعدها بخشی از کادرهای سازمان و سپس ساختار رهبری آن را تشکیل دادند، از کجا آمده بودند.

تحول رهبری زنان در سال ۱۳۶۸ ناگهان از آسمان فرود نیامد.

پیش از آن، یک نسل از زنان باید وارد تشکیلات می‌شد.

باید فعالیت می‌کرد.

باید آموزش می‌دید.

باید مسئولیت می‌گرفت.

و بخشی از این فرایند در همین فاز سیاسی اتفاق افتاد.


نشریه مجاهد؛ سازمان با جامعه سخن می‌گوید

اول مرداد ۱۳۵۸ نخستین شماره نشریه مجاهد به‌عنوان ارگان سازمان مجاهدین خلق ایران منتشر شد. آرشیو اسناد اپوزیسیون نیز شماره نخست را با تاریخ اول مرداد ۱۳۵۸ ثبت کرده و شماره‌های بعدی آن دوره را نگهداری کرده است.

اهمیت نشریه فقط در انتشار مواضع سیاسی نبود.

برای سازمانی که سال‌ها در خفا زندگی کرده بود، نشریه وسیله‌ای برای ایجاد رابطه منظم با جامعه بود.

هر شماره می‌توانست همزمان چند کار انجام دهد:

موضع سیاسی سازمان را توضیح دهد؛

اخبار فعالیت‌ها را منتشر کند؛

به حملات مخالفان پاسخ دهد؛

آموزش سیاسی و ایدئولوژیک ارائه کند؛

و مهم‌تر از همه، میان مرکز سیاسی سازمان و شبکه‌ای رو به گسترش از هواداران رابطه برقرار کند.

روایت منتشرشده از سوی سازمان می‌گوید نشریه بعدها به تیراژ بسیار بالایی رسید و تا ۶۰۰هزار نسخه در روز توزیع می‌شد. این رقم را باید به‌عنوان آمار اعلام‌شده از سوی خود سازمان نقل کرد، مگر آن‌که با اسناد مستقل مطبوعاتی نیز تأیید شود.

اما حتی بدون تکیه بر رقم نهایی تیراژ، آرشیو شماره‌های متعدد «مجاهد» نشان می‌دهد که نشریه به یکی از ابزارهای اصلی فعالیت سیاسی سازمان در این دوره تبدیل شده بود.

این تغییر مهمی بود:

تشکیلات مخفی اکنون صاحب رسانه عمومی شده بود.


از عضو محدود به «میلیشیا»

گسترش سریع هواداران مسئله تازه‌ای ایجاد کرد.

چگونه می‌شد این نیروی جوان را سازمان داد؟

در ۲ آذر ۱۳۵۸، ساختاری با عنوان «میلیشیای مجاهد خلق» اعلام شد. تاریخچه رسمی سازمان این تاریخ را به‌عنوان آغاز آن ثبت می‌کند و نقش آن را در فعالیت سیاسی و سازماندهی هواداران تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ توضیح می‌دهد.

واژه «میلیشیا» ممکن است امروز فوراً معنای نظامی را به ذهن بیاورد، اما در بررسی این دوره باید دقیق باشیم و ببینیم در عمل این نیرو در فاز سیاسی چه فعالیت‌هایی انجام می‌داد.

پخش نشریه و اعلامیه؛

فروش کتاب؛

شرکت در میتینگ‌ها؛

فعالیت دانشجویی و دانش‌آموزی؛

تبلیغ مواضع سازمان؛

و سازماندهی هواداران.

همین تجربه از زاویه موضوع کتاب ما اهمیت دیگری نیز دارد.

سازمانی که تا چند سال قبل اعضایش محدود و عمدتاً کادرهای مخفی بودند، اکنون باید برای تعداد بسیار بیشتری از افراد سطوح مسئولیت تعریف می‌کرد.

مسئول یک تیم.

مسئول یک بخش.

مسئول یک منطقه.

مسئول فعالیت دانشجویی یا دانش‌آموزی.

مسئول توزیع.

مسئول آموزش.

یعنی مفهوم «مسئولیت» از یک تشکیلات کوچک به شبکه‌ای اجتماعی منتقل می‌شد.


تبیین جهان؛ رهبری فقط موضع سیاسی نبود

در پاییز ۱۳۵۸، مسعود رجوی مجموعه درس‌هایی را با عنوان «تبیین جهان» در دانشگاه صنعتی شریف ارائه کرد. تاریخچه سازمان این جلسات را در همین دوره ثبت کرده است.

اهمیت این جلسات در موضوع کتاب ما این است که نشان می‌دهد نقش مسعود رجوی تنها به سخنگویی سیاسی محدود نمی‌شد.

سازمانی که پس از بحران ۱۳۵۴ هویت ایدئولوژیک خود را یکی از مسائل اصلی بقا می‌دانست، اکنون می‌کوشید همان هویت را در برابر نسلی بسیار وسیع‌تر توضیح دهد.

در زندان، بحث بر سر این بود که سازمان چه چیزی را حفظ کند.

اکنون مسئله این بود که آنچه حفظ شده، چگونه به نسل جدید منتقل شود.

بنابراین رهبری در این دوره حداقل سه وجه پیدا می‌کرد:

سیاسی؛

تشکیلاتی؛

و ایدئولوژیک.

این ترکیب بعدها در تحولات درونی سازمان اهمیت بسیار بیشتری خواهد یافت.


نخستین آزمون بزرگ: قانون اساسی

یکی از نقاطی که فاصله مجاهدین با ساختار سیاسی جدید را آشکارتر کرد، مسئله قانون اساسی بود.

این موضوع را نباید با نتیجه‌ای که امروز می‌دانیم روایت کرد. در سال ۱۳۵۸ هنوز بسیاری از ساختارهای حکومت تازه در حال شکل‌گیری بودند و نیروهای مختلف برای تأثیرگذاری بر آینده نظام تلاش می‌کردند.

مجاهدین در انتخابات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی شرکت کردند؛ حتی شماره‌ای فوق‌العاده از نشریه مجاهد در مرداد ۱۳۵۸ به همین انتخابات اختصاص داشت. آرشیو موجود انتشار آن شماره را ثبت کرده است.

اما سازمان سرانجام به قانون اساسی جدید رأی نداد.

این تصمیم بعدها پیامد سیاسی مهمی پیدا کرد.

زیرا در نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری، همین رأی‌ندادن به قانون اساسی به یکی از دلایل کنارگذاشته‌شدن نامزدی مسعود رجوی تبدیل شد. روایت رسمی سازمان نیز این پیوند را صریحاً ذکر می‌کند.

اینجا یک تضاد مهم شکل گرفت:

سازمان می‌خواست در سازوکارهای انتخاباتی نظام جدید مشارکت کند، اما حاضر نبود برای این مشارکت از مخالفت خود با بخش‌هایی از ساختار سیاسی تازه صرف‌نظر کند.

این تضاد خیلی زود به آزمونی جدی تبدیل شد.


مسعود رجوی؛ نامزدی که به صندوق رأی نرسید

در نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری، سازمان مسعود رجوی را نامزد کرد.

این واقعه در مسیر تبدیل سازمان از تشکیلات مخفی به نیروی سیاسی علنی اهمیت زیادی داشت.

نامزد ریاست‌جمهوری شدن به معنای پذیرش رقابت در عرصه سیاسی و انتخاباتی بود.

یعنی در آن مقطع، سازمان هنوز راه تغییر سیاسی را از طریق فعالیت علنی و صندوق رأی نیز دنبال می‌کرد.

نامزدی مسعود رجوی از حمایت شماری از نیروها و گروه‌های سیاسی برخوردار شد. اما روح‌الله خمینی اعلام کرد کسانی که به قانون اساسی رأی نداده‌اند نمی‌توانند رئیس‌جمهور شوند؛ در نتیجه مسعود رجوی از رقابت کنار رفت. روایت سازمان این واقعه را یکی از مراحل سیاست حذف سیاسی خود می‌داند.

صرف‌نظر از تفسیرهای متفاوت درباره انگیزه این تصمیم، نتیجه روشن بود:

یکی از مهم‌ترین راه‌های رقابت انتخاباتی برای سازمان بسته شد.

اما سازمان هنوز از انتخابات کنار نکشید.


انتخابات مجلس؛ آزمون بعدی

پس از انتخابات ریاست‌جمهوری، انتخابات مجلس به صحنه دیگری برای سنجش وزن اجتماعی نیروهای سیاسی تبدیل شد.

مجاهدین نامزدهای خود را معرفی کردند.

مسعود رجوی نیز در تهران نامزد شد.

این مرحله را در نسخه مستند نهایی کتاب باید با جدول نتایج حوزه‌های مهم، آرای اعلام‌شده و اعتراض‌های انتخاباتی بازسازی کنیم؛ زیرا ادعاهای طرفین درباره میزان رأی و تخلفات انتخاباتی متفاوت است و نباید یکی را بدون بررسی به‌عنوان حقیقت قطعی بنویسیم.

اما یک واقعیت سیاسی از خود ارقام مهم‌تر است:

مجاهدین هنوز در چارچوب رقابت سیاسی علنی فعالیت می‌کردند.

آنها روزنامه داشتند.

نامزد انتخاباتی داشتند.

میتینگ برگزار می‌کردند.

در دانشگاه‌ها فعالیت داشتند.

و تلاش می‌کردند نیروی اجتماعی خود را گسترش دهند.

بنابراین هنوز نمی‌توان تاریخ را به سمت ۳۰ خرداد پرتاب کرد.

میان این دو نقطه، رویارویی‌های بیشتری در راه بود.


دانشگاه؛ میدان جذب و میدان درگیری

دانشگاه‌ها یکی از مهم‌ترین میدان‌های رقابت سیاسی پس از انقلاب بودند.

مجاهدین، گروه‌های چپ، نیروهای مذهبی حامی حکومت و طیف‌های دیگر در دانشگاه‌ها فعالیت داشتند.

برای سازمان، دانشگاه دو اهمیت همزمان داشت:

محل جذب نسل جوان بود؛

و محل آموزش و فعالیت سیاسی.

اما همین دانشگاه به‌تدریج به یکی از مهم‌ترین میدان‌های درگیری تبدیل شد.

در بهار ۱۳۵۹، روندی که با عنوان «انقلاب فرهنگی» شناخته شد به تعطیلی دانشگاه‌ها انجامید. روایت سازمان این اقدام را بخشی از محدودکردن فضای فعالیت سیاسی می‌داند و نشریه مجاهد نیز در همان دوره علیه آن موضع گرفت.

با تعطیلی دانشگاه‌ها، سازمان یکی از مهم‌ترین عرصه‌های فعالیت علنی خود را از دست می‌داد.

اما فشار فقط در دانشگاه نبود.


چماق، دفتر و خیابان

از سال ۱۳۵۸ و به‌ویژه در ۱۳۵۹، برخوردهای خیابانی میان هواداران مجاهدین و نیروهای موسوم به حزب‌اللهی افزایش یافت.

دفاتر مورد حمله قرار می‌گرفتند.

میزهای فروش کتاب و نشریه به صحنه درگیری تبدیل می‌شدند.

میتینگ‌ها با تنش و گاه خشونت همراه می‌شدند.

در روایت رسمی مجاهدین، این حملات بخشی از سیاست سازمان‌یافته حاکمیت برای خارج‌کردن آنان از فضای سیاسی معرفی شده است. منابع سازمان همچنین از کشته‌شدن هواداران و شمار زیادی مجروح و بازداشتی در طول فاز سیاسی سخن گفته‌اند. این ارقام و انتساب مستقیم همه حملات به یک مرکز فرماندهی باید در نسخه مستند کتاب موردبه‌مورد با منابع مستقل و اسناد همان زمان سنجیده شود.

اما فارغ از اختلاف بر سر آمار و مسئولیت دقیق هر حادثه، روند کلی روشن است:

فضای فعالیت سیاسی به‌تدریج خشونت‌آمیزتر می‌شد.

این مسئله برای سازمان یک تصمیم دشوار ایجاد می‌کرد.

چگونه باید پاسخ دهد؟


خویشتنداری؛ تاکتیک یا استراتژی؟

مجاهدین بعدها دوره ۱۳۵۷ تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ را دوره «مبارزه سیاسی مسالمت‌آمیز» و «خویشتنداری» توصیف کردند.

برای بررسی تاریخی این ادعا، نباید صرفاً عبارت را تکرار کنیم.

باید ببینیم در هر بحران چه تصمیمی گرفته شد.

وقتی دفتر حمله شد، واکنش چه بود؟

وقتی هواداری کشته شد، سازمان چه دستوری داد؟

وقتی نشریه جمع شد، چه کرد؟

وقتی دانشگاه بسته شد، چه موضعی گرفت؟

وقتی نامزد ریاست‌جمهوری حذف شد، آیا انتخابات را ترک کرد یا در انتخابات بعدی شرکت کرد؟

اگر قرار است «خویشتنداری» یکی از مؤلفه‌های تحلیل این دوره باشد، باید آن را از رفتار قابل مشاهده و اسناد روزانه اثبات کنیم، نه از توصیف بعدی سازمان.

این روش در تمام کتاب اهمیت خواهد داشت:

ادعا را می‌خوانیم؛
سند را پیدا می‌کنیم؛
و سپس قضاوت می‌کنیم.


۲۲ خرداد ۱۳۵۹؛ امجدیه

یکی از نقاط اوج فعالیت علنی سازمان، میتینگ امجدیه در ۲۲ خرداد ۱۳۵۹ بود.

مسعود رجوی در این اجتماع سخنرانی‌ای با عنوان «چه باید کرد؟» انجام داد. تاریخچه سازمان این واقعه را ثبت کرده و از حضور بسیار گسترده مردم سخن می‌گوید. رقم ۲۰۰هزار شرکت‌کننده، رقم اعلام‌شده از سوی سازمان است و در متن نهایی، تا زمانی که مستقلاً تأیید نشده، باید با همین قید آورده شود.

اما اهمیت امجدیه فقط در تعداد شرکت‌کنندگان نبود.

عنوان سخنرانی خود گویای مرحله‌ای بود که سازمان در آن قرار داشت:

چه باید کرد؟

فضای سیاسی در حال بسته‌شدن بود.

برخوردها افزایش یافته بود.

دانشگاه‌ها تعطیل شده بودند.

اختلاف با حاکمیت عمیق‌تر می‌شد.

اما سازمان هنوز می‌کوشید در عرصه علنی باقی بماند.

امجدیه نمایش همین دو واقعیت متضاد بود:

گسترش اجتماعی از یک طرف؛

تنگ‌ترشدن فضای سیاسی از طرف دیگر.


۴ تیر ۱۳۵۹؛ یک مرز دیگر

طبق روایت نشریه مجاهد، پس از سخنرانی روح‌الله خمینی در ۴ تیر ۱۳۵۹ و افزایش فشار بر سازمان، وضعیت فعالیت علنی دفاتر و انتشار نشریه تغییر کرد؛ نشریه مجاهد نیز برای چند ماه انتشار منظم پیشین خود را از دست داد.

این تاریخ را باید جدی گرفت.

زیرا فاز سیاسی یک خط مستقیم از آزادی تا ۳۰ خرداد نبود.

مرحله‌به‌مرحله عقب‌نشینی عرصه‌های فعالیت علنی را می‌توان دید:

نامزدی ریاست‌جمهوری؛

دانشگاه؛

دفاتر؛

نشریه؛

میتینگ؛

و سرانجام خیابان.

این توالی در فهم تصمیمات بعدی سازمان اهمیت دارد.


جنگ ایران و عراق؛ آزمونی در میان بحران داخلی

در شهریور ۱۳۵۹ جنگ ایران و عراق آغاز شد.

برای سازمانی که همزمان در تعارض سیاسی فزاینده با حاکمیت قرار داشت، جنگ مسئله‌ای پیچیده ایجاد کرد.

مخالفت با حکومت یک چیز بود؛ دفاع از تمامیت ارضی ایران چیز دیگر.

در روایت منتشرشده سازمان، موضع اولیه مجاهدین تأکید بر استقلال و تمامیت ارضی ایران بود، در حالی که درباره زمینه‌ها و امکان جلوگیری از جنگ نیز انتقادهایی نسبت به سیاست حکومت مطرح می‌کردند.

این بخش در نسخه نهایی باید جداگانه و با بیانیه‌های همان زمان بررسی شود، زیرا تحولات بعدی رابطه مجاهدین با عراق باعث شده است که مواضع سال ۱۳۵۹ اغلب از منظر سال‌های بعد خوانده شوند.

کار ما برعکس خواهد بود:

موضع سال ۱۳۵۹ را با سند سال ۱۳۵۹ خواهیم خواند.


ابوالحسن بنی‌صدر؛ شکاف به رأس حکومت می‌رسد

در همین دوره، اختلاف در درون خود حاکمیت نیز تشدید می‌شد.

ابوالحسن بنی‌صدر، نخستین رئیس‌جمهور جمهوری اسلامی، به‌تدریج در تعارض شدیدتری با حزب جمهوری اسلامی و نیروهای نزدیک به روح‌الله خمینی قرار گرفت.

برای مجاهدین، این شکاف اهمیت زیادی داشت.

زیرا آنچه تا پیش از آن می‌توانست به‌عنوان نزاع «مجاهدین با حکومت» معرفی شود، اکنون در رأس خود نظام نیز بازتاب یافته بود.

مسئله آزادی‌های سیاسی، نحوه اداره کشور، قدرت حزب جمهوری اسلامی، نهادهای انقلابی و حدود اختیارات ریاست‌جمهوری به محورهای نزاع تبدیل شدند.

مجاهدین به بنی‌صدر نزدیک‌تر شدند؛ نه به این معنا که همه اختلاف‌های سیاسی و ایدئولوژیک گذشته از میان رفته بود، بلکه به این دلیل که در برابر تمرکز روزافزون قدرت، اشتراک سیاسی تازه‌ای شکل گرفته بود.

این نزدیکی در ماه‌های بعد سرنوشت‌ساز شد.


پاییز و زمستان ۱۳۵۹؛ قطب‌بندی آشکارتر می‌شود

نشریه مجاهد پس از دوره توقف، دوباره در شکلی محدودتر منتشر شد و از اواخر ۱۳۵۹ سلسله مصاحبه‌هایی با مسعود رجوی انتشار یافت. منبع سازمان این مصاحبه‌ها را از بهمن تا اسفند ۱۳۵۹ ثبت کرده و آنها را بخشی از صورت‌بندی سیاسی سازمان در آستانه سال ۱۳۶۰ می‌داند.

در این مرحله دیگر زبان سیاسی نیز صریح‌تر شده بود.

دو سال تجربه پشت سر سازمان قرار داشت.

مسئله فقط آینده قانون اساسی نبود.

بحث بر سر قدرتی بود که بالفعل شکل گرفته بود.

و زمان برای مصالحه سیاسی کمتر می‌شد.


بهار ۱۳۶۰؛ شمارش معکوس

سال ۱۳۶۰ با سرعتی متفاوت آغاز شد.

نزاع میان ابوالحسن بنی‌صدر و مخالفانش در حاکمیت تشدید شد.

مجلس و نیروهای حزب جمهوری اسلامی فشار را افزایش دادند.

برخورد با مجاهدین گسترده‌تر شد.

تجمع‌ها و درگیری‌های خیابانی افزایش یافت.

نشریه مجاهد با شدت بیشتری درباره آنچه «یکدست‌کردن حاکمیت» می‌نامید هشدار می‌داد.

اکنون سه خط بحران به یکدیگر نزدیک می‌شدند:

بحران در رأس حکومت؛
بحران آزادی‌های سیاسی؛
و بحران رابطه مجاهدین با حاکمیت.

هر سه در خرداد ۱۳۶۰ به نقطه انفجار رسیدند.


عزل ابوالحسن بنی‌صدر؛ آخرین حلقه

در خرداد ۱۳۶۰، روند حذف ابوالحسن بنی‌صدر شتاب گرفت.

ابتدا اختیارات او محدودتر شد و سپس مسئله عدم کفایت سیاسی در مجلس مطرح گردید.

برای مجاهدین، موضوع دیگر فقط دفاع از شخص بنی‌صدر نبود.

در تحلیل آنان، آنچه اتفاق می‌افتاد آخرین مرحله تمرکز قدرت و حذف نیروهایی بود که خارج از ساختار اصلی حزب جمهوری اسلامی و روحانیت حاکم قرار داشتند.

اینجا باید در فصل نهایی کتاب، روزهای خرداد ۱۳۶۰ را روزبه‌روز بازسازی کنیم؛ زیرا فاصله میان تصمیم‌های سیاسی، اعلامیه‌ها، سخنرانی‌ها، درگیری‌های خیابانی و تظاهرات ۳۰ خرداد بسیار کوتاه است.

اگر همه را در یک جمله «بعد بنی‌صدر عزل شد و ۳۰ خرداد رسید» خلاصه کنیم، همان اشتباهی را مرتکب شده‌ایم که از ابتدا قرار گذاشتیم نکنیم.


۳۰ خرداد ۱۳۶۰؛ پایان یک فاز

در ۳۰ خرداد، مجاهدین هواداران خود را به تظاهرات در تهران فراخواندند.

روایت رسمی سازمان از حضور بیش از نیم‌میلیون نفر سخن می‌گوید و تظاهرات را مسالمت‌آمیز توصیف می‌کند؛ همچنین می‌گوید نیروهای حکومتی به سوی تظاهرکنندگان آتش گشودند و از آن پس امکان فعالیت سیاسی مسالمت‌آمیز پایان یافت. رقم جمعیت و جزئیات دقیق درگیری‌ها باید در نسخه مستند با منابع مستقل همان دوره نیز سنجیده شود.

اما فارغ از اختلاف درباره ارقام، ۳۰ خرداد یک گسست تاریخی بود.

پس از آن، رابطه مجاهدین و جمهوری اسلامی دیگر رابطه یک سازمان مخالف با حکومتی نبود که هنوز در چارچوب قانونی آن برای انتخابات، روزنامه و میتینگ تلاش کند.

قواعد بازی تغییر کرد.

دستگیری‌ها و اعدام‌ها شدت گرفت.

سازمان وارد اختفا شد.

و مرحله دیگری آغاز گردید.


اما این دو سال و نیم چه چیزی ساخت؟

اگر فاز سیاسی را فقط مقدمه ۳۰ خرداد ببینیم، اهمیت اصلی آن را از دست داده‌ایم.

در این دوره سازمان چند تحول بزرگ را تجربه کرد.

از یک تشکیلات محدود به یک جریان اجتماعی گسترش یافت.

نسل تازه‌ای وارد آن شد.

زنان و دختران جوان در مقیاسی بسیار وسیع‌تر از گذشته وارد فعالیت تشکیلاتی شدند.

لایه‌های تازه‌ای از مسئولیت شکل گرفت.

مسعود رجوی از محور بازسازی در زندان به چهره اصلی سیاسی و ایدئولوژیک سازمان در عرصه عمومی تبدیل شد.

و مهم‌تر از همه، سازمان برای نخستین بار تجربه کرد که اداره یک نیروی اجتماعی با اداره یک تشکیلات مخفی یکسان نیست.

این تجربه برای موضوع اصلی کتاب ما تعیین‌کننده است.

زیرا تحولاتی که چند سال بعد به انقلاب درونی، همردیفی مسئول اول و سرانجام مسئول اول شدن مریم رجوی منتهی شدند، در سازمانی اتفاق افتادند که این تجربه عظیم اجتماعی را پشت سر گذاشته بود.


پایان فصل سوم

از گسترش تا انسداد

از ۳۰ دی ۱۳۵۷ تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، سازمان مجاهدین خلق ایران مسیری را پیمود که شاید از نظر سرعت تحول در تاریخ آن کم‌نظیر بود.

از زندان به خیابان آمد.

از فعالیت مخفی به فعالیت علنی رسید.

از کادرهای محدود به شبکه وسیع هواداران گسترش یافت.

نشریه منتشر کرد.

در انتخابات شرکت کرد.

نامزد ریاست‌جمهوری معرفی کرد.

در دانشگاه‌ها و مدارس سازماندهی کرد.

میتینگ‌های بزرگ برگزار کرد.

و در همان حال، قدم‌به‌قدم بخش‌هایی از فضای فعالیت علنی خود را از دست داد.

