افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان

افشای یاران شیطان

افشای رژیم ولایت‌فقیه، همکاسه‌ها، مزدوران سپاه و اطلاعات، و بریده‌مزدوران

افشای یاران شیطان
افشاگری‌ها

قهرمانان و فرماندهان مجاهدین در جنگل جیپوست قائم شهر نوشته شهرام بهزادی (نیکار)

/ خروش جنگل/ ویرایش

مقدمه فصل


در این فصل از کتاب «خی‌پوست»، یادها و نام‌های عزیزترین فرزندان مقاومت مردم ایران در مازندران را گرد آورده‌ایم؛ آن‌هایی که با خون خود تاریخ را نوشتند و با ایستادگی‌شان سنگ بنای آزادی را بنیاد نهادند. اینجا از مردان و زنانی می‌خوانیم که به‌راستی «فرماندهان جاودانه» بودند، از صدیقینی که نلغزیدند، و از خانواده‌هایی که واژه فدا را معنا کردند.


۱. سردار مازندران؛ زندگی‌نامه مجاهد صدیق محمود مهدوی (میرزا)

میرزای جنگل های مازندران محمود مهدوی وسردار ارتش آزادی

روایت کامل زندگی و مبارزات میرزا، از دوران دانشجویی، سازماندهی مبارزات ضد شاه، نقش برجسته‌اش در جنبش ملی مجاهدین، فرماندهی جنگل، انتقال به ارتش آزادیبخش، تا جایگاهش به‌عنوان عضو هیئت اجرایی و فرماندهی عملیات فروغ جاویدان.
(
در ادامه همراه با گفتارهای مریم و مسعود رجوی در رثای او)


۲. شیرزن جنگل‌های مازندران؛ مهری شیرنگی (فروغ)

مجاهد قهرمان مهری شیرنگی از شهیدانی که در ارتباط با جنگل در درگیری بشهادت رسید

همسر و همرزم میرزا، نماد شجاعت و وفاداری. روایت کامل زندگی مهری از روزهای اول ورود به پایگاه، تا مأموریت‌های شجاعانه، انتقال سلاح به جنگل، و شهادت سرفرازانه‌اش در درگیری با پاسداران در اردیبهشت ۱۳۶۱.


۳. خانواده شکری؛ الگوی دلاوری و فدا

مادر شکری وفرزندان شهیدش از مجاور محله قتل عام شده قائم شهر

روایت زندگی‌نامه مجاهد قهرمان حسن شکری، از رهبران دانشجویی مازندران، مسئول تشکیلات مجاهدین در ساری، و از گردانندگان بزرگ‌ترین تظاهرات علیه شاه و فاز نظامی علیه رژیم خمینی.
در ادامه، زندگی‌نامه و شهادت برادرانش حسین و قاسم شکری، و سرگذشت دردناک مادر، پدر، منوچهر و خواهران این خانواده، به‌عنوان سمبل محله قتل‌عام‌شده (مجاورمحله) آورده شده است.


۴. یاد دیگر شهیدان برجسته قائم‌شهر، آمل، ساری، بابلسر و فریدونکنار

بیاد شهیدان وقهرمانان جنگل – یادمان جنگل، پیمان ماندگار

خروش جنگل، پژواک نام‌هاست. هر نام، ردپایی بر خاک، فریادی در مه، و نوری در شب‌های تار جنگل بود.

مبارزه در جنگل، یعنی عبور از جان برای پاسداشتن آرمان و ایمان برای آزادی ورهائی خلق . آنان که به جنگل آمدند، می‌دانستند که گم‌نامی در مه، بی‌نشانی در تاریخ، و گور بی‌سنگ، بخشی از سرنوشت‌شان خواهد بود. اما در دلشان عهدی بود؛ عهدی که برایش می‌شد جان داد. در این فصل، یاد می‌کنیم از چهره‌هایی که در جنگل خی‌پوست، در راه آزادی مردمشان، جاودانه شدند.

یادنامه صدیق جاودانه، مجاهد خلق محمود مهدوی (میرزا) ـ سردار مازندران

دو جنگل دو سردار میرزای محمود ومیرزا یونس جنگلی

در دل خاطره‌های خون‌بار و شکوهمند مقاومت، نام او همچون ستاره‌ای درخشان در آسمان پایداری مردم ایران می‌درخشد. مجاهد خلق محمود مهدوی، در شهر وارتش آزادی به محمود قائم شهر ودر جنگل معروف به «میرزا»، از جمله ارشدترین فرماندهان سازمان مجاهدین خلق ایران بود که در خطه‌ی شمال، از قائمشهر تا دل جنگل‌های خی‌پوست، نامش با مقاومت، سازماندهی، و فداکاری گره خورده است.

محمود در سال ۱۳۳۴ در کوچکسرای قائمشهر به دنیا آمد. نوجوانی‌اش در میان فقر، کار و تلاش طبقه‌ی زحمتکش گذشت. اما از همان نوجوانی نشانه‌هایی از درایت، اخلاق والا، و حس مسئولیت در او دیده می‌شد. در پانزده‌سالگی با فعالیت‌های مذهبی و سیاسی آن روزها آشنا شد و از نخستین نسل‌هایی بود که با آموزه‌های بنیان‌گذاران سازمان آشنا گردید. او که از همان ابتدا در جمع جوانان محل، فردی پرجنب‌وجوش و فهیم بود، به‌سرعت راه خود را از مجامع محافظه‌کار جدا کرد و به مسیر مبارزه‌ی آگاهانه روی آورد.

پس از اخذ دیپلم، در دانشکده اقتصاد بابلسر پذیرفته شد؛ جایی که توانست بدون محدودیت‌های خانوادگی، دست به سازماندهی و جذب نیروهای جوان بزند. در همان زمان، با ترتیب دادن نشست‌ها، فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی، و انتشار نشریه‌ای به نام «به روح بزرگ کوچک جنگل» که به یاد میرزاکوچک‌خان جنگلی نام‌گذاری شده بود، جمعی رزمنده و آگاه را پیرامون خود شکل داد. محمود در یکی از اولین اقدامات افشاگرانه و جسورانه، با هدایت دانشجویان، رئیس ساواکی دانشکده را تنبیه کرد که این اقدام در سطح ملی بازتاب یافت. او به‌زودی تحت تعقیب ساواک قرار گرفت و پس از مدتی دستگیری، یک‌سال و نیم را در زندان ساری گذراند.

محمود از سال ۱۳۵۰ به‌عنوان هوادار سازمان فعالیت می‌کرد و پس از آزادی از زندان، مبارزه را با قدرت ادامه داد. با آغاز قیام مردم علیه رژیم شاه، نقش برجسته‌ای در راه‌اندازی تظاهرات‌ها و تشکل‌های هوادار سازمان در شهرهای مازندران ایفا کرد. در سال ۱۳۵۸ با تأسیس جنبش ملی مجاهدین، مسئولیت تشکیلات سازمان در استان مازندران به او واگذار شد. در همان ایام، مراکز مهم شهر قائمشهر نظیر شهربانی و فرمانداری، در فضای سیاسی شهر، در دست نیروهای سازمان قرار داشتند.

با آغاز فاز نظامی پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، محمود که به «میرزا» معروف شده بود، مسئولیت سازماندهی نیروهای مجاهد در جنگل‌های مازندران را نیز بر عهده گرفت. خودش نیز در اسفندماه ۱۳۶۰ به جنگل آمد و پس از ارزیابی وضعیت، طرح سازماندهی مجدد جنگل را ریخت. پس از مدتی، برای مأموریت‌های سازمانی، ابتدا به ترکیه و سپس به فرانسه منتقل شد و در پایگاه اجتماعی سازمان فعالیت نمود. با تشکیل ارتش آزادی‌بخش ملی ایران، محمود از نخستین فرماندهان عملیاتی بود که در عملیات فروغ جاویدان نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرد.

او در خطوط مقدم نبرد، به فرماندهی معروف بود که با شجاعت و طراحی سنجیده، توانست نیروهایش را از محاصره‌ی دشمن بیرون بیاورد. مسئولیت او در ارتش آزادی، تنها یک وظیفه نظامی نبود، بلکه جلوه‌ای از عمق باور و عشقش به مسعود و مریم، و به خلق محروم ایران بود.

