اسیران جنگی؛ مهمانان رهبری مجاهدین ، جلد اول ـ از میدان جنگ تا زندگی در اردوگاه دبس نویسنده: شهرام بهزادی

اسیران جنگی مهمانان رهبری مجاهدین جلد اول از میدان جنگ تا زندگی در اردوگاه دبس
بخش اول ـ جنگ، مجاهدین و مسئله اسیران
از فرصت صلح پس از آزادی خرمشهر تا شکلگیری ارتش آزادیبخش ملی و مسئولیت نگهداری از اسیران جنگی
فصل اول ـ جنگی که ادامه یافت
از خرمشهر تا طرح صلح ۲۲ اسفند؛ فرصتی که به پایان جنگ نینجامید
جنگی که با تهاجم آغاز شد
در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، ارتش عراق حمله گستردهای را به خاک ایران آغاز کرد. نیروهای عراقی از چند محور وارد مناطق مرزی شدند و جنگی آغاز شد که هشت سال ادامه یافت و زندگی میلیونها ایرانی و عراقی را تحت تأثیر قرار داد.
خرمشهر، آبادان، قصرشیرین، مهران و بسیاری از شهرها و روستاهای غرب و جنوب ایران در معرض اشغال، گلولهباران، بمباران و تخریب قرار گرفتند. خانوادهها آواره شدند، فعالیتهای اقتصادی مختل شد و شمار کشتهشدگان، مجروحان و اسیران افزایش یافت.
در آغاز جنگ، مسئله اصلی مردم ایران دفاع از سرزمین و بیرون راندن نیروهای مهاجم بود. اما تاریخ این جنگ را نمیتوان تنها با رویدادهای شهریور ۱۳۵۹ توضیح داد. تصمیمهایی که پس از تغییر وضعیت جبههها گرفته شدند نیز بخشی اساسی از تاریخ آن هستند.
من در بررسی جنگ ایران و عراق، میان سه موضوع تفاوت میگذارم: آغاز جنگ، دفاع در برابر تهاجم و ادامه جنگ پس از فراهم شدن امکان صلح.
این تمایز برای فهم سرنوشت اسیران جنگی نیز اهمیت دارد؛ زیرا هر سال ادامه جنگ، بر شمار انسانهایی افزود که در میدان نبرد کشته، مجروح یا اسیر شدند.
خرمشهر؛ پیروزی نظامی و فرصت سیاسی
در سوم خرداد ۱۳۶۱، خرمشهر پس از نبردی سنگین آزاد شد. آزادسازی این شهر یکی از مهمترین نقاط عطف جنگ بود.
نیروهای عراقی در ماههای پیش و پس از این رویداد، از بخش بزرگی از مناطق اشغالی عقب نشستند. توازن نظامی تغییر کرد و شرایطی پدید آمد که امکان پیگیری جدی پایان جنگ را فراهم میساخت.
البته همه اختلافات حل نشده بود. هنوز موضوعاتی مانند عقبنشینی از مناطق باقیمانده، تعیین مسئولیت آغاز جنگ، پرداخت خسارتها، امنیت مرزها و تضمین اجرای توافق احتمالی وجود داشت.
اما همین مسائل میتوانستند موضوع مذاکره و توافق قرار گیرند.
آزادسازی خرمشهر فرصتی بود تا دفاع نظامی از خاک ایران به یک روند سیاسی برای پایان جنگ تبدیل شود. در آن مقطع، ادامه نبرد تنها انتخاب موجود نبود.
دولت عراق پس از این تحول آمادگی خود را برای آتشبس و مذاکره اعلام کرد. در سطح بینالمللی نیز تلاشهایی برای توقف جنگ جریان داشت. شورای امنیت سازمان ملل متحد در قطعنامه ۵۱۴، مصوب ۲۱ تیر ۱۳۶۱، خواستار آتشبس و عقبنشینی نیروها به مرزهای شناختهشده بینالمللی شد.
با این حال، حکومت ایران به رهبری خمینی سیاست ادامه جنگ را دنبال کرد.
در تیر ۱۳۶۱، عملیات رمضان در شرق بصره آغاز شد و جنگ وارد مرحلهای شد که دیگر به دفاع از مناطق اشغالی ایران محدود نبود.
این تغییر، اهمیت تاریخی بزرگی داشت. جنگ از مرحله بیرون راندن نیروهای مهاجم فراتر رفت و با اهداف سیاسی و نظامی گستردهتری پیوند خورد.
ادامه جنگ و سیاست خمینی
خمینی در طول جنگ، مواضعی اتخاذ کرد که ادامه نبرد را به اهدافی فراتر از عقبنشینی عراق گره میزد.
شعارهایی مانند «راه قدس از کربلا میگذرد» و «جنگ تا رفع فتنه از عالم» بیانگر همین رویکرد بودند.
در چنین فضایی، پایان جنگ دیگر تنها به تأمین مرزها و رفع اشغال وابسته نبود. جنگ به یکی از محورهای سیاست حکومت تبدیل شده بود و امکان دستیابی به توافق سیاسی را دشوارتر میکرد.
در ارزیابی من، مسئولیت سیاسی خمینی در ادامه جنگ پس از آزادسازی خرمشهر، از مسائل اصلی این دوره است.
این ارزیابی، به معنای نادیده گرفتن مسئولیت عراق در آغاز جنگ یا اقدامات نظامی آن در سالهای بعد نیست. هر رویداد باید در جای تاریخی خود بررسی شود.
اما مسئولیت آغاز جنگ را نباید با مسئولیت تصمیمهای بعدی یکسان گرفت.
پس از خرداد ۱۳۶۱، امکان پایان دادن به جنگ از راه مذاکره وجود داشت. سیاست ادامه جنگ، این فرصت را به نتیجه نرساند.
۱۹ دی ۱۳۶۱؛ ابتکار صلح
در شرایطی که جنگ همچنان ادامه داشت، شورای ملی مقاومت ایران تلاش برای دستیابی به صلح را در دستور کار خود قرار داد.
در ۱۹ دی ۱۳۶۱، مسعود رجوی، مسئول شورای ملی مقاومت، با طارق عزیز، نایب نخستوزیر وقت عراق، دیدار کرد. بنا بر سند منتشرشده شورای ملی مقاومت، این دیدار به درخواست طرف عراقی انجام شد و دو طرف بیانیهای مشترک درباره ضرورت استقرار صلح عادلانه و حلوفصل مسالمتآمیز اختلافات ایران و عراق صادر کردند.
اهمیت این دیدار در آن بود که موضوع صلح، از سطح اعلام موضع سیاسی به گفتوگویی مشخص با یکی از طرفهای جنگ منتقل شد.
بیانیه مشترک بر اصولی مانند استقلال، تمامیت ارضی، عدم مداخله در امور داخلی، احترام به اراده مردم دو کشور و روابط حسن همجواری تأکید داشت.
در آن زمان، جنگ وارد سومین سال خود شده بود. خرمشهر آزاد شده بود و تلاشهای بینالمللی برای آتشبس نیز جریان داشت. ابتکار شورای ملی مقاومت در همین شرایط شکل گرفت.
این اقدام بخشی از تاریخ سیاسی جنگ است؛ تاریخی که بدون شناخت تلاشهای انجامشده برای صلح، ناقص خواهد ماند.
۲۲ اسفند ۱۳۶۱؛ تصویب طرح صلح شورای ملی مقاومت
دو ماه پس از دیدار ۱۹ دی، شورای ملی مقاومت ایران در ۲۲ اسفند ۱۳۶۱ طرح صلح خود را به اتفاق آرا تصویب کرد.
بر اساس متن این طرح، تهیه آن حاصل شش ماه بررسی، مطالعه و مشورت بود.
شورا، قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر و مرزهای زمینی و رودخانهای تعیینشده در آن را مبنای یک صلح عادلانه و پایدار میان ایران و عراق اعلام کرد.
این تصمیم از نظر سیاسی اهمیت داشت؛ زیرا مسئله اختلافات مرزی را به یک مبنای حقوقی مشخص ارجاع میداد و صلح را به مجموعهای از اقدامات اجرایی پیوند میزد.
طرح صلح در یک مقدمه و هفت بند تنظیم شده بود.
نخستین بند، آتشبس فوری میان تمام نیروهای دو کشور در زمین، هوا و دریا را درخواست میکرد.
بند دوم، تشکیل کمیسیون نظارت بر آتشبس و عقبنشینی نیروها را زیر نظر مرجعی مورد توافق طرفین یا دبیرکل سازمان ملل متحد پیشبینی میکرد.
در بند سوم، عقبنشینی نیروهای دو کشور به پشت مرزهای مشخصشده در اسناد و پروتکلهای مربوط به قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر مطرح شده بود.
بند چهارم، به مسئله اسیران جنگی اختصاص داشت؛ موضوعی که برای کتاب حاضر اهمیت بنیادی دارد.
در این بند، مبادله تمام اسیران جنگی حداکثر ظرف سه ماه پس از اعلام آتشبس، با رعایت مقررات بینالمللی و تحت نظارت صلیب سرخ بینالمللی پیشبینی شده بود.
بند پنجم، تعیین خسارتهای ناشی از جنگ و نحوه پرداخت حقوق ایران را به دیوان بینالمللی دادگستری در لاهه ارجاع میداد.
بند ششم، بازگشت پناهندگان و راندهشدگان دو کشور را با تضمین امنیت جانی و مالی آنان مطرح میکرد.
و بند هفتم، تنظیم قرارداد قطعی صلح بر اساس استقلال ملی، تمامیت ارضی، عدم مداخله، حسن همجواری و مصونیت مرزها از تجاوز را پیشبینی کرده بود.
این طرح تنها خواستار توقف تیراندازی نبود. در آن، آتشبس، نظارت، عقبنشینی، آزادی اسیران، خسارتهای جنگ، بازگشت آوارگان و قرارداد نهایی صلح در یک چارچوب قرار گرفته بودند.
مسئله اسیران؛ از همان سال ۱۳۶۱
برای من، بند چهارم طرح صلح جایگاهی فراتر از یک ماده حقوقی دارد.
کتابی که اکنون درباره اردوگاه دبس و اسیران جنگی مینویسم، به رویدادهای سالهای ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ محدود نیست. مسئله اسیران پیش از تشکیل ارتش آزادیبخش نیز در سیاست اعلامشده شورای ملی مقاومت مطرح بود.
در سال ۱۳۶۱، شورا در طرح رسمی خود خواستار مبادله تمام اسیران جنگی تحت نظارت صلیب سرخ بینالمللی شد.
این نکته نشان میدهد که موضوع اسیران، در برنامه صلح شورا جایگاهی مشخص داشت.
البته طرح سال ۱۳۶۱ درباره اسیران دو دولت ایران و عراق در چارچوب پایان جنگ بود، درحالیکه اردوگاه دبس بعدها برای نگهداری نیروهای ایرانی اسیرشده در عملیاتهای ارتش آزادیبخش به کار رفت. این دو موضوع از نظر تاریخی و حقوقی یکسان نیستند.
با این همه، توجه به سرنوشت اسیران و ضرورت پایان دادن به اسارت، حلقهای است که این دو دوره را در تاریخ سیاسی مقاومت به یکدیگر پیوند میدهد.
در ادامه کتاب، این پیوند را از سطح اسناد سیاسی به تجربه عملی نگهداری از اسیران خواهیم رساند.
جنگی که تا ۱۳۶۷ ادامه یافت
طرح صلح شورای ملی مقاومت در اسفند ۱۳۶۱ تصویب شد، اما جنگ پایان نیافت.
در سالهای بعد، عملیاتهای گسترده نظامی ادامه یافتند. جنگ به مناطق مختلف مرزی و داخل خاک عراق کشیده شد. حملات به شهرها، جنگ نفتکشها و استفاده ارتش عراق از سلاحهای شیمیایی، ابعاد انسانی و اقتصادی فاجعه را افزایش دادند.
شهرها و روستاها تخریب شدند. تأسیسات صنعتی، نفتی، کشاورزی و حملونقل خسارت دیدند. خانوادههای بسیاری آواره شدند و شمار زیادی از جوانان دو کشور کشته، مجروح یا اسیر شدند.
خسارت جنگ تنها به کشتهشدگان میدان نبرد محدود نبود.
کودکانی که پدر یا مادر خود را از دست دادند، خانوادههایی که سالها در انتظار بازگشت اسیران ماندند، مجروحانی که با آسیبهای دائمی زندگی کردند و مردمی که خانه و شغل خود را از دست دادند، بخشی از پیامدهای این جنگ بودند.
منابع مالی و انسانی عظیمی که میتوانستند صرف آبادانی، آموزش، درمان و توسعه اقتصادی شوند، در جنگ مصرف شدند.
برآوردهای مختلف درباره شمار قربانیان و میزان خسارتهای اقتصادی یکسان نیستند. اما واقعیت تاریخی روشن است: جنگ ایران و عراق، صدها هزار کشته و مجروح و خسارتهای اقتصادی گسترده برجای گذاشت.
بخش بزرگی از این خسارتها در سالهایی پدید آمد که پس از آزادسازی خرمشهر، امکان پیگیری صلح وجود داشت.
پذیرش قطعنامه ۵۹۸
شورای امنیت سازمان ملل متحد در ۲۹ تیر ۱۳۶۶ قطعنامه ۵۹۸ را تصویب کرد. این قطعنامه خواستار آتشبس، توقف عملیات نظامی، عقبنشینی نیروها به مرزهای بینالمللی و اقدامات لازم برای دستیابی به صلح شد.
خمینی در ۲۷ تیر ۱۳۶۷ پذیرش قطعنامه را اعلام کرد.
آتشبس رسمی میان ایران و عراق در ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ برقرار شد.
از آزادی خرمشهر تا پذیرش قطعنامه، بیش از شش سال گذشته بود.
شش سالی که با عملیاتهای بزرگ، تلفات انسانی، اسارت، آوارگی و خسارتهای اقتصادی همراه شد.
تاریخ جنگ را نمیتوان بدون بررسی این فاصله ششساله نوشت.
در این دوره، پیشنهادها و ابتکارهای صلح وجود داشتند. طرح هفتبندی شورای ملی مقاومت یکی از اسناد مشخص این تلاشهاست.
آنچه در نهایت رخ داد، ادامه جنگ تا تابستان ۱۳۶۷ بود.
جمعبندی فصل
جنگ ایران و عراق در شهریور ۱۳۵۹ با حمله ارتش عراق آغاز شد. خرمشهر در سوم خرداد ۱۳۶۱ آزاد شد و امکان پیگیری جدی صلح فراهم آمد.
در ۱۹ دی ۱۳۶۱، بیانیه مشترک صلح میان مسعود رجوی و طارق عزیز صادر شد و در ۲۲ اسفند همان سال، شورای ملی مقاومت طرح هفتبندی صلح را تصویب کرد.
با وجود این تلاشها و دیگر ابتکارهای دیپلماتیک، جنگ تا سال ۱۳۶۷ ادامه یافت.
در ارزیابی من، سیاستهای خمینی در ادامه جنگ پس از آزادی خرمشهر، سهمی تعیینکننده در طولانی شدن آن و افزایش خسارتهای جانی و مالی داشت.
در همین سالها، مجاهدین نیز مسیر سیاسی و نظامی تازهای را طی کردند؛ مسیری که سرانجام به تشکیل ارتش آزادیبخش ملی و مسئله نگهداری از اسیران جنگی انجامید.
برای شناخت اردوگاه دبس، باید این مسیر را نیز شناخت.
فصل دوم ـ مجاهدین در معادله جنگ
از تلاش برای صلح تا تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران
دو مسیر در یک دوره تاریخی
سالهای نخست دهه ۱۳۶۰ در ایران، دوران تلاقی دو بحران بزرگ بود: جنگ ایران و عراق و گسترش رویارویی حکومت ولایت فقیه با نیروهای سیاسی مخالف.
برای شناخت فعالیت مجاهدین در این دوره، باید هر دو تحول را در کنار یکدیگر دید.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، سازمان مجاهدین خلق ایران فعالیت سیاسی علنی خود را گسترش داد. انتشار نشریه، برگزاری اجتماعات، فعالیت دانشجویی و تشکیلاتی و حضور در بحثهای سیاسی کشور، از عرصههای فعالیت آن بود.
در همان زمان، اختلاف بر سر آزادیهای سیاسی، حق فعالیت سازمانها، ساختار قدرت و جایگاه ولایت فقیه رو به افزایش گذاشت.
با گذشت زمان، برخوردهای حکومتی شدت گرفت. حمله به اجتماعات و دفاتر نیروهای مخالف، بازداشت فعالان سیاسی و محدودیت فعالیتهای علنی، فضای سیاسی کشور را دگرگون کرد.
در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، تظاهرات گسترده مخالفان در تهران با سرکوب روبهرو شد. پس از آن، دستگیریها و اعدامهای سیاسی افزایش یافت و فعالیت سازمان مجاهدین وارد مرحله دیگری شد.
این تحولات در شرایطی رخ میداد که جنگ ایران و عراق نیز ادامه داشت.
در نتیجه، سیاست داخلی حکومت و سیاست جنگی آن، بر یکدیگر تأثیر میگذاشتند.
صلح؛ یک مسئله سیاسی مستقل
پس از آزادی خرمشهر، مسئله ادامه جنگ به یکی از اختلافات اساسی میان حکومت و مخالفان آن تبدیل شد.
شورای ملی مقاومت ایران، پایان جنگ را از مطالبات اصلی خود قرار داد. دیدار ۱۹ دی ۱۳۶۱ و طرح صلح مصوب ۲۲ اسفند همان سال، بیان عملی این سیاست بودند.
در این طرح، صلح بر اساس احترام به مرزهای بینالمللی، استقلال دو کشور، عدم مداخله، آتشبس و حل اختلافات از راههای حقوقی و سیاسی تعریف شده بود.
این موضع اهمیت داشت؛ زیرا مسئله صلح را از سرنوشت یک حکومت جدا میکرد.
مردم ایران و عراق میتوانستند در صلح زندگی کنند، حتی اگر اختلافات سیاسی میان حکومتها یا نیروهای مخالف آنها ادامه مییافت.
از نگاه من، این تمایز برای فهم فعالیتهای بعدی مجاهدین ضروری است.
مخالفت با سیاست جنگی خمینی، مخالفت با مردم ایران نبود. همچنین گفتوگو با دولت عراق درباره پایان جنگ، به معنای یکسان دانستن منافع مردم عراق با تصمیمهای حکومت آن کشور نبود.
مردم دو کشور هزینه اصلی جنگ را میپرداختند.
این واقعیت در بررسی تمام مراحل بعدی باید در نظر گرفته شود.
از فعالیت سیاسی تا گسترش مبارزه مسلحانه
پس از سرکوب فعالیتهای علنی و گسترش رویارویی مسلحانه میان حکومت و مجاهدین، بخش مهمی از فعالیت سازمان به خارج از ایران منتقل شد.
در سالهای بعد، سازماندهی نیروها و فعالیتهای سیاسی و نظامی مجاهدین تغییر کرد.
یکی از تحولات مهم این دوره، انتقال مسعود رجوی از فرانسه به عراق در ۱۷ خرداد ۱۳۶۵ بود.
این انتقال، امکان استقرار و گسترش فعالیتهای نظامی مجاهدین در نزدیکی مرزهای ایران را فراهم کرد.
حضور در خاک عراق، در شرایطی که جنگ دو کشور همچنان ادامه داشت، تصمیمی با پیامدهای سیاسی و نظامی گسترده بود.
اما برای شناخت این تصمیم، باید به هدفی که مجاهدین برای فعالیت خود اعلام کرده بودند نیز توجه کرد: مقابله با حکومت ولایت فقیه و سیاست ادامه جنگ.
در اسناد و مواضع مجاهدین، تشکیل نیروی نظامی در مرزهای ایران، بخشی از راهبرد مقابله با حکومت و تغییر وضعیت سیاسی کشور معرفی شده بود.
این کتاب درباره همه ابعاد آن راهبرد نیست. موضوع اصلی من، یکی از نتایج مشخص فعالیت نظامی ارتش آزادیبخش است: اسیران جنگی و نحوه نگهداری از آنان.
با این حال، بدون شناخت زمینه تشکیل ارتش آزادیبخش، نمیتوان تاریخ اردوگاه دبس را بهدرستی روایت کرد.
۳۰ خرداد ۱۳۶۶؛ تشکیل ارتش آزادیبخش ملی
در ۳۰ خرداد ۱۳۶۶، تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران اعلام شد.
این رویداد، آغاز مرحلهای تازه در سازماندهی نظامی مجاهدین بود.
قرارگاهها ایجاد شدند، یگانهای رزمی شکل گرفتند و در کنار آنها، بخشهای پشتیبانی، ترابری، تدارکات، خرید، انبارداری و خدمات توسعه یافتند.
من از آغاز تأسیس ارتش آزادیبخش، در فعالیتهای مربوط به پشتیبانی، خرید، تدارکات و انبار شرکت داشتم.
این بخش از تاریخ را از نزدیک تجربه کردهام.
در کار پشتیبانی، همه چیز به نتیجه عملیات در میدان نبرد ختم نمیشود. هر یگان نظامی برای فعالیت خود به مجموعهای از امکانات وابسته است. مواد غذایی، سوخت، وسایل نقلیه، تجهیزات، انبارها و شبکه تأمین کالا، بخشی از نیازهای مستمر آن هستند.
با افزایش شمار یگانها، دامنه این فعالیتها نیز گسترش پیدا میکرد.
از همین مسیر بود که با برنامهریزیهای مربوط به عملیاتهای آینده و نیازهای احتمالی آنها آشنا شدم.
از عملیاتهای گردانی تا برنامهریزی متمرکز
در نخستین مراحل فعالیت ارتش آزادیبخش، عملیاتهای نظامی عمدتاً در مقیاس محدودتر انجام میشدند.
با گذشت زمان، برنامهریزی برای عملیاتهای متمرکز و بزرگتر شکل گرفت.
من در جریان فعالیتهای پشتیبانی متوجه شدم که توسعه امکانات، تنها برای پاسخگویی به نیازهای روزمره یگانهای موجود نیست؛ بلکه برنامههای عملیاتی گستردهتری نیز در نظر گرفته شده است.
در یکی از نشستها که در خاطراتم ثبت کردهام، اهداف عملیات و راهبرد مقابله با ماشین جنگی حکومت توضیح داده شد.
در میان شرکتکنندگان، علاوه بر افراد نظامی، کسانی را دیدم که در امور خدماتی، ترابری، پشتیبانی و تدارکات تجربه داشتند.
حضور این افراد برایم معنادار بود.
عملیات بزرگ، تنها به نیروی رزمی وابسته نیست. انتقال نیرو، رساندن تجهیزات، تأمین غذا، تعمیر و نگهداری وسایل و رسیدگی به پیامدهای عملیات نیز بخشی از برنامهریزی آن است.