اما برای موضوع این کتاب، یک نتیجه از همه مهم‌تر است:

تشکیلاتی که در سال ۱۳۴۴ مسئله‌اش ساختن چند کادر حرفه‌ای بود، در سال ۱۳۶۰ با مسئله هدایت و سازماندهی یک نیروی اجتماعی گسترده روبه‌رو شده بود.

این تغییر، مفهوم رهبری و مسئولیت را نیز ناگزیر تغییر می‌داد.

۳۰ خرداد فقط یک مرحله سیاسی را بست.

در همان لحظه مسئله‌ای بسیار سخت‌تر را گشود:

چگونه می‌توان سازمانی را که برای فعالیت علنی و گسترده ساخته شده، در شرایط سرکوب، اختفا و رویارویی دوباره سازمان داد؟

و این بار فرصت شش ساله دوره بنیانگذاری وجود نداشت.

تحولات با سرعتی خیره‌کننده پیش می‌رفتند.

از ۳۰ خرداد تا ۷ مرداد فقط چند هفته فاصله بود.

بعد تشکیل شورای ملی مقاومت مطرح شد.

سپس خروج مسعود رجوی از ایران.

و سازمان وارد مرحله‌ای شد که در آن مسئله رهبری، اتحاد سیاسی، تشکیلات مخفی و بقا بار دیگر ــ اما در مقیاسی کاملاً متفاوت ــ به هم گره خوردند.

فصل چهارم

از ۳۰ خرداد تا تشکیل شورای ملی مقاومت

وقتی مبارزه سیاسی علنی پایان یافت و مسئله آلترناتیو آغاز شد

فصل چهارم

از ۳۰ خرداد تا تشکیل شورای ملی مقاومت

وقتی مبارزه سیاسی علنی پایان یافت و مسئله آلترناتیو آغاز شد

۳۰ خرداد ۱۳۶۰ برای سازمان مجاهدین خلق ایران فقط پایان یک تظاهرات یا حتی پایان یک دوره فعالیت سیاسی نبود. آن روز مرزی میان دو مرحله تاریخی شد. سازمانی که تا روز قبل می‌توانست نشریه منتشر کند، اعلامیه بدهد، هوادارانش را به خیابان فرا بخواند و ــ هرچند در فضایی هر روز محدودتر ــ خود را یک نیروی سیاسی علنی بداند، اکنون با شرایطی روبه‌رو بود که بسیاری از همان ابزارها دیگر در اختیارش نبود.

اما اگر فصل را فقط با عبارت «سرکوب آغاز شد و سازمان وارد مبارزه مسلحانه شد» ببندیم، یکی از مهم‌ترین تحولات تاریخ مورد بررسی این کتاب را نادیده گرفته‌ایم.

زیرا پس از ۳۰ خرداد، سازمان با دو مسئله همزمان روبه‌رو شد:

چگونه خود را در برابر سرکوب حفظ کند؟

و مهم‌تر:

اگر حاکمیت موجود را نامشروع می‌داند، چه چیزی را در برابر آن پیشنهاد می‌کند؟

پرسش دوم بود که راه را به سوی شورای ملی مقاومت ایران باز کرد.

از اینجا «بقا» دیگر به‌تنهایی کافی نبود. سازمان باید از نیرویی مخالف، به نیرویی تبدیل می‌شد که مدعی ارائه یک بدیل سیاسی نیز هست.


فردای ۳۰ خرداد

صبح پس از ۳۰ خرداد، واقعیت سیاسی با چند روز قبل تفاوت داشت.

بازداشت‌ها شدت گرفت. هواداران و اعضای شناخته‌شده سازمان در معرض تعقیب قرار گرفتند. دفاتر و امکانات فعالیت علنی دیگر نمی‌توانستند همان کارکرد گذشته را داشته باشند. سازمان ناگزیر شد بخش مهمی از ساختار خود را به شرایط مخفی منتقل کند.

برای نسلی که طی دو سال و نیم گذشته در دانشگاه، مدرسه، کارخانه، محله و خیابان فعالیت علنی کرده بود، این تغییر ساده نبود.

کسی که تا دیروز پشت میز نشریه می‌ایستاد، اکنون باید محل اقامت خود را مخفی می‌کرد.

کسی که در میتینگ شرکت می‌کرد، اکنون ممکن بود به‌دلیل همان سابقه تحت تعقیب قرار گیرد.

کسی که مسئول یک بخش علنی بود، باید در مدت کوتاهی بیاموزد چگونه همان نیرو را در شرایط امنیتی تازه حفظ کند.

به بیان دیگر، در فاصله‌ای بسیار کوتاه، تمام منطق سازماندهی باید تغییر می‌کرد.


از گسترش به حفظ نیرو

در فصل پیش دیدیم که یکی از مسائل اصلی سازمان پس از انقلاب، جذب و سازماندهی نیروی رو به گسترش بود.

پس از ۳۰ خرداد مسئله تقریباً معکوس شد:

چگونه این نیرو را حفظ کنیم؟

این تغییر برای مفهوم مسئولیت اهمیت زیادی داشت.

در شرایط علنی، اشتباه یک مسئول ممکن بود به از دست‌رفتن یک برنامه یا فرصت سیاسی منجر شود. در شرایط مخفی، یک اشتباه امنیتی می‌توانست به دستگیری یک شبکه، کشف یک خانه یا حتی کشته‌شدن چند نفر منتهی شود.

مسئولیت سنگین‌تر شده بود.

اطلاعات باید محدود می‌شد.

ارتباطات باید بازسازی می‌شد.

خانه‌ها باید تغییر می‌کرد.

افراد باید جابه‌جا می‌شدند.

شبکه‌های ارتباطی تازه باید شکل می‌گرفتند.

و همه اینها در زمانی اتفاق می‌افتاد که حوادث سیاسی با سرعتی بسیار بیشتر از توان طبیعی یک تشکیلات برای تطبیق پیش می‌رفت.

این بار سازمان شش سال فرصت نداشت تا آرام‌آرام خود را بسازد.

زمان با روز و گاه با ساعت اندازه‌گیری می‌شد.


حذف ابوالحسن بنی‌صدر؛ بحران از سازمان فراتر می‌رود

۳۰ خرداد فقط نقطه رویارویی مجاهدین با حاکمیت نبود. همزمان بحران ابوالحسن بنی‌صدر نیز به مرحله نهایی رسیده بود.

مجلس در ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ عدم کفایت سیاسی رئیس‌جمهور را تصویب کرد و روز بعد روح‌الله خمینی حکم عزل او را صادر کرد.

این توالی زمانی اهمیت دارد.

زیرا از نگاه مجاهدین، آنچه رخ می‌داد صرفاً سرکوب یک سازمان نبود؛ آنان روند حوادث را به‌عنوان مرحله‌ای از یکدست‌شدن قدرت تفسیر می‌کردند که اکنون حتی نخستین رئیس‌جمهور نظام را نیز از صحنه کنار می‌زد.

در این نقطه، رابطه مجاهدین و ابوالحسن بنی‌صدر نیز شکل تازه‌ای پیدا کرد.

تا پیش از آن، آنها دو نیروی مستقل با پیشینه‌ها و مواضع متفاوت بودند که در ماه‌های پایانی فاز سیاسی در برابر تمرکز قدرت به یکدیگر نزدیک شده بودند.

پس از عزل بنی‌صدر، یک پرسش عملی پیش آمد:

آیا این نزدیکی سیاسی می‌تواند به یک ائتلاف تبدیل شود؟

پاسخ این سؤال چند هفته بعد داده شد.


یک تفاوت بنیادی: سازمان یا جبهه؟

اینجا برای نخستین بار باید میان دو چیز کاملاً متفاوت تمایز بگذاریم:

سازمان مجاهدین خلق ایران

و

شورای ملی مقاومت ایران.

این تمایز در ادامه کتاب بسیار مهم خواهد بود.

سازمان یک تشکیلات ایدئولوژیک ـ سیاسی با اعضا، ساختار، مسئولیت‌ها و مناسبات درونی خود بود.

اما اگر قرار بود نیروی جایگزین حکومت فقط خود سازمان باشد، همه نیروهای سیاسی دیگر ناچار بودند برای همراهی با آن، عضو مجاهدین شوند یا رهبری تشکیلاتی مجاهدین را بپذیرند.

ائتلاف سیاسی منطق دیگری داشت.

در یک ائتلاف، نیروهایی با تاریخ، ایدئولوژی و هویت متفاوت می‌توانند بر سر یک برنامه سیاسی مشترک همکاری کنند، بدون آن‌که هویت سازمانی خود را کنار بگذارند.

این تمایز راه را برای شکل‌گیری شورای ملی مقاومت باز کرد.


مسعود رجوی در برابر یک انتخاب تازه

تا اینجا مسئولیت مسعود رجوی عمدتاً در رابطه با سازمان تعریف شده بود.

در زندان، حفظ و بازسازی سازمان.

پس از انقلاب، هدایت سیاسی و ایدئولوژیک آن.

در فاز سیاسی، سخنگویی و نمایندگی آن در جامعه.

اما پس از ۳۰ خرداد مسئله‌ای فراتر مطرح شد.

اگر هدف تغییر حاکمیت بود، آیا یک سازمان به‌تنهایی می‌توانست مدعی نمایندگی همه مخالفان باشد؟

یا باید ظرفی ساخته می‌شد که نیروهای دیگری نیز بتوانند در آن حضور داشته باشند؟

این پرسش، مسئولیت را از سطح تشکیلات به سطح ائتلاف سیاسی می‌برد.

و همین نقطه بعدها برای فهم تفاوت عنوان‌های مختلف اهمیت پیدا خواهد کرد.

مسعود رجوی می‌توانست در سازمان جایگاهی داشته باشد و همزمان در شورای ملی مقاومت مسئولیتی دیگر.

سال‌ها بعد نیز مریم رجوی می‌توانست در سازمان مسئول اول باشد و سپس به‌عنوان رئیس‌جمهور برگزیده شورای ملی مقاومت برای دوران انتقال انتخاب شود.

اگر این دو ساختار را از همین‌جا از هم تفکیک نکنیم، در بخش «چرا مریم؟» با آشفتگی مفهومی روبه‌رو خواهیم شد.


۲۹ تیر ۱۳۶۰؛ اعلام شورای ملی مقاومت

کمتر از یک ماه پس از ۳۰ خرداد، مسعود رجوی تشکیل شورای ملی مقاومت را اعلام کرد.

این فاصله کوتاه خود نشان‌دهنده سرعت تحولات است.

از ۳۰ خرداد تا ۲۹ تیر فقط چند هفته گذشته بود؛ اما در همین فاصله سازمان از پایان فعالیت علنی به شرایط مخفی رسیده بود، ابوالحسن بنی‌صدر از ریاست‌جمهوری عزل شده بود و اکنون مسئله ایجاد یک ائتلاف سیاسی در برابر حکومت مطرح می‌شد.

شورای ملی مقاومت قرار بود صرفاً نام تازه‌ای برای سازمان مجاهدین نباشد.

ادعای اصلی این بود که یک ائتلاف از نیروها و شخصیت‌های مختلف شکل گیرد و برنامه‌ای برای انتقال قدرت پس از سرنگونی حکومت ارائه کند.

در آغاز، حضور ابوالحسن بنی‌صدر در کنار مسعود رجوی به این طرح وزن سیاسی خاصی می‌داد.

رئیس‌جمهور برکنارشده جمهوری اسلامی و رهبر اصلی یک سازمان مخالف حکومت اکنون در یک چارچوب مشترک قرار می‌گرفتند.

این تحول در سیاست ایران سال ۱۳۶۰ واقعه کوچکی نبود.


از «مخالفت» تا «آلترناتیو»

هر نیروی سیاسی می‌تواند مخالف حکومت باشد.

اما آلترناتیو ادعای بزرگ‌تری است.

مخالف می‌گوید چه چیزی را نمی‌خواهد.

آلترناتیو باید بگوید:

چه چیزی را می‌خواهد؟

قدرت چگونه منتقل می‌شود؟

دولت موقت چه می‌کند؟

انتخابات چه زمانی برگزار می‌شود؟

قانونگذاری چگونه شکل می‌گیرد؟

حقوق نیروهای دیگر چه خواهد شد؟

و حاکمیت جدید از چه طریقی مشروعیت می‌گیرد؟

از همین نقطه، شورای ملی مقاومت ناچار بود فراتر از مخالفت با روح‌الله خمینی، درباره آینده سخن بگوید.

این تغییر در زبان سیاسی اهمیت اساسی داشت.

دیگر کافی نبود گفته شود:

این حکومت نباید بماند.

باید پاسخ داده می‌شد:

بعد از آن چه؟


چرا این موضوع به کتاب «مسئول اول» مربوط است؟

ممکن است در نگاه نخست تشکیل شورای ملی مقاومت از موضوع مسئول اول فاصله داشته باشد.

اما دقیقاً برعکس است.

از همین‌جا چند سطح متفاوت مسئولیت در کنار یکدیگر شکل می‌گیرند:

مسئولیت در سازمان؛

رهبری سیاسی سازمان؛

مسئولیت در یک ائتلاف؛

و بعدها مسئولیت رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت برای دوران انتقال.

اینها یکی نیستند.

یکی از خطاهای رایج در روایت تاریخ مجاهدین، مخلوط‌کردن این عنوان‌هاست؛ به‌گونه‌ای که گویی «رهبر»، «مسئول اول سازمان» و «رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت» سه نام برای یک جایگاه‌اند.

چنین نیست.

بخش مهمی از این کتاب دقیقاً باید نشان دهد که این ساختارها چگونه از هم تفکیک شدند و چه رابطه‌ای با یکدیگر پیدا کردند.


۲۸ و ۲۹ تیر؛ روزهایی که باید دقیق خوانده شوند

در اینجا باید به یک اصل روش‌شناختی وفادار بمانیم.

حوادث تابستان ۱۳۶۰ بسیار متراکم‌اند و روایت‌های بعدی ــ چه از سوی سازمان، چه حکومت و چه مخالفان هر دو ــ اغلب آنها را در قالب یک داستان از پیش نتیجه‌گیری‌شده بازگو کرده‌اند.

ما نباید چنین کنیم.

برای هر واقعه باید سند همان زمان را در اولویت قرار دهیم.

اعلامیه‌های سازمان.

مصوبات شورای ملی مقاومت.

روزنامه‌های وقت.

مواضع ابوالحسن بنی‌صدر.

سخنان مسئولان حکومت.

و گزارش‌های مستقل موجود.

به‌ویژه باید میان سه چیز تفاوت بگذاریم:

آنچه در همان زمان اتفاق افتاد؛
آنچه بازیگران همان زمان درباره آن گفتند؛
و تفسیری که سال‌ها بعد از آن ساخته شد.

این تمایز در ادامه کتاب اهمیت بیشتری خواهد یافت.


اما داخل ایران چه می‌گذشت؟

در حالی که شورای ملی مقاومت در حال شکل‌گیری بود، اعضا و هواداران مجاهدین در داخل کشور با شرایط کاملاً متفاوتی روبه‌رو بودند.

بازداشت‌ها ادامه داشت.

زندان‌ها پر می‌شدند.

اعدام‌ها آغاز شده بود.

شبکه‌های سازمان در حال مخفی‌شدن بودند.

و ساختار تشکیلاتی باید خود را با شرایط جدید تطبیق می‌داد.

اینجا فاصله‌ای میان سطح سیاسی و سطح تشکیلاتی ایجاد می‌شد.

در سطح سیاسی، بحث آلترناتیو و شورای ملی مقاومت مطرح بود.

در سطح تشکیلاتی، مسئله روزمره می‌توانست بسیار ساده‌تر و در عین حال مرگبارتر باشد:

امشب کجا بخوابیم؟

چگونه با مسئولمان تماس بگیریم؟

چگونه فرد تحت تعقیب را منتقل کنیم؟

اگر خانه‌ای لو رفت، ارتباط بعدی چیست؟

چه کسی دستگیر شده؟

چه کسی هنوز آزاد است؟

این دو سطح باید همزمان اداره می‌شدند.

و همین امر فشار بر ساختار رهبری سازمان را چند برابر می‌کرد.


اعدام‌ها؛ نسلی که هزینه فاز تازه را پرداخت

پس از ۳۰ خرداد، اعدام اعضا و هواداران گروه‌های مخالف، از جمله مجاهدین، به‌سرعت افزایش یافت.

در روایت سازمان، بسیاری از اعدام‌شدگان جوانان و حتی نوجوانانی معرفی شده‌اند که فعالیتشان در دوره علنی عمدتاً فروش نشریه، حضور در تظاهرات یا فعالیت هواداری بوده است. حکومت در مقابل، مجاهدین را سازمانی مسلح و برانداز معرفی می‌کرد و برخوردهای امنیتی و قضایی را در چارچوب مقابله با شورش و خشونت توجیه می‌کرد.

در این کتاب، هیچ‌یک از این دو روایت را صرفاً به دلیل گوینده‌اش جایگزین تحقیق نمی‌کنیم.

وقتی به موارد مشخص می‌رسیم، باید پرونده، تاریخ دستگیری، اتهام، حکم و شرایط اعدام را تا جایی که اسناد اجازه می‌دهند بررسی کنیم.

اما یک واقعیت تاریخی نیاز به اغراق ندارد:

پس از ۳۰ خرداد، خشونت سیاسی و سرکوب دولتی وارد مرحله‌ای بسیار شدیدتر شد و هزینه انسانی رویارویی به‌سرعت بالا رفت.

این واقعیت، تصمیمات بعدی سازمان را نیز تحت تأثیر قرار داد.


آیا هنوز امکان بازگشت وجود داشت؟

این یکی از دشوارترین پرسش‌های این دوره است.

در روزها و هفته‌های پس از ۳۰ خرداد، آیا هنوز امکان مصالحه سیاسی وجود داشت؟

آیا راهی برای بازگشت مجاهدین به فعالیت علنی باقی مانده بود؟

آیا حاکمیت می‌توانست مسیر دیگری انتخاب کند؟

آیا سازمان می‌توانست تصمیم دیگری بگیرد؟

تاریخ‌نگاری جدی نباید پاسخ را فقط از نتیجه نهایی استخراج کند.

اینکه می‌دانیم بعداً چه اتفاقی افتاد، به این معنا نیست که همه بازیگران در تیر ۱۳۶۰ آینده را می‌دانستند.

بنابراین در بازسازی این دوره باید از «اجتناب‌ناپذیر نشان‌دادن تاریخ» پرهیز کنیم.

انتخاب‌ها وجود داشتند.

تصمیم‌ها گرفته شدند.

و هر تصمیم راه برخی گزینه‌های بعدی را بست.


مسئله رهبری در شرایط ضربه

اینجا بار دیگر به موضوع اصلی کتاب بازمی‌گردیم.

رهبری در شرایط عادی یک معنا دارد.

در شرایط ضربه معنایی دیگر.

وقتی افراد دستگیر یا کشته می‌شوند، سلسله مسئولیت‌ها ممکن است شکسته شود.

مسئولی که دیروز در سطح پایین‌تری قرار داشت، ممکن است امروز ناگهان مجبور شود مسئولیت بزرگ‌تری بپذیرد.

کادرها باید جایگزین شوند.

ارتباط‌ها باید بازسازی شوند.

و تصمیم‌ها باید سریع‌تر گرفته شوند.

این شرایط یک خطر نیز دارد:

تمرکز بیش از حد مسئولیت در تعداد محدودی از افراد.

هرچه ضربه بیشتر باشد، نیاز به تصمیم سریع بیشتر می‌شود؛ اما هرچه تصمیم‌ها متمرکزتر شوند، آسیب‌پذیری تشکیلات نیز افزایش پیدا می‌کند.

این تناقض در سال‌های بعد یکی از مسائل مهم سازمان خواهد بود و تحولات ساختاری بعدی را نمی‌توان بدون توجه به آن فهمید.


۷ مرداد ۱۳۶۰؛ خروج از ایران

کمتر از ده روز پس از اعلام شورای ملی مقاومت، مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر با یک پرواز مخفیانه از ایران خارج شدند و به فرانسه رفتند.

این واقعه از مهم‌ترین نقاط عطف سال ۱۳۶۰ است.

برای ابوالحسن بنی‌صدر، خروج از ایران به معنای ادامه فعالیت سیاسی در تبعید بود.

برای مسعود رجوی، مسئله پیچیده‌تر بود.

او نه فقط یک شخصیت سیاسی، بلکه رهبر اصلی سازمانی بود که بخش بزرگی از اعضا و شبکه‌هایش هنوز در ایران و زیر شدیدترین فشار امنیتی قرار داشتند.

پس پرسش اجتناب‌ناپذیر بود:

چرا رفت؟

و در مقابل:

اگر می‌ماند چه می‌شد؟

روایت سازمان، خروج را اقدامی ضروری برای حفظ رهبری مقاومت و انتقال مرکز سیاسی آلترناتیو به خارج از دسترس حکومت معرفی می‌کند. منتقدان در دوره‌های مختلف تفاسیر دیگری ارائه کرده‌اند.

کار ما انتخاب یکی از این دو روایت بدون بررسی نیست.

باید شرایط واقعی آن روز را بازسازی کنیم:

وضعیت امنیتی؛

تعقیب‌ها؛

تشکیل شورای ملی مقاومت؛

نیاز به فعالیت بین‌المللی؛

و خطری که متوجه رهبران اصلی بود.

تنها در آن صورت می‌توان فهمید خروج ۷ مرداد چه معنایی داشت.


یک جدایی جغرافیایی با پیامدهای تشکیلاتی

از این لحظه، وضعیت جدیدی شکل گرفت.

بخشی از رهبری سیاسی در خارج از ایران بود.

بدنه اصلی در داخل کشور.

این فاصله فقط کیلومتر نبود.

مسئله ارتباط بود.

امنیت بود.

زمان بود.

اطلاعات بود.

فرماندهی بود.

و اعتماد.

تصمیمی که در پاریس گرفته می‌شد چگونه به تهران می‌رسید؟

اطلاعات تهران با چه سرعتی به پاریس منتقل می‌شد؟

اگر ارتباط قطع می‌شد، مسئول داخل کشور تا کجا اختیار تصمیم مستقل داشت؟

اگر یک مسئول دستگیر می‌شد، چه کسی جای او را می‌گرفت؟

این پرسش‌ها ما را به مرحله‌ای می‌رسانند که برای تاریخ ساختار سازمان اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد.

از اینجا موسی خیابانی به یکی از چهره‌های محوری داخل ایران تبدیل می‌شود.

و کنار او نام دیگری نیز بیش از پیش اهمیت پیدا می‌کند:

اشرف ربیعی.

اما داستان موسی خیابانی و اشرف ربیعی را نباید در چند خط انتهای این فصل مصرف کرد.

آنها متعلق به فصل بعدند.


از آلترناتیو سیاسی تا آزمون تشکیلاتی

تا پایان تیر ۱۳۶۰ دو حرکت همزمان شکل گرفته بود.

در بیرون، شورای ملی مقاومت می‌خواست یک آلترناتیو سیاسی بسازد.

در داخل، سازمان باید موجودیت تشکیلاتی خود را در شرایط سرکوب حفظ می‌کرد.

این دو حرکت الزاماً همیشه با یک منطق و یک سرعت پیش نمی‌رفتند.

دیپلماسی نیازمند مذاکره، ائتلاف و زمان بود.

تشکیلات مخفی نیازمند سرعت، امنیت و انضباط.

ائتلاف سیاسی باید نیروهای متفاوت را کنار هم قرار می‌داد.

تشکیلات باید خطوط مسئولیت روشن داشته باشد.

در ائتلاف، اختلاف طبیعی است.

در شبکه مخفی، بعضی اختلاف‌ها ممکن است به اختلال عملیاتی تبدیل شوند.

رهبری باید هر دو جهان را همزمان اداره می‌کرد.

همین تجربه بعدها در تحول ساختار سازمان بی‌تأثیر نخواهد بود.


شورای ملی مقاومت؛ آغاز یک ادعا، نه پایان آن

تشکیل شورای ملی مقاومت به خودی خود ثابت نمی‌کرد که یک آلترناتیو بالفعل شکل گرفته است.

این تازه ادعای آلترناتیو بودن بود.

برای تبدیل ادعا به واقعیت، شورا باید برنامه ارائه می‌کرد، اعضای تازه جذب می‌کرد، مناسبات داخلی خود را تعریف می‌کرد، در سطح بین‌المللی شناخته می‌شد و نشان می‌داد قادر است نیروهایی فراتر از سازمان مجاهدین را در خود جای دهد.