محمود مهدوی، فرمانده‌ای با روح لطیف، قلبی آتشین، و ذهنی راهبردی بود. صلابت انقلابی‌اش، فروتنی در رفتار، و شجاعت در میدان، او را به یکی از محبوب‌ترین و الهام‌بخش‌ترین شخصیت‌های جنبش مقاومت بدل کرده بود. از ویژگی‌های برجسته‌اش، عشق به همرزمان و مردم بود. حلقه‌ی یاران، همواره گرد او جمع بودند.

در ۳۰ آذر ۱۳۷۹، پس از سال‌ها نبرد و تلاش، محمود بر اثر بیماری سرطان چشم از جهان فروبست و به جاودانه فروغ ها پیوست. پیکر پاکش با حضور مریم رجوی و مجاهد خلق مسعود رجوی، فرمانده کل ارتش آزادی‌بخش، تشییع شد.

سخنان مسعود رجوی در مزار مروارید ـ اشرف:


”… در تبارنامه سرداران رهایی چقدر می‌درخشه محمود مهدوی سردار ارتش آزادیبخش ملی و سرداری از جنگلهای شمال جنگلهای مازنداران و سوار، سردار جنگل کوچک خان قهرمانی از سلسله قهرمانان مؤسس ارتش آزادی رادمردی سر بدار از اونهایی که دل بستند به راه شیر خدا علی مرتضی و… . می‌درخشند تا در وانفسای یأس و تسلیم… شرف و آزادگی امید و ایمان و عزم و جزم مردم ایران برای آزادی باشند و برای استقرار حاکمیت مردم… “



سخنان مریم رجوی در مزار مروارید ـ اشرف:


”محمود نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می‌گذرد. متبرک باد نامت پس به هیأت گنجی درآمدی بایسته و… . گنجی در گنجینه ارتش آزادیبخش محمود شیر غران بیشه‌های شمال یل دلاور شهر مجاهد پرور قائمشهر سردار دلیر نبردهای سنگین علیه خمینی دجال، سالار ستبر فروغ جاویدان فرمانده رشید جنگهای آزادیبخش و بالاخره سردار فاتح و مجاهد دلیر نبردهای ایدئولوژیک یعنی نبرد سهمگین با غول ایدئولوژی جنسیت و دستیابی به عنصر رهایی انسان بود».

نام محمود قائم شهر«میرزا» در یاد و دل همه‌ی رزمندگان و آزادی‌خواهان ایران باقی خواهد ماند؛ به‌عنوان سرداری که از جنگل‌های خی‌پوست تا میدان‌های نبرد ارتش آزادی، بویژه در امر انقلاب ایدئولوژیک وتشکیلات ، همواره پیشتاز بود و تا واپسین دم به عهد خود با خلق وفادار ماند.

سلام بر محمود مهدوی، سردار ومیرزای جنگل های مازندران ، مجاهد صدیق، و فرمانده جاودانه.

با یاد مجاهد شهید مهری (فروغ) شیرنگی

مجاهد قهرمان مهری شیرنگی از شهیدانی که در ارتباط با جنگل در درگیری بشهادت رسید

مجاهد شهید مهری (فروغ) شیرنگی

مهری شیرنگی از قهرمانان شهید جنگل خیبوست قائم شهر

محل تولد: گرگان

شغل: دیپلم

سن: 25

تحصیلات: –

محل شهادت: ساری

تاریخ شهادت: 20-2-1361

محل زندان: –

زندگینامه شهید


مجاهد شهید مهری شیرنگی در سال۱۳۳۵ در گرگان متولد شد، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر به پایان رساند.

اواز دوران دبیرستان مطالعه کتابهای سیاسی و اجتماعی را آغاز کرد و همزمان توانست با تعدادی از جوانان پرشور و مبارز گرگان آشنا شده، و ضمن دستیابی به آثار و نشریات مجاهدین با اهداف و آرمانهای انقلابی سازمان آشنا گردد.

طی دوران انقلاب ضدسلطنتی مجاهد شهید مهری شیرنگی به‌طور فعال در حرکتهای اعتراضی مردم شرکت داشت، و نقش مؤثری در فعال کردن هر چه بیشتر زنان گرگان در مبارزه بر علیه رژیم شاه داشت.

پس از پیروزی انقلاب مهری فعالیت خود را در ساختمان ستاد سازمان در گرگان آغاز کرد، و سپس در اواخر تابستان ۵۸ به تهران آمد.

در این دوران او روز به روز مراحل رشد انقلابی را پشت سر می‌گذاشت، طوری که در اواخر سال۵۸ با کسب صلاحیتهای لازم به مدار عضویت سازمان ارتقاء یافت.

در بهار سال۵۹ خواهر مجاهد مهری شیرنگی مجدداً به مازندران بازگشت و در رابطه با تشکیلات آن استان عهده‌دار مسئولیتهای مختلفی گردید، از جمله مسئولیت تشکیلاتی خواهران بابل را عهده‌دارشد.

پس از ۳۰خرداد۶۰ مهری نیز به همراه سایر خواهران و برادران مجاهدش به صحنه مبارزه انقلابی متناسب با این دوران و بر علیه رژیم ضدبشری خمینی گام نهاد.

او که از جسارت و قاطعیت انقلابی برخوردار بود همواره در انجام سخت‌ترین و خطرناکترین مأموریتها مشتاقانه داوطلب می‌شد و به‌خوبی از عهده انجام آنها نیز بر می آمد.

مجاهد شهید مهری شیرنگی سرانجام روز ۲۰اردیبهشت سال۶۱، هنگامیکه جهت انجام یک مأموریت انقلابی، پایگاه محل استقرارش را ترک گفته بود، همراه با همرزم دلیرش مجاهد شهید ملیحه مرتضوی با مزدوران خمینی درگیر شد و طی یک نبرد قهرمانانه به‌شهادت رسید.

مهری شیرنگی وملیحه مرتضوی از شهیدان جنگل قائم شهر

یادش گرامی باد

یادنامه شهیدان و فرماندهان جاودانه

مهری شیرنگی؛ شیرزن جنگل مازندران

مهری شیرنگی شیرزن قهرمانی که بر سر قرار جنگل در درگیری با پاسداران بشهادت رسید

مهری شیرنگی، مجاهد دلیر و ستاره‌ای فروزان در آسمان مقاومت ایران بود. او که بعدها نامش با جنگل‌های مازندران گره خورد، از زمرهٔ پیشتازانی بود که در خاموشی شب‌های اختناق، روشنی پایداری را در جان خود حمل می‌کرد. زنی از تبار ایستادگی، از نسلی که با خون خود چراغ راه آزادی را افروخت.

او از دیار گرگان برخاست، در خانواده‌ای آگاه و انقلابی پرورش یافت و از همان آغاز، در زمرهٔ زنانی قرار گرفت که با پذیرش سخت‌ترین مأموریت‌ها، دوشادوش مردان در راه سرنگونی دیکتاتوری دینی ایستاد. مهری، همسر مجاهد صدیق و فرمانده جنگل‌های مازندران، محمود مهدوی (میرزا)، بود. پیوند آنان، نه فقط یک زندگی مشترک که پیوندی عمیق میان عشق، وفاداری و مبارزه بود. آنان با هم پیمان بستند که تا آخرین دم، به عهد خود با خلق و انقلاب وفادار بمانند.

از آغاز مهرماه ۱۳۶۰، مهری به پایگاهی در شمال منتقل شد. از همان روزهای نخست، همگان در پایگاه، مجذوب صلابت، توانمندی، صداقت و روحیهٔ آتشین او شدند. مسئولیت‌ها را با دقت و وسواس پیش می‌برد. دیدبانی شبانه، تصفیه اسناد، ترددهای امنیتی، انتقال مهمات، همه و همه را خود پیشگامانه انجام می‌داد. مأموریت‌هایی که گاه برای مردان دشوار بود، در قامت رزمندگی‌اش آسان می‌نمود.