در آن مقطع هنوز همه جزئیات برای من روشن نبود، اما مشخص بود که دامنه مسئولیتهای پشتیبانی در حال گسترش است.
مسئلهای فراتر از عملیات
یکی از موضوعاتی که در برنامهریزیها مطرح شد، احتمال افزایش شمار نیروهای ایرانی بود که در جریان عملیاتها به اسارت درمیآمدند.
در ارزیابیهای آن دوره، احتمال اسارت تا سه هزار نفر طی شش تا هشت ماه مطرح شده بود. این برآورد، مربوط به برنامهریزی پیش از عملیاتهای بزرگ آفتاب و چلچراغ بود.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
چنین چشماندازی، وظایف تازهای را در برابر بخشهای مختلف قرار میداد.
برای نگهداری از شمار زیادی اسیر، محل اقامت، آب، مواد غذایی، امکانات بهداشتی، کارکنان خدماتی و شبکه تأمین مداوم کالا ضرورت داشت.
این مسئولیت با فعالیتهای عادی پشتیبانی یگانهای نظامی تفاوت داشت.
نیروهایی که در میدان نبرد در برابر ارتش آزادیبخش قرار گرفته بودند، پس از اسارت به انسانهایی تبدیل میشدند که تأمین نیازهای اولیه آنان بر عهده نیروی نگهدارنده قرار میگرفت.
این مسئله بعدها در تجربه اردوگاه دبس برای من معنایی کاملاً عملی پیدا کرد.
نشستهایی درباره اخلاق و مسئولیت
در نشستهای دیگری که در آن دوره برگزار شد، موضوع رفتار با اسیران مطرح بود.
بحثها تنها درباره امکانات فیزیکی یا نیازهای تدارکاتی نبود. درباره قوانین جنگ، اخلاق انقلابی، روابط انسانی و مسئولیت در برابر کسی که از جنگ دست کشیده است نیز توضیح داده میشد.
من این نشستها را از بخشهای مهم تجربه خود در آن دوره میدانم.
در جریان جنگ، نیروهای دو طرف ممکن است تا لحظاتی پیش در برابر یکدیگر قرار داشته باشند. اما وقتی فردی تسلیم میشود، دیگر نمیتوان با او مانند نیرویی که همچنان در حال جنگ است رفتار کرد.
این اصل در دستورهای مربوط به اسیران مورد تأکید قرار گرفت.
در خاطراتم، سخنان مهدی ابریشمچی درباره جایگاه اسیران و مسئولیت نیروهای ارتش آزادیبخش را ثبت کردهام. مضمون اصلی آن دستور، حفاظت از افراد تسلیمشده و برخورد با آنان در چارچوب عنوان «مهمانان رهبری» بود.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
شرح کامل این دستور و چگونگی اجرای آن، موضوع بخش سوم کتاب خواهد بود.
جایگاه عراق در این تاریخ
تشکیل ارتش آزادیبخش در خاک عراق، واقعیتی است که در تاریخ آن نمیتوان نادیده گرفت.
اما من در این کتاب، مردم ایران و عراق را در برابر یکدیگر قرار نمیدهم.
دو ملت در طول جنگ، خسارتهای انسانی و اقتصادی سنگینی تحمل کردند. بسیاری از خانوادههای هر دو کشور قربانی تصمیمهای نظامی و سیاسی شدند.
موضوع این کتاب، بررسی سرنوشت گروهی از انسانهای ایرانی است که در جریان عملیاتهای ارتش آزادیبخش به اسارت درآمدند و سپس در اردوگاه دبس نگهداری شدند.
برای شناخت این تجربه، باید واقعیتهای سیاسی و نظامی آن دوره را بیان کرد، بیآنکه تاریخ اردوگاه به مجموعهای از شعارها یا داوریهای کلی درباره کشورها تبدیل شود.
پایان یک مرحله؛ آغاز مسئولیتی تازه
تشکیل ارتش آزادیبخش، گسترش عملیاتها و افزایش احتمال اسارت نیروهای ایرانی، بهتدریج موضوع نگهداری از اسیران را به یکی از مسائل عملی تبدیل کرد.
از این مرحله به بعد، مسئولیتهای بخش پشتیبانی تنها به نیازهای نیروهای رزمی محدود نبود.
باید برای اسیران نیز امکانات فراهم میشد.
همین تحول، راه را به سوی موضوع اصلی کتاب باز میکند: انسانهایی که از میدان جنگ به اردوگاه منتقل شدند و زندگی تازهای را در شرایط اسارت آغاز کردند.
فصل سوم ـ از عملیات تا اسارت
عملیاتهای ارتش آزادیبخش و گسترش مسئولیت نگهداری از اسیران
نخستین مرحله عملیاتها
با تشکیل ارتش آزادیبخش ملی، عملیاتهای نظامی در مناطق مختلف مرزی آغاز و سپس گسترش یافت.
در این دوره، عملیاتهای گردانی و محدودتر، بخشی از روند آمادهسازی نیروها برای فعالیتهای گستردهتر بود.
همزمان، ساختار یگانها و بخشهای پشتیبانی نیز توسعه پیدا میکرد.
برای من که در خرید، تدارکات و انبار فعالیت داشتم، افزایش مقیاس عملیاتها در نیازهای اجرایی آن آشکار میشد.
هر فعالیت نظامی به امکانات مشخصی نیاز داشت. افزایش شمار نیروها، توسعه واحدهای ترابری، تهیه تجهیزات و ذخیرهسازی مواد مصرفی، همگی با گسترش عملیاتها ارتباط داشتند.
اما پیامد دیگری نیز در حال اهمیت یافتن بود: افزایش شمار اسیران جنگی.
در یک عملیات محدود، ممکن بود شمار اندکی از نیروهای مقابل به اسارت درآیند. در عملیاتهای گستردهتر، این تعداد میتوانست به دهها یا صدها نفر برسد.
همین تفاوت، مسئله اسیران را از یک موضوع موردی به مسئولیتی سازمانیافته تبدیل میکرد.
اسیران عملیاتهای سال ۱۳۶۶
در گزارشهای مربوط به عملیاتهای سال ۱۳۶۶، آمارهایی از نیروهای ایرانی اسیرشده ثبت شده است.
برای نمونه، در گزارش عملیات مریوان در مهر ۱۳۶۶، شمار ۱۰۸ اسیر و در عملیات عینخوش در غرب دزفول، شمار ۹۹ اسیر ذکر شده است.
در اسناد مربوط به عملیاتهای مرز خسروی، مهران و پیرانشهر نیز از گروههای دیگری از اسیران نام برده شده است.
تعداد اسیران جنگی مجاهدین در عملیات ها نوشته ایرج مصداقی.docx
این گزارشها نشان میدهند که مسئله اسیران، پیش از عملیاتهای بزرگ سال ۱۳۶۷ نیز مطرح بود.
افرادی که به اسارت درمیآمدند، از نظر درجه نظامی، سابقه خدمت و وابستگی سازمانی یکسان نبودند.
در میان آنان سربازان وظیفه، درجهداران، افسران و نیروهای سپاه و بسیج حضور داشتند.
این تفاوتها، بخشی از واقعیت ترکیب اسیران بود. اما پس از پایان نبرد، نیازهای اولیه انسانی آنان تفاوتی نمیکرد.
هر فرد به آب، غذا، استراحت، امنیت و در صورت نیاز به رسیدگی پزشکی احتیاج داشت.
در برنامهریزی پشتیبانی، این نیازها باید برای همه در نظر گرفته میشد.
پیشبینی پیش از عملیاتهای بزرگ
در خاطرات خود نوشتهام که پیش از عملیاتهای آفتاب و چلچراغ، در برنامهریزیهای ارتش آزادیبخش، احتمال اسارت تا سه هزار نفر در یک دوره شش تا هشتماهه مطرح شده بود.
در آن زمان، هنوز کسی نتیجه عملیاتهای آینده را نمیدانست.
این عدد، بخشی از ارزیابی برای آمادگی بود؛ نه گزارشی از شمار افرادی که در آن مقطع در اردوگاه حضور داشتند.
اهمیت چنین برنامهریزیای در مسئولیتهایی بود که ایجاد میکرد.
اگر شمار اسیران افزایش مییافت، باید امکانات نگهداری آنان نیز گسترش پیدا میکرد.
در فعالیتهای پشتیبانی، نمیتوان برای صد نفر همان امکاناتی را در نظر گرفت که برای هزار نفر ضرورت دارد.
افزایش جمعیت، بر مقدار مواد غذایی، ظرفیت آشپزخانه، میزان آب مصرفی، وسایل حملونقل، خدمات بهداشتی و شمار کارکنان تأثیر میگذارد.
از اینرو، پیشبینی شمار اسیران، مستقیماً با برنامهریزی تدارکاتی پیوند داشت.
عملیات آفتاب؛ فروردین ۱۳۶۷
در هفتم فروردین ۱۳۶۷، ارتش آزادیبخش ملی عملیات آفتاب را در منطقه غرب شوش انجام داد.
این عملیات، یکی از مراحل مهم گذار از عملیاتهای محدودتر به عملیاتهای بزرگ و متمرکز بود.
در گزارشهای منتشرشده ارتش آزادیبخش، از درگیری با نیروهای لشکر ۷۷ خراسان و به اسارت درآمدن ۵۰۸ نفر سخن گفته شده است.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
افزایش شمار اسیران در چنین مقیاسی، مسئله نگهداری از آنان را برجستهتر کرد.
از لحظهای که نیروهای اسیرشده از میدان نبرد خارج میشدند، مرحله دیگری آغاز میشد.
انتقال آنان به محل نگهداری، تأمین غذا، آب و امکانات اولیه، به سازماندهی نیاز داشت.
در همین مرحله بود که اهمیت بخشهای خدماتی و پشتیبانی آشکارتر میشد.
در جنگ، معمولاً بیشترین توجه به حرکت یگانها، نتیجه عملیات و تغییر وضعیت جبههها معطوف است. اما پس از پایان درگیری، مسئولیتهایی آغاز میشوند که در گزارشهای نظامی کمتر دیده میشوند.
یکی از آنها، رسیدگی به کسانی است که به اسارت درآمدهاند.
عملیات چلچراغ؛ خرداد ۱۳۶۷
در ۲۸ خرداد ۱۳۶۷، عملیات چلچراغ در منطقه مهران انجام شد.
نیروهای ارتش آزادیبخش در جریان این عملیات وارد شهر مهران شدند و با نیروهای نظامی حکومت درگیر شدند.
در گزارش فرماندهی ارتش آزادیبخش، شمار اسیران عملیات بیش از ۱۵۰۰ نفر اعلام شده است.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این رقم، ابعاد مسئله نگهداری از اسیران را نشان میدهد.
گروهی بزرگ از انسانها که تا پیش از عملیات در یگانهای نظامی مختلف خدمت میکردند، اکنون در اختیار نیروی اسیرکننده قرار گرفته بودند.
مسئله تنها خارج کردن آنان از میدان جنگ نبود.
باید شرایطی فراهم میشد که این افراد در دوره اسارت از امکانات ضروری زندگی برخوردار باشند.
در این مرحله، تدارکات و خدمات دیگر موضوعاتی فرعی نبودند؛ بخشی از مسئولیت مستقیم نگهداری از اسیران به شمار میرفتند.
دو وضعیت متفاوت
برای فهم آنچه پس از عملیاتها رخ داد، باید میان دو وضعیت تفاوت گذاشت.
وضعیت نخست، مربوط به میدان نبرد بود؛ جایی که نیروهای مسلح در برابر یکدیگر قرار داشتند.
وضعیت دوم، از لحظه پایان مشارکت فرد در نبرد آغاز میشد؛ هنگامی که سلاح را کنار گذاشته، تسلیم شده یا به هر دلیل دیگر در اختیار نیروی مقابل قرار گرفته بود.
در وضعیت دوم، مسئولیت حفظ جان و رعایت حرمت انسانی او آغاز میشد.
این تفاوت در عمل اهمیت فراوان داشت.
فردی که تا ساعتی پیش در جبهه مقابل قرار داشت، پس از اسارت نیازمند مراقبت، امنیت و رسیدگی بود.
رفتار با او نمیتوانست ادامه همان مناسبات میدان نبرد باشد.
این موضوع در نشستهای مربوط به اسیران مورد توجه قرار گرفته بود و بعدها در دستورهای ابلاغشده درباره اردوگاه دبس جایگاه مشخصی یافت.
از اسارت تا زندگی روزانه
آمار عملیاتها، بخشی از تاریخ نظامی را ثبت میکند. اما هر عدد، نماینده انسانی با زندگی و سرگذشت خود است.
در میان اسیران، کسانی بودند که پیش از اعزام به جبهه، در شهرها و روستاهای مختلف ایران زندگی میکردند.
برخی خانواده داشتند. بعضی جوانانی بودند که دوران خدمت نظام وظیفه را میگذراندند. گروهی سالها سابقه نظامی داشتند.
این افراد با سوابق و تجربههای متفاوت، در شرایط اسارت در کنار یکدیگر قرار میگرفتند.
زندگی آنان پس از انتقال به اردوگاه، با زندگی در یگان نظامی یا میدان نبرد تفاوت داشت.
اکنون برنامه روزانه، محل اقامت، غذا، بهداشت و مناسبات میان افراد، بخشی از واقعیت تازه زندگی آنان بود.
تاریخ اردوگاه دبس، تاریخ همین مرحله است.
مسئلهای که با پایان عملیات تمام نمیشد
عملیات نظامی ممکن بود در چند ساعت یا چند روز به پایان برسد. اما مسئولیت نگهداری از اسیران، پس از پایان عملیات ادامه پیدا میکرد.
تأمین غذا و امکانات روزانه، کاری نبود که یک بار انجام شود و پایان یابد.
باید هر روز ادامه پیدا میکرد.
برای بخشهای پشتیبانی، این استمرار اهمیت ویژهای داشت.
تدارکات اردوگاه با تأمین یک محموله مواد غذایی پایان نمییافت. ذخایر باید کنترل میشدند، نیازها برآورد میشدند و امکانات متناسب با شمار افراد فراهم میآمدند.
در تجربه من، همین استمرار، یکی از تفاوتهای اساسی میان پشتیبانی عملیات نظامی و پشتیبانی یک اردوگاه بود.
در عملیات، بخش بزرگی از برنامهریزی حول یک مأموریت مشخص سازمان مییابد. در اردوگاه، مسئولیت با زندگی روزانه انسانها پیوند دارد.
پیوند عملیاتها با دبس
عملیاتهای ارتش آزادیبخش، گروههایی از نیروهای ایرانی را به اسارت رساندند.
افزایش شمار اسیران، ضرورت ایجاد امکانات مناسب برای نگهداری آنان را برجسته کرد.
در همین مسیر، اردوگاه دبس به یکی از محلهای نگهداری اسیران جنگی تبدیل شد.
برای من، این تحول تنها یک تغییر در محل انجام مسئولیت نبود.
تا آن زمان، بخش مهمی از فعالیتهایم در پشتیبانی و تدارکات با نیازهای سازمان و یگانهای ارتش آزادیبخش ارتباط داشت.
اکنون بخشی از همین امکانات و تجربهها باید در خدمت نگهداری از انسانهایی قرار میگرفت که در میدان جنگ در سوی مقابل بودند.
این مسئولیت، موضوع فصل بعد است.
فصل چهارم ـ اسیر جنگی؛ حقوق و مسئولیتها
از اصول حقوق بشردوستانه تا دستور «مهمانان رهبری»
پایان جنگ برای یک انسان
جنگ برای همه انسانها در یک زمان پایان نمییابد.
ممکن است درگیری میان دو ارتش همچنان ادامه داشته باشد، اما برای سربازی که تسلیم شده یا دیگر در نبرد شرکت نمیکند، مرحله جنگیدن پایان یافته باشد.
از آن لحظه، وضعیت او تغییر میکند.
دیگر نمیتوان با او مانند نیرویی که همچنان در حال نبرد است رفتار کرد. حفظ جان، امنیت و کرامت او به مسئولیت نیرویی تبدیل میشود که وی را در اختیار دارد.
این اصل، مبنای حقوق بشردوستانه مربوط به افراد اسیرشده است.
در تاریخ اردوگاه دبس، اهمیت این موضوع از آن جهت است که نیروهای ایرانی در جریان عملیاتهای نظامی به اسارت درآمده بودند، اما زندگی آنان پس از اسارت باید بر اساس ضوابط دیگری اداره میشد.
برای شناخت این ضوابط، نخست باید به جایگاه اسیران در قوانین جنگ توجه کرد.
حقوق انسانی در شرایط اسارت
کنوانسیونهای ژنو مصوب ۱۹۴۹، از مهمترین اسناد حقوق بشردوستانه بینالمللی هستند.
کنوانسیون سوم ژنو به رفتار با اسیران جنگی اختصاص دارد.
در این کنوانسیون، اصولی درباره رفتار انسانی، حفاظت در برابر خشونت، تأمین نیازهای زندگی، رسیدگی پزشکی، شرایط نگهداری و ارتباط اسیران با خانوادههایشان پیشبینی شده است.
ماده سوم مشترک کنوانسیونهای ژنو نیز حداقل حمایتهای انسانی را برای افرادی که در مخاصمه مشارکت فعال ندارند، از جمله کسانی که سلاح بر زمین گذاشتهاند، مقرر میکند.
در حقوق بینالملل، وضعیت رسمی اسیر جنگی و شمول کامل کنوانسیون سوم، به ماهیت مخاصمه و شرایط حقوقی طرفهای درگیر بستگی دارد. اما مستقل از این طبقهبندی، اصل رفتار انسانی با افراد بازداشتشده یا اسیرشده در مخاصمه، جایگاهی بنیادی دارد.
در این کتاب، اصطلاح «اسیر جنگی» را برای نیروهای نظامی ایرانی به کار میبرم که در جریان عملیاتهای ارتش آزادیبخش به اسارت درآمدند؛ همان اصطلاحی که در خاطرات و اسناد مربوط به این دوره استفاده شده است.
جایگاه اسیران در طرح صلح ۱۳۶۱
پیش از آنکه ارتش آزادیبخش تشکیل شود، شورای ملی مقاومت ایران در طرح صلح مصوب ۲۲ اسفند ۱۳۶۱، مسئله اسیران جنگی را مطرح کرده بود.
بند چهارم آن طرح، مبادله تمام اسیران جنگی را حداکثر ظرف سه ماه پس از آتشبس و تحت نظارت صلیب سرخ بینالمللی پیشبینی میکرد.
این بند، بخشی از یک طرح گستردهتر برای پایان جنگ ایران و عراق بود.
اهمیت آن در تاریخ مورد بررسی من این است که مسئله اسیران و بازگشت آنان، از همان سالهای نخست جنگ در اسناد رسمی شورای ملی مقاومت جایگاه داشت.
البته مسئولیت نگهداری از اسیران ارتش آزادیبخش، موضوعی بود که چند سال بعد و در شرایط نظامی متفاوتی مطرح شد.
در آن مرحله، مسئله دیگر تنها آزادی اسیران دو دولت پس از آتشبس نبود؛ بلکه رفتار روزانه با افرادی بود که در جریان عملیاتهای ارتش آزادیبخش به اسارت درآمده بودند.
نشستهایی که در آنها حضور داشتم
در جریان فعالیتهایم در بخش پشتیبانی ارتش آزادیبخش، در نشستهایی شرکت کردم که درباره عملیاتهای نظامی و مسئولیتهای مربوط به اسیران برگزار میشد.
در بعضی از این نشستها، علاوه بر افراد نظامی، مسئولان و کارکنانی از بخشهای خدماتی و تدارکاتی نیز حضور داشتند.
بعدها نشستهای محدودتری برگزار شد که موضوع آنها بهطور مشخص، اخلاق انقلابی، روابط انسانی، قوانین جنگ و نحوه برخورد با افراد اسیرشده بود.
در یکی از این نشستها، مهدی ابریشمچی درباره وضعیت فردی که از ادامه جنگ دست کشیده یا تسلیم شده است، توضیح داد.
این سخنان از جمله مطالبی است که در خاطرم باقی مانده و در یادداشتهای مربوط به اردوگاه دبس نیز ثبت کردهام.
تأکید اصلی بر این بود که فرد تسلیمشده، از لحظه اسارت باید در امنیت قرار گیرد و رفتار با او تابع ضوابط انسانی باشد.
سپس دستور مربوط به جایگاه اسیران در مناسبات ارتش آزادیبخش ابلاغ شد.
«مهمانان رهبری»؛ عنوانی با مسئولیت مشخص
مهدی ابریشمچی در آن نشست، از طرف مسعود رجوی اعلام کرد که افراد اسیرشده در عملیاتهای ارتش آزادیبخش، در مناسبات مجاهدین «مهمانان رهبری» محسوب میشوند.
در خاطرات خود، مضمون این دستور را ثبت کردهام: فردی که در میدان جنگ تسلیم شده یا به اسارت درآمده است، از همان لحظه در پناه رهبری قرار میگیرد و علاوه بر رعایت حقوق اسیران جنگی، ضوابط انسانی ویژهای درباره او اجرا میشود.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این دستور برای من اهمیت زیادی داشت.
زیرا در آن، مسئولیت نگهداری از اسیران تنها به جلوگیری از آسیب رساندن به آنان محدود نمیشد.
رسیدگی به نیازهای زندگی و رعایت حرمت انسانی آنان نیز بخشی از مسئولیت کارکنان و مسئولان مربوط به شمار میرفت.
عنوان «مهمانان رهبری» به همین دلیل در نام این کتاب آمده است.
این عنوان، در تجربهای که من از اردوگاه دبس دارم، با دستورهای اجرایی و رفتار روزانه پیوند داشت.
شرح چگونگی اجرای آن را در فصلهای مربوط به اردوگاه خواهم آورد.
مسئولیت در برابر همه اسیران
افرادی که در عملیاتهای ارتش آزادیبخش به اسارت درآمده بودند، از نظر درجه نظامی، سابقه خدمت و وابستگی سازمانی تفاوت داشتند.
در میان آنان، سربازان وظیفه، درجهداران، افسران و نیروهای سپاه و بسیج حضور داشتند.
برخی در ردههای فرماندهی خدمت کرده بودند و برخی در پایینترین ردههای نظامی قرار داشتند.
اما پس از اسارت، تأمین نیازهای اولیه و رعایت حرمت انسانی آنان به درجه یا جایگاه پیشین وابسته نبود.
همچنین اختلاف سیاسی با حکومت یا نیروهای نظامی آن، مسئولیت رفتار انسانی با افراد اسیرشده را از میان نمیبرد.
این موضوع در اداره اردوگاه اهمیت عملی داشت.