در سال‌های بعد، برخی نیروها به شورا پیوستند و برخی جدا شدند.

ابوالحسن بنی‌صدر نیز سرانجام از شورا جدا شد.

این فراز و فرودها را در جای مناسب خود بررسی خواهیم کرد.

زیرا اگر فقط لحظه تشکیل شورا را ببینیم و اختلاف‌های بعدی را حذف کنیم، تاریخ ناقص خواهد بود.

همان‌گونه که اگر فقط جدایی‌ها را ببینیم و شرایط تشکیل آن را حذف کنیم، باز هم تاریخ ناقص است.


یک پرسش که بعدها دوباره بازخواهد گشت

در اینجا باید پرسشی را برای بخش‌های بعدی کتاب نگه داریم:

اگر شورای ملی مقاومت یک ائتلاف است و سازمان مجاهدین یکی از اعضای اصلی آن، آیا یک نفر باید همزمان محور هر دو باشد؟

این پرسش در ۱۳۶۰ هنوز پاسخ نهایی خود را پیدا نکرده بود.

اما سال‌ها بعد، هنگامی که مریم رجوی از مسئولیت سازمانی به موقعیت رئیس‌جمهور برگزیده شورای ملی مقاومت برای دوران انتقال رفت، مسئله تفکیک این دو سطح به شکلی آشکارتر مطرح شد.

آن روز خواهیم دید که تصمیم سال ۱۳۷۲ را نمی‌توان بدون شناخت ساختاری که در تیر ۱۳۶۰ متولد شد فهمید.

پس حتی تشکیل شورای ملی مقاومت نیز بخشی از مسیر تاریخی «چرا مریم؟» است.


پایان فصل چهارم

وقتی بقا دیگر کافی نبود

در کمتر از چهل روز، صحنه سیاسی برای سازمان مجاهدین خلق ایران دگرگون شد.

۳۰ خرداد، پایان فاز سیاسی علنی را رقم زد.

ابوالحسن بنی‌صدر از ریاست‌جمهوری کنار گذاشته شد.

سازمان وارد شرایط مخفی شد.

بازداشت‌ها و اعدام‌ها شدت گرفت.

۲۹ تیر، شورای ملی مقاومت اعلام شد.

و ۷ مرداد، مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر ایران را ترک کردند.

اما اگر بخواهیم همه این وقایع را در یک جمله خلاصه کنیم، مهم‌ترین تحول را نمی‌بینیم:

مسئله سازمان از «چگونه زنده بمانیم؟» به «برای چه آینده‌ای می‌جنگیم و چه چیزی را جایگزین وضع موجود می‌کنیم؟» گسترش یافته بود.

تشکیل شورای ملی مقاومت پاسخ سیاسی به این پرسش بود.

اما در داخل ایران پرسش دیگری هنوز بی‌پاسخ مانده بود:

چه کسی تشکیلات را در شرایطی که مسعود رجوی دیگر در ایران نبود هدایت می‌کرد؟

پاسخ ما را به موسی خیابانی می‌رساند.

و این بار مفهوم مسئولیت در سخت‌ترین شکل خود آزمایش می‌شد؛ مسئولیتی در شرایط محاصره، خانه‌های مخفی، دستگیری، اعدام و خطر دائمی.

در کنار موسی خیابانی، اشرف ربیعی قرار داشت؛ زنی که حضور و جایگاه او در این مرحله برای مسیر تاریخی‌ای که بعدها به رهبری زنان رسید، نباید به حاشیه رانده شود.

از اینجا فصل بعد آغاز می‌شود:

فصل پنجم

از ۷ مرداد ۱۳۶۰ تا ۱۹ بهمن ۱۳۶۰

موسی خیابانی و اشرف ربیعی؛ مسئولیت در قلب محاصره

این فصل را باید بسیار جدی و مفصل بنویسیم. چون اگر موضوع نهایی کتاب «چرا مریم؟» است، نباید تاریخ زنان سازمان را طوری روایت کنیم که گویی ناگهان در ۱۳۶۴ یا ۱۳۶۸ آغاز شده است. جایگاه اشرف ربیعی، در کنار نقش موسی خیابانی و سرانجام ۱۹ بهمن، یکی از حلقه‌هایی است که باید پیش از رسیدن به تحول بعدی به‌درستی دیده شود.

فصل پنجم

از ۷ مرداد ۱۳۶۰ تا ۱۹ بهمن ۱۳۶۰

موسی خیابانی و اشرف ربیعی؛ مسئولیت در قلب محاصره

پرواز ۷ مرداد ۱۳۶۰ که مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر را از ایران به فرانسه برد، فقط جابه‌جایی دو شخصیت سیاسی از تهران به پاریس نبود. برای سازمان مجاهدین خلق ایران، این واقعه یک مسئله فوری و حیاتی به وجود آورد: رهبری سیاسی سازمان از کشور خارج شده بود، اما بخش اصلی تشکیلات، اعضا، هواداران و شبکه‌های سازمانی هنوز در ایران بودند.

در خارج از کشور، مسئله شورای ملی مقاومت، معرفی آلترناتیو، دیپلماسی و گسترش ائتلاف سیاسی مطرح بود.

در داخل ایران اما مسئله‌ای بسیار عریان‌تر وجود داشت:

چه کسی باید سازمان را در میان دستگیری‌ها، اعدام‌ها، تعقیب‌های امنیتی و خانه‌های مخفی اداره کند؟

چه کسی باید ارتباط بخش‌های ضربه‌خورده را برقرار نگه دارد؟

چه کسی باید درباره حفظ یا جابه‌جایی نیروها تصمیم بگیرد؟

و اگر ارتباط با خارج قطع شد، مسئول داخل تا کجا باید مستقلاً تصمیم بگیرد؟

در مرکز پاسخ به این پرسش‌ها، نام موسی خیابانی قرار داشت.

اما در کنار او نامی وجود دارد که برای مسیر اصلی این کتاب اهمیت ویژه‌ای دارد:

اشرف ربیعی.

اگر قرار است بفهمیم چرا چند سال بعد مسئله حضور یک زن در بالاترین سطح مسئولیت سازمان مطرح شد، نباید تاریخ را چنان روایت کنیم که زنان تا پیش از مریم رجوی صرفاً در حاشیه سازمان حضور داشته‌اند.

مریم رجوی نقطه آغاز حضور زنان در مسئولیت نبود.

تحولی که بعدها با نام او پیوند خورد، بر بستری تاریخی شکل گرفت که زنان پیش از او در ساختنش سهم داشتند؛ در فعالیت سیاسی، زندان، تشکیلات، مقاومت و پرداخت هزینه.

اشرف ربیعی یکی از برجسته‌ترین چهره‌های همین تاریخ است.


موسی خیابانی؛ از نسل پیش از انقلاب

موسی خیابانی متعلق به نسل جوانی نبود که پس از انقلاب با مجاهدین آشنا شده باشد. سابقه او به سال‌های پیش از انقلاب بازمی‌گشت و زندان حکومت پهلوی را نیز تجربه کرده بود.

این تفاوت اهمیت داشت.

در تابستان ۱۳۶۰، سازمان با انبوهی از نیروهایی مواجه بود که بسیاری از آنان طی فاز سیاسی به آن پیوسته یا هوادارش شده بودند. آنها شور و انگیزه داشتند، اما بخش بزرگی از آنان تجربه فعالیت مخفی پیش از انقلاب را نداشتند.

شرایط اما ناگهان از فعالیت علنی به فعالیت مخفی تغییر کرده بود.

در چنین وضعیتی، کادرهایی که تجربه دوران پیش از انقلاب و زندان را داشتند اهمیت بیشتری پیدا می‌کردند.

موسی خیابانی یکی از آنان بود.

او سال‌های زندان را پشت سر گذاشته بود، بحران ۱۳۵۴ را تجربه کرده بود و از نزدیک با مسعود رجوی کار کرده بود. پس از انقلاب نیز از چهره‌های شناخته‌شده سازمان بود.

اکنون اما مسئولیتی متفاوت بر دوش او قرار می‌گرفت:

حفظ و هدایت تشکیلات در داخل ایران.

این مسئولیت نه یک عنوان تشریفاتی بود و نه موقعیتی که صاحب آن بتواند از دور نظاره‌گر حوادث باشد.

مرکز مسئولیت، همان جایی بود که خطر در آن بیشترین بود.


رهبری از دو جغرافیا

از مرداد ۱۳۶۰ وضعیتی کم‌سابقه شکل گرفت.

مسعود رجوی در خارج از کشور بود.

موسی خیابانی در داخل.

یکی باید جبهه سیاسی و بین‌المللی را پیش می‌برد و دیگری باید تشکیلات داخل کشور را اداره می‌کرد.

این تقسیم جغرافیایی مسئولیت، مسئله‌ای را که از ابتدای کتاب دنبال کرده‌ایم بار دیگر آشکار می‌کرد:

رهبری بدون تشکیلات هیچ است، اما تشکیلات نیز بدون مسئولیت‌های قابل انتقال نمی‌تواند دوام بیاورد.

اگر همه تصمیم‌ها فقط به یک فرد وابسته بود، خروج مسعود رجوی باید تشکیلات داخل کشور را فلج می‌کرد.

اما اگر مسئولیت در سطوح مختلف ساخته شده بود، بخشی از ساختار می‌توانست در غیاب فیزیکی او ادامه دهد.

در اینجا موسی خیابانی اهمیت پیدا می‌کند؛ نه به‌عنوان «جایگزین مسعود رجوی»، بلکه به‌عنوان مسئولی که در یک تقسیم کار مشخص، هدایت تشکیلات داخل کشور را بر عهده داشت.

این تفاوت مهم است.

زیرا یکی از موضوعات اصلی این کتاب، تفاوت میان رهبری، مسئولیت و جایگزینی است.

هر مسئول بلندپایه‌ای لزوماً رهبر کل سازمان نیست و هر انتقال مسئولیتی نیز انتقال تمام موقعیت‌های پیشین نیست.

همین تمایز بعدها در مورد مسئول اول اهمیت بسیار بیشتری پیدا خواهد کرد.


اما تشکیلاتی که موسی تحویل گرفت، چه وضعیتی داشت؟

این پرسش را نباید با عباراتی کلی پاسخ داد.

سازمان پس از ۳۰ خرداد، تشکیلات سالم و دست‌نخورده‌ای نبود که فقط شکل فعالیتش را از علنی به مخفی تغییر داده باشد.

هر روز افرادی دستگیر می‌شدند.

ارتباط‌هایی از بین می‌رفت.

خانه‌هایی شناسایی می‌شد.

افرادی که تا دیروز مسئول بودند ممکن بود فردا در دسترس نباشند.

هوادارانی که در فاز سیاسی با نام واقعی فعالیت کرده بودند، به‌راحتی قابل شناسایی بودند.

اسناد، عکس‌ها، نشریات و سابقه فعالیت علنی می‌توانستند به ابزار شناسایی تبدیل شوند.

بنابراین سازمان با یک تناقض تلخ روبه‌رو بود:

همان گسترش علنی که در فاز سیاسی نقطه قوت آن بود، در شرایط سرکوب می‌توانست به نقطه آسیب‌پذیری تبدیل شود.

هزاران نفر در دو سال و نیم گذشته خود را پنهان نکرده بودند.

اکنون باید در زمانی بسیار کوتاه یاد می‌گرفتند چگونه در شرایطی کاملاً متفاوت زندگی کنند.


مسئولیت در قلب محاصره

عنوان این فصل از همین واقعیت می‌آید.

در شرایط عادی می‌توان درباره مسئولیت با مفاهیمی چون اختیار، مدیریت و تصمیم‌گیری سخن گفت.

اما مسئولیت در تابستان و پاییز ۱۳۶۰ معنای دیگری داشت.

مسئول باید می‌دانست هر تصمیم ممکن است جان افراد را تحت تأثیر قرار دهد.

فرستادن یک پیام.

تعیین یک قرار.

استفاده از یک خانه.

انتقال یک نفر.

ادامه یا قطع یک ارتباط.

هر کدام می‌توانست پیامدی بسیار بزرگ‌تر از خود تصمیم داشته باشد.

بنابراین مسئولیت در این مرحله بیش از همیشه با هزینه پیوند خورد.

و این نکته برای موضوع نهایی کتاب مهم است.

اگر بعدها در ادبیات مجاهدین بارها با پیوند میان «مسئولیت» و «فدا» مواجه می‌شویم، یکی از زمینه‌های تاریخی آن را باید در تجربه‌هایی مانند همین دوره جست‌وجو کرد.


اشرف ربیعی؛ پیش از آن‌که «چرا مریم؟» مطرح شود

اینجا باید روایت را برای لحظه‌ای از موسی خیابانی جدا کنیم و به اشرف ربیعی برسیم.

نه صرفاً به این دلیل که او همسر مسعود رجوی بود.

اگر اشرف را فقط با این نسبت معرفی کنیم، دقیقاً همان چیزی را از تاریخ زنان حذف کرده‌ایم که این کتاب قرار است آن را بررسی کند.

اشرف ربیعی یک فعال و کادر سیاسی ـ تشکیلاتی بود که سابقه‌اش به پیش از انقلاب بازمی‌گشت.

او نیز زندان حکومت پهلوی را تجربه کرده بود و پس از انقلاب در فعالیت‌های سازمان حضور داشت.

این نکته را باید با دقت برجسته کرد:

زن در سازمان سال‌های نخست فقط «همسر یک مسئول» نبود.

زنان زندانی بودند.

کادر بودند.

فعال سیاسی بودند.

مسئولیت می‌پذیرفتند.

و هزینه می‌پرداختند.

اما در عین حال نباید تاریخ را به سود نتیجه بعدی دستکاری کنیم.

اینکه اشرف ربیعی کادر برجسته‌ای بود، به معنای آن نیست که در سال ۱۳۶۰ ساختار رهبری سازمان بر محور زنان بنا شده بود.

هنوز چنین نبود.

ساختار اصلی مسئولیت در سطوح بالای سازمان همچنان عمدتاً مردانه بود.

این واقعیت اتفاقاً برای فهم «چرا مریم؟» بسیار مهم‌تر است.

زیرا اگر زنان از ابتدا در همه سطوح بالای رهبری حضور برابر داشتند، تحول سال‌های بعد دیگر آن معنای ساختارشکنانه‌ای را که سازمان برای آن قائل شد نداشت.


پس اشرف چه جایگاهی در این زنجیره دارد؟

اشرف ربیعی را نباید به‌زور «پیش‌نمونه مسئول اول زن» بنامیم.

چنین عنوانی هم تاریخی نیست و هم اهمیت واقعی او را مخدوش می‌کند.

اهمیت او در چیز دیگری است.

حضور اشرف نشان می‌دهد که پیش از تحول ساختاری رهبری زنان، تجربه زنان کادر، زندانی و مسئول در سازمان وجود داشته است.

یعنی سال ۱۳۶۸ نقطه صفر نبود.

میان زن هوادار و زن مسئول، مسیری طی شده بود.

اما هنوز مانعی باقی بود:

زنان می‌توانستند فداکاری کنند؛
می‌توانستند زندانی شوند؛
می‌توانستند کشته شوند؛
می‌توانستند مسئولیت بپذیرند؛

اما آیا می‌توانستند در بالاترین نقطه تصمیم‌گیری تشکیلاتی نیز قرار بگیرند؟

این سؤال هنوز پاسخ نگرفته بود.

و دقیقاً همین فاصله است که چند سال بعد به یکی از محورهای «چرا مریم؟» تبدیل خواهد شد.


یک تناقض که باید از همین‌جا ثبت شود

در بسیاری از جنبش‌های سیاسی، زنان در پرداخت هزینه جلو می‌آیند اما هنگام تقسیم قدرت عقب رانده می‌شوند.

این پدیده محدود به ایران یا یک جریان سیاسی نیست.

زن می‌تواند زندانی سیاسی باشد.

می‌تواند شکنجه شود.

می‌تواند جان بدهد.

می‌تواند خانواده و زندگی شخصی‌اش را در معرض خطر قرار دهد.

اما هنگامی که مسئله رهبری و تصمیم‌گیری مطرح می‌شود، ساختارهای تاریخی مردسالار دوباره خود را بازتولید می‌کنند.

این همان پرسشی است که بعدها سازمان مجاهدین مدعی شد در «انقلاب درونی» خود با آن مواجه شده است.

در این فصل هنوز زمان داوری درباره آن ادعا نرسیده.

اما می‌توانیم زمینه تاریخی سؤال را ببینیم.

آیا فداکاری زنان بدون قدرت و مسئولیت برابر، برابری است؟

اشرف ربیعی پاسخ نظری این پرسش نبود.

اما زندگی و مرگ او بخشی از تاریخی شد که بعدها این پرسش را اجتناب‌ناپذیرتر کرد.


تابستان ۱۳۶۰؛ سازمان در زیر ضرب

در هفته‌های پس از خروج مسعود رجوی، فشار بر شبکه‌های سازمان ادامه یافت.

این دوره را نمی‌توان فقط از منظر تصمیم‌های رهبری دید.

در پایین‌ترین سطوح نیز تحولی در جریان بود.

اعضای جوانی که در فاز سیاسی فعالیت علنی داشتند باید با شرایط جدید تطبیق پیدا می‌کردند.

بعضی دستگیر شدند.

بعضی به زندگی مخفی رفتند.

بعضی ارتباطشان قطع شد.

بعضی مسئولیت‌هایی بسیار بالاتر از تجربه قبلی خود بر عهده گرفتند.

و این یکی از ویژگی‌های سازمان در شرایط ضربه است:

خلأ مسئولیت منتظر آماده‌شدن فرد نمی‌ماند.

اگر مسئولی حذف شود، نفر دیگری باید جای او را پر کند.

همین فشار می‌تواند افراد را بسیار سریع رشد دهد.

اما می‌تواند خطاهای بسیار سنگینی نیز ایجاد کند.

بنابراین تابستان و پاییز ۱۳۶۰ همزمان دوره مقاومت و دوره آسیب‌پذیری بود.


۸ شهریور؛ ضربه‌ای در رأس حکومت

در ۸ شهریور ۱۳۶۰، انفجاری در دفتر نخست‌وزیری به کشته‌شدن محمدعلی رجایی، رئیس‌جمهور، و محمدجواد باهنر، نخست‌وزیر، انجامید.

این واقعه فضای سیاسی و امنیتی کشور را باز هم سخت‌تر کرد.

درباره عاملان و مسئولیت این انفجار، حکومت جمهوری اسلامی از همان دوره مجاهدین را متهم کرد و نام مسعود کشمیری را در پرونده مطرح ساخت. مجاهدین و منابع نزدیک به آنان درباره روایت رسمی حکومت مناقشه کرده‌اند.

برای تاریخ‌نگاری این کتاب، این پرونده را نمی‌توان با قطعیت‌های تبلیغاتی یک طرف بست.

باید میان اتهام رسمی، اسناد قضایی و امنیتی موجود، روایت سازمان و پژوهش مستقل تفاوت بگذاریم.

اما برای موضوع فصل یک نتیجه قطعی وجود دارد:

پس از انفجارهای تابستان ۱۳۶۰، فضای امنیتی کشور شدیدتر شد و برخورد با مخالفان، به‌ویژه مجاهدین، وارد مرحله‌ای باز هم سخت‌تر گردید.


یک سازمان، دو میدان

در همین زمان، شکاف جغرافیایی‌ای که در فصل قبل دیدیم عمیق‌تر می‌شد.

در پاریس، مسعود رجوی درگیر شورای ملی مقاومت، روابط سیاسی و معرفی آلترناتیو بود.

در تهران و دیگر شهرهای ایران، موسی خیابانی و شبکه داخل با مسئله بقا، سازماندهی و مقابله با ضربات امنیتی روبه‌رو بودند.

این تقسیم کار یک آزمون بزرگ برای مناسبات مسئولیت بود.

اگر ارتباط با مرکز خارج از کشور دشوار می‌شد، مسئول داخل باید قدرت تصمیم‌گیری می‌داشت.

اما اگر استقلال تصمیم‌گیری بیش از حد می‌شد، خطر چندپارگی وجود داشت.

پس مسئله این بود:

چگونه هم وحدت رهبری حفظ شود و هم مسئول داخل قدرت عمل داشته باشد؟

این پرسش فقط متعلق به ۱۳۶۰ نیست.

در سراسر تاریخ بعدی سازمان، رابطه میان مرکزیت، مسئولان اجرایی و مسئول اول بارها به شکل‌های تازه مطرح خواهد شد.


پاییز ۱۳۶۰؛ محاصره تنگ‌تر می‌شود

با گذشت ماه‌ها، دستگاه‌های امنیتی شناخت بیشتری از شبکه‌های مخفی پیدا می‌کردند.

هر دستگیری بالقوه می‌توانست به کشف ارتباطات تازه منجر شود.

هر خانه‌ای که شناسایی می‌شد ممکن بود سرنخی برای خانه دیگر باشد.

و هر ضربه می‌توانست زنجیره‌ای از ضربات ایجاد کند.

برای موسی خیابانی و دیگر مسئولان داخل، مسئله فقط ادامه فعالیت نبود.

باید میان دو ضرورت تعادل برقرار می‌شد:

حفظ نیرو و ادامه مبارزه.

اگر همه نیروها صرفاً مخفی و بی‌تحرک می‌شدند، تشکیلات ممکن بود توان سیاسی و عملیاتی خود را از دست بدهد.

اگر فعالیت بیش از حد ادامه پیدا می‌کرد، احتمال کشف شبکه‌ها افزایش می‌یافت.

هیچ پاسخ ساده‌ای وجود نداشت.

و تصمیم‌ها در شرایطی گرفته می‌شدند که اطلاعات ناقص بود و فرصت کم.


چرا موسی نرفت؟

در اینجا پرسشی طبیعی مطرح می‌شود.

وقتی مسعود رجوی توانست از کشور خارج شود، چرا موسی خیابانی نیز خارج نشد؟

این پرسش را نمی‌توان با یک پاسخ احساسی بست.

ماندن او کارکرد تشکیلاتی داشت.

سازمان در داخل ایران هنوز شبکه گسترده‌ای داشت و به یک مرکز هدایت نیاز داشت.

خروج همزمان همه مسئولان ارشد می‌توانست به فروپاشی یا پراکندگی شبکه داخل منجر شود.

بنابراین ماندن موسی خیابانی را باید در چارچوب تقسیم مسئولیت فهمید.

یکی بیرون رفت تا مرکز سیاسی و بین‌المللی را اداره کند.

یکی ماند تا تشکیلات داخل را هدایت کند.

این تقسیم کار، هزینه‌ای بسیار سنگین داشت.

چند ماه بعد روشن شد چقدر سنگین.


اشرف چرا ماند؟

درباره اشرف ربیعی نیز همین پرسش مطرح است.

او می‌توانست صرفاً به‌عنوان همسر مسعود رجوی دیده شود و خروجش از کشور بدیهی تلقی گردد.

اما چنین نشد.

او در ایران ماند.

این تصمیم برای موضوع کتاب ما معنایی ویژه دارد.

باز هم نباید انگیزه شخصی او را بدون سند از جانب خودمان بنویسیم. برای دانستن اینکه خودش چگونه این تصمیم را توضیح داده، باید به نامه‌ها، پیام‌ها، خاطرات و شهادت‌های مستقیم مراجعه کنیم.

اما خود واقعیت ماندن، یک چیز را نشان می‌دهد:

موقعیت اشرف در آن مرحله صرفاً تابع موقعیت خانوادگی نبود.

او در دل همان شرایطی باقی ماند که دیگر اعضا و مسئولان تشکیلات با آن مواجه بودند.

و سرانجام نیز همان هزینه را پرداخت.


۱۹ بهمن؛ پایان یک مرکز

صبح ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ نیروهای حکومتی به خانه‌ای در منطقه زعفرانیه تهران حمله کردند که تعدادی از مسئولان اصلی سازمان در آن حضور داشتند.

در جریان این درگیری موسی خیابانی و اشرف ربیعی همراه با شماری دیگر از اعضای سازمان کشته شدند.

جزئیات عملیات، نحوه شناسایی خانه، زمان‌بندی درگیری، تعداد نیروهای حاضر و چگونگی کشته‌شدن افراد در روایت‌های مختلف تفاوت‌هایی دارد. این بخش در نسخه مستند کتاب باید با گزارش‌های همان روز، روایت بازماندگان، اسناد سازمان و گزارش‌های حکومتی کنار هم بازسازی شود.