او بارها برای انتقال نیروها و مهمات به جنگل سفر کرد. هر بار، در دل خطر، با اراده‌ای پولادین بازمی‌گشت. می‌گفت: «مقابل رژیم ایستادن سخت نیست، ما باید بیشتر از اینها سختی تحمل کنیم». مهری در دل خود نیرویی داشت که از شجاعتش فراتر می‌رفت؛ نیرویی از جنس ایمان و عشق به مردم.

در ۲۰ اردیبهشت ۱۳۶۱، مأموریتی دیگر آغاز شد. قرار بود برای دیدار و هماهنگی با فرمانده جنگل، میرزا، به منطقه جنگلی مازندران برود. روز قبل، سر قرار، نیروها حاضر نشدند. فردای آن روز، همراه مجاهد دلیر ملیحه مرتضوی، بار دیگر عازم منطقه شدند. در مسیر ساری به بهشهر، خودرویشان توسط پاسداران متوقف شد. پس از بازرسی اولیه، نیروهای سرکوبگر تصمیم گرفتند آنان را به پاسگاهی در همان حوالی منتقل کنند.

اما مهری شیر جنگل بود، نه اسیر ظلم. در راه، با شجاعتی کم‌نظیر، پاسداری را که در صندلی عقب نشسته بود از پای درآورد. هم‌زمان خودرو را به تنهٔ درختی کوبید تا هیچ‌چیز از تجهیزات و اطلاعات به دست دشمن نیفتد. مهری و ملیحه، هر دو، در همان لحظه به شهادت رسیدند.

پیکر مهری، آغشته به خون، سندی شد بر وفاداری بی‌پایان. نامش در حافظه جنگل، در شعله‌های بخاری‌های هیزمی پایگاه‌ها، در نجواهای شبانهٔ چای‌نوشان پایگاه، در واژه‌واژهٔ نشریه «خروش جنگل» و در دل همهٔ مجاهدان مازندران جاری شد.

او زنی بود از سلالهٔ درختان، همچون رود، جاری در راه آزادی. مهری شیرنگی، فقط یک نام نبود؛ افسانه‌ای بود از حقیقتِ عشق، اراده، آگاهی، و مقاومت. او رفت، اما بذرش در خاک جنگل رویید؛ در صدای خش‌خش برگ‌ها، در آوای پرندگان، در نغمه‌های گالش‌ها و در دل رزمندگانی که هنوز، نامش را چون پرچمی در دست دارند.

مهری؛ ستاره‌ای که در ظلمت شب، راه را به ما نشان داد.

در فیسبوک جاودانه  های قائم شهر مطلب زیر در رابطه با شیر زن قهرمان مهری شیرنگی آمده است

من از سلاله درختانم

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

همچو قایقی، در رودخانه زمان جاری…

مجاهد شهید مهری شیرنگی و مجاهد شهید ملیحه مرتضوی

مهری شیرنگی وملیحه مرتضوی در نبردی خونین با پاسداران در مسیر جنگل بشهادت رسیدند

جنبش دادخواهی

۲۰ اردیبهشت ۱۳۶۱ شهادت سرفرازانه مجاهد قهرمان مهری شیرنگی (فروغ) به همراه مجاهد دلیر، ملیحه مرتضوی، از فرزندان جنگاور شهر گرگان در مصاف با پاسداران و دژخیمان

من از سلاله درختانم

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

همچو قایقی، در رودخانه زمان جاری…

بیستم اردیبهشت؛ در نسیم بهشت؛ به یاد شیرزن جنگل، مهری شیرنگی- تنظیم: بهاء دلنواز

پرده اول:

اولین روز پاییز ۱۳۶۰ در یک عصر بارانی، زنگ خانه به صدا درآمد…

چند روزی بود که به پایگاهی در شمال منتقل و به تازگی به شاخه مازندران وصل شده بودیم. پایگاه را به‌سرعت راه‌اندازی کردیم. قرار بود ۱۲ رزمنده مجاهد خلق به آنجا بیایند. اطراف پایگاه را مرتباً چک و کنترل می‌کردیم… تا اینکه اول مهر در آن عصر بارانی پاییزی زنگ خانه به صدا درآمد. آن روز که برای اولین نگاهم به او افتاد، هرگز از خاطرم نمی‌رود…

پرده دوم:

درب را باز كردم. دو برادر و یك خواهر رزمنده را در برابر خود دیدم. با هم احوال‌پرسی كردیم. آن خواهر خودش را به من معرفی كرد و گفت اسمش « مریم» است. من هم خودم را به او معرفی كردم. (بعدها پس از شهادتش فهمیدم او همان شیرزن جنگل‌های مازندران، مهری (فروغ) شیرنگی بود). وقتی او را دیدم، در اولین دیدار برخوردها و شجاعتش مرا به خود جلب کرد.

از آن پس به مدت ۹ ماه در این پایگاه با او بودم و از شجاعتش درس‌ها آموختم. او شجاع و جسور، در همه كارها فعال و رزمنده بود. برای تأکید بر اهمیت دیدبانی از پایگاه، ساعت به ساعت نشست می‌گذاشت و همه راتوجیه می‌كرد. هنگامی که پست می‌دادیم، همیشه می‌آمد کنترل می‌كرد تا کسی به‌خواب نرود. هر شب مدارک و اسناد پایگاه را تصفیه می‌كرد…

پرده سوم:

یك روز مرا صدا كرد و گفت: امروز باید تعدادی سلاح به جای دیگر منتقل كنیم. با دیدن حجم سلاح‌ها از او پرسیدم: «چطور این همه سلاح را منتقل كنیم. داخل ماشین هم که نمی‌توانیم جاسازی كنیم؟» پاسخ داد: «اینطوری». سپس همه سلاح‌های كمری را با کمربند مخصوص به خود بست و همه را جاسازی کرد. ظاهر مهری کاملاً طبیعی به‌نظر می‌رسید و او با استادی تمام این کار را انجام داد. از مقدار زیاد سلاح‌های جاسازی شدن در بدن، تعجب كردم چون می‌بایست در همان حال، پشت فرمان می‌نشست و رانندگی می‌کرد. خیلی سخت بود. به او گفتم: «مریم، اینکار برایت سخت نیست؟ چطور میتونی با این همه سلاح جاسازی شده، رانندگی كنی؟» جوابی که داد، برای همیشه آویزه گوشم شد و قوت قلب گرفتم. گفت: «این كه چیزی نیست، مقابل رژیم ایستادن که سختی ندارد، ما باید بیشتر از اینها سختی تحمل كنیم. باید به بچه‌های جنگل سلاح برسونیم».

مهری شیرنگی، آن شیرزن جنگل‌های مازندران، هر هفته برای آوردن و نقل و انتقال رزمندگان، به جنگل تردد می‌كرد. تا اینکه آن روز…

پرده چهارم:

آن روز وقتی مهری برای آوردن بچه‌ها با خودرو به جنگل رفت، خیلی دیر برگشت. من در حال نگهبانی از پایگاه بودم که دیدم به پایگاه برگشت. بسیار ناراحت به‌نظر می‌رسید. پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟ چرا بچه‌ها رو نیاوردی؟» گفت: «سر قرار نیومدن. فکر می‌کنم یه اتفاقی براشون افتاده». پرسیدم:‌ «حالا باید چکار کنیم؟» گفت: «كاری نباید بكنیم. فردا دوباره می‌روم سر قرار. اگه باز هم نبودند، حتماً شهید شده‌اند».

روز ۲۰ اریبهشت ۱۳۶۱ نسیم روحبخش و لطیفی وزیدن گرفته بود. نسیم، بوی بهشت می‌داد. دل توی دلم نبود. دیدم مهری دارد می‌رود. به طرف ساری حركت كرد. رفت، ولی دیگر هرگز برنگشت. نسیم ۲۰ اردیبهشت همچنان می‌وزید و بر تن و جانم می‌نشست. اینبار رایحه مهری رو با خود داشت…

آن شب وقتی دیدیم مهری نیامد، فرمانده سیاوش سیفی توی پایگاه بود. آماده‌باش داد. تا صبح روز بعد خبری نشد. با طلوع آفتاب، که احساس می‌کردم رنگش به سرخی می‌زند، فرمانده سیاوش گفت: بچه‌ها عجله کنید! باید همه ما از پایگاه بیرون برویم تا موضوع تعیین تكلیف بشود. بعداً تصمیم می‌گیریم که چكار كنیم»…

پرده پنجم:

۲۰ اردیبهشت ۱۳۶۱ مهری با ملیحه مرتضوی برای انجام ماموریتش سرقرار با فرمانده محمود قائمشهر به جنگل می‌رود .