زیرا کارکنان با مجموعهای از انسانها روبهرو بودند که تجربههای نظامی و دیدگاههای سیاسی متفاوتی داشتند.
برخورد با آنان باید بر اساس ضوابط مربوط به وضعیت اسارت و مسئولیت نگهداری انجام میشد.
حفاظت، امنیت و امکانات زندگی
نگهداری از اسیران جنگی به دو مسئولیت مرتبط نیاز دارد: حفاظت و رسیدگی.
حفاظت، شامل تأمین امنیت مجموعه، جلوگیری از تعرض و اداره رفتوآمدهاست.
رسیدگی، شامل تأمین غذا، آب، محل اقامت، بهداشت، درمان و سایر نیازهای ضروری زندگی میشود.
وجود دیوار، حصار، نگهبانی و مقررات رفتوآمد، بخشی از ساختار حفاظتی اردوگاه بود.
در شرایط جنگی، حفاظت از ساختمانها، کارکنان و اسیران، از وظایف اداره مجموعه به شمار میرفت.
در کنار آن، امکانات زندگی نیز باید فراهم میشد.
این دو مسئولیت در برابر یکدیگر قرار نداشتند؛ هر دو بخشی از اداره اردوگاه بودند.
آنچه درباره دبس اهمیت دارد، شناخت چگونگی انجام این وظایف در عمل است.
از ضابطه تا کار روزانه
برای کسی که در بخش پشتیبانی فعالیت میکرد، اجرای دستورهای مربوط به اسیران معنایی روشن داشت.
اگر قرار بود اسیران از غذای مناسب برخوردار باشند، مواد غذایی باید تهیه میشد.
اگر به امکانات بهداشتی نیاز داشتند، تجهیزات و خدمات لازم باید فراهم میآمد.
اگر شمار آنان افزایش مییافت، ظرفیت پشتیبانی نیز باید گسترش پیدا میکرد.
این مسئولیتها به کار مستمر نیاز داشتند.
در اردوگاه، یک تصمیم زمانی در زندگی انسانها اثر میگذاشت که امکانات اجرای آن فراهم میشد.
از همینرو، نقش کارکنان پشتیبانی، آشپزخانه، انبارها، خدمات و مسئولان اداره اردوگاه اهمیت داشت.
در خاطرات من، بخش بزرگی از تجربه دبس با همین فعالیتها پیوند دارد.
مسئولیت کارکنان
اجرای ضوابط اردوگاه، به رفتار کسانی وابسته بود که هر روز با اسیران ارتباط داشتند.
مسئولان و کارکنان باید هم وظایف اجرایی خود را انجام میدادند و هم مناسبات انسانی تعیینشده را رعایت میکردند.
در یک اردوگاه، کیفیت زندگی تنها با مقدار غذا یا تعداد اتاقها مشخص نمیشود.
شیوه برخورد، پاسخگویی به نیازها، رعایت حرمت افراد و نظم خدمات روزانه نیز اهمیت دارد.
به همین دلیل، انتخاب و سازماندهی کارکنان بخشی از آمادهسازی اردوگاه بود.
در ادامه کتاب، درباره افرادی خواهم نوشت که در آمادهسازی و اداره دبس مسئولیت داشتند؛ از کسانی که در بخشهای پشتیبانی فعالیت میکردند تا مسئولانی که در تنظیم مناسبات اردوگاه نقش داشتند.
از جنگ به اردوگاه
تا اینجا، مسیر تاریخی شکلگیری مسئله اسیران را دنبال کردیم.
جنگ ایران و عراق در شهریور ۱۳۵۹ آغاز شد. پس از آزادی خرمشهر در خرداد ۱۳۶۱، امکان پیگیری صلح فراهم آمد، اما جنگ ادامه یافت.
شورای ملی مقاومت در دی و اسفند ۱۳۶۱ ابتکارها و طرح مشخصی برای صلح ارائه کرد.
در سالهای بعد، فعالیت نظامی مجاهدین گسترش یافت و ارتش آزادیبخش ملی ایران در خرداد ۱۳۶۶ تشکیل شد.
عملیاتهای این ارتش، گروههایی از نیروهای ایرانی را به اسارت رساندند.
از آن پس، مسئله نگهداری از آنان به مسئولیتی عملی تبدیل شد.
من در جریان فعالیتهای پشتیبانی و تدارکاتی، با بخشی از روند آمادهسازی امکانات مربوط به این مسئولیت از نزدیک آشنا شدم.
اردوگاه دبس یکی از محلهایی بود که این تجربه در آن شکل گرفت.
در بخش دوم کتاب، از جغرافیای دبس، ساختمانها، آمادهسازی اردوگاه، امکانات خدماتی و ساختار پشتیبانی آن خواهم نوشت؛ موضوعاتی که بخش مهمی از آنها را خود دیده و تجربه کردهام.
یادداشت نویسنده در پایان بخش اول
شهادت مستقیم در برابر جنگ روایتها
از نخستین سالهای حاکمیت خمینی، سازمان مجاهدین خلق ایران هدف حملات گسترده سیاسی و تبلیغاتی قرار گرفت. خمینی با بهکارگیری تعابیری چون «بدتر از کفار» و طرح اتهاماتی درباره آتشزدن خرمنها و شکنجهکردن خود، در شکلگیری فضای دشمنی علیه مجاهدین نقش داشت. این اتهامات در سالهای بعد نیز در تبلیغات رسمی حکومت تکرار و بازتولید شدند.
پس از آن، دستگاههای اطلاعاتی و تبلیغاتی حکومت ولایت فقیه، از جمله وزارت اطلاعات و نهادهای وابسته به سپاه، در تولید و انتشار روایتهای ضد مجاهدین نقش داشتهاند. کتابها، برنامههای تلویزیونی، فیلمهای سینمایی، سخنرانیها و مطالب منتشرشده در رسانههای حکومتی، از ابزارهای این رویارویی بودهاند. در میان این آثار، ادعاها و روایتهایی وجود دارد که صحت و اعتبار آنها نیازمند بررسی مستقل اسناد و شواهد است. بررسی تکتک آنها و موارد تحریف یا جعل، موضوع این بخش از کتاب نیست.
من این کتاب را برای تکرار آن مجادلات ننوشتهام. در این صفحات، از رویدادهایی سخن میگویم که بخشی از آنها را خود دیدهام و در اجرای بخشی از مسئولیتهایشان حضور داشتهام. در پشتیبانی، خرید، تدارکات، انبارها و امور مربوط به اردوگاه اسیران جنگی دبس فعالیت داشتهام و مناسبات میان مسئولان، کارکنان و اسیران را از نزدیک شناختهام.
آنچه درباره دستورهای رهبری مجاهدین، ضوابط انسانی ارتش آزادیبخش و رفتار با اسیران مینویسم، بر تجربه مستقیم من و اسنادی استوار است که در این کتاب به آنها استناد میکنم.
این شهادت تاریخی، نه جایگزین بررسی اسناد است و نه ادعای آگاهی از همه رویدادها. من درباره آنچه دیدهام مسئولیت میپذیرم و میان تجربه شخصی، اسناد تاریخی و مطالبی که از دیگران نقل میکنم، تفاوت میگذارم.
هدف من ثبت واقعیتهایی است که شاهدشان بودهام؛ نه پاسخ دادن به هر اتهام و نه تبدیل تاریخ اردوگاه دبس به میدان مجادله تبلیغاتی.
خواننده در فصلهای بعد با ساختمانها، امکانات، مسئولان، کارکنان، اسیران و زندگی روزانه اردوگاه آشنا خواهد شد. روایت من از دبس، روایت کسی است که در آن مجموعه مسئولیت داشته و بخشی از این تاریخ را با چشم خود دیده است.
بخش دوم ـ دبس؛ جغرافیا و ساختار اردوگاه
از یک قلعه قدیمی در نزدیکی کرکوک تا آمادهسازی مجموعهای برای زندگی و نگهداری از اسیران جنگی
فصل پنجم ـ دبس کجاست؟
جغرافیای مکانی که به اردوگاه اسیران تبدیل شد
از جبهههای جنگ تا دبس
برای شناخت اردوگاه دبس، نخست باید جای آن را در جغرافیای عراق و در نسبت با مناطق مرزی ایران شناخت.
دبس در شمال عراق و در محدوده استان کرکوک قرار دارد. این منطقه در نزدیکی حوزه نفتی کرکوک واقع شده و با شهر کرکوک و راههای ارتباطی شمال عراق پیوند جغرافیایی دارد.
در سالهای جنگ ایران و عراق، کرکوک یکی از مراکز مهم اقتصادی و راهبردی عراق بود. وجود تأسیسات نفتی، راههای ارتباطی و مراکز شهری و خدماتی، به این منطقه اهمیت ویژهای میداد.
اردوگاه اسیران جنگی مجاهدین در نزدیکی دبس و در مسیر مرتبط با کرکوک قرار داشت.
من این محل را از دورهای میشناسم که برای آمادهسازی و پشتیبانی اردوگاه در آن فعالیت داشتم.
آنچه امروز درباره دبس مینویسم، تنها حاصل مراجعه به نقشهها نیست. بخشی از شناخت من از این مکان به حضور و مسئولیت مستقیمم در فعالیتهای مربوط به اردوگاه بازمیگردد.
قلعهای در نزدیکی میدانهای نفتی
محلی که برای اردوگاه انتخاب شد، ساختمانی معمولی در داخل شهر نبود.
در نزدیکی دبس، در مسیر جادهای که به برخی میدانهای نفتی کرکوک ارتباط داشت، قلعهای قرار داشت که مدتها بدون استفاده مانده بود.
این قلعه پیش از آن ساخته شده بود که مجاهدین از آن برای نگهداری اسیران استفاده کنند.
از کاربری دقیق پیشین ساختمان، سند قطعی در اختیار ندارم. آنچه خود دیدم، بنایی بود که برای تبدیل شدن به اردوگاه نیاز به نظافت، تعمیر و آمادهسازی اساسی داشت.
وجود ساختمان و محوطه محصور، امکان سازماندهی یک مجموعه مستقل را فراهم میکرد.
اما یک قلعه متروک، صرفاً با تغییر نام به اردوگاه تبدیل نمیشود.
برای اسکان صدها انسان، باید شرایط زندگی در آن فراهم میشد.
این همان مسئولیتی بود که بخشهای خدماتی و پشتیبانی ارتش آزادیبخش در آمادهسازی دبس بر عهده گرفتند.
فاصله دبس تا مناطق مرزی ایران
موقعیت دبس را باید در نسبت با مناطق مختلف مرزی ایران دید.
این منطقه در غرب ایران و در خاک عراق قرار داشت و از طریق شبکه راههای عراق با محورهای عملیاتی مختلف ارتباط پیدا میکرد.
فاصله دبس با مناطق مرزی ایران یکسان نبود. مسیر مناطق کردستان و آذربایجان غربی با مسیر کرمانشاه، ایلام و خوزستان تفاوت داشت.
بهعنوان نمونه، فاصله مستقیم تقریبی از محدوده دبس تا چند نقطه مرزی چنین است:
منطقه فاصله مستقیم تقریبی
مرز حاجیعمران، نزدیک پیرانشهر ۱۴۰ کیلومتر
مرز باشماق، نزدیک مریوان ۱۷۵ کیلومتر
قصرشیرین ۱۹۰ کیلومتر
مهران ۳۴۰ کیلومتر
چذابه ۵۵۰ کیلومتر
اهواز ۶۴۵ کیلومتر
شلمچه ۶۸۵ کیلومتر
این ارقام برای شناخت موقعیت جغرافیایی منطقه دبس هستند؛ فاصله جادهای یا مسیر واقعی انتقال اسیران محسوب نمیشوند. همچنین محل دقیق ساختمان اردوگاه، مبنای محاسبه این ارقام نیست.
با این حال، همین مقایسه نشان میدهد که دبس در چه موقعیتی نسبت به جبهههای مختلف جنگ قرار داشت.
چرا موقعیت اردوگاه اهمیت داشت؟
نگهداری از اسیران جنگی، به مکانی نیاز داشت که بتوان در آن امکانات زندگی و خدمات روزانه را سازماندهی کرد.
برای یک مجموعه بزرگ، تنها ظرفیت اتاقها اهمیت ندارد. امکان انتقال مواد غذایی، تأمین تجهیزات، رفتوآمد کارکنان و رساندن کالاهای ضروری نیز باید در نظر گرفته شود.
در دبس، آمادهسازی ساختمان با ایجاد امکانات پشتیبانی همراه بود.
از جمله باید آشپزخانه، انبار مواد غذایی، سردخانه و امکانات گرمایشی و سرمایشی فراهم میشد.
این اقدامات، ساختمان موجود را برای استفاده تازه آماده میکرد.
در تجربه من، اهمیت دبس بیش از آنکه در نام یا سابقه ساختمان باشد، در کاری بود که برای تبدیل آن به یک مجموعه قابل استفاده انجام گرفت.
یک مکان؛ دو تاریخ
دبس پیش از آنکه به اردوگاه اسیران تبدیل شود، بخشی از جغرافیای عراق بود؛ منطقهای در نزدیکی کرکوک، با راهها، تأسیسات و فعالیتهای اقتصادی خود.
اما از زمانی که آن قلعه برای نگهداری اسیران جنگی آماده شد، تاریخ دیگری نیز در آن شکل گرفت.
در این تاریخ، موضوع اصلی نه میدان نفتی بود و نه راه ارتباطی.
موضوع، زندگی انسانهایی بود که از جبهههای جنگ به این محل منتقل شدند.
در فصلهای بعد، از ساختمان و محوطه اردوگاه، امکانات ایجادشده، فعالیت کارکنان و نحوه سازماندهی زندگی روزانه در دبس خواهم نوشت.
فصل ششم ـ قلعهای با دیوارهای بلند
ساختمانی قدیمی که برای زندگی صدها انسان آماده شد
نخستین تصویر از قلعه
اردوگاه دبس از ابتدا برای نگهداری اسیران جنگی ساخته نشده بود. ساختمانی قدیمی و محصور بود که پیش از استفاده مجاهدین، مدتی بدون بهرهبرداری مانده بود.
در نخستین آشنایی با این مجموعه، با قلعهای روبهرو بودم که دیوارهای بلند، محوطه داخلی و فضاهای متعدد داشت. ساختمان، ظرفیت بالقوهای برای استفاده تازه داشت، اما شرایط موجود آن برای اسکان و زندگی روزانه صدها نفر کافی نبود.
برای تبدیل این محل به اردوگاه، کارهای گستردهای ضرورت داشت.
باید ساختمان نظافت و بازسازی میشد، امکانات گرمایشی و سرمایشی فراهم میآمد، آشپزخانه مجهز میشد و فضاهایی برای نگهداری مواد غذایی و دیگر نیازهای اردوگاه آماده میگردید.
این کارها در چارچوب آمادهسازی اردوگاه به انجام رسید.
من به دلیل مسئولیتهایم در بخش پشتیبانی و تدارکات، با بخش مهمی از این روند آشنا بودم.
دیوارها و حفاظت
دیوارهای بلند قلعه از ویژگیهای آشکار ساختمان بودند.
برای یک اردوگاه اسیران جنگی، وجود محدوده مشخص و امکانات حفاظتی امری ضروری است. اسیران در دوره جنگ در اختیار نیروی نگهدارنده قرار دارند و حفاظت از جان آنان، کارکنان و مجموعه اردوگاه، بخشی از مسئولیت اداره آن است.
دیوار، حصار و نگهبانی را باید در چارچوب همین وظیفه شناخت.
اما ساختمان محصور، بهتنهایی یک اردوگاه قابل زندگی ایجاد نمیکند.
درون دیوارها باید امکانات اقامت، بهداشت، غذا و خدمات روزانه فراهم باشد.
این بخش از کار، نیازمند نیروی انسانی، تجهیزات و برنامهریزی بود.
بازسازی برای استفاده تازه
قلعه دبس برای استفاده بهعنوان اردوگاه، نظافت و بازسازی اساسی شد.
در این روند، امکانات گرمایشی و سرمایشی فراهم آمد و انبارهای مواد غذایی، سردخانه و آشپزخانه مجهز آماده شدند.
در خاطرات خود ثبت کردهام که مجموعه امکانات تدارکاتی و آشپزخانه برای تأمین غذا و پشتیبانی حدود ۵۰۰ تا ۷۰۰ نفر ظرفیت داشت.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این ظرفیت، اهمیت آمادهسازی انجامشده را نشان میدهد.
آشپزخانهای که قرار است برای صدها نفر غذا تهیه کند، با آشپزخانه یک واحد کوچک تفاوت دارد. ذخیره مواد غذایی، نگهداری اقلام فاسدشدنی، آمادهسازی غذا و توزیع آن، به امکانات متناسب نیاز دارد.
در کنار آن، وجود سردخانه و انبارهای مناسب برای استمرار خدمات ضروری بود.
امکانات زندگی درون قلعه
یکی از مسائل مهم در آمادهسازی اردوگاه، فراهم کردن شرایط زندگی روزانه بود.
اسکان افراد تنها به اختصاص اتاق محدود نمیشود. استفاده از سرویسهای بهداشتی، حمام، امکانات گرمایشی و سرمایشی و فضاهای عمومی نیز بخشی از نیازهای زندگی جمعی است.
ساختمان دبس دارای اتاقها و فضاهای متعددی بود که در سازماندهی اردوگاه مورد استفاده قرار گرفتند.
آمادهسازی این فضاها باید با نیازهای مجموعه هماهنگ میشد.
در تجربه من، اهمیت بازسازی در همین تغییر کاربری بود: قلعهای که مدتی بدون استفاده مانده بود، اکنون باید محل زندگی روزانه گروه بزرگی از انسانها میشد.
اردوگاه؛ مجموعهای فراتر از ساختمان
در اداره اردوگاه، ساختمان تنها یکی از عناصر اصلی است.
برای آنکه زندگی روزانه جریان پیدا کند، باید شبکهای از فعالیتها در کنار یکدیگر عمل کنند.
آشپزخانه به مواد غذایی نیاز دارد. مواد غذایی به خرید و حملونقل وابستهاند. اقلام فاسدشدنی باید در شرایط مناسب نگهداری شوند. تجهیزات نیازمند رسیدگی هستند و خدمات روزانه باید استمرار داشته باشند.
از همینرو، بازسازی دبس تنها یک کار ساختمانی نبود.
در کنار آمادهسازی قلعه، باید مجموعهای از امکانات پشتیبانی نیز شکل میگرفت.
این موضوع برای من اهمیت مستقیم داشت؛ زیرا بخش مهمی از مسئولیتهایم با خرید، تأمین کالا و انبارداری ارتباط داشت.
از ساختمان متروک تا اردوگاه
تغییر کاربری قلعه دبس، حاصل مجموعهای از فعالیتهای ساختمانی، خدماتی و تدارکاتی بود.
دیوارها و محوطه ساختمان از پیش وجود داشتند، اما امکانات مورد نیاز برای نگهداری از اسیران باید آماده میشدند.
نظافت و بازسازی، ایجاد امکانات گرمایشی و سرمایشی، آمادهسازی آشپزخانه، سردخانه و انبارها، از اقدامات اصلی این مرحله بودند.
پس از انجام این مقدمات، زمینه استفاده از مجموعه برای نگهداری اسیران فراهم شد.
اما آماده شدن ساختمان، پایان کار نبود.
مرحله بعد، سازماندهی کارکنان، تعیین مسئولیتها و اجرای دستورهای مربوط به مناسبات اردوگاه بود.
فصل هفتم ـ از قلعه تا اردوگاه
آمادهسازی دبس و سازماندهی مسئولیتها در آستانه سال ۱۳۶۷
پیش از نوروز ۱۳۶۷
پیش از آغاز سال ۱۳۶۷، آمادهسازی اردوگاه دبس وارد مرحله مهمی شده بود.
قلعه قدیمی نظافت و بازسازی شده و امکانات اولیه مورد نیاز برای نگهداری اسیران فراهم آمده بود.
در همین دوره، نشستی با حضور شماری از مسئولان و کارکنان باتجربه سازمان و ارتش آزادیبخش برگزار شد.
من نیز در این نشست حضور داشتم.
وقتی به حاضران نگاه کردم، افرادی را دیدم که بسیاری از آنان در امور پشتیبانی، خدمات و رسیدگی به نیازهای نیروها تجربه داشتند.
در میان آنان، مجید معینی، محمد سادات دربندی معروف به کاک عادل، برادر فضلی و مجید عالمیان حضور داشتند.
برخی از این افراد، سالهای زندان در دوران شاه را نیز تجربه کرده بودند.
برای من، ترکیب شرکتکنندگان نشان میداد که مسئولیت اردوگاه به افرادی سپرده میشود که هم در امور اجرایی تجربه دارند و هم با دشواریهای زندگی در شرایط محدودیت و اسارت آشنا هستند.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
نشست مهدی ابریشمچی
در این نشست، مهدی ابریشمچی که در مناسبات مجاهدین با نام «برادر شریف» شناخته میشد، برای ابلاغ توضیحات و دستورهای مربوط به اسیران حضور داشت.
او از طرف مسعود رجوی سخن میگفت.
مضمون سخنانش، که در خاطرات خود ثبت کردهام، این بود که ارتش آزادیبخش وارد مرحله تازهای میشود.
تا آن زمان، بخش اصلی مناسبات سازمان با نیروهایی بود که خود به مجاهدین پیوسته و فعالیت در آن مجموعه را انتخاب کرده بودند.
اما با گسترش عملیاتهای نظامی، گروه دیگری نیز وارد مناسبات ارتش آزادیبخش میشدند: کسانی که در میدان جنگ در سوی مقابل قرار داشتند و به اسارت درمیآمدند.
این افراد، اعضای سازمان نبودند و پیش از اسارت، مناسبات مجاهدین را انتخاب نکرده بودند.
بنابراین، برخورد با آنان نیازمند ضوابط و مسئولیتهای مشخص بود.
از لحظه تسلیم
یکی از تأکیدهای اصلی نشست، مربوط به لحظه اسارت بود.
فردی که سلاح خود را کنار گذاشته، تسلیم شده یا دیگر در جنگ شرکت نمیکند، باید از همان لحظه تحت حفاظت قرار گیرد.
این موضوع در دستور ابلاغشده از سوی رهبری مجاهدین، با عنوان «مهمانان رهبری» پیوند خورد.
مهدی ابریشمچی توضیح داد که افراد اسیرشده، صرفنظر از درجه نظامی یا وابستگی سازمانی، باید بر اساس این دستور مورد رفتار و رسیدگی قرار گیرند.
برای من، اهمیت این سخنان در مسئولیتهایی بود که بر عهده بخشهای اجرایی قرار میگرفت.
اجرای چنین دستوری، تنها با بیان آن ممکن نبود.