اما نتیجه تشکیلاتی روشن بود:

مرکز اصلی هدایت سازمان در داخل کشور ضربه‌ای بسیار سنگین خورد.

موسی خیابانی دیگر نبود.

اشرف ربیعی دیگر نبود.

شماری از کادرهای مهم از میان رفته بودند.

و سازمان بار دیگر با همان پرسشی روبه‌رو شد که پس از اعدام بنیانگذاران تجربه کرده بود:

بعد از حذف مسئولان، چه کسی مسئولیت را ادامه می‌دهد؟


شباهت ۱۳۵۱ و ۱۳۶۰؛ و یک تفاوت بزرگ

میان ۴ خرداد ۱۳۵۱ و ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ شباهتی تکان‌دهنده وجود داشت.

در هر دو واقعه، سازمان بخشی از مهم‌ترین کادرهای خود را از دست داد.

در هر دو، حکومت تصور می‌کرد ضربه‌ای تعیین‌کننده به رأس تشکیلات وارد کرده است.

و در هر دو، مسئله انتقال مسئولیت دوباره مطرح شد.

اما یک تفاوت بزرگ وجود داشت.

در ۱۳۵۱ سازمان کوچک‌تر بود.

در ۱۳۶۰ هزاران عضو و هوادار و شبکه‌های گسترده‌تری وجود داشتند.

در ۱۳۵۱ بخش مهمی از مرکزیت در زندان بود و می‌توانست در همان محیط با یکدیگر ارتباط داشته باشد.

در ۱۳۶۰ رهبری اصلی در خارج کشور بود و تشکیلات داخل زیر فشار شدید امنیتی قرار داشت.

بنابراین انتقال مسئولیت این بار پیچیده‌تر بود.


اشرف؛ نامی که از یک اردوگاه فراتر رفت

سال‌ها بعد، نام «اشرف» با مهم‌ترین قرارگاه مجاهدین در عراق پیوند خورد.

اما پیش از آن‌که اشرف نام یک مکان باشد، نام اشرف ربیعی بود.

این نامگذاری خود بخشی از حافظه سازمانی است.

یک فرد از میان می‌رود، اما نام او در یک نماد جمعی بازتولید می‌شود.

با این حال برای موضوع کتاب ما مهم‌تر از نامگذاری یک قرارگاه، معنای تاریخی اشرف ربیعی در مسیر زنان سازمان است.

او مسئول اول نبود.

نباید عنوانی را که در آن زمان نداشت به او بدهیم.

او آغاز رسمی رهبری زنان در سازمان نیز نبود.

اما حضور او یک واقعیت را ثبت کرد:

زن می‌توانست در مرکز خطر و مسئولیت سیاسی ـ تشکیلاتی قرار گیرد.

هنوز یک گام بسیار بزرگ باقی مانده بود:

آیا زن می‌توانست در مرکز رهبری سازمان نیز قرار گیرد؟

این پرسش در سال ۱۳۶۰ هنوز پاسخ عملی خود را پیدا نکرده بود.


از اشرف تا مریم؛ خط مستقیم وجود ندارد

در اینجا باید مراقب یک خطای دیگر نیز باشیم.

نباید از اشرف ربیعی مستقیم به مریم رجوی خط بکشیم و بگوییم یکی مقدمه دیگری بود.

تاریخ چنین ساده عمل نمی‌کند.

بین ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ و تحول سال‌های ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۸، حوادث بزرگی قرار دارند:

ضربات بعدی داخل کشور؛

تثبیت مرکز سیاسی سازمان در خارج؛

تحولات شورای ملی مقاومت؛

جدایی ابوالحسن بنی‌صدر؛

روابط و ائتلاف‌های تازه؛

تشکیل ساختارهای جدید؛

ورود مریم عضدانلو به سطوح بالاتر مسئولیت؛

و سرانجام تحول سال ۱۳۶۴.

بنابراین اشرف را نباید صرفاً «مقدمه مریم» کرد.

او جایگاه خودش را دارد.

اما وقتی بعدها «چرا مریم؟» را می‌پرسیم، دیگر نمی‌توانیم وانمود کنیم که پیش از مریم، تاریخ زنان سازمان سفید و خالی بوده است.


یک سؤال سخت‌تر: چرا هنوز یک زن در رأس نبود؟

اتفاقاً از همین‌جا می‌توان سؤال کتاب را جدی‌تر کرد.

اگر زنانی مانند اشرف ربیعی سابقه مبارزه، زندان، تشکیلات و پرداخت هزینه داشتند، چرا ساختار رهبری همچنان عمدتاً مردانه باقی مانده بود؟

آیا مسئله کمبود زنان صاحب صلاحیت بود؟

آیا سنت اجتماعی ایران در درون یک سازمان انقلابی نیز بازتولید می‌شد؟

آیا تقسیم کارهای تشکیلاتی به‌طور ناخواسته زنان را از مسیر رسیدن به بالاترین مسئولیت‌ها دور نگه می‌داشت؟

یا اساساً در آن مرحله کسی این موضوع را یک مسئله نمی‌دید؟

اینها پرسش‌هایی هستند که نباید امروز پاسخشان را از خودمان بسازیم.

وقتی به اسناد سال‌های ۱۳۶۳ و ۱۳۶۴ برسیم، باید ببینیم خود سازمان چگونه مسئله را صورت‌بندی کرد.

اما اکنون یک چیز را می‌توانیم ثبت کنیم:

وجود زنان فداکار و صاحب مسئولیت، خودبه‌خود به رهبری زنان منجر نشده بود.

پس اگر چند سال بعد تحولی اتفاق افتاد، فقط نتیجه افزایش تعداد زنان نبود.

باید چیزی در مناسبات قدرت و مسئولیت تغییر کرده باشد.

این همان چیزی است که باید کشف کنیم.


۱۹ بهمن و بحران دوباره مسئولیت

پس از کشته‌شدن موسی خیابانی، سازمان بار دیگر با خلأیی بزرگ در داخل کشور روبه‌رو شد.

این بار پاسخ نمی‌توانست صرفاً انتخاب «موسی دیگری» باشد.

شرایط تغییر کرده بود.

ضربات امنیتی گسترده‌تر شده بود.

رهبری سیاسی در خارج کشور تثبیت می‌شد.

و شبکه داخل کشور در ماه‌های آینده نیز ضربات بیشتری دریافت کرد.

بنابراین مسئله ساختار دوباره مطرح شد.

چگونه باید سازمان را اداره کرد؟

چه میزان تمرکز لازم است؟

چه میزان تقسیم مسئولیت؟

چگونه باید کادرهای تازه ساخت؟

و چگونه می‌توان از تکرار ضربه‌ای که با حذف چند مسئول بلندپایه بخش بزرگی از ساختار را متأثر می‌کند جلوگیری کرد؟

این پرسش‌ها در سال‌های بعد پاسخ‌های مختلفی گرفتند.

برخی پاسخ‌ها سیاسی بودند.

برخی تشکیلاتی.

و برخی سرانجام ایدئولوژیک شدند.


پایان فصل پنجم

مسئولیت؛ آنجا که عنوان دیگر کافی نیست

از ۷ مرداد تا ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ فقط شش ماه و نیم فاصله بود.

اما در همین مدت سازمان مجاهدین خلق ایران یکی از فشرده‌ترین دوره‌های تاریخ خود را پشت سر گذاشت.

رهبری سیاسی از ایران خارج شد.

موسی خیابانی مسئولیت هدایت تشکیلات داخل را بر دوش گرفت.

اشرف ربیعی در ایران ماند و در قلب همان تشکیلات و همان خطر حضور داشت.

دستگیری‌ها و اعدام‌ها ادامه یافت.

شبکه‌های مخفی زیر فشار قرار گرفتند.

و سرانجام در ۱۹ بهمن، مرکز مهمی از رهبری داخل کشور ضربه خورد و موسی خیابانی و اشرف ربیعی کشته شدند.

اما برای کتاب ما، میراث این شش ماه را نمی‌توان فقط در شمار کشته‌شدگان یا عملیات‌ها خلاصه کرد.

یک تجربه دیگر به تاریخ «مسئولیت» افزوده شده بود:

مسئولیت فقط جایگاهی برای روزهای پیروزی نبود.

گاهی معنای مسئولیت این بود که در جایی بمانی که احتمال می‌دهی پایان آن مرگ باشد.

موسی خیابانی این مسئولیت را در رأس تشکیلات داخل بر دوش گرفت.

اشرف ربیعی نیز در همان میدان باقی ماند.

اما تجربه ۱۹ بهمن یک پرسش دیگر بر جای گذاشت:

اگر سازمان برای ادامه حیات خود بارها مجبور است پس از حذف مسئولان، مسئولان تازه‌ای بسازد، آیا ساختار موجود برای آینده کافی است؟

و اگر زنان می‌توانند در زندان، مبارزه، تشکیلات و مرگ در کنار مردان بایستند، چرا در بالاترین سطح مسئولیت نیز نباید چنین باشد؟

در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ هنوز این پرسش به آن صراحت مطرح نشده بود.

اما تاریخ، مواد لازم برای مطرح‌شدنش را انباشته می‌کرد.

فاصله میان اشرف ربیعی و مریم رجوی را نباید با یک پرش پر کنیم.

در میان این دو، مرحله‌ای قرار دارد که بدون آن «چرا مریم؟» قابل فهم نیست:

سازمان پس از ضربه ۱۹ بهمن چگونه خود را بازسازی کرد؟

مرکز ثقل آن چگونه بیش از پیش به خارج از ایران منتقل شد؟

شورای ملی مقاومت چه تحولاتی کرد؟

مریم عضدانلو چگونه از مسئولیت‌های پیشین به مرکز رهبری سازمان رسید؟

و مهم‌تر از همه، چه بحرانی در مناسبات درونی تشخیص داده شد که پاسخ به آن دیگر فقط تغییر افراد نبود؟

از همین‌جا باید وارد فصل بعد شویم:

فصل ششم

از ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳

پس از موسی و اشرف؛ بازسازی رهبری و ظهور یک مسئله تازه

و این فصل را نباید سریع به سال ۱۳۶۴ برسانیم. ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ خودش یک فصل واقعی است؛ چون اگر این فاصله را درست باز نکنیم، وقتی به «همردیف مسئول اول» و سپس «چرا مریم؟» برسیم، خواننده حق دارد بپرسد: مریم عضدانلو از کجا و طی چه فرایندی به این نقطه رسید؟

فصل ششم

از ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳

پس از موسی و اشرف؛ بازسازی رهبری و ظهور یک مسئله تازه

۱۹ بهمن ۱۳۶۰ یک پایان بود، اما بلافاصله یک سؤال تازه را پیش روی سازمان مجاهدین خلق ایران گذاشت.

موسی خیابانی کشته شده بود. اشرف ربیعی کشته شده بود. مرکز مهمی از هدایت تشکیلات داخل کشور از میان رفته بود و بسیاری از شبکه‌هایی که پس از ۳۰ خرداد به فعالیت مخفی منتقل شده بودند، زیر فشار مداوم نیروهای امنیتی قرار داشتند.

اما مسعود رجوی در پاریس بود و شورای ملی مقاومت نیز تشکیل شده بود.

بنابراین سازمان برای نخستین بار با وضعیتی مواجه می‌شد که در آن مرکز سیاسی رهبری در خارج کشور قرار داشت، در حالی که بخش مهمی از نیرو و میدان اصلی رویارویی هنوز داخل ایران بود.

پس از ۱۹ بهمن دیگر نمی‌شد صرفاً پرسید:

چه کسی جای موسی خیابانی را می‌گیرد؟

مسئله بزرگ‌تر شده بود:

آیا ساختاری که تا آن روز سازمان را اداره کرده بود، برای مرحله تازه مبارزه کفایت می‌کرد؟

همین پرسش است که ما را از ۱۹ بهمن ۱۳۶۰، نه با یک پرش، بلکه طی مسیری نزدیک به سه سال، به اسفند ۱۳۶۳ خواهد رساند.

و در پایان این مسیر برای نخستین بار نام مریم عضدانلو در یک موقعیت کاملاً متفاوت ظاهر خواهد شد.


بعد از ۱۹ بهمن؛ مسئله فقط جانشینی موسی نبود

در نگاه نخست ممکن است طبیعی به نظر برسد که پس از کشته‌شدن موسی خیابانی، سازمان فرد دیگری را در همان جایگاه قرار دهد و کار ادامه پیدا کند.

اما تاریخ چنین پیش نرفت.

ضربه ۱۹ بهمن فقط حذف یک مسئول نبود. مجموعه‌ای از کادرهای مهم در تهران از میان رفته بودند و شبکه‌های دیگر نیز زیر فشار قرار داشتند.

دو ماه و نیم بعد، در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱، چندین پایگاه مجاهدین در تهران مورد حمله قرار گرفت. در روایت سازمان، محمد ضابطی و شماری از همراهانش در جریان این درگیری‌ها کشته شدند. تاریخچه رسمی سازمان این روز را یکی دیگر از ضربات بزرگ سال ۱۳۶۱ ثبت کرده است.

بنابراین مسئله دیگر پیدا کردن «یک نفر به جای موسی» نبود.

یک شیوه کامل سازماندهی زیر سؤال رفته بود.

اگر هر بار شبکه‌ای حول چند کادر اصلی متمرکز شود و با شناسایی آنان بخش بزرگی از آن شبکه آسیب ببیند، آیا می‌توان همان ساختار را بارها بازسازی کرد؟

یا باید شکل تازه‌ای از سازماندهی پیدا کرد؟

این پرسش، نخستین نشانه مسئله‌ای بود که در سال‌های بعد بارها بازخواهد گشت:

سازمان چگونه باید میان تمرکز رهبری و گسترش مسئولیت تعادل برقرار کند؟


۱۳۶۱؛ سالی که ضربه تمام نشده بود

برای فهم تحولات بعدی، نباید تصور کنیم پس از ۱۹ بهمن یک دوره آرام برای بازسازی آغاز شد.

برعکس.

سال ۱۳۶۱ همچنان سال ضربه بود.

دستگیری‌ها ادامه داشت.

خانه‌های مخفی شناسایی می‌شدند.

ارتباط‌ها قطع می‌شدند.

کادرهایی کشته یا زندانی می‌شدند.

و کسانی که باقی می‌ماندند گاه ناچار بودند بدون ارتباط منظم با مسئولان بالاتر، تصمیم بگیرند.

این وضعیت یک پیامد مهم تشکیلاتی داشت:

مسئولیت ناچار بود به پایین‌تر منتقل شود.

نه لزوماً بر اساس یک نظریه از پیش طراحی‌شده، بلکه بر اثر ضرورت.

وقتی مسئول یک بخش از میان می‌رفت، فرد دیگری باید تصمیم می‌گرفت.

وقتی ارتباط با مرکز قطع می‌شد، مسئول محلی نمی‌توانست همه‌چیز را متوقف کند و منتظر دستور بماند.

این تجربه به سازمان نشان می‌داد که بقای تشکیلات فقط به داشتن یک رأس قوی وابسته نیست؛ به وجود لایه‌هایی از کادرهای صاحب صلاحیت نیز وابسته است.

همان مسئله‌ای که در سال ۱۳۵۱ پس از اعدام بنیانگذاران مطرح شده بود، اکنون در ابعادی بسیار گسترده‌تر تکرار می‌شد.


اما این بار یک تفاوت بزرگ وجود داشت

در دهه ۱۳۵۰، سازمان عمدتاً با مسئله حفظ هویت و تشکیلات خود روبه‌رو بود.

اکنون در کنار سازمان، شورای ملی مقاومت نیز وجود داشت.

مسعود رجوی دیگر فقط مسئول هدایت یک تشکیلات نبود.

او باید همزمان در دو سطح فعالیت می‌کرد:

حفظ و هدایت سازمان مجاهدین؛

و توسعه یک ائتلاف سیاسی که قرار بود به‌عنوان آلترناتیو حکومت معرفی شود.

این دو کار یکسان نبودند.

سازمان بر پایه مناسبات درونی، ایدئولوژی مشترک و انضباط تشکیلاتی اداره می‌شد.

شورا باید نیروها و شخصیت‌هایی را کنار هم نگه می‌داشت که الزاماً نه مجاهد بودند، نه ایدئولوژی یکسانی داشتند و نه تشکیلات سازمان را پذیرفته بودند.

در نتیجه، هرچه مسئولیت سیاسی مسعود رجوی در شورای ملی مقاومت گسترده‌تر می‌شد، یک سؤال تشکیلاتی جدی‌تر می‌شد:

چه کسانی باید بار روزمره اداره و بازسازی سازمان را بر دوش بگیرند؟

همین سؤال برای فهم ظهور مریم عضدانلو اهمیت دارد.


از داخل کشور تا خارج کشور؛ جابه‌جایی مرکز ثقل

پس از ضربات سال‌های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱، مرکز ثقل فعالیت سازمان به‌تدریج تغییر کرد.

این به معنای پایان فعالیت داخل ایران نبود. شبکه‌هایی همچنان باقی بودند و برخی حتی برای مدت طولانی ارتباطشان با مرکز قطع می‌شد. نمونه‌ای که بعدها در زندگینامه رسمی زهرا مریخی ثبت شد قابل توجه است: منبع سازمان می‌گوید او پس از ۳۰ خرداد به تهران رفت و مسئولیت سرپل شاخه جنگل را برعهده گرفت، اما در اثر دستگیری‌ها و ضربات، ارتباطش حدود دو سال قطع شد و تا ۱۳۶۳ در اختفا بود؛ سپس به پایگاه‌های مرزی و بعد به پاریس منتقل شد.

این نمونه فقط زندگی یک فرد نیست.

نشان می‌دهد شرایط سازماندهی تا چه اندازه دشوار شده بود.

فردی می‌توانست مسئولیت داشته باشد، اما دو سال از مرکز جدا بماند.

در چنین وضعیتی، سازمان نمی‌توانست همه آینده خود را بر یک شبکه متمرکز داخل کشور بنا کند.

به‌تدریج بخش بیشتری از کادرها، امکانات و مرکز تصمیم‌گیری در خارج از کشور و مناطق مرزی متمرکز شدند.

این جابه‌جایی، ساختار سازمان را نیز تغییر می‌داد.


یک سؤال تازه: سازمان برای چه مرحله‌ای بازسازی می‌شود؟

بازسازی همیشه به یک هدف نیاز دارد.

اگر هدف فقط حفظ نام سازمان باشد، کافی است گروهی از اعضا باقی بمانند.

اما اگر سازمان خود را در حال مبارزه برای تغییر حکومت می‌داند، باید متناسب با آن مرحله ساختار بسازد.

در فاصله ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳، این پرسش اهمیت بیشتری پیدا کرد.

آیا مرحله آینده همچنان بر شبکه‌های کوچک مخفی داخل ایران استوار خواهد بود؟

آیا فعالیت سیاسی و بین‌المللی در خارج کشور نقش اصلی پیدا خواهد کرد؟

رابطه سازمان با شورای ملی مقاومت چگونه باید تنظیم شود؟

و مهم‌تر:

چه نوع کادرهایی برای این مرحله لازم‌اند؟

پاسخ به این سؤال آخر ما را به موضوع اصلی کتاب نزدیک‌تر می‌کند.


نسلی از زنان که دیگر استثنا نبود

در فصل قبل درباره اشرف ربیعی گفتیم.

اما اگر فقط اشرف را ببینیم، ممکن است تصور کنیم حضور زن در مسئولیت یک استثنا بوده است.

تا اوایل دهه ۱۳۶۰ دیگر چنین نبود.

نسلی از دختران و زنان در جریان فاز سیاسی وارد سازمان شده بودند. بسیاری فعالیت دانشجویی، دانش‌آموزی و اجتماعی داشتند؛ برخی پس از ۳۰ خرداد وارد زندگی مخفی شدند؛ شماری دستگیر و اعدام شدند و برخی در شبکه‌های سازمانی مسئولیت گرفتند.

حتی در تاریخ خانوادگی مریم عضدانلو نیز این دوره به‌شدت حضور دارد. برای نمونه، منبع سازمان از معصومه عضدانلو، خواهر او، به‌عنوان عضوی یاد می‌کند که پس از انقلاب در بخش‌های دانشجویی و سپس دانش‌آموزی فعالیت کرد، بعد از ۳۰ خرداد مسئولیت‌هایی داشت، در فروردین ۱۳۶۱ مجروح و دستگیر شد و در ۷ مهر همان سال کشته شد.

اما اینجا یک تناقض آشکارتر می‌شد.

زنان در هزینه حضور داشتند.

در زندان حضور داشتند.

در فعالیت مخفی حضور داشتند.

در مسئولیت‌های اجرایی حضور داشتند.

اما آیا وزن آنان در سطح تصمیم‌سازی و رهبری متناسب با این حضور بود؟

روایت‌های بعدی سازمان می‌گویند پاسخ به این سؤال در جمع‌بندی سال ۱۳۶۳ «نه» بود. طبق این روایت، سازمان به این نتیجه رسید که سطح تشکیلاتی زنان با میزان مسئولیت‌پذیری و نقشی که در مبارزه نشان داده بودند همخوانی ندارد و زنان در سطوح تصمیم‌ساز کمتر از مردان حضور دارند.

این ادعا برای کتاب ما بسیار مهم است.

زیرا برای نخستین بار به صورت مسئله‌ای می‌رسیم که بعدها «چرا مریم؟» قرار است پاسخی به آن باشد.


اما هنوز زود است؛ مریم عضدانلو از کجا آمد؟

اگر اکنون ناگهان بنویسیم «در سال ۱۳۶۳ مریم عضدانلو همردیف مسئول اول شد»، خواننده کاملاً حق دارد بپرسد:

چرا او؟

در میان آن همه زن مجاهد، چرا مریم عضدانلو؟

چه سابقه‌ای داشت؟

در سازمان چه کرده بود؟

چه مسئولیت‌هایی را طی کرده بود؟

چرا او از میان نسل زنان پس از انقلاب به سطحی رسید که برای قرارگرفتن در رهبری سازمان مطرح شد؟

این پرسش‌ها را نمی‌توان با جمله «صلاحیت داشت» پاسخ داد.

کتابی که عنوانش از «چرا مریم؟» تا «چرا مهناز؟» است، باید صلاحیت را نشان دهد، نه فقط اعلام کند.


مریم عضدانلو پیش از «مریم رجوی»

این تمایز تاریخی مهم است.

در این مرحله هنوز باید از مریم عضدانلو سخن بگوییم.

نه به این دلیل که نام بعدی او را نمی‌دانیم، بلکه چون نباید زندگی فرد را از آینده به گذشته بازنویسی کنیم.

مریم عضدانلو پیش از آن‌که نامش با رهبری سازمان گره بخورد، باید به‌عنوان یکی از فعالان همان نسل بررسی شود.

او در خانواده‌ای سیاسی رشد کرده بود و در دوران دانشجویی در فعالیت‌های مخالف حکومت پهلوی حضور داشت. پس از انقلاب نیز در فعالیت‌های سازمان مجاهدین شرکت کرد.

اما برای این کتاب این اطلاعات عمومی کافی نیست.

ما باید در نسخه مستند، مسئولیت‌های او را سال‌به‌سال بازسازی کنیم:

۱۳۵۷ چه می‌کرد؟

۱۳۵۸ در کدام بخش بود؟

۱۳۵۹ چه مسئولیتی داشت؟

پس از ۳۰ خرداد کجا قرار گرفت؟

چه زمانی از ایران خارج شد؟

در خارج از کشور چه مسئولیتی به او سپرده شد؟

چه کسانی با او کار کرده‌اند و درباره شیوه مسئولیت‌پذیری او چه شهادتی داده‌اند؟

و سرانجام، چه چیزی باعث شد در جمع‌بندی ۱۳۶۳ نام او مطرح شود؟

بدون این زنجیره، «چرا مریم؟» تبدیل به پاسخ از پیش آماده می‌شود.

ما قرار است برعکس عمل کنیم:

ابتدا مسیر را ببینیم؛ بعد پاسخ را بفهمیم.


مسئله‌ای که فقط درباره زنان نبود

در نگاه نخست ممکن است تصور شود مسئله سال ۱۳۶۳ صرفاً این بود که تعداد زنان در رهبری کم است و برای اصلاح آن باید یک زن به سطح بالاتر برده شود.