قرار اول اجرا نمی‌شود. برای قرار دوم آماده می‌شوند و دوباره به سر قرار می‌روند. درجاده ساری–بهشهر، در مسیر پاسگاه اول به پاسگاه دوم، مورد بازرسی پاسداران قرار می‌گیرند .

پاسداران ابتدا خودرو را چک و بازرسی می‌کنند. بعد از چک خودرو می‌گویند شما را هم باید بازرسی کنیم. مهری و ملیحه در برابر این خواسته بی‌شرمانه پاسداران جانانه ایستادگی می‌کنند و آنان را به عقب‌نشینی وامی‌دارند. پاسداران جنایتکار که وضعیت را به ضرر خود می‌بینند، مهری و ملیحه را وادار می‌کنند که به بازرسی زنان پاسدار تن بدهند. برای اینکار باید به محل پاسگاه که زنان معاویه در آنجا بودند، بروند.

یک پاسدار دژخیم در خودرو مهری و ملیحه قرار می‌گیرد تا اوضاع را تحت کنترل داشته باشد. ماشین پاسدارن جنایتکار نیز پشت ماشین آنها حرکت می‌کند.

پرده ششم

در چنین وضعیت و شرایطی در شروع حرکت، مهری و ملیحه دور از چشم پاسداری که در صندلی عقب نشسته بود، در یک هماهنگی بالا، طرح از قبل ریخته شده خود را با اشاره مهری به مورد به اجرا می‌گذارند. ملیحه در یک حرکت سریع، قرصش را می‌خورد. مهری هم که مسلح بود، با یک حرکت شجاعانه سرعت ماشین را بالا می‌برد و با شلیک به پاسداری که پشت سرش در صندلی عقب نشسته بود، او را از پای درمی‌آورد و هم‌زمان خودرو را با سرعت به تنه یک درخت تنومند می‌زند. در اثر این اصابت، مهری شیرنگی، آن شیرزن مازندران، در دم به‌شهادت می‌رسد و ملیحه قهرمان هم که پیش از این قرص خود را خورده بود، به شهادت می‌رسد. به این ترتیب آنها هیچ چیز جز پیکر غرقه به خون خود، به دشمن ندادند.

گوش کن!

به رود زمزمه‌گر که می‌خواند

سرود رفتن و رفتن و برنگشتن‌ها را

بنگر به طلایه‌های بیداری که درخشیدند

در ظلام تاریک‌ترین شب‌ها

تا فتح سپیدی صبح…

پرده هفتم:

روز بعد در یک رستوان قرار انجام شد. همه به رستوران رفتیم. فرمانده سیاوش سیفی آمد و بعد از چند دقیقه به ما گفت مهری و ملیحه شهید شده‌اند. او گفت که ماشین آنها را در جاده ساری دیده است.

آن روز خیلی برایم سخت بود. وقتی نحوه شهادتش را شنیدم، با خودم گفتم: می‌دونستم مهری خیلی شجاعه…

مهری شیرنگی، آن شیرزن جنگل‌ ساری که نام و آرمانش چون رودی نیلگون در سراسر میهن در زنجیر، ساری و جاری است…

با یاد مجاهد شهید ملیحه مرتضوی

مجاهد شهید ملیحه مرتضوی

محل تولد: زنجان

شغل: کارمند رادیو و تلویزیون

سن: 24

تحصیلات: –

محل شهادت: ساری

تاریخ شهادت: 20-2-1361

محل زندان: –

ملیحه مرتضوی از رزمندگان شهر وجنگل مازندران که در بین راه ساری وبهشر

ملیحه مرتضوی از رزمندگان شهر وجنگل مازندران که در بین راه ساری وبهشهر بشهادت میرسد

مجاهد قهرمان ملیحه مرتضوی وهمرزم مهری شیرنگی که در مسیر جنگل شهید شدند

بشهادت میرسد

زندگینامه شهید

مجاهد دلیر ملیحه مرتضوی در سال۱۳۳۷ در زنجان متولد شد، وی دوران کودکی و نوجوانی را در کشاکش محرومیتها و رنج‌ها پشت سر نهاد، و پس از طی دوران دبیرستان در دانشکده کشاورزی به تحصیل ادامه داد.

او همزمان با تحصیل برای گذراندن زندگی خود و خانواده‌اش در رادیو تلویزیون به کار مشغول شد، و در آغاز انقلاب به صفوف مبارزات خلق پیوست.

پس از پیروزی قیام ملیحه که شاهد خیانتهای خمینی و سردمداران رژیم پلیدش بود، صفوف مجاهدین را برای ادامه نبرد خویش بر گزید. وی بنا بر توصیه سازمان همراه با فعالیت‌های مختلف سیاسی در ستادهای مجاهدین، گویندگی در رادیو تلویزیون را نیز ادامه داد.

ملیحه با به‌کار گرفتن ذوق سرشار و بیان آتشین خویش، از هر فرصتی برای اشاعه فرهنگ انقلابی از رادیو تلویزیون استفاده کرد.

مردم زنجان و جوانان آزاده آن شهر هنوز صدای پرشور او را که به خواندن سرگذشت مجاهدین شهید و دکلمه اشعار انقلابی می‌پرداخت به یاد دارند.

او در سال۵۹ برای ادامه فعالیتهایش به تهران آمد و در پائیز آن سال در جریان فروش نشریه مجاهد دستگیر و به زندان اوین انتقال یافت.

ملیحه دلیر ۶ماه در اوین تحت بازجویی و شکنجه بود و بر اثر شکنجه‌های مستقیم لاجوردی جلاد، به بیماری کلیوی دچار شد. او بر اثر شلاق و شکنجه حتی نمی‌توانست راه برود، تا این‌که بعد از ۶ ماه اسارت و در حالی‌که فرزندش گلشید را در زندان به دنیا آورده بود، بر اثر فشارها و اعتراضات سایر مادران و خواهران اسیر آزاد شد و پس از معالجه و بهبودی بلافاصله به صفوف مجاهدین پیوست.

مجاهد قهرمان ملیحه مرتضوی پس از ۳۰خرداد سال۶۰ همراه با همسرش عازم مازندران شد و در صفوف مجاهدین جنگل به مبارزه‌اش بر علیه رژیم خمینی جلاد ادامه داد.

سرانجام در بیستم اردیبهشت سال۶۱ هنگامی که به همراه یک تن دیگر از رزمندگان مجاهد به نام مهری شیرنگی با اتومبیل عازم یک مأموریت انقلابی بود، توسط عده‌یی از مزدوران خمینی در پاسگاه هولار در جاده کیاسر دستگیر شد.

هنگامی که مزدوران قصد داشتند ملیحه و همرزمش را به مقر سپاه ضدخلقی پاسداران در ساری انتقال دهند، آنها با پاسداران درگیر شدند، بر اثر این درگیری اتومبیل آنها از جاده خارج و دچار سانحه شد و هر دو مجاهد خلق به‌شهادت رسیدند. ملیحه گذشته از توانایی در فن دکلمه از ذوقی لطیف نیز برخوردار بود و اشعاری نیز از وی به‌جا مانده است.