باید امکانات زندگی فراهم میشد و کارکنان اردوگاه، ضوابط مربوط به رفتار با اسیران را در فعالیت روزانه خود اجرا میکردند.
تفاوت دو نوع مناسبات
در آن نشست، مسئله مهمی مطرح شد که بعدها در زندگی اردوگاه نیز آثار آن را دیدم.
مناسبات میان اعضای یک سازمان، با مناسبات میان آن سازمان و افرادی که در جنگ به اسارت درآمدهاند، تفاوت دارد.
اعضای مجاهدین، فعالیت در سازمان و ضوابط تشکیلاتی آن را انتخاب کرده بودند.
اما اسیران جنگی، به دلیل نتیجه یک عملیات نظامی وارد اردوگاه میشدند.
این تفاوت باید در برخورد با آنان رعایت میشد.
اسیران ممکن بود دیدگاههای سیاسی متفاوتی داشته باشند. ممکن بود با مجاهدین موافق یا مخالف باشند یا شناخت محدودی از سازمان داشته باشند.
هیچیک از این تفاوتها، مسئولیت رسیدگی به نیازهای انسانی آنان را از میان نمیبرد.
مسئولیت پشتیبانی
از همان مرحله آمادهسازی، روشن بود که اداره اردوگاه به امکانات مستمر نیاز دارد.
آشپزخانه باید هر روز غذا تهیه میکرد. انبارها باید مواد غذایی کافی در اختیار میداشتند. سردخانه باید برای نگهداری اقلام مورد نیاز آماده میبود.
با افزایش شمار اسیران، حجم خرید و تدارکات نیز افزایش پیدا میکرد.
در تجربه من، این موضوع یکی از مهمترین پیامدهای عملی دستور «مهمانان رهبری» بود.
زیرا رسیدگی به اسیران، به امکاناتی نیاز داشت که باید در عمل تأمین میشدند.
مسئولان و کارکنان
در آمادهسازی و اداره دبس، افراد مختلفی مسئولیت داشتند.
برخی در سازماندهی و مدیریت مجموعه فعالیت میکردند. گروهی در امور پشتیبانی، خرید و انبارداری مسئولیت داشتند و کسانی نیز در بخشهای خدماتی و رسیدگی روزانه کار میکردند.
من از نزدیک با شماری از این افراد همکاری داشتم.
در خاطراتم، نام مجید معینی، محمد سادات دربندی، مجید عالمیان و دیگر مسئولان و کارکنان آمده است.
نقش این افراد را در فصلهای مربوط به زندگی روزانه اردوگاه، با رویدادهایی که خود شاهد بودهام، شرح خواهم داد.
آغاز مرحله تازه
با آماده شدن ساختمان و سازماندهی مسئولیتها، دبس از یک قلعه قدیمی به مجموعهای برای نگهداری اسیران جنگی تبدیل شد.
اما مهمترین آزمون، پس از آغاز زندگی روزانه در اردوگاه شکل میگرفت.
در آن مرحله، دستورها و ضوابط باید در رفتار کارکنان، تأمین غذا، اداره امکانات و مناسبات میان افراد نمود پیدا میکردند.
آنچه من در دبس تجربه کردم، بیش از هر چیز به همین مرحله مربوط است.
فصل هشتم ـ اردوگاه از درون
فضاهای زندگی، امکانات عمومی و نظم روزانه
زندگی در یک مجموعه محصور
اردوگاه دبس، مجموعهای محصور بود که برای نگهداری اسیران جنگی آماده شده بود.
درون این مجموعه، فضاهای مختلفی برای اقامت، خدمات، تهیه غذا و فعالیتهای روزانه وجود داشت.
برای شناخت اردوگاه، نباید تنها به دیوارهای بیرونی آن توجه کرد.
آنچه زندگی روزانه افراد را شکل میداد، امکانات و مناسبات درون این دیوارها بود.
اتاقها، سرویسهای بهداشتی، حمامها، آشپزخانه، انبارها و فضاهای عمومی، اجزای اصلی مجموعه بودند.
این امکانات در کنار یکدیگر، امکان اداره زندگی جمعی را فراهم میکردند.
اتاقها و فضاهای اقامت
اسیران از یگانها و ردههای نظامی مختلف آمده بودند.
زندگی در اردوگاه، آنان را در شرایطی قرار میداد که باید از امکانات مشترک استفاده میکردند.
فضاهای اقامت برای زندگی روزانه آنان در نظر گرفته شده بود.
در کنار محل استراحت، استفاده از امکانات بهداشتی و خدمات عمومی نیز بخشی از برنامه اردوگاه بود.
نظم استفاده از امکانات مشترک، برای اداره مجموعهای با جمعیت زیاد ضرورت داشت.
کتابخانه اردوگاه
یکی از امکانات اردوگاه، کتابخانه بود.
در این کتابخانه، کتابهای متعددی وجود داشت و اسیران میتوانستند بر اساس علاقه خود کتاب انتخاب کنند.
استفاده از کتابخانه بهصورت برنامهریزیشده و نوبتی انجام میشد تا امکان مراجعه برای افراد مختلف فراهم باشد.
این نظم، مربوط به اداره استفاده از یک امکان مشترک بود.
انتخاب کتاب به خود مراجعهکنندگان واگذار میشد.
در محیطی که افراد از سوابق و علاقههای متفاوت برخوردار بودند، کتابخانه بخشی از امکانات فرهنگی زندگی روزانه به شمار میرفت.
آشپزخانه و غذاخوری
آشپزخانه یکی از بخشهای اصلی اردوگاه بود.
تهیه غذا برای صدها نفر، به تجهیزات، مواد اولیه، کارکنان و برنامهریزی نیاز داشت.
غذا باید آماده و توزیع میشد و امکانات مربوط به پختوپز و نظافت نیز بهطور مستمر مورد رسیدگی قرار میگرفت.
در دبس، آشپزخانه و بخشهای مرتبط با آن، نقش مهمی در زندگی روزانه داشتند.
بعدها شماری از خود اسیران نیز بهصورت داوطلبانه در کارهای آشپزخانه و خدمات همکاری میکردند.
این موضوع، یکی از بخشهای قابل توجه تجربه من در اردوگاه بود که در فصلهای مربوط به کارهای جمعی شرح خواهم داد.
انبارها و سردخانه
در کنار آشپزخانه، انبارهای مواد غذایی و سردخانه قرار داشتند.
وجود این امکانات برای تأمین مداوم غذا ضروری بود.
مواد غذایی مختلف، شرایط نگهداری یکسانی ندارند.
برخی اقلام باید در فضای خشک و مناسب نگهداری شوند و برخی دیگر به امکانات سردخانهای نیاز دارند.
در دبس، آمادهسازی انبارها و سردخانه، بخشی از کارهای اصلی پشتیبانی بود.
من به دلیل مسئولیتهایم در خرید و تدارکات، با اهمیت این امکانات آشنایی مستقیم داشتم.
خدمات و نظم روزانه
زندگی جمعی در اردوگاه به برنامه و تقسیم مسئولیت نیاز داشت.
تهیه و توزیع غذا، نظافت، رسیدگی به امکانات، استفاده از فضاهای مشترک و انجام کارهای خدماتی، فعالیتهایی بودند که باید هماهنگ میشدند.
در کنار کارکنان اردوگاه، داوطلبانی از میان اسیران نیز در برخی کارها همکاری میکردند.
این همکاریها، بخشی از مناسبات روزانه دبس بود.
در فصلهای بعد، درباره چگونگی شکلگیری این فعالیتها و تجربههای مشخص خود در ارتباط با آنها خواهم نوشت.
اردوگاه بهعنوان یک محیط زندگی
دبس را تنها با عنوان «محل نگهداری اسیران» نمیتوان شناخت.
برای کسانی که در آن زندگی میکردند، اردوگاه مجموعهای از تجربههای روزانه بود.
غذا، استراحت، مطالعه، گفتوگو، کارهای داوطلبانه و استفاده از امکانات عمومی، بخشهایی از این زندگی بودند.
در کنار آنها، تفاوت دیدگاهها و سوابق نظامی و سیاسی افراد نیز وجود داشت.
شناخت تاریخ دبس، مستلزم توجه به همه این ابعاد است.
من در ادامه، رویدادهایی را بازگو میکنم که در جریان مسئولیتهایم شاهدشان بودهام و نشان میدهند مناسبات روزانه اردوگاه چگونه شکل میگرفت.
فصل نهم ـ تدارکات برای صدها انسان
از خرید در شهرهای عراق تا سفره اسیران جنگی
وقتی دستور به مسئولیت اجرایی تبدیل شد
در کار پشتیبانی، هر تصمیمی که به افزایش خدمات مربوط باشد، پیامدهای مشخصی دارد.
وقتی قرار شد اسیران جنگی در مناسبات ارتش آزادیبخش «مهمانان رهبری» محسوب شوند و امکانات ویژهای برای رسیدگی به آنان فراهم شود، بخشهای خرید، تدارکات و انبارداری نیز با مسئولیتهای گستردهتری روبهرو شدند.
من در این بخش از کار حضور داشتم و تغییر حجم نیازها را از نزدیک تجربه کردم.
در خاطراتم نوشتهام که برای بعضی اقلام غذایی، سهم در نظر گرفتهشده برای اسیران از سهم معمول یک عضو مجاهدین بیشتر بود.
برای نمونه، درباره میوههایی مانند هندوانه، طالبی و انگور، سهمی تا سه برابر مطرح بود.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
اجرای چنین برنامهای، به افزایش خرید و توسعه شبکه تأمین نیاز داشت.
شبکه خرید محلی کافی نبود
در آغاز، بخشی از نیازها از مسیرهای خرید محلی تأمین میشد.
اما با افزایش حجم مواد غذایی مورد نیاز، این شبکه محدود دیگر پاسخگوی همه تقاضاها نبود.
تهیه بعضی اقلام، از جمله کره، مربا و پنیر، دشوار شده بود.
در نتیجه، ناچار شدیم دامنه فعالیت خرید را گسترش دهیم.
من همراه یک تیم سهنفره در این کار شرکت داشتم.
شبکه تأمین را به مناطق مختلف عراق گسترش دادیم؛ از شمال، تا حلبچه و سلیمانیه و از جنوب، تا بصره، کوت و العماره.
این گسترش، امکان تهیه مواد غذایی را از منابع بیشتری فراهم میکرد.
کامیونهای مواد غذایی
با توسعه شبکه خرید، مواد غذایی از شهرهای مختلف به منطقه کرکوک منتقل میشدند.
کامیونهای حامل میوه و سبزی از کوت و بصره میآمدند.
اقلامی مانند ماست، کره، دیگر لبنیات، تخممرغ و برنج نیز از مسیرهای خرید بغداد و حلبچه تأمین میشدند.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این فعالیتها بخشی از کار مستمر پشتیبانی بودند.
تهیه کالا، تنها مرحله نخست بود.
باید هماهنگی لازم برای تحویل، حملونقل، پرداخت هزینه و انتقال مواد غذایی به محل مصرف نیز انجام میشد.
خرید مستقیم از تولیدکنندگان
در بخشی از فعالیتها، من مسئول ارتباط خرید با کارخانهها و تولیدکنندگان عراقی مواد لبنی بودم.
برای انجام خرید به مراکز مربوط مراجعه میکردم، هزینهها را پرداخت میکردم و پس از آماده شدن کالا، هماهنگی حمل آن انجام میشد.
گاهی اقلام مورد نیاز در همان زمان مراجعه آماده نبودند و از طریق شبکههای خرید محلی به ما تحویل داده میشدند.
در این فعالیتها، پرداخت کامل هزینه کالاها بخشی از کار بود.
در خاطرات خود بر این موضوع تأکید کردهام که حساب خریدها را تا آخرین دینار تسویه میکردیم.
این جزئیات، بخشی از واقعیت کار تدارکات است؛ کاری که در ظاهر کمتر دیده میشود، اما استمرار خدمات اردوگاه به آن وابسته بود.
از خرید تا انبار
مواد غذایی پس از تهیه، باید در شرایط مناسب نگهداری میشدند.
انبارها و سردخانه اردوگاه برای همین منظور اهمیت داشتند.
در یک مجموعه با جمعیت زیاد، خرید و مصرف باید با یکدیگر هماهنگ باشند.
اگر مواد غذایی بهموقع تأمین نشوند، برنامه آشپزخانه با مشکل روبهرو میشود.
اگر امکانات نگهداری مناسب نباشد، بخشی از مواد ممکن است پیش از مصرف از بین برود.
از همینرو، کار انبارداری و سردخانه، ادامه طبیعی فعالیت خرید و تدارکات بود.
در دبس، این بخشها برای تأمین نیازهای روزانه اسیران و کارکنان مجموعه فعالیت میکردند.
جزئیاتی که اهمیت داشتند
در تجربه اردوگاه، گاهی یک دستور کوتاه درباره غذا، معنای گستردهتری پیدا میکرد.
یک بار یکی از مسئولان زن مرا صدا کرد و پرسید وقتی غذا ماکارونی است، همراه آن چه چیزی میدهیم.
پاسخ دادم که معمولاً غذای جانبی مشخصی نداریم.
سپس پرسید وقتی چلوکباب تهیه میشود، همراه آن چه میدهیم.
گفتم اگر موجود باشد، پیاز.
او تأکید کرد که از روز بعد، همراه ماکارونی ترشی و همراه چلوکباب، پیاز و سماق داده شود.
این گفتوگو را بهخوبی به یاد دارم.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
موضوع، تهیه چند قلم ماده غذایی بیشتر نبود.
برای من، اهمیت آن در توجه به کیفیت غذایی بود که برای اسیران تهیه میشد.
در یک مجموعه بزرگ، همین جزئیات میتوانند نشان دهند که دستورهای مربوط به رسیدگی، چگونه به کار روزانه تبدیل میشوند.
مسئولیت فراتر از تأمین مقدار غذا
در پشتیبانی اردوگاه، تنها مقدار غذا اهمیت نداشت.
تنوع مواد غذایی، کیفیت تهیه و نحوه توزیع نیز بخشی از مسئولیت بود.
برای صدها نفر، تهیه غذا باید با برنامه انجام میشد.
این برنامه به همکاری بخشهای خرید، انبار، سردخانه و آشپزخانه وابسته بود.
هر بخش، مسئولیت مشخصی داشت و نتیجه کار آنها در غذای روزانه اسیران دیده میشد.
در این تجربه، رابطه میان دستورهای مربوط به «مهمانان رهبری» و فعالیت اجرایی برای من روشنتر شد.
انسانهایی در پایان زنجیره تدارکات
در کار خرید، معمولاً با فهرست کالاها، مقدار مورد نیاز، قیمت و حملونقل سروکار داریم.
اما در دبس، در پایان این زنجیره، انسانهایی قرار داشتند که در شرایط اسارت زندگی میکردند.
مواد غذایی خریداریشده باید به آشپزخانه میرسید، آماده میشد و در اختیار آنان قرار میگرفت.
این واقعیت به فعالیت تدارکات معنای دیگری میداد.
آنچه تهیه میکردیم، برای کسانی بود که تا پیش از اسارت، در میدان جنگ در سوی مقابل قرار داشتند.
اکنون مسئولیت رسیدگی به آنان بر عهده ما بود.
از تدارکات تا مناسبات انسانی
تجربه دبس برای من نشان داد که اجرای ضوابط انسانی، به امکانات واقعی وابسته است.
احترام به اسیران تنها در گفتار معنا پیدا نمیکند.
باید در نحوه برخورد، رسیدگی به نیازها و کیفیت خدمات روزانه نیز دیده شود.
تهیه غذا، تأمین امکانات و انجام کارهای پشتیبانی، بخشی از همین مسئولیت بود.
در فصلهای بعد، این تجربه را از زاویه دیگری دنبال خواهم کرد: دستورهای مربوط به «مهمانان رهبری»، مسئولان اجرای آن، مناسبات کارکنان با اسیران و رویدادهایی که خود در اردوگاه شاهدشان بودم.
پایان بخش دوم ـ فصلهای پنجم تا نهم
بخش دوم، از جغرافیای دبس آغاز شد و به آمادهسازی قلعه، ساختار اردوگاه و شبکه پشتیبانی رسید. در بخش سوم، به فرمان رهبری، ضوابط زندگی در اردوگاه و مسئولیت کسانی میپردازیم که اجرای این ضوابط را بر عهده داشتند.
بخش سوم ـ فرمان رهبری و ضوابط اردوگاه
از فرمان «مهمانان رهبری» تا مسئولیت اجرای آن در مناسبات روزانه اردوگاه دبس
فصل دهم ـ چرا «مهمانان رهبری»؟
فرمانی که جایگاه اسیر را در مناسبات ارتش آزادیبخش تعریف کرد
لحظهای که جنگ برای اسیر پایان مییافت
در جنگ، لحظههایی وجود دارد که معنای آنها از نتیجه یک عملیات نظامی فراتر میرود. یکی از آن لحظهها، زمانی است که فردی سلاح خود را کنار میگذارد، دستهایش را بالا میبرد، پرچم سفید نشان میدهد یا به هر دلیل دیگری از ادامه نبرد بازمیماند.
از آن لحظه، او دیگر نیرویی نیست که بتوان علیه او بهعنوان رزمندهای در حال جنگ اقدام کرد. جان و امنیتش در مسئولیت نیرویی قرار میگیرد که وی را در اختیار گرفته است.
در سالهایی که ارتش آزادیبخش ملی ایران برای گسترش عملیاتهای خود آماده میشد، مسئله اسیران نیز در برنامهریزیها مطرح بود. این موضوع تنها به چگونگی انتقال افراد از میدان نبرد مربوط نمیشد. پرسش اساسی آن بود که با این انسانها پس از اسارت چگونه باید رفتار کرد.
من از آغاز تشکیل ارتش آزادیبخش در بخشهای پشتیبانی، خرید، تدارکات و انبار فعالیت داشتم. در جریان همین مسئولیتها بود که در نشستهایی درباره عملیاتهای آینده، قوانین جنگ و رفتار با اسیران شرکت کردم.
یکی از این نشستها، جایگاه ویژهای در خاطرات من دارد؛ زیرا در آن، فرمانی ابلاغ شد که بعدها مبنای مناسبات اردوگاه دبس قرار گرفت.
نشستی پیش از نوروز ۱۳۶۷
پیش از آغاز سال ۱۳۶۷، گروهی از مسئولان و کارکنان باتجربه سازمان و ارتش آزادیبخش در نشستی گرد هم آمدند.
در میان حاضران، افرادی را میشناختم که سالها در فعالیتهای تشکیلاتی، خدماتی و پشتیبانی مسئولیت داشتند. بعضی از آنان زندانهای دوران شاه را نیز پشت سر گذاشته بودند.
مجید معینی، محمد سادات دربندی معروف به کاک عادل، برادر فضلی و مجید عالمیان از جمله افرادی بودند که حضورشان را به یاد دارم.
مهدی ابریشمچی، که در مناسبات مجاهدین «برادر شریف» نامیده میشد، برای ابلاغ توضیحات و دستورهای مربوط به اسیران آمده بود.
او در آغاز سخنانش توضیح داد که بخشی از مطالب را از طرف مسعود رجوی بیان میکند و پس از آن، دیدگاه و احساس شخصی خود را نیز خواهد گفت.
این تفکیک برای من اهمیت داشت؛ زیرا روشن میکرد که سخنان اصلی نشست، ابلاغ یک تصمیم رهبری است، نه صرفاً نظر شخصی مسئول جلسه.
تفاوت میان عضو سازمان و اسیر جنگی
یکی از محورهای مهم سخنان مهدی ابریشمچی، تفاوت میان مناسبات درونی مجاهدین و مناسبات با اسیران جنگی بود.
تا آن زمان، نیروهایی که به سازمان و ارتش آزادیبخش میپیوستند، با شناخت و انتخاب خود وارد این مجموعه میشدند. آنان ممکن بود از زندان آزاد شده باشند، از ایران خارج شده باشند یا از مسیرهای دیگر به ارتش پیوسته باشند، اما در هر صورت، فعالیت در سازمان را انتخاب کرده بودند.
اسیر جنگی در موقعیت دیگری قرار داشت.
او عضو مجاهدین نبود. مناسبات سازمان را انتخاب نکرده بود و چهبسا با مجاهدین اختلاف سیاسی یا اعتقادی داشت. ممکن بود از نیروهای ارتش، سپاه، بسیج یا دیگر واحدهای نظامی حکومت باشد.
این تفاوت، ضرورت برخوردی مستقل از ضوابط تشکیلاتی اعضای سازمان را مطرح میکرد.
در چنین شرایطی، مسئولیت نیروی اسیرکننده از لحظه تسلیم فرد آغاز میشد.
ابلاغ فرمان
آنچه از سخنان مهدی ابریشمچی در خاطرم مانده و در یادداشتهای خود ثبت کردهام، این است که او بهصراحت درباره فردی سخن گفت که دیگر در جنگ شرکت نمیکند؛ کسی که دست از تیراندازی کشیده، تسلیم شده یا برای نجات جان خود از میدان نبرد کنار رفته است.
مضمون فرمانی که او از طرف مسعود رجوی ابلاغ کرد، این بود که چنین فردی از لحظه اسارت، در پناه رهبری قرار میگیرد و در مناسبات مجاهدین «مهمان رهبری» محسوب میشود.
این عنوان با تأکید بر رعایت کامل حقوق انسانی اسیر و اجرای ضوابط ویژه مجاهدین و ارتش آزادیبخش همراه بود.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
من این فرمان را یکی از مهمترین تصمیمهای مربوط به اردوگاه دبس میدانم.
زیرا در آن، برخورد با اسیر تنها در چارچوب یک وظیفه حفاظتی تعریف نمیشد. تأمین نیازهای زندگی، رعایت حرمت فرد و رفتار انسانی نیز به مسئولیت کارکنان و مسئولان تبدیل میشد.
معنای عنوان «مهمان»
واژه «مهمان» در زبان معمول، یادآور احترام، پذیرایی و مسئولیت میزبان است. اما در اردوگاه دبس، این عنوان درباره کسانی به کار میرفت که در نتیجه عملیات نظامی به اسارت درآمده بودند.
بنابراین، استفاده از این عنوان، وضعیت واقعی اسارت را از میان نمیبرد.
اسیران همچنان در اردوگاه نگهداری میشدند و مقررات حفاظتی بر مجموعه حاکم بود. اما دستور ابلاغشده، شیوه برخورد با آنان را در مناسبات مجاهدین مشخص میکرد.
در تجربه من، اهمیت این عنوان در آثار عملی آن بود.
وقتی قرار بود اسیران از امکانات مناسب زندگی برخوردار شوند، باید مواد غذایی، محل اقامت، امکانات بهداشتی و خدمات مورد نیاز آنان فراهم میشد.
وقتی احترام به آنان مورد تأکید قرار میگرفت، کارکنان باید این اصل را در برخورد روزانه رعایت میکردند.