اما اگر روایت‌های خود سازمان را مبنا قرار دهیم، ادعای مطرح‌شده بزرگ‌تر از یک سیاست سهمیه‌ای بود.

مسئله این بود که چرا سازمانی که مدعی برابری زن و مرد است، در عمل همچنان در بالاترین سطوح مسئولیت عمدتاً توسط مردان اداره می‌شود.

اگر زنان صلاحیت نشان داده‌اند، چه مانعی جلوی بالا آمدن آنان را گرفته است؟

ساختار؟

فرهنگ؟

نگاه مردان؟

نگاه خود زنان به توانایی‌هایشان؟

یا مجموعه‌ای از همه اینها؟

اینجا برای نخستین بار مسئله از حضور زن به قدرت زن تغییر می‌کند.

این دو یکی نیستند.

ممکن است سازمانی هزاران زن عضو داشته باشد و همچنان ساختار قدرت آن مردانه بماند.

ممکن است زنان بیشترین هزینه را بدهند اما هنگام تصمیم‌گیری در رده‌های پایین‌تر قرار بگیرند.

بنابراین پرسش سال ۱۳۶۳ دیگر فقط این نبود:

«چند زن در سازمان هستند؟»

پرسش سخت‌تر بود:

«زنان کجای ساختار مسئولیت ایستاده‌اند؟»


یک مسئله بیرونی نیز وجود داشت: حکومت تازه و زن

این تحول در خلأ اجتماعی اتفاق نمی‌افتاد.

از نخستین سال‌های پس از انقلاب، حقوق و جایگاه زنان یکی از میدان‌های مناقشه سیاسی و اجتماعی بود. مسئله حجاب اجباری، تغییرات حقوق خانواده، تفکیک‌ها و محدودیت‌های گوناگون، حضور زنان در دستگاه قضایی و برداشت حاکمیت از نقش اجتماعی زن، همگی در فضای سیاسی آن سال‌ها مطرح بودند.

بنابراین برای مجاهدین، مسئله زن فقط یک موضوع داخلی تشکیلاتی نبود.

آنان با حکومتی در تعارض بودند که سیاست‌هایش درباره زنان را ارتجاعی و زن‌ستیز توصیف می‌کردند.

اینجا یک تناقض بالقوه پدید می‌آمد:

اگر نیرویی حکومت را به زن‌ستیزی متهم می‌کند، مناسبات درونی خودش درباره قدرت زنان چگونه است؟

این سؤال از نظر سیاسی نیز اهمیت داشت.

نمی‌شد فقط از برابری زن و مرد در جامعه آینده سخن گفت.

سازمان باید با ساختار خودش نیز مواجه می‌شد.


از «زن مجاهد» تا «زن مسئول»

تا اینجا زن مجاهد در چند تصویر تاریخی ظاهر شده بود:

زن مبارز؛
زن زندانی؛
زن شکنجه‌شده؛
زن اعدام‌شده؛
زن فعال سیاسی؛
زن عضو تشکیلات؛
زن مسئول یک بخش.

اما یک تصویر هنوز بسیار کم‌رنگ بود:

زن در رأس تصمیم‌گیری.

این فاصله میان «زن فداکار» و «زن رهبر» همان شکافی بود که جمع‌بندی بعدی سازمان مدعی شد آن را شناسایی کرده است.

این نکته بسیار مهم است.

زیرا تحول بعدی را نباید فقط به این صورت نوشت:

«سازمان تصمیم گرفت یک زن را ارتقا دهد.»

ادعای تاریخی بزرگ‌تر بود:

سازمان به این نتیجه رسید که خودش مسئله دارد.

یعنی مشکل فقط جامعه بیرون نیست.

فقط حکومت نیست.

فقط سنت خانوادگی نیست.

مناسبات یک سازمان انقلابی نیز می‌تواند بخشی از همان فرهنگ تاریخی را درون خود حمل کند.

اگر این جمع‌بندی واقعاً مبنای تصمیم ۱۳۶۳ بوده باشد، اینجا نقطه‌ای بسیار مهم در تاریخ سازمان است.


اما چرا این مسئله در ۱۳۶۳ دیده شد و نه ۱۳۵۸؟

این سؤال از آن پرسش‌هایی است که نباید از کنارش عبور کنیم.

اگر نابرابری مسئولیت زنان وجود داشت، چرا سازمان پنج سال زودتر آن را به همان شکل مطرح نکرد؟

یکی از پاسخ‌های ممکن را باید در تجربه انباشته این سال‌ها جست‌وجو کرد.

در ۱۳۵۸، حضور گسترده زنان تازه آغاز شده بود.

در ۱۳۶۰، بسیاری وارد شرایط بسیار سخت مبارزه و سرکوب شدند.

تا ۱۳۶۳، چند سال تجربه عملی وجود داشت که می‌شد بر اساس آن درباره توانایی و صلاحیت زنان قضاوت کرد.

به بیان دیگر، مسئله دیگر نظری نبود.

زنانی وجود داشتند که عملاً مسئولیت پذیرفته و هزینه داده بودند.

پس اگر همچنان در سطوح بالای تصمیم‌گیری حضور اندکی داشتند، دیگر نمی‌شد به‌سادگی گفت «تجربه ندارند».

بر اساس روایت رسمی سازمان، دقیقاً در همین مقطع بود که در آستانه بیستمین سال تأسیس، جمع‌بندی درباره فاصله میان صلاحیت زنان و جایگاه تشکیلاتی آنان شکل گرفت.


اینجا مریم مطرح می‌شود

و اکنون، پس از طی این مسیر، می‌توانیم به مریم عضدانلو برسیم.

نه به‌عنوان زنی که ناگهان انتخاب شد.

بلکه به‌عنوان کسی که درون همین فرایند مورد ارزیابی قرار گرفت.

روایت سازمان می‌گوید در جمع‌بندی سال ۱۳۶۳، مریم عضدانلو «ذیصلاح‌ترین زن مجاهد» برای قرارگرفتن در سطح رهبری تشخیص داده شد و مسعود رجوی در ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ او را به‌عنوان «همردیف مسئول اول» اعلام کرد.

این تاریخ را باید دقیق ثبت کنیم، زیرا منابع بعدی گاهی سال ۱۳۶۴ را به‌صورت کلی برای آغاز این دوره ذکر می‌کنند. منابع رسمی سازمان نیز دوره همردیفی را معمولاً «۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸» می‌نامند، در حالی که اعلام آن را ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ ثبت کرده‌اند.

این تفاوت ظاهراً کوچک، برای یک کتاب تاریخی مهم است:

اعلام: ۱۹ اسفند ۱۳۶۳.
دوره‌ای که معمولاً با عنوان ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸ از آن یاد می‌شود: چهار سال بعدی.


«همردیف»؛ کلمه‌ای که نباید ساده از کنارش گذشت

چرا «همردیف مسئول اول»؟

چرا نه معاون؟

چرا نه عضو مرکزیت؟

چرا نه مسئول بخش زنان؟

چرا «همردیف»؟

خود واژه حامل معنای تشکیلاتی است.

اگر قرار بود فقط یک زن به رده بالاتری ارتقا پیدا کند، عناوین متعدد دیگری وجود داشت.

اما قرار دادن یک زن در ردیف مسئول اول ادعایی متفاوت داشت.

یعنی مسئله صرفاً افزایش مشارکت زنان نبود.

پای رهبری در میان بود.

در روایت سازمان، این اقدام نخستین پاسخ ساختاری به شکافی بود که میان نقش واقعی زنان و جایگاه آنان در سلسله‌مراتب تشکیلاتی تشخیص داده شده بود.

اما همین‌جا باید توقف کنیم.

زیرا اعلام همردیفی پایان یک فصل است، نه چیزی که بتوانیم نتایج آن را نیز در همین فصل مصرف کنیم.


یک پرسش دیگر هنوز باقی است: چرا مریم؟

ما اکنون فقط بخشی از پاسخ را داریم.

می‌دانیم مسئله‌ای درباره حضور زنان در رهبری مطرح شده بود.

می‌دانیم سازمان مدعی بود صلاحیت زنان با رده تشکیلاتی آنان تناسب ندارد.

می‌دانیم مریم عضدانلو برای پاسخ به این مسئله در موقعیت همردیف مسئول اول قرار گرفت.

اما هنوز پاسخ نداده‌ایم:

چرا از میان همه زنان، او؟

و مهم‌تر:

مسعود رجوی هنگام معرفی او دقیقاً چه گفت؟

خود مریم عضدانلو این انتخاب را چگونه توضیح داد؟

دیگر مسئولان سازمان چه واکنشی نشان دادند؟

مردان مرکزیت چگونه با این تصمیم مواجه شدند؟

زنان سازمان آن را چگونه فهمیدند؟

آیا این تصمیم از ابتدا به‌عنوان بخشی از یک تحول ایدئولوژیک معرفی شد، یا این معنا در مراحل بعدی گسترش یافت؟

و سرانجام، این انتخاب چه نسبتی با تحول شخصی و ازدواجی پیدا کرد که بعدها هم سازمان آن را در چارچوب «انقلاب ایدئولوژیک» توضیح داد و هم مخالفان سازمان آن را به یکی از اصلی‌ترین محورهای حمله تبدیل کردند؟

اینها دیگر موضوع فصل ششم نیستند.

اینجا باید فصل را درست در آستانه آن واقعه متوقف کنیم.


پایان فصل ششم

وقتی سازمان مسئله را در خودش دید

فاصله ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ تا اسفند ۱۳۶۳ دوره‌ای خالی میان دو واقعه بزرگ نبود.

در این سه سال، سازمان از یکی از سنگین‌ترین ضربات تاریخ خود عبور کرد.

مرکز هدایت داخل کشور ضربه خورد.

۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ ضربات دیگری وارد شد.

شبکه‌های داخل پراکنده و برخی ارتباط‌ها برای مدت‌های طولانی قطع شدند.

مرکز ثقل سیاسی و تشکیلاتی به‌تدریج بیشتر به خارج کشور منتقل شد.

مسعود رجوی همزمان با مسئولیت سازمان، درگیر گسترش شورای ملی مقاومت بود.

و در همین روند، یک تناقض درونی برجسته‌تر شد:

زنان در مبارزه و پرداخت هزینه حضوری گسترده داشتند، اما این حضور در بالاترین سطوح تصمیم‌گیری بازتاب متناسبی نداشت.

این بار مسئله فقط دشمن بیرون نبود.

فقط حکومت نبود.

فقط سرکوب نبود.

سازمان در روایت خودش به یک پرسش درباره درون خود رسیده بود.

و پاسخ اولیه در ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ اعلام شد:

مریم عضدانلو ــ همردیف مسئول اول.

اما این پاسخ، خود ده‌ها سؤال تازه ساخت.

چرا مریم؟

«همردیف» دقیقاً چه معنایی داشت؟

چرا مسئله زن به مسئله رهبری تبدیل شد؟

این تصمیم چه تغییری در رابطه زن و مرد درون سازمان ایجاد کرد؟

و چرا سازمان آنچه را آغاز شده بود صرفاً «تغییر تشکیلاتی» ننامید و به‌تدریج از مفهومی بسیار بزرگ‌تر سخن گفت:

انقلاب ایدئولوژیک درونی؟

از اینجا به بعد دیگر وارد قلب کتاب می‌شویم.

بخش دوم

چرا مریم؟

فصل هفتم

۱۹ اسفند ۱۳۶۳؛ یک زن در همردیفی مسئول اول

از مسئله مردسالاری تا آغاز انقلاب درونی

در این فصل، دیگر نباید حتی یک مرحله را رد کنیم. متن اصلی معرفی مریم توسط مسعود رجوی، سابقه دقیق مریم تا آن روز، معنای «همردیف»، واکنش درون سازمان، مسئله ازدواج و طلاق، و اینکه سازمان خودش این تحول را در همان زمان چگونه توضیح داد باید جدا از روایت‌های بعدی بازسازی شود. آنجاست که برای نخستین بار واقعاً می‌توانیم سؤال روی جلد کتاب را روی میز بگذاریم:

چرا مریم؟

بخش دوم

چرا مریم؟

فصل هفتم

یک زن در همردیفی مسئول اول

از مسئله مردسالاری تا آغاز انقلاب درونی

برای ورود به این فصل، پیش از هر چیز باید یک تاریخ را تصحیح کنیم. در طرح قبلی، ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ را تاریخ معرفی مریم عضدانلو به‌عنوان «همردیف مسئول اول» گرفتیم؛ اما مراجعه دوباره به اسناد نشان می‌دهد این دو واقعه باید از هم جدا شوند: معرفی مریم عضدانلو به‌عنوان همردیف مسئول اول در ۷ بهمن ۱۳۶۳ انجام شد؛ ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ تاریخ اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی درباره «انقلاب ایدئولوژیک» و ازدواج مریم عضدانلو و مسعود رجوی است. آرشیو مستقل اسناد اپوزیسیون نیز سند ۱۹ اسفند را با همین عنوان ثبت کرده است.

این تصحیح کوچک نیست. اتفاقاً برای فهم «چرا مریم؟» بسیار مهم است.

زیرا نشان می‌دهد ما با دو مرحله روبه‌رو هستیم، نه یک واقعه واحد:

۷ بهمن ۱۳۶۳: انتخاب و معرفی مریم در همردیفی مسئول اول.

و حدود شش هفته بعد:

۱۹ اسفند ۱۳۶۳: اعلام مرحله‌ای که دفتر سیاسی و کمیته مرکزی آن را «انقلاب ایدئولوژیک» نامیدند و مسئله طلاق مریم عضدانلو و مهدی ابریشمچی و ازدواج مریم و مسعود رجوی را در آن چارچوب قرار دادند.

این فاصله زمانی کمک می‌کند یک اشتباه رایج را مرتکب نشویم: اینکه ابتدا ازدواج را ببینیم و بعد تمام تحول تشکیلاتی را از دریچه آن توضیح دهیم.

ترتیب تاریخی برعکس است.

ابتدا مسئله رهبری و همردیفی مطرح شد؛ سپس مسئله ازدواج به میان آمد.

و درست از همین‌جا سؤال اصلی کتاب آغاز می‌شود:

چرا مریم؟


سؤالی که پاسخ ساده ندارد

می‌توان پاسخ را در یک جمله خلاصه کرد:

چون سازمان می‌خواست یک زن را به رأس رهبری برساند.

اما چنین پاسخی تقریباً هیچ چیز را توضیح نمی‌دهد.

چرا سازمان در زمستان ۱۳۶۳ به این نتیجه رسید؟

چرا پیش از آن نه؟

چرا یک زن؟

و اگر یک زن، چرا مریم عضدانلو؟

چرا اشرف ربیعی در دوره خودش چنین موقعیتی نداشت؟

چرا زنان دیگری که سابقه مبارزاتی و تشکیلاتی داشتند انتخاب نشدند؟

«همردیف مسئول اول» اصلاً چه معنایی داشت؟

آیا مریم معاون مسعود رجوی شده بود؟

جانشین او بود؟

شریک او در رهبری بود؟

یا سازمان می‌خواست مناسباتی کاملاً تازه را آزمایش کند؟

و مهم‌تر از همه:

مشکلی که قرار بود این انتخاب حل کند چه بود؟

برای پاسخ، باید به متن همان زمان بازگردیم.


۷ بهمن ۱۳۶۳؛ سندی که باید از خودش خوانده شود

در متن معرفی مریم عضدانلو، مسعود رجوی انتخاب او را صرفاً به زن‌بودنش تقلیل نداد.

در متن بازنشرشده از آن اعلام، درباره مریم گفته می‌شود که او در میان زنان مجاهد، پس از اشرف ربیعی، «ذی‌صلاح‌ترین» بوده و پس از سال‌ها فعالیت و طی‌کردن مراحل تشکیلاتی به همردیفی مسئول اول رسیده است. منبع بازنشرشده، این تصمیم را حاصل جمع‌بندی دفتر سیاسی و کمیته مرکزی و بخشی از جمع‌بندی سال چهارم مقاومت معرفی می‌کند.

همین متن چند نکته بسیار مهم در خود دارد.

اول اینکه معیار اعلام‌شده، صلاحیت است.

دوم اینکه اشرف ربیعی به‌عنوان یک سابقه و معیار تاریخی ذکر می‌شود.

سوم اینکه انتخاب مریم به یک تصمیم فردی فروکاسته نمی‌شود و متن آن را به دفتر سیاسی و کمیته مرکزی نسبت می‌دهد.

و چهارم ــ که برای موضوع ما از همه مهم‌تر است ــ انتخاب یک زن در این سطح، نه صرفاً ارتقای یک فرد، بلکه حرکتی در مسیر ارتقای زن در ساختار سازمان معرفی می‌شود.

پس از همان ابتدا دو سطح در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند:

مریم به‌عنوان یک فرد؛

و

زن به‌عنوان یک مسئله ساختاری.

این دو را در تمام این بخش باید از هم تفکیک کنیم.


«پس از اشرف»؛ دو کلمه‌ای که تاریخ پشت آنهاست

در معرفی مریم، اشاره به اشرف ربیعی اتفاقی نیست.

اکنون معلوم می‌شود چرا فصل قبل را نمی‌توانستیم بدون اشرف بنویسیم.

وقتی متن انتخاب مریم او را در امتداد تجربه زنان پیش از خود قرار می‌دهد، یعنی سازمان نیز این انتخاب را از نقطه صفر تعریف نمی‌کرد.

اشرف ربیعی پیش از او وجود داشت.

زنان زندانی وجود داشتند.

زنان کشته‌شده وجود داشتند.

زنان مسئول وجود داشتند.

نسلی از زنان پس از انقلاب وارد سازمان شده بود.

پس مسئله این نبود که ناگهان کشف شده باشد زن می‌تواند مبارزه کند.

این را تجربه پیشین نشان داده بود.

مسئله سخت‌تر بود:

آیا زنی که صلاحیت مبارزه، فداکاری و مسئولیت اجرایی دارد، صلاحیت رهبری نیز دارد؟

و اگر دارد، چرا ساختار سازمان این واقعیت را در بالاترین سطح خود منعکس نکرده است؟


از مردسالاری جامعه تا مردسالاری پنهان در تشکیلات

اینجا «چرا مریم؟» معنای واقعی خود را پیدا می‌کند.

ساده‌ترین کار برای یک سازمان مخالف حکومت این است که مشکل را همیشه بیرون از خودش ببیند.

حکومت ارتجاعی است.

جامعه سنتی است.

قوانین تبعیض‌آمیزند.

فرهنگ مردسالار است.

همه اینها می‌توانند موضوع نقد باشند.

اما سؤال دشوارتر زمانی آغاز می‌شود که یک سازمان از خودش بپرسد:

آیا بخشی از همان مناسباتی که در جامعه نقد می‌کنیم، در خود ما نیز بازتولید شده است؟

این پرسش با شعار حل نمی‌شود.

ممکن است سازمانی رسماً اعلام کند زن و مرد برابرند.

ممکن است زنان عضو آن باشند.

ممکن است زنان زندانی شوند و جان بدهند.

اما هنگامی که نمودار مسئولیت را نگاه می‌کنیم، چه می‌بینیم؟

چه کسانی تصمیم می‌گیرند؟

چه کسانی مسئول بخش‌های اصلی‌اند؟

چه کسانی در دفتر سیاسی‌اند؟

و بالاتر از همه:

چه کسی حق رهبری دارد؟

بر اساس روایت سازمان از جمع‌بندی آن دوره، فاصله‌ای میان نقش زنان در مبارزه و جایگاه آنان در سلسله‌مراتب تشکیلاتی تشخیص داده شد؛ یعنی حضور زنان در سطوح فرماندهی با نقشی که در سال‌های پس از انقلاب ایفا کرده بودند متناسب دانسته نمی‌شد.

اگر این جمع‌بندی را جدی بگیریم، مسئله دیگر فقط جمهوری اسلامی نبود.

مسئله به درون سازمان رسیده بود.


اما چرا پاسخ، انتخاب یک زن در رأس بود؟

می‌شد راه‌حل‌های دیگری پیشنهاد کرد.

افزایش تعداد زنان در مرکزیت.

ایجاد بخش زنان.

سهمیه برای مسئولیت‌های بالاتر.

آموزش کادرهای زن.

افزایش تعداد زنان در دفتر سیاسی.

اما تصمیمی که گرفته شد از همه اینها جلوتر رفت:

یک زن در ردیف مسئول اول قرار گرفت.

چرا؟

زیرا بر اساس منطق اعلام‌شده، اگر مانع در مناسبات و نگرش تشکیلاتی ریشه دارد، تغییر باید از بالاترین نقطه آغاز شود.

این دقیقاً همان جایی است که انتخاب مریم از یک انتصاب معمول تشکیلاتی فاصله می‌گیرد.

قرار نبود فقط یک زن به فهرست مسئولان افزوده شود.

قرار بود رأس سازمان تغییر کند.


«همردیف»؛ نه «معاون»

روی این واژه باید مکث کرد.

همردیف.

اگر مریم صرفاً معاون مسئول اول بود، می‌شد همین عنوان را به کار برد.

اگر مسئول زنان بود، عنوان دیگری وجود داشت.

اگر عضو دفتر سیاسی یا مرکزیت بود، همان عنوان کفایت می‌کرد.

اما «همردیف مسئول اول» معنای متفاوتی القا می‌کرد:

قرارگرفتن در ردیف همان مسئولیت.

یک زن قرار بود در سطحی قرار گیرد که تا آن هنگام رأس آن مردانه بود.

منبع دانشگاهی منتقد سازمان، نوشته ارواند آبراهامیان نیز این واقعه را در ۲۷ ژانویه ۱۹۸۵ ثبت کرده و اصطلاح co-equal leader را برای موقعیت مریم به کار برده است؛ هرچند تحلیل او از تحول بعدی سازمان بسیار انتقادی است.

همین هم‌زمانی منابع موافق و منتقد درباره اصل واقعه به ما اجازه می‌دهد با اطمینان بیشتری بگوییم:

در ۷ بهمن ۱۳۶۳ یک تغییر واقعی در رأس ساختار رهبری سازمان اعلام شد.

اختلاف اصلی بر سر معنا و پیامد آن است.


مریم عضدانلو تا آن روز چه کرده بود؟

اینجا یکی از مهم‌ترین نقاطی است که کتاب نباید با شعار جای خالی سند را پر کند.

اگر می‌گوییم مریم «ذی‌صلاح‌ترین» بود، باید نشان دهیم این صلاحیت چگونه ساخته شده بود.

متن معرفی سال ۱۳۶۳ از سابقه طولانی فعالیت او در ارتباط با سازمان و از آزمون‌های تشکیلاتی، به‌ویژه پس از ۳۰ خرداد، سخن می‌گوید.

اما برای کتاب ما همین کافی نیست.

در نسخه نهایی این بخش باید یک پرونده تاریخی مستقل برای مریم عضدانلو پیش از ۷ بهمن ۱۳۶۳ ساخته شود:

فعالیت دانشجویی او؛
رابطه‌اش با سازمان پیش از انقلاب؛
نقشش پس از انقلاب؛
مسئولیت‌هایش در فاز سیاسی؛
موقعیتش پس از ۳۰ خرداد؛
مسیر خروج از ایران؛
مسئولیت‌هایش در خارج؛
ورودش به سطوح بالاتر تشکیلات؛
و ارزیابی همکاران و مسئولان آن دوره از عملکردش.

اینجا من عمداً چیزی را که هنوز سند دقیقش را نداریم با حدس پر نمی‌کنم.

زیرا اگر قرار است عنوان کتاب «از چرا مریم؟ تا چرا مهناز؟» باشد، این یکی از جاهایی است که سند باید بر نثر مقدم باشد.


یک واقعیت شخصی که به مسئله‌ای تشکیلاتی تبدیل شد

اما انتخاب مریم یک پیچیدگی داشت.

مریم عضدانلو در آن زمان همسر مهدی ابریشمچی، از کادرهای ارشد سازمان، بود.

تا زمانی که مریم در یک مسئولیت عادی‌تر قرار داشت، این رابطه خانوادگی الزاماً مسئله‌ای در رأس رهبری ایجاد نمی‌کرد.

اما اکنون او در «همردیفی مسئول اول» قرار گرفته بود.