یادش گرامی

بیاد مجاهد شهید اسدالله ( سیف الله) آهنگران

 مجاهد شهید اسدالله آهنگران از فرماندهان مجاهدان جنگل خیپوست قائم شهر

مجاهد شهید اسدالله آهنگران

محل تولد: قائمشهر

شغل: –

سن: 27

تحصیلات: متوسطه

محل شهادت: قائمشهر

تاریخ شهادت: 4-3-1361

محل زندان: –

مجاهد شهید عباس نوریان

مجاهد شهید عباس نوریان از قهرمانان شهید قائم شهر در بابل

مجاهد شهید عباس نوریان

دلنوشته ای از زندانی سیاسی سابق، فرزاد کلا محمودپور، به یاد مجاهد شهید «عباس نوریان»


عباس نوریان عضو سازمان مجاهدین دانشجوی رشته اقتصاد دانشگاه بابلسر در سال
۶۰ در بابل، سرقرار توسط سپاه شناسایی و هدف گلوله قرار گرفت. گلوله به گونه سمت راست خورد و عباس غرقه در خون به خاک افتاد. جنازه اش را سپاه برد و در مکانی نامناسب نگه داشت و وقتی پدر و مادر عباس برای شناسایی او رفته بودند به خاطر تورم قابل شناسایی نبود و مادرش بواسطه نشانه او را شناخت.
جسد عباس را به شرط عدم برگزاری مراسم تحویل دادند. خانواده، او را در صندوق عقب ماشین اریا گذاشتند و به خانه عمویش اوردند. آخر شب به اتفاق عده ایی از اقوام او را به قبرستان «درویش سر» در قادیکلا بردیم که قرار بود کنار مادر بزرگش دفن شود. در حین کندن قبر دسته ایی مسلح و با آرایشی نظامی تقریبا ده نفره از بسیج ده نزدیک شدند و سرگروه دسته احمد اسلام پناه به پدر عباس (احمد نوریان معروف به داداش)گفت، بخاطر تاثیرات بد روانی روی جوانان این ده،عباس نباید در این قبرستان دفن شود…
ناگزیر به سمت قبرستان چالدشت که خارج از روستا بود رفتیم. شبی پاییزی و سرد بود که اضطراب و دلهره سرما رو برای من دوچندان می کرد. ۱۶ ساله بودم. یک پایم در فعالیت سیاسی و پای دیگر در زمین فوتبال. هم عاشق فوتبال بودم و هم عاشق عباس،مهران سلیمی، اکبر توسلی، رجب اسدی، عباس روحانی، بهروز یعقوب زاده، کریم رهبر، رامین اعظمی، مجید سلمانی، ارسلان حق پرست و بقیه دوستانم که همین مدتی قبل در کوچه پس کوچه های شهر در چهارراه برادران، پل سه تیر، خیابان ساری، ترکمحله و بقیه محلات میز کتاب داشتیم و الان یه هو داس مرگ بی حساب و کتاب همه رو درو میکرد. واقعا لعنت به خمینی و افکار ارتجاعی و ضد انسانی اش. عباس رو گوشه قبرستان گذاشتیم و این دفعه کمی با عجله قبر رو کندیم. هر از چندگاهی به سمت گوشه قبرستان پیش عباس میرفتم و نگاهش می کردم. کنارش می نشستم و به او زل میزدم. بی صدا و بغض آلود می گریستم. خال نزدیک گونه اش که برجسته بود بر اثر گلوله ترکیده بود. پیراهن چهارخونه قهوه ایی و شلوار مخمل به تن داشت. باورم نمی شد که این عباسه و این دیدار اخر…یاد اون روزها که با دوچرخه از قایم شهر به قادیکلا می رفت و سری به خونه ما میزد و من اصرار که باهاش برم. چونکه تابستونا، قادیکلا یعنی کیف و بازی و شنا در رودخونه و گردو بازی و رفتن به باغ و جنگل و خلاصه ازادتر از شهر. مادرم می ترسید که من برم اونجا و در رودخانه غرق بشم و بهانه می آورد که نرم و برای اینکه اجازه نده که برم به برادرش می گفت که «به نظر ته ریکا وچه شو بیرون خسنه؟» دایی ایرج هم با خنده می گفت «نا ریکا وچه بیرون نخسنه کیجا وچه بیرون خسنه»قبر اماده شده بود و پدر عباس پارچه های سفید رو به تن عباس کرد و اونو غرقه در بوسه کرد و ارام داخل قبر گذاشت و اهی بلند و کشدار از درون جانش برخاست و از حال رفت. زهرا فتاحی بچه کبریت محله در مراسم هفت عباس توسط پاسدار محمودی دستگیر شد و بعد از مدتی اعدام شد… نسلی گران بها برای بهروزی انسان رفت, به درازای تاریخ، خون میرود از تن ادمی، سنگین غمش، غمگین ترش، اشک ترش، بر هر شبش بالین شود…. به امید روزی که شب سیاه سپیدار شود.


بابک نوریان (بهنام):

جوانی آرام و پرشور، با نام تشکیلاتی «بهنام». با کاریزمایی نافذ، همگان را مجذوب خود می‌کرد. بابک همواره می‌گفت:


«
اگر دشمن از پشت گلوله‌ای نزند، از روبرو هرگز نخواهد توانست مرا از پا درآورد.»
در خرداد ۱۳۶۱، او و یارش «امید» برای تهیه نان از یک گالش‌منزل دیدن کردند. غافل از اینکه آن گالش‌منزل به دام پاسداران بدل شده بود. پس از شناسایی کمین، مجاهدان پیش‌دستی کردند، آتش گشودند، و حلقه محاصره را شکستند. در حین عقب‌نشینی، بابک از پشت گلوله خورد. با وجود زخم شدید، مسیر را به امید نشان داد تا تشکیلات از خطر مطلع شود. امید بازگشت، اما هیچ‌گاه اثری از بابک نیافتند.

با یاد مجاهد شهید باباعلی- بهنام (بابک) در نوریان

مجاهد شهید باباعلی- بهنام (بابک) نوریانمجاهد ی شورشی جان بر کف وشهید قهرمان جنگل خیپوست قائم شهر

محل تولد: قائمشهر

شغل: دبیر

سن: 22

تحصیلات: –

محل شهادت: تالار

تاریخ شهادت: 28-3-1361

محل زندان: –


جسدش هرگز پیدا نشد. گویی جنگل، او را در آغوش کشید. شاید در کنار ونوشه‌ها، شمشادهای کوتاه، و پرندگان آزاد جنگل، همچنان در بلندی‌های خی‌پوست جاودانه است.


محمدرضا فغانی (احمد)

مجاهد شهید محمد رضا فغانی که درگیری مستقیم با پاسداران در یک گالش منزل زخمی شدوبشهادت رسید

:   با یاد مجاهد شهید محمد رضا( فغانی) فغان

مجاهد شهید محمد رضا فغانی که درگیری مستقیم با پاسداران در یک گالش منزل زخمی شدوبشهادت رسید

محل تولد: –

شغل: دانشجو

سن: 27

تحصیلات: –

محل شهادت: مازندران

تاریخ شهادت: 25-9-1361

محل زندان: –

از رزمندگان آمل و نیروهای مؤثر در فاز نظامی، که پس از خطر شناسایی کامل در شهر، به جنگل پیوست. در آذر ۱۳۶۱، در جریان درگیری با پاسداران مخفی‌شده در یک کلبه، فرماندهی حمله را برعهده داشت. با شلیک گلوله‌ای غافلگیرانه زخمی شد. پس از انتقال به پایگاه جنگلی، باوجود تلاش‌ها، خونریزی بند نیامد و در برابر چشمان همرزمانش به شهادت رسید.


پیکر محمدرضا، با احترام، در دل همان جنگلی به خاک سپرده شد که برایش جنگیده بود.

با یاد مجاهد شهید عباس توکلی

مجاهد شهید عباس توکلی از شهیدان مرتبط با جنگل خیپوست قائم شهر

مجاهد شهید عباس توکلی

عباس تولکی از قهرمانان شهید جنگل خی پوست قائم شهر

محل تولد: –

شغل: –

سن: 0

تحصیلات: –

محل شهادت: تهران

تاریخ شهادت: 19-12-1360

محل زندان: –

فرمانده‌ای شجاع و کارآمد، که در یکی از مأموریت‌ها به کمین دشمن افتاد. با وجود مقاومت، در اثر خونریزی شدید، در دل جنگل به شهادت رسید.