و هنگامی که اسیری دیدگاه مخالف داشت، مخالفت سیاسی او نباید مجوز رفتار توهینآمیز یا محروم کردن وی از حقوق انسانی میشد.
واکنش حاضران
در خاطرات خود نوشتهام که شنیدن این ضوابط برای شماری از ما نیز شگفتآور بود.
ما با مناسبات درونی مجاهدین آشنا بودیم، اما اکنون با مسئولیتی تازه روبهرو میشدیم؛ مسئولیتی در برابر کسانی که نه عضو سازمان بودند و نه لزوماً با آن همدلی داشتند.
پس از ابلاغ مضمون فرمان، مهدی ابریشمچی از احساس شخصی خود سخن گفت.
او نیز بر اهمیت و گستردگی این مسئولیت تأکید کرد و تعهد خود را برای اجرای دستور بیان داشت.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این بخش از نشست برای من اهمیت دیگری داشت: مسئولیت اجرای فرمان، از همان آغاز، موضوعی جدی تلقی میشد.
از فرمان تا مسئولیت
هر فرمانی را باید در نحوه اجرای آن شناخت.
در اردوگاه دبس، اجرای دستور «مهمانان رهبری» به مجموعهای از مسئولیتها وابسته بود: حفاظت، تأمین امکانات زندگی، پشتیبانی، خدمات، برخورد انسانی و اداره مناسبات میان اسیران و کارکنان.
من در بخشهای پشتیبانی و تدارکات با بخشی از این مسئولیتها ارتباط مستقیم داشتم.
بعدها در جریان زندگی روزانه اردوگاه، با رویدادهایی روبهرو شدم که نشان میدادند اجرای این دستور، تنها به شرایط عادی محدود نیست.
گاهی اختلاف نظر، بیاعتمادی یا رفتار تحریکآمیز پیش میآمد. در چنین موقعیتهایی بود که پایبندی به ضوابط اهمیت بیشتری پیدا میکرد.
یکی از این رویدادها، مربوط به گروهی از اسیران مخالف مجاهدین بود که در فصلهای بعد به آن خواهم پرداخت.
فرمانی که نام کتاب شد
عنوان این کتاب، «اسیران جنگی؛ مهمانان رهبری مجاهدین»، از همین تجربه تاریخی گرفته شده است.
من این عنوان را برای زیبایی ادبی انتخاب نکردهام.
در نشست مربوط به آمادهسازی اردوگاه، این عبارت را شنیدم. سپس در فعالیتهای روزانه، با مسئولیتهایی روبهرو شدم که اجرای آن بر عهده ما قرار داشت.
آنچه در فصلهای آینده میآید، شرح بخشی از همین تجربه است؛ از ضوابط برخورد با اسیران تا مسائل اجرایی و مناسبات انسانی درون اردوگاه.
فصل یازدهم ـ فرمان و مسئولیت اجرا
وقتی یک دستور به تعهد کارکنان تبدیل شد
فرمانی که باید اجرا میشد
پس از نشست مهدی ابریشمچی، مسئله اصلی برای ما اجرای دستورهایی بود که درباره اسیران ابلاغ شده بود.
در بخشهای نظامی و تشکیلاتی، هر تصمیمی برای آنکه به نتیجه برسد، به سازماندهی و تعیین مسئولیت نیاز دارد.
در موضوع اسیران جنگی، این ضرورت ابعاد دیگری پیدا میکرد.
زیرا موضوع، زندگی انسانهایی بود که در اختیار ارتش آزادیبخش قرار میگرفتند و برای تأمین نیازهای روزانه خود به امکانات اردوگاه وابسته بودند.
در چنین شرایطی، مسئولیت کارکنان تنها انجام یک کار اداری یا خدماتی نبود.
رفتار آنان مستقیماً بر زندگی اسیران تأثیر میگذاشت.
مسئولیت از بالاترین سطح
فرمانی که مهدی ابریشمچی ابلاغ کرد، به نام مسعود رجوی و از طرف رهبری مجاهدین بود.
از اینرو، مسئولیت اجرای آن در مناسبات ارتش آزادیبخش جایگاهی مشخص داشت.
مهدی ابریشمچی پس از بیان مضمون فرمان، بر تعهد خود نسبت به اجرای آن تأکید کرد.
برای من، این تأکید نشان میداد که موضوع اسیران، یک فعالیت فرعی در کنار عملیاتهای نظامی تلقی نمیشود.
بلکه مجموعهای از مسئولیتهای انسانی و اجرایی برای آن در نظر گرفته شده بود.
در نشستهای بعدی نیز همین موضوع در توضیحات مربوط به پشتیبانی و خدمات مطرح میشد.
تفاوت مسئولیت نظامی و خدماتی
در یک عملیات نظامی، فرماندهان و یگانهای رزمی وظایف مشخصی دارند.
اما پس از اسارت نیروهای مقابل، مجموعه دیگری از فعالیتها اهمیت پیدا میکند.
اسیر باید از میدان نبرد خارج و به محل مناسب منتقل شود. پس از آن، تأمین غذا، آب، محل استراحت و خدمات ضروری مطرح میشود.
این وظایف، بدون همکاری بخشهای مختلف انجام نمیگیرند.
من از آغاز تشکیل ارتش آزادیبخش در خرید، تدارکات و انبار فعالیت داشتم و با همین بخش از مسئولیتها آشنا بودم.
با آمادهسازی دبس، بخشی از فعالیتهای پشتیبانی در خدمت نگهداری از اسیران قرار گرفت.
از این مرحله به بعد، تهیه مواد غذایی یا آماده نگه داشتن انبارها، مستقیماً با زندگی کسانی ارتباط داشت که در اردوگاه حضور داشتند.
مسئولیت در برابر انسان، نه درجه نظامی
یکی از مسائل مهم، تفاوت میان اسیران از نظر درجه و جایگاه نظامی بود.
در میان آنان سرباز، درجهدار، افسر و فرمانده حضور داشت.
در ساختار نظامی حکومت، این افراد مناسبات سلسلهمراتبی خود را داشتند. اما پس از اسارت، تأمین حقوق و نیازهای انسانی آنان نباید به درجه نظامی وابسته میشد.
من بعدها در آشپزخانه اردوگاه با نمونهای از دشواری تغییر این مناسبات روبهرو شدم.
سربازی که مسئولیتی در کار آشپزخانه پذیرفته بود، گاهی درباره کار افرادی که پیشتر از نظر درجه بالاتر از او بودند، تذکر میداد.
این وضعیت برای بعضی افسران خوشایند نبود.
در یکی از این موارد، گفتوگویی با یک تیمسار داشتم که به روشن شدن مسئله کمک کرد.
به او توضیح دادم که مناسبات تازه را باید بر اساس مسئولیت افراد در اردوگاه شناخت، نه صرفاً درجهای که پیش از اسارت داشتهاند.
در عین حال، از سرباز مسئول آشپزخانه نیز خواستم که تذکرهای خود را با حفظ احترام و بهدور از تحقیر دیگران مطرح کند.
این تجربه نشان میداد که رعایت حرمت انسانی، مسئولیتی دوطرفه در مناسبات روزانه است.
مسئولیت در برابر مخالف
یکی از مهمترین آزمونهای اجرای فرمان، برخورد با اسیرانی بود که نسبت به مجاهدین دیدگاه مخالف داشتند.
در اردوگاه، افرادی حضور داشتند که از مواضع حکومت دفاع میکردند یا علیه مجاهدین سخن میگفتند.
در خاطرات خود نوشتهام که یک سرباز رنجر و تکاور، گروهی از اسیران را گرد میآورد و ضمن مخالفت با مجاهدین، موضوعاتی درباره آموزش تکاوری و درگیری مطرح میکرد.
در نشستی با حضور محمد سادات دربندی، مجید معینی، مجید عالمیان و من، این مسئله بررسی شد.
کاک عادل تأکید کرد که کارکنان و هواداران مجاهدین نباید با این افراد وارد مشاجره یا درگیری شوند.
تا زمانی که اقدام عملی علیه امنیت مجموعه انجام نشده بود، مخالفت و تبلیغ آنان نباید به برخورد متقابل منجر میشد.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این تصمیم برای من یکی از روشنترین نمونههای اجرای ضابطه «مهمانان رهبری» بود.
زیرا رفتار انسانی با کسی که موافق ماست، دشواری چندانی ندارد.
اهمیت یک ضابطه زمانی آشکار میشود که فرد مقابل، مخالف باشد.
پرهیز از تحریک و مقابله
در آن نشست، تأکید شد که همه افراد مربوط باید از این تصمیم آگاه شوند.
هدف، جلوگیری از شکلگیری درگیری میان کارکنان یا هواداران مجاهدین و گروهی از اسیران بود.
این موضوع از نظر امنیت اردوگاه نیز اهمیت داشت.
مشاجرههای لفظی میتوانستند به تنشهای بزرگتر تبدیل شوند.
بنابراین، برخورد مسئولانه اقتضا میکرد که اختلافات سیاسی، به درگیری شخصی کشیده نشوند.
من این تصمیم را بخشی از تجربه عملی اداره اردوگاه میدانم.
در دبس، افراد با سوابق و عقاید مختلف در یک محیط مشترک حضور داشتند.
اداره چنین محیطی، به خویشتنداری و رعایت ضوابط نیاز داشت.
مسئولیت تنها بر عهده مدیر نبود
اجرای دستورهای مربوط به اسیران، تنها وظیفه مسئولان اصلی اردوگاه نبود.
کارکنان آشپزخانه، انبار، تدارکات و دیگر بخشها نیز در برخورد روزانه با اسیران نقش داشتند.
یک رفتار نامناسب، حتی اگر از سوی فردی در پایینترین رده خدماتی انجام میشد، میتوانست بر مناسبات اردوگاه تأثیر بگذارد.
به همین دلیل، آشنایی کارکنان با ضوابط مربوط به اسیران اهمیت داشت.
در تجربه من، مسئولیت اجرایی و مسئولیت اخلاقی از یکدیگر جدا نبودند.
کسی که غذا تهیه میکرد، باید کیفیت و نظم کار را رعایت میکرد. کسی که با اسیران گفتوگو میکرد، باید حرمت آنان را حفظ میکرد. و کسی که مسئولیت اداره یک بخش را داشت، باید از برخوردهای تحقیرآمیز جلوگیری میکرد.
فرمان در میدان عمل
فرمان «مهمانان رهبری» در نشست ابلاغ شد، اما معنای عملی آن در اردوگاه آشکار میشد.
از تأمین غذا و امکانات زندگی تا برخورد با مخالفان و حل اختلافات روزانه، اجرای این دستور به تصمیمها و رفتارهای مشخص وابسته بود.
من در این فصل، دو نمونه از تجربه خود را آوردم: مسئله درجههای نظامی در آشپزخانه و تصمیم درباره جلوگیری از درگیری با اسیران مخالف.
در هر دو مورد، موضوع اصلی حفظ مناسبات انسانی در محیطی بود که افراد از سوابق و موقعیتهای متفاوت آمده بودند.
این تجربهها در فصلهای مربوط به زندگی روزانه اردوگاه با جزئیات بیشتری دنبال خواهند شد.
فصل دوازدهم ـ ضوابط زندگی در اردوگاه
دو جایگاه برای اسیر؛ حقوق جنگی و حرمت مهمان
دو جایگاه، یک انسان
یکی از مهمترین نکاتی که از نشست مهدی ابریشمچی در خاطرم باقی مانده، تفکیکی است که میان دو جایگاه اسیران مطرح شد.
نخست، جایگاه عمومی فرد اسیرشده در جنگ؛ جایگاهی که با قواعد حقوق بشردوستانه و مسئولیت نیروی نگهدارنده ارتباط دارد.
دوم، جایگاهی که در دستور رهبری مجاهدین برای او تعیین شده بود: «مهمان رهبری».
در توضیحات آن نشست تأکید شد که رعایت حقوق انسانی اسیر، وظیفهای پایهای است، اما در مناسبات مجاهدین باید رسیدگی بیشتری نیز در نظر گرفته شود.
این دو جایگاه در برابر یکدیگر نبودند.
عنوان «مهمان رهبری» جایگزین حقوق اسیر نمیشد؛ بلکه مسئولیتهای افزودهای برای کارکنان و مسئولان اردوگاه ایجاد میکرد.
در خاطراتم از این موضوع با تعبیر دو «استاتو» یاد کردهام؛ یکی وضعیت اسیر جنگی و دیگری جایگاه مهمان رهبری.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
ضابطهای برای همه
در آن نشست، پرسشی مطرح شد که از نظر من اهمیت بنیادی داشت: چگونه فردی که تا ساعتی پیش در برابر نیروهای ارتش آزادیبخش میجنگید، اکنون مهمان رهبری محسوب میشود؟
این پرسش درباره کسانی مطرح بود که ممکن بود از نیروهای ارتش، سپاه یا بسیج باشند و حتی پس از اسارت نیز به حکومت وفادار بمانند.
مضمون پاسخ ابلاغشده روشن بود: سابقه جنگیدن فرد، مسئولیت رفتار انسانی با او را پس از اسارت از میان نمیبرد.
در یادداشتهای خود ثبت کردهام که در توضیح این ضوابط، بر ایرانی بودن اسیران، حرمت جان آنان و ممنوعیت اعدام در مناسبات مورد بحث تأکید شد.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این نکته برای ما تنها یک بحث نظری نبود.
وقتی اسیران به اردوگاه میآمدند، باید بدون توجه به درجه نظامی یا دیدگاه سیاسی آنان، امکانات زندگی و امنیتشان تأمین میشد.
مقررات حفاظتی
اردوگاه اسیران جنگی، یک مجموعه حفاظتشده است.
وجود دیوار، نگهبانی، مقررات رفتوآمد و نظم استفاده از امکانات مشترک، بخشی از اداره چنین مجموعهای است.
در دبس نیز ساختمان و محوطه اردوگاه در چارچوب ضوابط حفاظتی اداره میشدند.
اما حفاظت، نباید با رفتار تحقیرآمیز یا ایجاد تنش میان کارکنان و اسیران همراه میشد.
من در جریان فعالیتهایم، بهویژه در ماجرای گروهی از اسیران مخالف مجاهدین، شاهد تأکید مسئولان بر همین تمایز بودم.
در آن ماجرا، تصمیم بر این بود که تا زمانی که اقدام عملی علیه امنیت مجموعه انجام نشده است، کارکنان نباید به سبب سخنان مخالفان وارد مشاجره و درگیری شوند.
این تصمیم نشان میداد که حفظ نظم اردوگاه، لزوماً به معنای مقابله با هر اختلاف سیاسی نیست.
نظم خدمات روزانه
بخش دیگری از ضوابط زندگی در اردوگاه به استفاده از امکانات مشترک مربوط بود.
آشپزخانه، انبار، سردخانه، محل اقامت و کتابخانه، هرکدام برای استفاده جمعی نیازمند نظم بودند.
برای نمونه، مراجعه به کتابخانه با برنامهریزی و نوبتبندی انجام میشد، اما انتخاب کتاب بر عهده خود اسیران بود.
در بخشهای خدماتی نیز تقسیم مسئولیت اهمیت داشت.
برخی از اسیران داوطلبانه در آشپزخانه، انبار و دیگر فعالیتها همکاری میکردند.
این همکاریها باید بهگونهای سازمان مییافت که کار مجموعه پیش برود و حرمت افراد نیز حفظ شود.
وقتی درجه نظامی جای خود را به مسئولیت میدهد
در یکی از تجربههای اردوگاه، مسئلهای پیش آمد که تفاوت میان سلسلهمراتب نظامی گذشته و تقسیم مسئولیت در محیط جدید را آشکار کرد.
در میان اسیرانی که در آشپزخانه همکاری میکردند، افرادی با درجات نظامی متفاوت حضور داشتند.
سربازی که در کار آشپزخانه مسئولیتی داشت، ممکن بود درباره کار یک افسر یا فرمانده سابق تذکر دهد.
برای برخی از افسران، پذیرفتن چنین وضعیتی آسان نبود.
در گفتوگویی که با یکی از آنان داشتم، توضیح دادم که مسئولیت در اردوگاه، تابع درجه نظامی گذشته نیست.
اما در همان حال، رعایت احترام را نیز ضروری میدانستم.
به همین دلیل، به سرباز مسئول آشپزخانه توصیه کردم که اگر لازم است به کسی تذکر دهد، او را جداگانه صدا کند و با آرامش و احترام موضوع را توضیح دهد.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این تجربه، نمونهای از اجرای یک اصل در دو جهت بود: مسئولیت باید بر اساس کار تعیین شود و حرمت انسانی هیچکس نیز نباید نادیده گرفته شود.
آزادی عقیده و گفتوگو
اسیران دبس از نظر سیاسی یکسان نبودند.
برخی با مجاهدین همدلی داشتند و برخی مخالف بودند. گروهی نیز درباره سازمان و مواضع آن پرسشهایی داشتند.
در خاطرات خود نوشتهام که به یاد ندارم برای جذب اسیران، کلاس یا برنامه تبلیغاتی سازمانیافتهای از سوی ما ترتیب داده شده باشد.
در مقابل، درخواستهایی برای پرسش و پاسخ دریافت میکردم و بخشی از گفتوگوها به ابتکار خود اسیران شکل میگرفت.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
در محیطی که افراد با پیشینههای متفاوت در کنار یکدیگر زندگی میکردند، گفتوگو بخشی از مناسبات روزانه بود.
اختلاف نظر نیز وجود داشت.
در تجربهای که از آن سخن گفتم، حتی مخالفت آشکار گروهی از اسیران، بهخودیخود مبنای برخورد با آنان قرار نگرفت.
ضابطه در برابر اختلاف
قانون و ضابطه زمانی اهمیت واقعی پیدا میکند که اختلافی رخ دهد.
در شرایط عادی، اداره یک مجموعه ممکن است ساده به نظر برسد. اما در محیطی که افراد با دیدگاههای سیاسی، سابقههای نظامی و تجربههای متفاوت حضور دارند، اختلاف اجتنابناپذیر است.
آنچه اهمیت دارد، شیوه برخورد با این اختلافهاست.
در دبس، من شاهد مواردی بودم که مسئولان به جای تشدید تنش، بر خویشتنداری، گفتوگو و حفظ احترام تأکید کردند.
این تجربهها نشان میدادند که دستور «مهمانان رهبری» تنها به تأمین غذا و امکانات زندگی محدود نبود.
رفتار کارکنان نیز بخشی از اجرای آن محسوب میشد.
نظم و حرمت
زندگی در اردوگاه به نظم نیاز داشت؛ اما نظم بدون رعایت حرمت انسانی، نمیتوانست پاسخگوی مسئولیتهایی باشد که برای نگهداری از اسیران تعیین شده بود.
از سوی دیگر، رسیدگی انسانی نیز بدون سازماندهی و تقسیم کار امکان استمرار نداشت.
در تجربه من، اداره دبس بر پیوند این دو مسئولیت استوار بود: حفظ نظم مجموعه و رسیدگی به انسانهایی که در آن زندگی میکردند.
در فصل بعد، به مسئله حقوق، امنیت و حرمت اسیران از زاویه تجربههای مشخص اردوگاه خواهم پرداخت.
فصل سیزدهم ـ حقوق، حرمت و امنیت اسیران
آنچه در برخورد با مخالفان و در لحظههای بیاعتمادی آشکار شد
حرمت انسانی پس از اسارت
در میدان جنگ، نیروهای دو طرف برای شکست دادن یکدیگر تلاش میکنند. اما پس از اسارت، مناسبات دیگری آغاز میشود.
فرد اسیرشده، صرفنظر از وابستگی نظامی و سیاسی خود، باید از خشونت، تحقیر و تعرض مصون بماند.
این اصل در حقوق بشردوستانه جایگاه مشخصی دارد.
در اردوگاه دبس، رعایت حرمت اسیران یکی از محورهای دستورهای ابلاغشده بود.
برای من، اهمیت این موضوع در تجربههایی بود که نشان میدادند اجرای آن همیشه با شرایط آسان و بدون اختلاف همراه نیست.
بیاعتمادی نخستین
یکی از واقعیتهای اردوگاه، بیاعتمادی بخشی از اسیران به مجاهدین بود.
این افراد سالها در فضایی زندگی کرده بودند که حکومت ولایت فقیه تبلیغات گستردهای علیه مجاهدین انجام میداد.
برخی از آنان، حتی پس از ورود به اردوگاه، با تردید به رفتار کارکنان نگاه میکردند.
در خاطرات خود، یکی از نخستین برخوردها را ثبت کردهام.
پس از ورود گروهی از اسیران، اعلام شد که آنان مهمانان رهبری هستند و غذای آن روز چلوکباب است.
شماری از اسیران از شنیدن این خبر شگفتزده شدند.
اما بعضی دیگر باور نمیکردند که مجاهدین چنین غذایی در اختیار آنان قرار دهند.
وقتی غذا توزیع شد، گروهی حتی نسبت به سالم بودن آن تردید کردند و احتمال دادند که غذا مسموم باشد.
این تردید را خودم شنیدم و شاهد واکنش اسیران بودم.
پاسخ با رفتار
در برابر این بیاعتمادی، من و چند نفر از مسئولان و کارکنان، از جمله مجید معینی، محمد سادات دربندی و مجید عالمیان، در حضور اسیران از همان غذا خوردیم.
هدف این بود که نشان دهیم غذایی که در اختیار آنان قرار گرفته، همان غذایی است که خود ما نیز مصرف میکنیم و خطری در آن وجود ندارد.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این رویداد برای من معنای ویژهای داشت.
در آن لحظه، بحث نظری درباره اعتماد کافی نبود.
افرادی که سالها روایتهای منفی درباره مجاهدین شنیده بودند، به آنچه در برابر چشمشان رخ میداد نگاه میکردند.
رفتار عملی، راهی برای پاسخ به تردید آنان شد.
من این خاطره را در بخش مربوط به زندگی روزانه اردوگاه با جزئیات بیشتری خواهم آورد؛ زیرا یکی از روشنترین تجربههای نخستین برخورد میان اسیران و کارکنان دبس بود.
حق مخالفت
یکی دیگر از تجربههای مهم من، مربوط به برخورد با اسیرانی بود که آشکارا علیه مجاهدین سخن میگفتند.
در اردوگاه، گروهی از افراد مخالف حضور داشتند و یکی از آنان، که سابقه رنجری و تکاوری داشت، با دیگران گفتوگو و فعالیت میکرد.
در نشستی که درباره این موضوع برگزار شد، محمد سادات دربندی بر ضرورت جلوگیری از درگیری تأکید کرد.
به ما ابلاغ شد که مخالفت سیاسی یا سخنان تحریکآمیز، تا زمانی که به اقدام عملی علیه امنیت مجموعه تبدیل نشده است، نباید موجب برخورد فیزیکی یا مشاجره از سوی کارکنان شود.