در متن‌های بعدی سازمان، مسئله چنین صورت‌بندی شد که اگر مریم در رأس رهبری همردیف مسعود قرار گرفته، وابستگی خانوادگی او به فرد دیگری در همان تشکیلات نوعی «دوگانگی» در رأس ایجاد می‌کند.

مهم است که اینجا دقیق بنویسیم:

این توضیح خود سازمان درباره مسئله بود.

نباید آن را بدون نسبت‌دادن، به‌عنوان یک ضرورت بدیهی و جهان‌شمول معرفی کنیم.

چراکه از بیرون سازمان، می‌توان کاملاً پرسید:

چرا یک زن متأهل نمی‌تواند در بالاترین مسئولیت سیاسی یا تشکیلاتی قرار بگیرد؟

چرا زندگی خانوادگی او باید مانع رهبری باشد؟

و چرا حل این تناقض باید به طلاق منتهی شود؟

اینها پرسش‌های مشروع تاریخی‌اند.

اما برای فهم آنچه واقعاً اتفاق افتاد، ابتدا باید منطق خود بازیگران را بازسازی کنیم.


طلاق مریم عضدانلو و مهدی ابریشمچی

اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان به تاریخ ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ وجود دارد و آرشیو اسناد اپوزیسیون آن را مشخصاً با عنوان اطلاعیه درباره «انقلاب ایدئولوژیک و ازدواج مریم عضدانلو با مسعود رجوی» فهرست کرده است.

در بازنشر متن اطلاعیه، سازمان می‌گوید مریم عضدانلو و مهدی ابریشمچی با توافق از یکدیگر جدا شدند و این تصمیم را به مسعود رجوی اطلاع دادند. همان متن، این طلاق را نه ناشی از اختلاف شخصی میان آن دو، بلکه در چارچوب یک ضرورت ایدئولوژیک و تشکیلاتی توضیح می‌دهد.

این نکته بسیار مهم است.

در روایت رسمی، داستان چنین نیست که یک ازدواج شکست خورد و سپس ازدواج دیگری شکل گرفت.

برعکس، سازمان صریحاً تلاش می‌کند بگوید طلاق محصول اختلاف خانوادگی نبود؛ بلکه اقدامی آگاهانه و مرتبط با تحول رهبری بود.

پذیرفتن یا نپذیرفتن این منطق بحث دیگری است.

اما تاریخ‌نگار ابتدا باید آن را همان‌گونه که اعلام شده ثبت کند.


مهدی ابریشمچی؛ شخصیتی که نمی‌توان حذف کرد

در برخی روایت‌های ساده‌شده، مهدی ابریشمچی تقریباً از ماجرا حذف می‌شود.

این کار اشتباه است.

اگر می‌خواهیم واقعه را بفهمیم، موضع خود او یکی از اسناد اصلی است.

زیرا مسئله‌ای که می‌توانست به شدیدترین بحران شخصی و تشکیلاتی تبدیل شود، در روایت سازمان به‌عنوان عملی داوطلبانه و حتی نمونه‌ای از تقدم آرمان تشکیلاتی بر رابطه شخصی معرفی شد.

این ادعا باید با سخنان خود مهدی ابریشمچی در همان مقطع بررسی شود.

نه با خاطرات سی سال بعد.

نه با توصیف مخالفان.

و نه حتی فقط با روایت رسمی سازمان در سال‌های بعد.

همین روش را درباره مریم و مسعود نیز باید به کار ببریم.

اصل طلایی این فصل این است:

هر کس ابتدا با صدای خودش سخن بگوید.

بعد تحلیل کنیم.


از طلاق تا ازدواج؛ نقطه‌ای که بیشترین مناقشه را ساخت

پس از طلاق مریم عضدانلو و مهدی ابریشمچی، دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان ضرورت ازدواج مریم و مسعود رجوی را اعلام کردند و این ازدواج در چارچوب همان «انقلاب ایدئولوژیک» توضیح داده شد.

این همان نقطه‌ای است که از آن پس، دو روایت کاملاً متضاد شکل گرفت.

در روایت سازمان، این اقدام شکستن یک مانع ایدئولوژیک و قرار دادن زن در موقعیتی مستقل در رأس رهبری بود.

در روایت منتقدان، همین واقعه نشانه تمرکز هرچه بیشتر قدرت پیرامون مسعود رجوی تلقی شد. ارواند آبراهامیان، برای نمونه، تحول اوایل ۱۹۸۵ را در چارچوب تحلیلی بسیار انتقادی از تحول ساختار درونی سازمان قرار می‌دهد.

یک گزارش مفصل‌تر و متأخر در New Yorker نیز ازدواج را از زاویه‌ای منتقدانه و به‌عنوان بخشی از تغییرات درونی سازمان روایت کرده است.

کتاب ما نباید تبدیل به تریبون هیچ‌یک شود.

کاری که باید بکنیم دشوارتر و ارزشمندتر است:

نخست واقعه را بازسازی کنیم؛ سپس منطق سازمان را توضیح دهیم؛ بعد ببینیم منتقدان دقیقاً به چه چیز اعتراض می‌کنند؛ و سرانجام از خود ساختار و تحولات بعدی بپرسیم کدام تفسیر با شواهد بیشتری سازگار است.


آیا «انقلاب ایدئولوژیک» از ۷ بهمن آغاز شد یا ۱۹ اسفند؟

این پرسش ظاهراً تقویمی است، اما در واقع مفهومی است.

منابع سازمان انتخاب مریم به همردیفی را نخستین گام مهم این تحول می‌دانند و سپس اطلاعیه ۱۹ اسفند، طلاق و ازدواج را در چارچوب «انقلاب ایدئولوژیک» قرار می‌دهد.

بنابراین بهتر است در این کتاب از یک فرایند سخن بگوییم، نه یک لحظه.

۷ بهمن یک در باز شد.

۱۹ اسفند مرحله دیگری از آن اعلام شد.

و آنچه در سال‌های بعد اتفاق افتاد، دامنه مفهوم «انقلاب درونی» را بسیار فراتر برد.

این تمایز به ما اجازه می‌دهد از یک اشتباه دیگر نیز دور بمانیم:

نباید همه تحولاتی را که بعدها زیر عنوان «انقلاب ایدئولوژیک» قرار گرفتند به زمستان ۱۳۶۳ نسبت دهیم.

بعضی از آنها محصول مراحل بعدی‌اند.


آیا انتخاب مریم فقط نمادین بود؟

این شاید مهم‌ترین آزمون ادعای سازمان باشد.

فرض کنیم در ۷ بهمن ۱۳۶۳ اعلام شد یک زن همردیف مسئول اول است.

بعد چه شد؟

آیا اختیار واقعی پیدا کرد؟

آیا زنان دیگر ارتقا یافتند؟

آیا ترکیب نهادهای تصمیم‌گیر تغییر کرد؟

آیا مردان مسئول مجبور شدند زیر مسئولیت زنان کار کنند؟

آیا این تحول به ساختارهای پایین‌تر سرایت کرد؟

یا فقط یک زن در رأس قرار گرفت و بقیه ساختار همان ساختار قبلی باقی ماند؟

پاسخ به این پرسش‌هاست که تعیین می‌کند با یک نماد روبه‌رو بوده‌ایم یا یک تحول ساختاری.

و نکته مهم اینجاست که پاسخ را نباید در همین فصل بدهیم.

چهار سال میان ۱۳۶۴ و ۱۳۶۸ وجود دارد.

این چهار سال باید آزمایشگاه ادعای «چرا مریم؟» باشد.


یک زن در رأس؛ آیا مردسالاری تمام شد؟

قطعاً نمی‌توان چنین نتیجه‌ای گرفت.

قرار دادن یک زن در رأس، حتی اگر کاملاً واقعی باشد، به‌خودی‌خود مناسبات تاریخی مردسالار را از بین نمی‌برد.

اگر مسئله فقط عوض‌کردن جنسیت فرد مسئول بود، تحول چندان عمیقی رخ نداده بود.

یک مرد می‌رفت.

یک زن می‌آمد.

و ساختار همان بود.

اما سازمان ادعای بزرگ‌تری مطرح کرد: اینکه انتخاب مریم قرار است مناسبات را تغییر دهد.

پس باید این ادعا را با تاریخ بعدی آزمایش کنیم.

در واقع سؤال «چرا مریم؟» دو بخش دارد:

چرا مریم انتخاب شد؟

و

انتخاب مریم چه چیزی را تغییر داد؟

بدون پاسخ به دومی، پاسخ اول ناقص است.


از اشرف تا مریم؛ تفاوت کجاست؟

اکنون می‌توانیم با دقت بیشتری به اشرف ربیعی بازگردیم.

اشرف مبارز بود.

زندانی بود.

کادر بود.

در مرکز یکی از سخت‌ترین مراحل سازمان قرار داشت.

و در ۱۹ بهمن کشته شد.

اما اشرف به رأس رسمی رهبری سازمان منتقل نشد.

مریم شد.

پس تفاوت فقط «صلاحیت زنان» نبود.

چیزی در نگاه سازمان به مسئله زن تغییر کرده بود.

اشرف نشان داده بود زن می‌تواند در قلب مبارزه باشد.

انتخاب مریم قرار بود نشان دهد زن می‌تواند در قلب رهبری نیز باشد.

فاصله این دو گزاره، همان فاصله‌ای است که تحول ۱۳۶۳ می‌خواست پر کند.


اما یک تناقض دیگر

اینجا دقیقاً جایی است که منتقد تاریخی باید سؤال سخت‌تری بپرسد.

اگر هدف رهایی زن از وابستگی مردسالارانه بود، چرا این تحول با ازدواج زن رهبر با مرد رهبر همراه شد؟

این سؤال را نمی‌توان حذف کرد.

اتفاقاً اگر کتاب ما آن را مطرح نکند، خواننده خودش مطرح خواهد کرد.

پاسخ سازمان این بود که مسئله، وابستگی خانوادگی مریم به مهدی ابریشمچی در شرایط همردیفی رهبری و ضرورت «یگانگی» در رأس بود. اطلاعیه ۱۹ اسفند همین منطق را توضیح می‌دهد.

منتقد می‌تواند پاسخ دهد:

آیا «یگانگی رهبری» الزاماً به ازدواج نیاز داشت؟

این سؤال نیز مشروع است.

اما پاسخ آن را نمی‌توان فقط از بحث نظری استخراج کرد.

باید ببینیم بعد از این واقعه چه اتفاقی افتاد.

اگر نتیجه، افزایش قدرت مستقل زنان در سراسر ساختار باشد، یک نوع ارزیابی ممکن است.

اگر نتیجه فقط افزایش تمرکز قدرت در دو نفر باشد، ارزیابی دیگری.

تاریخ بعدی باید داوری را ممکن کند.


چرا مریم؟ پاسخ اول

در پایان این فصل هنوز نمی‌توانیم پاسخ نهایی بدهیم.

اما اکنون می‌توانیم نخستین پاسخ مستند را صورت‌بندی کنیم.

بر اساس اسناد و روایت خود سازمان:

مریم عضدانلو انتخاب نشد فقط چون زن بود.

و انتخاب نشد تا صرفاً نمادی از حضور زنان باشد.

سازمان مدعی بود پس از تجربه چندساله حضور گسترده زنان، به تناقضی میان صلاحیت و فداکاری زنان از یک سو و جایگاه آنان در ساختار رهبری از سوی دیگر رسیده است.

پاسخ این بود که شکستن این مانع از بالاترین نقطه آغاز شود.

و در ارزیابی دفتر سیاسی و کمیته مرکزی، مریم عضدانلو زنی معرفی شد که صلاحیت لازم برای قرارگرفتن در این نقطه را داشت.

پس پاسخ اولیه به سؤال روی جلد چنین است:

چرا مریم؟

زیرا مسئله فقط ارتقای مریم نبود؛ مسئله شکستن سقفی بود که سازمان مدعی شد بر فراز زنان خودش کشف کرده است. مریم قرار بود نخستین آزمایش این ادعا در رأس سازمان باشد.

اما این هنوز ادعای آغاز راه است.

برای اثبات آن باید ببینیم چهار سال بعد چه چیزی باقی مانده بود.


پایان فصل هفتم

انتخابی که باید در عمل اثبات می‌شد

در ۷ بهمن ۱۳۶۳، یک زن در همردیفی مسئول اول قرار گرفت.

در هفته‌های بعد، مسئله از یک انتصاب تشکیلاتی فراتر رفت.

طلاق مریم عضدانلو و مهدی ابریشمچی رخ داد.

دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان در ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ اطلاعیه‌ای منتشر کردند و ازدواج مریم و مسعود رجوی را در چارچوب آنچه «انقلاب ایدئولوژیک» می‌نامیدند قرار دادند.

از این لحظه دیگر بحث فقط درباره یک زن نبود.

سازمان ادعا می‌کرد به یک مانع درونی رسیده است.

منتقدان، در مقابل، همین واقعه را آغاز مرحله‌ای از تمرکز بیشتر رهبری تفسیر کردند.

این اختلاف را نمی‌توان با یک جمله حل کرد.

باید چهار سال آینده را دید.

اگر مریم فقط کنار مسعود نشست، منتقد حق دارد بپرسد این چه تغییری بود.

اما اگر حضور او موجب شد زنان دیگری بالا بیایند، مردان زیر مسئولیت زنان قرار گیرند، ترکیب نهادهای رهبری تغییر کند و مفهوم مسئولیت از نو تعریف شود، آن‌گاه با پدیده‌ای فراتر از یک ازدواج یا انتصاب شخصی روبه‌رو خواهیم بود.

بنابراین اکنون نباید مستقیم به ۲۶ مهر ۱۳۶۸ و «مسئول اول شدن مریم» بپریم.

میان این دو تاریخ، چهار سال تجربه قرار دارد.

چهار سالی که قرار بود نشان دهد «همردیفی» یک شعار بوده یا آغاز یک ساختار تازه.

و همین باید موضوع فصل بعد باشد:

فصل هشتم

۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸؛ چهار سال همردیفی

آیا یک زن در رأس، سازمان را تغییر داد؟

در این فصل دیگر تمرکز اصلی بر ازدواج نیست. باید خود سازمان را زیر ذره‌بین ببریم: جایگاه عملی مریم، تقسیم مسئولیت او با مسعود، تغییر موقعیت زنان، واکنش مردان، انتقال به عراق، تشکیل ارتش آزادی‌بخش، نقش زنان در فرماندهی، و سرانجام اینکه چرا پس از چهار سال سازمان به این نتیجه رسید که «همردیفی» کافی نیست و در ۲۶ مهر ۱۳۶۸ مریم باید خودِ مسئول اول شود.

فصل هشتم

۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸؛ چهار سال همردیفی

آیا یک زن در رأس، سازمان را تغییر داد؟

انتخاب مریم رجوی در موضع «همردیف مسئول اول» را نمی‌توان فقط از روی اطلاعیه‌ای که آن را اعلام کرد سنجید.

آزمون واقعی از روز بعد آغاز می‌شد.

اگر آنچه در سال ۱۳۶۳ و ۱۳۶۴ «انقلاب درونی» نامیده شد واقعاً قرار بود چیزی را در سازمان تغییر دهد، این تغییر باید در عمل دیده می‌شد: در تقسیم مسئولیت، در جایگاه زنان، در مناسبات مردان با مسئولان زن، در تصمیم‌های سیاسی و تشکیلاتی و سرانجام در سخت‌ترین میدان آن سال‌ها؛ یعنی سازماندهی نیروی نظامی‌ای که در سال ۱۳۶۶ با نام ارتش آزادی‌بخش ملی ایران اعلام موجودیت کرد.

از این رو، چهار سال میان همردیفی و ۲۶ مهر ۱۳۶۸ را نباید یک فاصله تقویمی دانست.

این چهار سال دوره آزمایش بود.

سؤال فصل قبل این بود:

چرا مریم؟

سؤال این فصل دشوارتر است:

مریم چه چیزی را تغییر داد؟

و اگر پاسخ این باشد که چیزی تغییر نکرد، آنگاه باید پرسید انتخاب او چه معنایی داشت؟


همردیفی باید از عنوان به کار تبدیل می‌شد

واژه «همردیف» بسیار بزرگ بود.

قرارگرفتن یک زن در «ردیف مسئول اول» می‌توانست در اطلاعیه و سخنرانی تأثیرگذار باشد؛ اما یک سازمان با کلمات اداره نمی‌شود.

صبح روز بعد همان پرسش‌های قدیمی سر جای خود بودند.

چه کسی تصمیم می‌گیرد؟

چه کسی گزارش می‌گیرد؟

چه کسی مسئول تعیین می‌کند؟

چه کسی کادرها را ارزیابی می‌کند؟

در اختلاف‌ها رأی نهایی با کیست؟

مردانی که سال‌ها در مرکزیت و سطوح بالای تشکیلات مسئولیت داشته‌اند، در برابر زن تازه‌ای که در سطح رهبری قرار گرفته چگونه رفتار می‌کنند؟

آیا «همردیفی» یعنی مریم فقط در کنار مسعود رجوی حضور دارد؟

یا می‌تواند مستقلاً مسئولیت اعمال کند؟

اینها معیارهای واقعی تحول بودند.

بنابراین برای سنجش آنچه سازمان بعدها «آثار رهایی‌بخش» انتخاب مریم نامید، نمی‌توان به توصیف‌های بعدی آن اکتفا کرد. خود منابع سازمان می‌گویند مریم از ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸ در موضع همردیف مسئول اول قرار داشت و تجربه این چهار سال را دلیل درستی تصمیم اولیه می‌دانند.

اما این نتیجه‌گیری سازمان است.

وظیفه ما یک مرحله قبل‌تر است:

ببینیم در این چهار سال چه اتفاقی افتاد که چنین نتیجه‌ای از آن گرفته شد.


تقسیم مسئولیت با مسعود رجوی؛ مسئله‌ای که باید دقیق تعریف شود

یکی از دشواری‌های تاریخ این دوره، واژه «رهبری مشترک» است.

این عبارت ممکن است این تصور را ایجاد کند که از ۱۳۶۴ به بعد مسعود و مریم رجوی در تمام زمینه‌ها اختیارات کاملاً یکسان و وظایف کاملاً مشابه داشتند.

اسناد موجود چنین نتیجه ساده‌ای را به‌تنهایی اثبات نمی‌کنند.

مسعود رجوی همچنان در رأس سیاسی مقاومت و شورای ملی مقاومت قرار داشت و در تصمیم‌های استراتژیک آن دوره نقش مرکزی داشت. مریم رجوی در موضع همردیف مسئول اول سازمان قرار گرفته بود و در ادامه، به‌ویژه با شکل‌گیری ارتش آزادی‌بخش، مسئولیت‌های اجرایی و فرماندهی مهم‌تری بر عهده گرفت. منابع سازمان این چهار سال را مرحله‌ای می‌دانند که در آن صلاحیت تشکیلاتی و مدیریتی او در عمل آزموده شد.

پس بهتر است به جای آنکه از ابتدا بنویسیم «دو نفر همه چیز را مشترکاً اداره می‌کردند»، سؤال کنیم:

در چه حوزه‌ای مریم تصمیم‌گیر بود؟

چه کسانی مستقیماً به او گزارش می‌دادند؟

کدام مسئولیت‌ها از مسعود به مریم منتقل شد؟

و

چه چیزی همچنان در حوزه مسئولیت مسعود باقی ماند؟

این تفکیک بعداً برای فهم ۲۶ مهر ۱۳۶۸ بسیار مهم خواهد شد.

زیرا اگر هیچ مسئولیت واقعی منتقل نشده باشد، مسئول اول شدن مریم یک تغییر صوری خواهد بود.

اما اگر چهار سال انتقال تدریجی اختیار وجود داشته باشد، ۲۶ مهر معنای دیگری پیدا می‌کند:

تبدیل یک تجربه چهار ساله به یک ساختار رسمی.


یک آزمایش دشوارتر: مردان زیر مسئولیت زن

قرار دادن یک زن در رأس فقط مسئله زنان نبود.

شاید حتی دشوارترین بخش تحول مربوط به مردان سازمان بود.

تا زمانی که گفته می‌شود زن و مرد برابرند، هزینه چندانی وجود ندارد.

اما هنگامی که یک مرد باسابقه باید زنی را که شاید سابقه تشکیلاتی کمتری از خودش دارد به‌عنوان مسئول بالاتر بپذیرد، برابری از شعار به مناسبات قدرت وارد می‌شود.

آنجاست که مسئله واقعی آغاز می‌شود.

آیا او فقط به دلیل تصمیم مرکزیت اطاعت می‌کند؟

یا صلاحیت مسئول زن را واقعاً می‌پذیرد؟

آیا ناخودآگاه تصور می‌کند مرد برای فرماندهی مناسب‌تر است؟

آیا وقتی زن تصمیمی می‌گیرد که او با آن مخالف است، واکنشش با زمانی که همان تصمیم را یک مرد گرفته متفاوت است؟

و از سوی دیگر، خود زن چه می‌کند؟

آیا هنگام تصمیم‌گیری دائماً در جست‌وجوی تأیید یک مرد بالاتر است؟

آیا از پذیرش مسئولیت نهایی می‌ترسد؟

آیا به‌دلیل فرهنگ اجتماعی‌ای که در آن رشد کرده، خودش نیز توانایی مرد را بدیهی‌تر از توانایی خود می‌بیند؟

اگر روایت سازمان درباره «مردسالاری درونی» را بخواهیم جدی بررسی کنیم، مسئله دقیقاً همین‌جاست.

مردسالاری فقط رفتار خشن مرد با زن نیست.

می‌تواند در انتظار از خود و دیگری پنهان باشد.


از یک زن به مسئله زنان

اگر انتخاب مریم فقط به شخص او محدود می‌ماند، یک تناقض بزرگ به وجود می‌آمد.

یک زن در رأس قرار داشت، اما ساختار زیر پای او همچنان مردانه بود.

در چنین حالتی، می‌شد مریم را «استثنا» دانست.

یعنی:

زنان معمولاً نمی‌توانند، اما این یک زن استثنائاً توانسته است.

این منطق درست برخلاف ادعای برابری بود.

برای اینکه انتخاب مریم معنای ساختاری پیدا کند، باید اتفاق دیگری رخ می‌داد:

زنان دیگر نیز باید بالا می‌آمدند.

این نقطه‌ای است که تاریخ چهار ساله همردیفی اهمیت پیدا می‌کند.

منابع بعدی سازمان این دوره را آغاز فرایندی معرفی می‌کنند که به ارتقای زنان در مسئولیت‌های سیاسی، تشکیلاتی و سپس نظامی انجامید. اما باید میان تحولات همین سال‌های ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸ و گسترش بسیار وسیع‌تر رهبری زنان در دهه ۱۳۷۰ تفاوت بگذاریم؛ نباید دستاوردهای مراحل بعد را به عقب منتقل کنیم.

این تفکیک برای اعتبار کتاب ضروری است.


۱۳۶۵؛ یک جابه‌جایی بزرگ دیگر

سال ۱۳۶۵ نقطه عطفی در تاریخ سازمان و شورای ملی مقاومت بود.

مسعود رجوی که از ۱۳۶۰ در فرانسه مستقر بود، فرانسه را ترک کرد و به عراق رفت.

این انتقال را نمی‌توان فقط تغییر محل اقامت دانست.

جغرافیای مبارزه تغییر می‌کرد.

مرکز ثقل نظامی به مرزهای ایران نزدیک می‌شد.

جنگ ایران و عراق همچنان ادامه داشت.

و حضور یک نیروی مخالف ایرانی در خاک عراق، آن هم در شرایط جنگ میان دو کشور، از همان زمان مسئله‌ای بسیار مناقشه‌برانگیز بود.

منتقدان این انتقال را بعدها یکی از اصلی‌ترین محورهای انتقاد از مجاهدین قرار دادند و آن را همکاری با حکومت صدام حسین در زمان جنگ خواندند.

سازمان، در مقابل، استدلال کرد که جنگ پس از امکان آتش‌بس ادامه یافته و حضورش در عراق نه در خدمت دولت عراق بلکه برای ایجاد یک نیروی مستقل جهت سرنگونی حکومت ایران بوده است.

این مناقشه را نباید در کتاب پنهان کنیم.

اما نباید اجازه دهیم تمام موضوع فصل را نیز ببلعد.

برای مسئله ما، انتقال به عراق یک پیامد تشکیلاتی تعیین‌کننده داشت:

سازمان از مرحله‌ای عمدتاً سیاسی ـ تشکیلاتی به سوی ساختن یک نیروی نظامی منظم حرکت می‌کرد.