فرهاد محسن‌پور:

مجاهد شهیدفرهاد محسن پور که در درگیری با پاسداران خمینی بشهادت رسید

از چهره‌های مقاوم جنگل، که در درگیری با نیروهای رژیم، جان خود را در راه آزادی فدا کرد.با یاد مجاهد شهید فرهاد محسن پور

محل تولد: قائمشهر

شغل: دانش آموز

سن: 17

تحصیلات: متوسطه

محل شهادت: قائمشهر

تاریخ شهادت: 21-4-1361

محل زندان: –

زندگینامه شهید

قباد (سید جلال شفیعی – فرمانده پیمان):

مجاهد شهید سیدجلال شفیعی چاشمی دودانگه از مجاهدان جنگل خیپوست واز فرماندهان واحدهای عملیاتی داخل کشور

نوجوانی ۱۶ ساله، که در جنگل خی‌پوست بزرگ شد، به کردستان رفت، سپس به قرارگاه اشرف پیوست. در آن‌جا فرمانده شد، و با نام «فرمانده پیمان» شناخته می‌شد.
در ۲۲ سالگی، در اردیبهشت ۱۳۶۶، در جاده ورامین، در مأموریتی نظامی، به شهادت رسید

با یاد مجاهد شهید سیدجلال شفیعی چاشمی دودانگه

محل تولد چاشم دو دانگه: –

شغل: –

سن: 22

تحصیلات: متوسطه

محل شهادت: ورامین

تاریخ شهادت: 8-2-1366

محل زندان: –

زندگینامه شهید

مجاهد دلیر از قهرمانان جنگل حیپوست واز واحدهای عملیاتی داخل کشور

روز ۱۲اردیبهشت سال۶۶ هنگامی که یکی از واحدهای مجاهدین قصد ورود به شهر تهران از سمت ورامین را داشت با یکی از پستهای بازرسی پاسداران مواجه شد.

مجاهد شهید سید جلال شفعی از فرماندهان واحدهای عملیاتی واز مجاهدان جنگل خیپوست

رزمندگان مجاهد خلق بلافاصله  با پاسداران درگیر شدند. در جریان این درگیری نابرابر که حدود یک ساعت و نیم بطول انجامید، مجاهدان خلق سید جلال شفیعی چاشمی دودانگه، حسین معافی و باقر (رضا) شکفته گوهری به‌شهادت رسیدند.


ناصر افتخاری:

مجاهد شهید ناصر پرویز افتخاری از شهیدان مرتبط با جنگل خیپوست قائم شهر۱

جوانی آرام، متواضع، و فعال در تدارکات و پشتیبانی جنگل. به‌دلیل شرایط جسمی، حضورش در جنگل کوتاه بود، اما در پشت‌جبهه نقش مؤثری ایفا کرد. در یکی از عملیات‌های شهری، به شهادت رسید.

با یاد مجاهد شهید ناصر (پرویز) افتخاری

ناصر یا پرویز افتخاری که در عملیات شهری بشهادت رسید واز مجچاهدان جنگل خیپوست قائم شهر بود

مجاهد شهید ناصر (پرویز) افتخاری

محل تولد: تهران

شغل: دانشجو

سن: 27

تحصیلات: –

محل شهادت: تهران

تاریخ شهادت: 0-0-1361

محل زندان: –


حسین فتاحی (فرمانده)

با یاد مجاهد شهید حسین فتاحی

مجاهد شهید حسین فتاحی از مجاهدان جنگل خی پوست قائم شهر که در سال ۶۴ بدست پاسداران بشهادت رسید

محل تولد: قائمشهر

شغل: مهندس کشاورزی

سن: 33

تحصیلات: –

محل شهادت: قائمشهر

تاریخ شهادت: 0-10-1364

محل زندان: –

زندگینامه شهید

مفید محمدی کوچکسرائی (فرمانده):

مجاهد دلیرمفید محمدی کوچکسرائی از مجاهدان شهید جنگل خیبوست قائم شهر

از مسئولین جنگلی سازمان، که هر دو در جریان مقاومت تشکیلاتی، جان بر سر پیمان خود گذاشتند.


فرشته ابوئی رادکشتلی وعباس قبادی :

مجاهد شهید فرسته ابوئي از مسئولین تدارکاتی و همسر مجاهدشهید عباس قبادی. در حالی‌که باردار بود، به کمین دشمن افتاد. پاسداران با پاترول از روی او عبور کردند. در همان‌جا، همراه با فرزند در شکم، به شهادت رسید. فرشته، نماد زن مجاهد، ایستاده و فداکار، تا ابد در حافظه‌ی جنگل ماندگار شد.

با یاد مجاهد شهید صدیقه (فرشته) ابویی رادکشتعلی

مجاهد شهید فرشته ابوئی از زابطین جنگل خیبوس قائم شهر که در درگیری با پاسداران بشهادت رسید

مجاهد شهید صدیقه (فرشته) ابوئی رادکشتعلی

مجاهد شهید فرشته ابوئی از رابطین جنگل خیبوس قائم شهر که در درگیری با پاسداران بشهادت رسید

محل تولد: بابلسر

شغل: دانشجو

سن: 23

تحصیلات: دانشجوی مهندسی کشاورزی

محل شهادت: دامغان

تاریخ شهادت: 23-12-1361

محل زندان: –

زندگینامه شهید

صدیقه (فرشته) ابویی راد در سال ۱۳۳۸ در شهر بابلسر متولد شد.

مجاهد شهید صدیقه یا فرسته ابوئی راد از مجاهدان شهید جنگل خیپوست قائم شهر

او دوران دبستان را در همین شهر گذراند و پس از انتقال به همراه خانواده به بابل، دوران دبیرستان را در آن شهر سپری کرد و پس از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه کشاورزی ساری شد.
از آنجا که برادر بزرگتر صدیقه مجاهد شهید مهدی ابویی راد از ابتدای دهه ۵۰ علیه حاکمیت دیکتاتوری شاه فعال بود و در ارتباط با سازمان مجاهدین قرار داشت، صدیقه نیز مانند سایر اعضای خانواده با مسایل سیاسی و سازمان مجاهدین و آرمان آنها آشنا شد. آن‌چنان که خودش در وصیت‌نامه‌اش نوشته است «افتخارآشنایی‌ام با این سازمان بعد از ۱۷شهریور۱۳۵۷ توسط برادر مجاهدم مهدی شهید بود».
وی که در جریان قیام مردم علیه شاه خائن، در تظاهراتها و پخش اعلامیه شرکت فعال داشت، پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی به‌طور حرفه‌یی در ارتباط با جنبش ملی مجاهدین وارد فعالیت شد و از مسئولان انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه ساری بود.
پس از کودتای فرهنگی خمینی و تعطیلی دانشگاه در ستاد مجاهدین در ساری در بخش محلات به فعالیت خود ادامه داد.


وی در میان همرزمانش با ویژگی های انقلابی مسئولیت پذیری، دلسوزی و صمیمیت و محبت به دیگران شناخته می‌شد.


در سال ۱۳۵۹ در اوج حملات چماقداران و کمیته‌چی‌های خمینی به مجاهدین صدیقه همراه با تعدادی از خواهران همرزمش دستگیر و به زندان منتقل شدند. آنها همگی خود را فاطمه امینی معرفی کرده و پاسداران جنایتکار نیز به‌اجبار آنها را با شماره‌گذاری نام‌گذاری کرده و صدا می‌زدند.


وقتی خانواده‌ها برای ملاقات میرفتند مأموران زندان صدا می‌زدند فاطمه امینی شماره ۱، فاطمه امینی شماره ۲ و… … … . .صدیقه در رابطه با این دستگیری به یکی از همرزمانش اینچنین گفته است: «به ۶۰ضربه شلاق محکوم شدم ۳۰ضربه شلاق به پشتم زدند. آن روز روزه بودیم و من داشتم از حال می‌رفتم ولی با تمام وجود فریاد زدم: «زنده باد میلیشیا، درود بر رجوی، مرگ بر ارتجاع». حاکم شرع رژیم آمد و به پاسداری که شلاق می‌زد گفت: این چه جور شلاق‌زدن است. شلاق را بده به من تا یادت بدهم و سپس شلاق را گرفت، بیرحمانه در هوا چرخاند و سپس بر پشتم فرود آورد. پس از ۳۵ ضربه به‌دلیل خون‌ریزی که داشتم، با دادستان بی‌رحم ساری آخوند جمعه‌ای جنایتکار تماس گرفت و گفت وضعیتش به این ترتیب است. جمعه‌ای جنایتکار گفت ۳۰ضربه دیگر محکمتر بزنیدش».
یکی از همرزمانش که پس از آزادی صدیقه از زندان با وی دیدار داشته این طور نوشته است:
«
در دیداری که بعد از آزادیش از بازداشت با او داشتم شاهد تورم بسیار زیاد بدنش بودم… . به‌دلیل تفاوت زیاد با دفعه قبلی که او را دیده بود کنجکاو شدم. با شوخی و خنده علت را از او پرسیدم. او با محجوبیتی فوق‌العاده و البته با لبخندی فاتحانه و در عین‌حال حاکی از صبری انقلابی و مقاومتی جانانه ماجرای دستگیری و شکنجه‌اش با شلاق که به تمام بدنش زده بودند را برایم شرح داد. در یک آن شوکه شدم و از شوخیم پشیمان شده بودم. ولی او جز متانت انقلابی و نادیده انگاشتن شکنجه‌ای که شده بود می‌گفت چیزی نیست و به‌زودی خوب می‌شود. اما من شاهد بودم که به‌دلیل شدت درد و تورم و صدمه‌های ناشی از ضربات کابل، قادر به نشستن در هیچ حالتی نبود».