این تصمیم اهمیت داشت؛ زیرا امنیت اردوگاه را از واکنش شخصی به مخالفت سیاسی جدا میکرد.
از نگاه من، یکی از معیارهای رفتار انسانی با اسیران همین است: فرد نباید صرفاً به دلیل عقیده یا مخالفت خود، از حرمت و حمایت محروم شود.
امنیت برای همه
امنیت اردوگاه تنها به حفاظت از ساختمانها محدود نبود.
اسیران نیز باید در محیطی زندگی میکردند که اختلافات سیاسی یا شخصی به خشونت تبدیل نشود.
در یک مجموعه با جمعیت زیاد، افراد ممکن است با یکدیگر اختلاف داشته باشند. برخی ممکن است سابقه فرماندهی داشته باشند و برخی دیگر از سربازان وظیفه باشند.
در چنین محیطی، مسئولان باید از تبدیل اختلافات به درگیری جلوگیری کنند.
تصمیمهایی که در دبس درباره پرهیز از مشاجره و برخورد اتخاذ میشدند، بخشی از همین مسئولیت بودند.
احترام در جزئیات
حرمت انسانی همیشه در تصمیمهای بزرگ آشکار نمیشود.
گاهی در شیوه بیان یک تذکر، برخورد با یک سرباز، یا نحوه پاسخ دادن به درخواست فردی دیگر نمود پیدا میکند.
در ماجرای آشپزخانه، وقتی اختلاف میان سرباز مسئول و افسران سابق مطرح شد، تلاش کردم موضوع را بهگونهای حل کنم که هم مسئولیت اجرایی حفظ شود و هم هیچکس در برابر دیگران تحقیر نشود.
این تجربه برای من یادآور آن بود که احترام به انسان، با تغییر موقعیت اجتماعی یا نظامی او از میان نمیرود.
درجه نظامی گذشته نباید بر مسئولیتهای تازه حاکم باشد؛ اما از دست دادن آن جایگاه نیز نباید بهانهای برای بیاحترامی شود.
حقوق و امکانات زندگی
تأمین غذا، آب، محل اقامت و خدمات بهداشتی، از نیازهای بنیادی اسیران بود.
در دبس، امکانات پشتیبانی برای پاسخگویی به این نیازها آماده شده بود.
آشپزخانه، انبارها و سردخانه، بخشی از ساختار اجرایی اردوگاه بودند.
من در خرید و تأمین مواد غذایی فعالیت داشتم و از نزدیک میدیدم که اجرای برنامه غذایی به چه میزان هماهنگی و تلاش نیاز دارد.
در کنار این امکانات، کتابخانه نیز برای مطالعه در دسترس بود و استفاده از آن با نوبتبندی انجام میشد.
این خدمات، بخشهایی از زندگی روزانه اردوگاه را تشکیل میدادند.
مسئولیت در برابر فرد آسیبپذیر
اسارت، موقعیتی است که در آن فرد اختیار و آزادی معمول زندگی خود را از دست میدهد.
همین وضعیت، مسئولیت نیروی نگهدارنده را افزایش میدهد.
اسیر نمیتواند آزادانه محل زندگی خود را ترک کند یا مانند شرایط عادی، نیازهایش را از منابع مختلف تأمین کند.
بنابراین، رسیدگی به نیازهای او، وظیفهای اساسی است.
در تجربه دبس، این مسئولیت در فعالیتهای روزانه کارکنان نمود پیدا میکرد.
از تهیه مواد غذایی تا جلوگیری از تنش، همه این کارها با زندگی افرادی ارتباط داشتند که در اختیار اردوگاه بودند.
حرمت انسانی، معیار رفتار
من در این کتاب، درباره تجربههایی مینویسم که خود شاهدشان بودهام.
از همین جایگاه، بر اهمیت رفتار انسانی با اسیران تأکید میکنم.
در دبس، مواردی را دیدم که مسئولان و کارکنان برای حفظ حرمت اسیران، پاسخ به بیاعتمادی آنان و جلوگیری از درگیری تلاش کردند.
این رویدادها، بخشی از تاریخ اردوگاهاند و ثبت آنها برای شناخت مناسبات آن دوره ضروری است.
فصل چهاردهم ـ مسئولان و کارکنان اردوگاه
انسانهایی که فرمان را به کار روزانه تبدیل کردند
پشت هر دستور، مسئولیتی وجود دارد
در تاریخ یک سازمان نظامی، معمولاً نام فرماندهان، عملیاتها و تصمیمهای بزرگ بیشتر دیده میشود.
اما در اداره اردوگاه اسیران جنگی، بخش مهمی از مسئولیت بر عهده کسانی است که کارهای روزانه را انجام میدهند.
تأمین غذا، آمادهسازی امکانات، رسیدگی به درخواستها، اداره انبارها، هماهنگی کارکنان و حفظ نظم مجموعه، فعالیتهایی هستند که بدون آنها زندگی اردوگاه مختل میشود.
در دبس، گروهی از مسئولان و کارکنان مجاهدین و ارتش آزادیبخش در این فعالیتها شرکت داشتند.
من با شماری از آنان از نزدیک همکاری کردم.
در این فصل، از کسانی نام میبرم که حضور و نقششان در خاطرات من ثبت شده است.
مهدی ابریشمچی؛ ابلاغ فرمان
مهدی ابریشمچی در مرحله آمادهسازی اردوگاه، مسئولیت ابلاغ دستورهای رهبری مجاهدین درباره اسیران را بر عهده داشت.
او در نشستی که پیش از نوروز ۱۳۶۷ برگزار شد، مضمون فرمان مسعود رجوی را برای حاضران توضیح داد.
در این نشست، جایگاه اسیران بهعنوان «مهمانان رهبری» مطرح شد و بر رعایت حقوق انسانی آنان تأکید گردید.
مهدی ابریشمچی پس از ابلاغ فرمان، از تعهد شخصی خود نسبت به اجرای آن نیز سخن گفت.
این نشست، یکی از مهمترین رویدادهایی بود که پیش از آغاز فعالیت گسترده اردوگاه در آن حضور داشتم.
محمد سادات دربندی؛ کاک عادل
محمد سادات دربندی، معروف به کاک عادل، از مسئولانی بود که در اداره اردوگاه و تنظیم مناسبات آن نقش داشت.
من در جریان فعالیتهای دبس با او همکاری مستقیم داشتم.
در خاطراتم، نام او در چند رویداد مهم آمده است.
یکی از آنها، موضوع برخورد با اسیرانی بود که علیه مجاهدین فعالیت میکردند.
کاک عادل در آن ماجرا، بر جلوگیری از مشاجره و درگیری تأکید کرد و خواستار آگاه کردن کارکنان از این تصمیم شد.
در نخستین برخوردهای مربوط به توزیع غذا نیز او در کنار دیگر مسئولان و کارکنان حضور داشت.
برای من، نقش کاک عادل با اداره مناسبات انسانی اردوگاه و پیگیری اجرای دستورهای مربوط به اسیران پیوند دارد.
مجید معینی
مجید معینی از چهرههای باتجربهای بود که در مرحله آمادهسازی و فعالیت اردوگاه حضور داشت.
او از جمله افرادی بود که در نشست پیش از نوروز ۱۳۶۷ شرکت داشتند.
در خاطرات من، نام او همچنین در ماجرای نخستین چلوکباب اسیران آمده است.
وقتی برخی اسیران نسبت به سالم بودن غذا تردید داشتند، مجید معینی در کنار ما از همان غذا خورد تا به رفع نگرانی آنان کمک کند.
این رویداد، یکی از نمونههای رفتار عملی کارکنان در مواجهه با بیاعتمادی اولیه بود.
مجید عالمیان
مجید عالمیان نیز از مسئولانی بود که در فعالیتهای اردوگاه حضور داشت و من با او همکاری کردم.
نام او در خاطرات مربوط به آمادهسازی اردوگاه، توزیع غذا و بررسی مسئله اسیران مخالف مجاهدین آمده است.
در نشست مربوط به جلوگیری از درگیری، او در کنار کاک عادل، مجید معینی و من حضور داشت.
در ماجرای نخستین غذای اسیران نیز از جمله کسانی بود که برای رفع تردید آنان، از غذای توزیعشده خورد.
این تجربهها، نقش او را در فعالیتهای روزانه اردوگاه نشان میدهند.
برادر فضلی و دیگر کارکنان
در نشست پیش از نوروز ۱۳۶۷، برادر فضلی نیز در میان افراد باتجربهای بود که حضور داشتند.
در کنار این افراد، کارکنان دیگری نیز در بخشهای مختلف فعالیت میکردند.
بخشی از کارها به خدمات و پشتیبانی مربوط بود و بخشی دیگر به اداره مناسبات روزانه.
در این کتاب، نام و مسئولیت افراد را در همان محدودهای بیان میکنم که از حضور و فعالیت آنان شناخت مستقیم دارم.
هدف، تهیه فهرستی تشریفاتی از مسئولان نیست؛ بلکه ثبت نقش انسانهایی است که در شکلگیری و اداره اردوگاه سهم داشتند.
کارکنان پشتیبانی و تدارکات
بخش پشتیبانی، یکی از پایههای اداره دبس بود.
من در خرید، تدارکات و انبار فعالیت داشتم و با مشکلات و مسئولیتهای این بخش از نزدیک آشنا بودم.
برای تأمین نیازهای اردوگاه، شبکه خرید از مناطق اطراف کرکوک به شهرهای دیگری در عراق گسترش یافت.
مواد غذایی از بغداد، حلبچه، سلیمانیه، کوت، بصره و دیگر مسیرهای تأمین به دست ما میرسید.
این فعالیتها به هماهنگی میان خریداران، تأمینکنندگان، رانندگان، انبارداران و کارکنان آشپزخانه نیاز داشتند.
در این میان، کار کسانی که مستقیماً در برابر اسیران دیده نمیشدند نیز اهمیت داشت.
زیرا نتیجه فعالیت آنان در امکانات زندگی روزانه اردوگاه آشکار میشد.
داوطلبان از میان اسیران
در دبس، برخی اسیران داوطلبانه در فعالیتهای خدماتی شرکت میکردند.
آشپزخانه، انبار و دیگر بخشها از جمله محلهایی بودند که داوطلبان در آنها همکاری داشتند.
این همکاریها، بخشی از مناسبات زندگی روزانه اردوگاه بود.
در میان داوطلبان، افراد با سوابق و درجات نظامی متفاوت حضور داشتند.
گاهی همین تفاوتها موجب بروز مسائل تازهای میشد.
ماجرای سرباز مسئول آشپزخانه و افسران سابق، نمونهای از این وضعیت بود.
در آن تجربه، تلاش کردم میان مسئولیت اجرایی و حفظ احترام افراد تعادل برقرار شود.
مسئولیت مشترک
اداره اردوگاه، نتیجه فعالیت یک نفر نبود.
از ابلاغ فرمان و تنظیم ضوابط تا خرید مواد غذایی و توزیع غذا، مجموعهای از افراد مسئولیت داشتند.
برخی در تصمیمگیری و هماهنگی نقش داشتند. برخی امکانات را فراهم میکردند و گروهی نیز کارهای روزانه را انجام میدادند.
در تجربه من، اهمیت این همکاری در استمرار خدمات آشکار میشد.
اردوگاه باید هر روز اداره میشد.
غذا باید تهیه میشد، امکانات باید آماده میماند و مسائل پیشآمده باید حل میشدند.
این استمرار، حاصل کار جمعی بود.
آنچه از همکاری با آنان آموختم
در جریان فعالیتهای دبس، با مسئولان و کارکنانی همکاری کردم که هرکدام تجربه و مسئولیت متفاوتی داشتند.
از نشستهای مربوط به فرمان رهبری تا مسائل آشپزخانه، انبار و برخورد با اسیران، تجربههای بسیاری در خاطرم باقی مانده است.
برخی از این تجربهها به تصمیمهای مهم مربوط بودند و برخی دیگر به جزئیاتی از زندگی روزانه.
اما در همه آنها، یک موضوع مشترک وجود داشت: اداره اردوگاه به مسئولیتپذیری و همکاری نیاز داشت.
من در این کتاب میکوشم نقش افراد را از خلال کارهایی که انجام دادهاند نشان دهم، نه با توصیفهایی که جای واقعیت را بگیرند.
پایان بخش سوم؛ آغاز روایت زندگی روزانه
در این بخش، از فرمان «مهمانان رهبری»، مسئولیت اجرای آن، ضوابط زندگی در اردوگاه و نقش کارکنان سخن گفتم.
اکنون زمان آن است که از ساختار و دستورها به زندگی روزانه برسیم.
در بخش چهارم، روایت به صحنههایی نزدیکتر میشود که خود در آنها حضور داشتهام: آشپزخانه، سفره غذا، همکاری داوطلبانه اسیران، اختلافات ناشی از درجات نظامی، نخستین چلوکباب و گفتوگوهایی که در فضای اردوگاه شکل گرفتند.
در آنجا، تاریخ دبس دیگر تنها تاریخ یک ساختمان یا مجموعهای از دستورها نیست؛ تاریخ برخورد انسانها با یکدیگر است.
پایان بخش سوم ـ فصلهای دهم تا چهاردهم
بخش سوم بر پایه خاطرات مستقیم شما و مطالب ثبتشده درباره نشست مهدی ابریشمچی، دستور «مهمانان رهبری»، برخورد با اسیران مخالف و همکاری کارکنان تنظیم شد. روایت رویدادهای مشخص در بخش چهارم ادامه پیدا میکند؛ جایی که میتوانیم بهجای تکرار اصول، خود صحنهها و گفتوگوها را با جزئیات مستند بازسازی کنیم.
بخش چهارم ـ زندگی روزانه در دبس
از نخستین برخورد با اسیران تا آشپزخانه، کارهای داوطلبانه، بیاعتمادیهای اولیه و مناسبات انسانی در اردوگاه
فصل پانزدهم ـ یک روز در اردوگاه
از ورود اسیران تا آغاز زندگی در دبس
روزی که اردوگاه جان گرفت
در بخشهای پیشین، از آمادهسازی قلعه دبس، نشستهای مربوط به اسیران و فرمانی نوشتم که آنان را در مناسبات مجاهدین «مهمانان رهبری» مینامید. اکنون به مرحلهای میرسم که آن دستورها باید در برابر انسانهای واقعی اجرا میشدند؛ انسانهایی که از میدان جنگ آمده بودند و هنوز نمیدانستند در این اردوگاه با چه شرایطی روبهرو خواهند شد.
من در آن روزها در بخش پشتیبانی، خرید و تدارکات فعالیت داشتم و به دلیل مسئولیتهایم، با بخشهای مختلف اردوگاه ارتباط مستقیم پیدا میکردم.
یکی از نخستین صحنههایی که در خاطرم باقی مانده، ورود گروهی بزرگ از اسیران پس از عملیات آفتاب در فروردین ۱۳۶۷ است.
تعداد دقیق کسانی را که آن روز به دبس آوردند، به یاد ندارم. در یادداشتهایم نوشتهام که شمار آنان احتمالاً نزدیک به چهارصد نفر بود. این رقم، یادآوری من از جمعیت حاضر در اردوگاه است، نه آمار قطعی اسیران عملیات.
آن روز هوا مناسب بود. از طرفی، هنوز سالن و میز و صندلی کافی برای پذیرایی از چنین جمعیتی آماده نداشتیم. به همین دلیل، اسیران را در چند قسمت از حیاط بزرگ اردوگاه نشاندیم.
ساعت از دوازده گذشته بود و آنان هنوز ناهار نخورده بودند.
در همین شرایط، موضوع نخستین وعده غذایی مطرح شد.
اعلام یک عنوان تازه
از بلندگوی اردوگاه اعلام شد که اسیران از آن روز «مهمانان رهبری» محسوب میشوند و ناهار را با هم خواهیم خورد.
غذای آن روز، مطابق برنامه غذایی، چلوکباب بود.
من و شماری از مسئولان و کارکنان در محل حضور داشتیم و واکنش اسیران را میدیدیم.
تعجب در میان آنان آشکار بود. برای بسیاری باورکردنی نبود که در نخستین روز حضور در اردوگاه، چلوکباب در اختیارشان قرار گیرد.
اما همه واکنشها یکسان نبود.
برخی از اسیران، بهویژه تعدادی که از نیروهای سپاه بودند، به دیگران میگفتند که این وعده واقعی نیست و مجاهدین چنین غذایی به آنان نخواهند داد.
با توزیع نخستین بشقابها، موضوع وارد مرحله دیگری شد.
چلوکباب همراه پیاز، سماق و نوشابه در اختیار اسیران قرار گرفت. با این حال، تعدادی همچنان تردید داشتند. این بار گفته میشد که ممکن است غذا مسموم باشد.
این سخنان را میشنیدم و واکنش افراد را از نزدیک میدیدم.
نخستین آزمون اعتماد
من، مجید معینی، محمد سادات دربندی معروف به کاک عادل، مجید عالمیان و چند نفر دیگر، از همان غذایی که برای اسیران آماده شده بود برداشتیم و در برابر آنان خوردیم.
نه سخنرانی کردیم و نه تلاش داشتیم با بحث سیاسی آنان را قانع کنیم.
مسئله روشن بود: کسانی از سالم بودن غذا میترسیدند و ما میخواستیم با رفتار خود نشان دهیم که خطری در کار نیست.
تا حدود ساعت دو بعدازظهر، هنوز شماری از اسیران باور نمیکردند که غذا سالم باشد. اما وقتی دیدند مسئولان و کارکنان از همان بشقابها غذا میخورند، تردیدها بهتدریج کاهش یافت و آنان نیز شروع به خوردن کردند.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این صحنه را فراموش نکردهام.
در آن روز، مسئله تنها خوردن یک وعده غذا نبود. فاصلهای از بیاعتمادی میان ما و گروهی از اسیران وجود داشت که با یک اعلام رسمی از میان نمیرفت.
آنان باید آنچه را میشنیدند، در عمل میدیدند.
زندگی پس از نخستین ناهار
پس از پذیرش اولیه اسیران، مسئولیت اردوگاه به یک کار مستمر تبدیل شد.
هر روز باید غذا تهیه میشد، امکانات مورد نیاز فراهم میآمد و بخشهای مختلف خدماتی فعالیت میکردند.
آشپزخانه، انبارها، سردخانه و شبکه خرید، اجزای مرتبط این فعالیت بودند.
در کنار نیازهای مادی، مسائل دیگری نیز وجود داشت: تفاوت درجههای نظامی، اختلاف دیدگاههای سیاسی، درخواست گفتوگو و همکاری داوطلبانه برخی اسیران در کارهای اردوگاه.
بهتدریج، همین مسائل زندگی روزانه دبس را شکل دادند.
برای من که مسئولیت پشتیبانی داشتم، هر روز با نیاز تازهای همراه بود. گاهی مسئله تهیه مواد غذایی بود، گاهی تأمین یخ و گاهی رسیدگی به اختلافی که در یکی از بخشهای خدماتی پیش آمده بود.
تاریخ اردوگاه تنها در دستورها و تصمیمهای مسئولان نوشته نشد؛ در همین فعالیتها و برخوردهای روزانه نیز شکل گرفت.
از پذیرش تا شناخت
اسیران در آغاز، شناخت یکسانی از مجاهدین نداشتند.
برخی پیشتر با سازمان آشنا بودند. بعضی از آنان هواداری یا همدلی نشان میدادند و گروهی نیز با بدبینی و مخالفت وارد اردوگاه شده بودند.
در چنین محیطی، رفتار کارکنان اهمیت داشت.
یک برخورد نامناسب میتوانست بیاعتمادی را افزایش دهد و یک رفتار مسئولانه میتوانست زمینه گفتوگو را فراهم کند.
من در دبس شاهد هر دو نوع مسئله بودم: دشواریهایی که از بیاعتمادی اولیه ناشی میشد و تجربههایی که در جریان زندگی مشترک، به شناخت بیشتر افراد از یکدیگر انجامید.
در فصلهای بعد، از همین تجربهها خواهم نوشت.
فصل شانزدهم ـ آشپزخانهای برای همه
از تدارکات گسترده تا جزئیات یک سفره
آشپزخانه؛ قلب خدمات اردوگاه
در اردوگاه دبس، آشپزخانه یکی از مهمترین بخشهای خدماتی بود.
آمادهسازی غذا برای صدها نفر، تنها به داشتن اجاق و دیگ وابسته نبود. باید مواد غذایی تهیه میشد، امکانات نگهداری فراهم میآمد، کارکنان مسئولیتهای خود را میشناختند و برنامه تهیه و توزیع غذا استمرار پیدا میکرد.
قلعه دبس در آغاز، ساختمانی متروک بود. مجاهدین پس از انتخاب محل، آن را نظافت و بازسازی کردند و امکانات گرمایشی، سرمایشی، انبارهای مواد غذایی، سردخانه و آشپزخانه مجهز در آن فراهم شد.
ظرفیت آمادهشده برای تدارکات و تهیه غذا، در حدود پانصد تا هفتصد نفر بود.
این امکانات، پایه کار روزانه آشپزخانه را تشکیل میدادند.
اما افزایش جمعیت اسیران و ضوابط مربوط به رسیدگی به آنان، نیازهای تازهای ایجاد میکرد.
سفرهای متفاوت
در دستورهای مربوط به «مهمانان رهبری»، رسیدگی به اسیران جایگاه ویژهای داشت.
در بخش تدارکات، این موضوع در مقدار و کیفیت مواد غذایی مورد نیاز آشکار میشد.
در خاطرات خود نوشتهام که برای بعضی اقلام، از جمله هندوانه، طالبی و انگور، سهمی تا سه برابر سهم معمول یک عضو مجاهدین در نظر گرفته شده بود.
چنین تفاوتی در مقدار مصرف، بهطور طبیعی بر حجم خرید و امکانات نگهداری تأثیر میگذاشت.
شبکههای خرید محلی دیگر برای تأمین همه نیازها کافی نبودند.
من همراه یک تیم سهنفره، برای گسترش شبکه خرید اقدام کردم. دامنه فعالیت ما از مناطق شمالی عراق، از جمله حلبچه و سلیمانیه، تا شهرهای جنوبی مانند بصره، کوت و العماره گسترش یافت.
مواد غذایی از مسیرهای مختلف به کرکوک منتقل میشدند.
کامیونهای میوه و سبزی از کوت و بصره میآمدند و اقلامی مانند لبنیات، تخممرغ و برنج از بغداد و حلبچه تأمین میشدند.
از کارخانه تا آشپزخانه
بخشی از مسئولیت من، ارتباط مستقیم با تولیدکنندگان و کارخانههای لبنی عراق بود.