و اینجا دیگر مسئله رهبری زنان نمی‌توانست فقط در جلسات تشکیلاتی آزمایش شود.

قرار بود به میدان فرماندهی نظامی برسد.


زن و فرماندهی نظامی؛ آزمونی متفاوت

فرهنگ مردسالار فقط سیاست را مردانه نمی‌داند.

اگر جایی وجود داشته باشد که کلیشه تاریخی «کار مردانه» در آن شدیدتر باشد، یکی از روشن‌ترین نمونه‌هایش ارتش است.

سلاح.

فرماندهی.

عملیات.

تصمیم در شرایط جنگ.

رانندگی خودروهای سنگین.

توپخانه.

زرهی.

فرماندهی یگان.

همه اینها در فرهنگ سنتی بیش از بسیاری از فعالیت‌های دیگر با مردان پیوند خورده‌اند.

بنابراین اگر سازمان می‌خواست ادعای خود درباره شکستن مناسبات مردسالارانه را جدی کند، ارتش یکی از سخت‌ترین آزمایش‌ها بود.

اینجا دیگر نمی‌شد گفت:

یک زن در رأس سیاسی داریم، پس مسئله حل شده است.

باید دید زنان در زنجیره فرماندهی کجا قرار می‌گیرند.


۳۰ خرداد ۱۳۶۶؛ تولد ارتش آزادی‌بخش ملی

در ۳۰ خرداد ۱۳۶۶، مسعود رجوی تشکیل ارتش آزادی‌بخش ملی ایران را اعلام کرد. منابع رسمی سازمان این نیرو را «بازوی» نظامی مقاومت و ابزار مرحله تازه مبارزه برای سرنگونی حکومت معرفی کردند.

تشکیل ارتش آزادی‌بخش از نظر موضوع کتاب ما یک نقطه تعیین‌کننده است.

تا اینجا می‌شد درباره مریم گفت:

او یک چهره سیاسی است.

یا یک مسئول تشکیلاتی است.

اما اکنون یک سازمان نظامی در حال ساخته‌شدن بود.

و مریم رجوی در این ساختار به موقعیت جانشین فرمانده کل ارتش آزادی‌بخش ملی رسید. منابع سازمان و منابع همسو این مسئولیت را برای او در دوره پس از تأسیس ارتش ثبت کرده‌اند.

این اتفاق معنای مهمی داشت.

زن دیگر فقط کنار رهبر سیاسی قرار نگرفته بود.

وارد سلسله‌مراتب فرماندهی نظامی شده بود.


اما باز هم باید بپرسیم: عنوان یا اختیار؟

همان آزمونی که درباره «همردیف مسئول اول» داشتیم اینجا نیز تکرار می‌شود.

عنوان «جانشین فرمانده کل» به‌خودی‌خود کافی نیست.

مریم چه می‌کرد؟

آیا در طرح‌ریزی عملیات حضور داشت؟

آیا فرماندهان به او گزارش می‌دادند؟

آیا در سازماندهی یگان‌ها دخالت داشت؟

آیا زنان را به مسئولیت‌های فرماندهی می‌رساند؟

آیا مردان نظامی زیر مسئولیت زنان قرار گرفتند؟

منابع سازمان، مریم را در شکل‌گیری و توسعه ارتش آزادی‌بخش صاحب نقش مستقیم معرفی می‌کنند و بعدها مسئولیت او در بازسازی و مکانیزه‌کردن این نیرو را برجسته می‌سازند.

اما اینجا نیز باید مراقب زمان‌بندی باشیم.

بخش مهمی از تبدیل ارتش آزادی‌بخش به ساختار گسترده‌تر زرهی و مکانیزه پس از ۱۳۶۸ صورت گرفت. پس نباید همه تحولات نظامی دهه بعد را به چهار سال همردیفی نسبت دهیم.

آنچه برای این فصل اهمیت دارد، آغاز یک روند است:

ورود زن از مسئولیت سیاسی به مسئولیت فرماندهی نظامی.


از فرمانده زن تا زنان فرمانده

باز هم همان مسئله تکرار می‌شد.

اگر فقط مریم جانشین فرمانده کل باشد اما فرماندهان زیر دست او همه مرد باشند، تحول هنوز شخصی است.

آزمون واقعی زمانی است که زنان دیگر نیز فرمانده شوند.

منابع بعدی شورای ملی مقاومت و سازمان از افزایش بسیار چشمگیر تعداد زنان در سطوح فرماندهی ارتش آزادی‌بخش سخن می‌گویند؛ در مراحل بعد حتی سهم بالایی از فرماندهان این نیرو را زنان تشکیل می‌دادند. اما این آمار مربوط به دوره‌ای گسترده‌تر از ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۸ است و نباید آن را بی‌احتیاط به همین مقطع نسبت داد.

در همین‌جا یک خط تاریخی مهم آشکار می‌شود:

مریم در رأس → زنان در مسئولیت → زنان در فرماندهی.

این همان چیزی بود که باید نشان می‌داد انتخاب یک زن استثنا نیست.

اگر قرار بود انقلاب درونی معنایی فراتر از زندگی شخصی رهبران پیدا کند، باید تکثیر می‌شد.


۱۳۶۷؛ سال آزمون نظامی

سال ۱۳۶۷ برای ارتش آزادی‌بخش سال عملیات‌های بزرگ بود.

عملیات‌های آفتاب و چلچراغ و سپس فروغ جاویدان در همین سال رخ دادند. منابع سازمان این عملیات‌ها را نقاط اوج رشد سریع ارتش آزادی‌بخش در نخستین سال موجودیتش معرفی می‌کنند.

در روایت رسمی سازمان، مریم رجوی در مقام جانشین فرمانده کل در این روند نقش مهمی داشت.

اما «فروغ جاویدان» فقط یک عملیات دیگر نبود.

نتیجه آن، هرگونه که ارزیابی شود، سازمان را ناچار به یک جمع‌بندی عمیق کرد.

ارتش آزادی‌بخش توانست از مرز وارد خاک ایران شود و تا نزدیکی کرمانشاه پیشروی کند، اما نتوانست به هدف نهایی خود برسد و متحمل تلفات سنگینی شد. خود منابع سازمان از این واقعه به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین نبردهای تاریخ خود یاد می‌کنند؛ منابع حکومتی آن را «مرصاد» می‌نامند و روایت کاملاً متفاوتی از ابعاد و نتیجه آن ارائه می‌دهند.

برای کتاب ما مهم است که این دو زبان را با هم مخلوط نکنیم.

نام «فروغ جاویدان» نام سازمان برای عملیات خود است.

«مرصاد» نامی است که حکومت برای ضدحمله خود به کار می‌برد.

اما پشت این اختلاف نام، یک واقعیت وجود دارد:

پس از عملیات، سازمان باید درباره توانایی‌ها، ضعف‌ها و مناسبات درونی خودش جمع‌بندی می‌کرد.


فروغ؛ شکست نظامی یا مسئله‌ای عمیق‌تر؟

این نقطه برای فهم تحول بعدی بسیار مهم است.

یک سازمان نظامی پس از نرسیدن به هدف عملیات می‌تواند صرفاً دلایل فنی را بررسی کند:

تعداد نیرو.

تجهیزات.

اطلاعات.

لجستیک.

پشتیبانی.

سرعت حرکت.

فرماندهی.

اما در روایت مجاهدین، جمع‌بندی به حوزه‌ای فراتر رفت.

مسئله دوباره به انسان و مناسبات درونی کشیده شد.

اگر فرد در لحظه تصمیم هنوز گرفتار تردید، وابستگی، سلسله‌مراتب ذهنی و محدودیت‌های فرهنگی باشد، آیا می‌تواند تمام ظرفیت خود را آزاد کند؟

این نوع نگاه بعدها به یکی از پایه‌های گسترش «انقلاب درونی» تبدیل شد.

ما در این فصل نباید نتایج مراحل بعدی را به ۱۳۶۷ تحمیل کنیم.

اما می‌توانیم ببینیم که پس از فروغ، سؤال درباره کیفیت انسان سازمانی دوباره به مرکز بحث بازگشت.

و مسئله زن نیز بخشی از همین بحث بود.


چهار سال بعد؛ آیا «همردیفی» کافی بود؟

اکنون به ۱۳۶۸ می‌رسیم.

چهار سال گذشته بود.

مریم دیگر زنی نبود که تازه در رأس سازمان قرار گرفته باشد.

او یک دوره طولانی مسئولیت را پشت سر گذاشته بود.

تحول درونی را تجربه کرده بود.

در جابه‌جایی مرکز سازمان به عراق حضور داشت.

تشکیل ارتش آزادی‌بخش را پشت سر گذاشته بود.

در جایگاه جانشین فرمانده کل قرار گرفته بود.

عملیات‌های ۱۳۶۷ و جمع‌بندی پس از فروغ را تجربه کرده بود.

بنابراین پرسش دیگر این نبود:

آیا یک زن می‌تواند در کنار مسئول اول قرار بگیرد؟

چهار سال تجربه، از نگاه سازمان، پاسخ مثبت داده بود.

سؤال تازه این بود:

اگر صلاحیت او پذیرفته شده، چرا هنوز «همردیف»؟

این پرسش از نظر منطقی بسیار مهم است.

«همردیف» در آغاز می‌توانست یک مرحله گذار باشد.

اما اگر دائمی می‌شد، خودش می‌توانست تناقض تازه‌ای ایجاد کند.

زن تا بالاترین نقطه آمده، اما همچنان کنار مردی که مسئول اول است تعریف می‌شود.

پس سقف کاملاً شکسته نشده است.

آخرین گام این بود:

خود زن مسئول اول شود.


اینجا «چرا مریم؟» تغییر معنا می‌دهد

در سال ۱۳۶۳ سؤال این بود:

چرا مریم را بالا آوردید؟

در ۱۳۶۸ سؤال تقریباً معکوس شده بود:

اگر چهار سال است او را واجد صلاحیت رهبری می‌دانید، چرا مسئولیت نهایی را به او نمی‌سپارید؟

این تفاوت، قلب تحول چهار ساله است.

در مرحله اول، سازمان باید انتخاب مریم را توجیه می‌کرد.

در مرحله دوم، باید توضیح می‌داد چرا هنوز مسعود مسئول اول باقی بماند.

از نگاه روایت سازمان، تجربه چهار ساله همردیفی نشان داده بود که تصمیم اولیه نه‌تنها تشریفاتی نبوده، بلکه مریم در مدیریت و هدایت سازمان صلاحیت خود را نشان داده است. همین روایت، این تجربه را مقدمه مستقیم انتقال مسئولیت در ۲۶ مهر ۱۳۶۸ معرفی می‌کند.


۲۶ مهر ۱۳۶۸؛ انتقال، نه افزودن یک عنوان دیگر

در ۲۶ مهر ۱۳۶۸، در گردهمایی اعضای شورای مرکزی سازمان، مریم رجوی به‌عنوان مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران معرفی شد. منابع رسمی سازمان این تاریخ را به‌صراحت ثبت کرده‌اند.

این بار عنوان «همردیف» کنار رفت.

مریم در کنار مسئول اول قرار نگرفت.

خود مسئول اول شد.

و همین نکته برای کل کتاب ما تعیین‌کننده است.

زیرا اگر مسعود رجوی همچنان مسئول اول می‌ماند و مریم فقط عنوان دیگری در کنار او می‌گرفت، نمی‌شد از انتقال مسئولیت سخن گفت.

اما روایت سازمان از ۲۶ مهر بر واگذاری مسئولیت سازمانی تأکید می‌کند. یک منبع همسو نیز صریحاً می‌گوید مسعود رجوی موضع مسئولیت خود را به مریم رجوی واگذار کرد؛ همان مریم که چهار سال در موضع همردیف قرار داشت.

اینجا یک مفهوم بسیار مهم برای فصل‌های آینده متولد می‌شود:

کرسی مسئول اول متعلق به یک شخص نیست.

می‌تواند واگذار شود.

و همین اصل بعدها امکان می‌دهد از مریم به مسئولان اول بعدی برسیم.


مسعود رجوی هنگام معرفی مریم چه گفت؟

متن معرفی ۲۶ مهر برای کتاب ما سندی کلیدی است.

مسعود رجوی انتخاب مریم را پایان یک فرایند چهار ساله و رسیدن انقلاب درونی به مرحله تازه‌ای توصیف کرد. در بخشی از متن منتشرشده گفت:

«با قرار گرفتن مریم در موضع مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران، انقلاب ایدئولوژیک درونی سازمان به اوج بلوغ و کمال شایسته خود می‌رسد.»

این عبارت در منابع رسمی سازمان بازنشر شده است.

روی کلمه «بلوغ» باید مکث کنیم.

اگر تحول در ۱۳۶۳ کامل شده بود، چرا در ۱۳۶۸ از بلوغ سخن گفته می‌شود؟

زیرا در منطق خود سازمان، همردیفی مرحله نهایی نبود.

یک زن ابتدا وارد رأس شد.

چهار سال در آن سطح کار کرد.

سپس مسئولیت کامل سازمان به او واگذار شد.

از این منظر، ۲۶ مهر نتیجه یک تصمیم ناگهانی نبود؛ پایان یک دوره آزمایشی و آغاز مرحله‌ای تازه بود.


اما آیا واقعاً سازمان تغییر کرده بود؟

اکنون می‌توانیم به سؤال عنوان فصل بازگردیم.

آیا یک زن در رأس، سازمان را تغییر داد؟

پاسخ تاریخی محتاطانه باید دو سطح داشته باشد.

از نگاه خود سازمان، پاسخ صریحاً بله است. منابع سازمان چهار سال همردیفی را دوره‌ای می‌دانند که در آن انتخاب مریم آثار خود را در مناسبات تشکیلاتی نشان داد، زنان به مسئولیت‌های بالاتر راه یافتند و زمینه برای انتقال کامل مسئولیت فراهم شد.

اما برای تاریخ‌نگار، پاسخ کامل‌تر نیازمند شواهد بیشتری است.

باید ترکیب واقعی مرکزیت را در ۱۳۶۳ با ۱۳۶۸ مقایسه کنیم.

باید تعداد و سطح مسئولیت زنان را بررسی کنیم.

باید ببینیم چه زنان مشخصی در این چهار سال ارتقا یافتند.

باید سخنان مردانی را که زیر مسئولیت زنان قرار گرفتند بخوانیم.

باید مشخص کنیم مریم در چه تصمیم‌هایی اختیار مستقل داشت.

و باید میان تحولاتی که در همین چهار سال رخ داد و تحولاتی که بعد از ۱۳۶۸ اتفاق افتاد فرق بگذاریم.

این کار نه از اهمیت ادعای سازمان کم می‌کند و نه آن را از پیش تأیید می‌کند.

برعکس، آن را قابل سنجش می‌کند.


مهم‌ترین نتیجه چهار سال همردیفی

با این همه، یک نتیجه را همین حالا می‌توان با اطمینان بیشتری ثبت کرد.

اگر ۷ بهمن ۱۳۶۳ را فقط «انتصاب مریم» ببینیم، تاریخ ناقص است.

میان آن روز و ۲۶ مهر ۱۳۶۸ یک فرایند وجود داشت:

از همردیفی در رهبری،

به مسئولیت عملی،

از مسئولیت سیاسی و تشکیلاتی،

به مسئولیت نظامی،

از حضور یک زن،

به مطرح‌شدن مسئله زنان،

و سرانجام از «زن در کنار مسئول اول»

به:

«زن به‌عنوان مسئول اول».

این تغییر واژه نیست.

تغییر جایگاه است.


اما یک اتفاق بسیار بزرگ‌تر در راه بود

۲۶ مهر ۱۳۶۸ را می‌توان پایان داستان مریم دانست:

او مسئول اول شد.

اما اگر چنین کنیم، موضوع اصلی کتاب را از دست داده‌ایم.

زیرا اهمیت تاریخی این واقعه فقط این نیست که مریم رجوی مسئول اول شد.

سؤال واقعی این است:

بعد از مریم چه شد؟

اگر پس از چند سال، مسئولیت دوباره به یک مرد بازمی‌گشت، می‌شد گفت مریم یک استثنا بوده است.

اگر کرسی برای همیشه در اختیار خود مریم باقی می‌ماند، می‌شد گفت سازمان فقط رهبرش را عوض کرده است.

اما اگر مسئولیت از مریم به زن دیگری منتقل شود، و بعد به زن دیگری، و این انتقال تکرار شود، آنگاه دیگر با سرگذشت یک فرد روبه‌رو نیستیم.

با تولد یک نهاد روبه‌رو هستیم.

و درست در همین نقطه است که کتاب «مسئول اول» از زندگی مریم رجوی جدا می‌شود و به موضوع اصلی خودش می‌رسد.


پایان فصل هشتم

از همردیفی تا واگذاری

چهار سال همردیفی را نمی‌توان با یک جمله «مریم در کنار مسعود بود» خلاصه کرد.

در این دوره، سازمان از فرانسه به مرحله‌ای تازه در عراق منتقل شد؛ نیروی نظامی خود را در قالب ارتش آزادی‌بخش ملی سازمان داد؛ مریم رجوی در جایگاه جانشین فرمانده کل وارد حوزه‌ای شد که در فرهنگ سنتی به‌شدت مردانه تلقی می‌شد؛ عملیات‌های بزرگ ۱۳۶۷ تجربه شدند؛ و پس از فروغ جاویدان، مسئله تحول درونی بار دیگر در سطحی عمیق‌تر مطرح شد. تشکیل ارتش آزادی‌بخش در ۳۰ خرداد ۱۳۶۶ و مسئول اول شدن مریم در ۲۶ مهر ۱۳۶۸ در منابع سازمان به‌روشنی ثبت شده‌اند.

اما مهم‌ترین تحول شاید در یک جمله خلاصه شود:

در ۱۳۶۳ سازمان می‌پرسید آیا یک زن می‌تواند در ردیف مسئول اول قرار گیرد؛ در ۱۳۶۸، در روایت خودش، چهار سال تجربه را پاسخ این سؤال می‌دانست و گام بعدی را برداشت: خودِ مسئولیت را به یک زن واگذار کرد.

در ۲۶ مهر ۱۳۶۸، بنابراین، فقط مریم تغییر موقعیت نداد.

خود مفهوم «مسئول اول» وارد مرحله تازه‌ای شد.

از این پس باید بفهمیم این کرسی چیست.

چه اختیاراتی دارد.

چگونه منتقل می‌شود.

مسئول اول قبلی پس از واگذاری چه می‌کند.

رابطه مسئول اول با شورای مرکزی چیست.

و مهم‌تر از همه، آیا ۲۶ مهر آغاز رهبری یک زن بود یا آغاز رهبری زنان؟

این دو یکی نیستند.

و پاسخ را دیگر نمی‌توان فقط در زندگی مریم جست.

باید سراغ زنانی رفت که بعد از او آمدند.

فصل نهم

۲۶ مهر ۱۳۶۸؛ مریم مسئول اول می‌شود

از رهبری یک زن تا گشودن راه برای رهبری زنان

این فصل به‌نظر من باید یکی از محوری‌ترین و مفصل‌ترین فصل‌های کتاب باشد. در آن متن معرفی‌نامه ۲۶ مهر را تقریباً بندبه‌بند باز می‌کنیم؛ دقیقاً روشن می‌کنیم مسعود رجوی چه مسئولیتی را واگذار کرد، مریم چه مسئولیتی را تحویل گرفت، واکنش شورای مرکزی چه بود و ــ از همه مهم‌تر ــ چگونه از همین نقطه راه به فهیمه اروانی و مسئولان اول بعدی باز شد. اینجا دیگر می‌توانیم از «چرا مریم؟» آرام‌آرام به سوی پرسش دوم کتاب حرکت کنیم: چرا بعد از مریم باز هم یک زن؟

فصل نهم

۲۶ مهر ۱۳۶۸؛ مریم مسئول اول می‌شود

از رهبری یک زن تا گشودن راه برای رهبری زنان

۲۶ مهر ۱۳۶۸ را اگر فقط این‌گونه ثبت کنیم که «مریم رجوی مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران شد»، مهم‌ترین معنای آن را از دست داده‌ایم.

مریم از چهار سال پیش در رأس سازمان حضور داشت. از زمستان ۱۳۶۳ در موضع «همردیف مسئول اول» قرار گرفته بود. بنابراین واقعه ۲۶ مهر ورود ناگهانی یک زن به رهبری نبود.

اتفاق دیگری رخ داده بود:

مسعود رجوی مسئولیت سازمانی خود را واگذار می‌کرد و مریم رجوی از موقعیت «همردیف مسئول اول» به خودِ «مسئول اول» منتقل می‌شد.

همین تفاوت ظاهراً کوچک، قلب این فصل است.

زیرا تا آن روز هنوز می‌شد گفت یک زن در کنار مردی که مسئول اول است به بالاترین سطح رسیده است. اما از ۲۶ مهر، اگر عنوان‌ها را جدی بگیریم، دیگر چنین نبود:

زن خود در رأس مسئولیت اجرایی ـ تشکیلاتی سازمان قرار گرفته بود.

منابع رسمی سازمان تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۶۸ را به‌عنوان روز انتخاب مریم رجوی به مسئولیت اول ثبت کرده‌اند و در بازگویی سخنان مسعود رجوی از همان روز، چهار سال همردیفی را مقدمه این انتقال معرفی می‌کنند.

اما اهمیت تاریخی ماجرا حتی از خود مریم فراتر می‌رود.

اگر این مسئولیت چند سال بعد از مریم به زن دیگری منتقل شود و بعد این انتقال دوباره تکرار شود، آنچه در ۲۶ مهر اتفاق افتاده دیگر فقط انتخاب یک فرد نیست.

آن روز می‌تواند نقطه آغاز تبدیل یک تجربه به یک نهاد باشد.

و این همان چیزی است که باید در این فصل اثبات یا رد کنیم.


صبح ۲۶ مهر؛ چهار سال تجربه روی میز

برای فهم تصمیم آن روز باید به زمستان ۱۳۶۳ بازگردیم.

آن هنگام مسئله چنین صورت‌بندی شده بود: آیا زنی می‌تواند در بالاترین سطح مسئولیت سازمانی قرار گیرد؟

پاسخ اولیه، «همردیف مسئول اول» بود.

این عنوان به خودی خود نوعی احتیاط تاریخی را نیز نشان می‌داد. ساختار موجود یکباره کنار گذاشته نشد. مریم در کنار مسئول اول قرار گرفت و چهار سال فرصت یافت تا در همان سطح مسئولیت عمل کند.

اکنون چهار سال گذشته بود.

در روایت سازمان، این چهار سال یک دوره آزمایشی تلقی می‌شد. مریم در مسئولیت‌های تشکیلاتی و سپس در ساختار ارتش آزادی‌بخش نقش گرفته بود و سازمان این تجربه را شاهدی بر صلاحیت او برای پذیرش مسئولیت کامل می‌دانست. در متن‌های مربوط به ۲۶ مهر نیز دقیقاً بر همین سابقه چهار ساله تأکید شده است.

بنابراین پرسش جلسه دیگر این نبود:

آیا مریم می‌تواند؟

بلکه به‌تدریج تبدیل شده بود به:

اگر می‌تواند، چرا مسئولیت کامل به او واگذار نشود؟

این جابه‌جایی پرسش، شاید از خود انتخاب مهم‌تر باشد.


معرفی‌نامه مسعود رجوی؛ سندی که باید آرام خوانده شود

یکی از مهم‌ترین اسناد این کتاب، سخنان مسعود رجوی در معرفی مریم به‌عنوان مسئول اول است.

این متن را نباید فقط برای استخراج یک جمله مشهور خواند.

هر بخش آن در واقع توضیحی درباره تلقی رهبری سازمان از کاری است که انجام می‌شد.

یکی از محوری‌ترین عبارات آن چنین است:

«با قرارگرفتن مریم در موضع مسئول اول … انقلاب ایدئولوژیک درونی سازمان به اوج بلوغ…»

منبع سازمان این عبارت را در پیوند مستقیم با انتخاب ۲۶ مهر و پس از اشاره به چهار سال تجربه مریم در موضع همردیف مسئول اول نقل می‌کند.

چرا «اوج بلوغ»؟

اگر تحول سال ۱۳۶۳ کامل بود، چرا چهار سال بعد تازه از بلوغ آن سخن گفته می‌شد؟

پاسخ را باید در تفاوت میان همردیفی و مسئول اولی جست.