پس از سی خرداد سال ۱۳۶۰ و شروع مبارزه مسلحانه انقلابی وی نیز به زندگی مخفی روی آورد و به‌دلیل شناخته شدگی به قائمشهر منتقل شد. در تابستان همین سال در قائمشهر دستگیر شد ولی به‌دلیل داشتن محمل محکم توانست مزدوران رژیم را فریب داده و آزاد شود.
صدیقه در سال ۶۰ به بخش پشتیبانی از واحدهای مستقر در جنگل منتقل شد. جدیت و انضباط وی در رعایت ضوابط و چارچوبهای امنیتی باعث شد پایگاهی که وی به همراه یک خواهر دیگر در آن بودند، بدون این‌که مورد شک قرار بگیرد تا زمانی که مورد استفاده بود سالم بماند و پشتیبانی جنگل را تأمین کند.


صدیقه که برای انجام مأموریتهای محوله بارها از استانی به استان دیگر تردد داشت، پس از مدتی برای ادامه فعالیت‌هایش به همراه مجاهد شهید ناصر افتخاری به دامغان منتقل شدند و از آنجا کار پشتیبانی جنگل را پی گرفتند. اما از آنجا که مورد شناسایی اطلاعات رژیم قرار گرفته بودند، رژیم یک تیم ترور از مزدوران خود را به شهر دامغان می‌فرستد. این تیم اعزامی در روز ۲۳ اسفند ۱۳۶۱ در مسیر یکی از ترددات آنها در دامغان یک صحنه تصادف ساختگی با خودروی صدیقه و ناصر ترتیب می‌دهتد.

مجاهد قهرمان فرشته ابوئی در حین قرار جنگل توسط پاترول سپاه در حالی که بار دار بود زیر گرفته شد وجاودانه شد (صحنه باز سازی شده)

هنگامی که این خواهر و برادر مجاهد از خو درویشان برای بررسی صحنه تصادف و حل و فصل آن پیاده می‌شوند، بلافاصله توسط تیم اعزامی اطلاعات رژیم به رگبار بسته شده و درجا به‌شهادت می‌رسند. جانیان بلافاصله صحنه را ترک کرده و می‌روند. صدیقه این زن پاکباز مجاهد خلق هنگام شهادت باردار بود.
پس از شهادت وقتی پیکر شهدا را برای قبرستان «بهشت رضا» در شهر دامغان می‌برند به‌دلیل ناشناس بودن و عدم مراجعه بستگانشان مراتب به مقامات رژیم اطلاع داده می‌شود. نهایتاً امام جمعه جنایتکار دامغان می‌گوید از آنجا که مورد، مشکوک به نظر می‌رسد و احتمالاً از مجاهدین هستند، بهتر است داخل بهشت رضا دفن نشده و در جوار قبرستان دفن شوند و نهایتاً در قسمت غربی قبرستان پشت دیوار آن، به خاک سپرده شدند.
مجاهد شهید صدیقه این زن پاکباز مجاهد خلق در وصیت‌نامه‌اش از جمله نوشته است:
«الذین امنوا و هاجروا و جاهدو فی سیبل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون (توبه۲۰)


آنانکه ایمان آوردند و هجرت کردند و کوشیدند در راه خدا با مالها و جانهای خود منزلت آنها در نزد خدا بزرگتر است وهم آنها رستگارانند… …


امروز ما درگیر مبارزه‌ای هستیم که باید بیش از هر چیز به اهمیت و عظمت آن پی ببریم… . . دست‌اندرکار مبارزه با رژیمی غدار و جنایتکار که نخستین خصیصه آن فریب است… . . آری، راه انقلاب صعب و دشوار است ان امرنا صعب مستصعب. در مبارزه همیشه شکست و پیروزی وجود دارد. ما نباید مبارزه را فقط و فقط پیروزی ببینیم. بلکه باید به پیروزی نهایی فکر کنیم و مطمئن باشیم که اگر راه مبارزه‌مان برحق و انقلابی است، پیروزی نهایی قطعاً از آن ما و دشمن محکوم به شکست و نابودی است… . بچه‌ها خود را به عزمی پولادین و روحیه‌ای چنان رزمنده و شخصیتی چنان سرشار از ایمان توحیدی و امید به پیروزی مسلح کنید که هرگز یاس و ناامیدی را حتی در تقاطع بزرگترین مشکلات در آن راهی… . آری اگر ما در مسیرهمین مبارزه رهبری مثل مجاهد کبیر موسی را از دست می‌دهیم بیانگر ارزش باشکوهی است که مجاهد خلق را می‌توان کشت ولی نمی‌توان تسلیم کرد… . . پس چه باک توحید به ما آموخته که در مبارزه علیه استبداد، استعمار و استثمار باید امام حسین را از دست داد و عزیزترینها را از دست داد. پس در اینجا تعهد می‌کنم که اگر راه نجات… جز فداشدن خون فرزندان خلق نیست من نیز با کمال افتخار و سرافرازی راهی این قربانگاه شدم… .
زندان، شکنجه، اعدام، این است ارمغان خمینی دژخیم برای خلق و فرزندان مجاهد و مبارزش، … . .
. 
بپاخیزید با طوفان خشم خویش طومار ننگ رژیم را درهم پیچید. از نیروهای مجاهد خویش در همه جا و با همه امکانات حمایت کنید… … … . . وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
خروشنده‌تر باد آتش نبرد مقدس خلق بر علیه رژیم خونخوار خمینی
مرگ بر خمینی جلاد زنده باد شورای ملی مقاومت  برقرار باد جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران    فرشته۱۷/۱۲/۶۰»


مهدی برادر، حوریه خواهر و عباس قبادی همسر صدیقه قهرمان از شهدای والاقدر مجاهد خلق هستند.

مجاهد شهید عباس قبادی

مجاهد شهید عباس قبادی از مجاهدان شهید جنگل خیبوس قائم شهر

مجاهد شهید عباس قبادی از مجاهدان وفرماندهان جنگل خیبوس یا خیپوست بود که همراه با ۱۴ نفر دیگر در ساری بپست پاسداران خونریز خمینی بشهادت رسیدند

با یاد مجاهد شهید عباس قبادی

مجاهد شهید عباس قبادی از مجاهدان شهید جنگل خیبوس قائم شهر

مجاهد شهید عباس قبادی

محل تولد: آمل

سن: 33

تحصیلات: دانشجو                  محل شهادت: ساری

تاریخ شهادت: 19-12-1363

زندگینامه شهید


زندانی زمان شاه:  سال ۵۶ به مدت دو ماه

نحوه شهادت: تیرباران

مجاهد شهید عباس قبادی از فرماندهان جنگل خیبوس قائم شهر

عباس قبادی در سال۱۳۳۰ در یک خانواده کم‌درآمد در شهر آمل به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسط را در همان شهر به پایان رساند. وی از همان کودکی با فقر و محرومیت آشنا شد. از همان دوران دبیرستان با شرکت در جلسات مذهبی – سیاسی نسبت به عامل فاصله عمیق طبقاتی در جامعه و فقر مردم که حاکمیت دیکتاتوری مذهبی بود آگاهی پیدا کرد. پس از اخذ دیپلم به سربازی رفت و در آنجا نفرتش نسبت به شاه خائن و نظام فاسد و ستمگر او بیشتر شد.