برای خرید مراجعه میکردم، هزینه کالاها را پرداخت میکردم و هماهنگی لازم برای حمل آنها انجام میشد.
گاهی کالا در همان زمان آماده نبود و از طریق شبکههای محلی به ما تحویل داده میشد.
در این فعالیتها، حساب خریدها را کامل تسویه میکردیم.
پس از رسیدن مواد غذایی، نوبت به انبارداری، نگهداری و مصرف میرسید.
هر محموله باید در جای مناسب قرار میگرفت تا در زمان نیاز، در اختیار آشپزخانه باشد.
در ظاهر، این فعالیتها ارتباطی با مناسبات انسانی اسیران ندارند؛ اما در واقع، کیفیت زندگی روزانه آنان به همین کارها وابسته بود.
ماکارونی، ترشی و چلوکباب
یکی از خاطراتی که از توجه به جزئیات غذا در ذهنم مانده، مربوط به گفتوگو با یکی از مسئولان زن مجاهدین است.
روزی مرا صدا کرد و پرسید وقتی غذای اردوگاه ماکارونی است، همراه آن چه چیزی میدهیم.
پاسخ دادم که معمولاً چیز دیگری همراه ماکارونی نداریم.
سپس پرسید وقتی چلوکباب داریم، همراه آن چه میدهیم.
گفتم اگر موجود باشد، پیاز.
او تأکید کرد که از روز بعد، همراه ماکارونی ترشی و همراه چلوکباب، پیاز و سماق نیز داده شود تا اسیران از غذای خود بیشتر لذت ببرند.
این گفتوگو در خاطرم باقی مانده است.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
برای من، اهمیت آن در توجه به کیفیت پذیرایی بود.
موضوع بر سر یک غذای اضافی یا تغییر اساسی برنامه آشپزخانه نبود؛ مسئله این بود که حتی همراه غذا نیز مورد توجه قرار میگرفت.
در همان زمان، احساس میکردم که دستورهای مربوط به رسیدگی به اسیران، در چنین جزئیاتی معنای عملی پیدا میکند.
یک کامیون یخ و چند قالب ناپدیدشده
خاطره دیگری که با امکانات خدماتی اردوگاه ارتباط دارد، به تأمین یخ مربوط میشود.
یک بار کامیونی یخ به اردوگاه آوردم و آن را کنار سردخانه نگه داشتم تا قالبهای یخ با کمک خود اسیران به داخل منتقل شوند.
قرار بود یخها بعداً میان بخشهای مختلف و کلمنهایی که در سالنها قرار داشتند توزیع شوند.
اما هنگام انتقال، متوجه شدیم چند قالب یخ کم شده است.
بعداً روشن شد که تعدادی از اسیران، قالبها را برداشته و در کیسههای زباله گذاشتهاند تا برای استفاده بعدی نگه دارند. حتی برخی آنها را زیر بالش خود گذاشته بودند و یخها بهتدریج آب شده بودند.
علت این رفتار، کمبود اعلامشده یخ نبود؛ بلکه بیاعتمادی به استمرار تأمین آن بود.
برخی تصور میکردند که شاید دیگر یخی به اردوگاه نرسد.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این ماجرا برای من تلخ بود.
از یک سو، تلاش میکردیم امکانات مورد نیاز بهطور منظم فراهم شود. از سوی دیگر، بعضی از اسیران هنوز باور نداشتند که این خدمات ادامه پیدا خواهد کرد.
در چنین شرایطی، اعتماد با توضیح یکباره ایجاد نمیشد؛ استمرار خدمات بود که میتوانست نگرانیها را کاهش دهد.
آشپزخانه و همکاری اسیران
در آشپزخانه دبس، برخی اسیران نیز داوطلبانه فعالیت میکردند.
در میان آنان افرادی با درجات نظامی مختلف حضور داشتند.
کار آشپزخانه، نیازمند تقسیم مسئولیت بود؛ از آمادهسازی مواد غذایی تا شستوشوی دیگها و نظافت محیط.
اما همین تقسیم کار، گاهی مسئلهای تازه ایجاد میکرد.
کسی که پیشتر سرباز وظیفه بود، ممکن بود در آشپزخانه مسئولیتی داشته باشد و درباره کار یک سرهنگ یا تیمسار سابق تذکر دهد.
این موضوع برای بعضی افراد دشوار بود.
ماجرای مشخصی در همین رابطه پیش آمد که در فصل مربوط به کنار رفتن درجهها شرح خواهم داد.
سفره و مناسبات انسانی
در تجربه من، آشپزخانه دبس تنها محل تهیه غذا نبود.
در آنجا، هم مسئولیت پشتیبانی آشکار میشد و هم مناسبات انسانی میان کارکنان و اسیران.
از نخستین چلوکباب تا ماجرای یخ و همکاری داوطلبانه افراد، هر رویداد بخشی از واقعیت زندگی اردوگاه را نشان میداد.
برای شناخت دبس، باید این جزئیات را ثبت کرد؛ زیرا در آنها میتوان دید که یک تصمیم درباره رسیدگی به اسیران، چگونه به کار روزانه تبدیل میشد.
فصل هفدهم ـ کارهای جمعی و مسئولیت مشترک
داوطلبانی که از میان اسیران برخاستند
از دریافت خدمات تا مشارکت در کار
زندگی در اردوگاه دبس تنها به دریافت غذا و استفاده از امکانات محدود نمیشد. در میان اسیران، کسانی بودند که داوطلبانه برای همکاری در کارهای روزانه اعلام آمادگی میکردند.
این موضوع را از نزدیک تجربه کردم.
تقریباً هر روز افرادی برای کار در آشپزخانه، انبار یا سردخانه داوطلب میشدند. برخی در کارهای آمادهسازی مواد غذایی شرکت میکردند و گروهی در فعالیتهای دیگر خدماتی همکاری داشتند.
برای من، این داوطلبیها یکی از ویژگیهای مهم مناسبات روزانه اردوگاه بود.
افرادی که تا چندی پیش در یگانهای نظامی مختلف خدمت میکردند، اکنون در محیطی تازه با یکدیگر همکاری میکردند. این همکاری، بهویژه هنگامی اهمیت پیدا میکرد که افراد از نظر درجه نظامی و سابقه خدمت تفاوت داشتند.
کارهایی که هر روز تکرار میشدند
در یک آشپزخانه بزرگ، کار تنها با پختن غذا پایان نمییابد.
سبزیجات باید آماده شوند، مواد اولیه باید برای پخت در اختیار آشپز قرار گیرند، دیگها شسته شوند و کف آشپزخانه تمیز بماند.
انبار و سردخانه نیز کارهای خود را داشتند.
این فعالیتها به نظم، تقسیم مسئولیت و همکاری نیاز داشتند.
در دبس، داوطلبانی از میان اسیران در انجام بخشی از این کارها مشارکت میکردند.
یکی از موضوعاتی که در خاطراتم ثبت کردهام، حضور یک آشپز حرفهای در میان اسیران بود. آشنایی او با کار آشپزی، در محیطی که هر روز برای شمار زیادی غذا تهیه میشد، اهمیت داشت.
تجربه و مهارت افراد، فارغ از جایگاه نظامی پیشین آنان، میتوانست در کارهای اردوگاه مورد استفاده قرار گیرد.
مسئولیت تازه و هویت پیشین
در زندگی نظامی، درجه و سلسلهمراتب جایگاه مهمی دارند.
یک سرباز موظف است از افسر بالاتر اطاعت کند و فرماندهان نیز در محدوده مسئولیت خود دستور میدهند.
اما در کارهای داوطلبانه اردوگاه، مسئله دیگری مطرح میشد.
کسی که مسئول یک کار مشخص بود، باید بر انجام درست آن نظارت میکرد؛ حتی اگر فردی که آن کار را انجام میداد، پیشتر درجه نظامی بالاتری داشت.
همین تفاوت، گاهی موجب اعتراض و ناراحتی میشد.
در تجربه من، حل این مسائل به دو اصل نیاز داشت: پذیرش مسئولیت تازه و حفظ احترام متقابل.
اگر کسی مسئول آمادهسازی غذا بود، باید کار را درست انجام میداد. اگر مسئول بخش درباره کیفیت کار تذکر میداد، لازم بود این تذکر بدون تحقیر و بیاحترامی باشد.
مشارکت بدون تحقیر
در یکی از اختلافات آشپزخانه، با سه نفر از افسران سابق و سربازی که مسئولیت کار داشت گفتوگو کردم.
مسئله، انجام درست وظایف بود؛ اما شیوه تذکر دادن نیز به موضوعی مهم تبدیل شده بود.
من از یک طرف بر ضرورت رعایت مسئولیت اجرایی تأکید کردم و از طرف دیگر، از سرباز مسئول خواستم که ایرادهای افراد را در برابر دیگران مطرح نکند.
این تجربه نشان داد که تقسیم مسئولیت، زمانی به همکاری پایدار کمک میکند که حرمت افراد حفظ شود.
در دبس، برای من ارزش کار جمعی در همین بود: انسانها با سابقههای متفاوت، مسئولیتهایی را برای اداره زندگی روزانه بر عهده میگرفتند.
همکاری و شناخت متقابل
کار مشترک، فرصت دیگری نیز ایجاد میکرد.
افرادی که شاید پیشتر تنها از طریق درجه نظامی یا وابستگی سازمانی یکدیگر را میشناختند، اکنون در جریان فعالیتهای روزانه با رفتار و تواناییهای هم آشنا میشدند.
در چنین محیطی، مهارت، مسئولیتپذیری و شیوه برخورد افراد اهمیت پیدا میکرد.
این تجربه برای همه یکسان نبود. اختلافها نیز وجود داشتند و گاهی برای حل آنها به گفتوگو نیاز پیدا میشد.
اما همین مسائل، بخشی از تاریخ واقعی اردوگاه هستند.
من نمیخواهم زندگی دبس را به مجموعهای از صحنههای بدون اختلاف تبدیل کنم. آنچه دیدم، محیطی انسانی با تفاوتها، دشواریها و تجربههای مشخص بود.
مسئولیت مشترک در یک محیط مشترک
در اردوگاه، تأمین امکانات بر عهده مسئولان و کارکنان بود؛ اما همکاری داوطلبانه اسیران نیز بخشی از فعالیتهای روزانه را تشکیل میداد.
این همکاریها، مسئولیت اصلی نیروی نگهدارنده را از میان نمیبردند.
تأمین غذا، امنیت و امکانات زندگی همچنان بر عهده اداره اردوگاه بود.
با این حال، مشارکت داوطلبان نشان میداد که اسیران نیز در برخی فعالیتهای جمعی نقش پیدا کرده بودند.
در فصل بعد، یکی از روشنترین نمونههای دشواری این همکاری را بازگو میکنم؛ ماجرایی که در آن یک سرباز، یک سرگرد، یک سرهنگ و یک تیمسار در آشپزخانه با مسئلهای روبهرو شدند که ریشه آن فراتر از پوست کندن بادمجان یا شستن دیگ بود.
فصل هجدهم ـ وقتی درجهها کنار رفتند
سرباز، سرهنگ و تیمسار در آشپزخانه دبس
سه اعتراض در یک روز
در میان خاطرات اردوگاه دبس، ماجرایی وجود دارد که هنوز پس از سالها جزئیات آن را به یاد دارم.
در میان اسیران، یک تیمسار، یک سرهنگ و یک سرگرد حضور داشتند. این افراد در گذشته، در سلسلهمراتب نظامی جایگاه بالاتری از سربازان داشتند.
در آشپزخانه اردوگاه، یک سرباز مسئولیت کار گروهی از داوطلبان را بر عهده گرفته بود.
روزی این سرباز درباره کار سه نفر از افسران سابق ایراد گرفت.
سرهنگ در گروه آمادهسازی مواد غذایی فعالیت میکرد. مسئول آشپزخانه تشخیص داده بود که بادمجانها درست پوست کنده نشدهاند و آنها را برگردانده بود تا کار دوباره انجام شود.
تیمسار همراه فرد دیگری مسئول شستن دیگها بود. سرباز مسئول، دیگها را به دلیل تمیز نبودن برگردانده بود.
سرگرد نیز آن روز وظیفه نظافت کف آشپزخانه را داشت. به او تذکر داده شده بود که لکههای چربی باقی ماندهاند و کف باید دوباره تمیز شود.
هر سه نفر از این برخورد ناراحت شده بودند.
شنیدن حرفهای افسران
من در جریان سرکشی به بخشهای مختلف، با اعتراض این افراد روبهرو شدم.
هرکدام جداگانه مرا صدا کردند و گفتند که میخواهند صحبت کنند.
آنان را به حیاط بردم و به حرفهایشان گوش دادم.
در یادداشتهایم نوشتهام که با هرکدام حدود نیم ساعت گفتوگو کردم.
در میان آنان، تیمسار بالاترین درجه را داشت و پیشتر فرمانده دیگران بود.
ناراحتی او تنها از شستن دوباره دیگها نبود. مسئله اصلی این بود که سربازی که در ساختار نظامی پیشین زیر دست او محسوب میشد، اکنون درباره کارش تذکر میداد.
این اعتراض برای من قابل فهم بود، اما لازم بود تفاوت میان دو نوع مناسبات را روشن کنیم.
گفتوگو با تیمسار
در گفتوگو با تیمسار، تلاش کردم مسئله را از محدوده درجه نظامی بیرون بیاورم.
از مهدی ابریشمچی مثال زدم؛ کسی که از دوران شاه در فعالیتهای مجاهدین حضور داشت، زندان و شکنجه را تجربه کرده بود و در آن زمان از طرف رهبری مجاهدین برای توضیح ضوابط اردوگاه آمده بود.
از تیمسار پرسیدم آیا بر دوش او درجه نظامی دیده است؟ آیا احترام و جایگاه او به داشتن درجه وابسته بود؟
سپس به رفتار مهدی ابریشمچی با اسیران و سخنانی که درباره «مهمانان رهبری» گفته بود اشاره کردم.
هدفم این بود که نشان دهم در مناسبات تازه، مسئولیت و احترام انسانی را نباید با درجه نظامی گذشته یکسان دانست.
تیمسار پس از گفتوگو پذیرفت که درک و اجرای این مناسبات برای آنان زمان میبرد. با این حال، درخواست کرد که به سرباز مسئول آشپزخانه گفته شود ایرادهای آنان را در برابر دیگران مطرح نکند.
این درخواست را منطقی دانستم.
نشستی با سه افسر
پس از آن، نشستی با سرگرد، سرهنگ و تیمسار گذاشتم.
از تیمسار خواستم آنچه را در گفتوگوی ما دریافت کرده بود، برای دو نفر دیگر نیز توضیح دهد.
نشست بهخوبی پیش رفت.
آنان از شیوه دوستانه و انسانی حل مسئله استقبال کردند و بابت توضیحاتی که داده بودم تشکر کردند.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
اما موضوع هنوز یک طرف دیگر داشت.
باید با سرباز مسئول آشپزخانه نیز گفتوگو میکردم.
گفتوگو با سرباز
روز بعد، سرباز مسئول آشپزخانه را صدا کردم.
از او خواستم که اگر از کار سرگرد، سرهنگ، تیمسار یا هر فرد دیگری ایرادی میبیند، به جای تذکر دادن در برابر دیگران، فرد را جداگانه صدا کند و موضوع را آرام و محترمانه توضیح دهد.
سرباز ابتدا ناراحت شد.
از چهره و سخنانش معلوم بود که خاطرات تلخی از مناسبات گذشته در ارتش دارد.
با عصبانیت گفت که افسران در ارتش با سربازان چگونه رفتار میکردند و اکنون نیز از تذکرهای او ناراحت میشوند.
اجازه دادم ناراحتی خود را بیان کند، اما سپس پرسشی مطرح کردم.
از او پرسیدم که خودش و آن افسران پیشتر در چه نظامی خدمت میکردند.
پاسخ داد که در نظام حاکم.
پرسیدم اکنون در چه مناسباتی قرار دارند.
گفت در مناسبات مجاهدین و ارتش آزادیبخش.
از او خواستم درباره تفاوت این دو وضعیت فکر کند.
سرباز منظورم را دریافت و گفت که باید با آنان نیز بر اساس حرمت مهمانان رهبری رفتار کند.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
درس یک اختلاف کوچک
ماجرا در ظاهر ساده بود.
چند بادمجان درست پوست کنده نشده بود. چند دیگ نیاز به شستوشوی دوباره داشت و لکههایی از چربی روی کف آشپزخانه باقی مانده بود.
اما در پشت این جزئیات، مسئلهای عمیقتر قرار داشت: آیا مناسبات گذشته باید همچنان بر رفتار افراد حاکم باشد؟
از یک سو، افسران سابق انتظار داشتند درجه نظامی گذشته آنان رعایت شود.
از سوی دیگر، سربازی که اکنون مسئولیت داشت، خاطرات رفتارهای گذشته را با خود حمل میکرد.
حل مسئله، نه با بازگرداندن سلسلهمراتب پیشین ممکن بود و نه با تحقیر افسران.
راهحل، پذیرش مسئولیت تازه همراه با احترام متقابل بود.
این خاطره را به همین دلیل ثبت کردهام.
در دبس، اجرای دستور «مهمانان رهبری» تنها در غذا و امکانات زندگی خلاصه نمیشد. در برخورد با چنین اختلافهایی نیز معنا پیدا میکرد.
فصل نوزدهم ـ نخستین چلوکباب؛ نخستین تردیدها
روزی که اسیران به غذای خود اعتماد نداشتند
پیش از نخستین بشقاب
ماجرای نخستین چلوکباب اردوگاه دبس را در فصل پانزدهم از زاویه پذیرش اسیران شرح دادم. اما این واقعه از نظر شناخت فضای روانی نخستین روزهای اسارت، اهمیتی فراتر از یک وعده غذایی دارد.
آنچه در خاطرم باقی مانده، تنها تعجب اسیران از دیدن چلوکباب نیست؛ بلکه فاصله عمیقی است که میان تصور آنان از مجاهدین و رفتاری که در برابر چشمشان مشاهده میکردند وجود داشت.
در آن روز، جمعیت بزرگی از اسیران در حیاط اردوگاه حضور داشتند.
برخی از آنان با مجاهدین آشنایی داشتند، اما گروهی دیگر، ما را از دریچه تبلیغاتی میشناختند که سالها در محیط نظامی و رسانههای حکومت شنیده بودند.
برای این گروه، عنوان «مهمانان رهبری» نیز در آغاز باورکردنی نبود.
از انکار غذا تا تردید در سلامت آن
وقتی اعلام شد ناهار چلوکباب است، بعضی از اسیران میگفتند مجاهدین چنین غذایی به آنان نخواهند داد.
اما پس از آنکه غذا توزیع شد، تردید تغییر شکل داد.
این بار گفته میشد که شاید غذا مسموم باشد.
در واقع، مشاهده چلوکباب برای رفع بیاعتمادی کافی نبود.
ذهنیتی که پیشتر شکل گرفته بود، حتی مشاهده واقعیت را نیز با تردید همراه میکرد.
من در آن روز این رفتار را از نزدیک دیدم.
برای ما که در تهیه و تأمین غذا فعالیت داشتیم، این واکنش تلخ بود. غذایی که با برنامهریزی و برای رسیدگی به اسیران فراهم شده بود، در نگاه بعضی از دریافتکنندگان، ممکن بود وسیله آسیب رساندن به آنان باشد.
وقتی پاسخ، خوردن بود
در چنین شرایطی، من و چند نفر از مسئولان و کارکنان تصمیم گرفتیم از همان غذا در برابر اسیران بخوریم.
بشقابها تفاوتی نداشتند.
ما از همان چلوکبابی خوردیم که در اختیار آنان قرار گرفته بود.
این رفتار بهتدریج تردیدها را کاهش داد.
اسیران دیدند که مسئولان و کارکنان نیز بدون نگرانی همان غذا را مصرف میکنند و سپس خودشان شروع به خوردن کردند.
من این واقعه را یکی از نخستین برخوردهای مستقیم میان تبلیغات پیشین و تجربه واقعی اسیران میدانم.
اما از این یک رویداد نمیتوان نتیجه گرفت که همه تردیدها در همان روز از میان رفتند.
شناخت و اعتماد، به تجربههای بیشتری نیاز داشتند.
چرا این خاطره اهمیت دارد؟
در این کتاب، از رفتارهایی سخن میگویم که خود دیدهام.
ماجرای چلوکباب یکی از آنهاست.
اهمیتش در این نیست که چلوکباب غذایی ویژه بود؛ بلکه در آن است که اسیران، حتی در برابر یک رفتار عادی انسانی، با پرسش و نگرانی روبهرو میشدند.
این نگرانیها نشان میدادند که فضای تبلیغاتی و سیاسی جنگ، چه تأثیری بر ذهنیت افراد گذاشته بود.
برای شناخت تاریخ دبس، باید این واقعیت را نیز دید.
اسیران تنها با لباس نظامی و سابقه خدمت خود وارد اردوگاه نشده بودند. آنان خاطرات، باورها، نگرانیها و تصویری از نیروی مقابل را نیز با خود آورده بودند.
در دبس، این تصویرها در برخورد با زندگی روزانه آزموده میشدند.
فصل بیستم ـ گفتوگو، پرسش و اعتماد
اختلاف عقیده در اردوگاه و مرز میان مخالفت و درگیری
پرسشهایی که از میان خود اسیران برمیخاست
در جریان زندگی روزانه دبس، گفتوگو میان اسیران و کارکنان شکل میگرفت.
برخی درباره مجاهدین پرسش داشتند. بعضی میخواستند مواضع سیاسی سازمان را بشناسند و گروهی نیز دیدگاههای مخالف خود را بیان میکردند.
در خاطرات خود نوشتهام که به یاد ندارم برای تبلیغ یا جذب اسیران، کلاسها یا نشستهای سازمانیافتهای از سوی ما ترتیب داده شده باشد.
در مقابل، درخواستهایی برای پرسش و پاسخ دریافت میکردم که از میان خود اسیران مطرح میشدند.
این تفاوت اهمیت دارد.
گفتوگویی که در پاسخ به پرسش فرد شکل میگیرد، با برنامهای که برای جذب سازمانیافته او ترتیب داده شود، یکسان نیست.
من درباره آنچه خود در اردوگاه دیدهام سخن میگویم و تجربهام را به همه زمانها و همه بخشهای سازمان تعمیم نمیدهم.
مخالفانی که در اردوگاه حضور داشتند
همه اسیران نسبت به مجاهدین دیدگاه مثبت نداشتند.
در میان آنان، تعدادی از نیروهای سپاه و یکی دو نفر با سابقه تکاوری، مواضع مخالف خود را مطرح میکردند.
در خاطراتم نوشتهام که یکی از اسیران با سابقه رنجری و تکاوری، گروهی را دور خود جمع میکرد و ضمن تبلیغ علیه مجاهدین، موضوعاتی درباره آموزش تکاوری و درگیری مطرح میساخت.