در همردیفی، زن به رأس رسیده بود، اما مسئول اول همچنان مسعود رجوی بود.

در ۲۶ مهر این آخرین فاصله نیز برداشته شد.

بنابراین در منطق اعلام‌شده سازمان، انقلاب درونی زمانی به «بلوغ» می‌رسید که زن نه فقط شریک بالاترین مسئولیت، بلکه دارنده آن مسئولیت شود.


مسعود چه چیزی را واگذار کرد؟

این سؤال بسیار مهم‌تر از آن است که در نگاه نخست به نظر می‌رسد.

اگر مسعود رجوی فقط عنوانی را به مریم داده و همه اختیارات واقعی را برای خود نگه داشته باشد، آنچه رخ داده انتقال مسئولیت نیست.

اگر مسئولیت سازمانی را واقعاً واگذار کرده باشد، موضوع کاملاً متفاوت است.

پس باید میان چند جایگاه تمایز بگذاریم.

مسعود رجوی در این مقطع یک موقعیت تاریخی و سیاسی در مجاهدین داشت که با واگذاری عنوان «مسئول اول» محو نمی‌شد. در عین حال، در شورای ملی مقاومت نیز جایگاه جداگانه‌ای داشت. مریم اکنون مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران می‌شد.

این تمایز از همین فصل برای آینده کتاب حیاتی است.

زیرا بعدها نیز خواهیم دید که «رهبر مقاومت»، «مسئول اول سازمان» و «رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت» عناوین مترادف نیستند.

اگر آنها را یکی بگیریم، انتقال مسئولیت در تاریخ سازمان غیرقابل فهم می‌شود.


واگذاری یک کرسی، نه حذف یک رهبر

اینجا به یکی از ظریف‌ترین مسائل کتاب می‌رسیم.

مسعود رجوی با واگذاری مسئولیت اول سازمان ناپدید نشد.

نقش سیاسی و ایدئولوژیک او ادامه یافت.

پس آیا مریم واقعاً مسئول اول بود؟

برای پاسخ باید مفهوم «مسئول اول» را درست تعریف کنیم.

مسئول اول الزاماً به معنای کسی نیست که تمام انواع اقتدار سیاسی، ایدئولوژیک و تاریخی در یک جریان را یکجا در اختیار دارد.

آنچه در ۲۶ مهر واگذار شد، بر اساس روایت سازمان، مسئولیت سازمانی بود.

این تمایز بعدها حتی روشن‌تر می‌شود؛ زیرا مریم نیز هنگامی که به مسئولیت دیگری در شورای ملی مقاومت منتقل شد، کرسی مسئول اول سازمان را برای خود نگه نداشت.

پس از همین‌جا یک اصل مهم در حال ظهور است:

فرد می‌تواند جایگاه سیاسی یا تاریخی خود را حفظ کند، اما مسئولیت اجرایی ـ تشکیلاتی را واگذار کند.

این همان اصلی است که بعدها «مسئول اول» را از یک عنوان شخصی به یک نهاد قابل انتقال تبدیل می‌کند.


چرا خود مسعود کنار رفت؟

این پرسش را نباید حذف کنیم.

اگر مسعود رجوی بنیانگذار این مرحله از سازمان نبود اما از مهم‌ترین بازماندگان نسل پیش از انقلاب، محور بازسازی پس از ضربه ۱۳۵۴ و چهره مرکزی سازمان پس از انقلاب بود، چرا باید مسئولیت اول را واگذار کند؟

در روایت سازمان، پاسخ با همان انقلاب درونی پیوند دارد.

اگر قرار بود زن در رهبری صرفاً تزئینی نباشد، مردی که در رأس قرار داشت باید واقعاً جا باز می‌کرد.

در غیر این صورت، می‌شد درباره برابری سخن گفت و حتی یک زن را «همردیف» نامید، اما ساختار نهایی همچنان همان ساختار پیشین باقی می‌ماند.

از این منظر، آزمون تحول فقط این نبود که مریم مسئولیت را بپذیرد.

آزمون دیگر این بود که مسعود مسئولیت را واگذار کند.

این دو روی یک واقعه‌اند:

توانایی زن برای گرفتن مسئولیت،

و آمادگی مرد برای واگذاری آن.


«چرا مریم؟» اکنون پاسخ دیگری پیدا می‌کند

در فصل هفتم پاسخ نخست را یافتیم.

چرا مریم؟

زیرا سازمان می‌گفت میان حضور و فداکاری زنان و جایگاه آنان در ساختار رهبری تناقضی یافته است و مریم را ذی‌صلاح‌ترین زن برای شکستن این سقف می‌دانست.

اما ۲۶ مهر پاسخ دوم را اضافه می‌کند:

چون چهار سال همردیفی، در ارزیابی سازمان، قرار بود نشان داده باشد که انتخاب اولیه فقط یک اقدام نمادین نبوده است.

مریم دیگر قرار نبود به دلیل زن‌بودن اثبات شود.

قرار بود با کارنامه‌اش سنجیده شود.

این نکته بسیار مهم است.

اگر تنها دلیل مسئول اول شدن او زن‌بودنش بود، همان تصمیم می‌توانست نوع دیگری از تبعیض باشد.

اما ادعای سازمان این بود که جنسیت مانع نادیده‌گرفتن صلاحیت شده بود؛ نه اینکه جنسیت جایگزین صلاحیت شود.

این ادعا را در فصل‌های بعد باید با عملکرد واقعی ساختار مقایسه کنیم.


شورای مرکزی؛ لحظه‌ای که تصمیم باید جمعی شود

اینجا نقش شورای مرکزی اهمیت پیدا می‌کند.

اگر انتقال مسئولیت صرفاً توافقی خصوصی میان مسعود و مریم بود، دشوار می‌شد آن را تحول یک سازمان دانست.

اما منابع سازمان، انتخاب ۲۶ مهر را در چارچوب گردهمایی و تصمیم‌گیری تشکیلاتی معرفی می‌کنند. در اسناد بعدی نیز انتخاب مسئول اول به شورای مرکزی و سازوکارهای درونی سازمان نسبت داده می‌شود.

این نقطه برای ادامه کتاب حیاتی است.

زیرا چند دهه بعد، وقتی به انتخابات مهناز میمنت می‌رسیم، دیگر با یک انتخاب دونفره روبه‌رو نیستیم.

نامزدها مطرح می‌شوند.

شوراها تشکیل می‌شوند.

رأی‌گیری صورت می‌گیرد.

آرا اعلام می‌شود.

و مسئول اول برای دوره‌ای معین انتخاب می‌شود.

پس یکی از پرسش‌های مهم تاریخی ما این خواهد بود:

فاصله میان انتخاب مریم در ۱۳۶۸ و انتخابات چندمرحله‌ای مهناز میمنت در ۱۴۰۵ چگونه طی شد؟

این فاصله تقریباً تمام نیمه دوم کتاب است.


واکنش مردان؛ آزمونی که کمتر درباره آن نوشته شده

وقتی از ۲۶ مهر سخن می‌گوییم، طبیعی است که همه نگاه‌ها متوجه مریم باشد.

اما نیمی از تحول در طرف دیگر قرار داشت.

مردان سازمان چه کردند؟

کادرهایی وجود داشتند که سابقه برخی از آنها از مریم بیشتر بود.

بعضی پیش از انقلاب زندان رفته بودند.

برخی سال‌ها مسئولیت داشتند.

برخی در عملیات و تشکیلات نظامی تجربه بیشتری داشتند.

اکنون یک زن مسئول اول آنان شده بود.

اگر مناسبات مردسالارانه فقط یک بحث نظری بود، اینجا باید خود را نشان می‌داد.

آیا پذیرش آسان بود؟

آیا مقاومت وجود داشت؟

آیا مردان مسئول احساس تنزل می‌کردند؟

آیا تصور می‌کردند انتخاب زن صرفاً تصمیم مسعود است و بنابراین مریم اقتدار مستقلی ندارد؟

این بخش را در نسخه مستند کتاب باید با خاطرات و سخنان کادرهای همان دوره غنی کنیم.

زیرا تحول مناسبات جنسیتی را نمی‌توان فقط از سخنان زنان فهمید.

باید مردانی را نیز شنید که قرار بود مسئولیت زن را بپذیرند.


و زنان چه دیدند؟

روی دیگر ماجرا زنان بودند.

برای زن جوانی که در سازمان در رده‌های پایین‌تر فعالیت می‌کرد، انتخاب مریم چه معنایی داشت؟

اگر بالاترین موقعیت تشکیلاتی در عمل برای مردان محفوظ باشد، هر زن حتی بدون آنکه قانونی نوشته شده باشد می‌فهمد سقفی بالای سرش وجود دارد.

اما اگر یک زن مسئول اول شود، دست‌کم از نظر ساختاری آن سقف شکسته است.

از آن پس زن عضو سازمان می‌توانست بگوید:

هیچ رده‌ای صرفاً به‌دلیل زن‌بودن از پیش بر من بسته نیست.

البته این یک امکان ساختاری است، نه اثبات برابری واقعی.

برای اثبات برابری باید دید زنان دیگر نیز واقعاً بالا آمدند یا نه.

و همین‌جا است که تاریخ پس از مریم تعیین‌کننده می‌شود.


اگر مریم استثنا می‌ماند

فرض کنیم مریم مسئول اول می‌شد و ده سال در همان کرسی باقی می‌ماند.

بعد از او مرد دیگری می‌آمد.

در آن صورت چه می‌توانستیم بگوییم؟

احتمالاً اینکه سازمان یک زن بسیار برجسته داشته که به بالاترین مقام رسیده است.

اما آیا می‌توانستیم از «رهبری زنان» سخن بگوییم؟

نه لزوماً.

یک زن قدرتمند، به‌تنهایی ساختار زنانه یا برابر نمی‌سازد.

تاریخ جهان زنان بسیاری را دیده که به رأس قدرت رسیده‌اند، بی‌آنکه ساختار زیر دست آنان الزاماً به سود زنان تغییر کرده باشد.

بنابراین بزرگ‌ترین آزمون مریم این نبود که چقدر در کرسی بماند.

برعکس بود:

آیا می‌تواند آن کرسی را واگذار کند؟

این همان نقطه‌ای است که داستان «مسئول اول» از داستان «مریم رجوی» جدا می‌شود.


یک کرسی که نباید ملک شخصی شود

اینجا مفهوم بسیار مهمی متولد می‌شود که تا مهناز میمنت ادامه خواهد داشت.

اگر مسئولیت وسیله مالکیت سیاسی باشد، کسی که به آن می‌رسد تلاش می‌کند آن را حفظ کند.

اما اگر مسئولیت به‌عنوان یک مأموریت تعریف شود، باید لحظه‌ای وجود داشته باشد که صاحب آن کنار برود و دیگری مسئولیت را بگیرد.

این تفاوت میان قدرت به‌مثابه دارایی و مسئولیت به‌مثابه امانت است.

البته این تعبیر باید در عمل سنجیده شود.

هیچ سازمانی صرفاً با اعلام اینکه «کرسی‌خواه نیستیم» از مسئله قدرت عبور نمی‌کند.

آزمون واقعی رفتار است:

آیا مسئول اول واقعاً کنار می‌رود؟

آیا جانشین او اختیار دارد؟

آیا فرد قبلی اجازه می‌دهد دیگری شیوه خودش را اعمال کند؟

آیا انتقال مسئولیت منظم و تکرارشونده می‌شود؟

۲۶ مهر فقط آغاز این آزمون بود.


۱۳۷۲؛ لحظه‌ای که معنای ۱۳۶۸ روشن‌تر شد

چهار سال بعد واقعه‌ای رخ داد که از زاویه موضوع این کتاب بسیار مهم است.

شورای ملی مقاومت در سال ۱۳۷۲ مریم رجوی را به‌عنوان رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت برای دوران انتقال انتخاب کرد.

در سند مربوط به این تصمیم تصریح شده بود که با آغاز مسئولیت ریاست‌جمهوری در ایران، او از مسئولیت‌های سازمانی خود کناره خواهد گرفت و مأموریت ریاست‌جمهوری انتقالی نیز دائمی نیست؛ پس از تشکیل مجلس مؤسسان و قانونگذاری و انتخاب رئیس‌جمهور جدید پایان می‌یابد.

این سند برای فهم «مسئول اول» بسیار ارزشمند است.

زیرا نشان می‌دهد حتی مریم، که تحول رهبری زنان با نام او گره خورده بود، قرار نبود مسئولیت سازمانی را به‌طور دائمی برای خود نگه دارد.

او به مسئولیتی دیگر منتقل شد.

پس کرسی مسئول اول باید به دیگری می‌رسید.

و درست در همین نقطه یک سؤال تاریخی تعیین‌کننده مطرح شد:

چه کسی؟


پاسخ، باز هم یک زن بود

اینجا «چرا بعد از مریم باز هم یک زن؟» دیگر پرسشی نظری نیست.

به یک تصمیم واقعی تبدیل می‌شود.

اگر انتخاب مریم صرفاً به شخصیت ویژه او مربوط بود، طبیعی‌ترین اتفاق این بود که پس از انتقال او به مسئولیت شورای ملی مقاومت، یکی از مردان باسابقه سازمان مسئول اول شود.

اما چنین نشد.

مسئولیت به زن دیگری منتقل شد.

و از اینجا نام فهیمه اروانی وارد داستان «مسئول اول» می‌شود.

این لحظه شاید از بعضی جهات حتی از انتخاب مریم برای موضوع کتاب مهم‌تر باشد.

چرا؟

زیرا انتخاب مریم هنوز می‌توانست یک استثنا باشد.

انتخاب زن دوم، استثنا را به الگو نزدیک می‌کرد.


از مریم به فهیمه؛ نقطه عبور

در منابع سازمان، انتخاب فهیمه اروانی به مسئولیت اول به‌عنوان ادامه تحول آغازشده با مریم معرفی شده است. در روایت‌های بعدی سازمان نیز از همین نقطه به‌عنوان شکل‌گیری سنتی یاد می‌شود که مسئول اول در دوره‌های معین تغییر کند و زنان دیگری مسئولیت را به دست گیرند.

این اتفاق یک پیام روشن داشت:

قرار نبود گفته شود:

«مریم می‌تواند

قرار بود گفته شود:

«زنان می‌توانند

تفاوت این دو جمله، تفاوت میان فرد و ساختار است.


چرا بعد از مریم باز هم زن؟

اکنون برای نخستین بار می‌توانیم این سؤال را به‌طور جدی مطرح کنیم.

اگر هدف اولیه فقط رفع تبعیض بود، پس از یک دوره مسئولیت مریم می‌شد گفت سقف شکسته شده و از این پس زن و مرد هر دو می‌توانند مسئول اول شوند.

پس چرا انتخاب زنان ادامه یافت؟

اینجا سازمان در سال‌های بعد استدلال بزرگ‌تری ارائه کرد.

در روایت آن، مسئله فقط حق زن برای رسیدن به رهبری نبود.

قرارگرفتن زنان در مواضع فرماندهی و مسئولیت به‌عنوان ابزاری برای تغییر مناسبات درونی زنان و مردان تلقی شد؛ یعنی سازمان مدعی بود رهبری زنان خود به مکانیزمی برای مقابله با مناسبات مردسالارانه و «کرسی‌خواهی» تبدیل شده است.

این ادعا بسیار بزرگ‌تر از برابری حقوقی است.

و به همین دلیل باید با دقت بیشتری بررسی شود.


یک تمایز ضروری: برابری یا تبعیض معکوس؟

خواننده حق دارد همین‌جا سؤال کند:

اگر مرد و زن برابرند، چرا مسئول اول باید حتماً زن باشد؟

آیا این خود نوع دیگری از تبعیض نیست؟

این سؤال را نباید از کتاب حذف کنیم.

پاسخ سازمان، آن‌گونه که در نوشته‌های بعدی‌اش دیده می‌شود، این نبود که مردان ذاتاً توانایی رهبری ندارند.

استدلال این بود که در یک جامعه و فرهنگ تاریخی مردسالار، «فرصت برابر روی کاغذ» لزوماً به نتیجه برابر نمی‌انجامد؛ زیرا مردان از امتیاز تاریخی قدرت برخوردارند و زنان برای رسیدن به همان نقطه با موانع بیشتری مواجه‌اند.

بنابراین سازمان انتخاب مستمر زنان را نوعی اقدام آگاهانه برای شکستن این مناسبات می‌دانست.

این منطق سازمان است.

اما در کتاب باید یک سؤال دیگر نیز در کنار آن باقی بماند:

این سیاست در عمل چه نتایجی داشت؟

آیا واقعاً قدرت زنان را گسترش داد؟

آیا ساختار تصمیم‌گیری را بازتر کرد؟

آیا مردان را از کرسی‌خواهی دور کرد؟

یا شکل دیگری از تمرکز سازمانی ایجاد کرد؟

پاسخ را نباید پیشاپیش تعیین کنیم.

اسناد دوره‌های بعد باید حرف بزنند.


اینجا مهوش سپهری اهمیت پیدا می‌کند

وقتی مسئولیت از مریم به زنان دیگر منتقل شد، دیگر نمی‌توان تاریخ را فقط با زندگی‌نامه مریم نوشت.

فهیمه اروانی، شهرزاد صدر، مهوش سپهری و مسئولان بعدی هر کدام باید جداگانه بررسی شوند.

به‌ویژه مهوش سپهری برای موضوع این کتاب اهمیت تحلیلی زیادی دارد؛ زیرا در دوره او و مراحل پس از آن، مفهوم مسئول اول، انتقال مسئولیت و گسترش ساختار رهبری زنان شکل نهادی روشن‌تری پیدا می‌کند.

نباید آنان را در یک جدول دوصفحه‌ای خلاصه کنیم.

برای هر انتقال باید پرسید:

مسئول قبلی چرا کنار رفت؟

فرد جدید چگونه انتخاب شد؟

معیار انتخاب چه بود؟

مدت مسئولیت چقدر بود؟

آیا مسئول قبلی پس از کناررفتن در سازمان باقی ماند؟

رابطه او با جانشین چگونه بود؟

و آیا انتقال واقعی اختیار اتفاق افتاد؟

همین پرسش‌ها ما را سرانجام به انتخابات مهناز میمنت خواهد رساند.


از «چرا مریم؟» به «چرا مهناز؟»

اکنون برای نخستین بار دو سوی عنوان کتاب به یکدیگر متصل می‌شوند.

در ۱۳۶۳ پرسش این بود:

چرا یک زن؟

در ۱۳۶۸:

چرا مریم مسئول اول؟

پس از مریم:

چرا دوباره یک زن؟

و در ۱۴۰۵:

چرا مهناز؟

این چهار سؤال در ظاهر متفاوت‌اند، اما یک خط مشترک دارند:

صلاحیت چگونه تشخیص داده می‌شود و مسئولیت چگونه منتقل می‌شود؟

اگر پاسخ فقط «تصمیم رهبر» باشد، تاریخ مسئول اول یک شکل پیدا می‌کند.

اگر در طول زمان سازوکارهایی برای پیشنهاد، ارزیابی، رأی‌گیری، دوره مسئولیت و انتقال ایجاد شده باشد، شکل دیگری پیدا می‌کند.

بنابراین از این نقطه به بعد کتاب باید تحول مکانیزم انتخاب را نیز همپای تحول افراد دنبال کند.


۲۶ مهر؛ روزی که دو انقلاب باید از هم جدا شوند

در ادبیات سازمان، انتخاب مریم بخشی از انقلاب ایدئولوژیک درونی معرفی می‌شود.

اما برای تحلیل تاریخی بهتر است دو تحول را از هم تفکیک کنیم.

یک تحول درباره زن بود:

شکستن انحصار مردانه در رأس سازمان.

تحول دیگر درباره مسئولیت بود:

امکان واگذاری کرسی از فردی به فرد دیگر.

این دو در ۲۶ مهر به یکدیگر رسیدند.

اگر فقط اولی را ببینیم، کتاب تبدیل به تاریخ زنان مجاهد می‌شود.

اگر فقط دومی را ببینیم، مسئله تاریخی مردسالاری را از دست می‌دهیم.

موضوع «مسئول اول» دقیقاً در تقاطع این دو قرار دارد:

زن در رأس؛ اما رأسی که باید قابل واگذاری باشد.


مسئول اول؛ اولین نشانه‌های یک نهاد

هنوز برای تعریف کامل «مسئول اول» زود است.

آن کار را در بخش مستقل ساختار انجام خواهیم داد.

اما اکنون می‌توان چند نشانه را دید.

مسئول اول یک عنوان خانوادگی یا موروثی نبود.

مسئول قبلی می‌توانست زنده باشد و مسئولیت را واگذار کند.

فرد جدید لزوماً ادامه‌دهنده همه عنوان‌ها و موقعیت‌های مسئول قبلی نبود.

مسئولیت سازمانی از مسئولیت در شورای ملی مقاومت قابل تفکیک بود.

و با انتقال بعدی از مریم به مسئول اول بعدی، معلوم شد این کرسی بالقوه می‌تواند بیش از یک بار واگذار شود.

این آخرین نکته تعیین‌کننده است.

یک انتقال ممکن است حادثه باشد.
تکرار انتقال، آغاز ساختار است.


پایان فصل نهم

وقتی «مریم» کافی نبود

۲۶ مهر ۱۳۶۸ یکی از مهم‌ترین روزهای تاریخ موضوع این کتاب است.

چهار سال پس از قرارگرفتن مریم رجوی در همردیفی مسئول اول، مسئولیت کامل سازمان به او واگذار شد. مسعود رجوی این تحول را رسیدن انقلاب درونی سازمان به مرحله «بلوغ» توصیف کرد.

اما ارزش تاریخی واقعه فقط در این نبود که یک زن به بالاترین مسئولیت سازمان رسید.

آزمون واقعی بعدها آغاز شد.

آیا مریم کرسی را برای خود نگه می‌داشت؟

آیا مسئولیت با شخصیت او یکی می‌شد؟

یا آنچه به او واگذار شده بود، روزی از او نیز به دیگری واگذار می‌شد؟

وقتی مریم در سال ۱۳۷۲ برای مسئولیت ریاست‌جمهوری دوران انتقال در شورای ملی مقاومت انتخاب شد، تفکیک مسئولیت‌ها اهمیت عملی پیدا کرد؛ سند مربوط به این جایگاه نیز بر محدودبودن دوره آن و کناره‌گیری او از مسئولیت‌های سازمانی هنگام پذیرش آن مسئولیت تأکید داشت.

از اینجا بود که بزرگ‌ترین آزمون «چرا مریم؟» آغاز شد:

اگر همه‌چیز به مریم ختم می‌شد، با داستان یک زن استثنایی روبه‌رو بودیم.

اما اگر بعد از مریم، فهیمه اروانی می‌آمد؛ پس از او زن دیگری؛ و این مسئولیت بارها منتقل می‌شد، آن‌گاه ۲۶ مهر معنای تاریخی دیگری پیدا می‌کرد:

مریم قرار نبود آخر راه باشد.

قرار بود راهی باز شود که زنان دیگر از آن عبور کنند.

و درست از اینجا سؤال دوم متولد شد:

چرا بعد از مریم، باز هم یک زن؟

پاسخ این سؤال را نمی‌توان در زندگی مریم پیدا کرد.

باید کرسی را دنبال کنیم.

ببینیم از دست چه کسی به دست چه کسی رسید؛ چگونه منتقل شد؛ چه کسی کنار رفت؛ چه کسی بالا آمد؛ و هر انتقال چه چیزی به مفهوم «مسئول اول» افزود.

بنابراین فصل بعد نباید فقط فصل فهیمه اروانی باشد؛ باید فصل تولد سنت انتقال مسئولیت باشد:

پیوند به جلد بعد

با مسئول اول شدن مریم رجوی در ۲۶ مهر ۱۳۶۸، یک انتخاب تاریخی تحقق یافت؛ اما آزمون تعیین‌کننده تازه آغاز می‌شد: آیا این انتخاب به یک فرد محدود می‌ماند یا می‌توانست به سنت انتقال مسئولیت و گشودن راه برای زنان دیگر تبدیل شود؟ جلد دوم از همین نقطه آغاز می‌شود.

Leave a Reply

Discover more from افشای یاران شیطان

Subscribe now to keep reading and get access to the full archive.

Continue reading