رفتار و اخلاق انسانی عباس روی سربازانی که با آنها بود تأثیر بسیار زیادی گذاشت. وقتی عباس بعد از پایان دوران سربازی به خانه یکی از سربازان هم دوره‌اش می‌رود تا او را ببیند، و وی در خانه نبوده طی نامه‌یی برای عباس می‌نویسد: «عباس برادر خوبم تو به خانه ما آمدی و من نبودم، بچه‌ها گفتند عمو عباس عزیز آمده از شنیدن این خبر خیلی اشک ریختم که سعادت دیدنت را نداشتم… تو انسانیت و فداکاری را به من آموختی و مظهر و سمبل پاکی و شرف هستی… ».

عباس پس از طی دوره سربازی وارد دانشکده کشاورزی و دامپروری ارومیه شد. در دانشگاه با مجاهدین و آرمان رهایی‌بخش آنها آشنا گردید و با انگیزه‌ای که از شهدا و دفاعیات آنها گرفت به مبارزاتش علیه دیکتاتوری حاکم افزود و مشخصاً در تظاهرات دانشجویی شرکت فعال داشت. در همین رابطه در اوایل سال۵۶ در راه‌اندازی یکی از تظاهرات دانشجویی توسط ساواک دستگیر و روانه زندان گردید. در زندان وی را تحت شکنجه‌های بسیاری قرار دادند از جمله آویزان کردن از یک دست که باعث شد کتفش آسیب جدی ببیند. ساواک مجبور شد به‌دلیل نداشتن هیچ مدرکی از وی بعد از دو ماه ضرب‌وشتم و شکنجه او را آزاد کند.

عباس بعد از آزادی هم‌چنان به فعالیت‌هایش ادامه داد و جوانان بسیاری را در آمل از جمله روستای آب اسک با مبارزه و مجاهدین آشنا کرد. میزان فعالیت‌هایش به حدی بود که مرتجعین خمینی‌صفتی که بعداً میوه‌چین انقلاب شدند، به وی توصیه می‌کردند که فعالیتش را پایین بیاورد تا مبادا مجدداً دستگیر شود! اما جواب عباس روشن بود.

وی که در سازماندهی قیام مردم آمل شرکت نقش کلیدی داشت، در روزهای آخر سقوط نظام شاهنشاهی در تصرف اماکن نظامی به همراه جوانان شهر نقش فعالی ایفا کرد.

پس از پیروزی انقلاب به‌دلیل شناخته‌شدگی و محبوبیتی که داشت در میان استقبال مردم که می‌دانستند هوادار مجاهدین است، به همراه دیگر همرزمان مجاهدش از جمله مجاهدان شهید رحمت‌الله سجادی و رمضان ذبیحی کنترل و اداره شهربانی آمل را به دست گرفت.

اما روشن بود که این مسئولیت با توجه به حاکمیت آخوندها نمی‌توانست ادامه‌دار باشد. بنابراین بعد از مدتی به همراه همراهان مجاهدش به ستاد سازمان در تهران منتقل شد. در یکی از حملاتی که چماقداران خمینی به ساختمان ستاد می‌کنند، عباس قهرمان از ناحیه کمر آسیب جدی می‌بیند و مدتی در بیمارستان بستری می‌شود. بعد از این حادثه عباس به بستگانش گفته بود: «با مادرم از مادر رضائی‌ها و شهدای این خانواده صحبت کنید تا آمادگی هر اتفاقی را که ممکن است برای من بیفتد را داشته باشد»

وی اواخر شهریور ۵۹ به تشکیلات آمل منتقل شد و به فعالیت‌هایش در آنجا ادامه داد. از جمله به همراه میلیشیا برای فروش نشریات و کتابهای سازمان به خیابان‌ها و محلات مختلف می‌رفت و مواضع سازمان حول مسایل مختلف را برای جوانان و مردم توضیح می‌داد و انحصارطلبی حاکمیت آخوندی و محدود کردن آزادیهای سیاسی- اجتماعی توسط آنها را افشا می‌کرد.

در یکی از شبهای ماه رمضان سال ۵۹ در یکی از تکیه‌های شهر، آخوند مرتجعی به نام یوسفی که چماقدارانش نیز همراهش بودند در سخنرانی خود علیه سازمان حرفهایی می‌زند که عباس همانجا بلندگو را از دست این آخوند خمینی‌صفت گرفته و چهره او را که تا قبل از انقلاب در لانه خودش خزیده بود افشا کرده و سخنرانی را بهم می‌زند. وقتی چماقداران آخوند یوسفی با چاقو به وی حمله می‌کنند جوانان حاضر از وی دفاع کرده و چماقداران را گوشمالی می‌دهند.

در آذرماه سال ۵۹ چماقداران خمینی به کتابخانه‌یی که مربوط به عباس و خانواده‌اش بوده حمله می‌کنند و دو نفر از بستگان وی را دستگیر می‌کنند اما عباس که هدف دستگیری بوده به کمک مردم صحنه را ترک می‌کند و مدتی مخفی می‌شود و پس از آن در اواخر آذرماه ۵۹ از شهر آمل به شهر ساری و سپس قائم‌شهر منتقل می‌گردد.

انضباط آهنین، فروتنی و تعهد بالا به آرمان از ویژگیهای انقلابی عباس بود که همرزمانش بر آن تأکید داشتند.

وی بعد از سی خرداد و شروع مبارزه مسلحانه انقلابی مدتی به‌عنوان رابط با نیروهای مستقر در جنگلهای مازندران فعالیت داشت و پس از مدتی به واحدهای عملیاتی مجاهدین در جنگل پیوست.

وی در تیرماه سال۶۲ به همراه چند تن از همرزمانش در تور مزدوران دادستانی رژیم در شهر ساری می‌افتند که همگی سیانور خود را که در دهان داشتند می‌شکنند، اما با بردن سریع آنها به بیمارستان و اقدامات اولیه جز یک نفر بقیه زنده می‌مانند و به زندان برده شده و زیر شکنجه شدید قرار می‌گیرند.

عباس در آخرین ملاقاتی که با خانواده‌اش در ۲۱بهمن ۱۳۶۳ داشته به آنها می‌فهماند که به‌زودی اعدام می‌شود.

نهایتا این مجاهد سرفراز را بعد از یک‌سال و نیم بازجویی و شکنجه در روز ۱۹ اسفند۱۳۶۳ به همراه ۱۵مجاهد دیگر به جوخه اعدام می‌سپارند و به‌شهادت می‌رسد.

مزدوران خمینی هنگام تحویل‌دهی پیکر این مجاهد قهرمان به خانواده‌اش از آنها تعهد می‌گیرند که بدون مراسم باید تدفین انجام شود. اما قبل از رسیدن پیکر پاک وی به آمل، هجوم مردم به خانه این شهید آن‌چنان بود که مزدوران خمینی را وحشت‌زده کرد، به‌خصوص که در این مجلس شعار مرگ بر خمینی و درود بر مجاهد نیز داده شد و دو نفر از بستگان عباس شهید در همانجا دستگیر شدند.

بر اثر فشار رژیم پیکر پاک عباس شبانه به امام‌زاده قاسم آمل منتقل و در کنار سایر شهدا دفن شد.

همسر عباس قهرمان، فرشته ابویی از شهدای سرفراز مجاهد خلق است که در سال۱۳۶۲ توسط دژخیمان خمینی تیرباران شد.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.


و ده‌ها نام دیگر که شاید در این دفتر نیامده‌اند، اما در دل تاریخ، در برگ‌های شمشاد، در خروش باران، در صدای جنگل، زنده‌اند.

اینان، خروش جنگل بودند.


و خروش جنگل، نام دیگر وفاداری است.

بر گرفته از اینرنت سایت خروش جنگل نوشته شهرام بهزادی (نیکار)

Leave a Reply

Discover more from افشای یاران شیطان

Subscribe now to keep reading and get access to the full archive.

Continue reading