این مسئله به اطلاع مسئولان رسید.
روزی من، محمد سادات دربندی معروف به کاک عادل، مجید معینی و مجید عالمیان در نشستی درباره آن گفتوگو کردیم.
موضوع اصلی این بود که کارکنان و هواداران مجاهدین چگونه باید با چنین وضعیتی برخورد کنند.
تصمیم کاک عادل
در آن نشست، کاک عادل دستور داد که همه افراد مربوط از موضوع آگاه شوند و از هرگونه مشاجره، درگیری و مقابله لفظی با این گروه خودداری کنند.
تأکید او این بود که تا زمانی که اقدام عملی علیه امنیت اردوگاه صورت نگرفته، کسی حق برخورد با آنان را ندارد.
او یادآوری کرد که عنوان «مهمانان رهبری» شامل این افراد نیز میشود.
مختصری بمناسبات اردوگاه دبس اردوگاه اسیران جنگی.docx
این تصمیم برای من اهمیت بسیاری داشت.
زیرا اسیر مخالف نیز همان حقوق و حرمت انسانی را داشت که دیگران داشتند.
مخالفت سیاسی او، بهخودیخود، دلیلی برای برخورد نبود.
در عین حال، مسئولان اردوگاه وظیفه داشتند امنیت مجموعه و افراد حاضر در آن را حفظ کنند.
بنابراین، میان بیان مخالفت و اقدام عملی علیه امنیت تفاوت گذاشته میشد.
آزمون خویشتنداری
در مناسبات سیاسی، برخورد با مخالف همواره یکی از معیارهای شناخت رفتار یک جریان است.
در محیط اردوگاه، این مسئله حساسیت بیشتری داشت؛ زیرا اسیران در اختیار نیروی نگهدارنده بودند و امکان ترک آزادانه مجموعه را نداشتند.
در چنین شرایطی، کارکنان مسئولیت بیشتری برای جلوگیری از تنش داشتند.
دستور کاک عادل، در تجربهای که من شاهد آن بودم، بر همین مسئولیت تأکید میکرد.
برای من، این تصمیم یکی از نمونههای عملی ضوابطی بود که پیشتر در نشست مهدی ابریشمچی درباره اسیران شنیده بودم.
فرمان «مهمانان رهبری» زمانی معنا پیدا میکرد که شامل مخالفان نیز باشد.
گفتوگو به جای مشاجره
در اردوگاه، پرسش و پاسخ بخشی از مناسبات روزانه بود.
اسیرانی که میخواستند درباره مجاهدین بدانند، پرسشهای خود را مطرح میکردند.
از سوی دیگر، کسانی نیز بودند که مواضع مخالف داشتند.
این تفاوتها نباید به درگیری تبدیل میشدند.
در تجربه من، گفتوگو فرصتی بود تا افراد از نزدیک با دیدگاههای یکدیگر آشنا شوند.
اما هیچ گفتوگویی را نمیتوان جایگزین انتخاب آزادانه فرد دانست.
شناخت سیاسی و تصمیمگیری درباره آینده، مسئلهای شخصی بود که در فصلهای جلد دوم، هنگام بررسی انتخابهای اسیران، به آن بازخواهم گشت.
اعتماد؛ حاصل استمرار رفتار
اعتماد با یک وعده غذا، یک سخنرانی یا یک گفتوگو بهطور کامل شکل نمیگیرد.
در اردوگاه دبس، بیاعتمادیهای اولیه در موضوعاتی مانند غذا و حتی تأمین یخ دیده میشد.
برای برخی از اسیران، باور اینکه خدمات بهطور مستمر ادامه پیدا میکند، آسان نبود.
از سوی دیگر، حضور داوطلبان در کارهای جمعی و درخواستهای پرسش و پاسخ، نشان میداد که مناسبات روزانه تنها به نگرانی و مخالفت محدود نمیماند.
در این محیط، تجربههای متفاوتی در کنار یکدیگر وجود داشتند.
من این واقعیت را همانگونه که دیدهام ثبت میکنم؛ نه با حذف مخالفتها و نه با نادیده گرفتن همکاریها.
فصل بیستویکم ـ روزهایی که خود دیدم
شهادت یک مسئول پشتیبانی از زندگی در اردوگاه دبس
چرا از تجربه خود مینویسم؟
من این کتاب را از جایگاه کسی نمینویسم که سالها بعد، تنها با مطالعه چند سند یا شنیدن روایت دیگران به سراغ اردوگاه دبس رفته باشد.
از آغاز تشکیل ارتش آزادیبخش ملی، در فعالیتهای پشتیبانی، خرید، تدارکات و انبار حضور داشتم.
در مرحله آمادهسازی اردوگاه، در نشستهای مربوط به اسیران شرکت کردم.
فرمان «مهمانان رهبری» را در نشستی که مهدی ابریشمچی از طرف مسعود رجوی سخن میگفت، شنیدم.
در دبس، با مسئولان و کارکنان همکاری داشتم و بخشی از مناسبات روزانه اسیران را از نزدیک مشاهده کردم.
این تجربه، پایه اصلی روایت من در این بخش از کتاب است.
از یک نشست تا یک اردوگاه
در آغاز، موضوع اسیران برای ما با پیشبینی و برنامهریزی همراه بود.
ارتش آزادیبخش در حال گسترش عملیاتهای خود بود و احتمال افزایش شمار اسیران مطرح میشد.
برای نگهداری از آنان، باید امکانات مناسبی فراهم میشد.
قلعهای در نزدیکی دبس انتخاب و آماده شد.
ساختمان نظافت و بازسازی گردید. آشپزخانه، انبارها، سردخانه و امکانات مورد نیاز فراهم آمدند.
اما آماده شدن ساختمان، تنها آغاز کار بود.
آنچه در خاطرم باقی مانده، فعالیت انسانهایی است که مسئولیت اداره آن مجموعه را بر عهده گرفتند.
آنچه در نخستین برخوردها دیدم
در روز ورود گروه بزرگی از اسیران پس از عملیات آفتاب، شاهد تعجب و بیاعتمادی آنان بودم.
هنگامی که اعلام شد غذای روز چلوکباب است، برخی باور نکردند.
وقتی غذا رسید، بعضی از مسموم بودن آن سخن گفتند.
من و چند نفر از مسئولان و کارکنان، از همان غذا خوردیم تا نشان دهیم خطری در کار نیست.
این صحنه، برای من یکی از خاطرات ماندگار اردوگاه است.
در آن روز، فهمیدم که میان اعلام یک دستور انسانی و پذیرفته شدن آن از سوی کسانی که سالها تصویر دیگری از مجاهدین شنیده بودند، فاصله وجود دارد.
آنچه در کار روزانه آموختم
در بخش پشتیبانی، با مسئولیتهایی روبهرو بودم که شاید در گزارشهای سیاسی و نظامی کمتر دیده شوند.
تهیه مواد غذایی، ارتباط با تولیدکنندگان، پرداخت هزینهها، انتقال کالا، آماده نگه داشتن انبارها و رساندن اقلام مورد نیاز به آشپزخانه، بخشهایی از کار ما بود.
برای تأمین نیازهای اردوگاه، شبکه خرید را به شهرهای مختلف عراق گسترش دادیم.
در این فعالیتها، موضوع تنها تهیه کالا نبود.
باید خدمات روزانه ادامه پیدا میکرد.
هر محموله مواد غذایی، هر بار تأمین یخ و هر اقدام برای بهبود کیفیت غذا، بخشی از همین مسئولیت بود.
آنچه در برخورد انسانها دیدم
در دبس، شاهد همکاری داوطلبانه شماری از اسیران بودم.
افرادی با درجات نظامی مختلف در کارهای خدماتی شرکت میکردند.
گاهی این همکاریها با اختلاف همراه میشد.
ماجرای سرباز مسئول آشپزخانه و سه افسر سابق، نمونهای از همین مسائل بود.
در آن ماجرا، تلاش کردم هم مسئولیت اجرایی حفظ شود و هم احترام افراد.
از سوی دیگر، شاهد مخالفت سیاسی بعضی اسیران با مجاهدین نیز بودم.
در نشست مربوط به این موضوع، دستور داده شد که کارکنان از مشاجره و درگیری با مخالفان خودداری کنند، مگر آنکه مسئله به اقدام عملی علیه امنیت مجموعه برسد.
این تجربهها برای من نشان میدادند که مناسبات انسانی اردوگاه، تنها در شرایط آرام آزموده نمیشدند.
مرز خاطره و تاریخ
در این کتاب، میان آنچه خود دیدهام، آنچه در اسناد ثبت شده و آنچه از دیگران نقل میکنم، تفاوت میگذارم.
برای نمونه، تعداد دقیق اسیرانی را که در نخستین گروه بزرگ به دبس آمدند، به خاطر ندارم. در یادداشتهایم عددی نزدیک به چهارصد نفر ثبت کردهام و همان را بهعنوان یادآوری شخصی بیان میکنم.
در مقابل، درباره نشستهایی که در آنها حضور داشتم یا رویدادهایی که خود شاهدشان بودم، از تجربه مستقیمم سخن میگویم.
این تمایز، برای اعتبار تاریخی کتاب ضروری است.
من نمیخواهم آنچه را ندیدهام به نام خاطره شخصی بنویسم.
همچنین نمیخواهم رویدادهایی را که شاهدشان بودهام، به دلیل آنکه با روایتهای تبلیغاتی رایج تفاوت دارند، از تاریخ حذف کنم.
دبس در برابر فراموشی
سالها از آن روزها گذشته است.
در این مدت، درباره مجاهدین و ارتش آزادیبخش، آثار و روایتهای فراوانی منتشر شدهاند.
بخشی از این آثار، در چارچوب تبلیغات حکومت ولایت فقیه علیه مجاهدین تولید شدهاند و بخشی دیگر از مواضع و تجربههای متفاوت نویسندگانشان سرچشمه گرفتهاند.
بررسی اعتبار هر روایت، به سند و شواهد نیاز دارد.
من در این کتاب، روایت خود را بر تجربه مستقیم و اسناد قابل بررسی استوار میکنم.
دبس برای من نام یک نقطه روی نقشه عراق نیست.
نام جایی است که در آن، فرمانی درباره رفتار با اسیران ابلاغ شد و اجرای آن در فعالیتهای روزانه به مسئولیت ما تبدیل گردید.
از آشپزخانه تا انبار، از نخستین چلوکباب تا اختلافات میان اسیران، بخشهایی از این تاریخ را با چشم خود دیدهام.
ثبت این تجربهها، مسئولیتی است که در برابر تاریخ و خواننده بر عهده میگیرم.
پایان یک مرحله؛ آغاز مسئله انتخاب
در این چهار بخش از جلد اول، مسیر تاریخی را از جنگ ایران و عراق تا زندگی روزانه اردوگاه دبس دنبال کردم.
ابتدا به ادامه جنگ پس از آزادی خرمشهر و ابتکارهای صلح شورای ملی مقاومت پرداختم. سپس تشکیل ارتش آزادیبخش، عملیاتها و مسئله اسیران را بررسی کردم.
در ادامه، از جغرافیای دبس، آمادهسازی قلعه، امکانات پشتیبانی و فرمان «مهمانان رهبری» نوشتم.
سرانجام، به زندگی روزانه رسیدم؛ جایی که رفتار انسانها، معنای عملی تصمیمها را آشکار میکرد.
اما تاریخ این اسیران در دبس پایان نیافت.
در برابر آنان، مسئله آینده و انتخاب قرار داشت.
برخی به ارتش آزادیبخش پیوستند و برخی نپیوستند. سرنوشت گروهی از آنان با عملیات فروغ جاویدان پیوند خورد و گروهی دیگر در مسیر آزادی و بازگشت به ایران قرار گرفتند.
آنچه پس از این انتخابها رخ داد، موضوع جلد دوم کتاب است.یادداشت نویسنده در پایان جلد اول
آنچه دیدم، آنچه ثبت میکنم
من از اردوگاه دبس، از انسانهایی نوشتم که در آن زندگی میکردند و از مسئولیتهایی که خود در اجرای آنها حضور داشتم.
در این صفحات، تلاش کردهام نشان دهم که یک اردوگاه اسیران جنگی تنها با دیوارها و ساختمانهایش شناخته نمیشود. مناسبات انسانی، تصمیمهای مسئولان، رفتار کارکنان و تجربه روزانه اسیران نیز بخشی از تاریخ آن است.
این کتاب، روایت شاهدی است که در جریان بخشی از وقایع حضور داشته است؛ نه ادعای دانستن همه آنچه در هر زمان و هر بخش اردوگاه رخ داده است.
درباره ضوابط و رفتارهای مجاهدین و ارتش آزادیبخش، آنچه را شخصاً شنیده یا دیدهام نوشتهام. درباره وقایعی که به اسناد دیگر وابستهاند، سند را مبنای روایت قرار میدهم.
تبلیغات حکومت ولایت فقیه علیه مجاهدین، از دوران خمینی آغاز شد و در دهههای بعد در قالب کتاب، رسانه، سخنرانی و تولیدات تصویری ادامه یافت. بررسی جعلها، تحریفها و اتهامات مشخص، مستلزم مطالعه موردی و مستند است و جای آن در بخش مربوط به نبرد روایتها و داوری اسناد خواهد بود.
در این جلد، موضوع اصلی من چیز دیگری بود: ثبت زندگی اسیران جنگی در اردوگاه دبس، از زبان کسی که در آن مسئولیت داشت و شاهد بخشی از وقایع بود.
این شهادت تاریخی را با مسئولیت نویسندگی خود ثبت میکنم.
شهرام بهزادی
پایان بخش چهارم و پایان جلد اول ـ فصلهای یکم تا بیستویکم
جلد دوم از بخش پنجم ـ انتخاب، جنگ و آزادی و فصل بیستودوم ـ اسیران و مسئله انتخاب آغاز میشود.
برای دست رسی به مطالب مهم تحقیقی وتاریخی روی لینگ های زیر کلیک کنید وبخوانید
پیشگفتار از حنیف تا مریم؛ وقتی تاریخ به نقطه عطف رسید پانزدهم شهریور ۱۳۴۴، نقطه آغاز راهی بود که در
درگیری و دستگیری چند تن از مجاهدین در حمله به ستاد مرکزی قضاییه جلادان
بازخوانی جلد اول و حاصل آناز یک زندگی تا یک انتخاب تاریخیجلد نخست کتاب «مرضیه؛ صدایی که سکوت نکرد» تلاشی
مرضیه؛ صدایی که سکوت نکرد جلد دوم: مرضیه در آینه اسناد نویسنده: شهرام بهزادی
اسناد، خاطرات، مصاحبهها و میراث هنری و مبارزاتی بانوی آواز ایران بزودی منتشر میشود مرضیه در آینه اسناد بزودی منتشر
مرضیه صدائی که سکوت نکرداز شکوه موسیقی ایران تا پانزده سال سکوت وانتخاب مقاومت در ۷۰ سالگی به مناسبت ۲۱
گزارشها و اخبار مرتبط با نقض حقوق بشر در ایران
روز ۱۰کتبر؛ روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام مقدمه ـ نقشهای که با نام انسانها آغاز شد برخی نقشهها مرز
اکتبر 6, 2025 / خروش جنگل/ ویرایش گیلان؛ خاک آتشخیزِ شورش و بیداری کانون خیزش و مقاومت علیه استعمار و
نوامبر 6, 2025 / خروش جنگل/ ویرایش نویسنده: م ن(شهرام بهزادی) تقدیم به آنان که ایستادندنه برای دیدهشدنبلکه برای اینکهزمین
شهر به شهر، نام به نام، از زندگی تا شهادت پیشدرآمد وقتی عدد دوباره انسان میشود گاهی تاریخ در عددها
جنگل خیپوست – بخشی از خروش جنگلهای شمال ایران ، جلد ۴ – نویسنده شهرام بهزادی (م نیکار)
مِی 9, 2025 / خروش جنگل/ مدتها بود که در فکر این بودم که خدایا اینهمه حرف وحدیث واینهمه حماسه
جغرافیای یک دهه سرکوب سیاسی آمارها سخن میگویند جلد دوم از گیلان تا آستارا و… نویسنده شهرام بهزادی
جغرافیای یک دهه سرکوب وقتل عام جلد ۲در خطه شمال ازرودسر گیلان تا آستارا بخش دوم ـ جغرافیای شمالفصل یازدهمرودسر
ویدئوها دیدنی وانگیزاننده برای قهرمانان مجاهد سربدار همیشه جاوید الگو وراهنما
پراتیک کانونهای شورشی
پیشدرآمدتهران، یکشنبه ۵ مهر ۱۳۶۰روز شکستن سکوتصبح یکشنبه ۵ مهر ۱۳۶۰، برابر با ۲۷ سپتامبر ۱۹۸۱، تهران روز دیگری را
جغرافیای یک دهه سرکوب جلد ۱در خطه شمال وقتل عام روایت مستند سرکوب، اعدام و کشتار در شهرها و روستاهای
از بدتر از کفار تا جلسه ۵۵ دادگاه ۱۰۴جلد دوم – از حذف سیاسی تا قتل_عام – شهرام بهزادی چهلوهفت
لنگرود استان گیلان : روایت حماسهی شهیدان مجاهد خلق – نویسنده شهرام بهزادی
سنگر سرخ لنگرود: روایت حماسهی شهیدان مجاهد خلق سنگر سرخ لنگرود: روایت حماسهی شهیدان مجاهد خلق https://khoroshjangal.com/?s=%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1 2025 › 07
قهرمانان و فرماندهان مجاهدین در جنگل جیپوست قائم شهر نوشته شهرام بهزادی (نیکار)
سپتامبر 29, 2025 / خروش جنگل/ ویرایش مقدمه فصل در این فصل از کتاب «خیپوست»، یادها و نامهای عزیزترین فرزندان
بیانیهٔ چهل و پنجمین سالگرد تأسیس شورای ملی مقاومت ایران
بیانیهٔ چهل و پنجمین سالگرد تأسیس شورای ملی مقاومت ایران اکنون که چهلوپنج سال از بنیانگذاری شورای ملی مقاومت ایران
. تا ۵ مهر و لغو مرخصیها از ترس نارضایتی و قیام جهت اطلاع و هوشیاری شورشگران و نیروهای رزمنده
از بدتر از کفار تا جلسه ۵۵ دادگاه ۱۰۴جلد اول – از حذف سیاسی تا قتل_عام – شهرام بهزادی چهار
این مجموعه به نوشتهها و اسنادی اختصاص دارد که نقش اشخاص و نهادهای حکومتی در وقایع مرتبط با جنگلهای شمال
این مجموعه، بخش دیگری از روایت تاریخی جنگلهای شمال را دنبال میکند؛ روایتی که از مناطق جنگلی گیلان و مازندران
برجسته ترین لینک های جنگل های شمال رامسر ورودسر وشهسوارکلیک کنید وبخوانید
این مجموعه، دریچهای است به مجموعهای از نوشتهها و اسناد درباره رویدادها، چهرهها و خاطرات مرتبط با جنگلهای شمال ایران؛
کتاب در مسلخ عشق ، خاطرات زندان ،مجاهد خلق رحیم تقی پورنویسنده شهرام بهزادی
اکتبر 13, 2025 /برگرفته از خروش جنگل/ در مسلخِ عشق: یادداشتهای یک نسل که ایستاد» خاطرات زندان ،
یک شهادت تاریخی؛ پشتپرده کودتای ۱۷ژوئن
یک شهادت تاریخی؛ پشتپرده کودتای ۱۷ ژوئن https://widget.spreaker.com/player?episode_id=7527155حافظه تاریخی ملت ایران پر از زخمهای حاصل از زدوبندهای استعماری با شاه
ایستاده بمان جلد ۱: از کوچه تا اوین ، خاطرات زندان، بهمن جنت صادقی از رامسر،
این جلد از کوچههای پیش از طوفان تا پلههای اوین میآید؛ شروعِ ایستادگی. از گوهر دشت تا خورشید از دستگیری
به روایت اکبر کاظمی مجاهد خلق اکبر کاظمی اشرف ۳ آنچه در این صفحات میخوانید، روایت زندهی نسلی است که
روایت شاهدان؛ ربابه حقگو مردخی؛ زندانی سیاسی سال ۶۰ تا ۶۶؛ قسمت آخر
۱۴۰۵/۶/۲۴ روایت شاهدان منتخب روز از رودبار تا اوین؛ چگونه یک اعدام، سرنوشت یک نسل از زندانیان را تغییر داد؟
بیانیه ۱۳سازمان غیردولتی با رتبه مشورتی ملل متحد و ۱۷انجمن حقوق بشری درباره اعدام ها در ایران
۱۴۰۵/۶/۲۹ فعالیتهای مقاومت ثبت رسمی بیانیه ۱۳سازمان غیردولتی با رتبه مشورتی ملل متحد و ۱۷ انجمن حقوقبشری، همزمان با اجلاس
مادر کوشالی روایت زندگی وانتخاب مادری در مسیر آزادی پیشگفتارچرا مادر کوشالی؟در نخستین نگاه، شاید داستان مادر کوشالی داستان فقدان
ستاد اجتماعی مجاهدین ستاد اجتماعی مجاهدین اعلام کرد: کلیپ قدیمی پخش شده در روز جمعه ۲۷شهریور از مشهد، به تاریخ
گزارش سازمان حقوقبشر ایران (۱)
قاضی مارک ترویدیک؛ نقد سیاسی شدن عدالت در پرونده ۱۷ ژوئن
نقد سیاسی شدن عدالت قاضی مارک ترویدیک، از چهرههای شناختهشده دستگاه قضایی فرانسه و رئیس شعبهای در دادگاه تجدیدنظر ورسای،
کتاب هجرت بزرگ جلد ۲ از اشرف تا اشرف ۳ فصل اول فردای خلع سلاح؛ اشرف بدون سلاح وقتی ابزار
انتخاب مسئول اولی جلد ۲ از فهمیه اروانی تا زهره اخیانی پیوند با جلد پیشین جلد نخست با مسئول اول شدن
چگونه یک سازمان میکوشد انسان را برای گرفتن مسئولیت تربیت کند، نه برای تصاحب آن از مسئولیت تا رهائی از
انتخاب مسئول اولی از چرا مریم تا چرا مهناز جلد اول از محمد حنیف تا مریم رجوی پیشگفتار برای فهم
فهرست کامل ۲۴ فصل بخش اول ـ ۳۰ مهر؛ یک انتخاب، یک پیام بخش دوم ـ ریاستجمهوری برای دوران انتقال
پیشگفتار از حنیف تا مریم؛ وقتی تاریخ به نقطه عطف رسید پانزدهم شهریور ۱۳۴۴، نقطه آغاز راهی بود که در
